Sepehre Azadi
Sunday 6 April 2003, 11:03PM
ناصر وعليرضا با شتاب فراوان به سمت ورزشگاه حركت ميكردند. سرو صداي ماشينها ، رفت و آمد آدمها ، وسايل زيباي ويترين مغازه ها ، شيريني قنادي ها ، گلهاي رنگارنگ گل فروشيها و ... هيچ يك نميتوانست فكر آن دو را به خود مشغول كند . آنها به هيچ چيز فكر نمي كردند جز << مسابقه فوتبال >> .
ناصر و عليرضا در سال سوم راهنمايي درس ميخواندند . آن دو از زرنگترين دانش آموزان كلاس و از بازيكنان خوب تيم فوتبال مدرسه صدر محسوب مشدند.
قرار بود آن روز تيم فوتبال مدرسه آنها ، با تيم فوتبال مدرسه حافظ مسابقه بدهند. چند روز پيش آقاي سعيدي ، مدير مدرسه ، اعضاي تيم را به دفتر خود فرا خواند و خبر مسابقه را به آنها داد .
او گفت : << اين يك مسابقه مهمي است و من انتظار دارم كه شما در اين مسابقه پيروز شويد و اگر بازي را ببريد ، جايزه مناسبي برايتان فراهم خواهم كرد .>>
بچه ها نيز كه ازشادي در پوست خود نمي گنجيدند ، تمام اين چند روز را تمرين كرده و خود را براي مسابقه آماده نموده بودند .
آن روز ، روز خوبي براي عليرضا و ناصر بود . آن دو مصمم بودند كه حتما خوب بازي كنند و جهت پيروزي تيمشان تلاش نمايند . حالا آنها با سرعت بيشتري ميخواستند به ورزشگاه برسند و خود را براي مسابقه آماده كنند . بعد از چند دقيقه به آنجا رسيدند و مستقيما به طرف دوستان خود رفتند و به آنان سلام كردند . پس از سلام و احوالپرسي ، ناصر و عليرضا فوري لباسهايشان را در آورده و لباس ورزشي شان را پوشيدند .
بقيه اعضاي تيم با آمدن آن دو ، خوشحال شدند و به يكديگر گفتند : حتما برنده اين مسابقه ما هستيم .چون بازيكنان خوبي مثل عليرضا را داريم .
ده دقيقه به شروع بازي مانده بود كه مربي ورزشي ، بچه ها را دور خود جمع كرده و راهنمايي هاي لازم را به آنها ارائه داد و از آنها خواست كه همگي با دقت به وظايف خود عمل كرده و در جايي كه براي هر يك از آنها مشخص شده بازي كنند .
او افزود : وطيفه ناصر وعليرضا اين است كه در خط حمله بازي كنند و ساير بازيكنان سعي نمايند كه توپها را به اين دو پاس دهند ...
مربي در آخر گفت : چشم همه به گلهايي خواهد بود كه عليرضا خواهد زد.
ثانيه هاي آخر بود و بازيكنان ميخواستند وارد ميدان شوند كه ناگهان عليرضا به طرف مربي رفت و آهسته چيزي به او گفت سپس به طرف لباسهايش رفت و آنها را پوشيد و به سرعت از ورزشگاه خارج شد.
ناصر هاج و واج اين منظره را تماشا ميكرد و از اين كار او شگفت زده شده بود . مربي به جاي عليرضا احمد را به ميدان فرستاد و بازي شروع شد. اما بچه ها همه از اينكه عليرضا به طور ناگهاني ميدان را رها كرده و آنها را تنها گذاشته بود ، عصباني و ناراحت بودند.
براي ناصر به تنهايي بازي كردن خيلي سخت بود و ميدانست اگر عليرضا نباشد و آن دو با هم بازي نكنند ، او به هيچ عنوان نخواهد توانست گلي وارد دروازه كند . همچنين او در اين فكر بود كه چرا عليرضا ميدان را ترك كرد ؟ آيا برايش مشكلي پيش آمده بود ؟ آيا از چيزي ناراحت شده بود ؟ چرا مربي به او اجازه داد كه برود ؟ او به گوش آقاي مربي چه گفت ؟ و دهها پرسش ديگر كه به فكر ناصر خطور ميكرد و او را ناراحت مينمود .
از آنطرف ، بچه هاي تيم مدرسه حافظ نيز وقتي به ضعف روحيهء آنها پي بردند و فهميدند كه بهترين بازيكن آنان در اين مسابقه حضور ندارد ، خوشحال شدند و شروع به حمله كردند .
