بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > دين و دنيا

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Friday 1 June 2012   #1
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
Post اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت

سلام!
دوست دارم در این قسمت، ولایتِ مثل روز روشنِ مولا رو با دلایل قرآنی و روائی اثبات کنم، شما هم اگر می توانید این حقیر رو کمک کنید.
من سه تا وبلاگ زدم که هر سه تای آنها توسّط متعصّبین هک شد، ولی این وبلاگ جدیدمه: امّا هیچ وقت، تیزی شمشیر نمی تواند بر عقل و منطق غلبه کند. برای همین این بخش را به یاری خدا در ظلّ عنایات مولا راه اندازی نمودم.
به هر حال این زخم ها از این سایت سر باز کرد.
ممکن است به خاطر طولانی نشدن مطالب، به پایگاه فرهنگی مذهبی سه نقطه (www.3noqte.com) در قسمت از دیدگاه روایات، بخش حدیث ولایت ارجاع دهم . بخش حدیث ولایت را اگر خدا قبول کند خودم می نویسم و سعی کردم مطالب مستدلّ و مرتّب، همراه با ذکر آدرس داشته باشد.

مطالبی را که می گذارم راجع به هر چه باشد، شماره گذاری می کنم، بعضی از این مطالب در وبلاگ های حقیر آمده بود از جمله مطالب شماره های 1 تا 8.



1. ضرورت بحث و تبادل نظر و مسأله وحدت

مساله وحدت یکی از مهمترین مسائل در بین مسلمانان است. وحدت یعنی اتحاد مسلمین در مقابل دشمن مشترک. باید ملل مسلمان در مقابل دشمنان اسلام متحد باشند تا آنها نتوانند آسیبی به اصل اسلام بزنند. متاسفانه بیشر مسلمانان این امر مهم را نادیده می گیرند و راه را برای سلطه هر چه بیشتر دشمنان اسلام باز می کنند. در حال حاضر کمتر کشوری مانند ایران تاکید بر این مساله دارد. خیلی از کشور ها نه تنها به این امر پایبند نیستند بلکه برعکس با دین ستیزان همکاری می کنند و روابط بسیار خوبی نیز دارند!
فلسطین که یک کشور مسلمان است و زیر موشک اسرائیلی ها بمباران می شود، از طرف کشور ها و ملل غافل که ادعای اسلام می کنند، ابدا حمایت نمی شود. غافل از اینکه غرب و اسرائیل چشم طمع به تمامی کشور های مسلمان دارد و به زودی به سراغ آنان نیز می آید.

گویا نشنیده اند قول خداوند را که می فرماید:
لتجدنّ اشدّ النّاس عداوة للّذین ءامنو الیهود و الّذین اشرکو: قطعا شدید ترین مردم از نظر دشمنی با کسانی که ایمان آورده اند را یهود و مشرکین می یابی. (المائدة:82)
یا ایها الذین امنوا لاتتخذو الیهود و النصاری اولیاءه بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم : يهود و نصارا را ياور خود مگيريد، آنان دوستدار يكديگرند و هر كس از شما با آنان دوستی کند، پس قطعا یکی از آنان است. (مائده: 51)
با همه اینها، خوشبختانه قبول وحدت در میان مسلمانان رشد چشمگیری داشته و رو به افزایش است.

اما این مطالب که توسط برخی گفته می شود، مبنی بر اینکه ما در این زمان نیازمند وحدتیم، پس باید این بحث ها را کنار بگذاریم، ناشی از نفهمیدن معنای وحدت است.
زیرا:

اولا: هیچ کس وحدت را مغایر با بحث و تبادل نظر تعریف نکرده است.

دوما: اتفاقا این مباحثه ها، مذاهب اسلامی را به هم نزدیک می کند و باعث منسجم شدن هر چه بیشتر آنان می شود و باعث می شود با یکدیگر آشنا شوند و همدیگر را ببینند. این خیلی بهتر از آنست که از هم دور بمانند و در نتیجه کورکورانه به دشمنی خود ادامه دهند و دشمنان اسلام نیز فاصله این مذاهب اسلامی را دور تر کند. ضمنا این مناظره ها خیلی از اوقات توهّمات را از دو گروه برطرف می کند و در نتیجه اتحادشان بیشتر می شود. مانند مناظره ای که چند وقت پیش بین اهل سنت و شیعیان جاری شد و اهل سنت فهمیدند که شیعه قائل به تحریف قرآن نیست و این تهمتی است که مغرضان به شیعیان زده اند.

سوما: فرضا شخصی تابع حق نیست. آیا به خاطر مساله وحدت نباید درباره حقیقت اسلام تحقیق نماید و باید گمراه از دنیا برود؟ اگر اینطور است، مساله وحدت بسیار مضرّ است و باید هر چه زودتر از جوامع مسلمان حذف شود!!

بعضی نیز می پرسند: یافتن اینکه چه کسی با چه کسی اختلاف داشته یا چه کسی انحراف داشته، به چه دردی می خورد؟ آن هم از کتب تاریخ تاریک. ما باید به فکر تقوای الهی و وحدت و همبستگی باشیم.

در جواب این دوست عزیز می گویم:
آیا برای ما نباید اهمیت داشته باشد که بدانیم، خدا و پیامبرش(صلی الله علیه و اله) به عقایدمان معتقد هستند یا صرفا عقایدی شیطانی است؟ این عقاید، ما را بهشتی می کند یا جهنمی؟ آیا نباید تحقیق کنیم و بدانیم و بفهمیم که ما جزو فرقه ناجیه از 73 فرقه اسلام هستیم یا خیر؟ آیا نباید بفهمیم کسانی که از آنان تبعیت می کنیم و دوستشان داریم چه کسانی هستند؟ خدا آنان را دوست دارد یا خیر؟ امر به اطاعت و دوستی آنان را کرده یا خیر؟
کتب تاریخی آنقدر ها هم تاریک نیست. خوشبختانه ما علم رجال و درایه داریم و می توانیم حدیث صحیح را از ناصحیح تمییز دهیم. آیا کسی می تواند حدیث غدیر یا ثقلین یا جنگ عایشه و معاویه با امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را انکار کند؟ هیچ کس!

ضمنا بسیاری از آنها که این سخنان را بر زبان می رانند، خود از نشر دهنده احادیث و داستانهای تاریخ تاریکند ولی با این فرق که مرام خود را تبلیغ می کنند.
این مطالب را عقل نیز می پذیرد. پس بنابراین مساله وحدت، هیچ منافاتی با بحث و مناظره ندارد.





« والسلام علی من اتّبع الهدی »


آخرين ويرايش مقداد ، Monday 2 July 2012 در 03:26AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #2
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


2. اختلاف شدید بین امیرالمومنین(علیه السلام) و خلفاء


باید از همین ابتدا راه امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را از راه خلفاء جدا کنیم. برخی دوست دارند به مردم اینطور القاء کنند که روابط حضرت علی(علیه السلام) خیلی خوب بوده و این دو گروه با هم هیچ اختلافی نداشته اند. اما حقیقت این است که اختلافات آن دو بسیار شدید است. چند نمونه را برایتان ذکر می کنم:

الف. منابع اهل سنّت
ب. منابع شیعه



الف. در منابع اهل سنّت:


1. طراحی نقشه ترور حضرت علی(علیه السلام) توسّط ابوبکر!
ابوبكر توطئه ترور حضرت على را طراحى كرد و اين مأموريت را به خالدبن وليد واگذار نمود ولى از اجراى آن و لو رفتن نقشه و عواقب آن ترسيد و آن را در نماز لغو كرد:
سمعاني: «روى عنه ـ اى الرواجني حديث ابى بكر انه قال لا يفعل خالد ما أمر به. سألت الشريف عمر بن
ابراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال: كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليا ثم ندم بعد ذلك
فنهى عن ذلك.
ابوبکر گفت: چیزی را که به تو امر کردم را انجام نده. از عمر ابن ابراهیم از معنای این سوال کردم، گفت: ابوبکر به خالد ابن ولید امر کرد که علی(علیه السلام) را بکشد، سپس بعد از از این دستور از کارش پشیمان شدف پس خالد را از کشتن حضرت علی(علیه السلام) نهی کرد.
چنانچه سمعانى آنرا نقل مى كند:

(الأنساب - السمعاني - ج 3 - ص 95 ، ذيل ترجمه عباد بن يعقوب الرواجني ، تقديم وتعليق : عبد الله عمر البارودي ، چاپ اول ، سال چاپ :1408 - 1988 م ، ناشر : دار الجنان للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت – لبنان .)

حال سوال اینجاست:
آيا باز هم مى توان ادعا كرد كه روابط آن دو حسنه بوده و به يكديگر احترام مى گذاشتند.؟
به نظر شما چه چیزی باعث شده تا ابوبکر چنین نقشه شومی بکشد؟

2. حضرت علی عليه السلام و عباس عموي پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله)، ابوبکر و عمر را دروغگو ، گناهکار، پيمان شکن و خائن مي دانستند.

به این عبارت که مسلم در صحیحش آورده دقّت کنید:


فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، ... فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلى الله عليه وسلم : نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ،... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم و ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً .
عمر به اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه و عباس عموي پيامبراکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي گويد :
زماني که رسول خدا صلى اللّه عليه (و آله) وسلم از دنيا رفت ، ابوبکر گفت من جانشين رسول خدا هستم ... أبو بكر گفت : رسول اللّه صلى الله عليه (وآله) و سلم فرموده است ما گروه پيامبران بعد از خود ارثي به جا نمي گذاريم ، هر آن چه بعد از خود به جا مي گذاريم صدقه است ( و بايد براي عموم مسلمين صرف شود ) شما نظرتان اين بود که ابوبکر در گفتارش درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن است ... سپس ابوبکر از دنيا رفت (بعد از مرگ او ) من گفتم : من جانشين رسول خدا و ابوبکر هستم شما مرا هم مانند ابوبکر درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن دانستيد .

(صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144.)

بعضی می گویند: در صدر حدیث، عباس بر عمر وارد می شود و در مورد حضرت علی(علیه السلام) می گوید: یا امیرالمؤمنین اقض بینی و بین هذا الکاذب الآثم الغادر الخائن: بین من و این مرد دروغگوی گناهگار پیمان شکن خیانتکار قضاوت کن، بنابراین وقتی عمر می گوید: شما ابوبکر و مرا خائن و... دانستید، منظورش از این سخن، به دست آوردن دل حضرت علی(علیه السلام) بوده است و یا به خاطر قرینه ای که عباس طبق آن این کلمات را یه کاربرد، عمر نیز آن را تکرار کرد! و الا شیعیان باید پاسخ دهند چرا عباس چنین عقیده ای راجع به حضرت داشته و هر توجیهی برای این مطلب قرار دهند، باید درباره سخن عمر نیز اعمال کنند.
ما در جواب می گوییم: دل علی را به دست آوردن توسّط عمر، نیازمند قرینه می باشد، در حالی که هیچ قرینه ای که بر این دلالت دارد، در دست نیست. بلکه ضمایر حدیث به خوبی دلالت می کند که عمر نظر واقعی عباس و علی را در مورد خود و ابوبکر نقل کرده، آنجا که خطاب به آن دو به صراحت می گوید: فرأیتماه و فرأیتمانی... ابوبکر را اینطور دیدید و مرا اینطور دیدید و علمای علم اصول ظواهر حدیث را حجّت می دانند. تکرار کردن عمر نیز توجیه دیگری است که انسان عاقل هرگز آن را نمی پذیرد. وقتی کلامی ظاهر در معنایی باشد، دلیلی ندارد معنایش را بی جهت بر طبق نظر شخصی خویش عوض نماییم. اتّفاقا اختلافاتی که در این قسمت نقل کرده ایم، معنای حقیقی این حدیث که مورد نظر ما نیز هست را تایید می کند.

در مورد عباس(رضی الله عنه) و نظر او باید بگوییم:
الف. شیعیان قبول ندارند که عباس چنین نظری درباره حضرت داشته و این در یک کتاب عالم سنّی مذهب است و ما داریم بر علیه اهل سنت از کتب خودشان استدلال می کنیم. بنابراین خود آنان باید توجیه کنند نه ما. چرا که این خود دلیلی بر اختلاف بین اصحاب است که حدیث اصحابی کالنّجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم را خدشه دار می کند.
ب. بر فرض قبول روایت، احتمالا عباس این موضوع را مطرح کرده است تا عمر به اختلاف آن دو اعتراف نماید.

3. حضرت علی از حضور عمر کراهت داشتند:
فأرسل إلى أبى بكر أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك كراهيّة لمحضر عمر:
اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه به دنبال ابوبکر فرستاد و پيغام داد تنها بيا و کسي را با خودت نياور بخاطر اينکه از حضور عمر کراهت داشت.

(صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، صحيح مسلم : 5/154، كتاب الجهاد، باب قول النبي(صلى الله عليه وآله وسلم)لا نورث... .)

4. حضرت علی را از خلافت کنار زدند زيرا نمی خواستند مثل ابوبکر و عمر عمل کنند:
وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلي بن أبي طالب ، فقال : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال : أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه ما استطعت:
( بعد از مرگ عمر وقتي شوراي شش نفر مي خواستند خليفه انتخاب کنند ) عبد الرحمان بن عوف اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه را به کناري صدا زد و به ايشان عرض کرد : خداوند بين من و تو حاکم باشد ، اگر خليفه شدي بين ما طبق کتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبکر و عمر حکم کن . اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه به عبدالرحمان بن عوف فرمودند من تاجايي که توان داشته باشم در ميان شما طبق کتاب خدا و سنت پيامبراکرم حکم خواهم نمود .

(تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 162. و رجوع شود به: تاريخ الطبري ج 3 ص 297،أسد الغابة ج 4 ص 32، ، تاريخ المدينة از ابن شبة النميري ج 3 ص 930، ابن خلدون ج 2 ص126)

به نظر شما چرا حضرت علی(علیه السلام) خواهان پیروی از سنّت شیخین نبود؟

5. حضرت اميرالمؤمنین(علیه السلام) ، ابوبکر را فردي مستبد می دانستند:
ولكنّك استبددت علينا بالأمر وكنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم نصيباً حتّى فاضت عينا أبى بكر...
بخاري مي گويد :‌
اميرالمؤمنين علي عليه السلام به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق و نصيبي در خلافت بعد از رسول خدا داريم ( اين کلمات را حضرت فرمودند) تا اشک از چشمان ابوبکر جاري شد .

(صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، با غزوة خيبر)

در صحيح مسلم آمده :
استبددت علينا بالأمر وكنّا نحن نرى لنا حقّاً لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم...
اميرالمؤمنين به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق خلافت بعد از رسول خدا از آنِ ماست .

