نمايش نسخه نهائي : فریب بسیار بزرگ !
ارژنگ
Tuesday 10 April 2007, 02:30AM
فریب بسیار بزرگ !
این مطلب ، اساسی ترین و اصلی ترین حرفی است که برای گفتن وجود دارد:
این، یک مسئله ی «علمی » نیست، یک مسئله ی « فکری » است.
و نیاز زیادی به توضیح و تفسیر هم ندارد .
سخن این است:
آگاه باشیم که با « اشباع عملی » ، خود را از نظر « فکری » اشباع یافته حس نکنیم !
این احساس ، یک نوع سیری بسیار کاذب ، و یک نوع فریب بسیار بزرگ است که خاص تحصیلکرده ها و خاص روشنفکر زمانه ی ماست؛
که وقتی از لحاظ علمی اشباع می شود، تحصیلات بالا پیدا می کند، از لحاظ علمی اطلاعات وسیع و درجات خیلی برجسته ای می یابد ، استادهای بزرگ و کتاب های معروفی می بیند و می خواند، نظریات علمی ِ کاملا بدیع می یابد و فرا می گیرد ؛
در خود غرور و رضایتی احساس می کند ، و خیال می کند که از نظر فکری هم به منتها درجه ی یک « انسان آگاه » رسیده است.
و این فریب کاذبی است !
فریبی که حتی یک « آدم عامی » کمتر دچار آن می شود ، تا یک آدم عالم.
یک « آدم عالم » ، یک استاد ، یک مترجم ، یک فیلسوف ، یک صوفی بزرگ ، یک ادیب ، یک مورخ ... غالبا فکر نمی کنند که از لحاظ فکری ممکن است « کاملا صفر » باشند !
و از لحاظ شعوری ، همچنان در سطح عامی ترین عوام مانده باشند !
و از لحاظ « آگاهی » ، « خود آگاهی » ، « جامعه آگاهی » و « زمان آگاهی » است ، از یک آدم « عامی » ، که چشمش به خط هم آشنا نیست ، پایین تر باشد !
این یک حالت رقت بار است .
دانشمند ِ جاهل بودن !
تحصیلکرده ی بیشعور ماندن !
آدمی با تصدیق های خیلی بزرگ و تیترهای خیلی برجسته و جدی ، همچون : دکتر ، مهندس ، فوق لیسانس ، فوق دکترا ، پروفسور و امثال اینها بودن،
اما از نظر « شعور » ، « فهم » ، « آگاهی » ، « احساس ِ مسئولیت در برابر زمان » و « تشخیص حرکت تاریخی »
که او و جامعه اش را با دارد خود می برد ،
« صفر بودن » ، « کور بودن » ، و « کر بودن » !
و این یک خطر بسیار بزرگ است ؛
خطر عالم شدن ، اما جاهل ماندن !
بزرگی خطرش از این جهت است که :
معمولا آدم با « علم » که اشباع می شود ، دیگر احساس « گرسنگی فکری » نمی کند !
ارژنگ
Tuesday 10 April 2007, 12:27PM
محرومیت غرب ، در عین توانائی کامل !
جنگ « علم » با « فکر ، ایدئولوژی و آگاهی ِ روشن بینانه »
اکنون جوامع دنیای سوم - آفریقا ، آسیا ، آمریکای لاتین - با اینکه بسیار فقیرند ، از لحاظ صنعتی بسیار عقب مانده هستند ، از لحاظ علمی در سطح بسیار پائینی هستند ، و از نظر فنی و فلسفی و دانش های گوناگون زندگی حتی در سطح شاگرد اروپا و آمریکا هم نیستند؛
اما در عین حال مجهز به سلاح جدیدی هستند ، که آن سلاح به آنها قدرتی داده که در برابر تمامی غرب با همه ی اسلحه اش می ایستند .
و غرب ، با داشتن عالیترین قدرت های تکنیکی و علمی و فلسفی ؛
و با خریدن همه ی نبوغ ها و مغزهائی که در دنیاست ،
( چون « پول » دارد ، نبوغ را هم مثل « کالا » میخرد! : تحصیلات علمی ، دانشمندان ، مکتشفین ، مخترغین ، نویسندگان و ... همه ، مثل کالا خرید و فروش می شوند ! و هر کس که پول دارد ، همه ی اینها را هم دارد! )
و با اینکه « میراث علمی » همه ی دنیا را دارد، و با اینکه مجموعه ی « ساخته ها و اندوخته های تمام رشته های علمی را با خود دارد - یا گرفته ، یا خودش آفریده - و در بلندترین قله ی تکامل « فلسفی - علمی - تکنیکی » ایستاده است و ثمره ی تمام تلاش های علمی بشریت از آغاز تا کنون را در دست دارد ،
اما غرب از داشتن « چیزی » محروم است که این « نداشتن » ، او را - علیرغم مجموعه ی سلاح های مادی و غیر مادی ، معنوی و نظامی اش -
در برابر جامعه های فاقد هر گونه سلاحی : پابرهنه ها ، گرسنه ها ، بی خانمان ها ،
که حتی وسیله ی دفاع از زندگی معمولی خود و خانواده شان را هم ندارند ،
ضعیف کرده ، و وادار به تسلیم و شکست کرده .
الان در دنیا ، « چی » با « چی » می جنگد؟
مجموعه ی قدرت علمی و صنعتی است ، که در برابر گروهی فاقد هر گونه صنعتی و علمی ، درگیر است.
و سرنوشت این « درگیری » ، بی تردید ، با اختلاف چند سال و چند دهه ،
به سود این فقیران و این پابرهنه های دنیا ، و به سود اینهائی است که غالبا حتی از نوشتن و خواندن هم محرومند!
و به زیان قدرت هائی که مجموعه ی ذخائر علمی و فنی روزگار خود و تاریخ بشریت را در اختیار دارند .
چی با چی می جنگد؟
علم با فکر.
این پابرهنه ی گرسنه ی فقیر ، این محکوم ِ فقر و بیماری و گرسنگی و عریانی ،
در برابر، فقط مسلح به یک چیز است :
« فکر » ، ایمان ، ایدئولوژی ، یک هدف ، یک آگاهی ِ روشن بینانه ( با اینکه ممکن است حتی سواد هم نداشته باشد)
و در برابر ، قدرتی است که مجموعه ی قدرت های علمی و صنعتی و فلسفی بشریت و « سرمایه ی جهان » را در اختیار خود دارد.
و دارد با « آگاه ِ روشن بین ِ دارای فکر » می جنگد.
اما می بینیم که غرب دارد به زانو در می آید .
بنابراین چیز دیگری به غیر از علم و فلسفه و تکنیک و سرمایه و قدرت و خوشبختی وجود دارد ؛
که اگر ما متوجه ی « داشتن یا نداشتن » آن نباشیم ،
به آخرین قله ی تکامل فرضی ِ خودمان - که غرب ِ سرمایه دار امروز باشد - اگر هم برسیم ( که نمی رسیم).
باز هم در برابر پابرهنه های روزگار خودمان - حتی اگر بردگان مظلوم هم باشند - به زانو در می آییم و از درون فرو می ریزیم و می پوسیم!
Teshneh
Tuesday 10 April 2007, 03:25PM
سلام
ممنون هشدارتون هر چند که ما جزو اون عوام هستیم که با این مشکل روبرو نمی شیم
اما خب دلیل اینکه همچین عالمانی پیدا می شن اینه که اونها جوینده علم نیستن بلکه مصرف کننده علمن و دقیقا به خاطر همینه که اشباع می شن و نیز به تفکر نیازی پیدا نمی کنن ....اینه که با همچین مشکلی روبرو می شن
ایراندوست
Tuesday 10 April 2007, 04:27PM
جریان اموختن یک جریان دایمی است و تا زمان مرگ نیز ادامه خواهد یافت.خود من با خودم عهد کرده ام که هیچ گاه احساس دانایی نکنم برای همین هیچ شبی را بدون مطالعه به خواب نمی روم.و وقتی کتابهای جدید را می خوانیم متوجه می شویم که چقدر نویسنده این کتابها از نظر فکری چیز های بیشتری از ما می دانستند.
این تفکر دینی است که فکر را منجمد می کند و صدها سال بدون تغییر می ماند.هنوز محاسباتش با شتر است و گندم!
Teshneh
Wednesday 11 April 2007, 08:14AM
جریان اموختن یک جریان دایمی است و تا زمان مرگ نیز ادامه خواهد یافت.خود من با خودم عهد کرده ام که هیچ گاه احساس دانایی نکنم برای همین هیچ شبی را بدون مطالعه به خواب نمی روم.و وقتی کتابهای جدید را می خوانیم متوجه می شویم که چقدر نویسنده این کتابها از نظر فکری چیز های بیشتری از ما می دانستند.
این تفکر دینی است که فکر را منجمد می کند و صدها سال بدون تغییر می ماند.هنوز محاسباتش با شتر است و گندم!
جناب ارژنگ ....تحویل بگیرین!!!!!
هستي
Wednesday 11 April 2007, 02:49PM
بسمه تعالي
بستگي به اين دارد كه راههاي رسيدن به معرفت را چه بدانيم.
ايا تنها راه مطالعه است؟
راههاي رسيدن به معرفت عبارتند از تجربه وعقل وشهود
اگر يكي بگويد كه من فقط شناختهاي تجربي وعلمي را قبول دارم عقل وشهود را كنار گذاشته است
ونيز اگر مثلا شهود را بپذيرد وتجربه وعلم را منكر شود مانند بعضي از عرفا باز هم ناقص است.
دانشمندان سمبل شناخت علمي
فلاسفه سمبل شناخت عقلي وعرفا نمونه شهودي هستند.
اما خداوند در قران مي فرمايد كه پيامبر به شما اگاهيهايي مي دهد كه از اين سه مورد هم فرا تر است:
اطلاع در مورد عالم غيب وقيامت كه چون هنوز نيامده است كسي نمي تواند در مورد ان اطلاع حاصل كند مگر بواسطه وحي.
ایراندوست
Wednesday 11 April 2007, 07:09PM
بسمه تعالي
بستگي به اين دارد كه راههاي رسيدن به معرفت را چه بدانيم.
ايا تنها راه مطالعه است؟
راههاي رسيدن به معرفت عبارتند از تجربه وعقل وشهود
اگر يكي بگويد كه من فقط شناختهاي تجربي وعلمي را قبول دارم عقل وشهود را كنار گذاشته است
ونيز اگر مثلا شهود را بپذيرد وتجربه وعلم را منكر شود مانند بعضي از عرفا باز هم ناقص است.
دانشمندان سمبل شناخت علمي
فلاسفه سمبل شناخت عقلي وعرفا نمونه شهودي هستند.
اما خداوند در قران مي فرمايد كه پيامبر به شما اگاهيهايي مي دهد كه از اين سه مورد هم فرا تر است:
اطلاع در مورد عالم غيب وقيامت كه چون هنوز نيامده است كسي نمي تواند در مورد ان اطلاع حاصل كند مگر بواسطه وحي.
مفهوم علم چیست؟علم حاصل مجموع تجربیات و ازمایشها و تحقیقات و تفکر انسانی در طول تاریخ است.پس وقتی از کلمه علم استفاده می کنیم تمام این مفاهیم در درون ان قرار دارد.
ارژنگ
Wednesday 11 April 2007, 11:43PM
جناب ارژنگ ....تحویل بگیرین!!!!!
