PDA

نمايش نسخه نهائي : روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم !


ارژنگ
Friday 22 September 2006, 07:27PM
روشنفکران و تحصیلکرده های یک جامعه ، « یک گروه اجتماعی ِ مجرد » نیستند !


یکی از بزرگترین خطاهای روشنفکران این است که خودشان را به عنوان یک گروه یا قشر یا طبقه ی خاص ، از جامعه مجرد می یابند ،

این « الیناسیون انتلکتوئل » که در فلسفه ی علمی و سوسیالیسم علمی ِ قرن 19 مطرح شد ،
این است که : تحصیلکرده ، آنقدر در کتابها ، معلومات و رشته های تحقیقاتی اش فرو می رود ،
و آنقدر دچار ِ حساسیت های علمی یا ادبی یا مذهبی یا فلسفی می گردد که ،

از عینیت و عالم ِ واقعیات و زندگی ِ روزمره ی مردم ِ عادی و جامعه اش فارغ ، دور و بیگانه می شود !!
و این روشنفکر ، خودش را یک گروه ِ مجرد و مجزا از جامعه و زمانش احساس می کند .

این ، یک « خطا و بیماری روشنفکری » در دنیا است !

در هر سطحی که بیندیشیم ،
و با هر سلیقه ای که فکر کنیم ،
و با هر ایمانی که از نظر مذهب یا فلسفه و یا مکاتب ، داشته باشیم ،

این اصل در همه ی ما مشترک است که :
یک اندام ِ اجتماعی ، یعنی یک عضو ِ وابسته در یک جامعه ی کلی هستیم ،

واین جامعه ،
همین جامعه ی عینی است که در این سرزمین و در این منطقه و در این گوشه از دنیا ، و در این صف از صفهای بشری ،
هست و عینیت دارد !

حال ، به هر شکلی که هست ، و با هر احساس و رابطه و خصوصیت ها و دردها و نیازهائی که وجود دارد .

و « روشنفکران » ، در هر حالتی و با هر بینشی که هستند ، « عضو ِ پیوسته ی این جامعه » هستند.

و این جامعه ، یک « جامعه ی مذهبی » است .
و در این ، از لحاظ ِ علمی نمی شود شک کرد ! :

که ما ، هم جامعه مان جامعه ی مذهبی است ،
و هم تاریخ مان ، یک تاریخ مذهبی است .

http://www.gozarehforum.com/images/sm/flower.gif

ارژنگ
Friday 22 September 2006, 07:28PM
به تاریخ ایران نگاه کنیم :

ایران ، لااقل « در 14 قرن اسلامی » ، با عوامل ، رنگ ها و « حساسیت های واقعی ِ شدید ِ دینی » شکل گرفته و تکوین یافته است .

فرهنگ ما نیز ، یک فرهنگ دینی است ،
یک فرهنگ ِ یونانی یا یک فرهنگ رومی نیست که بشود گفت : غیر مذهبی است ، و بیشتر فلسفی است ، یا قومی و لائیک ،

خیر ! ایران ، دارای یک فرهنگ کاملا مذهبی است.
و گذشته از آن ، خود جامعه ی اکنون ِ ما ،
روابط اجتماعی اش ، سنت هایش ،
طرز فکر و نهاد ِ فرهنگی اش ،
و وجدان و « روح جمعی اش » ،
صد در صد مذهبی است .


و روشنفکر نباید تمام ِ جامعه را « بر اساس ِ سلیقه ی شخصی اش » و نیز « روابط روشنفکرانه ی درون گروهی خودش » تعمیم بدهد !

این یکی از اشتباهات ِ بزرگ ِ روشنفکرانه است !

زیرا او در جامعه ی مذهبی زندگی می کند ،
وابسته به یک تاریخ مذهبی است ،
و در یک جو ِ فرهنگی تنفس می کند که مذهبی است .

اگر روشنفکر عبارت است از :
« گروه ِ آگاه و خودآگاهی که مسئولیت ِ هدایت و آگاهی ِ جامعه اش را در خود احساس می کند » ؛

این روشنفکر بیش از هر چیز ، باید بفکر « ایجاد ِ پلی بین خود و جامعه اش » باشد .

و چنین پلی ،
جز با تکیه به مذهب ،
آشنا شدن با مذهب ،
تحلیلِ علمی ِ دقیق مذهب ،
و شناخت کامل ِ مذهبی که متن روحی ِ جامعه ی ما را می سازد ،

هرگز ایجاد نخواهد شد !

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:34PM
« روشنفکران » یک بُعد دیگر نیز دارند :


و آن وابستگی ِ فکری و روحی شان به « قشر روشنفکران جهانی » است .
روشنفکرانِ ما ، در عین حالیکه باید از جامعه و تاریخ و متن زندگی اجتماعی ِ ملت خود تغذیه ی روحی و فکری بکنند ،
می بایست تحت تاثیر جو فکری و ایدئولوژیک جهانی نیز باشند .

وقتی که روشنفکران شرقی ها از تکنوکراسی صحبت می کنند ،
یا از سرمایه داری ِ صنعتی ، یا سرمایه داری ِ رقابتی ، یا سرمایه داری سازشی حرف می زنند ،
نه به این عنوان است که ما خودمان در شرق دچار آن مشکلات هستیم ، بلکه بخاطر این است که وابسته به یک قرن و یک زبان و روابط جهانی ای هستیم که در آن روابط جهانی ، آن مسائل مطرح است .
و بنابراین ، ما چون در این قرن زندگی می کنیم ، نمی توانیم مسائل اساسی ِ این قرن را نادیده بگیریم .

و عجیب این است که یکی از عوامل و شرایط اساسی ِ شناختن انسان ِ کنونی ، طرح ِ مجدد مذهب ، از طریق ِ اجتماعی و سیاسی و توسط روش فلسفی ، علمی و فکری است.
زیرا مذهب ، مجددا به این عنوان ، در میان ِ انسان ِ جدید - بخصوص بعد از جنگ بین الملل دوم - مطرح شده است .

چگونه مطرح شده است ؟
آیا این یک « بازگشت به احساس ِ مذاهب ِ سابق » است ؟
نه ، این یک حالت ِ ارتجاعی نیست ، بلکه یک حالت ِ تکاملی ِ انسان است .

انسان ِ امروز ، نمی خواهد به قرون وسطی و به مذهب ِ یونان ِ قدیم و روم قدیم برگردد و قید ِ مذاهب ِ مادون علمی را به گردن نهد .

بازگشت او به « مذاهب » نیست ، به « مذهب » است .

انسان ، در طی تکامل ِ خودش ، به یک احساس ماوراء علمی ، احساس ِ نیاز می کند که آنرا یک نوع معنویت ، یک نوع مذهبی که انسان ِ امروز در جستجویش هست می نامند،

انسان ِ امروز ، در تلاش یافتن چنین « ایمان ِ مذهبی ای است که در زندگی جدید از دست داده » و اکنون دارد خلاء آنرا احساس می کند .

و روشنفکران ، به عنوان کسانی که وابسته به یک جامعه و فرهنگِ مذهبی ِ بزرگ و یکی از بزرگترین ادیان تاریخ و آخرین دین ِ بزرگ تاریخ هستند، باید در تلاش ِ عمومی روشنفکران و متفکران ِ امروز ، و هماهنگ با روح ِ جستجوگر و مضطرب ِ بشر برای پیدا کردن یک ایمان ماوراء عملی ، ولی منطقی و معقول ، سهیم باشند و در راه یافتن ِ آن ایده آل بزرگ ، بشریت را کمک کنند .

و برای این کار ، لازم است که روشنفکر ما ، اول خودش و نیز ملت و جامعه و فرهنگ جامعه اش را

- نه به آن صورت ِ منجمد ِ منحطی که الان در دسترسش!است ! -

بلکه بصورت ِ یک مکتب ِ جوشان که خودآگاهی و روشنفکری و حرکت می آفریند ، با تلاش فراوان ، بشناسد .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:39PM
آگاه سازی های لوس آنجلسی !

برای شناختن ِ خود ، فرهنگ و جامعه ی مذهبی اش ،روشنفکر ، باید بر اساس ِ یک متد ِ دقیق ِ علمی و تحقیقاتی کار نماید .

برنامه های تلویزیونی لوس آنجلسی ! ، کنفرانس های تبلیغاتی در رستوران ِ برج های گردان ! ، جلسات خصوصی در کافی شاپ ها ! ، فاروم های فراوان و مشابه برای خود ارضائی ! و چیزهائی از این دست ، به کار مردم و جامعه نخواهد آمد !

بصورت ارتباطات و تماس های بسیار ساده با مردم .صمیمانه ، بدون ِ هیاهو ! بدون ِ تظاهرات و بدون ِ « اشباع شدن ! » و تکیه کردن بر « احساسات ِ زود گذر » و تکرار و تلقین و « نشخوار ِ ذهنیات ِ موجود و عواطف ِ مردم ،

روشنفکر ، باید بسیار آهسته ، با صبر سازنده ، قدم به قدم ، درست مانند یک محقق ِ تازه کار و یک دانشجو شروع کند و دوره ای را به عنوان ِ یک پژوهشگر بگذراند .... و به این وسیله ، یک زمینه ی عمومی را فراهم آورد .
آنگاه همانند پیشتازان یک « انقلاب ِ فرهنگی » ، با دمیدن روح ، یک نوع شناخت خودآگاهانه ی مجدد ، در این « متن ِ متحجر جامعه » و در خلاء این قرن ، سهم و رسالت خود را به عنوان یک انسان و به عنوان ِ یک روشنفکر ِ این قرن ! و روشنفکر ِ وابسته به این جامعه ایفا می کند .

به هر حال ، در این راه ِ بزرگ ، این یک قدم کوچکی است ،
ولی این قدم کوچک را باید « درست » برداشت.
و از اولین اصولش ، صبر و تحمل و کار ِ مداوم است .
و آن هم کار ِ علمی ! نه « تهییج و تحریک و تلقین » !

که اگر تحریک و تهییج و تلقین ، تا کنون هم لازم بوده ، دیگر بس است !

باید به « شناختن » پرداخت .

اگر تنها « ایمان ِ ناخودآگاه » کافی بود ، باید از این یک میلیارد و اندی « مومن مسلمان » کاری ساخته می بود ،

ایمان هنگامی معجزه می کند که در پی ِ شناخت آید .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:41PM
شکست انسان و ایده آل هایش .

مساله ای که اکنون مطرح است :

مساله ی شکست انسان امروز ،
و شکست ِ همه ی ایده آل های هیجان انگیز انسان امروز است.

در قرون وسطی - که توده ی مردم ما هم در چنین دوره ای زندگی می کنند ! -
سنت های اخلاقی مثل :
احترام گذاشتن به : بزرگترها ، مفاخر گذشته ، شخصیت های ادبی ، شخصیت های مذهبی ، مراسم دینی ، ارزش های اخلاقی و سنت های ملی و قومی ، همه استحکام و تقدس داشت .

و مذهب ، بعنوان مسائلی مطلق و حقایقی بدیهی ، حاکم بر آدم و عالم بود .

بی جهت نیست که در توده مردم متدین کنونی خودمان ،
و نیز در طول ِ قرون وسطی در غرب ، آنچه که وجود ندارد « اضطراب دینی » است .

زیرا که دین ، با مجموعه ی آنچه که آنرا فرا گرفته بود و احاطه کرده بود ، به اسم سنت های اجتماعی و روابط انسان و اخلاق و عقائد ،
می توانست نیاز معنوی و فکری ِ پیروان خودش را برطرف کند .

تکلیف همه روشن بود !
جهان به شکل یک خیمه ی بزرگ بود ، دنیای کوچک و مختصری بود با در و پیکری بسته و معلوم و مسلم ، ساخته ی 4 عنصر ،
در زیر آدم ها و در بالا خدا و فرشتگان ،
و همه ی اسرار و حقایق ، موجود در مذهب !
و همه ی « مذاهب » هم ، فقط « مذهب ِ او » !
و قدیسان و روحانیون هم رابط و کارگزار امور ِ خلق ِ خداوند ،
و دیگر هیچ ..... !

از نظر پیروان هر دینی ، مثلا در قرون وسطی ،
تمام دنیا عبارت بوده است :
از شمال به لیسبون ، و از مشرق به « ژنوا » و « ونیز » ،
این تمام دنیا بود !
از ونیز به اینطرف ، یعنی شرق و جای ماها ، همه کافرستان بود !!
و از لیسبون به آنطرف ،دریای ِ ظلمات !
آسمان مثل یک سقف حمام و یک گنبد ِ بسته بود ،

یک خدائی آن بالاست که گاه بصورت روح القدس و گاه پدر و گاه پسر است .
این خدای ساکن ِ آسمان ، یک نماینده در زمین دارد !
کی ؟
پاپ ! ( بابای ِ انسان ها ! پدر ِ امت ِ خدا ! )او متولی مذهب است ،
وارد کننده ی « روح مقدس » ، روح خدا ، یا مسیح ، از آسمان است !

