|
|
|
#46 |
|
به اميد خودت اي بهترين
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
chashm
__________________
آنچه از آن توست هرچند ناتوان باشی خود را به تو خواهد رساند وآنچه از آن به زیان توست به نیروی خود بازش نتوانی گردان |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye adam بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#47 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
به اندازه فاصله زانو تا زمین!
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: " فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟" استاد اندكی تامل كرد و گفت: "فاصله مشكل یك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است كه باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پیدا كرد. با یك جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشكلی حل نمی شود. " دومی كمی فكر كرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یك انسان دچار مشكل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است كه فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشكلی كه یك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است كه برآن ایستاده است!"
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#48 |
|
هیچ کس!!
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
داشتم با دوستم صحبت میکردم میگفت : پسر من وقتی خالی میبندم اونقدر طبیعی خالی میبندم که عمرآ کسی متوجه بشه و تمام اطرافیانم باور میکنند.
گفتم این که چیزی نیست بابا جون. من وقتی خالی میبندم علاوه بر اینکه دیگران باور میکنند بعد از مدتی خودمم کاملآ باورم میشه! مثلآ وقتی برای نرفتن به مهمونی بهونه میارم که تصادف کرده ام وقتی میرم سوار ماشینم بشم و یه خط رو ماشین میبینم با خودم میگه : اَک ِ هِی !! نسناس زده و رفته !! از مهمونی مونم انداختمون. و تا مدت ها دنبال یارو میگردم که زده و رفته !!!!!! حالا خدا رو شکر بعدش به خودم مسلط میشم وگرنه ممکنه برم ازش شکایت هم بکنم !!!!!
__________________
لطفا" فاصله رو رعايت كنيد ![]() ![]() |
|
|
|
|
|
#49 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
او همه جا هست
روزی استادی خواست تا شاگردانش را امتحان کند و از یاد گیری آنها اطمینان حاصل کند آنها را دور خود جمع کرد و به هر کدام از آنها مرغی داد و خواست تا در جایی که هیچ کسی نباشد و کسی آنها را نبیند مرغها را کشته و آن را آماده خوردن نمایند. تمام شاگردانش مرغها را برداشته و برای انجام آزمون رفتند هر کس مخفیگاهی را یافت تا بدون حضور کسی مرغش را ذبح کند. یکی در پستوی خانه به این کار مشغول شد، دیگری مرغ را با خودش به جنگل بردو یکی به کوه رفت و.... اما یکی از شاگردانش هر چه کرد جایی را نیافت تا مرغش را ذبح کند به هر جایی که فکر کرد دید نمی تواند حضور خدا را نادیده بگیرد زیرا جایی نیست که او در آنجا نباشد. روز موعود فرا رسید شاگردان با مرغهای ذبح شده و پرکنده به کلاس آمده بودند اما یکی از آنها مرغ زنده را آورده بود همه او را مسخره کردند که توی این دنیا به این بزرگی جایی را نیافته بود که کسی نباشد. ناگهان استاد آمد و از او پرسید چگونه جایی را نیافته که کسی نباشد و مرغش را ذبح کند؟ شاگرد گفت:ای استاد به هر جا که رفتم حتی در خلوت ترین جا دیدم که او حضور دارد و نکته اصلی امتحان نبودن هیچ کس است ولی مگر جایی هست که خدا نباشد بنابراین مرغ را زنده آوردم . استاد او را بهترین و داناترین شاگرد اعلام کرد و گفت که او درس خود را خوب آموخته. دیگر شاگردان تاسف خوردند که چرا به این موضوع نیاندیشیده بودند. اگر همه ما به این موضوع فکر کنیم و خدا را حاضر ببینیم دیگر کارهایی که نباید را انجام نمی دهیم .
__________________
![]() |
|
|
|
| كاربران ذيل از bita_bita بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#50 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
دنیا مثل آینه است
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند،اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود،در گذشت.شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار می شود، دعوت می کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند، اما پس از مدتی، کنجکاو شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است. این کنجکاوی،تقریبا تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می شد، هیجان هم بالا می رفت. همه پیش خود فکر می کردند: این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در ادراه بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند، ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد. آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید . شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها،تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید. زندگی شما وقتی که رییستان ، دوستانتان ، والدین تان ، شریک زندگی تان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغیر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهم ترین رابطه ی که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید از مشکلات ، غیر ممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکاری که فرد قویا به آنها اعتقاد دارد را به او باز می گرداند. تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگی است.
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#51 |
|
هیچ کس!!