:D
ایشان به عنوان متخصص در « ترجیع بندهای تکراری ِ خاکشیری » (چند جمله ی تکراری که با همه ی جستارها سازگار است ! ) معرف حضور بنده هستند ! :smile55:
ارژنگ
Wednesday 11 April 2007, 11:45PM
« مصرف کننده و تسلیم » در زیر « یوغ بردگی و ذلت ِ سلطه غرب »
در پیش پای جامعه هائی که می خواهند « انتخاب کنند »،
راه دیگری قرار دارد،
و آن انتخاب ِ :
راه علم ، سرمایه دای ، قدرت و صنعت است؛
یا انتخاب یک راه فکری ، یک ایده آل ، یک ایدئولوژی.
مسلم است که جامعه ای که یک « ایده آل » دارد، یک ایدئولوژی و ایمان دارد،
بر هر قدرتی ، حتی بر قدرتی که منظومه ی شمسی را تسخیر می کند، پیروز می شود.
و چنین جامعه ای ، بالاخره « تمدن » هم خواهد داشت، « ماشین » هم خواهد داست ، خودش تولید کننده در سطح جهانی هم خواهد بود . نمونه هایش ژاپن ، چین و هند.
اما اگر جامعه ای بدون ایده آل ، بدون ایمان ، بدون آگاهی - آگاهی از نوع « خود آگاهی » و « آگاهی اجتماعی » ،
آنچه که « روشنفکر » را می سازد؛
فقط به دنبال صنعت ، قدرت ، سرمایه داری ، و به دنبال آنچه که امروزه « پیشرفت صنعتی و علمی » نامیده می شود برود،
اگر هم موفق شود که کسب کند - که نمی شود ! -
همواره « مصرف کننده » خواهد بود ،
و « خیال » خواهد کرد که تولید کننده است ، ( چنانکه این فریب، فریب ِ بزرگ همه ی کشورهای عقب مانده است)،
اما از آن چیزی که حتی به یک بیسواد عاجز و محروم ، قدرت شکنندگی ِ بزرگترین قدرت جهانی را می دهد ، محروم خواهد شد.
این است که اگر ایدئولوژی داشته باشد ،
مسلما ، بی درنگ ، پس از مرحله ی موفقیت آمیز ایدئولوژیکی و موفقیت ایمانی ،
خود آن جامعه ، تولید کننده ی بزرگترین تمدن هم خواهد بود.
اما اگر کمبود فکر احساس نکند،
اگر مسئله ایمان و ایدئولوژی ، مسئله ی راه حل ، برایشان حل نشود،
آن را فرا نگیرند و نیاز به آن را احساس نکنند،
همواره در مسیر « گرفتن تمدن اروپائی و آمریکائی » ، « برده ی مصرف کننده ی نیازمند ِ تولید کنندگان دیگر » خواهند ماند !
و این است که « روشنفکر امروز » در « کشورهای عقب مانده » ،
( هر کجا که باشد، چه آمریکای لاتین، چه آسیای دور ، چه خاور میانه یا خاور نزدیک ، فرقی نمی کند ،
زیرا جامعه های عقب مانده یک « سرنوشت مشابه » دارند،
یک درد ، یک نیاز و یک انتخاب مشابه ،
زیرا در برابر « قدرت مشابه » قرار گرفته اند!
و در برابر یک « زمان مشترک » . )
یا باید « فکر » را اول انتخاب کنند،
و یا « تمدن ِ بدون فکر » را !
(در اینجا منظور از تمدن ، آن چیزی که متمدن ها بر کشورهای جهان سوم عرضه می کنند !! )
سابقه و تجربه نیم قرن اخیر هم نشان داده است که :
جامعه هائی که از یک راه ایدئولوژیکی شروع کرده اند،
و بعد از کسب خود آگاهی و آگاهی اجتماعی ، به حرکت در آمده اند ،
امروزه در ردیف قدرت های تمدن ساز جهانند؛
اما جامعه هائی که بی آنکه دارای یک آگاهی اجتماعی و یک « شعور ِ خودآگاهانه ی انسانی » باشند،
و بدون اینکه « ایدئولوژی » داشته باشند،
به « تقلید سریع » از تمدن غربی پرداختند ،
و تنها با یک « نهضت دروغین » به « تسخیر تمدن اروپائی » رسیده اند !
همچنان « مصرف کننده و تسلیم » در زیر « یوغ بردگی و ذلت ِ سلطه غرب » مانده اند !
ارژنگ
Monday 16 April 2007, 01:41PM
انسان خویشاوند خداست
آنچه در پی می آید یک مسئله ی علمی است که مسائل اجتماعی از آن منشعب می شود.
و آن این است که در مذهب ، انسان دارای یک ذات برتر و شریف تر از همه ی پدیده های طبیعی است.
این ، هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است.
تنها یک ادعائی دینی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست ، انسان را یک « ذات کاملا جدا از همه ی موجودات طبیعی » می داند.
او را غریبی می داند که از « آسمان » بریده،
سرنوشتش به خودش واگذار شده،
و مسلط بر طبیعت و تسخیر کننده ی قوای طبیعت است.
بر خلاف ِ موجودات دیگر ،
که همه ، ساخته و مخلوق ِ قوای طبیعت و از جنس آنها هستند و تسلیم !
می بینیم که در اینجا ، مذهب و اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف می رسند، و آن این است که :
انسان دارای یک ذات برتر و اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است.
و به اصطلاح ِ اسلام - که عالی ترین تجلیل ها را از انسان به عمل آورده ،
بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت تا این حد تجلیل نشده ؛
با این عنوان که :
« انسان خویشاوند خداست »
نماینده خداست،
و جانشین خدا در عالم طبیعت است.
و نیز همه ی موجودات و همه ی قوای طبیعت در تسخیر انسان است.
و همه ی فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیمند.
انسان در عالم ، یک چنین موجود محترم و برتری است ؛
و کارش ؟
درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ,
انسان می تواند شبیه آن را در عالم مادی ، در عالم طبیعت بکند.
چه کار؟
« خالق بودن » !
آگاه بودن, تدبیر کردن ، انتخاب کردن ، و آزاد از همه ی جبرها بودن.
همه ی این خصوصیات ، که در عالم ، فقط خصوصیات خداوند است،
در درجات پایینتری به انسان منسوب شده:
آگاه ،
دارای اراده ،
انتخاب کننده ،
آفریننده ،
تغییر دهنده ،
عصیان کننده ،
تسخیر کننده ی تمام نظام طبیعت،
و برهم زننده ی تقدیر تاریخش ، جامعه اش و حتی ذاتش.
ارژنگ
Monday 16 April 2007, 01:42PM
روزمرگی
یک چنین موجودی که دارای ارزش های خدائی و ذات ِ خدائی است،
دنبال « زندگی روزمره » می افتد !
و این ، قاتل ِ هر انسان زنده ای است !
منجلابی که در آن ، عزیزترین ارزش های خدائی ِ انسان ، هر روز فرو می رود !
آدم ، در همان « دور ِ احمقانه ی » زندگی ، زندگی روزمره ، زندگی ِ تکراری ، زندگی دوری ،
همان زندگی دوری ای که بر « همه ی زندگی ها » ، از آمیب و میکرب گرفته تا جانوران و نباتات حاکم است ، می افتد !
دوری که در آن ، دائم بخورد ، بخوابد ، برخیزد ، کارکند !
کار کند برای اینکه بخورد ، بخورد برای اینکه کار کند !
کار کند برای داشتن فراغت و تفریح ، تفریح و فراغت داشته باشد تا بتواند کار کند !
تولید برای مصرف ، مصرف برای تولید ....
بطوریکه هر کجایش را بررسی کنی ، همه ، « دور » است،
درست مانند ِ خر ِ « خراس » : صبح راهش می اندازند ، با کوشش و تلاش حرکت می کند ، می رود و می رود ... غروب که چشمش را باز می کنند ، می بیند که سر جای صبحش است !
دور ، دور ، دور
این « دایره ی معیوب » !
سرگذشت آدم است ، در گذشته و حال ، متمدن یا وحشی ، شرقی یا غربی .
در این « دور باطل » آدم احساسات بخصوصی هم پیدا می کند:
نیازها ، عقده ها ، ایده آل ها ، حسدها ، کینه ها ، عشق و دردهای مخصوص ،
در حدی که برای آدمی که اندکی آگاه باشد ، این احساسات « چندش آور » است !
اگر مجموعه ی چیزهائی را که در شبانه روز آرزو می کنیم ،
یا در زندگی مان از آنها لذت می بریم ،
و یا آرزوی داشتن آنها را داریم،
یا نسبت به هر کس که آنها را دارد حسد می ورزیم یا غبطه می خوریم ،
و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم -
اگر مجموعه ی اینها را روی یک صفحه کاغذ بنویسیم و در یک « حالت آگاهانه » به آن نگاه کنیم ,
از ترکیب و از قیافه ی خودمان بیزار می شویم !
از هیکل مان ، از وجودمان ، از زنده بودن مان متنفر می شویم !
آدم کم کم متوجه ی اینطور چیزها می شود ، متوجه ی مسائل بیرون :
لذت می برد از آنکه مثلا در ِ خانه اش جوریست که در آن محله هیچ کس در خانه اش مثل آن نیست !
پارچه ای گیرش آمده که فقط یک قواره بوده و اتفاقا هم او ، سر ِ بزنگاه رسیده و اگر یک کمی دیر رسیده بود ، دیگر از دست رفته بود ! و آنوقت ممکن بود یک چنین پارچه ای گیر ِ یک نفر دیگر بیفتد ، آنوقت در مجلس جشن ، عوض ِ اینکه او بپوشد ، دیگری می پوشید ، آنوقت چه حسرتی و چه بدبختی ای بود !!
بعد لذت ها و حسرت ها ،
نفرت ها و توطئه ها ،
بعد مقدمه چینی ها ،
و بعد ، همه چیز را ، که نمی دانیم که قیمتش در انسان چیست و چقدر است ، به سادگی ، قربانی ِ به دست آوردن « کثیف ترین چیزها » کردن !
و بعد می بینیم ، این آدمی که سرافراز است ، سرش از مجموعه ی این گنبد ِ وجود بیرون آمده و تا خدا سرکشیده ،
این آدم ، برای کسب احتمالی ِ یک رتبه ، یک نمره ، یک زمین ، یک درجه ،
و حتی « یک خیال » !
به حدی ذلیل می شود که سگ ، « استعداد ِ ذلت او » را ندارد !
که در بی شرمی و بدبختی نیز ، انسان استعدادی ماوراء همه ی موجودات دارد !
گاه یک آدمی را می بینید که می خواهد از خوشحالی سکته کند، درون خانه اش می چرخد ، با خودش می شنگد !
چرا؟
بخاطر اینکه صبح در اداره ، از پله ها که می گذشته ، آقای رئیس به او نگاهی کرده و در نگاهش یک کمی « رضایت » خوانده می شده !
یک « نیم لبخندی » داشته ، درست مثل نگاه یک ارباب مهربان به سگش !
و بعد لذت ها .... !
اگر لیستی از مجموعه ی چیزهائی را که از آنها لذت می بریم ، تهیه کنیم.
چیزهائی که همواره در خیال مان تجسم می کنیم و می خواهیم بدستشان بیاوریم ،
از هر مقوله ای ، از لباس و اتومبیل و خانه و مقام و درجه و مدرک تحصیلی ...