این روح را ، از طریق سازمان اداری ِ دقیق و مفصلش - کلیسا -
که « موسسه ی کارگشائی ِ امور آخرت » است !
پاپ به کاردینال ها می دهد ، و دست به دست ، در سلسله مراتب تا « کوره »ها ( cure ) می گردد ، که همان ملاهای ده اند .

اینها ، که کارمندان این اداره ی « حمل کننده ی آن روح » اند ، « روحانی » اند.
این روحانی ها هم ، آن روح را در میان ِ « جسمانی ها » یعنی مردم ، پخش می کنند !

فلسفه ی زندگی مردم ، و غایت ِ خلقت و جهت ِ حیات ، هم خیلی روشن ، و هم خیلی معلوم است ، یک کلمه :
آدم در بهشت گناه کرد ،
و بنی آدم ، به جرم ِ این « گناه ِ اولیه » ، مغضوب ِ ابدی ِ خدا و مطرود ِ همیشگی بهشت اند .

هدف چنین انسان ِ گناه آلوده چیست ؟
اینکه تبرئه شود .
کار مذهب چیست ؟
اینکه با « توسل به این روح » ، به کمک ِ روحانیون ،پیوند ِ بریده ی انسان با بهشت ، دوباره وصل شود .

اصلا Religion یعنی مذهب ، همین است :
از پیشوند Re به معنی دوباره ، و کلمه ی لاتینی ِ leger بمعنی اتصال ، تشکیل شده است .

اسرار ِ تمام هستی ، از لحظه ی اول خلقت ِ عالم و آدم ، تا آخر ِ روزگار ، همه در تورات ،
اعمال و اخلاق و فلسفه ی زندگی ِ انسان ، همه در انجیل ،
وظایف و مسئولیت ها هم معین و مسلم :
عضویت ِ کلیسا ، تقلید از پاپ ،
اطاعت از « روحانیون ِ رسمی » در همه ی مسائل ِ فلسفی و علمی و اعتقادی و انسانی و سیاسی !
و بالاخره ، غسل تعمید و خوردن شراب و نان متبرک ، و شرکت یکشنبه ها در messe (نماز جماعت ).

و جهان معلوم ، و راه مشخص ، و هدف معین ، و زندگی آرام ، و سرنوشت رام ، و نجات میسر ، و دنیا این و آخرت آن ، و همه چیز مسلم و محدود و ثابت و آشکار ،
و دیگر چه می خواهی ؟ مرگ ! ، برو قبرستان ! دیگر اضطراب معنی ندارد !

در این جور زندگی و این دنیا ، « نمی دانم » ، وجود ندارد .
شک و ابهام و پریشانی وجود ندارد،
غربت ِ جهان ، تنهائی ِ انسان ، تاریکی سرنوشت ، پوچی ِ زندگی ، عصیان روح ، بدبینی ِ فلسفی ، یاس فکری و ناپیدائی ِ حقیقت ، وجود ندارد !
خلاء وجود ندارد .

هیچ گوشه از این عالم ، تَرک ندارد ، آسمان گنبد ِ دوار و زمین فرش ِ گسترده و انسان اروپائی ، و مذهب کاتولیک ،
و خدا و پیغمبر و پدر و پسر و روح القدس و جبرئیل و هدف ِ خلقت و غیره ، همه « مسیح » ،

و پناهگاه کلیسا ، و پدر و سرپرست و چوپان ِ گوسفندان خدا - یعنی مردم ! - پاپ !

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:42PM
متحول شدن ِ حصارهای بسته .

ناگهان هیئت ِ جدید آمد و این چهار چوب ِ بسته را منفجر کرد .
جنگ های صلیبی آمد ، همه ی دیوارهای ِ جهان ِ بسته و تنگ ِ قدیم را فرو ریخت ،
زمین از مرکزیت ِ عالم افتاد ، سقف آسمان برداشته شد ، لیسبون و ژنوا را وسط دنیا اعلام کردند ، آنطرف آمریکا کشف شد ، اینطرف تمام شرق ، ایران و عرب و ترک و هندوچین ...

مذاهب ِ دیگر آمدند و در برابر اینها عرض اندام کردند ، تاریخ های شگفت ، تمدن های غنی و متنوع ، فرهنگ های بزرگتر و نیرومند تر و افکار و عقاید و مکتب ها و بعثت ها و جامعه ها و زندگی های دیگر و جاهای دیگر و انسان های دیگر و ...
همه چیز متزلزل شد .

غرب ، آزادی ِ افکار و فرهنگ ِ متحول و اجتهاد ِ آزاد ، در تمدن و جامعه و مذهب ِ اسلام را ، از طریق ِ جنگهای صلیبی طی چند نسل تماس ِ توده های ِ مسیحی و مسلمان ، در قرون وسطی آموخت .

جمود و تعصب و تنگ بینی متلاشی شد .
اعتراض به مقدسات شروع شد ( پروتستانتیسم )
و سپس ، حرکت و تحول و تمدن ِ جدید .

جنگ های ِ صلیبی از دو جبهه ی متفاوت ، ناگهان بر حصار ِ فروبسته و ساکت قرون وسطی و مسیحیت ِ غرب حمله برد .
و باعث فرو ریختن ِ دو چیز مهم شد :

یکی فرو ریختن ِ زیربنای ِ اقتصادی و بنیاد ِ مادی ِ جامعه ی غرب ،
یکی بهم ریختن ِ زیربنای ِ فکری و اعتقادی یا جهان بینی ِ آن ،

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:45PM
قانون علیت ِ متقابل

جنگ های صلیبی ، از دو جبهه ی متفاوت ، ناگهان بر حصار ِ فرو بسته و ساکت قرون وسطی و مسیحیت ِ غرب حمله برد و باعث بوجود آمدن ِ دو اتفاق خیلی مهم شد :

یکی فرو ریختن ِ زیر بنای ِ اقتصادی و بنیاد ِ مادی جامعه ی غرب .
دیگری ، به هم ریختن ِ زیر بنای ِ فکری و اعتقادی یا جهان بینی ِ غرب .

غرب در قرون وسطی ، متشکل از جوامعی بود که زیربنایش « فئودالیته » و روبنایش « مذهب » بود .

و به این « هر دو » ، یکباره حمله شد ، و هر دو با هم فرو ریخت .....

« دو حمله » با هم شروع شد ، و این تصادفی نبود !

زیرا این دو ، اگر چه « ظاهرا » جدا هستند ، اما علت و معلول ِهمدیگرند .

در مسائل انسانی و جامعه شناختی ، « اصل ِ علیت » صادق است .
اما این نوع علیت ، با « علیت در فلسفه » و یا « علیت ِ علوم طبیعی » تفاوت دارد .
و تفاوتش این است که در اینجا ، رابطه ی علت و معلول ، یکطرفه نیست ، دو طرفه است .
میان ِ دو پدیده ی اجتماعی ِ مقارن ، همیشه « رابطه ی علت و معلول ِ متقابل » در جریان است .

در طبیعت مثلا آتش ( علت ) آب را به جوش می آورد (معلول ) ،
ولی جوشش ِ آب ، یعنی معلول ، بر روی ِ سوزش ِ آتش دیگر اثری نمی گذارد ، از معلول راه بسوی علت بسته است .

اما در رابطه ی میان پدیده های اجتماعی ، علت که معلول را پدید می آورد ، معلول نیز در همان حال که پدید می آید ، بر روی علت هم تاثیر می گذارد .یعنی نقش علت را در برابر آن بازی می کند :

سخنران (علت) ، مجلس را به هیجان می آورد (معلول) . و هیجان ِ مجلس سخنران را تحت تاثیر می گیرد و تهییج می کند ، و باز این تهییج بر روی مجلس اثر می گذارد .
و این « رابطه ی دو جانبه ی علت و معلول میان ِ این دو قطب » تا وقتی که این دو با هم در ارتباطند ، جریان ِ متقابل دارند .

چنین رابطه ای نیز ، میان ِ زیر بنای ِ اقتصادی و روبنای ِ اعتقادی ِ یک جامعه وجود دارد .

مارکسیسم این رابطه را یک جانبه می بیند .

ضد مارکسیست ها ، یا « علیت در جامعه شناسی » را انکار می کنند و یا « زیر بنا بودن ِ نظام ِ تولید و اقتصاد » را قبول ندارند ،
و بطور ناموفقی می کوشند تا عامل ِ دیگری را جانشین ِ آن سازند ،
از قبیل ِ نژاد و جغرافیا و جنگ با طبیعت و غریزه و فرهنگ و غیره را .

ولی برای « همه ی دوره های اجتماعی » نمی توان « یک قانون کلی » را قائل بود .

در جوامع بدوی (قبائل) ، جغرافیا عامل ِ تام و زیر بنای ِ سازنده و تعیین کننده ی جامعه و نهاد های جامعه و از جمله اقتصاد است .

در جامعه های پیشرفته ، تولید ِ اقتصادی ، زیربنا و عامل ِ تعیین کننده است .

و در مرحله ی سوم ، یعنی « عصر تحقق ایندیویدوالیسم » ( به معنی ِ دورکیمی ِ آن ) ،
هر چه خودآگاهی ِ انسانی و بینش و علم ِ انسان شناسی و جامعه شناسی و تاریخ شناسی بیشتر پیش می رود و انسان ها به عوامل ِ سازنده ی جامعه و نیروهای حرکت دهنده ی تاریخ و قوانین ساخت و تحول و انحطاط و ترقی و ارتفاع ِ اجتماع آگاه تر می شوند ،
عامل اساسی ، خود ِ انسان ، یعنی خود آگاهی ِ او ، و به تعبیر ِ دیگر ایدئولوِژی ، فکر ، اراده ، علم و تکنیک ِ او می شود .

این ، مبحثی بسیار حساس ، پیچیده و مفصل است و از حوصله ی این تاپیک خارج است .

اما آنچه در اینجا باید گفته شود این است که :
« قانون علیت ِ متقابل » ، در رابطه ی میان زیربنا و روبنای ِ اجتماعی نیز صادق است .

یک فرد اگر فکرش عوض شود (روبنا) ، زندگی ِ اقتصادی و شغلش نیز عوض می شود (زیربنا)،
چنانچه اگر شغلش و وضع مادیش هم تغییر کند ، طرز فکرش نیز تغییر خواهد کرد،
و این دو همیشه با هم رابطه ی علت و معلولی ِ دوجانبه دارند.

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:48PM
اقتصاد بسته و اقتصاد باز

اروپای ِ قرون وسطی دارای زیربنای اقتصادی فئودالیسم و روبنای اعتقادی مذهب بود .

مذهب کاتولیک ، که جهان بینی و اخلاق و فلسفه و سنت هائی را تدوین و توجیه و تقدیس می کرد که با این نظام ِ اجتماعی سازگار باشد ،

زیرا مذاهب ِ رسمی ِ حاکم بر جامعه ، همیشه چنین نقشی را خودآگاه یا ناخودآگاه بر عهده داشته اند و اگر در اصل با چنین نظامی مغایر بوده باشند ، بدست گروه متولیان رسمی ِ آن که خود یکی از ابعاد نظام حاکم بوده چنان مسخ و تحریف می شده اند که به این کار بیایند .

در این قرون وسطی ، زندگی ِ اجتماعی و اقتصادی بر روی فئودالیته بنا شده است ،
واحد های مختلفی به اسم ِ فئودالیته وجود دارند که هر کدام برای خودشان سپاهی دارند ، سنت دارند ، رئیس دارند ، مراسمی دارند ، رعیتی دارند و زندگی ِ مستقلی .

این واحد های اجتماعی ِ جدا از هم در همان حال که یک حالت ِ گریز از مرکز دارند ، در جستجوی ِ تشکیل ِ یک منظومه ی مشترک اند و با هم ارتباط دارند .
به چه وسیله ؟
به وسیله ی کلیسای ِ کاتولیک .
بنابراین ، یک قدرت ِ جهانی به اسم کاتولیک جهانی وجود دارد .

در اروپا مذهب ِ مسیح به عنوان ِ پوششی ، واحدهای ِ پراکنده ی فئودالیته را به هم تالیف می دهد، با هم جمع می کند و یک « امت میسحی » از فئودالیته های گوناگون درست می کند.

