PDA

نمايش نسخه نهائي : داستان كوتاه (قتل در محله مانهاتان)


صفحه : [1] 2

justbluem
Tuesday 4 September 2007, 10:03AM
((ميدوني زندگي كردن تو محله مانهاتان امريكا تو يه اپارتمان يه خابه با يه مردي كه تمرين ويلن ميكنه چقدر سخته.)) زن در حالي كه اسلحه خالي رو به گروهبان پليس تحويل ميداد اين جمله رو گفت.


--------
-----------
سلام شما ها هم اگه داستان كوتاه هاي خوبي بلدين اينجا بنويسين
ممنون:):)

justbluem
Thursday 1 November 2007, 11:06AM
دختر بر خلاف همیشه که به هر رهگذری میرسید استین پیراهن او را میکشید تا یک بسته ادامس بفروشد،این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته و بچه اش را در آغوش کشیده بود ،نگاه میکرد.
گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد،لب های دختر نیز بی اختیار از هم باز میشد.بعداز مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد،بسته ای آدامس از داخل بیرون آورد و به طرف زن گرفت.
زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت :برو بچه،من آدامس نمیخام.
دخترک گفت:بگیر،پولی نیست.

MSR
Thursday 1 November 2007, 02:48PM
با تشكر محمود جان.قبلا چنين تايپيكي در تالار ازاد بود كه زياد استقبال نشد اميدوارم اينجا بهتر باشه

نامه اي به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر.مي خواهي ازدواج كنيم Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

MSR
Thursday 1 November 2007, 02:51PM
با غیظ و در حالی‌که پر چادرش را بالا می‌گرفت تا زیر پایش را با دقت بیشتری ببیند گفت:

ــ هوی! مگه کوری!

و بعد با صدایی که لحظه به لحظه نرم‌تر می‌شد، ادامه داد:

ــ خوب... قربونت برم! جلوی پاتو نگاه کن!... یکهو می‌خوری زمین دست و پات می‌شکنه... اون وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟!

پیرمرد هم خیلی خونسرد، دبه‌ی ماست را از این دست به آن دستش ‌داد و در حالی‌که سعی می‌کرد وانمود کند؛ سکندری چند لحظه قبل، اتفاق خاصی نبوده؛ گفت:

ــ حالا نمی‌خواد خاک‌بازی کنی!... خودم حواسم بود... طوریم نشد که.

و بعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است؛ یک لحظه ایستاد و پای راستش را آورد بالا و ادامه داد: "نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم... آره!... اینجوریاست دختر جون!"

پیرزن خنده‌اش گرفته بود و می‌خواست بگوید: " خوبه حالا خودتو لوس نکن!" که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد.

...

پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود. هیچ‌کس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که بر روی تنها تخت سی‌سی‌یو، دراز کشیده بود؛ بدهد.

justbluem
Friday 2 November 2007, 09:45AM
خیلی ممنون حسین عزیز:)


زن به دسته ابری که بالای سرش در حال حرکت بود نگاه کرد و گفت :یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام میسازی ؟
مرد سنگی داخل اب پرت کرد و گفت :یادم نیست.
زن نیشخندی زد و گفت:تو خیلی وقته همه چیز رو فراموش کردی.
مرد ،سنگ دیگری پرت کرد و گفت :تو چیزی گفتی؟

justbluem
Friday 2 November 2007, 10:09AM
پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .

-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .

-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده


-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره

-- زن مثل ……………

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!

MSR
Friday 2 November 2007, 08:35PM
سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه

justbluem
Saturday 3 November 2007, 09:42AM
حمله


خرس یکی زد به پشتم.اصلا نفهمیدم از کجا امد.دست هاش رو دور من حلقه کرد.دیگه کارم تمومه.اما باید سعی خودم رو میکردم .لاجانتر از انی بود که فکرش را میکردم .با اولین ضربه من ولو شد مجبور شدم خصارت بدم،برای اینکه لباس کار کارگر ساندویچ فروشی را پاره کرده بودم. بیچاره برای چند دلال ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.

MSR
Saturday 3 November 2007, 03:45PM
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..

justbluem
Sunday 4 November 2007, 08:45AM
زندگی برایم تیره و تار شده بود !:(
حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .:o
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند .:rolleyes:
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .:ناراحت:
سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید .:بغض:
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم:قهقهه:

MSR
Monday 5 November 2007, 02:48PM
ديگه خيلي ديره

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود

justbluem
Tuesday 6 November 2007, 10:20AM
یه گنجشک رو دیدم که داره توی اسمون پرواز میکنه ،اون یه چیز سفید روی چشمام انداخت...
من نفرینش نکردم...
من قصه نخردم...
من فقط خدا رو شکر کردم کهگاوها پرواز نمیکنن...

MSR
Wednesday 7 November 2007, 08:00PM
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

MSR
Sunday 11 November 2007, 10:47AM
خورشید غروب کرده بود. مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد. نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ...
گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند. علفهای سبز کنار مرد رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید تا گرمش کرد...
مرد غلتید تا بیدار شود. با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به خورشید افتاد گفت: " ای لعنت به این خورشید، باز هم امروز هوا گرم است."

justbluem
Monday 12 November 2007, 09:05AM
سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
لمس کرد فکر نکند .
نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید
درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .
سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد
سعی کرد که دوباره بخوابد
ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند
دیگر دستی نداشت که ....

MSR
Saturday 1 December 2007, 02:13PM
روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

MSR
Saturday 1 December 2007, 02:58PM
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

justbluem
Wednesday 5 December 2007, 02:12PM
روزی از او پرسیدم که آیا مرا دوست داری ؟

او گفت : تو تمام دنیای منی !

غافل از این که روزی دگر گفته بود : دنیا هیچ و پوچ است !!!!!!!!

riraa
Sunday 24 February 2008, 09:46PM
((ميدوني زندگي كردن تو محله مانهاتان امريكا تو يه اپارتمان يه خابه با يه مردي كه تمرين ويلن ميكنه چقدر سخته.)) زن در حالي كه اسلحه خالي رو به گروهبان پليس تحويل ميداد اين جمله رو گفت.


--------
-----------
سلام شما ها هم اگه داستان كوتاه هاي خوبي بلدين اينجا بنويسين

ممنون:):)
در انتهای کوچه ی بن بست هم راه آسمان باز است پرواز را بیاموز:(

justbluem
Saturday 24 May 2008, 12:02PM
پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر".
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید .

;)

justbluem
Saturday 24 May 2008, 12:05PM
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!


فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

Majid_ag
Tuesday 27 May 2008, 08:00AM
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري.
آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه...

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
...
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

Majid_ag
Tuesday 27 May 2008, 05:37PM
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد !

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظر قحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت:
"تو جهنم را دیدی!"


آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

MSR
Thursday 29 May 2008, 08:14AM
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

justbluem
Thursday 29 May 2008, 08:32AM
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

حسین جان دمت گرم ...
ققبلا اینو یه جایی دیده بودم که نوشته بود اون پسر اشراف زاده هم همون چرچیل بوده:eek:
نمیدونم راسته یا نه.............

Majid_ag
Thursday 29 May 2008, 12:03PM
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .

وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .

دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...

همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

Majid_ag
Saturday 31 May 2008, 11:59AM
یک ربع پشت چها راه ایستاده بود و عصای سفیدش رو به نشانه کمک به زمین می کوبید.با خود فکر می کرد ای کاش می توانست ببیند تا بتواند کارهای مردانه انجام دهد.دوباره با خستگی فریاد کشید یکی ممکنه به من.......
گرمی دست را روی شانه هایشاحساس کرد .....چند قدم مانده به ان سوی خیابان برسد که صدایی شنید.......
یکی به اون دوتا کمک کند مگه نمی بینید هر دوتاشون......
تنش یخ کرد تازه فهمید مردی مردانگی چشم نمی خواهد

justbluem
Saturday 31 May 2008, 12:03PM
اشکمو در اوردی.......:بغض:

Majid_ag
Saturday 31 May 2008, 12:34PM
اشکمو در اوردی.......:بغض:

سلام.
خودم هم همین احساس رو داشتم.:smile22:

Majid_ag
Saturday 31 May 2008, 04:09PM
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند . دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند ، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند . نخست از خدا غذا خواستند . فردا ، مرد اول ، درختی یافت و میوه ای بر آن ، آن را خورد . سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت . هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ، فردا کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر ، مرد دوم هیچکس را نداشت . مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتر خواست ، فردا به صورتی معجزه وار ، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت . دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا کشتیی آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم ، به همراه همسرش از جزیره برود . پیش خود گفت : مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد ، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد ( پس همینجا بماند بهتر است ) . زمان حرکت کشتی ، ندایی ازآسمان پرسید : چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی ؟ پاسخ داد : این نعمتهایی که به دست آورده ام همه مال خودم است ، همه را خود درخواست کرده ام . درخواستهای او که پذیرفته نشد ، پس لیاقت این چیرها را ندارد . ندا ، مرد را سرزنش کرد : اشتباه میکنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ، این نعمتها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟ از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم .

Majid_ag
Saturday 31 May 2008, 04:13PM
روزی یک مرد ثروتمند، پسربچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر! »
پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ »
پسر پاسخ داد : « فکر می کنم! »
و پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره دایم و آن ها رودخانه ای که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس هایی تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! »
در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد : « متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاً چقدر فقیر هستیم! »

Majid_ag
Sunday 8 June 2008, 07:43AM
زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
مرد گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت : اينجاست ...
جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "

Majid_ag
Sunday 8 June 2008, 07:52AM
خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت : « این پرنده صحبت نمی کند. » صاحب مغازه پرسید : « آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. » آن خانم یک آینه خرید و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت، طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید : « نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. » آن خانم یک نردبان خرید و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه پرسید : « آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟! خوب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد. » آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.
وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت : « طوطی مرد ! »
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : « واقعاً متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد ؟ »
آن خانم پاسخ داد : « چرا ! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟ »

Majid_ag
Tuesday 10 June 2008, 06:25AM
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموارو نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس.

با صدایش نه گلی میشکفت نه لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و کلام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.

کلاغ غمگینانه گفت:کاش خدا این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت:"صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد خودت را از آسمان دریغ نکن."و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:" بخوان برای من. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را."

وکلاغ خواند.

این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خواند و خدا گوش داد . . .

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:27AM
شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:30AM
به همين سادگي-داستان كوتاه

شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!
در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:" پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!"
شيوانا لبخندي زد و گفت:" هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:" يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:32AM
كاسه چوبي-داستان كوتاه

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:34AM
معجزه-داستان كوتاه

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:40AM
مانع-داستان كوتاه

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.

بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

ali89
Tuesday 10 June 2008, 09:41AM
لطف خدا - داستان كوتاه

روزی مردی خواب دید كه مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، كارهای خوبی را كه در دنیا انجام داده اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار كردم و هرگز به او خیانت نكردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می كردم.
فرشته گفت: این هم یك امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و كودكان بی خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی كه گریه می كرد گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اكنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد

Majid_ag
Tuesday 10 June 2008, 11:39AM
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.

نگارینا
Tuesday 10 June 2008, 11:48AM
سبد پُر از انگور بود . هزاران چشم یاقوتی همچون دوربین مدار بسته ای تمام حرکات اتاق را در مغز کوچک خود ضبط می کردند. به ساعتم نگاهی کردم. همه چیز ردیف بود. روی مبل افتادم ـ حالا دیگر باید پیدایش می شد صدای زنگ خانه به صدا در آمد. از جا پریدم ... خودش بود. فرشته. اتاق روشن شد. بالهایش را بست و همچون پرنده ای در من نشست. انگورها را ریختیم! تلخ و گوارا ـ به ســـلامتی. اتاق تاریک شد.
... (http://www.pdhomes.net/downtown/whispy/ladies/untitled01faces2.jpg)

نگارینا
Tuesday 10 June 2008, 11:49AM
مردی که هر روز به کافه ی ما در خیابان نوفل لوشاتو می آمد . آدم ساکتی بود . او همیشه روی میز دو نفره ی گیشه ی عمومی می نشست و بعد از سفارش مختصری سیگارش را دود می کرد . او چنان عمیق ومتفکرانه به سیگارش پک می زد انگار که در صدد کشف معمای عجیبی است . در تمام دقایقی که آنجا می نشست به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت . برای مثال یکی از روزها دختر و پسری با دادو هوار و ناسزا گفتن به یکدیگر کافه را به هم ریختند . اما آن مرد با آن همه قیل و قال حتی به آن ماجرا یک نگاهی هم نکرد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد . با این ماجرا ها هر روز کنجکاوی من نسبت به آن مرد دو چندان می شد . تا اینکه یکی از روزها سر میز همیشگی اش حاضر شدم اجازه گرفتم و پیش از آن که اجازه بدهد صندلی را به طرف خودم کشیدم نشستم و بی مقدمه گفتم : می بخشید آقا آیا مشکلی هست ؟ میتونم کمکتون کنم ؟به نظر مرد غمگینی ...!؟ آن مرد با چشمانی متعجب به من ذل زده بود و چون حرفی نزد خواستم میز را ترک کنم ناگهان دستم را گرفت و با حرکات دست چیزی رو به من فهموند . آن مرد کر و لال بود.

نگارینا
Tuesday 10 June 2008, 11:50AM
کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره ی باقی مانده خوشبختیم. می دانی که او هر چند وقت یک بار یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود در می آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..

نگارینا
Tuesday 10 June 2008, 11:51AM
داستان ها که نبایداز خودمون باشه که؟;)

Majid_ag
Tuesday 10 June 2008, 11:55AM
داستان ها که نبایداز خودمون باشه که؟;)
فکر نکنم آقا محمود همچین قانونی گذاشته باشن.
ممنون از داستانهای قشنگتون.:)

justbluem
Tuesday 10 June 2008, 11:55AM
از خودتون باشه که چه بهتر:D

Majid_ag
Wednesday 11 June 2008, 07:20AM
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را می‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

Majid_ag
Thursday 12 June 2008, 07:46AM
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بيکسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي . اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي درونش فرو ريخت... . هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:48AM
گوسفند سياه-داستان كوتاه

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگو فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یکهمسایه حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. بهاین ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خودسعیمیکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم بهسهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامتانتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راهبیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار بقيه بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردیبود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها بهجریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورددستبرد قرار گرفته است .
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزیبرای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا کهاین وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قراربود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دارو ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش واردمیشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آندستبرد میزد .
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزدنمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس،کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز بهدرد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشانروز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.
این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند . به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل رویآوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد وبه این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جایما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد ، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف راهم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعیمیکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها کهپولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز بهدزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان رادر مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگراز دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از داراو ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند . تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمدو کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:49AM
نجار-داستان كوتاه

یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شودتا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری كند.
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست، چون می دانست كه كارش آینده ای نخواهد داشت. از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده كرد و كارش را از سر سیری انجام داد.
وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد، كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طول این سالها برایم كشیده اید.
نجار وارفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:50AM
ساختن پل -داستان كوتاه

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:? مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:52AM
كافي شاپ-داستان كوتاه

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که از آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور دارند به هم لبخند می زنند، حالم به هم میخوره.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها، همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم، دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.
برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیش خدمت گفت: پولش را می دهم، هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم!
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیش خدمت گفت: یه بستی میوه ای چند است؟
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد. بعد دوباره گفت: یه بستنی ساده چند است؟
پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار.
دخترک گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستی ساده برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد هم ساده بود! احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها!
دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دوتا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:53AM
خوشبختي - داستان كوتاه

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد

و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:54AM
انتخاب-داستان كوتاه

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:56AM
نجات عشق-داستان كوتاه

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:57AM
شب برفي - داستان كوتاه

شب از نیمه گذشته بود. دانههای درشت برف روی سرشان میریخت. هر قدم كه مردجوان برمیداشت ، جای پاهایش فرو میرفت. از تیرهای چراغ برق میگذشتند و سایههای درازشان دنبالشان میخزید . زن ، كودك را محكم به سینه چسبانده بود. چادر گلدارش را روی سر و صورت او كشیده بود و با احتیاط در جای پاهای مرد قدم میگذاشت.
گاهی دو سایهای میشدند و به تیر بعدی كه میرسیدند یكی از سایهها دیگری را در خود میبلعید. از آخرین تیر چراغ برق گذشتند. مرد در تاریكی ایستاد. زن پرسید: «خودش گفت اینجا؟» مرد سرش را تكان داد.
هر دو میلرزیدند. هرم نفسهای كودك به گردن زن میخورد. مرد دستها را داخل جیبها فرو برده بود و به ابتدای كوچه چشم دوخته بود. دندانهای زن بههم میخورد. چادر را جلوی دهان كشید و آهسته گفت: «پس چرا دیر كردن؟یقین نمیان!»،«بِبُر اون صداتو.» مه غلیظی از دهان مرد بیرون ریخت. زن چادر را كنار زد و به صورت كودك نگاه كرد. كودك از خواب پرید و لب ورچید.
نور چرخید و اتومبیلِ سیاه رنگ داخل كوچه پیچید. لاستیكها روی برف كرتكرت صدا داد و پیش پایشان ایستاد. با فشار یك دكمه شیشه تا آخر پایین آمد. بوی سیگار بیرون زد. مرد جوان تند چادر را كنار كشید، كودك را گرفت و از شیشه داخل كرد. مرد میان سال كودك را به دست زن داد. هر دو عینك بزرگ دودی زده بودند. مرد پاكت سیاه رنگ را به دست مرد جوان داد. زن گفت: «برسونیم شون؟»،«دیوونهای؟!» با فشار همان دكمه شیشه بالا آمد. برف پاككنها به چپ و راست حركت میكرد. مرد دنده را عوض كرد و گاز داد.
اتومبیل به سرعت عقب عقب رفت و در خم كوچه گم شد.
پنجههای زن توی كفش زق زق میكرد. جای پاها محو شده بود.

ali89
Thursday 12 June 2008, 09:57AM
زندگي

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند

Majid_ag
Saturday 14 June 2008, 07:26AM
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

Majid_ag
Sunday 15 June 2008, 08:47AM
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.




سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

هلنا
Saturday 21 June 2008, 12:33PM
سلام . داستانهایتان البته نظر من است کلیشه ای است . فقر . و غیره . یک کم بروید تو مایه های شادی و خنده . باور کنید این بهتره

Majid_ag
Monday 21 July 2008, 01:09PM
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود

را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و

لباسش كثيف شد . دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در

مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف

شد، دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با

مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد. از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي ؟ مرد جواب داد : كه من تو

را ديدم كه دوبار در وسط راه افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و

آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت : كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد

خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم. اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از

او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني ؟ مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين

انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و

براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام

گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند

بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا راببخشد.

Majid_ag
Sunday 27 July 2008, 10:03AM
قدرت عشق !
پسری عاشق دختری شد آنقدر که هر روز نامه های عاشقانه به وی می نوشت که قدرت عشق من به تو از قدرت عشق مجنون به لیلی و فرهاد به شیرین که کوهی را برای معشوقش کند نیز بیشتر باشد. روزی دختر به وی گفت : تو که اینقدر دم از قدرت عشق نسبت به من می زنی چقدر بر حرفت پایبندی ؟ پسر گفت : قدرت عشق من به تو آنقدر است که جهانی را زیر و رو کند ! دختر گفت : نمی خواد جهان را زیر و رو کنی اما اگه واقعا می خواهی عشق تو به من ثابت شود برای من خانه ای بخر تا دونفری در آن زندگی کنیم ! پسر گفت : عزیزم تو که خود می دانی اگر دو نفر عاشق هم باشند پتویی نیز آنها را کفایت کند ! دختر گفت: پس برایم ماشینی بخر ! پسر گفت : آخر با این ترافیک خیابانها ماشین برای عشق من چیزی جز عذاب نخواهد بود و من طاقت عذاب وی را ندارم ! دختر گفت : برایم جواهری زیبا بخر . پسر گفت : جواهر مال فخر فروشان است و عشق من از این کارها مبراست ! دختر گفت : برایم تلویزیونی پلاسما بخر. پسر گفت : تلویزیون چشم عشق من را ضعیف می کند ! دختر گفت : برایم یک واکمن بخر که گاهی نواری گوش کنم ! پسر گفت : مگر در خانه تان نداری ؟ دختر گفت : ای بابا ! پس لااقل لباس زیبایی بخر که دلم خوش باشد ! پسر گفت : مگر پدر نداری که برایت لباس بخرد ! دختر گفت : مرده شور ریختت را ببرن گدا !!! پسر گفت : پس بیا با هم عروسی کنیم:D:D:D:D:D:D:D

justbluem
Sunday 27 July 2008, 12:17PM
باز صد رحمت به خودم..این یارو دیگه کی بوده.......:D:D

Majid_ag
Sunday 27 July 2008, 01:07PM
روزی شخصی را به جرم بد دهنی پیش حاکمی بردند که اتفاقا بسیار با ادب و مبادی آداب بود پس حاکم سوال کرد عزیز من ! تو را به چه جرمی اینجا آورده اند ؟ شخص بددهن جواب داد : به جرم بد دهنی . حاکم گفت : خب دوست من ! چرا به چنین عمل ناشایستی دست می زنی ؟ شخص بد دهن گفت : آخر در این شهر که برای آدم اعصاب نمی گزارند صبح رفتم از بقالی شیر بخرم ...سگ گفت شیر تمام شده ! بلافاصله به نانوایی رفتم تا چند عدد نان بخرم بی شرف بی همه چیز چند نان سوخته به من داد و صبحانه هم در خانه هیچ زهر ماری نبود تا مرگم کنم ! از آنجا به سر کار رفتم اما دیدم شاگرد توله خر ! کار مردم را زده خراب کرده هنوز کار را شروع نکرده بودم که یک مردیکه الدنگی آمد و گفت : که تو چرا سروقت کار مرا تمام نمی کنی و کلی سر وصدا راه انداخت و همین جور مشکل پشت مشکل حالا شما بفرمایید من با این وضعیت چه ...هی بخورم از دست این .... پس حاکم که جو گیر شده بود فریاد زد که : بندازید در زندان این مردیکه .... ، ..... ، .......،عوضی را ! شخص بددهن گفت : عجب استعدادی دارید شما !خدا پدر ما را بیامرزد که یک عمر زور زد تا ما به این مرحله رسیدیم !

Majid_ag
Sunday 27 July 2008, 01:10PM
روزی زن و شوهر جوانی از راهی می رفتند . ماموران تا آنها را دیدند خواستند گیری دهند پس پرسیدند شما دو با هم چه نسبتی داردید؟ زن و شوهر جواب دادند : زن و شوهریم . از آنها مدرک خواستند گفتند نداریم ! ماموران پرسیدند پس چگونه باور کنیم که شما دو نفر زن و شوهرید؟ گفتند ما نشانه های فراوانی داریم برای ثابت کردن این امر ! اول اینکه آن مدل افراد که شما می گویید دست در دست هم می روند و ما دستهایمان از هم جداست دوم آنکه آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند و ما رویمان به طرف دیگریست سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با احساس با هم حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم ! چارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند و ما غمگینیم پنجم آنکه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یکی از آن یکی جلو تر می رود ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی بستنی چیزی می خورند و ما هیچ نمی خوریم هفتم آنکه آنها هنگام با هم بودن بهترین لبسهایشان را می پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است هشتم آنکه.... پس ماموران عصبانی گشتند و گفتند : بروید بروید !

Majid_ag
Monday 28 July 2008, 08:16AM
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد. (به دنبال گنچ!)

او در مدت زندگیش ، دویست و نود و شش سکه ی یک سنتی ، چهل و هشت سکه ی پنج سنتی ، نوزده سکه ی ده سنتی ، شانزده سکه ی بیست و پنج سنتی ، دو سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد .

یعنی در مجموع سیزده دلار و بیست و شش سنت .

در برابر بدست آوردن این سیزده دلار و بیست و شش سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید و درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

Majid_ag
Thursday 31 July 2008, 06:58AM
قبوله من سیاهم ولی هر سیاهی که بد نیست . همه میگن سفید باید جای سیاهی رو بگیره ولی من قبول ندارم . باور نمی کنید از هر کسی که می خواهید بپرسید اسم من را که بیاورید لبخند روی لبها می نشیند . قدیمی تر ها از من بیشتر خاطره دارند حتی انهایی که کنار من می ایستادند و یک کلمه هم نمی توانستند جواب دهند . باز هم مرا دوست داشتند . اجازه بدهید من به کارم ادامه بدهم من سیاه دوست داشتنی هستم .

کارگر بدون توجه به التماسهای تخته سیاه پیچهای او را باز کرد تا به جای ان یک تخته سفید یا به قول امروزی ها ی یک وایت برد نصب کنند .:(

Majid_ag
Saturday 2 August 2008, 03:55PM
مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

Majid_ag
Tuesday 5 August 2008, 12:14PM
باغبان جواني به شاهزاد ه اش گفت:«به دادم برسيد حضرت والا! امروز صبح عزراييل را در باغ ديدم كه نگاه تهديد آميزي به من انداخت. دلم مي خواهد امشب معجزه اي بشود و بتوانم از اين جا دور شوم و به اصفهان بروم.»
شاهزاده راهوار ترين اسب خود را در اختيار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم مي زد كه با مرگ رو به رو شد و از او پرسيد:«چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه كردي و او را ترساندي؟»
مرگ جواب داد:«نگاه تهديد آميز نكردم. تعجب كرده بودم. آخر خيلي از اصفهان فاصله داشت و من مي دانستم كه قرار است امشب در اصفهان جانش را بگيرم.»

Majid_ag
Wednesday 6 August 2008, 08:44AM
قورباغه ای عاشق دختری از انسانها شد ! پس از مادرش خواست به خواستگاری دختر برود ! مادرش گفت : ای فرزند ! آن دختر انسان است و ما قورباغه و وصلت قورباغه و انسان غیر ممکن است در ضمن این همه بین قورباغه ها دختر دم بخت وجود دارد برو مثل آدم با یکی از آنها ازدواج کن و اینقدر ما را به دردسر نیانداز ! قورباغه پسر گفت : ای مادر ! تو خود می دانی که تمام قورباغه های دختر اینجا با آن چشمهای ورقلمبیده و زبان دراز و دهان گشاد و پاهای خالخالی ! زشت و حال بهم زن هستند و آدم چندشش می شود به آنها دست بزند چه برسد به این که بخواهد با آنها ازدواج کند!!! مادر گفت : مثل اینکه خودت را در آیینه ندیده ای فرزندم ! پسر گفت : چرا دیده ام اما هر کاری کنی من آن دختر را می خواهم که بسیار زیباست !پس قورباغه مادر به همراه یک دسته جلبک به همراه پسرش به در خانه آن دختر رفتند و در زدند اتفاقا خود دختر در را باز کرد و تا چشمش به قورباغه ها خورد جیغی کشید و فرار کرد ! پدر دختر آمد که قورباغه ها را بکشد و آنها با هر زحمتی که بود با تنی زخمی فرار کردند و بعد از آن قورباغه پسر متنبه شد و با یکی از دختران برکه شان ازدواج کرد اما شبها همچنان به در خانه دختر می رفت و قور قور می کرد تا زمانیکه دختر هم ازدواج کرد.:D:D:D

Majid_ag
Thursday 7 August 2008, 08:18AM
مردی، دیروقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
_ بابا، یک سوالی از شما بپرسم ؟
_ بله، حتما. چه سوالی ؟
_ بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی ؟ »
_ فقط می خواهم بدانم. بگوید. برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید ؟
_ اگر باید بدانی خوب می گویم. 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید، بعد به مرد نگاه کرد و گفت : « می شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید ؟ »
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم. »
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. « چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول، از من چنین سوالاتی بپرسد ؟ » بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن صحبت کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده است که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
_خواب هستی پسرم ؟
_ نه پدر، بیدارم.
_ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچک نشست، خندید و فریاد زد : « متشکرم بابا! » بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر، چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو، خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت : « با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ »
پسر کوچولو پاسخ داد : « برای این که پولم کافی نبود، ولی الآن هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟ چون من دوست دارن با شما شام بخورم... »

Majid_ag
Monday 11 August 2008, 08:06AM
دختری عاشق پسری بسیار زشت شد آنچنانکه قصد کرد با وی ازدواج کند! پس خانواده دختر وی را برحذر داشتند از این ازدواج اما دختر به سبک آلن دلن گفت : من انتخابم را کرده ام ! پس آن دو با هم ازدواج کردند اما چند وقتی نگذشت که دختر از کرده خویش پشیمان شد ! و روزی به پسر گفت : ببین ! من از ازدواج با تو پشیمان شده ام و دیگر تحمل زندگی با تو را ندارم ! پس مرا طلاق بده تا به سر خانه و زندگی خود بروم . پسر گفت : آن زمان که خانواده ات می گفتند با من ازدواج نکن چرا گوش نمی کردی ؟ دختر گفت : آن زمان گوشهایم کر بود و آن نصیحتها را نمی شنیدم . پسر گفت : حال نیز کور شو و این قیاقه را نبین که طلاق برای تو سودی ندارد !

3Reza
Wednesday 13 August 2008, 07:28AM
خب، منم از این بعد اینجا داستان میذارم. فقط شرمنده، آخه ممکنه تکراری باشه! چون من این سرنگار رو دنبال نکردم...............................

3Reza
Wednesday 13 August 2008, 07:30AM
مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟ »
- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
- اگر بايد بداني مي گويم. 20 دلار.
- پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت :‌« اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم. »
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است. شايد واقعا او به 10 دلار براي خريد چيزي نياز داشته است. بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم.
- من فكر كردم پايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :‌« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پئل كردي ؟ »
بعد به پدرش گفت : « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم .............

justbluem
Wednesday 13 August 2008, 07:31AM
عیب نداره حمید رضا جان......دستت درد نکنه:smile07:

Majid_ag
Wednesday 13 August 2008, 08:30AM
فقط شرمنده، آخه ممکنه تکراری باشه! چون من این سرنگار رو دنبال نکردم...............................
حمید جان خیلی کارت درسته داداش.
حالا کل سرنگار هیچی لا اقل دوتا پست بالاتر رو نگاه کن. همین داستانه.:D:D

justbluem
Wednesday 13 August 2008, 08:34AM
بی خیال من نگفتم که طفلی رو فراریش ندم از اینجا اخه....::DD

نگارینا
Wednesday 13 August 2008, 06:58PM
فـــــــــــــــــــــــــرامـــــــــــــــــــــــــــوشــــــــــــــــــــــــي

زن به دسته ابري كه بالاي سرش در حركت بود نگاه كرد وگفت :يادته بهم گفتي يه خونه رو ابرا برام مي سازي؟
مرد سنگي داخل آب درياچه پرت كرد وگفت:يادم نيست
زن نيش خندي زد وگفت:تو خيلي وقته همه چيز رو فراموش كردي
مرد سنگ ديگري پرت كرد وگفت:تو چيزي گفتي؟!!

سهيل رادميرزايي

Majid_ag
Thursday 14 August 2008, 07:32AM
بعضی روز ها ، اون خود نویس قشنگ را می دیدم که توی کیفش پنهان می کرد . بعد از چند روز کیفشو روی میز دیدم و دلم طاقت نیاورد و اون خود نویس را برداشتم .
بعد از ظهر وقتی دیدمش ، یه دفعه گفت ، آخ ، یه هدیه قشنگی برای تولدت گرفته بودم که گمش کردم .:(

3Reza
Thursday 14 August 2008, 07:51AM
خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است.
حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا عشق باشد.موفقيت و ثروت هم هست!

حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که :
«برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و از دست داد»

MSR
Friday 15 August 2008, 09:39PM
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

Majid_ag
Monday 18 August 2008, 06:50AM
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .
سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست.
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:
خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.
نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....
تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:
آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي!
و رو به ديگران گفت:
کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

Majid_ag
Tuesday 19 August 2008, 07:10AM
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد
تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي »
و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!

Majid_ag
Thursday 21 August 2008, 06:53AM
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملاْ سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست."

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" تو حتماْ شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است."

پيرمرد گفت:" درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند... حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟"

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

Majid_ag
Sunday 24 August 2008, 04:32PM
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.»

