بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
علوی به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط مقداد نوشته شده است نمايش نوشته
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین
یاعلی "

4 ساعت پيش

علوی به سرنگار سوال بسیار ساده از جناب کنجکاو ( شاید جواب بدهد )!!! پاسخ داد.
" جناب کنجکاو اگر در گل گیر کرده ای یک روش موجود است بزن دو بگو بیان هولت بدن "

4 ساعت پيش

علوی به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
شما به آیاتی که می آوریم حساس هستید حتی وقتی فقط وفقط آیه ای را می آوریم مخالفت می کنید مشکل شما با آیات قرآن است نه سابقه

مگر جناب حسین نگفتن رجوع به آیا قران شرک است


یا یک دیگر از دوستانتان حرف دلش را زد و گفت ما این قرآن را قبول نداریم و به اندازه پشم گوسفند هم ارزش ندارد

خود شماهم قرآن مارا بت توخالی دانستید .
مگر ما چند قرآن داریم که قرآن ما بت تو خالی است ؟


مشگل شما باآیاتی است که قثط در آن خداوند به یگانگی خوانده می شود وآیاتی که بنای شرک رادرهم می کوبد
مشکل با آیات قرآن نیست مشکل با شماست که در دروغ گویی و سانسور و تفسیر به رای و ... استادید .
مردم را مثل خودتان متوهم در نظر نگیر "

4 ساعت پيش

علوی به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
بگو ببینم در ین مطالب من که شروع تایپیک بود چه توهین به مسلمان شده که جناب صبح چنین آشفته حال شدن وآن را توهین به مسلمانان دانستند ؟
خود جناب صبح جوابتان را داد . "

4 ساعت پيش

علوی به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
آیه می گوید قرآن در انحصار کسی نیست و ارث شخص خاصی نیست
یه عده از آنها که کتاب بهشون ارث رسیده به خود ستم کردن یه عده دیگر میانه رو بودن و یه عده درنیکی پیشی گرفتن ، نه اینکه بگوید کتاب فقط درانحصار آنهاست .
بگفته شما فقط 12 نفر از همه پیشی گرفتن پس بقیه چه میشود .
مثلا آنهایی که شما به آنها مغتقدید مثل حمزه . عمار ویاسر . دختر پیامبر فرزندان علی مثل ابوالفضل و...جز کدوم دسته هستند ؟

واقعا اگر اهل تفکر بودی و به دنبال واقعیت بودی اینگونه درباره آیه سخن نمی گفتی .
تو فقط بدنبال اثبات عقیده ای هستی که به تو گفته اند
کجای قرآن گفته شده قرآن در انحصار کسی نیست و خداوند برای دینش وارث قرار نداده است ؟ ؟ ؟ ؟
آیه آن را نشان دهید ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

در صورتی قرآن در انحصار کسی نیست که بگوییم قرآن از دین جدا باشد ( قرآن جز دین است این اعتقاد من نیست نری مثل قبل با شرف بازی در بیاوری و بقیه حرفم را نگذاری و ... ) وقتی دین خداوند و قرآن یکی است خداوند خودش فرموده برای دین وارث قرار داده و دین خداوند وارث آن شخصی است که خداوند آنها را وارث قرار داده .
حرف شما که میگویید به آن شخص معتقد هستید حرفی از روی لج و حرفی از روی تعصب کورکورانه است و اشخاصی حالا پدرانت یا هرکسی که به تو دیکته کرده اند خوب تو را توجیه نکرده و گفته آنها فقط برای پرورش ماشین کشتار و قتل است تربیت داعش و امثالهم . دقیقا به این گونه است که می گویند یک کتاب را بخوان ( دقیقا حرف عمر که گفت حسبنا کتاب الله ) فکرت را بسته نگه دار در لاک خودت بمان آنها چون در این لاک نیستند و آن صاحب تفکر را پروار نمیکنند و زیر و بالای اعتقاد آنها را درآوردند و لجن بودن آن را ثابت کردند آنها می شوند مشرک و ملعون و بت پرست و .... و امثالهم .
شما دقیقا دارید تهمت میزنید و دیگر میدانید خداوند چه نظری بهع تهمت زنندگان دارد .
معنی کلمه اعتقاد به شرح ذیل است :
ایقان، ایمان، باور، عقیده، گروش، وثوق، یقین، باور، پای بندی، گرایش
من به آن اشخاص اعتقاد دارم که در آن جایگاهی است که خداوند متعال قرار داده نه اینکه آنها را در جایگاه خداوند متعال قرار بدهم منم اعتقاد دارم که خداوند متعال تنها معبود و خالق من است بجز خداوند متعال هیچ کس را لایق پرستش نمی بینم و ...
همینطور اعتقاد دارم که حضرت محمد پیامبر ایشان است یعنی بر این باور هستم و به این عقیده هستم که خداوند پیامبر را برای من فرستاده تا از او اطاعت کنم و راه پرستش خداوند را از او یاد بگیرم مثلا اگر بخواهم بدانم مبتلات روزه چیست از او سوال کنم و مثلا شما در گل گیر نکنم و ...
حضرت امیرالمومنین علی را بر این باور میدانم که وارثی است خداوند او را بعد از رسول الله قرار داده و ...
جناب حمزه را فردی میدانم که تمام جان خودت را برای دفاع از پیامبری که خداوند فرستاده و اطاعت از آن پیامبر برابر اطاعت خداوند است فدا کرده و در این راه شهید شده و ...