و درست بررسی شان کنیم ,
می فهمیم که چه چیزهائی را برای بدست آوردن اینها فدا می کنیم :
« زمان » را ،
« آدم » را ،
« آگاهی » را ،
« استعداد » را ،
« غرور خدائی انسان » را ،
« امکان عصیان » را ،
« استعداد ِ انتخاب آزاد » را،
« استعداد و قدرت ِ نفی » را ،
« قدرت خلاقیت » را ،
« قدرت تغییر » را ،
« قدرت تبدیل سرنوشت » را ،
« قدرت فروریختن هر چه که به ما تحمیل شده و سپس جانشین کردن هر چه خودمان می خواهیم » را ،
همه ی اینها را از دست می دهیم ،
بدون اینکه متوجه ی آنها باشیم ،
بدون اینکه اصلا بتوانیم زمانی و لحظه ای برای آنها داشته باشیم !
و بدون اینکه یک لحظه بتوانیم در باره آنها تامل کنیم !
و این است که آدم ، در زندگی روزمره ، همه اش متوجه ی « بیرون » است ،
متوجه ی این چیزهائی است که به او « لذت » می دهد و به طرف آنها کشیده می شود...
بعد می بینیم که خود ِ من ، این « من » که از جنس خداست ،
از آن بالاها آمده پایین ...
در سطح لجن ، مثل کرم از لاشه خوری به شعف آمده !
و بعد این وجود ، که یک « وجود پیوسته » است ،
تکه تکه شده ، هر کدام در چنگال ددی ، دامی ، لذت کثیفی ، هوس پوچی ، ایده آل مبتذلی !
و مجموعه ی اینها :
همه چیز را فدا کردن ،
عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیفترین چیزها از دست دادن است !
ایراندوست
Monday 16 April 2007, 03:08PM
انسان خویشاوند خداست
آنچه در پی می آید یک مسئله ی علمی است که مسائل اجتماعی از آن منشعب می شود.
و آن این است که در مذهب ، انسان دارای یک ذات برتر و شریف تر از همه ی پدیده های طبیعی است.
این ، هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است.
تنها یک ادعائی دینی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست ، انسان را یک « ذات کاملا جدا از همه ی موجودات طبیعی » می داند.
او را غریبی می داند که از « آسمان » بریده،
سرنوشتش به خودش واگذار شده،
و مسلط بر طبیعت و تسخیر کننده ی قوای طبیعت است.
بر خلاف ِ موجودات دیگر ،
که همه ، ساخته و مخلوق ِ قوای طبیعت و از جنس آنها هستند و تسلیم !
می بینیم که در اینجا ، مذهب و اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف می رسند، و آن این است که :
انسان دارای یک ذات برتر و اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است.
و به اصطلاح ِ اسلام - که عالی ترین تجلیل ها را از انسان به عمل آورده ،
بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت تا این حد تجلیل نشده ؛
با این عنوان که :
« انسان خویشاوند خداست »
نماینده خداست،
و جانشین خدا در عالم طبیعت است.
و نیز همه ی موجودات و همه ی قوای طبیعت در تسخیر انسان است.
و همه ی فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیمند.
انسان در عالم ، یک چنین موجود محترم و برتری است ؛
و کارش ؟
درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ,
انسان می تواند شبیه آن را در عالم مادی ، در عالم طبیعت بکند.
چه کار؟
« خالق بودن » !
آگاه بودن, تدبیر کردن ، انتخاب کردن ، و آزاد از همه ی جبرها بودن.
همه ی این خصوصیات ، که در عالم ، فقط خصوصیات خداوند است،
در درجات پایینتری به انسان منسوب شده:
آگاه ،
دارای اراده ،
انتخاب کننده ،
آفریننده ،
تغییر دهنده ،
عصیان کننده ،
تسخیر کننده ی تمام نظام طبیعت،
و برهم زننده ی تقدیر تاریخش ، جامعه اش و حتی ذاتش.
شما منبعتان برای بدست اوردن اطلاعات از خدا چه چیزی بوده؟که اینگونه خدا را حتی از برادرتان بهتر می شناسید!هزار کیهان شناس هنوز در درک سر منشا حیات مانده اند ان وقت شما جوری از خدا صحبت می کنید که انگار هر روز با او دیزی می خورید!
اگر منبع شما کتابهای ادیان ابراهیمی است اول ثابت کنید که این کتابها از طرف خدا امده است.
ارژنگ
Monday 16 April 2007, 05:12PM
شما منبعتان برای بدست اوردن اطلاعات از خدا چه چیزی بوده؟که اینگونه خدا را حتی از برادرتان بهتر می شناسید!هزار کیهان شناس هنوز در درک سر منشا حیات مانده اند ان وقت شما جوری از خدا صحبت می کنید که انگار هر روز با او دیزی می خورید!
اگر منبع شما کتابهای ادیان ابراهیمی است اول ثابت کنید که این کتابها از طرف خدا امده است.
آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب !
گر دلیلت باید ، از وی رو متاب !!
این همه اسناد و شهود تاریخی که حقایق و سیره ی پیامبران - مخصوصا پیامبر اسلام - را شرح و ثبت کرده اند کافی نیست؟
یک محمد چوپان ِ امی ، چگونه می تواند ناگهان آنهمه آیات شگفت انگیز و زندگی ساز را زمزمه کند و از یک جامعه ی بی فرهنگ ِ کاملا وحشی ، چنان جامعه ی بهنجار با چنان روابط عمیق و انسانی بین افرادش را بسازد؟
در آن زمان قرآن علنا و بسیار محکم اعلام کرد که اگر می گویید این آیات از طرف خدا نیست، یک آیه مانند آن را بیاورید.
و نتوانستند !
:smile09:
ایراندوست
Monday 16 April 2007, 07:17PM
آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب !
گر دلیلت باید ، از وی رو متاب !!
این همه اسناد و شهود تاریخی که حقایق و سیره ی پیامبران - مخصوصا پیامبر اسلام - را شرح و ثبت کرده اند کافی نیست؟
یک محمد چوپان ِ امی ، چگونه می تواند ناگهان آنهمه آیات شگفت انگیز و زندگی ساز را زمزمه کند و از یک جامعه ی بی فرهنگ ِ کاملا وحشی ، چنان جامعه ی بهنجار با چنان روابط عمیق و انسانی بین افرادش را بسازد؟
در آن زمان قرآن علنا و بسیار محکم اعلام کرد که اگر می گویید این آیات از طرف خدا نیست، یک آیه مانند آن را بیاورید.
و نتوانستند !
:smile09:
1.دهها کتاب ادبی خیلی بهتر از قران وجود دارند که تازه در انها حرفی از کشتن مخالف و شلاق زدن و ضایع کردن حقوق زنان و غیره نیست.
2.به فرض که نوشته یک کتاب خوب هم باشد باز دلیل نمی شود که از طرف خدا امده باشد.
3.دهها کتاب در دنیا هست که مذاهب مختلف ادعا می کنند از طرف خدا امده است .شما از کجا تشخیص دادید و یکی را انتخاب کردین؟
4.ایا فکر نمی کنید کتاب حقیقی خداوند همین طبیعت و کیهان باشد ؟که هر سمتش را نگاه می کنیم برگی از این کتاب بزرگ است و خود انسان نیز فصلی از این کتاب را تشکیل می دهد؟
ارژنگ
Thursday 19 April 2007, 01:44AM
1.دهها کتاب ادبی خیلی بهتر از قران وجود دارند که تازه در انها حرفی از کشتن مخالف و شلاق زدن و ضایع کردن حقوق زنان و غیره نیست.
2.به فرض که نوشته یک کتاب خوب هم باشد باز دلیل نمی شود که از طرف خدا امده باشد.
3.دهها کتاب در دنیا هست که مذاهب مختلف ادعا می کنند از طرف خدا امده است .شما از کجا تشخیص دادید و یکی را انتخاب کردین؟
4.ایا فکر نمی کنید کتاب حقیقی خداوند همین طبیعت و کیهان باشد ؟که هر سمتش را نگاه می کنیم برگی از این کتاب بزرگ است و خود انسان نیز فصلی از این کتاب را تشکیل می دهد؟
1- باید دید آن کتب ، از دید ِ چه کسی برتر از قرآن است !
از دید ِ شما ؟!!
2- باز هم آفتاب آمد دلیل آفتاب !
بهتر است کمی مطالعه بفرمائید، مخصوصا تاریخ را !
3- ما تمام آن کتب را که تاریخ و روایات تاریخی ثابت کرده اند از طرف خدا آمده را قبول داریم :
اوستا - تورات ، انجیل ، قرآن و بقیه ی کتب مذاهب ابراهیمی ...
« لا نفرق بین احد من رسله » ما بین هیچکدام از پیامبران الهی تفاوتی قائل نمی شویم .
4- اینها بخشی از نشانه های وجود خداوند و اجزاء بسیار اندکی از « کاردستی های » اوست .
خداوند در جاهای مختلف قرآن ، بشر را فرمان می دهد که با دقت ، آفرینش را کنکاش دقیق علمی بنماید .
و به ما می گوید : خیال نکنید که این آفرینش را به باطل آفریده ایم .
ارژنگ
Thursday 19 April 2007, 01:50AM
عصیان
« انسان » است که دارد قربانی می شود
و هر روز که می گذرد ، ارزش های انسانی قربانی تر می شود.
یکی از بزرگترین ارزش های انسانی که انسان با آن شروع می شود؛
امکان « نفی » و امکان « عصیان » است,
که بتواند بگوید : « نه » !
حضرت آدم هم با همین نه شروع شد !
گفتند که از این میوه نخور ، خورد ...
و بعد آدم شد !
انسان شد !
به زمین آمد.
اگر نه ، مثل این همه فرشته ی بی معنی که هست ،
انسان هم در بهشت، یک فرشته ی پرخور و بی مصرفی می شد.
بعد « دیگری » آدم می شد و او می بایست پیش ِ پای او به سجده می افتاد،
ولی خودش عصیان کرد و خودش « آدم » شد !
و آدم ، در « زندگی روزمره » ، اولین چیزی را که از دست می دهد و فدا می کند، « عصیان » است.
او ، این عصیان را - که انسان را شبیه خداوند در عالم می کند - از دست می دهد.
بخاطر چه ؟
گاه بخاطر « قسط » !
سه سال ، پنج سال ، ده سال ، سفته امضاء کرده ،
دیگر از جایش تکان نمی تواند بخورد !
و هر چه بدبختی بر سرش بیاورند، باید بگوید : بله ، چشم !
برای اینکه قسط ها بر اساس حقوق و درآمد اوست ،
بر اساس « وضع موجود » اوست !
می بینیم « خدا گونه بودن ِ آدمی » فدای یک یخچال فریزر ، یک خانه ، یک تلویزیون یا یک اتومبیل شده است !
و بعد این آدم نمی فهمد که « چه چیز » را از دست داده است !
و در برابرش چه چیز را به دست آورده است .
نمی فهمد از چه چیز لذت می برد.
داشتن این اتومبیلی که « عصیان »، فدایش شده ،
« امکان و استعداد ِ » خدائی بودن و نماینده ی خدا در زمین بودن فدایش شده ،
چقدر لذت می دهد که معادل « لذت عصیان و نفی » باشد ؟!