نگارینا
Sunday 24 August 2008, 04:34PM
من متنبه شدم
:D

Majid_ag
Sunday 24 August 2008, 04:37PM
آفرین.:D

نگارینا
Sunday 24 August 2008, 04:39PM
پس ديگه نميام باشگاه
ارتباطمو با دنياي مجازي قطع ميكنم
شايد
شايد
شايد به يه جايي رسيدم:D

Majid_ag
Tuesday 26 August 2008, 07:12AM
سيّاحى از جنگلى ميگذشت چشمش بگنجشكى افتاد كه بر روى درختى نشسته و با وضعيكه اضطراب و وحشت از آن آشكار بود صداهاى پى در پى مى داد آشفتگى گنجشك توجّه سياح را بخود جلب نمود و دقت كرده ديد در هر چند ثانيه آن حيوان حركت مينمايد و بر گرد درخت ديگرى ميپرد در اين هنگام مشاهده كرد مار سياهى از همان درخت در حال بالا رفتن است و در آن درخت لانه گنجشك است فهميد اين مار قصد آشيانه و بچه هاى گنجشك را كرده در اين بين ديد گنجشك يك نوع برگ مخصوص با عجله تمام ميچيند و بر گرد لانه خود قرار مى دهد.
همينكه اطراف آشيانه را پر از برگ نمود آنگاه بر روى شاخه اى نشسته منتظر نتيجه بود. مار بالا آمد و بسوى آشيانه رسيد وقتى كه بوى برگها به مشامش خورد با شتاب زياد بازگشت نموده از درخت بزير آمد سيّاح دانست كه آن برگها براى مار سم كشنده اى بوده و خداوند عزيز گنجشك را براى حفظ از دشمن بآنها راهنمائى كرده و مكتبى از مافوق طبيعت متكفل آموزش و پرورش اين جاندارنست.

3Reza
Saturday 30 August 2008, 07:54AM
کوهنوردی برای فتح یه قله داشت از کوه بالا میرفت. شب شده بود و بسیار سرد و کوهنورد به راه خودش ادامه میداد که ناگهان پاش لغزید. در حال سقوط بود و کاملا نا امید و منتظر مرگ که ناگهان طنابی که به خودش بسته بود نگهش داشت و همینطور بین زمین و هوا مونده بود.
آرومتر که شد و سرما بسیار اذیتش میکرد از خدا کمک خواست که نجات پیدا کنه. ندایی از آسمان آمد که اگر میخوای کمکت کنم چاقویی که همراهت هست رو در بیار و طنابت رو ببر
کوهنورد تعجب کرد و ترسید و طناب رو محکمتر گرفت و حاظر نشد طناب رو پاره کنه.
«صبح مردم با جسد آویزان کوهنوردی رو برو شدند که از سرما یخ زده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت»

هیچ کس نمیتونه این موضوع زیبا و جالب رو مثل حافظ در دو مصرع خلاصه کنه :
طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتم
کـلاه سـروری آن است کـه از ایـن ترک بردوزی

Majid_ag
Monday 1 September 2008, 07:23AM
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد وروي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:

«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا »

justbluem
Monday 1 September 2008, 07:29AM
اشک تو چشمام حلقه زد:بغض:.................:D

3Reza
Monday 1 September 2008, 07:29AM
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
ه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟

3Reza
Saturday 6 September 2008, 11:33AM
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش
كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار

قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير

گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من
كمك كن.

ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

بيرون مي آمد

و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي.

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟

دانائي گفت كه او زمان بود

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند........../

justbluem
Saturday 6 September 2008, 11:46AM
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش
كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار

قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير

گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من
كمك كن.

ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

بيرون مي آمد

و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي.

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟

دانائي گفت كه او زمان بود

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند........../
:smile39::smile39::smile39:

میرزا عبدالزکی
Sunday 7 September 2008, 09:34PM
سلام بر اهل قلم
داستاني از مجله قابيل (http://www.ghabil.com/article.aspx?id=594)


ماه هاست که گزارش اتفاقات روزانه ام یکنواخت شده است.حالا تمام زندگی برایم فراغتی بعد ازشام، نوشیدن لیوانی چای و بیدار نشستن بی دلیل تا اذان صبح شده است. به نظر کار خودم را کرده ام،بارم را بسته ام. حقوق اعمال نیک و بدم هم که محفوظ است بعید به نظر می رسد که کنجکاوی هم بتواند نگاه داردم.
هر شب با خود به گفتگویی بی پایان می پردازم تا از شبهای این لکنته پوسیده دنیای دیگری بسازم که چهره اش کمی قابل تحمل تر باشد. پی هرزه گردی خیال از واقعیات دور می شوم اما کمی آنطرف تر از رفتن باز می مانم. نمی دانم چگونه این راه ناسلامت را پیش آمده ام آن هم وقتی مدام پایم به بیهودگی بند می شود.
انگار همین دیروز بود که روح اله برادر بزرگم به شتاب از تپه بالا می دوید. بوته های گون را مارپیچ رد کرد و از تنه گز کوهی کمک گرفت تا زودتر به بالا برسد. تمام نفسش را ریخته بود پای بالا آمدن و حالا نفس نفس می زدو زل زل پدرم را نگاه می کرد.خبر به دنیا آمدن من لابلای هر دم و بازدم به پدرم رسید. پدر کمر راست کرد و تبرش را به کنده درختی فروبرد سرش را بالا گرفت و در حالی که نمی توانست لبخندش را پنهان کند گفت: «مشتی چای توی گدا جوش بریز » .
پدرم آدم بداخمی نبود. مغرور هم نبود. اما همان اندک غروری که از اسم و رسم پدرانش به جای مانده بود او را چنان ستبر و با هیبت نشان می داد که خنده را در شأن خود نمی دانست. دانسته و ندانسته از خنده پرهیز میکرد و در این پرهیز نشان ظریف تأثیر دهاتی های ساده ای که باورش می کردند، آشکار بود. برادرم که لبخند از یاد رفته پدرم را دید، با آب و تاب شروع کرد به تعریف که ننه گلی چطور با قوز کمرش چسبیده به خر سیاه ، خودش را به خانه رسانده و چه دستور ها که نداده است. بعد هم در حالی که تفاله ناس اش را پای درخت می پرانده، بچه ها را فحش های مردانه داده و آنها هم پشت دیوار کوتاه خانه غفاری پناه گرفته اند به تماشا.
گدا جوش را از کنار کپه خاکسترها برداشت و در پیاله آبی رنگ لب پریده چایی تیره ریخت و حرف زد و زد تا آنجا که من چطور به دنیا آمدم . پدرم مانده چای اش را روی خاکسترها ریخت ولابلای دودی که به هوا مي جست گفت: خفه شود. بعد بلند شد و طناب هیزم ها را محکم کشیده و همانطور زیرچشمی برادرم را پائید. برادرم خفه شده بود. لام تا کام حرف نزد ، تا بارزدن هیزم ها وراه افتادن قاطرها. آنوقت بود که همه چیز را باد کوه با خود برده بودوتنها جرأت مضاعفی مانده بود که روح اله را وادار به حرف زدن وشیطنت می کرد.
واقعیت از آنگونه چیزهاست که کمتر باورم می شود ، ومگرپدرم باورش می شد . او هم هیچوقت نتوانست به واقعیت اعتماد کند . تمام راه را مرتب آه کشید و تف انداخت . راهی که کش می آمد و حرف هم نمی توانست آن را بدود . شلوار مخمل جوانی اش جلو جلو می رفت و با خوشحالی به چپ و راست زمان می کوبید . موهای وز کرده گردنش را لاغرتر می ساخت و لاغری تا همه ي تنش می رفت . می رفت تا پس پسله های خاطراتش .
دهنه اسب را کشیده بود، مادرش تشر زده بود که آرامتر و دهان غلامرضا را فرو برده بود به میان قطار فشنگ تا دوباره شروع کند به مکیدن شیره وجودش. نگاهش به نگاه مادر پیچیده بود. با شرم رو برگردانده بود وقمه را به چپ وراست زده بود تا اولنگ را رد کنند با آن همه نی بالا آمده وتنگ هم.
نمی فهمید چرا این لحظه گنگ ومبهم حالا پیدایش شده بود. شاید بخاطر صحرایی که علف کم کرده بود یا قمه ای که در گذر زمان چوبدست پسرش شده بود یا پرحرفی او که جلوجلو می رفت وهیچ نشانی از خودش نداشت.
«ننه گلی گفت: اگه بابات دیر برسه ای بچه هم خوی ننه شو می گیره...»
واو، هم می خواست که زود برسد وهم می خواست که پسرش خوی مادرش را بگیرد.
قهرمان ها و رسول خاني ها یکی شده بودند در قرق گردنه. تنها راه امن کله فیل بود .پدرش همیشه گفته بود وای به روزی که دزد و نامرد یکی شوند و حالا آن روز آمده بود.از زمانی که نعش یار محمد را از درختان عطایه آویزان کردند آمده بود. از همان زمان که مادرش قطار فشنگ یار محمد را به خودش پیچیده بود و غلامرضا را به پستانش چسبانده بود و با اسب وتفنگ شوهرش زده بودند به اولنگ و او همه ی راه را برای مادرش قمه زده بود. قمه زده بود تا اسب بتواند از میان نی ها آنها را به جایی برساند که دزدها ونامردها یکی نشده باشند. قمه زده بود تا خشم کودکی اش بزرگ شود. با صورتی خیس چشم به چشم مادر برگشته بود و مادر پاهایش را به بغل اسب کوفته وگفته بود «برو.مرد باش.برو»واو رفته بود . دویده بود . تا حالا که نسلش جلوجلو می رفت و حرف می زد.
استکانی چای می ریزم. به گمانم تصور می کنید آنچه را می خوانید می توانید برای خود تجسم کنید.از اینگونه روایت ها زیاد شنیده اید واکثرتان باورتان میشود که به همان سادگی که بیان می شوند شکل می گیرند. اما اینگونه نيست. براي من همواره شمايل افسرده زني درميانه آن پیداست. مادری که حالا تنها یادگاری اش همین آویز عقیق لب پریده است.
زن خوب. کتک اش هم زده بود. نه زیاد. کم. وقتی جوان بود. آنهم از سر بیچارگی. پای همان درخت تنومند توت رسمی. زن حسینعلی وزن غفاری و خورشید آمده بودند اسمی به وساطت ورسمی به تماشا. بچه ها با حیرت نگاه می کردند به چیزی که تا به حال ندیده بودند. چادر فاطمه سلطان از سرش افتاده بود وبلند بلند نفرین می کرد به پدرش که نبود،تا او جایی برای رفتن داشته باشد. اسداله چادرش را برداشته بود ومی گفت: فاطمه خانم چادرتان .و فاطمه به سینه اش مشت زده بود ورفته بود به خانه ی نمی دانم کی. همسایه ها ریز ومرموز خندیده بودند واین را زن غفاری سال ها بعد با همان خنده ریز ومرموز وقتی مهمان پسرش عباس بودم برایم تعریف کرده بود.
از بابت دعوا د لخور بود وحالا که به آن روزها فکر می کرد معنای اندوه باری را در هر کلام روح اله کشف می کرد.
«ننه گلی نگذاشت مادر حرف بزند همه اش می گفت ساکت ولی مادر گفت به بابات بگو زود بیاید، زود تر از همیشه »
بالاي تپه عطایه که می رسیدی می شد خانه مان را با دو درخت بزرگ و آدم های دور و برش دید . پدرم طناب را از زیر شکم قاطر باز کرد و از روی هیزم ها به آنطرف انداخت . شانه اش را زیر آنها داد و با یک حرکت بار هیزم را به زمین انداخت . قاطر نفسی کشید و پا به پا شد . بعد در حالی که سوارش می شد گفت : تو بیا. و با دست به کفل حیوان کوباند تا برادرم دور شدنش را تا عبور از کوره راه تپه و پیچ و خم کوچه ها ببِِِیند و تا رسیدن به آدم های دور و بر حیاط که راه برایش باز می کردند .
مادرم به تمام معنا زن بود . من را زاییده بود و آنقدر تحمل کرده بود تا پدرم به خانه برسد ، دستش را زیر سرش حس کند و آرام آرام در حالی که فقط نگاهش می کرد ، جان دهد. مردم می گفتند هیچکس از حضور چنین عشقی با خبر نبوده ، تا دو هفته ی بعد که پدرم از فرط استیصال و درماندگی دق مرگ شده بود . آنهم به قیافه اسکلتی زجر کشیده .
طفلک برادرم که جوانی اش در حلول پیش بینی نشده عذابی سخت زدوده شده و من که با بدنی گوشتالو و نیمه عریان ، سر به سینه برادر می بردم ، بی آنکه قطار فشنگی باشد و اسبی و اولنگی که برای رد شدن از آن بخواهی قمه بزنی به نی هایش . تاریکی بود و گشتن بی وقفه چشم هایم انگار که بدانند تمام عمر را باید در کوره راهی خاکستر آلود به جستجو بنشینند .
چایم سرد شده است . یکنفس آنرا سر می کشم . هیچ نشانی از خواب نیست . سرم را روی دست هایم می گذارم . به دیوار کوتاه خانه غفاری می اندیشم . به ننه گلی ، به قمه ای که لای خرت و پرت های زیرزمین زدوده می شود ، به اسداله ، به فاطمه سلطان ، به زادگاهشان بزنگان و به همه ی آنچه درروستاي غرغره زندگی کرده اند . دلم می خواهد به جایی بروم . جایی که نی زار داشته باشد و اسب . و مادری که تو برایش قمه به چپ و راست زمان بکوبی و پیش بروی . پیش بروی ، قبل از آنکه مجبور شوی ورقه عزل خودت را امضا کنی .

3Reza
Monday 8 September 2008, 12:43PM
آروم آروم ویلچرش رو هل داد و به جمعیت پر سر و صدای اطراف دکه نزدیک شد. دکه‌دار پشت یک تکه مقوای سیگار Magna یه جمله نوشته بود و به خیال خودش، خیال خودش رو راحت کرده بود. چشماشو تنگ‌تر کرد تا خط خنده‌دار روی مقوا رو بخونه
"روزنامه کنکور تمام شد لطفاً سوال نفرمائید"
چند تا صفحه از روزنامه تو دست یه عده دست به دست می‌شد و جمعیتی رو دنبال خودش می‌کشید. به طرف یکی از همان صفحه‌ها حرکت کرد.
- برادر ببخشید چه حروفی دست شماست؟
- فکر می‌کنم ب و پ تا جیم.
- اسم رضا رو از توی همون چند صفحه پیدا کرد. همه عرق‌های اون شش ماه خشک شد. رضا چشم و چراغ و تمام ِ دار و ندار مصطفی بود.
جبهه‌ای‌های محل و بچه‌های مسجد، سردار بی ستاره و قبه رو نگین کرده بودند و اشک می‌ریختند. یوسف و ابراهیم بیش‌تر از همه گریه می‌کردند. حق داشتند، بیش‌تر از همه دیده بودند که مصطفی چطوری چند خط ما رو جمع و جور می‌کرد و چند خط دشمن رو به هم می‌ریخت.با دیدن گریه‌های اونا بازار گریه داغ‌تر شده بود اما لحظه به لحظه تن مصطفی سردتر می‌شد.
اول شب، آخرین نفس‌ها رو از پشت این همه شیمیایی و زخم حنجره آزاد کرده بود و به ابراهیم گفته بود رضا رضا ر... و دوباره ساعت رو تو دست‌های ابراهیم گذاشته بود.
سید مسعود گوشی رو از گوشش درآوُرد و به علامت تأسف سرش رو تکان داد. رضا دو دستی زد توی سرخودش.
- نه عمو ابراهیم. من تمام این سال‌ها منتظر موندم دل بر از درد بابامو شاد کنم. همه این حرف‌هايی که شما زدید، همون روز سیاه‌ام ، بابام تو بیمارستان سوختگی بهم گفت. هر جور بود به خودم قبولوندم. من هیچ وقت بخاطر خودم تلاش نکردم. حالا که پدر و مادرم نیستند اصلاً معلوم نیست من برای چی زنده موندم. خیلی خیالا داشتم ولی حالا چی؟
- اصلاً احتیاجی نیست برات صغری، کبری بچینم، خودت می‌دونی که بابات به چیزای مهم‌تری فکر می‌کرد، که موفقیت تو هم می‌تونه به اونا کمک کنه. تو این دو هفته حتی دنبال کلمه و جمله هم نگشتم تا بیام و قانعت کنم که باید تا کجا درس بخونی تا هنوزم چراغ مصطفی تو دنیا روشن باشه. فقط اینو می‌گم که تو یادگار مصطفایی و آخرین چیزی که از زبونش شنیدم، اسم تو بوده رضا...
- بخاطر همه درسایی که بهم یاد دادین همه زحمتایی که برام کشیدین، ممنونم. خدا کنه رو سفید شم.
- جبران می‌کنی. اضطراب که نداری، یعنی نباید داشته باشی وقتی داری دفترچه‌های سوال رو بر می‌داری، سوره کوثر یادت نره. مواظب باش نمره منفی ندی. بعد از امتحان میام همین‌جا، منتظرت می‌مونم.
- شما دیگه زحمت نکشید.
- سعی می‌کنم اما قول نمی‌دم. شوخی کردم می‌ریم خونه، بعد می‌ریم سر خاک.
از اون جوون بخاطر روزنامه تشکر کرد و یه نگاه به ساعتش انداخت.
- سردار رد کن بیاد تا بگم.
- خیلی خب، هر چی خواستی، بگو ببینم چی شد؟
- زیر حرفت نمی‌زنی؟
- بیا ساعتمو بگیر تا نه من یادم بره نه خودت. بنال. رضا یا راضیه؟
- رضا
دوباره به طرف صاحب روزنامه راه افتاد تا کد قبولی را یادداشت کند. توی شلوغی حرف‌های زیادی رد و بدل می‌شد
- همه می‌گن سوالا رو خرید و فروش می‌کنن
- سال به سال داوطلب بیش‌تر می‌شه، پذیرش کم‌تر
- می‌خوان یه کاری کنن که همه برن دانش‌گاه آزاد...
یک نفر سعی کرد جوری صحبت کند که اونم بشنوه
- هر چی بدبختی می‌کشیم از این سهمیه شهدا و جانبازا می‌کشیم پونزده ساله جنگ تموم شده اینا دست از سرمون برنمیدارن. بهترین شغل و حقوق و مزایا دارن دانش‌گاه‌ها رو هم قبضه کردن. کافیه سر جلسه کنکور بشینن، قبول می‌شن. بچه‌هاشون...
صورتش داغ داغ شد و دلش از سرما لرزید. دوباره پاش رفت روی مين و حتی پاره پاره کفششو پیدا نکرد، دوباره اصغر جلوی چشماش پرپر شد، دوباره ساعت مصطفی سر خورد تو دستش و شنید
- رضا
- رضا...
به رضا گفته بود: «حالا که نمی‌خوای از سهمیه استفاده کنی باید این شش ماه رو کولاک کنی.» و خودش مثل یه کنکوری پا به پای رضا اومد.
نتونست بغضش رو کنترل کنه با عجله ویلچرش رو هل داد و از شلوغی کنار دکه دور شد. دوباره شنید که «عمو ابراهیم یعنی این‌قدر مهم بود که از دانش‌گاه مهم‌تر بود؟»

3Reza
Tuesday 9 September 2008, 11:45AM
گنگ بودم. درست نمی‏‏توانستم تشخیص دهم که من، خودِ من، کدامم. آن پسر که روی صندلی نشسته؛ یا آن مرد. آن مردِ پرتجربه که تیغ را بر گردنِ پسر نهاده؛ یا آن مردِ میانسال که مردم او را تحصیل‏‏کرده می‏‏دانستند؛ یا آن مردِ دیگر که گویا از کودکی همان‏‏طور بوده. یا...

تیغ را بر گردنم گذاشته بود. مقتدرانه بالای سرِ من، پشتِ آن صندلی که من رویش نشسته بودم، ایستاده بود. می‏‏توانست به‏‏راحتی کارم را تمام ‏‏کند. از آن نیم‏‏ساعتِ نفرین شده، دیگر چیزی نمانده بود. از همان لحظه که وارد شدم و نشستم روی آن صندلی، بالای سرم آمد و با ابزاری خطرناک مرا از خود ترساند. از همان لحظه که وارد شده ‏‏بودم، پیش از آن‏‏که بنشینم، شروع کرده بود به حرف زدن. اگر خودم زیرِ دستِ او نبودم، نمی‏‏فهمیدم او چه‏‏کاره است. حرف‏‏هایی که می‏‏زد، هیچ ربطی به کارش نداشت. از زیبایی صدای خود می‏‏گفت. این‏‏که همه از صدای او خوششان می‏‏آید. می‏‏گفت روزی، پیش از آنکه کارش این باشد، جایی کار می‏‏کرده، تلفن زنگ خورده. پشتِ خط، دختری بوده با صدایی هوس‏‏انگیز. دختر به او گفته مثلِ این‏‏که اشتباه گرفته‏‏ام. او هم گفته نه، درست گرفته‏‏ای اتفاقاً. «اما عجب صدای قشنگی داری!». این شده که با او دوست شده. از محله‏‏ی خودشان می‏‏گفت و محله‏‏ی دختر که یکی این سرِ شهر و دیگری آن سرِ شهر بوده. تیغ را روی گردنِ من فشار می‏‏داد و می‏‏گفت: «محله‏‏ی دختره، محله‏‏ی خلاف‏‏ها...». اول‏‏ها می‏‏ترسیده برود آن‏‏جا. فقط تلفنی با او صحبت می‏‏کرده. شنیده بوده، اگر کسی پایش را آن‏‏جا بگذارد، دخلش آمده است. اما بعدها می‏‏رفته. جسارت پیدا کرده و رفته. دختر هم او را به خانه‏‏ی خود می‏‏برده. می‏‏گفت حالا زن دارد و بچه. آن روزها اما نه زن داشته و نه بچه. هر کاری می‏‏کرده. خودش اسمش را داغ بودن می‏‏گذاشت؛ تجربه و ماجراجویی... وقتی می‏‏گفت ماجراجویی، من خنده‏‏ام می‏‏گرفت. می‏‏ترسیدم و خنده‏‏ام می‏‏گرفت.

نمی‏‏دانم ادا در می‏‏آورد یا همان‏‏طور بود اصلاً. هر کسِ دیگر بود جای او، از خودش می‏‏گفت و تجربه‏‏هایش. من برای او حرف می‏‏زدم که آن نیم‏‏ساعت بگذرد. او همان‏‏طور مبهوت، مرا نگاه می‏‏کرد. انگار اصلاً گوش هم نمی‏‏داد. آن همه حرف می‏‏زدم که به حرف آید. به حرف که می‏‏آمد تازه می‏‏پرسید زن دارم یا نه! من و او که دیگر هیچ‏‏گاه هم‏‏دیگر را نمی‏‏دیدیم. شاید می‏‏خواسته توی آن دقایقِ اجباری و نفرین شده، نهایتِ لذت را ببرد. شاید می‏‏خواسته همان‏‏طور که از روابطِ جوانی‏‏ام با هرزه‏‏ها می‏‏گفتم از رابطه‏‏ی جنسی با زنم هم برایش بگویم و او کیف کند! اما من از او زرنگ‏‏تر بودم. از آن پسره‏‏ی گیج که ادای آدم‏‏های خوب و با ادب را در می‏‏آورد. برایش تعریف کردم روزی را که یکی از دوست‏‏های آن زمانم شماره‏‏ای به من داد و گفت: «یارو پول زیاد می‏‏گیره اما خب هر چه‏‏قد بخوای دیگه». این‏‏را گفتم. شنید. اما به روی خودش نیاورد. انگار اصلاً متوجه نمی‏‏شد چه می‏‏گویم. یکی دوبار جمله‏‏ام را برایش تکرار کردم. معنی کردم. تازه سرش را مثل آدم‏‏های نفهم تکان داد.

می‏‏گفت چندین بار به او زنگ زده. پای تلفن حرف‏‏های تحریک‏‏آمیز می‏‏زده. «عجب صدای قشنگی داشت!». می‏‏گفت جرأت نمی‏‏کرده نشانی‏‏اش را بگیرد، وقت هم بگیرد و برود پیشش. فقط پای تلفن، عقده‏‏های جنسی‏‏اش را خالی می‏‏کرده. می‏‏گفت، همان‏‏طور که تیغ سرد را روی گردنِ من می‏‏فشرد، می‏‏گفت لحنِ حرف زدنش را هم تغییر می‏‏داده؛ کمی مثلِ خودِ آن زن، دریده با او حرف می‏‏زده تا خجالتش را بپوشاند. من می‏‏ترسیدم. از این‏‏که، حال که او دارد از آن ماجراجویی‏‏های جوانی‏‏اش می‏‏گوید، نکند از گردنم، خونی بیرون بزند. حالی‏‏به‏‏حالی می‏‏شد و تعریف می‏‏کرد. گفت که روزی زده به سیمِ آخر و گفته: «نمی‏‏خوای صاحابِ این صدای ناز رو به ما نشون بدی؟» همان لحظه، آن زن، انگار از او منتظرتر، جواب داده: «... دِ بیا دیگه لامصب...». همان‏‏طور از جوانی‏‏اش می‏‏گفت و حالی‏‏به‏‏حالی می‏‏شد. حرف‏‏هایش را باور می‏‏کردم. اما فکر می‏‏کردم راست نمی‏‏گوید. خنده‏‏ام گرفته بود و می‏‏ترسیدم. هیچ‏‏وقت من، که در سنِ آن موقعِ او بودم، از این جسارت‏‏ها نداشتم. فکر می‏‏کردم با خودم که این کارها، سخت است یا آسان...

نشانی‏‏اش را گرفتم و رفتم خانه‏‏شان. زنگ را زدم. صدایی آمد: «صب کن! هر وخ بت گفتم بیا!». نیم‏‏ساعتی صبر کردم. می‏‏لرزیدم. به زور توی آن کوچه‏‏ی تنگ و تاریک جا شده ‏‏بودم. در باز شد. با ترس داخل شدم. خودش بود انگار. صاحبِ آن صدای شهوت‏‏آور که حرف‏‏های شهوت‏‏آور می‏‏زد. خودش اما هوس‏‏آور نبود. جز او، در آن خانه‏‏ی کوچک، یک مرد هم بود. می‏‏ترسیدم. زن را که می‏‏دیدم، خنده‏‏ام می‏‏گرفت. خانه را به اتاق‏‏هایی کوچک‏‏تر تقسیم کرده بودند. بوی تریاک و عرق می‏‏زد زیرِ دماغم، از پره‏‏های بینی‏‏ام راه می‏‏افتاد و تا پشتِ چشم‏‏هام می‏‏آمد بالا. مغزم کار نمی‏‏کرد. از آن مردِ گنده که گوشه‏‏ای نشسته بود و مرا می‏‏پایید، ترسیده بودم. از خودم که در آن‏‏جا بودم خنده‏‏ام گرفته بود. لحظه‏‏ای فکر کردم که همه‏‏ی این‏‏ها بازی بوده تا مرا به این‏‏جا بکشانند. انگار انتقامی قدیمی بخواهند از من بگیرند. درِ پشتِ سرم بسته شد. آن صدای زنانه داشت به من چیزی می‏‏گفت. فحش می‏‏داد. باید حدس می‏‏زدم. چرا هیچ‏‏وقت نفهمیده بودم او شبیهِ مرد‏‏های بازاری و کاسب حرف می‏‏زند؟ هیکلش هم همان‏‏طور بود. طوری با آن چشم‏‏های از حال رفته مرا تماشا می‏‏کرد که گویی مشتری‏‏ای ناشی، سر به هوا وارد دکانش شده و دارد وقت او را می‏‏گیرد. موهایش به قرمزی می‏‏زد. جز یک لباس زیرِ قرمز، چیزی پایش نبود. آن پاهای زشت و بدقواره، به تنه‏‏ی درختی پیر می‏‏ماند که رویش پوستِ انسان بکشند. سراسر پوست بدنش، چین‏‏هایی رو به زمین داشت. انگار تمام تنِ خودش را با همان ناخن‏‏های ناهموار دست و پایش که بلند و قرمز بود، به پایین چنگ زده باشد. پیراهنی مردانه و رنگ و رو رفته به تن کرده بود و پستان‏‏های ناموزون و دستمالی شده‏‏اش را زیرِ آن دکمه‏‏های قرمزِ باز، به رخ می‏‏کشید. صدای دختری که نفس می‏‏زد و جیغ می‏‏کشید به گوشم خورد. خوشحال شدم. حتما در یکی از آن اتاق‏‏های تنگ، که خفگی‏‏اش را از همین بیرون هم حس می‏‏کردم، مردی، یا مردانی، با دختری که هر بار صدای جیغش مرا خوشحال‏‏تر می‏‏کرد، مشغول بودند. شاید اصلاً قرارِ من با آن سلیطه نبود؛ با همین دخترک بود که مدام نفس می‏‏زد. کارش که تمام می‏‏شد، نوبت به من می‏‏رسید... ما، سه نفر آدم، دو مرد و یک زن که آن هم به مردها می‏‏ماند، این بیرون، میان دودِ تریاک و بوی عرق، ساکت و بی‏‏حرکت، بی‏‏اختیار همدیگر را تماشا می‏‏کردیم و در آن اتاق که ذهنِ من آن‏‏را تاریک و خفه و تنگ و سرخ می‏‏دید، چه جنب‏‏وجوشی بر پا بود. تنها شباهت آن‏‏جا و این‏‏جا، همان بوی تندِ عرق بود که آن هم در بیرون، تهوع‏‏آور و در داخل شهوت‏‏آور می‏‏نمود. انگار تمامِ زندگی، تمامِ این دنیا، تمام کارها، رفتارها، فکرها و حرف‏‏های ما آدم‏‏ها و غیرِ آدم‏‏ها که بیخودی هم اسمِمان فرق دارد، به همچون اتاقی ختم می‏‏شد. انگار تمامِ موجودات و اشیای زنده و غیرِ زنده‏‏ی این کره‏‏ی خاکی که اسمش را جهان گذاشته‏‏ایم، این دنیای مبهم، تمامِ تلاششان، تمام هدف‏‏های پوچشان، برای رسیدن به خودِ آن یا فکرِ خودِ آن بود. هیچ چیزِ دیگری مهم نبود. حتی می‏‏خواستم و دوست داشتم تصور کنم بعد از آن اتاق که آخرین پله‏‏ی ممکن است، بعد از آن‏‏که به بالاترین خواسته‏‏های هرزِ خود می‏‏رسیم و اشباع هم نمی‏‏شویم، اتاقی دیگر هم هست که در آن ما را می‏‏کُشند. کارمان را که تمام ‏‏کنند، حتما اشباع می‏‏شویم. همان‏‏طور که در مغزمان، در خونِمان، در گوشت و استخوان‏‏هایمان، در ماهیچه‏‏هامان، در ذره‏‏ذره‏‏مان، پشتِ رگ‏‏هایمان، روی سلول‏‏هایمان و بر تمامی اجزای کوچک و بزرگمان، پر شده از ترشحاتِ سیری ناپذیرِ آن هدفِ پوچ و هرز، ما را به آن اتاقِ دیگر می‏‏برند و بی‏‏آنکه چیزی بفهمیم، درست پیش از لحظه‏‏ای که به خودمان بیاییم، روی صندلی دسته‏‏داری می‏‏گذارندمان و ما بی‏‏اختیار، وا می‏‏رویم و لحظه‏‏ای بعد که هنوز به خودمان نیامده‏‏ایم، تیغِ سردی را که گویی از زمهریر بیرون کشیده‏‏اند، روی گردنمان، درست همان‏‏جا که خون هنوز می‏‏جهد، می‏‏گذارند و فقط کمی به آن رگِ بی‏‏غیرت فشار می‏‏دهند تا آرام آرام، آن ترشحاتِ فرضی و غیرِ فرضی محلول در سیالی لغزان و جهنده‏‏ی گرم و شنگرفی، از لا‏‏به‏‏لای مخفی‏‏گاهشان، آن سرخ‏‏رگ‏‏ها و سیاه‏‏رگ‏‏ها، موی‏‏رگ‏‏ها و شاه‏‏رگ‏‏های سبزآبی رنگِ لوله‏‏ای شکل و درازِ این بدنِ کرخت و بی‏‏عصب، خارج شود و ما در همان حال، در اوجِ لذتِ درک نشده‏‏ی خود، بمیریم.