ده دقيقه از بازي سپري شده بود كه با شوت محكم يكي از بازيكنان تيم مقابل ، دروازه شان باز شد و توپ در آن جاي گرفت . ناصر تلاش كرد فكر خود را معطوف به بازي كند و اين شكست را جبران نمايد .
ولي او و دوستانش هر چه تلاش كردند نتوانستند كاري از پيش ببرند .
تيمشان خيلي ضعيف شده بود و نبود عليرضا به خوبي مشهود بود .
سي دقيقه از بازي ميگذشت و كم كم آثار سستي و تنبلي بر چهره
تك تك اعضاي تيم آشكار ميشد.
بدون وجود عليرضا امكان نداشت آنها پيروز شوند ، به همين خاطر ، بچه ها دل به بازي نميداند و مربي هر چه آنها را از بيرون راهنمايي ميكرد ، تاثيري نداشت .
در عوض بازيكنان مدرسه حافظ ، از اين فرصت استفاده به دست آمده به خوبي بهره گرفته و بازي خوبي ارائه دادند .
آنها با پاسكاري مناسب و همكاري در ميدان نبض بازي را در دست گرفتند و هر دقيقه كه ميگذشت بر شدت حملاتشان مي افزودند . چندين بار هم نزديك بود گل بزنند ولي دروازه بان تيم مدرسه صدر ، با دقت و حركت به موقع ، آنها را ناكام ساخته و جلوي گل خوردن تيمشان را گرفته بود .
بالاخره نيمه اول تمام شد و بازيكنان براي چند دقيقه استراحت به بيرون از ميدان رفتند . همگي آنها خسته و كوفته بودند .
مربي از آنها گله كرد و گفت : كه اصلا بازيشان خوب نبود .
مسعود يكي از بازيكنان تيم به آقاي مربي گفت : اگر عليرضا نباشد ، تيمشان پيروز نخواهد شد .
مربي پاسخ داد : اين چه كار اشتباه و سخن بيهوده اي است .
چرا شما بايد متكي به يك نفر باشيد . مسابقه يعني كار گروهي . اگر همه با هم هماهنگ باشيد و پاس كاري كنيد ميتوانيد گل عقب مانده را جبران كنيد. من فقط به شما بگويم كه در كار گروهي نبايد به يك نفر تكيه كرد ، بلكه از همه شما انتظار ميرود كه هر كس به وظيفه خود عمل كرده و بازي خوبي ارائه دهد .
در اين سخنان بود كه وقت استراحت تمام گرديد و بچه ها آماده شدند تا وارد ميدان شوند و ...
ادامه دارد
ناصر و عليرضا در سال سوم راهنمايي درس ميخواندند . آن دو از زرنگترين دانش آموزان كلاس و از بازيكنان خوب تيم فوتبال مدرسه صدر محسوب مشدند.
قرار بود آن روز تيم فوتبال مدرسه آنها ، با تيم فوتبال مدرسه حافظ مسابقه بدهند. چند روز پيش آقاي سعيدي ، مدير مدرسه ، اعضاي تيم را به دفتر خود فرا خواند و خبر مسابقه را به آنها داد .
او گفت : << اين يك مسابقه مهمي است و من انتظار دارم كه شما در اين مسابقه پيروز شويد و اگر بازي را ببريد ، جايزه مناسبي برايتان فراهم خواهم كرد .>>
بچه ها نيز كه ازشادي در پوست خود نمي گنجيدند ، تمام اين چند روز را تمرين كرده و خود را براي مسابقه آماده نموده بودند .
آن روز ، روز خوبي براي عليرضا و ناصر بود . آن دو مصمم بودند كه حتما خوب بازي كنند و جهت پيروزي تيمشان تلاش نمايند . حالا آنها با سرعت بيشتري ميخواستند به ورزشگاه برسند و خود را براي مسابقه آماده كنند . بعد از چند دقيقه به آنجا رسيدند و مستقيما به طرف دوستان خود رفتند و به آنان سلام كردند . پس از سلام و احوالپرسي ، ناصر و عليرضا فوري لباسهايشان را در آورده و لباس ورزشي شان را پوشيدند .
بقيه اعضاي تيم با آمدن آن دو ، خوشحال شدند و به يكديگر گفتند : حتما برنده اين مسابقه ما هستيم .چون بازيكنان خوبي مثل عليرضا را داريم .
ده دقيقه به شروع بازي مانده بود كه مربي ورزشي ، بچه ها را دور خود جمع كرده و راهنمايي هاي لازم را به آنها ارائه داد و از آنها خواست كه همگي با دقت به وظايف خود عمل كرده و در جايي كه براي هر يك از آنها مشخص شده بازي كنند .
