PDA

نمايش نسخه نهائي : نجواهايي با امام زمان عليه السلام


شوق المهدي
Saturday 27 October 2007, 09:44PM
سلام عليكم

تقديم به سلطان عشق اقا امام زمان عليه السلام:

1-سوارى مى ‏رسد!
اى دل! بشارت مى ‏دهم،خوش روزگارى مى ‏رسد
يا درد و غم طى مى ‏شود، يا شهريارى مى‏ رسد
گر كارگردان جهان، باشد خداى مهربان
اين كشتى طوفان زده، هم بر كنارى مى ‏رسد
انديشه از سرما مكن، سر مى ‏شود دوران وى
شب را سحر باشد ز پى، آخر بهارى مى ‏رسد
اى منتتظر!غمگين مشو، قدرى تحمّل بيشتر
گردى به پا شد در افق، گويى سوارى مى ‏رسد!
يار همايون منظرم، آخر درآيد از درم
اميّد خوش مى ‏پرورم، زين نخل بارى مى ‏رسد
كى بوده است و كى شود، ملك غزل بى ‏حكمران؟
هر دوره آن را خواجه ‏يى، يا شهريارى مى ‏رسد
)مفتون(! منال از يار خود، گر با تو گاهى تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا، گه نيش خارى مى‏رسد!

خاك قدوم
كى مى ‏شود به صورت ماهت نظر كنم؟
دل را ز نور تو رشك قمر كنم؟
عمرى در انتظار نشستم؛ چه مى ‏شود
از كوچه ى وصال تو روزى گذر كنم؟
روزى به جاى پاى تو گر چشمم اوفتد
خاك قدوم پاك تو كحل بصر كنم
خود را به خاكسارى دستگاه قدس تو
در پيشگاه خالق خود مفتخر كنم
در حسرت وصال تو جانم به لب رسيد
كى مى ‏شود به جانب كويت سفر كنم؟
تا چند ز آتش غم هجر تو همچو شمع
دامن ز اشك چشم به ره مانده تر كنم؟
اين بوده آرزوى من اندر تمام عمر
در خدمت تو روز و شبم را به سر كنم؟
هر لحظه ‏اى كه با خطرى روبرو شوم
با نام دلرباى تو دفع خطر كنم
زان رو به آستانه ى تو »ملتجى« شدم
تا كسب اعتبار از اين خاك در كنم

ستاره ى موعود
اگر چه غايبى اما حضور تو پيداست
چه غيبتى است؟ كه عطر عبور تو پيداست
مقام گلشن اشراق، نافه خيز از توست
بلى!شفاعت انسان به رستخيز از توست
تو كيستى كه چو نام تو در كتاب شود
ز شرم فاجعه، شمع عدالت آب شود
تو كيستى كه قيامت، قيامت كبرى ست
تو كيستى كه قيامت ز قامتت پيداست
تو كيستى كه»يداللَّه«؟در تنت جارى است
زبان قاطع شمشير عدل تو كارى است
نگاه منتظرانت هنوز مانده به راه
سپيد شد ز فراق تو سنگ فرش پگاه
خدا به دست تو دادست عدل عالم را
سپرده نيز به دستت حساب آدم را
ز هر چه هست به گيتى، سرآمدت خوانند
تويى كه قائم آل محمدت خوانند
ولادتت نه فقط آبرو به شعبان داد
كه در ضمير تمامّى مردگان جان داد
الا ستاره ى موعودِ گرم و عالمتاب!
به دشت تيره ى هستى چو آفتاب بتاب
بتاب و ظلمت ظلم زمانه را بردار
ز گرده ‏هاى بشر تازيانه را بردار

گفتگو
گفتم كه: روى خوبت از من چرا نهانست؟
گفتا: تو خود حجابى ورنه رخم عيانست
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه: در ره ما، غم نيز شادمانست!
گفتم: فراق تا كى؟ گفتا كه: تا توهستى
گفتم: نفس همين ست، گفتا: سخن همانست
گفتم كه: حاجتى هست، گفتا: بخواه از ما!
گفتم: غمم بيفزا، گفتا كه: رايگانست!
گفتم: ز )فيض( بپذير اين نيم جان كه دارد
گفتا: نگاه دارش، غمخانه‏ى تو، جانست

سايه ى ديوار
يوسف شود، آن كس كه خريدار تو باشد
عيسى شود، آن خسته كه بيمار تو باشد
از چشمه ى خورشيد جگر سوخته آيد
هر ديده كه لبْ تشنه ديدار تو باشد
خوابى كه بِهْ از دولت بيدار توان گفت
خوابى ست كه در سايه ى ديدار تو باشد
هر چاك قفس از تو خيابان بهشتى ست!
خوش وقت اسيرى كه گرفتار تو باشد
بر چهره‏ى گل پاى چو شبنم نگذارد
آن راهروى را كه به پا، خار تو باشد!
)صائب( اگر از خويش توانى بدر آمد
اين دايره‏ ها نقطه ى پرگار تو باشد

