PDA

نمايش نسخه نهائي : روز شمار جنگ تحميلي


ali jafari
Tuesday 16 October 2007, 04:21PM
:smile07: با نام الله پاسدار خون شهدا :smile07:
قصد دارم به ياري الله وكمك دوستان در اين تاپيك هشت سال دفاع مقدس را به صورت روز شمار به تصوير در بياورم

ali jafari
Tuesday 16 October 2007, 04:25PM
25/7/1363

عمليات متوسط عاشورا (ميمك)(1363 ش)
عمليات متوسط عاشورا، در تاريخ 25مهر1363ش با رمز يا اباعبدالله‌الحسين(ع) در منطقه عملياتي جبهه مياني و ارتفاعات مرزي ميمك در وسعت تقريبي50 كيلومتر مربع به طور مشترك و به فرماندهي سپاه پاسداران آغاز شد. از ابتداي جنگ تحميلي، اين ارتفاعات، يكي از مناطق فعال بود كه طرفين جنگ براي تسلط بر آن، همواره درگير بودند. اين عمليات با اهداف آزادسازي ارتفاعات مرزي، انهدام نيروهاي دشمن، تحميل خط پدافندي جديد و راندن دشمن به دشت، با شليك بي‌امان آتشبارهاي سپاهيان اسلام، از سه محور صورت گـرفت. اين عمليات پس از پنج روز نبرد سنگين، در 30مهر به پايان رسيد و رزمندگان اسلام، پيروزمندانه در مواضع جديد استقرار يافتند. نتايج عمليات متوسط عاشورا: تلفات نيروي انساني دشمن:190 نفر اسير، ساير نتايج: آزادسازي منطقه‌اي به وسعت50 كيلومتر مربع از جمله ارتفاعات كركني، فيصل، كوه گچي و كاسه كاف؛ تجهيزات و امكانات: تانك و نفربر: 75دستگاه انهدامي و9 دستگاه اغتنامي، خمپاره‌انداز:29 قبضه اغتنامي، ضدهوايي: 7 قبضه اغتنامي، توپ106م‌م:6 قبضه اغتنامي، خودرو:4 دستگاه اغتنامي و20دستگاه اغتنامي، سقوط3 فروند هواپيما و2 فروند هلي‌كوپتر

ali jafari
Wednesday 17 October 2007, 03:24PM
26/7/1386

براي اين روز مناسبتي گزارش نشده است
شادی روح شهید : سردار عباس شعف ؛ فرمانده گردان ميثم (لشكر27 محمدرسول الله(ص) صلوات

ali jafari
Thursday 18 October 2007, 11:36AM
27/7/1362
آغاز عمليات والفجر4 (1362ش)
عمليات بزرگ والفجر4 در تاريخ 27 مهر1362 با رمز مقدس يا الله، يا الله، يا الله در منطقه عملياتي غرب و دره شيلر در شمال مريوان و پنجوين در وسعتي در حدود600 كيلومتر مربع انجام گرفت. هدف اين عمليات، قطع ارتباط نيروهاي ضد انقلاب با رژيم بعث عراق، آزادسازي بخشي از ميهن اسلامي و ارتفاعات مهم عراق، آزادسازي بخشي از ميهن زير ديد و تير دشمن، فراهم‌‌سازي مقدمات عمليات در استان سليمانيه عراق و وارد كردن ضربات اساسي بر ماشين جنگي دشمن و... بود. اين عمليات، در سه مرحله صورت گرفت و تا اواسط آبان ماه1362 به طول انجاميد. در اين عمليات، رزمندگان اسلام متشكل از نيروهاي ارتش و سپاه از دو محور بانه و مريوان بر نيروهاي دشمن هجوم بردند و با عبور از ميدان‌هاي مين و موانع ايذايي و كوه‌هاي صعب‌العبور، به سرعت دشمن را محاصره كردند. بر اثر اجراي آتش قواي اسلام، منطقه مملو از جنازه بعثيان و ادوات منهدم شده آنها گرديد و دود پر حجمي، آسمان منطقه عملياتي را فرا گـرفت. در نتيجـه عمليـات والفـجـر4، ارتفاعات مهمي همچون هيتمال، لك‌لك، رستم آلان و... آزاد شده و حدود700 كيلومتر مربع از خاك عراق آزاد گرديد. در اين عمليات10 فروند هواپيما،27 دستگاه تانك و نفربر،200 دستگاه خودرو و... از دشمن منهدم گرديد. همچنين200 دستگاه خودرو،20 دستگاه جيپ106 و مقدار زيادي مهمات سبك و سنگين و وسايل مخابراتي به غنيمت سپاه اسلام درآمد. علاوه بر آن، هجده هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته و زخمي و1000 نفر اسير شدند. در اين عمليات، همچنين200 نفر از رزمندگان اسلام از اسارت عناصر ضد انقلاب آزاد شدند.