من بر این باور هستم که آن 12 نفر بر همه برتری دارند چون در آیه مباهله نفسشان با نفس پیامبر یکی قرار داده شده و آیه تطهیر آنها را پاک کرده و آیه دیگر قرآن آنها را به اذن خداوند متعال امام قرار داده و در قیامت از همه از امامشان سوال می شود و ...
تمام اعتقاد بنده از قرآن گرفته شده منتهی مثل شما دگم به و بدون تفکر قرآن نخواندم و نخواهم خواند .
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ
بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی‌کنند.


منظر از کر و لال در آیه آن افرادی هستند که خود را برای پذیرش حق کر و لال می کنند تا حق وارد افکارشان نشود .



نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
آیا چون به آیاتی اشاره کردم می شود دشمنی ؟

آیا شما دشمن عیسی هستی یا نه ؟
از منظر یه مسیحی اگر بگویی عیسی نه پسر خداست نه خود خدا می شوی دشمن عیسی


آیا چون گفتم تنها خداوند است که فرمانروای هستی است و در فرمانروایش شریک ندارد .
می شوم دشمن 12 امام ؟

مطمعن باشد در آن دنیا علی دشمن تو خواهد بود نه من
مسیحیت بحث ما نیست . از فکر مسیحیت بیرون بیا و به منو تو ارتباطی ندارد مخاطب تو منم زور الکی نزن که بحث را منحرف کنی . خیلی سعی داری که بگویی من شبیه به مسیحیان هستم
تو فکر میکنی فرمانروایی خداوند متعال مثل فرمانروایی کوروش و اسکندر مقدونی و چنگیز خان و ... امثالهم است ؟ ؟ ؟ ؟؟ باور کن بر این باور هستی من مطمئنم . "

4 ساعت پيش

مقداد به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
" اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین "

2 روز پيش

مقداد به سرنگار دلنوشته های مقداد پاسخ داد.
" از دست دادن مادر
در عنفوان جوانی
درست مثل این است که
در میانه مسیری بیابانی
ناگهان بفهمی که آبی برای نوشیدن نمانده است
یا نه
زیر آوار زلزله‌ای سهمگین
بی پناه شوی
در سرمای طاقت‌فرسا... "

2 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

"

2 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

"

2 روز پيش

مقداد به سرنگار با هركلمه اي ازبيت شعر بالايي ....يك بيت قشنگ بگو پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط نگارینا نوشته شده است نمايش نوشته
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
دنیا که بر آن مرد خدا دل نسرشته
نامرد که مائیم بر آن دل بسرشتیم "

2 روز پيش

مقداد به سرنگار حکیم «عمر خیام» ؟!!! پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط نگارینا نوشته شده است نمايش نوشته
بالا آوردن تاپیکای چرندیات پورپیرار از مسخره ترین کارای دنیاست. اما لازمه به یه نکته اشاره کنم؛ تا چند قرن بعد از خیام، کسانی شعرهایی سرودن و به دلایل مختلف (یکیش آزادی بیان!) شعر خودشون رو به اسم خیام منتشر کردن!
از اونجا که همشون رباعین و مضامین تقریبا مشترکی دارن، نمیشه به طور قطع گفت چندتا از رباعی ها مال خود خیامه و چندتاش از دوستان شاعر بعدی
خوشبختانه این دوستمون دیگه توی باشگاه حضور ندارن که ازشون بپرسیم دقیقا منظورشون از ناشناخته بودن خیام تا چند دهه پیش چیه! منبعی که الان توی ذهنمه که یه داستان درباره قبر خیام میاره، چهار مقاله نظامی عروضیه که قرن ششم نوشته شده. در تذکره های قبل و بعد از اون هم اسم خیام هست. از اولین تحقیقات ادبی به شیوه علمی جدید هم اسم خیام هست. خیام هیچ وقت توی تاریخ ادبیات گم نشده. اما چون نتونستیم صحن انتساب رباعی ها رو تایید کنیم و خیلی بحث مناقشه برانگیز و بی نتیجه ای بوده، خیلی وقتا بهش نپرداختن.
سلام خوب هستید؟
والا دیدم کسی جواب درست و حسابی نداده و البته خب صفحات سایت در جستجوی گوگل هم بالا میاد یا هر کس که داخل سایت رو می گرده، گفتم جواب بدم.
مطالب شمام جالب بود یادم نیست شنیده بوده باشم. به هر حال جستجو کردم و مقاله مفیدی رو در این باره خوندم.
ممنونم.
اتفاقا از نظر اون مقاله حکیم بودن و دانشمندبودن خیام یک امر مشهور در تاریخ بود و برای اثبات این گزاره به منابعی هم استناد کرده بود. فقط درباره انتساب برخی اشعار به خیام بحث کرده بود. "

