بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > آزاد

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Wednesday 29 July 2015   #1
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
زندگی کن...

سلام.
توی این تاپیک یه سری متن و داستان کوتاه از سری کتاب های " من منم" ، "تو تویی" و "زندگی کن" میذارم.
یکم شاید طولانی باشن ولی بخونین، قشنگن
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 14 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 29 July 2015   #2
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

"کرگدن ها هم عاشق میشوند"

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند!
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم!
دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می‌زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار..
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت..
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید!
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم‌جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دم‌جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم‌جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد..
اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند..
کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه ی دنیاست و این دم‌جنبانک قشنگ ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین!

وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم‌جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟
دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می‌شوند!

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 8 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 29 July 2015   #3
مهساM
مهر من عشق من
 
نشان مهساM
 
تاريخ ثبت نام: Oct 2007
مكان: توی شهری که تو نیستی
پاسخ‌ها: 6,003
روزنوشته ها: 5
ج: زندگی کن...

عالی بود سعیده
لطفا اینجا رو به روز کن...
__________________
سفر کردم که از یادم بری
...
مهساM حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از مهساM بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 29 July 2015   #4
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

نقل قول:
در اصل توسط مهساM نوشته شده است نمايش نوشته
عالی بود سعیده
لطفا اینجا رو به روز کن...
مرسیییی
یعنی هی متن جدید بذارم به روز بشه یا کار خاصی باید بکنم؟
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 29 July 2015   #5
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

تــــــــــو فقط پــــــــــا بـــــزن

من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسایی خطاهایی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مُـــــــــردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ... !
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک می کند ...
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم ...
از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم ...
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود ...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت:
« تـــــــــــــو فقط پا بـــــــزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم »، او به عقب بر می گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم ...
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است، بنابراین من بار دیگر هدیه ها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی می کند ، اما او اسرار دوچرخه سورای « زندگی » را به من نشان داد، خدا می دانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند ...
و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم ...
من دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خـــــــدا » لذت می برم و من هر وقتی نمی توانم از موانع بگذرم ...
او فقط لبخند میزند و میگوید : تـــــــــــــــــو فقط پـــــــــا بــــــــــزن ...
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 6 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 29 July 2015   #6
مهساM
مهر من عشق من
 
نشان مهساM
 
تاريخ ثبت نام: Oct 2007
مكان: توی شهری که تو نیستی
پاسخ‌ها: 6,003
روزنوشته ها: 5
ج: زندگی کن...

روزی یکی دو تا بزار که هر روز بتونیم بخونیم و بهش سر بزنیم
__________________
سفر کردم که از یادم بری
...
مهساM حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از مهساM بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 30 July 2015   #7
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

"شوق یک آرزو"

پسر کوچکی بود که رویای پرواز داشت و آرزو می کرد که بتواند مانند پرندگان در آسمان به پرواز در آید.
هر چه بزرگ ترها به او توضیح می دادند که انسان ها قادر به پرواز نیستند، او نمی توانست درک کند که چرا پرندگانی که از لحاظ جثه از او هم بزرگ تر هستند می توانند پرواز کنند، ولی نمی تواند!؟

روزی او به پارک نزدیک خانه شان رفت. در انجا پسری را دید که به دلیل فلج بودن قادر به راه رفتن نبود. پسرک تنها روی شن ها نشسته بود و با شن ها بازی می کرد. به او نزدیک شد و پرسید:« تو هم مثل من دوست داری پرواز کنی؟» پسر فلج پاسخ داد:« نه! من دلم می خواهد مثل تو راه بروم و بدوم. دوست من می شوی؟»
پسرک کنار او نشست و ساعتی را با هم شن بازی کردند و از رویاهایشان حرف زدند. کمی بعد، پدر پسر فلج با صندلی چرخ دار کنار آنها آمد و به او گفت که وقت رفتن است. پسرک به آرامی به پدر پسر فلج گفت و آن پدر هم حرف او را قبول کرد.
آن پسر، کودک فلج را پشت خود سوار کرد و روی علف ها شروع به راه رفتن کرد و کم کم به سرع گام های خود افزود. باد به صورت هر دوی آنها می وزید و بازی آنها را مفرح تر می کرد. پسرک به شوق آمده بود و در میان درختان می دوید و کودک فلج هم دستان خود را به اطراف باز کرده بود و می خندید.
پدرش که از دور آنها را نگاه می کرد، اشک شوق بر چهره اش روان شد. کودک فلج در حالی که دست هایش را در هوا تکان می داد، رو به سوی پدرش فریاد زد:« پدر ببین، من دارم پرواز می کنم. من دارم پرواز می کنم.»

حساب نعمت هایت را داشته باش، نه مصیبت هایت.
حساب داشته هایت را داشته باش، نه باخته هایت
حساب خوشی هایت را داشته باش، نه غم هایت
حساب دوستانت را داشته باش، نه دشمنانت
حساب سلامتیت را داشته باش، نه سکه هایت
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 6 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 30 July 2015   #8
مهساM
مهر من عشق من
 
نشان مهساM
 
تاريخ ثبت نام: Oct 2007
مكان: توی شهری که تو نیستی
پاسخ‌ها: 6,003
روزنوشته ها: 5
ج: زندگی کن...