فکر می‏‏کردم، در آن اتاقکِ دیگر، حتما باید آینه‏‏ای هم باشد. کارِ آن آینه‏‏ی کذایی این است که اگر در لحظه‏‏ی هلاک شدن، به هوش آمدیم، خودمان را در آن وضع ببینیم و بی‏‏هوش شویم تا همه چیز طبقِ قرار پیش رود! فکر می‏‏کردم، مگر چه‏‏قدر خون در این بدنِ پستِ ما جریان دارد؟ آخر مگر چه‏‏قدر طول می‏‏کشد؟ قرار هم که نیست تمامش خارج شود تا... اولین خراش پیش‏‏بینی نشده را روی شقیقه‏‏ام احساس کردم. نباید به خون فکر می‏‏کردم. مگر قرار نبود فقط نیم‏‏ساعت طول بکشد؟ او که همه‏‏اش حرف می‏‏زد. سرم را محکم به پایین فشار داد. یک لحظه، خون به مغزم نرفت. خودم را دیدم که روی صندلی دسته‏‏داری نشسته‏‏ام. گنگ بودم. نمی‏‏دانستم این، همان صندلی دسته‏‏داری‏‏ست که او می‏‏گفت؟ برای من از چیزهایی حرف می‏‏زد که هیچ ربطی به کارش نداشت. مدام از این‏‏ور و آن‏‏ور می‏‏گفت و نمی‏‏گفت که آخر چه شد. با آن مرد و آن زن که به مرد‏‏ها می‏‏زد، چه کرد. نمی‏‏گفت چه شد که حالا خودِ او هم می‏‏آید و می‏‏ایستد پشتِ صندلی دسته‏‏دار، بالای سرِ یکی مثلِ من، یا خودِ آن موقعِ او و تیغ را که بی‏‏دلیل سرد است بالای سرمان بازی‏‏اش می‏‏دهد و می‏‏گذارد روی حساس‏‏ترین نقطه‏‏ها و سلول‏‏های پوستِ همه‏‏ی ما... اما من، بر خلافِ حرف‏‏های او و فکر‏‏های او، از اتفاق‏‏هایی که افتاده بود، لذتی نمی‏‏بردم. در آن لحظه‏‏ها گوش می‏‏دادم و فکر می‏‏کردم. فکرهای احمقانه. فکر می‏‏کردم تمامِ این‏‏ها که می‏‏گوید دروغ است. اما خیلی خوب باورم می‏‏شد. فکر می‏‏کردم دروغ است. اما بهتر از حرف‏‏های راست، باور می‏‏کردم.

نمی‏‏دانستم از ماجرای آن مردِ میانسالی که عصرها این دور و بر پیدایش می‏‏شود و ظاهرِ تر تمیزش مردم را فریب می‏‏دهد، چیزی بگویم یا نه. آخر باید این نیم‏‏ساعتِ نفرین شده یک طوری تمام می‏‏شد. گفتم اگر او را ببینی می‏‏گویی تحصیل‏‏کرده است. دمِ غروب، پیدایش می‏‏شود. با آن کت و شلوارش که انگار همان لحظه برایش دوخته‏‏اند، می‏‏آید و می‏‏نشیند لبِ آن حوض. مردم را تماشا می‏‏کند. دخترها را دید می‏‏زند. دخترهای قد و نیم‏‏قد با سن‏‏های مختلف که هر کدام به زنی کامل می‏‏مانند با آن آرایش‏‏ها و لباس‏‏های رنگی، عصر که می‏‏شود می‏‏آیند و تفریح می‏‏کنند. او هم کتش را در می‏‏آورد و روی پاهایش می‏‏اندازد. دست‏‏هایش را آن بین پنهان می‏‏کند. دخترها که جلوی او در هم می‏‏لولند، با خودش مشغول می‏‏شود. ور می‏‏رود. این یکی را که تعریف می‏‏کردم، انگار خوب می‏‏فهمید. سرش را تکان می‏‏داد. گفتم، از وقتی می‏‏آید و می‏‏نشیند آن‏‏جا، لبِ آن حوض، کارش را می‏‏کند، نیم‏‏ساعت نمی‏‏کشد، بلند می‏‏شود و می‏‏رود. چند باری مردم متوجهِ او شده‏‏اند و او را تنهایی یا چند نفری از این‏‏جا بیرون کرده‏‏اند.

پرسیدم او باز هم می‏‏آید؟

صدایم در آمد. گفتم حالا تو اسمش را بیماری می‏‏گذاری یا هر چیزِ دیگری، بگذار! به تو مگر آسیبی می‏‏رسد؟ مگر این همه آدم که زنده‏‏اند در ظاهر، سالم‏‏اند؟ خیلی از آن‏‏ها را می‏‏شناسم، بیماری‏‏هایی دارند که واگیر است. به سایرین سرایت می‏‏کند. این، اگر هم بیماری باشد، که قبول، اصلاً بیماری است، مرض است، درد است! به کسی که منتقل نمی‏‏شود. شما بروید، اگر خیلی مدعی هستید، جلوی آن‏‏ها را بگیرید که همه‏‏گیر نشود. یا این‏‏که بروید جلوی این مردم را بگیرید که اسمِ خودشان را آدم گذاشته‏‏اند. جلوی این دخترها که هر کدام به سلیطه‏‏ای می‏‏مانند. همین‏‏ها که انگار از صبح، نزدیکِ ظهر، بیدار که می‏‏شوند، ناشتایی نخورده با صورتی پف کرده، دهانی متعفن، هیچ فکر و ذکری ندارند جز این‏‏که بروند و بنشینند روبروی آن آینه‏‏های کذایی و هر چه دارند بمالند و بپاشند به هر جایی از بدنشان که قرار است دیده شود و بوییده شود و تا دمِ غروب خود را بر انداز کنند که بیایند سرِ قرارِ نداشته‏‏شان. انگار از هر چیزی برایشان واجب‏‏تر است. اگر شغلشان این بود، باور کنید این همه تلاش نمی‏‏کردند. لباس‏‏هایی هم‏‏شکل، یک‏‏ریخت و یک‏‏دست، که برجستگی تنشان را برآمده‏‏تر و فرورفتگی بدنشان را گودتر می‏‏نماید روی آن جسم‏‏هایی که حالا دیگر به هر زور و زحمتی شهوت انگیز شده می‏‏کشند و با فکرهایی که به هیچ چیزی فکر نمی‏‏کند، سرِ ساعتِ مقرر، نه حتی نیم‏‏ساعت آن‏‏ورتر یا این‏‏ور‏‏تر، می‏‏آیند لشکرکشی. آخر وقتی من، آن‏‏ها را می‏‏بینم، چه فکرِ دیگری می‏‏توانم بکنم؟ جز آن‏‏چه هستند و وقیحانه هم اصرار دارند باشند، چه می‏‏توانم بیندیشم؟ می‏‏توانم به شخصیتشان فکر کنم؟ می‏‏توانم به نظریاتشان در موردِ پرسش‏‏های بنیادینِ هستی فکر کنم؟ می‏‏توانم با آن‏‏ها به بحث بر سر مدرِک و مدرَک بنشینم؟ آن‏‏ها از چندین و چند بعدی که ما آدم‏‏ها داریم و می‏‏توانیم داشته باشیم، یکی را گرفته‏‏اند و در آن شده‏‏اند کر و کور. جای دیگری را نمی‏‏بینند. من اما این‏‏طور نیستم. اگر آن‏‏ها، تمامِ روزشان، تمامِ شبشان، به همین است که پوچ‏‏هدف، دلبرتر، خواستنی‏‏تر، هوس‏‏انگیزتر باشند و با بقیه‏‏ی همتاهای ماشینی و غیرِ ماشینی خود، می‏‏جنگند، به هیچ هم نمی‏‏رسند، من که این کار را نمی‏‏کنم. اگر آن‏‏ها هیچ چیزی جز جسمشان و خواسته‏‏های پستِ جسمشان نمی‏‏شناسند، _اگر می‏‏شناسند_ که تازه آن هم قرار است صیدِ یکی مثلِ من شود _با این تفاوت که جای فکر، عمل می‏‏کند_ من که این‏‏طور نیستم. مثلِ آن شکارچی‏‏های دیگر هم نیستم. آن‏‏ها در آخر، خودِ این تن، این بدن، این گوشت و پوست‏‏های بزک شده را چنگ می‏‏زنند. اما من نه. فقط نیم‏‏ساعت می‏‏آیم، زودتر از آن‏‏ها هم می‏‏آیم سرِ قرارِ نداشته‏‏ی تکراری خودشان که به من هم مربوط نیست. می‏‏نشینم این‏‏جا، لبِ این حوض، با کسی هم کاری ندارم. شفق را تماشا می‏‏کنم. تنها نیم‏‏ساعت، آن هم دمِ غروب که همه جا سرخ رنگ است. اما آن‏‏ها تمام روز، شهوت در تنشان و تمام شب، بیرونِ تنشان و این غروب‏‏ها، مابینِ تن‏‏هاشان می‏‏چرخد. اگر کسی هم حقِ شکایتی داشته باشد، آن، همین حوض است. بقیه‏‏ی شبم، بقیه‏‏ی روزم، هیچ فکر کرده‏‏ای بر من چه می‏‏گذرد؟ تو فقط همین نیم‏‏ساعت از زندگی مرا می‏‏بینی و لاشه‏‏ای نَجِسَم می‏‏انگاری و طوری که کسی بفهمد و نفهمد از این‏‏جا بیرونم می‏‏کنی. اما هیچ می‏‏دانی من چه‏‏قدر تنهایم؟ هیچ می‏‏دانی تمامِ آن لحظه‏‏هایی که آن هرزه‏‏های کثیف و آن‏‏هایی که سراسرِ زندگی خامِشان، فقط همین نیم‏‏ساعتِ من است، به هر چه بهتر بودنِ بدی‏‏هایشان _می‏‏خواهم بگویم فکر می‏‏کنند اما آن‏‏ها مگر فکر هم می‏‏کنند؟_ می‏‏پردازند، من چه می‏‏کنم؟ فکر می‏‏کنم. آری! تنها هستم و فکر می‏‏کنم. شغل من همین است: می‏‏اندیشم. آن‏‏قدر که از همه‏‏ی این دنیا حالم به هم بخورد. این دنیا که بدون نظریه‏‏های من دنیاست! این دنیا که آن‏‏قدر پُرَش کرده‏‏اید، دارد می‏‏ترکد. پس بهتر نیست خودت را همراهِ آن بقیه بریزی در سطلِ آشغال؟

افتاد بیرونِ سطل. زیر چشمی نگاه کردم. نه! افتاده بود توی سطل. خیلی ماهرانه این کار را انجام داده بود. با آن فاصله‏‏ای که از سطل داشت بی‏‏آنکه آن‏‏را نگاه کند، چشم بسته، پرتابش کرد و افتاد توی سطل. باید بیرون می‏‏افتاد. خونِ شقیقه‏‏ام، اکنون درونِ سطلِ آشغال بود. من، مات و مبهوت بودم. کرخ شده ‏‏بودم. به حرف‏‏های او فکر می‏‏کردم. فکرهای احمقانه می‏‏کردم. او مدام حرف می‏‏زد. حرف‏‏هایش که به نظرم راست نمی‏‏آمد، باور می‏‏کردم. هیچ‏‏کدام از حرف‏‏ها که می‏‏گفت به اتفاقی که داشت بین ما می‏‏افتاد، ربطی نداشت. او کارِ مرا آسان کرده بود. من فقط گوش می‏‏دادم و گاهی سوال می‏‏پرسیدم.

باید یک شکلی آن دقیقه‏‏های سپری نشده‏‏ی آن نیم‏‏ساعتِ اجباری، تلف می‏‏شد. گفتم می‏‏دانی همه‏‏ی این‏‏ها به خاطرِ چیست؟ می‏‏گویم؛ به خاطرِ بچگی. به خاطرِ کودکی. من همیشه گفته‏‏ام. عادت‏‏های آن دوران. کسی را می‏‏شناختم، بچه که بوده می‏‏رفته روی پشتِ بامِ خانه‏‏شان، از آن‏‏جا خانه‏‏های همسایه را دید می‏‏زده. به بهانه‏‏ی کبوتر بازی می‏‏رفته و دید می‏‏زده. بزرگ‏‏تر هم که شد، همین‏‏طور بود. عادت شده بود برایش. از این کار لذت می‏‏برد. عادت است دیگر. آن موقع‏‏ها از دیدن زن‏‏ها و دخترهای لخت و نیم‏‏لخت در همان محدوده‏‏ی پشتِ بامِ خانه‏‏شان لذت می‏‏برد و امروز هم از دید زدن هر کسی با هر لباسی در هر محدوده‏‏ای.

پرسیدم فکر نمی‏‏کنی این، همان مردِ میانسالِ تحصیل‏‏کرده باشد که عصرها می‏‏آید و می‏‏نشیند لبِ آن حوض؟ گفت نه. این آن نیست. اما من فکر می‏‏کردم که این، همان باشد. حتی فکرهای احمقانه‏‏تری هم می‏‏کردم. فکر کردم، هیچ‏‏کدام از این‏‏ها راست نیست. اما خیلی خوب باورم می‏‏شد. فکر می‏‏کردم همه‏‏اش دروغ است. اما باورم می‏‏شد. مگر باورِ من، معیارِ درستی بود؟ می‏‏توانست همه چیز دروغ باشد و کاری هم به باورِ من نداشته باشد. اول فکر کردم که خودِ آن مردِ میانسال، برایش این‏‏ها را گفته. یعنی از بچگی‏‏اش و عادت‏‏های آن دوران گفته، بعد هم از بزرگی‏‏اش. فکر کردم با همان وضعش، یک روزی آمده، نشسته روی همین صندلی دسته‏‏دار، روبروی همین آینه‏‏ی کذایی و برایش آن‏‏ها را تعریف کرده. آن هم فقط به خاطرِ این‏‏که این مرد، پشتِ سرش ایستاده بوده، تیغ را روی گردنش گذاشته بوده و فشار می‏‏داده و همین داستان‏‏های تکراری‏‏اش را تعریف می‏‏کرده. مرد میانسال هم خواسته پا به پای او پیش برود که آن‏‏ها را گفته. مثلِ من ساکت نبوده، فقط گوش بدهد و پیشِ خودش فکرهای احمقانه بکند. اگر هم چیزی گفته، آن‏‏را همین‏‏جا، درست همان لحظه که شقیقه‏‏اش خراشیده شده و سرش به پایین فشار داده‏‏شده، پیشِ خودش ساخته و چون لحظه‏‏ای خون به مغزش نرسیده، بعد از مکثی، داستان را گفته. می‏‏دانستم که هیچ‏‏کدام راست نبوده، باور کردنی بوده، اما ساختگی بوده تا آن نیم‏‏ساعتِ اجباری، به‏‏گونه‏‏ای بگذرد. این مردِ میانسال که همان کودک است و هیچ‏‏کدام، هیچ‏‏وقت چشم‏‏چران نبوده‏‏اند هم، خونش درون این سطل است... نیم‏‏ساعت داشت تمام می‏‏شد؛ من همچنان ساکت بودم. گمان می‏‏کردم او مدت‏‏هاست احتیاج به حرف زدن دارد. همچنین احتیاج به کسی که حرف‏‏هایش را بشنود. فقط شنونده! من خیلی خوب می‏‏توانستم آن کس باشم. پس بهتر بود همان‏‏طور ساکت بمانم.

چیزی نگفتم. یادِ لحظه‏‏ای افتادم که تلفن زنگ خورده بود. آن طرفِ خط کسی آرام پرسیده بود چه‏‏قدر طول می‏‏کشد؟ از همان اول هم با سوال شروع کرده بود؛ حتی پیش از آن‏‏که بیاید. جواب داده بودم نیم‏‏ساعت بیش‏‏تر نمی‏‏شود. از همان لحظه که وارد شده بود، پیش از آن‏‏که بنشیند، قیافه‏‏ی آدم‏‏های مودب را به خود گرفته ‏‏بود. از همان لحظه که وارد شده بود و نشسته بود روی این صندلی دسته‏‏دار و من آمده بودم بالای سرش، مجبورم کرده بود برایش حرف بزنم. «پای تلفن، عجب صدای قشنگی داشتی!» این‏‏را از توی آینه به من گفته بود و وادارم کرده بود ماجرای آن دختر را که صدای قشنگی داشت و به خاطرِ صدای قشنگِ خودم دوستم شده بود، تعریف کنم. اما، بعد از آن نیم‏‏ساعتِ نفرین شده، می‏‏شنیدم این پسر که ادای آدم‏‏های خوب را در می‏‏آورد و وقتی برایش چیزی می‏‏گفتم اصلا معلوم نبود می‏‏فهمد یا نه، فقط گاهی از روی عادت سوال می‏‏پرسید، در دلِ خود به من چه می‏‏گفت. خوب می‏‏دانستم حرف‏‏هایم را باور نمی‏‏کند. با این‏‏که تمامش راست است. اما باور نمی‏‏کند. شاید اگر به او می‏‏گفتم، آن شب که آن زن که به مرد‏‏ها می‏‏زد، همان که سهمِ نداشته‏‏ی من بود و آن مرد گنده را دیدم، نیم‏‏ساعت نشده از همان راهی که رفته بودم، برگشتم و جرأت نکردم ماجراجویی‏‏ام را ادامه دهم، کمی از حرف‏‏هایم باورش می‏‏شد. اما چیزی نگفتم.

ساکت بودم. می‏‏دانستم چه‏‏قدر می‏‏کشد. خودش به من گفته بود. اکنون که می‏‏دیدمش، با آن تیغ که در دستش بود، یادِ حرفش و صدایش می‏‏افتادم. می‏‏دیدم که آن تیغ، تبدیل به ساتوری شده و دارد تمامِ ساعت‏‏های دنیا را _دنیا که یعنی همین کره‏‏ی زمین_ نصف می‏‏کند. تند و تند می‏‏زند و ساعت‏‏ها را نصف می‏‏کند. هر ساعت، از زاویه‏‏ای و قطری متفاوت، می‏‏شود دو نیم ساعت. یکی از آن نیم ساعت‏‏ها را رها می‏‏کند. با همه، سرِ همان نیم ساعتِ باقی مانده، می‏‏جنگد... نیم‏‏‏‏ساعت که شد، مردِ با تجربه آمد و پیش بندِ پسر را باز کرد. من تمامِ این مدت، منتظر بودم و ساکت آن‏‏ها را تماشا می‏‏کردم. محوِ آن‏‏ها بودم و اتفاقی که داشت بینشان می‏‏افتاد. با خودم فکر می‏‏کردم که چرا آن‏‏ها هیچ حرفی با هم نمی‏‏زنند؟ حتی از چیزی که داشت مابینشان رخ می‏‏داد، هیچ نمی‏‏گفتند. به فکر رفته بودند، در فکرِ من. تمام که شد، پسر، گنگ و گیج، بی‏‏آنکه بفهمد زل زده است به آن آینه‏‏ی کذایی، از روی صندلی دسته‏‏دار بلند شد. نوبت به من رسیده بود که بعد از آن انتظارِ اجباری و لذت از فکرهایی که هیچ‏‏کس از آن با خبر نشده بود، بروم و بنشینم روی آن. از صندلی بدونِ دسته کنده شدم. به مردِ با تجربه، لبخند می‏‏زدم. سرگرمِ کارش بود. کتم را پایینِ ساعت، روی دیوار آویزان کردم. یادِ آن دخترهای رنگی افتادم. روی صندلی که نشستم هم یادِ آن دخترکِ حبس شده در آن اتاقکِ تنگ و تاریک و خفه. دست‏‏هایم را بی‏‏اختیار روی دسته‏‏های صندلی گذاشتم. به آینه نگاه کردم. نیمی از ساعتِ آویزان شده‏‏ی پشتِ سرم، در آن پیدا بود. کتِ من، زیرِ آن نبود. روبرو را نگاه می‏‏کردم. آینه را. زل زده بودم. خنده‏‏ام گرفته بود. خودم را نمی‏‏دیدم. ترسیده بودم. پسر را می‏‏دیدم که از در خارج می‏‏شود. تنها چیزی که در آن کذایی معلوم بود، همین بود: پسر، که از در خارج می‏‏شد... من اما نبودم. گنگ هم نبودم. هر چه می‏‏گشتم، خودم را نمی‏‏دیدم. محو هم نبودم... اثری از من نبود.

3Reza
Wednesday 10 September 2008, 01:25PM
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

3Reza
Thursday 11 September 2008, 11:25AM
هميشه دوست داشت وقتي از تو كوچه رد ميشد نگاهش كنه. گاهي از پنجره نگاهش ميكرد٬ گاهي از رو پشت بوم. گاهي هم ميرفت دم در و نگاهش ميكرد. اونم انگار ميخواست از تو كوچه رد بشه. هر روز مي اومد. اونم هر روز نگاهش ميكرد. هر روز هم دلش بيشتر براش تنگ ميشد. گاهي ميشد كه از صبح زود تو اون سرماي سحرگاهي دم در مي ايستاد كه يه وقت خواب نمونه و اومدنشو...وديدنشو از دست نده.
تا اينكه يه روز صبح از خواب پا شد و تو آيينه به خودش نگاه كرد. اون چشما٬ چشماي خودش نبودند...عاشق شده بود.
از باغچه ي خونشون قشنگترين ياس ها رو براش چيده بود تا وقتي از تو كوچه رد ميشه بهش بده...
وقتي ديدش كه داره مثل هميشه رد ميشه رفت جلو و ياس ها رو بهش داد. اونم نگاهش كرد. نميفهميد چي تو نگاهشه...ولي خودشو تو چشماي اون ميديد. اون بدون هيچ حرفي رفت و ديگه برنگشت...
الآن ديگه نه كوچه اي هست٬ نه پنجره اي٬ نه پشت بومي و نه باغچه اي...ولي اون هنوز با چند تا شاخه ياس دم در منتظره...

3Reza
Friday 12 September 2008, 07:20AM
فرشتۀ يك كودك

كودكي كه آمادۀ تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :«ازميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
-اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشتۀ تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت:« فرشتۀ تو ، زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد دادكه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسان نهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه دربارۀ من با توصحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفأ نام فرشته ام را به من بگوييد.»
خداوند شانۀ او را نوازش كرد و پاسخ داد:«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.»

Majid_ag
Saturday 13 September 2008, 08:30AM
پسر بی ذوق پادشاه.(طنز:D)
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد
پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازه وزنش به او طلا و نقره مي دهيم. همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.
او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.
درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو
توضيح : نظر به اهميت موضوع در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود
مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ
مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي! منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم
تلپ …تلپ -
اشرف السلطنه والده ملك التجار ، نود و هشت ساله -
زق … زوق -
زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد
تلپ …تلپ -
- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتيفول به خود مي زند
تلپ …تلپ -
اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند
تلپ …تلپ -
مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد
تلپ …تلپ -
آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد
تلپ …تلپ -
ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره
تلپ …تلپ -
مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست
تلپ …تلپ -
- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه
تالاپ …تولوپ -
درويش: كه چي؟
مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد
!!! شاتالاپ …شوتولوپ -
باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد

3Reza
Saturday 13 September 2008, 10:31AM
خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي*کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني*اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش*آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي*دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي*کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه*اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي*دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده*اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه*اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين*هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي*داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي*زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي*توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي*توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

3Reza
Sunday 14 September 2008, 09:10AM
يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شکن فرياد زد " آره " . فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته ي من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد.

Majid_ag
Sunday 14 September 2008, 11:51AM
خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند . منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند .

مرد به آرامی گفت : مایل هستیم رییس دانشگاه را ببینیم .

منشی با بی حوصلگی گفت : ایشان تمام روز گرفتارند .

خانم جواب داد ما منتظر خواهیم ماند .

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند .

اما این طور نشد . منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هر چند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت : شاید اگر چند دقیق ای آنان را ببیند بروند .

رییس با اوفات تلخی آهی کشید و سر تکان داد . معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن آنها را نداشت . به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه و کت و شلوار خانه دوز دفترش را به هم بریزد ، خوشش نمی آمد . رییس با قیافه ای عبوس و با وقار آرام آرام به سوی آن دو رفت .

خانم به او گفت : ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند . وی اینجا راضی بود اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد . شوهرم و من دوست داریم بنایی به یاد بود او در دانشگاه بنا کنیم . رییس تحت تاثیر قرار نگرفته شده بود ... او یکه خورده بود . با غیظ گفت :خانم محترم ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و میمیرد بنایی بر پا کنیم .اگر این کار را بکنیم اینجا مثل قبرستان می شود .

خانم به سرعت توضیح داد : آه نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم . فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم . رییس لباس کتان راه راه و کت وشلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم ملیون دلار است .

خانم یک لحظه سکوت کرد . رییس خوشنود بود . شاید می توانست از شرشان خلاص شود .

زن رو به شوهر کرد و آرام گفت : آیا هزینه ی ساخت دانشگاه نیز همین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ شوهرش سر تکان داد . قیافه رییس دستخوش سردرگمی و حیرت بود . آقا و خانم " لیلاند استنفورد " بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آن را برخود دارد : دانشگاه استنفورد یعنی دومین دانشگاه برتر در تمام دنیا .

3Reza
Monday 15 September 2008, 10:56AM
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من واندوهم باهم سخن میگفتم روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند وگوش میدادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را باچشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند و بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند زیرا اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن آن سر فراز بودم .
ولی اندوه من مرد چنان که همه ی چیزهای زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و بیاندیشم .
اکنون هر گاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین میآیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمیکند.
فقط در خواب صداهایی میشنوم که با دلسوزی میگویندhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/20.gifببینید این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است))
و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
هنگامی که شادی من به دنیا آمد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم (ای همسایگان من بیایید و ببینید زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده .بیایید و این موجود سر خوش را که در آفتاب میخندد بنگرید.)
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم - ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد ! من و شادی ام تنها ماندیم نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ماآمد.
آنگاه شادی من رنگ پریده و پژمره شد زیرا او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت وهیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم.
ولی ( یاد) یک برگ پاییزی است که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.

بر گرفته از کتاب پیامبر و دیوانه (خلیل جبران)

3Reza
Tuesday 16 September 2008, 09:31AM
يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.
اريك باترورث

Majid_ag
Tuesday 16 September 2008, 09:39AM
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم : خوراک مرغ!



نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد!

Majid_ag
Wednesday 17 September 2008, 08:54AM
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد . برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد . در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .


وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با دیدن تنها برگ ان ازقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم .

3Reza
Wednesday 17 September 2008, 11:40AM
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»http://vb.niksalehi.com/images/smilies/13.gif

3Reza
Thursday 18 September 2008, 11:35AM
قصه عاشق
روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!

MSR
Thursday 18 September 2008, 11:36AM
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌کنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا مي‌مانند

3Reza
Friday 19 September 2008, 01:00PM
شبي دزدي براي طلب مالي ,گذرش به خانه بافنده اي افتاد و آواز حزن انگيز بافنده را شنيد . براي رفع كنجكاوي به درون خانه رفت و در گوشه اي پنها ن شد بافنده پارچه ديباي پر نقش و نگار مي بافت و با هر تار وپود پارچه كه مي بافتبا خود زمزمه مي كرد ,اي زبان ,مرا و سرمرا نگه دار . دزد متعجب به نظاره ايستاده بود تا صبح شد . بافنده با طلوع خورشيد ديبا را تمام كرده بود و آن را در پارچه زربفتي گذاشت و از خانه خارج شد . همچنان كه ميرفت با خود زمزمه مي كرد اي زبان ,مرا سر مرا نگهدار . دزد همچنان متعجب همراه او مي زفت تا اين كه بافنده به دربار رسيد . در حضور دولت مردان و ديگر حضار پارچه را به شاه تقديم كرد , شاه از گرفتن آن خوشحال شد .بافنده گفت اي حاكم اين ديبا را در خزانه نگه دار تا روزي كه از دنيا رفتي آن را روي تابوت تو بكشند . حاكم از اين سخن خشمگين شد و دستور داد زبان او را از قفا بيرون آورند و ديبا را نيز بسوزاند. مرد بافنده و درمانده گفت : اي زبان تو را نگفتم مرا وسر مرا نكه دار . در اين هنگام پا در مياني كرد و قصه بافنده را تعريف كرد و گفت اين سخن بدون هيچ قرضي گفته شد . او از ساعتي كه به اينجا ميآمد تمرين ميكرد سخن ناروايي بازگو نكند . پا دشاه وقتي قصه بافنده را شنيد دستور داد او را آزاد كنند . بافنده در حالي كه از قصر خارج مي شد با خود گفت : امان از دست اين زبان سرخ!!!!!!!

Majid_ag
Sunday 21 September 2008, 09:01AM
دختر و پسری عاشق هم شدند و تصمیم به ازدواج گرفتند . پس پسر به خواستگاری دختر رفت اما پدر دختر پسر را از این ازدواج نهی کرد ولی پسر اصرار ورزید و چند دفعه دیگر هم به خواستگاری دختر آمد اما هر دفعه پدر دختر به بهانه ای پسر را جواب می کرد . روزی پسر به پدر دختر گفت : ای پدر ! من و دختر شما به هم علاقه مندیم و قصد ازدواج داریم اما شما مانع می شوید دلیلش چیست ؟ پدر دختر گفت : عزیزم ! در دختر من عیبی است که باعث می شود من تو را از ازدواج با او منع کنم چرا که دوست ندارم جوان مردم بدبخت شود ! پسر با تعجب گفت : آن چه عیبی است که شما مرا از ازدواج با او نهی می کنید ؟ پدر گفت : من عمری را برای تربیت صحیح دخترم تلاش و سعی فراوان کردم اما در نهایت از وی آن چنان حماقت و سفاهتی دیدم که فرد ناشایست و ابلهی چون تو را به شوهری خویش برگزید! و فکر می کنم چنین دختر سفیهی شایسته پسری چون تو نیست !

3Reza
Sunday 21 September 2008, 12:26PM
شخصي از مردي طلبكا ر بود ودائما براي گرفتن طلب خود به در خانه او مي رفت . آن شخص نيز حاشا مي كر د. روزي طلب كار تصميم گرفت با
عده اي براي طلب خود به منزل آن شخص برود . مرد هنگام ديدن آن عده پا به فرار گذاشت و از طريق پشت بام خود را به حيا ط همسايه انداخت از بخت ب,مرد روي پير مردي افتاد كه مريض بود و بستگان وي دور او را احاطه كرده بودند. پير مرد بر اثر افتادن مر د از دنيا رفت . خويشان پير مرد همانند ديگران به تعقيب مرد بدهكار پيوستند .
مرد به بيا بان رسيد ديد اسبي افسار رها كرده و فرار مي كند . عدهاي كه در تعقيب اسب بودند فرياد مي زدند . مرد فورا سنگي برداشت تا جلوي اسب را بگيرد . همين كه سنگ را پرتاب كرد به يكي از چشمان اسب خورد و چشم او را كور كرد . صاحبان اسب نيز به تعقيب وي پرداختند . مرد همچنان كه فرار مي كرد به مجلسي رسيد . ديد خري روي زمين افتاده گروهي در صدد هستند تا او را بلند كنند مردم از مرد كمك خواستند . مرد خود را به آنان رساند و دم خر را گرفت كه بلند كند . ناگهان دم خر كنده شد ,صاحب خر نيز به تعقيب او پرداخت با لاخره مر د را گرفتند و نزد قا ضي بردند
در لحظه ورود به حكمه قاضي ,مرد به قاضي گفت اگر به نفع من قضاوت كني نانت در روغن است . قاضي تا آخر قضيه را گرفت
اولي گفت : جناب قاضي اين مرد مبلغي به من بدهكار است نمي دهد .قاضي گفت سند داري ؟ مرد گفت : سند ندارم . قاضي گفت پس ادعاي بي موردي ميكني ! مرد بدهكار از دادگاه خارج شد . دومي گفت : جناب قاضي پدر ما مريض بود و اين شخص خود را از پشت بام به روي او انداخت و پدرمان از دنيا رفت ,اكنون ما از او ديه مي خواهيم . قاضي گفت : پدر شما چند سال داشت؟ گفتند : هفتاد سال . قاضي گفت : اين مرد سي سال دارد ,چهل سال خرج او را بدهيد تا به هفتاد سال برسد آن وقت ديه پدرتان را از او بگيريد. نوبت به صاحب اسب رسيد او نيز ماجرا را گفت وطلب غرامت كرد .قا ضي گفت بايد اسب را نصف كنيم,آن نصفي كه چشم سالم دارد هر چه قيمت داشت با نصف ديگر مقايسه مي كنيم ,بعد غرامت هر چه شد اين مرد ميدهد
آنها حرف خود را پس گرفتند . همين كه نوبت به صا حب خر رسيد ,گفت جناب قاضي خر ما از كرگي دم نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

3Reza
Monday 22 September 2008, 08:13PM
خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

3Reza
Tuesday 23 September 2008, 12:38PM
حميد همين كه دستش در مغازه پدر بند شد.دلش مي خواست ازدواج كند.آنقدر در اين مورد اصرار كرد كه پدر و مادرش با اينكه تنها 18 سال داشت به خواستگاري دختر همسايه رفتند. به خاطر اينكه حميد 18 سال بيشتر نداشت اگر پدر زيبا به دواج آنها رضايت مي داد برايش گزينه خوبي بود.