او افزود : وطيفه ناصر وعليرضا اين است كه در خط حمله بازي كنند و ساير بازيكنان سعي نمايند كه توپها را به اين دو پاس دهند ...
مربي در آخر گفت : چشم همه به گلهايي خواهد بود كه عليرضا خواهد زد.
ثانيه هاي آخر بود و بازيكنان ميخواستند وارد ميدان شوند كه ناگهان عليرضا به طرف مربي رفت و آهسته چيزي به او گفت سپس به طرف لباسهايش رفت و آنها را پوشيد و به سرعت از ورزشگاه خارج شد.
ناصر هاج و واج اين منظره را تماشا ميكرد و از اين كار او شگفت زده شده بود . مربي به جاي عليرضا احمد را به ميدان فرستاد و بازي شروع شد. اما بچه ها همه از اينكه عليرضا به طور ناگهاني ميدان را رها كرده و آنها را تنها گذاشته بود ، عصباني و ناراحت بودند.
براي ناصر به تنهايي بازي كردن خيلي سخت بود و ميدانست اگر عليرضا نباشد و آن دو با هم بازي نكنند ، او به هيچ عنوان نخواهد توانست گلي وارد دروازه كند . همچنين او در اين فكر بود كه چرا عليرضا ميدان را ترك كرد ؟ آيا برايش مشكلي پيش آمده بود ؟ آيا از چيزي ناراحت شده بود ؟ چرا مربي به او اجازه داد كه برود ؟ او به گوش آقاي مربي چه گفت ؟ و دهها پرسش ديگر كه به فكر ناصر خطور ميكرد و او را ناراحت مينمود .
از آنطرف ، بچه هاي تيم مدرسه حافظ نيز وقتي به ضعف روحيهء آنها پي بردند و فهميدند كه بهترين بازيكن آنان در اين مسابقه حضور ندارد ، خوشحال شدند و شروع به حمله كردند .
ده دقيقه از بازي سپري شده بود كه با شوت محكم يكي از بازيكنان تيم مقابل ، دروازه شان باز شد و توپ در آن جاي گرفت . ناصر تلاش كرد فكر خود را معطوف به بازي كند و اين شكست را جبران نمايد .
ولي او و دوستانش هر چه تلاش كردند نتوانستند كاري از پيش ببرند .
تيمشان خيلي ضعيف شده بود و نبود عليرضا به خوبي مشهود بود .
سي دقيقه از بازي ميگذشت و كم كم آثار سستي و تنبلي بر چهره
تك تك اعضاي تيم آشكار ميشد.
بدون وجود عليرضا امكان نداشت آنها پيروز شوند ، به همين خاطر ، بچه ها دل به بازي نميداند و مربي هر چه آنها را از بيرون راهنمايي ميكرد ، تاثيري نداشت .
در عوض بازيكنان مدرسه حافظ ، از اين فرصت استفاده به دست آمده به خوبي بهره گرفته و بازي خوبي ارائه دادند .
آنها با پاسكاري مناسب و همكاري در ميدان نبض بازي را در دست گرفتند و هر دقيقه كه ميگذشت بر شدت حملاتشان مي افزودند . چندين بار هم نزديك بود گل بزنند ولي دروازه بان تيم مدرسه صدر ، با دقت و حركت به موقع ، آنها را ناكام ساخته و جلوي گل خوردن تيمشان را گرفته بود .
بالاخره نيمه اول تمام شد و بازيكنان براي چند دقيقه استراحت به بيرون از ميدان رفتند . همگي آنها خسته و كوفته بودند .
مربي از آنها گله كرد و گفت : كه اصلا بازيشان خوب نبود .
مسعود يكي از بازيكنان تيم به آقاي مربي گفت : اگر عليرضا نباشد ، تيمشان پيروز نخواهد شد .
مربي پاسخ داد : اين چه كار اشتباه و سخن بيهوده اي است .
چرا شما بايد متكي به يك نفر باشيد . مسابقه يعني كار گروهي . اگر همه با هم هماهنگ باشيد و پاس كاري كنيد ميتوانيد گل عقب مانده را جبران كنيد. من فقط به شما بگويم كه در كار گروهي نبايد به يك نفر تكيه كرد ، بلكه از همه شما انتظار ميرود كه هر كس به وظيفه خود عمل كرده و بازي خوبي ارائه دهد .
در اين سخنان بود كه وقت استراحت تمام گرديد و بچه ها آماده شدند تا وارد ميدان شوند و ...
ادامه دارد