نمايش نسخه نهائي : مظلومیت برترین بانو
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:38PM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
سرآغاز
. . . آخرين و كامل ترين دين الهى با بعثت خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه وآله به جهانيان عرضه شد و آئين و رسالت پيام رسانان الهى با نبوّت آن حضرت پايان پذيرفت.
دين اسلام در شهر مكّه شكوفا شد و پس از بيست و سه سال زحمات طاقت فرساى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و جمعى از ياران باوفايش، تمامى جزيرة العرب را فرا گرفت.
ادامه اين راه الهى در هجدهم ذى الحجّه، در غدير خم و به صورت علنى، از جانب خداى منّان به نخستين رادمرد عالم اسلام پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله يعنى امير مؤمنان على عليه السلام سپرده شد.
در اين روز، با اعلان ولايت و جانشينى حضرت على عليه السلام، نعمت الهى تمام و دين اسلام تكميل و سپس به عنوان تنها دينِ مورد پسند حضرت حق اعلام گرديد. اين چنين شد كه كفرورزان و مشركان از نابودى دين اسلام مأيوس گشتند.
ديرى نپاييد كه برخى اطرافيان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، ـ با توطئه هايى از پيش مهيّا شده ـ مسير هدايت و راهبرى را پس از رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله منحرف ساختند، دروازه مدينه علم را بستند و مسلمانان را در تحيّر و سردرگمى قرار دادند. آنان از همان آغازين روزهاى حكومتشان، با منع كتابت احاديث نبوى، جعل احاديث، القاى شبهات و تدليس و تلبيس هاى شيطانى، حقايق اسلام را ـ كه همچون آفتاب جهان تاب بود ـ پشت ابرهاى سياه شكّ و ترديد قرار دادند.
بديهى است كه على رغم همه توطئه ها، حقايق اسلام و سخنان دُرَرْبار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، توسّط امير مؤمنان على عليه السلام، اوصياى آن بزرگوار عليهم السلام و جمعى از اصحاب و ياران باوفا، در طول تاريخ جارى شده و در هر برهه اى از زمان، به نوعى جلوه نموده است. آنان با بيان حقايق، دودلى ها، شبهه ها و پندارهاى واهى شياطين و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقيقت را براى همگان آشكار ساخته اند.
در اين راستا، نام سپيده باورانى همچون شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، خواجه نصير، علاّمه حلّى، قاضى نوراللّه، مير حامد حسين، سيّد شرف الدين، امينى و . . . همچون ستارگانى پرفروز مى درخشد; چرا كه اينان در مسير دفاع از حقايق اسلامى و تبيين واقعيّات مكتب اهل بيت عليهم السلام، با زبان و قلم، به بررسى و پاسخ گويى شبهات پرداخته اند . . .
و در دوران ما، يكى از دانشمندان و انديشمندانى كه با قلمى شيوا و بيانى رَسا به تبيين حقايق تابناك دين مبين اسلام و دفاع عالمانه از حريم امامت و ولايت امير مؤمنان على عليه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى، مى باشد.
مركز حقايق اسلامى، افتخار دارد كه احياء آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور كار خود قرار داده و با تحقيق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آن ها را در اختيار دانش پژوهان، فرهيختگان و تشنگان حقايق اسلامى قرار دهد.
كتابى كه در پيش رو داريد، ترجمه يكى از آثار معظّمٌ له است كه اينك "فارسى زبانان" را با حقايق اسلامى آشنا مى سازد.
اميد است كه اين تلاش مورد خشنودى و پسند بقيّة اللّه الأعظم، حضرت ولىّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف قرار گيرد.
مركز حقايق اسلامى
yar-mahdi
Monday 23 April 2007, 07:40PM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه ربّ العالمين، والصلاة والسلام على سيّدنا محمّد وآله الطيّبين الطّاهرين، ولعنة اللّه على أعدائهم أجمعين من الأوّلين والآخرين
پيش گفتار
سخن را از مظلوميّت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام آغاز مى كنيم; راستى چرا موضوع سخن ما، در مناقب و فضايل آن بانوى بزرگوار نيست؟
چرا محور سخن ما، زندگى آن بانوى بانوان نيست؟
چرا از «مظلوميّت زهرا عليها السلام» سخن مى گوييم؟
در پاسخ به اين پرسش خاطرنشان مى گردد:
برخى گويند: چون اتّفاقات زندگانى حضرت زهرا عليها السلام صرفاً يك قضيّه تاريخى است، شايسته آن نيست كه مطرح شود و افكار عمومى، با طرح آن، تحريك گردد; چرا كه هر قضيّه تاريخى، مى تواند راست و يا دروغ باشد(!!).
ما درباره نقد اين سخن، بدون هيچ تعصّب و تشنّجى سخن خواهيم گفت; گرچه شكيبايى بر آن چه واقع شده و خواندن و سخن گفتن درباره آن ها، بسيار تلخ است.
ما در اين نوشتار در حدّ امكان سعى داريم كه پاسخ خود را با استفاده از مهم ترين، مشهورترين، صحيح ترين و كهن ترين كتاب ها و منابع اهل سنّت به اثبات رسانيم.
به راستى، اگر قضيّه اى با اين اهميّت صرفاً به صورت واقعه اى تاريخى مطرح شود، لازمه اش اين نيست كه به جنگ هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، به جايگاه امير مؤمنان على عليه السلام در اين نبردها، به خوابيدن آن حضرت در جايگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، به ازدواج امير مؤمنان على عليه السلام با فاطمه زهرا عليها السلام، به جنگ هايى كه در دوران امير مؤمنان على عليه السلام رخ داد، به واقعه كربلا و شهادت سيّدالشهدا عليه السلام، فقط به عنوان قضيّه هايى تاريخى نگريسته شود؟!
پس براى چه در اين قبيل موارد بحث هاى اعتقادى و تحقيقى مطرح و كتاب ها و مقاله ها نوشته مى شود؟
همچنين با اين مبنا، ديدگاه هاى اهل سنّت نظير: همراهى ابوبكر در غار با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، ـ به پندار آن ها ـ نماز او در جايگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به هنگام بيمارى آن حضرت و موارد ديگرى كه ـ به پندارشان ـ در كتاب هاى خود براى برترى پيشوايان و مناقب اميران خود، بدان ها استدلال مى كنند، همگى بايستى واقعه هايى صرفاً تاريخى تلقّى گردند و از سخن گفتن درباره آن ها پرهيز شود.
از اين رو، قضاياى اتّفاق افتاده در زندگى حضرت زهرا عليها السلام صرفاً تاريخى نيستند. بلكه آن رويدادها، با اساس مذهب ما پيوند خورده است و تمام رويدادهايى كه به اين ماجرا ملحق مى شوند و بعد از آن واقع شده اند، همه با اين ماجرا گره خورده است.
اگر از مذهب شيعه اثنا عشرى قضيّه مظلوميّت حضرت زهرا عليها السلام و آثارى كه بر آن مترتّب مى شود، گرفته شود; بخش بسيار مهم و سرنوشت سازى از تاريخ اسلام، حذف مى شود; و مذهب ما نيز به مذهبى همچون ساير مذاهب تبديل خواهد شد.
بنا بر اين، نبايد گفته شود كه «اين هم يك قضيه تاريخى است و تحقيق در آن فقط جنبه تاريخى دارد»، چرا كه قضيه مظلوميّت آن حضرت عليها السلام، ارتباط مستقيم با عقيده و اصل مذهب جعفرى دارد.
ما در اين نوشتار، درباره ماجراى مظلوميّت حضرت زهرا عليها السلام مطالبى را به تفصيل بيان خواهيم داشت كه همه اين مطالب، اگر چه در پى هم هستند; امّا غالباً مستقل اند و يقين داريم كه در پايان اين مطالب، روشن خواهد شد كه اين واقعه، از جايگاهى عقيدتى برخوردار است و تأثير مستقيمى در سير و هدف اين مكتب دارد; به نحوى كه پيروان اين مذهب را در پيمودن صراط مستقيم، استوارتر مى نمايد.
Billie Jean
Monday 23 April 2007, 10:47PM
:قانون(1):
كاربر Billie Jean (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=5240)
با توجه به قوانين توافقي ثبت نام كه اخيرا مورد توافق شما با باشگاه قرار گرفته جهت حفظ حقوق ساير كاربران درج هر گونه الفاظ و عبارات توهين آميز و تعرض غير مستدل به باور ساير كاربران مجاز نمي باشد . شما اين امكان را داريد كه با استفاده از امكانات باشگاه عقايد خود را با حفظ احترام نسبت به ديگر كاربران و عقايد آنان بيان نماييد . جهت مطالعه توضيحات بيشتر اينجا (http://www.iranclubs.net/forums/postings.php?do=getip&p=141506)كليك نماييد . توجه فرماييد كه قبل از عامل مهم آزادي بيان ، رعايت آداب گفتگو و آرامش آن اهميت بسيار دارد .
Billie Jean
Monday 23 April 2007, 11:24PM
درج هر گونه الفاظ و عبارات توهين آميز
مدير عزيز
اولاً من هيچ توهيني در اون پستم نسبت به هيچ شخصي انجام نداده بودم.من يكسري واقعيات رو كه شايد خيلي ها بهش توجه نميكنند و يا بهتره بگم نميخوان بهش توجه كنند رو نوشتم اما متاسفانه پستم ويرايش شد.گويا انعكاس واقعايت به مزاج دوستان خوش نمياد.
ثانياً هيچ ايدئولوژي و عقيده اي مصون از انتقاد و زير سوال بردن نيست.اين اصل مهم دموكراسيست.
از اسلام گرفته تا..... يهوديت و بوداييسم قابل تند ترين انتقادها هستند. شما طوري در مورد باور ها نوشتيد كه گويي تمامي باور ها مقدس هستند و غير قابل نقد!!!
پشتیبانی باشگاه
Monday 23 April 2007, 11:45PM
كاربر محترم
اين يك تالار گفتمان است و امكان نقد و جستجو با عنوان هر موضوعي در آن وجود دارد . عاملي كه گفتگو را از بين مي برد و آن را به سطوح بسيار ناچيز تنزل مي دهد تمسخر و تهاجم غير مستدل است كه گفتگوي شما علاوه بر اين شامل عبارات توهين آميز نيز بوده است و اين از سوي باشگاه غير قابل پذيرش است . همانطور كه در توضيحات ارائه شده است "دفاع از باورها يك حق است اما تهاجم غير مستدل به باورهاي ديگران يك حق مشروع نيست" و صرفا بيان عقايد مخالف و مهاجم بدون استدلال مجاز نمي باشد . گفتگوي شما ممكن است در عقيده شما شامل حقايقي نيز بوده باشد اما همراه با جملات و عباراتي بوده كه عامل نقض قانون توافقي و حذف كامل نوشته شما گرديده است . جهت حفظ ساختار اين عنوان در صورت وجود مطالب بيشتر آن را در تالار پيشنهاد و انتقادات پيگيري نماييد .
yar-mahdi
Tuesday 24 April 2007, 08:31PM
عشق یعنی مردن از درد کمر ..... از غلاف تیغ و وز مسمار در
عشق یعنی همچو گل پرپر شدن ..... سنگ فرش مقدم دلبر شدن
عشق یعنی شرم و آزرم و حیا..... وا نکردن لب ز سوز دردها
تا نسوزد قلب حیدر درد و غم..... عشق یعنی رو گرفتن در حرم
عشق یعنی وا شدن در تار و پود..... قامتی خم گشته با رویی کبود
عشق یعنی یاس زردی نیلگون ..... پشت در افتاده در دریای خون
عشق یعنی انتهای بی کسی..... عشق یعنی آخر دلواپسی
عشق یعنی ترس و هول و واهمه.... گر بمیرد یار حیدر فاطمه
عشق می مردی اگر زهرا نبود .....دلبرش گر حیدری مولا نبود
عشق یعنی ناله های مرتضی..... عشق یعنی گریه های مجتبی
عشق یعنی سوز آه زینبین ..... عشق یعنی آتش قلب حسین
عشق یعنی گریه های نیمه شب ..... عشق یعنی ناله های تشنه لب
کای خدای کودکان بی پناه..... کای حبیب قلب های پر ز آه
کای خدای مهربان دستگیر ..... جان جانان مادر ما را مگیر
جان دهد بابا اگر زهرا رود ..... مرغ روح از جسم زینب می پرد
گر بمیرد فاطمه جان حسین ..... می رود از تن برون جان حسین
تشنه می ماند دل غمدیده اش ..... داغ لبهای به هم چسبیده اش
yar-mahdi
Wednesday 25 April 2007, 04:36PM
بخش يكم
جايگاه ومنزلت فاطمه زهرا عليها السلام در پيشگاه خدا و فرستاده او صلّى اللّه عليه وآله
نگاهى به جايگاه و منزلت حضرت زهرا عليها السلام از ديدگاه روايات
بديهى است كه احاديث فراوانى در شناسايى شخصيّت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام، و منزلت و شؤونات آن حضرت در پيشگاه خدا و رسولش صلّى اللّه عليه وآله وجود دارد، تا جايى كه بزرگانى از شيعه و سنّى، به منظور جمع آورى آن ها، كتاب هاى جداگانه اى را سامان داده اند.
ما پيش از ورود به مباحث مورد نظر، ابتدا به ذكر چند روايت در اين زمينه مى پردازيم. اين احاديث ـ كه در كهن ترين منابع اهل سنّت مندرج است ـ نقش مهمّى را در زمينه شناخت آن حضرت عليها السلام ايفا مى نمايد.
فاطمه عليها السلام، سرور بانوان
در حديثى كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است، حضرتش مى فرمايد:
«فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّه»
«فاطمه سرور بانوان بهشتيان است».
اين حديث با تعابير ديگرى نيز از آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است; مثلاً: در سخنى مى فرمايد:
«فاطمة سيّدة نساء هذه الأُمّه»
«فاطمه سرور بانوان اين امّت است».
در تعبير ديگرى مى فرمايد:
«فاطمة سيّدة نساء المؤمنين»
«فاطمه سرور بانوان مؤمن است».
در سخن ديگرى آمده است:
«فاطمة سيّدة نساء العالمين»
«فاطمه سرور بانوان جهانيان است».
شايان ذكر است كه اين حديث با الفاظ مختلف، در كتاب هاى: صحيح (تأليف: بُخارى)، كتاب بدء الخلق، المسند (تأليف: احمد بن حنبل)، الخصائص (تأليف: نَسايى)، المسند (تأليف: ابى داوود طيالسى)، صحيح (تأليف: مُسلم)، بخش فضائل الزهرا عليها السلام، المستدرك (تأليف: حاكم نيشابورى)، صحيح (تأليف: تِرمذى)، صحيح (تأليف: ابن ماجه) و ديگر منابع(1) آمده است.
بر اساس اين سخنانِ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كه از منبع وحى سرچشمه مى گيرد، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام سرور بانوان جهانيان از پيشينيان و پسينيان است.
(1) الخصائص: 34، الطبقات: 2 / 40، مسند احمد: 6 / 282، حلية الأولياء: 2 / 39، المستدرك: 3 / 151.
yar-mahdi
Wednesday 25 April 2007, 04:46PM
فاطمه عليها السلام، پاره تن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله
در حديث ديگرى كه در منابع معتبر شيعه و سنّى آمده است، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«فاطمة بضعة منّي من أغضبها أغضبني»
«فاطمه، پاره تن من است; هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
اين حديث، با همين متن، در كتاب صحيح (تأليف: بُخارى)(1)و ديگر مصادر ديده مى شود.
در تعبير ديگرى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«فاطمة بضعة منّي يريبني ما أرابها و يؤذيني ما آذاها»
«فاطمه، پاره تن من است; مرا آشفته مى كند، هر آن چه او را آشفته كند و مرا ناراحت مى سازد، هر چه كه او را ناراحت كند».
اين تعبير در كتاب هاى صحيح (تأليف: بُخارى)، مسند (تأليف: احمد بن حنبل)، صحيح (تأليف: ابى داوود)، صحيح (تأليف: مُسلم) و ديگر مصادر آمده است(2).
در صحيح مُسلم آمده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها»(3)
«به طور حتم، فاطمه، پاره تن من است; آن چه كه او را بيازارد، مرا مى آزارد».
احمد بن حنبل در المسند نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها وينصبني ما أنصبها»
«بى ترديد، فاطمه، پاره تن من است; آن چه كه او را بيازارد، مرا مى آزارد و آن چه كه او را اندوهگين سازد، مرا اندوهگين مى كند».
همين حديث را تِرمذى نيز در كتاب صحيح خود نقل كرده است. حاكم نيشابورى نيز پس از نقل اين حديث در المستدرك مى گويد:
اين حديث بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است(4).
احمد بن حنبل در جاى ديگرى از كتاب المسند اين گونه نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«فاطمة بضعة منّي يقبضني ما يقبضها و يبسطني ما يبسطها»
«فاطمه، پاره تن من است; آن چه كه او را اندوهگين كند، مرا اندوهگين مى كند و آن چه كه او را شاد كند، مرا شاد مى كند».
همين تعبير در المستدرك و ديگر منابع نيز آمده است و حاكم نيشابورى در ذيل آن مى گويد:
اَسناد آن، صحيح هستند(5).
(1) صحيح بُخارى / كتاب بدء الخلق، باب مناقب قرابة الرسول و منقبة فاطمه.
(2) مسند احمد: 4 / 328.
(3) صحيح مُسلم، باب مناقب فاطمه عليها السلام.
(4) المستدرك: 3 / 158، مسند احمد: 4 / 323.
(5) المستدرك: 3 / 153، كنز العمّال: 13 / 674 ، 12 / 111.
خشم و خشنودى فاطمه عليها السلام، خشم و خشنودى خداست
در حديث زيبايى، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، دختر گرامى خود را اين گونه توصيف مى نمايد:
«إنّ اللّه يغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها»
«خداوند به خشم فاطمه، خشمگين و به خشنودى او، خشنود مى گردد».