2 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
جنابhosyn اتفاقا شما هاهستید که بندگان خداوند را به درجه خدایی می رسانید وگر نه پیامبران و اولیای الهی روحشونم از مقامی که به آنها می دهید آگاهی ندارند ؟

مگر محاوره عیسی با خداوند رانشنیده ای که خداوند می گویند تو گفتی من ومادرم را همچون دو خدا من دون الله بپرستید ؟

ولی می بینیم که عیسی می گوید که چنین چیزی نگفته ودر ادامه اعتراف می کند تادرمیانشان بودم گواه برآنها بودم وپس از اینکه مردم خودبرآنها گواه بودی

پس می بینیم می شود پیامبران هم من دون الله قرارداد ؟

همانطور که شما علی را فرمانروای هستی میدانید در صورتی که هیچ دلیلی از جانب خداوند برای ادعای خود ندارید و خداوند فرمانروایی هستی را فقط و فقط در اختیار خود می داند و می گویند در فرمانروایی شریکی ندارد اگر شما علی را من دون الله قرار ندادید در فرمانروایی هستی پس چکار کردید ؟
ویا مقام حاکم روز قیامت برای علی

قسیم جهنم وبهشت و...
خدای نازل کننده قرآن که آشکارتر این کار را کرده و خودش هم خبر داده:

فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین


فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ (29)سوره مبارکه بقره

فبهت الذی کفر
"

2 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته

وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿۸۳﴾

و چون خبرى [حاكى] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد انتشارش دهند و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند قطعا از ميان آنان كسانى‏ اند كه [مى‏ توانند درست و نادرست] آن را دريابند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود مسلما جز [شمار] اندكى از شيطان پيروى میکرديد (۸۳)ترجمه فولادوند

مگر نمی گوئید اولی الامر ائمه هستند
چون دراین زمان ما خبرى [حاكى] از ايمن اگر خبری از پیروزی یا شکست به ما رسید چطور باید این خبری را به آنها بازگردانیم

مثلا می شنوین که مردم می گویند دشمن می خواهد شهرهارا بمباران کند برطبق آیه چگونه باید از ائمه بپرسیم که آیا این خبر صحیح است یا نه ؟
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
وقتی بخواهند عقیده ای را به زور به قرآن تحمیل کنند بهتراز این نمی توانند پاسخ بدهند .
وقتی جواب رو نمی فهمی باید اینطور بگی تا بوهم خودت کم نیاری

مردی سوال کن تا از ایات قرانی که کافر بهش هستی برات ثابت کنم

منتهی فرار بجلو بهترین راه
بله امیرالمومنین امام حسن وامام حسین بودنند


امام زمان علیه السلام و لازم نیست خبر بهش برسه

وقتی حرف می زنی قبل از اینکه خودت بشنوی او ومی شنود ومی بیند چون عین الله الناظر واذن الله وسمع الله است

واقرب الینا من حبل الورید هستند

منافق مزدور چرا دلیل از قران کریم (که منکریشی )نمی خای از من
"

2 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
" يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۰۹﴾مائده
[ياد كن] روزى را كه خدا پيامبران را گرد مى ‏آورد پس مى‏ فرمايد چه پاسخى به شما داده شد مى‏ گويند ما را هيچ دانشى نيست تويى كه داناى رازهاى نهانى (۱۰۹)

اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿۳۱﴾
اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند با آنكه مامور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست منزه است او از آنچه [با وى] شريك مى‏ گردانند (۳۱)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿۳۴﴾
توبه
اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد بسيارى از دانشمندان يهود و راهبان اموال مردم را به ناروا مى ‏خورند و [آنان را] از راه خدا باز مى دارند و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى كنند و آن را در راه خدا هزينه نمى كنند ايشان را از عذابى دردناك خبر ده (۳۴)
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا حسین پاسخ داد.
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 سرنگار جدیدی با عنوان رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف وشهادت ابن عفیف ساخت
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار حسین صلوات الله وسلام الله علیه پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار جنةالماوی وفردوس اعلی پرتوی از خاک کربلای توست یا حسین پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

3 روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 09:39PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2020 DragonByte Technologies Ltd.