http://www.sabokbalan.com/index/img/arr.GIFحمله تجاوزكارانه ناوهاي آمريكايي به جزاير نفتي ايران در خليج‌فارس(1366ش)
پس از آن كه دولت كويت، جمهوري اسلامي ايران را به حملات موشكي متهم كرد و عراق با اين بهانه در17 شهريور66، به تأسيسات ايران حمله برد، ايران نيز يك موشك به نفتكش كويتي پرتاپ كرد و خساراتي وارد آورد. دولت آمريكا به اين بهانه كه پرچم آمريكا روي نفتكش بود تصميم به اقدام تلافي جويانه گرفت و در27مهر1366، چهار ناوشكن آمريكايي به جزيره رستم كه پايانه نفتي رشادت در آن بود، اعزام شدنـد. در اين حمله ، تنهـا بيست دقيقـه مهلت داده شد كـه آنجـا را تخليه كنند. آنگاه با توپ‌هاي سنگين، هزار گلوله به آن شليك كردند و چونهنوز بخشي از تأسيسات نفتي پابرجا بود، گروه انفجاري را به جزيره اعزام داشتند كه آن را نيز ويران سازد. سپس يك گروه از كماندوهاي آمريكايي به ميدان نفتي رسالت در شمال جزيره رستم كه مدعي بودند در آن ميدان نفتي، تأسيسات رادار و مخابرات وجود دارد حمله نموده، تأسيسات مستقر در جزيره را نابـود كردند. اين درحالي است كه هيچ گـونه تأسيسـات نظامي و راداري روي سكوهاي نفتي مذكور وجود نداشت. تجاوز مسلحانه آمريكا به تماميت ارضي ايران، نقض‌منشور ملل متحد و حقوق بين‌الملل و نقض مجدد ادعاهاي ظاهري آنان در رعايت بي‌طرفي و نقض كليه بندهاي قطعنامه‌هاي شوراي امنيت بود. اين حمله تجاوزكارانه آمريكا به سكوهاي نفتي ايران در خليج‌فارس، واكنش‌هاي متعددي در كشورهاي مختلف به دنبال داشت و برخي كشوها اين اقدام تجاوزكارانه را محكوم كردند.

ali jafari
Friday 19 October 2007, 01:03PM
28/7
براي اين روز گزارشي دردست نيست
يرگرفته از خاطرات شهدا
تک زدن به تشت رخت بچه‌ها
غیر از آن، بچه‌هایی که هر روز لباس می‌شستند، عادت بقیه این بود که وقتی لباس‌های کثیف خود را به تدریج از تن بیرون می‌آوردند، در تشت رخت کنار چادر و سنگر جمع می‌کردند تا سر فرصت و بعد از انباشته شدن بشویند؛ اما بچه‌هایی بودند که نمی‌گذاشتند هرگز این لباس‌ها جمع شوند – مثل همان فرشتگان و پریانی که در افسانه‌ها خوانده‌ایم، نیمه‌شب می‌آمدند و گندم‌های آسیابان را آرد می‌کردند – نیمه‌شب خواب را به خویش حرام می‌کردند، پاورچین پاورچین می‌آمدند و تشت رخت را می‌بردند و می‌شستند و به جای اول باز می‌گرداندند؛ یا به حمام می‌رفتند، شورت‌های زیر دوش مانده را جمع می‌کردند و می‌شستند و خشک می‌کردند و تحویل تدارکات می‌دادند؛ بچه‌هایی که بسیاری از آنها – حسب نقل – شهید شده‌اند و مثل همان فرشتگان، به آسمان بازگشته‌اند.
غیر از این صورت باطنی – که گاهی ظاهراً بچه‌ها می‌دانستند این کار چه کسانی است؛ برای همین سر به سرشان می‌گذاشتند و در میان جمع می‌گفتند: «لباس‌های ما فلان جاست، برادرا بعد از شستن بگذارند آن جا» - صورت ظاهری هم به عنوان ادب و اخلاق فداکاری بین بچه‌ها رواج داشت؛ که هر کس می‌خواست بنشیند به شستن لباس‌های جمع شده خودش، سراغ دیگران می‌رفت و گفته و ناگفته، لباس آنها را جمع می‌کرد و به لباس‌های خود می‌افزود و می‌شست و بعد از پهن کردن و خشک کردن – مثل همسایه‌های صمیمی – آنها را برمی‌گرداند. این البته اختصاص به لباس نداشت و شامل حوله و ملحفه و سایر وسایل شستنی هم می‌شد.

ali jafari
Sunday 21 October 2007, 07:31PM
30/7/
صدور قطعنامه مجمع عمومي سازمان ملل متحد درباره جنگ ايران و عراق (1361ش)
بنا به تقاضاي عراق، موضوع جنگ براي اولين‌بار با عنوان تبعات طولاني شدن منازعه مسلحانه بين ايران و عراق، در دستور كار سي و هفتمين اجلاس عمومي سازمان ملل متحد قرار گرفت. مجمع عمومي در30 مهر1361 (22 اكتبر1982م) با119 رأي موافق، 1 رأي مخالف (جمهوري اسلامي ايران)، 15 رأي ممتنع و20 غايب، قطعنامه3/37 را تصويب كرد كه مهم‌ترين اقدام مجمع در قبال جنگ ايران و عراق به حساب مي‌آيد. عنوان اين قطعنامه خود حاكي از آن بود كه آنچه مجمع را وادار به صدور قطعنامه كرد ادامه منازعه است و نه شروع جنگ و تجاوز. همچنين تا زماني كه عراق در داخل خاك ايران پيشروي كرده بود، مجمع، سكوت و انفعال اختيار كرده بود ولي با آزادسازي خرمشهر و عقب‌نشيني و شكست سهمگين رژيم بعث، مجمع به فكر صدور قطعنامه افتاد. وجود تنها يك رأي مخالف به قطعنامه مجمع، جمهوري اسلامي ايران را به كلي از مجمع، در خصوص جنگ عراق با ايران، نااميد كرد.