بعد از چند بار رفت و آمد بالاخره پدر زيبا رضايتش را براي اين وصلت اعلام كرد. مجلس عرسي و عقد كنان در نهايت شور و شوق بر پا شده بود.هر كس عروس كوچك را مي ديد كه كنار داماد كه تنها 4 سال از او بزرگتر بود نشسته احساس مي كرد به چندين دهه قبل بر گشته همان زمانهايي كه دختركان را به عقد پسرهايي در مي آوردند كه هنوز به حمايت فكري و مالي و معنوي خانواده نياز داشتند.

زيبا با اينكه سن و سالش كم بود و تنها 14 سال داشت. ولي خيلي زود عروسك بازي را كنار گذاشت و مسؤوليت زندگي را پذيرفته بود.

حميد و زيبا زندگي شان را با تمام فراز و نشيب ها آغاز كرده بودند. زيبا خيلي از فنون زندگي را خوب نمي دانست و حميد هم هنوز پختگي يك مرد را پيدا نكرده بود. ولي هر طور بود هر دو در برابر اين كاستي ها دوام مي آوردند و صداشان در نمي آمد.

چند ماهي از زندگي شان نگذشته بود كه حميد به زيبا گفت: تنها آرزوي من اين است كه خيلي زود صاحب فرزند شويم و بهتر است به دليل اينكه هر چه سريعتر صاحب فرزند شويم با هم به دكتر برويم.

از آن به بعد كار حميد و زيبا اين شده بود كه هر هفته راهي مطب يك دكتر متخصص شوند و به بررسي بپردازند كه چرا صاحب اولاد نمي شوند.

يك سال از ازدواج حميد و زيبا گذشته بود ولي با وجود درمان باز هم زيبا صاحب فرزند نمي شد.اين مساله باعث شده بود حميد احساس افسردگي كند او هر طور بود مي خواست پدرشود در اين راه پول زيادي خرج كرده بود. هر دارويي كه پزشكان تجويز مي كردند را براي زنش تهيه مي كرد ولي بي فايده بود حميد چندبار در اين مورد با زنش حرف زده بود اما هيچ فايد ه اي نداشت كاري از دست زن ساخته نبود.

--حميدخودت بهتر از من ميداني كه من هم آرزو دارم مادر شوم و براي تو فرزندي بياورم ولي دست من كه نيست.

شايد تقدير چنين بوده ........

حميد نمي خواست در اين مورد چيزي بشنود حتي دوست نداشت اشكهاي همسرش را ببيند او به خاطر اينكه صاحب فرزند شود ازدواج كرده بود نمي توانست خانه اي را كه تا اين اندازه سوت و كور بود تحمل كند.

جر و بحثها ي هر روزه حميد با زيبا هر دو آنان را خسته كرده بود زيبا تصميم گرفت براي آرامش خودش هم كه شده چند روزي خانه را ترك كند.

مدتها بود كه خواب و خورا ك زيبا كه تنها 15 سال داشت گريه شده بود نمي دانست چه كار كند به هر پزشكي كه مراجعه مي كرد بعد از آزمايش و درمان مي شنيد كه مشكل از اوست .هيچ وقت فكر نمي كرد كه روزي غصه اين چيزها را بخورد اصلا تصور نمي كرد كه عاقبت روزي شوهرش بر سر اين مسائل با او در گير شود از بد شانسي زيبا حميد علاقه زيادي به داشتن بچه داشت . با خودش فكر مي كرد خب آخرش چه؟ بالا خره من تنها زني نيستم كه نازا هستم حميد هم مثل خيلي از مردان ديگر بالاخره حاضر مي شود كه بچه اي را به فرزندي بگيريم.

پس با يه دنيا ذوق به حميد تلفن زد.

--حميد امشب بيا دنبالم مي خوام به خانه برگردم.

حميد با بي ميلي و تلخي گفته بود: چه عجله اي داري خانه پدرت بمان من هم مي خوام چند روزي با دوستانم به سفر بروم بلكه حال و هوايم عوض شود.

زيبا به اميد اينكه مسافرت خلق حميد را سر جا بياورد حرفي نزده بود . اما چه مي شد كرد اين مرد از آن دسته مردهايي نبود كه به اين زودي ها متوجه زجري شود كه زيبا مي كشيد يك هفته بود كه زيبا در خانه پدرش بود .هيچ خبري از شوهرش نداشت تا اينكه با آمدن نامه اي از دادگاه متوجه شد شوهرش داد خواست طلاق داده است . زيبا با ناباوري روز دادگاه جلوي قاضي ايستاد و در حالي كه اشك از چشمانش جاري بود به حرفهاي حميد و شكايت او گوش مي كرد.

--آقاي قاضي پارسال بود كه من و زيبا با هم ازدواج كرديم ولي بعد از چند ماهي متوجه شدم زنم باردار نمي شود براي علت يابي به دكتر رفتيم ولي پزشكان بعد از بررسي و آزمايش اعلام مي كردند كه زنم مشكل دارد و به هيچ عنوان نمي تواند صاحب فرزند شود.حميد گفت :در تمام طول زندگي هيچ گاه در كنار خودم خواهر و برادري نداشته و تنها بوده ام به همين علت دوست داشتم هر چه زودتر ازدواج كنم و فرزنداني داشته باشم تا آنها خلا روحي و عاطفي ام را پر كنند ولي حا لا از شانس بد ميدانم كه همسرم نمي تواند مرا به اين آرزويم برساند به اين علت با اينكه به زيبا علا قه دارم ولي تقا ضاي طلاق دارم . زيبا چشم به زمين دادگاه دوخته بود . نمي دانست قانون چه دفاعي مي تواند از او بكند. نمي دانست آيا راهي براي او وجود دارد كه به اين سرعت زندگي مشتركش از هم متلاشي نشود.

3Reza
Wednesday 24 September 2008, 06:19PM
بيش از چهل سال است كه با من است. همزاد من نيست، همراه من است.
"مُسلم" را ميگويم.
از پاى ديوارهاى پارهاى از بيابانهاى جنوب شهر مدفوع جمع ميكرد و به مزرعه داران بيابانهاى شترخوان و دوروبرِ جاده شاه عبدالعظيم و شهر رى ميفروخت. كار وكاسبى اش بود. كاسب هاى محله و عابرين تنگ شان كه ميگرفت پاى ديوارهاى بيابانها و يخچالها خودشان را راحت مى كردند.
فاصله ى مسجدها و مستراح هاى عمومى تا مغازه هاى دوروبر بيابانها و يخچالها زياد بود.
تابستانِ گرم تهران بود، سالهاى 40ـ 1339. "سه ماه تعطيلى" بود، و بيابانها و يخچالها، ورزشگاه و تفريح گاهمان.
زير سايه ى ديوارِ كاهگليِ بيابانِ زغالى نشسته بوديم، من و مُسلم.
از مادر و خواهرش گفت. عاشق بود، عاشق. پدرش سالها پيش مُرده بود. تا آن روز از مادر و خواهرش چيزى نگفته بود. دردِ دل ميكرد، از رنجى كه ميبرد.
گفت، گفت، گفت، و هرچه بيشتر ميگفت كوچكتر ميشد، كوچك و كوچك و كوچكتر. و دستِ آخر پيش چشم هاى حيرت زدهى من سه قطره شد. دو قطره زلال كه خودشان را روى صورتم كشيدند، و آرام و آرام از گوشه ى پل كها پا توى چشم هايم گذاشتند، و يك قطره سرخ رنگ كه نم نم روى سينه ام، و توى قلبم نشست.
كسى به مادر خبر داده بود، مادر به پدر گفته بود، و پدر براى چندمين بار سرم داد كشيده بود:
"تو با اين مرد چى كار دارى بچه؟ اون بيچاره آدم بدى نيس، امّا پسر كارمند عدليه چيكار به يه گُه جمع كن داره؟ بُرو، بُرو با همبازى ها و همدرسى هاى خودت وقت بگذرون و بازى كن."
پدر بارها اين حرف را زده بود.گوش نكرده بودم. اصلن بچه ى حرف شنوى نبودم، مخصوصاً به حرف هاى پدرم گوش نمى كردم.
از آن روز، چه ميخواستم و چه نميخواستم، مُسلم همه جا با من آمد.
با من به دبستان و دبيرستان آمد، از دبستانِ اديبِ نيشابورى خيابان بيسيم نجف آباد تا دبيرستان ابوريحان در خيابانِ غياثى و دبيرستان صفوى در خيابان شهباز، ايستگاه ناصرى سپهر و بعدتر دبيرستانِ فرهمندِ خيابان شاهپور، پُشت پارك شهر. از درمانگاه هاى بندرعباس تا بيمارستان فيروزگر تهران، از بيمارستان هاى اهواز تا درمانگاه هاى جنوب شهر تهران، از بيمارستان سانترال تهران تا بيمارستان سوانح سوختگي، از درمانگاه هاى بابل و بابلسر و شاهى و زيرآب تا بيمارستانهاى فرانكفورت و برمن در آلمان، تا بيمارستان هاى "دى موند" و اورلاند و در امريكا و...
مى آمد، محله به محله، از خيابان بيسيم نجف آباد و تيردوقلوى تهران شروع كرده بود، تا نظام آباد و عباس آباد، و شهر به شهر، از تهران تا سرانجام اورلاندوى امريكا، حتى در زندان هاى جورواجور هم ول كنم نبود.
او بود كه زير گوشم مى خواند به كجا بروم و چه كنم. من را به سازمان چريك هاى فدائى خلق ايران معرفى كرد، به ميانِ اهل قلم بُرد، زير گوشم خواند كه هم مى توانم پزشك باشم و هم نويسنده. آنقدر گفت تا بالاخره يك كتابفروشياى كوچك در خيابان نظام آباد تهران باز كردم. قلم بدستم داد و گفت بنويس! و از من خواست تا فرياد بزنم "زنده باد سوسياليسم"، "زنده باد كمونيسم"، "آزادي، عدالت، برابري، برادرى". او بود كه به من خط ميداد بى كه حتى يك كلمه درباره ى سوسياليسم و كمونيسم و آزادى به من گفته باشد.
مادرم "حرص و جوش" مى خورد و هم پاى پدر غُر ميزد.


"خبر خوبى نياوردى پسر، مُسلم آدم بدى نبود، خدا بيامرزش"
"راحت شد، اون زندگى نبود كه اون داشت، سگاى بيابون زغالى زندگيى بهترى داشتن"
اما مُسلم نمرده بود، خانه نشينِ دو چشمِ و يك قلب بود.
حتى "قرارهاى خيابانى" را با من مى آمد، به او اعتماد داشتم، هر دو امّا يك "كپسول سيانور" داشتيم. برايمان بس بود. با هم مخفى شديم، و با هم آواره و تبعيدى.
به اروپا آمديم. سوئد، فرانسه، هلند، نروژ، دانمارك و بلژيك را با هم گشتيم، گشتى امّا بى شادى. با من در آلمان ماند، هفت سالى شد. از آلمان خوشش نمى آمد، مثل من، مى گفت گريزگاهِ تلخى ست. بعد راهيِ امريكا شديم. سرى هم به كانادا زديم و...
نه، ولكن نبود.
مُسلم را مى گويم. "مش مُسلم گُه جمع كن"، كه بچه هاى ميدان خراسان و بيسيم نجف آباد و تيردوقلو و شترخوان دوستش داشتند. آخرين بار كه با هم حرف زديم ده دقيقه ى پيش بود، آره، همين ده دقيقه ى پيش.


"وايسا، وايسا، همين جا، همين جا، وايسا"
راه بندان بود. كمى جلوتر، جمعيت زيادى هلهله كنان، و گاه نعره زنان دورِ ميدانى كوچك جمع شده بودند. مشت هاى گره شده شان هر دم هوا را مى شكافت. گوشه اى توقف كردم. هر دو از ماشين پياده شديم، مُسلم امّا پا سست كرده بود.
"نمى خواد بريم جلوتر، از همين جا نيگا مى كنيم"
جرثقيلى بزرگ ميانه ى ميدان بود. چهارچوبى بر حلقه ى جرثقيل آويزان كرده بودند، و از هر گوشه اش يك نفر را به دار آويخته بودند، 3 مرد، و يك زن، زن انگارى درون كيسه اى سياهرنگ گذاشته شده بود.
"اين كه كار هر روزه ى اينهاست، ديدن نداره مش مُسلم"
"چرا، چرا، اتفاقاً بايد وايساد و تماشا كرد"
فريادِ ناگهانيِ "الله اكبر، خمينى رهبر" پرنده هاى روى درخت ها را تاراند.
"نيگا، نيگا، يكيشون داره تكون مى خوره، اونيكه كفشِ سفيدِ آديداس و شلوارِ لى به پا و تن داره، نيگا، نيگا داره تكون مى خوره"
"آره، آره، از بقيه م جوون تر به نظر ميرسه"
و نتوانست آرام بگيرند، لغزيد، روى گونه ها، و بعد گوشه ى لب ها ماند.


ميخواست تماشا كند.
چيزى گفت انگاري، امّا خوب نشنيدم، فريادها نمى گذاشتند، فرياد زد:
"نيگا كن، هنوز تكون مى خوره، هنوز داره تكون مى خوره"
و طنابى كه با آن جوان را حلق آويز كرده بودند، پاره شد. با صورت به زمين كوبيده شد. له شد.
"ديدي؟ زمين لرزيد، زمين لرزيد"
"چه سكوتى"
"آره"
پرنده ها برگشتند. نسيمِ بهارى نمى توانست جسدها را تكان بدهد، برگ هاى درخت هاى بيدِ حاشيه ى خيابان را بازى مى داد. پرنده ها هراسان و ناآرام به نظر ميرسيدند:
"چه بهار مسخره اى"
"هي، مواظب باش كفشات خونى نشه"
"مواظبم"
باريكه ى خون از كنارمان رد شد.


دستى بزرگ و سنگين روى شانه ام نشست:
"من مى توونم به شما كمك كنم، مشگلى داريد؟"
همان پليس آشنا بود. دو ماشين پليس پشتِ ماشين اش ايستاده بودند.
"نه، نه، مشگلى ندارم، خيلى متشكرم، خيلى متشكرم"
"پس لطفاً حركت كنيد، اينجا توقف ممنوعست"
"بسيار خوب، بسيار خوب، معذرت مى خوام"
و پشت فرمان اتوموبيلم نشستم. راه افتادم، لرزان و ترس خورده.
از توى آئينه ى ماشين مى ديدم شان. همان پليس به طرفِ ماشين همكارش رفت، و به او كه پشت فرمان نشسته چيزى گفت، و بعد به طرف ماشين خودش رفت:
"آره، حتمى به همكارش ميگه؛ "اين يارو رو من مى شناسم، كار هر روزشه، هرجا جرثقيل مى بينه مى ايسته و چند دقيقه اى به حلقه هاى جرثقيل خيره مى شه، بايد ديوونه باشه"، بعدشم لابُد همكارش از اون ميپُرسه؛ "مگه تو مى شناسيش" اونم ميگه؛ "آره، آره، دفه ى اولش نيست، خونه شم تو منطقه ىDeer Run هست، تو خيابونه Eagle circle"
آنها را نمى ديدم. كاميونِ حمل گوشت كه پشت ام ميراند نمى گذاشت.
"لعنتى ها"
و چشم از كاميون حملِ گوشت برداشتم

نازنین07
Wednesday 24 September 2008, 09:59PM
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين

مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را

ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد،

برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند

باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي

کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان

عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.....

3Reza
Thursday 25 September 2008, 10:47AM
عید است!

هفت سر عائله امانش را بریده اند.

دختر کوچک تر چشمانش را که می بندد کفش های قرمز همبازی اش (که از بس نو است برقش چشمش را می زند) جلوی چشمانش می آید.اما کفش های خودش...ارزش نگاه کردن هم ندارند.

سال نو است دیگر.باید نو شد لباس خرید و کمی هم شیرینی...

در دل همسرش که همه درد های رندگی را تا به امروز به جان خریده آشوبی است.فردا که مهمان ها برای دید و بازدید بیایند چگونه از آنها پذیرایی کند!دیگر نمی شود مثل دفعات قبل خود و بچه هایش را مخفی کند تا مهمان ها فکر کنند که خانه نیستند! آخر می دانید...عید است! یکی دو تا که نیستند.دور ترین اقوام هم برای عید دیدنی می آیند.

مرد به ساعتش نگاه می کند! بلند می پرسد:"کی سال تحویل می شود؟!" کسی جواب نمی دهد...هیچ یک از شش فرزندش علاقه ای به دانستن لحظه تحویل این سال نکبتی ندارند.هشتاد و چهارش چه بود که حال هشتاد و پنجش باشد.

مرد به سمت آشپزخانه می رود تا جرعه ای آب بنوشد و این لحظات مانده به تحویل سال را (که چه سنگین هم می گذرد) راحت تر بگذراند.یخچالش خالی تر از همیشه است.مقداری ماست٬ کمی پنیر کپک زده٬ گوشت قربانی که همسایه اش به خاطر ماشین نویی که خریده به او داده و البته یک بطری آب همه آنچیزی است که در یخچال وجود دارد.

لیوان آبی را پر می کند و جلوی در آشپزخانه٬ خانه پر جمعیت ولی سوت و کورش را نگاهی دوباره می اندازد.دیگر یادش نمی آید که این چندمین بار است که امروز جلوی در آشپزخانه می ایستد و اهل خانه را برانداز می کند.

هفته پیش را به یاد می آورد که به بچه هایش گفته بود:"غصه نخورید خدا بزرگه...بالاخره یه پولی جور می کنم تا نفری یه دست لباس نو بخرید...قول می دهم!" و «قول می دهم» در گوشش بدجور زنگ می زند.حتی نتوانسته برای ارضای ذوق کودکانه دختر ناز و کوچکش یک تخم مرغ بخرد که رنگش کند و با آن برای لحظه ای قول پدر را فراموش کند.

بچه ها هم هریک خود را به کاری مشغول کرده اند.می دانند که وقتی پدر اینگونه همه را برانداز می کند نباید به چشمانش خیره شد که مبادا غرورش بشکند...این را مادرشان به آنها یاد داده است.مادر همیشه به پسر بزرگش یادآوری می کند که پدرش مرد شرافتمندی است.«درسته که دستش خالیه ولی می بینی که...همه تلاشش رو می کنه بنده خدا.مبادا به روش بیاری ها!»

...و پدر همچنان پاره های تنش را یکی یکی از جلوی چمانش می گذراند...یکبار دیگر تصمیمش را مرور می کند و به داخل آشپزخانه بر می گردد...ظرف آب را بر می دارد و اندکی از آن ماده که به بهانه کشتن موش های انبار از همسایه گرفته بود را در آن می ریزد و مجددا آن را داخل یخچال می گذارد.طنابی که داخل کابینت مخفی کرده بود را بار دیگر نگاه می کند و آرام به سکوت اهل خانواده بر می گردد.

یکی از بچه ها رو به پدر می گوید:"سال تحویل ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه است بابا" پدر سری تکان می دهد و به همسرش-شریک همه غم هایش-می گوید:"پاشو زدوتر شام رو بیار٬ باید برای سال تحویل آماده شیم٬ آب خنک یادت نره!"

چند روز بعد یکی از خبرگزاری ها می نویسد:

"مردی در تبریز در شب سال تحویل٬ پس از کشتن همسر و شش فرزندش خود را حلق آویز کرد. همسایگان وی که از ساکنین محله آخمقیه شهر تبریز بودند علت این حادثه را فقر مالی شدید می دانند.به گزارش خبرنگار مهر نوشته ای از سرپرست این خانواده کشف شده است که در آن نوشته شده به علت نداری و اینکه نتوانسته کرایه خانه اش را تامین کند دست به چنین کاری زده است.کرایه خانه ایشان ۵۰ هزار تومان بود و قبلا هم به خاطر اینکه نتوانسته بود کرایه خانه را بدهد از منزل قبلی بیرون شده بودند...."

3Reza
Friday 26 September 2008, 10:59AM
دال، گرد گاو چرخيد. پيوسته و بيقرار چرخيد و سپس شق ايستاد و سر تا پای گاو را نگاه کرد.

از نزديکی های ظهر مرتب اين کار را کرده بود. عين مادر بسيار مهربان گاو را بو کشيد و کيف کرد و درست وسط دو تا چشم گاو را بوسيد. پوز، لب و دهان گاو را با انگشتان چرکين و ناشسته اش خاراند و لخشوم کرد و مالش داد.

و سپس با گوشهء دامن، جان گاو را پاک کرد. گوشهء دامنش را تف کرد و به جان گاو ماليد. با زبان ليسيد و موهای گاو براق شد و جل زد.

از اين کار لذت وصف ناشدنی دست داد. گردن گاو را بغل زد و حس کرد گرمای آن به يک باره جرقه زد و سر تا پای دال را لرزاند. فکر کرد که امروز تمام جهان مال اوست. آسمان رنگ ديگری دارد و زمين طور ديگری است. امروز خوشترين زمان زندگيش بود. همواره از خدا خواسته بود که صاحب گاوی شود.

اصلاً باورش نمی شد که حوالی ظهر امروز، مردی در آبادی پيدا شود و به مردم بگويد:

ـ اين گاو را از ملمهای دور، عينم از سرانديل آورده ام. آورده ام که برای دال بفروشمش. من می دانم که دال قدر گاو را می داند.

از همان لحظه که هر دو معامله را ميخواستند ساز کنند، مردم آبادی سر مخالفت برداشتند:

ـ دال، اين گاو را نخرد. احتياط پيشه کند. از کجا معلوم که کاسه نيم کاسه نباشد!

مردم آبادی به شگفت آمدند که چطور اين مرد غريبه از راههای اين همه دور گاو را مخصوص دال آورده است. و بعد با هم گفتند:

ـ تعجب ندارد. خدا که در کلاه آدم داد، نمی گويد بچهء کی هستی. خدا داده را چيزی نمی شود گفت.

و سپس هرکدام يک رقمی تفسير کردند. يکی گفت:

ـ اين کار يک امداد غيبی است.

ديگری گفت:

ـ حتماً دال يک بلای بر سر خود خواهد آورد. اين کار بی او، نيست.

آن يکی گفت:

ـ خود دال به سقر. اين گاو يک آبادی را به بلا ساخت نکند!

و بعد مردم هرکدام يک چيزی گفتند:

ـ اين گاو سياه پيشانی است. خدا چپ ببرد، کدام بلايی نباشد.

دال از خوشحالی در پوستش جای نمی شد. آخرالامر توانست يک رأس گاو بخرد و برای نخستين بار ــ به خيالش ــ به آرزوهای ديرينه اش رسيد. از آن سالها، و ساليان پيش که خوب هم يادش نمانده بود و هميشه سال دقيانوس می گفت، آرزو کرده بود که يک گاو داشته باشد. يک گاو داشته باشد تا شب و روز انيس و مونس دال باشد و خوش بگذراند. همواره ميگفت:

ـ گاو بهترين نعمت های خداست. اين زمين را که می بينيد، با همهء اين سنگينی، بر روی شاخ گاو استوار است. هر وقت که سر خود را شور بدهد زلزله پيش می آيد.

و بعد ميگفت:

ـ اگر يک روزی خدا به من يک گاو بدهد، آن روز، هفت شب و روز جشن به پا خواهم کرد و تمام آبادی را يکسر از خرد و کلان سور خواهم داد.

ولی تا امروز که بالاخره دال صاحب يک گاو دم اله شد، هيچ کس گپ وی را جدی نميگرفت.

همه می گفت:

ـ اگر دال پول و پلهء ميداشت، اول از همه يک گاو می خريد.

ولی در پيش چشمان ناباور مردم آبادی، دال صاحب يک رأس گاو شد که هيچ کس فکرش را نميکرد.

فکرش را نميکرد که صدای گاو دال در آبادی پيچ بخورد:

ـ بوووو...

دم ظهر گاو را که خريد، پول ها را شمرد و کف دست مرد رهگذر داد و حتی نگاهش نکرد که چه قيافه و هيکلی دارد. رأساً آمد و در گاوبند گاو را آورد و سرگرم تيمارش شد. علف داد. آب داد. اين گاوبند را از سالها پيش ساخته بود که يک روزی بتواند گاوی بخرد. و در همين آخور ببندش. علفش بدهد. علف خوردن آن را تماشا کند.

گاو بوووو... بکشد. دال گوش کند و کيف کند. روی اين جهت هر از گاهی می آمد و در گاوبند روی آخور می نشست و به رويای داشتن يک گاو غرق می شد. هر رقم فکر ذهنش را اشغال می کرد. فکر می کرد که اگر اين دنيا، دنياست، روی شاخ های گاو استوار است. اگر گاو خدای ناکرده قهرش آيد و شاخ هايش را شور بدهد، جهان زير و زبر خواهد شد.

دال، گردن گاو را بغل زد و سرش را روی گردن آن گذاشت. به ياد چند روز پيش افتاد که گوسالهء همسايه سقط شده بود. همسايه گوساله را برده بود و در جر بالای آبادی انداخته بود تا گرگ و زاغ بخورد. دال پنهانی و ناگهانی از پناه درختان رفت و لش را کشال کشال آورد در ته همين گاوبند. بعد، گوساله را پوست کند و پوست را پر از کاه کرد و کنار آخور گذاشت، هر لحظه ای خدا دورش چرخيد. با وی گپ زد و علفش را تازه کرد و نوازش کرد و صدايش کشيد:

ـ بوووو...

سپس بلندتر تقريباً فرياد زد:

ـ بوووو...

صدايش در ديار و آبادی پخش شد:

ـ بوووو...

و بعد خودش به علف خوردن پرداخت. علف را جويد، تند و تند جويد و خورده کنار آخور دراز کشيد و به نشخوار پرداخت و دهانش باز و بسته شد و دندانهايش قرچ قرچ کرد. آن گاه حس کرد که گاو شده است. گاو حسابی و درست. حس کرد که زمين و زمان روی شاخ هايش سنگينی می کند. با خودش گفت که اکنون شاخ هايش را تکان بدهد تا زلزله شود. زلزله شود و آبادی نابود شود. گاوهای همسايه ها بميرند تا ديگر هيچ بوووو... يی از آبادی به گوش نرسد. همهء صدا ها بميرند و زير خروار ها گل و خاک شوند.

تا سر خود را شور داد به هوش آمد که در کنار گوسالهء دروغين ايستاده است. دوباره به تيمار گوساله پرداخت. برايش علف تازه کرد، آب آورد. موهايش را با دست صاف کرد. با زبانش دست را تر کرد و گوساله را پاک کرد، با آن آب زد از هرچيز گفت. گفت که:

ـ چقدر آرزو داشتم که گاو راست راستی داشته باشم نه مثل تو، تو پوست خشکی که پر از کاه کرده ام، تو را آورده ام تا تسکين دلم باشی، تا دلم هوايی نشود. يک شبی رفتم و گاوی را دزديدم که خوشم آمده بود، صاحب گاو خبردار شد. می بينی کپلم شکسته و مرتب پايم را در زمين می کشم؟

دال، آن روز وقت طلايی داشت از عمرش حساب نمی شد. شب شد و چراغ هريکين را گفت و کنار گوساله کو زد. عين يک يتيم بچه که از خانه رانده شده باشد. گردنش کج ماند و در تاريکی روشنی نور هريکين دو چشمش بل زدند.

پاسی از شب گذشت، دال شب به خير گفت و هريکين را روی ميخ آويزان کرد و خانه رفت.

صبح آمد جانش رعشه برداشت. زيرا شب هنگام سگان محله پوست را خورده بودند و فقط کاه، سرگردان باد می شد و هريکين می سوخت و اما هيچ نوری از آن متصاعد نمی شد، چون آفتاب بالا آمده بود و هوا روشن شده بود.

دال اوقاتش تلخ شد و از خانه برآمد و دنبال سگ های محله را گرفت تا شب علاف بود و هيچ نتوانست کوفت دلش را بنشاند و سگی را گير بياورد و تلافی در بياورد. شب هنگام در زير نور هريکين کنار آخور ايستاد. ايستاد و تقريباً فرياد زد:

ـ بوووو...

بلندتر فرياد زد:

ـ بوووو...

صدايش در دره پيچيد و سگ ها عف عف زدند و صدا ها در تاريکی شب دره را پر کردند. سپس سرش را در آخور ته کرد و علف خورد و بعد روز زمين پخش شد و به نشخوار پرداخت.

دال دوباره به چهار دور و بر گاو چرخيد. هوا غروب کرد هريکين را آورد روی ميخ گذاشت و بيخ ديوار بوغوس نشست. گاو شاخهايش را تک زد:

ـ بوو...

سپس بلند تر:

ـ بوووو...

سرش را تکان داد و شاخهايش را لرزاند. دال احساس کرد که الآن زلزله خواهد شد. اگر زلزله شود، اگر زمين قل و قيصر شود، اگر خانه ها کوچ کنند، اگر گاو دل بندش زير آوار شود، سياه بخت خواهد گرديد. و چست و دو دسته گردن گاو را بغل زد و قسم داد:

ـ تو را به خدا شاخهايت را شور نده! اگر زلزله شود، اگر تو زير آوار شوی...

و تصور کرد که چطور خاک ها باد می شود. چطوری گاوش زير آوار جان ميدهد. از اين احساس به تنگ آمد. عين بچه مرده به گريه شد و التماس کرد:

ـ نشود ـ زبانم لال ـ يکی موی از بدنت کم شود...

گاو آرام شد و به علف جويدن مشغول گشت. دال نيز آرام شد و آرامتر. متعاقباً سرش را در آخور فرو برد و به علف جويدن پرداخت. پسانترها هر دو پخش زمين شدند و به نشخوار پرداختند.

دال احساس کرد که يک گاو درست و حسابی شده است. فکر کرد که هر آينه اگر خشم کند و خود را تکان بدهد. ناف زمين برخواهد گشت. و بعد فرياد کشيد:

ـ بوووو

بلند تر:

ـ بوووو

صدايش در آبادی پيچيد. همهء اهالی فهميدند که دال است. بچه های محله به همه خبر دادند که دال گاو شده است. عين گاو شده است. ديده است که در آخور علف خورده و بعداً وسط گاوبند خوابيده و نشخوار کرده. متعاقباً مردم، يگان يگان از باب احتياط آمدند بنگرند که چه خبر است؟ ديدند که واقعاً دال پخش زمين شده است و انگار نشخوار می کند.

همگی تعجب کردند. پس از ساعتی اطراف گاوبند آدم لپه می خورد. يکی به حالش دل می سوزاند:

ـ بيچاره! واقعاً ديوانه شده است.

ديگری می خندد:

ـ گاو را نگاه کن!

آن يکی مسخره اش می کرد:

ـ شاخ هم درآورده!

خبر گاو شدن دال به آبادی پيچ خورد. هر رقم آدم آمدند. ملا، فقير، بچه کس، دهقان، مأمور دولت، و خلاصه ريز و کلان آمدند و جمع شدند بنگرند که دال چطوری گاو شده است. در پی اين خبر بين مردم شايع شد که:

ـ دال جنی شده.

ـ بايد يک کاری کرد. دست روی دست گذاشتن حرام است.

يکی از سر ترحم می گفت:

ـ حيف شد عجب مرد نمونه ای بود!

ديگری می گفت:

ـ تقصير ته سر همين گاو است. گاو مرد غريبه.

دال با دو چشمان تنگ و شفافش يک يک مردم را نگاه کرد. مردم مشورت کردند و هرکدام يک نظر دادند. سرانجام نتيجهء مشورت ريش سفيدان و بزرگان آبادی اين شد که همين گاوی را که دال امروز خريده بکشند تا شايد بلا از جان آبادی دور شود.

يکی از ميان مردم برابر آمد و گاو را سر بريد و خون تيرک زد و سپس جوی کشيد و گاو دو سه لنگگ زد و مرد و کم کم مردم متفرق شدند.

صبح ديده شد که دال با طمأنينه و آرامش گاو را شقه کرد. شقه کرد و گوشت گاو را پيش گاوبند کود کرد. خونسرد و ملايم پوست را جدای جدا کرد و با حوصله و دقت چهار طرف پوست را تمنه آورد و بخيه زد.

و بعد پوست گاو را برش کرد و خوب دستها و پاهايش را بيرون کرد و چهار دست و پا طرف گاوبند رفت و تقريباً فرياد زد!!

