نمايش نسخه نهائي : حديث ولايت
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:49PM
بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمدلله ربّ العالمين، والصّلاة والسّلام على سيّدنا ونبيّنا محمّد وآله الطيّبين الطّاهرين، ولعنة الله على أعدائهم أجمعين من الأوّلين والآخرين.
موضوع بحث حديث ولايت است، و اين حديث نيز مانند «حديث غدير» ـ و ساير احاديثى كه شيعه اماميّه بر مدّعاى خودش استدلال مى كند ـ از احاديث مورد قبول فريقين بوده، و قطع به صدور آن از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم داريم.
اين حديث شريف به وجوه مختلفى دلالت بر امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام دارد:
1 ـ ثبوت ولايت (حقّ سرپرستى) و اولويّت براى اميرالمؤمنين عليه السّلام.
2 ـ دلالت حديث بر عصمت اميرالمؤمنين.
3 ـ اينكه بغض اميرالمؤمنين موجب خروج مبغض از اسلام بوده، و براى ورود در جرگه مسلمين بعد از آنكه از بغض و انحرافش دست كشيد، بايد تجديد اسلام نموده، و مجدداً شهادت به عقائد حقّه بدهد.
و هر كدام از اين وجوه سه گانه مستقلاًّ قابل براى اثبات امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام مى باشد.
قبل از ورود به بحث، به نامبر كردن راويان «حديث ولايت» پرداخته، تا مقبوليّت حديث شريف و مقطوع الصّدور بودن آن را نزد آنان اثبات كرده باشيم.
اصحابى كه حديث ولايت از آنها روايت شده
كسانيكه اهل سنّت، حديث ولايت را از آنان نقل كرده اند:
1 ـ اميرالمؤمنين عليه السّلام
2 ـ امام حسن مجتبى عليه السّلام
3 ـ عبدالله بن عبّاس
4 ـ ابو ذرّ غفارى
5 ـ ابو سعيد خُدْرى
6 ـ براء بن عازب
7 ـ عمران بن حصين
8 ـ ابو ليلى انصارى
9 ـ بريدة بن حصيب
10 ـ عبدالله بن عمر
11 ـ عمرو بن عاص
12 ـ وهب بن حمزه
و لازم به تذكّر است كه عدّه اى از اصحاب نامبر شده از مشاهير اعلام اصحاب بشمار مى آيند كه از آنجمله اميرالمؤمنين عليه السّلام است كه در رأس آنها قرار دارد.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:51PM
متن «حديث ولايت» و تصحيح اسناد آن
در بين دوازده نفرى كه نام آنان گذشت، بيشتر نقلهاى «حديث ولايت» منتهى به سه نفر مى شود، يعنى سلسله اسناد راويان و ناقلين «حديث ولايت» غالباً به اين سه نفر منتهى مى شود، كه عبارتند از:
1 ـ عبدالله بن عبّاس.
2 ـ بريدة بن حصيب.
3 ـ عمران بن حصين.
اما آنچه از عبدالله بن عبّاس نقل كرده اند فقط مقدارى از «حديث ولايت» است (كه خوشبختانه همان مقدار نيز محلّ شاهد و مورد استدلال ماست) كه اين مقدار به سه لفظ از ابن عبّاس نقل شده است:
لفظ روايت ابن عبّاس به نقل ابو داود طيالسى در كتاب مسندش(1)چنين است:
«اَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِن بَعْدي»: (يا على) تو سرپرست و كارگزار هر مؤمنى بعد از من مى باشى.
و به نقل حاكم نيشابورى در كتاب «المستدرك»(2) بدينگونه است:
«اَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِن بَعدي ومُؤْمِنَة»: (يا على) تو سرپرست و كارگزار هر مرد و زن مؤمنى بعد از من مى باشى.
و به نقل احمد بن حنبل در كتاب مسندش(3) به اين صورت است:
«اَنْتَ وَليّي في كُلِّ مُؤْمِن بَعْدي»: (يا على) تو ـ از طرف من ـ سرپرست و كارگزار هر مؤمنى بعد از من مى باشى.
پس رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم، حضرت امير را به اين سه خطاب، مخاطب قرار داده است.
و مخفى نماند كه هر سه نقلى كه گذشت مشتمل بر كلمه «بَعْدى» مى باشد.
و اين سه لفظ از «ابن عبّاس» در ضمن حديثى است كه مشتمل بر ده منقبت براى اميرالمؤمنين است كه ابن عبّاس تصريح مى كند به اينكه اين مناقب اختصاص به اميرالمؤمنين عليه السّلام داشته و أحدى از صحابه با آن بزرگوار در هيچيك از اين ده منقبت شريك نيست.
امّا آنچه از عمران بن حصين و بريدة بن حصيب نقل شده است اين عبارت است:
عَلِيٌّ مِنّي وَاَنَا مِنْ عَلِيٍّ وعَلِيٌّ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِن بَعْدي: على، از من است و من از على هستم، و على سرپرست وكارگزار هر مؤمنى بعد از من مى باشد.
ناقلين روايت، اين عبارت را در ضمن قضيّه اى از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نقل مى كنند.
آنچه تاكنون روشن شد عبارتست از:
1 ـ كسانيكه «حديث ولايت» را از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نقل كرده اند، دوازده نفر از صحابه هستند كه در بين آنان مانند اميرالمؤمنين و امام مجتبى عليهما السّلام مى باشند.
2 ـ راويان «حديث ولايت» از اين دوازده نفر، كبار اعلام اهل سنّت و اعلام حفّاظ و محدّثين آنان مى باشند.
3 ـ متن «حديث ولايت» و الفاظى كه ما بدان استدلال خواهيم كرد معلوم گرديد.
(1) مسند ابى داود طيالسى: ص360، شماره 2752 ـ دار المعرفة ـ بيروت.
(2) مستدرك حاكم: ج3/134.
(3) مسند احمد بن حنبل: ج1/545، ذيل حديث 3052.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:53PM
بررسى اسناد «حديث ولايت» به نقل از ابن عبّاس
سند اين حديث شريف با الفاظى كه از عبدالله بن عبّاس نقل شده است چه بنا بر نقل مسند احمد و چه مسند ابى داود طيالسى و چه مستدرك حاكم نيشابورى (و نيز كتبى كه نامبر نشده اند) قطعاً صحيح و غير قابل خدشه است، و جمعى از اعلام عامّه تصريح به صحّت آن نموده اند كه از آنجمله: ابن عبدالبَرّ در كتاب «الاستيعاب»(1)، حافظ مِزّى(2)، جلال سيوطى(3)، متّقى هندى(4) و غيرهم، مى باشند.