http://www.sabokbalan.com/index/img/arr.GIFعمليات عاشوراي4 در منطقه هورالهويزه (1364ش)
عمليات عاشوراي4 با هدف انهدام نيروهاي دشمن در منطقه عملياتي غرب درياچه ام‌النعاج واقع در هورالهويزه توسط سپاه پاسداران و در وسعتي در حدود110 كيلومتر مربع صورت گرفت. در اين عمليات64 پايگاه و7 آبراه در غرب درياچه ام‌العناج آزاد و بيش از صد فروند قايق بزرگ و كوچك و انواع سلاح‌هاي سنگين و نيمه سنگين و چندين انبار مهمات و... از دشمن منهدم شد. به غنيمت گرفتن27 فروند قايق،4 قبضه خمپاره‌انداز،2 قبضه توپ ضدهوايي و تعداد زيادي سلاح دوشكا و آرپي‌جي هفت از ديگر نتايج اين عمليات بود. در اين عمليات، دشمن بيش از سيصدنفر كشته و زخمي به جاي نهاد،25 پايگاه منهدم شد، يك فروند هواپيماي دشمن سقوط كرد و110 كيلومتر مربع از زمين‌هاي منطقه آزاد شد.

ali jafari
Monday 22 October 2007, 06:41PM
1/8
براي اين روز گزارشي در دست نيست
خاطرات شهدا شاد
امان‌ از دست‌ بچه‌هاي‌ دستة‌ شهيد بهشتي‌! در گروهان‌ و گردان‌ و شايدهم‌ لشكر، يك‌ نفر پيدا نمي‌شد كه‌ گذرش‌ به‌ چادر آنها افتاده‌ و بعد با بدني‌درب‌ و داغون‌، قيافه‌اي‌ وحشتزده‌ و موهاي‌ ژوليده‌ از آنجا فرار نكرده‌ باشد!
اگر بچه‌هاي‌ آن‌ دسته‌ را مي‌ديدي‌، باورت‌ نمي‌شد كه‌ اينقدر شر و شلوغ‌باشند. به‌ جز حاج‌ محمدي‌ همه‌ زير بيست‌ و دو سال‌ بودند. كافي‌ بود كه‌ از دم‌در چادر آنها بگذري‌ تا همگي‌ با لحني‌ صميمي‌ و چرب‌ و نرم‌ صدايت‌ كرده‌ وبه‌ داخل‌ چادرشان‌ دعوتت‌ كنند. اگر با تجربه‌ بودي‌، يعني‌ دفعه‌ قبل‌ در آنجاپذيرايي‌ شده‌ بودي‌! سريع‌ آية‌الكرسي‌ مي‌خواندي‌ و فلنگ‌ را مي‌بستي‌! اماواي‌ به‌ آن‌ روزي‌ كه‌ تازه‌ وارد بوده‌ باشي‌ و به‌ چادرها آنها بروي‌. ديگر بايدغزل‌ خداحافظي‌ را مي‌خواندي‌ و براي‌ شادي‌ روحت‌ فاتحه‌ مي‌فرستادي‌ ودوستانت‌ بايد براي‌ بردنت‌ به‌ اورژانس‌ مي‌آمدند.
فرض‌ كن‌ تو يك‌ نيروي‌ جديد بودي‌ كه‌ تازه‌ به‌ گردان‌ آمده‌ بودي‌. آنها به‌چادرشان‌ دعوتت‌ مي‌كردند. با كمال‌ ميل‌ مي‌پذيرفتي‌ و مي‌رفتي‌. اول‌ از تو باچايي‌ و شربت‌ پذيرايي‌ درست‌ و حسابي‌ مي‌كردند. بعد براي‌ اينكه‌ با توخيلي‌ دوست‌ شوند چند حقه‌ و كلك‌ سوار مي‌كردند. مثلاً يكي‌ از آنها پيراهن‌فرمش‌ را مي‌آورد. و مي‌گفت‌: «تا حالا از آستين‌ پيراهن‌ من‌ ابرها را ديدي‌؟نمي‌داني‌ كه‌ چقدر قشنگ‌ و زيبا نشان‌ مي‌دهد. مي‌خواهي‌ نگاه‌ كني‌؟» و توقبول‌ مي‌كردي‌. پيراهن‌ فرم‌ را مي‌انداختند سرت‌ و تو از توي‌ آستين‌ پيراهن‌ به‌گوشة‌ آسمان‌ كه‌ ابرها در آنجا جمع‌ شده‌اند نگاه‌ مي‌كني‌. اما چيزي‌دستگيرت‌ نمي‌شود كه‌ يهو از توي‌ آستين‌، يك‌ پارچ‌ آب‌ روانة‌ صورتت‌مي‌شد و همه‌ سر و بدنت‌ خيس‌ آب‌ مي‌شد. با وحشت‌ كه‌ پيراهن‌ را كنارمي‌زدي‌، يكي‌ از بچه‌ها را مي‌ديدي‌ كه‌ ايستاده‌ و هر هر مي‌خندد.
