بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
میرزا عبدالزکی به سرنگار اول جواب قبلی رو بده ...از بعدی بپرس..! پاسخ داد.
" هیچی درجا میزنم
یکی از علاقهمندی های روزانتو بگو "

3 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار معنای تمسک به قرآن ، نفی سنت نیست پاسخ داد.
"
پست 1944

نقل قول:
در اصل توسط ghanet غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایراننوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif
فقط یادتان باشد وقتی خدمتتان گفتم ؛ این چیزهایی که می گویی در روایات است، نوشتید:


وقتی خودتان شاهدی از قرآن سراغ ندارید چگونه ناظران دقیق النظر آن را به قضاوت بنشینند؟!


hosyn
دقیق النظر پیش‌کش! یا عبارت فارسی من را که زبان مادری شماست نفهمیدید، و یا خود را به نفهمی زدید، که شاهد دومی این است که کلام من را تقطیع کردید تا آب و رنگی به مچ‌گیری خودتان بدهید!


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
روایات در این باره خیلی چیزها گفته اند و از هر دری سخن رانده اند، چرا بجای اینکه به این حرفها و اقوال ضد و نقیض و عجیب و غریب رجوع کنی ( چیزهایی که امر را بر انسان مشتبه می کنند و جلوی فهم حقیقت را می گیرند) راست نمی روی سراغ قرآن؟!
hosyn
روایات زیباترین مطالب را بیان کرده‌اند، و قدر گوهر را گوهری داند، مَثَل روایات مَثَل قرآن کریم است که زیباترین معارف را میگوید و جلوی چشم کفار است اما این کورها راجع به تناقضات قرآن، کتابها مینویسند.


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
من که از اول نظر قرآن را در این باره خدمتتان عرض کردم: خداوند پیش از خلقت آدم، او را برای سکونت در زمین، و از زمین خلق کرده بود و دوباره به همین زمین برش می گرداند و روز قیامت یک بار دیگر از آن بیرونش می آورد، این آن حقیقتی است که خداوند بارها و بارها تکرار می کند اما کسی متوجه اش نمی شود می دانید چرا؟ چون گوشها فقط برای سخن خدا تیز نمی شوند و از غیر او نیز حرف شنوی دارند.
hosyn
دوست گرامی، احتمال بدهید که خجالت هم چیز خوبی باشد! این مطلبی که میگویید کسی متوجه‌اش نمیشود را همه گفته‌اند، واقعا انسان کجا میرسد؟!


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
احادیث و روایات بلای فهم قرآن هستند پس کنارشان بگذار و دیگر هیچگاه از کنار بر شان ندار!
hosyn
بلای فهم قرآن کریم، جهل شما به قرآن و روایات است، در این شک نکنید.


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
خداوند هیچ چیزی را در کتابش فرو گذار نکرده
hosyn
بر منکرش لعنت.


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
بلکه این سنت است که به آن چیزهایی افزوده تا حکم خدا را تغییر دهد و مستمسکی باشد به دست کسانی که خدا را به تنهایی کافی نمی دانند
hosyn
بر دروغگو لعنت.


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
و می گویند اگر قرآن کامل است و کافی، پس چرا خیلی از چیزهایی که در سنت آمده در آن نیست؟!
hosyn
کسی نمیگوید که قرآن ناقص است و ناکافی، بلکه میگویند قرآن کامل است و کافی در هدایت به هر چه نیاز بشر در رسیدن به سعادت ابدی است که یکی از آنها سنت است.

************

نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
قبل یا بعدش برای کتابی که موضوعش دین و شریعت است چه فرقی می کند؟
hosyn
اما برای کسی که میگوید از اینجا رد حضرت موسی گم میشود فرق میکند!


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
موسی وظیفه داشت به دربار فرعون برود و او را موعظه کند و ازش بخواهد بنی اسرائیل را با او بفرستد.

وظیفه داشت برای بنی اسرائیل صلات اقامه کند و آنها را با دین اسلام آشنا نماید.

وظیفه داشت به اذن خداوند، بنی اسرائیل را از دست فرعون نجات دهد و بسیاری وظایف دیگر.

اما او در قلمرو دین و شریعت فقط و فقط یک وظیفه داشت: ابلاغ پیام پروردگارش.
hosyn
این هم از کرامات شماست! بلی خدا هم که خالق همه چیز است در قلمرو شریعت فقط جعل قانون میکند، و کسی را مجبور نمیکند و انجام آن قانون به انتخاب خود مردم است! با یک کلمه قلمرو، میخواهید مغلطه کنید؟!


نقل قول:غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران
موسی در این قلمرو نه حاکم است و نه هادی بلکه فقط و فقط یک نامه بر است.
hosyn
هم حاکم است به دلیل: انا انزلنا التوراة فیها هدی و نور یحکم بها النبیون، و هم هادی است به دلیل: و من قوم موسی أمة یهدون بالحق، و هم تنها نامه‌بر نیست به دلیل: و لقد ارسلنا موسی بآیاتنا ان أخرج قومک من الظلمات الی النور.
"

5 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ایمان ؛ حسادت ؛ عایشه‼️ پاسخ داد.
"
ابلیس در معرفی خود می گوید من صاحب آن شتر که عایشه در جنگ جمل بر آن سوار شد بودم.

مدینة المعاجز 1/126

عایشه به ماریه قبطیه زن پیامبر تهمت زنا زد و خدا آیه پاکی را برای ماریه نازل کرد.

بحار الانوار ج22 ح10.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:ای حمیراء تو با حضرت علی «علیه السلام» به نبرد برخواسته و تو ظالم هستی.

منهاج الکرامه 68.

عایشه به پیامبراکرم گفت:تو همان کسی هستی که ادعای نبوت می کنی؟سپس غزالی می گوید:
بعد از آن هیچ کس از مورخین ننوشته اند که عایشه به نبوت پیامبر یقین پیدا کرده باشد.

وسائل الشیعه ج1.

پیامبر قبل از ازدواج با زنان با آنها عهد می بست که بعد از شهادت من حق ندارید با کس دیگری ازدواج کنید ولی عایشه با طلحه ازدواج کرد.

تفسیر قمی2/375.

یا علی یا الیا یا حیدر
.
کرکس دون پنجه زد بر روی طاووس ازل
عالمی از حسرت آن جلوه مستانه سوخت
آتشی آ تش پرستی در جهان افروخته ش
خرمن اسلام ودین را تا قیامت سوخته
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداه

لعن الله ظالمیک وقاتلیک یا فاطمه
"

12 ساعت پيش

javad00 به سرنگار اهمیت طراحی سایت در کسب و کارهای مختلف پاسخ داد.
" سلام دوست عزیز
شما در این پست مزایای خرید سایت رو خیلی خوب و به طور مختصر اما جامعی توضیح دادین، از مطلب خوبتون بینهایت ممنونم. اگر که دوستان و کاربران عزیز سایت علاقه داشته باشن که مقالات و مطالب بیشتری در زمینه طراحی سایت، بهینه سازی و سئو سایت و خرید سایت مطالعه کنن، میتونن به سایت سایت ساز زرین مراجعه کنن. "

16 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
هنرنمایی حسان

هنر حسان در این اشعار این بود که حارث بن عبدالمطلب را (که پسر عموی پیامبر و از نسل حضرت عبدالمطلب بود) چنان مذمت می کرد که خود عبدالمطلب، بنی هاشم و همسران دیگر عبدالمطلب و فرزندان دیگرش، مذمت نشدند بلکه در شعر خود از آنها تجلیل هم کرد.
شایان ذکر است ابوسفیان بن حارث کسی است که بعدها از کرده های خود پشیمان شد و نزد پیامبر آمد و دل پیامبر را به دست آورد و حضرت توبه او را پذیرفتند اما حسان که پاسخگوی هجوهای او بود بدعاقبت شد.
اشعار او و دفاع های زبانی او از پیامبر منحصر به این مورد نیست. اشعار زیادی از او در مواضع مختلف در دفاع از پیامبر در منابع تاریخی آمده است و پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) درباره اهمیت اشعار او فرمودند: ان قوله فیهم أشد من وقع النبل(370) تأثیر کلام او در دشمنان، از تیری که به آنها بخورد کاراتر است و پیامبر به پاس دفاع های او از اسلام و پیامبر، خواهر ماریه قبطیه را که سیرین (شیرین) نام داشت به او تزویج کردند(371).

برخورد عمر با حسان

گویا، خلیفه دوم، از حسان چندان خوشش نمی آمد. نوشته اند: پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) روزی، حسان در مسجد مشغول خواندن یا سرودن اشعاری بود، عمر، وقتی می خواست از کنار او عبور کند، گوش او را گرفت و به او گفت: مثل شتر، صدا می کنی، در مسجد شعر می خوانی؟! حسان، جواب داد: عمر! خوب می دانی که من در همین مسجد در حضور کسی که بهتر از تو بود (پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) شعر می خواندم و او هرگز مرا منع نمی کرد و به من طعنی نزد(372) و دعا کرد که روح القدس مرا تأیید کند. سپس، حسان، ابوهریره را که در آنجا حاضر بود بر ادعای خود به شهادت دادن طلبید و او هم کلام حسان را تأیید کرد(373). با شنیدن این سخنان عمر ساکت شد(374) و بنا به قولی او را تصدیق کرد(375). اما، عمر، بهرحال، او را از قرائت مجدد اشعاری که در ذم انصار و مشرکین قریش سروده بودند منع می کرد(376).
عمر طولانی حسان

حسان از معمرین زمان پیامبر بود. اکثر تاریخ نویسان نوشته اند او 120 سال عمر کرد. او، همچنین از مخضرمین بود که 60 سال از عمر خود را در جاهلیت و 60 سال دیگر آن را در اسلام گذراند(377). صاحب الاستیعاب می گوید: در سن او یعنی 120 سال اختلافی نیست و طبق قولی و او قبل از سال 50 یا 54 هجری وفات کرده است(378). اما بعضی دیگر، سنین دیگری نیز برای او ذکر کرده اند مثلا صاحب الاصابة عمر 140 سال را هم برای او نقل کرده است(379). بعضی از کسانی که می گویند: او 120 سال عمر کرد این نکته جالب را به آن می افزایند که پدر حسان ابوثابت و جدش منذر و پدر جدش حرام هم 120 سال عمر کردند و در عرب چنین چیزی دیده نشده است(380).


حسان ترسوترین مرد زمان

با همه کمالاتی که برای حسان در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل کرده اند، اکثر تاریخ نویسان می گویند: حسان بسیار ترسو بلکه از ترسوترین مردم آن زمان بود(381)، به گونه ای که در هیچ یک از غزوه های زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) شرکت نکرد. تنها غزوه ای که حسان در آن حضور داشت، غزوه خندق بود. در این غزوه هم، حسان، در کنار زنان و کودکان ماند. غزوه خندق بود. داستان او با صفینة بنت عبدالمطلب مربوط به این غزوه است. این داستان را، شیخ طوسی در امالی از زبان صفیه چنین حکایت کرده است:
ما با حسان بن ثابت در قلعه فارع بودیم در حالیکه پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در جنگ خندق بودند، به ناگاه دیدیم یکی از یهودیان از لشکر دشمن در اطراف قلعه در حال گشت و گزار است، ترسیدیم که به خانه های ما راهی پیدا کند. به حسان گفتم: چرا پائین نمی روی و کار این یهودی را تمام نمی کنی؟! می ترسم راه خانه های ما را بیابد، حسان گفت: ای دختر عبدالمطلب تو خوب می دانی که من صاحب این قلعه نیستم (و این کار به من ربطی ندارد)، صفیه می گوید: تصمیم گرفتم خودم وارد کار بشوم. پایین رفتم، نیزه ای برداشتم و آن مرد یهودی را کشتم. دوباره سراغ حسان آمدم و به او گفتم: آن مرد یهودی را کشتم حالا برو و جامه های او را برای خود بردار. حسان پاسخ داد: من نیازی به جامه های او ندارم(382).
بعضی گفته اند: ترسو بودن او بعید به نظر می رسد، چون اگر چنین بود، قطعا، در هجوهای علیه او این موضوع دستاویز مخالفینش قرار می گرفت، در حالیکه چنین نشده است(383). به علاوه، از ابن کلبی نقل شده است حسان فرد شجاعی بود اما، به بیماری ای مبتلا شد که از عوارض آن، ترس بود(384).و بعضی گفته اند: این بیماری در اثر ضربه شمشیر شخصی به نام صفوان بن معطل، در او ایجاد شده بود(385) و بعضی هم گفته اند: پس از این ضربه بود که حضرت، سیرین خواهر ماریه قبطیه را به عقد او درآوردند(386) و بعضی دیگر گفته اند: تزویج خواهر ماریه قبطیه به او بعد از مقابله او با هجوهای بعضی از مشرکین قریش بود(387).


انحراف از ولایت

بهرحال، با گذشت زمان، زخارف و مطامع دنیوی او را از صراط مستقیم و مسیر ولایت منحرف کرد و کار او به جایی رسید که نه تنها بعد از عثمان، جزء معدود کسانی قرار گرفت که با علی (علیه السلام) بیعت نکردند، بلکه پس از آن: نیز به جمع مخالفان و معاندان علی (علیه السلام) پیوست و اشعاری در هجو و ناسزاگویی و مذمت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می گفت، حتی تلاش کرد بعضی از فضایل روشن امیرمؤمنان را به نام ابوبکر ثبت کند. یکی از اشعار او که آن را در تمجید از ابابکر سروده است و در آن، ابوبکر را به عنوان اولین کسی که به پیامبر ایمان آورده است، معرفی کرده است، اشعار ذیل است:

اذا تذکرت شجوا من أخی ثقة - فاذکر أخاک ابابکر بما فعلا
خیر البریة أتقاها و أعدلها - بعد النبی و أوقاها بما حملا
و الثانی التالی المحمود مشهده - و أول الناس منهم صدق الرسلا(388)
اگر خواستی یاد غم برادر وفاداری کنی - یاد برادرت ابوبکر کن به سبب کارهایش
بهترین خلق و باتقواترین و عادل ترین - بعد از پیامبر، و وفادارترین به کاری که پذیرفت
دومین جانشین، با مرگی شایسته - و اولین انسانی که پیامبر را تصدیق کرد

شیخ مفید (رحمةالله) درباره این اشعار حسان که ظاهرا، در رثای ابوبکر سروده است می گوید: مفاد این أشعار حسان، هیچ حجیتی ندارد زیرا، این اشعار مربوط به دوره ای است که او تحت تأثیر زخارف دنیوی و قدرت طلبی بود. او کسی است که بعد از پیامبر از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) تحریک و برای یاری معاویه تشویق می کرد(389). اشعار او در تمجید از عثمان و مذمت امیرمؤمنان مؤید این ادعاست که ادعاهای او درباره ابابکر هم واقعیت ندارد، بلکه منشأ آن، عناد او با علی (علیه السلام) است. یکی از اشعار او که آن را در مقابله با علی (علیه السلام) و حمایت از عثمان سروده است چنین است:

یا لیت شعری و لیت الطیر تخبرنی - ما کان بین علی و ابن عفانا
ضجوا بأشمط عنوان السجود به - یقطع اللیل تسبیحا و قرانا
لیسمعن و شیلا فی دیارهم - الله اکبر یا لثارات عثمانا(390)
ای کاش می دانستم و پرنده خبرم می داد - به آنچه بین علی و عثمان رخ داد
ضجه زنید بر بالاترین مرتبه سجود - که با او شب با تسبیح و قرآن می گذشت
باید ناله و گریه در دیارشان شنیده شود - الله اکبر، برای انتقام خون عثمان بپاخیزید

در این اشعار، او، علی (علیه السلام) را به قتل عثمان متهم می کند و از مردم می خواهد که به انتقام خون عثمان برخیزند.
بر این مؤید، مناسب است بیافزائیم نکته ای را که قبلا یادآور شدیم و آن این که او (اول شاعر غدیر و اول مفسر درست حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در غدیرخم در حضور آن حضرت بود. در حالیکه مفاد آن تفسیر، که مورد تأیید پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) قرار گرفت و آن حضرت به خاطر آن، او را دعا کردند)، حاکی از امامت و رهبری بلافصل امیرمؤمنان (علیه السلام) است، با این حال، حسان حتی بعد از عثمان هم امیرمؤمنان را به عنوان خلیفه چهارم نپذیرفت و با آن حضرت بیعت نکرد. برای همین، آن حضرت، نام او را جزء کسانی می برند که با ایشان بیعت نکردند(391). از جریاناتی که نشانه عناد زیاد او با امیرمؤمنان (علیه السلام) است. جریانی است که مرحوم مجلسی در بحار آورده اند، ایشان می گویند:
وقتی امیرمؤمنان علی (علیه السلام)، قیس بن سعد بن عباده تعت را از ولایت عزل کردند، قیس به مدینه بازگشت در این حال حسان بن ثابت با قصد سرزنش به سراغ قیس بن سعد آمد و به او گفت: علی بن ابی طالب (علیه السلام) تو را از ولایت عزل کرد در حالیکه دستت هم به خون عثمان آلوده است و گناه عثمان همچنان به عهده توست. در حالیکه علی (علیه السلام)، هم قدردانی خوبی از تو نکرد.
و قصد داشت با این کلمات به نحوی قیس را بر علیه امیرمؤمنان تحریک کند اما، قیس، با شنیدن این کلمات به او گفت: ای کسی که چشم ظاهر و باطنت، هر دو کور است یا اعمی القلب و اعمی البصر به خدا قسم! اگر نمی ترسیدم که جنگی میان خاندان تو خاندان من رخ دهد، همین جا گردنت را می زدم(392).


