Folaani
Saturday 21 July 2007, 04:13PM
هر روز این آخوندها در تلویزیون صحبت میکنند. خب بکنند! بسیاری از صحبتهایشان جالب و جذاب و صحیح و انسانی هم هست. باید بگویم نسبت به گذشته خیلی پیشرفت کرده اند که جای امید و خوشحالیست برای بنده بشخصه. از گفتار و نظر و حتی کردار آنان نیز، همچون دیگران، سعی میکنم چیزی مفید بیاموزم و برای خود بکار گیرم.
اما در این میان چپاندنی های همیشه نیز باید چپانده شود!! همینجاست که کار خراب میشود و تناقض میان نظام دین و حکومت دینی اینها با واقعیت و علم و منطق پیش میاید که چیز کوچکی نیست. اصلا کوچک نیست. سردرگم کننده است؛ مایهء یاس و تردیدهای بسیار است در بسیاری چیزها؛ و سرانجام پس از مدتی لاینحل بودن و ادعای همراه با بی تفاوتی و انکار برانگیزانندهء خشمی درونیست که نمیداند دقیقا کجا را باید هدف بگیرد. خب شاید به همین خاطر است که طبیعتا آن سویی که منشاء و جهت تولید و حرکت این تناقضات بنظر میرسند اولین مظنون پرونده میشود.
چون اینها کوچک نیست. نه کوچک نیست؟ چه چیزی کوچک است؟ یک مورچه هم کوچک نیست. هیچ چیزی شوخی نیست. رنج رنج است و لذت لذت.
بالاخره ما به خدای خودمان که اعتماد داریم. پس بالاخره تقصیر همین دور و برهاست! چرا رهبرشان نباشد؟ مگر او مسئول تمامی نیست؟ مگر نقش ناظر و ناصح و مرجع را ندارد؟ مگر حکم تایید و رد را او نمیدهد؟ اگر تردید دارد و نمیداند آیا باید دروغ بگوید؟ میتوان با چنین مسایلی بازی کرد؟ حداقل وقتی کسی فهمید انکار که نمیتوان کرد! میتوان؟
اگر ما ثابت کنیم که اینان در این وادی خطاپذیرند همانقدر که دیگران هستند، همه چیز تمام است! و آن همان چیزیست که ما میخواهیم. قرار گرفتن هرچیزی در جایگاه واقعی خویش. اصلاح ساختاری و شکستن بت های بیرونی و درونی. فرو ریختن دروغها.
اینان به زبان میگویند که ما مدعی بیش از این نیستیم؛ اما عمل چیز دیگری میگوید. سفسطه هایی پیچیده. و تناقضاتی که آشکارند و ما به جای حل سفسطه های بی شمار باید در پی شکافتن تناقضات و رسیدن به هستهء آنها باشیم.
آخوندی از مسئلهء شر سخن میگفت. اینکه جهان مجموعا خیر است و شر در اثر اعمال و آزادی و اختیار ما رخ میدهد.
میدانید؛ میدانید مسئله چیست؟ مسئله تناقضهایی با ذهنهای بسیار دقیق است که باور دارند خداوند اصول سادهء ریاضی را نقض نمیکند! او قوانین را نیافرید تا بطور غیرقابل پیش بینی و هرج و مرج آفرین آنها را نقض کند و هر عده نیز در این میان که فرصت داشتند بدون نیاز به گنجیدن در قوانین مدعی شوند! قوانین برای چه هستند؟ آه بیاد واژهء عدالت افتادم. چه مفهوم بزرگی! میدانید همه چیز، همهء تردیدها، سوالات، اتهامات، در این وادی، قدرت، خشونت، حکومت، زور، تصمیمگیری و بازی با سرنوشت یک ملت، حول این مفهوم عظیم، یکی از بنیانهای قوانین الهی، همان چیزی که تمام بشریت و شاید حتی تمام موجودات میشناسند، همان عدالت بزرگ قابل احترام و معیار اصیل، مطرح میشود.
عدالت! من عدالت را میشناسم. و البته رحمتی که عدالت را پایمال نکند، که بدان به شدت احساس نیاز میکنم. و بنابراین عدالتی که رحمت را پایمال نکند.
من عدالت را میشناسم و میدانم شانش بسی بزرگ است. نام و مقام نمی شناسد. عدالت عدالت است!
من عدالت را میشناسم و مدعیان را نه! پس با معیار خویش دربارهء کردار آنان تحقیق میکنم.