خب‌ اين‌ اوّلي‌. اما پذيرايي‌ دوّمي‌.
فرض‌ كن‌ شب‌ است‌ كه‌ مهمانشان‌ شده‌اي‌. آنها سريع‌ دور حلقه‌اي‌مي‌نشستند و تو هم‌ يكي‌ از زنجيرهاي‌ حلقه‌ مي‌شدي‌. يكي‌ از آنها مي‌گفت‌:«خب‌ بازي‌ لال‌ بازي‌ خوبه‌؟» همه‌ قبول‌ مي‌كردند. خود او شرط‌ مي‌گذاشت‌كه‌ اوستا هر كاري‌ با بغل‌ دستي‌ كرد بغل‌ دستي‌ هم‌ با كناري‌ بكند و هيچ‌ كس‌هم‌ حق‌ خنديدن‌ ندارد. و بازي‌ شروع‌ مي‌شد. اوستا به‌ صورت‌ بغل‌ دستي‌دست‌ مي‌ماليد بغل‌ دستي‌ به‌ كناري‌ و كناري‌ به‌ بغل‌ دستي‌ و خلاصه‌ به‌صورت‌ خودت‌ هم‌ دست‌ ماليده‌ مي‌شد تا آخر. اوستا آهسته‌ به‌ پاي‌ بغل‌دستي‌ ضربه‌ مي‌زد و دوباره‌ تا آخر همين‌ عمل‌ تكرار مي‌شد، چند بار دست‌ماليدن‌ به‌ صورت‌، نيشگون‌، كشيدن‌ بيني‌، تا آخر كه‌ مي‌ديدي‌ همه‌ نگاهت‌مي‌كنند و به‌ زور جلوي‌ خنده‌ شان‌ را گرفته‌اند. هاج‌ و واج‌ مي‌ماني‌ كه‌ چه‌شده‌ و اينها چرا مي‌خندند، كه‌ يك‌ آينه‌ جلوي‌ صورتت‌ گرفته‌ مي‌شد و تو ازديدن‌ يك‌ صورت‌ سياه‌ واكس‌ خورده‌ وحشت‌ مي‌كردي‌ و مي‌ديدي‌ كه‌ دست‌بغل‌ دستيت‌ از صورتت‌ هم‌ سياهتر است‌.
يا اينكه‌ از بچه‌هاي‌ گرداني‌ و به‌ ديدن‌ يكي‌ از دوستانت‌ بر عكس‌دشمنانت‌! مي‌روي‌. وقتي‌ به‌ چادر شان‌ مي‌رسي‌ در يك‌ لحظه‌ مي‌بيني‌ كه‌چشمان‌ همه‌ شان‌ برق‌ زد و آب‌ از لب‌ولوچه‌شان‌ راه‌ افتاد. به‌ پايت‌ بلندمي‌شوند و تو را با احترام‌ و بفرما، بفرما به‌ صدر مجلس‌ مي‌برند. يك‌ ليوان‌چاي‌ و يا يك‌ پياله‌ گندم‌ و عدس‌ بو داده‌ جلويت‌ مي‌گذارند و تو مشغول‌مي‌شوي‌. بعد از چند دقيقه‌ يكي‌ از آنها ـ اكثر اوقات‌ فرمانده‌شان‌ ـ از تودرخواست‌ مي‌كند كه‌ خودكار و يا مدادي‌ كه‌ وسط‌ چادر افتاده‌ است‌ رابي‌زحمت‌ به‌ دستش‌ برساني‌. با خضوع‌ و خشوع‌ مي‌روي‌ وسط‌ چادر، همين‌كه‌ خم‌ مي‌شوي‌ تا برش‌داري‌، يك‌ دفعه‌ با افتادن‌ يك‌ پتو بر سرت‌، دنيا جلوي‌چشمانت‌ تيره‌ و تار مي‌شود و بعد باران‌ مشت‌ و لگد بر سر و تن‌ نازنينت‌باريدن‌ مي‌گيرد. جوري‌ مي‌زننت‌ كه‌ اگر «بروسلي‌» مرحوم‌ را آن‌ طور مي‌زدندتا قيام‌ قيامت‌ سينه‌ خيز مي‌رفت‌! يا غش‌ مي‌كردي‌ و از حال‌ مي‌رفتي‌ و يا گيج‌و خل‌ مي‌شدي‌. بعد كه‌ سرحال‌ مي‌آمدي‌ يك‌ آينه‌ جلوي‌ صورتت‌ مي‌گرفتندو تو نازنين‌ قيافه‌اي‌ كه‌ بيني‌اش‌ كج‌ و كوله‌، ابروهايش‌ پايين‌ و بالا و موهاي‌سرش‌ مثل‌ برق‌گرفته‌ها سيخ‌ شده‌ است‌، شوكه‌ مي‌شدي‌ و به‌ هوا مي‌پريدي‌.