ریشه های انحراف حسان

درباره ریشه های انحراف حسان، مطلب روشنی در منابع نیامده است. بویژه، بعضی از منابع اهل تسنن که از تبیین نقاط ضعف او هم ابا داشته اند. البته دو سابقه از او در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در منابع ذکر شده است که یکی، بر ضعفی اخلاقی و روحی در او دلالت دارد. که همان ترسو بودن اوست. ترسو بودن، اگر از بیماری خاصی ناشی نشده باشد، در واقع حاکی از ترس شدید از مرگ است و ترس شدید از مرگ، دلالت بر ضعف ایمان دارد. البته، هر چند اصل این مطلب مورد اتفاق تاریخ نویسان است اما، درباره علت این ترس در او، همانطور که پیش از این یادآور شدیم، اختلافاتی هست.
ضعف دیگری از او که در تاریخ آمده است، دخالت و همراهی او با داستان افک، یعنی، تهمت به عایشه در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)، است که گفته اند: بخاطر آن، بر او حد قذف جاری شد(393). البته در درست بودن نسبت این قضیه به حسان اختلاف است و برخی از قائلین به صحت این نسبت، معتقدند که او بعدا توبه کرد و پیامبر توبه او را پذیرفت.
نکته مهم، در داستان انحراف او از ولایت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و مقابله او با آنحضرت و همراهیش با معاویه و دشمنان علی (علیه السلام)، این است که، این انحراف در دوران عثمان بن عفان و به سوی عثمان رخ داد. در حالیکه عثمان خلیفه ای بود که اکثر مسلمین آن زمان، ضعف های رفتاری و اخلاقی او را به روشنی مشاهده می کردند و به همین دلیل، پس از او، به سوی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) رفتند و از این مهمتر این که، یکی از، یکی از ضعف های مهم عثمان، بی عدالتی ها و بخشش های بی حساب و کتاب او به خویشان خود و بعضی صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بود، این دو نکته در انحراف حسان بن ثابت این گمان را تقویت می کند که یکی از علل اصلی و ریشه های انحراف او، استفاده از مال حرام بوده است. چیزی که بعضی از صحابه دیگر پیامبر - مثل طلحه و زبیر - هم در دوران خلفای غاصب و بویژه در زمان عثمان بدان مبتلا شدند.


"

22 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
حسان بن ثابت (اولین شاعر غدیر که دشمن ولایت شد)

حسان بن ثابت، یکی دیگر از صحابی نزدیک پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) است که در زمان حیات پیامبر از مدافعان آن حضرت و از حامیان ولایت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)، در واقعه غدیر خم بود. اما سرانجام از دشمنان امیرمؤمنان و حامیان خلفای غاصب، بویژه عثمان بن عفان و از طرفداران معاویه در جنگ صفین شد.
حسان که نام کاملش حسان بن ثابت بن المنذر بن حرام بن عمرو بن زید بن عدی بن عمرو بن مالک بن النجار الانصاری الخزرجی است مشهورترین کنیه اش ابوالولید و کنیه های دیگرش ابوالمغرب، ابوالحسام اباعبدالرحمن است. مادر حسان فریعة، بنت خالد بن خنیس (حبیش) بن لوذان بود(354). البته، برخی فریعه را خواهر خالد بن خنیس دانسته اند، نه دختر او(355).

مقام حسان در میان شعرای عرب

حسان، از برترین شعرای عرب در عصر جاهلیت به شمار می آید. ابوعبیده درباره او می گوید: همه عربها قبول دارند که اهل یثرب بهترین شعرای اهل مدر بودند و پس از آنها عبدالقیس بود و پس از وی ثقیف بود. این در حالی است که بهترین شاعر اهل یثرب (أهل مدر) حسان بن ثابت بود(356) و بعضی دیگر تصریح کرده اند شعر حسان بن ثابت، بهترین شعر عصر جاهلیت است(357).
ابوعبیده همچنین می گوید: حسان سه امتیاز بر سایر شعرا دارد یکی آنکه، او تنها شاعر جاهلیت از میان انصار به حساب می آید. دیگر آنکه، شاعر مخصوص پیامبر در زمان حیات آن حضرت بود. به علاوه، او شاعر همه اهل یمن (تنها، شاعر اهل یمن) در اسلام بود. حسان کسی بود که پیامبر او را برای مقابله با هجوکنندگان خود برمی انگیخت و او به خوبی از عهده همه آنها برمی آمد.
دعبل و مبرد که خود از شاعران و شعرشناسان صدر اسلام به حساب می آیند، درباره او گفته اند: خاندان در حسان ریشه دارترین شعرای عرب هستند و شش نفر از این خاندان، چون مروارید در یک رشته منظم گردیده اند. این افراد عبارتند از: سعید بن عبدالرحمن بن حسان بن ثابت بن منذر بن حرام(358).


اشعار حسان در غدیر خم

از سوابق بسیار خوب او اشعاری است که در روز عید غدیرخم در حجةالوداع پیامبر، در مدح علی (علیه السلام) و درباره ولایت آن حضرت و کار پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در غدیرخم، سروده است. جریان این سروده او را، علامه مجلسی (رحمةالله) بسیار مفصل سخن گفت و اظهار شادی کرد عمر بن خطاب بود. یکی از عبارات عمر خطاب به علی (علیه السلام) این بود:
بخ بخ لک یا علی أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة (مبارک باد بر تو، مبارک باد بر تو ای علی! تو مولای هر مرد و زن مسلمان شدی).
در حال، تحسان بن ثابت نزد پیامبر خدا آمد و گفت: ای رسول خدا، آیا به من اجازه می دهید تا درباره این مقام چیزی بسرایم که خشنودی خدا در آن باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند: آری، ای حسان! با نام خدا آغاز کن. سپس در حالیکه مسلمانان برای شنیدن سخنانش گردن می کشیدند بر جای بلندی ایستاد و اشعار ذیل را درباره غدیر خم و ولایت امیرمؤمنان (علیه السلام) سرود:

ینادیهم یوم الغدیر نبیهم - بخم و اسمع بالرسول منادیا
وقال فمن مولیکم و ولیکم؟ - فقالوا: و لم یبدوا هناک التعادیا
الهک مولانا و أنت ولینا - و لن تجدن منا لک الیوم عاصیا
فقال له قم یا علی و اننی - رضیتک من بعدی اماما و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیه - فکونوا له أنصار صدق موالیا
هناک دعا اللهم و ال ولیه - و کن للذی عادی علیا معادیا
روز غدیر، پیامبر مسلمین ، آنها را در خم ندا داد - به سخن این منادی که رسول خداست گوش کن
و فرمود سرور و ولی شما کیست؟ - همگی بدون هیچ اختلافی گفتند
معبود تو، مولای ماست و تو ولی و صاحب اختیار مایی - و امروز از سوی ما هیچ مخالفتی با خود نخواهی یافت
سپس فرمود: یا علی! برخیز که من - به امامت و رهبری و هدایتگری تو برای بعد از خود خشنودم
پس هرکس که من مولای او هستم پس این (علی) ولی اوست - پس یاور صادق و دوستدار او باشید
و در اینجا دعا کرد که خدایا دوست بدار دوست او را - و با هرکس که باعلی دشمنی می کند دشمن باش(359)


شعر حسان، اولین تفسیر حدیث غدیر

قابل توجه است که این اشعار حسان، اولین تفسیر حدیث غدیر است که در حضور پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) اعلام شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با تأیید و با دعایی که پس از آن، برای او کردند این تفسیر را مورد تأیید قرار دادند، در این اشعار، حسان در حضور پیامبر تصریح می کند که پیامبر در حدیث غدیر خود علی (علیه السلام) را به عنوان رهبر و امام و جانشین خود برگزیده اند. این اشعار، یکی از شواهد قطعی نادرستی تفسیر علمای اهل تسنن از حدیث غدیر است که ولایت را به معنای دوستی گرفته اند نه سرپرستی و رهبری مسلمین.


دعاهای پیامبر برای حسان

پس از آنکه اشعار حسان پایان پذیرفت پیامبر فرمودند: لاتزال یا حسان! مؤیدا بروح القدس نصرتنا بلسانک (ای حسان، تا زمانی که با زبان خود ما را یاری می کنی، روح القدس تو را تأیید کند(360)).
احادیث دیگری به همین مضمون در منابع شیعه و اهل تسنن از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) درباره حسان در مواضع مختلف نقل شده است از جمله نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در مسجد شریف خود منبری نهاده بودند که حسان بن ثابت، بالای آن می رفت و اشعار خود را می خواند(361) و حضرت درباره او فرمودند: ان الله یؤید حسان بروح القدس ما نافح (مادام ینافح) أو فاخر عن رسول الله(362) و همچنین گفته اند پیامبر فرمودند: اهجمهم، أنت، فانه سیعینک علیهم روح القدس(363). و بعضی گفته اند پیامبر فرمودند: ان روح القدس لایزال یؤیدک ما کافحت عن الله عزوجل و عن رسول الله همچنین نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند: ان الله لیؤید حسان بروح القدس ما کافح عن نبیه(364). یا فرمودند: اهجمهم و جبرئیل معک(365).


مشروط بودن، دعاهای پیامبر

مرحوم شیخ مفید در تفسیر این روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) می گویند: در این روایات، پیامبر اکرم، دعا و تأییدات خود را درباره حسان، مشروط کرده اند و این شرط در کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) اشاره ای به سرانجام سوء او دارد. این شرط، مانند شرطی است که قرآن کریم در تمجید از همسران پیامبر آورده است و می فرماید: یا نساء النبی لستن کأحد من النساء أن اتقیتن(الاحزاب/32) (ای همسران پیامبر، اگر اهل تقوا و پرهیزگاری باشید مانند دیگر زنان نیستید) یعنی بر آنها، برتری دارید. این در حالی است که قرآن کریم، در تجلیل از اهل بیت (علیه السلام) در آیه تطهیر(366) و در آیه مربوط به اطعام مسکین و یتیم و اسیر(367) هیچ شرط و قیدی ذکگر نمی کند(368).

اشعار حسان در دفاع از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)

بهرحال، حسان از شعرای مورد تأیید پیامبر بود که در مواضع مختلف با زبان و اشعار خود به دفاع از پیامبر می پرداخت. یکی از جریانات مربوط به اشعار او، جریانی است که ابن عبدالبر آن را روایت کرده است. او می گوید: از مشرکین قریش، عبدالله بن زبعری و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و عمرو بن عاص و ضرار بن خطاب، پیامبر را هجو می کردند. بعضی از صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) سراغ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمدند و گفتند: این قوم به ما ناسزا می گویند... تو هم آنها را هجو کن. علی (علیه السلام) فرمود: اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) به من فرمان دهند، چنین می کنم نزد پیامبر رفتند و گفتند: به علی (علیه السلام) دستور دهید که آنها را هجو کند. حضرت (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند: این کار شایسته علی (علیه السلام) نیست و سپس فرمودند: آنها که رسول خدا را با شمشیر یاری می کنند، چرا با زبان خود ما را یاری نمی کنند؟! بلافاصله، حسان اعلام آمادگی کرد که با زبان خود، به یاری پیامبر بیاید. حضرت فرمودند: چگونه می خواهی آنها را هجو کنی، در حالیکه من خود از آنان هستم و چگونه ابوسفیان بن حارث را هجو خواهی کرد، که پسرعموی من است؟! او پاسخ داد: شما را از میان ایشان بیرون می کشم، همانطور که مو را از خمیر بیرون می کشند. حضرت به او فرمودند: نزد ابوبکر برو. او از تو، با انساب این گروه آشناتر است. حسان نزد ابوبکر رفت و با اطلاع دقیق از نسبت ابوسفیان بن حارث به گونه ای او را هجو کرد که به مقام پیامبر خدشه ای نرسد. حسان با این اشعار، به هجو ابوسفیان پاسخ داد:

و أن سنام المجد فی آل هاشم - بنو بنت مخزوم و والدک العبد
و من ولدت ابناء زهرة منهم - کرام و لم یقرب عجائزک المجد
و لست کعباس و لا کابن امه - و لکن لئیم لا یقوم له زند
و أن امرء کانت سمیة امه - و سمراء معمور اذا بلغ الجهد

و أنت هجین نیط فی آل هاشم - کما نیط خلف الراکب القدح الفرد (369)
بلند مرتبگی و مقام در فرزندان هاشم است - همان فرزندان دختر مخزوم و فرزندان پدرت عبدالمطلب
و بعضی از کسانی که فرزندان زهره را بدنیا آوردند - بزرگوارند اما پیرزن های اجداد مادر تو، به هیچ بزرگی نرسیدند
تو مانند عباس و مانند برادر مادرش نیستی - تو آدم پستی هستی که هیچ خیری از تو برنمی خیزد
کسی هستی که سرانجام، سمیه مادر توست - و سمراء معمور، وقتی خیلی تلاش کنی
تو خود را به آل هاشم بسته ای (بی جا نسبت داده ای) - همانطور که سوارکار، کوزه آبش را به پشت مرکبش می بندد