3Reza
Saturday 27 September 2008, 11:39AM
کی می دونه خدا کی گريه کرد؟
فکر می کنم توی يه شب پر از ستاره که غم بی نهايت غربت و هجران اين ديار به دلم سنگينی می کرد و از بی مهری آدمها يی که اصل و ريشه ی خودشونو فراموش می کنن و اصلا يادشون ميره برای چی خلق شدن و برای چی به دنيا اومدن بغض کرده بودم يه مرتبه يه فرشته صدام کرد و يه چيزی گفت:
خدا انسان را از هيچ آفريد و به او هستی بخشيد-
اما انسان هيچ را برگزيد و هستی را فراموش کرد.
خدا عشق را آفريد تا با نور آن -
نفرت را به انسان بشناساند و از آن برحذرش دارد
اما انسان نفرت را برگزيد و از عشق بر حذر ماند.
خدا نور را آفريد تا ظلمت را از زندگی انسان جدا سازد
اما انسان در ظلمت خزيد و از نور جدا ماند.
آن گاه خدا انسان را مواخذه کرد و انسان تنهايی را بهانه قرار داد.
خدا انسان را دو نيمه کرد.
نيمی به شايستگی هايی و نيمی به بايستگی هايی-
تا ديگر انسان تنها نباشد
اما انسان دوباره هستی را فراموش کرد و از عشق برحذر ماند و در ظلمت خزيد و
مواخذه شد و يکنواخت بودن را بهانه قرار داد.
خدا نيمه ها را متفاوت کرد.
هر نيمه به رنگی هر نيمه به شکلی هر نيمه به صدايی و-
بدينسان رنگ را و شکل را و صدا را آفريد.
اما انسان باز هم هيچ را برگزيد و از عشق برحذر ماند و در ظلمت خزيد و تنها ماند
و مواخذه شد و سختی انتخاب و جستجوی نيمه را بهانه قرار داد.
آن زمان خدا دل را و احساس را آفريد.
و از آن پس -
هر روز دلها شکستند و احساسها له شدند و -
انسان هيچ برگزيده ی دور مانده از عشق در ظلمت خزيده ی تنها مانده ی
دل شکسته هر روز گريه کرد ـ
و خداوند هر روز پا به پای انسان گريه کرد.

3Reza
Sunday 28 September 2008, 03:53PM
صبح
شبنم روي گل ها نشسته است.،خورشيد آرام از مشرق بيرون مي آمده است.سرك مي كشدتا شايد بتواند مه صبحگاهي را بشكند.آسمان گرگ و ميش است.ماشين كمي در خيابان است.گهگاه صداي موتور تندرويي سكوت صبحگاهي را مي شكند.صداي اذان از گلدسته ي مسجد به گوش مي رسد.هواي صبح دل آدم را خنك مي كند.آرام در را باز كردم.كمي ايستادم تا باد سحري ،صورت وموهايم را نوازش دهد.در را بستم.به كوچه پا گذاشتم.زمين نم داشت،انگار كه كوچه ي ما تازه آسفالت شده باشد.ته كوچه معلوم نبود.مه اشيا وديوارهاي به خواب رفته را در پس خود پنهان مي كرد.طول كوچه را زير پا گذاشتم.صداي هر قدمم روي ديوارها طنين مي انداخت.به خيابان اصلي رسيدم وسر ايستگاه ميني بوس مدرسه ام منتظر ماندم.خيابان زيادي خلوت بود.گل كنار خيابان سبز شده بود.پسر بچه اي آن سوي خيابان تنها كسي بود كه باعث مي شد من در آن خيابان بلند تنها نباشم.ناگهان صدايي آشنا صدايم كرد.دوستم بود.انتظار ديدنش را نداشتم.نگاهمان در هم گره خورد.گريه اش گرفت.آخه براي چي اين گل نو رس در اين صبح دل انگيز بايد اينچنين گريه مي كرد؟چهره اش درهم بود.نگاهش خستگي را شرمنده مي كرد.لباس هاي راحت خانه را برتن داشت.ياد روزي افتادم كه مجبور شدم شبي را با لباس هاي راحت در خيابان بگذرانم.انگار او هم به چنين مشكلي دچار شده بود.به سويش رفتم.در آغوشش گرفتم.دعوت به گريه اش كردم.هق هقش به زار زار تبديل شد.اشكي به آرامي در چشمم دويد.

3Reza
Monday 29 September 2008, 08:21PM
چراغ روشن شد.رنگ از رويم پريد.دلم آتش گرفت.چشمانم منتظر شد.انگار سنگ شده بودم.چراغ خاموش شد.گونه هايش گل انداخت.قلببش آرام زد.چشمانش مشتاق شد.بدنم نرم شد.به سويم آمد.دستانم را گرفت.دستانم سرد بود.از سرما،رنگ برف بود.كنار تختم زانو زد . لب هايش آواز محبت مي خواند.دستش را از دستم بيرون كشيد.موهايش را از روي صورتش پس زد.انگار كوهي از سكوت بود.مي خواست بشكند.شكست.اول خنديد.سپس گريه كرد.هق هق كرد.زار زار زد.شنيدم كه آرام گفت:كمرم را شكستي،آخه چرا؟مگه نگفتي بي وفايي نمي كني؟ستاره از پشت پنجره چشمك زد.چه شباهتي بين چشمان او وستاره بود.ناگهان تكاني خوردم.سكوت سراسر اتاق را فرا گرفت.آرام پا به عقب نهاد.جستي زد واز اتاق بيرون رفت.چشمانش اين بار ديوانه وار مضطرب بود.چندي بعد دكتر بالاي سرم بود.همه لبخند بر لب داشتند.ستاره ديگر چشمك نمي زد.

3Reza
Wednesday 1 October 2008, 02:42PM
گفت شماره تلفنم را گم کرده بوده و آن را چند ساعت پيش اتفاقا در بين ورق پاره هايش پيدا کرده است. مثل هميشه پر حرف بود. شروع که می کرد فرصت پاسخ دادن باقی نمی گذاشت. از زندگی جديدش گفت. از سويس گفت، از برن، و اينکه ديگر تاب ماندن درآنجا را ندارد. گفت که ديگر نه قصد برگشتن به برلين را دارد، ونه ماندن در آنجا را و اينکه درجستجوی محل ديگری برای زندگی کردن می گردد. گفت دلش هوای تازه می خواهد، شهری ديگر با آدم های ديگر . ازکار و تحقيقات رو به پايانش در دانشگاه گفت. از خودش و سرگرمی هايش، از اينکه هنوز گياهخوارست و همچنان علاقه مند به رنگ سرخ. سرخ فکر می کند ، سرخ می پوشد وحتی برای موهايش هم هنوز اين رنگ را انتخاب می کند.
بعد حالم را پرسيد ، از کارم پرسيد، واز زندگيم. پرسيد که آيا به او فکر می کنم ، دلم برايش تنگ می شود،آيا گردنش را به خاطر می آورم، آيا...؟
گردنش را فراموش کرده باشم؟ نه، مگر می توانستم آن را فراموش کنم؟ حرف هايش را ديگر نمی شنيدم . ذهنم تنها به يک نقطه متمرکز بود، به يک تصوير که روی حلقه فيلمی خاک خورده جايی در گوشه کنار مغزم پيدا کردم، تصويری که جان گرفت ، به حرکت در آمد و به گذشته ای دور بازگشت.

اورا اولين بار در خانه برشت ديدم. دريک جلسه سخنرانی. مدتی زيادی از شروع سخنرانی نگذشته بود که کلافه از گرمای هوابه اين فکر می کردم که به جای آنجا می توانستم روی چمن های يک پارک درسايه دراز کشيده باشم و پشيمان از آمدن، به پايان جلسه فکر می کردم. بی حوصله به حرف های سخنران گوش می دادم که کلافه تر ازمن بنظر می آمد ولی با جديت در پی اثبات نقش موثر ادبيات تبعيد در فروپاشی سيستم های توتاليتر بود. مدام در صندلی ام جابجا می شدم، باعصبيت پايم را تکان می دادم و برايم به تدريج ماندن يا سرنگونی رژيم های ديکتاتور بی اهميت می شد.
دراوج عذاب کشيدن بودم که چشمم به او افتاد. نمی دانم چرا اورا تا آنموقع نديده بودم. يک رديف جلوتر از من نشسته بود و آن لحظه که چشمم به او افتاد در حال در آوردن بلوزش بود. احتمالا گرمش بود. اولين چيزی که نظرم را گرفت موی قرمز جمع شده بالای سرش بود، ويک گر دن که چند تار موی پيچ خورده بروی آن رها شده بود وزنجيرطلای نازکی که در کناره کرک های پشت گردنش خودنمايی دلپذيری می کرد. با ديدن او گرمای هوا را بيکباره فراموش کردم. چشمانم را به آرامی بستم وعکس هايی را که پی در پی روی پرده پلک های بسته ام نقش می بست وبعد ازمدتی کم رنگ می شد ديدم. زنجيرديدم، گردن ديدم و موی رها شده در باد ديدم موی که به آن خودم را آويزان کردم و با آن خودم را از چاه خسته کننده آن جلسه نجات دادم. قبل از ديدن او در انتظار گذشت ثانيه ها بودم ولی بعد ازآن دوست داشتم که زمان در آن لحظه منجمد می شد و از حرکت باز می ايستاد. نمی دانم چه مدت در اين افکار غوطه ور، به نمای بسته ای که در برابرم نقش بسته بود، خيره شده و تنها چيزی که می ديدم و حس می کردم "کلوز آپ" گردن او بود. چند بار قصد کردم به جلو خم شوم، زير گوشش چيزی زمزمه کنم. فکر کنم اما شرم حضور ديگران بود که مانعم شد درهمان لحظه در باره گردنش اظهار نظری بکنم.
سخنرانی که تمام شد از جايش برخاست. مثل آدم های در خلسه به تصوير تماما باز و"اسلوموشن" او بر زمينه پرده ای که مقابلم آويزان بود خيره شده بودم . با قدم های نرم وسبک به طرف ميز کتاب گوشه سالن راه افتاد و در کنار آن ايستاد. ديگر نمی دانم درآن مدت بر من چه گذشت و چه مدت چشم هايم بر روی او، که برای من تنها تصوير واضح گوشه سالن بود، "زوم" شده بود و همه چيز را، هر چيزبه غير او را مات می ديدم.

میرزا عبدالزکی
Wednesday 1 October 2008, 04:44PM
لطفا‍‍‍ً بيدارم نكن! | محسن حكيم معاني
1

زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر خودش خجالت كشيد.
ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت:
ــ حالا شد.
مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند.
زيرلب گفت: "آسمان × زمين". اماآن قدربلند گفته بودكه زن برگردد و نگاهش كند وبگويد:
ــ چي؟!
ــ هيچ چي، گفتم يه چاي واسه من مي ريزي؟
وليوان را سروته گرفت طرف زن.
زن ليوان چاي را ازوسط دوتا صندلي پيش آورد؛ مرد داشت ازتوي آينه نگاهش را دنبال مي كرد كه زل زده بود به ليوان چاي، وبعد حركت لب ها را كه:
ــ بگير.
مرد ليوان راگرفت وبا دست چپش بيرون پنجره نگه داشت. وقتي ازدوطرف جاده،
صخره ها قد كشيدند تا آن بالا برسند به نوك درخت ها، به نظرآمد جاده باريك ترشده است.
باريك تر،باريك تر؛شايد ازهمين جا بود، شايد هم چند لحظه بعد كه زن كم كم احساس سنگيني كرد وبعد خوابش برد.
وقتي مي گويم چند لحظه بعد، يعني موقعي كه براي اولين بارنگاهش افتاد به نقطه ي كوچك سياه رنگي كه روي پشتي صندلي راننده جا خوش كرده بود و او را به ياد سياهي چشم هاي مرد انداخته بود. شايد حتي بعدتر؛ حتي بعد ازپشت سرگذاشتن تابلوي آمل ــ 19 كيلومتر.

2

پرايد يشمي، تابلوهاي كوچك كنار جاده را يكي يكي رد مي كند. مرد كف دستش را از شيشه ي اتومبيل بيرون گرفته وانگشت ها را باز نگه داشته است. زن از صداي موسيقي بيدار مي شود.
I should have known better _ don't look back. I should have known better _ don't look back.
زن نيم خيزمي شود. چشم هاي خاكستري مرد كه انگارمنتظربيدارشدنش بود، ازآينه
نگاهش مي كند. سبيل هاي مرد، روي لب ها را گرفته. صدا ازلابه لاي سبيل ها شنيده مي شود:
ــ بيدارشدي، هان...؟ تا نيم ساعت ديگه مي رسيم... سردت نيس؟
ــ نه....
ــ يه چاي بريز... واسه خودت ام بريز .
دست مرد ازپشت سرش ليوان راسروته مي گيرد طرف زن. زن لحظه اي به دست مرد نگاه مي كند وبعد ليوان را مي گيرد ونگاهي به بيرون مي اندازد. هيچ چيزپيدانيست. جاده را از دوطرف، ديواره هاي سنگي احاطه كرده اند. درحالي كه سرزن پايين است ودارد از فلاسك چاي مي ريزد، اتومبيل وارد تونل مي شود.
ــ چراغو روشن كن!
دست مرد مي رود به طرف چراغ.
ــ درست شد؟
زن ليوان چاي را ازوسط دو صندلي جلو دراز مي كند.
ــ بگير.
مرد ليوان چاي را مي گيرد و با دست چپش بيرون پنجره نگه مي دارد.
ــ برگشتيم يادم بندازشومينه روتميزكنم، ديگه هوا سرد نمي شه.
زن جواب نمي دهد، فقط شيشه را پايين مي كشد تا حالا كه ازتونل خارج شده اند به بيرون خيره شود. جاده از كنارتكه زمين هاي يكي درميان سبز و زرد مي گذرد. شيشه را پايين تر مي كشد وجرعه اي ازچاي تلخ را مزمزه مي كند، بعد ليوان را ازپنجره ي ماشين خالي مي كند. مقداري ازچاي مي ريزد روي شيشه ي اتومبيل. زن دوباره روي صندلي عقب
دراز مي كشد، گره ي روسري را بازمي كند، باچشم هاي بسته به مرد كه حالا نيم نگاهي به
عقب انداخته مي گويد :
ــ قبل ازاين كه برسيم ، بيدارم نكن.
مرد بدون آن كه جوابي بدهد، سرش را برمي گرداند. دوباره دستش مي رود به طرف
ضبط اتومبيل. دكمه ي play رامي زند و هم زمان صدا را كم مي كند.
I should have known better _ don't look back.


تهران : 1384
بازنويسي نهايي : بيستم ارديبهشت 85


http://www.ghabil.com/files/MohsenHakimMaani.ghabil.JPG محسن حكيم معاني
متولد 1354ــ يزد
ليسانس زبان وادبيات فارسي ــ دانشگاه تهران
سردبير، كارشناس و نويسنده ي راديو فرهنگ (برنامه هاي روايت شب، گفتگو با ادبيات، طنز و طنزآوران و...)
همه چيز با شاعري شروع شد. داستان نويسي را از چند سال بعد از آن آغاز كردم. تاكنون تعدادي داستان و نقد در مجلات و روزنامه ها چاپ كرده ام و درحال حاضر در تدارك مجموعه اي به نام "ارواح مرطوب جنگلي" هستم، رماني هم دردست كار دارم كه اميدوارم به زودي تمام شود.

Majid_ag
Thursday 2 October 2008, 11:59AM
پسر و دختری کنار جوب آبی در پارک نشسته بودند . پسر سرمست از این مصاحبت با صدای بلند به آواز خوانی مشغول بود دختر به اطراف و مردمی که به آنها نگاه می کردند با هراس لبخندی زد و به پسر گفت : اینقدر سر و صدا راه نیانداز اگر بیایند جفتمان را بگیرند چه می گویی؟ پسر در حالی که نعره میزد گفت: بگذار بیایند و ما را بگیرند آن وقت می گویم ای عزیزان این که می بینید دوست دختر من است و من وی را به کنار جوب آب برده ام و .... در همان حال ازدور شخص لباس سبزی دیده شد دختر با وحشت گفت : آنجا را ببین آن مرد را! پسر با وحشت نگاهی کرد و بلافاصله خود را به درون آب انداخت و شروع به دست و پا زدن کرد ! دختر گفت : این چکاریست می کنی ؟ پسر جواب داد اگر آن مامور گیر داد بگو این پسر در آب داشت غرق می شد و برای همین فریاد می زد و من نیز ایستاده ام که کمکش کنم ! در همین حال آن شخص لباس سبز نزدیک تر شد و پسر و دختر دیدند که یک پیرمرد لاغر و زوار دررفته که لباس سبز کهنه ای نیز بر تن دارد به آنها نزدیک می شود . پسر با خنده گفت : آخر پیرمرد پیزوری !نمی دانی این جثه نحیف با این لباس سبز جز به مترسک به کار دیگری نمی آید ! پیرمرد گفت : می دانم اما تو نیز می دانی که من اگر در جوانی کاری میکردم آنقدر جرات داشتم که خودم را از ترس در جوب آب ناچیزی اینچنین غرق نکنم !:D:D:D

3Reza
Friday 3 October 2008, 06:32PM
دو دوست با پای پیاده در صحرایی سفر می کردند. آن دو در طول سفر با یکدیگر حرفشان شد و یکی به دیگری سیلی زد. آن که سیلی خورده بود، خیلی دردش آمد اما بی آنکه حرفی بزند روی شن نوشت: "امروز، بهترین دوستم به من سیلی زد."
دو دوست آنقدر پیاده رفتند تا به یک آبادی رسیدند. سپس تصمیم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سیلی خورده بود در گل و لای گیر کرد و چیزی نمانده بود غرق شود، اما دوستش او را نجات داد. دوست نجات یافته پس از این که حالش جا آمد روی سنگ حک کرد: " امروز، بهترین دوستم زندگی مرا نجات داد."
دوستی که سیلی زده بود، پرسید: " موقعی که تو را زدم، روی شن نوشتی و اکنون روی سنگ، چرا؟"
دوست دیگر پاسخ داد: " وقتی کسی به ما صدمه می زند باید روی شن نوشت تا باد بخشش آن را پاک کند، اما وقتی کسی کار خوبی برای ما انجام می دهد، باید روی سنگ حک کرد تا باد هرگز نتواند آن را پاک کند."
___________________
این برای یه نامرد بود:D

میرزا عبدالزکی
Friday 3 October 2008, 10:48PM
خيلي جالب بود:smile39:

Majid_ag
Saturday 4 October 2008, 09:46AM
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!:D:D

Majid_ag
Sunday 5 October 2008, 12:26PM
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!:D:D:D

Majid_ag
Sunday 5 October 2008, 12:42PM
یک داستان بسیارعجيب

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

:D:D:D:D:D

asalbanoo
Sunday 5 October 2008, 02:03PM
اینجا تهران (http://www.k1-online.com/archives/002243.html)

http://www.k1-online.com/archives/tehran4.bmp اينجا تهران. اگه خجالت نمی‌کشیدم و روم ميشد حداقل الان پليور تنم می‌كردم! هوا خنكِ مايل به سرد شده. پریروز بارون اومد و هنوز قطره‌های بارون لِنگ در هوا، معلق و بلاتكليف بودند و پاشون به زمين نرسيده بود كه پنجاه تا اس‌ام‌اس اومد كه آه باران، باران. می‌بينی كارمون به كجا رسيده؟! توقع‌هامون چقدر كم شده؟! حالا ديگه برای ديدن چند قطره بارون بايد به ابرها رونما بديم. حالا ديگه برای بوييدن خاك بارون‌خورده، بايد نذر و نياز كنيم و دخيل ببنديم. اين شهر بزرگی كه الان ديگه بواسطه وجود كوه‌هایی در شمال و جنوبش اجازه رشد بيش از اين نداره روزهای نه چندان دور، شاهد بارش برف‌های متری بود. كرسی‌های ذغالی كه باعث شد بُنيه پدر و مادر بزرگهای ما بسيار قوی بشه و گرمای زير لحاف كرسی‌ و دل خوشی كه اون روزها، لابه‌لای فانوس و چراغ گردسوز و گالش‌هایی كه رنگ تويی داخلش قرمز بود و تاپاله‌های چسبيده به ديوار، باعث شد كه الان همگی ما پنچ تا دايی و چهار تا خاله و هفت هشت ده تا عمو و عمه داشته باشيم. روزگاری در اين پايتختی كه امروز، سرش رو روی دامنه‌های البرز و پاهاش رو هم بيخ گلوی بی‌بی‌ شهربانو چسبونده، برفهايی ميومد كه پايتخت‌نشينان رو مجبور می‌كرد از بالا پشت‌بوم برای شب‌نشينی برن توی خونه‌های همديگه و ارزن و شاهدونه و گندم بو داده بخورند و حالا به جايی رسيديم كه برای چهار قطره بارون همه‌مون شاعر ميشيم و به سهراب و شاملو و نيما ميگيم بريد كنار كه ما اومديم.
اينجا تهران. اَبر شهری دوست‌داشتنی و گاه به حد مرگ، تنفرآميز. شهری تافته‌ی جدا بافته از تموم استانداردها و معيارهای ده و روستا و شهر و استان و آسيا و آفريقا و اروپا و آمريكا. شهری كه بايد اصول و قواعد زندگی در اون رو بَلد باشی وگرنه توی همون ترمينالی كه از اتوبوس پياده ميشی با همون گونی سيب‌زمينی كه روی دوشِت و مرغ و خروسی كه توی دستت هست ميری زير چرخ‌های لاستيك ماشينی كه تموم علايم راهنمايی و رانندگی براش بدون معنی و مفهوم هستش و بايد همون روز اول، خبر مرگـت رو و دو روز بعد، جنازه‌ات رو همراه گواهی فوت بفرستند برای ننه‌ات توی دهات‌تون. سُرب بالا. نيترات بالا. فسفات بالا. ذرات معلق در هوا بالا. آدمهای معلق در پايين بالا. خونه بالا. ماشين بالا. قند بالا. شكر بالا. چربی خون بالا. پولدارها بالا. تورم بالا. فساد بالا. تریاک بالا. حشیش بالا. شیشه بالا ... دِ بده پایین اون شیشه لامصب رو که داریم خفه میشیم.

اينجا تهران. شهری كه توی دانشگاه‌ش نماز می‌خونند و وسط مصلا و محرابش، نمايشگاه كتاب و اونهم از نوع بين‌المللی‌ش برگزار می‌كنند. عابرين پياده‌اش توی اتوبان از زير پل عابر پياده رد ميشن تا پوزخند بزنند به هزينه‌های ميليونی ساخت يك پل عابر و تويی كه بواسطه شخصيت و پرستيژ و كمی هم حفظ جونت می‌خواهی از پل عابر، عرض خيابون رو رد بشی بايد اون بالا مواظب دوچرخه و موتور سيكلت‌هايی باشی كه چون وسط خيابون گاردريل داره اونها اومدند تا از بالای پل برن اونور خيابون. كاميون هيجده چرخ مياد و وسط يه كوچه بن‌بست پارك ميكنه و موتور براوو پيزوری از ميدون نوبنياد تا هفت تير ميندازه توی لاين سوم و سبقت و با سرعت سی كيلومتر در ساعت دِله‌دِله‌كنان ميره و برای همه‌ی راننده‌هايی كه وقتی از كنارش رد ميشن بهش فحش خوار مادر ميدند لبخندی ميزنه و دست تكون ميده.
اينجا تهران. راننده‌های تاكسی و آژانس‌های مسافربری مزيّن به مدارك معتبر دانشگاهی هستند و نماينده‌ها و وكيل‌الرعاياش فاقد اون. نيمی از گداهای اين شهر خونه و سرپناه و درآمدهای ميليونی دارند و من و امثال منی كه قرار بود برای يادگيری علم، حتی از جاده ابريشم به چين و ماچين سفر كنيم و هیفده هیجده سال درس خوندیم، دريغ از 45 متر جايی كه حتی بتونيم دو نفری با هم و در كنار هم بخوابيم. ديگه در اين شهر بی‌سر و ته، هيچ معلمی سر كلاس، موضوع انشاء رو "علم بهتر است يا ثروت" انتخاب نمی‌كنه كه حالا ديگه بچه‌های يازده دوازده ساله‌ايی كه گوشی موبايل نوكيا و آخرين مدل كامپيوتر و بوی فرند و گرل فرند دارند خيلی خوب ميدونند علم بهتره يا ثروت. ماها خر بوديم بلانسبت شمايی كه از همون روز اول رفتين دنبال چوپونی و حالا دیگه برو بیایی دارید و با شاه هم فالوده نمی‌خوريد.

http://www.k1-online.com/archives/tehran1.bmp اينجا تهران. شهری بزرگ و دوست‌داشتنی. پايتختی كه اصول و منش و اُسلوب خاص خودش رو داره. متخصص مغز و اعصاب و تحصيلكرده‌ی اروپاش بعد از اینکه چند تا از منشی‌هاش رو ضربه فنی کرده حالا دیگه در مطب رو بسته و توی رامسر و دبی ساختمون‌سازی راه انداخته. مهندس سيويل و عمرانش، گچ و خاك و گونيا و خط‌كش مهندسی رو ول كرده و رفته توی بازار سهام و بورس متبحر شده. چوپون‌ش، گوسفندها رو فروخته و توی شادآباد زده توی كار آهن و تيرآهن و يه خونه نقلی 400 متری پنت‌هاس توی زعفرانيه برای خودش دست و پا كرده. استانداردهای ساختمانی و مقاوم‌سازی و مسايل مربوط به زلزله كه بيشتر از 1400 صفحه ميشه رو ميتونی موقع ساخت، حواله بدی به ت.خ.م‌های آقای دكتر و با يه كمی زيرميزی به مهندس ناظری كه بدون نظارت، اول امضاء و بعد وجدانش رو با ديدن چند تا اسكناس سبز و آبی می‌فروشه ميتونی طبقه رو طبقه بذاری و بخندی به هر چی زلزله و گسل و اصل و اصول ساختمونی و تموم دوره‌های زمين‌شناسی و موسسه ژئو فيزيك و لرزه‌نگاری. توی اين شهر شلوغ‌ بذار اين زمين زيرپامون اونقدر بلرزه و بلرزه و اون وسايل هی ثبت‌ش كنند و ضبط‌ش كنند.
اينجا تهران. پايتخت بزرگ اسلامی كه مدتهاست تموم كشورهای عرب و عجم و اروپا و آمريكا و خاور دور و نزديك رو عَنتر و مَنتر خودش كرده. سازمان ملل و حقوق بشر و يونيسف و فائو و 1+5 و سران هشت كشور صنعتی و اعجايب هفتگانه و هنر هشتم و دبير كل سازمان جهانی و فيفا و يوفا و فيلا و شيلا همه دروغ ميگن و زر ميزنند و فقط ما هستيم كه سوار بر كشتی هدايت در دريای بيكرانِ جهالت رو به سوی آرمانشهر حركت می‌كنيم و حتی به ضرب زور هم كه می‌خواهيم اين جماعت رو به مسير صاف و به بهشت برين هدايت كنيم بعضی‌هاشون حماقت كرده و جهالت كرده و خريت كرده، دست‌شون رو به ما كه نميدن هيچ، پشت كرده و جفتكی هم ميندازند و ميرن به ناكجا آباد. ما سالهاست كه برخلاف جريان رودخونه داريم شنا می‌كنيم و معتقد هستيم همه‌ی دنيا دارند مسير رو اشتباه ميرن و فقط ما و ماهی‌های قزل‌آلا هستيم كه قراره به سر منزل مقصود برسيم ولی خب وقتی قراره يك ساعت و نيم توی صف بنزين وايستيم و برنج كيلويی چهار هزار تومنی و گوشت كيلويی ده هزار تومنی و نون سنگگ دونه‌ايی پونصد تومنی و شليل! بله آقا همین شليل ديگه چيه كه بايد كيلويی سه هزار و پونصد تومن بابتش پول بديم؟! خب ديگه با بودن اين دردسرها وقت نمی‌كنيم كمی هم به خودمون و هدايت‌مون و فلسفه‌ی آفرينش‌مون و بهشت و جهنم و حوری و غلمان و اين دنيا و اون دنيامون فكر كنيم. همين كه بتونيم با اين چندرغاز توی اين جنگل خودمون رو تا آخر ماه صحيح و سالم برسونيم، كاری كرديم كارستون.
http://www.k1-online.com/archives/zan.bmp اينجا تهران. در حاليكه توی هر سوپر ماركت، تخم‌مرغ يه قيمت نامشخصی داره و هر كسی ساز خودش رو ميزنه ولی ف.اح.شه‌های اين شهر بدون داشتن كد اقتصادی و سنديكا و صنف و تجمع با توجه به سن و سال و قيافه و دوندگی و نوع شاسی، قيمت‌های تقریباً یکسان و مشخص دارند! كسی نمی‌تونه گرونفروشی كنه. حالا چون بَر چهارراه پارك‌وی واستاده نمی‌تونه قيمت خون باباش رو بگيره. شبهای تعطيل قيمت يه كمی تُنده ولی توی اين همه سال شايد فقط قيمت اين خدمات بوده كه با توجه به تورم تغيير زيادی نداشته. راستی توی اين شهر شلوغی كه فاح.ش.ه‌هاش آثار نيچه می‌خونند و تابوهای ونگوك رو چسبوندند به ديوار اطاق‌شون و فلاسفه‌ش كتابهای ناياب‌شون رو جلوی دانشگاه تهران حراج كردند، قيمت ف.اح.شه‌ها شبی چنده؟! الان راهی چنده؟! دوری چنده؟!
اينجا تهران. در حاليكه در تموم خيابانهای دنيا با رعايت حق تقدم گردش به راست آزاده توی اين شهر شلوغ و دقيقاً وسط اتوبان‌های بدون اِسپيد ليميت، بدون رعايت حق تقدم گردش به چپ آزاده! اينجا وقتی قراره دور بزنی دقيقاً توی لاين سبقت دور ميزنی و اونور اتوبان هم توی لاين سبقت در حالیکه یه بی‌ام‌دبلیو داره با سرعت میاد روت، سر خر رو كج ميكنی و هر دوتان به هم فحش خوار مادر میدین و از کنار هم رد میشین. نه یک بار. نه دو بار. تا حالا بیش از هزار بار. اينجا كسانی برنده‌اند كه بتونند توی زندگی‌شون با سرعت بالا و بدون زدن راهنما، دور بزنند و مسیرشون رو عوض كنند.
اینجا تهران. همه عاشق و معشوق‌هاش شیش ماه اول سال به همدیگه دروغ میگن. چشم تو چشم هم میدوزدند و پلک نمیزنند و مثل سگ دروغ میگن و شیش ماه دوم که آب از آب گذشته و همه‌ی تن و بدن و روح و روان همدیگه رو تجربه کردند یهویی زلال میشن و صاف میشن و عینهو یوسف پیغمبر صادق میشن و اعتراف می‌کنند به همه‌ی روابطِ بدون ضوابط‌ و خیانت و دوست‌های اینور اونورشون.
اينجا تهران، ديونه خونه‌یی دوست‌داشتنی.

asalbanoo
Sunday 12 October 2008, 04:43PM
اول خودت را عوض کن (http://napteam.com/?p=1977)

Author: مهزیار
http://www.napteam.com/wp-content/uploads/2008/08/12.jpg (http://www.napteam.com/wp-content/uploads/2008/08/12.jpg)
این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
جوان که بودم خیال داشتم دنیا را عوض کنم، مسن تر و عاقل تر که شدم فهمیدم که: دنیا عوض نمی شود، بنابراین توقع ام را کم کردم و تصمیم گرفتم به عوض کردن کشورم قناعت کنم، ولی کشورم هم خیال نداشت عوض شود، به میان سالی که رسیدم، آخرین توانایی هایم را بکار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم، ولی پناه بر خدا آنها هم خیال نداشتند عوض شوند.
اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ناگهان دریافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را عوض کنم و خدا را چه دیدید شاید حتی می توانستم دنیا را هم عوض کنم!

asalbanoo
Sunday 12 October 2008, 04:46PM
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و… مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
روغن چطور؟
نه!
تخم مرغ چطور؟
نه مادر بزرگ!
آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
نه مادر بزرگ! حالم از همه شون بهم می خورد!
بله، همه این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند، خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم، اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم فرار دهد، نتیجه همیشه خوب است، ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

Majid_ag
Monday 27 October 2008, 08:37AM
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.

Majid_ag
Monday 27 October 2008, 08:37AM
جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.:(:(:(

3Reza
Monday 27 October 2008, 11:50AM
:: جـــاده ::

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى
انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟ تقاصاي
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو بانده
باشد يا چهار بانده ؟؟!! ....