اين حديث را در كتاب هاى: المستدرك، الإصابه و تهذيب التهذيب مى توانيد بيابيد; البتّه نويسنده كنز العمّال نيز آن را از ابى يَعْلى، طَبَرانى و ابى نعيم، روايت مى كند. همچنين نويسندگان ديگرى نيز اين حديث را روايت كرده اند(1).
(1) المستدرك: 3 / 158، مسند احمد: 4 / 323.
yar-mahdi
Wednesday 25 April 2007, 04:59PM
نخستين فردى كه به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ملحق مى گردد
سرانجام، هنگام وفات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرا رسيد، حضرتش در آن لحظات حسّاس، دخترش فاطمه عليها السلام را خواند و آهسته به او چيزى گفت; فاطمه عليها السلام گريست. ديگر بار او را فرا خواند و آهسته به او چيزى گفت; فاطمه عليها السلام خنديد(1).
هنگامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دار فانى را وداع گفت، عايشه، فاطمه عليها السلام را سوگند داد تا اين راز را باز گويد تا بداند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به او چه گفته است.
فاطمه عليها السلام فرمود:
«سارّني رسول اللّه (أو: سارّني النبيّ) فأخبرني أنّه يقبض في وجعه هذا فبكيتُ، ثمّ سارّني فأخبرني أنّي أوّل أهل بيته أتْبعه فضحكتُ»
«پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله(2) آهسته به من گفت كه در اين بيمارى، دار فانى را وداع خواهد گفت; من گريستم. آن گاه ديگر بار آهسته به من خبر داد كه من نخستين فرد از اهل بيتش هستم كه در پى او خواهم رفت; پس من خنديدم».
اين حديث در صحيح مُسلم و بُخارى و سنن تِرمذى و المستدرك حاكم و كتاب هاى ديگر نيز آمده است(3).
(1) در برخى از عبارات اين حديث آمده است كه راز گويى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله با فاطمه عليها السلام، بر عايشه گران آمد.
(2) على رغم اين كه در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارك پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمايش حضرتش، درود و صلوات را به صورت كامل آورده ايم.
(3) صحيح بُخارى / كتاب بدء الخلق، صحيح مُسلم، فضائل فاطمه، صحيح تِرمذى و المستدرك: 4 / 272.
yar-mahdi
Wednesday 25 April 2007, 05:14PM
راستگوترين فرد پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله
عايشه در مورد شخصيّت والاى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام لب به سخن گشوده و مى گويد:
«ما رأيت أحداً كان أصدق لهجة منها غير أبيها»
«هيچ شخصى را راستگوتر از فاطمه، جز پدرش نديدم».
حاكم نيشابورى اين روايت را در المستدرك آورده است و در ذيل آن مى گويد: اين روايت بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است و ذهبى نيز بر صحّت آن اقرار دارد; همچنين اين حديث در كتاب هاى الإستيعاب و حلية الأولياء نيز آمده است(1).
(1) المستدرك: 3 / 160، حلية الأولياء: 2 / 41، الإستيعاب: 4 / 1896.
استقبال پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از فاطمه زهرا عليها السلام
عايشه در روايت ديگرى مى گويد:
«كانت إذا دخلت عليه ـ على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ـ قام إليها فقبّلها ورحّب بها وأخذ بيدها فأجلسها في مجلسه»
«هنگامى كه فاطمه، حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شرفياب مى شد; پيامبر به استقبالش برمى خاست، او را مى بوسيد و به او خوش آمد مى گفت و دستش را مى گرفت و او را در جايگاه خود مى نشاند».
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى نويسد: اين روايت، بنا بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است و ذهبى نيز بر صحّت آن اقرار دارد(1).
(1) المستدرك: 3 / 154.
محبوب ترين بانو
طَبَرانى روايت مى كند و مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به على مرتضى عليه السلام فرمود:
«فاطمة أحبّ إليّ منك وأنت أعزّ عليّ منها»
«فاطمه نزد من محبوب تر از توست، و تو در نزد من، از او عزيزترى».
هيثمى پس از آن كه اين روايت را در مجمع الزوائد نقل مى كند، مى گويد: رجال اين حديث، رجال صحيح هستند(1).
(1) مجمع الزوائد: 9 / 202.
Smooth Criminal
Thursday 26 April 2007, 04:31AM
اي بابا دوران اين حرفها سپري شده است دوستان .
بانوي مظلوم ديگر چه جور بحثي است ! قرن 21 ام است شما هنوز تو 1400 پيش سير مي كنيد .
:smile21:
yar-mahdi
Thursday 26 April 2007, 12:24PM
بسم رب المهدی
سلام علیکم
اي بابا دوران اين حرفها سپري شده است دوستان .
بانوي مظلوم ديگر چه جور بحثي است ! قرن 21 ام است شما هنوز تو 1400 پيش سير مي كنيد .
:smile21:
دور نیست آن روزی که کسانی حسرت ِ دیروز از دست رفته را بخورند .
صبر کنید ؛ بالاخره معلوم می شود که چه چیزی مربوط به زمان هست و چه چیزی نیست .
آری صبر کنید ؛ صبر ...
ایرانی الاصل
Friday 27 April 2007, 04:08PM
اي بابا دوران اين حرفها سپري شده است دوستان .
بانوي مظلوم ديگر چه جور بحثي است ! قرن 21 ام است شما هنوز تو 1400 پيش سير مي كنيد .
:smile21:
جناب criminal(جنايتکار)نميدانم شما آدرس را اشتباه آمده ايد يا ما راه گم کرده ايم و از اينجا سر در آورده ايم.
اينجا تالار دين و دنياست .
وانگهي اگر در قرن 21 جنايت آنقدر نهادينه قلب و روح شده که بدين نام خود را ميخوانيد جهت اطلاعتان عرض ميکنم قرن 21 که سهل است تا هزاره 21 مااز محبت خواهيم گفت و دوست خواهيم داشت .اگر جنايت راه شماست مودت هم آئين ماست
ما ازآنان که دوستشان داريم خواهيم گفت و بخاطر خاری که درچشمشان رفته است خواهيم گريست و در انتظار صبح بيدار خواهيم ماند.
آسوده بخوابيد .....
yar-mahdi
Sunday 29 April 2007, 09:35AM
نگاهى به گفتارهاى علماى اهل سنّت
آن چه گذشت، احاديثى بود كه آن ها را به عنوان مقدّمه اى براى بحث هاى آينده برگزيديم و در مطالبى كه بيان خواهد شد و در تحليل رويدادهايى كه مطرح خواهد شد، از اين احاديث بهره هاى بسيار خواهيم برد.
همان گونه كه ملاحظه گرديد، اين احاديث از مصادر مهمّ اهل سنّت و با اَسنادى كه نزد آن ها صحيح است، گزينش شده بود; البتّه در دلالت آن ها نيز هيچ گونه مناقشه اى راه ندارد.
يكى از دلالت هاى اين احاديث، اثبات عصمت حضرت فاطمه عليها السلام است، افزون بر آن كه آيه تطهير و ديگر دلايل نيز اين نكته را ثابت مى كند.
علاوه بر اين، افراد بسيارى از محدّثانِ حافظ و بزرگان علماى اهل سنّت قائل اند كه حضرت زهرا عليها السلام از خليفه اول و دوم، برتر است.
حتّى برخى از آن ها با استدلال به دلالت اين احاديث، به ويژه حديثى كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه حضرتش فرمود: «فاطمة بضعة منّي»، فاطمه عليها السلام را از همه خلفاى چهارگانه نيز برتر شمرده اند و دليل آن ها، فقط همين احاديثى است كه بيان كرديم.
اكنون، جا دارد كه عبارت «مَنّاوى» را كه مشتمل بر اقوال برخى از علماى بزرگ اهل سنّت است، ذكر كنيم.
او در كتاب فيض القدير و در شرح حديث «فاطمة بضعة منّي» مطلبى را از «سُهيلى» ـ از بزرگان علماى حافظ اهل سنّت كه سيره ابن هُشام و كتاب هاى ديگرى را شرح كرده است ـ مى آورَد و مى گويد:
«استدلّ به السهيليّ على أنّ من سبّها كفر، لأنّه يغضبه وأنّها أفضل من الشيخين»
«سُهيلى، طبق اين روايت، بر كفر كسى كه به فاطمه دشنام دهد، استدلال مى كند. و مى گويد: هر كس او را دشنام دهد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به خشم آورده است و فاطمه عليها السلام برتر از ابوبكر و عمر است».
به راستى ملاحظه چه امرى را كردند؟ مگر نه اين است كه سبّ او موجب خشم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است؟ و هر كس موجب خشم پيامبر شود، كافر محسوب مى گردد.
اگر اين لام در «لأنّه يغضبه» لام علّت باشد، با توجّه به اين كه علّت، يا عموميّت دهنده است و يا تخصيص دهنده; ناگزير و به دلايل مختلف، لام علّت در اين جا، عموميّت دهنده خواهد بود كه كفر را به اثبات مى رساند.
پس هر چه موجب خشم فاطمه عليها السلام شود، موجب كفر خواهد بود.
پس آزار فاطمه عليها السلام نيز موجب كفر است، چون بى ترديد، آزار فاطمه عليها السلام، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به خشم مى آورَد.
مَنّاوى در ادامه مى گويد:
«قال ابن حجر: وفيه ـ أي في هذا الحديث ـ تحريم أذى من يتأذّى المصطفى بأذيّته، فكلّ من وقع منه في حقّ فاطمة شيء فتأذّت به فالنبيّ (صلّى اللّه عليه وآله) يتأذّى به بشهادة هذا الخبر، ولا شيء أعظم من إدخال الأذى عليها في ولدها، ولهذا عرف بالاستقراء معاجلة من تعاطى بالعقوبة بالدنيا ولعذاب الآخرة أشد»
«ابن حجر گويد: در اين حديث، تحريم آزار كسى است كه با آزار او، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مورد آزار قرار مى گيرد. بنا بر اين، هر كوتاهى و آزارى كه در حقّ فاطمه عليها السلام واقع شود و او را آزار دهد، به گواهى اين حديث، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مورد آزار قرار داده است و چيزى فاطمه عليها السلام را بيش از آن نمى آزارد كه فرزندانش را بيازارند. به همين دليل، با استقراء به دست مى آيد: كسى كه چنين كند، به زودى در دنيا كيفر خود را خواهد ديد و البتّه عذاب جهان آخرت شديدتر خواهد بود».
از اين رو، اين حديث، حكم به حرمت آزار فاطمه عليها السلام مى نمايد، چرا كه او، پاره تن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است; بلكه ـ آن سان كه گذشت ـ آزار او، موجب كفرورزى است.
سپس مَنّاوى مى افزايد:
«قال السُبكي: الّذي نختاره وندين اللّه به أنّ فاطمة أفضل من خديجة ثمّ عائشه.
قال شهاب الدين ابن حجر: ولوضوح ما قاله السُبكي تبعه عليه المحقّقون.
وذكر العَلَم العراقي: إنّ فاطمة وأخاها إبراهيم أفضل من الخلفاء الأربعة باتّفاق»(1)
«سُبكى گويد: آن چه ما اختيار مى كنيم و در برابر خداوند، آن را بر گردن مى گيريم، اين است كه فاطمه عليها السلام برتر از خديجه و عايشه است.
شهاب الدين ابن حجر گويد: به دليل روشنى سخنِ سُبكى، محقّقان و پژوهشگرانِ پس از او، در اين نظر از او پيروى كرده اند.
علم الدين عراقى گويد: فاطمه و برادرش ابراهيم ـ به اتّفاق علما ـ از خلفاى چهارگانه برتراند».
بنا بر اين، بين ما و اهل سنّت در اين كه فاطمه عليها السلام از ابوبكر و عمر برتر است و آزار او موجب دخول در آتش است، هيچ اختلافى مشاهده نمى شود.
همان گونه كه ملاحظه كرديد، اين احاديث به طور كامل، مطلق هستند و هيچ گونه قيدى در آن ها به چشم نمى خورد; وقتى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد: «خداوند، به غضب فاطمه، غضب مى كند»; نمى فرمايد: اگر چنين و چنان بود، يا به فلان شرط، يا اگر غضبش به فلان علّت بود; بلكه بدون هيچ قيدى مى فرمايد: «خداوند، به غضب فاطمه، غضب مى كند».
اين غضب به چه سببى باشد؟ نسبت به چه كسى باشد؟ در چه زمانى باشد؟ هيچ اشاره اى ندارد و به طور كامل، مطلق است.
و آن گاه كه حضرتش مى فرمايد: «آن چه او را اذيت مى كند، مرا اذيت مى كند»; ديگر نمى فرمايد: اگر چنين بود، يا اگر اذيّت كننده فلانى بود، يا اگر در فلان وقت بود، بلكه حديث به طور كامل، مطلق است و هيچ قيد و شرطى ندارد.
از طرفى، اين احاديث بيانگر آن است كه پذيرش سخن فاطمه عليها السلام ـ هر چه باشد ـ ضرورى است و تكذيب او ـ در هر ادّعايى كه بنمايد ـ حرام است. همچنين ملاحظه شد كه عايشه گواهى مى دهد كه او بعد از پدرش، راستگوترينِ مردم است.
آرى! پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با علم به آن چه كه بعد از او اتّفاق خواهد افتاد، اين سخنان را فرمود و ديگران را بر اين خصوصيّات آگاه نموده است.
(1) فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: 4 / 421.
yar-mahdi
Tuesday 1 May 2007, 06:09PM
بخش دوم
نگاهى به جايگاه و منزلت امير مؤمنان على عليه السلام در پيشگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله
آزار على عليه السلام، آزار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است
پيش تر، سخن در اين بود كه به راستى، آزار فاطمه عليها السلام در واقع، آزار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است، اينك روايتى را مى خوانيم كه در آن، آزار على عليه السلام، همان آزار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دانسته شده است.
احمد بن حنبل در المسند مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«من آذى عليّاً فقد آذاني»
«هر كه على را بيازارد، در واقع مرا آزرده است»(1).
اين حديث، در منابع بسيارى از جمله: صحيح (تأليف: ابن حِبّان)، المستدرك (تأليف: حاكم نيشابورى)، الإصابه (تأليف: ابن حجر) و أُسد الغابه (تأليف: ابن اثير) نقل شده است(2).
متّقى هندى اين روايت را در كتاب كنز العمّال از ابن شِيبه و احمد بن حنبل نقل كرده است(3).
بُخارى در تاريخ خود، و طبرانى و ديگران نيز اين حديث را آورده اند(4).
(1) مسند احمد: 3 / 483.
(2) صحيح ابن حِبّان: 15 / 365، المستدرك: 3 / 121، الإصابه: 4 / 534، أُسد الغابه: 4 / 114.
(3) كنز العمّال: 11 / 601 .
(4) المستدرك: 3 / 122، مجمع الزوائد: 9 / 129، در أُسد الغابه و الإصابه، در شرح حال عدّه اى از ائمّه نقل شده است.
كينه ورزى با على عليه السلام، نفاق است
مُسلم در صحيح خود، روايتى را از على عليه السلام ـ با تأكيد و سوگند ـ نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة! إنّه لعهد النبيّ الأُميّ إليّ: أن لا يحبّني إلاّ مؤمن ولا يُبغضي إلاّ منافق»(1)
«سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد! عهد و پيمانى است از پيامبر اُمّى به من، كه: جز مؤمن مرا دوست نمى دارد و جز منافق مرا دشمن نمى شمارد».
اين روايت، با همين متن و نظير آن، در منابع بسيارى از پيشوايان اهل سنّت از جمله: نَسايى، تِرمذى، ابن ماجه نقل شده است.
همچنين احمد در المسند، حاكم در المستدرك و متّقى هندى در كنز العمّال، آن را نقل كرده اند(2).
در مسند احمد و صحيح تِرمذى اين گونه آمده است:
اُمّ سلمه گويد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله همواره مى فرمود:
«لا يحبّ عليّاً منافق ولا يبغضه مؤمن»
«منافق هرگز على را دوست نمى دارد و مؤمن، هيچ گاه او را دشمن نمى شمارد».
جالب توجّه اين كه از اين احاديث، چنين استفاده مى شود كه:
دوست داشتن على عليه السلام با دوستى منافقان، قابل جمع نيست; لذا، اگر كسى به امامت على عليه السلام و ولايت آن حضرت پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله معتقد باشد و از طرفى، منافقان را دشمن ندارد، چنين فردى، خودش منافق است و از جانب هر دو گروه مؤمنان و منافقان نيز رانده خواهد شد; چرا كه از يك سو، منافقان، به ولايت على عليه السلام معتقد نيستند و اين فرد، معتقد است; از طرفى، مؤمنان، منافقان را دوست نمى دارند و اين فرد، منافقان را دشمن نمى دارد.
بنا بر اين، در هيچ حالى و به هيچ شكلى، اين دو موضوع با يكديگر قابل جمع نيستند.
(1) صحيح مُسلم: 1 / 61، كتاب الإيمان، باب بيان اطلاق اسم الكفر على من ترك الصلاة.
(2) مسند احمد: 1 / 84 ، 128، كنز العمّال: 13 / 120 شماره 36385.
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از خيانت امّت خبر مى دهد
حاكم نيشابورى در المستدرك، روايتى را از على عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود:
«إنّه ممّا عهد إليّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله أنّ الأُمّة ستغدر بي بعده»
«از پيمان هايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از من گرفته اين است كه اُمّت پس از او، به من خيانت خواهند كرد».
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى نويسد: اَسناد اين روايت صحيح است.
ذهبى نيز در تلخيص المستدرك مى نويسد: اين روايت صحيح است(1).
اين در حالى است كه علماى اهل سنّت مقرّر كرده اند كه هر حديثى كه در تصحيح آن، ذهبى با حاكم نيشابورى همراه و موافق باشند، در حكم دو حديث صحيح است(2).
گفتنى است كه اين حديث را ابن ابى شِيبه، بزّار، دارقُطْنى، خطيب بغدادى، بيهقى و ديگران نيز نقل كرده اند.