فئودالیته چگونه نظامی است ؟
یک بزرگ مالکی ِ با رسوم و سنت های اشرافی ،
و تضاد ِ ارباب و رعیتی است ،
یک نظام ِ بسته به روی خارج است ،
و وابسته به زمین است .

نظام ِ بسته چیست ؟
نظام ِ بسته ، دارای دو خصوصیت است ،
یکی جهان بینی ِ بسته ،
و دیگری تولید و اقتصاد ِ بسته ،

تولید و اقتصاد ِ بسته یعنی چه ؟
در ده نگاه کنید :
دهی است که کنار ِ جاده نیست و کارهای مدرن ِ تولیدی در آن بوجود نیامده است و در آن گاو آهن دارند ، شیر و پشم و خرمن و گندم ، لباس هایشان را هم خودشان می بافند و می دوزند و می پوشند ، اجناس دیگرشان را نیز خودشان می سازند .

این ده ، یک اقتصاد ِ تولیدی ِ بسته دارد ،
یعنی گندم و جو را از صحرا می آورد ، جو را به الاغش می دهد ، گندمش را خودش مصرف می کند ، پنبه اش را می دهد به زنش که پاچه درست کند و هر دو می پوشند ،
شیر ِ گاوش را می دهد و تخم مرغ می گیرد ، میوه اش را با پشم عوض می کند ، و آن دیگری پشمش را با کشک عوض می کند و کشک را می دهد و پیاز می گیرد .
این است که تولید و مصرف درون این حصار ِ ده ، دور ِ یک دایره ی بسته می چرخد .

خود ِ یک قلعه را نگاه کنید ، درست یک جامعه ی بسته را به چشم می بینید .
می بینیم که یک قلعه حصاری دور خودش دارد و چهار تا برج و یک دروازه دارد ، و این نشان می دهد که یک جامعه ی بسته است ،

از علائم بسته بودن ِ جامعه ، « تولید ِ بسته » است ، یعنی تولید و مصرف ، همدیگر را در روی یک دایره تعقیب می کنند . یعنی خودشان تولید می کنند و خودشان مصرف ،
نه به تولید ِ خارجی احتیاجی دارند و نه تولیدات اینها در خارج مصرف می شود .
بنابراین از مشخصات اساسی ِاقتصاد ِ بسته این است که تولید و مصرف با هم برابر هستند .

در چنین دهی مثلا یک نفر می آید و یک چاه عمیق می زند ، و مثلا دو میلیون تومان چغندر کاری می کند و چهار میلیون تومان چغندر درمی آورد ،
یک مرتبه ، این دایره ی بسته ، شکافته می شود ؛
این همه چغندی که تولید شده ، در اینجا جزء دایره ی تولیدی داخلی این ده نیست ،
این چغندرها بوسیله ی اتومبیل و کامیون ها به 100 کیلومتری و 200 کیلومتری ، به کارخانه ی قند می رود ( می بینیم تولید در اینجا دایره بسته اش باز شده ) در کارخانه ی قند تبدیل به قند و شکر می شود و محصولش در تمام بازارهای داخل و خارج پخش می شود .
پس تولید ِ بسته ی داخلی این ده ، بطرف ِ بازارهای بیرون باز شد .

آن معنی ِ اقتصاد ِ بسته ، و این هم معنی ِ اقتصاد ِ باز .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:49PM
بورژوازی چیست ؟

ضربه ی جهانبینی ِ مادی در اندیشه ی روشنفکران ِ جدید

جهان بینی بسته هم همین است :

جهان بینی بسته عبارت است از تصویری که ذهن ِ انسان از جهان دارد .

کدام انسان ؟
انسانی که در یک اقتصادبسته زندگی می کند ، جهانش هم بسته است .
تمام آسمان یک سرپوش است ه در اطراف ده ِ او فرود آمده !
آنطرف های دیگر هیچ خبری نیست ! دنیایش بسته و کوچک است .
قرون وسطی چنین جامعه ای بود .

دو تا عامل آمد ، هم جهان بینی ِ قرون وسطی را باز کرد و هم زیربنای ِ بسته ی تولیدی اقتصادیش را .
اول جهش ِ سریع ِ بورژوازی در بطن تولید کشاورزی فئودالیته ،
و دوم ضربه ی جهانبینی ِ مادی در اندیشه ی روشنفکران ِ جدید.
اینها هر دو علت و معلول ِ همدیگرند .

اصلا بورژوازی چیست ؟

برخلاف اروپائی ها که بایستی این بحث ها را در کتابها بخوانند ، ما تا حدودی می توانیم این نمونه ها را در برخی از گوشه های جامعه خودمان ببینیم .

برای اینکه یک جامعه ی در حال تحول داریم:
انتقال از یک سیستم ِ اقتصاد ِ بسته ی زراعی ، به یک سیستم بورژوازی ِ مصرفی و کمپرادور .

یک ده ِ کوچ را در نظر بگیرید ، در یک روستای بسته ی قدیمی که تولید آن بر اساس تولید کشاورزی است ، پیش از آنکه یک دکان باز بشود ، یک چهارپادار (تاجر خرده پائی که با الاغ اجناسش را به دهات مختلف می برد ) چند توپ پارچه و خرت و پرت های مختلف را روی الاغش می گذاشت و از شهر یا دهات اطراف به دهات دیگر می برد و در میدان داد می زد و کالایش را با محصولات کشاورزی مثل غله و پنبه و پشم و .. مبادله می کرد و بعد هفته یا ماه دیگر می آمد. معاملات کلی و مبادلات جمعی هم در بازارهای موسمی ِ کنار مزارع انجام می شد .

بعد کم کم این پدیده تبدیل می شود به دکان ده .
دکان که بوجود می آید ، اولین پایه ی بورژوازی در فئودالیته بوجود آمده است .

طرز کار دکاندار با طرز کار افراد این ده فرق دارد .
آنها محصولات مصرفی را از زمین بدست می آورند و تولید می کنند و این ، از شهر می خرد و به اینجا می آورد .
آنها تولید کشاورزی دارند و اینها تولید دستی یا صنعتی ، این پارچه می فروشد و او گندم ، او مبادله جنس به جنس می کند ( گندم می دهد و پشم می گیرد ) اما دکاندار با پول معامله می کند.
بنابراین وقتی که مبادله ی پولی جای مبادله ی کالائی را گرفت ، بورژوازی بوجود آمده ،
ولو بصورت یک گروه ِ کوچک ، ولو بصورت ِ یک فرد .

این دکاندار چه می کند ؟
می آید اجناس تازه ای را از شهر و یا از روستاهای دیگر با پول می خرد ( چون پول دارد ) و می آورد در این ده و بر مردم عرضه می کند ،
مصرف ِاین اجناس هنوز در این ده سابقه ندارد ، کم کم مردم ذائقه شان عوض می شود ، با این لباس ها و با این اثاث ها و با این خوراک ها و با این لوازم ِ زندگی آشنا می شوند و اینها را می خرند .

بنابر این دکاندار مصرف تازه ای را وارد ده کرده ، اما تولید تازه را وارد نکرده ، فقط مصرف تازه است .

البته آن رعیت نمی تواند بخرد ، فقط می بیند ، اما خرده مالک و یا فئودال و خانواده اش چون پول دارند - و قبل از این یا پولشان را روی هم می گذاشتند و یا زمین اضافه می خریدند و یا ملک و قنات موجودشان را آبادتر می کردند و یا گله اضافه می خریدند و یا مکه و کربلا و مشهد می رفتند و یا میهمانی ها و عروسی ها و بذل و بخشش های عجیب می کردند
- حالا همه ی آن پول ها و حتی کم کم آن زمین ها و آن گله ها به خورد ِ این دکان می رود !

خودش قبایش عوض می شود ، قبا را در می آورد و کت و شلواری می شود ، خانمش آن چادر کرباسی را در می آورد و چادر شهری می پوشد ، بعد پذیرائی شان عوض می شود ، بعد مبلمان خانه شان عوض می شود ، بعد ساختمان منزلشان عوض می شود ، بعد کم کم همه چیزشان عوض می شود ،
جز لهجه شان و تولیدشان !

مصرف بصورت تصاعدی بالا می رود ، و تولید حتی از صورت ِ کلاسیک هم پایینتر می آید و یا لااقل ثابت می ماند ،

دکاندار برای او سیاهه و حساب دفتری می نویسد : « قابل ندارد ، سر ِ درو و سر خرمن می گیرم و ... » کم کم سی هزار تومان ، چهل هزار تومان ، صد هزار تومان و ..
به همین منوال ، سال دوم مصرف بیشتر می شود و کالاهای بیشتری عرضه می گردد .
دائما دفتر حساب و کتاب ِ دکان ، دائما نسیه و قسط و نزول ، تا سر ِ درو ،

سر ِ درو ، خرمنی که همیشه به انبار ِ حاجی خان ِ ده می آمد ، حالا یکسره می رود به دکان « کلب میرزا ! » بابت یکسال مصرفی است که خانواده کرده .

سال دوم مصرف بیشتر می شود ، اما تولید و خرمن ثابت است و زیاد نشده و دویست هزار تومان هم اضافه بدهی می ماند بیخ ریشش ! و نمی تواند بپردازد ، و یا اینکه نزولش به سال ِ آینده می افتد و با مصرف ِ سال دیگر که باز اضافه شده، جمع می شود و سال سوم و سال چهارم و ... دائما قرض و قسط و مصرف بیشتر و متنوع تر ،

و دیگر محصول ِ کشاورزی ، جواب دکاندار را نمی دهد !

از اصل ِ زمین مایه می گذارد ، باغ می رود ، گوسفندان می روند ، تکه تکه املاک می رود و باز هم مصرف تازه هجوم می آورد ،

و یک دکان می شود دو دکان ، سه دکان و .... و دائما انبارها خالی و مغازه ها پر ،
و حاجی خان هر روز از درون پوک می شود و دکاندار او را می مکد .

و موریانه ی مصرف ِ بورژوازی بجان ِ فئودالیته می افتد ...

تا اینکه آقای حاجی خان مجبور است که نصفه شب بزند و از ده فرار کند !

و این یعنی :
فئودالیته سقوط کرده و بورژوازی جانشین آن شد .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:50PM
اخلاق و طرز فکر ِ طبقاتی

این است معنی این اصل ِ جامعه شناسی که « بورژوازی در داخل فئودالیته بوجود می آید ، کم کم رشد می کند ، مصرف تازه بوجود می آورد ، نظام مصرفی را تغییر می دهد ، بعد نظام فئودالیته را ضعیف می کند ، بعد نظام خودش را مسط تر می کند تا به نقطه ی انقلاب بورژوازی می رسد .
انقلاب بورژوازی ، وقتی است که حاکم ، دیگر آن خان ِ مالک نیست ، بلکه این آقای بورژوا است .
خانم ها ، خانواده ها ، آدم های آقا و استخواندار و حاجی و حاجی زاده از بین می روند و تازه بدوران رسیده ها ، پولدارها ، بی ریشه و بی سرو پاها روی کار می آیند .
اشرافیت دیگر ارزشی ندارد، پول و زندگی ِ تجاری و زندگی ِ کسبی ، جانشین تولید بزرگ مالکی ِ کشاورزی شده . »

بحث فوق ، یک بحث ِ اقتصادی ِ جامعه شناسی بود . اکنون یک نمونه ی تازه :
و آن مساله ی اخلاق طبقاتی و طرز فکر طبقاتی است .

اگر این مسئله درست فهمیده شود ، بحث بسیار مهمی که در ذهن همه ی روشنفکران در دنیا بدجور طرح شده ، روشن می شود .

دوره ی فئودالیته دارای خصوصیات خاصی است :

ا- اخلاق مبتنی بر اشرافیت

2- جهان بینی بسته

3- زندگی راکد

4- مقدسات ِ ثابت ِ لایتغیر

5- سنت های اصیل و محکم و ریشه دار و استوار اجتماعی

6- جمود و گذشته پرستی و پرستش اجداد و تفاخر به رسوم و عادات خانوادگی

7- تکیه عمومی به فضائل خاص ِ اخلاقی ، از قبیل غیرت ، حمیت ، شهامت ، سخاوت ، مهمان نوازی ، حرمت بزرگترها ، فداکاری ، تعصب قومی ، عشق به ارزش های معنوی و ... بالاخره احساس نیرومند ِ مذهبی .( اینها از اصول مذهبی این دوره است )

8- ترس از نوپرستی ، نوآوری ، تغییر و عوض شده ، مقاومت ِ هر چه بیشتر در برابر عناصری که از خارج تحمیل می شود ،
از خصوصیات جامعه ی بسته ی فئودالیته است .
هیچ چیز نو را نمی تواند بپذیرد ، می ترسد ، حتی آرایشش را حاضر نیست عوض کند ، لباسش را عوض نمی کند ، فرم صورتش را عوض نمی کند ، گردنش را حاضر است بدهد ، ولی سبیلش را نمی دهد ،

اصول سنتی و رسوم و تشریفات و مراسم اجتماعی و احساسات قومی و روابط اقتصادی و مسائل اخلاقی هم ، به وسیله ی دین پشتیبانی می شود و تقدس می یابد و روابط ارباب و رعیتی و روابط مالکیت سنتی ، روابط اجتماعی ، حتی لباس پوشیدن و حتی آرایش کردن و شیوه ی موروثی زندگی ، بوسیله ی دین تقدس پیدا می کند و توجیه می شود ،

چرا که دین هم ، بوسیله ی کسانی که متولی دین و وابسته به طبقه ی حاکمند به این نظام وابستگی پیدا می کند و رعیت را در رعیت بودن خودش قانع می کند .