مسلما کسی که :
مزه ی لذت عصیان را ،
مزه ی لذت نفی را ،
مزه « خالق بودن » را ،
مزه ی « لذت آگاه بودن » را ،
چشیده باشد،
به هیچ قیمتی و در برابر ِ هیچ چیزی عوضش نمی کند .
ولی چه شده که ما به سادگی عوض می کنیم ؟!
بخاطر این است که ما « خود آگاهی » نداریم !
دست ِ نیرومندی و یا تازیانه ی بیرحمی باید همواره در زندگی باشد ،
که در موقعی که سخت مشغولیم ،
در شب و روز که درگیریم،
- که حتی در خواب هم ، خواب ِ زندگی اداری و شغلی و خانوادگی و لباس و اتومبیل و ... می بینیم -
در چنین حالتی ، باید گریبان ما را بگیرد و سخت تکانمان دهد !
از این « لایبرنت ِ » و دخمه ی پر پیچ و خم بیرحمانه ای که مدام ما را می چرخاند ,
و سرگیجه مان می دهد،
و متوجه نیستیم که:
اصلا چقدر وقت صرف شده است ؟
در کجای عمر هستیم ؟
تا مرگ چقدر فاصله داریم ؟
و چقدر امکانات را از دست داده ایم؟
و چه لذت ها ، ارزش ها ، کمال ها در زندگی بوده که ما به دست نیاورده ایم؟
بخاطر اینکه به این چیزها مشغول بوده ایم.
از عمق این لجن بیرونمان کشد,
توی « آفتاب » نگه مان دارد,
خشکمان کند,
تکانمان دهد ،
محکم به دیوارمان کوبد,
و بگویدکه :
« توئی » ! « توئی » !
ارژنگ
Friday 20 April 2007, 02:03AM
عبث
« ابراهیم ادهم » یک موجود الدنگ بی معنائی بود !
یک اشرافی خرپول بی درد و بیکاره ،
که تمام تفریحش فقط شکار بود.
کار دیگری نداشت ، دیگران کار می کردند و او می خورد.
پس او چه کار کند؟
هیچی ! فقط باید به شکار برود .
کم کم چنان به شکار حساسیت و اعتیاد پیدا کرده بود که اصلا « کار اصلی اش » شده بود.
لذتش در این بود که برود و یک حیوان مادر یا فرزندی را پیدا کند و او را با تیر بزند؛ و حیوان در آنجا بیفتد و در خون خود غوطه ور شود و این هم یک لذتی ببرد و یک قهقه ی کثیفی سر دهد و برود !
به گوشت و پوست آن حیوان احتیاجی نداشت ، فقط از این کار لذت می برد !
یک آدم به آن عظمت ، تبدیل شده بود به یک سادیست کثیفی که از چنین کاری فقط لذت ببرد ,
این ، تنها فلسفه ی وجودی اش بود !
یک روز داشت با سرعت و التهاب به دنبال شکاری می رفت...
یکی بر سر راه ، جلوی اسبش را گرفت و او را در جای خود میخکوب کرد،
و فریادی صاعقه آسا بر سرش زد که :
ای ابراهیم ، آیا خدا تو را برای این آفرید ؟! ....
ابراهیم یک مرتبه ایستاد.
خودآگاهی !
یک شعله ی خودآگاهی : تو ! تو !
ما هیچگاه متوجه « من » نیستیم،
متوجه « خود » نیستیم .
متوجه چیزهای دیگری هستیم که به دروغ به خودمان « منسوب » می کنیم !
و در عین حال ، « خود » مان محرومتر از هر کسی است.
تو !
یک مرتبه مثل اینکه برای اولین بار کسی را ، وجودی را و عظمتی را شناخت.
ایستاد و برگشت...
اما اینبار « ابراهیم ادهم » برگشت !
ابراهیم ادهمی که انسان در برابر صعود ِ عظمتش ، عروج معنویتش و تعالی روحش ، احساس کوچکی و حقارت می کند !
همچنین بودا !
او یک شاهزاده ای بود که یک قفس طلائی برایش درست کرده بودند و همه چیز هم برایش فراهم کرده بودند.
همه ی لذت هائی که بشریت در آن موقع داشت - امروز هم قلم هایش فرق نمی کند ، فقط نوعش فرق کرده ! - همه چیز!
یک جنگلی برایش درست کرده بودند و دور و برش را حیوانات شکاری ریخته بودند که ایشان هر وقت می آیند ، شکار آماده داشته باشند !
در جای دیگری استخرهای هفت رنگ ،
در هر استخری یک نوع نیلوفر به رنگ مخصوص،
باغ ها ، تالارها ، ارکسترها ، رقاصه ها و ...
هر چه که یک انسان بدون سعادت در آرزویش هست ، در کاخ او فراهم آمده بود،
و نمی گذاشتند که هیچ نگرانی و ناراحتی ای در او تاثیر منفی داشته باشد...
یک روز از این « قفس » بیرون آمد !
یک مرده دید ...
پرسید : این چیست ؟!
- این مرده است؟
- مردن چیست؟
- مردن حالتی است که در پایان عمر ، هر کسی را فرا می گیرد.
- و بعد چگونه می شود ؟
- بعد ، آدمی هر کس که باشد و در هر کجا که باشد ، تبدیل می شود به « هیچ » ، یک « مردار » !
- یعنی من هم ؟!
- آری تو هم ! ...
فردایش بیماری را می بیند:
- این کیست ؟
- بیمار
- بیماری دیگر چیست ؟!
- بیماری حالتی است که قبل از مرگ ، گاه بگاه ، کم یا بیش ، سخت یا سست ، آدمی را فرا می گیرد.
- و حتی مرا ؟!
- آری ، بیماری هیچ دیواری و حصاری و دربانی را نمی شناسد.
پس فردا:
- این کیست ؟ این کیست که بر روی قامت خویش دو تا شده است ؟
- پیر است .
- پیری چیست ؟
- پیری سرنوشت محتوم هر آدمی است.
- حتی من ؟
_ آری حتی تو !
روز دیگر :
- این کیست ؟
- فقیر است.
- فقیر کیست؟
- انسان نیازمند و محتاجی که تمام وجودش « کاسه ی گدائی » است برای طفیلی بودن نزد این و آن ، تا اینکه فقط شکمش را سیر کند...
این 4 ضربه ،
که نه شاهزاده می شناسد ، نه بودا ، نه پسر « ساکیا » ،
این آدمی را که در آرامش مطلق ، در رفاه مطلق ، در سیری و برخورداری مطلق،
و در حقیقت در « جهل مطلق » و در یک « بهشت چریدن و ناآگاهی » ، به سر می برد,
ناگهان و بی رحمانه ، به « خود » می آورد ؛
ناگهان می فهمد که در چه « سعادت کثیفی » و در چه « لذت های پوچی » به سر می برده !
و چه « سرمایه های گرانبهائی » از او ، در زیر این « هیاهوی لذت های دروغین ، مجهول و ناشناخته مانده ! ...
عصیان می کند
آن چیزی که تنها « آدم » می تواند انجام دهد !
از همه ی آن لذات فرار می کند،
تنها همچون « کرگدن » سفر می کند،
بی دغدغه و بی حسرت بازگشت !
بی آنکه به هیچ تشنگی و نیازی به زندگی ، که در قصر بُنارس داشت ، بیندیشد !
« آزاد » ! « آزاد » .
همچون انتهای درخت ِ خیزران ، از هر کژی آزاد !
تو که در بند ِ خانه و سامان و سعادتی ,
همچون درختان پرمیوه ، شاخه هایت سر به زیر و رو به شکستگی و خمیدگی می روند،
اما شاخه های انتهای درختان سر، به بسوی خورشید می شتابند،
از آنند که بار ِ سنگین هیچ « نیازی » را بر خویش نمی برند.
همچون انتهای درختان خیزران ، از هر کژی آزاد!
و همچون نیلوفر ِ آبی ، اما « بی آلایش آب » !
نیلوفر اگر چه در لجن و در برکه و ماندآب رشد می کند و بیرون می آید ,
اما روی آب می شکفد,
و تمام وجود و هستی اش ، یک دهان می شود در برابر خورشید !
خشک ! بی رطوبت آب ، اگر چه در متن ِ آب روئیده !
و تو ای آدمی !
ای که خدا در تو نفس می کشد !
تو ، در متن ِ این منجلابی که خانه ی همه حیوانات و همه ی نباتات است و برای آنها ساخته شده ،
و نیز « تو » که از جنس ِ همه ی آنها ساخته شده ای ،
همچون نیلوفر، در زیر ِ خورشیدی که بر « درون های مجهول » ی - که خبر نداری - می تابد،
تمام وجودت را یک « دهان مکنده » کن !
مجموعه ی دعوت ها ، آوازها ، قیل و قال ها ، کشش ها ، هوس ها ،
که روزمره، ما را ، تکه تکه قربانی خودمان می کند،
و قربانی ِ برداشت ها ، لذت ها ، دشمنی ها ، کینه ها ، حسرت ها ی روزمره،
تکه تکه و قطعه قطعه ، و همه رو به زمین و کوچک کننده و حقیر کننده ی آدمی ,
که آدمی را به شکل کاراکتر حیواناتی چون موش یا خوک یا گرگ در می آورد!
به آن سبب است که آدمی ، متوجه ی « سروری » خود ، « عزت » خود و « خدائی بودن » خود و « نمایندگی خدا در زمین بودن » خود نیست !
متوجه امکانات و ارزش هائی که در اختیارش است ،
و فقط و فقط به او ، به « چنین موجودی » ، داده شده است ، نیست .
به سادگی خودش را خرج می کند،
به سادگی خودش را به ذلت می کشاند،
به سادگی خودش را فدای موجودات پست می کند،
به سادگی به شکل برده ی دیگری در می آید،
و به سادگی برای دیگران « تملق » می گوید !
و اصلا متوجه نیست که با چند کلمه در « ستایش دروغین نسبت به کسی که به او ایمان راستین ندارد »،
« همه ی انسان بودنش » را « فدای چند کلمه » کرده است !
که در برابرش ، چه چیز به دست بیاورد؟
« هر چه » به دست بیاورد ، باز هم ضرر کرده است!
زیرا آدمی حتی اگر انسان دیگری را بکشد ، آدم می ماند ، هر چند قاتل،
اما آدمی که چابلوسانه در مقابل دیگری خم می شود، یا تملق می گوید،
دیگر آدم نیست !
اما متوجه نیست !
کشتن و دزدیدن را بد می داند،
اما تملق گفتن را بد نمی داند!
زیرا در این تملق و در این بردگی ، در خضوع و خشوع و « تقلید » از دیگری ،
چیزهائی را از دست می دهد ، که متوجه « قیمت » آنها نیست.
ارژنگ
Saturday 28 April 2007, 09:06PM
خودآگاهی
خودآگاهی چیزی است که دائما انسان را از بیرون از این « مشغولیت های دائمی » که انسان را قربانی خود می کند ، به « خود » فرا می خواند ؛
او را دائما یا هر چند وقت یکبار جلوی آینه قرار می دهد تا او « خودش » را ببیند .
هیچکس نیست که « تصویر راستین خودش » جلو چشمش باشد !
حتی آنهائی روزی سه چهار ساعت جلوی آینه هستند !
خودآگاهی ، بالاتر از آگاهی از فلسفه و علم و تکنیک و صنعت است .