"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
طلحةبن عبیدالله

نسبت با پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)
یکی دیگر از بد فرجامان صدر اسلام که در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) از صحابی فداکار آن حضرت به شمار می آمد طلحة بن عبیدالله بن عثمان بن عبیدالله بن عمرو بن کعب بن سعد بن تمیم بن مره بود.
مره، جد اعلای طلحه، جد اعلای زبیر و امیرمؤمنان (علیه السلام) هم هست از این جهت طلحه با علی (علیه السلام) نیز نسبت داشت(320). او پسر عمه ابوبکر بود و مادرش صعبه نام داشت و کنیه طلحه، ابامحمد بود(321).
سابقه طلحه
طلحه که در بسیاری از حوادث صدر اسلام با زبیر، همراه بود و با وی عقد اخوت هم داشت(322)، از پنج نفری است که به دست ابوبکر، اسلام آورد تاو از جمله مهاجرین به مدینه و یکی از اصحاب شورای عمر و یکی از هشت نفری است که در اسلام آوردن از دیگران پیشی گرفتند(323). یکی از رشادت های بی نظیر او در صدر اسلام، مربوط به جنگ احد است در زمانیکه تیر اندازان جنگ احد، میدان را برای جمع کردن غنائم خالی کردند و دشمن به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) حمله ور شد و بسیاری از صحابی و یاران پیامبر پا به فرار گذاشتند، از جمله معدود افرادی که در کنار علی (علیه السلام) باقی ماند و به دفاع از پیامبر پرداخت طلحه بود(324) و در همین جنگ بود که یکی از انگشتان او ضربتی دید که برای همیشه از کار افتاد. خلفای سه گانه (یعنی ابوبکر، عمر و عثمان) برای او احترام ویژه ای قائل بودند. عمر او را در شورای شش نفره ای قرار داد که پس از او، خلیفه وقت را مشخص کنند(325). هر چند در آن زمان، او دیگر با زبیر و علی (علیه السلام) دیدگاه واحدی نداشت(326).
آغاز انحراف
دوران همراهی واقعی طلحه با اسلام و پیامبر، پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)، چندان ادامه نیافت، طلحه (بر خلاف زبیر) پس از رحلت پیامبر با علی (علیه السلام) همراهی نکرد، بلکه از همان دوره، خود به دنبال خلافت بود و تا آخر عمر، امید دست یابی به خلافت داشت و به طمع دست یابی به آن، مردم را، علیه عثمان تحریک کرد، طلحه به همراه زبیر، از عاملان اصلی محاصره عثمان و قتل او بود وی، پس از عمر در شورای شش نفره ای که عمر تشکیل داده بود به نفع عثمان کنار رفت و به خلافت او رأی داد در حالیکه، در همان شورا، زبیر، به نفع علی (علیه السلام) کنار رفت و به خلافت علی (علیه السلام) رأی داد(327).
به هر حال با تحریکات و رهبری این دو، عثمان در محاصره شورشیان قرار گرفت. ابن ابی الحدید می نویسد: علی (علیه السلام) به اصرار از طلحه خواست که از این کار دست بردارد اما، او سخن علی (علیه السلام) را نپذیرفت و در پاسخ گفت: تا بنی امیه را مجازات نکنم دست بر نمی دارم.
سرانجام، عثمان کشته شد و مردم برای خلافت به امیرمؤمنان علی (علیه السلام) رو آوردند و با فشاری زیاد آنها، آن حضرت، خلافت را پذیرفتند. جو به گونه ای بود که کسی به سادگی به خود جرأت نمی داد که خود را از مردم جدا کند. اولین کسی که برای بیعت با علی (علیه السلام) پیش قدم شد، طلحه بود و پس از وی زبیر با علی (علیه السلام) دست بیعت داد، اما، به دلیل آنکه امیرمومنان، تسلیم زیاده خواهی های این دو نشدند، در صدد براه انداختن جنگ جمل بر آمدند.
همانطور که پیش از این نیز یادآور شدیم از همان زمان بیعت، امیرمؤمنان (علیه السلام) به آن دو گوشزد کردند که از نیت سوء آنها آگاهند و در نامه خود به معاویه، و اشاره ای کردند که از هماهنگی های این دو با معاویه در بیعتشان با خود، بی اطلاع نیستند(328) سرانجام، این دو، با تحریک کردن عایشه، جنگ را به راه انداختند.
اتمام حجت با طلحه
در آغاز جنگ، آنگاه که دو لشکر، در برابر هم صف کشیدند و پس از آنکه امیرمؤمنان (علیه السلام) با زبیر، اتمام حجت کردند طلحه را به سوی خود طلبیدند و فرمودند: چه چیزی تو را به جنگ با من وا داشته است گفت: خونخواهی عثمان، حضرت فرمودند: خدا بکشد هر کدام از ما را که در ریختن خون عثمان دست داشتیم و مقدم بودیم! سپس فرمودند: ترا به خدا سوگند می دهم آیا سخن پیامبر را نشنیدی که فرمودند من کنت مولاه فعلی، أللهم وال من والاه و عاد من عاداه و اخذل من خذله و انصر من نصره؟! تو اولین کسی بودی که با من بیعت کردی و خدای عزوجل فرمود: فمن نکث فانما ینکث علی نفسه(الفتح/10) گفت: آری شنیدم(329) حضرت فرمودند: پس چرا با من می جنگی، او بدون پاسخ به سخن علی (علیه السلام) حضرت را ترک کرد و به میان اصحاب جمل رفت(330).
توبه طلحه؟!
البته، بعضی از تاریخ نویسان اهل تسنن نوشته اند که در اینجا طلحه توبه کرد و از جنگ با علی (علیه السلام) دست کشید(331). اما همانطور که پیش از این، در بحث از توبه طلحه و زبیر، گفتیم، ادله زیادی بر عدم توبه این دو، قبل از این، در بحث از توبه طلحه و زبیر، گفتیم، ادله زیادی بر عدم توبه این دو، قبل از مرگ، وجود دارد علاوه بر آنها، از تاریخ زندگی طلحه، به خوبی برمی آید که مشکل انحراف این دو، به ویژه طلحه، ریشه در فراموش کردن بخشی یا بخش هایی از تاریخ نداشت که با یادآوری آن رویدادها، مشکل آنها حل شود. سوگند امیرمؤمنان به اینکه این دو، با آگاهی از حق با من می جنگند، دلیل دیگری بر این مطلب است(332)، به علاوه، طلحه، از دیر زمانی به سوی خلفا رفته بود و حتی خود، در زمان ابوبکر داعیه خلافت داشت. و همانطور که ابن ابی الحدید گفته است هر دو از بخشش های خلفا بهره های زیادی برده بودند و تصمیم علی (علیه السلام) برای برگرداندن اموال بیت المال، در دشمنی این دو با حضرت، دخالت زیادی داشت(333).
همچنین دیگر سوابق این دو از قبیل شهادت دروغ، سوگند دروغ آنها در سرزمین حوأب(334) و جنایاتی که در بصره انجام دادند و شکنجه هایی که بر عثمان بن حنیف روا داشتند به خوبی نشان می دهد که انحرافات آنها، ریشه هایی عمیق پیدا کرده بود (335) و به این سادگی ها حل نمی شد.
یکی از جریانات جالبی که در بصره اتفاق افتاد و نشان دهنده جاه طلبی و قدرت طلبی آنهاست، نزاع این دو بر سر امامت جماعت بود که سرانجام، با پا در میانی عایشه حل شد و قرار شد که به جای آنها یک روز امامت را فرزند زبیر، عبیدالله و روز دیگر را فرزند طلحه، محمد، به عهده بگیرد(336).
به علاوه، جریان خداش که پیش از این، آن را در بحث از زبیر بن عوام مطرح کردیم، نشان دهنده اوج بی ایمانی آنهاست و تهمت ها و دروغ هایی که این دو در آن جریان به علی (علیه السلام) نسبت دادند و نفرین حضرت به آنها، به اینکه با انحراف بمیرد، یکی از دلائل محکم بر باقی ماندن آنها بر انحراف، تا هنگام مرگ است(337). به علاوه، حضرت علی (علیه السلام) خطاب به خداش در پاسخ به این گفته ی آنها که ما پس از پیامبر به خاطر تو با خویشان خود مخالفت کردیم فرمودند: شما از ابتدا هم، همراهیتان با من با انگیزه هایی دنیاطلبانه (338) بود و چون سخن آنها، به بیعت با حضرت، پس از عثمان اختصاص نداشت می توان گفت: جواب حضرت هم، اختصاص به آن ندارد بلکه ظاهر آن این است که حتی همراهی زبیر بلافاصله پس از رحلت پیامبر را هم شامل می شود. به ویژه اینکه، آنها در پیغامشان از طریق خداش به امیرالمومنان می گویند: با خویشان خود در همراهی با تو مخالفت کردیم در حالیکه در بیعت پس از عثمان، مخالفت با خویشان نبود.
طلحه و زبیر از منظر علی (علیه السلام)
بی مناسبت نیست که در اینجا سخنی از امیرمؤمنان (علیه السلام) را بیاوریم که اشاره ای به روحیات طلحه و زبیر دارد و در ضمن سختی جنگ جمل را برای امیرمؤمنان به خوبی بیان می کند. در این کلام آن حضرت می فرمایند:
به خدا قسم، گرفتار چهار نفر شدم که کسی پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) به مانند آنان گرفتار نشد، گرفتار شدم به شجاع ترین مردم زبیر بن عوام، نیرنگ بازترین مردم، طلحة بن عبیدالله، و مطاع ترین مردم در میان مردم، عایشه دختر ابوبکر و به کسی که با انواع دینارها علیه من کمک می کرد، یعلی بن منیة(339).
به هر حال، جنگ جمل، پس از جنایات زیادی که اصحاب جمل در بصره انجام دادند و پس از شهادت چند نفر از اصحاب علی (علیه السلام) و پس از اتمام حجت های مکرر امیرمؤمنان به طلحه و زبیر آغاز شد.
کشته شدن طلحه
سرانجام طلحه، به دست مروان بن حکم کشته شد. قابل توجه است که مروان، خود، یکی از سران غائله جمل بود که فرماندهی میمنه لشکر جمل را به عهده داشت مروان، در این جنگ مجروح شد و سپس به اسارت نیروهای اسلام در آمد اما، با درخواست حسنین (علیه السلام)، علی (علیه السلام) از او در گذشتند و او را آزاد کردند(340).
درباره انگیزه مروان از این کار چنین نوشته اند: علاوه بر اینکه او و عثمان هر دو از بنی امیه بودند، و عثمان پسر عموی مروان بود عثمان، مروان را از مقرب ترین افراد درگاه خویش قرار داده بود و عملا مروان از با نفوذتری سران حکومت، در تصمیم گیریهای عثمان بود، به گونه ای که بیشتر بدعت ها، بی عدالتی ها و تبعیض ها و ستم های عثمان، به نحوی، در خواسته های مروان ریشه داشت(341). از این رو، پس از کشته شدن عثمان، به فکر انتقام از عاملان اصلی قتل وی برآمد و بحبوحه جنگ جمل را فرصتی مناسب برای انتقام گیری از طلحه دید(342).
مروان می گوید: در عجبم که هیچکس بیش از طلحه، در کشتن عثمان، تلاش نکرد و هیچکس به اندازه او دشمنان عثمان را برای ریختن خون او تحریک ننمود اما، امروز به طلب خون عثمان برخاسته است و مردم را در معرض نابودی قرار داده است. مروان در حین جنگ جمل با خود گفت: انتقام خود را از طلحه، حتی یک روز دیگر هم، به تأخیر نمی اندازم و پس از این به غلام خود گفت: اگر پیش روی من بایستی من او را با یک چوبه تیر از پا درمی آورم، غلام مروان پیش روی او ایستاد و او تیری را که از قبل، آن را زهر آلود کرده بود، به سوی طلحه رها کرد تیر مروان، به زانوی طلحه خورد. طلحه از درد از هوش رفت. وقتی به هوش آمد گفت انا لله و انا الیه راجعون همانا خداوند ما را به این آیه امتحان کرد که می فرماید و واتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة و اعلموا أن الله شدید العقاب(انفال/25) و سپس آنقدر خون از بدن او رفت که دیگر توان و نیرویی برایش نماند. آنگاه، به غلام خویش گفت: مرا به سایه ای ببر تا آرام گیرم. غلامش او را بر استری نشاند و گفت: در این بیابان سایه ای پیدا نمی شود لحظات مرگ طلحه نزدیک شد. در آخرین لحظات زندگی گفت: امروز خون هیچ مردی از قریش، مثل خون من ضایع نشد(343).
پس از خاتمه یافتن جنگ، امیرمؤمنان بالای سر جنازه طلحه آمدند و فرمودند: طلحه را میان کشته ها بنشانید. او را نشاندند، حضرت فرمودند: وای بر تو ای طلحه! تو را در اسلام قدمتی بود شیطان تو را فریفت و تو را به سوی آتش تعجیل داد. مردی خطاب به علی (علیه السلام) گفت: یا امیرالمومنین! آنگاه که طلحه زخمی شد و زمان مرگ او نزدیک شد. من بر او می گذشتم مرا نزد خود طلبید و گفت: کیستی؟ گفتم: از اصحاب امیرالمومنین. گفت: دستت را بده تا بجای امیرالمؤمنین با تو بیعت کنم دستم را دادم و با من بیعت کرد و طبق قولی در آن لحظه این شعر را خواند:

ندمت و ما ندمت و ضل حلمی - و لهفی مثل لهف أبی و امی
ندمت ندامة الکسعی (344)لما - طلبت رضا بنی حزم ابن عمی(345)

بیجا نیست که نکته ای را در اینجا بیافزائیم تا روحیات طلحه بیشتر شناخته شود. نوشته اند: یکبار دیگر هم، طلحه این شعر را خواند و آن زمانی بود که طلحه، قبل از جنگ جمل، نزد عایشه رفت، چون چشم عایشه به وی افتاد گفت: ای ابومحمد، عثمان را کشتی و با علی بیعت کردی؟! طلحه پاسخ داد: مادر جان، داستان من چیزی نیست جز همان داستان کسعی که، آن شاعر جاهلی گفته است. و پس از آن، وی، شعری را که در بالا ذکر شد خواند(346).
همچنین علامه مجلسی از احتجاج طبرسی نقل کرده است که وقتی امیرمؤمنان به کشته طلحه رسیدند، فرمودند: این همان کسی است که بیعت مرا شکست و منشأء فتنه در میان امت شد و مردم را علیه من شوراند و آنان را به کشتن من و خاندان من، دعوت کرد. آنگاه فرمودند: یا طلحة بن عبیدالله!، وجدت ما وعدنی ربی حقا فهل وجدت ما وعدک ربک حقا (ای طلحة بن عبیدالله، آنچه را که پروردگارم به من وعده داده بود صادق یافتم آیا تو آنچه را که پروردگارت وعده داده بود صادق یافتی؟). یکی از اطرافیان حضرت گفت: یا امیرمومنان، آیا با کشته طلحه سخن میگویی؟! حضرت فرمود: به خدا قسم، همانطوری که کشته های چاه بدر، کلام رسول خدا را شنیدند، طلحه هم کلام مرا شنید(347).
ریشه های انحراف طلحه
پیش از این اشاره کردیم که انحراف طلحه و زبیر به ویژه طلحه، بسیار قبل از خلافت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در یکی از خطبه هایشان درباره این دو می فرمایند: شگفتا از همراهی این دو با ابوبکر و عمر و ستم آنان بر من! در حالیکه می دانند که من کمتر از آن دو نیستم و اگر بخواهم بگویم، می گویم که معاویه برای آنها از شام نامه ای نوشت و آن دو را فریب داد اما، از من کتمان کردند و بیرون رفتند و به افراد نادان چنین وانمود کردند که به خونخواهی عثمان برخاسته اند(348).
بعضی گفته اند: زبیر با خلیفه اول و دوم همراهی نکرد. اما، این سخن درباره زبیر، آن هم تنها، در ابتدای خلافت ابوبکر، درست است اما نسبت به طلحه، از ابتدا و نسبت به زبیر در ادامه حکومت ابوبکر، و در زمان عمر قطعا درست نیست زیرا اولا، امیرمؤمنان علی (علیه السلام) درباره هردوی آنها می فرمایند، که با عمر و ابوبکر همراهی کردند و ثانیا عنایات مالی این دو خلیفه و خلیفه سوم شامل آنها می شد و این در حالی بود که یکی از اهداف اصلی غصب فدک این بود که دست اهل بیت به لحاظ مالی بسته باشد و اگر مکنت اینها، ضرری متوجه خلفا می کرد هرگز به آنها کمک مالی نمی کردند، در بحث از زبیر، اموال زبیر را ذکر کردیم و در اینجا به اموالی که طلحه در دوران خلافت سه گانه بدست آورده بود، اشاره ای می کنیم.
اقوال در مقدار اموال طلحه، بسیار مختلف است، آنچه مورد اتفاق است این است که او در هنگام مرگ اموال بسیار زیادی داشت و خانه های و قصرهایی در شهرهای مختلف بنا کرده بود و خانه او در مدینه با مصالحی ساخته شده بود که در آن زمان، کمتر کسی می توانست از این مصالح استفاده کند. او بسیاری از اموال را از عنایتها و بخشش های خلفای سه گانه،، بویژه خلیفه سوم بدست آورده بود.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد: تنها، در آمد غله او در عراق، روزی هزار دینار بود و بعضی هم بیشتر گفته اند. و خانه اش در کوفه مشهور بود. او در محل کناسه، خانه ای داشت که به دار الطلحیین معروف بود(349) و تاریخ طبری از فرزندش، موسی بن طلحه نقل می کند که یکی از بدهکاری های او به عثمان 50 هزار درهم (یا دینار) بود. روزی طلحه، عثمان را در مسجد دید و به او گفت: مال تو آماده است آن را تحویل بگیر. عثمان گفت: در برابر مردانگی هایت آن را به بخشیدم(350). همچنین نوشته اند: روزی معاویه، از موسی بن طلحه پرسید: ابو محمد (طلحه) پس از مرگ، از درآمد منطقه عین، چه قدر به جای گذاشت؟ موسی گفت: دو میلیون و دویست هزار درهم و دویست هزار دینار، البته مالش را در آنجا غارت کردند. غیر از غلاتی که در سرات و جاهای دیگر داشت، هر سال از عراق، صد هزار دینار داشت و خرجی سالیانه خانواده اش را از مزرعه ای بدست می آورد که با قناتی آبیاری می کرد که بیست شتر آب آن را می کشید و او اولین کسی بود که با آب قنات زمین، گندمش را آبیاری می کرد(351).
همچنین از محمد بن طلحه نقل شده است که ارزش میراث طلحه بن عبیدالله، از باغ و زمین و اموال و پول نقد، سی میلیون درهم و از سرزمین عین، دو میلیون و دویست هزار درهم و دویست هزار دینار بود و بقیه آن، کالاهای دیگر بود(352). اما طلحه با اینهمه ثروت و مکنت همچنان به دنیا و اموال و قدرت و شهرت آن، حرص می ورزید.
برای ریشه یابی انحراف طلحه، خوب است به یاد آوریم که در زمانی که او و دوستش زبیر از چنین اموالی با عنایتهای عثمان، ارتزاق می کردند. ابوذر غفاری که با تبعیض ها و بی عدالتیهای عثمان، ارتزاق می کردند. ابوذر غفاری که با تبعیض ها و بی عدالتیهای عثمان، مبارزه می کرد به ربذه تبعید می شود(353)، در آنجا از فقر می سوزد و جان می دهد.
مقابله بعدی این دو هم، با عثمان به طمع مال و قدرت بیشتر بود. از یک سو، تأثیر اموال حرام را باید در نظر گرفت و از سوی دیگر، باید به یاد آوریم که علی (علیه السلام) اعلام کرده بودند که در دوران خلافت خود، همه اموال بیت المال را برمی گردانند. هرچند به مهریه زنان در آمده باشد. آیا در این شرایط، از طلحه و زبیر چه انتظار دیگری بود؟!


"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
احتمال همدستی با معاویه

همانطور که اشاره شد شواهدی روشن وجود دارد که انحراف طلحه و زبیر، از زمان خلافت علی (علیه السلام) آغاز نشده است، به علاوه، این دو قبل از طرح مطالبات دنیوی خود با علی (علیه السلام) و مخالفت حضرت با زیاده خواهی های آنها، تصمیم خود را در مقابله باعلی (علیه السلام) گرفته بودند.
یکی از این شواهد این است که بیعت آنان از آغاز، بیعتی ظاهری بود نه واقعی، یعنی این دو، از آغاز هم قصد پذیرش حکومت علی را نداشتند یعنی، حتی، اگر حضرت خواسته های آنها را می پذیرفتند، باز هم به نحوی به مقابله با علی (علیه السلام) می پرداختند زیرا، همانطور که پیش از این بیان کردیم حضرت هنگام بیعت به آنها فرمود: آیا بیعت شما، با خدعه و فریبی همراه نیست؟ این سؤال علی (علیه السلام) استفهامی انکاری بود، و خود زبیر بارها به این مطلب تصریح کرد که از صمیم قلب و از روی اختیار با علی (علیه السلام) بیعت نکرده بود، بلکه از ترس مهاجرین و انصار که با جدیت تمام، به علی (علیه السلام) رو آورده بود بیعت کرده بود و در واقع خود را بیعت شکن نمی دانست بنابراین، پیمان شکن بودن آنها، به سبب همین بیعت ظاهری است که باید هم به آن پای بند می ماندند.
حال سؤال این است که اگر بیعت آنان با علی (علیه السلام) واقعی نبود و علی (علیه السلام) را هم برای جانشینی عثمان قبول نداشتند، آنها برای بعد از کشته شدن عثمان چه فکری کرده بودند، یعنی آیا ممکن است مثل طلحه و زبیر، بخواهند عثمان را بکشند اما، فکری برای جانشین او نکرده باشند، حال که این جانشین به نظر آنها، قطعا علی (علیه السلام) نیست. چه شخص دیگری می تواند باشد؟ این مطلب را اگر به نامه معاویه به زبیر و محتوای آن همراه کنیم سرنخی بدست می آید که احتمال همدستی قبلی طلحه و زبیر با معاویه را تقویت می کند، همانطور که پیش از این گفتیم نامه معاویه به زبیر، بلافاصله پس از نامه علی (علیه السلام) به معاویه نوشته شد و لحن نامه به گونه ای است که تنها حاکی از ارتباط قبلی طلحه و زبیر با معاویه نیست بلکه، حاکی از این است که طلحه و زبیر در کارهای خود از معاویه دستور می گرفته اند و بر اساس دستورات او عمل می کرده اند. چون معاویه پس از اینکه از آنها می خواهد که برای گرفتن حکومت مصرین سراغ علی (علیه السلام) بروند می گوید: پس از آن، مسأله خونخواهی عثمان را مطرح کنید و مردم را هم به این کار وادارید، نکته مهم این است که معاویه، طرح مسأله خونخواهی عثمان را مشروط به مخالفت علی (علیه السلام) با حکومت آنها نمی کند و این دو در اجرای این برنامه، طبق دستور معاویه عمل می کردند.
شایسته است این نکته را اینجا بیافزائیم که علی (علیه السلام) در نامه خود به معاویه فرمودند: اینها در کشتن عثمان با من مشورت نکردند، اما در بیعت با من با آنها مشورت کردند با توجه به آنچه گفته شد و با توجه با قرائن تاریخی به نظر می رسد، مراد حضرت از کسانی که با علی (علیه السلام) در کشتن عثمان مشورت نکردند، طلحه و زبیر باشد و مراد آن حضرت از آنهایی که طلحه و زبیر با آنها در بیعت با علی (علیه السلام) مشورت کردند، معاویه باشد.
این مطلب را اگر به دستور و درخواست معاویه به طلحه و زبیر، مبنی بر طرح خونخواهی عثمان بیافزائیم این احتمال به شدت تقویت می شود که طلحه و زبیر از ابتدا، در کشتن عثمان با معاویه هم دست بوده اند و همچنین این احتمال به ذهن می آید که گویا، طلحه و زبیر برنامه ای داشته اند که پس از کشتن عثمان مسأله خونخواهی عثمان را مطرح سازند و مردم را به این وسیله علیه علی (علیه السلام) بشورانند و شاید می خواستند پس از عثمان، خلافت معاویه را مطرح سازند و البته این احتمال هم هست، که معاویه، به دروغ وعده حمایت از خلافت هر یک از آن دو را، به آنها داده بود. نامه هایی را که از معاویه به هر یک از این دو، نقل کردیم این احتمال را به خوبی تقویت می کند.
اما حوادث به گونه ای دیگر به پیش رفت و هیچ زمینه ای برای خلافت معاویه یا طلحه و زبیر پیش نیامد، برای تقویت این احتمال، نباید فراموش کرد که چنین نامه ای از سوی معاویه، بدون هماهنگی قبلی با آنان، کاری بی جا، به نظر می رسد. راستی چگونه ممکن است - به تعبیر ابن ابی الحدید - این دو در دلسوزی معاویه نسبت به خود هیچ تردیدی نکنند و خواستهای او را دقیقا عملی سازند و از قبل با او هماهنگ نباشند؟!
به علاوه، همانطور که در بحث از طلحه خواهیم گفت در ریشه یابی انحراف این دو، نباید فراموش کرد که این دو از حمایتهای مالی هر سه خلیفه بهره مند بودند.
"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
سابقه ای از زبیر در زمان پیامبر