سنت و اخلاق و مذهب و روابط اجتماعی و حقوق مالکیت ، همه یک بافت دارند : « تقدس » !

بنابراین ، یکی از بزرگترین خصوصیات ِ مذهب ِ این دوره ، مقاومت ِ آن در برابر نوآوری ، بدعت ِ تازه و تغییر زندگی است .
روح ِ انسان این دوره به گذشته ، به اجدادش ، به بابابیش ، به بابابزرگش ، به آغابی بی اش تفاخر دارد و خانه و خاطره و سنت ِ اجدادی و قدیمی را می خواهد هر طوری که هست حفظ کند .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:52PM
خصوصیت دوم فئودالیته : مقاومت شدید در برابر « نو » و « ترس از آینده »

در دوره ی فئودالیته دو اصل اساسی از نظر احساس و اخلاق و روح وجود دارد :
تفاخر به گذشته یا گذشته پرستی و ترس از آینده و مقاومت در برابر نوآوری .

ولی این دکاندار و این بورژوا ، درست برعکس آن فئودال ، از طبقه ی رعیت بیرون آمده و رشد کرده و اکنون طبقه ی متوسطی را ساخته است بالاتر از رعیت و پایین تر از ارباب ،

اجدادش ، خان زاده و بزرگ زاده و استخواندار و از این حرف ها نبوده و نیستند ،
در جامعه ، خودش ریشه ندارد ، مردم به عنوان یک « اصیل » او را نگاه نمی کنند بلکه به عنوان یک آدم معمولی و یک کاسبکار تازه بدوران رسیده و نوکیسه و پولدار ، اما بی شخصیت و فاقد اصالت و شرافت خونی و خانوادگی نگاه می کنند ،

در نظر ِ جامعه ، او یک نورس ، نوکیسه و تازه بدوران رسیده است .

اگر از نقطه نظر ِ بینش ِ اخلاقی و فکری این دو را با هم بسنجیم ، می بینیم که آن بورژوا یک خصوصیت ممتاز دارد و آن این است که استعداد تغییر و تحول ، یعنی پیشرفت ، در او فراوان است ،
چون تیپ متحرک است و چون جهان بینی باز دارد و چون آینده نگر است و چون با گذشته پیوند ندارد و در بند ِ سنت های ثابت و موروثی نیست ،
در صورتی که آن رقیبش که از بین رفته و یا در حال از بین رفتن است ، حالت جمود و رکود و توقف دارد و می خواهد جامعه را آنچنانکه بوده و هست نگاه بدارد ،
و همیشه رو به عقب فکر می کند .

این است که بورژوا کاری به گذشته ندارد .
او بر خلاف خان که تجدید ِ گذشته و خاطره ی گذشته به او لذت و افتخار می داد ،
تجدید گذشته و خاطره ی گذشته او را تحقیر می کند .

بنابراین ، به همان اندازه که خان گذشته پرست بود و سنت ِ گذشته را دوست داشت ،
بورژوا بیزار از گذشته است و دوستدار ِ بر هم خوردن ِ سنت است ، می خواهد ارتباطش را با گذشته قطع کند ،
زیرا گذشته متعلق به خان بود و برای خان حرمت قائل است ، اما بورژوا از حالا شروع شده است
خان رو به اتمام است و بورژوا رو به آقائی است .
او خودبخود گذشته طلب است و این ، بیزار از گذشته ، او در برابر آینده و در برابر نوآوری مقاومت می کند ، زیرا هر تغییر و نوآوری ای او را متزلزل می سازد ،
و برعکس ، این ، استقبال می کند .

بوزژوا نوپرست است ، و نه تنها نوپذیر .
اینستکه بورژوا جهان بینی باز و متحول هم دارد .

برخلاف خان که جهان بینی اش بسته است و ثابت ،
و فقط حیطه ی چراگاه ِ اسبش و خودش و گله اش و قبیله و سرزمینش را می بیند و بیرون نرفته است .

اما بورژوا ، دهات و شهرهای اطراف را دیده ، قبائل اطراف را دیده ، چون کسبش کسب متحرک است ، سیستم های تولیدی مختلفی را می بیند ، آدم های متنوع را می بیند ، جهان ِ بازتر را دیده ،
پس بورژوا جهان را بازتر و وسیع تر و در حال تغییر و حرکت می بیند ، دشمن ِ سنت و مخالف رسوم و عادات و تشریفات اجتماعی است و عاشق ِ آینده و عاشق تبدیل و تغییر و تحول،

و بهم ریختن ِ و نو ساختن ِ همه چیز !

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:53PM
خصوصیات بورژوا

یکی از خصوصیاتی که بینش بورژوا دارد ، بی اعتقادی او به ارزشهای اخلاقی ، فضائل انسانی و سنت های مقدس ِ اجتماعی و یا مذهبی ِ جامعه است .

چنانچه در دهات می بنیم اولین کسی که به مراسم مذهبی ، یا به جادوگری ، یا حرمت اشخاص ِ مقدس ده - کسانی که مردم برای آنها تقدس و احترام قائلند - از قبیل سید و ملا و آقازاده های اصیل ِ ده ، درست یا نادرست حمله می کند ، مسخره می کند ، انتقاد می کند ،
همین آدم است .
اولین کسی که رادیو به خانه اش می آورد این آدم است ، اولین کسی که در ده کت و شلواری می شود همین آدم است ، و اولین کسی که پسرش و حتی دخترش را به مدرسه ی جدید می فرستد باز اوست ،
و اولین زنی که لباس تازه ی شهری تنش می کند و آرایشش را عوض می کند و بر خلاف ِ سنت های گذشته ی زن در این محیط ، رفتار می کند ، زن او است .

چرا ؟
برای اینکه هیچ چیز او را به گذشته وصل نمی کند ،
بلکه در تحول جامعه است که شخصیت بیشتری پیدا می کند ،
چون فاقد ِ ارزش های قدیم است ، می کوشد تا ارزش های جدید را کسب کند .
زنی که « آقا بی بی » نیست ، تلاش می کند تا « خانم » شود . در صورتیکه رقیبش ، در تحول جامعه ، شخصیت خودش را از دست می دهد .

بنابراین چنین تیپی که بورژوا نام دارد - و ما به او کاسبکار تا تاجر یا پولدار می گوییم - و زندگی شهری و متجدد دارد و با پول کار می کند ،
یکی از خصوصیاتش مخالفت شدید با رسوم و عادات و اخلاق و عقاید حاکم بر جامعه است ، عقاید و اخلاق و ارزش هائی که از قدیم مانده .

بر روی هم میتوان گفت بورژوا طبقه ای است :
نوکیسه ، « پولکی » ،
« پَست » ، بی ریشه ،
آینده گرا ، اهل پیشرفت و حرکت ، با بینش باز ،
مخالف ِ گذشته ، بیزار از سنت و عاشق ِ بدعت ، نوآور ، تغییر پذیر ،
فاقد اصالت ، بی عقیده به ارزشهای معنوی ،
مصرف پرست ، دارای جهان بینی متحرک ، بسیار مادی ،
عاری از بزرگ منشی و فضیلت های متعالی و خوی ِ جوانمردی ،
مومن به « مذهب ِ سودپرستی » (اوتیلیتاریسم ) ،
مصلحت باز ، حقیقت نشناس ،
و بالاخره دارای روحی کاسب کارانه و حسابگر .

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:54PM
دو موج هماهنگ و هم هدف !!

اینکه در تاریخ می خوانیم که در قرون شانزدهم و هفدهم ، در اروپا روشنفکران آمدند ،
اینها هستند که آمدند !


اینها ، در قرون شانزدهم و هفدهم ، بصورت طبقه درآمدند ، بخصوص بصورت یک طبقه ی بورژوازی ، یعنی طبقه ی فئودالیته بکلی در زیر ِ دست اینها له شد .
این طبقه که تجار و کارخانه دارها و ثروتمندها و سرمایه دارها بودند ، در اروپا روی کار آمدند ،
اینها با سنت و با رسوم و اعتقادات و تشریفات و حتی با عباداتی که از طرف کلیسا در دوره ی فئودالیته اعمال می شد ، مخالفت می کردند ،

و یکی از مفالفت هایشان با دین ِ حاکم ، مخالفت با آن شکلی است که حکومت می کند ،
چون آن شکلش ، شکلی متناسب با دوره ی فئودالیته بود !

اینست که این بورژوا ، که تیپ خود آگاه ِ طبقاتی ، متحرک ِ نو پذیر ، بیزار از گذشته و با جهان بینی ِ باز است و تحول و تغییر را با شدت می پذیرد ،
ضد مذهبی است .

به 2 معنی ضد مذهب ممکن است باشد ؛
یکی به این معنی که بینش عمومی ِ مذهب ، که در جامعه وجود دارد و مردم از قدیم به آن ایمان داشته اند را قبول ندارد و طرفدار ِ یک رفرم مذهبی است ،
که پروتستان ها در قرون جدید اینها هستند ،
یعنی کسانی که به مذهب ِ موجود ، به کاتولیک و به کلیسا اعتراض داشتند .

بنابراین پیروان پروتستانتیسم، مذهبی هائی هستند که وابسته به بورژوازی ، یعنی وابسته به طبقه ی سرمایه دار و صنعتکاری هستند که در اواخر ِ قرون وسطی در اروپا بوجود آمدند و اینها با کلیسای کاتولیک و پاپ درافتادند ،
چون کلیسای کاتولیک و پاپ وابسته به نظام فئودالیته در قرون وسطی بود .

دوم ، کسانیکه از همین بورژوازی ، جناح ِ غیر مذهبی یا ضد مذهبی را تشکیل می دهند ( و البته بیشتر باید گفت غیر مذهبی ، چون ضد مذهبی بعد بوجود آمد .)

جناج غیر مذهبی آنست که نه پروتست ( اعتراض ) می کند - و به عنوان مذهب - پروتستانتیسم به وجود می آورد و نه کاتولیک رامی پذیرد ،
به چه فکری ؟ .... به هیچ فکری !
اصولا دغدغه ی دینی ندارد ،

آن آدم به وسیله هر سلاحی که به دستش می آید ، باید با سنت های کهنه مبارزه کند ،
تا جامعه ی نو ،
با مصرف های نو ،
با مردم نو ،
و روابط و ارزش های نو ،
در جامعه بوجود بیاید ،
تا بتواند در آنجا ، به فعالیت های اقتصادی و سرمایه داری ِ خودش بهتر بپردازد ،

چه چیز و چه حالتی سرمایه دار را سرمایه دارتر می کند ؟
مصرف عمومی .

بنابراین ، این بورژوا ، که مصرف تازه تولید می کند ، باید با سنت های قدیمی ، از جمله مذهب ، که سنت ها و تیپ گذشته را حفظ می کند مبارزه کند ،
تا جامعه در برابر نوپذیری و تحول و مصرف ِ جدید مقاومت نکند .
و جامعه بکلی ، بازار ِ مصرف ، تولید و فروش ِ بورژوا بشود .

و این است که درست بعد از جنگ های صلیبی که اروپائی ها با شرق تماس گرفته اند ، و بعد از اینکه با آموختن فن کشتی سازی مدرن و گرفتن نقشه ی زمین و قطب نما و راه های دریائی از مسلمین ، دریانوردی شروع شد و آمریکا کشف گردید و استعمار در آفریقا ، آسیا و آمریکا پدید آمد و تجارت ِ شرق و غرب بوجود آمد ....،
فئودالیته ی بسته ی راکد فرو ریخت ،
و بورژوازی ِ سرمایه داری ، برده داری ، کارخانه داری و تجارت بین المللی رشد کرد.