اینها « آگاهی » است نه « خودآگاهی » ، یعنی چیزی مرا به خویش بنمایاند ،
چیزی که مرا « استخراج » کند ، چیزی که مرا به خودم معرفی کند ،
چیزی متوجهم کند که من چقدر « ارزش » دارم .
هر کس به میزان ایمانی که به خویش دارد « ارزش » دارد .
چقدر « ما » را تحقیر کرده اند !
نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید !
به قدری ما را تحقیر کرده اند که چیزهائی را به عنوان « امکانات قدرت خودمان » برای خود نمی شناسیم ، که حتی بچه های حیوانات اینقدر خودشان را « عاجز » نمی بینند !
حتی از اینکه حرفمان را بلند بگوییم ، سوالی بکنیم ، انتقادی بکنیم عاجزیم ، سراپای وجودمان عجز است ،
در تصورمان نمی گنجد که عُرضه ی انجام کار کوچکی را داشته باشیم ! تا این حد نسبت به « شخصیت » خودمان کوچک و بی ایمانیم .
و مسلما آدمی و نسلی که خودش ، خودش را کوچک بشمارد ، « کوچک » هم هست !
برای اینکه بتوانند دیگری را بصورت برده ی خود تسلیم کنند، باید اول او را « تحقیر » کنند ، به نحوی که خودش باور کند از نژاد و ذات و خاندان پستی است !
آنوقت است که پَستی برایش نه تنها « چندش آور » نیست ،
که با تمام « التهاب و آرزو و عشق و التماس » برای بردگی دیگران و پناه بردن به بردگی آنان می رود !
کوچکتر ! باز هم کوچکتر !
ما را ، ما دنیای سومی ها را ، ما شرقی ها را ، ما مسلمانان را چکار کردند ؟
اول مذهب مان ، زبان مان ، ادبیات مان ، فکرمان ، گذشته مان ، تاریخ مان و اصلا « نژادمان » ! و همه چیزمان را ،
چنان « تحقیر » کردند ، و ما را به قدری « آدم های دست دوم » حساب کردند ، که ما حتی نشستیم و خودمان ، خودمان را مسخره کردیم !
و در عوض ، خودشان را آنقدر برتر و بالاتر و عزیزتر نشان دادن ،
تا به ما باوراندند که باید تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان برای « نوکری فرنگ » باشد !
تا اینکه ادای آنها را در آوریم !
شبیه به آنها حرکت کنیم !
مثل آنها حرف بزنیم !
حتی تحصیلکرده ی دانشمند ما از اینکه زبان فارسی را از یاد برده افتخار می کند !
اینهمه خریت ؟!
آخر خریت هم نمی شود گفت ، که به خر توهین می شود !
آدم اینقدربه بیشعوری و ندانستن و فراموش کردن افتخار بکند ؟!!
خیلی عجیب است !
نه اینکه به یادگیری یک زبان خارجی افتخار بکند، بلکه از اینکه زبان خودش یادش رفته و بعضی چیزها را نمی داند ، افتخار می کند !!
تا این حد عاجز و ذلیل ؟!
این « دیالکتیک سوردل » است .
نام دیگر دیالکتیک سوردل ، « دیالکتیک بچه » است .
بچه ، وقتی که مادرش میراندش ، تحقیرش می کند و یا می خواهد او را کتک بزند، برای اینکه از حمله های مادر در امان بماند ، به خود ِ مادر پناه می برد!
« نژاد برتر » ! ، ملت برتر و حتی آدم برتر ، برای اینکه یک قوم یا ملت یا آدمی را به زیر مهمیز قدرت و تسلط خویش بکشد ، تحقیرش می کند !
بقدری مذهبش را ، ایمانش را ، ادبش را ، فکرش را ، شخصیت هایش را ، گذشته اش را و همه چیزش را تحقیر می کند ،
که او برای اینکه از مسیر و شر تهمت ها و تحقیرهای او ، از جائی که همیشه بوسیله او تحقیر می شود ، فرار کند،
به دامن ِ خود او پناه می برد !!
و خودش را به شکل او در می آورد ، تا دیگر در مسیر تهمت های او نباشد !
این است که بعضی چیزهائی که برای فرنگی یک « کالای مصرفی » است،
برای ما یک کالای مصرفی نیست ، بلکه یک چیز « سمبلیک » است !
مثلا 15 % اروپائی ها و امریکائی ها از موسیقی جاز لذت می برند،
اما ایرانی ها همه شون لذت می برند ! و اصلا از هر نوع جازی که باشد لذت می برند !
اصلا کی جرات دارد که لذت نبرد ؟!
چرا؟
برای اینکه سمبل یک « ذائقه ی برتر » است . و این ، جرات ندارد بگوید که من نمی پسندم .
یک فرنگی به سادگی می گوید : خفه اش کن ، این قیل و قال است ، سردرد می آورد و ...
اما یک شرقی ناچار تا آخر می شنود و باید به به هم بگوید ! و لذت هم ببرد . و حتی اگر لذت هم نبرد ، پیش « خودش » خجالت هم می کشد !
چرا؟ برای اینکه برای او جنبه ی سمبلیک دارد و نشانه ای از یک « برتر » است !
اینها همه به خاطر این است که « ایمان به خویش » را عوامل گوناگون از آدم می گیرد،
و تنها چیزی که ایمان به خویش را برای آدم فراهم می کند « خودآگاهی » است،
در اولین مرحله ، ما باید بدانیم که مربوط به چه نژادی ، چه ملیتی ، چه تاریخی ، چه فرهنگی ، چه زمانی ، چه زبانی ، چه ادبیاتی ، هستیم،
و به چه افتخارات ، نبوغ ها و ارزش هائی وابسته ایم .
این ، یک بازگشت به « آگاهی ِ خود » ، به خود آگاهی است .
از این بالاتر « خود آگاهی فکری » ،
و از این هم بالاتر ، « خودآگاهی ِ وجودی » است .
اینکه ما خودمان را به عنوان یک « پدیده ی انسانی » ، به عنوان یک « موجود انسانی در اوج خدائیش » حس کنیم ،
بیابیم ،
و کاملا « خود » مان را بشناسیم ، با « خود » مان انس بگیریم، متوجه « خود » مان باشیم ،
و ببینیمش !
و آنوقت دیگر به هیچ نرخی نمی دهیمش !
دیگر به هیچ قیمتی نمی شود حتی یک تکه از « لحظه های من » را خرید ، اگر بفهمیم که « من » کیست !
همین « من » ی که به سادگی به فروش می رود و به همه ارزان عرضه می شود ،
همین « من » ، وقتی که خودش را کمی کشف می کند ، و به خودآگاهی می رسد ،
به « عظمت تمام آفرینش » می شود
بلی ! در خود آگاهی .
ارژنگ
Thursday 7 June 2007, 02:12PM
جامعه آگاهی
مسئله ی دوم ِ روشنفکری ، « آگاهی سیاسی » به معنی افلاطونی سیاست است ، نه به معنای ژورنالیستی و روزمره ،
به معنای افلاطونی ِ بحث ِ « پولیتیک » ،
یعنی « حیوان ِ سیاسی بودن » ،
یعنی احسای کردن اینکه آدم در چه مرحله ای از « تقدیر ِ تاریخی و اجتماعی ِ جامعه اش » قرار دارد؟
چه وابستگی ای به جامعه دارد؟
و سرنوشت حاکم بر او و جامعه اش ، و وابستگی متقابل او مردمش چه چیزهائیست ،
و خود را در مقابل آن ، در مقابل ِ جمع احساس کردن و خود را در جمع و وابسته به جمع احساس کردن،
احساس « وجدان » کردن ، و در قبال جمع ، « مسئولیت های خویش » را یافتن ،
و برای هدایت ، رهبری ، نجات ، و حرکت جمع ، مسئولیت یک « پیشاهنگ » را بر خود یافتن و حس کردن است.
این به معنای « مسئولیت دوم آدمی » است.
« روشنفکر » بودن یا « متعصب » بودن ، هر دو یک کلمه است.
دو نوع آگاهی
بنابراین 2 تا آگاهی هست :
یکی « خودآگاهی » ،
و دیگری « آگاهی اجتماعی »
اکنون به یک مسئله ی اساسی می رسیم و آن این است که : دیگر « ملاک » روشن است :
دشمن ِ من به عنوان یک فرد انسانی ،
و دشمن ما به عنوان یک جامعه ی بشری، یا یک جامعه ی ملی ، یا یک جامعه ی اعتقادی ، یا یک طبقه ،
این « ما » در هر بُعد و برشی که تلقی شود ، فرق نمی کند ،
کسی یا عاملی وجود دارد که « آگاهی ِ اولی » و « آگاهی ثانوی » را از من می گیرد،
ولو در ازاء ِ آن جهل ندهد ، فقر ندهد ، ذلت ندهد ،
بلکه « آگاهی » بدهد !
او به هر حال « دشمن ِ » من است !
چنین کسی یا عاملی ، اگر آگاهی فلسفی ، آگاهی تکنیکی ، آگاهی علمی بدهد ،
ولو آگاهی ِ همه ی علوم را بدهد ،
اما در عوض ، « خودآگاهی » و نیز « آگاهی ِ اجتماعی » را ، آگاهی ِ پیامبرانه را،
آگاهی ای که خاص ِ پیامبران در تاریخ بوده است ، از ما بگیرد یا در ما تضعیف کند ، دشمن « ما » است و دشمن « من » است .
(پیامبران نه فیلسوف بودند ، نه تکنسین ، نه ادیب ، نه شاعر ، نه زیبائی شناس و نه هنرمند !!
عامی بودند ،
امی بودند ،
اما این « آگاهی زمان » را داشتند ،
و برای همین است که بیشتر از هر فیلسوفی و بهتر از هر متفکر و دانشمندی و بیشتر از هر نویسنده و ادیبی مسیر تاریخ را تعیین کردند،
حرکت دادند ، تمدن ساختند ، و تقدیر جامعه ی خود را دگرگون کردند .
این « آگاهی ِ پیامبرانه » را حتی آدم بیسواد هم می تواند داشته باشد .
برعکس هم ممکن است ، آدمی عالم معقول و منقول علوم جدید و قدیم باشد،
اما آن « آگاهی » (پیامبرانه - آگاهی ِ اجتماعی - ) را نداشته باشد )
این ملاک اول است .
اگر این را بپذیریم ، بقیه ی مسائل همه روشن است ،
و در ارزیابی ِ همه ی مسائلی که در پیرامونمان می گذرد به کار می آید .
امروز دیگر مثل سابق نیست که دشمن کلاه خودی داشته باشد و خنجری و لباس ِ سرخی و ... بیاید و بگیرد و ببندد و راهش را بکشد و برود ،
و ما هم فوری بفهمیم که این دشمن بود!
نخیر !
امروز این دشمن از توی « یقه مان » در می آید !
دیگر مثل آن وقت ها نیست که استبداد بیاید ، شلاقی دستش باشد و مردم را براند بطرف صندوق ها که رای بدهند !
امروز آن تازیانه توی کله ی آن کارگر و این شهروند است که می راندش به طرف صندوق !!
و طوری هم درست می کنند که آزادانه و به هر کس که دلش بخواهد رای بدهد ،
اما معلوم نیست که چطور می شود که این شهروند باید ! « دلش » بخواهد یا به « جورج دبلیو بوش » از حزب جمهوری خواه رای بدهد ، یا به « جان کری » از حزب دمکرات !!