وارث على
اى گل انتظار يامهدى
تازه ‏تر از بهار يامهدى
اى ز نسل على و آل‏اللَّه
بهترين يادگار يامهدى
جمعه ‏هامان چقدر طولانى است
بى تو با انتظار يامهدى
اى خوش آن جمعه كه با اين دل زار
باتو گيرد قرار يامهدى
آنچه خوبى كه آفريده خدا
در تو شد آشكار يامهدى
تو بيا و تمام عصمت را
به تماشا گذار يامهدى
كاش مى ‏شد شود همين جمعه
جمعه ى وصل يار يامهدى
در دفاع از حريم مرتضوى
وارث ذوالفقار يامهدى
كن تو فتح دوباره‏ ى خيبر
حيدر روزگار يامهدى
شيعه بى پناه مى‏باشند
به تو اميدوار يامهدى

اى غايب از نظره
اى غايب از نظرها كى مى ‏شود بيايى
ما را ز غم رها كن بر درد ما دوايى
اى حُسن بى نظيرت كرده مرا اسيرت
ناديده در كمندم دردا از اين جدايى
من در خيال خالت در حسرت نگاهم
ترسم كه طى شود عمر اى نازنين نيايى
خود باعث حجابم بس كه دلت شكستم
شرمنده ى تو هستم تو غايب وفايى
شكرا كه اين سعادت بر من شده عنايت
اين تاج افتخارم داده به من بهايى
جانا به جان زهرا بر»سالكت« نگاهى
ثابت قدم بماند در راه كبريايى

خم ابرو
يارب اين آرايش خلقت به يمن روى كيست؟
وين منظم چرخ دراز خم ابروى كيست؟
مقصد لولاك را دانستم و افلاك را
تار و پود خلقت آيا طرّه ى گيسوى كيست؟
خلقت افلاك باشد از طفيل پنج تن
خلقت آن پنج تن خود از طفيل روى كيست؟
چارده محور، تو بر گردونه ‏ى هستى زدى
گردش گردونه آيا جز تو با نيروى كيست؟
آنكه باشد آخرين محور بر اين چرخ كمال
غير قائم تا قيامت، قامت دلجوى كيست؟
بود از خلقت، تو را مقصد، عبوديت ولى
قدرت آن بندگى امروز در بازوى كيست؟
عالمى را چشم اميدست بر باغ جنان
آنكه دل دارد هوايش جلوه ى مينوى كيست؟
شهره ‏ى آفاق باشد ديده‏ ى جادوى حور
حور را مسحور، چشم از نرگس جادوى كيست؟
زلف شب مى‏گردد عطرآگين ز شبنم، دم به دم
اين همه عنبر فشانى از شكنج موى كيست؟
شام هجران مى‏ دمد بوى نسيم صبح وصل
اين نسيم است از كدامين سو و اين بو، بوى كيست؟
لاله ‏هاى سرخ خونبارند در راه وصال
اين خط خونين مگر در امتداد كوى كيست؟
مقدم مهدى ست گلباران و با خون لاله گون
ورنه اينسان عالم آرا طلعت نيكوى كيست؟
عاشقان را سوى او باشد همه چشم )اميد(
ديده ى حق بين او تا آنكه بينى سوى كيست؟

وارث نور
صبحى دگر مى ‏آيد اى شب زنده داران!
از قلّه ‏هاى پر غبار روزگاران
از بيكران سبز اقيانوس غيبت
مى ‏آيد او تا ساحل چشم انتظاران
آيد به گوش از آسمان: اينست مهدى!
خيزد خروش از تشنگان: اينست باران!
با تيغ آتش مى‏ درد آن وارث نور
در انتهاى شب گلوى نابكاران
از بيشه زار، عطرهاى تازه آيد
چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران
آهنگ ميدان تا كند او، باز ماند
در گرد راهش مركب چابكسواران
آيينه ى آيين حق! اى صبح موعود!
ماييم سيماى ترا، آيينه داران

گل بى خار
بيا اى عاشقان را دلبر و دلدار، مهدى جان
خريدار توام اى يوسف بازار، مهدى جان
بيا مپسند عالم را پريشان همچو گيسويت
بده رنگ سحر، ديگر به شام تار، مهدى جان
بيا تا بشكفد در باغ دلها غنچه ى اميد
تو مپسند اى گل بى ‏خار، ما را خوار، مهدى جان
ز هجر گل بود بلبل غمين وقت خزان، اما
منم بى تو بهار و هم خزان افكار، مهدى جان
بيا اى منتظر ما را تو بنگر، منتظر بر ره
عيان بر ما شود كى وعده ى ديدار ، مهدى جان
ببين يارا سرشك غصه ى هجر تو عمرى هست
كه كرده جام چشمان مرا سرشار، مهدى جان
بيا دورى روى تو عمرى هست، برخيزد
ز دلها شعله شعله، آه آتشبار، مهدى جان

