نمايش نسخه نهائي : غربزدگی - از زنده یاد جلال آل احمد
ارژنگ
Saturday 28 April 2007, 02:45PM
زندگی یک شورشی !
جلال آل احمد
زندگی وآثار
جلال آل احمد در پنج شنبه یازدهم آذر 1302 هجری شمسی مطابق با بیست ویکم شعبان 1342 در محله سید نصرالدین [محله بازار] تهران و در خانوادهای مذهبی- روحانی به دنیا آمد. پدرش سید احمد طالقانی امام جماعت مسجد پاچنار و از روحانیان برجستهی زمان خود بود و مادرش خواهر زادهی شیخ آقابزرگ تهرانی صاحب الذریعه بود.
مراحل زندگی آل احمد را میتوان در پنج دورهی زمانی زیر خلاصه کرد:
1. 1322-1302: دوران کودکی و نوجوانی؛
2. 1326- 1322: دوران جوانی و عضویت در حزب توده؛
3. 1332-1326: انشعاب از حزب توده و عضویت در حزب زحمتکشان و نیروی سوم؛
4. 1341- 1332: انشعاب از نیروی سوم و «نگریستن در خویش»؛
5. 1348- 1341: در جستجوی اصالتها و تامل در «غربزدگی» تا وفات.
1. کودکی و نوجوانی
دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازهی درس خواندن در دبیرستان را نداد و او را برای آموختن دورس حوزوی به مدرسهی مروی فرستاد. جلال در این دوره مخفیانه به کلاسهاس شبانهی دارالفنون میرود.
جلال در سالهای آخر دبیرستان با حرفهای کسروی و شریعت سنگلجی آشنا میشود و به مطالعهی مجلات حزب توده میپردازد. وی با همکاری چند تن از دوستان خود «انجمن اصلاح» را تشکیل میدهد. وی در دورهی عضویت در انجمن اصلاح، به ترجمه و چاپ کتاب «عزاداریهای نامشروع» میپردازد که نوشتهی روحانی اصلاح طلبی به نام سید محسن عاملی است و در آن به نقد زنجیر زنی و قمه زنی میپردازد.
جلال در سال 1322 دیپلم میگیرد و به اصرار پدر روانهی نجف میشود تا تحصیلات حوزوی خود را در آن شهر زیر نظر شیخ آقابزرگ تهرانی (دایی مادر اش)کامل کند. اما در آن شهر بیش از سه ماه دوام نمیآورد و به ایران باز میگردد اما در بازگشت رفتارش تغییر کرده است و گاهی دست بسته و گاهی بدون مهر نماز می خواند و به همین دلیل انگ لامذهبی میخورد.
2. جوانی و حزب توده
جلال در سال 1322 وارد دانشسرای عالی تهران میشود و در رشتهی ادبیات فارسی به تحصیل میپردازد. وی در سال 1323 به حزب توده میپیوندد و پلههای ترقی را در این حزب به سرعت طی میکند. اولین مجموعه از قصههای جلال به نام «زیارت» در مجلهی سخن شمارهی نوروز 1324 چاپ میشود. از این موقع به بعد قصههای جلال در مجلهی «سخن» و «مردم برای روشنفکران» چاپ میشود. جلال در اسفند 24 قصههای چاپ شدهاش را در در کتاب «دید و بازدید» گردآوری می کند.
جلال در سال 1325 مدیر داخلی «ماهنامهی مردم» به سردبیری احسان طبری مجلهی تئوریک حزب توده میشود.
وی در همان سال همچنین مدیر داخلی هفتهنامهی «بشر برای دانشجویان» ارگان دانشجویان حزب توده به مدیر مسئولی کیانوری میشود.
جلال در طول چهار سال عضویت در حزب توده (1323 تا 1326) از یک عضو عادی به عضویت در کمیتهی حزبی تهران و نمایندگی کنگره در میآید.
جلال در سال 1324 از منزل پدری می گریزد و به این طریق خود را از سختگیریهای مذهبی پدر نجات میدهد. جلال در سال 1326 دومین کتاب خود به نام «از رنجی که میبریم» را چاپ میکند.
درهمان سال وی به تشویق صادق هدایت و احسان طبری کتاب «دیگری» از پل کازانوی فرانسوی را ترجمه کرد و به نام محمد وآخرالزمان به چاپ سپرد. پل کازانو در این کتاب سعی درعامی جلوه دادن پیامبر اسلام و ابتلای آن حضرت به صرع داشته است.
این کتاب آشوبی به پا کرد چنانکه عدهای به چاپخانه حمله کردند و فرمهای چاپی کتاب را یکسره نابود کردند و قصد کشتن مترجم را داشتند که جلال با کمک دوستاناش از چاپخانه میگریزد.
3. انشعاب از حزب توده
آل احمد با دیدن بی صداقتی رهبران حزب توده و وابستگی این حزب به روسیه، در آذر 1326 به اتفاق جمعی از حزب توده انشعاب میکند.
آل احمد پس از انشعاب، شروع به نوشتن کتاب سه تار می کند. او در این کتاب سخت گیری های مذهبی را مورد انتقاد قرار می دهد. وی هم چنین به ترجمه و چاپ چندین رمان از زبان فرانسه می پردازد:
قمار باز از داستایوفسکی (1327)،
بیگانه از آلبر کامو (1328)،
سوء تفاهم از آلبرکامو (1329) ،
دست های آلوده از سارتر (1331).
وی هم چنین زن زیادی را در 1331 می نویسد .
و بازگشت از شوروی اثر آندره ژید را ترجمه می کند.
جلال در بهار 1329، با سیمین دانشور- که او نیز دانشجوی دانشکده ادبیات بوده است- ازدواج می کند. اما پدر جلال که نمی توانست ازدواج پسرش را با دختری غیر سنتی و فاقد حجاب تحمل کند هنگام عقد آن ها به قم رفت و تا ده سال به خانه جلال پانگذاشت.
مدتی بعد جلال دوره دکتری را نیمه کاره رها میکند.
اوج سیاسی بودن جلال در 1322-1329 است.
او در 9 اسفند 31 با عده دیگری از «نیروی سومی ها»، بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق، فورا به آن جا می رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنرانی می کند؛ اشرار قصد جان او را میکنند و او زخمی می شود. در همین ایام توده ای ها او را از پلکان دانشسرای عالی پرتاب می کنند که دچار آسیب دیدگی وخیمی از ناحیه کمر می شود.
از اردیبهشت 32 جلال به خاطر اختلافات فراوان و انشعاب های متعدد، عملا سیاست را کنار می گذارد اما در پاییز همان سال، توسط ماموران تیمور بختیار دستگیر می شود. اما پس از یک روز یا سپردن تعهد نامه ای به این مضمون که من سیاست را بوسیده و کنار گذاشته ام، با وساطت شوهر خاله سیمین دانشور آزاد می شود.
4. نگریستن در خویش
کودتای 28 مرداد، ضربه سنگینی بر پیکر آزادی خواهان و مبارزین با استبداد وارد کرد. آل احمد نیز دچار افسردگی شدیدی گردید. حاصل این دوران و تحولات آن:
«اورازن» در اردیبهشت 39،
«تات نشین های بلوک زهرا» در مهر37
و «جزیره خارک» و «درّ یتیم خلیج» در خرداد 39 بود.
وی هم چنین درسال 37 «سرگذشت کندوها» را به چاپ رساند که شکست جبهه ملی و برد کمپانی ها را در قضیه نفت، با استعاره و کنایه و از زبان حیوانات بیان میکرد. در همان سال ها «مدیر مدرسه» را منتشر کرد و در سال 40 «نون والقلم» را به طبع رسانید.
5. بازگشت به اصالتها
جلال در این سالها متوجه تضاد بنیادهای سنتی جامعه و همچنین مستعمره شدن و مصرف زده شدن فرهنگ ایرانی می شود.
این تفکر مقدمهای برای کتاب مهم و اثرگذار جلال یعنی«غربزدگی» می شود. او از سال 41 بازگشت معناداری به فرهنگ، مذهب و سنن ایرانی و اسلامی دارد و این مقوله را به عنوان وسیلهای در برابر غربزدگی میشناسد.
این دوره از زندگی آل احمد را دوره پختگی او و بازگشت به اصالت میتوان نامید. او در این دهه، هر روز بیشتر به ذخائر فرهنگی و ملی و مذهبی ایران امیدوار میگردد، به نحو صریحی به نقد استعمار و استبداد شاهنشاهی میپردازد و به مسائل اجتماعی ایران اهمیت میدهد.
جلال آل احمد در اوج تلاش برای شناخت اصالتهای خویش، در عین ناباوری در تاریخ 18 شهریور 1348، در اسالم گیلان، وفات میکند. در باب چگونگی مرگ وی اختلاف نظر وجود دارد و برخی مرگ او را مشکوک دانستهاند.
زمینههای فکری آل احمد
زمینههای فکری موثر در آل احمد را می توان به طور خلاصه و فهرستوار این افراد یا گروهها و مکاتب فکری دانست:
ا. اندیشههای مذهبی
ب. اندیشههای کسروی
ت. اندیشههای مارکسیستی (چه مارکسیست لنینیستی و چه مارکسیست انتقادی مانند مکتب فرانکفورت)
ث. اگزیستانسیالیسم (سارتر، کامو و هایدگر)
ج. نهیلیسم (از طریق آشنایی با آثار کافکا، داستایوفسکی، یونگر، یونسکو و صادق هدایت).
ح. نیروی سوم (خصوصا اندیشههای خلیل ملکی)
خ. مذهب و مکتب وابستگی (که در دهههای 60 و 70 قرن بیستم تشکیل شد و تاکید بر عامل خارجی در توسعه نیافتگی کشورهای توسعه نیافته داشت).
[برگرفته از کتاب جلال اهل قلم (زندگی، آثار و اندیشههای جلال آل احمد)، حسین میرزایی]
ارژنگ
Saturday 28 April 2007, 02:47PM
غرب زدگی
غرب زدگی می گویم !
همچون وبا زدگی !
و اگر به مذاق خوش آیند نیست ! بگوییم همچون گرما زدگی یا سرما زدگی.
اما نه ! دستکم چیزی است در حدود « سن زدگی » . دیده اید که گندم را چگونه می پوساند؟ از درون .
پوسته سالم برجاست، اما فقط پوست است ! عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده .
به هر صورت سخن از یک بیماری است .
عارضه ای از بیرون آمده . و در محیطی آماده برای بیماری ، رشد کرده .
{می خواهیم } مشخصات این درد به بجوییم و علت یا علت هایش را.
و اگر دست داد راه علاجش را.
این غربزدگی دو سر دارد.
یکی غرب،
و دیگری ما که غرب زده ایم.
ما ، یعنی گوشه ای از شرق .
به جای غرب بگذاریم - در حدودی - تمام اروپا و روسیه ی شوروی و تمام امریکای شمالی.
یا بگذاریم ممالک مترقی - یا ممالک رشد کرده - یا ممالک صنعتی -
یا همه ی ممالکی که قادرند به کمک ماشین ، مواد خام را به صورت پیچیده تری درآورند ، و همچون کالائی به بازار عرضه کنند.
و این مواد خام ، فقط سنگ آهن نیست ، یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا !
اساطیر هم هست !
« اصول عقاید » هم هست !
موسیقی هم هست !
« عوالم عِلوی » هم هست .
و بجای ما - که جزوی از قطب دیگریم - بگذاریم آسیا و آفریقا .
یا بگذاریم ممالک عقب مانده ، یا ممالک در حال رشد ، یا ممالک غیر صنعتی ،
یا مجموعه ممالکی که مصرف کننده ی آن مصنوعات غرب ساخته اند.
مصنوعاتی که مواد خامشان - همان ها که برشمردم - از همین سوی عالم رفته ، یعنی از ممالک در حال رشد !
نفت از سواحل خلیج،
کنف و ادویه از هند ،
جاز از افریقا ،
ابریشم و تریاک از چین ،
مردم شناسی از جزایر اقیانوسیه ،
جامعه شناسی از افریقا ،
و این دو تای آخری از امریکای جنوبی هم . از قبایل « آزتک » و « انکا » که یکسره قربانی ورود مسیحیت شدند .
به هر صورت ، هر چیزی از جائی !
و ما در این میانه ایم .
با این دسته ی اخیر بیشتر نقاط اشتراک داریم .
در حد این اوراق نیست که برای این دو قطب یا این دو بی نهایت ، تعریفی از نظر اقتصاد یا سیاست یا جامعه شناسی یا روانشناسی یا تمدن بدهد .
کاری است دقیق و در حد اهل نظر .
اما خواهید دید که از زور ! گاه به گاه از کلیاتی در همه ی این زمینه ها مدد خواهم گرفت .
تنها نکته ای که می توان همین جا آورد ، اینکه به این طریق شرق و غرب در نظر من ، دیگر « دو مفهوم جغرافیائی » نیست !
برای یک اروپائی یا آمریکائی ، غرب ، یعنی اروپا و آمریکا ، و شرق یعنی روسیه ی شوروی و چین و ممالک شرقی اروپا .
اما برای من غرب و شرق ، نه معنای سیاسی دارد و نه معنای جغرافیائی ! بلکه دو مفهوم اقتصادی است .
غرب یعنی ممالک سیر!
و شرق یعنی ممالک گرسنه !
برای من دولت افریقای جنوبی هم تکه ای از غرب است ! گر چه در منتهی الیه جنوبی افریقا است .
و اغلب ممالک آمریکای لاتین جزو شرقند ! گر چه آنطرف ِ کره ی ارضند !
به هر صورت درست است که مشخصات دقیق ِ یک زلزله را باید از زلزله سنج دانشگاه پرسید،
اما پیش از این که زلزله سنج چیزی ضبط کند ، اسب دهقان ، اگر چه نانجیب هم باشد ! گریخته است و سر به بیابان گذاشته !
و صاحب این قلم می خواهد دستکم با شامه ای تیزتر از سگ چوپان و دیدی دوربین تر از کلاغی ، چیزی را ببیند که دیگران به غمض عین از آن درگذشته اند ،
یا در عرضه کردنش ، سودی برای معاش و معاد خود ندیده اند !!
Teshneh
Saturday 28 April 2007, 06:48PM
به جای غرب بگذاریم - در حدودی - تمام اروپا و روسیه ی شوروی و تمام امریکای شمالی.
یا بگذاریم ممالک مترقی - یا ممالک رشد کرده - یا ممالک صنعتی -
یا همه ی ممالکی که قادرند به کمک ماشین ، مواد خام را به صورت پیچیده تری درآورند ، و همچون کالائی به بازار عرضه کنند.
و این مواد خام ، فقط سنگ آهن نیست ، یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا !
سلام
پس با این حساب ایران هم دیگه.......:smile28:
ارژنگ
Monday 30 April 2007, 12:27AM
ممالک دسته ی اول را با این مشخصات ِ کلی و درهم تعریف کنم:
مزد ِ گران - مرگ و میر اندک - زند و زای ِ کم - خدمات اجتماعی ِ مرتب - کفاف مواد غذائی ( دست کم سه هزار کالری در روز ) - درآمد سرانه ی بیش از شش برابر کشورهای فقیر - آب و رنگی از دمکراسی - با میراثی از انقلاب فرانسه.
و ممالک دسته ی دوم را با این مشخصات :
مزد ِ ارزان - مرگ و میر فراوان - زند و زای فراوان تر - خدمات اجتماعی هیچ ، یا بصورت ادائی ! - فقر غذائی ( دست بالا هزار کالری در روز ) - درآمدی سرانه ی کمتر از یک ششم کشورهای ثروتمند - بی خبر از دمکراسی - با میراثی از صدر اول استعمار.
واضح این است که ما از این دسته ی دومیم . از دسته ی ممالک گرسنه.
و دسته ی اول ، همه ، ممالک سیرند.
به تعبیر « خوزه دو کاسترو » و {کتاب} « جغرافیای گرسنگی » اش ، می بینید که میان این دو نهایت ، نه تنها فاصله ای است عظیم ،
بلکه به قول « تیبورمنده» گودالی است پرنشدنی ، که روز به روز هم عمیق تر و گشادتر می گردد !
به طریقی که : ثروت و فقر - قدرت و ناتوانی - علم و جهل - آبادانی و ویرانی - تمدن و توحش - در دنیا « قطبی » شده است !
یک قطب در اختیار سیران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادر کنندگان مصنوعات .
و قطب دیگر از آن ِ گرسنگان ، فقرا ، ناتوانان ، مصرف کنندگان و وارد کنندگان .
ضربان تکامل ، در آنسوی عالم تصاعدی ، و نبض ِ رکود ، در این سر عالم رو به فرو مردن .
اختلافی تنها ناشی از بُعد زمان و مکان - یا از نظر کمیت ، سنجیدنی - نیست ،
یک اختلاف « کیفی » است.
دو قطب متباعد . دوری گزین از هم .
در آن سو عالمی که دیگر از تحرک خود به وحشت افتاده است,
و در این سو عالم ِ ما که دیگر از تحرک خود که هنوز مجرائی برای « رهبری ِ تحرک های پراکنده ی خود » نیافته ،
که به هرزآب می روند .
و هر یک از این دو عالم در جهتی پوینده .
به این طریق ، دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به « بلوک » تقسیم می کردیم . به دو بلوک شرق و غرب . یا کمونیست و غیر کمونیست.
و گرچه هنوز ماده ی اول قانون ِ اساسی اغلب حکومت های جهان همین « خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم » ! است.
اما « لاسی »! که آمریکا و روسیه ی شوروی ( دو سردمدار بی معارض انگاشته شده ی آن دو بلوک) در قضیه ی کانال سوئز و کوبا با هم زدند،
نشان داد که « اربابان ِ دو ده ِ مجاور » ! به راحتی با هم بر سر یک میز می نشینند.
و در دنبالش قرارداد ِ منع آزمایش های اتمی و دیگر قضایا !
به این صورت دیگر زمان ما ، علاوه بر آنکه زمانه « مقابله ی طبقات فقیر و غنی » در داخل مرزها نیست - یا زمانه ی انقلاب های ملی ؛
{بلکه} زمانه ی مقابله ی « ایسم » ها و ایدئولوژیها هم نیست.
زیر جُل ِ هر بلوائی یا کودتائی یا شورشی در زنگبار یا سوریه یا اروگوئه، باید دید توطئه ی کدام کمپانی استعمار طلب و دولت ِ پشتیبان او نهفته است !
دیگر جنگ های محلی زمانه ی ما را هم نمی شود جنگ عقاید مختلف جا زد! حتی به ظاهر !
این روزها هر بچه مکتبی ، نه تنها زیر جُل ِ جنگ دوم بین المللی ، توسعه طلبی ِ صنایع مکانیزه ی طرفین دعوا را می بیند،
بلکه حتی در ماجرای کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزائر نیز به ترتیب، دعوای شکر و الماس و نفت را می نگرد !
یا در خونریزی های قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام ، به دست آوردن سرپلی را برای حفاظت راه ها ی تجارت که تعیین کننده ی دست اول ِ سیاست ِ دولت هاست!
زمانه ی ما دیگر آن زمانه نیست که در « غرب » مردم را از « کمونیسم » می ترساندند و در « شرق » از بورژوازی و لیبرالیسم.
حالا دیگر حتی شاهان ممالک در ظاهر می توانند انقلابی باشند و حرف های بودار بزنند !
و « خروشچف » می تواند از آمریکا گندم بخرد !
اکنون همه ی آن ایسم ها و ایدئولوژی ها ، راه هائی به عرش اعلای « مکانیزم » و ماشینی شدنند.
جالبترین واقعه در این زمینه ، انحرافی است که قطب نمای سیاسی چپ روها و چپ نماهای سراسر عالم به سوی شرق دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت « مسکو » به سمت « پکن » پیچیده .
چرا ، که دیگر روسیه ی شوروی « رهبر انقلابی جهان » نیست ،
بلکه بر سر میز صاحبان موشک ِ اتمی ، از حریفان دست ِ اول است .
ومیان کاخ کرملین مسکو و کاخ سفید واشنگتن رابطه ی تلگرافی مستقیم دائر است ! به علامت اینکه دیگر حتی به وساطت انگلیس ! در این میان احتیاجی نیست .
این را که خطر روسیه ی شوروی کم شده است را حتی زمامداران مملکت ما نیز فهمیده اند.
مرتعی که روسیه ی شوروی در آن می چرید ، « الباقی ِ سفره ی نکبتی ِ جنگ اول بین الملل » بود.
حالا دوره ی استالین زدائی است و رادیو مسکو تایید کننده ی رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است !!
به هر حال اکنون چین کمونیست جای روسیه ی شوروی را گرفته . و چرا؟
چون درست همچون روسیه ی سال 1930 همه ی گرسنگان ِ جهان را به امید « دسترسی به بهشت ِ فردا » به اتحاد می خواند .
و اگر روسیه در آن سالها صد و اندی ملیون جمعیت داشت ، چین اکنون هفتصد و پنجاه میلیون جمعیت دارد.
ارژنگ
Sunday 18 November 2007, 06:31PM
«یونسکو»،«اف - آ - او »،«سازمان ملل»،« اکافه» و دیگر موسسات مثلا بین المللی، گول زنک های غربی در لباس تازه ی استعمار
درست است که ما اکنون نیز به قول مارکس دو دنیا داریم در حال جدال .
اما این دو دنیا حدودی بس وسیع تر از زمان ِ او یافته ، و آن جدال ، مشخصات ِ بس پیچیده تری از جدال کارگر و کارفرما .
دنیای ما ، دنیای مقابله ی فقرا و ثروتمندان است ، در عرصه ی پهناور جهان .
روزگار ما ، روزگار دو دنیاست :
یکی در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین،
و دیگری در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن.
یکی سازنده و دیگری مصرف کننده .
و صحنه ی این جدال ؟
بازار سراسر ِ دنیا .
و سلاح هایش ؟
علاوه بر تانک و توپ و بمب افکن و موشک انداز ، که خود ساخته های آن دنیای غرب است ،
« یونسکو » ، « اف - آ - او » ، « سازمان ملل » ، « اکافه » و دیگر موسسات مثلا بین المللی که ظاهرا همگانی و دنیایی است ،
اما در واقع ِ امر ، گول زنک های غربی است که در لباسی تازه به استعمار ِ آن دنیای دوم بروند .
به آمریکای جنوبی ، به آسیا ، به آفریقا .
و اساس ِ غرب زدگی ِ همه ی ملل غیر غربی در اینجاست !
بحث از نفی ِ ماشین نیست ، یا طرد ِ آن . چنانکه طرفداران « اوتوپی » در اوایل قرن نوزدهم میلادی گمان می کردند . هرگز !
دنیا گیر شدن ِ ماشین ، « جبر تاریخ » است .
بحث در طرز ِ برخوردهاست با ماشین و تکنولوژی .
بحث در این است که ما - مردم ِ در حال رشد ، مردم ممالک دسته ی دوم که دیدیم - سازنده ی ماشین نیستیم .
اما به جبر اقتصاد و سیاست و آن مقابله ی دنیائی ِ فقر و ثروت ،
بایست مصرف کنندگان نجیب و سر به راهی باشیم برای ساخته های صنعت غرب !
یا دست بالا تعمیرکنندگانی باشیم قانع و تسلیم و ارزان مزد ، برای آنچه از غرب می آید .
و تنها همین یکی ، مستلزم آن است که خود را به انگاره ی ماشین درآوریم.
و حکومت هامان را ؛ و فرهنگ هامان را ؛ و زندگی روزانه مان را .
همه چیزمان را به قد و قامت ماشین .
و اگر آنکه ماشین را می سازد ، به دنبال تحول تدریجی ِ دویست ، سیصد ساله ای ، کم کم با این « خدای جدید » و بهشت و دوزخش خو کرده ، « کویتی » که دیروز به ماشین دست یافت ، یا « کنگوئی » یا من ِ ایرانی ، چه می گوییم ؟
به چه صورتی می خواهیم از این گودال تاریخی سیصد ساله بپریم ؟
ارژنگ
Sunday 18 November 2007, 06:34PM
حرف اصلی این دفتر در این است که :
ما نتوانسته ایم شخصیت « فرهنگی - تاریخی » خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری اش حفظ کنیم.
بلکه مضمحل شده ایم .
(نمونه ی عینی این قضیه را من در کتاب « جزیره ی خارک » داده ام - انتشارات دانش - چاپ تهران - 1339 )
حرف در این است که ما نتوانسته ایم در موقعیت سنجیده و حساب شده ای در قبال این هیولای قرون جدید بگیریم .
حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه ی تمدن غرب را در نیافته ایم ،
و تنها به صورت و به ظاهر ، ادای غرب را در می آوریم - با مصرف کردن ماشین هایش -
درست همچون آن خریم که در پوست شیر رفت .
و دیدیم که چه به روزگارش آمد !
اگر آنکه ماشین را می سازد ، اکنون خودش فریادش بلند است و خفقان را احساس می کند،
ما ، حتی از اینکه در نقش « خادم ِ ماشین » در آمده ایم ،
ناله که نمی کنیم هیچ ! پُز هم می دهیم !! http://tinypic.com/4bsv2x2.gif
به هر جهت ما 200 سال است که همچون کلاغی ، ادای کبک را درمی آوریم . ( اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است )
و از این همه که برشمردم یک نتیجه ی بدیهی به دست می آید :
این که ما ، تا وقتی تنها مصرف کننده ایم - تا وقتی ماشین را نساخته ایم -
غرب زده ایم .
و خوشمزه اینجاست که :
تازه وقتی هم ماشین را ساختیم ، ماشین زده خواهیم شد !
درست همچون غرب که فریادش از « خود سری ِ تکنولوژی و ماشین » به هواست !
بگذریم ، که ما حتی عُرضه ی این را نداشتیم که همچو ژاپن باشیم که از صد سال پیش به شناخت ماشین همت بست .
و چون در ماشین زدگی ، با غرب دعوی رقابت کرد و تزارها را کوبید (در 1905) و آمریکا را ( در 1941) و پیش از آن نیز ، بازارشان را از دستشان گرفت !
عاقبت با بمب اتم کوبیدندش که بداند : از پس ِ خربزه خودرن ، چه لرزی هست !
و اکنون نیز که « ملل آزاد غربی » !! ، گوشه ای از خوان ِ یغمای ِ بازارهای دنیا را به روی متاع های ژاپن گسترده اند ، به این دلیل است که در تمام صنایع ِ ژاپن سرمایه گذاری کرده اند !
و نیز به این قصد است که جبران کرده باشند مخارج نظامی ِ حفاظت آن جزیره ها را که رجالش از پس ِ جنگ جهانی دوم سر عقل آمدند .
ودر مورد تسلیحات و قشون و دسته بندی های نظامی ، از بیخ عرب شده اند !
و شاید به این علت که فرد ِ ساده ی آمریکائی می خواهد جبران کرده باشد آن ناراحتی وجدان را که موجب جنون خلبان آن هواپیمای جهنمی شد که داستان « عاد و ثمود » را در هیروشیما و ناکازاکی تجدید کرد !
( اسم این خلبان « کلوداتیرلی » بود. مراجعه کنید به کتاب زیر که مکاتبات اوست با یک نویسنده ی اتریشی و با مقدمه ی « برتراند راسل » درآمده . این کتاب در سال 1342 در شماره های متناوب مجله ی فردوسی ترجمه شد. به وسیله ی ایرج قریب و به عنوان « ویران ساختن هیروشیما » .
Avior detruit Hiroshima - Ed Robert Laffont Paris .)
ارژنگ
Thursday 22 November 2007, 02:11PM
بدیهی ِ دیگری داریم :
و آن اینکه « غرب » ، از وقتی ما را ( از سواحل شرقی ِ مدیترانه تا هند ) « شرق » خواند که، از « خواب ِ زمستانه ی قرون وسطائی خود » برخاست.
و به جستجوی آفتاب و ادویه و ابریشم و دیگر متاع ها ،
- نخست در زیّ ِ زائران ِ اعتاب قدس ِ مسیحی به شرق آمد .( بیت اللحم و ناصره و الخ ... )
و بعد در نبرد ِ صلیبیان .
و بعد در کسوت ِ بازرگانان .
و بعد در پناه ِ توپ ِ کشتی های پر از متاع ِ خود.
و بعد به نام مبلّغ مسیحیت .
و دست ِ آخر به نام مبلّغ مدنیت !
و این آخری درست نامی بود از آسمان افتاده !
آخر « استعمار » هم از ریشه ی « عمران » است و آنکه « عمران » می کند ، ناچار با مدینه سر و کار دارد.
جالب این است که از میان همه ی سرزمین هائی که زیر چکمه ی این حضرات تخت قاپو شدند،
آفریقا پذیراتر بود و امید بخش تر .
می دانید چرا ؟
چون علاوه بر مواد خامی که داشت و فراوان ، ( طلا ، الماس ، مس ، عاج و خیلی مواد خام دیگر )،
بومیانش بر زمینه ی هیچ سنت شهر نشینی ، یا دینی ِ گسترده قدم نمی زدند.
هر قبیله ای برای خودش خدائی داشت ؛ و رئیسی ؛ و آدابی ؛ و زبانی . و چه پراکنده !
و ناچار ، چه سلطه پذیر !
و مهمتر از همه اینکه تمام بومیان آفریقا لخت می گشتند. در آن گرما که لباس نمی توان پوشید.
و « استنلی » ، جهانگرد ِ به نسبت انسان دوست انگلیسی ، وقتی با این بشارت ِ اخیر ، از کنگو به وطن بازگشت ، در « منچستر » جشن ها گرفتند و دعاها کردند!
آخر، سالی 3 متر پارچه برای نفری یک پیراهن ، که زنان و مردان کنگو بپوشند و « متمدن » بشوند ! و در مراسم کلیسائی شرکت کنند ! مساوی می شد با سالی 320 میلیون یارد پارچه ی کارخانه های « منچستر » !!
( Du Zambeze au Tanganika . 1858 - 72 . par: Livingstone et Stanley. Paris . 1958 )
و می دانیم که « پیشقراول » استعمار ، « مبلّغ مسیحیت » نیز بود !
و کنار هر نمایندگی تجارتی در سراسر عالم ، یک کلیسا هم می ساخت !
و مردم بومی را به لطایف الحیل ، به حضور در آن میخواند.
و حالا ، با برچیده شدن بساط استعمار از آنجاها ، هر نمایندگی تجارتی که تخته می شود ، در ِ یک کلیسا هم بسته می شود !
پذیراتر بودن و امیدبخش تر بودن ِ آفریقا ، برای آن حضرات ، به این علت هم بود که بومیان آفریقا خود « مواد خامی » بودند برای هر نوع « آزمایشگاه غربی » !
تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژاد شناسی و زبانشناسی و هزاران فلان شناسی ِ دیگر ... بر زمینه ی تجربه های آفریقائی و استرالیائی مدوّن شود.
و استادان « کمبریج » و « سوربن » و « لیدن » ، با همین « فلان شناسی ها » بر کرسی های خود مستقر بشوند ،
و آنسوی ِ سکه ی شهر نشینی های خودشان را ، در « بدویت آفریقائی » ببینند !!
http://tinypic.com/4bsv2x2.gif
ارژنگ
Sunday 25 November 2007, 11:49AM
اما « ما شرقی های خاورمیانه »
نه چندان پذیرا بودیم و نه چندان امید بخش !
چرا؟
اگر بخواهم خودمانی تر باشم - یعنی از « خودمانی تر » حرف بزنم -
باید بپرسم : چرا ما « شرقی های مسلمان » پذیرا نبودیم؟
می بینید که جواب ، در خود سوال مندرج است :
چون در درون کلیّت اسلامی خود ، ظاهرا شیئی قابل مطالعه ای نبودیم.
به همین علت بود که غرب ، در برخورد با ما ،
نه تنها با این « کلیت اسلامی » در افتاد :
- در مساله ی تشویق خونالود تشیّع در اوان صفویه .
- در اختلاف انداختن میان ما و عثمانی ها .
- در تشویق بهائی گری در اواسط دوره ی قاجار .
- در خرد کردن عثمانی ها پس از جنگ اول بین الملل .
- و دست آخر، در مقابله با « روحانیت شیعی » در « بلوای مشروطیت » به بعد .
بلکه کوشید تا آن « وحدت ِ تجزیه شده از درون » را که فقط در ظاهر کلیتی داشت ،
هر چه زودتر از هم بدرد !
و ما را نیز همچون بومیان افریقا ، نخست بدل به « ماده ی خام » کند !
و پس از آن به « آزمایش گاه » مان ببرد !
اینجوری بود که :
در فهرست همه ی دائره المعارف هائی که غربی ها نوشتند ،
مهمترینش « دائره المعارف اسلامی » است !
ما خودمان هنوز در خوابیم،
ولی غربی ، مرا در این دائره المعارف ، پای آزمایش گاه برده است !
آخر ، هند نیز جائی در حدود افریقا بود.
با آن « تبلبل ِ اَلسُن » [ گوناگونی زبان] و پراکندگی نژادها و مذهب ها.
امریکای جنوبی هم که یکسره « از دم ِ شمشیر اسپانیائی ها » ! مسیحی شد.
و اقیانوسیه هم که خود « مجمع الجزائر» ی بود ، یعنی بهترین حوزه ی ایجاد اختلاف ها !
این بود که فقط ما بودیم که در صورت ، و نیز « در حقیقت کلیّت اسلامی » ،
که تنها سند بودیم در مقابل گسترش ( استعمار = مسیحیت ِ ) تمدن اروپائی .
یعنی در مقابل « بازار یابی ِ صنایع غرب » ، توپ عثمانی که در قرن 19 میلادی پشت دروازه ی وین متوقف شد ،
پایان واقعه ای بود که 732 میلادی ، در اسپانیا ( اندلس ) شروع شده بود . (1)
-----------------------------------------------------
1- اشاره می کنم به شکست عبدالرحمن اموی ( سرسلسله ی خلافت اسلامی اندلس ) در مقابل « شارل مارتل » سردار فرانسوی در « پواتیه » و متوقف شدن ِ گسترش خلافت اسلامی غربی در اوایل قرن هشتم میلادی .
و یادتان باشد که این « مارتل » ، امروز اسم یک کنیاک معروف است !
ارژنگ
Sunday 25 November 2007, 11:51AM
این 12 قرن « کشمکش و رقابت شرق با غرب » را چه بنامیم ، اگر کشمکش اسلام و مسیحیت ندانیم؟
به هر صورت ، اکنون - در این دوران که ما به سر می بریم - من ِ آسیائی بازمانده ی آن کلّیت اسلامی -
درست به اندازه ی آن افریقائی یا استرالیائی ِ بازمانده ی بدویّت و توحّش -
- هر دو یکسان و به یک اندازه -
درست همانقدر قابل قبول برای ملل متمدن ِ ! غرب ،
که به موزه نشینی قناعت کنیم !
به اینکه فقط چیزی باشیم و شیئی قابل مطالعه در موزه ای یا در آزمایشگاهی ! و نه بیش از این .
مبادا در این ماده ی خام دست ببری !!
اکنون دیگر بحث ِ این نیست که نفت خوزستان را خام می خواهند یا مال قطر را.
یا الماس کاتانگا را نتراشیده ، یا سنگ کرومیت کرمان را نپالوده.
بلکه بحث در این است که من ِ آسیائی و افریقائی ،
باید حتی « ادبم را و فرهنگم را و موسیقی ام را و مذهبم را » و همه چیز دیگرم را،
درست همچو عتیقه ی از زیر خاک درآمده ای ، دست نخورده حفظ کنم،
تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که :
- بله . این هم یک بدویت دیگر ! (1)
---------------------------------------------------
1- حضرت ثمین باغچه بان - دوست عزیز موسیقی دانم - یادداشت هائی دارد ( چاپ نشده ) در باره ی کنگره ی موسیقی فروردین 1340 تهران .
در آنجا می فرماید:
« برای دانیه لو (نماینده ی فرانسه ) چیزی جالب تر از این نیست که ما در عهد شاهان ساسانی بسر می بریم.
و برای او که از قلب قرن بیستم آمده است ، قابل مطالعه می بودیم .
تا او با دستگاه های دقیق و ضبط صوت های آخرین سیستم به دربار ساسانی راه می یافت و هنرنمائی و هنرنمائی باربد و نکیسا را ضبط می کرد و بعد ، از فرودگاهی که نزدیک پایتخت ساسانی ها ، مخصوص مستشرقان و کارشناسان شعر و نقاشی و موسیقی ساخته شده بود ، با هواپیمای جت ارفرانس به سمت پاریس برمی گشت » !
ارژنگ
Wednesday 5 December 2007, 10:11PM
پس از این مقدمات
- اجازه دهید که اکنون به عنوان یک شرقی ِ پای در سنت و شائق به پرشی 200- 300 ساله ،
و مجبور به جبران این همه درماندگی و واماندگی و نشسته بر زمینه ی آن کلیت ِ تجزیه شده ی اسلام -
غرب زدگی را چنین تعبیر کنم:
مجموعه عوارضی که در زندگی و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه ی مردمان ِ نقطه ای از عالم حادث شده ،
بی هیچ سنتی به عنوان تکیه گاهی ،
و بی هیچ تداومی در تاریخ ،
و بی هیچ مدرج تحول یابنده ای.
بلکه فقط به عنوان « سوغات ماشین » !
و روشن است که اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما یکی از این مردمانیم .
و چون بحث این دفتر به طریق اولی به حول و حوش اقلیمی و زبانی و سنتی و مذهبی ِ نویسنده اش تعلق می یابد -
روشن تر است اگر بگوئیم که : ما وقتی ماشین را داشتیم ، یعنی ساختیم ، دیگر نیازی با سوغات آن نیست ، تا به مقدمات و مقارناتش باشد.
پس غرب زدگی مشخصه ی دورانی از تاریخ ما است که به مقدمات ماشین ، یعنی به علوم جدید و « تکنولوژی » آشنا نشده ایم.
غرب زدگی مشخصه ی دورانی از تاریخ ما است که به جبر ِ بازارو اقتصاد و رفت و آمد ِ نفت ، ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینیم .
این دوران چگونه پیش آمد؟
چه شد که در انصراف ِ کامل ِ ما از « تحول و تکامل ماشین » ،
دیگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسیدند؟
و ما وقتی بیدار شدیم که هر « دکل نفت » میخی بود در این حوالی فرو رفته ؟
چه شد که ما غربزده شدیم ؟!
برگردیم به تاریخ ...
ارژنگ
Friday 21 December 2007, 09:59AM
نخستین ریشه های بیماری
چنین که از تاریخ بر می آید ، ما همیشه به غرب نظر داشته ایم.
حتی اطلاق « غربی » را ما عنوان کرده ایم.
و پیش از آنکه فرنگان ما را « شرقی » بخوانند.
مراجعه کنید به ابن بطوطه ی « مغربی » یا پیش از آن به جبل الطارق که منتهی الیه « غرب » اسلامی بود .
از « صبحدم تمدن اسلام » تا فرو ریختن ِ ارزش هر انگاره ای در مقابل سلطه ی « تکنولوژی » ،
ما همیشه در این سوی عالم ، همچون « مشتی از خروار کلیّت یک تمدن » ،
دنیا را به انگاره ی خود می شناخته ایم .
و به انگ های خون نشان می زده ایم.
پیش از آنکه دیگران همین کار را با ما بکنند!
مگر نه این که هر زیری بالائی دارد ؟!!
و اگر یکی دو هزاره ای پیشتر برویم و کلی تر به دور و بر خود بنگیریم ،
- در همین ناحیه ی ما - خاور میانه ! - بوده است ،
که کلده و آشور و ایلام و مصر و یهود و بودا و زردشت ،
در پهنه ی گسترده ای از دره ی سند تا دره ی نیل قد برافراشته اند.
و بنیانگذار آن چیزی شده اند که جز آن ، چیزی در « چنته ی تمدن غربی » نیست ؛
البته دور از تفاخر و تخرخر !
این « ما » ی چند طرفه
- در این همه دوران ها ، پیش از آنکه به مشرق اقصی ( چین و ماچین و هند ) نظر بدوزد.
که چینی را و چاپ را و کرسی را و عرفان را و نقاشی را و ریاضت (جوکی گری) را
و مراقبه ( آداب zen ) را و زغفران و ادویه را و سمنو و الخ ... از آنجاها داشته -
بیش از اینها به غرب نظر داشته است.
به کناره های مدیترانه ، به یونان ، به دره ی نیل . به لیدیا ( مرکز ترکیه فعلی ) به مغرب اقصی و به دریای عنبر خیز ِ شمال.
ما ساکنان فلات ایران نیز جزوی از این کل بوده ایم که شمردم. و چرا چنین بودیم؟ به حدس و تخمین جوابی بیابیم.
متوجه هستید که دایره را تنگ تر کردم و حالا سخن از ما ایرانیان است .
شاید فرار از هند ِ مادر بوده است .
- نخستین توجه ما به غرب ، فرار از مرکز ؟
نمی دانم ، این را نژاد شناسی و آریائی بازی و زبان شناسی ِ « هند و اروپائی » باید روشن کنند.
من حدس می زنم .
به هر صورت در اینکه همین مادر ، چه آغوش گرمی در روزهای مبادا برایمان داشته ، حرفی نیست .
همین هند ، یک بار به الباقی زردشتیان پناه داد که کله خری کردند و حتی به جزیه ی اسلامی تن در ندادند و بنه کن گریختند و به هند پناه بردند.
و ما امروز پارسیان هند را از اخلاف آنان داریم که در سال های استعمار هند ، بدجوری اعانت به ظلم انگلیسها کردند!
و اکنون نیز آریستوکراسی صنعتی هند را همچنان در قبضه دارند.
بار ِ دیگر در حمله ی مغول . و بار ِ آخر از دم ِ شمشیر به تعصب کشیده ی صفویان ِ صوفی نما .
و در این دو بار ِ آخر ، چه خزاین فکری که با این گریز در امان ماند و چه سرمایه های اندیشه که از آسیب دهر محفوظ شد.
و این آغوش گرم ِ مادرانه ، گر چه همیشه پناهگاهی بود برای ما کودکان آواره ،
اما هیچ کودکی در ناز پروردگی آغوش مادر به جائی نرسیده است .
اسلام هم در مکه به جائی نرسید و به این علت مهاجرت ِ مدینه پیش آمد و بعد در بغداد و در دمشق و قاهره .
یا در « اشبیلیه » و « قرطبه » بود که اساس شوکتی را ریخت در خور ِ یک امپراطوری.
و مسیحیت که از « جلیل » و « ناصریه » ندا داد ، یکراست در قلب دنیای بت پرستان روم علَم افراشت.
مانویت که از تیسفون برخاست ، در تورفان به خاک نهفته شد.
و بودا که از هند رویید ، سر از دیار آفتاب ِ تابان به در آورد.
به این طریق ، ما نیز از هند که گریختیم ( اگر چنین باشد ) ، یا به آن پشت که کردیم ،
متوجه غرب شدیم .
و با این مادر ِ احتمالی ، گر چه داد و ستدی هم داشته ایم ،
به « مهر » در صورت رفت و آمد بزرگمهر یا پرسه ی عرفا و به زیارت سرندیب ،
و برخوردی نیز به قهر ، در صورت ِ غزوات محمود ِ ملعون ِ غزنوی و یورش نادر پوستین پوش .
اما در این داد و ستدها با هند ، ما هرگز قصد غربت نداشته ایم .هرگز صله ی رحم نکرده ایم .
و من یک علت احتمالی ِ آنچه را که غرب زدگی می نامم ، در همین گریز از مرکز می دانم ،
که گریز از گرما هم هست .
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.