درست در همین زمان و دقیقا هماهنگ با توسعه ی بورژوازی و قوت گرفتن بورژواها و رواج زندگی ِ پول و کسب و مصرف و جوش ِ افزون طلبی ِ مادی و قوام گرفتن ِ روح ِ « اقتصاد پرستی » و حرص و عشق تازه به جمع کردن ِ ثروت ، و استعمار ملت ها و کشورهای تازه و بالا گرفتن ِ قدرت اقتصادی و مادی اروپا و قیام ی بورژوازی علیه فئودالیته در زمینه ی اقتصادی و تولیدی و اجتماعی .... ،

می بینیم که در زمینه ی فکری و اعتقادی هم ، دو موج ِ هماهنگ و هم هدف ، پدید می آید !
و عجیب است که این دو موج ، یکی مذهبی بود و دیگری ، ضد مذهبی !!

یکی مذهب پروتستانتیسم و دیگر مذهب رآلیسم !
چه وجه مشترکی است میان این دو ؟!
خیلی روشن است :


هر دو ، تجلی ِ روح مادی بورژوازی تازه بدوران رسیده بود !

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:55PM
روشنفکران ، سخنگویان ِ وابسته به طبقه ی بورژوازی جدید :


لوتر که در قرن شانزدهم به کلیسای کاتولیک اعتراض می کند و مسیحیان را به شورش علیه سلطه ی پاپ و قتل عام اسقف ها و کاردینال ها می خواند ،
در حقیقت ، فریاد ِ اعتراض ِ بورژوازی معترض را علیه سنت پرستی و زهد گرائی ِ مذهب ِ عصر فئودالی بلند کرده است .

پروتستانتیسم همان مسیحیت است که از آخرت گرائی ِ کاتولیک باز می گردد ،
و روح و جهت ِ دنیا گرائی ، عشق ِ به زندگی ِ مادی ، صنعت ، کار ، ثروت و بالاخره سرمایه داری به آن می دهد .

اکنون نیز چنانکه می بینیم و چنانکه ماکس وبر گفته است ، جغرافیای اروپا نشان می دهد که میان ِ پیشرفت ِ سرمایه داری و پروتستانتیسم در کشورهای اروپائی هماهنگی ِ شگفتی وجود دارد ،
در شب هولناک سن بارتلمی که کاتولیک ها ده هزار نفر از پروتستانها را در فرانسه سر بریدند ،
در حقیقت اشراف ِ زخم خورده ی فئودالی بود که کوشید تا اعتراض بورژوازی را که منکر ارزشهای قدیم و بقای حکومت طبقه ی فئودال بود ، خاموش کند.
بنابراین پروتستانتیسم ، مادی شدن و پول دوست شدن ِ مذهب مسیح بود .

در همین هنگام نیز نهضت رآلیسم توسعه یافت :

یعنی بازگشت از ذهنیات ، معنویات ، احساس های عرفانی و ایده آل های اخلاقی ،
و گرایش به عینیت و واقعیت زندگی مادی و اصالت زندگی ِ اقتصادی و روح دنیائی و بینش زمینی و اعلام

اصل « قدرت طلبی » بجای « حقیقت جوئی » - که بیکن می گفت ،
از همه سو ،در نام های :
ناتورالیسم ، ماتریالیسم ، راسیونالیسم ، رادیکالیسم ،
لیبرالیسم ( آزادی ، اما آزادی از قیود ِ اخلاقی ! برای رهائی غرایز مادی ! و آزادی ِ تجارت از قیود گمرک و قوانین محدود کننده ) ،
و حتی دموکراسی ( جانشین شدن طبقه ی متوسط بورژوازی بجای اشرافیت ِ حاکم ) ،
و بالاخره مذهب ِ « فرد و نفع » ! ( ایندیویدوالیسم و یوتیلیتاریسم ) .

و همه ی اینها ، زبان های تازه ای بود که بورژوازی تازه پا ، با آن حرف می زد !!

سخن گویان وابسته به طبقه ی سنت پرست و اشرافی قدیم و رو به زوال ، روحانیون مذهبی بودند ،
و سخنگویان وابسته به طبقه ی بورژوازی ِ جدید ، روشنفکران مادی !

ارژنگ
Saturday 18 November 2006, 11:56PM
دوستان گرامی ،‌ با سلام .
موضوع این تاپیک ، مسئله بسیار مهمی است که ریشه ها و سبب های ضد دین شدن روشنفکران وابسته به سرمایه داری را نشان می دهد .
منتظر نظریات و همفکری هایتان هستم .

ارژنگ
Sunday 19 November 2006, 12:02AM
درافتادن علم با مذهب تصادفی نبود !

آنچه که به ما و به همه ی روشنفکران می گویند که :

در قرن شانزدهم و هفدهم ، عده ای نابغه و روشنفکر ،
یک مرتبه از زمین جوشیدند !
و یا از آسمان افتادند !
و ناگهان فهمیدند که قرون وسطی منحط است ،
مذهب ، دست و پا گیر است ،
و با مذهب بایستی مخالفت کرد تا جامعه آزاد شود ،

و نیز در این عصر جدید ، دانشمندان « روشن » شدند !
و علم از قید مذهب آزاد شد ،
و فهمید که مذهب خرافه است ،

چنین چیزی ، نه بود ،
و نه از لحاظ جامعه شناسی ممکن است چنین چیزی باشد !

بلکه باید ریشه ی اقتصادی و طبقاتی داشته باشد .

مشهود است که از پایگاه اعتقادی و از جبهه ی مذهب ، به این مسئله و این طرز فکر غیر مذهبی انتقاد نمی شود ،
بلکه از پایگاه « جامعه شناسی ِ طبقاتی » و بر اساس زیربنای اقتصادی و « قانون تحول مادی جامعه » مساله مطرح می شود .

این روشنفکران و این نهضت روشنفکران ، در آغاز قرون جدید و تمدن و علم ِ امروز ِ اروپا ، زیربنای ِ اقتصادی شان چیست ؟

زیربنای اقتصادی این تحول ِ فکری و بینش علمی ، « رشد و تولید بورژوازی » و از میان رفتن ِ تولید ِ کشاورزی و تولید « سیستم فئودالیته » است .
بنابراین درست است که روشنفکری که در قرن شانزده و هفده در دنیا با مذهب مبارزه می کند ، سلاحش فلسفه و علم است ،
اما « ریشه » اش طبقه ی بورژوازی است و روحیه و هدف و اخلاقش ، روح و اخلاق ِ ویژه ی بورژوازی است .

بورژوازی چه می خواست ؟
چرا با مذهب درافتاد ؟

همانطور که گفته شد ، بخاطر اینکه مذهب کاتولیک ، نگهبان سنت فئودالیته ای بود که روشنفکر باید آن سنت و آن طبقه را از بین می برد ،
تا جامعه را تبدیل به یک جامعه ی مادی و بازاری ، یعنی بورژوازی با مصرف های مدرن - برای بورژوا - می کرد .

سلاح و وسیله ی فریب دهنده ی او برای این تغییر دادن چه بود ؟
اول ترقی ،
دوم علم ،
سوم آزادی ،
چهارم واقعیت گرائی ِ مادی ،
و بعد ، آنچه که در قرون هجده و نوزده به آن اضافه شد ، « لذت ِ زندگی » و « اصالت ِ فرد یاخودمداری » ،

یعنی فلسفه ی ایجاد ِ « بهشت ِ موعود ِ ادیان » در روی ِ زمین !

یعنی فلسفه ی اصالت ِ مصرف ، بجای همه ی اصالت های فلسفی و اخلاقی و ماوراء الطبیعی !
و خلاصه ، یعنی اینکه : همه ی حرف ها و دغدغه ها و گرایش ها و قیدها و عقیده ها و فضیلت ها و ارزش ها را رها کن و خودت را بچسب و برخورداریت را !! که هر چه هست ، همین است ! این از « اصول » بورژوازی است .

بنابراین بورژوازی در قرون جدید ، علم را به عنوان اسلحه ای گرفت و روی مذهب کشید !

ارژنگ
Sunday 19 November 2006, 12:03AM
ازدواج ِ نامشروع ِ پول و علم !!

و این ، نه خود ِ علم بود که :
بدون ِ ضرورت و علت و حرکت ِ طبقاتی ،
و همینطوری ناگهان ! با شکفتن ِ مرموز ِ نبوغ و الهام و کشف و شهود ِ علمی و انقلاب فکری ! ،
« کشکی » ! با مذهب مخالف شد !

همانطور که در قرون ِ وسطی ، مذهب ، اسلحه ی دست فئودالیسم بود ،
در دوره ی تفوق بورژوازی ِ قرون ِ جدید ،
« علم » اسلحه ی دست بورژوازی شد !

و هدفش : از بین بردن مذهب بود که : زیربنای ِ فرهنگی ِ دوره ی فئودالیته بود ،
و ایجاد یک بهشت ِ بورژوازی در زمین،

بهشت ِ بورژوازی یعنی چه ؟
یعنی : ایجاد یک فلسفه ی خاص ، برای زندگی مادی .

کدام فلسفه ؟
فلسفه ی : « رفاه زندگی و مصرف ِ مادی »
شعار ِ گذشته که می گفت :
« زندگی کنیم تا به شناخت ِ حقیقت برسیم » - که شعار ِ مذهب بود -
به این شکل درآمد که : « حقایق را بشناسیم ، تا خوب زندگی کنیم »

« مصرف » ، برای زندگی شد ، « زندگی » برای مصرف !

« ساختن ِ وسایل ِ زندگی ، برای کسب ِ آسایش » ،
شد : « فدا کردن ِ آسایش ، برای ساختن و فراهم کردن ِ وسایل ِ زندگی » !

و بالاخره ، « علم در جستجوی ِ حقیقت » ، راهش را کج کرد و شد : « علم ، در کسب ِ قدرت » ،
این شعار ِ : بهتر زیستن در همین زمین ، شعار ِ ایجاد ِ « بهشت ِ مصرفی ِ بورژوازی » است ،

بهشتی را که مذهب می گفت با :
عشق و پرستش
و فداکاری و کسب ارزش های اخلاقی
و تعالی روحی و معنوی
و گذشت و شهادت
و پاکی و پارسائی و کمال انسانی ،
به پاداش خواهید یافت ،

بورژوازی و فلسفه ی بورژوازی ِ جدید می گفت که ما آن را در روی ِ همین زمین می سازیم .
به کمک چه چیز ؟
بجای آنهمه ، فقط با 2 چیز :
« سرمایه » و « علم » ،
سرمایه و علم ، دست بدست هم می دهند و « تکنیک » را می زایند ،
و تکنیک ، جانشین مذهب می شود .

این است که بورژوازی ، علم و سرمایه را با هم تالیف داد ،
از ازدواج نامشروع ِ پول و علم ، تکنیک ِ جدید بوجود آمد ،

بنابراین ، ماشین ، فرزند ِ نامشروع ِ « پیوند ِ علم و پول » است .
و پیداست که وقتی عالم و پولدار به ازدواج هم درآیند ،
کدام زن است و کدام شوهر !!

بنابراین رسالت جدید ِ علم ، یعنی مدعی و مخالف ِ مذهب شدن ِ او،

و ادعای ِ « هدایت بشر » و آنهمه ستایش دیگری که از علم می شد ، همه کار ِ بورژوازی بود،
برای آنکه زمینه ی پیشرفت و قدرت و حاکمیت ِ پول را در زمین برایش فراهم آورد .

شعار تازه ای که برای بشریت اعلام شد ،
« قدرت » و « ثروت » ، شعار بورژوازی بود ، اما « عالم » از زبان ِ او و بجای او این شعار را می داد !!
و ما تا بحال ، گول ِ این شعار را خورده ایم !

چون در قدیم بقول شاعر ، همیشه این بوده است :
دانش و خواسته است ، نرگس و گل ــــــ که به یک جای نشکفند به هم
هر که را دانش است ، خواسته نیست ــــ هر که را خواسته است ، دانش کم !
دانش و پول ، مثل گل ِ نرگس و گل سرخ هستند که همزمان با هم نمی شکفند ، بطوریکه هر که دانش دارد ، پول ندارد ، و هر که پول دارد دانش ندارد،
اما اینجا به این شکل در نیامد ،

این دو دشمن ِ همیشه - که علم مخالف با پول بود و بیزار از زندگی ِ مادی ، و زندگی مادی هم نیازی به علم و علماء نداشت - با هم یک « شرکت سهامی » ! درست کردند .
که قیود جدید و انسانی امروز بوجود آمد . و آن :
ساختن ِ یک زندگی مصرفی ، به کمک علم ، برای « پول » است !