(صحيح مسلم : 5/154)

6.
عدم همکاري حضرت با خلفا؛
عمر به ابن عباس شکايت حضرت علی را می کند :
أشكو اليك ابن عمّك، سألته أن يخرج معي فلم يقبل، ولم أزل أراه واجداً فيم تظنّ موجدته ... قلت : يا أمير المؤمنين إنّك تعلم، قال: أظنّه لا يزال كئياً لفوت الخلافة! قلت: هو ذاك.
عمر نزد ابن عباس مي رود و از علي(علیه السلام) شکايت می کند :
از پسر عمويت شکايت دارم ، از او درخواست نمودم ( در جنگ ) به همراه من بيايد قبول نکرد ، و دائما او را غضبناک مي بينم ، به نظر تو چرا از من غضبناک است ... ابن عباس مي گويد : خودت مي داني ، عمر گفت :‌گمان مي کنم غضب او بخاطر از بین رفتن خلافت باشد ! ابن عباس مي گويد : همينطور است .

(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 78 ـ 114.)

7. عبارت بسیار جالب غزالی راجع به غصب خلافت (که حاکی از عدم ارتباط حسنه است)
من خطبته في يوم غديرخم باتفاق الجميع وهو يقول: " من كنت مولاه فعلي مولاه " فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيمثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا.
ولما مات رسول الله صلى الله عليه وسلم قال قبل وفاته ائتوا بدواة وبيضاء لأزيل لكم إشكال الأمر واذكر لكم من المستحق لها بعدي.
قال عمر رضي الله عنه دعوا الرجل فإنه ليهجر .

(سر العالمين وكشف ما في الدارين ، ابوحامد غزالي ، ج1 ، ص4 ، باب في ترتيب الخلافة والمملكة)

از خطبه‌هاي رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) خطبه آن حضرت به اتفاق همه مسلمانان در روز عيد غدير خم است كه در آن فرمود : هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي مولا و سرپرست او است . عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت :
«افتخار ، افتخار اي ابوالحسن ، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاي ديگري هستي .»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبري علي (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب علي (عليه السلام) به رهبري امت دارد ؛اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثير هواي نفس و علاقه به رياست و رهبري خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلي تغيير داد و با لشكر كشي‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاي ديگر ، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلي هموار كرد و [مصداق اين آيه قرآن شد :]
پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله‏ اى كردند.
و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) قبل از وفاتشان فرمودند: دواتی بیاورید تا اشکال امر را برای شما از بین ببرم و برای شما ذکر کنم که بعد از من چه کسی مستحقّ خلافت است.
عمر(ضی الله عنه) گفت: آن مرد را راها کنید که هذیان می گوید!



8. حمله به خانه فاطمه و آتش زدن آن و سقط کردن محسن شش ماهه و شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیهما):

این مطلب را در آینده به مناسبت به طور مفصّل می آوریم ان شاءالله.




نظر حضرت علي عليه السلام در مورد عثمان
اختلاف حضرت با عثمان و مخالفت عثمان با سنت نبوي


9. ... عن مروان بن الحكم قال شهدت عثمان وعليا رضي الله عنهما وعثمان ينهى عن المتعة وأن يجمع بينهما فلما رأى علي أهل بهما لبيك بعمرة وحجة قال ما كنت لأدع سنة النبي صلى الله عليه وسلم لقول أحد .
مروان بن حکم مي گويد : علي و عثمان را ديدم در حالي که عثمان از متعه حج نهي مي کرد و از جمع کردن بين عمره و تمتع نهي مي کرد ، علي با مشاهده اين صحنه به عنوان مخالفت با كار عثمان براي هر دو حج تلبيه گفت و فرمود لبيک بعمرة و حجة و در ادامه فرمود من سنت پيامبر را بخاطر حرف هيچ کس کنار نمي گذارم .

(صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي)

... عن شعبة عن عمرو بن مرة عن سعيد بن المسيب قال اختلف علي وعثمان رضي الله الله عنهما وهما بعسفان في المتعة فقال علي ما تريد إلى أن تنهى عن أمر فعله النبي صلى الله عليه وسلم قال فلما رأى ذلك علي أهل بهما جميعا .
سعيد بن مسيب مي گويد : بين علي و عثمان در منطقه عسفان بر سر متعه حج اختلاف پيش آمد ، پس علي به عثمان فرمود : به چه مجوزي از کاري که پيامبر امر فرموده اند نهي مي کني ؟ و زماني که علي مخالفت عثمان را با سنت نبوي ديد براي هر دو حج ( عمره و تمتع ) لبيک گفت .

(صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي)

10. فقال علي عليه السلام : لا أجد شرا منه ولا منهم ، ثم قال : هل تعلم عمر يقول : والله ليحملن بنى أبى معيط على رقاب الناس ...
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : من افرادي بدتر از عثمان و طايفه اش نيافتم ، سپس فرمود : آيا مي داني عمر در مورد او گفت : قسم به خدا ( اگر خليفه شود ) بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کند ... .

(شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد، ج 3 ، ص 31 ، باب ذكر المطاعن التي طعن بها على عثمان والرد عليهاو ج6 ، ص 326 ، باب نبذ من کلام عمرو بن العاص.)


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 03:09AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #3
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


ب. در منابع شیعه
:


در منابع حدیثی و تاریخی شیعه، اختلافات الی ماشاءالله ذکر شده، به طوری که سلیم ابن قیس که در زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) می زیسته، کتابی را راجع به احوالات دستگاه خلافت و اشتباهاتشان و اختلافاتشان با حضرت علی(علیه السلام) و خیلی از وقایع تاریخی و حدیثی دیگر نوشته است.
ولی همین یک خطبه نهج البلاغه مراد ما را می رساند.
خطبه شقشقیه
نمونه­ ای دیگر از نارضایتی حضرت از خلفا می­باشد. درست است آن حضرت این خطبه را در زمان خلافت خود بیان فرموده­ اند اما تعابیری که به کار می­برند نشانگر عدم ارتباط حسنه آن حضرت با خلفای غاصب می­ باشد.


(و من خطبة له ( عليه‏السلام )) (و هي المعروفة بالشقشقية)



أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى
يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً
وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ
يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا
أَرَى تُرَاثِي نَهْباً حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى ابْنِ الْخَطَّابِ بَعْدَهُ
(ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى) شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا
فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا
فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ
فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ
لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ
إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضِمُونَ مَالَ اللَّهِ خَضْمَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ
إِلَى أَنِ انْتَكَثَ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلَامَ اللَّهَ يَقُولُ ( تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدْتَ خُطْبَتَكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَنْ لَا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ( عليه‏السلام )بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ قوله ( عليه‏السلام ) في هذه الخطبة (كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم) يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها يقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق و إنما قال ( عليه‏السلام ) أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه قال إن رفع لها رأسها بمعنى أمسكه عليها بالزمام و في الحديث أن رسول الله (( صلى‏الله‏عليه‏وآله )) خطب على ناقته و قد شنق لها فهي تقصع بجرتها و من الشاهد على أن أشنق بمعنى شنق قول عدي ابن زيد العبادي‏ ساءها ما تبين في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق‏.


3- از خطبه هاى آن حضرت عليه السَّلام است كه آنرا خطبه شقشقيّه مى نامند
(در آخر اين خطبه حضرت با بن عبّاس فرموده: يا ابن عبّاس تلك شقشقة هدرت ثمَّ قرّت، شقشقه در لغت مانند شش گوسفند است كه شتر در وقت هيجان و نفس زدن آنرا از دهان بيرون مى آورد و در زير گلو صدا ميكند و در اوّلين مرتبه بيننده آنرا با زبان اشتباه مى نمايد، امير المؤمنين در جواب ابن عبّاس فرمود:
شكايت كردن از سه خليفه در اينجا كه از روى ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هيجان و بشوق هدايت خلق بود كه گفته شد، گويا شقشقه شتر صدا كرد و در جاى خود باز ايستاد يعنى هر وقت و هميشه از اين قبيل سخنان گفته نمى شود):
(1) آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى قحافه (ابى بكر كه اسم او در جاهليّت عبد العزّى بود، حضرت رسول اكرم آنرا تغيير داده عبد اللّه ناميد) خلافت را مانند پيراهنى پوشيد و حال آنكه مى دانست من براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى) مانند قطب وسط آسيا هستم (چنانكه دوران و گردش آسيا قائم بآن ميخ آهنى وسط است و بدون آن خاصيّت آسيائى ندارد، همچنين خلافت بدست غير من زيان دارد، مانند سنگى كه در گوشه اى افتاده در زير دست و پاى كفر و ضلالت لگد كوب شده) علوم و معارف از سر چشمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نمى رسد
(2)، پس (چون پسر ابى قحافه پيراهن خلافت را بنا حقّ پوشيد و مردم او را مبارك باد گفتند)
جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم و در كار خود انديشه مى كردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كرده (حقّ خود را مطالبه نمايم) يا آنكه بر تاريكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم (بر اين تاريكى ضلالت) كه در آن پيران را فرموده، جوانان را پژمرده و پير ساخته، مؤمن (براى دفع فساد) رنج مى كشد تا بميرد،
(3) ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود (بسيار اندوهگين شدم، زيرا در خلافت ابى بكر و ديگران جز ضلالت و گمراهى چيزى نمى ديدم و چون تنها بوده يارى نداشتم نمى توانستم سخنى بگويم) ميراث خود را تاراج رفته مى ديدم (منصب خلافت را غصب كردند و فساد آن در روى زمين تا قيام قائم آل محمّد عليهم السّلام باقى است). (پس از وفات رسول خدا صلَّى اللّه عليه و آله كه خلافت را بنا حقّ غصب كرده مردم را به ضلالت و گمراهى انداختند، براى حفظ اسلام و اينكه مبادا انقلاب داخلى بر پا شده دشمن سوء استفاده نمايد، مصلحت در چشم پوشى از خلافت و شكيبائى دانستم)
(4) تا اينكه اوّلى (ابى بكر) راه خود را بانتهاء رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز در گذشت، و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب (عمر) انداخت
(سيّد رضىّ عليه الرَّحمة مى گويد: پس از اين بيان حضرت بر سبيل مثال شعر اعشى شاعر را (از قصيده اى كه در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند:
شتّان ما يومى على كورها و يوم حيّان أخى جابر
(اين شعر را دو جور مى توان معنى نمود، اوّل اينكه) فرقست ميان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و برنج و سختى سفر گرفتارم، با روزى كه نديم حيّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت مى گذرانيدم (دوّم اينكه) چقدر تفاوتست ميان روز من در سوارى بر پشت ناقه و روز حيّان برادر جابر كه از مشقّت و سختى سفر راحت است (حيّان برادر جابر در شهر يمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسيار و بزرگ قوم بوده، همه ساله كسرى صله گرانبهاى براى او مى فرستاد و در عيش و خوشى مى گذرانده هرگز متحمّل رنج سفر نمى گرديد، و اعشى شاعر از بنى قيس و نديم او بود، مقصود امام عليه السّلام از تمثيل بشعر او بنا بر معنى اوّل اظهار تفاوت است ميان دو روزى كه بعد از وفات رسول خدا كه حقّش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلى گرديد و روز ديگر زمان حيات رسول اكرم كه مردم مانند پروانه به دورش مى گرديدند، و بنا بر معنى دوّم فرق ميان حال خود را كه به محنت و غمّ مبتلى است و حال كسانيكه بمقاصد باطله خودشان رسيده خوشحال هستند بيان مى نمايد، پس از آن خدعه و شيطنت ابى بكر را ياد آورى نموده مى فرمايد:
(5) جاى بسى حيرت و شگفتى است كه در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را در خواست مى نمود (مى گفت أَقِيلوُنِى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلِىٌّ فِيكُمْ) يعنى اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت عزل نمائيد كه من از شما بهتر نيستم و حال اينكه علىّ عليه السّلام در ميان شما است) ولى چند روز از عمرش مانده وصيّت كرد خلافت را براى عمر، اين دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت نمودند (پستانى را ابى بكر و پستان ديگر را عمر بدست گرفته دوشيده صاحب شتر را از آن محروم كردند)
(6) خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد (عمر را بعد از خود خليفه ساخت) در حالتى كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسائل دينى) بسيار و عذر خواهيش (در آنچه كه بغلط فتوى داده) بيشمار بود (از جمله امر كرد زن آبستنى را سنگسار كنند، امير المؤمنين فرمود: اگر اين زن تقصير كرده بچّه او را گناهى نيست و نبايد سنگسار شود، عمر گفت: لولا عَلِىٌ لَّهَلَكَ عُمَرٌ يعنى اگر على نبود هر آينه عمر در فتوى دادن هلاك مى شد، و اين جمله را همواره تكرار مى نمود)
(7) پس مصاحب با او (آن حضرت يا هر كه با او سر و كار داشت) مانند سوار بر شتر سركش نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند بينى شتر پاره و مجروح ميشود و اگر رها كرده بحال خود واگذارد برو در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد،
(8) پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه راست قدم ننهاده از حقّ دورى نمودند، پس من هم در اين مدَّت طولانى (ده سال و شش ماه) شكيبائى ورزيده با سختى محنت و غمّ همراه بودم.
(9) عمر هم راه خود را پيمود (و پيش از تهى كردن جامه) امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آنها گمان نمود (چون ابو لؤلؤة شش ضربه كارد باو زد و دانست كه بر اثر آن زخمها خواهد مرد، براى تعيين خليفه مجلس شورايى معيّن كرد و آن زمانى بود كه رؤساى قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر كه را تو باو راضى هستى خليفه و جانشين خود قرار دهى، در پاسخ گفت دوست نمى دارم مرده و زنده هيچيك از شما كه دور من گرد آمده ايد متحمّل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت مى كنيم آنچه صلاح ميدانى بگو، گفت هفت نفر را شايسته اين كار مى دانم و از رسول خدا شنيده ام كه آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زيد است، او با من خويشى دارد خارجش ميكنم و شش نفر ديگر سعد ابن ابى وقّاص و عبد الرّحمن ابن عوف و طلحة و زبير و عثمان و علىّ است، سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بد خو، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون اين امَّت است لايق نيست، و طلحة براى تكبّر و نخوتى كه دارد، و زبير براى بخل و خسّت، و عثمان براى اينكه دوست دارد خويشان و اقوام خود را، و علىّ عليه السّلام براى اينكه حريص در امر خلافت است سزاوار نيستند، پس از آن گفت صهيب سه روز با مردم نمازگزارد و شما اين شش نفر را در آن سه روز در خانه اى جمع كنيد تا يكى از خودشان را براى خلافت اختيار كنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و يكى مخالفت كرد او را بكشيد، و اگر سه نفر اتّفاق كردند و سه نفر ديگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبد الرّحمن در ميان ايشان است اختيار كنيد و آن سه نفر را بكشيد ، بعد از مرگ و دفن او براى تعيين خليفه جمع شدند، عبد الرّحمن گفت براى من و پسر عمويم سعد ابن ابى وقّاص ثلث اين امر است ما دو نفر خلافت را نمى خواهيم و مردى را كه بهترين شما باشد براى آن اختيار مى كنيم، پس رو كرد بسعد و گفت بيا ما مردى را تعيين كرده با او بيعت نماييم مردم هم باو بيعت خواهند نمود، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت كند من سوّم شما ميشوم و اگر مى خواهى عثمان را تعيين كنى من علىّ را دوست دارم، پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأيوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ايشان را وادار نمود بر تعيين خليفه و رو كرد بسوى علىّ عليه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بيعت ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اكرم و طريقه دو خليفه سابق ابو بكر و عمر عمل كنى، حضرت فرمود قبول ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأى خود رفتار نمايم، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلىّ عليه السّلام گفته بود باو گفت، عثمان قبول كرد، پس عبد الرّحمن سه بار اين را بعلىّ و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر يك همان جواب اوّل را شنيد، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بيعت نموده مردم هم بيعت كردند)
(10) پس بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابو بكر مساوى دانسته در باره من شكّ و ترديد نمودند تا جائى كه امروز با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورى) همرديف شده ام و ليكن (باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم) در فراز و نشيب از آنها پيروى كردم (براى مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم)
(11) پس مردى از آنها از حسد و كينه اى كه داشت دست از حقّ شسته براه باطل قدم نهاد (مراد سعد ابن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بيعت ننمود) و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبد الرّحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايشان برده شود.
تا اينكه (پس از مرگ عمر، در شورى كه بدستور او تشكيل يافت)
(12) سوّم قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود) در حالتى كه باد كرد هر دو جانب خود را (مانند شترى كه از بسيارى خوردن و آشاميدن باد كرده) ميان موضع بيرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگين انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمى نمود)
(13) و اولاد پدرانش (بنى اميّه كه خويشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بيت المال مسلمين) را مى خوردند مانند خوردن شتر با ميل تمام گياه بهار را (و فقراء و مستحقّين را محروم و گرسنه مى گذاشت)
تا اينكه باز شد ريسمان تابيده او (صحابه نقض عهد كرده از دورش متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پرى شكم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بيت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستحقّين مردم جمع شده پس از يازده سال و يازده ماه و هيجده روز غصب خلافت او را كشتند).
(14) پس (از كشته شدن عثمان) هيچ چيزى مرا به صدمه نينداخت مگر اينكه مردم مانند موى گردن كفتار به دورم ريخته از هر طرف بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه از ازدحام ايشان و بسيارى جمعيّت حسن و حسين زير دست و پا رفتند و دو طرف جامه و رداى من پاره شد، اطراف مرا گرفتند (براى بيعت كردن) مانند گلّه گوسفند در جاى خود،
(15) پس چون بيعتشان را قبول و بامر خلافت مشغول گشتم جمعى (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند، و گروهى (خوارج نهروان و سائرين) از زير بار بيعتم خارج شدند، و بعضى (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداى تعالى بيرون رفتند، گويا مخالفين نشنيده اند كه خداوند سبحان (در قرآن كريم س 28 ى 83) مى فرمايد: «سراى جاودانى را قرار داديم براى كسانى كه مقصودشان سركشى و فساد در روى زمين نمى باشد، و جزاى نيك براى پرهيزكارانست»
(16) آرى سوگند بخدا اين آيه را شنيده و حفظ كرده اند، و ليكن دنيا در چشمهاى ايشان آراسته زينت آن آنان را فريفته است (پس دست از حقّ برداشته سركشى نموده در روى زمين فساد و آشوب بر پا كردند).
(17) آگاه باشيد سوگند به خدائى كه ميان دانه حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعيّت بسيار (براى بيعت با من) و يارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و نبود عهدى كه خداى تعالى از علماء و دانايان گرفته تا راضى نشوند بر سيرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى انداختم (تا ناقه خلافت بهر جا كه خواهد برود و در هر خارزارى كه خواهد بچرد و متحمّل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود) و آب مى دادم آخر خلافت را به كاسه اوّل آن و (18) (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مى رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت و گمراهى وا مى گذاشتم، زيرا) فهميده ايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده.
گفته اند: در موقعى كه حضرت اين بيان را مى فرمود، مردى از اهل دهات عراق برخاست و نامه اى به آن جناب داد كه آن بزرگوار به مطالعه آن مشغول شد، (20) چون از خواندن فارغ گرديد، ابن عبّاس گفت: يا امير المؤمنين كاش از آنجائى كه سخن كوتاه كردى گفتار خود را ادامه مى دادى، (21) فرمود: اى ابن عبّاس هيهات (از اينكه مانند آن سخنان ديگر گفته شود، گويا) شقشقه شترى بود كه صدا كرد و باز در جاى خود قرار گرفت،
(22) ابن عبّاس گفت: سوگند بخدا از قطع هيچ سخنى آنقدر اندوهگين نشدم كه از قطع كلام آن حضرت كه نشد به آنجائى كه اراده كرده بود برسد اندوهگين شدم.
(سيّد رضىّ عليه الرّحمة گفته: منظور حضرت از كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحّم كه در اين خطبه (در باره خليفه دوّم عمر) فرمود آنست كه هرگاه سوار مهار ناقه سركش را سخت گيرد و آن ناقه سركشى كند پاره ميكند بينيش را، و اگر سست كند مهار ناقه سركش را بسختى تمام او را برو مى اندازد و از ملكيّت او بيرون مى رود، گفته ميشود أشنق النَّاقة موقعى كه سوار بر ناقه سر آنرا با مهار بطرف بالا بكشد و شنقها نيز گفته ميشود، چنانكه ابن السّكّيت در كتاب إصلاح المنطق بيان كرده است، و اينكه حضرت فرموده أشنق لها و أشنقها نفرموده در صورتيكه هر دو بيك معنى آمده براى آنست كه آنرا در برابر جمله أسلس لها قرار داده كه هم وزن باشند، گويا آن حضرت چنين فرموده اگر سوار ناقه سر آنرا به مهار بسمت بالا بكشد يعنى مهار را بسختى روى ناقه نگاه دارد بينى آن پاره شود، و در حديث وارد شده كه حضرت رسول براى مردم خطبه مى خواند در حالتى كه بر شترى سوار بود كه قد شنق لها و هى تقصع بجرّتها يعنى باز كشيده بود مهار آنرا و آن ناقه نشخوار ميكرد چيزى را كه از حلق بيرون آورده بود (پس از اين حديث معلوم ميشود كه أشنق و شنق دو لفظ مترادفند) و نيز شاهد ديگر بر اينكه أشنق بمعنى شنق است گفته عدىّ ابن زيد عبادى است در اين بيت:
سائها ما تبيّن فى الأيدى و إشناقها إلى الأعناق .
يعنى شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند بد شترهايى هستند.