3Reza
Monday 27 October 2008, 11:51AM
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

3Reza
Monday 10 November 2008, 01:33PM
خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «هنوز مهر نيومده ترافيکش اومده»
مردي کهعقب نشسته بود، گفت؛ «به مهر ربطي نداره، اين ترافيک ديگه هميشه هست بهقول شاعر ما آن شقايق ايم که با داغ زاده ايم.»
راننده تاکسي پرسيد؛« اينشعر را براي ترافيک گفتن؟»
مرد گفت: « شعر اگه شعر باشه، همه جا مصداقداره. مثلاً وقتي حافظ مي گه که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها... شما اگه دقت کني مي بيني هر کاري اولش آسونه، ولي يه ذره که بري جلومشکلات شروع مي شه.»
خانمي که جلو نشسته بود، گفت: «واقعاً.» بعد گفت: « عجيبه ها، ماشين ها تکون نمي خورن.» و از راننده پرسيد: «ماشين تون دندههوايي نداره؟»
راننده لبخندي زد و گفت: «کاشکي داشت.»
مرد ديگري که عقبنشسته بود، گفت: «دنده تون رو بذارين تو چهار، بعد يه دفعه کلاج را ولکنيد، تا ته گاز بدين، سر فرمون هم بکشيد بالا... شنيدم اينجوري ماشين ميپره.»
لحن مرد آنقدر جدي بود که راننده همين کارها را کرد و تاکسي عينپرنده يي که از شاخه درختي برخيزد از وسط اتوبان برخاست و به هوا رفت. همههيجان زده شده بودند.
زن گفت: «خدا پدر و مادر تون رو بيامرزه، نجاتموندادين... من سر اتوبان پياده مي شم.»
راننده در آيينه نگاه کرد و از مرددوم پرسيد: «براي نشستن بايد چي کار کنم؟»
مرد گفت: «هواپيما نيست کهسيستم فرود داشته باشه... تاکسيه.»
راننده گفت: «پس چه جوري بايد بشينيم؟ »
مرد گفت: «هيچ جوري.»
زن با نگراني پرسيد؛«يعني چي؟»
مرد گفت: «يعني تاوقتي ماشين بنزين داره تو هوا مي چرخيم، بعدش هم تمام.»
زن پرسيد: «تماميعني چي؟»
مرد گفت: «تمام يعني تمام.»
مرد اول گفت: «که عشق آسان نموداول، ولي افتاد مشکل ها»

3Reza
Saturday 29 November 2008, 02:15PM
خسته و گرسنه به ديوار تكيه داده بود .
كفشي به پا نداشت ، لباسش پاره پاره بود و موههايش روزها آبي به خود نديده بود . سر به زانو فرو برده بود و توان بر آوردن آن را نداشت . صداي افتادن سكه اي جلوي پايش سبب شد تا سر خود را بلند كند . نور خورشيد چشمان كوچكش را مي آزرد . در تيره روشن نگاهش مردي را ديد كه سكه را براي او پرتاب كرده بود . گوشه شلوار مرد را چسبيد و گفت : آقا تو رو خدا تو رو خدا منو با خودت ببر ، بخدا برات كار ميكنم ، ظرف ميشورم ، لباساتو ميشورم ، به خانومت خدمت مي كنم . تورو خدا آقا، آقا بچه هاتو برات نگه ميدارم . نذار تو خيابون بخوابم اينجا آدماي بد اذيتم ميكنن .
مرد با صدايي مهربان گفت : چند سالته ؟
- 12 سال
- مامان و بابات كجان؟
- نمي دونم تا حالا نديدمشون .
- تا حالا كجا زندگي مي كردي ؟
- تو يه باغ خالي ، صاحبش از خارج اومد و ما رو بيرون كرد .
شما رو ؟
- ما 6 تا بوديم ، هممون مامان و بابا نداشتيم .
- چي مي خوردين ؟
- هرچي ، از تو آشغالا ، با گدايي ، هرچي گير مي آورديم مي خورديم .
- اگه با خودم ببرمت هر كاري بگم برام مي كني ؟
- آره بخدا .
- دنبالم بيا .
دخترك دنبلش رفت . سوار ماشين مدل بالايي شدند و به محله اي در بالاي شهر رفتند . به خانه ويلايي بزرگي وارد شدند .از ماشين كه پياده شدندمرد گفت :حمام تو خونه است برو حمام ، يك چيريم ميدم بپوشي اينارو بنداز دور .راستي اسمت چي بود ؟
- نرگس .
بعد از اينكه از حمام بيرون آمد ، زني كه در خانه بود و به نظر همسر ان مرد مي آمد او را به اتاقي كه براي خواب دخترك آماده كرده بودند راهنمايي كرد . نرگس كه براي اولين بار روي تخت مي خوابيد ، خيلي زود به خواب عميقي فرو رفت .
زن به مرد گفت : دختر خوشگليه .
آره . بگذار امشب روراحت بخوابه ، فردا با سيا مي فرسمش اونور . واسه همچين چيزي تو شيخ نشينا خوب پول ميدن .
وبعد صداي خنده آنها فضاي خانه را پر كرد ......

asalbanoo
Sunday 30 November 2008, 01:33PM
تاريخ 2/4/61 نامه‏اى از گيلان از شهر لاهيجان از مردى كه خود را چهل ساله معرّفى مى‏كرد رسيد و در آن نامه اين سرگذشت عجيب را كه مربوط به اين فصل از كتاب است نوشته بود:

من خانه‏اى در كنار شهر لاهيجان سر راه «سياهكل» مسلّط بر باغ چاىبزرگى دارم.

در بيست سال قبل يك روز تابستانى كنار باغ چائى نشسته بودم و به درِ باغ نگاه مى‏كردم، ديدم جوان خوش قيافه‏اى در داخل باغ يعنى اين طرف در ايستاده و به من نگاه مى‏كند.

من از جا حركت كردم و به طرف او رفتم تا ببينم او چه مى‏خواهد و چرا وارد باغ شده است، با كمال تعجّب ديدم هر چه من به او نزديكتر مى‏شوم او كوچكتر مى‏شود و كم‏كم به صورت ذرّه‏اى شد و ناپديد گرديد.

حتّى وقتى من به فاصله‏ى ده مترى او رسيده بودم ديگر به كلّى اثرى از او نديدم، در اينجا مقدارى به ترديد افتادم و با خود گفتم: شايد وجود اين جوان را خيال كرده‏ام. لذا به محلّ اوّل برگشتم، وقتى دوباره به درِ باغ نگاه كردم ديدم آن جوان مثل اوّل ايستاده و به من خيره شده و مثل اينكه مى‏خواهد چيزى بگويد، امّا از من خجالت مى‏كشد.

من صدايم را با ترسى كه بر من مستولى شده بود بلند كردم و به او گفتم: تو كى هستى؟! و چه مى‏خواهى؟! و چند لحظه‏ى قبل كجا رفتى؟! و چگونه غائب شدى؟!

او با صداى لطيفى به من گفت: من مى‏خواهم با تو انس بگيرم و چون تو از خود در راه مظلومى گذشتى كرده‏اى و او را از دست ظالمى نجات داده‏اى من بايد به تو بعضى از حقايق را تعليم دهم كه اين پاداش تو است.

من به او گفتم: اسمت چيست؟ از كجا آمده‏اى؟!

در جواب من گفت: من هنوز آن طور كه تو فكر كرده‏اى شكل نگرفته‏ام تا بتوانم خود را با نام به تو معرّفى كنم، شايد در آتيه‏ى نزديك شكل بگيرم و اسمى به رويم بگذارند آن وقت من بتوانم خودم را به تو معرّفى كنم.



من به او گفتم: اين طور كه نمى‏شود نزديك بيا تا با هم بنشينيم و از نزديك حرف بزنيم.

او گفت: براى من از اين بيشتر ممكن نيست به تو نزديك شوم ولى كوشش مى‏كنم كه صدايم را مثل كسى كه پهلوى تو نشسته به تو برسانم و تو هم لازم نيست كه فرياد بزنى، اگر آهسته هم حرف بزنى من مى‏شنوم.

(پس از اين چند جمله كه بين من و او ردّ و بدل شد) من احساس مى‏كردم كه صداى او را از همين نزديك مى‏شنوم و حال آنكه بين من و او حدود سى‏متر فاصله بود!

او مدّت ده روز دقيقا از يك ساعت به غروب تا غروب آفتاب، همه روزه همان جا ظاهر مى‏شد و درست وقت غروب آفتاب ناپديد مى‏گرديد!

بعضى از روزها من چند دقيقه زودتر از يك ساعت به غروب به محلّ همه روزه مى‏رفتم ولى او هنوز نيامده بود و آفتاب طورى قرار گرفته بود كه در لحظه‏اى كه او مى‏آمد آفتاب به محلّى كه او مى‏ايستاد مى‏تابيد و با از بين رفتن آفتاب او هم كم‏كم از بين مى‏رفت و ناپديد مى‏شد.

يكى دو روز اوّل به عنوان آزمايش وقتى او مى‏آمد من از جايم حركت مى‏كردم كه نزديك او بشوم ولى وقتى به ده مترى او مى‏رسيدم او همان طورى كه كوچك مى‏شد و از نظرم ناپديد مى‏گرديد به من مى‏گفت: چرا نمى‏گذارى كه آنچه مى‏دانم به تو تعليم دهم و عجيب اين بود كه من در آن مدّت با آنكه در آن باغ تنها بودم به طور كلّى ترس و وحشتم برطرف شده بود و كم‏كم به قدرى مطلب به نظرم عادّى مى‏رسيد كه بعدا حتّى به فكر آنكه آيا اين جوان كيست؟ و چه كاره است؟ نمى‏افتادم و به طور طبيعى به قدرى نسبت به او بى‏تفاوت شده بودم كه جريان را براى كسى هم نقل نمى‏كردم و روز آخر حتّى آدرس اورا هم سؤال نكردم و از رفتنش ناراحت نبودم.

ضمنا من در آن موقع كه خودم هم جوان بودم هيچ چيز از معارف و احكام اسلام را نمى‏دانستم و او در مدّت ده روز آنچه براى من از علوم و معارف و احكام لازم بود تعليم داد! بعد از آن ده روز، ديگر او را نديدم ولى يك شب با صدائى كه به نظرم رسيد شبيه صداى او است از خواب بيدار شدم و به طرف در و محلّى كه او مى‏ايستاد رفتم. همه جا تاريك بود، فقط چيزى شبيه به جرقّه‏ى آتش ولى سفيد در همان محلّى كه او در آن مدّت مى‏ايستاد روى زمين ديده مى‏شد ولى وقتى به او نزديك شدم از چشمم محو گرديد.

حدود نوزده سال از اين جريان گذشت، يعنى درست سال قبل من در همان محلّى كه هميشه مى‏نشستم (ولى مقدارى وضع درختها و باغ چاى با بيست سال قبل تغيير كرده بود) نشسته بودم، اتّفاقا درِ باغ هم باز بود، ديدم همان جوان با همان قيافه با پشت دست به در مى‏زند و اجازه‏ى ورود به باغ را از من مى‏خواهد. من به او گفتم: بفرمائيد. او وارد باغ شد، من طبق همان برنامه‏اى كه در نوزده سال قبل با او داشتم جلو نرفتم، ولى اين بار او به طرف من آمد و من او را به اتاق خودم بردم و مشغول پذيرائى از او شدم و به او گفتم: شما از نوزده سال قبل از نظر قيافه هيچ فرقى نكرده‏ايد امّا از نظر اخلاق فرق كرده‏ايد!

گفت: شما اشتباه مى‏كنيد، من هيجده سال بيشتر ندارم و تا به حال به لاهيجان نيامده‏ام، حالا هم چند روزى است با پدرم به لاهيجان آمده‏ام تا كنار دريا قدرى گردش كنيم، شما از چه حرف مى‏زنيد؟!

من هر چه خواستم خودم را قانع كنم كه شايد اشتباه مى‏كنم، ديدم محال است كه در اين موضوع اشتباه كرده باشم. قيافه همان قيافه است، تُن صدا همان تُن صدا است، لذا براى اطمينان خودم چند آزمايش از او كردم.

اوّل پرسيدم: پس شما چرا به باغ ما آمده‏ايد؟!

گفت: اگر مزاحمم مى‏روم!

گفتم: نه منظورى دارم، خواهش مى‏كنم بدون هيچ ناراحتى سؤالاتم را جواب بگوئيد، زيرا براى من جواب اين سؤالات فوق‏العاده اهميّت دارد.

گفت: از اينجا عبور مى‏كردم نمى‏دانم چرا فوق‏العاده دلم به ديدن باغ شما كشيده شد و مثل آنكه شما را هم خيلى ديده‏ام و زياد دوست مى‏دارم. به همين جهت با اجازه‏ى خودتان وارد باغ شدم. سپس اضافه كرد و گفت: راستى نمى‏دانم چرا فكر مى‏كنم بايد اين باغ يك طور ديگر باشد!

گفتم: مثلاً خوب است چه طورى باشد؟!

گفت: مثلاً الآن درخت زيادى دارد ولى باغ چاى ندارد، آيا بهتر نيست كه در اين محلّ اين درختها را كوتاه كنيد و باغ چاى بوجود بياوريد؟!

من گفتم: اتّفاقا حدود بيست سال قبل همين طورى بوده است ولى به مرور درختهاى باغ بزرگ شدند و بوته‏هاى چاى را از بين بردند و انشاءاللّه باز هم مثل سابق و طبق پيشنهاد شما درختها را كوتاه مى‏كنيم و باغ چاى بوجود مى‏آوريم، امّا شما بايد قول بدهيد كه هر وقت لاهيجان مى‏آئيد به منزل ما بيائيد.

گفت: من كه خيلى از شما و منزل شما خوشم مى‏آيد تا ببينم پدرم چه مى‏گويد.

گفتم: اسم شما چيست؟

گفت: مثل اينكه حالا پيش شما شكل گرفته‏ام و اسمم را پدرم «مهدى» گذاشته است.

گفتم: منظورتان از اينكه گفتيد من حالا پيش شما شكل گرفته‏ام چه بود؟

گفت: نمى‏دانم همين طور به زبانم آمد.

من ديدم بيست سال قبل وقتى از او سؤال كردم اسمت چيست؟ گفت: من هنوز شكل نگرفته‏ام تا بتوانم خودم را به اسم معرّفى كنم.

ضمنا او در آن زمان مطالبى در احكام و معارف دين براى من گفته بود كه بين علماء مورد اختلاف بود، لذا از او پرسيدم: نظر تو درباره‏ى فلان مسأله و فلان مسأله چيست؟ او شانه‏اش را بالا انداخت و گفت: من اينها را نمى‏دانم، من درس علوم دينى نخوانده‏ام.

گفتم: حالا هر چه به نظرت مى‏رسد بگو زيرا اين موضوعات براى من خيلى اهميّت دارد.

گفت: به نظر من بهتر اين است كه مطلب اين طورى باشد و تمام مسائل را بدون حتّى كوچكترين اختلافى با آنچه در قبل به من گفته بود اظهارنظر كرد.

من از او سؤال كردم: به نظر شما كجاى اين باغ با صفاتر است و شما از كجاى آن بيشتر خوشتان مى‏آيد؟

گفت: من نمى‏دانم چرا زياد از آن گوشه‏ى باغ يعنى دم در باغ خوشم مى‏آيد و از لحظه‏اى كه به اينجا آمده‏ام دائما مى‏خواهم بروم و در آنجا بايستم.
اينجا ديگر من يقين كردم كه اين جوان همان جوان بيست سال قبل است كه با من تماس مى‏گرفت زيرا آن گوشه‏اى را كه نشان مى‏داد همان جائى بود كه او در مدّت ده روزى كه با من حرف مى‏زد مى‏ايستاد.

من به او گفتم: آيا ممكن است كه من با پدرت ملاقات كنم؟

گفت: مانعى ندارد، لذا با هم به منزل يكى از دوستان كه آنها در آنجا ميهمان بودند رفتيم. از پدرش پرسيدم كه: اين پسر چند سال دارد؟

گفت: هجده سال.

گفتم: ممكن است مقدارى از شرح حال او را براى من نقل كنيد؟

گفت: بله ولى چرا شما اين درخواست را مى‏كنيد؟

گفتم: مقصودى دارم كه ممكن است بعدا براى شما نقل كنم.

او برايم شرحى از تولّد او تا آن روزى كه من نزد او نشسته بودم به طور اجمال نقل كرد كه مسأله‏ى فوق‏العاده جالبى نداشت ولى من به خاطر آنكه نمى‏توانستم به آنها موضوع را تفهيم كنم حقيقت و اصل مطلب را نگفتم و فقط به عنوان آنكه بيست سال قبل اين جوان را در خواب ديده‏ام و او به من چيزهائى تعليم داده موضوع را اجمالاً به آنها گفتم و به خاطر آنكه من آن جوان را استاد خودم مى‏دانم ارتباطم را با آنها قطع نكرده و از شما تقاضا دارم كه توجيه اين جريان عجيب را براى من بنويسيد و موضوع را براى من تحليل كنيد.

من در جواب او مطالب زيادى نوشتم كه خلاصه‏اش اين است:

«طبق آنچه پيشوايان اسلام در ضمن كلماتشان فرموده‏اند ارواح بشر قبل از اين عالم سالها حيات داشته و زندگى مى‏كرده‏اند، همه‏ى معلومات را داشته و مى‏توانسته‏اند به هر كارى دست بزنند.>>

آنها در آن عالم به بدنهاى كوچكى كه صددرصد مثل همين بدن امروزى آنها است تعلّق داشته و با يكديگر معاشرت مى‏نموده‏اند و حتّى از احاديث اسلامى استفاده مى‏شود كه آنچه آنها در آن عالم ديده و يا با افرادى كه معاشرت كرده‏اند وقتى همان مكانها و يا همان افراد را در اين دنيا دوباره مى‏بينند با آنها بيشتر از ديگر چيزها مأنوسند

اگر چه يادشان نباشد كه آنها را كجا و چه وقت ديده‏اند».

asalbanoo
Saturday 24 January 2009, 04:06PM
یک جهانگرد سفید پوست به یکی از کشورهای افریقائی که هنوز اکثر مردمش در قبیله ها زندگی میکنند رفت و دید بیشتر سیاه پوستان گردن بندهائی از دندان تمساح به گردن خود آویزان کرده اند سپس رو به رئیس قبیله کرد و گفت :من فکر میکنم این گردن بند همان قدر برای شما ارزش دارد که یک گردن بند مروارید برای سفید پوستها؟! رئیس قبیله جواب داد:ــارزش آنها به هیچ وجه یکسان نیست زیرا هرکسی میتواند سر صدف را باز کتد ولی باز کردن دهان تمساح کار هرکسی نیست

3Reza
Tuesday 27 January 2009, 10:38AM
توی یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر.
رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.

اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد..
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم... ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم..
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.

3Reza
Tuesday 27 January 2009, 10:39AM
سکه هاي برکت آفرين! ....

روزي شيوانا استاد معرفت، در جاده اي همراه شاگردان راه مي سپرد. مردي با لباس مجلل و گران قيمت خودش را به استاد رساند و از او خواست تا سکه اي از بابت تبرک به او بدهد. شيوانا سرش را پايين انداخته بود و گام بر مي داشت و مرد نيز مصرانه هم پاي او راه مي رفت و درخواست خود را تکرار مي کرد. چند قدم بالاتر زن فقيري که شيوانا را نمي شناخت نيز به جمع آن ها نزديک شد و از مرد ثروتمند، درخواست کمک نمود. مرد با خشم بر سر زن فقير فرياد زد: که مگر نمي بيني که من خودم از باب تبرک دست به دامان سکه اي از شيوانا هستم. اگر وضعم خوب بود که چنين نمي کردم؟!
زن فقير با شنيدن اين کلام از جمع فاصله گرفت و غمگين و مغموم روي سنگي کنار جاده نشست. شيوانا به محض ديدن اين صحنه متوقف شد و خطاب به مرد گفت: تو سکه را براي چه مي خواهي؟!
مرد خوشحال گفت: ميزان سکه فرقي نمي کند! فقط مي خواهم سکه اي از شما داشته باشم که با گذاشتن آن در لابه لاي سکه هايم برکت و فراواني به ثروتم اضافه شود!
شيوانا دست در جيب کرد و سکه اي کم بها به مرد داد. مرد خوشحال از شيوانا جدا شد و به سمت منزل خود به راه افتاد. هنوز چند قدمي از شيوانا دور نشده بود که شيوانا با صداي بلند فرياد زد: آهاي مرد! من فقط سکه اي بي روح و بي خاصيت به تو دادم. برکت و فراواني را بايد موجودي ديگر به تو بدهد و او منتظر است تا ببيند آيا اين سکه را به اين زن فقير مي دهي يا خير! اگر چنين نکني هيچ برکتي نصيب تو نخواهد شد!
مرد ثروتمند لحظه اي مکث کرد و با تعجب به شيوانا خيره شد و گفت: اگر حرف شما درست باشد، پس من نيازي به سکه شما نداشتم و با دادن يکي از سکه هاي خودم به اين زن فقير مي توانستم برکت و فراواني را به سوي مالم بکشانم!؟
شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد: البته که چنين است! سکه شيوانا هيچ تفاوتي با سکه تو ندارد. مهم شکل استفاده از آن است! ......

asalbanoo
Saturday 28 February 2009, 02:10PM
در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .
در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد. به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.
عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.
عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.
عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان
آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند

asalbanoo
Tuesday 3 March 2009, 05:07PM
این یك ماجرای واقعی است: سالها پیش ´ در كشور آلمان ´ زن و شوهری زندگی می كردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ´ ببر كوچكی در جنگل ´ نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیك شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید ´ خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید ´ دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر كوچك ´ عضوی از ا عضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند. سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام ´ مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق ´ دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن ´ با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ´ ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ´ ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود ´ بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر´ برایش بسیار دشوار بود.
روزهای آخر قبل از مسافرت ´ مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری ´ با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید ´ وقتی زن ´ بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ´ در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ´ عشق من ´ من بر گشتم ´ این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود ´ چقدر دوریت سخت بود ´ اما حالا من برگشتم ´ و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ´ به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید. ناگهان ´ صدای فریادهای نگهبان قفس ´ فضا را پر كرد:نه ´ بیا بیرون ´ بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی ´ بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.این یك ببر وحشی گرسنه است. اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ´ میان آغوش پر محبت زن ´ مثل یك بچه گربه ´ رام و آرام بود. اگرچه ´ ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود ´ نمی فهمید ´ اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. *نکته برای هدیه كردن محبت ´ یك دل ساده و صمیمی كافی است ´ تا ازدریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. *نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند. *نکته عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ´ چشم گیر است. *نکته محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست. *نکته بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش ´ كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ´ شیرین و ارزشمند گردد. *نکته در كورترین گره ها ´ تاریك ترین نقطه ها ´ مسدود ترین راه ها ´ عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست. *نکته مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ´ ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پس : معجزه ی عشق را امتحان كن

asalbanoo
Thursday 12 March 2009, 09:01AM
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

ye adam
Friday 3 April 2009, 09:46PM
یکی از روزهایی که کریم خان زنددر بارگاه ساده و بی پیرایه ی خود نشسته و به شکایات مردم رسیدگی میکرد، بازرگانی سراسیمه وارد شد و فریاد برآورد: ای وکیل الرعیا به دادم برس!
کریم خان پرسید:چه کاره ای و چه میخواهی؟
بازرگان گفت:مردی تاجرم که دزدان تمام سرمایه ام را ربوده اند!
کریم خان با تغییر پرسید: آن موقع که دزدان سرمایه ات را میبردند چه کار میکردی؟
بازرگان با گریه گفت:در آن هنگام خواب بودم!
کریم خان پرسید: ای مرد! چرا در چنان موقعی خواب بودی؟
بازرگان جواب دادک زیرا تصور میکردم که شما بیدار هستید!
از این پاسخ مناسب، خشم کریم خان فرونشست و انگاه عده ای از سربازان خود را مامور کرد تا به ترتیبی که هست دزدان را دستگیر کنند.وقتی که پس از چند روز ماموران موفق به دستگیری دزدان شدند، کریم خان خشنود شد و این جمله معروف خود را به زبان آورد:" از این پس من بیدار خواهم بود تا مردم به راحتی بخوابند و هنگامی که خواب ابدی من در رسید امید است که مردم بیدار شده باشند"

ye adam
Saturday 4 April 2009, 10:04AM
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.



روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!


آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است

justbluem
Saturday 18 April 2009, 10:24AM
عشق

دختر همسایه‌مان روسری آبي به سر مي‌بندد.
چند روز پيش كه از خانه بيرون مي‌رفتم، پشتِ شيشه‌ی مات ِ پنجره‌ی رو به كوچه‌شان، سايه‌ی آبي بزرگي ديدم كه تكان مي‌خورد.
دختر همسايه بود كه سرش را به شيشه چسبانده بود و نگاهم مي‌كرد.
به خانه كه برگشتم، امتحان كردم و ديدم از پشت شيشه‌ی مات، نمي‌شود چيزي ديد.
پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاق من، شيشه‌ی مات ندارد.
ديروز دخترك را دم در ديدم. زيبا بود. ايستادم و خيره‌اش شدم. بي‌كه نگاهم كند برگشت و در را محكم پشت سرش بست.
بعد از چند لحظه، باز هم، پشتِ شيشه‌ی مات، سايه‌ی آبي را ديدم.

امروز صبح، باز دخترك را ديدم، دم درشان. برايش دست تكان دادم. با غيظ نگاهم كرد، برگشت و در را محكم، پشتِ سرش بست. باز، بعد از چند لحظه، سايه‌ی آبي را ديدم كه پشت شيشه‌ی مات پيدا شد و طرح نامشخص لب‌هايش را، كه به شيشه چسبانده بود و برايم بوسه مي‌فرستاد.

عاشقش شده ام.

*
براي پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاقم، شيشه‌ی مات خريده‌ام.
چند ساعتي است كه هر دو - من و او - از پشتِ شيشه‌هاي ماتمان، به سفيديِ مات كوچه خيره شده‌‌ايم و هر دو با خود مي‌گوييم: همين حالا، حتمن، او هم پشتِ شيشه‌ی ماتش ايستاده و من را نگاه مي‌كند.:smile07:

ساز دهنی
Saturday 18 April 2009, 10:46AM
با سلام
سنگ و شیشه
سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.

ساز دهنی
Saturday 18 April 2009, 10:47AM
آب و آتش

آتش همه چیز را می سوزاند و پیش می رفت.
آب راه او را بست:دیگه اجازه نمی دم ازین جلوتر بری.
آتش آهی کشید:تو فکر می کنی من مقصرم؟
مکثی کرد:یه نگاه به دورو برت بنداز.می فهمی.
آب چند لحظه ایی اطراف را از نظر گذراند.
آتش همچنان می سوزاند.

asalbanoo
Sunday 19 April 2009, 10:46AM
میگن جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کاملبوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرم‌کننده است ..
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است یا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟
اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که می‌گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. یا به عبارت ساده‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند.

اما یکی از آنها چنین نوشت:

اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر می‌کند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان می‌کنیم. بعضی از این ادیان می‌گویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیده‌ای را ترویج می‌کند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه می‌شویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر می‌شود. حالا می‌توانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد. اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد:

۱- اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲- اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.

اما راه‌حل نهایی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که می‌گوید: «مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است.

justbluem
Sunday 19 April 2009, 10:57AM
خیلی با حال بودددددددددددددددددددددددددددددددددد:D

ساز دهنی
Sunday 19 April 2009, 11:00AM
این ام یه جورشه!!


مرد به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت:دیگه چی شده؟
زن از پشت خط گفت:می خواستم بگم،خیلی دوست دارم.می فهمی؟
مرد،به چهره ی زنی که روبرویش نشسته بود،خیره شد:من ام همین طور.

ساز دهنی
Sunday 19 April 2009, 11:02AM
مترسک


کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!

asalbanoo
Sunday 19 April 2009, 12:42PM
خیلی با حال بودددددددددددددددددددددددددددددددددد:D



:D:D:D:D:D:D

منتظرآقا
Saturday 25 April 2009, 02:12PM
می گویند ,زنی بود که هرشب جمعه برای شادی روح شوهر خود حلوا خیرات میداد,وتقسیم کننده خیرات هم پسر بچه اش بود,تا اینکه شبی زن در خواب می بیند که شوهرش به او می گوید که از آن همه خیراتی که او در طول مردنش داده فقط در آن شب به او رسیده.زن منقلب می شود ودر صبح روز بعد, مادر از بچه اش می پرسد که تا بحال با خیراتی که برای شوهرش می داده چکار می کرده وبچه گریه کنان ازمادرش می خواهد که اوراتنبیه نکند ومی گوید که من دیروز بعد از ظهر از گرسنگی زیاد حلواها را خودم خوردم

asalbanoo
Sunday 26 April 2009, 08:23AM
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

asalbanoo
Sunday 3 May 2009, 04:32PM
ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

asalbanoo
Monday 11 May 2009, 02:36PM
مرد در یك ظهر خنك پاییز رسید ؛ خسته بود و شاعر ، چند فنجان مه خواست تا مرا مهره ای كند مات شده ی شطرنج چشمانش و من در آن سرخی باور نكردنی گمان كردم با این كه او بی اسب است و بی فانوس ، همان است كه عمری در رویاهایم نقش اول را بدون غلط بازی كرده است !
پنجره دروغ گفت یا تقدیر ؟
هیچ كس نیست برای گفتن این پاسخ پر از اندوه ، اما حالا آن شاعر اهل آبان با دلیل و شاید طبق قانون بد سرنوشت رفت و من قهر كرده ام با خورشید كه اگر آن روز غروب نمی كرد من چند ساعت بیشتر دل خوش بودم !
میدانم او سهم من نبود او برای دختركی بود كه شاید در جایی دیگر شبها برای او دعا كرده بود و من شبها فقط به او فكر !
او حتی نامه هایم را هم نخواند كه بگویم آشفته اش كرد و بعد رفت !!!
باران چشمم دیگر نمیگذارد میگوید : نباید گفت از كسی كه با بهانه تنهایت گذاشته اگر بی بهانه بود لا اقل حرفی برای گفتن داشتی اما من میبارم و میگویم ، چرا تعریف نكنم ؟ چرا نگویم ؟
میگویم او رفت و من ماندم ، او گذشت و من نوشتم ، او ترك كرد و من درك ! ، او فریاد زد و من بریدم ، او شروع شد و من تازه بعد از اطمینان حاصل كردن از آغاز او آرام با چشمی باز و اگاه مردم و حالا این چند خط را در حال و هوای مرگم برایش مینویسم :
به او و به همه می گویم مرگ تنها یك معنی ندارد ، خیلی ها یواشكی جوری كه كسی سر از آشفتگی قلب شكست خورده شان در نیاورد میمیرند درست عین حالای من !
فوران غم نغمه جادویی ات تمام صورت های رنگ شده را شست و صحنه نخستین كنار دریا بودنت با او اعتمادم را تا ابدیتی نا معلوم عزادار كرد اعتمادی كه خودش كم جان بود با صحنه محوی كه اصلا لایق تو هم نیست بال بال زد و مرد و من در فصل زرد و نارنجی و سرخ ، عاشقی ام مشكی پوش اعتمادی شد كه كج دار مریض با زور آرام بخش و پیام های تو زنده مانده بود !
او تمام شد مثل خیلی چیزهای دیگر كه امروز روز آخرشان بود عین خوشبختی ، عین عشق ، عین مهربانی و عین من !
باران هنوز به شیشه غبار گرفته پنجره غریب اتاقم تذكر میدهد كه آسمان حالا حالا ها كار دارد تا سبك شود و من به داشتن چنین همدرد بزرگ و بلند و مهربان و با عظمتی به خود می بالم !
این بار اول است كه بدون شنیدن جوابت میروم سروقت پنجره ،تا یك دل باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم .
نازنین من ! بی دلیل عمر غصه ات كوتاه باد !
برایت دعا میكنم كه مثل اسمت باشی ! محكم و استوار !
روزهایت در كنار معشوقه ی نازنینت آفتابی و شبهایت پر ستاره !

ye adam
Monday 11 May 2009, 02:57PM
آورده اند هنگامیکه ابوعلی سینا به دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفت، وی در خانه نبود. بوعلی از همسر شیخ پرسید:استاد پیر ما کجاست؟همسر ابوالحسن که با او سر ناسازگاری داشت جواب داد: آن زندیق کذاب را میگویی؟ او به صحرا رفته است تا هیزم بیاورد! بوعلی راه صحرا در پیش گرفت و چون مسافتی رفت ، شیخ ابوالحسن را دید که سوار بر شیر شرزه ای شده و با شلاقی که جز مار نبود، آرام بر پشت شیر میکوبد تا هیزمش را ببرد! بوعلی به شیخ رسید و پس از سلام و احوالپرسی گفت: عجبا که شیخ ما شیر و مار را رام خود کرده است! شیخ ابوالحسن تبسمی کرد و جواب داد: آری ای حسین! به آن مقام رسیده ام که شیر درنده و مار گزنده را رام توانم کرد، اما در رام کردن عیال خود به هیچ توفیق و نتیجه ای نرسیده ام:D

ye dust
Monday 11 May 2009, 05:49PM
اما در رام کردن عیال خود به هیچ توفیق و نتیجه ای نرسیده ام
:D

asalbanoo
Sunday 17 May 2009, 09:40AM
در نيمكت كناري من كه با كمي فاصله از نيمكت من قرار داشت پسر جواني نشسته بود

برق اشك را پاي چشمش ديدم واين چيزي هست كه نمي توانم در مقابلش مقاومت كنم.