مي‌ريختند دورت‌ و قربان‌ و صدقه‌ها شروع‌ مي‌شد. آن‌ زمان‌ ديگر مثل‌ يك‌ماشين‌ درب‌ و داغون‌ احتياج‌ به‌ يك‌ آچاركشي‌ پيدا مي‌كردي‌! خلاصة‌ كلام‌مي‌انداختندت‌ روي‌ يك‌ برانكارد و «لااله‌ الاالله‌ و محمد رسول‌الله‌(ص‌)»گويان‌ از چادر بيرون‌ مي‌بردند و بچه‌هاي‌ گردان‌ شصتشان‌ خبردار مي‌شد كه‌آن‌ چادر يك‌ قرباني‌ ديگر گرفته‌ است‌. دوستانت‌ با ترس‌ و لرز مي‌آمدند وهيكل‌ زهوار در رفته‌ ات‌ را مي‌بردند چادرتان‌. و آن‌ زمان‌ تو مثل‌ مارگزيده‌هاكه‌ از ريسمان‌ سياه‌ و سفيد مي‌ترسند، دور رفتن‌ به‌ چادرهاي‌ آنها را خط‌مي‌كشيدي‌ و اگر باد هم‌ كلاهت‌ را به‌ آنجا مي‌برد دنبالش‌ نمي‌رفتي‌.
اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ در عملياتها و حمله‌ها هيچكس‌ در شجاعت‌ و دليري‌به‌ گردپاي‌ آنها نمي‌رسيد. هر كدامشان‌ با هر وسيله‌اي‌ كه‌ مي‌شد از خجالت‌دشمن‌ درمي‌ آمد. بي‌ سيم‌ چي‌ آر پي‌ جي‌ شليك‌ مي‌كرد، آر پي‌ چي‌ زن‌ اگرموشكش‌ تمام‌ مي‌شد، يك‌ تيرپارچي‌ تمام‌ عيار مي‌شد. و مسئول‌ دسته‌ شان‌مي‌توانست‌ يك‌ امدادگر خوب‌ بشود و خلاصه‌ كلام‌ كاري‌ مي‌كردند كه‌ افراددشمن‌ به‌ مرگ‌ خودشان‌ راضي‌ شوند.
اينها را كه‌ گفتم‌ ياد خاطره‌اي‌ از چند ماه‌ قبل‌ افتادم‌ كه‌ ذكرش‌ بيجا نيست‌.در پادگان‌ «دو كوهه‌» بوديم‌ كه‌ خبر آمد مي‌خواهيم‌ به‌ منطقه‌ عملياتي‌ «مهران‌»برويم‌. همه‌ بچه‌ها كه‌ از بيكاري‌ و كسلي‌ خسته‌ شده‌ بودند. سريع‌ به‌ بستن‌ بارو بنديل‌ مشغول‌ شدند كه‌ يكي‌ از بچه‌ها با شيطنت‌ خنديد و گفت‌: «بچه‌هابياييد به‌ ميمنت‌ اين‌ خبر، براي‌ اولين‌ كسي‌ وارد اتاق‌ شد جشن‌ پتو بگيريم‌.چطوره‌؟» خب‌ كور از خدا چه‌ مي‌خواهد؟ يك‌ تلويزيون‌ رنگي‌! با جان‌ و دل‌پذيرفتيم‌. خودمان‌ را زديم‌ به‌ خواب‌ و يك‌ نفر با پتو دم‌ در كمين‌ كرد. چندلحظة‌ بعدتقه‌اي‌ به‌ در خورد و صدايي‌ بلند شد كه‌: «يا الله‌ هيچ‌ كس‌ نيست‌،برادرا من‌...»و همين‌ كه‌ وارد اتاق‌ شد پتو رويش‌ افتاد و باران‌ مشت‌ و لگدبرسرش‌ باريدن‌ گرفت‌.خوب‌ كه‌ حالش‌ را جا آورديم‌ خسته‌ و نفس‌ زنان‌ رفتيم‌ وكنار نشستيم‌. بندة‌ خدا همين‌ طور زير پتو دراز كشيده‌ و چيزي‌ نمي‌گفت‌.اصلاً براي‌ نجات‌ خودش‌ تقلايي‌ نكرد. پتو كه‌ كنار رفت‌، رنگ‌ همه‌ پريد.حاج‌ حسين‌، معاون‌ گردان‌ بود. همان‌ طور كه‌ مي‌خنديد، گفت‌: «بابا اي‌ والله‌،اين‌ طوري‌ از مهمان‌ پذيرايي‌ مي‌كنند؟ گردنم‌ داشت‌ مي‌شكست‌. خواستم‌بگم‌ كه‌ اگر از لحاظ‌ تداركات‌ كم‌ وكسر...» و من‌ از خجالت‌ رفتم‌ زير پتو.
حالا، هر وقت‌ كه‌ به‌ بهشت‌ زهرا مي‌روم‌ سر قبر بعضي‌ از بچه‌هاي‌ دسته‌شهيد بهشتي‌ مي‌روم‌. بچه‌هايي‌ كه‌ در عين‌ شلوغي‌، خداوند خواستشان‌ وآنهابا بال‌ و پر خونين‌ به‌ ديدارش‌ رفتند و ما را جا گذاشتند. بالاي‌ سرشان‌مي‌نشينم‌ و يادي‌ مي‌كنم‌ از آن‌ روزهاي‌ خوب‌ و خوش‌ جبهه‌ و جنگ‌.