آخرين ويرايش مقداد ، Saturday 2 June 2012 در 03:03AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #4
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


3. پاسخ به چند شبهه در مورد عدم اختلاف:

الف. همنام بودن بودن فرزندان امیرالمومنین(علیه السلام) با نامهای خلفاء

برخی با تاکید بر اینکه ارتباط امیرالمؤمنین (علیه السلام) با خلفا خیلی خوب بوده، این مطلب که سه تن از فرزندان حضرت علی(علیه السلام) به نام ابوبکر و عمر و عثمان نام داشتند را دلیل و حجّت مدعای خویش قرار می دهند.

پاسخ به این شبهه را در این قسمت مشاهده نمایید:پ


اولا: این نام گذاری ها آن زمان مرسوم بود.

ابن حجر عسقلاني در الإصابة نام 21 نفر از صحابه را مي‌آورد كه اسم آن‌ها عمر و 26 نفر عثمان و سه نفر ابوبكر بود .


اسم بسيارى از صحابه أئمّة(عليهم السلام) نیز به اين نامها بوده است مانند:
أبوبكر الحضرمي أبو بكر بن أبي سمّاك، أبو بكر عياش و أبو بكر بن محمد از اصحاب امام باقر و صادق عليهما السلام . عمر بن عبد اللّه الثقفى، عمر بن قيس عمر بن معمر از اصحاب امام باقر عليه السلام . وعمر بن أبان، عمر بن أبان الكلبي عمر بن أبي حفص، عمر بن أبي شعبة،! عمر بن اذينة، عمر بن البراء، عمر بن حفص، عمر بن حنظلة، عمر بن سلمة و... از اصحاب امام صادق عليه السلام .عثمان الاعمى البصرى، عثمان جبلة و عثمان بن زياد از اصحاب امام باقر عليه السلام ، و عثمان الاصبهانى، عثمان بن يزيد، عثمان النوا از اصحاب امام صادق عليه السلام .

ثانياً: نام برخي از اصحاب ائمه (عليهم السلام) ، يزيد بن حاتم ، يزيد بن عبد الملك ، يزيد بن عمر بن طلحه و ... . آيا آن‌ها به خاطر علاقه به يزيد بن معاويه اسمشان یزید بوده است؟



ثالثا: برخی از مسلمین نام فرزند خود را عبدالرحمان می گذارند ، آیا می شود گفت آنها این کار را بخاطر محبت عبدالرحمان بن ملجم قاتل حضرت علی علیه السلام انجام می دهند ؟


رابعا : اگر نامگذاري نشانه روابط خوب هست ، چرا خلفاء هيچ کدام از فرزندان خود را علي وحسن و حسين، نامگذاري نكردند.

خامسا: مساله تقيّه اميرالم‍ؤمنين علي(عليه السلام) است. معاويه در يكي از نامه هايش به اميرالمؤمنين(عليه السلام) مي نويسد:
خبر رحمت فرستادن و استغفار تو براي آنان به من رسيده است. اين مطلب يكي از دو صورت است كه سومي ندارد: يا از روي تقيّه است كه مي ترسي اگر از آنان اظهار برائت و بيزاري نمائي اهل لشكرت كه بوسيله آنان با من مي جنگي از اطرافت پراكنده شوند و يا آنچه ادّعا كرده اي باطل و دروغ است!
به من خبر رسيده - و اين مطلب را يكي از خواصّت كه به او اطمينان داري برايم خبر آورده است - كه تو به شيعيان گمراه و خواصّ خود كه بد معتمداني هستند مي گويي: من سه پسرم را به نامهاي ابوبكر و عمر و عثمان نامگذاري كرده ام. هر گاه از من شنيديد كه به يكي از امامان ضلالت رحمت مي فرستم پسرانم را قصد مي كنم!!
(كتاب سليم ابن قيس ص435)

ضمنا اين مطلب بر رابطه بسيار بد ايشان با خلفاء دلالت دارد.

پاسخ تفصیلی:
هر چند پاسخ مختصر مذکور نیز در ردّ این شبهه کفایت می کند، ولی ما برای تکمیل بحث، مطلب را به صورت گسترده تر می آوریم.


عمر ابن علی

در نامگذاري فرزند اميرمومنان علي (علیه السلام) به نام «عمر» هيچ اختلافي بين مورخين ديده نمي‌شود و جاي هيچ ترديدي نيست، اما سوال اصلي اينجاست كه انگيزه اين نامگذاري چه بوده است.
مدارك معتبر تاريخي قضاوت در اين موضوع را براي ما آسان مي كند (كه ما تنها به ذكر دو نمونه اكتفا مي‌كنيم):
بلاذري مورخ مشهور اهل سنت در كتاب انساب الاشراف خود مي نويسد «عمر بن خطاب، عمر بن علي را به اسم خود نام نهاد
(انساب الاشراف ج 1 ص 297 « وكان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن علي باسمه»)
ابن حجر عسقلاني در كتاب «تهذيب التهذيب» سخن بلاذري را تاييد كرده و مي‌گويد: ‌«هنگاميكه از «صهبا بنت ربيعه» فرزند پسري براي اميرمومنان علي (علیه السلام) متولد شد عمر بن خطاب نام اين فرزند را «عمر» ناميد.»
(تهذيب التهذيب ج 7 ص 426 « أن عمر بن الخطاب سماه»)

شايد سوال شود كه تغيير نام يك فرد چندان هم ساده نمي‌باشد و چطور مي توان پذيرفت كه خليفه دوم نام خود را بر فرزند اميرمومنان علي بگذارد و نام اصلي ايشان از خاطرها پاك شود؟
بايد گفت اين كار عمر قربانيان ديگري هم داشته است كه ما تنها به ذكر يك نمونه اكتفا مي‌كنيم:
ابن اثير جزري در «اسد الغابه» مي نويسد : «عبدالرحمن در دامان عمر بزرگ شد و اسم او ابراهيم بود ، پس عمر اسم او را تغيير داد همان زماني كه اسم افرادي كه به نام‌هاي پيامبران خوانده مي‌شدند را تغيير مي‌داد، او را عبدالرحمان ناميد.»
(اسد الغابه ج 1 ص 689 «ونشأ عبد الرحمن في حجر عمر وكان اسمه إبراهيم فغير عمر اسمه لما غير أسماء من تسمى بالأنبياء وسما عبد الرحمن»)

شايد كسي در مقام پاسخ بگويد اميرمومنان(علیه السلام) مي‌توانست با اين عمل خليفه دوم مخالف كند و نام دلخواه خود را براي فرزندش انتخاب كند؟!!! پاسخ به اين سوال نياز به رفتار شناسي خليفه دوم دارد:
1. طبري در كتاب تاريخ خود مي نويسد: «او اولين كسي بود كه شلاق در دست گرفت
(رسول جعفريان، تاريخ سياسي اسلام ج 2 ص 71 به نقل از تاريخ طبري ج 4 ص 209 و طبقات الكبري ج 3 ص 282)
2. ابن جوزي از ابن عباس نقل مي كند: «من براي پرسيدن يك سوال از عمر ، دو سال صبر كردم، مانع پرسيدن من، ترس از عمر بود.» (تاريخ عمر بن خطاب ص 126 )
3. ابن حزم اندلسي مي گويد : «خشونت عمر به حدي رسيد كه ابن عباس در زمان او ، جرات ابراز حكم شرعي ارث را نداشت و وقتي بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وي در زمينه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد كه چرا در زمان عمر نمي گفتي پاسخ داد به خدا قسم از او مي ترسيدم.» (المحلي ج 8 ص 279 و 280)
و ...
همين برخوردها را مي توان به عنوان مانعي بر سر راه اعتراضات نسبت به عمل خليفه (در مورد تغيير نام) به شمار آورد.
ممکن است خود حضرت، او را به نام واقعی خویش صدا می زده ولی بقیه به خاطر خشونت عمر، در این مورد از او تبعیّت کرده اند که در نتیجه او به این نام مشهور شده باشد.