این « فلسفه ی جدید ِ زندگی » است ، اما شعارهایش عالمانه بود !

ارژنگ
Sunday 19 November 2006, 12:04AM
این مخالفت ها ، اصلا تصادفی نیست !

تصادفی نیست که علم ، نه تنها با مذهب مخالف می شود ،
بلکه با فلسفه و با اخلاق هم ناسازگاری می کند !
و اصلا « روحیه و جهتش » هم تغییر می کند !

یعنی دغدغه ی همیشگی اش را که « پی بردن به کنه و ذات اشیاء » ، شناختن واقعیت ِ‌ انسان و زندگی و بالاخره جستجوی حقیقت بود ،
از سر بدر کرد و گفت :
من فقط به پدیده ها و خواص ظاهر اشیاء و روابط میان آنها و کشف قوانین طبیعت ِ‌ مادی کار دارم ،
آنهم نه برای یافتن حقیقت !
بلکه برای استخدام اینها در کسب قدرت و منفعت !!

می بینیم که این لحن ، لحن ِ‌ بورژوازی است که علم تقلید می کند !
و این علم ، به کشف هیچ رمزی و رازی ، به هیچ مجهولی نیازمند نیست ،
به ماوراء الطبیعه احتیاجی ندارد ،
و به بعد از مرگ نمی اندیشد ، اصولا بعد از مرگ قیدی وجود ندارد !
این است و جز این نیست که در آن هستیم ! که عمر نام دارد .
و انسان و زندگی انسان جز این نیست که به رفاه برسد و راهش هم « تامین مصرف » است ! و وسیله اش علم ،
اما همه ، به نفع طبقه ی بورژوازی ِ‌ پولدار !!

بورژوازی چرا می خواست پایه ی « فلسفه ی اصالت اقتصاد » و پایه ی « اصالت مصرف » را محکم کند ؟

علم می تواند برخلاف آنچه که مذهب می گفت ، به کمک پول درهمین زندگی و به وسیله ی تکنیک و ماشین و شناخت همین طبیعت و استخدام ِ‌ طبیعت ، بهشت بسازد .

بهشت کجا است ؟
آنجائیکه به سادگی با کار بسیار اندک - چون با تکنیک و علم است - می شود به مصرف های فراوان و زندگی ای برخوردار و مرفه ، و به رفاه اقتصادی رسید.

علم ، که آنهمه فضیلت های ماوراء مادی و ارزش های خارق العاده و ایده آلهای فوق طبیعی برای انسان قائل بود و انسان را مظهر خدا و دارای روح خدائی نشان می داد و می خواست ؛
ناگهان نظرش برگشت !
و گفت انسان یک « حیوان اقتصادی » است !!
واگر مصرفش تامین شود ، دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارد !

چه حادثه ای پیش آمد که علم ناگهان تغییر رویه داد ؟!
نظرش تا این حد پست شد ؟
و انسان یکباره در چمش حقیر گشت و بلند گرائی هایش را از دست داد ؟

حادثه این بود !‌ :
علم از « خدمت به مذهب » به « خدمت پول » درآمد !
و از یکطرف وسوسه ی مردم را برای تقوی ، اخلاص ، تکامل انسانی ،‌ فردا ، سرنوشت بشری ، شناخت عالم و راز ِ‌ هستی و حقیقت ِ وجود و راه درست و آنچه باید بود ، از بین برد .
و وسوسه ای را که در ذات آدمی هست و فلسفه و مذهب ، همیشه بدان پاسخ می گفته اند ، نابود کرد !
[b]
چرا ؟؟!!
برای اینکه انسان را برای « اشتهای کثیف بورژوازی » آماده سازد !!
و به زندگی مصرفی ِ اقتصادی و تولیدی محدود کند.
و از طرفی خودش « ایده آلها و هوسهای سرمایه و پول » را به کمک « قدرت و منطق ِ‌ علمی خودش » در روی زمین تحقق بخشد .

این است که شعار شورانگیز قرون شانزده و هفده و هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم این بود که :
ان انسان ها !
چون هیچ چیز نیست ، باید این وسوسه ها را دور ریخت و با آن حرف ها نباید کار داشت !
اینها همه افسانه های مذهبی است !‌ خرافه های فلسفی است !
زندگی ِ‌ عملی و رآلیسم ، همین است که بخوریم ، بیاشامیم و غرائزمان را در زندگی اشباع کنیم ...
و به چیز دیگری هم کاری نداشته باشیم !!

این را علم می گفت ؛
اما لهجه ، « لهجه ی بورژوازی »‌ است !!
شعار زندگی او ایجاد بهشت در روی زمین بود ، فلسفه ی زندگی اش « اصالت مصرف » بود ، و ایده آل ِ‌ زندگی :

« برخورداری ِ هر چه بیشتر »‌ !!

ارژنگ
Tuesday 10 April 2007, 02:36AM
کدام برخورداری؟
احتیاج مصرفی

شعار زندگی بورژوا ، « ایجاد بهشت ِ اُخروی در روی زمین » بود،
فلسفه ی زندگی اش ، « اصالت مصرف » بود،
ایده آل زندگی اش چه بود؟
برخورداری هر چه بیشتر !!

اما کدام برخورداری؟
برخورداری ای که علم به کمک بورژوازی - یعنی بورژوازی به کمک علم ! - می خواهد بسازد، چه نوع برخورداری ای است؟
برخورداری مادی !

اما پول که ایمان نمی سازد،
پول کالا می سازد ، کالاهای متنوع ؛
اگر همه ی نیازهایمان هم اشباع شده باشد، باز هم خودش برایمان نیازهای جدید دیگری می سازد!

دستگاه های تبلیغاتی اکنون چه کار می کنند؟
شما در خانه تان نشسته اید ، تمام وسائل مادی زندگی تان کافی است، توی خانه تان وسائل مبلمان و فرش و ... به اندازه کافی دارید، برای آشپزخانه تان همه چیز دارید، پوشاک و ظروف و خوراک و همه چیزتان تکمیل و کافی است.
به محض اینکه تلویزیون تان را روشن می کنید، ده ها نیاز مصنوعی تازه به شما تحمیل می کند !!
و فردا، شما یا همسر یا فرزندانتان را به دنبال آن کالاها می فرستد تا آنها را بخرید !
تا ابد باید بروید دنبال مصرف تازه !

بورژوازی فقط کالای مصرفی نمی سازد که تمامی داشته باشد،
احتیاج مصرفی هم می سازد که هیچگاه حد نهائی ندارد !
زیرا علم در اختیارش است:
جامعه شناسی ، روان شناسی ، عقده شناسی ، عقده شناسی ، احمق شناسی !
ادبیات و هنر و تبلیغات را هم در اختیار دارد.
بنابراین احتیاج می سازد.

و آدم تازه با احتیاج ِ تازه می سازد ، و بعد ، احتیاج او را هم خودش برآورده می سازد !!

ارژنگ
Tuesday 10 April 2007, 02:37AM
همه ی دنیا ، مزرعه ی خور و خواب ِ بورژوازی !
و همه ی ملت ها استثمار شده ی آنها

ما نسل بسیار خوشبختی هستیم.
اگر چه بیش از همه ی نسل های تاریخ رنج می کشیم.

نسلی خوشبخت ، از این جهت که دوره های درد و شکست انسان را با چشم خود می بینیم.
آیا نه اینست که شکست و درد راستین بهتر است از امید و شور دروغین؟
آیا درد ِ زاده ی آگاهی ، بهتر از بی دردی زاده ی بی عقلی و ناآگاهی نیست؟

ما باید خیلی خوشحال باشیم که در نیمه دوم قرن بیستم و نیمه اول قرن بیست و یکم هستم .
و در قرن 19 نیستیم که احمقانه برای بهشت بورژوازی که در قرن 20 و 21 می خواهد در روی زمین درست بشود ، شعار بدهیم .

اکنون ، در زمانی که بهشت بورژوازی درست شده است ، به چشم می بینیم که سه قرن علم ، « گوساله ی سامری » پول شد؛
و با صورتی طلائی و فریبنده ، ولی بدون روح و معنویت ، پول ، بانگ دروغین سر می داد و احمق ها را در برابر خود به سجده می انداخت !

این بهشت بورژوازی که اکنون درست شده یعنی چه؟
یعنی نه برای همه ی انسان ها ، نه !

این زندگی مصرفی و وفور نعمت که از در و دیوار به روی اروپائی و امریکائی می بارد، از هوا نیامده !
بلکه به قیمت گرسنگی دو میلیارد انسان دیگر درست شده است!

برای خود ِ بورژوازی اروپای سه قرن پیش درست شده که همه چیز را می توان در آن یافت :

الماس تانزانیا،
کنف مصر،
قهوه ی کامرون ،
نیشکر کوبا ،
شراب الجزائر،
چای هند،
کائوچوی ویتنام ،
نفت خاورمیانه ،
و ...

پس همه ی دنیا ، مزرعه ی خور و خواب خوراک آنهاست !
و همه ی ملت ها استثمار شده ی آنها ،
کارگران ِ بی جیره و مواجب ِ این بهشت پلید ،
بنابراین در این بهشت باید دید همان انسان اروپائی چگونه زندگی می کند!

این انسان به منتهای شعارهای که بورژوازی در طی 3 قرن می داد ، رسید.
برخورداری و مصرف به اوجش رسید !
بطوریکه اکنون، 10% قلمهای اقتصادی او ، مصرف های عینی و اصلی است ،
و 90% آن مصرف های تفننی !
از این برخورداری بیشتر چه می خواهید؟!!

دیگر اینکه علم ، به منتهای ایده آل و ادعای خودش، که ایجاد یک تکنیک در روی زمین برای تسخیر زندگی مادی و قوای طبیعی باشد ، موفق شده ،
و این زندگی ِ مبتنی بر « اصالت مصرف » را ساخته است.

اما ...

be fair
Tuesday 10 April 2007, 10:55AM
علم که شما از آن صحبت کردید مبارزه اش با خرافاتی است که حاصل ازدواج ((نا مشروع)) دین و جهل و پول است که نتیجه اش می شود نشستن و منتظر یک نفر شدن تا بیاید و دنیا را درست کند و ما هم هیچ زحمتی برای آن نکشیم زیرا اگر دنیا درست شود معبود ساختگی ما نخواهد آمد(و کسانی که آمدن موعود را پایان کار خود میدیدند چنان به آمدنش پرو بال دادند و شرایطی اضافه کردند که هرگز نیاید و تا ابد مردم در جهل بمانند).طرز فکری که قرن ها پاپ ها از راه آن بر کرسی قدرت نشستند و امروز در شرق نیز کسانی از قبل آن زندگی می گذرانند.اما غربیان خود را از قید آن رها کردندو با بر هم زدن این تفکر و ایجاد تفکری جدید که:ما خود باید جهان خود را بسازیم به پیشرفت های مادی باورنکردنی دست یافتند اما شرقیان همچنان با دست خالی خود را برگزیده خدا می دانستند.
اعتقاد به اصالت فرد یعنی خلاف ادعای علمای مذاهب مختلف که اعتقاد به اصالت خود داشتند.از نظر مذاهب مختلف انسان ها با هم برابر نیستند اما از نظر علم دلیلی بر برتری هیچ فرد یا گروهی بر دیگران نبود (ربط آن با بورژوازی را خودتان پیدا کنید!!ااحتمالا اگر ربط آن را با قدرت طلبی علمای دینی گروه های مذهبی مختلف جستجو کنید موفق تر خواهید بود)
ایجاد بهشت موعود ادیان روی زمین هم شعار علم نبود زیرا بهشت ادیان نیز خبر از نابرابری انسان ها(زن و مرد سیاخ وسفیدو...)میدهد بهشتی موهومی که در آن فقط امکانات برای مردان آن هم از نوع خاص دارد پس بهشت علم چیزی غیر از بهشت ادیان است.
در مورد مخالفت با مابعدالطبیعه هم علم قدم بزگی برداشت.بررسی مابعدالطبیعه محلی بود برای جولان بی سوادنی که نمی خواستند کسی از جهلشان آگاهی یابد زیرا هرچه از مابعدالطبیعه صحبت شود کسی قادر بر آزمایش و رد و تایید صحبتهایشان نخواهد بود و تنها باعث انحراف افکار و ایجاد مشغولیت های کاذبی می شود که نتیجه اش در شرق مشهود است.بماند که در اعتقادات به ظاهر دینداران نیز مفاهیم غیر مادی وجود ندارد میتوانید به مفاهیم بهشت و جهنم قیامت خدا و هرچیزی که فکر می کنید ماوراءالطبیعه است در اعتقادات خود رجوع کنید.