بلند شدم ورفتم روي نيمكت او نشستم و گفتم:" مي تونم كمكت كنم؟"

و او كه انگار منتظر يك تلنگر بود گفت:" هيچكسي نمي تونه كمكم كنه"

بعد بغضش تركيد... جوري گريه مي كرد كه اشك منم در اومد گذاشتم خوب گريه كرد بعد گفتم:

" با اينكه ممكنه نتونم كمكت كنم .

بهتره راجع به مشكلت صحبت كني. حتما راحت تر مي شي"

پرسيد:"براي شما چه فرقي مي كنه چرا خودت رو ناراحت مي كني؟

" گفتم:" اگه فرقي نمي كرد نمي اومدم

پس نگران ناراحتي من نباش.. پرسيدم كسي فوت كرده؟؟

گفت:" بله " وقتي نگاه پرسش آميز مرا ديد ادامه داد" قلبم!!"

به سختي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم . پرسيدم :" پس الان داري بدون قلب زندگي مي كني؟

"پاسخ داد:" زندگي نمي كنم دارم جون مي كنم...

ادامه داد...ديروز عصر با خانواده ام رفته بوديم خواستگاري اما اون اصلا جلو نيامد


و پدرش گفت:" ببخشيد دخترم خيال ازدواج ندارد. " گفتم : " همين!خب برو سراغ بعدي!"


گفت:" بعدي وجود ندارد. من ديگر نمي توانم زندگي كنم."


گفتم :"اگر اونهايي كه پيش از تو اين حرف رو زده بودن به حرفشون عمل مي كردند

تا بحال نسل انسان ها منقرض شده بود."

البته اميدوارم تو هم مثل آنها به حرفت عمل نكني ."

گفت:" ولي من عمل مي كنم."

گفتم: " اگه واقعا اينهمه دوسش داري يه كاري بهت ياد ميدم."

پرسيد:" چه كاري!"

پرسيدم:" بلدي ساز بزني؟ گفت: نه" پرسيدم : " صدات چه طوره"

گفت:" خوب نيست . ولي بد هم نيست. براي چي اينها را مي پرسي؟"

گفتم:" آخر شب كه همه جا ساكته مي ري روبه روي خونشون مي ايستي و با آخرين صدايي كه داري

ميخوني دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو.."

خنديد و گفت:" آن وقت مرا مي گيرند مي برن تيمارستان."

گفتم: " عشق يعني همين!"

گفتم: " پس مي توني بشيني تو پارك وغصه بخوري؟"

پرسيد: " شما اگر خودتان جاي من بوديد همين كار را مي كردين؟"

گفتم : " من هم زماني چنين كاري كرده ام."

ادامه دادم: سالها پيش دختري را دوست داشتم كه مطمئن بودم كه او هم مرا دوست دارد.

ولي هنوز چيزي به من نگفته بود.

يك روز در حضور عده اي با صداي بلند خوندم:" دوست دارم مي دوني كه اين كار دله گناه من نيست.."

جوان در حاليكه مي خنديد پرسيد : او با شما ازدواج كرد؟"

پاسخ دادم : نه او هم برايم خواند:" آخه عشق يه سره مايه درد سره"

حالا آن جوان داشت بلند بلند مي خنديد پرسيد: " آخرش چي شد؟"

گفتم : " ديگه سراغش نرفتم راستش هنوز هم پس از سالها نمي دانم چرا او اين جواب را داد و از همه مهمتر اينكه نمي دانم كه

چرا آن رفتار از من سر زد. بخاطر اينكه خيلي دوسش داشتم رهايش كردم يا براي اينكه خودم را خيلي

دوست داشتم و اين حركت را اهانت آميز تلقي كرده بودم و از همه بدتر اينكه نرفتم از خودش توضيح بخوام

و اميدوارم تو اين اشتباه را دوباره تكرار نكني"

و تاكيد كردم كه حتما از خودش سئوال كن.

پرسيد:‌ " فكر مي كني فايده اي هم داره؟"

گفتم: " حداقل فايده اش اينست كه تو سالها بعد پشيمان نخواهي شد...

asalbanoo
Sunday 24 May 2009, 10:57AM
کفش هایت را بپوش



روز مهمی در راه است...باید بروی!



کوله پشتی ات را برداشتی؟



یا دوباره به خیال حواس جمع من گوشه اتاق جا گذاشتی؟



کتاب هایت را بار زدی؟



دیروز همه شان را کارتون پیچ کردم.



پوستر های روی دیوارها را هم کنده ام.



حتی آن گل سرخ کوچک را که به دیوار بود، آوردم.



دفتر خاطراتت در چمدان سورمه ای است.



یادت نرود لباسهای مهمانی ات را هم در همان چمدان چیده ام.



راستی،



زمانی که میخواستی برای ملاقاتی آماده شوی،



حتما با خودت هدیه ای ببر.



پیشنهاد می کنم دسته گل باشد...



لباش خواب صورتی ات را هم تا کرده ام.



چند بار موقع خریدش گفتم که پسرها صورتی نمی پوشند.



گوش ندادی باز هم.



شانه و ادکلن هایت را در این کیف دستی گذاشتم




آن عطر فرانسوی هم توی این پلاستیک آبی است.



بیا ساعتت را به دست ببند.



دوباره از روی لجبازی نگو ساعت نمی خواهم



لازمت می شود در گیر و دار زمان.



بلیط را در زیپ کوچک کیف پولت انداختم.



مواظب باش گم نشود.



دیر شد...



زود کفشهایت را بپوش.



تمامی خاطراتت را از اینجا جارو کن.



تو برای همیشه می روی.



بازگشتی در کار نیست.



قول می دهم از رقیبتازه واردت خوب نگهداری کنم.



و اینگونه مثل تو راهی خیابانش نکنم.



کفش هایت را بپوش



آخر او یکسال بزرگ شده است

asalbanoo
Sunday 24 May 2009, 11:04AM
فانوسی را در دوردست دور دیدم ، به سویش دویدم ، نورش
در امتداد مهر سوسو می زد . فانوس را برداشتم و همی گشتم
وگشتم .
ستاره ای نورانی راستای زیباییها را نشانم داد . در تمام لحظه حس
عاشقی وجودم را چون پیچکی افسون احاطه کرده بود . صدای ناله
نی را شنیدم که می نالیدو زمزمه ای مبهم را به گوش دلم می رسانید ،
عاشق تر شدم تا آنجا که دیگر اثری از من نماند و غرق معشوق
گشتم ومحو نادیدنیهای او .
باران بر من بارید و حس طراوات و زنده بودن را دوباره به من
ارزانی کرد.عاشقی را دوباره زیر باران تجربه کردم ،
وه چه شعفی !!!!!!!
بوی نم خاک وجودم به هوا برخاست خواستم با قطره های باران به
ژرفای زمین پناه ببرم ولی خلوصم هنوز به اندازه قطره ای از
آن نبود که مرا هم با خود ببرد .
باز تنها شدم و ماندم میان خلوت و سکوت تنم .

asalbanoo
Sunday 24 May 2009, 01:24PM
دوستم میگفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.

آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم

تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک

تابلو مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلآ معلوم نیست چی نوشته

فقط کلمه قلب ویه کلمه که نصفش پیداست، ابد.. که اونم به هزار مصیبت

میشه خوندش

صاحب مغازه یه پیرمرده

نشسته رو یه صندلی و داره با یه تکه نخ (http://es.tinypic.com/)محکم یه قلب رو وصله میزنه

وای چه قدر قلب اینجاست!!

بزرگ ،کوچیک،متوسط

یه سریشون تو شیشه الکل و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار

- سلام پدر.

:من پدر کسی نیستم.

- ببخشید پس چی صداتون بزنم؟

:هیچی ،اصلآ لازم نیست منو صدا بزنی.

- با این دلها چیکار میکنی؟

- از آدمای فضول خوشم نمیاد.

:یه دل آوردم واسه فروش

(http://es.tinypic.com/) چند بار شکسته؟ :

- مگه مهمه؟

:بله،هر چی کمتر بهتر

- با اینها چیکار میکنی؟

:مگه نمیبینی؟

- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟

: بده اون دلتو ببینم چند می ازه

اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه:

این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه...

چند دقیقه فکر میکنه

:دل خودته یا پیداش کردی؟

:از کسی خریدی؟

- نه مال خودمه

- چند میخریش؟

: قیمتی نداره.

- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟

: بستگی داره.

- به چی؟

:کدومش رو بخوای

- مثلآ اون

:فروشی نیست

- چرا؟

:عتیقست

- مال کی بوده؟

: (http://es.tinypic.com/) مجنون

- خب اون

:فروشی نیست

- آخه چرا مگه مال کیه؟

: سواد داری زیرش نوشته که .....

- خب اون چی؟

: اون اصلآ فروشی نیست

- مال کیه؟

: مال خودمه

با خنده پرسیدم

- مال رومئو رو نداری؟

با خشم نگام کرد و با عصبانیت گفت: قلب فرنگی ندارم

- حالا مال منو چند می خری؟

:یه کلام 5هزار تومن

چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟

:قلبت خیلی وصله داره

چندتاش هم اصلآ درست نمیشه

آدم معروفی هم که نیستی

- خب نیستم ولی عاشق که هستم

با مسخره پوزخندی زد و گفت:

:عاشق ، یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد

این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن

پس تو چرا هنوز زنده ای؟

نه قلبت به دردم نمیخوره

دلم رو ازش پس میگیرم و بر میگردم تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم((یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))

به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم

تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم

اون میگفت: چرا می خوای (http://es.tinypic.com/)منو بفروشی؟اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...

بعد هم زد زیر گریه

از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم

دوستت دارم دوستت دارم

asalbanoo
Tuesday 26 May 2009, 01:04PM
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد.
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي.
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم .

asalbanoo
Tuesday 26 May 2009, 01:18PM
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!

justbluem
Tuesday 26 May 2009, 01:21PM
:D:D

asalbanoo
Sunday 31 May 2009, 09:40AM
چه قدر زود گذشت زماني كه نگاه هايمان در هم گره خورد و تو با تمام احساس صدايم زدي. يادت، هست گفتي تو تنها كسي هستي كه مي توان به آن تكه كرد و در نگاهش دنيا را ديد هنوز هم از ياد نبرده ام كه چقدر پيام عشق را در گوشم زمزمه مي كردي، هيچ گاه فراموش نخواهم كرد دستانت را در زمستان كه مي گفتي مي خواهم دستانم با آتش نگاهت گرم كنم ولي كجا رفت آن همه عشق و احساس چرا نمي توانم دستانت را با شعله ور ترين آتش عشق هم گرم كنم. كاش بودي و مي ديد كه تنها ترين تو در آتش نفرت دارد مي سوزد و كسي نيست كه حتي با دست نوازش هم دستي به سر دل مرده تو بكشد و نگاهي به قلب خسته ام بيندازد، كاش مي توانستم دستانت را در دست بگيرم و با تمام وجود فرياد بزنم كه دوستت دارم. كجايي شيرين كه ببيني تنها عشق تو و فرهاد نيست كه به پايان رسيد، فرهاد تو، اگر دوستت داشت براي تو كوه مي كند ولي عشق من حتي نتوانست كوه ي ببيند. بيا ليلي ببين مجنون ها هم همه هستند و مجون من رفت و من را تنها گذاشت. ديديد آخر هم قصه عشق به پايان نرسيد .

asalbanoo
Saturday 13 June 2009, 05:01PM
پشت پنجره


جانی كوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی، برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگش به مزرعه رفته بودند. مادر بزرگ یه تیركمون به جانی داد تا باهاش بازی كنه. موقع بازی جانی به اشتباه یك تیر به سمت اردك خانگی مادر بزرگش پرتاب كرد كه تیر به سر اردك خورد و اون رو كشت. جانی وحشت زده شد. لاشه را برداشت و پشت هیزم ها پنهان كرد. ولی وقتی كه سرش را بلند كرد خواهرش سالی را دید كه آنجا ایستاده و همه چیز را دیده بود. خواهرش به كسی چیزی نگفت. یك ساعت بعد مادربزرگ به سالی گفت كه لطفا در شستن ظرفها به من كمك كن. سالی گفت: «جانی به من گفته كه می خواد تو شستن ظرفها كمك كنه» و بعد رو به جانی كرد و آرام گفت: «اردك مرده را كه یادت می آد؟» جانی ظرفها را شست. عصر آن روز پدر بزرگ گفت كه می خواد بچه ها را به ماهیگیری ببره. ولی مادربزرگ گفت برای درست كردن شام به سالی نیاز دارد. سالی با لبخندی گفت: «نگران نباشید جانی گفته كه دوست داره كمك كنه.» بعد رو به جانی گفت: «اردك مرده را كه یادت می آید؟» اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی در درست كردن شام كمك كرد. چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود به جز كارهای خودش كارهای سالی را هم انجام بده؛ تا اینكه دیگر نتوانست تحمل كند و رفت و همه چیز را به مادربزرگش گفت. مادربزرگ لبخند زد و جانی را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم می دانم چی شده. اون موقع من پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم ولی چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. فقط می خواستم ببینم تا كی می خوای به سالی اجازه بدی كه به خاطر یك اشتباه تو را در خدمت خودش بگیره؟» -------------------------------------------------------------- گذشته شما هر چی كه باشه و هركاری كه كرده باشید (دروغ، تقلب، ترس، نفرت و ...)، باید بدونید كه خدا پشت پنجره بوده و همه چیز را دیده. همه زندگی تون، همه كارتون. اون می خواهد شما بدونید كه دوستتون داره و شما را بخشیده. فقط می خواهد ببینه تا كی به شیطان اجازه می دین به خاطر این كارها شما را در خدمت بگیره؟ زیباترین چیز درباره خدا اینه كه هروقت ازش طلب بخشایش میكنید نه تنها می بخشه بلكه فراموش هم میكنه.

3Reza
Saturday 20 June 2009, 08:50PM
انتخاب جانشین
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

asalbanoo
Sunday 21 June 2009, 04:56PM
يکي بود يکي...
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. (گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.)
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.»
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد ، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست ، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!
اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

asalbanoo
Tuesday 23 June 2009, 08:18AM
يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن.
كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

asalbanoo
Tuesday 23 June 2009, 08:26AM
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

asalbanoo
Wednesday 15 July 2009, 05:15PM
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

asalbanoo
Tuesday 21 July 2009, 10:05AM
پیله ابریشم :
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم


پرواز کنیم

asalbanoo
Tuesday 28 July 2009, 10:00AM
مسیح از دل حلقه نور نیامد تا خانه های مردم را خراب کند و برروی

ویرانه آنها صومعه بسازد.او آدم های توانا را ترغیب نکرد تا رهبران

و روحانی شوند او آمد تا روح تازه ای بر کالبد زمین بدمد تا با قدرت

اساس هر گونه سلطه ای را در هم بکوبد که بر استخوان و جمجمه آدم ها...

او آمد تا قصر های پرشکوهی را با خاک یکسان کند که بر روی

گورهای ضعیفان بنا شده اند.او آمد تا بت هایی را بشکند که بر روی

بدن های محرومان بر پا داشته شده اند.مسیح فرستاده نشده بود تا به مردم

یاد بدهد که چگونه کلیساها و معابد با شکوه را در لابه لای کوخ های سرد و

محقر و کلبه های محزونشان بسازند...او آمد تا از قلب آدمی معبدی و

از روح او محرابی و از اندیشه او کاهنی بسازد.

این ها ماموریت عیسای ناصری بود و این ها آموزه هایی بود که او به

خاطرشان مصلوب شد.و اگر بشریت عاقل بود امروز استوار می ایستاد

asalbanoo
Tuesday 28 July 2009, 11:09AM
با يه شکلات شروع شد , من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من .من بچه بودم , اونم بچه بود , سرم و بالا کردم , سرش و بالا کرد .ديد که من و مي شناسه , خنديدم .گفت : دوستيم , گفتم دوست دوست .گفت تا کجا ؟ گفتم دوستي که تا نداره . گفت : تا مرگ .خنديدم گفتم : من که گفتم تا نداره .گفت : باشه تا پس از مرگ , گفتم : نه نه نه نه تا نداره . گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده مي شن . يعني زندگي پس از مرگ , بازم با هم دوستيم تا بهشت , تا جهنم , تا هرکجا که باشه من و تو با هم دوستيم .خنديدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت مي خواد يه تا بذار , اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا .اما من اصلا براش تا نمي ذارم نگام کرد , نگاش کردم .باور نمي کرد .مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته دوستي بدون تا رو نمي فهميد .

asalbanoo
Tuesday 28 July 2009, 11:10AM
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکهايي از رو زمين جمع مي کرد , بهش گفتم : کمک نمي خواي ؟ گفت : نه .! گفتم : خسته مي شي بزرا کمکت کنم . گفت : نه , خودم جمع مي کنم . گفتم : حالا تيکه ها چي هست ؟ ؟ ؟ !!! بد جوري شکسته , مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم !!!!!! اينا تيکه هاي قلب منه که شکسته خودم بايد جمعش کنم . بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق , آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستند وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکننش . مي خوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش , اون دل داري خوب بلده . مي خوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه . آخه مي دوني خودش گفته : قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد و من توي اين فکرد که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم . دلم مي خواست بهش بگم : خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟؟؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم : برگشت و گفت : رفيق ! دلم رو به هرکسي نسپردم .اون براي من هرکسي نبود . اون براي من هرکسي نبود . گفت : و اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهاييهاش دريايي بود که راز دارش بود

نگارینا
Wednesday 5 August 2009, 11:10PM
دلم واسه داستان اساسی تنگیده

justbluem
Monday 24 August 2009, 09:20AM
باسه داستان یا داستان نویسا؟:D

asalbanoo
Monday 31 August 2009, 09:37AM
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم


خدا پرسيد : پس تو ميخواهي با من گفت و گو کني ؟


من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .


خدا خنديد :


وقت من بي نهايت است…………..


در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟


پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟


خدا پاسخ داد :کودکي شان.


اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند.


عجله دارند که بزرگ شوند.


و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي کنند که کودک باشند.


………..اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند


و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند.


اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند


و حال را فراموش مي کنند


و بنابر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.


اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند


و به گونه اي مي ميرند که گوِِِيي هرگز زندگي نکرده اند.


دست هاي خداوند دستانم را گرفت


براي مدتي سکوت کرديم


و من دوباره پرسيدم:


به عنوان يک پدر


مي خواهي کدام درس هاي زندگي را


فرزندانت بياموزند؟


او گفت : بيا موزند که آنها نمي توانند کسي را وادارکنند که عاشقشان باشد.


همه ي کاري که آنها مي توانند بکنند اينست که


اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.


بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.


بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عمِيقي در قلب آنها که دوستشان داريم اي ايجاد کنِيم


اما سال ها طول مي کشد که آن زخم ها را التيام بخشيم


بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد


کسي است که به کمترين ها نياز دارد.


بياموزند که آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند


فقط نمي دانند جگونه احساساتشان را نشان دهند .


بياموزند دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند وآن را متفاوت ببينند.


بياموزند که فقط کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند


بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.


من با خضوع گفتم :


از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم.


آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟


خداوند لبخند زد و گفت :


فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.


هميشه.

asalbanoo
Monday 31 August 2009, 09:42AM
ديشب آفريدگارم را در خواب ديدم خيلي خوشحال شدم از ديد نش


رفتم جلو و دستش را بوسيدم و گريه کردم. گفت چه عجب ديروز


يادي از ما کردي گفتم خداوندا مرا ببخش زندگي سخت گير است و به


من اجازه نمي دهد يادي از شما کنم به من گفت فرشتگان شانهايت


تمام دردلت را به من گفتن . بعد گفت فرزندم زندگي اوون نيست


که فکر ميکني زندگي خيلي زيبا تر از ان است که فکر ميکني


من بهش گفتم خدايا شما نعمتي به انسانها داده ايد که خودتوون


هيچ وقت اونو درک نکرده ايد خداوند پرسيد که اوون چيست


بهش گفتم تاحالا شده عاشق بشي با کمي مکث گفت نه گفتم پس


بخاطر همين است که به داد عاشقان نميرسي خداوند لبخندي زد


گفتم پس اين عاشقي چه نعمتي بود دادي به ما حالا عاشقمون کردي


ولي چرا انطور من کجا و اوون کجا من بهش گفتم.


ما ادما چرا فقط نزد تو يکسا نيم چرا نزد خودمون يکسان


نيستيم گفت خوب ديگه اين آيينه زندگيه اگريکسان نبوديد


که زندگي نه زيبا ميشد نه جذاب ديگه نه رقا بتي بود نه


فعاليتي يا همه رييس ميشدند يا همه نوکر ايجور نميشد


گفتم خداوندا من به عنوان بنده تومي خواستم يه خواهشي ازت کنم


گفت چيست خواهش تو گفتم ميخواستم اگر ممکن باشد


عشق را برايم تو صيف کني .اوگفت اي کا ش مردم ميدانستند که


عشق زندگي است عشق شهامت است عشق يک رنگيست


عشق پاکيست عشق پولي نيست عشق شخصيت است


عشق سواد نيست عشق زيباي نيست عشق عشق است


عشق معرفت است عشق خوشبختيست عشق زلال است


عشق به مانند انتظار ديدن عشق است


عشق را بايد از ميان ديوانگان پيدا کرد


عشق صدا نيست عشق نگاه نيست


عشق را بايد از برق چشمان يک


عاشق پيدا کرد.


سپس اشکهاي خدا را ديدم


گفت اي کاش من ميتوانستم عاشق بشم


بهش گفتم ولي خدايا چه مو جودي ميتواند


لايق شما باشد سپس از خواب پريدم


از ان لحظه ديدگاهم نسبت به زندگي


عوض شد اميد وارم شما نيز از


خواب من پند بگيريدو عشقو به پول و سن و سواد نفروشيد


عشق معرفت است عشق شخصيت است و عشق عشق است

asalbanoo
Saturday 12 September 2009, 02:17PM
شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟! کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش. يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ...........


پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه. سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنن.

mahdi20
Wednesday 16 September 2009, 06:45AM
دست راست را آويخت از تخت به پايين. دست چپ را بي حركت در كنار بدني كه گويي سال ها بود روح از آن گريخته بود ، گذاشت . پا ها را بي هدف روي تخت رها كرد . كوشيد تنه سنگين و شكم بر آمده اش، بي حركت بماند. نفسش را قيد كرد.
همه چيز به خوبي پيش مي رفت. اما نگاه هايش حالت مرده و بي روح را پيدا نكردند.
نفسش را رها كرد و بعد دوباره از نو به بازي شروع كرد. دست راست را آويخت از تخت به پايين ، دست چپ را بي حركت در كنار...
بازهم نگاه ها حالت مرده يي را پيدا نكردند. نفس عميق گرفت و دوباره شروع كرد به بازي .
چندي بود كه مي خواست نقش مرده يي را برايش اجرا كند.
مي خواست حتا براي چند لحظه يي هم كه شده ، مانند مرده يي باقي بماند . امّا ، نمي توانست .
در اوايل ، شب ها كتاب مي خواند . اما دلگير شد ، به تلويزيون و راديو و اين چيز ها از اول علاقه نداشت . بعد به باز هاي من در آوري پرداخت. گاهي با سايه اش، گاهي با صدايش، گاهي با انگشتانش، با هر چيزي كه به او نزديك تر بود بازي مي كرد.
بعد از همه چيز دلگير گشت. خواست خود را به مرده گي بزند.
و از همين جا بازي اش شروع شد.
دست راست را آويخت از تخت پايين ، دست چپ را بي حركت در كنارش...

حمد
Wednesday 16 September 2009, 09:52AM
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري.
آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه...
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
...
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

اگه این دوستمون به جای عشق وعاشقی واین همه حرف زدن یک ذره عقلش رو به کار مینداخت و دو سه تا دنده معکوس میداد حداقل هیچکدوم نمیمردن .

mahdi20
Wednesday 16 September 2009, 10:58AM
كنار ميز ايستاد. گره روسري را باز كرد و آن را لبه تخت افگند. چند لحظه پيش تصميم گرفته بود به گردش برود. اما وقتي به ياد چشمان كنجكاو رحمت افتيد ، از خير آن گذشت .
از پنجره كوچك به بيرون خيره شد، همان منظره هميشه گي آن سوي پنجره نفس مي كشيد. از بس به آن منظره ديده بود، ديگر برايش تهوع آور مي نمود.
رفت روي تخت دلباز افتاد. ديدن سقف با آن داغ هايي كه از زمان جنگ داشت، دلگيرش كرد. مثل هميشه از آن چشم برگشتاند. براي اين كه نگاهش از پنجره به بيرون ، به منظره تهوع آور نه سُرد، سرش را به تندي چرخاند و زير بالشت پنهان كرد. اما سرش به گردش آمد و نتوانست بيشتر از چند لحظه يي ، تاريكي و سنگيني زير بالشت را تحمل كند.
برخاست ، رفت كنار تلويزيون . با آن كه مي دانست برق قطع است. سوچ آن را فشرد. بار ديگر و بار ديگر عين عمل را تكرار كرد. به سراغ راديو رفت. برنامه ياسي بود. به كانال ديگر رفت. از موسيقي آن خوشش نيامد. كانال ديگر... نگاهش را از صفحه امواج راديو كند و آن را خاموش ساخت.
دوباره كنار ميز ايستاد. اندام باريك و بلندي روبه رويش ايستاد. روسري را عين زني كه در آيينه مي ديد، زير گلو گره زد.
از پله ها آمد پايين. رحمت مثل هميشه از لبه تخت دكانش مراقب همه جا بود.
"يك قوطي چاي سبز"
ديگر حرفي نزد و برگشت. اگر رحمت نمي بود شايد به گردش مي رفت . اگر مي توانست تا انتهايي جاده برود... چهره رحمت پيش رويش زنده شد.
"اين قدر كجا مي روي؟ مگر پر كشيدي!؟"
يادش آمد كه از رحمت به پدرش شكايت كرده بود. پدر انگار از قبل همه چيز را مي دانست، نگاه هايش را به جاي نامعلوم دوخته و گفته بود:
"اين جا ايران نيست كه هرگاه دلت خواست بروي گردش!
مردم بد مي گويند. صد آشنا و بيگانه است ، و تو هم زن جوان و بيوه...! "
قوطي كاغذي چاي سبز را به روي ميز گذاشت، روسري را از سرش برداشت. انگار كسي در درونش بود كه گفت:
" آخر از اين چهار ديوار خسته شده ام. مي خواهم بروم گردش. مي خواهم مردم را ببينم... شهر..." و چون مخاطبي نداشت خاموش شد.
به ساعت دستي اش نظر افگند. دو بعد از ظهر بود . تا آمدن پدر زمان طولانيي باقي مانده بود. لبه تخت نشست. به ياد شوهرش افتاد. چشمان كوچك . چهره زرد و دستان درشتش را دوست نداشت، اما برايش غنيمت بزرگي بود . كوشش كرد تصور كند كه دستانش ، همان دستان سرد و درشتش، روي شانه ها و گردنش در حركت اند. گرمي مطبوعي را زير پوست بدنش احساس كرد . دستانش را ميان ران هايش برد و بعد پستان هايش را با آن فشرد. لبانش را مرطوب كرد. اما يك باره چهره رحمت پيش چشمانش ظاهر گشت و خشكش زد. بدنش مثل پاره آهني افتاده در آب، سرد شد و دستانش از حركت باز ماندند.
از جايش برخاست و به آشپزخانه رفت. ديگ مسي بزرگي را روي اجاق گاز گذاشت و آن را پر از آب كرد.
چوبك گوگردي را برداشت و گاز را آتش زد. به اتاق ديگر رفت. تمام لباس هايي را كه شب گذشته در ماشين لباس شويي شسته بود ، جمع كرد و به تشناب برد. تشت بزرگ لباس شويي را وسط تشناب گذاشت و منتظر ماند تا آب گرم شود.
ادامه دارد

mahdi20
Wednesday 16 September 2009, 11:15AM
مابقی داستان

با جيغ و فرياد كودكان وسوسه شد. چادر سفيد از روي شانه اش پايين افتاد. از بالكن به كودكاني كه با فرياد و شور در پارك خاك آلوده زير بلاك بازي مي كردند، چشم دوخت. اين شده بود كار هميشه گي اش.
بي آن كه آنان را از نزديك ديده باشد، نام هر يك را مي دانست: احمد، بابك ، روشنك ، فريد ، پروانه ، سلطان...
در خود تب شديدي احساس كرد؛ عين يك زن باردار، سنگين و آرام رفت و روي بستر دراز كشيد . بعد فكر كرد كه درد ، آهسته آهسته از بطنش آغاز مي شود. اما درد يك باره و سريع در تنش نمي دويد . يك لحظه آرامش، يك لحظه درد. وسوسه شد كه به صداي چيزي در درونش گوش دهد. حركاتش را حس كند و با هر تكاني لذت تجربه ناشده يي را تجربه نمايد.
بالشت كوچكي را در عقب شانه هايش قرار داد و ران هايش را از هم باز گرفت. ارتعاش گوشت هاي رانش را حس كرد و كوشيد ناله گره شده گلويش را رها كند. تيره پشتش آرام آرام درد را در تنش منتشر مي كرد.
خود را به درد سپرد. تصور كرد كه چيزي آهسته و آرام در بطنش تكان مي خورد . باز آرامش نصيبش شد. بعد دوباره درد زايمان را با همه قدرتش احساس كرد. از ميان دنياي غبارآلود اطرافش، يك بار ننه را ديد كه ، ديده بود، در چنين مواقع حضورش حتمي بود.
ننه چيزي نگفت. دستوري نداد و همان طور با تبسم مجذوبانه يي پيدا و پنهان بود.
زن ران هايش را با همه قدرت از هم باز گرفت. خيمه كوچكي كه روي ستون هاي پاهايش افراشته شده بود، فراختر شد. ميان پنجه هاي مرطوب و گرمش ميله چپركت را فشرد. دانه هاي عرق از پيشاني بلندش، دانه دانه به زير زنخ اش مي لغزيدند. با تمام توان بر بطنش فشار آورد. احساس كرد كه جنين آهسته آهسته به طرف پايين مي سرد. دوباره ناله ضعيفي سر داد. بعد به يك فشار جنين را به بيرون افگند. احساس سستي در رگ رگ وجودش رخنه كرد و گريه آشناي نوزاد را كه پرده گوشش را به نرمي به اهتزاز آورد ، شنيد.
پاهايش را جفت كرد. كمرش را كه از درد جانكاهي رهيده بود، به آرامش سپرد. چادرش را كه روي فرش افتاده بود برداشت، دور گردنش حلقه حلقه پيچيد و از بستر برخاست.
جيغ و فرياد كودكان همچنان از پايين بلاك به گوش مي رسيد. كنار بالكن رفت و همان جا در جست و جوي نامي شد.

mahdi20
Wednesday 16 September 2009, 11:24AM
دلم واسه داستان اساسی تنگیده


یه داستان دو قسمتی اینجا آوردم، بخون حال شو ببر، ول کن گردنِ اون بابارو کُشتی ش .. . ..

asalbanoo
Tuesday 22 September 2009, 10:27AM
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .
پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند
مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !
سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .

asalbanoo
Tuesday 22 September 2009, 01:41PM
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

justbluem
Tuesday 22 September 2009, 01:43PM
عسل امروز همش داستانای :بغض: مینویسیا :(

asalbanoo
Wednesday 23 September 2009, 03:31PM
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

asalbanoo
Saturday 26 September 2009, 05:30PM
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم


پسر گفت : نه ، نيستي


دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟


پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم


دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟


پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم


دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش

را نوازش


ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت


تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي


من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را


و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

asalbanoo
Saturday 3 October 2009, 05:44PM
مي پرسي تو را دوست دارم؟
حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم

مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟

مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟

مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟

راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟

عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است

asalbanoo
Wednesday 7 October 2009, 09:04AM
شب بود. صدای جیر جیرک ها فضای خونه رو پر کرده بود قرص ماه وسط آسمون جا خوش کرده بودو یکی از شب های گرم تا بستون بود.زیر نور شمع در حال مطالعه کتاب داستان بودم. روی صندلی چوبی وسط پذیرایی لم داده بودم و از پیپی که روی لبم بود کام می گرفتم. ساعت از 11 شب گذشته بود سوزان صدا زد : ما یکل نمی خوای بخوابی؟ سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم: چرا عزیزم ولی امشب دوس دارم همین جا بخوابم. از نظر تو اشکالی نداره؟ سوزان با بی تفاوتی گفت: نه مشکلی نیس. من می رم تو اتاق خواب تا بخوابم. شب بخیر.
شب بخیر عزیزم. چشام خسته بود دیگه نتونستم ادامه بدم . کتاب رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.درد خفیفی رو پشت سرم حس کردم. بلند شدم تا بخوابم. خیلی خسته بودم. دراز کشیدم و آروم خوابم برد.
تازه چشمام گرم شده بودکه حس کردم یه نفر در رو زد. چشمام رو نیمه باز کردم و به در ورودی دوختم. دوباره در زده شد. با خودم گفتم : خدای من الان این وقت شب کیه داره در می زنه؟ با بی میلی بلند شدم تا در رو باز کنم. دررو نیمه باز کردم و آروم از لای در بیرون رو نگاه کردم. مهتاب به خوبی بیرون رو روشن کرده بود . سیاهی انسان مانندی رو تونستم تشخیص بدم. حس کردم یک خانم هست که صورتش رو مانند کولی ها پوشونده . گفتم: کاری داشتید؟ نزدیک تر اومد و با لهجه ی غلیظی گفت: می بخشید آقای... مایکل هستم. ادامه داد:من واقعا ازاینکه این موقع شب مزاحم شما شدم معذرت می خوام آقای مایکل،جریان از این قراره که من برای پیدا کردن شوهرم وارد این شهر شدم،ولی متاسفانه دقایقی پیش چند نفر به من حمله کردن و وسایلم رو ازم گرفتن و پول های منو ازم دزدیدن. من نمی دونم چی کار باید بکنم. پولی هم ندارم که برای مسافر خانه بپردازم، می خواستم اگر ممکن باشه امشب رو در منزل شما سپری کنم تا فردا به دنبال دزدها بگردم. کمی گیج شدم با خودم گفتم: شاید این زن یه دیوونه باشه... و هزار جور فکر دیگه از ذهنم گذشت. حرفاش خیلی عجیب و غریب بود. با این حال گفتم: اشکالی نداره بفرمایید.زن وارد خونه شد.در رو بستم و هدایتش کردم به سمت صندلی چوبی که گوشه ی اتاق قرار داشت.رفت و با لبخندی بر لب نشست. ساکی روکه در دست داشت روی زمین کنار صندلی گذاشت. گفتم:ببخشید من اسم شما رو نمی دونم.با دستپاچگی گفت: اوه معذرت می خوام ، اسم من مارگارت هست. گفتم : چیزی میل ندارید؟ گفت :نه ممنونم، آقای مایکل شما تنها زندگی می کنید؟ گفتم: متوجه منظورتون نشدم. گفت: معذرت می خوام، نباید این سوال رو می کردم.گفتم: اشکالی نداره... نخیر من با همسرم زندگی می کنم و فرصت ندادم که سوال دیگه ای بپرسه و سریع گفتم: چطور شد که دزدا ساکتون رو ندزدیدن؟ یک لحظه حالت چهره اش عوض شدو باز هم با دستپاچگی گفت: نمی دونم شاید به من رحم کردن ولی پولام رو دزدیدن ضمن اینکه توی ساک رو گشتن ولی چون چیز قابل توجهی نبود ساک رو انداختن و رفتن.گفتم: جالب شد. می تونم بپرسم جریان دنبال شوهر بودن چیه؟ گفت: البته شوهر من به دنبال یک ماموریت مخفی وارد این شهر شده و قرار بوده حدود یه ماه پیش برگرده. ولی علاوه بر اینکه برنگشته هیچ خبری هم ازش ندارم. امشب وارد شهر شدم و در حال گشتن به دنبال جایی برای خواب بودم که چند دزد به من حمله کردن و اون ماجرا برای من پیش اومد. گفتم: تونستید قیافه ی دزد ها رو تشخیص بدید؟ گفت: متاسفانه نه، هوا خیلی تاریک بود.
حرف های به شدت ضد و نقیض بود، اگر شوهر اون زن واقعا یک مامور مخفی بود نباید زنش از مکان ماموریت اون خبر داشت. گذشته از این باید زن از طریق اداره ی پلیس فدرال پیگیر ماجرا می شد. نه اینکه خودش تک و تنها راه بیفته و دنبال شوهرش بگرده، تازه اونهم در حالی که یک ماه از ماجرای برنگشتن شوهرش می گذشت. هر چند که کل ماجرا خیالی به نظر می یومد. ممکن بود این زن یک نوع آلزایمر پیشرفته داشت. به هر حال نمی شد اون زن رو از خونه ام بیرون کنم. بلند شدم تا برای اون زن مکان مناسبی رو برای خواب آماده کنم و سوزان رو هم از خواب بیدار کنم.همین که از جلوی زن عبور کردم از پشت سر صدا زد: آقای مایکل.برگشتم و گفتم بله؟دستش رو آروم وارد ساکش کرد و در یک لحظه هفت تیر مجهزی رو بیرون کشید و به سوی من نشانه رفت.چشمهای زن برق خاصی پیدا کرد و چهره ی شیطانیش نمایان شد.ولی من بیشتر از اینکه قیافه ی زن رو بر انداز کنم چشمم رو به نوک اسلحه اش دوخته بودم. حس کردم از شدت ترس خشک شدم.آب دهنم رو هم نتونستم قورت بدم.به سختی دهنم رو باز کردم و گفتم: از ... از... جون من چی می خوای؟ با لحنی پیروزمندانه گفت: جیمی بیا تو.و یه نفر در رو باز کرد. وای خدای من باور نکردنی بود... اون ... اون واقعا یه غول بود.با چهره ای سیاه و زمخت که به اندازه ی 4 انسان بزرگی داشت. جیمی بی معطلی اومد طرف من و دستهای بسیار بزرگ خودش رو دور گردنم حلقه کرد و با صدایی دورگه و بم گفت: اگه صدات در بیاد فکت رو خورد می کنم. فقط چشمهاش رو می دیدم و از همین چشمهاش کاملا مشخص بود که خیلی جدی داره حرف می زنه و اگه حرفش رو گوش نمی کردم مسلما تهدیدش رو عملی می کرد. سرم رو به علامت تایید حرفش تکون دادم.رو به زن کرد و گفت: طناب رو بیار و خودش شروع به بستن دست و پا و بعد از اون دهنم شد.از شدت ترس هیچ عکس العملی نشون نمی دام. شروع به جمع آوری وسائل خونه کردن . جیمی هر از گاهی نگاهی به من می کرد.تقریبا تمام وسائل قیمتی خونه رو جمع کردن و خواستن تا از خونه خارج بشن. زن رو به جیمی کرد و گفت: با این یارو چی کار کنیم؟جیمی نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی وقته آدم نکشتم اسلحه ات رو بده به من.زن گفت: دیوونه شدی؟ می خوای این وقت شب سر و صدا راه بندازی؟ جیمی این بار فریاد زد: اسلحه ات رو بده به من . وای خدای من باور کردنی نبود. انگار... انگار داشتم خواب می دیدم. زن اسلحه رو داد به جیمی.اومد جلو، انگشتش رو ماشه بود. اسلحه رو از فاصله ی 20 سانتی متری رو به مغز من آماده ی شلیک کرد. یک لحظه احساس کردم که دیگه خون به مغزم نمی رسه و چشمام رو به ملتمسانه ترین شکل ممکن به چشمای جیمی دوختم.ولی صورت جیمی خیلی بی احساس بود.انگار تا حالا با حسی به نام ترحم آشنا نشده بود... دوباره نگاهم رو به سمت نوک اسلحه اش دوختم و با تمام وجود فریاد زدم: نــه... جیمی ماشه رو چکوند و...
و من با تمام وجود از خواب پریدم... عرق بسیار زیادی از تمام بدنم جاری بود و هیچ صدایی به جز صدای تپش قلبم رو نمی شنیدم. جرات نگاه کردن به در ورودی رو نداشتم... خشک شده بودم...
دقایقی سپری شد. و به خودم قبولوندم که نه مارگارتی وجود داره و نه جیمی که بخواد منو بکشه... نگاهی به ساعت انداختم ولی نتونستم تشخیص بدم که ساعت چنده... بلند شدم تا یه لیوان آب بخورم، خیلی تشنه بودم. به شدت عرق کرده بودم به طرف آبی که روی میز قرار داشت رفتم. کمی از آب رو نوشیدم. آرومتر شدم. خدای من این چه کابوسی بود من دیدم؟ واقعا خواب وحشتناکی بود...
توی حال و احوال خودم بودم که در ورودی به آرومی زده شد.
تق تق تق تق...
آبی که خورده بودم توی سینه ام ایستاد و دیگه پایین تر نرفت رگ های گردنم 2 برابر حد معمول گشادتر شد، خون به شدت به طرف مغزم حرکت کرد . قلبم در عرض چند لحظه خواست که از سینه ام بیرون بزنه.پاهام سست شدن و بی اختیار روی زانوهام روی زمین افتادم. کاملا بی حس شدم و فقط چشمهای جیمی رو جلوی خودم دیدم دستام به شدت شروع به لرزیدن کرد. و در این حین دوباره در ورودی زده شد... این بار فقط به فکر تبری افتادم که توی خونه بود. ولی نمی دونستم الان کجا بود... حواسم کاملا پرت شده بود...فقط منتظر بودم جیمی در رو باز کنه و با اون صدای دورگه وبم خودش بگه : خیلی وقته آدم نکشتم...
بوی باروتی که بعد از متلاشی شدن مغزم توی هوا می پیچید از همین الان اذیتم می کرد
اوه خدای من... واقعا گیج شده بودم... مثل این بود که زمان ایستاده... و همه چیز فلاش بک میشه... جیمی ... سوزان ... اسلحه... بوی باروت... صدای تیک تاک ساعت... همه چیز در هم فرو رفته بود...
لحظات سپری شد.هیچ حرکتی از خودم بروز ندادم. مثل مجسمه ... سرد و ساکت...
در ورودی دیگه زده نشد.
کم کم احساس کردم خطری تهدیدم نمی کنه.. به خودم تلقین کردم که هیچ اتفاقی نمی افته و آروم از زمین کنده شدم.تو همین لحظه ها سوزان از اتاق خواب بیرون اومد و با خواب آلودگی به سمت من اومد. یه کم ترسید و ایستادو گفت: مایکل، تو حالت خوبه؟ با صدای سوزان به خودم اومدمو گفتم: تو صدایی نشنیدی؟ با لحنی خواب آلود و آکنده از ترس و تعجب گفت: چه صدایی؟گفتم: صدای در زدن.با همون لحن ادامه داد: مایکل تو چت شده؟حالت خوبه؟نکنه خواب بد دیدی؟ و من که احساس امنیت کردم با بهت خاصی گفتم: آره ، یه خواب خیلی بد... سوزان آروم اومد جلو ، دست منو گرفت و گفت: مایکل، نترس من اینجام هیچ مشکلی پیش نمی یاد... نگاهم رو در تاریکی شب به چشمهای سوزان دوختم،با اینکه نور کم بود ولی چشمهاش حاکی از حس آرامش بود.حس خوبی بهم دست داد.آروم بغلش کردم و حس آرامش بیشتری یه من تلقین شد.با صدایی آروم تو گوشم گفت: عزیزم آروم باش ، من پیش تو هستم... و من که به یکباره از اون دنیای ترس و وحشت وارد این دنیای آرامش شده بودم اشک از چشمام جاری شد... و شب سپری شد.

********

صبح سوزان صدام زد تا بلند شم و صبحونه بخورم تا راهی کافه بشم. الان حتما چند نفری منتظر بودن تا من در کافه ام رو باز کنم و مثل همیشه اونها بساط قمار بازی های خودشون رو راه بیندازن.بعد از اینکه صبحونه رو خوردم از سوزان خداحافظی کردم تا راهیه کافه بشم. هنوز ساعتی از باز شدن کافه نگذشته بود که دونفر وارد کافه شدن و جلوی پیشخون کافه ایستادن و از من طلب دو تا نوشیدنی کردن.گفتم: چند لحظه صبر کنید الان آماده می کنم. اون دو نفر مشغول صحبت با همدیگه شدن و من هم صدای اونها رو می شنیدم.یکی از اونها رو به دوستش کرد و گفت:
شنیدی دیشب جرج کشته شده؟
آره همین چند دقیقه پیش شنیدم می گن دزد شبونه وارد خونه اش شده و همه ی وسایلش رو جمع کرده و برده...
آره رفیق همین طوری بوده . تازه گردن جرج رو هم شکسته... پلیس احتمال می ده فرد پر زوری بوده که این کار رو کرده.
خدای من ... بیچاره جرج...

asalbanoo
Saturday 17 October 2009, 11:26AM
اينجا ديترويد نيست ولی تماشاچيانش برای قتل آدمها فرياد ميکشند
مرد عصبانی چاقوی بزرگ را زير گلويش فشار ميدهد ... شيشه‌های
پنجره را با مشت خود ميشکند ...و خون از دستانش ميچکد
همه تماشاچيان و ما که ايستاده نگاه ميکنيم صدايش را ازطبقه سوم ميشنويم
فرياد ميزند: گم شيد...به چی نگاه ميکنيد؟ بريد عقب والا خودمو پرت ميکنم...
تماشاچی‌ها نگاه...خنده...تعجب و تشويق!
از دور که نگاه ميکردی علتی برای اين رفتار دراماتيک و ساديستيک پيدا نميکردی
اما کمی که به حرفهايش دقت ميکردی پی به روان خسته‌اش ميبردی
مردم فرياد ميزدند: بپر ديوونه...خودتو بکش...منتظرچی هستی؟
او کم‌کم شدت جنونش بيشتر شد
فارغ از تلاش ماموران آتش نشانی و اورژانس همچنان قصد خودکشی داشت
درو ديوار ساختمان پر از امدادگر بود...
آنها می‌خواستنديک انسان را از مرگ نجات دهند ولی خود مرد نميخواست زنده
بماند...
همچنان جمعيتی چند نفره فرياد ميزدند خودت را بکش
و مرد ديگر لب پنجره ايستاده بود ---------------------------------------------

asalbanoo
Tuesday 27 October 2009, 06:34PM
ازوقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم

asalbanoo
Saturday 7 November 2009, 09:12AM
کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟ - البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور کمرت را ببّر! و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت. اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت... من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟ تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

asalbanoo
Saturday 7 November 2009, 04:21PM
گفت ميخوام تنها باشم بعد از تموم شدن حرفش در رو محكم بهم كوبيد و صداي حق حق گريه هاش پشت حصار تنهايي گم شد.


اون نمي خواست به كسي يا چيزي توهين كنه. اون فقط ميخواست ساعتي رو تنها باشه.


ساعتها از نيمه هاي شب گذشته بود كه تصميم گرفت از تنهايي چند ساعته خودش بيرون بياد و ببينه كسي توي اون خونه هست كه تنهايي اون رو درك كرده باشه و حداقل منتظرش باشه.


آروم در رو باز كرد و سعي كرد ناله هاي در رو آروم كنه كه كسي متوجه ورود اون به بيرون از اتاقش نشه.


ميون تاريكي و روشنايي نور مهتاب كه با درخشش خاصي به ميون خونه طنين انداخته بود سايه اي رو ديد كه رو به پنجره روي كاناپه چمباته زده. تعجب كرد و خوشحال شد از اينكه كسي توي اين ساعت از شب منتظر اونه.


جلو رفت و به خيال خودش خواهرش بود كه هميشه از داشتن برداري همچون اون افتخار ميكرد. از پشت سر نگاهي به سايه انداخت و از اينكه صداش كنه ترديد داشت.


آروم گفت اصلا فكرش رو نمي كردم كه تا اين ساعت بخاطر برادرت بيدار بموني.


وقتي سايه برگشت جا خورد و چند قدمي به عقب برداشت. مادرش بود كه ظهر با داد و فرياد هاي خودش از اتاق بيرونش كرده بود.


چشماش و پر اشك كرد و جلوي مادرش زانو زد و با گريه گفت چرا؟ چرا بخاطر من بيدار موندي، مگه من همون نبودم كه ظهر با بي رحمي تموم تو رو از اتاقم بيرون كردم. ولي اون فقط گوش ميداد و سعي ميكرد كه پسرش رو آروم كنه.


ميون بغض و اشك به مادرش گفت بعد از اون اتفاق فكر كردم كه ديگه هيچ وقت نمي تونم مثل هميشه باهات صحبت كنم، فكر كردم كه ديگه دوستم نداري ولي وقتي كه سايه تو رو ديدم خوشحال شدم كه حداقل يكي توي اين خونه به ياد من بوده و تا اين وقت از شب بيدار مونده.


وقتي حرفاي پسر تموم شد، مادرش دستي به سر پسرش كشيد و با مهربوني تموم گفت من هميشه بعد از اينكه تو به خواب ميري تا ساعتها كه مطمئن بشم كه تو خوابي بالاي سر تو بيدار ميمونم و برات دعا ميكنم، اين كار امشب من نيست! من به اندازه تموم شبهاي عمر تو تا ساعتها بعد از نيمه شب بيدارم، تو هر چقدر هم كه به من ناسزا بگي و به خيال خودت من رو برنجوني من ذره اي هم ازمحبتم به تو كم نميكنم، نتنها به تو بلكه به خواهرت هم همين حس رو دارم.


به اون گفت : خدا وقتي كه بچه ها رو براي پدر و مادرشون ميفرسته به اندازه تموم عمر به ما صبر و شكيبايي ميده كه خداي نكرده با شما بدرفتاري نكنيم و هر چقدر هم كه شما به ما بدي كنيد بازم هم گله اي نداشته باشيم.


پسرم مادر يعني فرستاده شده از طرف خدا، يعني درخشش نور بي كران الهي، يعني پلي كه هر كودكي رو ميتونه لحظه به لحظه به خدا نزديكتر كنه، يعني ذره ذره آب شدن و لحظه به لحظه رشد كردن تو.


پسر اندكي سرش رو بالا آورد و نگاهي به چشماي مادرش كرد توي تاريكي و تنهايي شب، زير نور طنين انداز مهتاب چشماي مادرش بهتر از هر چيزي به اون اميد و زندگي دوباره ميداد.

حالا ميتونست پلي بزنه از دل مادرش تا رسيدن به خدا . . .

asalbanoo
Saturday 12 December 2009, 04:24PM
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد... پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»

asalbanoo
Saturday 12 December 2009, 04:25PM
هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم.. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم .."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
"وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده.. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
بعد گريه كرد و از آنجا رفت

.
مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد? يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد

پس

از زندگي لذت ببريد

telname
Tuesday 15 December 2009, 04:56PM
این هم یه داستان یک کلمه‌ای!! :

مردی که زیر باران بسیار گریسته بود (این اسم داستانه)

عطسه! (این هم خود داستان بود!)

telname
Tuesday 15 December 2009, 05:11PM
یک کلمه‌ای:

پیرمردی با آلزایمر شدید در خانه‌ی سالمندان

- شما؟
--------------------------------------------------------

بازگشت به خانه با اثر ماتیک روی صورت

خــــــــــــــــــــــــــــائن...!
--------------------------------------------------------

زنی وسط خیابان در یک شب برفی

بــِــپــــــــــا...!
----------------------------------------------------

رانندگی در حال مستی

کوری‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی...؟!

ye adam
Tuesday 16 February 2010, 02:14PM
قانون بازگشت



مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست .

asalbanoo
Wednesday 17 February 2010, 06:32PM
http://arsin1.files.wordpress.com/2008/05/tiger-temple-thailand09.jpg (http://www.buy4iran.com/)

سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید! خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از اعضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:

عزیزم، عشق من، من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم ... و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود و آغوشش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد:

نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود!

اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نمیشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فراتر می رود.

برای هدیه كردن محبت یك دل ساده و صمیمی كافی است تا از دریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و ناامیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند. عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده چون گوهری درخشنده انسان را به ستایش وادار نموده است.. محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمرمان شیرین و ارزشمند گردد. در كورترین گره ها، تاریك ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، فقط عشق است که بی نظیر ترین معجزه و راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست. ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پس، معجزه ی عشق را امتحان كن!

نگارینا
Wednesday 17 February 2010, 09:15PM
يه لحظه فكركردم محموتي اومده!

asalbanoo
Thursday 18 February 2010, 09:56AM
حکمت روزگار !!
اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل

asalbanoo
Thursday 18 February 2010, 09:57AM
مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟

apple
Thursday 18 February 2010, 05:57PM
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

asalbanoo
Sunday 21 February 2010, 08:43AM
دختر فداکار


http://img.visualizeus.com/thumbs/08/08/04/girl,model,photo,photographer,phtography-e9fb440fbbc4ae1acc6a21c5fd0105e5_h.jpg (http://www.buy4iran.com/)
My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful
Of This Curd Rice?

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

Just For Dad's Sake, Dear'.
Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

But, U should....' Ava Hesitated.

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
Now I Became A Bit Anxious.
'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟


'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.


I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

All Our Attention Was On Her.
'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

Was Her Demand..
'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
Impossible!'
'Never in Our Family!'
My Mother Rasped.
'She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

I Tried To Plead With Her.
'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

Ava Was in Tears.
'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

It Was Time For Me To Call The Shots.
'Our Promise Must Be Kept.'

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

آوا، آرزوی تو برآورده میشه
With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..
She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,
'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.
'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه


'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'
Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,
And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

He is Suffering From... Leukemia'.
She Paused To Muffle Her Sobs.
'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.
He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.
But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
I Stood Transfixed And Then, I Wept.
'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی


"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms
But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"



Think About This

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

به این مسئله فکر کنین

asalbanoo
Tuesday 2 March 2010, 03:59PM
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد
متوجه نامه*ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای
به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور
نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی*ام با حقوق نا چیز باز نشستگی
می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه
تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از
دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من
هستی به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان
داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری
روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال
بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری
از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف
تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را
برداشته اند ...!!!

میرزا عبدالزکی
Tuesday 2 March 2010, 04:02PM
سلام عسل خانم:smile07:
ياد محمود جسد بخير:D

میرزا عبدالزکی
Tuesday 2 March 2010, 04:05PM
یك روز كارمندپستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد
متوجه نامه*ایشد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای
به خدا ! باخودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور
نوشته شدهبود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی*ام با حقوق نا چیز بازنشستگی
می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمامپولی بود كه
تاپایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفراز
دوستانمرا برای شام دعوتكرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ كس را همندارم تا از اوپول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من
هستی به من كمككن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایرهمكارانش نشان
داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چنددلاری
رویمیز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهندخوشحال
بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كهنامه دیگری
از آنپیرزن به ادارهپست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامهچنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف
توتوانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با همبگذرانیم.
من بهآنها گفتم كه چههدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را
برداشته اند ...!!!




:smile21::smile21::p

ye adam
Sunday 7 March 2010, 11:35AM
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم

ye adam
Sunday 7 March 2010, 11:46AM
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

ye adam
Tuesday 9 March 2010, 02:05PM
خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید!

asalbanoo
Saturday 10 April 2010, 05:02PM
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...0
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...0
پنج میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......0
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

asalbanoo
Tuesday 13 April 2010, 07:42AM
یافتن خدا
مسافر کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد . رفت که دنبال خدا بگردد . و گفت تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن . و درخت زیر لب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد بازگردی . کاش می دانستی آن چه در جستجوی آنی همین جاست .
مسافر رفت و گفت یک درخت از راه چه می داند ؟! پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت . او نشنید که درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام . و سفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید .
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت . هزار سال پر خم و پیچ . هزار سال بالا و پست . مسافر باز گشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود . اما غرورش را گم کرده بود . مسافر به ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز ، کنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید . مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت . درخت گفت : سلام مسافر ! در کوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان کن . مسافر گفت : بالا بلند تنومند ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت : چه خوب . وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری . آن روز که رفتی در کوله ات همه چیز داشتی . غرور کم ترینش بود . اما جاده آن را گرفت . حالا در کوله ات جا برای خدا هست . و قدری از حقیقت را در کوله ی مسافر ریخت . دست های مسافر از اشراق پر شد . و چشم هایش از حیرت درخشید . و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتی و این همه یافتی . درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی من در خودم و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست

scholar
Tuesday 13 April 2010, 07:45AM
دختر بر خلاف همیشه که به هر رهگذری میرسید استین پیراهن او را میکشید تا یک بسته ادامس بفروشد،این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته و بچه اش را در آغوش کشیده بود ،نگاه میکرد.
گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد،لب های دختر نیز بی اختیار از هم باز میشد.بعداز مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد،بسته ای آدامس از داخل بیرون آورد و به طرف زن گرفت.
زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت :برو بچه،من آدامس نمیخام.
دخترک گفت:بگیر،پولی نیست.
.........................................:(:(:(:(دلم گرفت

asalbanoo
Saturday 24 April 2010, 09:48AM
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستني بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

asalbanoo
Monday 26 April 2010, 09:45AM
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

justbluem
Thursday 11 July 2013, 02:12PM
پروانه در میان گل ها بود و او محو زیبای اش شده بود، ناگهان مشتی بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداری!»
:D

MSR
Thursday 11 July 2013, 03:21PM
پروانه در میان گل ها بود و او محو زیبای اش شده بود، ناگهان مشتی بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداری!»
:D

داستان کوتاهت تو حلقم :D

این سه سال کجا بودی از راه بدر شدی دی:

justbluem
Thursday 11 July 2013, 07:05PM
با یه روز که از باشگاه رفتم بیرون یکی ادرس اشتباهی بهم داد گم شدم تا حالا داشتم دنبال فروم میگشتم :D

MSR
Friday 12 July 2013, 10:52AM
با یه روز که از باشگاه رفتم بیرون یکی ادرس اشتباهی بهم داد گم شدم تا حالا داشتم دنبال فروم میگشتم http://www.iranclubs.net/forums/images/smilies/biggrin.gif

برو ما رو سیاه نکن سرباز رشید اسلام دی:

سال ها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمی از خون خانوادهاش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لولههای تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد،
.
.
.
.
به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟ پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند.

پائولو کوئلیو

MSR
Friday 12 July 2013, 10:52AM
روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست.
براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.
عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر ...
.
.
چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت ...
بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد
سپس چوپان به او مي گويد: کثيف ترين و نجس ترين چيزها "طمع" است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري !!

مقداد
Wednesday 17 July 2013, 04:41PM
وحی آمد به حضرت موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنند، صد کس اختیار کردند. وحی آمد که از این صد کس، بهترین را اختیار کنند، ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از این ده، سه اختیار کنید، سه کس اختیار کردند و وحی آمد که از این سه کس بهترین را اختیار کنید، یکی اختیار کردند. در این هنگام وحی آمد که آن یگانه را بگویید تا بدترینِ بنی اسرائیل را بیاورد.
او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرو می شد، مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود. خواست که او را ببرد، اندیشه ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد، روا بود که او را هم قدری و پایگاهی بود. به قول مردمان خطّی به وی فرو نتوان کشید و به این که خلق مرا اختیار کردند، غرّه نتوان گشت چون هر چه کنم به گمان خواهد بود. این گمان در حقّ خویش برم بهتر. دستار را در گردن خویش انداخت و به نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت:
« هر چند نگاه کردم بدتر از خود ندیدم. » وحی آمد که آن مرد بهترینِ ایشان است، نه به آنکه طاعت او بیش است، بلکه به اینکه خویشتن را بدترین دانست.

MSR
Thursday 18 July 2013, 10:06AM
مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.
تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است. بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و در کنار جسد وی در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند. همسرش در حالی که با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع می نگریست، قسم خورد که به قولش وفا کند.
.
.
در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده بود و مامورین گورستان می خواستند میخ های تابوت را بکوبند، زن فریادی کشید و گفت: «صبر کنید یک سفارش او مانده که باید به اجرا بگذارم». سپس کیسه سیاهی را از کیفش بیرون آورده و آن را داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد.
.
خواهر خانم که از شرح ما وقع خبردار بود با لحنی سرزنش آمیز به همسر متوفی گفت: «مگه عقل از سرت پریده؟ این چه کاری بود که کردی؟ آخه شوهرت اون پول ها رو چه جوری میتونه تو اون دنیا خرج کنه؟»
.
زن پاسخ داد: «من فردی با ایمان هستم و قولی را که به همسرم دادم هیچ وقت فراموش نکرده ام. اما برای راحتی او، تمامی پول ها رو به حساب خودم واریز کردم و براش یه چک صادر کردم که بعد از نقد کردنش، بتونه خرجشون کنه».
:D

justbluem
Thursday 18 July 2013, 07:34PM
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند. برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: فاصله زمین تا ماه چقدر است؟ مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟ برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: خوب، جواب سوالت چه بود؟ مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

مقداد
Thursday 18 July 2013, 10:49PM
:smile39:

مقداد
Thursday 18 July 2013, 10:51PM
منتقدی ضمن تماشای یکی از پرده های «وان گوگ» به او گفت:
- من هیچ وقت چنین رنگهایی در طبیعت ندیده ام.
نقّاش به آرامی جواب داد:
- شما ندیده اید، امّا من دیده ام؛ عروس طبیعت که پیش چشم همه کس، لخت نمی شود!!

مقداد
Friday 19 July 2013, 02:36PM
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

مقداد
Sunday 21 July 2013, 06:47PM
قبلا تو این تایپیک چند تا داستان کوتاه با مزه نوشتم:
http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=59226
دوست داشتید بخونید.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 06:12AM
زن جوانی پیش مادر خود می‌رود و از مشکلات زندگی خود برای او می‌گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است.

مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج را در ظرفی گذاشت، سپس تخم مرغ‌ها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسید که چه می‌بینی؟

او پاسخ داد : هویج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هویج‌ها را لمس کند و بگوید که چگونه‌اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ‌ها را بشکند، بعد از این که پوسته آن را جدا کرد، تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.

دختر از مادرش پرسید مفهوم این‌ها چیست؟

مادر به او پاسخ داد: هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده‌اند، آب جوشان، اما هرکدام عکس‌العمل متفاوتی نشان داده‌اند. هویج در ابتدا بسیار سخت و محکم به نظر می‌آمد اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد. تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می‌کرد، وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد. دانه های قهوه که یکتا بودند، بعد از قرار گرفتن در آب جوشان، آب را تغییر دادند.

مادر از دخترش پرسید: تو کدامیک از این مواد هستی؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می‌آید تو چگونه عمل می‌کنی؟ تو هویج، تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟

به این فکر کن که من چه هستم؟ آیا من هویج هستم که به نظر محکم می‌آیم، اما در سختی‌ها خم می‌شوم و مقاومت خود را از دست می‌دهم؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می‌کند اما با حرارت محکم می‌شود؟

یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دل پذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می‌شود تو بهتر می‌شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر می‌دهی.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 03:59PM
مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست. بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم. مسکین گفت: حاجت تو چیست؟ گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:00PM
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:01PM
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:02PM
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...


زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:04PM
نمی دونم این رو اینجا دیدم یا نه حالا میذارمش:

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:09PM
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

مقداد
Sunday 11 August 2013, 04:11PM
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...
او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

مقداد
Friday 16 August 2013, 05:28AM
مي‌گويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مساله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلي مبهوت شد، زيرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود!

مقداد
Friday 16 August 2013, 05:30AM
روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .

دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند. ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق شود اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی اما امروز به سختی روی تخته سنگ نجات دادنت را حکاکی کردی ؟

آن یکی هم لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی به ما می کنند باید آن را روی سنگ بنویسیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ما ببرد.

مقداد
Friday 16 August 2013, 05:33AM
کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک 10 ساله فقط یک فن آموزش داد .و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقه به پایان رسید در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز

پیروزی اش را پرسید:

استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیا تمام امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی !!!!

(یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از" بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.)

مقداد
Friday 16 August 2013, 05:35AM
روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکتهای متفاوتی تعلق داشتند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند.

اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود. آرزو داشت که او را به این مأموریت نمی فرستادند. فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظرش رسید که فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهند. وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی شدند، درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای شرکت خود فرستادند. فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود، در تلگرافش نوشت: سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد هیچ کس کفش نمی پوشد.

اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت: سفر عالی بود فرصت مناسب بازاری نامحدود است اینجا هیچ کس کفش نمی پوشد.