عدالت مفهومی جهانیست. عدالت همان چیزیست که زیربنای اصلی یک حکومت برحق است. عدالت شرط لازم و شاید نزدیک به کافیست! چه کسی میداند، شاید تنها همان عدالت است که باید منتظر بود تا به حقیقت برسد و وقتی رسید همه چیز خود ثابت خواهد بود.
و مدعیان از عدالت برنیامده چگونه مدعی حقانیتند؟ آنان نه موسی هستند و نه محمد. چیزی در بساط ندارند که مدعی باشند. تنها توشهء مردان بی معجز عدالت است در این وادی و عدالت خود کافیست. چراکه عدالت یکی از بزرگترین اهداف است؛ وقتی محقق شد کسی را یارای مخالفتی با آن نیست. نیازی به مدعایی هم نیست.
اما آنان که با مدعایی بی توشه، عدالت را خدشه دار میکنند و دم از اولوهیت میزنند هیچند. آنان دچار تناقضی خورد کننده اند اگر نیک بنگرید و اگر دقیق باشید و خرد اصیل را بکار گیرید. این جاییست که مرد میخواهد پاسخ گفتن را. مرد میخواهد حتی جرات ورود در این مسئلهء بزرگ تاریخی را. از آنگاه که انسان عدالت را شناخت و دین را. رابطهء دین و عدالت، آنگاه که قدرت در میان است!
میگویند مولا علی فرمود: حکومت با کفر باقی میماند ولی با ظلم نه.
چگونه حکومتی که با معیارهای علمی بشری و حتی دینی، عدالت را آشکارا در بزرگترین و خطیرترین وجهش نقض کرده و در معرض ابهام و کدورت و کتمان و سفسطه های پیچیده قرار میدهد، توسط بالاترین مراجعی که مدعی مقام و مسئولیت و مرجعیت الهی اند، میتواند بی نقص باشد؟
چگونه میتوان این را حل کرد؟ اینان؟ اینان مگر کیستند؟ عدالت درونی و غایی و فراگیر دین و اولوهیت که شاید ادعا شود بالاتر از مفاهیم دست یافتهء بشریست، درست یا نادرست، تنها ویژهء ولایت اصیل است، ویژهء مردان وحی و معجز. نه از راه عقل. که راه عقل همانطور که گفتیم به تناقض خواهد رسید در این وادی. مگر اینکه همانگونه که گفتیم ساختار دگرگونه شود و دیگر مدعیانی تحمیلی نباشند. بلکه انتخاب باشد و اعتباری از توشه و عمل. از میزانِ تحقق عدالت! من خویش را کمتر محق نمیدانم در حق تعیین سرنوشت خویش، دوست و دشمن خویش، اینکه سهمم از این سرزمین در کجا هزینه شود و چرا، اینکه محاکمه کنم، بازجویی کنم آنان را که گفتار و کردارشان در مقیاسی وسیع وطن مرا متاثر ساخته و بیگمان من نیز اثرات آن را کم و بیش دریافت کرده، میکنم و احتمالا تا مدتهای دیگر خواهم کرد.
اینگونه است که جرات می یابم هرکس را که میخواهم به چالش بکشم. به نام عدالت! که دینی که من شناختم بدون عدالت قابل شناخت نیست. جایگاه عدالت در بنیاد آن است و بدون آن تزلزلی مهلک رخ خواهد داد.
آری اینان میگویند ما چنین ادعایی نداریم، اما در عمل چنان با دین و مفاهیم مقدس خویش را درآمیخته اند که تفکیکش بسختی، بسیار بسختی در آن وادیهایی که کارهای کوچک روزمره نیست، ممکن است. هرکس در این وادی میرود سرانجام به کفر و فساد و محارب با خدا بودن محکوم میشود. چگونه میتوان در یک میدان مین دوید؟ حتی راه رفت؟ چرا راه مرا سد کرده اند؟ به چه حقی؟ زمین مال آنها بوده است؟ چه کسی راه مرا مینکاری کرده است؟ چه کسی قصد کرده است عدالت را به گِل بنشاند؟
ساختار و سیستم اینان همراه با تمام قوانین ننوشته و نیروهای صاحب اختیار که گویی گاهی مدعی میشوند که فراتر از شناخت بشر دربارهء عدالتند، چنان پیکرهء درهم پیچیدهء بغرنجی را آفریده است که کسی را یارای تجزیه و تحلیل و زیرسوال بردن آن نیست. تنها میتوان تناقضات را برآورد و به هسته ها رسید و دانست که خطا کجا رخ میدهد. باید آن را دید. جایی که اندیشه ها در ذهنها تصادم میکنند و ترافیک راه عدالت را بند میاورد!