داود اميريان‌

ali jafari
Tuesday 23 October 2007, 04:54PM
2/8
بريا اين روز گزارشي دردست نيست
برگرفته از خاطرات شهدا
بچه‌ برو پي‌ كارت‌. يك‌ بار ديگه‌ اين‌ طرفها پيدات‌ بشه‌ پوست‌ از كله‌ ات‌مي‌كنم‌
و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجي‌، همان‌ طور كه‌ اسلحه‌ كلاش‌ را از نوكش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستي‌، به‌ تهديد تكان‌ مي‌داد، هنوز دم‌ چادرايستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ كار دارم‌، گناه‌ كه‌ نكردم‌»!
حاجي‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هي‌ ميره‌، ميگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ مايك‌ دونه‌ مبهوت‌ نداريم‌، دو تا داريم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نيستند. برو يك‌ساعت‌ ديگر بيا كه‌ پاك‌ اعصابم‌ را خُرد كردي‌.»
چاره‌اي‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجي‌ پيرمردي‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهيد كه‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن‌و سال‌ و قامت‌ تقريباً كماني‌، تيربارچي‌ دسته‌ شان‌ بود. در عمليات‌ والفجرهشت‌، گل‌ كاشت‌ و كلي‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصباني‌ و جوشي‌بود ميان‌ بچه‌ها به‌ «حاجي‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا مي‌خواستي‌چيزي‌ بگويي‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ريزش‌ همچين‌ بهت‌ زُل‌ مي‌زد كه‌انگار هيپنوتيزمت‌ مي‌كرد.
اگر جرأت‌ مي‌كردي‌ و مي‌خواستي‌ سر به‌ سرش‌ بگذاري‌، يهو مي‌پريد وبا هر چه‌ كه‌ دم‌ دستش‌ بود، (كاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتي‌ اسلحه‌) همچين‌مي‌كوبيد توي‌ سرت‌ كه‌ برق‌ سه‌ فاز از كله‌ ات‌ مي‌پريد و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بيماري‌ «ميگرن‌» مبتلا مي‌شد. اكثر بچه‌ها كه‌ كارشان‌ به‌ او مي‌افتادو مي‌خواستند خدمتش‌ شرفياب‌ شوند، كلاه‌ خود آهنين‌ بر سر مي‌گذاشتند،انگار كه‌ مي‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!
و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسين‌ مبهوت‌، دوقلوهايي‌ بودندهم‌ شكل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سيب‌ سرخي‌ كه‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. هميشه‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ مي‌گرفتند. اتفاقاً همين‌ موقعها بود كه‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌اي‌ رخ‌ مي‌داد.
درپادگان‌ دو كوهه‌ كه‌ بوديم‌، يك‌ روز كه‌ از پياده‌ روي‌ اشكي‌ و خسته‌كننده‌ برگشتيم‌، تداركات‌ گردان‌ ناپرهيزي‌ كرد و با ولخرجي‌ شروع‌ كرد به‌پخش‌ كمپوت‌ و آب‌ ميوه‌. بچه‌ها با بي‌ حال‌ صفي‌ تشكيل‌ دادند و هر كدام‌ به‌نوبت‌ سهميه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسيد. سهميه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفري‌ كه‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسين‌ شد. جلو رفت‌ كه‌كمپوت‌ بگيرد، اما مسئول‌ پخش‌، با ديدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزيد، چشم‌ وابرو بالا و پايين‌ انداخت‌ كه‌: «خجالت‌ بكش‌!» اما ديد محمد حسين‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ايستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ مي‌كند. تا اينكه‌ عصباني‌ شد و گفت
ـ برادر اين‌ چه‌ كاريه‌ كه‌ مي‌كني‌؟ اين‌ كارها براي‌ يك‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خيرت‌ بده‌ برو!
طفلكي‌ محمد حسين‌ جا خورد. گيج‌ مانده‌ بود كه‌ اين‌ بابا چه‌ مي‌گويد ومنظورش‌ چيست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. كمي‌ فكر كرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پيدايشان‌ شد. محمد حسين‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا كه‌ كلي‌ زده‌ بود توي‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما يك‌ دفعه‌ زد زير خنده‌. حالا نخند، كي‌ بخند.كمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسين‌ پرت‌ كرد و در حالي‌ كه‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌
اين‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «كاخ‌ سفيد» (دستشويي‌) ـ گلاب‌ به‌ رويتان‌ هم‌ پيش‌ مي‌آمد
در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ كشي‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را مي‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر مي‌كردند. وقتي‌ محمد حسن‌ از كاخ‌ سفيد بيرون‌ شد، محمدحسين‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر كند. بچه‌ هايي‌ كه‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ نديده‌ بودند، جا خوردند و فكر مي‌كردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و يا به‌ قول‌ سينماچيها «فلاش‌ بك‌» شده‌ است‌!
حالا برويم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببينيم‌ آنجا چه‌ خبر بود:
بوي‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدي‌ و گلاب‌ يكي‌ شده‌ بود. تانكهاي‌دشمن‌، با سر و صدا مي‌آمدند، ويراژ مي‌دادند و جلوي‌ ما عرض‌ اندام‌مي‌كردند. اما با انفجار يك‌ گلوله‌ آر پي‌ جي‌ در نزديكي‌ شان‌، فلنگ‌ رامي‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ ميهن‌ الفرار.
دو قلوهاي‌ قصه‌، محمد حسين‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانكهاي‌ سوخته‌ دشمن‌ را مي‌شمردند و براي‌ بچه‌هاي‌ واحد ضد زره‌، كه‌اشك‌ تانكهاي‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تكان‌ مي‌دادند و خسته‌نباشيد مي‌گفتند.
ساعتي‌ بعد با ديدن‌ پيكر خونين‌ محمد حسن‌، خشكم‌ زد، او را به‌ سنگربهداري‌ برديم‌. سعي‌ مي‌كرد بخندد. خون‌ از پايش‌ سرازير بود و نفس‌ نفس‌مي‌زد. گذاشتيمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتي‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهي‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسين‌ راديدم‌ كه‌ خونين‌ و مالين‌ كنارم‌ دراز كشيده‌ بود. پاي‌ او را هم‌ تركش‌ نوازش‌كرده‌ بود. گفتم‌:
ـ مثل‌ اينكه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ كن‌ همديگر نيستيد. واقعاً كه‌ دوقلوهاي‌عجيبي‌ هستيد.
و محمد حسين‌ همانطور كه‌ درد مي‌كشيد، خنديد. ميانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجي‌ آقا محمدي‌ افتاد. تركش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و كنار جاده‌، براي‌آمبولانس‌ دست‌ تكان‌ مي‌داد. آمبولانس‌، زير باران‌ تير و تركشهايي‌ كه‌ سر زده‌مي‌آمدند، ترمز زد تا حاجي‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسين‌گفتم‌:
ـ اي‌ واي‌ دخلمان‌ درآمد. حاجي‌ آقا خشونت‌!
و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پريد و شد عينهو گچ‌!