مثلاً: حافظ شمس الدّين ذهبى وقتى در رساله اى كه در حديث غدير(5)تنظيم كرده است «حديث ولايت» را از بريده نقل مى كند، چنين مى گويد: «اين حديثى است كه صدور آن از بريده ثابت و قطعى است»، و اين عبارت ذهبى صريح در قطعيّت صدور «حديث ولايت» است.
نتيجه سخن اينكه: سند «حديث ولايت» از ابن عبّاس صحيح بوده و ما نيز مراجعه به اسانيد آن نموده و حال رجال سند را نزد عامّه تحقيق كرديم، و بزرگان مَهَره علم رجال از اهل سنّت تماماً اعتراف به صحّت آن نموده اند.
(1) الاستيعاب فى معرفة الاصحاب: ج3/1092.
(2) تحفة الاشراف: 5/191، شماره 6316 ـ دار الكتب العلميّة ـ بيروت، تهذيب الكمال: 20/481.
(3) القول الجلىّ فى مناقب علىّ (عليه السّلام): 60، جمع الجوامع بنا بر آنچه در «ترتيب كنز العمّال» است: 11/32941.
(4) كنز العمّال: 11/608.
(5) رسالة طرق حديث من كنت مولاه: 76.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:55PM
بررسى اسناد «حديث ولايت» به نقل از عمران بن حصين
از جمله كسانيكه «حديث ولايت» را از عمران بن حصين نقل كرده و تصريح به صحّت آن نموده: ابن ابى شيبه، استاد بخارى است، كه اين حديث شريف را در كتاب «المصنَّف» آورده، و متّقى هندى نيز در كتاب «كنز العمّال»(1) از ابن ابى شيبه نقل كرده و تصريح به صحّت آن نموده است، و نيز از جمله ناقلين لفظ عمران: محمّد بن جرير طبرى است كه از اعلام عامّه و مورد اعتماد آنان در تاريخ و تفسير مى باشد.
و از جمله كسانيكه تصريح بر صحّت طريق نقل از عمران بن حصين نموده است: عبدالرّحمن سيوطى است(2).
و ناگفته نماند كه «حديث ولايت» به نقل از عمران، مفصّل تر از ساير نقلها مى باشد، و ما در اينجا عين روايت عمران بن حصين را به نقل متّقى هندى در كنز العمّال(3) ذكر مى كنيم:
ابن ابى شيبه مؤلّف كتاب «المصنَّف» و نيز ابو جعفر طبرى صاحب كتاب «تفسير» و «تاريخ» از عمران بن حصين نقل مى كنند كه او مى گويد:
رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم سَريّه اى(4) را به ناحيه اى فرستاده و على را امير آنان قرار دادند، آن سپاه، پيروزمندانه در حاليكه غنائمى بدست آورده بودند مراجعت نمودند، و بعد از پيروزى، از اميرالمؤمنين عملى صادر شده بود كه خوشايند عدّه اى از آنان نبود (و در بعضى از نقلها چنين است كه: اميرالمؤمنين از ميان غنائم، كنيزى را به خودشان اختصاص دادند)، و چهار نفر از لشكريان تصميم گرفتند به مجرّد ورود به مدينه وملاقات با رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم قضيّه را به سمع مبارك آن حضرت برسانند ـ و رسم سپاهيان اعزامى اينگونه بود كه در مراجعت، هنگام ورود به مدينه، ابتداءً به محضر رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم شرفياب مى شدند و به آن حضرت سلام داده و به رخساره مباركش نظر مى نمودند و آنانكه اهليّت داشتند از جلوه ملكوتى اش قوّتى تازه مى گرفتند سپس به جايگاهشان برمى گشتند ـ.
زمانيكه سپاهيان به مدينه رسيدند و براى عرض سلام شرفياب محضر رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم شدند، يكى از آن چهار تن برخاسته و چنين معروض داشت: يا رسول الله، آيا نظر نمى فرمائيد به اينكه على از غنائم جاريه اى را برداشته؟ رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) از او روى برگرداندند، پس از آن دوّمين نفر از آن چهار تن، و سپس سوّمى برخاسته و همين مقاله را اظهار نمودند، و حضرتشان در هر بارى، روى مباركشان را از اعتراض كننده برمى گرداندند، تا اينكه نوبت به شخص چهارم رسيد، بعد از اظهار مقاله اش، رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در حاليكه آثار غضب از چهره نازنينش هويدا بود فرمودند: از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ على از من است، و من از على هستم، على سرپرست و كارگزار هر مؤمنى است بعد از من.
اين بود تمامى آنچه كه در كتاب «المصنَّف» و نيز به نقل طبرى از عمران بن حصين روايت شده است، و ما كلام اين دو (يعنى المصنَّف و طبرى) را از كتاب «كنز العمّال» نقل نموديم.
و البتّه روايت عمران، با همين الفاظ در مسند احمد بن حنبل(5) نيز موجود است، الاّ اينكه در نقل مسند، آخر روايت بدينگونه است كه:
رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به چهارمى رو كرده و در حاليكه رنگ رخساره مباركش تغيير يافته بود چنين فرمودند: دست از على برداريد، رها كنيد على را، بدرستيكه على از من است و من از اويم، و او سرپرست و كارگزار امور هر مؤمنى است بعد از من.
و ترمذى در «صحيح»(6) ذيل روايت را بدينگونه نقل مى كند كه:
رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در حاليكه آثار غضب از رخساره مباركش هويدا بود به شخص چهارم فرمودند: از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ بدرستيكه على از من است، ومن از اويم، و او سرپرست و كارگزار امور هر مؤمنى است بعد از من.
و نيز براى «حديث ولايت» به نقل عمران بن حصين مراجعه شود به كتاب «صحيح ابن حبّان»(7)، «خصائص نسائى»(8) و «المستدرك» حاكم نيشابورى(9)، و حاكم نيشابورى پس از نقل حديث مى گويد: اين حديث، واجد شرائط صحتى است كه مسلم معتبر دانسته، ولى نه بخارى و نه مسلم هيچيك آن را نقل نكرده اند.
ومصادر ديگرى نيز «حديث ولايت» را به نقل عمران، ذكر كرده اند.
(1) كنز العمّال: ج11/608.
(2) القول الجلىّ فى مناقب علىّ (عليه السّلام): 60.
(3) كنز العمّال: ج13/142، حديث 36444.