ابوبكر بن علي

ابوبكر كنيه است و نام نيست و همين دليل كافي است كه نشان دهد اين نامگذاري دليلي بر روابط دوستانه بين خليفه اول و اميرمومنان علي (علیه السلام)‌ نيست. زيرا در ميان عرب دلايل متعددي براي انتخاب كنيه يك فرد وجود دارد. براي مثال رايج بودن همراهي يك كنيه با يك اسم در يك مقطع خاص زماني و يا مطلوب بودن اين همراهي در نظر اطرافيان آن فرد. از اين رو شناسايي «نامِ» ابوبكر بن علي از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.
در حقيقت در اينكه نام اصلي ابوبكر بن علي چه بوده است بين مورخين اختلاف نظر است، برخي مانند احمد خوارزمي مي‌گويند نامش «عبدالله» مي‌باشد، برخي ديگر مانند مسعودي مي‌گويند نامش «محمد» مي‌باشد،‌ گروهي ديگر مانند مقريزي مي‌گويند نامش «عبدالرحمان» مي‌باشد و دسته‌اي هم مانند ابوالفرج اصفهاني بر اين باورند كه نام او نامشخص است.
همانطور كه ذكر شد يكي از رايج ترين دلايل انتخاب يك كنيه، همراهي عرفي آن با يك اسم معين و يا مطلوبيت اين همراهي نزد مردمان يك عصر خاص مي باشد.
ذكر اين نكته نیز حائز اهميت است كه انتخاب كنيه براي فرزند در ميان عرب در انحصار پدر نمي‌باشد و ديگران مي‌توانند براي يك فرد كنيه انتخاب كنند. پس نمي‌توان به طور قاطع گفت كه اميرمومنان علي (علیه السلام) كنيه ابوبكر را براي فرزند خويش انتخاب كرده‌اند.
جهت شناخت اطرافيان اميرمومنان علي (علیه السلام) كه كنيه فرزند ايشان را ابوبكر نهادند در ابتدا بايد سال تولد ابوبكر بن علي را بدانيم و سپس با رفتار اطرافيان اميرمومنان علي (علیه السلام) در آن زمان آشنا شويم.
طبق اسناد تاريخي كه سن ابوبكر بن علي را بيست و پنج سال ذكر كرده‌اند و اينكه وي در واقعه عاشورا به شهادت رسيده است مي‌توان نتيجه گرفت او در سال سي و پنج هجري يعني اولين سال خلافت ظاهري امير مومنان علي ‌(علیه السلام) به دنيا آمده است.
اما براي رفتارشناسي اطرافيان اميرمومنان علي (علیه السلام) در آن زمان (ولادت ابوبكر بن علي) به ذكر دو نمونه اكتفا مي‌كنيم:
1) «چون خوارج از كوفه بيرون رفتند ياران علي به نزدش آمدند و با او بيعت كردند و گفتند ما دوستان دوست تو و دشمنان دشمن تو هستيم. حضرت شرط كرد كه با آنان بر سنت رسول خدا عمل كند ربيعه بن ابي شداد خثعمي كه در جنگ‌ها جمل و صفين در ركابش جنگيده و پرچمدار قبيله خثعم بود نزد حضرت آمد حضرت به او گفت براساس كتاب خدا و سنت رسول خدا بيعت كن. ربيعه گفت : براساس سنت ابوبكر و عمر . حضرت به او فرمود: واي بر تو اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول خدا عمل كرده باشند از حق به دور بوده‌اند . سپس ربيعه با حضرت بيعت كرد.» (الامامه و السياسه ج 1 ص 146
2) «اشعث بن قيس در انتخاب ابوموسي اشعري براي حكميت به اميرمومنان علي (علیه السلام) گفت: اين ابوموسي است فرستاده مردم يمن به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و متولي غنايم ابوبكر و كارگزار عمر بن خطاب.» (الامامه و السياسه ج 1 ص 130)
اسناد تاريخي مذكور به روشني بيانگر گرايش و علاقه جمع كثيري از اطرافيان اميرمومنان علي (علیه السلام) به خليفه اول و دوم است.
همين برخوردها را مي‌توان مانعي بر سر راه اعتراض حضرت به دخالت اطرافيانش، در مورد انتخاب كنيه براي فرزندش، به شمار آورد.


عثمان ابن علی

اسناد و مدارك معتبر تاريخي دليل اين نامگذاري را براي ما بيان مي‌كند و نشان مي‌دهد هيچ رابطه‌اي ميان نام خليفه سوم (عثمان بن عَفّان) و نامگذاري فرزند اميرمومنان علي (علیه السلام) به نام «عثمان» وجود ندارد.
در تهذيب الانساب درباره مجاهدين جنگ بدر آمده است: «از جمله آنان عثمان بن مظعون مي‌باشد همان كسي كه اميرمومنان علي بن ابيطالب فرزندش را به اسم او نامگذاري نمود.» (تهذيب الانساب ص 27)
ابوالفرج اصفهاني از قول اميرمومنان علي نقل مي‌كند: «همانا او را به اسم برادرم عثمان بن مظعون نامگذاري نمودم.» (مقاتل الطالبين ص 55 و بحار الانوار ج 45 ص 38)
بسیاری از این مطالب، برگرفته شده از کتاب معمای نام، تالیف علی لباف می باشد.


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 03:14AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #5
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت

ادامه پاسخ به چند شبهه در مورد عدم اختلاف:

ب. آیا صحیح است که شیعیان از ابوبکر و عمر و عثمان فرزندان حضرت علی(علیه السلام) که گفته شده در کربلا شهید گشته اند، یادی نمی کنند و در روضه هایشان از آنان نمی خوانند تا روابط خلفا با امیرالمومنین(علیه السلام) خوب نشان داده نشود؟



اولا: یاد می کنیم، نام این سه تن به عنوان فرزندان حضرت امیرالمومنین(علی السلام) در بعضی مقاتل ذکر شده اند که ما به یک نمونه اشاره می کنیم:
« مقتل سالار شهیدان نوشته سید حسین شیخ الاسلامی »

وی در ص 164 می نویسد: عثمان ابن علی

این بزرگوار بعد از برادرش عبدالله به دنیا آمد، چهار سال با پدر و چهارده سال با برادرش امام مجتبی(علیه السلام) و بیست و سه سال با برادر دیگرش امام حسین(علیه السلام) زندگی کرد. روایت شده که حضرت علی(علیه السلام) فرمود: او را به نام عثمان ابن مظغون برادرم نامگذاری کردم.
... پس از جنگ و نبرد شدید او را خولی ابن یزید اصبحی با تیر نشان کرد که از کار افتاد شخصی از بنی دارم او را شهید کرد و سرش را از تن جدا نمود.
(ابصار العین ص 34)

وی همچنین در صفحه 266 می نویسد:
محمد و اصغر و ابوبکر و عمر و ابراهیم و عبیدالله ابن علی

بعضی از مورّخین این عزیزان را نیز از اولاد حضرت علی(علیه السلام) ذکر کرده اند مانند ابوالفرج که عمر را از مقتولین به حساب نیاورده ... ولی محمد و اصغر و ابوبکر ابن علی(علیه السلام) به نام عبدالله نوشته اند، بعد از رجز و درگیری شهید شد؛ مادرشان لیلا بنت مسعود دارمیه بود.

(بحارالانوار ج5 ص36 تا 39 منتهی الامال ج1 ص199 و کامل ج4 ص6)
و علامه مامقانی(قدّس سرّه) عمر و عبدالله و محمد را از اصحاب آن حضرت در کربلا ذکر کرده است.
دوما: در روضه ها و مرثیه خوانی ها معمولا افراد برجسته و درخشان و صاحب نام مانند حضرت ابا الفضل(علیه السلام) و حضرت علی اکبر(علیه السلام) یاد می شود نه افراد غیر معروف.

سوما: این مانند این است که کسی به شیعیان اشکال بگیرد که چرا شما در روضه هایتان اسمی از محمد و عبدالله ابن علی(علیه السلام) نمی آورید پس حتما با این اسمها مشکل دارید یا از سر دشمنی با کسانی که قبلا این اسامی را داشته اند نام آنان را ذکر نمی کنید!



آخرين ويرايش مقداد ، Saturday 2 June 2012 در 04:07AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #6
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


ادامه پاسخ به چند شبهه در مورد عدم اختلاف:

ج. چرا امیرالمومنین(علیه السلام) دختر خود به نام ام كلثوم را که از همان همسر شهيدش بدنيا آمده بود ، به نكاح قاتل همسر خود(عمر ابن خطّاب) درآورد ؟



ما به سه دلیل اکتفا می کنیم:

اوّلا : طبق گفته نووی از بزرگترین علمای اهل سنت ، ام کلثومی که عمر با وی ازدواج کرد ، دختر ابوبکر بود و نه دختر امیر مومنان
تهذيب الاسماء - نووی - ج2 ص630

ثانیا : بر فرض قبول این ازدواج در بعضی روایات آمده است که وقتي علي (علیه السلام) از دادن دخترش به عمر مخالفت كرد، عمر به عباس عموي پيامبر گفت اگر علي به من دختر ندهد، دو نفر را وادار مي كنم كه به دروغ شهادت دهند: علي دزدي كرده و دستش را قطع مي كنم.
كافي ، ج 5 ، ص 346 .

هيثمي از علماي بزرگ اهل سنت نوشته اشت: در برابر اعتراض عقيل به اين ازدواج ، علي (علیه السلام) خطاب به عباس فرمود:
درة عمر أحرجته الي ماتري
خشونت عمر باعث اين كاري كه مي بيني گرديد.

مجمع الزوائد ج 4 ص 272، معجم كبير ج 3ص45.


ثالثا :علماي اهل سنت نوشته اند:
عمر بن خطاب قبل از ازدواج با ام كلثوم ، ساق پايش را لمس مي‌كند و او را در بغل گرفت و بوسيد. وام كلثوم از اين كار زشت، عصباني شد و به وي گفت: اگر تو خليفه نبودي، دماغت را مي شكستم، چشمت را كور مي كردم
الاصابه، ابن حجر: 8/464و سير أعلام النبلاء، ذهبي:3/501. تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي، ج 6، ص 180.
اگر اين قضيه صحت داشته باشد، بايد طرفداران خليفه پاسخ دهند كه آيا درست است كه حاكم اسلامي كه بايد حافظ ناموس ملت باشد، خود با ناموس مردم اين چنين كند؟
سبط ابن جوزي از علماي اهل سنت مي گويد:
وهذا قبيح والله، ثمّ بإجماع المسلمين لايجوز لمس الأجنبيّة فكيف ينسب عمر إلى هذا ؟
به خدا سوگند اين كاري كه از عمر نقل مي كنند، قبيح است دست زدن به دختر نامحرم حرام است...
تذكرة خواص الأمة : 321.

طالبین می توانند برای دست یافتن به اطّلاعات کاملتر در این زمینه به کتاب: ازدواج امّ کلثوم با عمر مراجعه نمایند.


آخرين ويرايش مقداد ، Saturday 2 June 2012 در 04:18AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 2 June 2012   #7
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


ادامه پاسخ به چند شبهه در مورد عدم اختلاف:


د. چرا حضرت علی(علیه السلام) از عمر تعريف و تمجيد مي‌كرد؟


پاسخ:


اولاً :آن چه كه به حضرت علي (علیه السلام) نسبت مي دهند كه در در خطبه 228 نهج البلاغه از عمر تعريف كرده درست نيست و نامي از عمر در خطبه نيست ، بلكه صبحي صالح ، از علماي اهل سنت مي‌گويد مراد يكي از اصحاب حضرت علي (علیه السلام) است .
نهج البلاغة ، صبحي صالح ، خطبه 228 ، ص 350 .

ثانيا:علي (علیه السلام) در خطبه سوم نهج البلاغه، عمر را مجموعه ‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى مي داند.
و می فرماید:
سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند،و من در اين مدت طولانى محنت‏زا، و عذاب آور، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم.

ثالثاً: ما نظر حضرت در مورد خلفا و اختلافشان را به طور کامل شرح دادیم. در این خطبه اسمی آورده نشده و قرینه ای نیست بر اینکه منظور حضرت، عمر بوده است. لذا نمی تواند در مقابل آن همه اختلافات و نقشه ترور مقاومت کند.


آخرين ويرايش مقداد ، Tuesday 5 June 2012 در 02:55AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #8
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


4. اهل بیت چه کسانی هستند؟ آیا زنان پیامبر از اهل بیت و در نتیجه طبق آیه تطهیر معصومند؟




می گویند: مراد از اهل بیت در آیه تطهیر(احزاب-33)، زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) است یا ممکن است بگویند: زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) به همراه پنج تن آل عبا(علبهم السلام) یا به همراه کسان دیگر.
ما به صورت متواتر در کتب فریقین داریم که پیامبر(صلی الله علیه و اله) عبا را بر دوش خود و اهل بیت خود، یعنی علی، فاطمه، حسن، و حسین(علیهم السلام) کشید و آیه تطهیر نازل شد. درباره داستان و اسناد این واقعه به سایت سه نقطه در قسمت از دیدگاه روایات، حدیث ولایت رجوع کنید:

در روایات داریم که حضرت پیامبر(صلی الله علیه و اله) تا 6 یا 8 ماه وقت نماز درب خانه امیرالمومنین(علیهم السلام) می آمدند و می فرمودند: الصلاة الصلاة و بعد آیه تطهیر را می خواندند. این تاکید ها برای این بود که کسی توهّم نکند کسی غیر از پنج تن(علیهم السلام) جزء اهل بیت هستند. اصلا چرا حضرت عبا یا پارچه انداختند؟ مگر نمی توانستند بدون انداختن پارچه اهل بیت معصوم را معرّفی کنند؟ این برای آنست که اهل بیت فقط و فقط منحصر در پنج تن(علیهم السلام) نشان داده شود نه کس دیگر و کسی گمان نکند افراد داخل خانه مثلا از اهل بیتند.
بقیّه 14 معصوم(علیهم السلام) نیز از روایات همین پنج تن مشخّص می گردند. زیرا در آن موقع هنوز به دنیا نیامده بودند تا زیر پارچه قرار بگیرند.

