دوست ايراني .
Monday 6 August 2007, 09:03PM
گزارش ویژه از اسدالله مشایخی درنشریه سروش هفتگی مورخ 13 مرداد 1386
حالا باید یکی بیاید مرا رها کند از این حال واین سئوال نابجا ویکی برود جلوی خنده های قطع ناشدنی بی بی را بگیرد بی بی می گوید ((نه کسی به خواستگاری من آمدبا این دست و پا و نه من درآرزوی پیراهن عروسی افسرده شدم من با قرآن عروسی کردم ))
4028
کسی که قرار است خانه بی بی را به ما نشان بدهد ؛ سرهنگ پلیس است خودش از بی بی گفته بود وحالا خودش نیزمارا نزد او می برد کولر ماشین در میانه راه یزد به مهریز درآن هوای داغ رخوتناک وخواب آور بود نگاه های کنجکاو وسرانجام حاشیه قلعه افسانه ساز خورمیز به خانه ای می رسیم که روی دربر تابلویی معمولی نوشته اند (( مکتب خانه )) بی بی با چادر گل گلی قبل از آمدن ما داشته با دامادش حرف می زده
*** در باره چی ؟
روز گار و زمونه مگه همه راجع به چی جرف میزنن ؟
روی زیلو مینشینیم بی بی به آقا صادق ؛ دامادش می گوید (( آق صادق چیزی بیار و پذیرایی کن من از خجالت آب می شم فرشی، فروشی چیزی بیار مخده بیار کمرشون به دیواره پناه بر خدا امروز چرا این دخترا این جا نیستند ...))
بی بی تند تند با زبان شیرین بومی میخواهد رسم و رسوم مهمان نوازی را به جا آورد درو دیوار خانه جایی میان شهر وروستا معطل مانده است دیوار و سقف گچ سفید است ما روی زیلویی می نشینیم که فقط بخشی از کف اتاق را پوشانده است حیاط پراست از درختان انار وانجیر و بی بی با مقدمه و بی مقدمه میخندد با دلیل و بی دلیل جدی می شود دوروبرش چند قرآن و مقدار زیادی دفترچه و کاغذ است شاگردانش رفته اند :
*** بی بی چند تا شاگرد داری ؟
این روزها هفت هشت نفرن وقت امتحان مدرسه هاشونه تابستون بیشتر میشن از همه اطراف می یان .
*** اسم کامل شما چیه بی بی ؟
کنیز شما زهرا بیک سید نیستم، اما مردم بی بی صدام میکنن با پیغمبر و ائمه خیلی مانوسم هر 15 روز برای یکی از ائمه ختم قران می کنم
بی بی از حدود پنجاه – شصت سال پیش که قرآن را نزد پدرش آقا غلامحسین یاد گرفت به بچه ها درس می داد مثل تمام بانوان جهان به خاطر یک سال کم و زیاد چانه هم میزند :
-اگر شناسنامه ای بخواهید 73 سال دارم اما کم تر است شناسنامه ام را 1313 گرفته اند حالا خیلی فرق نمی کند اما یک سال کم ترم
آقا غلامحسین، پدر بی بی کدخدا بود قرآن بلد بود و به دیگران هم یاد می داد از دهات اطراف هم پیش آقا غلامحسین می آمدند برای یاد گرفتن قرآن بی بی که متولد شد دو دستش از بازو تاآرنج ادامه می یافت و به پایان نمی رسید یکی از پاهایش هم کامل نشد بی بی بود و آقا غلامحسین و اندام تکامل نیافته در عوض هر چه که قسمت کم گذاشته بود پشتکار و اراده را زیادی داده بود پدر از سه سالگی به او آموخت و بی بی از همان سن توانست قرآن بخوانددر پنج سالگی توانست خودش از روی خط بخواند هشت ساله که شد خودش مکتب خانه دار شد و به بچه ها درس می داد
بی بی گفت بچه ها بزرگتر از من بودن سرپیچی که می کردن ، دعوایشان می کردم آن ها هم منو می زدن گریه می کردم می رفتم پیش پدرم آقام میگفت عیبی نداره بچه ها توپ بازی می کردند بی بی نمی توانست اما هرگز به خاطر دست هایش کنار نماند که فقط نگاه کند :
خوشه گندم و پنبه جمع می کردم علف برای گوسفند ها می چیدم با همین دست ها درو می کردم آغل گوسفندها را تمیز می کردم سعی میکردم بیشتر از توانم کار کنم تا به چشم بیایم به چشم آمد بی بی با همین دست های نصفه و نیمه و پای معیوب ، مثل همین حالا که تند و فرز خودکار بر می دارد ، می نویسد ، لای قرآن باز می کند سحری درست میکند :