اینان برایت ثابت میکنند، چنان که خود نیز باور میکنی، با تمام نیروهایشان، با تمام مستندات، با تمام عقل و خرد و مهارت هایشان، که برحقند. اما من میپرسم تناقضات را چه کسی حل خواهد کرد؟ حتی بیش از این هست. اما... شاید همه زاییدهء یکی باشند و مهمترین که ما اینجا بدان میپردازیم - عدالت. حداقل چیزهایی که ما در این وادی، یعنی قدرت و حکومت دینی بشری، با آنها سروکار داریم بیش از این حیطه سروکاری ندارند. به نظر نمیرسد. بقیه وادی شخصی و الهیات و عرفان و درون است که هیچ حکومتی نمیتواند سرنوشت فرد را در این وادی اصیل درونی که میگویند برون نیز از آن میتراود تعیین کند.
برهان دین و عدالت. شاید برهان من همان برهان خلف ریاضیست! گاهی اینگونه میشود مسئله های بغرنج را حل کرد. اگر از راه مستقیم حل کنید، شاید هرگز نتوانید به نتیجه برسید، یا حداقل زمان و نیرویی بسیار فراتر نیاز است که در وسع و مجال و منابع من و دیگری نمیگنجد. فرصت و توان محدود است و باید به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کرد. استفاده ای که سودی بخشد و راه را باز کند؛ نه اینکه ما را به گِل بنشاند.
آری آن عزیز از خیر و شر میگفت. من لبخندی به تلخی زدم. در دل گفتم، راحت است قدرت داشتن و سخن از خیر بودن گفتن. اما آنانی که قدرتی ندارند گویی عمرشان صرف دفاع از خودشان میشود دربرابر این شرها! اگر چه هراسی بیش نباشد! سهمی از خیر بدانها آیا میرسد، یا حداقل آنقدری که شما سهم دارید؟! میتوانند براحتی شما از توجیه شر سخن بگویند؟ باور کنند و فکر کنند میدانند؟
اینگونه است که دین و قدرت به تناقض میخورد. و آخوند نمی تواند هم یکی از نقشهای قدیمی خویش را بازی کند و هم حکومت کند! تنها زمانی این امر ممکن است که همانقدری که او قدرت دارد ما نیز قدرت و اختیار بر سرنوشت خویش، بر منابع کشور خویش، بر سخن گفتن، بر محکوم کردن، بر قضاوت کردن در زمانی که نیاز به قضاوت کردن داریم، در تصمیمگیری، و در تمام امور دیگری که بر ما تاثیر میگذارند، داشته باشیم.
و این آرمان دموکراسیست. اگرچه نامی غربی دارد. خیلی چیزها چنین نامهایی دارد. مثلا انسانیت. اما پیش از آنکه غرب و شرقی بدین صورت باشد، دموکراسی در بطن عدالت منتظر رسیدن زمان آشکار شدنش بود. زمانی که نیاز به کاراییش و تقاضای بحق برای آن پیدا میشد و همگان قدرت درکش را پیدا میکردند.
و این همانجاییست که حلقهء تناقض شکل گرفته است. حکومت دینی اینان به این شکل نمیتواند دموکراسی باشد. و حتی دین بودنش نیز زیر سوال است. حتی آخوند هم موجودی بی هویت و نامفهوم گشته.
چیزی در این میان دست و پا میزند و دارد میان مرگ و زندگی تقلا میکند. و آن ایمان است. آن امید تشخیص حق و ناحق است.
و اینکه دموکراسی و عدالت نسبی است و هنوز در جایی مطلقا محقق نشده است خود سفسطه ای پیش پا افتاده.
همه چیز نسبی است. شما. من. تمام باورها و تشخیصها خطاپذیرند. بیش از آنکه فکرش را بکنید. تنها آرمانهای بنیادین هستند که کمتر شک در بنیان آنها میرود. و یکی از آن آرمانها همان تحقق عدالت است!
ما میخواهیم تابجایی که اینک ممکن شده برسیم؛ و آن با عقل و علم و دوری از دروغ و تحمیل باورها ممکن است و اگر کسی راه دیگری پیشنهاد میکند باید اثباتش کند. عملا!
تناقضات متعددی در این سیستم رخ داده اند. از ابتدایش تاکنون. شاید در جنبه هایی زیادی متعادل و اصلاح شده؛ به جبر شرایط و زمانه و تعادل نیروها یا به اختیار و یا هردو. اما هنوز آن بنیانهایی که تناقض را تولید میکنند بخوبی شناسایی و رسوا نشده است و سعی ما باید بر آن باشد که آنها را بشناسیم و اگر خطایی هست ریشه را اصلاح کنیم.