(4) سَريّه، قطعه اى از لشكر است كه تعداد آنان از پنج نفر تا سيصد يا چهارصد نفر باشد.
(5) مسند احمد: ج5/606، حديث 19426.
(6) سنن ترمذى: ج5/632، حديث 3712 ـ دار احياء التّراث العربى ـ بيروت.
(7) صحيح ابن حبّان: 15/373، شماره 6929، مؤسّسة الرّسالة ـ بيروت ـ 1418هـ.ق.
(8) خصائص على (عليه السّلام): 75، فضائل الصّحابة تأليف نسائى: 14، حديث 43 ـ دار الكتب العلميّة ـ بيروت.
(9) مستدرك حاكم نيشابورى: 3/110 ـ 111.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:00PM
«حديث ولايت» به نقل از بريدة بن حصيب
بريدة بن حصيب (كه در واقع همان شخص چهارمى است كه به عنوان اعتراض بر اميرالمؤمنين عليه السّلام نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم آمده، و آن حضرت در مقام دفاع از اميرالمؤمنين و ردّ اعتراض بريده، آن جوابهاى عتاب آميز را به او فرمودند، ولى در آن نقلها، نام اين شخص چهارم برده نشده است!!) كامل واقعه را بر طبق نقل فرزندش عبدالله، چنين بيان مى كند:
رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) و سلّم دو سپاه بسوى يمن فرستادند، بر يكى از آنها على بن ابيطالب و بر ديگرى خالد بن وليد را فرماندهى داده و فرمودند: اگر جنگ سرگرفت على امير هر دو لشكر باشد، سپاهيان اسلام با سپاه يمن وارد جنگ شدند، و برطبق امر رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم على فرماندهى هر دو سپاه اسلام را بر عهده گرفت و خالد ابن وليد زيردست آن حضرت بود، پس از آن على قلعه اى را فتح نمود.
بريده مى گويد: غنائمى در اثر اين فتح بدست ما رسيد، على آن را تخميس فرمودند، و در ضمن خمسى كه حضرت جدا كردند جاريه اى نيكو صورت واقع گرديد كه على آن را به خود اختصاص دادند، سپس از خيمه خود خارج گرديد در حاليكه آب غسل از سر آن بزرگوار جارى بود.
بريده مى گويد: من هميشه بغض على را در سينه نهان د اشتم و هرگز كينه كسى را چون كينه او به دل نداشتم.
وقتى كه آن حضرت جاريه را از سهم خمس به خود اختصاص داد، خالد بن وليد كه او نيز از مبغضين على بود بريده را بنزد خود خوانده و به او گفت: اين امر را از على غنيمت بدان و خبر آن را براى رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) نقل كن.
اين بود الفاظ حديث چنانكه طبرانى در كتاب «المعجم الاوسط»(1)آورده.
و به نقل «ابن عساكر» در كتاب «تاريخ دمشق» خالد بن وليد به بريده گفت:
اين مطلب ـ يعنى عملى كه از على عليه السّلام صادر شده بود ـ را در خاطر داشته باش.
بريده مى گويد: خالد بن وليد درباره اين ماجرا نامه اى به رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم نوشت، و نيز به من سفارش كرد كه از على نزد پيامبر بدگوئى كنم.
و عبارت نسائى نيز به همين مضمون مى باشد.
و نيز در كتاب «تاريخ دمشق» چنين مذكور است كه(2): بريده مى گويد: خالد نامه اى سرتاسر آن بدگوئى از على نوشت و همراه من كرد (تا آن را نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم ببرم) و به من دستور داد كه نزد رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) از بدگوئى درباره على كوتاهى نكنم، و براى انجام اين مأموريت، سه نفر را به همراهى من فرستاد.
آرى، گويا خالد بن وليد مى خواست به واسطه فرستادن اين سه نفر با بريده نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم شاهد كافى براى صدور آنچه كه اينان بر على بخاطر آن خورده گرفته بودند، اقامه نموده باشد، شايد، اين حركت ناجوانمردانه، ولو به قدر تار مويى بين اين دو سرور عالميان كه يك روح در دو جسد مى باشند جدائى افكند، امّا هيهات هيهات.
دنباله اين واقعه بنا به نقل «طبرانى» در كتاب «المعجم الاوسط»(3) و ساير مصادر معتبر عامّه اينگونه است كه:
بريده مى گويد: وارد مدينه شدم و به منزل رفتم، رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در منزل بودند و جماعتى از اصحاب آن بزرگوار بر در خانه پيامبر بودند، گفتند: بريده، به چه كارى آمده اى، و چرا زودتر از ديگران خود را به مدينه رسانده اى؟ گفتم: مربوط به كنيزكى است كه على از خمس غنائم جنگى برداشته است، آمده ام خبر اين واقعه را به رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) برسانم، مردم گفتند: آرى برسان، زيرا رسيدن اين خبر موجب مى شود كه على از چشم پيامبر بيفتد!! و اين گفت و شنودها بين بريده و مردم در حالى بود كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در اتاق منزلشان، صداى مردم را مى شنيدند.
پس از آن رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) از اتاق خارج شد، يكى از آن چهار نفر چنين معروض داشت: يا رسول الله، آيا نظر نمى كنى كه على چه كرده است؟ و قضيّه كنيزك را خبر داد، رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) روى مبارك از او برگردانده و جوابى نفرمودند، دوّمين و سوّمين نفرى كه همراه بريده بودند نيز به همينگونه انجام وظيفه!! كردند، ولى آنان نيز با اعراض رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) مواجه شدند.
بريده مى گويد: نامه خالد را به دست آن حضرت دادم، با دست چپش نامه را از من گرفت، من همانگونه كه سرم را (بعنوان افسوس و اندوه از آنچه واقع شده و بلائى كه بر سر اسلام آمده است!!) تكان مى دادم شروع به بدگوئى از على كردم تا اينكه گفته هايم به انجام رسيد و سرم را بلند كردم، (در بعضى از الفاظ بريده چنين است كه: من از كسانى بودم كه نسبت به على بغض و كينه زيادى داشتم، لذا شروع به بدگوئى از على نمودم تا كلامم پايان يافته و سرم را بالا گرفتم، پس آنچنان غضبى در رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) و سلّم مشاهده نمودم كه مانند آن را جز در روز جنگ با يهود بنى قريظه و بنى النّضير نديده بودم، سپس پيامبر فرمودند: چه مى خواهيد از جان على (و اين كلام را سه مرتبه تكرار كردند) بدرستيكه على از من است و من از على هستم، و او سرپرست و كارگزار امور هر مؤمنى است بعد از من.