ali jafari
Saturday 3 November 2007, 12:14PM
برگرفته از خاطرات شهدا
پاهايت‌ را جمع‌ كن‌ من‌ هم‌ بنشينم
هوا تاريك‌ بود. خيلي‌ تاريك‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از كنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـام‌ القصر» در حال‌ حركت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز كشيده‌ بود. خمپاره‌ وكاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يكريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.
آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليك‌ كاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌كار خودمان‌ را كرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌كه‌ گلوله‌هاي‌ يكي‌ دو متري‌، يكي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد كنند. عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر كه‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ كسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يك‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ كوچكي‌ كه‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. براي‌ اينكه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينكه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليك‌ كاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ كن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ كاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌كند...»
من‌ و ميثم‌ كه‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ كسي‌ كه‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاكنارش‌ بنشيند، كسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يك‌ سرباز عراقي‌ با كله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌. با وجودي‌ كه‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليك‌ مي‌كردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌: «بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»

بابک
Saturday 3 November 2007, 12:29PM
شهید گمنام (http://jahad313.blogfa.com/post-31.aspx)
http://i3.tinypic.com/2u9pu0w.jpgمن كه تو را خوب مى‏شناسم، تو شايد براى آنها كه من باب، ثواب به زيارت اهل قبور مى‏آيند گمنام باشى، همگى از كنارت بگذرند و بى‏توجه، چرا كه نامت را برخاكت ننوشته‏اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ فانوسى بر مزارت نورافشانى نمى‏كند. حتى سنگ قبرت مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده ولى من تو را خوب مى‏شناسم خيلى‏خيلى خوب ، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...
*من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مى‏دويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمى‏رفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مى‏شدى آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. خدا كه با تو حرف مى‏زد برمى‏خواستى و به نماز مى‏ايستادى تا تو نيز با او راز بگويى، از دور حركات لبت را مى‏ديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بى‏امانت كرده بود، براى اين كه كسى متوجه حالت نگردد پى در پى با گوشه چفيه‏ات گونه‏هايت را خشك مى‏كردى.
* نگاه كه نيمه شبها پهلو از بستر مى‏كندى، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مى‏داشتى و بيرون مى‏زدى پوتين‏هايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشيدى و من ديگر تو را نمى‏ديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم برويم مى‏خنديدى بگونه‏اى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مى‏گريستى،
* آنگاه كه جمعه‏ها با رفقايت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا.
* آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‏ها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مى‏كردى، تو بودى و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصيتنامه.
* آرى و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى، تو گمنام نديده‏اى بيا تا نشانت دهم .
* موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين و زينب، امام و شهادت در دايره محدود ايده‏آلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زير باد خنك كولر چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، بهمين پوچى‏
* آرى تو گمنام نيستى. همه كودكان مظلوم فلسطينى ترا مى‏شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا ترا مى‏شناسند، همه مسلمانان دربند مصر ترا مى‏شناسند، همه گلوهاى دريده خيابانهاى كشمير ترا مى‏شناسند، همه ناله‏هاى پيچيده در سياهچالهاى بغداد و موصل ترا مى‏شناسند، همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.
* و مادرت نيز، تاكنون بِديده‏اى هر شب جمعه كه به بهشت زهرا مى‏آيد يكراست قصد كوى شهيدان گمنام مى‏كند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مى‏نشيند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مى‏رسد بى‏اختيار اشك از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد بوى خون شيربچه‏اش را اينجا بخوبى استشمام مى‏كند، اما خوش به حالت كه از ميان اين همه، نام گمنامى را انتخاب كرده‏اى ولى بدان اى دريادل كه اگر گمنامى اينست بايد بدانى كه از تو گمنامتر هم در اين عالم بوده؛ مى‏پرسى چه كسى؟ از خودش بپرس او كه اكنون در بهشت با شماست! به او بگو كه وقتى خواهرش بر جنازه‏اش حاضر شد چه گفت؟...

بابک
Saturday 3 November 2007, 12:32PM
نهم آبان ماه سالروز عمليات پدافندي پاي پل كرخه در سال 1359 (http://sajed.ir/pe/content/view/4633/1/) http://sajed.ir/pe/images/stories/Monasebatha/karbal7.jpgبا موفق نشدن حمله لشكر 21 حمزه ارتش جمهوري اسلامي ايران در 23 مهر ماه سال 59، اين لشكر در شرق رودخانه كرخه مستقر شد و عناصري از تيپ دوم دزفول در سر پل غرب رودخانه مستقر شدند. حفظ سر پل اشغالي بسيار حائز اهميت بوده و تا عمليات فتح‌المبين در سال 1361، اين سر پل نه تنها در مقابل حملات مكرر نيروهاي عراقي با رشادت و جانبازي رزمندگان دلار ارتش جمهوري اسلامي ايران حفظ شد، بلكه با عمليات‌هاي متهورانه گسترش و توسعه پيدا كرد.
هشتم آبان ماه سالروز عمليات آفندي شمال آبادان (http://sajed.ir/pe/content/view/4616/1/) http://sajed.ir/pe/images/stories/Monasebatha/tahrirolghods.gifدر تاريخ نوزدهم مهرماه سال 1359 نيروهاي عراقي توانستند بر روي رودخانه كارون در حوالي روستاي مارد در خاك جمهوري اسلامي ايران يك دستگاه پل شناور را نصب كرده و در حالي كه نبرد تن به تن در خرمشهر ادامه داشت به طرف جاده آبادان - اهواز پيشروي نموده و پس از عبور از جاده جهت قطع محور آبادان - ماهشهر اقدام كنند.