در آنسو عده ای می اندیشند که این نباید بود و باید بازگشت، و نشد چون نتوانستیم و شاید اهمال بود. در اینسوتر عده ای فکر میکنند که تنها افراط و تفریطی بود. اما براستی چه بود؟ منشاء و ریشه ای هست که همواره مولد خطا و رنج است. آن چیست؟ چرا افراط و تفریط؟ درچه؟ معیار و پیمانه چیست؟ و اصولا چرا عده ای باید بتوانند افراط و تفریط خود را به گروه کثیری تحمیل کنند؟ چطور میتوان از آن پیشگیری کرد؟ آیا راه حلی هست؟ نگاهی بکنید مشکل در رابطهء دین و عدالت در طول تاریخ مدام تکرار شده. اما این انسان عاقل و اندیشمند گویی هنوز موفق نشده است که بیماری را بدقت بشناسد، اثبات کند، و درمان و پیشگیری ارایه دهد. درحالیکه دین خود از دید دین شناسان اصلیترین منبع عدالت شناخته میشود. نباید اینگونه به تناقض بخورد! چه کسانی آنرا به تناقض میکشانند؟ کشیشان قرون وسطی؟ روحانیون هر زمان؟ کس دیگری هم مگر مدعی در پی قدرت و برآوردن هست؟ چرا اینان هیچوقت نتوانستند خود را مصون نمایند در برابر این آفت و بیماری خویش را بشناسند؟ البته ما فرض بحق میکنیم که تنها عده ای و گروهی از اینان دچار این بیماری گشته اند. آنانی که بحد کافی موثر و خطرناک بوده اند. اما باید راهی جست برای کنترل ظلمی که از این بیماران میتراود و همچون مخدری تخدیر میکند. آن راه شناخت عدالت است. شناخت و تبیین باور و تفاوت آن با دانستن. محدودهء کاربرد و مشروعیت اعمال قدرت بر اساس آن. چیزی که شاید در اسلام بنظر پیچیده تر از هر دینی برسد. چرا که اسلام مفاهیمی بس عمیق و ظریف و گسترده دارد در این وادی. اما به اعتقاد من اصل همه یکیست و سادگی ذاتی بر قوانین بنیادین حکمفرماست و چیزی خارج از استدلال و روشهای تصمیمگیری ارایه شده در این مقاله نیستند. تنها شاید ما باید دید خود را نسبت به دین خویش و حوادث گذر کرده بر آن مورد بازنگری و تفتیش قرار دهیم. اگر خطا و تناقضی میبینید، چنانکه خواستم نشان دهم، پس مشکلی هست. و اگر ندیدید که هیچ! آنگاه ما باید در فکر کار خود باشیم و اکثریت در نهایت قوانین خود را مشخص خواهند کرد. هرچند یکی از قوانین جهانپذیر همواره، کم و بیش، آن بوده که تاجایی که میشود حریم شخصی و اختیارات فردی هر شخص مورد تعرض و تداخل قرار نگیرد.
هدف ما برداشتن دین از سر راه عدالتی جهانیست که همه میشناسندش و کسی نمیتواند انکارش کند. دینی که عدالت را انکار کند نمیتواند از تبعات منطقی آن در امان بماند و انکار خواهد شد. فرمولهای منطق و ریاضی دروغ نمیگویند!
کسانی که بهرصورتی باعث شدند دین بر سر راه عدالت خواهی بشر قرار گیرد و آنرا به گِل بنشاند و حتی سرعتش را کّند کند، به عقیدهء من اشتباه بزرگی کردند و خطا و فرض نادرست و برداشتی غلط در جایی از دانش آنان است.
دین اگر میخواهد بماند، باید راه عدالت جهانی را سد نکند. چون دین برای ما و شما و مدعیان بیشتر از شناخت و باورمان نیست. باور ما به دین نیز از همان عقل و منطق و فطرت که عدالت را نیز بخوبی میشناسد و تاییدش میکند سرچشمه میگیرد. و این نظام نمیتواند به تناقض برسد. البته اگر در جایی اشتباهی مرتکب نشده باشیم! و اگر رسید یعنی خطا! و آنجا جاییست که قوانین بنیادین تر اولویت می یابند. حداقل این دیدگاه من است و فکر میکنم منطقی باشد! نیست؟!
و سرانجام نتیجهء جانبی اینکه، اگر در هر حکومتی نیز عدالت محققتر باشد، آن نظام برحق تر است، که دین بی عدالت دین نیست! توشهء شما و اعتبارتان جز عمل نیست. سخن گفتن توان، اما تحمیل بر اساس ادعای محقق نشده بی مشروعیتی در نزد خرد و منطق خیر.