خطر عشق
ما را به جز خيالت، فكرى دگر نباشد
در هيچ سر خيالى زين خوبتر نباشد
كى شبروان كويت، آرند ره به سويت
عكسى ز شمع رويت تا راهبر نباشد
ما با خيال رويت، منزل در آب ديده
كرديم، تا كسى را بر ما گذر نباشد
هرگز بدين طراوت، سرو چمن نرويد
هرگز بدين حلاوت، شهد و شكر نباشد
در كوى عشق، جان را باشد خطر اگرچه
جانى كه عشق باشد، جان را خطر نباشد
دانم كه آه ما را باشد بسى اثرها
ليكن چه سود وقتى كز ما اثر نباشد؟
در خلوتى كه بيند عاشق جمال جانان
باشد كه در ميانه غير از نظر نباشد

زارى دل
اى كه از عشق تو آغاز شده زارى دل
گاهگاهى نظرى كن به گرفتارى دل
اى طبيب دل بيمار و پريشان حالم
از سرِ لطف بيا گه، به پرستارى دل
دارم از ديده ى خونبار، سپاس فراوان
چونكه با اشك كند همدمى و يارى دل
چون دل غمزده ‏ام را نبود غمخوارى
مى‏ خورد غم ز ترحّم غمِ‏ غمخوارى دل
تو كه دل را به نگاهى بِربُودى ز كفم
كاش مى ‏آمدى اى دوست به دلدارى دل
دل چنان سوخت كه خاكستر او رفت به باد
به وفادارى ما بين و وفادارى دل
»هاشمى« رَه بحر يمش نتوان برد دگر
چونكه مسدود شده راه ز بسيارى دل

جامه ى تقوا
شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نيافتم
آه! كه تار و پود آن رفت به ياد عاشقى
جامه ى تقويى كه من در همه عمر، بافتم!
بر دل من ز بس كه جا تنگ شد از جدائيت
بى تو به دست خويشتن سينه ى خود شكافتم
از تَفِ آتش غمم صد ره اگرچه تافتى
آينه سان به هيچ سو، رو ز تو بر نتافتم
يك ره از و نشد مرا كار دل حزين روا
)هاتف(! اگر چه عمرها در ره او شتافتم

رحمت الهى
گفتم: شبى به مهدى، بردى دلم ز دستم
من منتظر براهت، شب تا سحر نشستم
گفتا:چكار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل وصل خود را بر روى تو نبستم
گفتم: دلم ندارد بى تو قرار و آرام
من عقده ى دلم را امشب دگر گسستم
گفتا:حجاب وصلم باشد هواى نفست
گر نفس را شكستى، دستت رسد بدستم
گفتم: ببخش جرمم اى رحمت الهى
شرمنده تو بودم، شرمنده‏ى تو هستم
گفتا: هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده ى تو ديدم، چشمان خود ببستم
گفتم: كه »هاشمى« را جز تو كسى نباشد
چون تير از كمان هر آشنا بجستم
گفتا: مباش نوميد از خانه‏ى اميدم
من كى دل محبّ شرمنده را شكستم؟

صبر كن، صبر!
بسر آمد شب هجران و، سحر نزديك است
صبركن، صبر! كه هنگام ظفر نزديك ست
رحمى اى باد خزان، كز اثر همّت اشك
نو نهالى كه نشاندم، به ثمر نزديك ست
همه را در رخ ياران، نگران مى ‏بينم
مگر اين قافله را وقت سفر نزديك ست
وقت آنست كه همت طلبيم از در دوست
كه بس از قافله دوريم، خطر نزديك ست
گرچه دور ستاره كعبه ى مقصود، ولى
آزموديم كه بر اهل نظر نزديك ست
ناله ‏هاى جرس قافله پرشور شده ست
همسفر! كعبه ى مقصود مگر نزديك ست
هست تا گوهر دين در صدف غيب نهان
صدف چشم‏تر ما به گهر نزديك ست
هست تا گوهر دين در صدف غيب نهان
صدف چشم‏تر ما به گهر نزديك ست
گفتم: از هجر رخت جان به لب آمد، گفتا:
ناله‏ى سوخته جانان به اثر نزديك ست
پرو بال من و )پروانه( بسوزيد چو شمع
كه سرآمد شب هجران و، سحر نزديك ست