یکی از روایاتی که مورد شگفتی است این است که شأن نزول آیه 60 سوره نساء رفتاری ناشایست از زبیر بوده است. در این آیه خداوند متعال می فرماید:
الم تر الی الذین یزعمون انهم آمنوا بما أنزل الیک و ما أنزل من قبلک یریدون أن یتحاکموا الی الطاغوت و قد أمروا أن یکفروا به ویرید الشیطان أن یضلهم ضلالا بعیدا.
(آیا نمی نگری به کسانی که گمان می کنند به آنچه بر تو و پیش از تو نازل شده است ایمان دارند در حالیکه می خواهند برای داوری به سراغ طاغوت بروند در حالیکه به آنها فرمان داده شده است که به طاغوت کفر ورزند و شیطان می خواهد که آنان را به ظلالتی دور، گمراه کند).
مطابق با تفسیر علی ابن ابراهیم، این آیه هنگامی که نازل شد که زبیر بن عوام به طرف دعوای خود - که فردی یهودی بود و بر سر باغی نزاع داشتند - پیشنهاد کرد که برای داوری نزد ابن شبیه یهودی بروند در حالیکه آن یهودی گفت: برای داوری نزد محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) برویم.
نکته جالب در این آیه این است که از آیات بعد از آن چنین استفاده می شود که شأن نزول آن، یکی از منافقان زمان پیامبر بوده است، زیرا بدنبال آن می فرماید: و اذا قیل لهم تعالوا الی ما أنزل الله و الی الرسول رأیت المنافقین یصدون عنک صدودا(نساء/61) و به همین دلیل، صاحب تفسیر مجمع البیان، در ذیل همین آیه می گوید: اختلافی میان یکی از یهودیان و منافقین رخ داد که آن فرد یهودی برای اینکه به حق واقعی خود برسد خواست که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) داور این نزاع باشد و آن منافق چون امید داشت به ناحق و با رشوه، حق آن یهودی را بگیرد خواست که کعب بن أشرف، حاکم بین آنها باشد و این آیه در این باره نازل شد(317).
اگر شأن نزول این آیه و آیه پیش از آن - آنطور که ارباب تفسیر می گویند - یک فرد باشد که ظاهرا چنین است و اگر این آیات در مذمت زبیر نازل شده باشد، باید گفت: زبیر از ابتدا هم ایمان واقعی نداشته و تنها اظهار ایمان می کرده است. اما، قطعا این قول، با بخش های زیادی از تاریخ و روایاتی دیگر درباره زبیر ناسازگار است زیرا، که اولا، منافقین حاضر نبودند خود را به خاطر دفاع از پیامبر و این اسلام به خطر اندازند و طبق آیات قرآن، منافقین معمولا، از جنگ در رکاب پیامبر ابا داشتند و با هر بهانه ای که بود خود را از جنگ کنار می کشیدند، این در حالی است که بی تردید، زبیر از شجاع ترین و برترین یاران پیغمبر بلکه از یاران علی (علیه السلام) در دوران غربت علی (علیه السلام) بود ثانیا: در بعضی از روایات، به صراحت ایمان قبلی زبیر، مورد تأیید قرار گرفته است که از جمله آنها روایتی است که سعید ابن اصبغ از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند:
از تفسیر آیه مستقر و مستودع از آن حضرت سؤال شد. حضرت فرمودند: گاهی مراد از مستقر، مستقر در رحم و مراد از مستودع، مستودع در صلب انسان است و گاهی مراد از مستقر، ایمان ثابت و مراد از مستودع، ایمانی است که از فرد گرفته می شود امام صادق (علیه السلام) بدنبال این تفسیر می فرمایند: مثلا زبیر در زمان حیات پیامبر در پرتو ایمان و نور ایمان حرکت می کرد و وقتی پیامبر هم از دنیا رفت باز در حالیکه شمشیر خود را حمل می کرد می گفت: جز با علی بیعت نمی کنم، اما خدای متعال ایمانش را سلب کرد(318).
بنابراین، به سادگی، نمی توان پذیرفت که شأن نزول این آیه زبیر باشد یا، باید گفت: آیه بعد از آن، یعنی آیه 61 سوره نساء با آیه 60، شأن نزول واحدی ندارد. که این هم با توجه به سیاق آیه 61 بعید به نظر می رسد.

سابقه ای از حسادت زبیر نسبت به علی (علیه السلام)

عامل دیگری که ریشه بسیاری از فتنه ها و منشأ بسیاری از بدعاقبتی هاست و در زبیر هم رگه هایی از آن (حتی در زمان حیات پیامبر) می توان یافت حسادت وی نسبت به امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است، بذر این صفت رذیله در درون هر انسانی هست اما انسانهای مهذب برای عقیم ساختن این عامل فساد، تلاش می کنند، در زبیر هم، زمینه هایی برای جوانه زدن این بذر وجود داشت، چرا که نام زبیر در میان استوارترین چهره هایی از صدر اسلام ثبت شده بود که تعدادشان به انگشتان یک دست نمی رسید و در میان همین تعداد هم، تنها نام دو نفر در میان رشیدترین و شجاع ترین حامیان اسلام و پیامبر وجود داشت، که یکی از این دو، زبیر بن عوام و دیگری علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود. اگر علی (علیه السلام) اسدالله نامیده شده بود، زبیر هم با عنوان سیف الاسلام (شمشیر اسلام) و فارس الاسلام (تک سوار اسلام) نام برده می شد.
شاهد این شجاعت ها و رشادت ها، آن کلامی از علی (علیه السلام) است که پیش از این نقل کردیم که وقتی علی (علیه السلام) شمشیر زبیر را پس از کشته شدن وی، به دست گرفتند، فرمودند: چه بسیار غم هایی که این شمشیر از چهره پیامبر زدود. هرچند، به حق، شجاعت های زبیر در مقایسه با رشادت های امیرمؤمنان بسیار کوچک بود و مقایسه این دو، ستمی آشکار بر علی (علیه السلام) است. اما به هر حال، نام او، هر چند با فاصله بسیار زیاد، دومین نام از فرماندهان رشید صدر اسلام بود و مقام اول را علی (علیه السلام) به خود اختصاص داده بود و طبیعی بود که چنین موقعیتی، منفذی برای وسوسه های شیطان در زبیر ایجاد کند اما، تاریخ زندگی او در صدر اسلام (در زمان حیات پیامبر و پس از خلافت خلیفه اول و دوم) نشان می دهد که این صفت در آن زمان، نتوانسته بود در او رشد کند و شیطان نتوانسته بود از این منفذ در ایمان زبیر وارد شود اما، سخنی از زبیر در زمان حیات پیامبر وجود دارد که نشان دهنده این است که این بذر فساد از دیر زمانی، در او جوانه زده بود و زبیر نتوانسته بود این جوانه را بخشکاند.
سخن زبیر خطاب به پیامبر این بود: یا رسول الله! علی، دست از تکبر خود بر نمی دارد. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در جواب او فرمودند: علی (علیه السلام) تکبر ندارد(319). و بدنبال همین سخن زبیر بود که پیامبر از او پرسیدند: آیا علی (علیه السلام) را دوست می داری؟ او هم اظهار محبت زیادی به علی (علیه السلام) کرد. اما پیامبر به دنبال آن فرمودند که روزی با علی (علیه السلام) خواهی جنگید و تو در آن جنگ ستمگری، و شاید این پیشگویی حضرت، در موقعیتی که او اتهام تکبر به علی (علیه السلام) می زند، بی ارتباط با این سخن او درباره علی (علیه السلام) نباشد و شاید اشاره ای به این باشد که آن چه منشأ این سخن زبیر در اینجا شد، روزی منشأ جنگ زبیر با علی (علیه السلام) خواهد شد.
هر چند این سخن زبیر عبارتی کوتاه و گذرا بود اما حقایقی عمیق و بزرگ در آن نهفته است چرا که، اگر این سخن زبیر را خوب بشکافیم و ریشه های روانشناختی و اخلاقی آن را خوب جستجو کنیم، حقایق گوناگونی از روحیات و ذهنیات زبیر را بدست می دهد. به نظر می رسد دست کم چهار نکته در این عبارت وجود دارد:
یکی اینکه، زبیر از دیر زمانی علی را متکبر می دیده و به نحوی از آن رنج می برده است، زیرا زبیر نمی گوید علی تکبر دارد یا نمی گوید علی متکبرانه عمل کرد بلکه می گوید: علی (علیه السلام) از تکبر دست برنمی دارد.
دیگر اینکه، او از علی (علیه السلام) انتظاری بی جا و برآورده نشده داشته، آن انتظار این بوده است که علی (علیه السلام) در برابر او اظهار کوچکی و تواضع کند، یا دست کم برای او احترامی ویژه یا، احترام بیشتری قائل باشد که با توجه به عصمت علی (علیه السلام)، قطعا زبیر شایستگی این تواضع و احترام را نداشته و بنابراین، این احساس وی، حاکی از نوعی خود بزرگ بینی، در او بوده است.
سوم اینکه، او نسبت به علی (علیه السلام) احساس رقابتی داشته و این احساس رقابت حاکی از این است که او، خود را به نوعی هم عرض علی (علیه السلام) می دانسته و بر رفتارهای علی (علیه السلام)، به ویژه نسبت به خود، حساس بوده است.
چهارم اینکه، این سخن و این انتظار زبیر، به خوبی نشان میدهد که او در حمایت های خود از پیامبر و اسلام خلوص کامل را نداشته یعنی، عواملی دیگر در رفتارهای خوب او، نقش داشته است. چرا که مطابق روایات، کسی که در عملی کاملا خالص باشد هیچگاه، انتظار ستایش برای آن عمل از دیگران ندارد.

تأملی دیگر در ریشه های انحراف طلحه و زبیر

آنچه تاکنون گفته شد مربوط به انحراف طلحه و زبیر پس از حکومت امیرمؤمنان (علیه السلام) بود اما، جریانات بعد از خلافت علی (علیه السلام) به خوبی زمان آغاز انحراف طلحه و زبیر را نشان نمی دهد. برای دست یابی به آغاز انحراف این دو در تاریخ نیاز به اخبار دقیق تر و روشنتر تحلیل تاریخ داریم چون آنچه از ظواهر تاریخ بدست می آید، صرفا این است که زبیر در زمان پیامبر و در آغاز خلافت ابوبکر از مسیر اهل بیت منحرف نشد (و طبق همین ظاهر، زبیر در پیامی که توسط خداش به حضرت داد همین مطلب را ادعا کرد اما، امیرمؤمنان (علیه السلام) در اینجا از این حقیقت پرده برداشتند که همراهی و دفاع آنها با آن حضرت در هنگام غصب خلافت هم بخاطر کسب قدرت بوده است) اما، پس از خلافت علی (علیه السلام) به انحراف کشیده شد اما اینکه ما بین این دو زمان، چه چیزی بر زبیر گذشته است در تاریخ به خوبی روشن نیست. نکته ای که به لحاظ تاریخی قابل اثبات است این است که این دو در مقابله شان یا عثمان، نه تنها با علی (علیه السلام) هماهنگ نبودند و از آن حضرت پیروی نمی کردند بلکه علی (علیه السلام) با کار آنها به این نحو مخالف بودند و آنها بر خلاف باورهای دینی خود، در این کار، امام خویش را ندیده گرفتند و طبق میل و هوای خود عمل کردند، اما به نظر می رسد جریان انحراف زبیر و دوستش طلحه از این عمیق تر باشد.
"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
شکنجه بنی هاشم

عبدالله بن زبیر در دوران حاکمیت یزید، مقیم مکه بود در این دوران اظهار زهد و عبادت می کرد و خود را عائذ بیت الله (پناه آورنده به خانه خدا) می نامید و در عین حال از هر فرصتی، برای اذیت و آزار بنی هاشم استفاده می کرد، تا اینکه پس از مرگ یزید، در حکومت مکه خود را بلامنازع یافت و آزار او نسبت به بنی هاشم بیشتر شد. از جمله جنایت های او این بود که حسن بن محمد بن حنیفه را در محلی وحشتناک، زندانی کرد و تصمیم داشت که او را به قتل برساند، اما او به تدبیری توانست از زندان فرار کند و در منی به پدر خود ملحق شود. پس از آن، عبدالله، پدر حسن بن محمد، یعنی، محمد بن حنیفه را دستگیر کرد و وی را در دره ای زندانی کرد و دستور داد هیزم زیادی آوردند که تا وی را در میان هیزمها بسوزاند. هنوز، ابن زبیر به این هدف خود نرسیده بود که لشکر مختار به مکه رسیدند و همه هاشمیین و محمدبن حنیفه را آزاد کردند و در پی دستگیری و قتل عبدالله بن زبیر بودند که او به خانه پناه برد و گفت: انا عائذ الله(314).
سابقه ای از عبدالله در زمان پیامبر

در سوابق عبدالله در زمان پیامبر هم، رفتارهای ناشایستی وجود دارد که از جمله آنها، جریان نوشیدن خون پیامبر است که موجب ناراحتی پیامبر شد. جریان از این قرار بود که خون حجامت پیامبر را در ظرفی ریخته بودند. عبدالله بن زبیر، این خون را گرفت که در جایی، دور بریزد اما، وقتی این خون را به دست عبدالله دادند، ناگاه آن را سر کشید و نوشید. پیامبر فرمودند: این چه کاری بود که کردی؟! گفت آن را در پنهان ترین جا قرار دادم. حضرت فرمودند: خدا تو را نابود کند آیا خون می نوشی؟! و سپس فرمودند: وای بر مردم از تو و وای بر تو از مردم(315)!
تأثیر بخشش های خلفا

نقش عثمان را هم در فراهم آوردن زمینه های انحراف اخلاقی بعضی از صحابه پیامبر نباید فراموش کرد. عثمان در بخشش اموال به خویشان و نزدیکان خود بسنده نکرد بلکه برخی از صحابه پیامبر هم از گشاده دستی های او بهره بردند. عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، زیدبن ثابت، طلحة بن عبدالله و زبیربن عوام از جمله صحابه ای بودند که از بخشش های عثمان بهره مند شدند، به گونه ای که زبیربن عوام خانه هایی مجلل بنا کرد و از سرمایه داران بزرگ زمان شد و در هنگام وفاتش پنج هزار دینار، هزار اسب و هزار بنده و هزار کنیز و اشیاء قیمتی دیگری از او به جای ماند.
بعضی گفته اند: یکی از ریشه های واقعی اختلاف طلحه و زبیر با عثمان این بود که وی بویژه در اواخر عمرش در بخشش های خود، خویشان خود را بر صحابه ترجیح می داد و دیگر اینکه زبیر سودای خلافت را در سر می پروراند(316).
"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
نقش عبدالله فرزند زبیر

یکی دیگر، از کسانی که در انحراف زبیر نقش اساسی داشت، فرزندش عبدالله بود یکی از کارهای عبدالله، در جنگ جمل که در تداوم انحراف زبیر تأثیر داشت، مربوط به هنگامی است که زبیر (هر چند شاید در ظاهر) مصمم شده بود که جنگ با علی (علیه السلام) را ادامه ندهد، در اینجا، فرزندش به شیوه های مختلف او را برای بازگشت به اصحاب جمل ترغیب کرد. در این گفتگو، آخرین پاسخ زبیر به فرزندش این بود: سوگند خورده ام که به جنگ با علی (علیه السلام) ادامه ندهم عبدالله گفت: کفاره شکستن قسم را بپرداز و به اصحاب جمل برگرد. ونگذار دیگران ما را شماتت کنند و سرانجام زبیر این پیشنهاد عبدالله را پذیرفت و یکی از غلامانش را به عنوان کفاره ی حنث (شکستن) قسم آزاد کرد و بار دیگر به جنگ جمل برگشت و به جنگ با علی (علیه السلام) ادامه داد.
اما، بی تردید، تأثیر گذاری های عبدالله بر پدر منحصر به این کار نبود زیرا علی (علیه السلام) می فرمود: ما زال الزبیر منا اهل البیت حتی نشاء ابنه عبدالله (308)فافسده زبیر همیشه از ما اهل بیت تا اینکه فرزندش عبدالله رشد کرد و او را فاسد نمود(309).
عبدالله بن زبیر که بود؟

درباره عبدالله بن زبیر گفته اند او از دشمنان بنی هاشم بود و علی (علیه السلام) را لعن و سب می کرد(310) و دشمنی او با بنی هاشم به حدی بود که چهل روز در خطبه هایش از صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نیز خودداری کرد و در پاسخ به اعتراض مردم به این کار او گفت: میدانم که صلوت من بر پیامبر خدا، موجب خوشنودی و روشنی چشم اهل بیت می شود و دوست ندارم کاری کنم که چنین شود یعنی اهل بیت خشنود شوند(311).
سوگند دروغ عبدالله

وقتی عایشه برای لشکرکشی در برابر علی (علیه السلام) از مکه به جانب بصره می آمد در سرزمینی بین راه، سگ ها در حالی که پارس می کردند به شتر عایشه حمله کردند، عایشه پرسید نام این سرزمین چیست؟ سائق جمل، پاسخ داد: این جا سرزمین حوأب است. عایشه استرجاع کرد، چون پیشگویی پیامبر را بیاد آورد که به چنین واقعه ای برای او در سرزمین حوأب خبر داده بودند و او را از عواقب سوءانجام کاری که در پی آن بود، بر حذر داشته بودند. عایشه با یادآوری سخن پیامبر گفت: مرا به مدینه برگردانید.
عبدالله بن زبیر و طلحه، نزد عایشه آمدند و به دروغ قسم خوردند که اینجا حوأب نام ندارد و بدنبال این دو، پنجاه نفر دیگر هم سوگند یاد کردند که سائق جمل اشتباه کرده و اینجا حوأب نیست(312). البته مسعودی در مروج الذهب می گوید: خود زبیر بود که در اینجا سوگند دروغ خورد و به دنبال او طلحه، قسم دروغ خورد و سپس پنجاه نفر به این مطلب شهادت دادند، مسعودی ادامه می دهد این اولین شهادت دروغی بود که در اسلام اقامه شد(313).
"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
تحریکات معاویه

یکی از عواملی که هر چند در زمان معاویه قطعا علنی نبود، اما تاریخ آن را منعکس کرده است، نقش معاوید بن ابوسفیان در به راه انداختن جنگ جمل از طریق تحریک طلحه و زبیر است. مطابق آنچه پیش تر آوردیم، پس از آنکه امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در نامه خود از معاویه خواستند، که خود بیعت کند و بیعت اشراف شام را هم برای آن حضرت بگیرد، معاویه برای زبیر نامه ای فرستاد و در آن نامه (شاید به دروغ) نوشته بود که بیعت مصرین (بصره و مصر) را برای آنان گرفته است و آن ها را تحریک کرد که ولایت این دو شهر را از علی (علیه السلام) بخواهند و پس از آن خونخواهی عثمان را مطرح کنند و مردم را هم به این خونخواهی دعوت کنند، پس از این نامه بود که این دو، نزد علی (علیه السلام) رفتند و درخواست حکومت مصر (یا کوفه) و بصره کردند و چون با مخالفت علی (علیه السلام) روبرو شدند به سوی مکه راه افتادند و جنگ جمل را براه انداختند.
با توجه به این بخش نامه (که در آن معاویه از آنها می خواهد که چنین کنند و آنها خواست او را کاملا عملی می سازند)، می توان گفت، نقش معاویه در رفتارهای ناشایست طلحه و زبیر، نقشی اساسی بود.