--------
پست کپی شده از: http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=7471
نویسنده: Folaani (پست شمارهء ۷۳ - http://forum.hammihan.com/showpost.php?p=546892&postcount=73)
اما در این میان چپاندنی های همیشه نیز باید چپانده شود!! همینجاست که کار خراب میشود و تناقض میان نظام دین و حکومت دینی اینها با واقعیت و علم و منطق پیش میاید که چیز کوچکی نیست. اصلا کوچک نیست. سردرگم کننده است؛ مایهء یاس و تردیدهای بسیار است در بسیاری چیزها؛ و سرانجام پس از مدتی لاینحل بودن و ادعای همراه با بی تفاوتی و انکار برانگیزانندهء خشمی درونیست که نمیداند دقیقا کجا را باید هدف بگیرد. خب شاید به همین خاطر است که طبیعتا آن سویی که منشاء و جهت تولید و حرکت این تناقضات بنظر میرسند اولین مظنون پرونده میشود.
چون اینها کوچک نیست. نه کوچک نیست؟ چه چیزی کوچک است؟ یک مورچه هم کوچک نیست. هیچ چیزی شوخی نیست. رنج رنج است و لذت لذت.
بالاخره ما به خدای خودمان که اعتماد داریم. پس بالاخره تقصیر همین دور و برهاست! چرا رهبرشان نباشد؟ مگر او مسئول تمامی نیست؟ مگر نقش ناظر و ناصح و مرجع را ندارد؟ مگر حکم تایید و رد را او نمیدهد؟ اگر تردید دارد و نمیداند آیا باید دروغ بگوید؟ میتوان با چنین مسایلی بازی کرد؟ حداقل وقتی کسی فهمید انکار که نمیتوان کرد! میتوان؟
اگر ما ثابت کنیم که اینان در این وادی خطاپذیرند همانقدر که دیگران هستند، همه چیز تمام است! و آن همان چیزیست که ما میخواهیم. قرار گرفتن هرچیزی در جایگاه واقعی خویش. اصلاح ساختاری و شکستن بت های بیرونی و درونی. فرو ریختن دروغها.
اینان به زبان میگویند که ما مدعی بیش از این نیستیم؛ اما عمل چیز دیگری میگوید. سفسطه هایی پیچیده. و تناقضاتی که آشکارند و ما به جای حل سفسطه های بی شمار باید در پی شکافتن تناقضات و رسیدن به هستهء آنها باشیم.
آخوندی از مسئلهء شر سخن میگفت. اینکه جهان مجموعا خیر است و شر در اثر اعمال و آزادی و اختیار ما رخ میدهد.
میدانید؛ میدانید مسئله چیست؟ مسئله تناقضهایی با ذهنهای بسیار دقیق است که باور دارند خداوند اصول سادهء ریاضی را نقض نمیکند! او قوانین را نیافرید تا بطور غیرقابل پیش بینی و هرج و مرج آفرین آنها را نقض کند و هر عده نیز در این میان که فرصت داشتند بدون نیاز به گنجیدن در قوانین مدعی شوند! قوانین برای چه هستند؟ آه بیاد واژهء عدالت افتادم. چه مفهوم بزرگی! میدانید همه چیز، همهء تردیدها، سوالات، اتهامات، در این وادی، قدرت، خشونت، حکومت، زور، تصمیمگیری و بازی با سرنوشت یک ملت، حول این مفهوم عظیم، یکی از بنیانهای قوانین الهی، همان چیزی که تمام بشریت و شاید حتی تمام موجودات میشناسند، همان عدالت بزرگ قابل احترام و معیار اصیل، مطرح میشود.
عدالت! من عدالت را میشناسم. و البته رحمتی که عدالت را پایمال نکند، که بدان به شدت احساس نیاز میکنم. و بنابراین عدالتی که رحمت را پایمال نکند.
من عدالت را میشناسم و میدانم شانش بسی بزرگ است. نام و مقام نمی شناسد. عدالت عدالت است!
من عدالت را میشناسم و مدعیان را نه! پس با معیار خویش دربارهء کردار آنان تحقیق میکنم.
عدالت مفهومی جهانیست. عدالت همان چیزیست که زیربنای اصلی یک حکومت برحق است. عدالت شرط لازم و شاید نزدیک به کافیست! چه کسی میداند، شاید تنها همان عدالت است که باید منتظر بود تا به حقیقت برسد و وقتی رسید همه چیز خود ثابت خواهد بود.
و مدعیان از عدالت برنیامده چگونه مدعی حقانیتند؟ آنان نه موسی هستند و نه محمد. چیزی در بساط ندارند که مدعی باشند. تنها توشهء مردان بی معجز عدالت است در این وادی و عدالت خود کافیست. چراکه عدالت یکی از بزرگترین اهداف است؛ وقتی محقق شد کسی را یارای مخالفتی با آن نیست. نیازی به مدعایی هم نیست.
اما آنان که با مدعایی بی توشه، عدالت را خدشه دار میکنند و دم از اولوهیت میزنند هیچند. آنان دچار تناقضی خورد کننده اند اگر نیک بنگرید و اگر دقیق باشید و خرد اصیل را بکار گیرید. این جاییست که مرد میخواهد پاسخ گفتن را. مرد میخواهد حتی جرات ورود در این مسئلهء بزرگ تاریخی را. از آنگاه که انسان عدالت را شناخت و دین را. رابطهء دین و عدالت، آنگاه که قدرت در میان است!
میگویند مولا علی فرمود: حکومت با کفر باقی میماند ولی با ظلم نه.
چگونه حکومتی که با معیارهای علمی بشری و حتی دینی، عدالت را آشکارا در بزرگترین و خطیرترین وجهش نقض کرده و در معرض ابهام و کدورت و کتمان و سفسطه های پیچیده قرار میدهد، توسط بالاترین مراجعی که مدعی مقام و مسئولیت و مرجعیت الهی اند، میتواند بی نقص باشد؟
چگونه میتوان این را حل کرد؟ اینان؟ اینان مگر کیستند؟ عدالت درونی و غایی و فراگیر دین و اولوهیت که شاید ادعا شود بالاتر از مفاهیم دست یافتهء بشریست، درست یا نادرست، تنها ویژهء ولایت اصیل است، ویژهء مردان وحی و معجز. نه از راه عقل. که راه عقل همانطور که گفتیم به تناقض خواهد رسید در این وادی. مگر اینکه همانگونه که گفتیم ساختار دگرگونه شود و دیگر مدعیانی تحمیلی نباشند. بلکه انتخاب باشد و اعتباری از توشه و عمل. از میزانِ تحقق عدالت! من خویش را کمتر محق نمیدانم در حق تعیین سرنوشت خویش، دوست و دشمن خویش، اینکه سهمم از این سرزمین در کجا هزینه شود و چرا، اینکه محاکمه کنم، بازجویی کنم آنان را که گفتار و کردارشان در مقیاسی وسیع وطن مرا متاثر ساخته و بیگمان من نیز اثرات آن را کم و بیش دریافت کرده، میکنم و احتمالا تا مدتهای دیگر خواهم کرد.
اینگونه است که جرات می یابم هرکس را که میخواهم به چالش بکشم. به نام عدالت! که دینی که من شناختم بدون عدالت قابل شناخت نیست. جایگاه عدالت در بنیاد آن است و بدون آن تزلزلی مهلک رخ خواهد داد.
آری اینان میگویند ما چنین ادعایی نداریم، اما در عمل چنان با دین و مفاهیم مقدس خویش را درآمیخته اند که تفکیکش بسختی، بسیار بسختی در آن وادیهایی که کارهای کوچک روزمره نیست، ممکن است. هرکس در این وادی میرود سرانجام به کفر و فساد و محارب با خدا بودن محکوم میشود. چگونه میتوان در یک میدان مین دوید؟ حتی راه رفت؟ چرا راه مرا سد کرده اند؟ به چه حقی؟ زمین مال آنها بوده است؟ چه کسی راه مرا مینکاری کرده است؟ چه کسی قصد کرده است عدالت را به گِل بنشاند؟
ساختار و سیستم اینان همراه با تمام قوانین ننوشته و نیروهای صاحب اختیار که گویی گاهی مدعی میشوند که فراتر از شناخت بشر دربارهء عدالتند، چنان پیکرهء درهم پیچیدهء بغرنجی را آفریده است که کسی را یارای تجزیه و تحلیل و زیرسوال بردن آن نیست. تنها میتوان تناقضات را برآورد و به هسته ها رسید و دانست که خطا کجا رخ میدهد. باید آن را دید. جایی که اندیشه ها در ذهنها تصادم میکنند و ترافیک راه عدالت را بند میاورد!
اینان برایت ثابت میکنند، چنان که خود نیز باور میکنی، با تمام نیروهایشان، با تمام مستندات، با تمام عقل و خرد و مهارت هایشان، که برحقند. اما من میپرسم تناقضات را چه کسی حل خواهد کرد؟ حتی بیش از این هست. اما... شاید همه زاییدهء یکی باشند و مهمترین که ما اینجا بدان میپردازیم - عدالت. حداقل چیزهایی که ما در این وادی، یعنی قدرت و حکومت دینی بشری، با آنها سروکار داریم بیش از این حیطه سروکاری ندارند. به نظر نمیرسد. بقیه وادی شخصی و الهیات و عرفان و درون است که هیچ حکومتی نمیتواند سرنوشت فرد را در این وادی اصیل درونی که میگویند برون نیز از آن میتراود تعیین کند.
برهان دین و عدالت. شاید برهان من همان برهان خلف ریاضیست! گاهی اینگونه میشود مسئله های بغرنج را حل کرد. اگر از راه مستقیم حل کنید، شاید هرگز نتوانید به نتیجه برسید، یا حداقل زمان و نیرویی بسیار فراتر نیاز است که در وسع و مجال و منابع من و دیگری نمیگنجد. فرصت و توان محدود است و باید به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کرد. استفاده ای که سودی بخشد و راه را باز کند؛ نه اینکه ما را به گِل بنشاند.
آری آن عزیز از خیر و شر میگفت. من لبخندی به تلخی زدم. در دل گفتم، راحت است قدرت داشتن و سخن از خیر بودن گفتن. اما آنانی که قدرتی ندارند گویی عمرشان صرف دفاع از خودشان میشود دربرابر این شرها! اگر چه هراسی بیش نباشد! سهمی از خیر بدانها آیا میرسد، یا حداقل آنقدری که شما سهم دارید؟! میتوانند براحتی شما از توجیه شر سخن بگویند؟ باور کنند و فکر کنند میدانند؟
اینگونه است که دین و قدرت به تناقض میخورد. و آخوند نمی تواند هم یکی از نقشهای قدیمی خویش را بازی کند و هم حکومت کند! تنها زمانی این امر ممکن است که همانقدری که او قدرت دارد ما نیز قدرت و اختیار بر سرنوشت خویش، بر منابع کشور خویش، بر سخن گفتن، بر محکوم کردن، بر قضاوت کردن در زمانی که نیاز به قضاوت کردن داریم، در تصمیمگیری، و در تمام امور دیگری که بر ما تاثیر میگذارند، داشته باشیم.
و این آرمان دموکراسیست. اگرچه نامی غربی دارد. خیلی چیزها چنین نامهایی دارد. مثلا انسانیت. اما پیش از آنکه غرب و شرقی بدین صورت باشد، دموکراسی در بطن عدالت منتظر رسیدن زمان آشکار شدنش بود. زمانی که نیاز به کاراییش و تقاضای بحق برای آن پیدا میشد و همگان قدرت درکش را پیدا میکردند.
و این همانجاییست که حلقهء تناقض شکل گرفته است. حکومت دینی اینان به این شکل نمیتواند دموکراسی باشد. و حتی دین بودنش نیز زیر سوال است. حتی آخوند هم موجودی بی هویت و نامفهوم گشته.
چیزی در این میان دست و پا میزند و دارد میان مرگ و زندگی تقلا میکند. و آن ایمان است. آن امید تشخیص حق و ناحق است.
و اینکه دموکراسی و عدالت نسبی است و هنوز در جایی مطلقا محقق نشده است خود سفسطه ای پیش پا افتاده.
همه چیز نسبی است. شما. من. تمام باورها و تشخیصها خطاپذیرند. بیش از آنکه فکرش را بکنید. تنها آرمانهای بنیادین هستند که کمتر شک در بنیان آنها میرود. و یکی از آن آرمانها همان تحقق عدالت است!
ما میخواهیم تابجایی که اینک ممکن شده برسیم؛ و آن با عقل و علم و دوری از دروغ و تحمیل باورها ممکن است و اگر کسی راه دیگری پیشنهاد میکند باید اثباتش کند. عملا!
تناقضات متعددی در این سیستم رخ داده اند. از ابتدایش تاکنون. شاید در جنبه هایی زیادی متعادل و اصلاح شده؛ به جبر شرایط و زمانه و تعادل نیروها یا به اختیار و یا هردو. اما هنوز آن بنیانهایی که تناقض را تولید میکنند بخوبی شناسایی و رسوا نشده است و سعی ما باید بر آن باشد که آنها را بشناسیم و اگر خطایی هست ریشه را اصلاح کنیم.
در آنسو عده ای می اندیشند که این نباید بود و باید بازگشت، و نشد چون نتوانستیم و شاید اهمال بود. در اینسوتر عده ای فکر میکنند که تنها افراط و تفریطی بود. اما براستی چه بود؟ منشاء و ریشه ای هست که همواره مولد خطا و رنج است. آن چیست؟ چرا افراط و تفریط؟ درچه؟ معیار و پیمانه چیست؟ و اصولا چرا عده ای باید بتوانند افراط و تفریط خود را به گروه کثیری تحمیل کنند؟ چطور میتوان از آن پیشگیری کرد؟ آیا راه حلی هست؟ نگاهی بکنید مشکل در رابطهء دین و عدالت در طول تاریخ مدام تکرار شده. اما این انسان عاقل و اندیشمند گویی هنوز موفق نشده است که بیماری را بدقت بشناسد، اثبات کند، و درمان و پیشگیری ارایه دهد. درحالیکه دین خود از دید دین شناسان اصلیترین منبع عدالت شناخته میشود. نباید اینگونه به تناقض بخورد! چه کسانی آنرا به تناقض میکشانند؟ کشیشان قرون وسطی؟ روحانیون هر زمان؟ کس دیگری هم مگر مدعی در پی قدرت و برآوردن هست؟ چرا اینان هیچوقت نتوانستند خود را مصون نمایند در برابر این آفت و بیماری خویش را بشناسند؟ البته ما فرض بحق میکنیم که تنها عده ای و گروهی از اینان دچار این بیماری گشته اند. آنانی که بحد کافی موثر و خطرناک بوده اند. اما باید راهی جست برای کنترل ظلمی که از این بیماران میتراود و همچون مخدری تخدیر میکند. آن راه شناخت عدالت است. شناخت و تبیین باور و تفاوت آن با دانستن. محدودهء کاربرد و مشروعیت اعمال قدرت بر اساس آن. چیزی که شاید در اسلام بنظر پیچیده تر از هر دینی برسد. چرا که اسلام مفاهیمی بس عمیق و ظریف و گسترده دارد در این وادی. اما به اعتقاد من اصل همه یکیست و سادگی ذاتی بر قوانین بنیادین حکمفرماست و چیزی خارج از استدلال و روشهای تصمیمگیری ارایه شده در این مقاله نیستند. تنها شاید ما باید دید خود را نسبت به دین خویش و حوادث گذر کرده بر آن مورد بازنگری و تفتیش قرار دهیم. اگر خطا و تناقضی میبینید، چنانکه خواستم نشان دهم، پس مشکلی هست. و اگر ندیدید که هیچ! آنگاه ما باید در فکر کار خود باشیم و اکثریت در نهایت قوانین خود را مشخص خواهند کرد. هرچند یکی از قوانین جهانپذیر همواره، کم و بیش، آن بوده که تاجایی که میشود حریم شخصی و اختیارات فردی هر شخص مورد تعرض و تداخل قرار نگیرد.
هدف ما برداشتن دین از سر راه عدالتی جهانیست که همه میشناسندش و کسی نمیتواند انکارش کند. دینی که عدالت را انکار کند نمیتواند از تبعات منطقی آن در امان بماند و انکار خواهد شد. فرمولهای منطق و ریاضی دروغ نمیگویند!
کسانی که بهرصورتی باعث شدند دین بر سر راه عدالت خواهی بشر قرار گیرد و آنرا به گِل بنشاند و حتی سرعتش را کّند کند، به عقیدهء من اشتباه بزرگی کردند و خطا و فرض نادرست و برداشتی غلط در جایی از دانش آنان است.
دین اگر میخواهد بماند، باید راه عدالت جهانی را سد نکند. چون دین برای ما و شما و مدعیان بیشتر از شناخت و باورمان نیست. باور ما به دین نیز از همان عقل و منطق و فطرت که عدالت را نیز بخوبی میشناسد و تاییدش میکند سرچشمه میگیرد. و این نظام نمیتواند به تناقض برسد. البته اگر در جایی اشتباهی مرتکب نشده باشیم! و اگر رسید یعنی خطا! و آنجا جاییست که قوانین بنیادین تر اولویت می یابند. حداقل این دیدگاه من است و فکر میکنم منطقی باشد! نیست؟!
و سرانجام نتیجهء جانبی اینکه، اگر در هر حکومتی نیز عدالت محققتر باشد، آن نظام برحق تر است، که دین بی عدالت دین نیست! توشهء شما و اعتبارتان جز عمل نیست. سخن گفتن توان، اما تحمیل بر اساس ادعای محقق نشده بی مشروعیتی در نزد خرد و منطق خیر.
--------
پست کپی شده از: http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=7471
نویسنده: Folaani (پست شمارهء ۷۳ - http://forum.hammihan.com/showpost.php?p=546892&postcount=73)