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
خدا مشتی خاک را برگرفت. میخواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید ،ولیلی پیش از آنکه با خبر شود،عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان. خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هرکه عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر. عشق،کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید. ولیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند. لیلی نام تمام دختران زمین است
__________________
لطفا" فاصله رو رعايت كنيد ![]() ![]() |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye dust بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#52 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخ تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاش تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه. آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد. بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرف. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد. .... خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل. یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد زد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن. همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشید روی چشای بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر. پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد. سینشو چسبوند به سینه آدم. خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد. آدم با چشاش می خندید. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید. اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#53 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
حضرت سلیمان ومورچه
حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید . مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم . سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ مورچه گفت آری او می گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
|
|
|
|
|
|
#54 |
|
هیچ کس!!
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته*اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟ و خدا پاسخ داد : مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟ بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود . فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟ اين همه كار براي امروز زياده بقيه*اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم. وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد: اين كه خيلي لطيفه!! بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟ خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه . فرشته گونه زن رو لمس كرد: "خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !" خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشك فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟ اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه . فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي .. فقط يك چيزش خوب نيست. خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه
__________________
لطفا" فاصله رو رعايت كنيد ![]() ![]() |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye dust بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#55 |
|
هیچ کس!!
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی*موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته*ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته*ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده*ام. یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می*دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین*تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس*های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می*کرد، حس*ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می*داد. امّا او با پشتکار گام*های موسیقی را مرور می*کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می*کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می*گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می*زنم." امّا امیدی نمی*رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می*دیدم و در همین حدّ می*شناختم؛ می*دیدم که با اتومبیل قدیمی*اش او را دم خانهء من پیاده می*کند و سپس می*آید و او را می*برد. همیشه دستی تکان می*داد و لبخندی می*زد امّا هرگز داخل نمی*آمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی*آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک*نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می*توانم در این تک*نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک*نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی*توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می*کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک*نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمی*دانم چرا به او اجازه دادم در این تک*نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می*گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامه*های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می*نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده*های پیانو می*رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می*طلبد در نهایت شکوه اجرا می*شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج*گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف*زدن*های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک*ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می*گفت، "می*دانید خانم آنور، یادتان می*آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی*توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می*تواند بشنود که من پیانو می*نوازم. می*خواستم برنامه*ای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده*ای نبود که پرده*ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت*های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم*های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی*ام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبوده*ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد
__________________
لطفا" فاصله رو رعايت كنيد ![]() ![]() |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye dust بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#56 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
![]() راهی متفاوت برای ابراز عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد... همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند... داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند . پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... |
|
|
|
|
|
#57 |
|
هیچ کس!!
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
پیرمردی صبح زود از خانه*اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می*شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می*روم و صبحانه را با او می*خورم. نمی*خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می*دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی*شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می*روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می*دانم او چه کسی است...!
__________________
لطفا" فاصله رو رعايت كنيد ![]() ![]() |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye dust بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#58 |
|
به اميد خودت اي بهترين
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
پيرمردي در نزديكي جنگل ،يك اسب داشت.يك روز در طويله اش باز مي ماندواسب او فرار مي كند.همه گفتند:«چه بد شد!چه بدشانسي!» و آن پيرمرد گفت :خوب شد يا بد شد؟كسي چه مي دونه؟ روز بعد اسب با چند اسب وحشي ديگر برمي گردد و مي رود به طويله پيرمرد، همه گفتند«چه خوب شد عجب شانسي» آن پيرمرددوباره گفت:«خوب شد يا بد شد؟كسي چه مي دونه ؟!!» چند روز بعد نوه پيرمرد سوار يكي از اسبهاي وحشي:مي شود وبه زمين مي افتد وپايش مي شكند .باز همه گفتند «چه بد شد ! عجب شانس بدي.»وآن پيرمرد دوباره گفت:«خوب شد يا بد شد؟ كسي چه مي دونه؟!!»چند روز بعد از طرف ارتش
آمدند كه پسرهاي جوان را به جنگ ببرند.مي بينند كه نوه پيرمرد پايش شكسته او را نمي برندحالاآيا خوب شد؟؟ يا بد؟» زندگي هر لحظه در حال تغيير و تحول است هيچ چيز مطلق نيست .