نامه معاویه به زبیر

علاوه بر این نامه، نامه های دیگری از معاویه به هر یک از طلحه و زبیر نقل شده است که ذکر بعضی از آنها در اینجا، بی فایده نیست، در یکی از این نامه ها، معاویه به زبیر می نویسد:
اما بعد، به راستی که تو، زبیر بن پسر عوام، پسر پدر خدیجه و پسر عمه، حواری و هم تبار رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)، داماد ابوبکر و رزمنده مسلمانان هستی، تو کسی هستی که در هنگام فریاد شیطان، خونت را در راه خدا نثار کردی، خدا تو را بر انگیخت و تو مانند اژدهایی که شمشیر از نیام کشیده، قیام کردی و مانند شتری که او را باز دارند (دشمن را) لگدمال کردی. همه اینها، برخاسته از قوت ایمان و راستی ایمان توست و پیش از آن، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) تو را به بهشت بشارت داد و عمر تو را یکی از برگزیدگان برای خلافت قرار داد و بدان، ای عبدالله، که امروز مردم مانند گوسفندانی بی چوپان پراکنده شده اند پس، خدایت رحمت کند، برای حفظ دماء (مسلمین) و پر کردن خلاها، و اتحاد کلمه و اصلاح امور امت، بشتاب پیش از آنکه، کار و خیم شود و امت از هم پراکنده گردند... من امور را برای تو و دوستت مهیا کرده ام، هر که پیش افتد حکومت از آن اوست، و پس از آن، برای کسی است که در مرتبه بعد قرار گیرد. خدا ترا از پیشوایان راه هدایت و از طالبان خیر و تقوی قرار دهد. والسلام.

نامه معاویه به طلحه

معاویه نامه ای هم برای طلحه نوشت و با تعریف و تمجیدهایی مشابه آنچه برای زبیر نوشته بود او را هم، برای مقابله با علی (علیه السلام) تحریک کرد. معاویه برای طلحه چنین نوشت:
اما بعد، تو تنهاترین (شخصیت)، در میان قریشیانی، با اینکه چهره ای گشاده و دستی بخشنده و بیانی زیبا و رسا داری. تو همطراز پیشتازان در اسلام و پنجمین بشارت داده شده به بهشتی، برای تو در جنگ احد، شرافت و فضیلتی است پس، به سوی حکومتی بشتاب که مردم آن را به عهده تو نهاده اند و نمی توانی از آن روی برگردانی و جز با پذیرش آن، خدا، از تو خشنود نخواهد شد من پیش از خود، آن را برای تو استوار کرده ام و زبیر در این امر، بر تو فضیلت و تقدمی ندارد، و بهر حال هرکس که در این امر پیشی بگیرد او رهبر مردم خواهد بود و پس از آن، به دیگری خواهد رسید. خداوند با تو راه هدایت شدگان را هموار سازد و کمال انسان های موفق را به تو ارزانی دارد.والسلام(307).

http://www.ghadeer.org/Book/1662/260157

"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
کشته شدن زبیر

به هر حال عمروبن جرموز، زبیر را کشت و سر او را از بدن جدا کرد و آن را نزد علی (علیه السلام) آورد و گفت: این سر زبیر است و این شمشیر اوست و من قاتل او هستم. حضرت شمشیر زبیر را از ابن جرموز گرفتند و فرمودند: طال ما جلی به الکرب عن وجه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) البته، بعدا (یا در همان جا) فرمودند: بشر قاتل ابن صفیة بالنار(294) به قاتل فرزند صفیه (زبیر) بشارت بده به آتش یعنی، قاتل زبیر هم اهل جهنم است. البته، پس از این خواهیم گفت: که این کلام حضرت درباره قاتل زبیر، دلالتی بر توبه و بازگشت و ایمان زبیر ندارد.
درباره نحوه کشته شدن زبیر به دست عمرو ابن جرموز، چند نقل وجود دارد طبق نقلی، پس از یادآوری پیشگویی پیامبر، در حالیکه زبیر در ادامه جنگ با علی (علیه السلام) اظهار تردید می کرد، از لشکر جمل جدا شد و در وادی سباع به دست ابن جرموز کشته شد و طبق نقلی دیگر، که قبلا یاد آور شدیم، پس از اینکه زبیر، سخن علی (علیه السلام) را پذیرفته بود و از لشکر جدا شده بود و به سوی بصره در حال حرکت بود، ابن جرموز به بهانه اینکه می خواهد از او سوالاتی بکند او را نگه داشت و توانست به او دست بیابد و پس از سوالات خود و گرفتن جواب، او راکشت و طبق قول دیگری، در حالیکه ابن جرموز به او امان داده بود و زبیر مهمان ابن جرموز بود، در خواب او را به قتل رساند و به روایتی، زبیر از ابن جرموز پرسید: آیا اگر به نماز بیاستم در امانم یا اینکه اول به سراغ تو بیایم. ابن جرموز گفت: در امانی. اما، وقتی زبیر به نماز ایستاد، ابن جرموز او را در حال نماز کشت.
به نظر می رسد این اقوال، در کیفیت قتل، با هم تعارضی مهمی ندارند اما درباره زمان قتل، این نکته مهم است که طبق بعضی از نقل ها، زبیر پس از یادآوری پیشگویی پیامبر، بار دیگر به لشکر جمل برگشت، از این رو، معلوم نیست که چگونه ابن جرموز توانسته است به او دست بیابد و به علاوه، طبق بعضی از نقل ها، زبیر در حالیکه، از لشکر جمل جدا شده بود، به قتل رسید و طبق بعضی او در حال گمراهی و جنگ گشته شده است. اما اینکه وی در حال گمراهی، کشته شده است شواهد قابل قبولی دارد که بعضی از آنها را در گذشته گفتیم و به بعضی در آینده، اشاره می کنیم.

توبه طلحه و زبیر؟!

اهل تسنن، برای هماهنگ ساختن ادعاهای دینی خود ناچارند راهی برای توجیه کارهای نادرست بعضی از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بیابند، از این رو، باید توجیهی هم برای جنگ جمل و برای تبرئه اصحاب جمل بیابند چرا که در این جنگ، عایشه دختر ابابکر، خلیفه اول، و تعدادی از صحابه مشهور و برجسته پیامبر در برابر خلیفه چهارم خروج کردند. توجیه معروف آنها این است که صحابی پیامبر همه محترمند، هرچند ممکن است گاهی خطائی سهوی هم مرتکب شوند اما، آنها در هر خطایی، یک أجر دارند و اگر به خطا نمی رفتند، دو أجر داشتند.
اما، همانطور که پیش از این خاطر نشان ساختیم، علی (علیه السلام) راهی برای بهره مندی از این توجیه برای اصحاب جمل باقی نگذاشتند، چراکه به صراحت فرمودند: نه تنها عایشه و طلحه و زبیر بلکه همه آنها که به احوال بیت رسول الله آگاهی داشتند می دانستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) اصحاب جمل را مورد لعن قرار داده اند(295).
به علاوه زبیر خود به صراحت اعتراف کرد که پیشگویی پیامبر را نسبت به جنگ ظالمانه اش با علی (علیه السلام) را به یاد آورده است(296) و با این اعتراف، نه تنها بر زبیر بلکه برای سایر اصحاب جمل هم حجت تمام شد، و جای بهانه ای برای ادعای ناآگاهی از حق، باقی نماند.
از این رو، به ناچار باید گنهکاری طلحه و زبیر و دیگر اصحاب جمل را بپذیرند و تنها راه باقیمانده برای آنها، ادعای توبه آنهاست اما این توجیه هم درباره آنها کارائی ندارد. زیرا دلایل و شواهد مختلفی در تاریخ وجود دارد که آنها توبه نکردند و در حال پیمان شکنی و جنگ با علی (علیه السلام) کشته شدند(297).
مرحوم مجلسی در بحارالانوار این توجیه عامه را مطرح کرده اند و درباره طلحه و زبیر و عایشه به آن پاسخ هایی داده اند از جمله این پاسخ ها موارد ذیل است:
وقتی ابن جرموز سر زبیر و شمشیر او را نزد علی (علیه السلام) آورد، حضرت شمشیر او را گرفتند و فرمودند:
طال ما جلی به الکرب عن وجه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و لکن الحین و مصارع السوء (بسیار شد که با این شمشیر، غم، از چهره رسول خدا برطرف شد اما امروز، صاحب این شمشیر در بد جایگاهی کشته شد).
در حالیکه اگر زبیر توبه کرده بود تعبیر مصرع السوء درباره او جا نداشت.
به علاوه، طبق روایت شعبی، امیرمؤمنان (علیه السلام) طلحه و زبیر را از مصادیق آیه فقاتلوا أئمة الکفر(توبه/12) دانستند زیرا فرمودند: ألا أن أئمة الکفر فی الاسلام خمسة: طلحة و الزبیر و معاویة و عمرو بن العاص و أبوموسی الأشعری(298) و همچنین طبق روایت نوح بن دراج، از محمد بن مسلم، علی (علیه السلام) فرمودند: صاحب کجاوه (عایشه) می دانست که پیامبر به زبان خود، اصحاب جمل را لعن کردند(299). مگر ممکن است که آنها از اهل توبه باشند و پیامبر پیشاپیش آنها را لعن کرده باشند و همانطور که عبیدالله بن ابی رافع استدلال می کند چطور ممکن است طلحه و زبیر توبه کرده باشند، در حالیکه علی (علیه السلام) درباره آنها فرمودند: بانهما تمادیا فی الغی حتی قتلا ناکثین(300) این دو (طلحه و زبیر به جنایت خود ادامه دادند تا اینکه در حالیکه پیمان شکن بودند کشته شدند طبق صریح این عبارت، این دو، تا زمان مرگ به پیمان شکنی خود ادامه دادند.
همچنین، می توان به این شواهد، جریان خداش را افزود که طبق آن، امیرمؤمنان این دو را نفرین کردند که در حال گمراهی کشته شوند و در آخرت به بدتر از این، مبتلا شوند.
به علاوه می توان گفت: حتی زمانی که زبیر از کار خود به دلیل یادآوری پیشگویی پیامبر دست برداشت، باز توبه نکرد چون لازمه توبه و قبول سخن پیامبر و قبول حقانیت علی (علیه السلام) این بود که به خطای خود اعتراف کند و اصحاب جمل را از کارشان باز دارد و اگر کلامش در اصحاب جمل اثر نمی کرد، باید به لشکر علی (علیه السلام) می پیوست و با اصحاب جمل می جنگید.
ممکن است تصور شود اینکه علی (علیه السلام)، قاتل زبیر را اهل آتش دانسته اند. اشاره ای به توبه زبیر است. اما، واقعا چنین نیست زیرا اولا: عمروابن جرموز پس از جنگ جمل، خود از خوارجی شد که در نهروان با علی (علیه السلام) جنگید و شاید کلام علی (علیه السلام) اشاره به این حقیقت باشد، بالاخص با توجه به اینکه طبق روایاتی، پیامبر، جریان نهروان را به حضرت علی فرموده بودند و اصحاب نهروان را به آن حضرت معرفی کرده بودند(301).
ثانیا: طبق بعضی از نقل ها، زمانی ابن جرموز زبیر را کشت که از جنگ جدا شده بود(302) و طبق نقلی دیگر در حالی ابن جرموز، زبیر را کشت که به او امان داده بود و زبیر مهمان او بود و در حالی که خواب بود یا در نماز بود او را کشت(303). بنابراین، شاید کیفیت کشتن زبیر، به این صورت مشروع نبوده است. به علاوه، صرف اینکه کسی در جمع لشکریان حق باشد، دلیل این نیست که اهل بهشت باشد، همانطور که قزمان در جنگ احد، در رکاب پیامبر می جنگید و در همان جنگ کشته شد اما پیامبر قبل از کشته شدن و بعد از کشته شدن وی، فرمودند او از اهل آتش است و این سخن پیامبر، مایه شگفتی لشکریان اسلام شده بود تا اینکه بعدا معلوم شد که قزمان ایمان درستی به اسلام نداشته و پس از مجروحیت در جنگ، برای رهایی از درد و رنج به خودکشی دست زده است(304).
بعضی هم برای توبه طلحه و زبیر به این حدیث منسوب به پیامبر تمسک جسته اند که حضرت فرموده اند: عشره من اصحابی فی الجنه و در میان این ده نفر نام طلحه و زبیر هم هست(305). اما این روایت هم دلیلی بر عاقبت به خیری این دو نیست. زیرا اولا، بعضی از این ده نفر، عمر و ابوبکر و عثمان هستند که در انحراف آنها تا آخر عمرشان، هیچ تردیدی نیست. ثانیا: این روایت را خود زبیر در احتجاج بر حقانیت خود در برابر علی (علیه السلام) مطرح کرد و علی (علیه السلام) به او چنین پاسخ دادند که عثمان در زمان خلافتش به این حدیث تمسک می کرد، در حالیکه یکی از این ده نفر به اعتراف شما من هستم. بر اساس آن، شما بر اهل بهشت بودن من اعتراف دارید در حالیکه من به این حدیث باور ندارم و اگر شما اهل بهشت بودید من با شما نمی جنگیدم و بعضی از آنها را که نام بردی از اصحاب تابوت هستند(306)
.

عوامل مؤثر در انحراف طلحه و زبیر

این حقیقت در تاریخ به خوبی روشن است که انحراف آشکار طلحه و زبیر از راه ولایت از آنجا آغاز شد که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به زیاده طلبی و سهم خواهی بی جای آنان پاسخ منفی دادند و مطالبات بیشتر آنان از بیت المال و درخواست آنان در ولایت و حکومت مصر (یا کوفه) و بصره با برخورد قاطع و عدالت جویانه امیرمؤمنان روبرو گردید، اما، بی تردید، عوامل درونی مختلفی در بروز این رفتارها در آنان نقش داشت نقش صفات رذیله درونی از قبیل جاه طلبی و محبت به قدرت و ثروت، از این قبیل اند. اما، علاوه بر اینها، عوامل بیرونی هم در انعکاس این صفات در رفتارهای این دو، تأثیر داشت. برخی از این عوامل بیرونی را تاریخ به روشنی منعکس نکرده است. چرا که برخی از این گونه عوامل معمولا، به صورت علنی روی نمی دهند بهمین دلیل، گاهی برای همیشه در تاریخ مخفی می مانند اما، از طریق تحلیل اوضاع سیاسی و اجتماعی، می توان به بسیاری از این عوامل پنهان نیز دست یافت.
http://www.ghadeer.org/Book/1662/260154

"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
بازگشت مجدد به لشکر جمل

آنگاه فرزند زبیر (عبدالله بن زبیر) صدا زد: ای پدر، تو خود این لشکر بزرگ را به راه انداختی، حال که آنها در برابر هم صف کشیده اند می گوئی: هر دو را رها کن و از آنها جدا شو، فردا قریش درباره تو در مدینه چه خواهند گفت؟! پدر جان، خدا را، خدا را در نظر گیر، و کاری نکن که دشمن ما را شماتت کند. قبل از آغاز جنگ، عار فرار از جنگ را به جان نخر. زبیر گفت: فرزندم، دیگر با علی نمی جنگم، چون قسم خورده ام که با او نجنگم. فرزند زبیر گفت: برای سوگند خود کفاره بده و کار ما را خراب نکن، در اینجا زبیر سخن فرزند خود را پذیرفت و گفت: غلامم را (مکحول) به خاطر خدا به عنوان کفاره سوگندم در راه خدا آزاد می کنم. زبیر این را گفت و بار دیگر به جنگ با علی (علیه السلام) برگشت.
همام ثقفی درباره این کار زبیر این اشعار را سروده است:

أیعتق مکحولا و یعصی نبیه - لقد تاه عن قصد الهدی ثم عوق
أینوی بهذا الصدق و البر و التقی - سیعلم یوما من یبر و یصدق
شتان ما بین الضلالة و الهدی - و شتان من یعصی النبی و یعتق
ومن قو فی ذات الاله مشمر - یکبر برا ربه و یصدق
أفی الحق أن یعصی النبی سفاهة - و یعتق من عصیانه و یطلق
کدافق ماء للسراب یومه - ألا فی ضلال ما یصب و یدف (290)
سیاه چشمی (غلام) را آزاد می کند و پیامبرش را نافرمانی - هر آینه از راه هدایت منحرف شد و مانع آن گردید
با این کار، نیت صدق و نیکی و تقوا دارد - بزودی می داند چه کسی صدق و نیکی دارد
فرق است میان راه هدایت و گمراهی - فرق است میان نافرمانی نسبت به پیامبر و آزادکننده بنده
و کسی که در برابر معبودش کبر می ورزد - نیکی اش را بزرگ می شمرد و راست می گوید؟
آیا در راه حق است آنکه با نادانی پیامبرش را نافرمانی کند؟ - و بنده ای را به خاطر نافرمانی خود آزاد و رها سازد؟
مانند کسی که آب را می ریزد و سراب می جوید - همانا در گمراهی است بخاطر آنچه که می ریزد و می پاشد

شایان ذکر است همین جریان را با تفاوت هایی نصر بن مزاحم چنین نقل کرده است: این اتفاق پس از شروع جنگ و پس از کشته شدن طلحه اتفاق افتاد و این عایشه بود که به زبیر گفت: یا ابا عبدالله أفررت من سیوف ابن ابی طالب. سپس زبیر، دست از جنگ برداشت و از وادی سباع عبور می کرد که اخنف بن قیس در آنجا مستقر بود اخنف شنید که زبیر از جنگ دست برداشته است، با خود گفت: با او چه بکنم در حالی که زبیر، دو دسته از مسلمین را به جان هم انداخته و حال خود می رود ، تا در کنار اهل و عیالش راحت باشد.
در این هنگام، سخن اخنف بن قیس را، ابن جرموز شنید و با دو نفر به دنبال زبیر به راه افتاد. زبیر گفت: با من چکار داری؟ از من دست بردار! ابن جزمور گفت: آمده ام که از تو چیزهایی را بپرسم. گفت: مردم را به خودشان واگذاشتم تا با شمشیرهایشان به جان هم بیافتند. ابن جرموز گفت: باید به سوالات من پاسخ دهی، گفت: بپرس. گفت: بگو چرا عثمان را به خواری و ذلت کشاندی و چرا با علی بیعت کردی؟ و چرا پیمان خود را با علی شکستی؟ و چرا عایشه ام المؤمنین را به خروج بر علی واداشتی؟ و چرا پشت سر فرزند خود، نماز خواندی و چرا این جنایت و جنگ را ایجاد کردی و چرا اینک، به سوی خانواده ات می روی؟
زبیر پاسخ داد:
آنچه را که به سر عثمان آوردم، خطائی بود که خدا پیش آورد و از آن توبه کردم. بیعتی را که با علی کردم، به آن ناچار شدم چون مهاجرین و انصار چنین کردند. اما بیعت شکنی ام به این دلیل بود که با دستم بیعت کرده بودم، نه با دلم. اما اینکه عایشه را به جنگ واداشتم، چون به دنبال چیز دیگری بودم، اما خدا غیر آن را خواست. اما نمازی که پشت سر پسرم خواندم، خاله اش (عایشه) باعث شد. ابن جرموز که این جواب ها را شنید (با خود) گفت: خدا مرا بکشد اگر ترا نکشم(291).

اتمام حجتی دیگر

ملاقات دیگری هم میان علی (علیه السلام) و زبیر در جنگ صورت گرفت که در آن علی (علیه السلام) بار دیگر حجت را بر زبیر و دیگر اصحاب جمل، تمام کردند. جریان این ملاقات را که شاید ادامه همان ملاقاتی باشد که قبلا آن را نقل کردیم سلیم بن قیس چنین نقل می کند:
وقتی علی (علیه السلام) در جنگ جمل، با اهل بصره روبرو شدند زبیر را صدا زدند و فرمودند: یا اباعبدالله، از لشکر خود خارج شو و نزد من بیا زبیر از لشکریان خود جدا شد و در حالیکه طلحه با او همراهی می کرد، به سوی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمد، حضرت به او فرمودند: به خدا قسم شما دو نفر و همه کسانی که با اخبار اهل بیت (علیه السلام) آشنا هستند و عایشه دختر ابابکر، خوب می دانید که پیامبر اصحاب جمل را مورد لعن خویش قرار دادند و تهمت زننده، زیان کار است.
زبیر گفت: چگونه ممکن است ما مورد لعن پیامبر قرار گرفته باشیم، در حالیکه ما اهل بهشتیم.
علی (علیه السلام) فرمودند: اگر من شما را اهل بهشت می دانستم، که هرگز جنگ با شما را جایز نمی شمردم. زبیر گفت: آیا حدیث سعیدبن عمروبن نفیل را نشنیده ای که می گوید: خود از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) شنیده است که می فرمود: ده نفر از قریش، اهل بهشتند؟! علی (علیه السلام) فرمود: این حدیث را از عثمان شنیدم که آن را در زمان خلافتش می گفت.
زبیر گفت: آیا می خواهی بگویی این حدیث، دروغی است که آن را به پیامبر نسبت داده اند؟ علی (علیه السلام) فرمودند: تا این ده نفر را نام نبری، پاسخت را نخواهم داد زبیر گفت: این ده نفر عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعدبن ابی وقاص، ابوعبیدة بن جراح و سعید بن عمرو نفیل علی (علیه السلام) فرمودند: نه نفر را نام بردی پس دهمین نفر کیست؟ گفت: شما هستی. حضرت فرمودند:پس، تو به اینکه من اهل بهشتم، اعتراف داری، اما، من، آنچه را که تو برای خود و دوستانت، ادعا داری منکرم و به آن باور ندارم. زبیر گفت: یعنی سعید بن عمرو به پیامبر دروغ بسته است؟!
حضرت فرمودند: من نگفتم (تصریح نکردم) که دروغ است اما به خدا سوگند، یقینا و به خدا قسم، بعضی از آنها را که نام بردی هم اکنون در تابوتی در دره ای، در چاهی، در پایین ترین جایگاه جهنم (درک اسفل)، قرار دارند و بر در آن چاه، تخته سنگی است که هر گاه خدا اراده کند که گرمای جهنم را شدید کند، این تخته سنگ را برمی دارد، این جریان را از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) شنیدم (حال) یا، اینکه خدا ترا بر من پیروز می گرداند و خون من به دست تو ریخته می شود و یا، خدا مرا بر تو و یاران تو غالب می گرداند و ارواح شما به سوی آتش جهنم می شتابد. زبیر که این سخنان را از علی (علیه السلام) شنید در حالیکه گریه می کرد به سوی یاران خود برگشت(292).

ظلم آگاهانه زبیر به علی (علیه السلام)

بخش هایی از تاریخ به خوبی نشان می دهد که زبیر از اول هم به ظالمانه بودن جنگش آگاه بود، جریان ذیل، شاهدی بر این مطلب است:
آنگاه که علی (علیه السلام) تصمیم جدی اصحاب جمل را برای جنگ با خود دیدند اصحاب خود را جمع کردند و در ضمن خطبه بلیغی فرمودند:
ای مردم! بدانید که من به این قوم فرصت دادم و مراقب آنها بودم، آنها را سوگند دادم که برگردند اما گوش نکردند و به جنگ من آمدند و الان هم من به این جنگ تمایل ندارم... من در این جنگ بیّنه پروردگارم را دارم، چون پروردگارم به من وعده نصرت داده است. و در کار خود تردیدی و شبهه ای ندارم و بدانید که مرگ چیزی نیست که آنکس که بماند و با من همراهی نکند از آن، در امان باشد و چیزی نیست که فرار بتواند مانع آن شود و هرکس که کشته نشود می میرد و بهترین مرگ، کشته شدن در راه خداست و سوگند به آنکس که جان علی به دست اوست هزار ضربه شمشیر در راه خدا برای من آسان تر از مردن در بستر است.
سپس حضرت، دست خود را به آسمان بلند کردند و عرضه داشتند:
خدایا! همانا، طلحة بن عبیدالله با من دست بیعت داد و بیعت من را شکست. پس او را به زودی مجازات کن و به او فرصت نده و همانا زبیر بن عوام، با من قطع رحم کرد و پیمانش را با من شکست و دشمنان مرا بر انگیخت و بر علیه من جنگ بپا داشت، در حالیکه می داند که در این جنگ اوست که به من ستم می کند خدایا، هرگونه و هرجا که می خواهی مرا از دست او کفایت کن.
سپس، دو لشکر به هم نزدیک شدند و در حالیکه سلاحها و زره های خود را پوشیده بودند، آماده جنگ شدند. علی (علیه السلام) در میان دو لشکر ایستاده بودند، در حالیکه پیراهن و ردائی بر تن و عمامه ای مشکی بر سر داشتند و بر استری سوار بودند(293). راوی می گوید: پس از این خطبه بود که امیرمؤمنان زبیر را صدا زدند پیشگویی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) را در جنگ زبیر با علی (علیه السلام) به او یاد آور شدند.
این روایت از تاریخ جمل، به خوبی نشان می دهد که زبیر، قبل از یادآوری این جریان هم به ظالمانه بودن کارش کاملا آگاه بوده و اگر چنین باشد اظهار تردید او در ادامه جنگ با علی (علیه السلام) اگر آمیخته به تظاهر و ریا هم نبوده، دست کم چندان عمیق و جدی هم نبوده است چون، آگاهی او نسبت به بدی کارش پس از این یاد آوری، تفاوتی نکرد. یکی از شواهد بر این ادعا این است که زبیر برای بازگشت به میان اصحاب جمل، بدنبال بهانه ای بود و کوچکترین مجالی که برایش ایجاد شد، مجددا به اصحاب جمل برگشت. شاهد دیگر بر این ادعا، سخن دیگری است که پیش از این از علی (علیه السلام) درباره آگاهی طلحه و زبیر و عایشه از ملعون بودند اصحاب جمل به لسان پیامبر نقل کردیم، در حالیکه اهمیت آگاهی به این مطلب، کمتر از یادآوری پیشگویی جنگ زبیر با علی (علیه السلام) نیست.

http://www.ghadeer.org/Book/1662/260151

"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار عاقبت به خیرشدگان وعاقیت به شر شدگان پاسخ داد.
"
آغاز جنگ جمل

سرانجام لشکر جمل فراهم شد و اصحاب جمل به بصره حمله کردند. چون به بصره وارد شدند، شبانه به خانه عثمان بن حنیف که از سوی امیرمؤمنان حاکم بصره بود ریخته و او را اسیر کرده و بسیار زدند و سپس محاسن او را به صورت کامل کندند و به سراغ بیت المال رفتند و بعضی از خزانه داران و نگهبانان را مجروح کردند و هفتاد نفر از آنان را کشتند، پنجاه نفر از این هفتاد نفر را به قتل صبر کشتند، از جمله حکیم بن جبله عبدی - که از سادات عبدالقیس بود - مظلومانه به دست آنها به قتل رسید. صاحب مروج الذهب می گوید: این گروه، اولین کسانی بودند که (در صدر اسلام) به دست مسلمانان، مظلومانه و به قتل صبر، کشته شدند(286).
امیرمؤمنان از این ماجرا خبردار شدند. پس از چهار ماه لشکری با هفتصد سوار فراهم کردند و از شهرهای دیگری نیز به دستور حضرت جمعیت زیادی به لشکر حضرت پیوستند تا اینکه دو لشکر در برابر هم قرار گرفتند. ابتدا حضرت، مسلم مشاجعی را با قرآنی به میدان بصریان فرستادند، تا آنها را به حکم قرآن فراخواند. بصریان مسلم را هدف تیر قرار دادند و به شهادت رساندند جنازه مسلم را خدمت حضرت آوردند، حضرت، در عین حال، به لشکر خود فرمودند: هیچ کس از شما، جنگ را شروع نکند و تیر و نیزه ای به کار نبرد. لشکریان حضرت در انتظار بودند که ناگاه عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی هم، از میمنه لشکر، جنازه برادرش را آورد که بصریان او را به شهادت رسانده بودند. همزمان، عمار بن یاسر، به موعظه بصریان پرداخت که به او هم، تیراندازی کردند. عمار برگشت و به حضرت عرض کرد: یا امیرمومنان، انتظار چه می کشید(287)؟!

اتمام حجت به زبیر

امیرمؤمنان به پیش آمدند و زبیر بن عوام را صدا زدند و به او فرمودند: ای عبدالله، به من نزدیک شو تا رازی که نزد خود دارم به تو برسانم، زبیر، چنان به علی (علیه السلام) نزدیک شد که گردنهای اسبهای علی (علیه السلام) و زبیر در کنار یکدیگر رفت و آمد می کرد. آنگاه فرمودند: ترا به خدا، آیا اگر ترا به یاد جریانی بیاندازم و آن را بیاد آوری بدان اعتراف خواهی کرد؟ گفت: آری، فرمودند: آیا به یاد نمی آوری، روزی که از مدینه به سوی من می آمدی تا با من سخن بگویی که ناگاه به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) رسیدیم، پیامبر به من سلام کردند و ترا با من دیدند و تو با تبسم به من نگاه کردی و به پیامبر گفتی، علی از تکبر خود دست بر نمی دارد، پیامبر فرمودند: علی تکبر ندارد(288). سپس فرمودند: ای زبیر، آیا علی را دوست داری؟ گفتی: چگونه او را دوست نداشته باشم در حالی که او، از خویشان من است و مودتی در راه خدا نسبت به او دارم که مثل آن را به هیچکس ندارم. پیامبر فرمود: همانا بزودی با او جنگ خواهی کرد در حالیکه در این جنگ تو ستمگری؛ تو در جواب پیامبر گفتی: به خدا پناه می برم از چنین حادثه ای.
کناره گیری زبیر از جنگ

زبیر این جریان را به یاد آورد و سر بزیر انداخت و گفت: براستی آن را فراموش کرده بودم. امیرمؤمنان به او فرمودند: حال که آن را به یاد آوری، از این جنگ دست بردار. آیا تو با من بیعت نکردی که پیرو من باشی؟ گفت: آری. فرمودند: آیا کاری از من دیدی که توجیه گر جدایی تو از من باشد؟ زبیر در پاسخ امام، ابتدا ساکت شد و سپس گفت: به خدا قسم، دیگر با تو نمی جنگم. این را گفت و از لشگر جمل جدا شد و رو به بصره حرکت کرد(289).
در این هنگام، طلحه که او را نظاره می کرد صدا زد زبیر ترا چه شده است؟! چرا از ما کناره می گیری آیا فرزند ابی طالب ترا سحر کرده است؟! گفت: نه، بلکه علی (علیه السلام) مرا به یاد چیزی انداخت که روزگار آن را از یاد من برده بود و مرا با بیعتی احتجاج کرد که با او داشتم. طلحه گفت: نه، چنین نیست تو ترسیده ای! سحر علی (علیه السلام) در تو اثر کرده است. زبیر پاسخ داد: نه، نترسیدم بلکه علی (علیه السلام) چیزی را به یادم آورد!

http://www.ghadeer.org/Book/1662/260148

"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
کد خبر: ۱۶۱۶۶۸
تاریخ انتشار: ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۱

صفحه نخست » حوزه علمیه

مرحوم آیت‌الله حسینی طهرانی خاطره‌ی زیر را در کتاب «امام شناسی» (ج ۵، صص ۱۷۴-۱۷۷) از مرحوم علامه‌‌ی طباطبائی نقل کرده است.
http://www.shia-news.com/files/fa/ne...201564_590.jpg به گزارش«شیعه نیوز»، مرحوم آیت‌الله حسینی طهرانی خاطره‌ی زیر را در کتاب «امام شناسی» (ج ۵، صص ۱۷۴-۱۷۷) از مرحوم علامه‌‌ی طباطبائی نقل کرده است: چندی‌ پیش‌، روزی‌ سرتیپ‌ قریب‌ که‌ به‌ نزد ما آمده‌ بود؛ بالمناسبه‌ قضیّه‌ای‌ را ذکر کرد، که‌ بسیار مُعجب‌ و سُرور آور است‌.

او گفت‌: در سالی‌ که‌ من‌ به‌ حجّ بیت‌ الله‌ الحرام‌ مشرّف‌ شدم‌، از طریق‌ شام‌، آن‌ هم‌ با کشیت‌ بود تا به‌ جدّه‌ رسیدیم‌؛ کشتی‌ بیش‌ از یک‌ هفته‌ بر روی‌ آب‌ بود؛ و در آنجا رفقا و دوستان‌ من‌ که‌ غالباً هم‌ طراز و رفیق‌ من‌ بودند؛ برای‌ یاد گرفتن‌ أعمال‌ و مناسک‌ حجّ، وقت‌ فارغ‌ و مکان‌ آرامی‌ را داشتند.