و شنيدنى است كه بنا بر نقل «سنن بيهقى»(4) و نيز «معجم الصّحابة» تأليف ابو نُعَيْم اصفهانى، و تاريخ ابن عساكر، و سُبُل الهُدى والرَّشاد و غير اين مصادر، بريده مى گويد: سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به آنان فرمودند: بدرستيكه بهره على ازخمس بيش ازاين است.
و در تتمّه اى كه حاكم نيشابورى در كتاب «المستدرك»، و ضياء مَقْدِسى در كتاب «المختارة»، و نيز طبرانى در «المعجم الاوسط»(5) نقل مى كنند و همچنين ساير مصادر معتبر نزد عامّه چنين آمده است كه:
پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمودند: بدرستيكه على انجام نمى دهد مگر آنچه را كه بدان مأمور است، و در لفظ ديگرى كه نقل شده، حضرت فرمودند: اين است و جز اين نيست كه على به آنچه مأمور است عمل مى كند.
سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) رو به بريده نموده و چنين فرمودند: اى بريده، آيا بعد از جدا شدن از من، منافق شدى؟ بريده عرض كرد: يا رسول الله، آيا دست خود نمى گشائيد تا دوباره با شما بر اسلامم بيعت كنم؟ بريده گفت: از پيامبر جدا نشدم مگر اينكه بر اسلام با او بيعت نمودم، و از ميان جمعيّت برخاستم و حال آنكه در بين مردم احدى در نزد من محبوب تر از على نبود.
توجّه نمائيد كه چه فرق هائى بين نقل اين واقعه از عمران بن حصين و نقل آن از بريدة بن حصيب وجود دارد، و نيز دقّت شود كه چگونه با اين واقعه (با تمام اهميّتى كه دارد) بازى كرده اند، يكى از خودش چيزى به آن افزوده، و ديگرى به دلخواه خودش مقدارى از آن را حذف كرده است، يكى قسمتى از قضيّه را نقل نموده و از نقل قسمت ديگر خوددارى ورزيده است!! و عدّه اى هم واقعه را بطور ناقص و بدون ذيل ذكر كرده اند.
اين بود تمامى آنچه كه بريدة بن حصيب نقل نموده، كه اتّفاقاً خود او سبب صدور «حديث ولايت» از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم بوده است.
اكنون به بحث پيرامون جهات سه گانه اى كه مستفاد از «حديث ولايت» مى باشند مى پردازيم.
(1) المعجم الاوسط: ج6/232، حديث 6085 ـ دار الحديث قاهره ـ 1417 هـ . ق.
(2) تاريخ ابن عساكر ـ ترجمة الامام على عليه السّلام: ج1/400، حديث 466 ـ مؤسّسة المحمودى ـ بيروت.
(3) المعجم الاوسط: ج5/217، شماره 4842.
(4) سنن بيهقى: ج6/342 ـ چاپ دارالفكر ـ بيروت.
(5) المعجم الاوسط: ج5/425.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:00PM
جهت اوّل: دلالت «حديث ولايت» بر عصمت
آنچه در ذيل قضيّه بريده از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به تعبيرات: إنَّ عليّاً لا يَفْعَلُ إلاّ ما يُؤْمَرُ بِهِ: بدرستيكه على انجام نمى دهد مگر آنچه را بدان امر شده است، و: إنَّما يَفْعَلُ ما اُمِرَ بِهِ: اين است و جز اين نيست كه على آنچه را بدان امر شده انجام مى دهد، نقل شده است، بطور وضوح دلالت بر عصمت اميرالمؤمنين عليه السّلام مى نمايد.
اين تعبير رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در واقع تعيين يكى از مصاديق آيه قرآن است، در آنجا كه خداوند متعال مى فرمايد: (بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ* لاَ يَسْبِقُونَهُ بالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)(1): اينگونه نيست كه فرشتگان فرزندان خداوند باشند (كما اينكه مشركين پنداشته اند) بلكه همه آنان بندگان خاصّ خداوند مى باشند كه در كارهايشان بر امر خدا پيشى نمى گيرند و اعمالشان به فرمان اوست.
و در ضمن خطبه اى كه شيخ طوسى عليه الرّحمة در كتاب «مصباح المتهجّد» از اميرالمؤمنين عليه السّلام روايت مى كند، و اين خطبه در روز غدير توسّط آن سرور ايراد شده است، به بحث ما كه اثبات عصمت آن بزرگوار از روى مقام ولايتش باشد، اشاراتى و تصريحاتى شده است و بى مناسبت نيست كه قسمتى از آن خطبه را در اين مختصر درج نمائيم:
و بدرستيكه خداى تعالى بعد از رسولش صلّى الله عليه وآله وسلّم از بين بندگانش، عدّه اى را مخصوص به خود گردانيد، جماعتى كه آنها را رفعت مقام و علوّ درجه عطا فرمود، و آنان را در قرون متمادى داعيان به سوى خودش ودلالت كنندگان بر خودش بدون هيچ نقصانى، (بلكه از روى رشد و هدايت) قرار داد، قبل از خلقت جميع موجودات انوار آنان را آفريد، و آن انوار مقدّس را به حمد خودش ناطق فرمود، و مقام شكر و بزرگداشتش را به آنان الهام نمود، و بر هر عبد خاضعى (كه سر تعظيم در مقابل سلطان حقّ تبارك و تعالى فرود آورده باشد) آنان را حجّت و مفترض الطّاعه قرار داد، بوسيله اين انوار با موجوداتى كه به خودى خود قادر به تكلّم نبودند، به انواع لغتها سخن گفت تا همه در مقابل اين حقيقت كه: او تبارك و تعالى آفريننده زمينها و آسمانهاست معترف و مقِرّ باشند، و آن بندگان خاصّ را شاهدين بر مخلوقاتش قرار داد و آنچه از تصرّفاتش را كه مى خواست به آنان واگذار نمود، آنان را بيانگر مرادات خودش و زبانِ گوياى خواسته هايش از خلق قرار داد (كه خود اين تعبيرات دالّ بر عصمت صاحبان اين مقامات است)، در حاليكه اينان (با همه اين مقاماتى كه دارند) بندگان او بوده و فقط بر طبق امر حقّ تبارك و تعالى عمل مى كنند، خداوند متعال آنچه در پيش آنان و وراء آنان است را مى داند (به ظاهر و باطن آنان آگاه است، لذا آنان را به خود اختصاص داده است)، و آنان شفيع نمى شوند مگر كسانى را كه خداى تعالى راضى است، و آنان بخاطر ترس عالمانه اى كه از حق تعالى دارند در مقام خائفين هستند(2).