ali jafari
Saturday 3 November 2007, 01:06PM
با تشكر از بابك عزيز
هشتم آبان ماه

شهادت دانش آموز بسيجي «محمدحسين فهميده»( 1359ش)
شهيد محمدحسين فهميده در ارديبهشت1346ش در شهر مقدس قم به دنيا آمد. وي در دوران تحصيلات راهنمايي دچار تحولات عظيمي گرديد و تأثير فراواني از انقلاب گرفت. محمدحسين، پس از پيروزي انقلاب و درپي حوادث كردستان، در سال58 در دوازده سالگي عازم آن سامان شد ولي برادران كميته او را به علت كوچكي سن باز گرداندند. وي در همان روزهاي نخست جنگ تحميلي تصميم گرفت كه به جبهه برود و با متجاوزان بعثي بجنگد. سرانجام محمدحسين علي رغم مخالفت‌هاي فراوان، خود را به جبهه جنوب رسانده و پس از تحمل سختي‌هاي بسيار به خرمشهر رفت. وقتي خرمشهر در محاصره نيروهاي دشمن قرار گرفت، او مشاهده كرد كه تانك‌هاي عراقي به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده‌اند. محمدحسين در حـالي كه تعـدادي نارنجك به كمـرش بسته بود به طرف تانك‌ها حركت كرد. او علي‌رغم اصابت گلوله به پايش، همچنان به پيش رفت و با كمك نارنجك‌ها، تانك اول را منفجر ساخت و خود، تكه‌تكه شد. انفجار تانك باعث وحشت قواي بعث گرديد. پس از مدتي نيروهاي اسلام سر رسيده و آن قسمت را از محاصره خارج مي‌سازند و اين چنين بود كه نوجواني شيردل، حماسه‌اي جاودان خلق كرد و الگويي براي همگان شد. حضرت امام خميني(ره) درباره شهيد محمدحسين فهميده فرموده‌اند: «رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم كرد و خود نيز شربت شهادت را نوشيد». به اين ترتيب، حسين و فداكاري و شجاعت او ماندگار گرديد و بقاي پيكر وي در جايگاه ابدي شهيدان، در بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

نفوذ دشمن بعثي به جزيره آبادان در آغاز جنگ تحميلي( 1359ش)

عمليات نامنظم فتح2 در منطقه دوكان در شمال شرقي عراق توسط سپاه پاسداران(1365ش)
نهم آبان ماه
عمليات ذوالفقاريه در منطقه آبادان و عقب‌راندن دشمن از جزيره آبادان (1359ش)

http://www.sabokbalan.com/index/img/arr.GIFصدور قطعنامه540 شوراي امنيت در پي حملات عراق به كشتي‌هاي تاري در خليج‌فارس (1362ش)
به دنبال حمله نيروي هوايي ارتش بعث عراق به كشتي‌هاي تجاري در خليج‌فارس از سال1360، و نيز مختل كردن امنيت اين منطقه در ادامه آن، قطعنامه شماره540 شوراي امنيت سازمان ملل در آخر اكتبر1983م برابر با نهم آبان1362ش صادر شد و حق كشتي‌راني و بازرگاني آزاد در آب‌هاي بين‌المللي را مورد تأكيد قرار داد و از همه كشورها خواست كه آن را رعايت كنند. در اين قطعنامه از دو طرف متخاصم خواسته شد كه درگيري‌هاي خود را در خليج‌فارس پايان داده و به تماميت ارضي كشورهاي ساحلي احترام بگذارند. در اين قطعنامه همچنين از دو طرف خواسته بود كه از هر اقدامي كه صلح و امنيت بين‌المللي و همچنين حيات دريايي در منطقه خليج‌فارس را در معرض مخاطره قرار مي‌دهد خودداري ورزند. اين قطعنامه در حالي صـادر شد كه عـراق حلات خود را به پايانه و كشتي‌هاي نفتي ايران شدت بخشيده و بي‌توجه به منع سازمان ملل، به ناامني منطقه مي‌افزود. در قطعنامه540 عناصر مثبتي وجود دارد از جمله: لزوم بررسي واقع بينانه جنگ، عدم اشـاره به قطعنامه‌هاي قبلي شورا، عدم اشاره به آتش‌بس يا خروج نيروها، اشاره به گزارش هيئت بازرسي، حمله به مناطق مسكوني و تلاش دبيركل براي رسيدن به راه حلي كامل، عادلانه و شرافتمندانه و قابل قبول براي هر دو طرف. اين، اولين قطعنامه‌اي بود كه به اتفاق آرا به تصويب نرسيد و داراي سه رأي ممتنع بود. هرچند اين گمان مي‌رود كه صدور اين قطعنامه، ناشي از گزارش هيئت اعزامي دبيركل به منطقه باشد، ولي در واقع بيشتر از هر چيز، متأثر از عمليات والفجر4 بود كه اواخر مهرماه آن سال به اجرا درآمد و طي آن هفتصد كيلومتر مربع از منطقه عملياتي به دست نيروهاي اسلام افتاد.

بابک
Saturday 3 November 2007, 01:12PM
حاج علی کارت عالیه و حرکت خوبی رو شروع کردی
داماد پسرعمه پدرم پسر شهید صیاد شیرازی هست .
به نام مهدی صیاد شیرازی
فرزندان خوب و بزرگواری پرورش داده این مرد بزرگ . درست مثل پدرشون هستند .

ali jafari
Saturday 3 November 2007, 01:17PM
بابك جان خوشهال ميشم اگه مطلبي درباره شهدا داري بگي بازم از شما سپاس گذارم

بابک
Sunday 4 November 2007, 01:12PM
حتما دوست من
البته من در رابطه با موارد دیگه ای سر رشته دارم ولی باشه اگه چیزی داشتم حتما میزارم

بابک
Wednesday 7 November 2007, 09:41AM
امروز حمله ای نبود