اما چرا زنان جزء اهل بیت نیستند؟؟؟


چون آیه تطهیر در میان مطالبی راجع به زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) واقع شده، بعضی خیال کرده اند، منظور خداوند از اهل بیت، زنان پیامبرند. به متن آیه 33 سوره احزاب و آیه 32 و 34 نگاه کنید:
ینساء النبی لستن کاحد من النساء ان اتقیتن فلا تخضعن با القول فیطمع الذی فی قلبه مرض و قلن قولا معروفا32 و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی و اقمن الصلواه و ءاتین الزکواة و اطعن الله و رسوله انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا 33 و اذکرن ما یتلی فی بیوتکن من ءایات الله... 34


همانطور که می بینید آیه تطهیر در میان صحبت درباره زنان واقع شده است. حتی ابتدای خود آیه 33 نیز در مورد زنان است. اما این دلیل نمی شود خطاب خداوند در آیه تطهیر هم به زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) است.ما نمونه های دیگری نیز داریم که خطابی در میان خطاب دیگر واقع شده است.
29 یوسف: ان کیدکن عظیم - یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک
در اینجا یوسف اعرض عن هذا بین دو خطاب به زلیخا آمده است.

به نمونه دیگر توجّه کنید:
3 . مائده: « حرمت علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر... الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا فمن اضطر فی مخمصة غیر متجانف لاثم فان الله غفور رحیم »

در اینجا نیز الیوم اکملت... که درباره روز غدیر است بین دو مطلب که درباره احکام خوردنی های حرام است قرار گرفته است.

بنابراین چنین قرار گرفتنی ضرری به معنا نمی زند و همیشه باید به شإن نزول ها مراجعه کرد. آیه تطهیر به صورت مستقلّ نازل گشته که یا مسلمین بعد از پیامبر(صلی الله علیه و اله) به دستور خود ایشان اینطور قرار داده اند یا دستوری در میان نبوده و خود مسلمین این کار را انجام داده اند.

ما می توانیم از دو زاویه این ادّعا را درباره زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) را مورد بررسی قرار دهیم:

الف) اگر کسی بگوید: مراد از اهل بیت، فقط زنان هستند؟


ادّعایش به راحتی ردّ می شود. زیرا همانطور که در اول مطلب در آیه قبل و بعد آیه تطهیر می بینید، ضمایری که کار رفته مونّث هستند نه مذکّر. اگر واقعا خطاب به زنان بود باید ضمیر ها مؤنّث می شدند. همانطور که قبل از آیه تطهیر و بعد از آن مونّث آمده: لستنّ، اتقیتنّ، اذکرن. ولی می بینیم که در آیه تطهیر آمده: عنکم، یطهّرکم که مشخّص می کند قطعا نمی تواند مراد آیه تنها زنان باشند.

ب) اگر کسی بگوید علاوه بر پنج تن آل عبا(علیهم السلام) یا کسان دیگر، زنان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز جزء اهل بیت هستند. در اینصورت به خاطر وجود مردان، ضمایر مذکّر شده؟

این ادّعا به چند دلیل ردّ می شود:


1. احادیث متواتر در مورد این است که مراد از اهل بیت، فقط پنج تن آل عبا(علیهم السلام) هستند.


2. خود وجود مبارک پیامبر(صلی الله علیه و اله) حضور همسران در میان اهل بیت را رد کرده است. تقریبا در تمامی روایاتی که داستان عبا انداخته شدن بر پنج تن(علیهم السلام) و نزول آیه تطهیر را نقل می کند، آورده است که عایشه یا امّ سلمه یا زنی دیگر از همسران پیامبر(صلی الله علیه و اله) عبا را کنار می زند و می گوید: من هم داخل شوم؟ ولی پیامبر اجازه نمی دهند. این خود بزرگترین دلیل بر نبود زنان در اهل بیت است. توجه کنید:

الف: حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) داستان و شأن نزول این آیه را این گونه بیان می دارد: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) من و فاطمه و حسن و حسین را در خانه ام سلمه گرد آورد، سپس کساءش را در بر کرد و ما را نیز تحت پوشش گرفت و به هم فشرد، آن گاه فرمود: خدایا! اینان اهل بیتم هستند. خدایا! رجس و پلیدی را از آنان دور کن و آن طور که باید و شاید آنان را پاک گردان. ام سلمه عرض کرد: من(نیز هستم)؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمودند: تو از خاندانت هستی و تو عاقبت به خیری. رسول خدا(صلی الله علیه و اله) این کار را سه بار انجام داد. (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ج2 ص18 به بعد)

الف: ام سلمه می گوید: آیه تطهیر در خانه من نازل شد و در خانه هفت نفر بودند: جبرئیل و میکائیل و رسول خدا و علیّ و حسن و حسین و فاطمه(علیهم السلام) و من کنار درب خانه نشسته بودم. به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عرض کردم: آیا من از اهل بیت نیستم؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمودند: تو عاقبت به خیر و از همسران رسول خدا هستی. (النور المشتعل ص 176)

ب) روایت از عایشه: ... عوام بن حوشب از پسر عمویش نقل می کند که گفت : با پدرم نزد عایشه رفتیم ازاودرباره ی علی علیه السلام سؤال کردیم ، عایشه گفت: از من در مورد مردی سوال می کنید که عزیزترین مردم نزد رسول خداصلی الله علیه وسلم بود ودختر رسول خدا همسر او و محبوب ترین مردم در نزد او بود ؟ رسول خدا را دیدم که علی و فاطمه و حسن وحسین را فراخواند و بر روی آنها لباسی انداخت و فرمود : خدایا اینان اهل بیت من هستند پس هر گونه رجس و پلیدی را از آنان دور نما و پاک و پاکیزه شان قرار ده . عایشه می گوید : من نیز به آنان نزدیک شده و گفتم : ای رسول خدا آیا من هم از اهل بیت شما هستم ؟ پیامبر خدا صلی الله علیه (وآله) و سلم فرمود : دور شو ، همانا تو بر خیر هستی ( ولی از مصادیق این اهل بیت که این دعا را در حقشان نمودم نیستی)

[1] تفسیر ابن کثیر: ج 3 ، ص 486 ، ذیل آیه 33 سوره احزاب ؛ شواهد التنزیل ـ الحسکانی ـ ج 2، ص 38 .


3. خود همسران چنین ادّعایی نداشتند، بلکه اهل بیت را منحصر در پنج تن می دانستند:
دو روایت از عایشه و حفصه را در بالا می بینید.

4. پیامبر(صلی الله علیه و اله) در حدیثی می فرمایند:
... عن الأوزاعی عن مکحول قال سمعت واثلة بن الأسقع اللیثی قال سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یقول أول من یلحقنی من أهلی أنت یا فاطمة وأول من یلحقنی من أزواجی زینب [1][1]
واثلة بن اسقع می گوید : از رسول خدا شنیدم که فرمود : ای فاطمه اولین کسی که از اهل بیتم بعد از وفاتم به من ملحق می شود ، تو هستی و اولین نفر از زنانم که به من ملحق می شود زینب است .
[1][[1]- تاریخ مدینة دمشق ـ ابن عساکر ، م 571 ـ ج17 ، ص 73 ناشر : دارالفکر ـ بیروت ـ سال چاپ 1995 م ؛ جامع الآحادیث ـ سیوطی ـ ج3 ، ص303 ، ح 30 و ج 18 ، ص 151 ، ح 11876


دقت کنید: از اهل بیتم فاطمه از زنانم زینب. یعنی فرق گذاشته اند.


5. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یک همسر و یک خانه نداشتند ؛ بلکه 9 همسر داشتند که هر کدام از آن‌ها دارای خانه‌های مستقلی بودند ؛ بنابراین اگر مراد از «اهل البیت» در این آیه زنان پیامبر بود ، باید به جای اهل البیت «اهل البیوت» می‌آمد . چنان‌چه در اول آیه آمده است :
وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ .
و همان‌طور که در آیۀ 53 احزاب آمده است :
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیّ. ( هود / 73 )
بنابراین مراد از آیه هرگز نمی‌تواند زنان پیامبر باشد .

6. عایشه که یکی از مصادیق همسران می باشد، با خلیفه و امام زمان خود که واجب الاطاعة بود، به جنگ پرداخت و چند هزار نفر را به کشتن داد! بنابراین او گناهکار است و مطهّر نخواهد بود. این در حالی است که اگر یکی از همسران را خارج از اهل بیت بدانیم، ناچاریم بقیه را نیز خارج سازیم چون قولی که میان همسران تفصیل قائل شده باشد وجود ندارد. برای فهمیدن بقیّه اشتباهات عایشه به سایت سنّت رجوع کنید.




آخرين ويرايش مقداد ، Saturday 22 June 2013 در 08:23PM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #9
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


5. پاسخ به یک شبهه درباره آیه تطهیر: سیاق آیه در مورد زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) است...



هر چند در قسمت قبل، از کتب خود اهل سنت بیان کردیم که خود پیامبر معصوم(صلی الله علیه و اله)، اهل بیت را منحصر در پنج تن آل عبا(علیهم السلام) می دانند و خود ایشان زنان را جزء اهل بیت نمی دانند و این داستان به صورت متواتر است و به چند دلیل محکم زنان را از اهل بیت خارج ساختیم، ولی ما می خواهیم شبهات اهل سنت به بهترین وجه پاسخ داده شوند تا هم خودشان متنبّه شوند هم دیگران ان شاء الله...
برای همین در این قسمت به ادّعای دلالت سیاق آیه بر وجود زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) در اهل بیت پرداختیم تا همه چیز روشن گردد ان شاءالله...

اوّلا باید بدانیم که وظیفه تبیین و تفسیر قرآن بر عهده رسول خداست، زیرا خداوند در سوره نحل آیه 44 می فرماید:

و انزلنا الیک الذّکر لتبیّن للنّاس ...
و ما قرآن را بر تو فرو فرستادیم تا برای مردم تبیین کنی...

و همچنین در سوره نحل آیه 64 می فرماید:

و ما انزلنا علیک الکتاب الّا لتبیّن لهم الّذی اختلفو فیه...
و ما قرآن را بر تو نازل نکردیم جز برای اینکه تبیین و روشن کنی برای آنان چیزی را که در آن اختلاف دارند...
بنابر این مبیّن حقیقی قرآن پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) می باشد که همو با بیانات شیوایشان باعث رفع اختلافات می گردند.

حالا اگر کسی بگوبد: من می خواهم از غیر ایشان نفسیر قر آن را فرا بگیرم، این نیز با قرآن نمی سازد.
زیرا خداوند در ایه 59 سوره نساء می فرماید:
یا ایها الّذین ءامنوا اطیعو الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردّوه الی الله و الرّسول...
ای کسانی که ایمان آوردید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولوالامرتان را اطاعت کنید پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول برگردانید(تا آنها حکم کنند)...

و نیز در سوره نساء ایه 83 می فرماید:
إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً
و هنگامى كه ايشان را خبرى از امنيت يا ترس و ناامنى برسد، آن را منتشر مى سازد و اگر آن را به پيامبر و اولو الامر، رد مى‏ كردند، آنهايى كه از ايشان پرسش مى‏ كنند، مى ‏فهميدند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عده كمى، شيطان را پيروى مى‏ كردند.
بنابراین مشخّص شد که هم مبیّن قرآن، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) می باشد و هم وظیفه ما این است که به تفاسیر ایشان رجوع کنیم. اولی الامر هم معصومین(علیهم السلام) هستند که در مقاله های بعد این مدّعا را اثبات می کنیم ان شاءالله.

پس اگر همه دنیا در تفسیر آیه ای چیزی گفتند و رسول خدا و اولی الامر(علیهم السلام) چیز دیگری گفتند ما باید سخن آنان را بپذیریم و به تعبیر قرآن، حکم را به آنان برگردانیم و ردّ کنیم.
وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده اند که مقصود از اهل بیت چه کسانی است، دیگر جایی برای نظر من و شما نمی ماند. دیگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را که همه باید قبول داشته باشند.
حالا چرا سیاق آیه نمی تواند دلیلی بر این ادّعا باشد که همسران نیز شامل اهل بیتند؟

دلایل ردّ دلالت سیاق آیه تطهیر بر اینکه همسران نیز جزء اهل بیتند:

در نقد استدلال به سیاق آیه به تذکّر چند نکته اکتفا می کنیم:

1. در این که سیاق یعنی صدر و ذیل یک کلام، قرینه ای برای مقصود از بقیّه کلام است تردیدی نیست. ولی سیاق اوّلا دلیل نیست بلکه قرینه می باشد. ثانیا سیاق وقتی می تواند قرینه باشد که مجموع کلام یکجا گفته شود. ثالثا همه کلام درباره یک موضوع باشد، یعنی اگر هر جمله ای از کلام راجع به موضوعی باشد سیاقی وجود نخواهد داشت تا بتواند قرینه باشد.
اکنون باید بررسی کرد که آیا سیاق در اینجا این شرایط را داراست یا نه؟

2. در بین اهل سنّت این مسأله مورد اتّفاق می باشد که قرآن در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) گردآوری نشده بود؛ به عنوان نمونه از زید ابن ثابت نقل شده است که گفت:
پیامبر(صلی الله علیه و اله) از دنیا رفت در حالی که قرآن در چیزی گردآوری نشده بود.
(الاتقان ج1 ص57 باب 18)

3. بر فرض وجود سیاق، تنها یک قرینه بر مقصود از کلام می باشد نه دلیل قطعی بر آن. بنابراین سیاق در جایی وجود خواهد داشت که دلیلی بر خلاف آن وجود نداشته باشد. در حالی که پیشتر بیان کردیم که ادلّه زیادی وجود دارد که مقصود از اهل بیت، اصحاب کساء(علیهم السلام) می باشند و سیاق که تنها قرینه ای است نمی تواند در برابر این همه دلیل مقاومت کند.

4. کلام خداوند که می فرماید: انما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا به صورت مستقلّ نازل شده است و بنابراین سیاق ندارد تا به آن استدلال شود. شواهد بر مستقل بودن آن عبارتند از:

الف) همه کسانی که در این باره بحث کرده اند، چه آنان که محلّ نزول این آیه را خانه ام سلمه می دانند چه خانه عایشه چه بدون ذکر محلّ نزول؛ چه آنان که بر این باورند درباره اصحاب کساء نازل شده چه کسانی که می گویند درباره زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله)، همه بر همین بخش استدلال کرده اند که انما یرید الله درباره چه کسی نازل شده است. پس معلوم می شود که بخش مستقلّی است که ربطی به بقیّه آیه های قبل و بعدش ندارد.