شیخی‌ در کشتی‌ بود که‌ او هم‌ عازم‌ حجّ بود؛ تنها بود؛ و پیوسته‌ مراقب‌ و ساکت‌ و به‌ حال‌ خود مشغول‌. ما روزهای‌ اوّل‌ ساعتی‌ نزد او می‌رفتیم‌؛ و از مسائل‌ مورد نیاز می‌پرسیدیم‌؛ و در روزهای‌ بعد بیشتر، تا جائیکه‌ از او تقاضا کردیم‌ که‌: در نزد ما بیاید؛ و با ما هم‌ غذا شود؛ تا ما از وجود او بیشتر بهره‌مند گردیم‌؛ او هم‌ قبول‌ نمود؛ و نزد ما آمد؛ و در حقیقت‌ بر رفقای‌ همسفری‌ ما یک‌ نفر اضافه‌ شد. به‌ مدینۀ منورّه‌ رسیدیم‌؛ و دیگر هر جا می‌رفتیم‌، همه‌ با هم‌ بودیم‌؛ و شیخ‌ هم‌ با ما بود؛ و از وجود او بسیار بهره‌مند و خوشحال‌ بودیم‌؛ مردی‌ خلیق‌ و آرام‌ و متفکّر و صبور و دانشمند بود. یک‌ روز در معیّت‌ شیخ‌، همه‌ با هم‌ برای‌ دیدار کتابخانۀ معروف‌ مدینه‌ رفتیم‌؛ رئیس‌ و عالم‌ کتابخانه‌، پیرمردی‌ نابینا بود، که‌ شیخ‌ و عالم‌ و وهّابی‌ مذهب‌ بود. ما همگی‌ نشستیم‌؛ و آن‌ عالم‌ سُنّی‌، با ما از هر جا سخن‌ می‌گفت‌: و چون‌ فهمیده‌ بود که‌ ما ایرانی‌ و جعفری‌ مذهب‌ هستیم‌، از هر طرف‌ در ردّ شیعه‌، و توبیخ‌، و توهین‌، و اهانت‌ و نسبت‌ شرک‌، و یهودیّت‌، و مجوسیّت‌، خودداری‌ نمی‌کرد. از اصول‌ گرفته‌ تا فروع‌ همه‌ را به‌ باد انتقاد گرفته‌ و با عصبانیّت‌ روایت‌ می‌خواند، و توجیه‌ می‌کرد. و آیات‌ قرآن‌ می‌خواند، و معنی‌ می‌نمود، و همۀ مرا با آنها محکوم‌ نموده‌ و نتیجه‌ می‌گرفت‌، که‌ ما اصولاً مسلمان‌ نیستیم‌؛ و نماز نمی‌خوانیم‌، و روزه‌ نمی‌گیریم‌، و حجّ ما برای‌ تماشا و جهانگردی‌ است‌؛ نه‌ برای‌ عبادت‌، و ما که‌ در نماز سر بر تربت‌ امام‌ حسین‌ میگذاریم‌. این‌ یک‌ نخو بت‌ پرستی‌ است‌؛ زیارت‌ اهل‌ قبور، و طواف‌ در دور مشاهد مشرّفه‌ و بوسیدن‌ ضریح‌ و درها، همه‌ و همه‌ مرده‌ پرستی‌ است‌ و شرک‌ است‌. می‌گفت‌: شیعه‌ قرآن‌ را نمی‌داند و نمی‌خواند؛ و معانی‌ را تأویل‌ می‌کند؛ این‌ خراب‌ کردن‌ قرآن‌ است‌؛ قرآن‌ را باید روی‌ معنای‌ ظاهر معنی‌ کرد؛ و اصولاً نباید معنی‌ کرد؛ و فقط‌ به‌ ظاهر باید اکتفا نمود. معنای‌ اللَهُ نُورُ السَّمَواتِ وَ الارْضِ (آیۀ ۳۵ از سورۀ ۲۴: نور) «خداوند نور آسمانها و زمین‌ است‌» مراد همین‌ نور ظاهری‌ است‌. شیعه‌ می‌گوید: و در تفسیر خود می‌نویسد: مراد از نور حقیقت‌ است‌؛ این‌ تفسیر به‌ رأی‌ و حرام‌ است‌. شیعه‌ می‌گوید مقصود این‌ است‌ که‌: خدا نور دهندۀ آسمانها و زمین‌ است‌؛ این‌ خلاف‌ ظاهر است‌. قرآن‌ صریحاً می‌گوید: وَ جَاءَ رَبُّکَ «خدا می‌آید»؛ شیعه‌ می‌گوید: منظور این‌ است‌ که‌ وَ جزاءَ أَمْرُ رَبُّکَ، «امر خدا می‌آید» این‌ معنی‌ غلط‌ است‌. بالاخره‌ مدّتی‌ مفصّل‌، در این‌ باره‌ بحث‌ کرد؛ و این‌ شیخ‌ همراه‌ ما هم‌ ساکت‌ بود؛ و چیزی‌ نمی‌گفت‌. ما هم‌ همه‌ کسل‌ شدیم‌، و ناراحت‌ که‌ چرا شیخ‌ ما جواب‌ نمی‌دهد ؟ این‌ شیخ‌ ما که‌ تا به‌ حال‌ این‌ طور نبود؛ به‌ نظر ما مرد دانشمندی‌ بود، چرا اینجا محکوم‌ شد ؟ و حتّی‌ بعضی‌ از ما می‌خواستیم‌ بر آن‌ شیخ‌ وهّابی‌ پرخاش‌ کنیم‌؛ و بگوئیم‌: این‌ گفتار شما تهمت‌ است‌؛ و غلط‌ است‌. و آیۀ نور و جاء ربّک‌ را این‌ طور معنی‌ کردن‌، معنایش‌ جسمیّت‌ خداست‌ و غلط‌ است‌، قرآن‌ را باید از اهلش‌ آموخت‌، نه‌ از اجنبی‌، اهل‌ قرآن‌ رسول‌ الله‌ و اهل‌ بیت‌ او است‌، نه‌ افرادی‌ مانند شما که‌ این‌ طور تفسیر می‌کنند؛ و این‌ گونه‌ می‌فهمند. ولی‌ اوّلا درست‌ به‌ زبان‌ عرب‌ وارد نبودیم‌، و ثانیاً از شیخ‌ خودمان‌ که‌ عالمی‌ جلیل‌ و بزرگوار بود ملاحظه‌ می‌کردیم‌. که‌ با وجود او سخن‌ گفتن‌ ما غلط‌ است‌؛ و تصمیم‌ گرفتیم‌ که‌ چون‌ بیرون‌ آئیم‌؛ دیگر با شیخ‌ خودمان‌ رفاقت‌ نکنیم‌. خلاصه‌ آن‌ شیخ‌ وهّابی‌، آن‌ قدر اطاله‌ سخن‌ داد تا خسته‌ شد، و دهانش‌ کف‌ کرده‌ بود و شیخ‌ ما هم‌ آرام‌ گوش‌ می‌داد و حتّی‌ یک‌ جمله‌ هم‌ چیزی‌ نگفت‌. در این‌ حال‌ که‌ او سخنانش‌ را به‌ پایان‌ رسانید؛ شیخ‌ ما رو به‌ او کرد و گفت‌: لابد این‌ همه‌ شما خود را عصبانی‌ می‌کنید و زحمت‌ می‌کشید و از ساحت‌ قرآن‌ و پیغمبر اسلام‌ دفاع‌ می‌کنید، برای‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ در روز قیامت‌ به‌ خدمت‌ پیغمبر مشرّف‌ گردید ! و او را زیارت‌ کنید ! و اعمال‌ شما مقبول‌ و مشکور واقع‌ شود ؟! شیخ‌ وهّابی‌ گفت‌: آری‌ ! آری‌ ! شیخ‌ ما گفت‌: ولی‌ من‌ متأسّفم‌ که‌: شما روز قیامت‌، رسول‌ الله‌ را أبدا نخواهید دید ! شیخ‌ وهّابی‌ با حال‌ عصبانیّت‌ گفت‌: به‌ چه‌ جهت‌ ؟ به‌ چه‌ علّت‌ ؟ شیخ‌ ما گفت‌: برای‌ این‌ که‌ شما کور هستید ! و طبق‌ گفتار قرآنی‌ که‌ خودتان‌ از آن‌ دفاع‌ می‌کنید، بنا بر تفسیر و معنائی‌ که‌ خودتان‌ می‌فرمائید: کسی‌ که‌ در این‌ جهان‌ کور باشد، در آن‌ جهان‌ هم‌ کور است‌ و گمراه‌ : وَ مَن‌ کَانَ فِی‌ هَذِهِ أعْمَی‌ فَهُوَ فِی‌ الاخِرَهِ أعْمَی‌ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً. (آیۀ ۷۲، از سورۀ ۱۷: إسراء). و خودتان‌ می‌فرمائید که‌: وَ مَن‌ لَمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن‌ نُور ٍ (آیۀ ۴۰، از سورۀ ۲۴: نور). «و کسی‌ که‌ خداوند برای‌ او این‌ نور ظاهری‌ را قرار نداده‌ باشد؛ او هیچوقت‌ نور ندارد». و بنابراین‌ شما که‌ کورید ! در آخرت‌ هم‌ کورید و گمراه‌ ! و نور ندارید ! فلهذا پیغمبر خدا را أبداً نخواهید دید ! این‌ جمله‌ را شیخ‌ ما گفت‌ و دیگر چیزی‌ نگفت‌. شیخ‌ وهّابی‌ چنان‌ مضطرب‌ و مشوّش‌ شد؛ و چنان‌ ناراحت‌ و بی‌تاب‌ شد که‌ گوئی‌ مانند مرغ‌ سربریده‌ای‌ بر خود می‌پیچید، و دیگر چیزی‌ نگفت‌ و سکوت‌ محض‌ اختیار کرد، و هی‌ با خود غرّش‌ می‌کرد و بدنش‌ را تکان‌ می‌داد. از این‌ جملۀ شیخ‌ خودمان‌، ما آنقدر مسرور و مبتهج‌ شدیم‌ که‌ در پوست‌ نمی‌گنجیدیم‌، برخاستیم‌ و برگشتیم‌ و در راه‌ دائماً شیخ‌ را می‌بوسیدیم‌؛ و بعضی‌ از دوستان‌ ما بی‌اختیار می‌خواست‌ شیخ‌ را در حین‌ عبور از خیابان‌ و کوچه‌ در آغوش‌ بگیرد، و بغل‌ کند، و به‌ او گفتیم‌: تو از شدّت‌ سکوت‌ خود، ما را خسته‌ کردی‌ و گفتیم‌: مُفحم‌ و محکوم‌ شده‌ای‌ ! ولی‌ تنها و تنها فبط‌ با این‌ یک‌ جمله‌ات‌، تمام‌ سخنان‌ طویل‌ و عریض‌ او را باطل‌ کردی‌. جَزاکَ اللهُ عَنِ الإسْلامِ وَالقُرانِ خَیراً.


منبع: شفقنا
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 سرنگار جدیدی با عنوان جلوه ای از مودت فرزدق (ره) نسبت به امام سجاد علیه السلام ساخت
"
السلام عليك يا سيد السجاد و زين العباد يا علي بن حسين

جلوه ای از مودت فرزدق نسبت به امام سجاد علیه السلام

قصیده معروف فرزدق در مدح امام زين العابدين سيد السجاد عليه السلام

داستان هشام بن عبدالملك لعنت الله عليه و فرزدق


در دوران حکومت ولید بن عبدالملک اموى، ولیعهد و برادرش هشام بن عبدالملک به قصد حج، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجدالحرام گذاشت.

چون به نزدیک حجرالاسود رسید، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل شد، ناگزیر قدم واپس نهاد و بر منبرى که براى وى نصب کردند، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت نشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشاى مطاف پرداختند.

در این هنگام حضرت على بن الحسین(عليهما السلام) که سیمایش از همگان زیباتر و جامه‌هایش از همگان پاکیزه‌تر و شمیم نسیمش از همه طواف کنندگان دلپذیرتر بود، از افق مسجد درخشید و به مطاف آمد و چون به نزدیک حجرالاسود رسید؛ موج جمعیت دربرابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالى از ازدحام کرد، تا به آسانى دست به حجرالاسود رساند و به طواف پرداخت.
تماشاى این منظره موجى از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبدالملک برانگیخت و در همین حال که آتش کینه در درونش زبانه می‌کشید،
، یکى از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنى آمیخته به حیرت گفت: این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف براى او خلوت گردید؟ هشام با آن که شخصیت امام را نیک می‌شناخت، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به او مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلامش قرار گیرند، خود را به نادانى زد و در جواب مرد شامى گفت : او را نمی‌شناسم.

در این هنگام روح حساس ابوفراس (فَرَزْدَق) از این تجاهل و حق کشى سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموى بود، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده‌خویى آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود بیندیشد، رو به مرد شامى کرد و گفت : اگر خواهى تا شخصیت او را بشناسى از من بپرس، من او را نیک می‌شناسم.

آن گاه فرزدق در لحظه‌اى از لحظات تجلى ایمان و معراج روح، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه می‌گرفت، با حماسه‌هاى افروخته و آهنگى پرشور سیل‌آسا بر زبان راند.

شعر عربی فرزدق درباره حضرت امام زين العابدين سيد السجاد علیه السلام

1- هذا الذى تعرف البطحاء وطاءته
والبیت یعرفه والحل والحرم
2- هذا ابن خیر عباد الله کلهم
هذا التقى النقى الطاهر العلم
3- هذا ابن فاطمه ان کنت جاهله
بجده اءنبیاء الله قد ختموا
4- ولیس قولک من هذا بضائره
العرب تعرف من اءنکرت والعجم
5- کلتایدیه غیاث عم نفعهما
تستو کفان و لا یعروهما عدم
6- سهل الخلیقه لاتخشى بوادره
یزینه اثنان حسن الخلق والشیم
7- حمال انفال اءقوام اذا افتدحوا
حلو الشمائل تحلو عنده نعم
8- ما قال لاقط الا فى تشهده
لولا التشهد کانت لاءه نعم
9- عم البریه بالاحسان فانقشعت
عنها الغیاهب والاملاق والعدم
10- اذا راءته قریش قال قائلها
الى مکارم هذا ینتهى الکرم
11- یغضى حیاء و یغضى من مهابته
فمایکلم الا حین یبتسم
12- بکفه خیزران ریحه عبق
من کف اءروع فى عرنینه شمم
13- یکاد یمسکه عرفان راحته
رکن الحطیم اذا ماجاء یستلم
14- الله شرفه قدما و عظمه
جرى بذاک له فى لوحه القلم
15- اى الخلائق لیست فى رقابهم
لاولیه هذا اءوله نعم
16- من یشکرالله یشکر اءولیه ذا
فالدین من بیت هذا ناله الامم
17- یتمى الى ذروه الدین التى فصرت
عنها الاکف و عن ادرکها القد
18- من جده دان فضل الانبیاء له
وفضل اءمته دانت له الامم
19- مشتقه من رسول الله نبعته
طابت مغارسه و الخیم والشیم
20- ینشق ثوب الدجى عن نور غرته
کالشمس تنجاب عن اشراقها الظلم
21- من معضر حبهم دین و بعضعهم
کفر و قربهم منجى و معتصم
22- مقدم بعد ذکرالله ذکرهم
فى کل بدء و مختوم به الکلم
23- ان عد اءهل التقى کانوا اءئمتهم
اءوقیل من خیر اءهل الارض قیل هم
24- لا یستطیع جواد بعد جودهم
ولا یدانیهم قوم و ان کرموا
25- هم الغیوث اذاما اءزمه اءزمت
والاسد اءسد الشرى والباءس محتدم
26- لاینقص العسر بسطا من اءکفهم
سیان ذلک ان اثرواءوان عدموا
27- یستدفع الشرو البلوى بحبهم
ویسترب به الاحسان والنعم

هشام لعنت الله عليه از شنیدن این قصیده و این منطق و بیان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمری فرزدق را از بیت المال قطع کردند و خودش را در «عسفان» -بین مکه و مدینه- زندانی کردند…

علی بن الحسین(عليهما السلام) مبلغی پول برای فرزدق فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع کرد و گفت: «من قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و برای خدا انشاد کردم و میل ندارم در مقابل آن پولی دریافت دارم».

بار دوم علی بن الحسین آن پول را برای فرزدق فرستاد و پیغام داد به او که: «خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصد، پاداش نیک خواهد داد. تو اگر این کمک را بپذیری، به اجر و پاداش تو در نزد خدا زیان نمی‌رساند.»(12) و فرزدق را قسم داد که حتما آن کمک را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت.

ملا عبدالرحمن جامی (شاعر معروف)… قصیده معروف فرزدق را در مدح امام سجاد(عليه السلام) به فارسی به نظم آورده است. می‌گویند خوابی نقل کرده که پس از مرگ فرزدق از او درعالم رؤیا پرسیدند: خداوند با تو چه کرد؟

جواب داد: مرا به واسطه همان قصیده که در مدح علی بن الحسین(عليهما السلام) گفتم، آمرزید. جامی خود اضافه می‌کند و می‌گوید: اگر خداوند همه مردم را به خاطر این قصیده بیامرزد، عجیب نیست.