عجب کتاب قشنگیه
مشخصات کتاب رو بگو این کتاب باید تو کتابخونه ادم باشه هر از گاهی بخونیش آرومشی
__________________
سفر کردم که از یادم بری
...
مهساM حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از مهساM بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 30 July 2015   #9
ساز دهنی
سازی مخالف
 
نشان ساز دهنی
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2009
مكان: ايالت آويزونا
سن: 34
پاسخ‌ها: 14,004
روزنوشته ها: 8
ارسال پيام توسط Yahoo به ساز دهنی
ج: زندگی کن...

زی
__________________

::.:.....................من به هيشكي امضاء نميدم .................... .:.::
عقل حکم میکنه دل

.......... اپلیکیشن صد رمان برتر جهان ..........

ساز دهنی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 30 July 2015   #10
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

نقل قول:
در اصل توسط مهساM نوشته شده است نمايش نوشته
عجب کتاب قشنگیه
مشخصات کتاب رو بگو این کتاب باید تو کتابخونه ادم باشه هر از گاهی بخونیش آرومشی
چند تا کتاب کوچولو هستن. مربعی و کوچیک ولی حدود 250 صفحه. هر سریش 3 تا کتابه. رنگاشونم شاده، صورتی و سبز و بنفش و ... اسماشونم هموناییه که بالا گفتم. اینایی که الان دارم مینویسم از جلد یکم کتاب "زندگی کن" هست. مترجم و گردآورندش هم "امیررضا آرمیون هست"

به جز این کتابا یه کتاب دیگه هم هست که داستانای کوتاه و آرامش بخش داره. اون اسمش "سوپ جوجه برای تقویت روح" هست. داستانای اونو هم یه سریاشو میذارم ان شاالله.
نقل قول:
در اصل توسط ساز دهنی نوشته شده است نمايش نوشته
زی
چی؟
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 30 July 2015   #11
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

زندگی یعنی چه؟
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 5 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 30 July 2015   #12
A+CH
Im not alone
 
نشان A+CH
 
تاريخ ثبت نام: Apr 2007
مكان: Your monitor
پاسخ‌ها: 6,568
روزنوشته ها: 4
ج: زندگی کن...

نقل قول:
و فقط لبخند میزند و میگوید : تـــــــــــــــــو فقط پـــــــــا بــــــــــزن ...
__________________
. . .
بار دیگر میکنم خواهش
ولی اصرار . . . نه
A+CH حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از A+CH بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Friday 31 July 2015   #13
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

"حرف مشتری گوهر است"


بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:
این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.

لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟

مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد.
مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!
مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت.
شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!
نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد.
این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست.
این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد

آخرين ويرايش khalerize ، Friday 31 July 2015 در 04:08PM.
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 6 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 1 August 2015   #14
ساز دهنی
سازی مخالف
 
نشان ساز دهنی
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2009
مكان: ايالت آويزونا
سن: 34
پاسخ‌ها: 14,004
روزنوشته ها: 8
ارسال پيام توسط Yahoo به ساز دهنی
ج: زندگی کن...

نقل قول:
در اصل توسط khalerize نوشته شده است نمايش نوشته
چند تا کتاب کوچولو هستن. مربعی و کوچیک ولی حدود 250 صفحه. هر سریش 3 تا کتابه. رنگاشونم شاده، صورتی و سبز و بنفش و ... اسماشونم هموناییه که بالا گفتم. اینایی که الان دارم مینویسم از جلد یکم کتاب "زندگی کن" هست. مترجم و گردآورندش هم "امیررضا آرمیون هست"

به جز این کتابا یه کتاب دیگه هم هست که داستانای کوتاه و آرامش بخش داره. اون اسمش "سوپ جوجه برای تقویت روح" هست. داستانای اونو هم یه سریاشو میذارم ان شاالله.

چی؟
فکر کردم کتاب جدوله
__________________

::.:.....................من به هيشكي امضاء نميدم .................... .:.::
عقل حکم میکنه دل

.......... اپلیکیشن صد رمان برتر جهان ..........

ساز دهنی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از ساز دهنی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 1 August 2015   #15
khalerize
عضو ثابت
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
پاسخ‌ها: 7,857
ج: زندگی کن...

"كتلت و نان سنگك"
ته پياز و رنده را پَرت كردم توى سينك ظرفشويى، اشك از چشم وچارم جارى بود. در يخچال را باز كردم و تخم‌مرغ را شكستم روى گوشت، روغن را ريختم توى ماهيتابه و اوّلين كُتلت را كف دستم پهن كردم و خواباندم كف‌اش. براى خودش جِلز جِلز خفيفى كرد كه زنگ در را زدند...