البته شکست علم را در بعضی مواضع نمی توان انکار کرد وآن جایی است که به قول دوستمان پای پول به میان آمد اما این را هم نباید فراموش کرد که مذهب هم به همین دلیل در سراشیبی قرار گرفت که با پول و قدرت روابط نا پسندی ایجاد کرد.شاید ازدواج دین و علم بتواند پول را از به خدمت بگیرد نه اینکه هردو در خدمت پول در آیند .غرب:پول+علم شرق:پول+دین. الته منظور از مذهب فقط مذهب نمایی است.

ایراندوست
Tuesday 10 April 2007, 01:32PM
در ادمه عنوان تاپیک این جمله را اضافه نمایید:
"و شخصی هم که معتقد به ادیان ابراهیمی باشد هیچ گاه روشنفکر نیست
می گویید روشنفکر ضد دین بنیانش بورژواز ی است در حالیکه اتفاقا همواره مذهبیون بوده اند که از سرمایه داری حمایت کرده اند و اکثرا کمونیستها بوده اند که ضد سرمایه داری بوده اند و ضد دین.
در امریکا مافیای اقتصادی و سیاسی از مسیحیت حمایت می کند. سرمایه داران صهیونیست از خرافات یهودیت حما یت می کنند.و در همین ایران خودمون هم اکثرا بازاریان از اسلام متعصب حمایت می کنند.دین و سرمایه دوقلو هستندعزیز!
2.علم مگر چیست؟انسان تجربیات خود را در زندگی منظم و جمع اوری می کند و به انبوه انها علم گفته می شود.همین اینترنت که بعضی از ان برای دشنام به علم استفاده می کنند!حاصل علم است.
3.در گذشته ایی نه چندان دور از هر 100 هزار نوزادی که به دنیا می امد بیش از 5 هزار نوزاد به کام مرگ می رفتند و اکنون به لطفا دانش این امار به کمتر از 100 نوزاد در 100 هزار تولد رسیده است.در 5 قرن پیش میانگین عمر انسانها به خاطر شیوع بیماریهای واگیر دار به کمتر از 37 سال رسیده بود و امروز به لطفا دانش به نزدیک 80 سال رسیده است.
4.دانش 2 کار برد دار. یکی کاربد نیک و یکی کاربرد بد.مذهب نیزهمین گونه است.بستگی به استفاده کننده دارد که در چه راهی انرا به کار گیرد.
5.دانش هیچ منافاتی با معنویت ندارد.در حقیقت دانش همراه با معنویت ارزش دارد.منتها بحث این است که معنویت حقیقی باشد و خرافات در کار نباشد.
6.اصولا بحث مذاهب در دنیای امروز بحث سیاسی شده است و از حالت بحث فلسفی شخصی خارج شده است.
اگر ادیان به علم کار ندارد پس چرا همه جا دخالت می کند؟حرف ما هم همین است.اگر ادیان به وظیفه اصلی خود که گسترش معنویت است بپردازند خیلی محترم تر خواهند بود.اما وقتی ادیان بیایند و دولت تشکیل بدهند ان وقت تمام الودگیهای سیاست دامن انها را خواهد گرفت و با سقوط ان دولت ان دین نیز سقو.ط خواهد کرد.تاریخ پر است از سرنوشت ادیان و مذاهبی دولتی شدند و با سوقط دولتشان بسیار تضعیف شدند.یا بخ کلی محو شدند
.اگر علم نبود بیماریهای واگیر دار حیات انسان در زمین را سالها پیش نابود ساخته بود.یک انتی بیوتیک ساده که توسط علم ساخته می شود میلیونها بیمار را از مرگ نجات می دهد اما این ادیان که ادعای شفای بیماران داشتند حتی یک سرماخوردگی ساده را نیز نتوانستند درمان کنند!
2.در حقیقت سرمایه داری اخرین سنگر خود را در مذهب می بیند.برای همین است که دخیل بوش به پاپ است و دخیل بازار ایران به قم و دخیل صهوینست به اورشلیم!
3.مذاهب در دنیای امروز وسیله تشکیل اپراطوری برای سرمایه داران شده است.سوسیالیسم یک عقیده جهانی بود اما چون با سرمایه داری مخالف بود گزینه مناسبی برای جهان گشایی نبود!گزینه بهتر برای جهان گشایی صنعت مذهب است که هم با اقتصاد سرمایه داری موافق است و هم با تحمیق مردم از بیداری انها جلوگیری می کند.
4.تنها منبع تغذیه ادیان مرگ انسان است.و زمانیکه با پیشرفت علوم پزشکی عمر اسنان دایمی شود این منبع تغذیه قطع شده و مذاهب دیگر حرفی برای گفتن نخواهند داشت.
5.و تازه بعد از کنار رفتن ادیان سنتی است که معنویت حقیقی ظاهر می شود.معنویتی ناب و زیبا بدون خرافات و تقلید.

ارژنگ
Friday 20 April 2007, 08:24PM
بورژوازی امروز به انتهای رسالتش رسیده است !

بیداری و عصیان انسان امروز غربی علیه بورژوازی و علم دروغین او و بهشتش

آنچه را که بورژوازی پیش بینی نمی کرد - و این بزرگترین حقیقت زندگی این قرن و انسان امروز است - عصیان همین انسان در چنین بهشت بورژوازی است .

درست همانطور که آدم در باغ بهشت اولیه به تعبیر قرآن عصیان کرد؛
همه چیز داشت و هر چه دلش می خواست می توانست بخورد،
اما عصیان کرد و از درخت ممنوع خورد,

انسان ِ امروز ِ غربی ِ وابسته به زندگی مصرفی و زندگی بورژوازی ِ پیشرفته ،که دارد در مرحله ی « امپریالیسم جهانی » زندگی می کند،
و بر دنیا و زمین و آسمان ها مسلط است ، و بر همه ی مائده ها و نعمت های بشری ِ دنیا دست یافته و می خورد ؛
عصیان کرده ،
عصیان در زندگی مرفه و در برخورداری و رفاه !
میوه ی ممنوعی که انسان امروز را به عصیان واداشته چیست ؟

خودآگاهی ِ انسانی .

بیدار شدن و ناگهان احساس کردن که علم هم 3 قرن است که به او دروغ می گوید .
و « نوکر سرمایه داری » است ، نه « هدایت کننده ی پارسا و دوستدار انسان » !

به او نمی گویند : « تو که انسانی » یعنی چه ؟

این شعار ِ « مصرف و قدرت » دیگر برای انسان امروز کافی نیست !
زیرا به هر دو رسیده است و چیز دیگری می خواهد.

این شعار ِ بخصوص و این عصیان برای انسان ، از وقتی شروع می شود که تمام رنجهای موقتی مادی و گرسنگی های این جهانی اش بر طرف می شود ،
و آنگاه نیاز به یک جهان بینی که با آن جهان را بشناسد و بفهمد ، پیدا می کند،

آنچه که علم ، سه قرن دائما کتمان می کرد و دائما مردم را به طرف اشاعه ی و گسترش « بینش ِ تجاری بورژوازی » منحرف می کرد.

معنی زندگی کردن چیست؟

برای چه باید بود؟

زندگی ای که با این قدرت و با این رفاه اکنون می گذرد ، جهتش کدام است؟

در این زندگی ، به چه جهتی و به طرف کدام هدف می رویم؟

به جای « ایمان » ، « ایده آل » ، « ارزش » ، « اخلاق » ، « روح » ، « عشق » ، « فضیلت » و « نیازهای برتر » ،
که همگی را « علم ِ بورژوا کیش ِ پول اندیش » نفی می کند،

چه چیز را باید جانشین کرد؟

باز هم مصرف ؟!

عصیان می کند !

نه « علم »جواب می دهد و نه « تکنیک » و نه حتی « علوم انسانی » !

زیرا همه ی اینها دست اندکار ساختن « زندگی مصرفی » هستند ، مخصوصا زندگی مصرفی در خدمت و برای یک طبقه !

اما امروزه بورژوازی به انتهای رسالتش رسیده است !

و برخلاف قرون شانزده و هفده که آن همه ادعا و جوانی و شور و امید داشت، و به آینده اش سخت ایمان داشت ،
امروزه در انتهای پیری و شکست قرار دارد و رو به زوال همیشگی است .

و برای همین می بینیم که به حیله و به جنایت های بزرگ دست می زند!

ارژنگ
Friday 20 April 2007, 08:25PM
امروزه بورژوازی با کمک روشنفکر ، فاشیسم می سازد !

بورژوازی که دیروز با ارتجاع و دیکتاتوری و اشرافیت های پوسیده مبارزه می کرد،
و انقلاب کبیر فرانسه راه می انداخت !
اکنون می بینیم که دژخیم شده است !

و فاشیسم می سازد !!!

و ملت ها را می خورد.
و جز با تکیه بر جنگ و استعمار و قتل عام جهان ، نمی تواند سر پا بایستد !

می بینیم علم ، برخلاف قرون شانزده و پانزده ، که مست از نابود کردن قرون وسطی ، و محکوم کردن علوم قدیم و فرود آوردن قدرت عظیم کلیسا بود، و پشت سر هم پیشرفت و اختراع می کرد،
الان به بن بست رسیده است ،

بطوری که « برتولت برشت » می گوید:
« انسان امروز از علم بیزار است ، زیرا علم بود که فاشیسم را به وجود آورد ،
و دو جنگ را به بشریت تحمیل کرد،
و علم بود که برای اولین بار ، مسئله ی گرسنگی را در سطحی به این وسعت ، ایجاد کرد » !

آری ! علم است که « استثمار طبقاتی » و « غارت سود اضافی » را به این حد رساند،
علم است که استعمار را از صورت بدوی ، ساده و صریحش ، این چنین توانا و ریشه دار و سخت کرد.

علم است که « استعمار فرهنگی » ملت های جهان را پدید آورد.

علم است که اروپا را « کرگدن وحشی » کرد !
و دنیای سوم را « بره های مسخ شده ی گرگ زده » ...

آری علم !
همان علمی که به دروغ می گفت از قید مذهب آزاد شده است ،
اکنون می بینیم که « ارباب » عوض کرده است !

و « پول » را به جای خدا ، « معبود » خود گرفته است
و برای به دست آوردن ِ این پول ، هر کاری می کند...
انسان را « مسخ » می کند ،

و او را آنچنان می سازد که بورژوازی « سفارش » داده است !!

ارژنگ
Wednesday 5 December 2007, 10:06PM
بیم ِ « متلاشی شدن تمدن ِ امروز بشری » !

بنابراین نیاز انسان امروز به مذهب برای این است که به 2 سوالش پاسخ گوید:
یکی دادن ِ یک « جهان بینی معنوی بزرگ » و « بیان یک تفسیر روحانی از عالم هستی » ،
به گونه ای که انسان ِ آزاد - آنگونه که اگزیستانسیالیسم می گوید ، و الان ! راست می گوید - خودش را در آنبیگانه و مجهول احساس نکند.

دوم ایجاد یا ارائه ی « یک جهت و هدف ِ انسانی برای زیستن » .
زیرا که یکی از خصوصیات ممتاز انسان نسبت به همه ی حیوانات در این است که حیوانات دیگر زندگی می کنند ، بدون آنکه لازم بدانند که « بفهمند چرا؟ » .
اما انسان است که وقتی می گویند « زندگی کن » ، قبل از اینکه بگوید چگونه ، می پرسد : « چرا » ؟

بنابراین ، به این انسان ،فقط « آموختن ِ چگونه زیستن » کفایت نمی کند !

انسان تا وقتی که گرسنه است به دنبال « مواهب معمولی زندگی » می رود و برای رفع دردهای روزمره اش تلاش می کند،
و تنها در این هنگام است که از این سوال ها بیش و کم فارغ - یا غافل - می شود.

اما وقتی این نیازهایش برطرف شد ، « نیازهای اساسی ِ انسان بودند » و « در کجا بودن » برایش مطرح می شود ،
این است که مذهب امروز و « احساس ِ مطلق مذهبی » ، امروز بیشتر و جدی تر و حیاتی تر مورد نیاز است .

مسئله ی دیگری که لزوم « شناخت دقیق و عالمانه » ی مذهب را ایجاب می کند ، این است که بررسی ِ تاریخ ادیان ، این حقیقت ِ بزرگ را به ما نشان می دهد که :
دین ، در مسیر تاریخ ، دارای 2 جریان است :
یک جریان انسانی
و یک جریان تاریخی

جریان انسانی همواره زنده است و بلکه انسان ِ امروز بیش از انسان گذشته به مذهب و « جریان ِ انسانی مذهب » نیازمند است .
چرا نیازمند است ؟
برای اینکه انسان ِ گذشته را « سنت » و « احترام ِ به گذشته » اشباع می کرد،
« ملیت » و «تفاخرات ِ خاک و خون » سیر می کرد،
و « تلاشش برای زندگی مادی » او را سرگرم و غافل می کرد،
انسان ِ عصر جدید را حتی « کشف های تکنیکی و علمی » اقناع می کرد،

اما امروز هیچیک از اینها چنگی به دل انسان نمی زند !
و باز هم با داشتن ِ همه ی اینها ، باز هم « طغیان » می کند،
طغیانی که به حد مرگ و جنون می رسد !
به حدی که بیم ِ « متلاشی شدن تمدن ِ امروز بشری » می رود .

و این بر خلاف ِ گذشته است .

در گذشته « جهل انسان » ، « ضعف انسان » ، « ترس انسان » و « نیازهای مادی انسان » با مذهب در آمیخته بود ،
و انسان « همه چیز » را می خواست از مذهب بگیرد .

ولی اکنون ، علم ، بسیاری از نیازها را برآورده می کند، آما آنچه را که برآورده نمی کند ، « مذهب ِ متعالی » است ،
مذهبی است که برای انسان ِ امروز « جهان » را توجیه بکند ،
و به انسان و زندگی ، « معنی » ببخشد .
و انسان ِامروز بیش از هر وقت به این مذهب احتیاج دارد ،

جریان ِ دوم ، آن « جریان منفی » و جریان « حاکم بر تاریخ » است ،
که ضد این « وجهه ی انسانی » است .
و آن مذهبی است که به دست قدرت های حاکم ، علیه مردم و برای توجیه وضع موجود به ضرر مردم به کار گرفته می شود.

این 2 بُعد ِ واقعی و حقیقی در طول تاریخ با هم حرکت و همیشه هم با هم مبارزه داشته اند .
و اکنون ، در انتهای این تاریخ ، مذهب از این 2 نظر بررسی می شود:
یکی از نظر وابستگی ما به زمان و قرنی که در جستجوی یک « احساس معنوی » و یک تفسیر ماوراء علمی ،
و یافتن معنائی ، مفهومی ، روحی ، ایمانی و عشقی متعالی برای زیستن است .

دوم از نظر اینکه ما وابسته به « یک تاریخ و یک جامعه و فرهنگ مذهبی » هستیم،
که آن « جریان ِ منفی مذهب » نیز در طول تاریخ ما ، حرکت و حاکمیت داشته و پیوسته بر ضد خود ِ مذهب و بر ضد مردم و تاریخ ما و حرکت مردم ما و اجتماع ما نقش داشته.

باید این نقش را نشان داد و شناخت !

ارژنگ
Friday 7 December 2007, 12:11AM
تفاوت « طبقه ی حاکم » با « هیئت حاکم »

از قرون 16 و 17 در غرب ، طبقه ی تازه ای به وجود آمد بنام طبقه ی متوسط یا بورژوازی ، یعنی طبقه ای که با پول کار می کند و با تجارت و کسب و با فروش کالاهای صنعتی روزگار می گذراند.
بورژوازی که به وجود آمد ،نهضت فکری ِ جدیدی نیز شکل گرفت.

این طبقه را به آن جهت طبقه ی متوسط می گویند که در قرون وسطی ، در جامعه ی فئودالی و مالکیت های بزرگ ، جامعه به دو طبقه تقسیم می شود:

یکی « طبقه ی اشرافی یا اربابی » ، که صاحب همه چیز است ،
هم نیروهای مادی و اقتصادی ِ جامعه را مالک است،
و هم - به همین دلیل - نیروهای معنوی ، اخلاقی ، فکری ، هنری و ادبی جامعه را در اختیار دارد.

و دیگری « طبقه ی رعیت » است به معنای ِ اعم :
چه به شکل « سرو » در دوره ی « سرواژی » - یعنی دهقانی که برده نبود ، اما وابسته به زمین بود ، و وقتی مالک ملکش را می فروخت ، دهقان هم با زمین فروخته می شد -
و چه به صورت « برده » در برده داری ، - که غلام ، وابسته به زمین نبود، اما یکی از اموال مالک به حساب می آمد و مانند حیوانات و اشیاء خرید و فروش می شد و مالک ، صاحب ِ جان و هستی اش بود -
و چه به شکل تکامل یافته ترش : دهقان - که برده نبود ، وابسته به زمین هم نبود ، رسما هم خرید و فروش نمی شد ،اما فاقد همه چیز بود.

به این 2 طبقه ، به طور اعم گفته می شود : طبقه ی حاکم و طبقه ی محکوم .

« طبقه ی حاکم » ، غیر از « هیئت حاکم یا هیئت حاکمه » است !
هیئت حاکمه عبارت از دستگاه و مجموعه ی افرادی است که حکومت ِ اجتماع را به عهده دارند و قدرت های « سیاسی ، قضائی و نظامی » به دست آنهاست,
و اینان ، یک « گروه » اند ، نه یک « طبقه ».

اما « طبقه ی حاکم » ، طبقه ای است که همه ی « قدرت های اجتماعی ، معنوی و مادی » در قبضه ی آنهاست .
حتی اگر وارد در مسائل سیاسی نباشند !
حتی اگر پست سیاسی هم نداشته باشند !

هر یک از افراد ِ این طبقه ، به میزان « سرمایه و قدرت و نفوذی » که بر روی گروهی دارند ، جزء « طبقه ی حاکم » قرار می گیرند .
ولو با « هیئت حاکم » ارتباط مستقیم نداشته باشند ،
و حتی اگر مخالفشان هم باشند !

ارژنگ
Friday 7 December 2007, 12:12AM
ظهور طبقۀ متوسط

میان این دو طبقه - که بطور اعم « طبقه ی حاکم » و « طبقه ی محکوم » نامیده می شوند -
به این صورتش در قدیم - دوره ی برده داری ، دوره ی فئودالیته و دوره ی سرواژی - یک خلاء مطلق وجود دارد.

این « دو گانگی طبقاتی » را در جامعه های قدیم - حتی در دهات - به روشنی می توان دید ، که در چهره های مختلفش ، حتی در معماری منعکس است.
این دو طبقه ، کاملا دور از هم و در دو سر یک « خط اجتماعی » هستند.

در معماری قدیم ، در روستاها ، تا همین اواخر می شد دید که در خانه ی اربابی ، اتاقی که ارباب اشخاص را می پذیرد ، شکل ساختمانی خاصی دارد.
اتاق های ما معمولا اشکال هندسی محدودی داشته است، یا مربع است یا مربع مستطیل و یا چند گوش ، ولی سطح ِ کف اتاق یکدست است و « بالا و پایین بودنش » جنبه ی اعتباری دارد و در متن اتاق نیست.
اما در معماری قدیم ، اتاق تقسیم می شود به دو قسمت :
اول مربع مستطیل بزرگی است که مجموعه ی اتاق را می سازد ، و چسبیده به آن ، مربع مستطیل یا مربع کوچکتر دیگری است که به این اتاق اضافه شده است که در برخی روستاها به آن « شاه نشین » می گویند.
این قسمت ، بظاهر ، از اتاق اصلی جداست ، یعنی 3 دیوار مستقل و مجزا دارد و دیوار چهارمی نیست که به اطاق وصل شود.
بنابراین وقتی وارد این ساختمان می شویم ، دو اتاق در کنار هم می بینیم که یکی بزرگ است و یک کوچک و هر دو به هم متصل ، و میانشان در یا دیواری نیست.
این 2 قسمت بطور متضادی فرش شده است:
چیزهای گرانبها در اتاق کوچکتر و چیزهای ساده تر و بی ارزش تر سهم اطاق بزرگتر است.

این 2 اتاق گر چه متصل به همند ، اما همه چیز ، از نوعی جدائی شکایت می کند!
از فرش و پرده و تزئینات بگیرید تا ارتفاع سطح ، که همیشه قسمت کوچکتر - شاه نشین - بر بلندی ایستاده است.
در زمستان کرسی را در قسمت شاه نشین می گذاشتند ، چرا که بر خلاف امروز ، کرسی جنبه ی اشرافی داشته و بخاری ِ چوبی یا ذغالی را در قسمت عمومی می گذاشتند که نه پشتی دارد و نه تشک اختصاصی.

معمار و معماری قدیم این همه می کوشد تا « تضاد و دوگانگی طبقاتی » را حتی در کف اتاق ، شکل اتاق ، تاقچه های اتاق ، تزئینات معماری و بقیه ی دکورها نشان بدهد ، و « واقعیت » ببخشد !

این به آن جهت است که در تضاد وحشتناک طبقاتی ، ارباب از نظر نوع کارش با دهقان ، تماس مستقیم دارد،
و باید در یک اتاق جمع شوند و در زیر یک سقف بنشینند .
(بر خلاف نظام های سرمایه داری که سرمایه دار ممکن است هرگز روی کارگر را نبیند و نامش را نیز نشنود. بخصوص در سرمایه داری سازشی امروز - که تراست ها و کارتل های بزرگند - که هزاران نفر در موسسات مختلفشان کار می کنند و هیچکدام نمی دانند که سرمایه دار یا سرمایه داران ِ این موسسه یا تراست یا کارتل ، کی و کی هایند !)

در این دوره ، مذهب نقش « هماهنگی و پوشش این دو قطب متضاد » را بازی می کند،
یعنی اختلاف شدید طبقاتی ِ این 2 قطب را به شکل « اشتراک دینی » می پوشاند . و این دو طبقه ی جدا و متضاد را با هم جمع می کند و تالیف می دهد.

در اینجا مقصود از مذهب، عبارت است از بُعد مذهبی ، از « سه بُعد مشخصه طبقه ی حاکم »،
که مذهب را به شکلی تبلیغ یا مسخ و تحریف می کنند که بتواند چنین نقش اجتماعی را بازی کند !

این مذهب ، 2 طبقه ی ارباب و رعیت را در مراسم ِ خاص ِ دینی ، در یک جا جمع می کند - مثل مراسم روضه خوانی و تعزیه و ... -
اما معماری ِ متضاد می کوشد که در « جمع شدن ِ ناگزیری این دو طبقه » نیز ، اختلاف طبقاتی را حفظ کند و نگذارد که ارباب و رعیت کنار هم بنشینند.
ارباب و وابستگانش و شخصیت هائی که هم شان او هستند، در شاه نشین و در بلندی می نشینند ، و رعیت پائین و اطراف اتاق ساده ی اولی .

تا اینکه سر و کله ی « دکاندار » پیدا می شود!
او (دکاندار) که تا دیروز رعیت ساده ای بود و جایش در اتاق بزرگ ِ ساده و پست تر از اتاق ارباب ،
اکنون مقام و منزلتی دیگر پیدا کرده است ، چرا که اکنون او پولدار است و ارباب بدهکارش ! و خانواده ی ارباب محتاج او .
سرمایه برایش « شخصیت » ساخته است ، اما نژاد و تبار ندارد. آقا زاده و حاجی زاده و بزرگ زاده نیست !
از یک سو او را نمی توان در گروه رعیت ساده نشاندش ، و از سوی دیگر ، بی اصل و ریشه بودنش نمی گذارد که در جای ارباب بنشیند؛
پس حد وسطی باید ساخت ،
و چنین می کنند !
پله ی پایین کرسی ، که در هر صورت اربابی است ، اما اندکی پایین تر را به او می دهند که حد وسط ارباب نشین و رعیت نشین است.

اینجاست که « طبقه ی متوسط » به وجود می آید.
طبقه ای که نه دیگررعیت ساده است و نه از نژاد ارباب.
در عمل ارباب است، اما بی اصلی و بی ریشگی ، در فرودست ارباب می نشاندش .

طبقه ی متوسط به رشد کردن آغاز می کند و اندک اندک سر بر می آورد ، تا اینکه دورادور ِ کرسی ارباب را اشغال می کند و بالاخره ارباب را بیرون می راند.
و این یعنی « انقلاب طبقه ی متوسط » .

« انقلاب بورژوازی ِ انقلاب کبیر فرانسه » از این دست است :
انقلاب طبقه ی متوسط ِ تازه به دوران رسیده ِ پولدار ، روشن بین ، متفکر و متحول در برابر اشرافیت ِ پوسیده ی بی معنی ِ قدیم ، که تفاخر و تفاضل ِ نژادی و برتری های خانوادگی راملاک برتری می دانستند.

انقلاب ِ طبقه ی متوسط، ملاک ها و معیارها را عوض می کند ...
دیروز ملاک برتری ، خون و خاک و نژاد و خانواده بود،
و امروز اقتصاد و پول و سرمایه .