بله ، هیچکس هم به او کاری ندارد ،
آزاد هم هست !
اما باید دلش فقط یکی از این 2 تا را بخواهد !!
و البته طوری هم هست که به هر کدام که رای بدهد ، نتیجه یکی در می آید !!
ارژنگ
Thursday 14 June 2007, 06:55PM
« بلاهت لوکس » در عروسک ِ قالبی ِ کوکی !
تمام « ضوابط و ارزیابی ها و زیبائی شناسی ها » را اغواگران به ما « تحمیل » می کنند !
امروزه ، همانطور که ماده ی اولیه پلاستیک را با بشکه های گنده وارد می کنند و بعد هر چه بخواهند : قندان ، قوری ، سینی ، سطل آشغال و ... ، فورا قالبش را می ریزند و با یک « چشم بندی » درست می کنند و به بازار می دهند ،
همانطور هم « آدم » و « نسل » درست می کنند!! :
روانشناس ، روانشناس اجتماعی ، مورخ ، جامعه شناس ، انسانشناس ، اقتصاد دان ، متخصص تعلیم و تربیت و ...
جلسه تشکیل می دهند!
پشتیبانی فراوان مادی هم پشتش !
زور هم پشتش !:
- طرح بدهید،
- چشم ، بفرمائید چه می خواهید؟! هر چه بخواهید ما عین آنرا به شما تحویل می دهیم !
- در این جامعه ی آفریقائی یا آسیائی یا آمریکای لاتینی ، نسلی می خواهم که « امل و قدیمی » نباشد ، که مدام سرش را حنا ببندد؛
ما که حنا نداریم بفروشیم ؛ می خواهیم اینها مصرف کننده ی لوازم آرایش ما باشند !
یک نسل ِ تر و تمیز و خوشگل و خوش تیپ می خواهیم که با « ضابطه های کاملا استاندارد بین المللی » ، « بیشعور » باشد !!
بلی ، فقط همین را لازم داریم .
- چشم آقا ! بعد از 4 سال تحویلتان می دهیم !
و یک مرتبه می بینیم که از سال 1945 تا 1955 ، در تهران ، لوازم آرایش اروپائی و موسسات زیبائی شناسی 500 برابر می شود !
500 برابر ترقی را می بینید؟!
- خوب چطور این نسل را درست کنیم؟
- نسلی لازم داریم که از آن شکل زندگی قدیمی بدش بیاید، نفرتش بگیرید ، و اصلا اُقش بگیرد و حالش بهم بخورد و « روشنفکر » ! بشود ،
اما فقط « به اندازه ی معمولی » !
یک ذره اگر روشنفکرتر بشود ، دیگر اوضاع خراب می شود !
به اندازه ای که « ذائقه ی لطیفی » پیدا کند که : دیگر دوغ نخورد ، پپسی کولا بخورد ! همین ، فقط همین اندازه !
اگر بیشتر تغییر کند، اسباب زحمت و گرفتاری و کشمکش است و « خرج » بیشتری برای ما خواهد داشت !
همانقدر کافیه ! بله همانقدر !
باید « لطیف » باشد ، و به اندازه ای لطافت پیدا کند که آن لباس های قدیمی و شلیته ها و این حرف ها را دور بریزد .
و آن اندازه هم « شعور » پیدا نکند که خودش « فضولی » کند که لباس خودش را خودش انتخاب بکند! و مدل و رنگش را خودش و ...
اصلا به تو چه مربوطه ؟!!
تو مگر آدمی که خودت « انتخاب » بکنی؟!
فقط گفتیم که آن لباس های قبلی ات را بینداز دور .... !
به اندازه ای که درست دریچه ی آب انبار بشود !
یعنی وقتی گفتم « هو » بگوید هو ! و وقتی گفتیم « ها » او هم بگوید ها ! و خودش صدای دیگری از خودش در نیاورد !
ما اینجورش را لازم داریم .
- چشم ، می سازیم ، درست همانطور که شما می خواهید ، عین همان !
و می سازد !
جوری هم می سازد که ضرب المثل می شود :
طوری که به اسکیمو یخچال فریزر می فروشد !
به یک رئیس قبیله ی آفریقائی « رنو » ی تمام طلا می فروشد ، به رئیس قبیله ای که 2 کیلومتر جاده در سرتاسر سرزمنیش نیست ! رنو را سوار شتر می کنند می آورند دم ِ در قلعه می بندند برای اینکه به دیگران افتخار کنند !
اینطوری می سازند !
و متوجه نمی شویم چگونه شد که بعد از 10 سال اینطور شدیم !
و متوجه نمی شویم که در برابر این همه « تغییرات اساسی » ، در برابر این همه « دگرگونی » ، چه چیزها از دست رفته !
چه چیزی می تواند ما را متوجه کند؟
متوجه ی اینکه انسانی که « خداگونه » است از این جور چیزها دارد لذت می برد :
دائما « دراز کن » و « کوتاه کن » ! فردا باز دراز کن و کوتاه کن .... مدام مد عوض کن !
تمام شغل و افتخار و رجزش این است !
تا به جائی که باز به « بن بست » می رسد ؛
یک « دور ِ ابلهانه » !
چه چیزی می تواند متوجهش کند که : تو در برابر این « بازیچه و عروسک بودن » چه چیزهایت را قربانی کرده ای ؟
چه کسی ؟ چه ندائی ؟ چه فریادی می تواند متوجهش کند ، چشمهایش را بیدارکند ؟
آخر « چشم » را آنها می دهند !
« شعور » را آنها می دهند !
« احساس » را آنها می دهند !
« آگاهی » را آنها می دهند !
تمام « ضوابط و ارزیابی ها و زیبائی شناسی ها » را آنها به ما « تحمیل » می کنند !
از رنگ هائی خوشمان می آید که آنها « می خوشانندمان » !
حتی طعم را ، ترشی و شیرینی را و رنگ غذا و نوشیدنی هایمان را هم خودمان نمی توانیم انتخاب بکنیم !
بالاخره در برابر همه ی اینها چه کسی می تواند متوجهمان کند که : در برابرش چه چیز از دست رفته و در برابرش چه چیزهائی برایمان « مجهول » مانده ؟!
فقط « خود آگاهی » است که می تواند آدمی را که در این حد « مقلد » شده است و تا این حد « مصرف کننده ی هر چه که تولید می کنند » !! متوجه ی خودش کند که چه چیزها تباه شده ...
« آگاهی اجتماعی » است که قادر است متوجهش کند که « تقدیر جامعه ی او » در برابر چه چنگال هائی اسیر شده است و او متوجه نیست !
بله ! فقط این 2 تا آگاهی است که می تواند انسان را از این « بلاهت لوکس » ! بلاهت زیبا ، بلاهت فریبنده ، نجات بخشد؛
اما « فلسفه و علم و تکنیک » نیست !!
Scorpion
Thursday 14 June 2007, 07:03PM
جالب بود ارژنگ خان
ارژنگ
Thursday 16 August 2007, 12:03PM
« زورگویان و استعمار گران قدیمی » و « اغوا کنندگان و اغفال کنندگان جدید »
اگر « خودآگاهی ِ انسانی » و « خودآگاهی ِ اجتماعی » نباشد ،
« تکنیک » هر چه بیشتر پیشرفت کند ، وسیله ای در راه هر چه بیشتر و سریعتر تباه کردن آدمی می شود !
ملت و جامعه ای که خودآگاهی انسانی و خود آگاهی ِ اجتماعی ندارد ، مهندسش تعمیرکار و مونتاژگر ِ ماشین غربی است؛
عامل و وسیله ایست که هر چه بیشتر کالاهای « تولید کننده های غربی » را به طرف مملکتش هدایت کند . در جامعه ای که مهندس و تکنسین نیست ، ماشین آلات هم نمی تواند بیاید.
بنابراین اگر یک جامعه به آگاهی اجتماعی نرسد، تکنسینش « دلال مظلمه » است ! و راه بلد و جاده صاف کن استعمار !
دانشمندش چطور؟
چه در داخل و چه در خارج ، کارمند ِ مزدور ِ پول و زور است !
و فکرش را و مسیر تحقیقاتش را بیگانه تعیین می کند !
و این را بعینه می بینیم که چگونه مغزهای جهان سوم به 2 شکل در می آیند :
یا همانجا در غرب جذب می شوند و در آن دستگاه عظیم ، به بیگاری ِ بیگانه در می آیند و به خرج شکمشان ! نبوغ و استعداد خود را فدا می کنند.
و چه لذتی هم می برند !
و نمی دانند که چه چیزهائی فدای آن 500 دلار اضافه حقوق شده ...
و یا برمی گردد و در اینجا به شکل « ستون پنجمی » برای « مصرف های خارجی » در می آید !
محققش ، فیلسوفش ، ادیبش بصورت « اغفال کننده و منحرف کنندۀ » اذهان در می آید.
تکنسین و فیزیکدان و شیمی دانش هم کار چاق کن آنها می شود !
پنجاه سال پیش که در افریقا مهندس افریقائی نبود، سرمایه دار فرانسوی باید مهندس را از فرانسه می برد آنجا و ماهی پنج میلیون تومان خرجش می کرد، اما حالا که ماشاالله خود آفریقائی ها مهندس دارند ماهی دویست هزار تومان به او می دهند و همان کار را از او می کشند !
آن چیزی که ملت ها را ، چه از سرنوشت « اغفال کنندگان و استعمار گران قدیمی » و چه از سرنوشت « اغوا کنندگان و منحرف کنندگان جدید » نجات می دهد ،
آن « خودآگاهی انسانی » است که « مذهب ِ متعالی ِ ماوراء علمی » از آن سخن می گوید،
و نیز « خودآگاهی اجتماعی » است که « مسئولیت پیامبرانه ی روشنفکر و ایدئولوژی » از آن سخن می گوید .
و این دو باید برای هر انسانی ملاک باشد .
بخصوص برای جهان سوم ،
بالاخص برای جوامع اسلامی و شرقی ،
که اگر جز با این دو ضابطه ، مسائل را ارزیابی کنند ، گول می خورند !
زیرا « گول زننده های امروز » ، « چشم بندهای بدبخت دیروز » نیستند !
بلکه کسانی هستند که اساسا « چشم » می سازند ! « نگاه » می سازند !
و بنابراین از گیر آنها در رفتن ،
و گول استانداردها و « ضوابط تحمیل شده ی آنها » را نخوردن ،
و دست آنها را خواندن،
مستلزم این است که آدمی با هشیاری و دقت فراوان ببیند و بداند :
در چه توطئه ی عجیب پیچیده ای نسلی را می چرخانند،
و بعد چه می خواهند بسازند !
اگر آنها را متوجه نشویم ، خودمان از دست رفته ایم !
و بعد بصورت یک گاو قربانی در زیر کارد دشمن درآمده ایم !
و لذت هم می بریم ! و از پر پر زدنمان احساس رقص هم می کنیم !
این چنین بلاهت های شگفت انگیز ِ معجزه آسا ! نسل ها را در تمام دنیا دچار می کند .
خود ِ غرب هم این چنین گرفتاری ها را فراوان دارد.