اينها مقامات كسانى است كه جز به فرمان حقّ تبارك و تعالى به كارى اقدام نمى نمايند، بندگانى هستند كه مورد اكرام و عنايت و تفضّل خاصّ خداى منّان بوده، و تا گفتارى از او به آنان نرسيده باشد بدان تكلّم ننمايند، و در مقام عمل نيز جز به آنچه امر به آن شده اند اقدام نمى نمايند.
نتيجه سخن اينكه: فرمايش رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در «حديث ولايت» تطبيق با همين مضامين كرده كه همه اينها دالّ بر عصمت صاحب اين مقامات است.
در اينجا به جهت اوّل از بحث پايان داده و وارد جهت دوّم مى شويم.
(1) سوره انبياء: 21/27 ـ 26.
(2) مصباح المتهجّد: 753 ـ چاپ مؤسّسه فقه الشّيعة ـ بيروت ـ 1411 هـ.ق.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:02PM
جهت دوّم: دلالت «حديث ولايت» بر امامت اميرالمؤمنين
امّا در جهت دوّم از بحث، مدّعاى ما اين است كه «حديث ولايت» دلالت بر اولويّت تصرّف براى اميرالمؤمنين عليه السّلام مى نمايد، و البتّه اين اولويّت، مستلزم امامت است زيرا:
اوّلاً: رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم با اين فرمايش كه «وَهُوَ وَلِيُّكُمْ مِنْ بَعْدِي» ولايت و اولويّت تصرّف را منحصر در اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند، زيرا پرواضح است كه معانى ديگر ولايت مانند: نصرت، محبّت و غير اين دو از امور مختصّ به آن حضرت نمى باشد.
ثانياً: در تمام يا لااقلّ اكثر الفاظ «حديث ولايت» كلمه «بَعْدى» وجود دارد، و خود اين كلمه صريح در مدّعاى ماست.
ممكن است در يك نظر سطحى، چنين بنظر آيد كه «بعديّت» موجود در «حديث ولايت» بعديّت رتبى است نه زمانى، كه نتيجه فرمايش رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم اين خواهد بود كه: على عليه السّلام مقام ولايتش، مادون مقام ولايت من است، و كسى كه در مرتبه پس از مقام من بر شما ولايت دارد، على است.
لكن بايد گفت كه: قرائن زيادى ـ كه به بعضى از آنها در عبارات آينده اشاره خواهد شد ـ دلالت مى كند كه مراد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از اين «بعديّت»، بعديّت زمانى است، كه روى اين حساب، مستفاد از «حديث ولايت» اين خواهد بود كه: اميرالمؤمنين عليه السّلام ولىّ بلافصل مؤمنين است، و اگر «بعديّت» موجود در اين حديث، بعديّت زمان نبود، وجهى نداشت كه خصم درصدد تحريف اين حديث شريف به اسقاط كلمه «بعدى» برآيد، كه به زودى به اين مطلب اشاره اى خواهيم داشت.
ثالثاً: «حديث ولايت» تنها با عبارتى كه در چند سطر قبل گذشت وارد نشده، بلكه با الفاظ ديگرى نيز نقل گرديده، كه آن الفاظ بدون هيچگونه ترديدى دلالت بر امامت و اولويّت اميرالمؤمنين عليه السّلام مى نمايند، براى نمونه به نقلهاى زير توجّه نمائيد:
احمد بن حنبل در كتاب «المسند»، حاكم نيشابورى در «المستدرك»، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» و غير اين افراد در كتب ديگرى، همگى در قضيه بريده از خود او چنين نقل مى كنند:
وقتى بر رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) وارد شدم، از على سخن به ميان آورده و به بدگوئيش مشغول گشتم، امّا ديدم كه رنگ رخساره پيامبر تغيير يافته، سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود: اى بريده، آيا من بر مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتم: آرى يا رسول الله، فرمودند: پس هركه من مولاى اويم على مولاست او را(1).
خوب ملاحظه نمائيد كه: همان الفاظى كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در اواخر زندگانى پر خير و بركتش در روز غدير بكار برده اند، در اين واقعه نيز بكار برده شده است.
در مسند احمد بن حنبل و ساير مصادر فوق الذكر، و نيز در «تاريخ دمشق» به اسناد متعدّد چنين نقل مى كنند كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بعد از اين عبارات فرمودند: اى بريده، هركس من ولىّ او هستم پس على ولىّ اوست(2).
رابعاً: در لابلاى الفاظ «حديث ولايت» مناقب ديگرى براى اميرالمؤمنين عليه السّلام نامبر گرديده كه اختصاص به آن بزرگوار دارد و ديگرى از صحابه با آن حضرت در آن مناقب شريك نيستند، براى نمونه در كتاب «المعجم الاوسط» طبرانى، رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در ضمن اين قضيّه مى فرمايند:
چه خيالى در سرمى پرورانند آنانكه درمقام بدگوئى على برآمده اند؟ هركس در مقام تنقيص مرتبه على باشد مرا تنقيص كرده، و كسيكه از على كناره جوئى پيشه كند از من كناره گرفته است، بدرستيكه على از من است و من از اويم، او از طينت من خلق شده است، و من از طينت ابراهيم خلق گشته ام، ومن از ابراهيم برترم، نسلى كه بعضى از آنان از ديگرى است و خداوند شنوا و داناست(3).
اينها مناقب و فضائلى است كه در همين واقعه (علاوه بر منصب ولايت و عصمت) براى اميرالمؤمنين عليه السّلام از سوى رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم اثبات گرديده است.
خامساً: ابن عبّاس همين فضيلت و منقبت ولايت را در ضمن فضائل اميرالمؤمنين عليه السّلام ذكر كرده، و تصريح مى نمايد كه اين مناقب خاصّ آن حضرت است، و ما در اوائل اين بحث، حديث ابن عبّاس را از «مسند طيالسى» و «مسند احمد» و «مستدرك حاكم» نقل كرديم، و خاطرنشان ساختيم كه صاحبان اين كتب و نيز ديگرانى كه نامبر نكرديم، تصريح به صحّت سند حديث ابن عبّاس نموده اند.