ترجمه فارسی شعر فرزدق برای امام سجاد (عليه السلام)

1- او که تو نمی‌شناسی همان کسی است که سرزمین بطحا جای گامهایش را می‌شناسند. و کعبه و حل و حرم در شناسائیش همدم و هم قدمند.
2- او فرزند بهترین تمامی بندگان خداست، او همان شخصیت منزه از هر آلودگی و رذیلت و پیراسته از هر عیب و علت، و مبرا از هر تهمت و منقصت و کوه بلند علم و فضیلت و نور افکن عظیم هدایت است.
3- او فرزند فاطمه است. اگر تو نسبت به نسب او جهل داری بدان همان کسی است که با جدّ او سلسله شریفه انبیاء ختم گردیده است.
4- این که گفتی: این کیست؟ رونق و عظمت و جلوه جلال و شکوه شخصیت او را فرو نمی‌کاهد، زیرا آن کسی که تو او را نمی‌شناسی عرب و عجم هر دو او را به خوبی می‌شناسند.
5- هر دو دستش ابری فیاض و رحمت گستر است، که رگبار فیض را فرو می‌بارد و جود و عطایش هیچگاه کاستی نمی‌پذیرد.
6- خوئی نرم و سازگار دارد و مردمان از خشمش در امانند و همیشه دو خصلت حلم و کرم، شخصیت او را همی آرایند.
7- او به دوش کشنده بار مشکلات اقوامی است که زیر سنگینی آن بار، به زانو در آمده اند، چنانکه خوئی ستوده و روئی گشوده دارد و اعلام پذیرش حوائج مستمندان در مذاق جانش شیرین و خوشآیند است.
8- او نیاز نیازمندان و خواهش سائلان را همیشه با چهره گشوده و منطق مثبت استقبال کرده است و هیچگاه جز به هنگام تشهد کلمه «لا » بر زبان نرانده است و اگر ذکر تشهد نمی‌بود «لای » او نیز «نعم » همی بود.
9- خورشید فروزان احسان او گرمی و روشنی بر همگان افشانده و از این رو در برابر اشعه نیرومندش، تاریکی از فضای اندیشه و دل گمراهان و ظلمت فقر از محیط زندگی مستمندان و ستم از آفاق حیات ستمزدگان رخت بر بسته است.
10- هر زمان که قبایل قریش به سوی او بنگرند، شعرا و خطبای ایشان به مدح و ثنایش زبان همی گشایند و بی اختیار اذعان و اقرار کنند که هر گونه جود و احسان به او همی پیوندد و کاروان کرم در منزلگاه مکارم او رخت همی کشاند.
11- او از فرط آزرم، دیدگان خود را فرو می‌نشاند و حاضران حضرتش تحت تاثیر هیبت و عظمتش دیدگان فرو می‌پوشند و جز به هنگامیکه که لب به تبسم بگشاید، سخنی در حضور او بر زبان نمی‌آید.
12- در دستش عصای خیزرانی که عطر می‌پراکند، و بویش دل انگیز است. او بیننده را از زیبائی و تناسبی که در چهره دارد، به شگفت آورد.
13- جود و عطای کف بخشاینده او چنان است که چون به آهنگ دست سودن بر رکن حطیم (حجر الاسود) گام فرا نهد، گوئی که رکن می‌خواهد تا او را نزد خود نگاه دارد و از جود و عطایش برخوردار گردد.
14- خدای او را شرافت بخشیده است و برتری داده و قلم قضا درتحقیق این مشیت بر لوح قدر روان گشته است.
15- کدامین گروه از خلایق الهی است که نیاکان این شخصیت عظیم یا از خود این شخص کریم، منتی و نعمتی بر ذمّه خود نداشته باشد.
16- هر کس خدا را شکر بگذارد، نیاکان این امام را همی شکر بگذارد به حکم ضرورت زیرا مردم جهان، دین خدا را از خانه او بدست آورده و در پرتو هدایت این خاندان از کفر و شرک رسته اند.
17- او به اوج عزتی قدم نهاده که عرب و عجم در اسلام به آن قله پر افتخار عظمت و جلال نرسیده اند.
18- او فرزند کسی است که فضل پیامبران، دون فضل او و فضل امتهاشان دون فضل امت اوست.
19- شاخه نیرومند شخصیت او از پیکره شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر دمیده است. از این رو عناصر وجودش و اخلاق و سجایایش پاک و پاکیزه است.
20- نور پیشانیش پرده ظلمت را می‌درد، چنانکه خورشید با اشراق او ظلمتها را نابود می‌گرداند.
21- او از گروهی است که دوستیشان دین و دشمنیشان کفر است و قرب جوارشان ساحل نجات و پناهگاه امن و امان است.
22- پس از نام خدا، نام ایشان بر همگان مقدم است و هر کلام بنام ایشان زیبا فرجام است و حسن ختام همی پذیرد.
23- اگر اهل تقوی شمرده شوند، ایشان پیشوایان ایشانند، و اگر از بهترین اهل زمین باز پرسند، نام ایشان به میان همی آید.
24- هیچ بخشایشگر به قله کرم و منتهی جود ایشان نمی‌رسد و هیچ قوم به هر پایه از کرم که باشد، قدرت همسری و همسنگی ایشان را ندارد.
25- بزرگان این خاندان به روزگار سختی و قحط سالی، باران رحمتند و به هنگام جنگ، شیران بیشه شجاعتند.
26- در عصر معیشت و سختی زندگی، دستهای بخشایشگر آنها را از جود و عطا نمی‌بندد و این گشوده دستی در هر دو حالت توانگری و درویشی، برای ایشان یکسان است.
27- ناگواریها و گرفتاریها به یمن محبتشان دفع می‌شود و احسان نعمتها به برکت آن محبت فزونی همی گیرد.
یا علی
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار معنای تمسک به قرآن ، نفی سنت نیست پاسخ داد.
"
پست 1940

نقل قول:
در اصل توسط ghanet غانت هالک بهائی ملحد زنیم مابون شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران نوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif
۱- اگر ذهنم به درستی یاری کند، قرآن رد موسی را تا همین قریه ، که به آن سرزمین مقدس می گوید، ترسیم می کند و زین پس دیگر اثری از او و برادرش نیست، انگار آب شده و به زمین رفته باشند! خدا حافظ موسای عزیزم، دیدار به قیامت ای رسول جسور و نازنین.

۲- گویا مأموریت موسی با تحویل دادن الواح به اتمام می رسد و باید هم اینگونه باشد چرا که در قلمرو شریعت، یک رسول جز تحویل مرسوله پروردگارش ، وظیفه دیگری بر عهده ندارد.
ای کاش مردم این را می دانستند! که اگر می دانستند ، به خواست خدا ، تا حد زیادی خود را از مصیبت بزرگ شرک و دوگانه پرستی می رهانیدند.


hosyn
۱
-
هر چند در این سوره مبارکه اعراف، استسقاء قبل از دخول قریة آمده اما در سوره مبارکه بقرة، بعد از آن آمده، و باید شاهدی روشن یافت تا بگوییم کدام جلوتر بوده است؟

۲- کار حضرت موسی ع فقط تحویل مرسوله نبود، فقط تحویل کتاب آسمانی نبود، بلکه وساطت در اجرا هم یکی از مهمترین نقش‌های ایشان بود، هم در این سوره اعراف و هم در سوره بقره، میگوید استسقاء کردند از حضرتش ع، و نگفتند آقای مرسوله‌آور! تو را چه به سقی ما؟! معجزه‌ات را آوردی برای پیامبریت، و کتاب آسمانیت را آوردی برای شریعت، دیگر برو خداحافظ تا روز قیامت!! خیر! بدون اینکه مقام اظهار معجزه باشد از او آب خواستند، و او به وحی الهی و به اعجاز، آب حاضر کرد، و جالبتر اینکه در کاری که اصلا ربطی به کتاب آسمانی ندارد، قرآن میفرماید: ما وحی کردیم بر او که عصایت را بزن، و دوازده چشمه جوشید، الی آخر، آیا آیه ۱۶۱ سوره اعراف فقط آیه قرآن است؟ آیا آیه ۱۶۰ سوره اعراف آیه قرآن نیست؟ یا چون چیزی میگوید که فقط تحویل مرسوله نیست، باید یواشکی رد شد؟!
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم
والعن من عاداهم
یا حسین یا رحمة الله الواسعة علی خلقه
یا حسینوو

كامل الزيارات ؛ النص ؛ ص81باب26ح6
ِ وَ مَا مِنْ عَيْنٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ وَ لَا عَبْرَةٍ مِنْ عَيْنٍ بَكَتْ وَ دَمَعَتْ عَلَيْهِ وَ مَا مِنْ بَاكٍ يَبْكِيهِ إِلَّا وَ قَدْ وَصَلَ فَاطِمَةَ ع وَ أَسْعَدَهَا عَلَيْهِ وَ وَصَلَ رَسُولَ اللَّهِ وَ أَدَّى حَقَّنَا وَ مَا مِنْ عَبْدٍ يُحْشَرُ إِلَّا وَ عَيْنَاهُ بَاكِيَةٌ إِلَّا الْبَاكِينَ عَلَى جَدِّيَ الْحُسَيْنِ ع فَإِنَّهُ يُحْشَرُ وَ عَيْنُهُ قَرِيرَةٌ وَ الْبِشَارَةُ تِلْقَاهُ وَ السُّرُورُ بَيِّنٌ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلْقُ فِي الْفَزَعِ وَ هُمْ آمِنُونَ وَ الْخَلْقُ يُعْرَضُونَ وَ هُمْ حُدَّاثُ الْحُسَيْنِ ع تَحْتَ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ لَا يَخَافُونَ سُوءَ يَوْمِ الْحِسَابِ يُقَالُ لَهُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَيَأْبَوْنَ-
كامل الزيارات، النص، ص: 82
وَ يَخْتَارُونَ مَجْلِسَهُ وَ حَدِيثَهُ وَ إِنَّ الْحُورَ لَتُرْسِلُ إِلَيْهِمْ أَنَّا قَدِ اشْتَقْنَاكُمْ مَعَ الْوِلْدَانِ الْمُخَلَّدِينَ فَمَا يَرْفَعُونَ رُءُوسَهُمْ إِلَيْهِمْ لِمَا يَرَوْنَ فِي مَجْلِسِهِمْ مِنَ السُّرُورِ وَ الْكَرَامَةِ وَ إِنَّ أَعْدَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ مَسْحُوبٍ بِنَاصِيَتِهِ إِلَى النَّارِ وَ مِنْ قَائِلٍ‏ فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ‏ وَ إِنَّهُمْ لَيَرَوْنَ مَنْزِلَهُمْ وَ مَا يَقْدِرُونَ أَنْ يَدْنُوا إِلَيْهِمْ وَ لَا يَصِلُونَ إِلَيْهِمْ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَأْتِيهِمْ بِالرِّسَالَةِ مِنْ أَزْوَاجِهِمْ وَ مِنْ خُدَّامِهِمْ عَلَى مَا أُعْطُوا مِنَ الْكَرَامَةِ فَيَقُولُونَ نَأْتِيكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَيَرْجِعُونَ إِلَى أَزْوَاجِهِمْ بِمَقَالاتِهِمْ فَيَزْدَادُونَ إِلَيْهِمْ شَوْقاً إِذَا هُمْ خَبَّرُوهُمْ بِمَا هُمْ فِيهِ مِنَ الْكَرَامَةِ وَ قُرْبِهِمْ مِنَ الْحُسَيْنِ ع فَيَقُولُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَفَانَا الْفَزَعَ الْأَكْبَرَ وَ أَهْوَالَ الْقِيَامَةِ وَ نَجَّانَا مِمَّا كُنَّا نَخَافُ وَ يُؤْتَوْنَ بِالْمَرَاكِبِ وَ الرِّحَالِ عَلَى النَّجَائِبِ فَيَسْتَوُونَ عَلَيْهَا وَ هُمْ فِي الثَّنَاءِ عَلَى اللَّهِ وَ الْحَمْدِ لِلَّهِ وَ الصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ حَتَّى يَنْتَهُوا إِلَى مَنَازِلِهِمْ.
ابن قولويه، جعفر بن محمد، كامل الزيارات، 1جلد، دار المرتضوية - نجف اشرف، چاپ: اول، 1356ش.

كامل الزيارات / ترجمه ذهنى تهرانى، ص: 258
حديث ششم ترجمه:
(1) محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر حميرى از پدرش، از على بن محمّد بن سالم، از محمّد بن خالد، از عبد اللَّه بن حمّاد بصرى، از عبد اللَّه بن عبد الرحمن الاصمّ، از أبى يعقوب از أبان بن عثمان، از زراره نقل نموده كه وى گفت:

حضرت ابو عبد اللَّه عليه السّلام فرمودند:

اى زراره آسمان تا چهل روز بر حسين بن على عليهما السّلام خون باريد و زمين تا چهل روز تار و تاريك بود و خورشيد تا چهل روز گرفته و نورش سرخ بود و كوهها تكه تكه شده و پراكنده گشتند و درياها روان گرديده و فرشتگان تا چهل روز بر آن حضرت گريستند و هيچ زنى از ما اهل بيت خضاب نكرد و روغن به خود نماليد و سرمه نكشيد و موهايش را شانه نزد تا وقتى كه سر عبيد اللَّه بن زياد را به نزد ما فرستادند و پيوسته بعد از شهادت آن حضرت چشمان، اشك آلود بود و هر گاه جدّم ياد آن حضرت را مى‏نمود محاسنش از اشك خيس مى‏گشت بطورى كه هر كس آن جناب را مى‏ديد به حالش ترحّم نموده و از گريه‏اش به گريه مى‏افتاد و فرشتگانى كه نزد قبر آن حضرت هستند جملگى مى‏گريند و از گريه ايشان تمام فرشتگان در آسمان و زمين گريه مى‏كنند، هنگامى كه روح مطهّر آن حضرت از كالبد شريفش خارج شد دوزخ فرياد و بانگى زد كه نزديك بود از صداى آن زمين منشق شود و زمانى كه روح خبيث عبيد اللَّه بن زياد و يزيد بن معاويه از بدن كثيفشان خارج گرديد جهنّم جيغى كشيد كه اگر حق تعالى بوسيله فرشتگان حافظ دوزخ آن را كنترل و حبس نمى‏نمود تمام موجودات روى زمين از هيبت آن مى‏سوختند و اگر آتش جهنّم از حق تعالى اذن مى‏داشت هيچ جنبنده‏اى را روى زمين باقى نمى‏گذارد بلكه تمام را مى‏بلعيد منتهى مأمور و اسير فرمان او است و بدون أمر حق جلّت عظمته حركتى از آن صادر نمى‏شود و مع ذلك چند مرتبه بر نگهبانان طغيان كرده تا بالأخره جبرئيل در آنجا حاضر شد و بالش را بر آن زد تا ساكت گرديد.

كامل الزيارات / ترجمه ذهنى تهرانى، ص: 259
(1) ولى در عين حال از آن تاريخ به بعد بر حضرتش گريه و ندبه كرده و پيوسته بر قاتلين او زبانه مى‏كشد و اگر حجّت‏هاى خدا روى زمين نمى‏بودند آن را واژگون مكرد و لرزش‏هاى زمين و زلزله‏ها زياد نمى‏شود مگر صرفا در وقت قيامت.
و هيچ چشم و اشكى نزد خدا محبوب‏تر از چشم و اشگى نيست كه بگريد و بر آن حضرت جارى گردد و هيچ گريه‏كننده‏اى نيست كه بر آن جناب بگريد مگر آنكه گريه‏اش به حضرت فاطمه عليها السّلام رسيده و آن بانو را يارى مى‏كند و نيز گريه‏اش به حضرت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسيده و بدين وسيله حقّ ما را ادا كرده.

و هيچ بنده‏اى نيست كه روز قيامت محشور شود مگر آنكه چشمانش گريان است غير از گريه‏كنندگان بر جدّم حضرت حسين بن على عليهما السّلام چه آنكه ايشان در حالى كه چشمانى روشن و باز دارند محشور مى‏گردند و آثار سرور و شادى در صورتشان نمايان مى‏باشد، مردم در فزع و ناراحتى بوده ولى ايشان از هر غم و محنتى در امان هستند، مردم متفرق و پراكنده و مضطرب بوده ولى ايشان در زير عرش و سايه آن به ياد حسين عليه السّلام بوده و در باره آن جناب به گفتن حديث مشغولند، از ناملايمات و ناراحتيهاى روز حساب هيچ خوف و هراسى ندارند.

به ايشان گفته مى‏شود: داخل بهشت شويد ولى آنها از ورود به بهشت امتناع نموده و مجلس ذكر حسين عليه السّلام را اختيار مى‏كنند، فرشتگان و حور العين به آنها پيغام مى‏دهند كه ما با ولدان مخلّد مشتاق شما هستيم ولى ايشان از فرط سرور و نشاطى كه در مجلسشان دارند سرشان را بالا نكرده و به آنها نمى‏نگرند.

دشمنان ايشان در آخرت دو گروه هستند:

الف: كسانى كه موى جلو سر ايشان را فرشتگان عذاب گرفته و آنها را روى زمين كشان كشان به طرف جهنم مى‏برند.

ب: آنان كه از روى حسرت مى‏گويند: فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ‏.

نه شفيعى داريم و نه دوستى كه از ما حمايت كند.

كامل الزيارات / ترجمه ذهنى تهرانى، ص: 260
(1) دشمنان ايشان مقام و منزل آنها را ديده ولى نمى‏توانند نزديك ايشان شوند.
فرشتگان از طرف همسرهاى ايشان در بهشت و نگهبانان بر ايشان پيغام آورده كه چه كرامت و عطايائى به آنها اعطاء شده.

ايشان در جواب مى‏گويند: ان شاء اللَّه نزد شما خواهيم آمد و پس از اين گفتار به نزد آنها بازگشته و وقتى همسرانشان به آنها خبر مى‏دهند كه در نزديكى حضرت حسين عليه السّلام مى‏باشند شوقشان زياد گشته و از شعف دل مى‏گويند:

حمد مى‏كنيم حق تعالى را كه ما را از فزع اكبر و وحشت‏هاى قيامت در امان داشت و از آنچه هراس داشتيم نجات داد.

خداوند متعال به ايشان مركب‏ها و اسب‏هاى نيكوئى كه بر پشت آنها زين نهاده شده اعطاء فرمود و ايشان بر آنها سوار شده و در حالى كه خداى منّان را ستوده و حمد و ثناء گفته و صلوات بر محمّد و آل محمّد مى‏فرستند حركت نموده تا به منازل و جايگاه خويش مى‏رسند.

كامل الزيارات / ترجمه ذهنى تهرانى، ص: 262
حديث هفتم ترجمه:
________________________________________
ابن قولويه، جعفر بن محمد - ذهنى تهرانى، محمد جواد، كامل الزيارات / ترجمه ذهنى تهرانى، 1جلد، انتشارات پيام حق - تهران، چاپ: اول، 1377 ش.

حضرت آیت الله شبیری زنجانی فرمودند: چند سالی بود که معنی و تفسیر آیه 73 سوره زمر مرا بخود مشغول نموده بود.
(وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا|(زمر73ً ) یعنی مومنین را به سمت بهشت می کشند .
از خود پرسیدم چرا گفته شده به سمت بهشت میکشند!!
تمام کتب و تفاسیر مختلف را دیدم نتیجه ای حاصل نشد تا اینکه به روایتی از امام صادق علیه السلام در بحارالانوار برخورد نمودم .که می فرماید: مومنین و دوستان سید الشهدا در روز حساب از خدا می خواهند قبل از ورود به بهشت مولایشان حسین را ملاقات نمایند.
امام به دیدار محبان می آید .
این ملاقات بسیار طولانی می شود.
امام_صادق می فرماید :
هردو طرف غرق تماشا هستند و هیچکدام چشم بر نمی دارند نه امام محبان خود را رها می کند نه دوستان سید الشهدا از مولای خود دل بر می دارند .ملاقات آنقدر طولانی می شود که خداوند به مأموران بهشت می فرماید این مومنین و دوستان حسینم را به طرف بهشت بکشید تا ملاقات پایان یابد.
یا ابا عبدالله
تصویر قشنگی ست که در صحنه ی محشر ... ما دور حسینیم و بهشت است که مات است ... اللهمَ_ارزُقنا
میلاد با سعادت امام حسین علیه السلام،حضرت ابوالفضل العباس و حضرت سیدالساجدین تبریک و تهنیت باد.

«تنها»،
«ماهی» که،
«شهادت» ندارد، «شعبان» است،

«تنها»،
«ماهی» که،
«تولّد» ندارد «محرّم» است،

این،
یعنی،
«حسین»، محور «شادی و غم» است مــیلاد ســـلطان عــــــشق مـــــبارک
یا حسین یا رحمة الله الواسعة علی خلقه
یا حسینوو

اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
"

يك روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 06:14AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2018 DragonByte Technologies Ltd.