شوق المهدي
Monday 29 October 2007, 07:45PM
ممنون از شما عزيزم

احمدfff
Monday 29 October 2007, 09:00PM
http://www.shia4up.net/out.php/i25536_WS551196.jpg

شوق المهدي
Tuesday 30 October 2007, 02:24PM
ممنون از عزيزم احمد

شوق المهدي
Tuesday 30 October 2007, 02:26PM
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد.
توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي آمدن تو دراز كرده باشد.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه هلهله ي همه ي مشتاقان و فرياد همه ي مستضعفان، نويد آمدنت را فرياد كنند.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه گنداب فساد و ستم و تبعيض و ناروايي، چهار سوي عالم را فرا گرفته باشد و همه ي دل ها و ديده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!
آه! كه اگر مي دانستم كجايي، خويشتن خويش را به رداي سبز و آسماني ات مي آويختم. از ديده، سرشك شادي مي ريختم وبه هيچ روي دامانت را از دست نمي نهادم!
آري، اي مولا! اگر يك بار، تنها يك بار تو را ببينم، از شادماني بال درمي آورم، پرواز مي كنم و درهر فرصتي با خداي يگانه راز و نياز مي كنم تا مرا شايسته ي آن گرداند كه همواره از فيض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم. اگر يك بار، تنها يك بار، تورا ببينم، عاجزانه از خداوند مي طلبم كه نعمت رويت خورشيد را، حتي لحظه اي ازمن نگيرد.

شوق المهدي
Monday 5 November 2007, 09:45AM
منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس‏هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه‏هاى انتظار، نيازشان را از لابه‏لاى نفس‏هاى حيران خود بازگو مى‏كنند. شقايق‏ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه‏هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك‏هاى ارغوانى‏ را از كوچه‏هاى پريشانى نجات دهد. كوچه‏ها چشم به راهند! كوچه‏ها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدم‏هايى هستند كه زخم‏هاى بى ‏رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند. كوچه‏ها منتظر چشمان باران ‏زايى هستند كه با قدم‏هايش جان مردم را به شبنم اشك‏ها بشويد. جاده‏ها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه خواهد ماند. منتظر قدم‏هايى كه تن مرده كوچه‏ها را زنده مى‏كند.
لاله‏ها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لاله‏ها را بين كوچه‏هاى اين شهر خاموش گم كرده‏اند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه‏هايى تيره مى‏گذارند و سرود عطش را سر مى‏دهند. لاله‏ها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موج‏هاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.
عاشقان منتظرند! عاشقان بى‏تابند، بى ‏قرارند تا هم آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونه‏هاى امت ‏ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.
</SPAN>

soodeh
Monday 5 November 2007, 12:14PM
مولا جان ...
سرورم...
ای آفتاب مهربانی های ناب
چشم من بی یاد تو کی لحظه ای رفته به خواب؟
تشنگان را شربت عشقت نموده تشنه تر
بارش مهرت نموده روحمان را خیس تر
نی نی این دیده هایم منبعث از سوی توست
قوت این دستهایم سایه ی بازوی توست
:smile34:الهم عجل لولیک الفرج:smile34:

شوق المهدي
Wednesday 7 November 2007, 09:54PM
با تشكر از عزيزم سوده

موعودا! ديرهنگامى است كه چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره‏هاى اشتياقت، سوخته‏ايم .
باغ آرزوها به ‏شوق بهار روى ‏تو خزان ها را مى‏شمارد و چكامه‏هاى خونين شقايق را مى‏نگارد؛
نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛
عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت ‏سر ز حجله عيش برنيارند؛
اى دستت ‏دست كردگار!
معراج ‏نشينى بگذار از پرده غيبت ‏به درآى و رخسار محمدى بنماي؛
كه خيل منتظران در فرودست وعيدهاى دنيايى، چشم بر بلنداى وعده ديدار تو دارند.
اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به كوله ‏بار صبر و يقين، بر دوش مى‏كشيم و به ترنم آواى ظهور سرخوشيم؛ هر صبح و مساء، ياد طلوع تو را در سينه مى‏پرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مى‏زنيم.
اى اميد بى ‏پناهان، بيا ... بيا .
از ثرى تا به ثريا، دل هاى بى‏ قراران ، شيداى يك نگاهت .
از سوى ‏تا ماسوى جان هاى بى‏ پناهان، نثار قدم هايت .
بيا و روزه ‏داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.

" محسن على بيگى "

گل باقالی
Wednesday 7 November 2007, 10:53PM
میخواستم بدانم منظور شما از این عکس چیست؟:smile09:http://www.shia4up.net/out.php/i25536_WS551196.jpg
[/quote]