سادساً: «حديث ولايت» با همين الفاظى كه مورد استدلال ماست از جمله فرمايشات رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در «حديث يوم الدّار» در ابتداء دعوت است ـ كه در بحث «حديث غدير» اشاره اى به آن گرديد ـ آنجا كه آن حضرت فرمودند: چه كسى با من بيعت مى كند به اين شرط كه برادر و همراه من بوده و «ولىّ» شما باشد بعد از من؟
نتيجه سخن اينكه: «حديث ولايت» به وضوح يا بلكه تصريحاً دلالت بر اولويّت اميرالمؤمنين عليه السّلام نموده، و مراد از كلمه «ولىّ» كاملاً واضح و روشن مى گردد.
علاوه اينكه قرائن متّصله و منفصله ديگرى در داخل و خارج حديث، مراد از كلمه «ولىّ» در «حديث ولايت» را روشن مى سازد.
تاكنون دلالت «حديث ولايت» بر عصمت و اولويّت دانسته شد.
(1) مسند احمد: ج4/502، حديث 18841، مستدرك حاكم نيشابورى: ج3/110 ـ دارالفكر ـ بيروت، 1398 هـ.ق.
(2) تاريخ ابن عساكر ـ ترجمة الامام على عليه السّلام: ج1/404، حديث 473 و 478.
(3) المعجم الاوسط: ج6/232، شماره 6085.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:05PM
وجود نفاق ومنافقين در عهد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم
از مطاوى «حديث ولايت» و الفاظ مختلفى كه نقل شد روشن شد كه: در زمان خود آن بزرگوار، نفاق سايه كريه و زشت خود را بر سر عدّه اى از سران صحابه، بلكه فرمانداران لشكرهاى اعزامى آن حضرت افكنده بود، و منافقين منحصر به عبدالله بن اُبَىّ و ديگران نبودند، و قضيّه «حديث ولايت» پرده ابهام را از سرائر مقرّبين از اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به كنارى مى افكند.
چه خوب بود اگر مى توانستيم همه آنانى را كه خالد بن وليد همراه بريده به مدينه فرستاد نيز شناسائى كنيم، گرچه ما به نام يكى دو نفر آنان دسترسى پيدا كرده ايم.
و چه خوب بود اگر مى توانستيم به مشخّصات كسانيكه در مدينه، جلوى خانه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم اجتماع كرده بودند دست بيابيم، بنظر مى رسد بين خالد بن وليد و اصحابش، و بين صحابه اى كه بر در سراى پيامبر اجتماع كرده بودند تناسب و سنخيّت تامّ بوده است، و براى انجام منويّات خود، برنامه ريزيهاى قبلى داشته اند!!
از متن واقعه به صراحت برمى آيد كه: خالد بن وليد از دشمنان على عليه السّلام بوده، و اين امرى است كه بريده نيز به آن اعتراف مى نمايد، و جالب توجّه اينكه بريده در اين اعتراف، خود را نيز از دشمنان آن حضرت بشمار مى آورد، و نيز از اين واقعه بخوبى درمى يابيم كه خالد بن وليد در تمام مدّت حيات رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم راه دشمنى با أميرالمؤمنين را مى پيموده است.
و اين خالد همانست كه ابوبكر (بعد از دست يازيدن به منصب خلافت كه خودش اقرار مى كرد حقّ او نيست!!) او را به جنگ قبائلى فرستاد كه از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيده و از پرداخت زكات به عاملين ابوبكر اباء نمودند، و عقيده خود را مبنى بر امامت حقّه علىّ بن ابيطالب عليه السّلام بصراحت اظهار نمودند.
آرى، خالد همان كسى است كه ابوبكر او را امر به قتل امام عليه السّلام در اثناء نماز نمود، امّا پس از پشيمانى از اين تصميم ـ و اينكه شايد اجراء آن موجب تزلزل خلافت بدون مستندش شود ـ قبل از اينكه سلام نمازش را بدهد گفت: اى خالد، آنچه را به تو امر كرده ام بجا نياور.
و اين خالد همانست كه در زمره مهاجمين (بلكه در رأس آنان) به خانه على و زهرا عليهما السّلام در واقعه سقيفه حملهور شد.
بله، ابوبكر نيز مى دانست چه كسى را براى كشتن ياران اميرالمؤمنين بفرستد، و به چه كسى مأموريت كشتن آن حضرت را واگذار نمايد.
البتّه ما تاكنون در مصدر معتبرى نيافته ايم كه اميرالمؤمنين عليه السّلام مقيّد بوده اند كه در نماز ابوبكر يا غير او از ساير صحابه حاضر شوند، ولى برطبق آنچه در انساب سمعانى(1) نقل شده است: آن حضرت در نماز ابوبكر حاضر شده در حالى كه ابوبكر فرمان قتل آن سرور را به خالد داده است، و پس از ندامت، قبل از دادن سلام نمازش، خالد را از انجام اين كار نهى مى كند.
و چه بسا كسى اصلاً بر اين موضوع دست نيابد، زيرا كتاب «الانساب» تأليف سمعانى، كتاب روايت و حديث نيست، تا مظانّ دسترسى احاديث مورد نظر باشد. و اين خواست خداست كه خبرى را صاحبان كتب حديث نخواسته اند نقل شود به توسط اين كتاب به ما برسد.
در هر صورت خالد بن وليد شخصى است با چنين اوصافى كه بيان شد، و همچنانكه مشاهده مى نمائيد در قضيّه جاريه، فرصت را غنيمت شمرده، و جماعتى را به ضميمه نامه اى به مدينه مى فرستد تا آنان با هم نوا شدن با عدّه اى كه در خُلق و خوى و دشمنى و كينه توزى با علىّ عليه السّلام چون خودشان بودند به هر نحو ممكنى موجبات تنزّل مقام اميرالمؤمنين عليه السّلام را نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم فراهم آورند، و گويا براى اجراى اين امر بين خالد بن وليد و منافقين سپاه و نيز منافقين مدينه، برنامه ريزى دقيق قبلى بوده است، و البتّه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از تمام اين امور باخبر است، و از سرائر و بواطن و نيّات سوء اين جماعت آگاه است، ولى آنان حتّى نمى دانستند كه صدايشان به گوش پيامبر رسيده، و در همين هنگام بود كه آن بزرگوار غضبناك خارج شده در حاليكه مكرّر مى فرمود: از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ دست از على برداريد.