پدرم بود. بازم نان تازه آورده بود. نه من و نه اصغر، حس و حال صف نانوايى را نداشتيم. مى‌گفت «نون خوب خيلى مهمه! من كه بازنشسته‌ام و كارى ندارم، هر وقت براى خودمون گرفتم، براى شما هم مى‌گيرم.» در مى‌زد و نان را همان دم در مى‌داد و مى‌رفت. هيچ‌وقت هم بالا نمى‌آمد؛ هيچ‌وقت.

... آن روز دستم چرب بود، اصغر در را باز كرد و دويد توى راه‌پله. پدرم را خيلى دوست داشت. كلا پدرم از آن‌جور آدم‌هاست كه بيشترِ آدم‌ها دوستش دارند، البته اين زياد شامل مادرم نمى‌شود. صداى اصغر از توى راه‌پله مى‌آمد كه به اصرار تعارف مى‌كرد و پدر و مادرم را براى شام دعوت مى‌كرد بالا. براى يك لحظه خشكم زد! ما خانواده سرد و نچسبى هستيم. همديگر را نمى‌بوسيم، بغل نمى‌كنيم، قربان صدقه هم نمى‌رويم و از همه مهم‌تر سرزده و بدون دعوت جايى نمى‌رويم؛ درست برعكس خانواده شوهرم! خانواده اصغر اين‌جورى نبودند؛ در مى‌زدند و مى‌آمدند تو. روزى هفده‌بار با هم تلفنى حرف مى‌زدند، قربان صدقه هم مى‌رفتند و قبيله‌اى بودند. براى همين هم اصغر نمى‌فهميد كارى كه داشت مى‌كرد مغاير اصول تربيتى من بود و هِى اصرار مى‌كرد، اصرار مى‌كرد...

آخرسر در باز شد و پدر و مادرم وارد شدند... من اصلا خوشحال نشدم! خانه نامرتب بود، خسته بودم، تازه از سر كار برگشته بودم، توى يخچال ميوه نداشتيم... چيزهايى كه الان وقتى فكرش را مى‌كنم خنده‌دار به نظر مى‌آيد، اما آن روز لعنتى خيلى مهم به نظر مى‌رسيد... اصغر توى آشپزخانه آمد تا براى مهمان‌ها چاى بريزد كه اخم‌هاى درهم رفته مرا ديد. ازش پرسيدم: «براى چى اينقدر اصرار كردى؟»

گفت: «خُب ديدم كتلت داريم، گفتم با هم بخوريم.»

گفتم: «ولى من اين كتلت‌هارو براى فردا هم درست كردم.»

گفت: «حالا مگه چى شده؟»

گفتم: «چيزى نيست، اما...»

در يخچال را باز كردم و چند تا گوجه فرنگى را با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش را توى آشپزخانه كرد و گفت : «دخترجون، ببخشيد كه مزاحمت شديم. مى‌خواى نون‌هارو برات ببرم؟» تازه يادم افتاد كه حتى به آنها سلام هم نكرده بودم. تمام شب عين دو تا جوجه كوچولو روى مبل كِز كرده بودند. وقتى شام آماده شد، پدرم يك كتلت بيشتر برنداشت. مادرم هم به بهانه گياه‌خوارى چند قاشق سالاد كنار بشقابش ريخت و بازى بازى كرد. خورده و نخورده خداحافظى كردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...

چند روز پيش داشتم كتلت درست مى‌كردم كه فكرش مثل برق از سرم گذشت. با خودم گفتم «نكنه وقتى با اصغر حرف مى‌زدم پدرم صحبت‌هاى مارو شنيده بود؟ نكنه براى همين شام نخورد؟» از تصورش مهره‌هاى پشتم تير كشيد و دردى مثل دشنه در دلم نشست. به خودم گفتم «راستى چرا هيچ‌وقت براى اون نون سنگك‌ها ازش تشكر نكردم؟! واقعآ چهار تا كتلت چه اهميتى داشت؟» حقيقت مثل يك تكه آجر توى صورتم مى‌خورد... من آدم زمختى هستم. زمختى يعنى ندانستن قدر لحظه‌ها، يعنى نفهميدن اهميت چيزها، يعنى توجه به جزئيات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها.

حالا ديگر چه اهميتى داشت كه اين سر دنيا وسط آشپزخانه خالى، چنگال به دست كنار ماهيتابه‌اى كه بوى كتلت مى‌داد، آه بكشم... آخر... لعنتى...! چقدر دلم تنگ شده برايشان؛ فقط... فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو مى‌آمدند، ديگر چه اهميتى داشت خانه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... همه‌چيز كافى بود. من بودم و بوى عطر روسرى مادرم، دست پدرم و نان سنگك... پدرم راست مى‌گفت؛ نان خوب خيلى مهم است.

من اين روزها هر قدر بخواهم مى‌توانم كتلت درست كنم، اما كسى زنگ اين در را نخواهد زد؛ كسى كه توى دستانش نان سنگك گرم و تازه و بى‌منتى بود كه بوى مهربانى مى‌داد... اما ديگر چه اهميتى دارد؟ چيزهايى هست كه وقتى از دستش دادى، اهميت‌اش را تازه مى‌فهمى...
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 5 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:55PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts