PDA

نمايش نسخه نهائي : سيري در افكار و آموزه هاي تشيع


جوجو
Thursday 19 October 2006, 04:05PM
- آغاز پيدايش شيعه و كيفيت آن
آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار بشيعه على (ع ) ( اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت (ع ) ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص ) ايجاب ميكرد .
1 - پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه بنص قرآن مأ موريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحا بايشان فرمود كه هر يك از شما باجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است .
على عليه السلام پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتا محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را بسمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى بياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد .
2 - پيغمر اكرم (ص ) بموجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على عليه السلام در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است بمعارف و شرايع اسلام .
3 - على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر بدست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان بدست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.
4 - جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص ) در آنجا على (ع ) را بولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم بعلى (ع ) داشت طبعا عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين وا ميداشت كه على (ع )را دوست داشته بدورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آنحضرت واميداشت .
گذشته از همه اينها نام ( شيعه على ) و ( شيعه اهل بيت ) در سخنان پيغمبر اكرم (ص ) بسيار ديده ميشود .


2 - سبب جدا شدن اقليت شيعه از اكثريت سنى و بروز اختلاف

هواخواهان و پيروان على (ع ) نظر به مقام و منزلتى كه آنحضرت پيش پيغمبر اكرم (ص ) و صحابه و مسلمانان داشت مسلم ميداشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيغمبر اكرم از آن على (ع ) ميباشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز جز حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم (ص ) بظهور پيوست نظر آنان را تأ ييد ميكرد .
ولى بر خلاف انتظار آنان درست در حاليكه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بيت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند عده اى ديگر كه بعدا اكثريت را بردند با كمال عجله و بيآنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند از پيش خود در قيافه خيرخواهى براى مسلمانان خليفه معين نموده اندوعلى و يارانش را در برابركارى انجام يافته قرارداده اند على (ع ) و هواداران او مانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ ازدفن پيغمبر اكرم (ص ) و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده بخلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نيزكردند ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود .
اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على (ع ) را بهمين نام ( شيعه على ) بجامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز بمقتضاى سياست وقت مراقب بود كه اقليت نامبرده باين نام معروف نشوند و جامعه بدو دسته اقليت و اكثريت منقسم نگردد بلكه خلافت را اجماعى ميشمردند و معترض را متخلف از بيعت و متخلف از جماعت مسلمانان ميناميدند و گاهى با تعبيرات زشت ديگر ياد ميكردند البته شيعه همان روزهاى نخستين محكوم سياست وقت شده نتوانسته با مجرد اعتراض كارى از پيش ببرد و على (ع ) نيز بمنظور رعايت مصلحت اسلام و مسلمين و نداشتن نيروى كافى دست بيك قيام خونين نزد ولى جمعيت معترضين از جهت عقيده تسليم اكثريت نشدند و جانشينى پيغمبر اكرم (ص )و مرجعيت علمى را حق مطلق على (ع ) ميدانستند و مراجعه علمى و معنوى را تنها بآن حضرت روا ميديدند و بسوى او دعوت ميكردند .


3 - دو مسئله جانشينى و مرجعيت علمى

شيعه طبق آنچه از تعاليم اسلامى بدست آورده بود معتقد بود كه آنچه براى جامعه دردرجه اول اهميت است روشن شدن تعاليم اسلام و فرهنگ دينى است و در درجه تالى آن , جريان كامل آنها را در ميان جامعه ميباشد .
و بعبارت ديگر اولا افراد جامعه بجهان و انسان با چشم واقع بينى نگاه كرده وظائف انسانى خود را ( بطورى كه صلاح واقعى است بدانند و بجا آورند اگرچه مخالف دلخواهشان باشد .
ثانيا يك حكومت دينى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجراء نمايد و بطوريكه مردم كسى را جز خدا نپرستند و از آزادى كامل و عدالت فردى و اجتماعى برخوردارشوند .
و اين دو مقصود بدست كسى بايد انجام يابد كه عصمت و مصونيت خدائى داشته باشد و گرنه ممكن است كسانى مصدر حكم يا مرجع علم قرار گيرند كه در زمينه وظائف محوله خود از انحراف فكر يا خيانت سالم نباشند و تدريجا ولايت عادل آزادى بخش اسلامى بسلطنت استبدادى و ملك كسرائى و قيصرى تبديل شود و معارف پاك دينى مانند معارف اديان ديگر دستخوش تحريف و تغيير دانشمندان بوالهوس و خودخواه گردد و تنها كسى كه بتصديق پيغمبر اكرم در اعمال و اقوال خود مصيب و روش او با كتاب خدا و سنت پيغمبر مطابقت كامل داشت همان على (ع ) بود .
و اگر چنانكه اكثريت ميگفتند قريش با خلافت حقه على مخالف بودند لازم بودمخالفين را بحق وادارند و سركشان را بجاى خود بنشانند چنانكه با جماعتى كه دردادن زكات امتناع داشتند , جنگيدند و از گرفتن زكات صرفنظر نكردند نه اينكه از ترس مخالفت قريش حق را بكشند .
آرى آنچه شيعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت ترس از دنباله ناگوار آن يعنى فساد روش حكومت اسلامى و انهدام اساس تعليمات عاليه دين بود اتفاقا جريان بعدى حوادث نيز اين عقيده ( يا پيش بينى ) را روز بروز روشنتر ميساخت و در نتيجه شيعه نيز در عقيده خود استوارتر ميگشت و يا اينكه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود بهضم اكثريت رفته بود و در باطن باخذ تعاليم اسلامى از اهل بيت و دعوت بطريقه خود اصرار ميورزيدند در عين حال براى پيشرفت و حفظ قدرت اسلام مخالفت علنى نميكردند و حتى افراد شيعه دوش بدوش اكثريت بجهادميرفتند و در امور عامه دخالت ميكردند و شخص على در موارد ضرورى اكثريت را بنفع اسلام راهنمائى مينمود .

جوجو
Thursday 19 October 2006, 04:11PM
<H3 dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align=left>4 - روش سياسى خلافت انتخابى و مغايرت آن با نظر شيعه</H3><H4 dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">شيعه معتقد بود كه شريعت آسمانى اسلام كه مواد آن در كتاب خدا و سنت پيامبراكرم روشن شده تا روز قيامت باعتبار خود باقى و هرگز قابل تغيير نيست .
و حكومت اسلامى با هيچ عذرى نميتواند از اجراء كامل آن سرپيچى نمايد تنها وظيفه حكومت اسلامى اينست كه با شورى در شعاع شريعت بسبب مصلحت وقت تصميماتى بگيرد ولى از جريان بيعت سياست آميز شيعه و همچنين از جريان حديث دوات و قرطاس كه در آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم اتفاق افتاد پيدا بود كه گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند كه كتاب خدا مانند يك قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بيانات پيغمبراكرم را در اعتبار خود ثابت نميدانند بلكه معقتدند كه حكومت اسلامى ميتواند بسبب اقتضاى مصلحت از اجراء آنها صرفنظر نمايد .
و اين نظر با روايتهاى بسيارى كه بعدا در حق صحابه نقل شد( صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بينى خود اگر اصابت كنند مأ جور و اگرخطا كنند معذور ميباشند ) تأ ييد گرديد و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد كه خالد بن وليد يكى از سرداران خليفه شبانه در منزل يكى از معارف مسلمانان ( مالك نويره ) مهمان شد و مالك را غافل گير نموده كشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانيد و همان شب با زن مالك همبستر شد و بدنبال اين جنايتهاى شرم آورخليفه بعنوان اينكه حكومت وى بچنين سردارى نيازمند است مقررات شريعت را در حق خالد اجراء نكرد و همچنين خمس را از اهل بيت و خويشان پيغمبر اكرم بريدند و نوشتن احاديث پيغمبر اكرم بكلى قدغن شد واگر درجائى حديث مكتوب كشف يا از كسى گرفته ميشد آنرا ضبط كرده ميسوزانيدند و اين قدغن در تمام زمان خلفاء راشدين تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى (99-102) استمرار داشت و در زمان خلافت خليفه دوم (13-25ق ) اين سياست روشنتر شدو مقام خلافت عده اى از مواد شريعت را مانند حج تمتع و نكاح متعه و گفتن حى على خير العمل در اذان نماز ممنوع ساخت و نفوذ سه طلاق را داير كرد و نظاير آنها در خلافت وى بود كه بيت المال در ميان مردم با تفاوت تقسيم شد كه بعدا در ميان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجيب و صحنه هاى خونين دهشتناكى بوجود آورد و در زمان وى معاويه در شام با رسومات سلطنتى كسرى و قيصر حكومت ميكرد و خليفه او را كسراى عرب ميناميد معترض حالش نميشد .
خليفه دوم بسال 23 هجرى قمرى بدست غلامى ايرانى كشته شد و طبق رأ ى اكثريت شوراى شش نفرى كه بدستور خليفه منعقد شد خليفه سوم زمام امور را بدست گرفت وى در عهد خلافت خود خويشاوندان اموى خود را بمردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و ساير بلاد اسلامى زمام امور را بدست ايشان سپرد ايشان بناى بيبند و بارى گذاشته آشكارا بستم و بيداد و فسق و فجور و نقض قوانين جاريه اسلامى پرداختند , سيل شكايتها از هر سوى بدار الخلافه سرازير شد ولى خليفه كه تحت تأ ثير كنيزان اموى خود و خاصه مروان بن حكم قرار داشت بشكايتهاى مردم ترتيب اثر نميداد بلكه گاهى هم دستور تشديد و تعقيب شاكيان را صادر ميكرد و بالاخره بسال 35 هجرى مردم بر وى شوريدند و پس از چند روز محاصره و زد و خورد وى را كشتند - خليفه سوم در عهد خلافت خود حكومت شام را كه در رأ س آن از خويشاوندهاى اموى او معاويه قرار داشت بيش از بيش تقويت ميكرد و در حقيقت سنگينى خلافت در شام متمركز بود و تشكيلات مدينه كه دارلخلافه بود جز صورتى در بر نداشت .
خلافت خليفه اول با انتخاب اكثريت صحابه و خليفه دوم با وصيت خليفه اول و خليفه سوم با شوراى شش نفرى كه اعضاء و آئين نامه آنرا خليفه دوم تعيين و تنظيم كرده بود مستقر شد .
و روى هم رفته سياست سه خليفه كه بيست و پنج سال خلافت كردند در اداره امور اين بود كه قوانين اسلامى بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت كه مقام خلافت تشخيص دهد , در جامعه اجراء شود و در معارف اسلامى اين بود كه تنها قرآن بياينكه تفسير شود يا مورد كنجكاوى قرارگيرد خوانده شود و بيانات پيغمبر اكرم (ص ) ( حديث ) بياينكه روى كاغذ بيايد روايت شود و از حد و زبان و گوش تجاوز نكند .
كتابت بقرآن كريم انحصار داشت و در حديث ممنوع بود پس از جنگ يمامه كه در سال 12 هجرى قمرى خاتمه يافت و گروهى از صحابه كه قارى قرآن بودند در آن جنگ كشته شدند عمر بن الخطاب به خليفه اول پيشنهاد ميكند .
آيات قرآن در يك مصحف جمع آورى شود وى در پيشنهاد خود ميگويد اگر جنگى رخ دهد و بقيه حاملان قرآن كشته شوند قرآن از ميان ما خواهد رفت بنابراين لازمست آيات قرآنى را در يك مصحف جمع آورى كرده بقيد كتابت در بياوريم اين تصميم را در قرآن كريم گرفتند با اينكه حديث پيغمبراكرم (ص ) كه تالى قرآن بود نيز با همان خطر تهديد ميشد و از مفاسد نقل بمعنى وزياده و نقيصه و جعل و فراموشى در امن نبود ولى توجهى به نگهدارى حديث نميشد بلكه كتاب آن ممنوع و هر چه بدست ميافتاد سوزانيده ميشد تا در اندك زمانى كار بجائى كشيد كه در ضروريات اسلام مانند نماز روايات متضاد بوجود آمد و در ساير رشته هاى علوم در اين مدت قدمى برداشته نشد و آنهمه تقديس و تمجيد كه در قرآن و بيانات پيامبر اكرم نسبت بعلم وتأ كيد و ترغيب در توسعه علوم وارد شده بياثر ماند و اكثريت مردم سرگرم فتوحات پيدر پى اسلام و دلخوش به غنائم فزون از حد كه از هر سو بجزيرة العرب سرازير ميشد بودند و ديگر عنايتى بعلوم خاندان رسالت كه سر سلسله شان على عليه السلام بود و پيغمبر اكرم (ص ) او را آشناترين مردم بمعارف اسلام و مقاصد قرآن معرفى كرده بود نشد حتى در قضيه جمع قرآن ( با اينكه ميدانستند پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص ) مدتى در كنج خانه نشسته و مصحف را جمع آورى نموده است ) وى را مداخله ندادند حتى نام او را نيز بزبان نياوردند اينها و نظاير اينها امورى بود كه پيروان على (ع ) را در عقيده خود راسختر و نسبت بجريان امور هشيارتر ميساخت و روز بروز بر فعاليت خود ميافزودند .
على نيز كه دستش از تربيت عمومى مردم كوتاه بود بتربيت خصوصى افراد ميپرداخت .
در اين بيست و پنج سال سه تن از چهار نفر ياران على (ع ) كه در همه احوال در پيروى اوثابت قدم بودند ( سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد ) درگذشتند ولى جمعى از صحابه و گروه انبوهى از تابعين در حجاز و يمن و عراق و غير آنها درسلك پيروان على درآمدند و در نتيجه پس از كشته شدن خليفه سوم از هر سوى بآن حضرت روى نموده و بهر نحو كه بود با وى بيعت كردند و وى را براى خلافت برگزيدند .

5 - انتهاء خلافت باميرالمؤمنين على (ع ) و روش آن حضرت

خلافت على (ع ) در اواخر سال سى و پنج هجرى قمرى شروع شد و تقريبا چهار سال و 5 ماه ادامه يافت .
على (ع ) در خلافت رويه پيغمبر اكرم (ص ) را معمول ميداشت و غالب تغييراتى را كه در زمان خلافت پيشينيان پيدا شده بود بحالت اولى برگردانيد و عمال نالايق راكه زمام امور را در دست داشتند از كار بركنار كرد و در حقيقت يك نهضت انقلابى بود و گرفتاريهاى بسيارى در بر داشت .
على عليه السلام نخستين روز خلافت در سخنرانى كه بمردم نمود چنين گفت آگاه باشيد گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت پيغمبر خدا داشتيد امروز دوباره بسوى شما برگشته و دامن گيرتان شده است .
بايد درست زير و روى شويد و صاحبان فضيلت كه عقب افتاده اند پيش افتند و آنان كه بناروا پيشى ميگرفتند عقب افتند ( حق است و باطل هر كدام اهلى دارد بايد از حق پيروى كرد ) اگر باطل بسيار است چيز تازه اى نيست و اگر حق كم است گاهى كم نيز پيش ميافتند و اميد پيشرفت نيز هست .
البته كم اتفاق ميافتد كه چيزى كه پشت بانسان كند دوباره برگشته و روى نمايد على عليه السلام بحكومت انقلابى خود ادامه داد و چنانكه لازم طبيعت هر نهضت انقلابى است عناصر مخالف كه منافعشان بخطر ميافتد از هر گوشه و كنار سربمخالفت برافراشتند و بنام خونخواهى خليفه سوم جنگهاى داخلى خونينى بر پا كردند كه تقريبا در تمام مدت خلافت على (ع ) ادامه داشت - بنظر شيعه مسببين اين جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خون خواهى خليفه سوم دستاويزعوام فريبانه اى بيش نبود و حتى سوء تفاهم نيز در كار نبود .
سبب جنگ اول كه جنگ جمل ناميده ميشود غائله اختلاف طبقاتى بود كه از زمان خليفه دوم در تقسيم مختلف بيت المال پيدا شده بود .
على (ع ) پس از آنكه بخلافت شناخته شد مالى در ميان مردم بالسويه قسمت فرمود چنانكه سيرت پيغمبر اكرم نيز همان گونه بود و اين روش زبير و طلحه را سخت برآشفت و بناى تمرد گذاشتند و بنام زيارت كعبه از مدينه بمكه رفتند و ام المؤمنين عائشه را كه در مكه بود و با على (ع ) ميانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته بنام خونخواهى خليفه سوم نهضت و جنگ خونين جمل را بر پا كردند .
با اينكه همين طلحه و زبير هنگام محاصره و قتل خليفه سوم در مدينه بودند از وى دفاع نكردند و پس از كشته شدن وى اولين كسى بودند كه از طرف خودو مهاجرين بعلى بيعت كردند و همچنين ام المؤمنين عائشه خود از كسانى بودكه مردم را به قتل خليفه سوم تحريص ميكرد و براى اولين بار كه قتل خليفه سوم را شنيد بوى دشنام داد واظهار مسرت نمود .
اساسا مسببين اصلى قتل خليفه صحابه بودند كه از مدينه باطراف نامه ها نوشته مردم را بر ضد خليفه ميشورانيدند .
سبب جنگ دوم كه جنگ صفين ناميده ميشود و يكسال و نيم طول كشيد طمعى بود كه معاويه در خلافت داشت و بعنوان خوانخواهى خليفه سوم اين جنگ را بر پا كرد و بيشتر از صد هزار خون ناحق ريخت و البته معاويه در اين جنگ حمله ميكرد , نه دفاع زيرا خونخواهى هرگز بشكل دفاع صورت نميگيرد .
عنوان اين جنگ خوانخواهى خليفه سوم بود با اينكه خود خليفه سوم در آخرين روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاويه استمداد نمود وى با لشگرى از شام بسوى مدينه حركت نموده آنقدر عمدا در راه توقف كرد تا خليفه را كشتند آنگاه بشام برگشته بخوانخواهى خليفه قيام كرد .
و همچنين پس از آنكه على (ع ) شهيد شد و معاويه خلافت را قبضه كرد ديگر خون خليفه سوم را فراموش كرده قتله خليفه را تعقيب نكرد .
پس از جنگ صفين جنگ نهروان در گرفت در اين جنگ جمعى از مردم كه در ميانشان صحابى نيز يافت ميشد در اثر تحريكات معاويه در جنگ صفين بعلى (ع ) شوريدند و در بلاد اسلامى بآشوبگرى پرداخته هر جا از طرفداران على عليه السلام مييافتند ميكشتند حتى شكم زنان آبستن را پاره كرده جنينها را بيرون آورده سر ميبريدند .
على عليه السلام اين غائله را نيز خوابانيد ولى پس از چندى درمسجد كوفه در سرنماز بدست برخى از اين خوارج شهيد شد .





</H4>