و عجيب است كه همين خالد، همين به زعم خودش «سينه چاك اموال غنائم» در قضيّه مالك بن نويره، وقتى بر قوم مالك تاخته و بر خلاف موازين شرع كارهايى در اين واقعه از او سر زد كه فرياد همه مسلمانان را در مدينه به آسمان بلند نمود، موقعى كه امر به قتل مالك مى نمود، مالك به همسرش رو كرد و گفت: تو مرا به كشتن دادى!! و اين بدان خاطر بود كه خالد بن وليد دل را در هواى همسر مالك (زن شوهردار) به گرو گذاشته بود، و مترصّد آن بود كه به هر وسيله اى ولو به قيمت پامال كردن شريعت پيامبر و تجاوز به اموال و اعراض مسلمين، به مقصد شوم خود نائل آيد، و لذا پس از قتل مالك، در همان شب، زوجه او را مورد تعدّى قرار داد، و لكّه ننگى ديگر بر صفحات تاريخ اسلام عزيز افزود، لكّه اى كه حضرات اهل سنّت با هيچ حيله و نيرنگى، با هيچ تأويل و توجيهى قادر به پاك كردن آن نبوده و نخواهند بود.
عجيب آنكه چنين جنايتى كه دل هر صاحب غيرتى را بدرد مى آورد بر خالد خورده نگرفته و اسباب عيب او بشمار نمى آورند، ولى حضرت امير كه از حقّ خمس ـ كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم تصريح فرمودند كه: حقّ على از خمس بيش از آن است ـ جاريه اى اسير را براى خود برداشته، و على به اعتراف همه مسلمين اعرف مردم به دين خدا بعد از رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم مى باشد، چنين بوق و كرنايى بلند كرده اند!!
آرى، نقشه هاى شوم، دستيارى هاى منافقانه و نيّات دور از رنگ خدائى بر ضدّ علىّ بن ابيطالب عليه السّلام چيز تازه اى نيست، على هميشه مظلوم بوده، و تدبيرات سوء دشمنانش در كمينش، امّا تا كى اين مظلوميت ادامه خواهد داشت؟ اين جان رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم حتّى از نيّات سوء نزديكان و خويشانش هم در امان نبود، ساقى شراب طهور گويا از خمّ مظلوميّت هرچه در ميان بوده، در پيمانه على عليه السّلام و فرزندان پاكش ريخته است.
آرى، خداى عالم حكيم چنين خواسته، و مصلحت هدايت خلق چنين ايجاب مى كند كه موقعيّت اميرالمؤمنين در اين امّت مانند موقعيّت هارون عليه السّلام در امّت موسى على نبيّنا وآله وعليه الصّلاة والسّلام باشد، (قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي)(2): (هارون گفت : اى فرزند مادرم (اى موسى)، قومت مرا ناتوان يافتند و نزديك شد مرا بكشند، امّا باشد، زيرا از آن طرف مقام و منزلت على نسبت به رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم، مقام و منزلت هارون است نسبت به موسى كه جاى بحث از آن «حديث منزلت» مى باشد.
خلاصه سخن اينكه: بنظر ما، در اين قضيّه، (قصّه حديث ولايت و ارسال خالد، بريده را به همراهى عدّه اى به مدينه) دستيارى ها و نقشه هاى زيركانه اى بين خالد و منافقين مدينه در آن زمان در كار بوده، ولى به رغم انف همه آنان، تمام نقشه ها بر ملا شد، و واقعه برخلاف خواسته منافقين، به نفع اميرالمؤمنين عليه السّلام تمام شد، بلكه موجب صدور «حديث ولايت»، و اعلان رسمى رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نسبت به خلافت و امامت آن حضرت گرديد، نه، بلكه موجب صدور فضائل و مناقبى ديگر شد كه هيچيك از اصحاب را در آن فضائل، سهمى نبود، بلكه همه آنها اختصاص تمام به اميرالمؤمنين عليه السّلام داشت وَذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ.
(1) انساب سمعانى: ج6/170 ـ نشر محمّد امين رمج ـ بيروت ـ 1400 هـ.ق.
(2) سوره اعراف: 7/150.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:06PM
جهت سوّم: بغض علىّ موجب خروج از اسلام است
با بحث هاى مستوفايى كه در جهت اوّل و دوّم به عمل آمد، و ذكر متون مختلف «حديث ولايت»، در اين جهت از بحث محتاج به اطاله سخن نخواهيم بود، زيرا در نقلهاى مختلف كه «حديث ولايت» توسّط بريدة بن حصيب ثبت شده است، رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به وضوح حكم به كفر و ارتداد دشمن و مبغض علىّ بن ابيطالب عليه السّلام نمودند، و از همين جا بود كه بريده بناچار مجدّداً اظهار اسلام كرد و خودش مى گويد: از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم جدا نگشتم مگر اينكه مجدّداً بر اسلامم با آن حضرت بيعت كردم، و از آن پس كسى در نزد من محبوب تر از على نبود.
و البتّه اين مطلب كه: محبّت و دوستى على عليه السّلام جنّت رضوان، و بغض و كينه نسبت به او، نار نيران است در روايات بيشمارى و فوق حدّ تواتر در كتب فريقين مذكور است، و حتّى كتب مستقلّى نيز در اين زمينه به قلم بزرگان عامّه در مصر و شامات و ساير بلاد تأليف گرديده كه بحث از آن خارج از موضوع اين كتاب است.
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 08:09PM
اشكالات خصم بر استدلال به «حديث ولايت»
باقى مى ماند اشكالات، و بايد دانست كه عمده اشكالى كه مخالف، بر استدلال به حديث شريف دارد، مناقشه در معناى «وَلِيُّكُم» است، چراكه احتمال مى رود مراد از «ولايت» در «حديث ولايت»، نصرت يا محبّت باشد، كه قهراً مفاد حديث شريف اين خواهد بود كه: على بعد از من ناصر و ياور شما است، يا: على بعد از من دوستدار شماست.
ولكن قرائن زيادى چه در خود «حديث ولايت»، و چه در موارد خارج از حديث، و نيز شأن صدور خود قضيّه «حديث ولايت» بهترين شاهدند بر اينكه مراد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از كلمه «ولىّ» در اين حديث شريف چه بوده است، و خود مستشكل نيز بر اين امر واقف است، زيرا انكار وجود اين قرائن ـ چه متّصل و چه منفصل ـ ممكن نيست مگر از معاند ستيزه جو.
و از آنجا كه تير اين اشكال ـ كه مهمترين اشكال آنان است ـ بر سنگ نشست، تنها راهى را كه بر خود مفتوح ديدند، تحريف حديث شريف به انحاء مختلف تحريف بود، اينك توجّه شما را به بعضى از موارد تحريفات جلب مى نمائيم:
بخارى در كتاب «صحيحش» قضيّه «حديث ولايت» را از عبدالله پسر بريده، به اين گونه نقل مى كند كه: بريدة بن حصيب مى گويد:
رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم علي را براى گرفتن خمس بسوى خالد بن وليد فرستاد!! بريده مى گويد: من نسبت به على (عليه السّلام) بغض و كينه داشتم، و على غسل كرده بود!! به خالد گفتم: آيا به اين شخص (يعنى اميرالمؤمنين عليه السّلام) نظر نمى كنى؟ پس زمانيكه بر رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) وارد شديم مطلب را براى آن حضرت بازگو كردم پس از آن رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمودند: اى بريده، آيا كينه على را در دل دارى؟ گفتم: آرى، فرمود: او را دشمن مدار، حقّ على از خمس بيش از آنست(1).