مردم غرب غیر از دست ها و « تعیین کنندگان سرنوشت بشری » هستند .
srak1355
Thursday 16 August 2007, 12:42PM
1.دهها کتاب ادبی خیلی بهتر از قران وجود دارند که تازه در انها حرفی از کشتن مخالف و شلاق زدن و ضایع کردن حقوق زنان و غیره نیست.
2.به فرض که نوشته یک کتاب خوب هم باشد باز دلیل نمی شود که از طرف خدا امده باشد.
3.دهها کتاب در دنیا هست که مذاهب مختلف ادعا می کنند از طرف خدا امده است .شما از کجا تشخیص دادید و یکی را انتخاب کردین؟
4.ایا فکر نمی کنید کتاب حقیقی خداوند همین طبیعت و کیهان باشد ؟که هر سمتش را نگاه می کنیم برگی از این کتاب بزرگ است و خود انسان نیز فصلی از این کتاب را تشکیل می دهد؟
من تعجب ميكنم از شماي بشر كه هنوز از كل كيهان به كره ماه همين نزديكي رفتيد فكر ميكنيد كه تمام كاينات را شناخته ايد و نهايت علم بشري را درك كرده ايد . دريغ و تاسف بر انساني كه انچه ميداند همه توهمي از اسحاس و تجربه اش است و فكر ميكند ميداند. تا به جايگاهي نرسيد كه اعتراف نكنيد چيزي نميدانيد حقيقت پيش چشمانتان مستور و پنهان است . علي ابصارهم و سمعهم افئده صم بكم و عمياو هم لاتعقلون . . كشتن و زدن و ... همه دليل بر يك چيز است . ايا انسان به فطرت ايماني خود برميگردد و ايا همه مومن ميشوند. ايا بر انان كه بر وجود خداوند و انبايشان ايمان دارند وظيفه اي نيست . ايا انان كه به جاي تعبد دنبال دنيا و دنيا پرستي و شركه به افريدگارنند عقابي نبايد باشد . ايا خداوند اين اختيار را ندارد تا بندگان عاصي و نافرمان خود را بوسيله بندگان مومن خود تنبيه كند ؟ ايا براي بندگان مومن خداوند اين راهي براي تعالي به سوي كمال و خداوند نيست كه به فرمان او براي فرگير شدن فرمان خداوند كه همانا وسيله ازمايش انسان است بجنگند ؟........
ما چه ميدانيم ؟ شما چه ميدانيد ؟ بشريت چهخ ميداند ؟
فقط يك چيز محور افرينش انسان نيست بلكه راهيست كه به سوي خداوند ختم ميشود....
ارژنگ
Sunday 2 December 2007, 03:17PM
خر کردن ِ مردم !
قوی ترین قدرتی که در طول تاریخ ، هرگز به قدرت امروز نبوده است !
برای مصون ماندن از اغوا ، ملاک لازم است !
دو چشم، دو نگاه:
خود آگاهی انسانی - خود آگاهی اجتماعی
پس ،
هر نقشی ، هر حرفی ، هر دعوتی ، هر سعادتی ، هر لذتی ،
هر پیشرفتی ،
درست دقت کنید ! هر پیشرفتی !
هر قدرت و تمدن و فرهنگی ،
که در مسیر خودآگاهی انسانی و در مسیر خودآگاهی اجتماعی برای ما مطرح نشود،
اغفال اندیشه ها از انسان بودن ، و از مستقل زیستن است .
خر کردن مردم است !
و این « عامل خر کردن مردم » ،
بزرگترین مصیبت ،
و قوی ترین قدرتی است،
که هرگز ، در طول تاریخ ، به قدرت امروز نیامده است !
اغواگران و فریب دهندگان مردم ، در گذشته ، فقط نبوغ و ذوق و تجربه ی خود را داشتند،
اما امروز « علم » به کمکش آمده !
همه ی وسایل ارتباط جمعی یاریش می کند ! :
تلویزیون ، فیلم ، سی دی ، ماهواره ، کامپیوتر ، اینترنت، مطبوعات شرق و غرب ، ترجمه،
روانشاسی علمی ، جامعه شناسی فنی ، روانشناسی سیاسی و روانشناسی تعلیم و تربیت و ...
به کمکش آمده !
و چون اغوا کردن ِ مردم ، تکنیکی ، فنی و مجهز به علم شده ،
این است که شناختش هم به همان اندازه مشکل شده !
پس ملاک باید خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی باشد.
هر مسئله ای که مطرح می شود،
اگر مسئله ی علمی بسیار بزرگی باشد،
اگر مسئله ی فلسفی باشد،
اگر مسئله ی تکنیکی باشد ،
حتی اگر مسئله ی پیشرفت جامعه و زندگی باشد،
اما خودآگاهی انسانی و خودآگاهی اجتماعی نداشته باشد،
دعوتی است شوم و فریبنده و دروغین !
و در پایان به ذلت افتادن و به فریب دچار شدن ،
و به یک نوع « خواب مغناطیسی ِ مدرن » فرو رفتن !
چه فرقی می کند ، « برده ی مدرن » بودن ،
یا « برده ی قدیمی » بودن ؟!
« کنیز مدرن » بودن ،
یا « کنیز قدیمی » بودن ؟!
فرقی ندارد، فقط تعارفاتش فرق دارد !
آن یکی می گفت : « ضعیفه »،
و این یکی می گوید: « لطیفه » !!
و هر دو یعنی « آدم نیستی » !
ارژنگ
Sunday 2 December 2007, 03:21PM
اغواگري غير مستقيم : غافل و غائب كردن مردم از صحنه ي «حق اصلي»، به واسطه و بهانه ي يك «حق فرعي» !
هر نسلي كه جز به « خود آگاهي انساني خودش »
- به عنوان يك انديشه و جهت فكري و مسير زندگي و حركت دائمي اش،
نه به عنوان اشتغال روزمره ! كه هر كسي براي خودش « شغلي » دارد -
به عنوان اينكه : « من يك انسانم » ؛
و جز به « خود آگاهي اجتماعي » به عنوان « ما »،
- ما : يك جامعه ي بشري كه در چنين تقديري هستيم و در چنين ناهنجاري ها ، و در چنين بن بستي ، و نيازمند چنين چنين رهائي -
به چيز ديگري بينديشد،
هر قدر هم آن چيز مقدس باشد،
دچار « اغوا و فريب خوردن » شده است.
براي همين است كه اغوا كنندگان ، هميشه تو را به زشتي ها و انحراف ها دعوت نمي كنند ،
بلكه تو را به « زيبائي ها و حقايق » ديگري دعوت مي كنند تا اينكه تو را از آن حقيقتي كه اگر به آن بينديشي خطرناك و بيدار كننده است، غافل كنند !
اينجاست كه آدم غافل مي شود و اينجاست كه آدم متوجه ي « زيبائي و خوبي » آن كار ِ مطرح شده مي شود،
و از آن چيزي كه بايد متوجهش باشد غفلت مي كند،
و از آن جائي كه « بايد در صحنه باشد » غايب مي شود !
اين، اغوا و فريب دادن « غير مستقيم » است .
حساسيت سياسي و اجتماعي توده ي مردم در زمان پيامبر
در صدر اسلام، توده ي مسلمان، تا كوچكترين ناراحتي و مشكلي نسبت به « سرنوشت جامعه »،
و يا كوچكترين ظلم و ستمي از طرف خليفه به مردم مي ديد،
يا يكي از وابستگان قدرت خلافت را مي ديد كه از مقام خود سوء استفاده كرده ،
تمام مردم كوچه و بازار، از هر شغلي به مسجد مي ريختند و داد و فرياد راه مي انداختند و محاكمه و توضيح خواستن از خليفه را خواستار مي شدند .
اين ، وضع « حساسيت اجتماعي توده ي مردم » در زمان پيامبر و عمر و ابوبكر و علي و حتي در تمام دوران بني اميه بود .
معلوم است كه بر چنين مردمي ، نمي شود « درست و حسابي ! » حكمراني كرد !
نمي شود آنها را آرام و فارغ البال به زير مهميز كشيد .
آنها تا به اين اندازه « فضول » ! بودند .
مردمي بودند كه آن « خودآگاهي انساني » و « آگاهي اجتماعي » داشتند ،
چرا ؟ كه مسلمان بودند و « تعهد اجتماعي » بسيار تند و حساس و سنگيني داشتند .
اين است كه - همانطور كه تا صداي اذان بلند مي شد، با شدت و شور و هيجان ، به نماز مي رفتند و در آنجا به خويش و به سرنوشت خود و به « خود آگاهي » مي انديشيدند -
همانطور هم وقتي كه مي ديدند عمر ، « امپراطوري » كه مصر و ايران و روم را برايشان گرفته ،
پيراهني كه از غنائم جنگ پوشيده است، از پيراهن اصحاب ديگر و بقيه ي مردم كمي بلند تر است،
( زيرا غنائم بايد مساوي تقسيم شود، چه عمر باشد كه فرمانده و امپراطور بزرگ شرق و غرب عالم است، و چه يك سرباز ساده )
فورا اعتراض مي كردند كه « چرا اين پيراهن تو بلند تر و سهم تو از پارچه ي بيت المال بيشتر است ؟ »
مردم بجاي اينكه از او سپاسگزاري كنند و برايش صلوات هم بفرستند و از او تقدير بكنند كه ايران و روم را برايشان گرفته،
محاكمه اش كردند !
يقه اش را گرفتند و از او بازخواست كردند كه :
چرا پيراهن تو از مال ديگران بيشتر است ؟ و غنيمتي كه تو گرفتي از غنائم ديگر بيشتر بوده ؟
تبعيض قائل شده اي ؟
بعد عمر مجبور مي شود - آنهم نه اينكه « سخنگويش يا نماينده اش » بيايد و به مخبرين توضيحاتي بدهد ! نه !
مردم مي كشانندش به مسجد ! -
و عمر، پسرش عبدالله را شاهد مي آورد و به مردم مي گويد :
« بيائيد تحقيق كنيد و هر كجا كه مي خواهيد نماينده بفرستيد ؛
چون من قدم بلندتر است - و مقدار پارچه اي كه به من رسيده بود ، و براي بقيه كافي بود ، براي من كم مي آمد -
اين بود كه عبدالله سهم پارچه ي خودش را به من داد ، تا اين دو قواره يك پيراهن براي من در بيايد،
و بنابراين، اين سهم خودم به اضافه ي سهم پسرم عبدالله است .
برويد ببينيد ، عبدالله از اين پارچه ندارد . »
مردم هم رفتند و تحقيق كردند و بعد از اطمينان از صحت ادعايش ، عمر را تبرئه كردند !
حساسيت توده را نگاه كنيد !
حساست مردم را نسبت به سرنوشت اجتماعي خود ببينيد .
اين مردم هستند كه مي توانند تمام ايران عهد ساساني را با يك « پف » به هوا پرت كنند ، كه اصلا معلوم نشد كجا رفت ... !!
و همين مردمند كه مي توانند « روم » را فرو بشكنند،
و تمام مصر را با يك حمله ي يك سپاه 3000 نفري تسليم كنند ... !
اينها آدم هائي هستند كه مي توانند تاريخ را عوض كنند .
زيرا تا اين اندازه ، به دقيق ترين حركتي كه در سرنوشت جامعه شان به وجود مي آيد توجه و حساسيت و آگاهي دارند .
ارژنگ
Wednesday 5 December 2007, 12:07PM
علم ، هنر ، ادبيات ، تحقيق و تمدن ، عامل فريب و اغواگري !