(1) المستدرك: 3 / 140، 142.
(2)؟
yar-mahdi
Saturday 5 May 2007, 08:22PM
بخش سوم
كينه هاى پنهانى
كينه هايى در دل مردم
ابو يَعلى و بزّار ـ به سندى كه حاكم، ذهبى، ابن حِبّان و ديگران آن را صحيح دانسته اند ـ از على عليه السلام روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود:
«بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم آخذ بيدي ونحن نمشي في بعض سكك المدينه، إذ أتينا على حديقة، فقلت:
يا رسول اللّه! ما أحسنها من حديقه!
فقال: إنّ لك في الجنّة أحسن منها.
ثمّ مررنا بأُخرى، فقلت: يا رسول اللّه! ما أحسنها من حديقه!
قال: لك في الجنّة أحسن منها.
حتّى مررنا بسبع حدائق، كلّ ذلك أقول ما أحسنها ويقول: لك في الجنّة أحسن منها، فلمّا خلا لي الطريق اعتنقني، ثمّ أجهش باكياً.
قلت: يا رسول اللّه! ما يبكيك؟
قال: ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلاّ من بعدي.
قال: قلت: يا رسول اللّه! في سلامة من ديني؟
قال: في سلامة من دينك»
«روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست مرا گرفت و با هم در برخى از كوچه هاى مدينه راه مى رفتيم، تا به باغى رسيديم; من گفتم: اى رسول خدا! چه باغ زيبايى!
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: تو در بهشت، باغى زيباتر از اين دارى.
سپس به باغ ديگرى برخورديم، من گفتم: اى رسول خدا! چه باغ زيبايى!
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: تو در بهشت، باغى زيباتر از اين دارى.
تا به هفت باغ گذر كرديم كه من مى گفتم: چه باغ زيبايى! و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمود: تو در بهشت، باغى زيباتر از اين دارى. هنگامى كه راه خلوت شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مرا در آغوش خود كشيد و گريست; گفتم: اى رسول خدا! براى چه گريه مى كنيد؟
فرمود: كينه هايى از تو، در دل اين قوم است كه آن ها را آشكار نمى كنند مگر بعد از من.
گفتم: اى رسول خدا! آيا در آن هنگام، دين من سالم است؟
فرمود: آرى، دين تو سالم است».
اين حديث با همين عبارت در مجمع الزوائد از ابى يَعلى و بزّار نقل شده است(1) و همچنين به همين سند، در المستدرك موجود است و حاكم نيشابورى و ذهبى(2)، هر دو آن را صحيح دانسته اند.
بنا بر اين، به طور يقين، سند آن صحيح است; گرچه در كتاب المستدرك، سند به صورت اختصار ذكر شده است.
خدا مى داند كه آيا اين تصرّف از سوى خود حاكم بوده است و يا نسخه برداران، يا ناشران كتاب!
با ملاحظه مى توان دريافت كه سند، همان سندى است كه در نزد ابو يَعلى، بزّار و حاكم بوده است; حاكم اين سند را صحيح شمرده و ذهبى نيز با او موافقت نموده است.
تنها فرقى كه بين اين دو منبع ملاحظه مى شود، در اين نكته است كه در كتاب حاكم نيشابورى، حديث، به صورت ناقص نقل شده است. يعنى حديث به جمله «تو در بهشت، باغى زيباتر از اين دارى» پايان مى يابد.
همچنين احاديث صريحى وجود دارد كه نشان مى دهند: مراد از «اقوام» در اين حديث، قريش است كه در عنوان بعدى، برخى از آن ها، نقل خواهد شد.
(1) مجمع الزوائد: 9 / 118.
(2) المستدرك: 3 / 139.
yar-mahdi
Saturday 5 May 2007, 08:25PM
كينه هاى قريش و بنى اميّه نسبت به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اهل بيت او عليهم السلام
پيش تر بيان شد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد بروز كينه ها و خيانت ها خبر داده بود; اكنون مى خواهيم نمونه هايى از كينه هاى قريش به ويژه بنى اميّه را نسبت به پيامبر و اهل بيت عليهم السلام ارائه دهيم. برخى از اين كينه ها، حتّى در زمان خود آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله نيز بروز كرده بود و چون آن ها نمى توانستند از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله انتقام بگيرند، از اهل بيت او عليهم السلام انتقام گرفتند; تا بدين وسيله از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله انتقام گرفته باشند.
امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد:
«اللهمّ إنّي أستعديك على قريش، فإنّهم أضمروا لرسولك ضروباً من الشر والغدر، فعجزوا عنها، وحُلت بينهم وبينها، فكانت الوجبة بي والدائرة عليّ.
اللهمّ احفظ حسناً وحسيناً، ولا تمكّن فجرة قريش منهما ما دمت حيّاً، فإذا توفّيتني فأنت الرقيب عليهم وأنت على كلّ شيء شهيد»(1)
«بارخدايا! از تو در برابر قريش، يارى مى طلبم; آن ها، شرارت ها و كينه هايى را نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در دل هايشان پنهان كرده بودند كه از ابراز آن، عاجز ماندند. تو نگذاشتى كه آسيبى به او برسانند، اكنون نوبت به من رسيده و آن كينه ها بر من فرود آمده و مرا در بر گرفته است.
خدايا! حسن و حسين را نگهدارى كن و تا زمانى كه من زنده هستم، فاجرانِ قريش را بر آن ها مسلّط مكن، و آن گاه كه مرا ميراندى، تو خود نگهبان آنان باش كه تو بر هر چيز گواه هستى».
در اين سخن، امير مؤمنان على عليه السلام از شرارت ها و كينه هايى سخن مى گويد كه در دل قريش پنهان بود و خداوند تا زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله زنده بود، از بروز آن ها جلوگيرى كرد و پس از ايشان، آن كينه ها بر امير مؤمنان على عليه السلام باريد و وى را در بر گرفت.
همچنين آن حضرت عليه السلام در اين سخن، اشاره مى نمايد كه قريش، حسن و حسين عليهما السلام را به عنوان انتقام گرفتن از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، خواهند كشت.
حضرتش در خطبه اى ديگر مى فرمايد:
«وقال قائل: إنّك يا بن أبي طالب! على هذا الأمر لحريص.
فقلت: بل أنتم ـ واللّه ـ أحرص وأبعد، وأنا أخص وأقرب، وإنّما طلبت حقّاً لي وأنتم تحولون بيني وبينه، وتضربون وجهي دونه، فلمّا قرّعته بالحجّة في الملأ الحاضرين هبّ كأنّه بهت لا يدري ما يجيبني به.
اللهمّ إنّي استعديك على قريش و من أعانهم، فإنّهم قطعوا رحمي، وصغّروا عظيم منزلتي، وأجمعوا على منازعتي أمراً هو لي، ثمّ قالوا: ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه وفي الحقّ أن تتركه»(2)
«شخصى به من گفت: اى پسر ابو طالب! تو به خلافت حريص هستى.
گفتم: به خدا سوگند! شما حريص تريد و حال آن كه خلافت، ربطى به شما ندارد و من از همه به آن سزاوارتر و نزديك تر هستم. من حقّ خودم را مى طلبم و شما بين من و آن، جدايى مى افكنيد و نمى گذاريد به آن برسم.
وقتى در جمع حاضران، آن شخص را با دليل و برهان كوبيدم، به خود آمد، گويى حيران ماند و نتوانست پاسخ مرا بگويد.
خدايا! من در برابر تو، از قريش و آنان كه قريش را يارى مى نمايند، دادخواهى مى نمايم. چرا كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند، بزرگى مقام و منزلت مرا كوچك شمردند و به پيكار با من ـ در آن چه حقّ من بود ـ هم پيمان شدند. سپس گفتند: هان! كه گاهى بايد حق را بگيرى و گاهى بايد آن را رها كنى».
آن بزرگوار در ضمن نامه اى به عقيل مى نويسد:
«فدع عنك قريشاً وتركاضهم في الضلال، وتجوالهم في الشقاق، وجماحهم في التيه، فإنّهم قد أجمعوا على حربي إجماعهم على حرب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله قبلي، فجزت قريشاً عنّي الجوازي، فقد قطعوا رحمي وسلبوني سلطان ابن أُمّي»(3)
«قريش و پيشتازى آن ها را در گمراهى، و تلاش هايشان را در جدايى افكندن، و سركشى هايشان را در سرگردانى، از خود دور كن; چرا كه آن ها بر جنگِ با من هم پيمان شده اند; آن سان كه پيش از من، براى جنگ با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين كرده بودند. قريش از من پاداش هايى گرفتند، آنان پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و حكومت پسر مادرم را از من، به تاراج بردند».
ابن عَدى در كتاب الكامل روايت مى كند:
روزى ابوسفيان گفت: مَثَل محمّد در ميان بنى هاشم، به سان گُل خوش بويى در ميان گندزار است(!!)(4).
عدّه اى از مردم، سخن او را به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله رساندند. پيامبر در حالى كه خشم در چهره اش ديده مى شد; آمد، ايستاد و فرمود:
«ما بال أقوام تبلغني عن أقوام . . .»
«اين ها چه سخن هايى است كه از برخى شنيده مى شود»؟!(5)
اين روايت به اين صراحت در الكامل ابن عَدى از ابوسُفيان نقل شده است.
در برخى از كتاب هاى ديگر، همين روايت با همين سند، ذكر شده است، ولى به جاى ابوسُفيان آمده است: مردى گفت. براى نمونه به مجمع الزوائد(6) بنگريد.
در روايت ديگرى آمده است:
عبدالمطَّلِب بن ربيعه بن حارث بن عبدالمطِّلِب مى گويد كه گروهى از انصار نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمدند و گفتند: ما سخن هاى زشتى از مردم قبيله شما مى شنويم، حتّى يكى از آن ها مى گويد: محمّد مانند درخت خرمايى است كه در زباله دانى روييده است(7)(!!).
البتّه اين روايت نيز در برخى از منابع تحريف شده است.
(1) شرح نهج البلاغه: 20 / 298.
(2) نهج البلاغه: خطبه 172.
(3) شرح نهج البلاغه: 16 / 151.
(4) شايان يادآورى است كه ما در مقابل ترجمه عبارات مندرج در منابع آن ها كه محل تأمّل و دقّت نظر مى باشند، علامت (!!) را نهاده ايم.
(5) الكامل فى الضعفاء: 3 / 28.
(6) مجمع الزوائد: 8 / 215.
(7) مجمع الزوائد: 8 / 215.
yar-mahdi
Saturday 5 May 2007, 08:27PM
عاملان هلاكت مردم پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله چه كسانى بودند؟
موضوع ديگرى كه قابل ذكر است اين كه سبب اصلى هلاكت مردم پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله همان قريش بودند. در روايتى آمده است كه ابو هريره گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
«يهلك أُمّتي هذا الحيّ من قريش»
«گروهى از قريش ،امّت مرا به نابودى و هلاكت خواهند كشاند».
گفتند: چه دستور مى فرماييد؟
فرمود:
«لو أنّ الناس اعتزلوهم»
«مردم از آنان دورى گزينند».
ابو هريره در روايت ديگرى گويد كه از پيامبر راستگوى تصديق شده شنيدم كه مى فرمود:
«هلاك أُمّتي على يدي غلمة من قريش»
«هلاكت و نابودى امّت من، به دست شهوت رانانى از قريش است».
گفتند: مروان از آن هاست؟
ابو هريره گفت: اگر بخواهم مى توانم يكايك آن ها را نام ببرم و بگويم كه هر يك، از كدام قبيله اند.
اين دو حديث، حديث صحيح هستند(1).
(1) مسند احمد: 2 / 324، 388 و 299، 520.
yar-mahdi
Saturday 5 May 2007, 08:29PM
اين همه كينه توزى براى چيست؟
به راستى آيا در اين همه كينه توزى، سببى به جز ارتباط مخصوص بين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و امير مؤمنان على عليه السلام وجود دارد؟ پس، اينان از على عليه السلام انتقام مى گيرند; تا از اين طريق، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله انتقام گرفته باشند.
البتّه بر اين ارتباطِ مخصوص، نقش امير مؤمنان على عليه السلام در جنگ ها و كشتن قهرمانان قريش را نيز بايد افزود.
عثمان در سخنى به امير مؤمنان على عليه السلام به همين مطلب تصريح كرده است. آبى در كتاب نثر الدرر(1) از قول ابن عبّاس مى گويد:
بين على عليه السلام و عثمان گفت و گو شد، عثمان گفت:
«ما أصنع إن كانت قريش لا تحبّكم، وقد قتلتم منهم يوم بدر سبعين كأنّ وجوههم شنوف الذهب»
«چه كنم كه قريش تو را دوست نمى دارد! تو در جنگ بدر، هفتاد تن از آن ها را ـ كه هر يك چون گوهرى از طلا بودند(!!) ـ كشته اى».
آنان، نتوانستند اين كينه ها و دشمنى ها را نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بروز دهند، از اين رو، پس از ايشان، از اهل بيت آن حضرت عليهم السلام انتقام گرفتند; آن سان كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از آن خبر داده بود.
آرى، وقايع همچنان يكى پس از ديگرى بروز مى كردند; آنان از حضرت زهرا عليها السلام و امير مؤمنان على عليهما السلام انتقام گرفتند، از امام حسن و امام حسين عليهما السلام انتقام گرفتند . . . و اين كينه توزى آنان، همچنان تا به امروز ادامه دارد.
(1) اين كتاب چاپ شده و در دست رس مى باشد. شرح نهج البلاغه: 9 / 22.
برخى كينه توزى ها نسبت به على و زهرا عليهما السلام
شكى وجود ندارد كه با كنترل شديدى كه نسبت به نشر روايات و احاديث معصومين عليهم السلام بود و با وجود دخل و تصرّف هايى كه از سوى محدّثان و راويان اهل سنّت، در احاديث اعمال مى گرديد و نيز با توجّه به منعِ خلفا از نقل احاديث مهم و نيز سوزاندن، پاره كردن و از بين بردن كتاب هايى كه چنين احاديثى در آن ها درج شده بود، لذا نمى توان انتظار داشت كه وقايع مربوط به مظلوميّت حضرت زهرا عليها السلام با تمام جزئيّات آن، به صورت صحيح نقل شده و به دست ما رسيده باشد، بلكه ما فقط مى توانيم به اندكى از آن اندك، كه تنها برخى از محدّثان و مورّخان ـ با تمام آن مشكلات و موانع و از پس آن همه پرده پوشى ها و درگيرى ها ـ روايت كرده اند، دست يابيم.
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به اهل بيتش خبر داده بود كه اين امّت، بعد از من به شما خيانت خواهند كرد و اينان، كينه هاى خود را بروز داده و انتقام خواهند گرفت.
يعنى با آزار دادن پاره تن پيامبر عليها السلام از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله انتقام خواهند گرفت; چرا كه او پاره تن و تكه اى از وجود پيامبر صلّى اللّه عليه وآله است و به همين دليل، انتقام از حضرت زهرا عليها السلام، همان انتقام از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است. اين پاره تن در ميان اين امّت باقى مانده بود تا آن كه اين امّت، امتحان شوند و آن ها، آن چه در دل نهفته دارند، آشكار سازند.
آرى، زودتر از زود اين امتحان واقع شد و پس از مدّت زمانى كوتاه، اين پاره تن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سوى او بازگشت و به او ملحق شد.
ما هرگز انتظار نداريم كه به تمام اين مسائل، آن هم به صورت تفصيلى، دسترسى پيدا كنيم; بلكه اگر پنجاه درصد آن را نيز بيابيم، مى توانيم پنجاه درصد ديگر را استنباط كنيم و بفهميم.
اكنون آشنا شديم كه چگونه روايات را تحريف مى كردند، تا جايى كه نقل حاكى از سخن تند و ناگوار ابوسُفيان در مورد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را تحريف كردند و نام ابوسفيان را از آن ميان برداشتند و به جاى آن، عبارت «مردى گفت» را نهادند!
بنا بر اين، شما چگونه انتظار داريد كه راويان، همه رخدادهايى را كه پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله واقع شده است را براى ما بازگو كنند؟ چگونه توقّع داريد كه راويان اخبار، بتوانند همه آن حوادث تلخ و ناگوار را بازگو نمايند؟
امّا از سوى ديگر، خداوند لطف خود را از بندگانش دريغ نفرموده و با وجود آن همه ديوارهاى بلند و جلوگيرى هاى شديد و تهديدهاى فراوانى كه در نقل روايات رخ نموده است، باز هم در اين باره، گوشه هايى از اخبار و احاديث به دست ما رسيده است تا راه حقّ و باطل از يكديگر تميز داده شود.
گفتنى است كه ما در اين نوشتار فقط از مصادر مهمّ اهل سنّت نقل قول مى كنيم و به هيچ عنوان به آن چه در كتاب هاى شيعه آمده است، استناد نمى نماييم. تلاش ما در اين است كه تا حدّ امكان، از كهن ترين منابع استفاده كنيم و از تأليفاتى كه در قرن هاى اخير سامان يافته اند، مطلبى را نقل ننماييم.
ایرانی الاصل
Tuesday 15 May 2007, 11:56PM
.
گفتنى است كه ما در اين نوشتار فقط از مصادر مهمّ اهل سنّت نقل قول مى كنيم و به هيچ عنوان به آن چه در كتاب هاى شيعه آمده است، استناد نمى نماييم. تلاش ما در اين است كه تا حدّ امكان، از كهن ترين منابع استفاده كنيم و از تأليفاتى كه در قرن هاى اخير سامان يافته اند، مطلبى را نقل ننماييم.
و اين نوشتار(حتي با وجود تاخير) قطعاً ادامه خواهد داشت ان شاء الله.....;)
yar-mahdi
Wednesday 16 May 2007, 08:26PM
بخش چهارم
تحريف و سانسور حقايق
به راستى از كينه ها، جنايت ها و خيانت هاى رخ داده، در كتاب ها ـ جز اندكى ـ اثرى ديده نمى شود; علّت آن هم واضح است، چرا كه خلفا، ساليان درازى تدوين حديث را منع كردند و آن گاه كه دوران تدوين آغاز شد، اين عمل، به دست حاكمان و با نظارت و كنترل آن ها صورت پذيرفت.