اين تمام آن چيزى است كه جناب بخارى، صاحب كتاب (صحيح بخارى) كه اهمّ كتب حديث نزد پيروان مكتب سقيفه است از واقعه مربوط به «حديث ولايت» نقل مى كند، و صحبتى از اينكه بريده نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به تنقيص حضرت امير پرداخته، و اينكه اين كارش به امر خالد بوده است، و نيز تعداد افرادى كه براى گزارش اين واقعه با نامه اى از طرف خالد بن وليد به مدينه آمده اند، اعراض و روى گرداندن حضرت رسول از يك يك آنان، و صدور «حديث ولايت» در آخر امر، و تجديد بيعت بريده با آن حضرت، از هيچيك از اين امور كوچكترين صحبتى به ميان نيامده، گويا واقعه اى بسيار كم اهميّت اتفاق افتاده كه جناب بخارى، شيخ مشايخ حديث، و اوثق اهل تأليف نزد مخالف، با الفاظى چند به اين سادگى از كنار آن مى گذرد، و همچنانكه ملاحظه مى شود در همين مقدار كه نقل كرده نيز آثار تحريف بخوبى هويداست.
امّا شاهكارى كه از بيهقى در كتاب «سنن» نسبت به «حديث ولايت» سر زده است، اوّلاً بايد دانست كه اين «بيهقى» شاگرد حاكم نيشابورى صاحب كتاب «المستدرك» است، و ما قبلاً الفاظ «حديث ولايت» را به نقل حاكم نيشابورى در «المستدرك» ذكر كرديم، بيهقى در كتاب «سنن»، حديث شريف را با سند خودش از حاكم نيشابورى نقل مى كند(2) ولى از آخر حديث كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمودند: «بدرستيكه على از من است و من از على هستم و او بعد از من ولىّ بر شماست» اثرى نيست!
و چون به كتاب «مصابيح السّنّة» تأليف بَغَوى مراجعه نمائيد، مشاهده مى كنيد كه: كلمه «بعدى» را حذف نموده و فقط «وَهُوَ وَلِيُّكُمْ» را نقل مى كند(3).
واضح است كه با حذف كلمه «بعدى» ديگر اعتراف به مقام ولايت براى اميرالمؤمنين عليه السّلام ضررى به آنان نمى زند، چون مى گويند: رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) اصل مقام ولايت را براى على (عليه السّلام) جعل فرموده، امّا چه زمانى ولىّ بر امّت خواهد بود را تعيين نفرموده، و لامحاله به نظر آنان منصب ولايت و خلافت آن حضرت، بعد از عثمان خواهد بود!!
امّا خطيب تبريزى در «مشكاة المصابيح»(4) «حديث ولايت» را از «ترمذى» نقل مى كند، و كلمه «بَعْدى» را از آن اسقاط مى كند، يعنى «حديث ولايت» را بدون كلمه «بَعْدى» به ترمذى نسبت مى دهد، و حال آنكه حديث شريف در كتاب ترمذى موجود و واجد كلمه «بَعْدى» مى باشد!!
آيا اينان فكر نمى كنند كه: بالاخره كسانى يافت مى شوند كه به مصادر مراجعه نموده و آخر الامر اين تحريفات معلوم گرديده و اصحاب تحريف رسوا خواهند شد؟ چرا، مى دانند، ولى كثرت حيا در آنان سبب مى شود كه به آنچه مى دانند بى توجّه باشند!!
ديگر راهى براى خصم باقى نمانده كه با تمسّك به آن بتواند «حديث ولايت» را از كار بيندازد، الاّ طريقى كه «شيخ الاسلامشان» جناب «ابن تيميّه» پيموده است، آرى ابن تيميّه با بى شرمى تمام اصل صدور «حديث ولايت» را انكار كرده و بالصّراحه مى گويد: اين حديث دروغ است. عين الفاظ ابن تيميّه اين است: اين سخن كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرموده باشند: او (يعنى على عليه السّلام) ولىّ هر مؤمنى است بعد از من، دروغ بر پيامبر است، و سخنى است كه صدور آن از رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) وسلّم محال است(5).
و اين آسانترين و بهترين طريقى است كه خصم مى تواند براى مناقشه در «حديث ولايت» بپيمايد، با وجود راهى به اين آسانى چرا خود را در زحمت تحريف حديث شريف و اسقاط بعضى از الفاظ آن مى اندازند تا دچار نسبت كذب و تدليس شوند، عاقل آنست كه در چنين مشاكلى، كوتاهترين و راحت ترين طريق را اختيار نمايد، كه آنهم همانا طريق «ابن تيميّه» است، چشمشان روشن باد به اين «شيخ الاسلام» با اين سعه اطّلاعش از سيره رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم، و خضوعى كه در مقابل حقِّ صادر از آن حضرت دارد!!
خداوند متعال مى فرمايد: (فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ)(6): واى بر آنان از آنچه دستشان مى نويسد، و واى بر آنان از آنچه با اين نوشتن، كسب مى كنند.
و نيز مى فرمايد: (فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)(7): پس نه، بخداى تو سوگند كه: مدّعيان پيروى تو، ايمان ندارند و از مؤمنين بشمار نمى روند مگر اينكه در امور مورد منازعه، تو را حاكم قرار بدهند و در مقابل قضاوت تو بدون اينكه كوچكترين تنگى در سينه خود (از ناحيه قضاوتت) بيابند سر تسليم فرود آورند.
وصلّى الله على محمّد وآله الطّاهرين
(1) صحيح بخارى: ج5/207، چاپ دار احياء التّراث ـ بيروت.
(2) سنن بيهقى: ج6/342.
(3) مصابيح السُّنّة: ج4/172، حديث 4766.
(4) مشكاة المصابيح: ج2/504، حديث 6090، چاپ شركة دار الأرقم بن ابى ارقم ـ بيروت.
(5) منهاج السُّنّة: ج7/391.
(6) سوره بقره: 2/79.
(7) سوره نساء: 4/65.
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.