حالا باید یکی بیاید مرا رها کند از این حال واین سئوال نابجا ویکی برود جلوی خنده های قطع ناشدنی بی بی را بگیرد بی بی می گوید ((نه کسی به خواستگاری من آمدبا این دست و پا و نه من درآرزوی پیراهن عروسی افسرده شدم من با قرآن عروسی کردم ))
4028
کسی که قرار است خانه بی بی را به ما نشان بدهد ؛ سرهنگ پلیس است خودش از بی بی گفته بود وحالا خودش نیزمارا نزد او می برد کولر ماشین در میانه راه یزد به مهریز درآن هوای داغ رخوتناک وخواب آور بود نگاه های کنجکاو وسرانجام حاشیه قلعه افسانه ساز خورمیز به خانه ای می رسیم که روی دربر تابلویی معمولی نوشته اند (( مکتب خانه )) بی بی با چادر گل گلی قبل از آمدن ما داشته با دامادش حرف می زده
*** در باره چی ؟
روز گار و زمونه مگه همه راجع به چی جرف میزنن ؟
روی زیلو مینشینیم بی بی به آقا صادق ؛ دامادش می گوید (( آق صادق چیزی بیار و پذیرایی کن من از خجالت آب می شم فرشی، فروشی چیزی بیار مخده بیار کمرشون به دیواره پناه بر خدا امروز چرا این دخترا این جا نیستند ...))
بی بی تند تند با زبان شیرین بومی میخواهد رسم و رسوم مهمان نوازی را به جا آورد درو دیوار خانه جایی میان شهر وروستا معطل مانده است دیوار و سقف گچ سفید است ما روی زیلویی می نشینیم که فقط بخشی از کف اتاق را پوشانده است حیاط پراست از درختان انار وانجیر و بی بی با مقدمه و بی مقدمه میخندد با دلیل و بی دلیل جدی می شود دوروبرش چند قرآن و مقدار زیادی دفترچه و کاغذ است شاگردانش رفته اند :
*** بی بی چند تا شاگرد داری ؟
این روزها هفت هشت نفرن وقت امتحان مدرسه هاشونه تابستون بیشتر میشن از همه اطراف می یان .
*** اسم کامل شما چیه بی بی ؟
کنیز شما زهرا بیک سید نیستم، اما مردم بی بی صدام میکنن با پیغمبر و ائمه خیلی مانوسم هر 15 روز برای یکی از ائمه ختم قران می کنم
بی بی از حدود پنجاه – شصت سال پیش که قرآن را نزد پدرش آقا غلامحسین یاد گرفت به بچه ها درس می داد مثل تمام بانوان جهان به خاطر یک سال کم و زیاد چانه هم میزند :
-اگر شناسنامه ای بخواهید 73 سال دارم اما کم تر است شناسنامه ام را 1313 گرفته اند حالا خیلی فرق نمی کند اما یک سال کم ترم
آقا غلامحسین، پدر بی بی کدخدا بود قرآن بلد بود و به دیگران هم یاد می داد از دهات اطراف هم پیش آقا غلامحسین می آمدند برای یاد گرفتن قرآن بی بی که متولد شد دو دستش از بازو تاآرنج ادامه می یافت و به پایان نمی رسید یکی از پاهایش هم کامل نشد بی بی بود و آقا غلامحسین و اندام تکامل نیافته در عوض هر چه که قسمت کم گذاشته بود پشتکار و اراده را زیادی داده بود پدر از سه سالگی به او آموخت و بی بی از همان سن توانست قرآن بخوانددر پنج سالگی توانست خودش از روی خط بخواند هشت ساله که شد خودش مکتب خانه دار شد و به بچه ها درس می داد
بی بی گفت بچه ها بزرگتر از من بودن سرپیچی که می کردن ، دعوایشان می کردم آن ها هم منو می زدن گریه می کردم می رفتم پیش پدرم آقام میگفت عیبی نداره بچه ها توپ بازی می کردند بی بی نمی توانست اما هرگز به خاطر دست هایش کنار نماند که فقط نگاه کند :
خوشه گندم و پنبه جمع می کردم علف برای گوسفند ها می چیدم با همین دست ها درو می کردم آغل گوسفندها را تمیز می کردم سعی میکردم بیشتر از توانم کار کنم تا به چشم بیایم به چشم آمد بی بی با همین دست های نصفه و نیمه و پای معیوب ، مثل همین حالا که تند و فرز خودکار بر می دارد ، می نویسد ، لای قرآن باز می کند سحری درست میکند :