__________________
آنچه از آن توست هرچند ناتوان باشی خود را به تو خواهد رساند وآنچه از آن به زیان توست به نیروی خود بازش نتوانی گردان |
|
|
|
| كاربران ذيل از ye adam بابت اين نوشته مفيد تشكر كردهاند : |
|
|
#60 |
|
عضو ثابت
تاريخ ثبت نام: May 2009
پاسخها: 177
|
ج: هر روزي يه داستان جديد
عشق روحاني
ابر پرسید : نامت چیست ؟ گفت : قطره ای بیش نیستم و شبنم صبحگاهی نام دارد . ابر گفت : سوالی دارم . شبنم گفت : من کودکی بیش نیستم ولی بپرس شاید جوابی برایش داشته باشم. ابر گفت : دیر زمانی است که دنیا را می شناسم از هنگامی که رودها جاری هستند، از وقتی که آفتاب زمین را گرما می بخشد و گلها می رویند... ابتدا می خواهم داستانی را برایت بازگو کنم... شبنم به آرامی روی گلبرگ قرار گرفت و گوش كرد... پسرکی مسافر که در طول سفر لباسهایش ژنده و درهم شده بود به شوره زاری رسیده بود و نیازمند کمی استراحت... بساط خود را پهن کرده بود تا تکه نانی بخورد و جرعه آبی بنوشد که کاروانی برای زیارت خانه ی خدا از آنجا می گذشت، تصمیم گرفت شب را در همان کویر داغ به استراحت بپردازد... صاحب کاروان دختری داشت به زیبایی قرص ماه... نرمی پوستش همچون تن من و زلالی وزیبایی چشمانش مانند تو... پسرک با دیدن دختر یک دل نه صد دل عاشق شد... روزها سپری می شد و پسرک که به كاروان پیوسته بود خود را غرق در حسی می دید که خبری از آن نداشت... روزها و شبها از خود می پرسید این چیست که اورا اینچنین گرفتار خود ساخته؟ بارها از خدا پرسیده بود: خداوندا! عشق شیرین بندگی را به من چشاندی، این دیگر چه خوره ای است که بر جانم افتاده و مرا چنان بی تاب ساخته؟ در راه شهرهای بسیاری در مسیر قرار داشت... پس از گذر از چند شهر، پسرک در مدینه دختر را رسما خواستگاری کرد. ولی دختر گفت: تو از برای زیبایی من عاشق شده ای... صبر کن اگر عشقت به خاطر راستی و صداقتم بود، آنگاه همسری تورا قبول می کنم. چند روز به همین منوال گذشت... پسرک خواب و خوراک نداشت شبها تا صبح به راز و نیاز می پرداخت و خواستار وصال، روز وصل نزدیک و نزدیکتر می شد، به مکه رسیده بودند هنگامی که چشم پسر به آن خانه ی ملکوتی افتاد دیگر همه چیز را فراموش کرده بود. سراسیمه و از خود بی خود شده بود. نگاهش را به خانه ی کعبه انداخته بود و چشمانش را جدا نمی کرد. گویی هیچ نمی دید و هیچ نمی شنید. انگار زنده نبود. به طواف مشغول بود... ولی افکارش به رو به رو نماز می خواند... ولی ذهنش آشفته بود دلش را ربوده بود... او عاشق شده بود... دخترک بارها و بارها در خلوتهای شبانه پی او فرستاده بود ولی هربار بی پاسخ، حتی رضایت خود را برای همسری وی اعلام کرده بود ولی هیچ نشنیده بود. پسرک غرق بود... غرق... غرق... خالی شده بود... خالی از حرف و پر از راز، خالی از غصه و پر از نیاز، خالی از نیستی و پر از ابدیت، روزها و شبهایش به همین منوال گذشت. تا اینکه همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد. و حال سوالم: او عاشق بود ولی چرا وصال را نپذیرفت؟! شبنم کوچک لبخندی زد و گفت: ابری بزرگ ولی با آفکاری کودکانه، عشق یعنی ابدیت، یعنی رسیدن به اوج، عشق یعنی ملکوت، عشق یعنی آسمان، عشق یعنی علی، عشق یعنی خدا... او عشقی زمینی را با عشقی روحانی و ملکوتی معاوضه کرده بود، و رسید به وصال معشوق، عشق او همسان عشق علی بود، همان مردی که بارها اشخاصی با قلبهای پاکشان حضورش را لمس کرده و وجود مبارکش را داخل آن خانه ی پاک دیده اند، تصویری که به او زندگی جاودان بخشید. زمان اندکی گذشت، ابر پیر از صورت خورشید کنار رفت. شبنم گفت: و حال نوبت من است، زمان وصال فرا رسیده است. و با اولین پرتو خورشید بخار شد و به آسمان رفت.
__________________
![]() |
|
|
|
![]() |
| Bookmarks |
| كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان) | |
| ابزار گفتگو | |
|
|