ب) آیات قبل و بعد تهدید آمیز است ولی آیه تطهیر تجلیل است و این نشانه این است که این آیه جداست و از فصاحت به دور است که در یک کلام اول و آخرش تهدید و میانه اش تجلیل باشد.

ج) شاهد دیگر بر مستقلّ بودن این آیه آن است که اگر این بخش را از بین آیات جدا کنیم، ارتباط معنوی کلام به هم نمی خورد. به این حذف توجّه کنید:
« ای زنان پیامبر! شما مانند دیگر زنان نیستید اگر پرهیزگار باشید؛ نرم و نازک سخن نگویید تا بیماردلان به طمع افتند، پسندیده سخن بگویید و در خانه هایتان بمانید و به شیوه جاهلیّت پیشین (با زینتهای خود) ظاهر نشوید و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و خدا و رسولش را اطاعت کنید (اینجا آیه تطهیر ذکر می شود و در ادامه می آید) آنچه از آیات خدا و حکمتی که در خانه های شما خوانده می شود به یاد داشته باشید، زیرا خداوند دقیق آگاه است. »

همانطور که ملاحظه می کنید با حذف این آیه و بازخوانی آن، نه تنها ارتباط معنوی کلام به هم نمی خورد بلکه ارتباط آن بهتر نیز خواهد شد.

از این دست آیات در قرآن فراوان است. به عنوان مثال آیه اکمال (مائده-3) که در میان احکام خوردن گوشت قرار گرفته است. یعنی از نظر محتوا سه بخش دارد: 1. مربوط به احکام خوردن گوشت 2. اکمال دین 3. باز مربوط به خوردن احکام گوشت با اینکه در یک آیه واقع شده اند.
همه مفسّران اعم از شیعه و سنّی آیه اکمال را یک نزول مستقلّ می دانند.

5. بر فرض که نپذیریم که آیه تطهیر مستقلّ باشد و به طور قطع بگوییم که نزول جداگانه ای ندارد باز هم سیاق نخواهد داشت تا بتوان به سیاق آیه استدلال کرد و آیه تطهیر را به همسران رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اختصاص داد؛ چرا که در کلام عرب معمول است که بخش اوّل سخن مربوط به مخاطب و بخش دیگر درباره غایب و بخش دیگر درباره مخاطب باشد و این روش در قرآن فراوان است که مخاطب آغاز آیه شخصی است و مخاطب وسط آیه شخص دیگری و مخاطب پایان آیه باز همان شخص اوّل باشد؛ به عنوان نمونه سوره یوسف:
فلمّا رءا قمیصه من دبر قال انّه من کیدکنّ انّ کیدکنّ عظیم 28 یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک انّک کنت من الخاطئین 29
چون پیراهن را دید که از پشت پاره شده است گفت: این از مکر شما زنان است که مکر و حیله زنان بزرگ است. ای یوسف از او درگذر و ای زن از گناه خود توبه کن که تو خطا کرده ای.
همانطور که ملاحظه می کنید آیه قبل خطاب به زلیخاست و بخش اوّل آیه دوم خطاب به حضرت یوسف(علیه السلام) و بخش دوم آیه باز خطاب به زلیخاست و نمی توان گفت چون ابتدای آیه مربوط به حضرت یوسف(علیه السلام) می باشد پس باید پایان آیه هم مربوط به ایشان باشد.



بنابراین، سیاق تنها یک قرینه است نه یک دلیل و نمی تواند حتّی با یک دلیل مقابله کند چه رسد به چند دلیل! بر این اساس این چنین نیست که هر آیه ای سیاق داشته باشد و بتوان به آن استدلال کرد.


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 03:07AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #10
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


6. استدلالهای علما و محقّقین شیعه در اثبات انحصار اهل بیت(علیهم السلام) به خمسه طیّیه

حالا به کلام علمای شیعه سر می زنیم که با ادلّه خودشان، اهل بیت را در پنج تن آل عبا(علیهم السلام) منحصر کرده اند و زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) را خارج نموده اند. اقوال علمای شیعه را آوردم تا هم شیعیان مذهبشان را یادشان نرود! و هم به یاد داشته باشیم که شیعه نباید فقط بر منابع اهل سنّت تکیه کند و سعی کند از کتب آنان دلیل آوَرَد. عزیزان اهل سنّت نیز با ادلّه شیعه بیشتر آشنا می شوند.
ضمنا من خیلی از مطالب را خلاصه یا نقل به مضمون کردم.

علمایی که سخن آنان را آوردم:
1. تفسیر نمونه؛ آیة الله العظمی مکارم شیرازی(دام ظلّه العالی)
2. تفسیر المیزان؛ علّامه طباطبایی(رضوان الله تعالی علیه)
3. قاموس قرآن؛ علّامه قرشی
4. امام شناسی، امامت در قرآن؛ علی اصغر رضوانی


1. تفسیر نمونه آیة الله العظمی مکارم شیرازی (مدّ ظلّه العالی)

ج17 ص292 ذیل آیه تطهیر:
ایشان در پاسخ به اینکه: چرا در لا به لای شرح وظایف زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) ، صحبت از عصمت اهل بیت (علیهم السلام) می باشد در صفحه 294 و 295 می فرماید:

1. مرحوم طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیان ذیل آیه تطهیر می نویسد:
این اوّلین بار نیست که در آیات قرآن به آیاتی بر می خوریم که در کنار هم قرار دارند امّا از موضوعات مختلفی سخن می گویند. قرآن پر است از این گونه بحثها؛ همچنین در کلام فصحای عرب و اشعار آنان نیز نمونه های فراوانی برای این موضوع موجود است.

2. علّامه طباطبایی(رحمه الله) پاسخی می فرمایند که خلاصه اش این است:
ما هیچ دلیلی در دست نداریم که آیه تطهیر همراه این آیات نازل شده است، بلکه از روایات به خوبی استفاده می شود که این قسمت جداگانه نازل گردیده است و در عصر پیامبر(صلی الله علیه و اله) یا بعد از آن در کنار این آیات قرار داده شده است.

3. قرآن می خواهد به همسران پیامبر(صلی الله علیه و اله) بگوید که شما در میان خانواده ای قرار گرفته اید که گروهی از آنان معصومند. کسی که در زیر سایه درخت عصمت و در کانون معصومان قرار گرفته، سزاوار است که بیش از دیگران مراقب خود باشد و فراموش نکند که انتساب او به خانواده ای است که پنج معصوم پاک در آن است و مسئولیّتهای سنگینی برای او ایجاد می کند و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانی از او دارند.


2. تفسیر المیزان علّامه طباطبایی (قدّس سرّه)

ج16 ص310 چاپ اسماعیلیان:
مراد از اهل بیت، همسران پیامبر(صلی الله علیه و اله) نیستند، چرا که آیه صریحا می فرماید: عنکم، یطهّرکم (ضمایر مذکّر آورده نه مونّث مثل: عنکنّ.

حدود 70 روایت (در اختصاص پنج تن آل عبا(علیهم السلام) به اهل بیت ) فقط از طریق اهل سنّت نقل شده است که حدود 40 عدد آنها از راویانی مانند: ابن عبّاس، عایشه، امّ سلمه، ابوسعید خدری، ابوالحمراء، ثوبان غلام رسول اکرم(صلی الله علیه و اله)، عبدالله ابن جعفر، علی ابن ابیطالب، حسن ابن علی(صلوات الله و سلامه علیهما) که اینها طرق متواترند.

ص311: اگر گفته شود که روایات مذکور منافی آن نیست که آیه شامل همسران حضرت شود، در جواب می گوییم: اکثر روایات به خصوص روایت امّ سلمه با توجّه به آنکه آیه در منزل ایشان نازل شده است، تصریح به اختصاص و حصر دارد و شامل ازواج نمی شود.

اگر کسی اشکال کند به نصّ کتاب و بگوید چون صحبت نساء نبی است، این آیه نیز شامل آنها می شود؛ در جواب او می گوییم: اصلا آیه تطهیر الصاق به آیات نساء نبی نداشته است و همراه آنان نازل نشده است بلکه جداگانه نازل شده است و کسی ادّعایی بر خلاف این نکرده است. حتّی عکرمه و عروه که قائل اند این آیات فقط شامل نساء نبی هستند نه غیره، ادّعا نکرده اند که همراه آیات سابق نازل شده است. لذا می توان گفت: این آیه مانند آیه اکمال و یأس در سوره مائده که بین آیات محرّمات اکل نازل شده، جدا نازل شده است.

ایشان در ص312 می فرماید: به حسب عرف عام، اطلاق اهل بیت بر غیر خمسه طیّبه جایز است، چنانکه به آل علی و آل عقیل و آل عبّاس و آل جعفر نیز اهل بیت می گویند. امّا این آیه خطابش و حصرش در خمسه طیّبه(علیهم السلام) است و روایات کثیره ناصّه بر این نزول است.


3. قاموس قرآن علّامه قرشی

ج1 ص137 چاپ دارالکتب الاسلامیّة:
وی در اثبات انحصار اهل بیت به پنج تن آل عبا(علیهم السلام) و ردّ نساء نبی می فرماید:

1. مسلمانان به تبعیّت از قرآن کلمه اهل بیت را بر اثر شهرت و بدون قرینه در مورد اهل بیت حضرت رسول(صلی الله علیه و اله) استفاده می کنند.

2. عکرمه از خوارج و دشمنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و در بازار فریاد می زد که آیه تطهیر در مورد زنان پیامبر(صلی الله علیه و اله) نازل شده است. شرح حال او در کتاب « کلمة الغرّاء فی تفصیل الزّهرا(علیها السلام) » نوشته علّامه شرف الدّین(رحمه الله) موجود است.

3. در آیات قبل حدّاقل 13 فعل مؤنّث ذکر شده است و سپس یک مرتبه وضع کلام عوض می شود و به صورت جمع مذکّر می آید و در مجموع آیه از جمع مذکّر استفاده می شود و از مؤنّث خبری نیست. از این سیاق آیه استفاده می شود که اکثر یا همه مراد آیه مذکّرند نه مؤنّث. بعد دوباره سیاق آیه بعد عوض می شود و مؤنّث صحبت می کند.

4. بیش از 70 روایت از طریق شیعه و سنّی نقل شده که شإن نزول آن، پنج تن آل عبا(علیهم السلام) است. برای نمونه کتاب: الدّرّ المنثور، تفسیر طبری، تفسیر ابن کثیر، صواعق محرقه ابن حجر آیه اوّل از آیات نازله در شأن اهل بیت، ترمذی تفسیر سوره احزاب، صحیح مسلم فضائل الصّحابة فضائل اهل بیت.
قاموس می فرماید: تفسیر المیزان می فرماید: روایات در این باره از 70 متجاوز است و آنچه اهل سنّت نقل کرده اند از روایات شیعه بیشتر است. روایات شیعه از امیرالمؤمنین(علیه السلام)، امام سجّاد(علیه السلام)، امام صادق(علیه السلام)، امّ سلمه، امام باقر(علیه السلام)، ابوذر، ابولیلی، ابوالاسود، عمرو ابن میمون اودی، سعد ابن ابی وقّاص نقل شده است.


4. امام شناسی رضوانی(حفظه الله)، امامت در قرآن

ج1 ص373:
چرا همسران پیامبر(صلی الله علیه و اله) از اهل بیت خارج می شوند:

1. قرینه سیاق: به فرض که ظاهر آیه همسران را نیز شامل شود، نصوص نیز منحصر در خمسه طیّبه(علیهم السلام) هستند. طبق قاعده اصول فقه در سنّی و شیعه در تعارض نصّ و ظاهر، نصّ مقدّم بر ظاهر است.

2. اگر فقط مخصوص زنان حضرت است، ضمیر باید درست ارجاع داده شود. اگر کسی بگوید: از باب تغلیب است( در اینجا یعنی کسی بگوید: چون مردها با زنان جزء اهل بیت هستند، ضمیر مذکّر آمده)، گوییم تغلیب در صورتی جایز است که خصوصیّت احراز نگردد. (یعنی ما مطمئنّیم که آیه فقط در مورد خمسه طیّبّه(علیهم السلام) نازل شده، پس کار به بحث تغلیب نمی کشد.)

3. بارها در قرآن فصیح آیاتی به صورت معترضه آمده (مانند سوره یوسف که می فرماید: « انه من کیدکنّ انّ کیدکنّ عظیم 27 یوسف اعرض عن هذا و استغفری... 28 » که « یوسف اعرض عن هذا » معترضه و فاصله است بین دو آیه (که راجع به زلیخاست).

4. قرآن به ترتیب نازل نشده است مانند آیات مکّی که بین مدنی ها هستند.

5. اهل بیت بر همسران دلالت ندارند، زیرا که لفظ اهل به معنای بستگان نسبی است نه سببی چنانکه زبیدی در تاج العروس ج7 ص217 می گوید: مجاز است(نه حقیقت) که کلمه اهل بیت بر همسران دلالت کند. سیوطی نیز در جامع الصّغیر ج1 ص168 ح2832 می گوید: حضرت رسول(صلی الله علیه و اله) خطاب به حضرت زهرا(سلام الله علیها) فرمودند: « اوّلین نفری که از اهلم(اهل بیتم) به من ملحق می شود تو هستی و اوّلین نفری که از همسرانم به من ملحق می شود زینب است. » این جدایی نشان دهنده تفاوت اطلاق اهل بیت بر همسران است.
یا مثلا در قضیه حدیث کساء، امّ سلمه یا بنا بر روایاتی عایشه از پیامبر(صلی الله علیه و اله) می پرسد: آیا من نیز جزء اهل بیت هستم؟ این خود نشان دهنده تفاوت است و گرنه چه لزومی بر سؤال بود؟(علاوه بر این پیامبر(صلی الله علیه و اله) هر دوی آنان را از اهل بیتشان دور می کنند.) جدای از آن که بارها از پیامبر(صلی الله علیه و اله) سؤال شد: آیا منظور از اهل بیت، همسران است که ایشان آن را ردّ فرموده اند.

در صحیح مسلم ج4 نیز در باب فضائل علی آمده که از زید ابن ارقم درباره اهل بیت سؤال شد که آیا شامل همسران نیز می شود؟ زید پاسخ می دهد: قسم به خدا هرگز! زیرا ممکن است شوهر پس از مدّتی زندگی با شوهرش او را طلاق دهد و او به قوم خودش برگردد.

6. برخی روایات اهل بیت را در خمسه طیّبه منحصر (علیهم السلام) کرده اند.