معلوم است كه بر ملتي آگاه و داراي حساسيت اجتماعي، نمي شود حكومت كرد ؛
پس بايد آنها را « دپوليتزه » ( غير سياسي و بي خيال ! ) كرد،
يعني آن « آگاهي سياسي » كه افلاطون مي گويد ،
و آن « خود آگاهي اجتماعي » كه همان آگاهي پيامبرانه و روشنفكرانه است،
بايد از بين برود !
از بين كه رفت ، ديگر مهم نيست كه اين ملت « متمدن » بشوند !
كه « عالم » بشوند يا « فيلسوف » .
مهم نيست كه نصفشان « ابو علي سينا » بشوند،
و نصف ديگرشان « حلاج »،
فرقي نمي كند، در هر صورت مي شوند « نوكر خليفه » !
مگر خود ابو علي سينا كيست و چيست ؟
آدمي كه در جواني آن نبوغ عظيم را دارد كه دنيا را خيره مي كند،
بصورت « قلم خودنويس » آقاي خاقان در مي آيد !
معلوم است كه اگر شعوري نداشت بهتر بود !
وقتي كه « هدف » نباشد، تكنسين علمي ، وضعيش اينطوري مي شود،
تكنيكش ، علمش ، صنعتش ، همه ي امورش اينطوري مي شود .
و بزرگترين هنرمندان ،دانشمندان و بزرگترين صنعتكاران و زيبائي شناسانش چي ؟
در اصفهان عالي قاپو درست مي كنند و در بغداد دارالخلافه ي هزار و يكشب !
با اين وضع، بي ترديد ، اگر هنر نداشتيم بهتر بود !
چه فايده از اين « هنر » و از اين « دانش و علم » ؟ !
هيچ !
مسير عوض شده ، مردم را از « حساسيت و آگاهي اجتماعي » دور كرده اند .
بني عباس ، در تاريخ اسلام كارها و سياست هاي عجيبي به كار بردند تا سرنوشت ما و تاريخ اسلام به اين روز افتاد ...
... در شب عروسي عباسه با جعفر برمكي ، به قدري غذا درست كرده بودند كه چندين روز مازاد غذاها در بيرون بغداد انباشته مي شد و يك كوهي از غذاهاي مانده ، در كنار بغداد به وجود آمد ، و پس از مدتها كه حيوانات و پرندگان از آن مي خوردند ،باقي مانده اش چنان بغداد را به گند آورده بود و بهداشت مردم را طوري به خطر انداخته بود كه عده ي زيادي را اجير كردند كه اين كوه غذا را به بيرون شهر ببرند !
يك نفر هم در سراسر جامعه ي مسلمين از عالم و فقيه و شاعر و آگاه و غير آگاه و فيلسوف و پيشنماز و پسنماز و ...
نگفت كه اين همه غذا از نظر ديني اسراف و حرام است ،
يك نفر هم اعتراض نكرد !
زيرا ديگر خود آگاهي اجتماعي و حساسيت ها از بين رفته بود .
اما همين مردمي كه راجع به اين مسئله حساسيت نداشتند ، دور هم مي نشستند و بحث مي كردند و آنقدر خوشحال بودند كه حد نداشت !
از چي ؟
از اين كه لغتي را كشف كرده اند، يك دستور زبان خاصي براي عربي يافته اند ،
يك « نسخه ي خطي » گير آورده اند كه مي خواهند آن را به عربي ترجمه كنند،
يك كتاب در طب و ادويه پيدا شده كه مي خواهند آن را ترجمه كنند و هموزنش طلا بگيرند !
بحث هاي فلسفي، علمي ، ادبي ، زيبائي شناسي ، هنر ، در اوجش به وجود آمد،
بطوريكه تمدن عظيم اسلامي در زمان بني عباس به وجود آمد؛
اما مردم ديگر حساسيتي نسبت به « سرنوشت » خودشان نداشتند ،
و بعد نتيجه اش :
وقتي مغول آمد ، ديگر نه تمدن مانده بود ، نه قدرت و نه آگاهي !
همه ي شكوه ها و عظمت ها ، تمام تمدن اسلامي ، و همه ي امپراطوري اسلامي در شرق و غرب ،
درست مثل گوسفندان قرباني،
در زير تازيانه و شمشير مغول رام بودند !
چرا كه خود آگاهي اجتماعي كشته شده بود !
بنابراين مي بينيم كه كه عامل اغواگري و فريب دادن مردم در زمان بني عباس :
« علم » است !
« تمدن » است !
« هنر و ادبيات » است !
و « تحقيق » !
srak1355
Thursday 6 December 2007, 03:00PM
انسان خویشاوند خداست
آنچه در پی می آید یک مسئله ی علمی است که مسائل اجتماعی از آن منشعب می شود.
و آن این است که در مذهب ، انسان دارای یک ذات برتر و شریف تر از همه ی پدیده های طبیعی است.
این ، هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است.
تنها یک ادعائی دینی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست ، انسان را یک « ذات کاملا جدا از همه ی موجودات طبیعی » می داند.
او را غریبی می داند که از « آسمان » بریده،
سرنوشتش به خودش واگذار شده،
و مسلط بر طبیعت و تسخیر کننده ی قوای طبیعت است.
بر خلاف ِ موجودات دیگر ،
که همه ، ساخته و مخلوق ِ قوای طبیعت و از جنس آنها هستند و تسلیم !
می بینیم که در اینجا ، مذهب و اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف می رسند، و آن این است که :
انسان دارای یک ذات برتر و اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است.
و به اصطلاح ِ اسلام - که عالی ترین تجلیل ها را از انسان به عمل آورده ،
بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت تا این حد تجلیل نشده ؛
با این عنوان که :
« انسان خویشاوند خداست »
نماینده خداست،
و جانشین خدا در عالم طبیعت است.
و نیز همه ی موجودات و همه ی قوای طبیعت در تسخیر انسان است.
و همه ی فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیمند.
انسان در عالم ، یک چنین موجود محترم و برتری است ؛
و کارش ؟
درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ,
انسان می تواند شبیه آن را در عالم مادی ، در عالم طبیعت بکند.
چه کار؟
« خالق بودن » !
آگاه بودن, تدبیر کردن ، انتخاب کردن ، و آزاد از همه ی جبرها بودن.
همه ی این خصوصیات ، که در عالم ، فقط خصوصیات خداوند است،
در درجات پایینتری به انسان منسوب شده:
آگاه ،
دارای اراده ،
انتخاب کننده ،
آفریننده ،
تغییر دهنده ،
عصیان کننده ،
تسخیر کننده ی تمام نظام طبیعت،
و برهم زننده ی تقدیر تاریخش ، جامعه اش و حتی ذاتش.
اينها همه بازي با كلمات است . اول دين گفته كه انسان چيست و بعد بقيه . ترتيب زماني مهم است .
خلق انسان محدود در بعد زمان با خلق كسي كه نه در زمان و مكان ميگنجد و نه در ذهن يك گونه نخواهد بود. انسان محدود است در زمان و زماني كه به دنيا ميايد زمان يا بهتر بگوييم توهم زمان همزاد انسان است . و مكان هم . انساني را در نظر بگير كه در ظرف زمان و مواد نگنجد.
خلق انسان ساخت چيزي است كه از خود انسان منفك و جدا است . اما خلق خالق جداي از او و توام با اوست . و ما نميفهميم چون ذهن ما ماكن را ميفهمد و نه چيزي فراتر از آن .
خداوند صفت نميپذيرد چون لازمه موصوف بودن تجسم مادي خواهد بود . و او از صفات دور است و ذات او ذات همان صفت است او خداي خوب نيست بلكه خود خوبي است و خداي خالق نيست بلكه منشا خلق است و .... چگونه اين انسان كه ذره اي در گيتي بيش نيست به خود اجازه ميدهد خود را با منشا و مبدا اين گيتي مقايسه كند . ذهن كوچك است و نهايت شعور ادمي تا نپتون و...
ارژنگ
Monday 10 December 2007, 11:35AM
اينها همه بازي با كلمات است . اول دين گفته كه انسان چيست و بعد بقيه . ترتيب زماني مهم است . خلق انسان محدود در بعد زمان با خلق كسي كه نه در زمان و مكان ميگنجد و نه در ذهن يك گونه نخواهد بود. انسان محدود است در زمان و زماني كه به دنيا ميايد زمان يا بهتر بگوييم توهم زمان همزاد انسان است . و مكان هم . انساني را در نظر بگير كه در ظرف زمان و مواد نگنجد. خلق انسان ساخت چيزي است كه از خود انسان منفك و جدا است . اما خلق خالق جداي از او و توام با اوست . و ما نميفهميم چون ذهن ما ماكن را ميفهمد و نه چيزي فراتر از آن خداوند صفت نميپذيرد چون لازمه موصوف بودن تجسم مادي خواهد بود . و او از صفات دور است و ذات او ذات همان صفت است او خداي خوب نيست بلكه خود خوبي است و خداي خالق نيست بلكه منشا خلق است و .... چگونه اين انسان كه ذره اي در گيتي بيش نيست به خود اجازه ميدهد خود را با منشا و مبدا اين گيتي مقايسه كند . ذهن كوچك است و نهايت شعور ادمي تا نپتون و...خب مگر بنده به غير از اين را آورده ام ؟ :« و به اصطلاح ِ اسلام - که عالی ترین تجلیل ها را از انسان به عمل آورده ،بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت تا این حد تجلیل نشده ؛با این عنوان که :« انسان خویشاوند خداست »نماینده خداست،و جانشین خدا در عالم طبیعت است.»
ارژنگ
Monday 10 December 2007, 11:38AM
اينها همه بازي با كلمات است . اول دين گفته كه انسان چيست و بعد بقيه . ترتيب زماني مهم است .
خلق انسان محدود در بعد زمان با خلق كسي كه نه در زمان و مكان ميگنجد و نه در ذهن يك گونه نخواهد بود. انسان محدود است در زمان و زماني كه به دنيا ميايد زمان يا بهتر بگوييم توهم زمان همزاد انسان است . و مكان هم . انساني را در نظر بگير كه در ظرف زمان و مواد نگنجد.
خلق انسان ساخت چيزي است كه از خود انسان منفك و جدا است . اما خلق خالق جداي از او و توام با اوست . و ما نميفهميم چون ذهن ما ماكن را ميفهمد و نه چيزي فراتر از آن .
خداوند صفت نميپذيرد چون لازمه موصوف بودن تجسم مادي خواهد بود . و او از صفات دور است و ذات او ذات همان صفت است او خداي خوب نيست بلكه خود خوبي است و خداي خالق نيست بلكه منشا خلق است و .... چگونه اين انسان كه ذره اي در گيتي بيش نيست به خود اجازه ميدهد خود را با منشا و مبدا اين گيتي مقايسه كند . ذهن كوچك است و نهايت شعور ادمي تا نپتون و...
دوست گرامي
مگر آنچه بنده آورده ام ،به غير از اين را مي گويد ؟ :
و به اصطلاح ِ اسلام - که عالی ترین تجلیل ها را از انسان به عمل آورده ،
بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت تا این حد تجلیل نشده ؛
با این عنوان که :
« انسان خویشاوند خداست »
نماینده خداست،
و جانشین خدا در عالم طبیعت است.
من متوجه نشدم مشكل دقيقا در كجاي مطلب است ؟
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.