در چنين شرايطى، هر كسى در اين زمينه، روايتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اختيار داشت، آن را نقل نكرد و اگر هم كسى چيزى نقل كرد، نوشته نشد. همچنين از نشر آن و از اين كه به ديگران منتقل شود نيز جلوگيرى شد; تا جايى كه اگر نزد كسى كتابى بود كه در آن، خبر و اثرى از اين قبيل مسائل وجود داشت، آن كتاب را از او گرفتند و نابود ساختند، يا خودِ او، آن كتاب را مخفى كرد و براى احدى آشكار ننمود.
مواردى از اين قبيل را به عنوان نمونه بيان مى نماييم:
ابن عَدى در بخش پايانى كتاب الكامل فى الضعفاء در شرح حال «عبدالرزاق بن هَمّام صَنعانى» ـ كه استاد بُخارى بود ـ مى نويسد:
صَنعانى احاديث گوناگون بسيارى داشت و دانشمندان مورد اعتماد مسلمانان و پيشوايان آن ها، به نزد او رحل سفر بسته و احاديث او را تدوين كردند; ولى از ترس، حديثى از او نقل نكردند. البتّه او را به تشيّع نيز نسبت داده اند. او احاديثى را در فضايل نقل كرده است كه هيچ يك از راويان ثقات، موافق نقل آن ها نبودند و همين امر، مهمترين دليل بر كنار گذاشتن احاديث اوست.
البتّه وى در مثالب و عيب هاى ديگران نيز احاديثى نقل كرده بود كه من در اين جا آن ها را نمى آورم; ولى در مورد صدق او اميدوارم كه مشكل نداشته باشد. تنها كارى كه از او سر زده اين است كه احاديثى در فضايل اهل بيت عليهم السلام و معايب ديگران، نقل كرده است(1).
ابن عَدى در شرح حال حافظ بزرگ، عبدالرحمان بن يوسف بن خَراش مى نويسد:
از عبدان شنيدم كه مى گفت: ابن خَراش دو جلد كتاب ـ كه در معايب و مثالب شيخين نوشته بود ـ به بندار تحويل داد و با دو هزار درهم اجازه نقل آن ها را داد.
پس اين كتاب دو جلدى كجاست؟
ابن عَدى در ادامه گويد: به نظر من ابن خراش از روى عمد دروغ نمى گويد(2).
بنا بر اين، وى دروغگو نيست.
حال اگر به كتاب سير أعلام ذهبى يا تذكرة الحفّاظ او مراجعه كنيد، اين مطلب را ملاحظه خواهيد كرد كه ذهبى، چگونه به ابن خراش حمله مى كند و به او دشنام مى دهد و به سان سبِّ كفرورزان، او را سبّ مى كند(3).
كسى نپندارد كه ابن خراش شيعه بوده، چرا كه او از بزرگان دانشمندان اهل سنّت و از پيشوايان جرح و تعديل است. آن ها در پذيرش و عدم پذيرش قول راوى، به رأى و نظر او اعتماد مى كنند.
به نمونه هايى در اين زمينه توجّه كنيد:
1 ـ ابن خَراش در شرح حال عبداللّه بن شقيق ـ كه ابن حَجَر عَسقلانى در تهذيب التهذيب آورده است ـ مى گويد: عبداللّه بن شقيق فرد مورد اعتمادى بود، او عثمانى بود و نسبت به على عليه السلام كينه مى ورزيد(4).
از اين رو، ابن خراش شيعه نبود، چرا كه او اين راوى را توثيق مى نمايد و به صراحت مى گويد كه او عثمانى بوده و نسبت به على عليه السلام كينه توزى داشته است.
آرى او شيعه نبود، بلكه از بزرگان اهل سنّت و از حافظان بزرگ بود، در عين حال، دو جلد كتاب نيز در مثالب ابوبكر و عمر نگاشته بود.
احمد بن حنبل در كتاب العلل مى گويد: ابو عَوانه(5) كتابى در معايب و بلاياى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نوشته بود.
سلاّم بن ابى مطيع(6) نزد او آمد و گفت: اى ابى عَوانه! آن كتاب را به من بده.
ابو عَوانه كتاب را به او داد و سلاّم آن را گرفت و سوزاند(7).
2 ـ احمد بن حنبل در همان كتاب نقل مى كند كه عبدالرحمان بن مهدى(8) گويد: از اين كه نگاهى به كتاب ابى عَوانه كرده ام، از خدا آمرزش مى طلبم(9).
جالب است! يكى از اين كه به آن كتاب نگريسته، از خدا آمرزش مى طلبد و ديگرى، كتاب را از او مى گيرد و بدون اجازه و رضايت او، آن را به آتش مى كشد.
3 ـ در ميزان الإعتدال در شرح حال ابراهيم بن حكم بن زهير كوفى آمده است:
ابو حاتِم گويد: او رواياتى در معايب معاويه نقل كرده است كه ما آن ها را پاره كرديم(10).
4 ـ در شرح حال حسين بن حسن اشقر ذكر كرده اند:
احمد بن حنبل از او حديث نقل مى كرد و مى گفت: به نظر من او دروغگو نبود(11).
به احمد گفتند: «اشقر» احاديثى عليه ابوبكر و عمر روايت مى كند و بابى در ذكر معايب آن ها نگاشته است.
احمد بن حنبل چون چنين شنيد، گفت: پس شايستگى آن را ندارد كه از او حديث نقل شود(12).
به راستى آن دو جزء از كتاب، يا آن بابى كه مشتمل بر معايب ابوبكر و عمر بود، كجاست؟
چرا چيزى از آن براى ما روايت نشده و به دست ما نرسيده است؟
چرا به محض اين كه احمد بن حنبل مى فهمد كه «اشقر» درباره شيخين چنان احاديثى را روايت مى كند و آن ها را در كتاب خود مى آورَد، نظر خود را درباره او تغيير مى دهد و به ناگاه، در نگاه او «اشقر»، دروغگو و غير قابل اعتماد مى شود و شايستگى نقل و روايت حديث را از دست مى دهد؟
از طرفى، علماى اهل سنّت در شرح حال بسيارى از بزرگان حديث ـ كه جزو راويان صحاح ششگانه هستند ـ ، گفته اند: آن ها به ابوبكر و عمر دشنام مى داده اند.
براى نمونه، شرح حال اسماعيل بن عبدالرحمان السُدّى(13)، تليد بن سليمان(14)، جعفر بن سليمان الضبعى(15) و ديگران را ملاحظه نماييد.
به راستى چرا به شيخين دشنام مى دادند؟
آيا روايتى ـ بلكه روايت هايى ـ به آن ها رسيده بود كه آنان را وادار به دشنام گويى مى كرد و آن ها با ديدن آن روايات، به خود اجازه مى دادند كه به عمر و ابوبكر لعن و فحش نثار كنند؟
آن روايات اكنون كجاست؟
همچنين، در شرح حال رجال، بزرگان و حافظانشان، دشنام گويى به عثمان و معاويه فراوان ديده مى شود; به اندازه اى كه شايد غير قابل شمارش باشد.
خاطرنشان مى گردد كه در نيمه دوم قرن سوم، لعن و طعن بر شيخين بسيار گزارش شده است. زائدة بن قدامه ـ كه در نيمه دوم قرن سوم مى زيسته است ـ مى گويد:
چه زمانه اى شده است؟! مردم، ابوبكر و عمر را دشنام مى دهند(16).
اين امر همچنان گسترش مى يافت، تا در قرن ششم، يكى از محدّثان بزرگ اهل سنّت به نام عبدالمغيث بن زهير بن حرب حنبلى بغدادى، كتابى در فضيلت يزيد بن معاويه و جلوگيرى از لعنِ بر او، نگاشت و چون از او علّت تأليف چنين كتابى را پرسيدند، پاسخ گفت: هدف من اين بود كه زبان ها را از لعن خلفا باز دارم(17).
در اواخر قرن هشتم هجرى، به تفتازانى مى رسيم; او در شرح المقاصد چنين مى گويد:
«فإن قيل: فمن علماء المذهب من لم يجوّز اللعن على يزيد مع علمهم بأنّه يستحق ما يربو على ذلك ويزيد؟
قلنا: تحامياً عن أن يرتقى إلى الأعلى فالأعلى»(18)
«اگر گفته شود كه چرا برخى از علماى مذهب، با اين كه مى دانند يزيد مستحقّ لعن است، لعن او را جايز نمى شمارند؟
در پاسخ مى گوييم: به خاطر اين كه از لعن افراد بالاتر از يزيد، جلوگيرى كرده باشند».
در عصر ما نيز نويسندگانى در مناقب يزيد، حَجّاج و هند كتاب هايى تأليف مى كنند. به نظر من تمام اين نويسندگان مى دانند كه فضايل و مناقبى را كه به اين قبيل افراد نسبت داده اند، سراسر دروغ است و آن افراد، سزاوار لعن هستند; تنها هدف اصلى، مشغول كردن نويسندگان، پژوهشگران، انديشمندان و افراد ديگر به اين موضوعات است; شايد كه لعن و نفرين به افراد بالاتر از آن ها و خلفاى نخستين سرايت نكند.
و از همين جا مى فهميم: هدف كسانى كه با شعائر حسينى و مراسم عزادارى و نقل وقايع عاشورا مخالفت مى كنند، اين است كه يزيد لعن نشود و لعن، از او به خلفاى نخستين، سرايت نكند.
(1) الكامل فى الضعفاء: 6 / 545 .
(2) الكامل فى الضعفاء: 5 / 519 .
(3) سير أعلام النبلاء: 13 / 509 ، تذكرة الحفّاظ: 2 / 684 ، ميزان الإعتدال: 2 / 600 .
(4) تهذيب التهذيب: 5 / 223.
(5) ابو عَوانه، يكى از بزرگان حُفّاظ و محدّثان اهل سنّت است، وى كتابى به نام صحيح ابى عَوانه تأليف كرده است.
(6) كه ذهبى او را چنين توصيف مى كند: پيشواى رهبران و از رجال صحيحين است. سير أعلام النبلاء: 7 / 428.
(7) كتاب العلل والرجال: 1 / 60 .
(8) ذهبى در توصيف او مى گويد: او پيشواى نقد پرداز نيكو و سرور حافظان بود.
سير أعلام النبلاء: 9 / 192.
(9) كتاب العلل والرجال: 3 / 92، چاپ جديد.
(10) ميزان الإعتدال: 1 / 27.
(11) دقّت كنيد! احمد بن حنبل از او حديث نقل مى كند و مى گويد: به نظر من او دروغگو نبود.
(12) تهذيب التهذيب: 2 / 291.
(13) همان: 1 / 274.
(14) تهذيب الكمال: 4 / 322.
(15) تهذيب التهذيب: 2 / 82 ـ 83 .
(16) همان: 3 / 264.
(17) سير أعلام النبلاء: 21 / 161.
(18) شرح المقاصد: 5 / 311.
yar-mahdi
Sunday 20 May 2007, 09:34AM
بخش پنجم
مصادره فدك و پيامدهاى آن
مصادره فدك و تكذيب حضرت زهرا عليها السلام
يكى از رخدادهاى مهمّى كه پس از رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در رابطه با خاندان آن حضرت عليهم السلام رخ داد، مصادره فدك بود كه ملك شخصى حضرت زهرا عليها السلام محسوب مى شد. از مهم ترين پيامدهاى اين رفتار، تكذيب دختر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بود.
به اعتقاد ما، تكذيب حضرت زهرا عليها السلام و نپذيرفتن سخن او، خود به تنهايى، يكى از بزرگترين مصيبت ها است(1).
ماجراى فدك تنها مسئله مِلك و زمين نيست، بلكه مسئله ظلم به حضرت زهرا عليها السلام، تضييع حق و عدم احترام به او، بلكه فراتر از آن، مسئله اذيّت، تكذيب و به خشم آوردن اوست. اكنون خلاصه ماجرا را ـ آن سان كه در كتاب هاى مهم و معتبر آمده است ـ از چند محور بازگو مى نماييم:
(1) به راستى كه مصيبت بزرگى است. در حالات يكى از فقهاى بزرگ شيعه نقل شده است كه در ايّام عزادارى امام حسين عليه السلام، يكى از سخنرانان در محضر وى، به هنگام ذكر مصيبت اين جمله را گفت: «حضرت زينب عليها السلام وارد مجلس ابن زياد شد».
او مى خواست اين صحنه را توضيح دهد كه آن فقيه به سخنران اشاره كرد كه اندكى صبر كند و بقيّه ماجرا را نخواند; سپس فرمود: ما بايستى حقّ اين جمله را كه «حضرت زينب عليها السلام وارد مجلس ابن زياد شد» به شايستگى ادا كنيم.
به راستى مصيبتى ناگوار و بس بزرگ است!!
فدك ملك حضرت زهرا عليها السلام بود
فدك در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مِلك حضرت زهرا عليها السلام بود و آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله در حيات خود، فدك را به فاطمه عليها السلام بخشيده بود و اين مطلب، در كتاب هاى شيعه و سنّى ديده مى شود. روايات اين بخش را از كتاب هاى اهل سنّت نقل مى نماييم:
بزّار، ابو يَعلى، ابن ابى حاتِم و ابن مُردَوَيْه اين گونه نقل مى كنند كه ابو سعيد خُدرى گويد:
هنگامى كه آيه (وآت ذى القربى حقّه) نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، فاطمه عليها السلام را فرا خواند و فدك را به وى بخشيد.
اين حديث از ابن عبّاس نيز روايت شده است، مى توانيد آن را به روايت از اين بزرگان و محدّثان در كتاب الدر المنثور ببينيد(1). همچنين حاكم، طَبَرانى، ابن النجار، هيثمى، ذهبى، سيوطى، متّقى هندى و ديگران نيز از راويان اين حديث محسوب مى شوند.
ابن ابى حاتِم اين حديث را در تفسيرش روايت مى كند، تفسيرى كه ابن تيميّه در كتاب منهاج السنّه آن را خالى از هر حديث جعلى مى داند(2).
بسيارى از علما و بزرگان اهل سنّت اقرار دارند كه فدك در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مِلك فاطمه عليها السلام بوده و به عنوان عطيّه اى از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به فاطمه زهرا عليها السلام شناخته مى شده است.
سعدالدين تفتازانى و ابن حَجَر مكّى از آن جمله اند.
ابن حَجَر مكّى در الصواعق مى نويسد:
«إنّ أبابكر انتزع من فاطمة فدكاً»(3)
«ابوبكر فدك را از فاطمه گرفت».
از اين رو، فدك در دست حضرت زهرا عليها السلام بود و ابوبكر آن را گرفت.
چرا؟ و به چه دليل؟
فرض مى كنيم كه ابوبكر نمى دانست كه فدك، مِلك زهرا عليها السلام بوده است و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را به ايشان بخشيده و وى را مالك فدك قرار داده است، آيا پيش از گرفتن فدك از فاطمه زهرا عليها السلام نبايستى در اين باره از وى سؤال كند؟
(1) الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: 4 / 177.
(2) منهاج السنّه: 7 / 13.
(3) الصواعق المحرقه: 31.
چرا شهادت شهود پذيرفته نشد؟
اگر ابوبكر نمى دانست كه فاطمه عليها السلام مالك فدك است، آيا نمى بايست شهادت شهود را مى پذيرفت؟
هر چند به اتّفاق همه، در اين شرايط، خواستن شاهد خلاف قاعده عرفى، فقهى و حقوقى «يد» است; امّا با فرض اين كه او بتواند شاهد بخواهد، تاريخ گواه است كه امير مؤمنان على عليه السلام بر مالكيّت فاطمه عليها السلام شهادت داده است; پس چرا نبايد شهادت او پذيرفته شود؟
در كتب اهل سنّت براى دفاع از ابوبكر در اين مسئله گفته اند:
«لعلّه كان من اجتهاده عدم قبول الشاهد الواحد، وإن كان يعلم بصدق هذا الشاهد»
«شايد از اجتهاد ابوبكر اين بوده است كه شهادت يك شاهدِ تنها را نپذيرد، گرچه علم به راستگويى اين شاهد داشته باشد»(1).
امّا مى بينيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى «خزيمه ذو الشهادتَين»، شهادت يك شاهدِ تنها را پذيرفته است و اين مطلب در كتاب هاى شيعه و سنّى آمده است(2).
افزون بر اين، در روايتى آمده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در قضيّه اى كه تنها شاهد آن، عبداللّه بن عمر بوده است، شهادت او را پذيرفته است. اين روايت در صحيح بُخارى نقل شده است.
ابن اثير در جامع الأُصول مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به گواهى شاهدِ تنها ـ كه عبداللّه بن عمر بود ـ ، قضاوت كرده است(3).
آيا در نظر ابوبكر، على عليه السلام از عبداللّه بن عمر كمتر است؟
(1) شرح المواقف: 8 / 356.
(2) الكافى: 7 / 401 باب النوادر، من لا يحضره الفقيه: 3 / 108، المجموع: 20 / 223، المبسوط: 16 / 114.
(3) جامع الأُصول: 10 / 557.
داورى با سوگند
فرض مى كنيم كه ابوبكر مى تواند در ملكيّت حضرت زهرا عليها السلام ترديد كند و فرض مى كنيم كه به گواهى على عليه السلام نيز شك كند; چرا از فاطمه عليها السلام نمى خواهد كه سوگند ياد كند تا سوگند او در كنار شهادت على عليه السلام قرار گيرد و مطلب تمام شود؟
اين در حالى است كه ما مى دانيم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بارها به شاهد و سوگند قضاوت كرده است. چنانكه در صحيح ابو داوود(1) و صحيح مُسلم(2) روايت شده است; بلكه قضاوت به شاهد و سوگند را جبرئيل براى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آورده است و اين نوع قضاوت، در كتابُ الخلافه كنز العمّال موجود است.
صاحب المواقف و شارح آن، در توجيه رفتار ابوبكر مى گويند:
«لعلّه لم ير الحكم بشاهد و يمين»(3)
«شايد ابوبكر حكم شاهد و قَسَم را قبول نداشت».
در پاسخ مى گوييم: اگر چنين باشد، پس بايد خود ابوبكر سوگند ياد مى كرد; پس چرا سوگند ياد نكرد؟ و حال آن كه فاطمه عليها السلام همچنان مِلك خود را مطالبه مى نمود.
همه اين مواردى كه مطرح شد، بدون در نظر گرفتن عصمت حضرت زهرا و حضرت على عليهما السلام است و بررسى مسئله، به عنوان يك موضوع حقوقى بيان شد، پس بايد تمام موازين حقوقى، كه در كتاب هاى قضايى ذكر شده اند، بر آن منطبق باشد.
همچنين در اين ماجرا، امام حسن و امام حسين عليهما السلام و نيز اُمّ ايمن ـ كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به بهشتى بودن او گواهى داده بود(4) ـ نيز شهادت داده اند، امّا شهادت آن ها نيز پذيرفته نشد.
(1) صحيح ابى داوود: 3 / 419.
(2) صحيح مُسلم: 5 / 128.
(3) شرح المواقف: 8 / 356.
(4) ر. ك: شرح حال او در طبقاتِ ابن سعد، و الإصابه ابن حَجَر: 4 / 432.
yar-mahdi
Sunday 20 May 2007, 05:58PM
دو قضيّه مشابه و حكم متفاوت
اكنون اين قضيّه را در شكل ديگرى بحث مى نماييم و مى گوييم:
اگر به فرض مُحال، بپذيريم كه فاطمه و اهل بيت عليهم السلام معصوم نيستند و فاطمه عليها السلام نيز پاره تن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيست و فدك هم در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در دست او نبوده است، در اين مطلب كه ايشان يكى از بزرگان صحابه بوده است، شكّى نيست.
بى ترديد آن حضرت عليها السلام مانند يكى از صحابه است، ولى مى بينيم كه در قضيّه اى كاملاً مشابه كه درباره يكى ديگر از صحابه رخ داده است، ابوبكر سخن آن صحابى را مى پذيرد و او را تصديق مى كند و به سخنش ترتيب اثر مى دهد; در حالى كه به سخن حضرت زهرا عليها السلام وقعى نمى نهد؟!
بُخارى و مُسلم از جابر بن عبداللّه انصارى روايت كرده اند كه هنگامى كه اموال بحرين را نزد ابوبكر آوردند، جابر نزد او بود و به او گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به من فرموده بود: هر گاه اموال بحرين بيايد، مقدارى از آن را به تو مى بخشم.
ابوبكر به جابر گفت: برو هر اندازه كه پيامبر به تو وعده داده بود، بردار.
آرى، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در قيد حيات نيست، جابر ادّعا مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او وعده داده است كه: «اگر اموال بحرين بيايد، فلان مقدار به تو مى دهم». حال كه اموال بحرين رسيده است، ابوبكر جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شده است; و فقط با شنيدن ادّعاى جابر، سخن او را تصديق مى كند، به گفته او ترتيب اثر مى دهد و مقدارى را كه ادّعا مى كند، به او مى پردازد.
توجيه واقعه
در اين ماجرا ـ كه در صحيح بُخارى و مُسلم آمده است ـ دقّت كنيد و ببينيد كه شارحان صحيح بُخارى، چگونه كار ابوبكر را در پذيرش ادّعاى آن صحابى درباره وعده رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او ـ آن هم بدون مطالبه هيچ شاهد و سوگندى در ادّعايش ـ توجيه مى كنند:
الف ـ كرمانى در كتاب الكواكب الدرارى فى شرح صحيح البُخارى كه يكى از مشهورترين شرح هاى بُخارى است، مى گويد:
«وأمّا تصديق أبي بكر جابراً في دعواه، فلقوله صلّى اللّه عليه وسلم: من كذب عَلَيّ متعمداً فليتبوّأ مقعده من النار»، فهو وعيد، ولا يُظنّ بأنّ مثله ـ مثل جابر ـ يقدم على هذا»(1)
«تصديق جابر در اين ادّعايش از سوى ابوبكر، به دليل سخن پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بوده است كه فرمود: «هر كس از روى عمد بر من دروغ ببندد، آتش را جايگاه خويش ساخته است» و اين يك وعده عذاب است و گمان نمى رود كه كسى چون جابر، اقدام به چنين كارى كند».
شما كه گمان نمى كنيد جابر اقدام به چنين كارى كند و به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دروغ ببندد، بلكه بر عكس گمان مى كنيد كه او در ادّعايش صادق باشد، چرا درباره حضرت زهرا عليها السلام ـ فقط به عنوان يك صحابى همانند ديگر صحابه ـ چنين گمانى را نداريد؟
ب ـ ابن حَجَر عسقلانى در فتح البارى مى گويد:
«وفي هذا الحديث دليل على قبول خبر الواحد العدل من الصحابة، ولو جرّ ذلك نفعاً لنفسه»(2)
«اين حديث دليلى است بر اين كه سخن صحابى عادل به صورت انفرادى بايد مورد قبول باشد، گرچه اين سخن سودى براى او در پى داشته باشد».
پس، اين توجيه، بر قبول سخن او دلالت مى كند; چرا كه ابوبكر از جابر شاهدى بر صحّت ادّعايش نخواسته است; امّا اين برخورد كجا و برخورد او با زهرا عليها السلام كه مى گفت: «رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فدك را به او بخشيده است و فدك را مِلك او قرار داده است»، كجا؟!
ج ـ عينى در كتاب عمدة القارى فى شرح صحيح البُخارى مى گويد:
«إنّما لم يلتمس شاهداً منه ـ أي من جابر ـ لأنّه عدل، بالكتاب والسنّه، أمّا الكتاب فقوله تعالى: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ)وقوله تعالى: (وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً) فمثل جابر إنْ لم يكن من خير أُمّة فمن يكون؟ وأمّا السنّه، فلقوله صلّى اللّه عليه وسلم: «من كذب عَلَيّ متعمداً» . . . ولا يظنّ بمسلم فضلاً عن صحابي أنْ يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم متعمّداً»(3)
«چون جابر به دليل قرآن و سنّت «عادل» است، پس ابوبكر هم از او شاهد نخواسته است، دلايل قرآنى نيز بر اين، حكم مى كند; آن جا كه مى فرمايد: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ) و يا در آيه ديگر كه مى فرمايد: (وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً).
بنا بر اين، اگر كسى چون جابر از «خَيْرَ أُمّة» نباشد، پس چه كسى چنين است؟ و دليل از سنّت هم روايتى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است: «هر كس از روى عمد بر من دروغ ببندد، جايگاه خود را آتش قرار داده است».
بنا بر اين، گمان نمى رود مسلمانى از روى عمد به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دروغ ببندد، تا چه رسد به يك صحابى».
چگونه ابوبكر، جابر را در ادّعايش تصديق مى كند، ولى حضرت زهرا عليها السلام را در ادّعايش تصديق نمى كند؟
آيا حضرت زهرا عليها السلام كمتر از جابر است؟
آيا او از مصاديق «خَيْرَ أُمَّة» به شمار نمى رود؟
آيا گمان مى رود كه ايشان به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دروغ ببندد؟ در حالى كه شما نسبت به هيچ مسلمانى ـ تا چه رسد به يك صحابى ـ چنين گمانى نداريد.
فرق بين ادّعاى جابر و ادّعاى فاطمه عليها السلام ـ با صرف نظر از همه مقاماتش و تنها بر اين اساس كه وى نيز يكى از صحابه است ـ چيست؟
چرا ادّعاى جابر پذيرفته مى شود؟
چگونه خبر واحد، آن جا حجّت مى شود؟
چرا ادّعاى فاطمه عليها السلام با وجود قاعده «يد» و شاهدهاى متعدّد پذيرفته نمى شود، امّا ادّعاى جابر بدون هيچ شاهد و قَسَمى پذيرفته مى شود؟!
بنا بر اين، در وراى اين قضيّه، موضوع ديگرى وجود دارد ... .
(1) الكواكب الدرارى فى شرح البُخارى: 10 / 125.
(2) فتح البارى فى شرح البُخارى: 4 / 375.
(3) عمدة القارى فى شرح البُخارى: 12 / 121.
yar-mahdi
Sunday 20 May 2007, 06:00PM
مطالبه فدك به عنوان ارث
فاطمه عليها السلام نااميد به خانه برمى گردد . . .; آن گاه روزى ديگر مى آيد تا فدك و ديگر اموال بازمانده از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به عنوان ارثِ پدرش مطالبه نمايد.
فدك از سرزمين هايى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى تصرّف آن ها، لشكركشى نكرده بود; و چنين سرزمين هايى به اتّفاق همه علما از آنِ شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است و ديگر مسلمانان، هيچ گونه سهمى در آن ندارند. از سوى ديگر، هر مال و حقّى كه از مسلمانى پس از مرگ او بماند، از آنِ ورثه اوست و ـ به اتّفاق نظر ـ حضرت زهرا عليها السلام نزديك ترين وارث پيامبر صلّى اللّه عليه وآله است; لذا آن حضرت عليها السلام وقتى با تكذيب ادّعاى مالكيّت فدك مواجه مى شود، آن را به عنوان ميراث مطالبه مى فرمايد.
آن چه بيان شد، چهار مقدّمه بود كه به طور مرتّب و پى در پى آورده شد.
قضيّه ذيل را بُخارى و مُسلم از عايشه روايت كرده اند. ما روايت بُخارى را نقل مى كنيم:
عايشه گويد:
«إنّ فاطمة عليها السلام بنت النبي أرسلت إلى أبي بكر تسأله ميراثها من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، ممّا أفاء اللّه عليه بالمدينة وفدك وما بقي عن خمس خيبر، فقال أبوبكر: إنّ رسول اللّه قال: «لا نورّث ما تركناه صدقة»، إنّما يأكل آل محمّد في هذا المال، وإنّي واللّه لا أُغيّر شيئاً من صدقة رسول اللّه عن حالها التي كان عليها في عهد رسول اللّه، ولأعلمنّ فيها بما عمل به رسول اللّه.
فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً، فوجدت فاطمة على أبي بكر فهجرته، فلم تكلّمه حتّى توفّيت، وعاشت بعد النبي ستّة أشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها علي ليلاً ولم يؤذن بها أبا بكر وصلّى عليها . . .»(1)
«فاطمه، دختر رسول خدا براى ابوبكر پيغام فرستاد و اموال «فىء» موجود در مدينه، فدك و آن چه از خمس خيبر مانده بود را به عنوان ميراث باقى مانده از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مطالبه كرد.
ابوبكر در پاسخ گفت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گفته است:
«ما ارث نمى نهيم، هر چه از ما بماند، صدقه است»; آل محمّد فقط مى توانند از آن مال استفاده كنند; به خدا سوگند! چيزى از صدقه اى را كه رسول خدا قرار داده و در زمان خود او بوده است، تغيير نمى دهم و درباره آن ها همان گونه رفتار خواهم كرد كه رسول خدا رفتار مى كرد.
ابوبكر از اين كه چيزى از آن اموال را به فاطمه عليها السلام بدهد، خوددارى كرد.
فاطمه عليها السلام بر ابوبكر خشم گرفت و او را ترك كرد و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت. او بعد از پيامبر، شش ماه زندگى كرد و هنگامى كه فوت كرد، همسرش على، شبانه بر او نماز خواند، او را دفن كرد و ابوبكر را خبر ننمود».
ماجراى مطالبه فدك به عنوان ارث، از سوى حضرت زهرا عليها السلام، از موضوعاتى است كه در طول تاريخ و از زمان هاى قديم محور نگارش كتاب هاى زيادى بوده است و خطبه حضرت زهرا عليها السلام در اين باره، خطبه اى جاودانى است كه بر پيشانى روزگار خواهد ماند.
در اين جا نيز پرسش هايى مطرح است:
ـ چگونه گفته ابى سعيد و ابن عبّاس، شهادت على و حسنين عليهم السلام و سخن ديگران درباره اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فدك را به فاطمه عليها السلام بخشيده است، پذيرفته نمى شود، ولى سخن ابوبكر كه به تنهايى مى گويد: «پيامبران ارث نمى نهند» پذيرفته مى شود؟
ـ چرا سخن آن همه صحابى بزرگ، بر سخن يك تن ترجيح داده مى شود؟
آرا و نظريّات علما را در اين زمينه ملاحظه كنيد، نظريّات آن ها متفاوت و كلماتشان به طور جدّ مضطرب است.
آن ها از توجيه اين مطلب درمانده شده اند، مهم ترين چيزى كه شايد بتوان گفت اين است كه مى گويند: «ابوبكر تنها راوى اين حديث نيست، بلكه اين حديث از متواترات است و ابوبكر فقط آن را روايت كرده است».
(1) صحيح بُخارى، باب غزوه خيبر; صحيح مُسلم: كتاب الجهاد والسير.
نكاتى قابل تأمّل
اين نظريه را در قالب چند نكته بررسى مى كنيم:
نكته نخست
چرا تا آن زمان، كسى اين سخن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشنيده بود؟
چرا كسى آن را نقل نكرده بود؟ و حتّى تا آن لحظه، كسى اين روايت را از خود ابو بكر نيز نشنيده بود؟
نكته دوم
چرا تا آن روز، هيچ يك از اهل بيت پيامبر عليهم السلام اين حديث را نشنيده بودند؟ و حتّى وارثان پيامبر از وجود چنين سخنى خبر نداشتند؟ چرا همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله عثمان را نزد ابوبكر فرستادند و سهم ارث خود را مطالبه كردند؟ چرا عثمان اين سخن پيامبر را به آن ها گوشزد نكرد؟ چرا عثمان نزد ابوبكر رفت و خواسته همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را به او گفت؟
پس عثمان هم مانند اهل بيت عليهم السلام و همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از وجود اين حديث بى خبر بوده است.
فخر رازى در اين مورد، نكته ظريفى در تفسيرش آورده است; او مى گويد:
«إنّ المحتاج إلى معرفة هذه المسألة ما كان إلاّ فاطمة وعلي والعبّاس، وهؤلاء كانوا من أكابر الزهّاد والعلماء وأهل الدين، وأمّا أبوبكر، فإنّه ما كان محتاجاً إلى معرفة هذه المسأله، لأنّه ما كان ممّن يخطر بباله أنّه يورّث من الرسول، فكيف يليق بالرسول أن يبلّغ هذه المسألة إلى من لا حاجة له إليها، ولا يبلّغها إلى من له إلى معرفتها أشدّ الحاجة؟»(1)
«دانستن مسئله ارث پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مورد نياز كسى جز فاطمه، على و عبّاس(2) نبوده است و اين ها خود از بزرگان علما، اهل دين و از زاهدان روزگار بوده اند، ولى ابوبكر نيازمند دانستن اين مسئله نبوده و به ذهنش هم خطور نمى كرده است كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ارث ببرد; پس چگونه زيبنده رسول خداست كه اين مسئله را به كسى كه نيازمند آن نيست، بياموزد و به كسانى كه بيشترين نياز را به دانستن آن دارند، نياموزد؟».
نكته سوم
از همه اين موارد كه صرف نظر كنيم، ادّعاى تواتر حديث، چيزى جز يك ادّعاى دروغ نيست; چرا كه علماى اهل سنّت، خود تصريح دارند كه ابوبكر، تنها ناقل اين حديث است و به همين دليل، در بحث حجيّت خبر واحد، به عنوان نمونه و مثالى براى خبر واحد، همين خبر را مطرح مى كنند(3).
افزون بر اين، در احاديث ديگر نيز شواهدى بر انفراد ابوبكر در نقل اين حديث، وجود دارد(4); و حتّى متكلّمان نيز اقرار دارند كه ابوبكر در نقل اين حديث، منفرد است(5).
نكته چهارم
بى ترديد، ابوبكر هم از راويان اين حديث نيست; حتّى به صورت منفرد; بلكه اين سخن، حديثى جعلى است كه برخى براى دفاع از ابو بكر ساخته اند. ابوبكر در آن ماجرا هيچ جوابى نداشته كه ارائه دهد و به اين حديث نيز استدلال نكرده است.
اين نكته اى است كه آن را حافظ عبدالرحمان بن يوسف ابن خَراش گفته است.
او مى گويد: اين حديث، حديث باطلى است كه مالك بن اوس بن حدثان آن را جعل كرده است و همو، راوى اين داستان است.
ابن عَدى در شرح حال حافظ، ابن خراش(6) مى نويسد:
«سمعت عبدان يقول: قلت لابن خراش: حديث ما تركناه صدقه؟
قال: باطل، أتّهم مالك بن أوس بالكذب»(7)
«از عبدان شنيدم كه مى گفت: به ابن خراش گفتم كه درباره حديث «ما تركناه صدقه» چه مى گويى؟ گفت: سخن باطلى است; به نظر من، مالك بن اوس آن را ساخته و او دروغگو است».
آرى، به راستى مى بينيد كه چگونه محكمات قرآن را با يك حديث جعلى ـ كه اين حافظ بزرگ آن را باطل دانسته است ـ كنار مى نهند؟
بنا بر آن چه گفته شد، روشن گرديد كه ماجراى غصب فدك و تكذيب حضرت زهرا و اهل بيت عليهم السلام، از قضايايى بوده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از آن خبر داده بود.
به راستى، هنگامى كه انسان آزاد، چنين قضايايى را مى نگارد يا مى خواند و يا بازگو مى كند، دلش خون مى شود; امّا اكنون بخشى از قضايايى را كه تحقيق و بررسى كرده ايم، بازگو مى نماييم; تا به بينش و بصيرت خود و خوانندگان، بيفزايم.
(1) التفسير الكبير: 9 / 210.
(2) تذكّر به اين نكته ضرورى است كه بر اساس فقه جعفرى عمو، در طبقه اول قرار نمى گيرد و با وجود اولاد، از برادرزاده اش ارث نمى برد.
(3) اگر ترديد داريد به منابع ذيل بنگريد: ابن حاجب در المختصر فى علم الأُصول: 2 / 59 ، فخر رازى در المحصول فى علم الأُصول: 2 / 85 ، غزالى در المستصفى فى علم الأُصول: 2 / 121، آمدى در الإحكام فى اصول الأحكام: 2 / 75 و 348، بُخارى در كشف الأسرار فى شرح أُصول البزودى و دانشمندان ديگر عامه در كتاب هاى اصول فقه همين مطلب را بيان كرده اند.
(4) براى نمونه بنگريد به: كنز العمّال: 12 / 605 ح 14071.
(5) بنگريد: شرح المواقف: 8 / 355 و شرح المقاصد: 5 / 278.
(6) درگذشته سال 283 هـ ق. او در معايب شيخين، دو جلد كتاب نوشته است. به جهت همين دو جلد كتاب، وى را به شيعه بودن متّهم كرده اند; اين در حالى است كه همه كتاب هاى عامّه از قول و آراى ابن خراش در علم حديث و رجال، پر است.
ملاحظه كنيد و ببينيد كه چگونه ذهبى بر او حمله مى كند و مى گويد:
به خدا سوگند! اين شيخى كه پايش لغزيده، هموست كه كوشش و تلاشش تباه شده است; چرا كه او حافظ عصر خود بود و در تحصيل علم، سفرهاى طولانى داشت، داراى اطّلاعات بسيار بود و احاطه در علم داشت; امّا بعد از اين، از علمش بهره نبُرد (گويى آن گاه از علم و دانش خود بهره مى برند كه فقط به نفع خلفا سخن بگويند).
(7) الكامل فى الضعفاء: 5 / 518.
عبدالامير
Tuesday 22 May 2007, 09:09AM
بخش ششم
آتش به خانه وحي
سوزاندن خانه حضرت زهرا (س)
پيش تر بيان شد كه اين قوم، از بازگويى حوادث و نقل جزئيّات امور و درج تفصيل وقايع، جلوگيرى كردند. آيا با وجود اين شما توقّع داريد كه بُخارى برايتان نقل كند: فلانى، فلانى و فلانى با دست خودشان خانه زهرا عليها السلام را آتش زدند؟
آيا انتظار مشاهده چنين جملاتى را در كتب عامّه داريد؟!
ديديد كه بُخارى، مُسلم و ديگران، احاديثى را كه يك دهم اين مسائل نيز اهميّت ندارد، چگونه تحريف مى كنند; تا چه رسد به اين وقايع؟!
سوزاندن خانه زهرا عليها السلام از مسائل قطعى در احاديث و كتاب هاى ما است، علما، راويان و نويسندگان ما، بر آن اتّفاق نظر دارند و كسى كه آن را انكار كند، يا در آن ترديد نمايد، يا ديگران را به ترديد وادارد، ـ هر كه باشد ـ از محدوده علماى ما، بلكه از جمع شيعيان، خارج است.
در كتب اهل سنّت اين مسئله به شكل هاى مختلفى آمده است.
در اين نوشتار قضايا، اخبار و روايات اين مسئله به گونه اى مرتّب شده كه هيچ نكته اى بر خوانندگان و حقيقت جويان مشتبه نگردد و نكات بحث، به هم نياميزد; تا هشيارانه ملاحظه شود كه در نقل اين ماجرا و حوادث مربوط به آن، چه ها كه نكرده اند!
و در همين مقدارى هم كه نقل كرده اند، چه دسيسه ها كه به كار نبرده اند!؟ و آن چه را كه نقل نكرده اند، يا از نقل آن جلوگيرى شده است، و يا از روى عمد، نقل آن را ترك كرده اند; خود بحث ديگرى است.
اينك مطالبى را كه در اين مورد نقل كرده اند; تحت چند عنوان بيان مى كنيم.
1 ـ تهديد به سوزاندن
بعضى از اخبار و روايات مى گويد: عمر بن خطّاب به سوزاندن تهديد كرد.
پس نخستين عنوان بحث، «تهديد» است. اين مطلبى است كه در كتاب المصنّف نوشته ابن ابى شِيبه ـ يكى از اساتيد و مشايخ بُخارى (درگذشته سال 235 هـ ق) ـ ديده مى شود.
او ماجرا را به سند خود از زيد بن اَسلم و زيد هم از پدرش اَسلم، روايت مى كند.
اَسلم ـ كه غلام عمر بوده است ـ مى گويد:
«حين بويع لأبي بكر بعد رسول اللّه، كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللّه، فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم.
فلمّا بلغ ذلك عمر بن الخطّاب، خرج حتّى دخل على فاطمة فقال: يا بنت رسول اللّه! واللّه! ما أحد أحبّ إلينا من أبيك، وما من أحد أحبّ إلينا بعد أبيك منك، وأيم اللّه ما ذاك بمانعي إنْ اجتمع هؤلاء النفر عندك أن أمرتهم أن يحرّق عليهم البيت»(1)
«هنگامى كه پس از رسول خدا، با ابوبكر بيعت شد; على و زبير وارد خانه فاطمه، دختر رسول خدا مى شدند و با او درباره وضعيّتشان مشورت مى كردند.
«چون اين خبر به عمر بن خطّاب رسيد، او نزد فاطمه رفت و گفت: اى دختر رسول خدا! به خدا سوگند! شخصى محبوب تر از پدرت، نزد ما نيست و بعد از پدرت، شخصى محبوب تر از تو، نزد ما نيست; به خدا سوگند! اگر اين افراد نزد تو جمع شوند، چيزى مانع من نمى شود كه فرمان دهم تا خانه را به رويشان بسوزانند».
اين مطلب در تاريخ طبرى نيز با سند ديگرى آمده است:
«أتى عمر بن الخطّاب منزل علي، وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه! لأُحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة.
فخرج عليه الزبير مصلتاً سيفه، فعثر فسقط السيف من يده، فوثبوا عليه فأخذوه»(2)
«عمر بن خطّاب به خانه على آمد، طلحه و زبير(3) و گروهى از مهاجرين، در خانه على جمع شده بودند; عمر گفت: به خدا سوگند! يا براى بيعت خارج مى شويد، يا خانه را بر شما مى سوزانم.
زبير با شمشير آخته بيرون آمد، ليز خورد و شمشير از دستش افتاد. به سويش حمله كردند و او را گرفتند».
ما در اين مبحث، به همين دو مأخذ اكتفا مى كنيم; امّا برخى از بزرگان و حُفّاظ حديث اهل سنّت، تا اين حد هم نقل نكرده اند; بلكه بيشتر به تحريف و سانسور حقايق اقدام كرده اند.
«ابن عبدالبر» در كتاب الإستيعاب همين خبر را از طريق ابى بكر بزّار، به همان سندى كه نزد ابن ابى شِيبه بود; از زيد بن اَسلم و او هم از اَسلم، بدين صورت روايت مى كند:
«إنّ عمر قال لها: ما أحد أحبّ إلينا بعده منك.
ثمّ قال: ولقد بلغني إنّ هؤلاء النفر يدخلون عليك ولأن يبلغني لأفعلنّ لأفعلنّ»(4)
«عمر به فاطمه گفت: بعد از پدرت كسى محبوب تر از تو، نزد ما نيست.
سپس افزود: به من خبر رسيده است كه آنان نزد تو مى آيند; اگر بيرون نيايند، چنين و چنان مى كنم».
همان خبر، همان سند، همان راوى، و تا اين حد تصرّف!
كسانى كه تا اين حد، روايات را تحريف مى كنند; چگونه توقّع داريد كه برايتان نقل كنند كه: «او خانه را آتش زد»؟!
كدام عاقل مى تواند چنين توقّعى از اينان داشته باشد؟ و اگر كسى چنين توقّعى داشته باشد، يا نادان است يا خود را به نادانى زده است و قصد شوخى دارد.
---------------------------------------------------------------
(1) المصنَّف: 7 / 432.
(2) تاريخ طبرى: 3 / 202.
(3) به اين نكته مهمّ و حسّاس دقّت شود كه طلحه نيز در اين جمع حضور داشته است; زبير ]در آن زمان[ از نزديكان اهل بيت عليهم السلام است; ولى طلحه، از تيره «تيم»، قبيله ابوبكر است.
(4) الإستيعاب في معرفة الأصحاب: 3 / 975.
عبدالامير
Tuesday 22 May 2007, 05:28PM
2 ـ آوردن آتش گيره و فِتيله
در برخى ديگر از رواياتى كه به اين ماجرا پرداخته اند، عنوان «آتش گيره آورْد» يا «فتيله آورْد» ديده مى شود كه برخى از مصادر آن را بيان مى نماييم:
بَلاذرى (درگذشته سال 224 هـ ق) در أنساب الأشراف با سلسله سند خود، اين گونه روايت مى كند:
«إنّ أبا بكر أرسل إلى علي يريد البيعة، فلم يبايع، فجاء عمر ومعه فتيله.
فتلقّته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: يابن الخطّاب! أتراك محرّقاً عَلَيّ بابي؟!
قال: نعم، وذلك أقوى فيما جاء به أبوك»(6)
«ابوبكر براى على پيام فرستاد و از او خواست كه بيعت كند، او بيعت نكرد; عمر با فتيله اى آمد.
فاطمه پشت در ايستاد و گفت: اى پسر خطّاب! مى خواهى دَرْ را بر من آتش بزنى؟
عمر گفت: آرى! و اين از آن چه پدرت آورده، قوى تر است».
ابن عبدربّه (درگذشته سال 328 هـ ق) در العقد الفريد مى نويسد:
«وأمّا علي والعبّاس والزبير، فقعدوا في بيت فاطمة حتّى بعث إليهم أبوبكر ليخرجوا من بيت فاطمة وقال له: إنْ أبوا فقاتلهم.
فأقبل بقبس من نار على أنْ يضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمة فقالت: يابن الخطّاب، أجئت لتحرق دارنا؟
قال: نعم، أو تدخلوا ما دخلت فيه الأُمّه»(7)
«على، عبّاس و زبير در خانه فاطمه نشستند تا اين كه ابوبكر شخصى را(8) فرستاد و از آن ها خواست تا براى بيعت خارج شوند و به او گفت: اگر نپذيرفتند، آن ها را بكش.
عمر با شعله هايى از آتش آمد تا خانه را بر آن ها آتش زند; فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطّاب! آيا آمده اى كه خانه ما را بسوزانى؟
عمر گفت: آرى! مگر، آن چه را كه مردم پذيرفته اند، شما هم بپذيريد».
عبارات نقل شده را با يكديگر مقابله كنيد تا تفاوت هاى آن ها و ميزان تحريفات و تصرّفات، مشخّص شود.
تاريخ نگار اهل سنّت، ابو الفداء (درگذشته سال 732 هـ ق) نيز در كتاب المختصر فى أخبار البشر اين روايت را نقل كرده است و در انتهاى آن اين گونه مى نويسد:
«وإنْ أبوا فقاتلهم، ثمّ قال: فأقبل عمر بشيء من نار على أن يضرم الدار»(9)
« . . . اگر نپذيرفتند، آن ها را بكُش، پس عمر با مقدارى آتش آمد تا خانه را بسوزاند».
-------------------------------------------------------------------------
(6) أنساب الأشراف: 1 / 586 .
(7) العقد الفريد: 5 / 13.
(8) فردى كه ابتدا رفته است، شخصى غير از عمر بوده است و ابوبكر بعد از او، عمر را فرستاده است.
(9) المختصر فى أخبار البشر: 1 / 156.
عبدالامير
Wednesday 23 May 2007, 09:51AM
3 ـ حاضر كردن هيزم براى سوزاندن خانه
مسعودى در مروج الذهب مى نويسد:
«عُرْوَة بن زبير» براى توجيه اعمال برادرش «عبداللّه بن زبير» ـ كه بنى هاشم را در شِعْب محصور ساخته و هيزم جمع كرده بود تا آن ها را بسوزاند، مگر اين كه با او بيعت كنند; ـ مى گويد: عمر نيز هيزم آماده كرده بود تا خانه را بر كسانى كه از بيعت با ابوبكر سر باز زده بودند، بسوزاند(10).
عُرْوَة بن زبير گويد: «هيزم حاضر كرد»، ديگران مى گويند: «مقدارى آتش آورد». آرى، هيزم آماده بود، آتش نيز آوردند; آيا مى خواهيد تصريح كنند كه آتش را بر هيزم نهادند؟
يعنى اگر تصريح نكنند ـ كه هرگز هم تصريح نمى كنند ـ در اين خبر (آتش زدن در خانه)، شك ـ يا تشكيك ـ مى كنيم؟ خبرى كه امامانِ ما، آن را قطعى مى دانند و علما و طائفه شيعه، بر آن اتّفاق نظر دارند؟!
4 ـ آمدن براى سوزاندن
عبارت ديگرى كه ديده مى شود، اين است: «عمر به خانه على آمد تا آن را به آتش بكشاند».
اين عبارت در برخى از كتاب ها، از جمله كتاب روضة المناظر فى أخبار الأوائل والأواخر(11) نوشته ابن شحنه (درگذشته سال 882) وجود دارد; او مى گويد:
«إنّ عمر جاء إلى بيت علي ليحرّقه على من فيه، فلقيته فاطمة فقال: أُدخلوا فيما دخلت فيه الأُمّه»
«عمر به خانه على آمد تا آن را بر كسانى كه داخل آن بودند، بسوزاند; فاطمه او را ديد، او به فاطمه گفت: شما نيز آن چه را كه امّت پذيرفته اند، بپذيريد».
نويسنده الغارات، ابراهيم بن محمّد ثقفى، در كتاب خود درباره وقايع سقيفه، از احمد بن عمرو بجلى، و او از احمد بن حبيب عامرى و از حمران بن أعين و او از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى كند كه حضرتش فرمود:
«واللّه، ما بايع عليّ حتّى رأى الدخان قد دخل بيته»
«به خدا سوگند، على بيعت نكرد تا اين كه ديد دود خانه اش را فرا گرفته است».
البتّه كتاب اين محدّث بزرگ كه حاوى اين روايت بوده، به دست ما نرسيده است. اين عبارات را شريفِ مرتضى قدّس سرّه در كتاب الشافى فى الإمامه از وى نقل نموده است.
وقتى به شرح حال ابراهيم بن محمّد ثقفى (درگذشته سال 280 يا 283) مراجعه مى كنيم، در تأليفات او دو اثر به نام هاى: السقيفه و المثالب ديده مى شود; امّا اين دو كتاب به دست ما نرسيده است.
البتّه علماى اهل سنّت نيز براى وى شرح حال نگاشته اند و هيچ گونه جرح و ايرادى بر او وارد نكرده اند; مهم ترين چيزى كه گفته اند، اين است كه: «او رافضى است».
آرى، او رافضى است و كتاب هاى السقيفه و المثالب را نگاشته و روايتى از اين دست را به صورت مستند، از امام صادق عليه السلام نقل كرده است.
يكى از دلايل صحّت روايت ثقفى، سخن حافظ، ابن حَجَر عسقلانى است; او مى گويد:
«لمّا صنّف كتاب المناقب والمثالب أشار عليه أهل الكوفة أن يخفيه ولا يظهره.
فقال: أيّ البلاد أبعد عن التشيّع؟
فقالوا له: إصفهان.
فحلف أنْ يخفيه ولا يحدّث به إلاّ في إصفهان ثقةً منه بصحّة ما أخرجه فيه، فتحوّل إلى إصفهان وحدّث به فيها»(12)
«زمانى كه ثقفى كتاب المناقب و المثالب را تأليف كرد.
اهل كوفه به او گفتند تا آن ها را مخفى كند و آشكار نسازد.
او گفت: كدام شهر از مبانى تشيّع دورتر است؟
گفتند: اصفهان(13).
او سوگند خورد كه كتاب را مخفى سازد و حديثى از آن را نگويد مگر در اصفهان و تمام آن چه از اين كتاب روايت مى كند، از افراد موثّق باشد و رواياتش همه صحيح.
پس به اصفهان رفت و روايات كتابش را در آن جا بازگو كرد».
اين ماجرا را ابو نعيم اصفهانى نيز در أخبار اصفهان آورده است.
در روايت اخير، سخن از «دود» است كه حضرتش فرمود:
«واللّه ما بايع علي حتّى رأى الدخان قد دخل بيته»
«به خدا سوگند! على بيعت نكرد تا ديد دود خانه اش را فرا گرفته است».
هر چند ناقلان، در روايات پيشين از اين كه تا اين حد به ماجرا تصريح كنند، خوددارى كرده بودند; ولى از «هيزم»، «آتش»، «شعله»، «فتيله» و به صراحت سخن گفته بودند; فقط ننوشته بودند: «آتش بر هيزم نهاد».
آيا شما مى خواهيد اين را هم تصريح كنند؟
آيا راويان اين اخبار، عاقل نيستند؟
آيا آن ها نمى خواهند زنده بمانند و زندگى كنند؟
همه مى دانيم كه شرايط موجود، به آن ها اجازه نمى داد كه به بيش از اين، تصريح كنند.
از طرف ديگر، آنان مى دانستند كه خوانندگان كتاب هايشان و كسانى كه اين روايات به دست آن ها مى رسد، عاقل هستند و فهم دارند و از آن چه گفته شده است، مطالب ديگرى را كه به ميان نيامده است، حدس زده و خواهند فهميد.
آيا مى خواهيد بگويند: چنين اتّفاقى رخ داده است و به صراحت به تمام موارد و جزئيّات آن تصريح كنند؟
يعنى اگر تصريح آشكار و نصّ كامل نيافتيد، ترديد مى كنيد و ديگران را به ترديد وامى داريد؟ به خدا اين رويّه، شگفت انگيز است.
---------------------------------------------------------
(10) مروج الذهب: 3 / 86 ، اين سخن را ابن ابى الحديد نيز از قول مسعودى در شرح نهج البلاغه (2 / 147) آورده است.
(11) اين كتاب، در حاشيه برخى از چاپ هاى الكامل ابن اثير ـ كه تاريخ معتبرى است ـ چاپ شده است.
(12) لسان الميزان: 1 / 102.
(13) البتّه اصفهان در آن زمان.
خودمانی
Saturday 26 May 2007, 02:33PM
اشكم ولي ز چشم مدينه چكيده ام**ياسم كه جاي باغ به در آرميده ام
چون ابر پشت پاي علي اشك ريخته ام**چون آه در هواي علي پر كشيده ام
اي شبه مرد هاي مدينه چه ميكنيد**من ذوالفقار خسته ولي آب ديده ام
گفتي صلاح نيست كه نفرينشان كني**دست از دعا كشيدم و عزلت گزيده ام
همچون نسيم در زده ام خانه هايشان**هر شب به كوچه هاي مدينه وزيده ام
در جلوه ام دوباره مكرر نمي شوم**چون فرصتي گذشته ام و سر رسيده ام
نفسي فدا لنفسك يا مرتضي علي**هر چه بلاي توست به جانم خريده ام
عبدالامير
Sunday 27 May 2007, 09:18AM
بخش هفتم
سقط حضرت محسن عليه السلام
پسران على عليهم السلام
روايات علماى اهل سنّت در مورد سقط جنين فاطمه عليها السلام بسيار آشفته و مشوّش است و هر كس به روايات، اقوال و سخنان آنان در اين زمينه مراجعه كند، به اين نكته پى خواهد برد.
اين روايات، تصريح دارند كه على عليه السلام سه پسر داشت: حسن، حسين و محسن ـ يا محسِّن، يا محسَّن ـ كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين نام ها را با تشبيه به نام هاى فرزندان هارون: (شبر، شبير، مبشر)، بر آن ها نهاده بود.
اين مطالب در المسند احمد بن حنبل(1) و المستدرك حاكم نيشابورى(2) و ديگر مصادر عامّه موجود است; حاكم نيشابورى، روايت را صحيح دانسته و ذهبى(3) نيز صحّت آن را تأييد كرده است.
اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا على عليه السلام پسرى به اين نام داشته است؟
مى گويند: آرى، او فرزندى به نام محسن داشت.
مى پرسيم: چگونه زيست؟ و سرانجامش چه شد؟
آن ها وجود او را مى پذيرند، امّا در ادامه مطلب، دچار اختلاف مى شوند. آيا شما انتظار داريد كه آشكارا و بدون هيچ گونه پرده پوشى و با صراحت و شفّافيّت كامل سخن بگويند؟!
ديديم و در بحث هاى آينده نيز خواهيم ديد كه اين ها نمى توانستند همه حقايق را بگويند; لذا، اخبار و احاديث را بازيچه خود ساختند; با اين فرض، آيا توقّع داريد كه در اين خصوص، به صراحت سخن بگويند؟!
البتّه گاهى در اين ميان افرادى پيدا شده اند كه حقيقت را بازگو كرده اند و البتّه با مشكلاتى نيز رو به رو مى شدند و تاوان سنگينى براى بازگويى حقيقت دادند. يكى از آن ها ابن ابى دارم (درگذشته سال 352 هـ ق) است.
ذهبى در شرح حال او مى گويد:
«الإمام الحافظ الفاضل أبوبكر أحمد بن محمّد السري بن يحيى بن السري بن أبي دارم التميمي الكوفي الشيعي ]أصبح شيعياً!![ محدِّث الكوفه، حدّث عنه الحاكم، و أبوبكر بن مردويه، و يحيى بن إبراهيم المزكِّي، وأبو الحسن بن الحمّامي، والقاضي أبوبكر الجيلي، وآخرون. كان موصوفاً بالحفظ والمعرفة، إلاّ أنـّه يترفّض ]لماذا يترفض؟![، قد ألـّف في الحطّ على بعض الصحابة»(4)
«امام، حافظ، فاضل، ابوبكر احمد بن محمّد السرى التميمى الكوفى، الشيعى ]شيعى شده[; از محدّثان كوفه. حاكم، ابوبكر بن مردويه، يحيى بن ابراهيم مزكِّى، ابوالحسن بن الحمّامى، قاضى ابوبكر جيلى و ديگران، از او حديث نقل كرده اند. او متّصف به حفظ و معرفت است ]در وثاقت او مشكلى نيست[ جز اين كه رافضى گرى مى كند، و درباره معايب برخى از صحابه، كتابى نگاشته است».
ذهبى در اين كتاب، بيش از اين نمى گويد و به اتّهام رافضى گرى و اشاره به نگاشتن كتاب در معايب صحابه اكتفا مى كند; امّا وقتى به كتاب ديگر ذهبى به نام ميزان الإعتدال مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه در آن جا نيز از اين شخص ياد كرده است و از حافظ محمّد بن احمد كوفى، ابى بشر دولابى(5) نقل مى كند و مى گويد:
«. . . . كان مستقيم الأمر عامّة دهره، ثمّ في آخر أيّامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرتُه ورجل يقرأ عليه: إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن»(6)
«او در طول زندگانى خود داراى عقيده مستقيم بود; امّا در روزهاى پايانى عمر، بيشترين رواياتى كه بر او خوانده مى شد درباره كارهاى ننگ آور صحابه بود. روزى بر او وارد شدم، ديدم شخصى نزد او چنين مى خواند: عمر با لگد به فاطمه زد و او محسن را سقط كرد».
ملاحظه مى كنيد! اين راوى در طول زندگانى داراى عقيده مستقيم بود; امّا چون در پايان زندگانى، روايات مربوط به كارهاى ننگ آور صحابه را نقل مى كند، از عقيده مستقيم خارج مى شود!!
آرى! اگر در آن هنگام، اين راوى نمى آمد و آن روايت را براى او نمى خوانْد، شايد روايت مذكور، هيچ گاه به دست ما نمى رسيد.
عمران بن حصين نيز از بزرگان صحابه است. از او بسيار تمجيد كرده اند و در شرح حالش آورده اند: به خاطر گرانقدرى و جلالت شأن، فرشتگان با او سخن مى گفته اند(7).
هنگامى كه اين شخص مرگ را احساس كرد، يكى از يارانش را خبر كرد و براى او درباره متعه حج ـ كه عمر بن خطّاب آن را حرام كرده بود و او اين تحريم عمر را زشت مى شمرد ـ حديث نقل كرد; ولى با او شرط كرد كه تا زنده است، اين حديث را از قول او نقل نكند و فقط پس از مرگش، اين حديث بازگو شود(8).
---------------------------------------------------------
(1) مسند احمد: 1 / 118.
(2) المستدرك: 3 / 165.
(3) تلخيص المستدرك: 3 / 165.
(4) سير أعلام النبلاء: 15 / 576.
(5) سير أعلام النبلاء: 14 / 309.
(6) ميزان الإعتدال: 1 / 139.
(7) بنگريد: الإصابه فى تمييز الصحابه: 3 / 26.
(8) متن روايت اين گونه است كه مطرف گويد: عمران در بستر بيمارى بود ـ همان بيمارى كه در اثر آن از دنيا رفت ـ ; به من پيغام فرستاد و گفت: من احاديثى را براى تو نقل مى كنم كه شايد پس از من، خداوند به وسيله آن ها تو را بهره مند سازد.
اگر از اين بيمارى بهبودى يافتم، آن ها را پنهان دار و اگر از دنيا رفتم، مى توانى بازگو كنى. آن ها به دست من رسيده است; بدان كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بين حج و عمره را حج كرد و در اين مورد آيه اى نياورد و پيامبر نيز نهى نكرد، بلكه مردى آن چه مى خواست در مورد آن با رأى و نظر خود بيان كرد. المسند: 4 / 434.
عبدالامير
Monday 28 May 2007, 09:51AM
بخش هشتم
هتك حرمت خانه حضرت زهرا عليها السلام
هجوم به خانه وحى
شكّى نيست كه هواداران خليفه، به خانه حضرت زهرا عليها السلام هجوم آوردند و حرمت آن را شكستند. اين موضوع از امور مسلّمى است كه هيچ شك و شبهه اى در آن راه ندارد و حتّى شخصى مثل ابن تيميّه نيز در آن ترديد نمى كند.
ابن تيميّه نيز اصل قضيّه را منكر نمى شود، امّا دست به توجيه مى زند و مى گويد: «او به خانه حمله كرد تا ببيند آيا از اموال خداوند كه بايد تقسيم شود، چيزى در آن جا يافت مى شود كه آن را به مسلمانان برساند(!!)»
به راستى، اگر كسى در اين امر ترديد كند، بدتر از ابن تيميّه نخواهد بود؟ چنين فردى چگونه مى تواند ادّعا كند كه شيعه است يا از فرزندان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است؟
از ابوبكر روايت كرده اند كه پيش از مرگ و در آخرين لحظات زندگى خود گفته است:
من بر چيزى از امور دنيا تأسّف نمى خورم مگر سه كارى كه كرده ام و اى كاش نمى كردم، و سه كارى كه ترك كرده ام و اى كاش ترك نمى كردم; و اى كاش سه سؤال از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرسيده بودم . . ..
اين روايت بسيار مهمّى است و ما تنها به نكاتى از آن ـ كه به آن ها نياز داريم ـ ، اشاره مى كنيم:
«1 ـ وددت أنّي لم أكشف بيت فاطمة عن شيء وإن كانوا قد غلقوه على الحرب.
2 ـ وددت أنّي كنت سألت رسول اللّه لمن هذا الأمر فلا ينازعه أحد»
«1 ـ اى كاش خانه فاطمه را نمى گشودم، اگر چه براى جنگ، آن را بسته بودند.
2 ـ اى كاش از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى پرسيدم كه بعد از شما، خلافت از آنِ كيست; تا كسى در آن نزاع نكند».
آيا گمان مى بريد كه او در اين آرزويش صادق بود؟ مگر او در روز غدير، وقايع ديگر و جايگاه هاى ديگر از زمره نخستين بيعت كنندگان نبود؟!
اين آرزوهاى ابوبكر در تاريخ طبرى نيز ديده مى شود; البتّه ابن عبدربّه در العقد الفريد، محدّث بزرگ حافظ امام ابى عبيد قاسم بن سلاّم در كتاب الأموال، ذهبى در مروج الذهب، و ابن قُتَيْبَه در الإمامة والسياسه نيز آن ها را نقل كرده اند(1).
البتّه در اين مورد نيز قلم تحريف فعّال بوده است; به كتاب الأموال مراجعه كنيد، در آن، به جاى «اى كاش!» آمده است: «اى كاش! چنين و چنان نمى كردم»!
ببينيد چطور جمله واقعى را حذف مى كنند و به جاى آن «چنين و چنان» مى گذارند!
آيا با اين وضع انتظار داريد حقايق را همان گونه كه بوده است، نقل كنند؟ از چه كسى چنين توقّع و انتظارى را داريد؟
آرى، اين چنين فريبكارانه، دست به تحريف مى زنند و اين گونه سخن مى رانند.
(1) كتاب الأموال: 131، الإمامه والسياسه: 1 / 18، تاريخ طبرى: 3 / 430، مروج الذهب: العقد الفريد: 2 / 254.
سپهران
Tuesday 29 May 2007, 12:42PM
بخش هشتم
هتك حرمت خانه حضرت زهرا عليها السلام
هجوم به خانه وحى
شكّى نيست كه هواداران خليفه، به خانه حضرت زهرا عليها السلام هجوم آوردند و حرمت آن را شكستند. اين موضوع از امور مسلّمى است كه هيچ شك و شبهه اى در آن راه ندارد و حتّى شخصى مثل ابن تيميّه نيز در آن ترديد نمى كند.
ابن تيميّه نيز اصل قضيّه را منكر نمى شود، امّا دست به توجيه مى زند و مى گويد: «او به خانه حمله كرد تا ببيند آيا از اموال خداوند كه بايد تقسيم شود، چيزى در آن جا يافت مى شود كه آن را به مسلمانان برساند(!!)»
به راستى، اگر كسى در اين امر ترديد كند، بدتر از ابن تيميّه نخواهد بود؟ چنين فردى چگونه مى تواند ادّعا كند كه شيعه است يا از فرزندان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است؟
از ابوبكر روايت كرده اند كه پيش از مرگ و در آخرين لحظات زندگى خود گفته است:
من بر چيزى از امور دنيا تأسّف نمى خورم مگر سه كارى كه كرده ام و اى كاش نمى كردم، و سه كارى كه ترك كرده ام و اى كاش ترك نمى كردم; و اى كاش سه سؤال از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرسيده بودم . . ..
اين روايت بسيار مهمّى است و ما تنها به نكاتى از آن ـ كه به آن ها نياز داريم ـ ، اشاره مى كنيم:
«1 ـ وددت أنّي لم أكشف بيت فاطمة عن شيء وإن كانوا قد غلقوه على الحرب.
2 ـ وددت أنّي كنت سألت رسول اللّه لمن هذا الأمر فلا ينازعه أحد»
«1 ـ اى كاش خانه فاطمه را نمى گشودم، اگر چه براى جنگ، آن را بسته بودند.
2 ـ اى كاش از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى پرسيدم كه بعد از شما، خلافت از آنِ كيست; تا كسى در آن نزاع نكند».
آيا گمان مى بريد كه او در اين آرزويش صادق بود؟ مگر او در روز غدير، وقايع ديگر و جايگاه هاى ديگر از زمره نخستين بيعت كنندگان نبود؟!
اين آرزوهاى ابوبكر در تاريخ طبرى نيز ديده مى شود; البتّه ابن عبدربّه در العقد الفريد، محدّث بزرگ حافظ امام ابى عبيد قاسم بن سلاّم در كتاب الأموال، ذهبى در مروج الذهب، و ابن قُتَيْبَه در الإمامة والسياسه نيز آن ها را نقل كرده اند(1).
البتّه در اين مورد نيز قلم تحريف فعّال بوده است; به كتاب الأموال مراجعه كنيد، در آن، به جاى «اى كاش!» آمده است: «اى كاش! چنين و چنان نمى كردم»!
ببينيد چطور جمله واقعى را حذف مى كنند و به جاى آن «چنين و چنان» مى گذارند!
آيا با اين وضع انتظار داريد حقايق را همان گونه كه بوده است، نقل كنند؟ از چه كسى چنين توقّع و انتظارى را داريد؟
آرى، اين چنين فريبكارانه، دست به تحريف مى زنند و اين گونه سخن مى رانند.
(1) كتاب الأموال: 131، الإمامه والسياسه: 1 / 18، تاريخ طبرى: 3 / 430، مروج الذهب: العقد الفريد: 2 / 254.
دومی پهلوي زهرا را شكست ....... اولي برمسند حيدر نشست
امام صادق عليه السلام - : خداوند رحمت كند دوستان ما را كه به دشمنان ما هر نسبتي مي دهند ....... وهرچه ان دو بت قریش را لعن کنند باز هم در لعنت نمودن مقصرند....
حديث 15 كتاب اسرار آل محمد اولين كتاب شيعه سليم بن قيس هلالي
yamahdi
Tuesday 29 May 2007, 08:11PM
قبر مخفی فاطمه، نشانه ایی برای آنانکه رضایت خدا را میجویند (http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?p=147162#post147162)
گوش فرا دهید، صدای ناله سرور زنان بهشتی از میان در و دیوار می آید.
نگاه کنید چرا صورت میوه دل پیامبر اسلام به کبودی گراییده است.
چه شده که ابوبکر و عمر چنین نگرانند، آنان مگر چه کرده اند که حال برای عذرخواهی پیش فاطمه آمده اند.
آن بچه های علی و فاطمه را ببینید که چگونه سروران جوانان بهشتی سر بر زانوی غم
گرفته اند.
چه شده که دختر جوان پیامبر اسلام هنوز صد روز از فوت پدرش نگذشته بر بستر مرگ افتاده است .
گویا بهشیان امروز در عزایند: سرور زنان بهشتی بر بستر مرگ و سروران جوانان بهشتی در ماتم و غم .
آه اصحاب پیامبر شما چه کرده اید که دختر پیامبرتان راضی نیست بر سر قبرش حاضر شوید و تا کنون قبر او مخفی مانده است.
باز سالروز لحظه های غم و اندوه فرا میرسد. باز دقایق ، یادآور تلخی های صدر اسلام است.
آه که سینه مالامال درد است و فغان .
yamahdi
Tuesday 29 May 2007, 08:26PM
سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) بر فرزند منتظرش حضرت امام مهدی (عج) و مومنین جهان تسلیت باد
شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) و قبر مخفی او نشان از ظلمی دارد که بر او و اهل بیت پیامبر(ص) شده است.
همصدا با ناله های فرزند منتظرش که در سوگ مادر بلند است و همندا با استغاثه های او از خداوند متعال میخواهیم که
یا رب الفاطمه (س) بحق الفاطمه اشف صدر الفاطمه بظهور الحجه
حضرت زهرا (س) فرمود :
“هيزم بسياري را بر در خانه جمع كردند و آتش آوردند تا در را با ما بسوزانند. من پشت
چو به كنار در ايستادم. آنها را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بر دارند و ياريمان
كنند. عمر با پاي خود به در خانه لگد زد و آن را به من كه حامله بودم كوبيد. با صورت به
زمين افتادم عمر تازيانه را از دست قنفذ (غلام ابوبكر) گرفت آن را چنان بر بازوي من زد
كه چون دملي ورم كرد. شعلههاي آتش زبانه كشيد و صورتم را سوزانيد. عمر با دستش،
چنان سيلي بر من زد كه گوشواره از گوشم بر زمين افتاد، درد زايمان مرا در خود گرفت و
محسن بيگناه را سقط كردم ."
این فاطمه همانی است که حضرت رسول اکرم (ص) فرمود:
"رضاي فاطمه رضايت من است و غضب و خشم فاطمه از غضب و خشم من است. هر كه فاطمه را دوست بدارد پس مرا دوست داشته و هر كس فاطمه را راضي بدارد پس مرا راضي داشته و هر كه او را به غضب درآورد پس همانا مرا به غضب آورده است"
“فاطمه پاره تن من است و من هم از فاطمهام. هر كس فاطمه را بيازارد مرا رنجانده است و هر كس مرا رنجاند پس خدا را رنجانيده است. كسي كه فاطمه را بعد از مرگ من برنجاند مانند كسي است كه او را در زمان حياتم رنجانده است و هر كس او را در زمان حياتم برنجاند مانند كسي است كه او را بعد از مرگم آزرده است"
و خداوند متعال میفرماید:
“و هر كسي كه بيازارد خدا و رسولش را، لعنت خدا بر آنان در دنيا و آخرت و خدا آماده كرده براي آنان عذابي خوار سازنده.”
سوره احزاب، آيه 57
و چنین است که حتی کتب اهل سنت نیز نوشته اند که:
فاطمه خطاب به ابوبکر فرمود : “والله، لادعُون الله عليك في كل صلاة اُصَلّيها”
(بخدا سوگند در تمام نمازهايي كه ميخوانم تو را نفرين (لعن) ميكنم.)
- صحيح بخاري، 196/6 و 5/5
- صحيح مسلم 72/2
- مسند احمد بن حنبل 6/1
- اعلام النساء 1214/3
- رسائل جاحظ ص 300
- تاريخ طبري 202/3
- سنن بيهقي 300/6
(نور هدایت صفحه ۳۰۱ (http://www.geocities.com/noorsbook/))
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و اخر علی ذلک
اللهم العنهم جمیعا و عذبهم عذابا وییلا
اللهم عجل ظهور قائم آل محمد(ص)
السلام عليك يا سيدة نساء العالمين
السلام عليك يا بنت رسول رب العالمين
السلام عليك يا والدة حجج علي الناس اجمعين
السلام عليكِ ايّتها المظلومةُ الممنوعةُ حقها
اللّهم صل علي امتك و ابنة نبيّك و زوجة وصيّ نبيك صلوة تُزْلِفُها. فوق زُلفي عبادك المكرّمين
من اهل السموات و الارضين.
http://interdenominationaldivineorder.com/gallery/fatima.JPG
ایرانی الاصل
Tuesday 29 May 2007, 08:27PM
دومی پهلوي زهرا را شكست ....... اولي برمسند حيدر نشست
اللهم العنهما و اتباعهما و اوليائهما و اشياعهما و محبيهما
سپهران
Wednesday 30 May 2007, 11:46AM
اللهم العنهما و اتباعهما و اوليائهما و اشياعهما و محبيهما
علامه شيخ زين الدين عاملي بَياضي قدس سرّه (متوفاي 877 ه( از علماي بزرگ شيعه، در كتاب ارزشمند خويش «الصراط المستقيم» چنين مينويسد:
و منها ما رواه البلاذريُّ و اشتهر في الشيعة أنّه حصر فاطمةَ في الباب حتي أسقطتْ مُحسناً.[1] (http://www.blogfa.com/Desktop/Post.aspx#_ftn1)
از جمله آن موارد ]و اعمال ناشايست خليفهي دوّم[ آن مطلبي است كه بلاذري ]از علماي سنّي مذهب و متوفاي 279 ه[ نقل كرده و در ميان شيعيان نيز مشهور است كه او ]عمر بن خطّاب[ فاطمه ]عليها السلام[ را ]آن چنان [ بين در و ديوار قرار داد، به طوري كه ]فاطمه عليها السلام، فرزندش[ محسن را سقط نمود.
اللهم اللعن اول ظالم ظلم حق محمد وآل
محمد و آخر تابع له علی ذلک اللهم
اللعنهم جمیعا
ایرانی الاصل
Wednesday 13 June 2007, 05:54PM
بخش پنجم
مصادره فدك و پيامدهاى آن
مصادره فدك و تكذيب حضرت زهرا عليها السلام
يكى از رخدادهاى مهمّى كه پس از رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در رابطه با خاندان آن حضرت عليهم السلام رخ داد، مصادره فدك بود كه ملك شخصى حضرت زهرا عليها السلام محسوب مى شد. از مهم ترين پيامدهاى اين رفتار، تكذيب دختر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بود.
به اعتقاد ما، تكذيب حضرت زهرا عليها السلام و نپذيرفتن سخن او، خود به تنهايى، يكى از بزرگترين مصيبت ها است(1).
ماجراى فدك تنها مسئله مِلك و زمين نيست، بلكه مسئله ظلم به حضرت زهرا عليها السلام، تضييع حق و عدم احترام به او، بلكه فراتر از آن، مسئله اذيّت، تكذيب و به خشم آوردن اوست. اكنون خلاصه ماجرا را ـ آن سان كه در كتاب هاى مهم و معتبر آمده است ـ از چند محور بازگو مى نماييم:
(1) به راستى كه مصيبت بزرگى است. در حالات يكى از فقهاى بزرگ شيعه نقل شده است كه در ايّام عزادارى امام حسين عليه السلام، يكى از سخنرانان در محضر وى، به هنگام ذكر مصيبت اين جمله را گفت: «حضرت زينب عليها السلام وارد مجلس ابن زياد شد».
او مى خواست اين صحنه را توضيح دهد كه آن فقيه به سخنران اشاره كرد كه اندكى صبر كند و بقيّه ماجرا را نخواند; سپس فرمود: ما بايستى حقّ اين جمله را كه «حضرت زينب عليها السلام وارد مجلس ابن زياد شد» به شايستگى ادا كنيم.
به راستى مصيبتى ناگوار و بس بزرگ است!!
فدك ملك حضرت زهرا عليها السلام بود
فدك در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مِلك حضرت زهرا عليها السلام بود و آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله در حيات خود، فدك را به فاطمه عليها السلام بخشيده بود و اين مطلب، در كتاب هاى شيعه و سنّى ديده مى شود. روايات اين بخش را از كتاب هاى اهل سنّت نقل مى نماييم:
بزّار، ابو يَعلى، ابن ابى حاتِم و ابن مُردَوَيْه اين گونه نقل مى كنند كه ابو سعيد خُدرى گويد:
هنگامى كه آيه (وآت ذى القربى حقّه) نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، فاطمه عليها السلام را فرا خواند و فدك را به وى بخشيد.
اين حديث از ابن عبّاس نيز روايت شده است، مى توانيد آن را به روايت از اين بزرگان و محدّثان در كتاب الدر المنثور ببينيد(1). همچنين حاكم، طَبَرانى، ابن النجار، هيثمى، ذهبى، سيوطى، متّقى هندى و ديگران نيز از راويان اين حديث محسوب مى شوند.
ابن ابى حاتِم اين حديث را در تفسيرش روايت مى كند، تفسيرى كه ابن تيميّه در كتاب منهاج السنّه آن را خالى از هر حديث جعلى مى داند(2).
بسيارى از علما و بزرگان اهل سنّت اقرار دارند كه فدك در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مِلك فاطمه عليها السلام بوده و به عنوان عطيّه اى از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به فاطمه زهرا عليها السلام شناخته مى شده است.
سعدالدين تفتازانى و ابن حَجَر مكّى از آن جمله اند.
ابن حَجَر مكّى در الصواعق مى نويسد:
«إنّ أبابكر انتزع من فاطمة فدكاً»(3)
«ابوبكر فدك را از فاطمه گرفت».
از اين رو، فدك در دست حضرت زهرا عليها السلام بود و ابوبكر آن را گرفت.
چرا؟ و به چه دليل؟
فرض مى كنيم كه ابوبكر نمى دانست كه فدك، مِلك زهرا عليها السلام بوده است و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را به ايشان بخشيده و وى را مالك فدك قرار داده است، آيا پيش از گرفتن فدك از فاطمه زهرا عليها السلام نبايستى در اين باره از وى سؤال كند؟
(1) الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: 4 / 177.
(2) منهاج السنّه: 7 / 13.
(3) الصواعق المحرقه: 31.
چرا شهادت شهود پذيرفته نشد؟
اگر ابوبكر نمى دانست كه فاطمه عليها السلام مالك فدك است، آيا نمى بايست شهادت شهود را مى پذيرفت؟
هر چند به اتّفاق همه، در اين شرايط، خواستن شاهد خلاف قاعده عرفى، فقهى و حقوقى «يد» است; امّا با فرض اين كه او بتواند شاهد بخواهد، تاريخ گواه است كه امير مؤمنان على عليه السلام بر مالكيّت فاطمه عليها السلام شهادت داده است; پس چرا نبايد شهادت او پذيرفته شود؟
در كتب اهل سنّت براى دفاع از ابوبكر در اين مسئله گفته اند:
«لعلّه كان من اجتهاده عدم قبول الشاهد الواحد، وإن كان يعلم بصدق هذا الشاهد»
«شايد از اجتهاد ابوبكر اين بوده است كه شهادت يك شاهدِ تنها را نپذيرد، گرچه علم به راستگويى اين شاهد داشته باشد»(1).
امّا مى بينيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى «خزيمه ذو الشهادتَين»، شهادت يك شاهدِ تنها را پذيرفته است و اين مطلب در كتاب هاى شيعه و سنّى آمده است(2).
افزون بر اين، در روايتى آمده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در قضيّه اى كه تنها شاهد آن، عبداللّه بن عمر بوده است، شهادت او را پذيرفته است. اين روايت در صحيح بُخارى نقل شده است.
ابن اثير در جامع الأُصول مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به گواهى شاهدِ تنها ـ كه عبداللّه بن عمر بود ـ ، قضاوت كرده است(3).
آيا در نظر ابوبكر، على عليه السلام از عبداللّه بن عمر كمتر است؟
(1) شرح المواقف: 8 / 356.
(2) الكافى: 7 / 401 باب النوادر، من لا يحضره الفقيه: 3 / 108، المجموع: 20 / 223، المبسوط: 16 / 114.
(3) جامع الأُصول: 10 / 557.
داورى با سوگند
فرض مى كنيم كه ابوبكر مى تواند در ملكيّت حضرت زهرا عليها السلام ترديد كند و فرض مى كنيم كه به گواهى على عليه السلام نيز شك كند; چرا از فاطمه عليها السلام نمى خواهد كه سوگند ياد كند تا سوگند او در كنار شهادت على عليه السلام قرار گيرد و مطلب تمام شود؟
اين در حالى است كه ما مى دانيم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بارها به شاهد و سوگند قضاوت كرده است. چنانكه در صحيح ابو داوود(1) و صحيح مُسلم(2) روايت شده است; بلكه قضاوت به شاهد و سوگند را جبرئيل براى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آورده است و اين نوع قضاوت، در كتابُ الخلافه كنز العمّال موجود است.
صاحب المواقف و شارح آن، در توجيه رفتار ابوبكر مى گويند:
«لعلّه لم ير الحكم بشاهد و يمين»(3)
«شايد ابوبكر حكم شاهد و قَسَم را قبول نداشت».
در پاسخ مى گوييم: اگر چنين باشد، پس بايد خود ابوبكر سوگند ياد مى كرد; پس چرا سوگند ياد نكرد؟ و حال آن كه فاطمه عليها السلام همچنان مِلك خود را مطالبه مى نمود.
همه اين مواردى كه مطرح شد، بدون در نظر گرفتن عصمت حضرت زهرا و حضرت على عليهما السلام است و بررسى مسئله، به عنوان يك موضوع حقوقى بيان شد، پس بايد تمام موازين حقوقى، كه در كتاب هاى قضايى ذكر شده اند، بر آن منطبق باشد.
همچنين در اين ماجرا، امام حسن و امام حسين عليهما السلام و نيز اُمّ ايمن ـ كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به بهشتى بودن او گواهى داده بود(4) ـ نيز شهادت داده اند، امّا شهادت آن ها نيز پذيرفته نشد.
(1) صحيح ابى داوود: 3 / 419.
(2) صحيح مُسلم: 5 / 128.
(3) شرح المواقف: 8 / 356.
(4) ر. ك: شرح حال او در طبقاتِ ابن سعد، و الإصابه ابن حَجَر: 4 / 432.
amin_deltang
Friday 15 June 2007, 05:23PM
خدا لعنت کنه اونایی رو که برترین بانو رو به شهادت رسوندند
يا رسول الله
Thursday 3 April 2008, 01:43AM
خدایا لعنت کن قاتلان فاطمه را
که از شیطان هم پست تر هستند
ghadem
Friday 4 April 2008, 05:52PM
نباشه هرکی میخواد زهره ی زهرانباشه
Mr.Dambalos
Friday 4 April 2008, 06:01PM
لعنت خدا برجد و آباد و نسلشان باد
yaaliasghar
Friday 4 April 2008, 06:04PM
لعنت خود و خود حضرت زهرا به دشمنان زهرا و اونایی که چه اون زمان و چه این زمان دارن خونه به جیگرش میکنن
خدا لعنت کنه اون کسی رو که علی را خونه نشین کرد
خدا لعنت کنه اون کسی را که پهلوی فاطمه را شکست
ازش متنفرم و امیدوارم همین الان خداوند از بدترین عذابهای دوزخ بهش بچشون
الهی آمین
يا رسول الله
Friday 4 April 2008, 11:22PM
خدایا من هم ازش متنفرم
یا رسول الله دیدی با اهل بیتت چه کردن هنوزم دارن ادامه می دهند به اسم اسلام و قران وخداپرستی خالصانه
yaaliasghar
Friday 4 April 2008, 11:56PM
یـــــــــــــــــــــــــا فاطمه ...از خون محسن نگذر
از غصه های علی نگذر
از غربت علی نگذر
من بیخیال حرمت زهرا نمیشوم
با سنی جماعت من برادر نمیشوم
ghadem
Saturday 5 April 2008, 10:28AM
عاشقم کن ای خدا که غیر زهراندونم
روزوشب زهراروبنویسم وزهرابخونم
ghadem
Saturday 5 April 2008, 10:29AM
دین من زهرا ودین ودنیای منه
فاطمه شفیعه ی امروزوفردای منه
yaaliasghar
Saturday 11 October 2008, 01:33AM
فاطــمه ، تنها ترین یـار علــی
رومگیر،از چشم خونبار علـی
بسته ایی بار سفر ، اما چه زود
عهد مــا از روز اول این نبــود
شیــشه ی عمر منی ، جان منی
ازچه رو حرف از جدایی میزنی
ای صفای خانه ، بـــی تابم مکن
با وصیت گفتنت ، آبـــم مکـــن
پا کشیـدی رو به قبله ، وای من
فاطمه ، ای همدم غمهـــــای من
چشمهای بی رمغ را بسته ایــــی
مثل مردم از علی هم خسته ایـی
آسمان من ، زمین گیـــــرم مکن
ای جوانی علــی ، پـیـــــرم مکن
نیستی در خانه ، مهمان علـــــی
ای بـــانو ، تویــی جان علــــــی
در خسوف افتاده ایی، ای ماه من
دیدنی گردیده ، سوز و آه مــــــن
نُه بهارم بوده ایــــی ، آرام جــان
چند روزی بیـــشتر پیشم بمـــــان
می روی از هوش ای آیــــــینه ام
حبس می گردد نفس ، در سینه ام
yaaliasghar
Saturday 11 October 2008, 01:34AM
خلق الله نور فاطمه قبل أن یخلق الأرض و السماء
آفتاب وجود زهره ی زهرا در مکه طالع گردید و محیط بندگی و بردگی را به نور جمالش روشن ساخت.
رسول خدا فرمود: نور فاطمه قبل از آفرینش آسمانها و زمین خلق شده و چون آدم خواست از بهشت هبوط کند، نور فاطمه به سیبی تابید و آدم از آن خورد و در صلب او بود و نسل به نسل منتقل شد تا جبرئیل برای من سیبی آورد و از آن سیب نطفه ی فاطمه بسته شد.
حضرت صادق علیه السلام فرمودند: خداوند نور فاطمه را پیش از خلقت آسمانها و زمین آفرید و تا زمانی که در عرض بود با تسبیح و تهلیل و تمجید خدای متعال تغذیه می کرد.
او را در آسمان منصوره گویند و در زمین فاطمه. برای آنکه در آسمان شیعیان خود را از آتش نجات می دهد و در زمین آنها را از دشمنان جدا می کند.
آنگاه که فاطمه متولد شد؛ ده حور العین وارد شدند و طشتی و ظرفی از آب کوثر آوردند و فاطمه را با آن آب شستند. آنگاه فاطمه ی تازه وارد به سخن آمد و چنین گفت:
« شهادت می دهم به یگانگی خداوند متعال و نبوت پدرم محمد مصطفی و وصایت و خلافت شوهرم علی مرتضی و برتری فرزندانم ائمه ی هدی...»
اینگونه بود که حضرت صدیقه ی طاهره پا بر کرده ی خاکی زمین نهاد...
آن یگانه بانوی نیک خصالی که آنچنان در نطفه ممتاز بود که پدر گرامیش پیش از انعقاد نطفه ی او مأمور به اعتکافی چهل روزه شد و از میوه ی آسمانی نطفه ی او بسته شد.
همو که هرگاه می آمد، رسول اکرم به استقبالش می شتافت و چون بیرون می رفت او را مشایعت می کرد. او را می بوسید و در جای خود می نشانید و گاه دست و سینه اش را می بوسید و خود را مأمور احترام فاطمه قلمداد می نمود.
همان که حتی از فرشتگان مقرب قریب تر بود و جبرئیل و میکائیل نیز حتی بدون اجازه، حق ورود به منزل او را نداشتند.
هیهات... که حق معرفتش را نمی توان ادا کرد، چه حق معرفت و شناخت او، همچون شب قدر ناپیداست
و تو چه می دانی که شب قدر چیست؟
faridatar
Saturday 11 October 2008, 08:56PM
الهي اي فلك هرگز نگردي
اگر دور قد حيدر نگردي
الهي اي نفس بي حب زهرا
اگر رفتي به سينه بر نگردي
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.