7. برخی روایات تصریحا همسران را خارج کرده است. مانند: صحیح ترمذی ج5 ص351 ؛ درّالمنثور سیوطی ج5 ص195؛ مستدرک حاکم ج2 ص416؛ مسند احمد ج6.


مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #11
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


7. اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم؛ اولی الامر معصومین(علیهم السلام) هستند

پس از اینکه ثابت کردیم که آیه تطهیر در شأن اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) نازل گشته و کس دیگری در این آیه سهمی ندارد، این بار به سراغ آیه « اولی الامر » می رویم.
خداوند در سوره نساء آیه 59 می فرماید: اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم: ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را اطاعت کنید پیامبر و صاحبان امر از خودتان را.
خدا و پیامبر(صلی الله علیه و اله) که معلوم است چه کسانی هستند و باید از آنان اطاعت کنیم.

امّا اولی الامر چه کسانی هستند؟

ما در این مقاله ثابت می کنیم که اولی الامر باید معصوم باشند. معصومین(علیهم السلام) هم که در مقالات قبلی مشخّص نمودیم. بنابراین ثابت می شود که باید از اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) اطاعت کنیم، زیرا تنها آنان هستند که معصومند و معصوم دیگری یافت نمی شود.
این غیر از روایاتی است که آوردیم و مشخّص می کند منظور از اولی الامر چه کسانی است.
با کنار هم گذاشتن این دو آیه وظیفه مسلمانان به خوبی مشخّص می شود.

همانطور که می بینید می توان از آیه به وضوح دستور اطاعت از خدا و رسولش را فهمید:
« اطیعو الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم »: اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر و اولی الامر از خودتان را.


خدا و پیامبر(صلی الله علیه و اله) که واضح است چه کسانی هستند و مساله اطاعت از آنان نیز روشن است. امّا اولی الامر چه کسانی هستند؟

اقوال در اولی الامر:
در این که مقصود از اولی الامر در آیه مورد نظر کیست اقوالی وجود دارد که اینک به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1. امیران لشکر
2. اصحاب پبامبر اکرم(صلی الله علیه و اله)
3. صحابه و تابعین
4. خلفای اربعه
5. عموم علمای امّت اسلامی
6. هر کسی که متولّی امور مردم از راه صحیح آن شود
7. اهل حلّ و عقد
8. خصوص امامان از اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و اله)
(البحر المحیط ج3 ص278)
و...
ما در صددیم که اثبات کنیم که مقصود از اولی الامر، خصوص اهل بیت معصومین(علیهم السلام) است.

عصمت اولی الامر و بیان فخر رازی در اثبات آن:
با تأمّلی در آیه « اولی الامر » به دست می آید که مقصود از اولی الامر در آیه کسانی هستند که از عصمت برخوردارند. این معنا را این گونه به اثبات می رسانیم:
« خداوند متعال به طور جزم و قطع، امر به اطاعت از اولی الامر نموده است و هر کس که اینچنین امری برای او شده، باید از هر خطا و اشتباهی معصوم باشد؛ زیرا در غیر این صورت بر فرض اشتباه کردن یا خطا کردن او، لازم می آید که خداوند امر به اطاعت او کرده باشد که همان کار خطاست و خطا از آن جهت که خطاست مورد نهی است.
نتیجه این که در صورت عدم عصمت اولی الامر در آیه فوق، لازم می آید که امر و نهی در یک فعل و به یک اعتبار با یکدیگر جمع شود که این به طور حتم محال است. پس باید مقصود از اولی الامر در آیه، افراد معصوم از خطا و اشتباه باشند. »


(تفسیر فخر رازی، ج1 ص144)

این بیان فخر رازی بود.



فخر رازی اگر چه تا اینجا با شیعه امامی همراهی کرده و اولی الامر را بر افراد معصوم منطبق ساخته است، ولی هنگام تعیین مصداق اولی الامر دچار اشتباه شده و آن را بر اهل حلّ و عقد از امّت منطبق کرده است.
او می گوید:
« آیه دلالت بر لزوم متابعت و پیروی از اولی الامر به طور مطلق دارد، ولی از آنجا که ما از شناخت معصوم عاجزیم و به جهت اینکه معصوم وجود خارجی ندارد یا ما عاجز از دسترسی به آن هستیم، لذا می گوییم: مقصود از اولی الامر همان اهل حلّ و عقد از بزرگان امّت است، کسانی که عارف به مسائل و احکامند. و اگر آنان بر مسأله ای اجتماع کنند، نتیجه ای که از اجتماع آنان به دست می آید، از هر عیب و خطایی مصون است. »
ما کلام و شبهات وی را در مقاله بعد نقد می کنیم ان شاءالله.

اما به طور خلاصه پاسخ او این است که چه بسیار نتایجی که از اجتماع اهل حلّ و عقد به وجود آمد و اشتباه از آب در آمد و اصلا اگر چنین چیزی همیشه به وقوع می پیوست یک معجزه به حساب می آمد و باید در کتابها نقل می شد که نقل نشده است. زیرا کجای عالم چنین اتّفاقی رخ می دهد که همیشه نتیجه رأی گروهی، درست باشد و یک بار هم اشتباه نباشد؟
هر کس دیگر و یا هر گروه دیگر غیر از اهل بیت(علیهم السلام) نیز نمی توانند معصوم باشند. یعنی گاهی خطا می کنند هر چند درصد موفّقیّتشان بالا باشد؛ لذا نمی شود گفت: حاصل سخن آنان از هر خطایی مصون است.

امّا جالب است که فخر رازی ادّعا می کند که معصوم وجود خارجی ندارد یا ما از دسترسی به آن عاجز هستیم. گویا فخر رازی آیه تطهیر را ندیده که چنین می گوید. اتّفاقا با کنار هم گذاشتن این آیه و آیه تطهیر وظیفه مسلمانان مشخّص خواهد شد. زیرا ما اثبات کردیم که آیه تطهیر در شأن اهل بیت(علیهم السلام) نازل شده و این آیه هم امر به اطاعت از معصومین می کند، پس باید از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت کنیم.

ضمن اینکه در این آیه اطاعت اولی الامر با اطاعت رسول مقرون شده است. یعنی همان اطاعتی که در مورد رسول به کار رفته در مورد اولی الامر نیز به کار رفته است: اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم. همانطور که می بینید سر هر دوی آنها یک اطیعوا امده است که این معنای برابری آنها در لزوم اطاعت از آنان را می دهد.

تفسیر قرآن به روایات:
همانگونه که برخی از آیات قرآن می تواند بعضی دیگر را تفسیر کند، روایات نیز می توانند آیات قرآن را تفسیر و تبیین نمایند.
لذا خداوند متعال در سوره نحل آیه 44 می فرماید:
و انزلنا الیک الذّکر لتُبَیِّنَ للنّاس ما نزّل الیهم: و ما به سوی تو قرآن را فرستادیم تا برای مردم آنچه به سویشان فرستاده شده را تبیین کنی.

در مورد اولی الامر روایاتی وجود دارد که می تواند مصداق آن را تبیین کند.
اینک به برخی از آنان اشاره می نماییم:

1. احادیث دوازده خلیفه؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمودند: بعد از من دوازده امیر در میان شما خواهند بود که همگی آنان از قریشند.
(صحیح بخاری، کتاب الاستخلاف ح7222)


کلمه « امیر » از مادّه امر و امارت است و این روایت و احادیث شبیه به آن و صفاتی که در روایتهای دوازده خلیفه برای خلفای دوازده گانه مشخّص شده است، می تواند مقصود از اولی الامر را کاملا مشخّص کند. در مقاله های بعدی در مورد این حدیث شریف و چگونگی دلالت آن بر ولایت اهل بیت(علیهم السلام) می نویسیم ان شاءالله تعالی.

2. حاکم نیشابوری به سند صحیح از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل کرده که فرمود:
من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع علیّا فقد اطاعنی و من عصی علیّا فقد عصانی: هر کس مرا اطاعت کند به طور حتم مرا اطاعت کرده و هر کس مرا نافرمانی کند به طور حتم خدا را نافرمانی کرده است و هر کس علی را اطاعت کند به طور حتم مرا اطاعت کرده و هر کس علی را نافرمانی کند به طور حتم مرا نافرمانی کرده است.
(مستدرک حاکم ج3 ص121)


در این حدیث، پیامبر(صلی الله علیه و اله) اطاعت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را ملازم با اطاعت خود و اطاعت خویش را ملازم با اطاعت خدا معرّفی کرده است و در نتیجه این همان معنایی است که قرآن در آیه مورد نظر به ان اشاره کرده است.
3. حدیث ثقلین که متواتر بین شیعه و سنّی است؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و اله) در آن حدیث شریف فرمودند: من دو گوهر گرانبها را در میان شما به امانت می گذارم که اگر به آن دو تمسّک کنید هرگز گمراه نمی شوید: یکی کتاب خدا و دیگری عترتم.

الف: بررسی احادیث شیعه:
احادیث شیعه امامی درباره مصادیق « اولی الامر » با تواتر اجمالی و برخی نیز با سند صحیح بر تطبیق آن بر اهل بیت(علیهم السلام) دلالت دارد. پیام این احادیث همسو با دلالت آیات قرآن است. از این رو این احادیث تلقّی به قبول شده اند.
با این که این احادیث درباره این آیه متنوّعند، لیکن هیچ تعارضی در بین آنها نیست، شماری از آنان را با هم مرور می کنیم:


1. امام باقر(علیه السلام) در حدیثی فرمود: إیّانا عنی خاصّة، اَمَرَ جمیع المؤمنین ای یوم القیامة بطاعتنا: خداوند تنها ما را اراده کرده است و به تمام مؤمنان تا روز قیامت به اطاعت از ما دستور داده است.
(کافی ج1 ص276 ح1)

2. حدیث معروف به حدیث جابر که این روایت را اهل سنّت نیز نقل کرده اند که در آنجا ذکر می کنیم.
(روایت در کتب شیعه: کمال الدّین ج1 ص253 ح3 ؛ اعلام الوری ص375)

3. امام رضا(علیه السلام) در تفسیر اولی الامر در آیه فرمود:
الائمّة من ولد علیّ و فاطمة(علیهما السلام) الی ان تقوم السّاعة: اولی الامر، پیشوایانند از فرزندان علی و فاطمه(علیهما السلام) تا روز قیامت.
(کمال الدّین ج1 ص222 ح8)

4. امام باقر(علیه السلام) ضمن آن که اولی الامر را به اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و اله) تفسیر می کند و اطاعت آنان را با اطاعت خدا یکسان می شمارد، می فرماید:
و هم المعصومون المطهّرون لا یذنبون و لا یعصون... و لا یفارقون القرآن و لا یفارقهم:
آنان معصومان پاکند، مرتکب گناه نمی شوند و معصیت نمی کنند... از قرآن جدا نمی شوند و قرآن از آنان جدا نمی شود.
(علل الشّرایع، ص123 و 124، ح1)

5. در خطبه ای از امام حسن مجتبی(علیه السلام) نیز پس از بیعت مردم با ایشان چنین روایت شده است: «... فأطیعونا فإنّ طاعتنا مفروضة اذ کانت بطاعة الله مقرونة؛ قال الله عزّوجلّ: اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم: پس ما را اطاعت کنید که قطعا اطاعت از ما واجب است چون به اطاعت خدا مقرون شده است. خداوند بلند مرتبه می فرماید: اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر و اولی الامر از خودتان را. »
(امالی طوسی ص121 ح188)


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 03:32AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #12
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


ادامه
اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم؛ اولی الامر معصومین(علیهم السلام) هستند

ب. اولی الامر در روایات اهل سنّت:
مطابق برخی روایات اهل سنّت نیز مراد از « اولی الامر » در آیه مورد بحث، امامان از اهل بیت عصمت و طهارتند:

1. حاکم حسکانی با سند خود از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل کرده که فرمود:
شریکان من کسانی هستند که خداوند اطاعت آنان را با اطاعت خویش و من مقرون ساخت و درباره آنان چنین نازل کرد: اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم. من گفتم: ای پیامبر خدا! آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: تو نخستین آنان هستی.
(شواهد التّنزیل ج1 ص191 ح204)

2. جوینی نیز به سند خود در ضمن حدیثی طولانی از امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل کرده که خطاب به برخی از صحابه فرمود: « شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید هنگامی که آیه: یا ایّها الّذین امنوا اطیعوا الله... نازل شد، مردم گفتند: ای رسول خدا! آیا اولی الامر افراد خاصّ یا و برخی از مؤمنانند یا شامل همه آنان می شود؟ پس خداوند به پیامبرش دستور داد والیان امر را به مردم بیاموزد و برای ایشان همانگونه که نماز و زکات و حجّ را تفسیر کرده است، ولایت را تفسیر کند. پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) من را در غدیر خم برای مردم منصوب کرد... »
(فرائد السّمطین ج1 ص313، باب 58 ح250)

3. و نیز حاکم حسکانی به نقل از مجاهد ابن جبر تابعی، شأن نزول آیه را درباره جانشینی امام علی ابن ابیطالب(علیه السلام) به جای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل کرده و می نویسد: اولی الامر درباره امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شد، هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ایشان را در مدینه به جای خود نشاند و علی(علیه السلام) عرض کرد: آیا مرا در میان زنان و کودکان وا می گذاری؟ پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: آیا خشنود نیستی که برای من به منزله هارون برای موسی باشی؟
(شواهد التّنزیل ج1 ص192 ح205)

4. جالب است که در این روایت، حتّی اسم ائمّه(علیهم السلام) نیز آمده است، به این روایت توجّه کنید:
حدیث معروف به « حدیث جابر »:

جابر ابن یزید جعفی می گوید: از جابر ابن عبدالله انصاری شنیدم که می گفت:
هنگامی که خداوند عزّوجلّ بر پیامبر خود نازل فرمود: « یا ایّها الّذین ءامنوا اطیعو الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم: ای کسانی که ایمان آوردید خدا را اطاعت کنید و اطاعت کنید پیامبر و صاحبان امر از خودتان را » گفتم: یا رسول الله! خدا و رسول خدا را شناختیم، اولو الأمری که خدا اطاعت آنها را قرین اطاعت خود و رسول نموده، کیانند؟
پس پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: هُم خلفائی یا جابر، آنها جانشینان منند ای جابر. آنها پس از من ائمّه و پیشوایان مسلمانان می باشند.
اوّل آنها
علیّ ابن ابیطالباست و بعد از او حسن و بعد از او حسین و بعد از علیّ ابن الحسین و سپس محمّد ابن علی که در تورات مشهور و معروف به باقر است و عمرت دراز می شود تا او را درک نمایی. پس هنگامی که او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان و بعد از او صادق جعفر ابن محمّد است و بعد از او موسی ابن جعفر و بعد از او علیّ ابن موسی است و سپس محمّد ابن علی و بعد از او علیّ ابن محمّد و بعد از او حسن ابن علی و سپس هم نام من که کنیه او نیز کنیه من است حجّت پرورگار در روی زمین و بقیّة الله در میان بندگانش فرزند حسن ابن علی(مهدی) است.
اوست که خداوند متعال مشرق زمینها ومغرب زمینها را به دست او فتح می نماید (او صاحب مشارق و مغارب می گردد.) اوست که از پیروان و دوستانش غایب شده، غیبتی که جز کسی که امتحان الهی را قلباً انجام داده باشد بر امامتش ثابت نمی ماند. (یعنی شیعه واقعی)
جابر می گوید: گفتم: یا رسول الله! آیا شیعیان در زمان غیبت او از او استفاده می کنند (نفعی می برند)؟
حضرت(صلی الله علیه و اله) فرمود: آری به حقّ آن خدایی که مرا به رسالت و نبوّت مبعوث نموده، شیعیان از نور وجود او منوّر شده واز ولایت او بهره مند می گردند، مانند بهره مند شدن مردم از خورشید، اگر چه چهره خورشید را ابر پنهان کرده باشد.
ای جابر! این مطالبی را که به تو گفتم، از اسرار پنهانی است و از خزائن علم پروردگار است. این مطالب را از غیر اهلش پنهان نما و به هر کس و ناکس نگو. (یعنی به افرادی بگو که سرّ نگه دارند.)
( آخر باب 94 کتاب ینابیع المودّة صفحات 494 و 495 ؛ فرائد السّمطین جوینی صفحات 133 و 134 ؛ و از کتب شیعه: کمال الدّن صدوق که متن حدیث بالا از این کتاب است ؛ تفسیر کنز الدّقائق محمّد مشهدی ج2 ص493 ؛ کفایة الاثر چاپ انتشارات بیدار ص53 غ الزام النّاصب ج1 ص55)


راویان نزول آیه در شأن اهل بیت(علیهم السلام):
بعضی از علمای اهل سنّت تصریح کرده اند که آیه اولی الامر در شأن اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) نازل شده است از قبیل:

1. ابن حیّان اندلسی (البحر المحیط ج3 ص278)
2. نیشابوری (تفسیر نیشابوری در حاشیه جامع البیان ج5 ص)208
3. محمّد صالح کشفی مرتضوی (مناقب المرتضی ص56)
4. قندوزی حنفی(ینابیع المودّة ص134 و 137)
5. حاکم حسکانی (شواهد التّنزیل ج1 ص189 ح202 و 203 و 204)
6. تفسیر فخر رازی ج3 ص357 بنا بر نقل حدیثی از امام صادق(علیه السلام)
7. فرائد السّمطین ج1 ص314


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 04:32AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 3 June 2012   #13
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


8. رفع شبهات دلالت آیه اولی الامر بر ولایت اهل بیت(علیهم السلام)


در این قسمت قصد داریم به شبهاتی که فخر رازی بر دلالت آیه اولی الامر بر ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و عصمت آنان وارد کرده پاسخ دهیم. جالب توجّه اینکه وی ابدا به نصوص روائی خود اهل سنّت و قرینه های این موضوع مانند اینکه یک فعل اطیعوا به رسول و اولی الامر خورده و این نشان می دهد که هر دوی آنان به یک میزان ولایت دارند، توجّهی ننموده است.

نقد کلام فخر رازی:
به فخر رازی که « اولی الامر » در آیه را بر اهل حلّ و عقد منطبق می سازد می گوییم:
در صورتی که هر یک از افراد حلّ و عقد از عصمت برخوردار نیستند، چگونه اجتماع آرای غیر معصوم می تواند از عصمت برخوردار شود؟ آری شکّی نیست که اجتماع، اقرب به صواب است، ولی این قرب موجب نمی شود که احتمال خطا از میان رفته و رأی آنان به سر حدّ عصمت برسد.
بر فرض که بگوییم: در صورت اجتماع آراء به عصمت رسیده باشند، این عصمت می تواند از یکی از اسباب زیر حاصل شده باشد:

1. از آنجا که جمیع افراد حلّ و عقد معصومند، در نتیجه اجتماع آنها نیز از مقام عصمت برخوردار است.

ولی بدیهی است که از زمان شهادت پیامبر(صلی الله علیه و اله) تا کنون بر این امّت عصری نگذشته که افراد حلّ و عقد آن معصوم باشند. این چیزی است که خود فخر رازی نیز قبول دارد.


2. این که بگوییم: افراد اهل حلّ و عقد، گر چه از عصمت برخوردار نیستند، ولی مجموع آنها در صورت اجتماع به عصمت خواهند رسید، به این معنا که عصمت صفتی باشد برای هیئت اجتماعی افراد نه برای هر یک از افراد.

این احتمال نیز باطل است؛ زیرا عصمت از امور حقیقی و صفات واقعی است، در حالی که هیئت اجتماعی چیزی بیش از عنوان اعتباری نیست و نمی توان صفت حقیقی را عنوان اعتباری قرار داد.


3. احتمال سوم این است که بگوییم: صفت عصمت نه وصف افراد نه وصف هیئت اجتماعی است، بلکه سنّت خداوند بر این قرار گرفته که نتیجه ای را که از آرای اهل حلّ و عقد به دست می آید، از خطا و اشتباه مصون بدارد. در این فرض نیز سه احتمال وجود دارد:

الف) یکی این که بگوییم: این سنّت خداوند نسبت به همه امّت ها تعمیم دارد.
در حالی که این احتمال به طور حتم باطل است؛ زیرا چه بسیار آرایی که با وجود اتّفاق رأی در آن در میان امم، اشتباه بوده است.

ب) احتمال دیگر این است که این سنّت را مخصوص به مسلمین بدانیم. به این معنا که بگوییم: خداوند تعالی بر این امّت منّت گذارده و آرای اهل حلّ و عقد آنها را از خطا و اشتباه مصون داشته است.

ولی این احتمال نیز همانطور که در مقاله قبل اشاره نمودیم، خلاف واقعیّتهای تاریخی است؛ زیرا چه بسیار اهل حلّ و عقدی که رأیشان در این امّت باطل از آب در آمد. نیز اگر این مطلب در این امّت ثابت می بود، باید معجزه ای به حساب می آمد در حالی که در هیچ دلیل صحیحی به آن به عنوان معجزه اشاره نشده است و اصلا باید نقل محافل علمی می شد.

ج) احتمال سوم این است که بگوییم: عصمتی که برای افراد این امّت است به امر خارق العاده باز نمی گردد، بلکه مربوط به تربیت خوب این امّت از ناحیه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) و تعلیمات الهی است که آنها را تا حدّی رسانده که اجتماع آنها از مقام عصمت برخوردار است.

این احتمال نیز باطل است؛ زیرا در صورتی که هر یک از افراد این امّت از احتمال خطای در رأی مصون نیستند، چگونه می توان اجتماع آنان را معصوم دانست؟ وانگهی با نتایج باطلی که از مجالس اهل حلّ و عقد بیرون آمد چه می کنید؟
بنابراین راهی برای فرار امثال فخر رازی از دلالت آیه نمی ماند...


رفع شبهات فخر رازی:
فخر رازی می خواسته به هر طریق ممکن دلالت واضح و گویای آیه اولی الامر را بر ولایت اهل بیت(علیهم السلام) با وجود آن همه دلیل روائی و غیر روائی و قرینه انکار کند. لذا به گمان خود چند شبهه وارد کرده که یکی یکی جواب می دهیم:

شبهه اوّل:
کلمه اولی الامر در آیه مقیّد به « منکم » شده است؛ یعنی آنها از جنس و سنخ شما هستند؛ یعنی انسانهای عادی بوده و از مزیّت عصمت برخوردار نیستند، در حالی که شیعه بر فرد فرد آنان ادّعای عصمت دارد.

پاسخ:
کلمه « منکم » که در آیه امده برای افاده این نکته است که « اولی الامر » گر چه معصومند ولی از جنس بشرند نه از سنخ ملائکه. زیرا مطابق برخی از آیات، مردم اعتراض می کردند که چرا پیامبر(صلی الله علیه و اله) غذا می خورد و در بازارها راه می رود؟ گویا گمان می کردند که پیامبر باید از جنس ملائکه باشد نه بشر. و لذا قرآن نیز در آیات فراوانی بر این نکته تأکید دارد که پیامبر(صلی الله علیه و اله) از جنس شماست و اگر بخواهیم او را از جنس ملائکه قرار دهیم، باید در عین حال به صورت بشر در آوریم تا بتوانند با شما در تماس دائم باشند.


شبهه دوم:
لفظ « اولی الامر » جمع است و جمع دلالت بر معنایی دارد که برای آن افراد و مصادیقی است و این معنا با رأی امامیه منطبق نیست؛ زیرا آنان معتقدند که در هر زمان یک امام وجود دارد و حال آن که آیه امر به اطاعت از جماعتی دارد.

پاسخ:
آنچه خلاف ظاهر و مجاز است این است که لفظ جمع را بر یکی از افراد مفهومش حمل کنیم در حالی که آیه شریفه از این قبیل نیست؛ زیرا مطابق رأی امامیه « اولی الامر » همان دوازده امام معصوم(علیهم السلام) است که اطاعتشان به حکم خداوند واجب است و اطلاق جمع بر آنها نه به اعتبار آن است که همه آنها در یک زمان وجود دارند بلکه به این اعتبار است که هیچ زمانی از این دوازده نفر خالی نیست.
به تعبیر دیگر: اطلاق جمع بر آنها به لحاظ وجود طولی آنهاست نه عرضی و این اطلاق نیز حقیقی است نه مجازی و در قرآن زیاد به کار رفته است.
خداوند متعال در سوره قلم آیه 8 می فرماید:
« فلا تطع المکذّبین: از دروغگویان اطاعت نکن »
آیا مقصود از آن فقط دروغگویان در یک زمان است یا اینکه اگر در هر زمان یک دروغگو نیز بود تو نباید از او اطاعت کنی؟


شبهه سوم:
اطاعت از معصوم مشروط به شناخت او است در حالی که شناخت معصوم محال است! و در نتیجه تکلیف به محال است که باطل می شود.

پاسخ:
امامان معصوم(علیهم السلام) کسانی هستند که از جانب خداوند و رسولش همگی با بیانات و نصوص کافی و روشن و در ذیل آیه تطهیر و جدا از آن (که در این وبلاگ هم سه مقاله به این موضوع اختصاص داده شد) برای مردم بیان شده اند و برای هر انسان بی غرض و با انصافی مشخّص است.


شبهه چهارم:
خداوند در ذیل آیه اولی الامر می فرماید: « فإن تنازعتم فی شیء فردّوه الی الله و الرّسول: پس اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسول باز گردانید. »
در این آیه مرجع حلّ اختلاف و نزاع، خدا و رسول معرّفی شده نه اولی الامر و این دلیل بر آن است که اولی الامر از مقام عصمت برخوردار نیستند.

پاسخ:
اولا: هر چند در این آیه حرفی از رجوع به اولی الامر نشده ولی در سوره نساء آیه 83 آمده:
وَإِذَا جَاءهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلاَّ قَلِيلاً :
و هنگامى که خبرى از پیروزى یا شکست به آنها برسد، (بدون تحقیق،) آن را شایع مى‏سازند؛ در حالى که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان -که قدرت تشخیص کافى دارند- بازگردانند، از ریشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد. و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عده کمى، همگى از شیطان پیروى مى‏کردید (و گمراه مى‏شدید).

دوما: این بدان جهت است که حقّ تشریع تنها برای خدا و رسول است نه اولی الامر، لذا در موارد نزاع در شریعت اسلامی باید به این دو مراجعه نمود.

سوما: گاهی اختلاف و نزاع در مصداق « اولی الامر » است که در این صورت چاره ای نیست جز آن که برای حلّ نزاع به خدا و رسول مراجعه کرد.


شبهه پنجم:
ما در این عصر و زمان، عاجز از دسترسی به امام معصوم و یادگیری احکام و مسائل و معارف دینی از او هستیم تا با فراگیری از او به آنها عمل کنیم در حالی که در آیه اولی الامر اطاعت آنان واجب شده است. در نتیجه مقصود از اولی الامر، امامان شیعه نیست.

پاسخ:
در زمان ظهور امام، دسترسی به او ممکن است و در عصر غیبت امام، گر چه از برکات حضور او محرومیم، ولی مجموعه دستورات و احکامی که از ناحیه آن بزرگواران به دست ما رسیده موجود است و با اطاعت از آنها در حقیقت به دستورات امام زمان خود عمل کرده ایم.


آخرين ويرايش مقداد ، Sunday 3 June 2012 در 04:46AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Monday 18 June 2012   #14
مقداد
همسایه حضرت معصومه سلام الله علیها و علی اخیها
 
نشان مقداد
 
تاريخ ثبت نام: May 2012
مكان: قم، قطعه ای از بهشت
پاسخ‌ها: 5,389
روزنوشته ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت


9. نقد حدیث شریف ثقلین:


ح2: جمع متون حدیث ثقلین
بررسی سندی حدیث ثقلین + تصحیح حدیث ثقلین
مکان ها و موارد بیان حدیث ثقلین توسط رسول خدا(صلی الله علیه و اله)
نکات محتوایی حدیث ثقلین (که در متن حدیث به آنها اشاره شده)
دلالت حدیث ثقلین بر ولایت اهل بیت(علیهم السلام)
دلالت حدیث ثقلین بر عصمت اهل بیت(علیهم السلام)
دلالت حدیث ثقلین بر علم خدادادی اهل بیت(علیهم السلام)
دلالت حدیث ثقلین بر وجود خارجی اهل بیت(علیهم السلام) تا روز قیامت
دلالت حدیث ثقلین بر نهایی بودن دین اسلام
رفع شبهات حدیث ثقلین (مشتمل بر ردّ کتاب الله و سنّتی)

آخرين ويرايش مقداد ، Monday 18 June 2012 در 02:31AM.
مقداد حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 28 June 2012   #15
سندوس
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2009
پاسخ‌ها: 2
ج: اثبات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) و رفع شبهات اهل سنّت

عجب توانایی داری در کپی پیست
اگر اینطوری بخوای گفتمان کنی هیچکش نمیتونه جوابی بهت بده چون کسی نمیتونه اینها را بخونه !
چیزهای که ثابت باشند اینگونه اثبات نمیخواهند اما انچه که بزور بخواهی ثابت کنی این مشکلات را داره
سندوس حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 05:03AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2017, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts