نمايش نسخه نهائي : شاخص های باز خوانی تشيع ( از مجموعه سخنراني هاي دكتر كديور)
امیر
Thursday 21 September 2006, 10:01PM
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه اول - شاخص های باز خوانی تشیع
دانشکده فنی دانشگاه تهران - آذر 1384
بازخواني تشيع
جلسه اول، دوم آذرماه 1384، دانشکده¬ی فنی دانشگاه تهران
سئوال مقدماتي: تشيع چيست؟
سئوال مقدماتي اين است که تشيع چيست؟ و در ذيل آن، سئوال دومي مطرح مي شود که چگونه و با چه روشي مي خواهيم به اين سئوال پاسخ دهيم؟ تشيع در طول تاريخ چگونه تحقق يافته است؟ چه مقوماتي و به اصطلاح چه ذاتياتي داشته است؟ در هر عصري چه نکاتي ارکان آن محسوب مي¬شده است و آيا اين ارکان، از ابتدا همين گونه بوده که امروز هست؟ يا در طول زمان دچار تحول شده است؟ يک مغالطه جدي در مطالعات ما اينست که مي¬پنداريم آنگونه که ما امروز مي انديشيم گذشتگان ما هم همين گونه مي¬انديشيده¬اند. قاطعانه به شما بگويم که چنين نيست. درباره همه مسايلي که ما فکر مي¬کنيم اصولي¬ترين، بنيادي¬ترين و ذاتي¬ترين ـ اگر اين واژه¬ها را بتوانيم بکار بريم ـ ارکان تشيع هستند، چه بسا در قرون اوليه حداقل با اين غلظت مطرح نبوده اند. پس اين هم يک سئوال است. تشيع در طول تاريخ چه ويژگيهايي داشته است؟
سئوال ديگري که براي همه ما مطرح است اين است که آيا مي¬توانيم از ذاتيات تشيع نام ببريم؟ اصلا اين بحث ذاتي و عرضي در دين بحث درستي است؟ آيا ضابطه اي داريم که امر ذاتي را از امر عرضي تفکيک کند؟ اگر اينچنين ضابطه¬اي يافت شود، ذاتي تشيع چه بوده است؟ که ما که مي¬خواهيم امروز شيعه بمانيم بايد اين ذاتي را باور داشته باشيم. اول به لحاظ نظري اثبات کنيم که چنين ذاتياتي وجود دارد و بعد در تطبيق آن بر تشيع بکوشيم و بپرسيم که ذاتيات تشيع چيست؟
سئوال ديگري که شايد امروزه سئوال مهمي باشد، اين است که تشيع توسط چه کسي يا کساني تاسيس شده است؟ شايد از آنها بتوان پرسيد که ذاتياتش چيست؟ آيا توسط خدا تاسيس شده است؟ البته قائل هم دارد، روايتهاي بسياري مي¬توان خواند که نشان مي دهد اين مذهب، مذهب الهي است. يا شايد توسط پيامبر تاسيس شده است. او اين نام را استعمال کرده و اين مذهب را بنا نهاده است. يا توسط اولياء همين مذهب تاسيس شده است، يعني ائمه اثني عشر، مثلا امام علي يا آل علي. اگر بتوانيم يکي از اين سه فرضيه را اثبات کنيم: خدا، رسول، و يا ائمه، و ذاتياتي نيز براي آن فرض کنيم، مي توان اين ذاتيات را با مراجعه به متون الهي، متون نبوي، و متون علوي يا ولوي به دست آورد. البته فرضيه چهارمي هم ممکن است به ذهن کسي برسد که اصولا تشيع توسط برخي علما تاسيس شده باشد و نه تاسيس خدا باشد و نه تاسيس رسول باشد و نه حتي تاسيس ائمه باشد. عالماني در مواجهه با ديگر مسلمانان به اين نتيجه مي¬رسند که مميزاتي با آنها دارند، تفاوتهايي با آنها دارند و اين تفاوتها در طول زمان تکوين پيدا مي¬کند.
توجه کنيد نتيجه سه فرضيه اول با فرضيه آخر تفاوت بسيار دارد، اگر نگوييم نتيجه دو فرضيه اولي هم با سومي متفاوت است.
پس از پاسخ به اين سئوالات، سئوال اساسي مطرح مي شود: آيا ما اصولا حق بازنگري مذهبمان را داريم؟ و اگر اين حق را داريم تا کجا اجازه داريم که امور را مورد بازنگري و بازانديشي قرار دهيم؟ غالبا اولين سئوالي که در اين بازانديشي ها مطرح مي¬شود، اين است که به چه دليل آنچه شما مي¬گويي تشيع است؟ اگر شخصي به چيز ديگري قائل باشد، آيا آن فرد مي¬تواند خودش را شيعه بنامد؟
البته پاسخ من به اين سئوال آخري آيا ما اصولا حق بازنگري مذهبمان را داريم؟ مثبت بوده که مي خواهم اين بحثها را مطرح کنم و با صداي بلند هم مي¬خواهم فکر کنم. ادعايم هم اين نيست که راه را به آخر رفته¬ام ولي به اين نتيجه رسيده¬ام که اين راه را بايد رفت. اين راه هم با گفتگو تعميق خواهد شد.
شاخصهاي بازانديشي در تشيع
حال،شاخصهاي ما براي بازنگري و بازانديشي و تفکيک حاشيه ومتن چيست؟ اين شاخص مي¬تواند شامل چند امر باشد:
• شاخص اول ما قرآن است، براي اينکه تشيع هر چه هست شاخه¬اي از اسلام است و سنگ اول تفکر اسلامي قرآن کريم است. بنابراين اگر من در بين اعتقادات رايجم چيزي يافتم که با ضوابط قرآني نمي سازد، يا وزني را که در مذهب پيدا کرده در قرآن ندارد، خود نشان دهنده آن است که اين شيوه انديشه صحيح نيست. اين شيوه بايد تعديل شود، تکميل شود يا مطابق آنچه که در کتاب است، تصحيح شود. به عنوان نمونه، اين شيوه از شفاعت که امروز در بين شيعيان رايج است، با آنچه که در قرآن وجود دارد، چندان سازگاري ندارد. نمي گويم شفاعت اصل و ريشه قرآني ندارد، بلکه وزني که در تشيع امروز دارا است، وزن قرآني نيست. آنچه که در قرآن، محور اصلي است، توکل است، شفاعتي که در قرآن وجود دارد، حاشيه¬اي است بر متن توکل. اما امروز، توکل، حاشيه اي بسيار ريز بر متني بسيار فربه¬ به نام شفاعت شده است. يعني دقيقا جاي متن و حاشيه عوض شده است. به نظر مي¬رسد در بين عقايد رايج ما، اين حواشي جاي متن گرفته کم نيستند. همه صحبتم اين است که اين محور تعادل را چگونه مي¬توان يافت. يک راه، مقايسه با قرآن است.
• معيار دوم ما در اين مباحث، عقل است که خوشبختانه در مذهب ما عليرغم همه خرافه هايي که به آن تحميل شده، حقش بيش از مذاهب ديگر ادا شده است. در فقه شيعه يکي از ادله اربعه عقل شمرده مي¬شود.
• معيار سومي که ما براي بازخواني تشيع داريم، سنت باقي مانده از پيامبر است. البته در اينکه چه چيزي سنت است و چه چيزي سنت نيست، اختلاف وجود دارد. اگرچه علومي براي اين مسئله پيش بيني شده اما مرزهاي سنت مرزهاي مشخصي مانند قرآن نيست. بين هر دو مذهب اسلامي بلکه داخل هر مذهب اسلامي، در مورد اينکه چه چيزي سنت معتبر است و چه چيزي سنت معتبر نيست، اختلاف نظر وجود دارد.
• منبع چهارمي هم مي¬توان ذکر کرد. آنچه که امام علي و آل علي گفته است، مثل نهج¬البلاغه. اگرچه، مشکلات اين منبع هم کمتر از منبع سوم نيست. البته فاصله کتابتش کمتر است ولي مشکلات جدي هم در اين منبع راه يافته است.
منبع اول خطوط کلي را دارد. منبع دوم که عقل باشد به اصطلاح زبان لفظي ندارد، ويژگي هاي همه منابع غير ملفوظ را همراه خودش دارد. منبع سوم که سنت نبوي بود مشکلات ويژه اي داشت که اشاره کردم. منبع چهارمي مشکلات اضافي دارد و آن اينکه به تدريج کساني يافت شدند که يا از سر محبت و يا از سر طمع و دنياورزي افکار خودشان را به نام ائمه ترويج کردند، که نامشان در تاريخ به عنوان غاليانغلات يعني کساني که غلو مي¬کردند، و مفوضه يعني کساني که قائل بودند که خداوند بعضي از امور را به ائمه تفويض کرده است، ثبت شده است. اينها ادبيات فراواني توليد کردند، اگرچه علماي زمان خودشان هم با آنان نبرد بي¬اماني کرده اند اما در برخي از مقاطع غاليان مسلط شده اند و حدود يک قرن کارهاي بسيار جدي نيز انجام داده اند، نه از لحاظ عمق بلکه از لحاظ حجم. حديثهايي که اينان جعل کرده اند، ظاهري بسيار موجه دارد. آنان در حوزه اعتقادات بيش از همه حوزه ها کار کرده¬اند و مطالبي را بيان کرده اند که اگر چه در آن زمان غلو شمرده مي¬شده است اما امروز غلو شمرده نمي شود. مثلا سخن يکي از عالمان رجالي را نقل مي¬کنم. مي¬گويد: اعتقادات غاليان قرون 2 و 3 به تدريج تبديل به اعتقادات متن ديني در حدود 10 قرن بعد شده است. شيخ صدوق يکي از علمايي است که کتب اربعه شيعه را نوشته است. وي در زمان خودش شاخصهايي ارايه کرده و گفته اگر کسي اين شاخصها را داشت، غالي محسوب مي¬شود. و جالب اينجاست که هر دو شاخصي که او ذکر مي کند، امروزه، متن اعتقاد شيعي است. از طرفي کتابت حديث مذهبي، پس از سيطره اين جريان فکري صورت گرفته است. يعني زماني که غاليان قدرت فراواني پيدا کرده اند و توانسته اند خودشان را وارد متن تشيع کنند.
پس ما چاره اي جز جراحي بسيار ظريف نداريم. اين جراحي چيزي نزديک به جراحي قلب و مغز است و بسيار حساس است.
بر خلاف آنچه درباره تشيع علوي و صفوي گفته مي¬شود و عملا با يک بحث تاريخي به اين نتيجه مي رسند که علامه مجلسي در قرن ده و یازده اين کارها را انجام داده است، هرچه اتفاق افتاده در پنج قرن اول بوده است.
امیر
Thursday 21 September 2006, 10:06PM
شيعه يعني چه؟
پس از اين مقدمات به مسئله ديگري مي رسيم: «شيعه يعني چه؟». شيعه در لغت نه بار مثبت دارد و نه منفي. اين واژه در زمان پيغمبر هم استعمال شده است. هم استعمال لغويش را بحث ميکنم هم استعمال قرآنيش را. در قرآن کريم هم به شکل اضافه مضاف و مضاف اليه هم به شکل غير اضافي، مفرد يا جمع استفاده شده است.
ابتدا معناي تشيع در لغت را بررسي ميکنيم. ، تشيع مصدر باب تفعل است. تشيع يعني در چيزي مستهلک شدن. مثلا تشيع في الشيء يعني در چيزي منحل شد.
از طرفي واژه شيعه دو معنا دارد. يکي به معناي گروه است و ديگري به معناي پيرو. خود شيعه يعني گروه و فرقه، و شيعه شدن يعني فرقه فرقه شدن. وقتي به حالت اضافي به کار رود، در معنای دوم است، مثلاً شيعه آل ابي سفيان، شيعه علي ابن ابيطالب. مي بينيد هيچ بار مثبت يا منفي ندارد.
در قرآن نيز شيعه در هر دو معناي آن استفاده شده است. "ابراهيم از شيعيان نوح است." اين جمله زيباترين استعمال واژه¬ی شيعه در قرآن است. آيه 79 تا 84 سورۀ سي و هفتم که سوره صافات است: «سَلَمُ علي نوحٍ في العالمين» سلام بر نوح در میان جهانيان. «انّا کذلک نجزي المحسنين» نوح از بندگان مؤمن ما بوده است، «ثُمَّ اغرقناالاخرين»، ما ديگران را به وسيله طوفان نوح غرق کرديم. «وانّ من شيعتهِ لابراهيم»، از جمله پيروان نوح ابراهيم بود. «اذجاء ربّه بقلبٍ سليمٍ»، وقتي با قلبي مطمئن به ملاقات پروردگارش رفت. شاهد مثال «و ان من شيعته لابراهيم»، ابراهیم از شيعیان نوح بود. شيعه نوح يعني: پيرو نوح. در سوره مريم که سوره نوزدهم قرآن هست. يک نحوۀ استعمال ديگر شيعه رامي بينيم: «ثم لَنَنزِعَنَّ من کل شيعهٍ ايهم اشدُّ علي الرحمنِ عتياً» سپس ما بيرون مي کشيم از هر فرقه و گروهي، آنها را که بر خداي رحمان دشمن¬ترند. پس شيعه در قرآن گاهي به معناي فرقه به کار رفته است و گاهي به معناي پيرو.
جاي ديگري که اين آيه استعمال شده در سور قصص است. خيلي به بحث ما هم نزديک است. يکي از پيامبران که موسي کليم الله است، در شهر مدين با خوف در حال عبور بوده است، صحنه اي را مشاهده مي کند. يک سبطي با يک قبطي در حال مبارزه بوده اند و فردي که پيرو موسي بوده از وي کمک مي خواهد و موسي به کمک او مي رود. در ايه پانزدهم سوره قصص که سوره بيست و هشتم قرآن است، دوبار واژه شيعه استعمال شده است: «و دخل المدينه علي حين غفله من اهلها» داخل شهر شد وقتي که مردم غافل بودند، «فوجد فيها رجلين يقتلان» دو مرد را يافت که با يکديگر مبارزه مي کردند، «هذا من شيعته و هذا من عدوه» اين از پيروان موسي بوده و آن از دشمنان شاهد مثال: شيعه در مقابل عدو. شيعته: شيعه موسي. آنجا شيعه نوح اينجا شيعه موسي. «فاستغثه الذي من شيعته علي الذي من عدوه» آن که شيعه موسي بود در برابر آن که از دشمنان موسي بود، از او طلب کمک کرد اين هم استعمال دومش. «فوکزهُ موسي» موسي مشتي به او زد «فقضي عليه» او از دنيا رفت و مسائل بعدي.
شيعه امروز به معناي فرقه نيست، به معناي پيرو است. پس به مضافٌ اليه اش بستگي دارد. لذا از خود واژه ي شيعه شايد چيز فراواني نمي توانيم پيدا کنيم. مي گوييم: شيعه علي، شيعه جعفري، شيعه علوي، شيعه حسيني.
اولين باري که اسم شيعه استعمال شده در زمان پيغمبر بوده است. اما نمي دانيم به صورت علم استعمال شده است يعني به صورت اسم خاص يا به صورت اسم عام. در بين روايات هست، به قدري هم زياد است که بتوان اطمينان پيدا کرد. پيغمبر همان واژه را استعمال کرده اند، اما نه بدون مضاف اليه. مثلاً پيغمبر عباراتي دارد که در آن « شيعه علي» استعمال شده است. مثلاً «انّ شيعه علي لفائزون» پس شيعيان علي رستگارانند. اما نداريم که خود واژه شيعه بدون علي به کار رفته باشد و منظور هم اين مذهب بوده باشد. اين را نمي توان به پيغمبر نسبت داد. حتي در نهج البلاغه هم، اين واژه به معني پيروان علي به کار رفته است. در خطبه 218 اما به صورت علم نبوده است. در آنجا آمده است: در جنگ جمل از امام علي سؤال مي¬کنند: چه اتفاقي افتاد، امام علي شروع مي کند به توضيح دادن. در بين عباراتش اين است که: «و وثبوا علي شيعتي» اين ها تاختند بر پيروان من.
کساني که اولين بار به عنوان شيعه علي نام گرفتند، چهار نفر هستند: سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد، و عمار ياسر. اعتقاد اينان آن بود که رهبري مسلمانان پس از پيامبر حق علي است. دفاع هم مي کردند، ابراز هم مي کردند.
ويژگي اصلي علي که اين پيروان اوليه بر آن تاکيد مي کردند، افضليت علي نسبت به ديگران پس از پيامبر است. اين مسئله را مي توان اولين جرقه اي دانست که دلالت بر تمايز اين فرقه نسبت به ديگران مي کرد. پس شايد از اينها بتوان پرسيد که شيعه بودن يعني چه. پس غير از آن چهار منبعي که گفتم، اين چهار نفر هم براي ما افراد قابل توجهي هستند. البته در مراحل بعدي نيز برخي صحابه وجود دارند که بتوان از آنها هم اين سئوال را پرسيد، مثل کميل بن زياد که صحابه خود اميرالمومنين است. مثل مالک اشتر نخعي که او هم از صحابه اميرالمومنين است. مثل ابوايوب انصاري، ابوحمزه ثمالي، زراره ابن اعين، محمد بن مسلم، هشام بن حکم. اين افراد، همنشينان و پيروان وفادار امامان و البته انسانهاي عالمي در زمانه خود و صاحب تاليف برده اند. البته کتب اين بزرگان هم به عنوان حديث و روايت به ما رسيده، همان مشکلي که براي سنت نبوي و سنت ائمه گفتيم، براي سخن اين صحابه هم وجود دارد.
تا اينجا مشخص شد که واژه شيعه چگونه استعمال شده است. به تدريج وقتي مي گفتند شيعه، بدون استفاده از اضافه به علي، منظور فهميده مي شد. شيعه يعني پيرو علي. به نظر مي رسد، مهمترين نکته اي که در اين بحث بايد دنبال کنيم، آن است که تحقيق کنيم که علي چه ويژگيهايي داشت که ما مي خواهم شيعه علي بمانم.
امیر
Thursday 21 September 2006, 10:08PM
ويژگيهاي تشيع تاريخي
مي توان به برخي کتابها به عنوان يک متن ابتدايي، مراجعه کرد و اطلاعات کلي درباره تشيع پيدا کرد. مثلا به مدخل تشيع در دايره المعارف تشيع. دايره المعارفي است که هنوز کامل نشده، اما مدخل "ت"ي آن منتشر شده که مدخل مهم تشيع را شامل مي شود. در سطور اوليه اش، نوشته است «تشيع يعني اعتقاد به خلافت بلافصل علي ابن ابي طالب پس از پيامبر». مي بينيم که اين مهمترين ويژگي تشيع است. و بعد بلافاصله ادامه داده: «و قول به عصمت ائمه اثني عشر و قول به نصب امام علي در غدير خم» و همين طور ادامه داده تا نکات بعدي. شايد ديگر ويژگيهاي تشيع در تفحص تاريخي ما به گونه اي ديگر به دست آيد، اما چيزي که نمي توانيم انکارش کنيم، اين است که تشيع يعني پيرو علي ابن ابيطالب بودن و آن شيعيان اوليه مهمترين نکته اي که در علي پيدا کردند آن بوده که او بايد خليفه بلافاصله پيامبر باشد. اما امروز وقتي من و تو همان واقعه را بازخواني مي کنيم، شايد بيش از آنکه روي خلافت بلافصل تاکيد کنيم، مي پرسيم که چرا علي افضل افراد پس از رسول در بين مسلمانان است؟ علي چه ويژگيهايي داشت که سلمان، صحابي دنياديده پيرو او مي شود؟ ابوذر چه چيزي در علي ديده بود که پيرو او شد. شايد امروز چندان خلافت و امامت و بلافصل و مع الفصل، آن اهميت تاريخي را نداشته باشد. مرحوم مطهري در «امامت و رهبري» سخنی به این مضمون دارد: 1400 سال پيش دعوايي بين مسلمان صدر اسلام درباره جانشين پيامبر وجود داشت، بين همه آدمها اين مسائل پيش مي آيد، وقتي آدم بزرگي از دنيا مي رود، بر سر جانشيني او دعوا مي شود. حالا هر چه باشد، اين يک دعواي تاريخي است. آیا ما به اعتبار آن دعواي تاريخي اسمي براي خودمان گذاشتيم؟ امروز بايد چه کنيم؟
در واقع خلافت بلافصل، مميز امروز تشيع و تسنن نيست. مميز تاريخي هست ولي مميز امروز نيست. امروز ما يک تفاوت مهم تر داريم. آن چيزي که به نظر من در مجموعه مطالعاتمان بايد به دنبال آن باشيم همان "شيعه علي بودن" است. ببينيم آن چهار نفري که اولين شيعيان بودند در علي ابن ابيطالب چه يافتند؟
ابتدا به اين مقوله ميپردازيم که مميزات تاريخي تشيع چيست. يا مميزات تشيع تاريخي، مميزاتي که تشيع در طول تاريخ خود داشته است.
مهمترين آنها، اعتقاد به وجود انسانهايي است به نام امام با اين ويژگيها:
1) علم غيب دارند غير از پيامبر.
2) عصمت دارند غير از پيامبر.
3) منصوبند از جانب خدا غير از پيامبر.
4) و مسئله اي به نام غيبت.
اين چهار اعتقاد کاملا متفاوت با اعتقادات ديگر مسلمانها است. شيعيان در تحقق تاريخيشان کساني هستند که به اين چهار شاخصه اعتقاد داشته باشند. اولا به علم غيب قائل باشند، يعني بگويند امام کسي است که بيشتر از سرچشمه هاي عادي مي داند، علمي ماوراي علم عادي دارد. اين امام ويژگي دومي نيز دارد که با انسانهاي متعارف، متفاوت است و آن عصمت است. و سوم آنکه امام يک نشاني دارد، و آن حکم رسمي از جانب خدا است. اين انتصاب به هر چه هست، بر ما معلوم نيست، به زعامت و رهبري، به هدايت معنوي، به تشريع، به هر چه هست، از سوي خدا به آن نصب شده است. سپس در مرحله اي هم امري به نام غيبت مطرح مي شود. ديگر مسلمانان در غیر پیامبر به اين امور قائل نيستند(امر چهارم که اصولا در پپیامبر فاقد مصداق است.)
ويژگيهاي اعتقادي ديگري هم گفته شده است، اعتقاد به بداء، اعتقاد به رجعت و... يا در برخي احکام فقهي هم تفاوتهايي گفته اند، اما اين تفاوتها بين مذاهب اهل سنت نيز وجود دارد. پس به نظر مي رسد اينها مسئله مهمي نباشد، اما آن چهار مورد، مميزات تاريخي تشيع است. الان ما هستيم و آن مميزات تاريخي.
امیر
Thursday 21 September 2006, 10:10PM
قرائتهاي متفاوت از تشيع
سئوال ما اين است، آيا مي توان در آن مميزات تامل کرد؟ آيا مي توان شيعه بود ولي اين چهار ويژگي را به آن وزني که گذشتگان مي ديدند، نديد. پرانتزي اينجا باز کنم که پرانتز مهمي است. مارکسيسم در سير تاريخي خود به جاهايي رسيده است که سئوالاتي در آن نحله مطرح مي شود که براي من در همين بحث ديني و مذهبي، بسيار عبرت آموز است. تفاوت مارکسيست هاي هفتاد سال پيش، پنجاه سال پيش و بيست سال اخير، آنقدر زياد است که اين سئوال را ايجاد مي کند که مثلا اگر انگلس مارکسيست بوده، لنين مارکسيست بوده، آيا مارکوزه را هم مي توان مارکسيست ناميد؟ آلتوسر را هم مي توان مارکسيست ناميد؟ ذاتي مارکسيسم چيست؟ چند سال قبل ماترياليسم تاريخي، ماترياليسم ديالکتيک و يک رابطه خاص اقتصادي را ذاتيات مارکسيسم مي دانستند. امروز مي بينيم در تمام اين اصول بازانديشي شده است. امروزه مارکسيسمي داريم که قائل به ماترياليسم ديالکتيک نيست. پس از چندي مي بينيم کس ديگري هست که قائل به ماترياليسم تاريخي هم نيست. مي گويد آنها نوشته هاي ايدئولوژي آلماني مارکس را نخوانده بودند، آن زماني که مارکسيستها در دنيا مطرح شدند، اين نوشته هاي اصلي مارکس منتشر نشده بود. ما قرائت ديگري از مارکسيسم ارائه مي کنيم. شما ناگهان مي بينيد که از همين نحله، هابرماس بيرون مي آيد، که هيچ شباهتي به استالين يا انگلس ندارد. و نويسنده اي هم مي گويد که پوپر که "جامعه باز و دشمنان آن" را نوشته، اصلا متون اصلي مارکسيستي را نخوانده بوده است. چيزي که او نقد کرده، مارکسيسم نيست. مارکسيسم چيز ديگري است. يعني دقيقا همين سئوالي که اکنون فرا روي ما قرار مي گيرد که ذاتيات اين مکتب چيست و من تا کجا مي توانم در اينها تجديدنظر کنم. در حال حاضر اين مبحث هم در مکاتب بشري مطرح است و هم در مسيحيت. در مسيحيت مي گويند چه کسي کاتوليک است؟ چه کسي مسيحي است؟ هر چه تامل کنيد، در انتها به اين مي رسيد که مي گويد، باور داشتن به مسيح. حال چگونگي اين باور داشتن، مي تواند متفاوت باشد.
مي خواهم بگويم شيعه بودن، يعني علي را باور داشتن. يعني به قرائت علي از پيام نبوي باور داشتن. عقايدي که به صورت تاريخي محقق شده، راي علماي گذشته بوده است. من هم حق دارم علي را آن طور بفهمم که خود، مي يابم.
اگر در انديشه علماي شيعه تفحص کنيم، درمي يابيم همه ويژگيهايي که در علي هست، آن طور که بايد، براي مثلا شيخ صدوق برجسته نشده است. آنهايي براي او برجسته شده که با معارف خودش منطبق بوده است. هيچ دليلي هم ندارم که شيخ صدوق از من شيعه تر بوده است. و اگر شيخ مفيد را با او مقايسه مي کنم، مي بينم که از شيخ صدوق انتقاد کرده، ولي او هم امام علي و ادبيات علوي را آن طور قرائت کرده، که خودش فهميده است. در طول تاريخ به عالمان ديگري مي رسيم، به علامه مجلسي و سپس به علامه طباطبايي و بعد هم به زمان خودمان مي رسيم. يعني مشکلي نيست که اگر کسي گفت ذاتيات تشيع، بگوييم اين ذاتيات را از کجا آوردي؟ حتي اگر گفت اصول دين، بگوييم اين اصول را از کجا آوردي؟ اين اصول در جايي نوشته شده است که همين چند تا باشد؟ همين سه تا باشد و آن هم آن دو تا باشد؟ متني که نداريم، آيه اي که نداريم. آنچه ما مي توانيم به آن قائل باشيم آن است که مسلمان بودن يعني اعتقاد داشتن به مبدا و معاد از طريق فرد خاصي به نام محمد بن عبدالله(ص). اين قطعي است و شيعه بودن يعني همين اعتقاد به مبدا و معاد و پيامبر به روايت علوي. چيزي بيش از اين نداريم. اينکه مقومات تشيع چيست، بايد ذره ذره بحث کنيم.
پس اگر پس از تحقيق به اين نتيجه رسيديم که ارکان تشيع آن نبوده است که در طول تاريخ گفته اند، يا وزن برخي از احکام و اعتقادات اين نبوده است، کسي حق ندارد بگويد که تشيع همان است که آن علما گفته اند. من اگر بتوانم قرائت خود را از تشيع با منابعي که ذکر کردم مستند کنم، يعني بگويم آنچه مي¬گويم قرآني است، عقلي است، نبوي است و علوي است، کفايت مي کند. و اين حق را هم دارم که بگويم برخي از آنچه در قرائت تاريخي مشاهده مي شود، نه قرآني است، نه عقلي است، نه نبوي است و نه علوي.
براي مطالعه مقدماتي درباره تشيع تاريخي، يک متن ابتدايي کتابي به نام گوهر مراد است. اين کتاب در قرن 11 توسط ملا عبدالرزاق لاهيجي نوشته شده و متن معتبري است و به صورت عقلاني تشيع را مطالعه کرده است.
کتاب مناسب ديگر تجريد العقايد خواجه نصيرالدين طوسي است. تجريدالعقايد کتابي است که در عالم اسلام بيشترين شرح و حاشيه بر آن زده شده است.
البته مشکل عمده بحث ما سه قرن اوليه است. قرون اول تا سوم که متن مکتوب بسيار کم دارد يا ندارد. قرن اول که ندارد، نوع کتب ما از اواخر قرن دوم و سوم است. لذا دشواري بحث يافتن متون سه قرن اوليه است.
تا به حال فرضيه خود را بيان کردم: ما ميتوانيم شيعه باشيم ولي انديشه رايج را مورد بازنگري قرار دهيم. چگونه و در چه حدي، ان شاءالله در جلسات بعدي به آن خواهيم پرداخت .
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:00PM
جلسه دوم - ادامه نبوت منهای وحی
دانشکده فنی دانشگاه تهران - آذر 1384
بازخوانی تشیع
جلسه ی دوم، 23 آذر 84، دانشکده ی فنی دانشگاه تهران
به نام خدا
گفتیم که از تشیع نیز می توان دو قرائت داشت، همانطور که از اسلام حداقل دو قرائت داریم. و آن دو قرائت عبارتند از قرائت سنتی از تشیع و دیگری قرائت نواندیشانه یا روشنفکرانه یا متجددانه از تشیع.
ممکن است سوالی پیش بیاید که آیا ما مجاز هستیم از تشیع قرائت دیگری داشته باشیم؟ و در صورتی که باید اجازه بگیریم، از چه کسی باید اجازه گرفت؟ شاید اگر به متولیان قرائت اول رجوع کنید چنین اجازه ای را ندهند، قرائت دوم هم جایی مدون نشده است، مشکل هم در همین نقطه است، شاید همین جلسات نشانه تولد قرائت دوم باشد. البته کوششهایی در این سده اخیر صورت گرفته، از این کوششها می¬توان از کوششهای زنده یاد دکتر شریعتی نام برد که در برخی مطالب مذهبی نوآوریهایی داشته است اما به نظر می رسد که این نوآوریها علیرغم نفوذ آن چندان بنیادین نبوده است، ما امروز نیاز به یک بازنگری بنیادی داریم.
معنای اصطلاحی تشیع
در رابطه با معنای لغوی تشیع صحبت شد. اما به شکل اصطلاحی، تشیع حداقل در سه معنا در قرون اولیه استعمال شده است، می¬خواهیم ببینیم کدام یک از اینها مراد نظر ماست. توجه شود که آنچه ذکر میکنم کاملا مستند است و در کتابهای اعتقادی به این شکل آمده است.
تشیع در معنای اول یعنی کسی که علی و اولاد او را دوست می دارد، پس ملاکش حب علی است و هیچ چیز بیش از این نیست، اگر حب علی ملاک باشد، اکثر مسلمانان شیعه هستند، غیر از نواصب که گروهی بودند که بغض علی را در دل می¬پروراندند و معاویه به آنها پول می داده تا بر سر منابر علیه علی بن ابی طالب سخن بگویند، اما اکثر اهل سنت حب علی را دارند مثلاً شافعی ها در بین اهل سنت بیش از دیگران این حب را ابراز می دارند.
در معنای دوم، شیعیان کسانی هستند که علی را بر عثمان یا بر ابوبکر برتری می داده اند، یعنی علی، خلیفه چهارم مسلمانان را بر خلیفه اول یا خلیفه سوم افضل میدانسته اند. اما در این قول صحبتی از عصمت و علم غیب و مرتبه فوق بشری و امثالهم نیست، صرفاً یک افضلیت علمی است. در کتابهای رجالی، یعنی کتابهایی که درباره سند احادیث بحث میکند، رجالیون اهل سنت، بسیاری از افراد را به این عنوان شیعه خواندهاند و طردشان کردهاند. توجه شود درباره اصطلاح صحبت میکنم. وقتی یک رجالی میگوید مثلاً فلانی «تشیع و هو مردود» معنایش این است که او علی را که خلیفه چهارم باشد، بر ابوبکر که خلیفه اول باشد و بر عثمان که خلیفه سوم باشد برتری میداده است و او را افضل صحابه پیامبر میدانسته و به همین دلیل قولش مردود محسوب میشود، اما خود واژه تشیع را به این نام بکار برده اند. غالب معتزله بغداد این اعتقاد را داشته اند و علی را افضل میدانسته اند بدون اینکه قائل به عصمت یا علم غیب یا منصوبیت باشند.
تشیع در معنای اصطلاحی سوم، یعنی آنکه علی و اولاد علی یا علی و اهل بیت پیامبر را جانشینان پیامبر بدانیم و تمام مقامات پیامبر به استثناء وحی را برای آنها نیز قائل باشیم، یعنی گرچه به اینان وحی نمیشود، اما هر اختیاری که پیامبر داشته، هر فضیلتی پیامبر داشته، این افراد نیز دارا هستند. پس معنای سوم تشیع یعنی قائل شدن به استمرار نبوت بدون نبی و وحی، اما تمام ویژگیهای پیامبر غیر از این دو مورد در افراد خاص دیگری متجلی می شود.
به نظر میرسد با توجه به این سه اصطلاحی که ذکر کردم، امروزه منظور از شیعه اصطلاح سوم باشد، نه اصطلاح اول و اصطلاح دوم، بدین معنا، امروز، افرادی شیعه هستند و اکثر مسلمانان شیعه نیستند. این افرادی که شیعه نیستند اگر علی را دوست بدارند، به معنای اول شیعه هستند، ممکن است علی را افضل هم بدانند مثل ابنابیالحدید شارح نهج البلاغه، معتزلی است، علی را افضل میداند اما به معنای سوم شیعه نیست.
ادامه نبوت منهای وحی
پس از این پس وقتی میگوییم شیعه، معنای سوم را مدنظر داریم. در یک جمله شیعیان یعنی قائلین به ادامه نبوت منهای وحی. مهم آن است که پس از پیامبر قرار است چه چیزی ادامه پیدا کند؟ ذکر میکنند پیامبر دینی را تاسیس کرده، این دین احتیاج به حافظ دارد، این حافظ در زمان پیامبر شخص پیامبر بوده اما پس از پیامبر نمیتوان دین را رها کرد. کسانی که وظیفه حفاظت و ترویج و تبیین دین را پس از پیامبر به عهده دارند افراد دیگری به نام امامان هستند. و این امامان کسانی هستند که همانند پیامبر معصوم از گناه و خطا هستند، نه گناه میکنند و نه اشتباه میکنند. گناه با اشتباه تفاوت دارد. گناه یعنی معصیت کردن، یعنی خلاف امر خدا عمل کردن. خطا کردن یعنی خلاف واقع گفتن یا رفتار کردن. بسیاری از خطاها گناه محسوب نمیشود اما خطا هست. عصمت در هر دومقام، یعنی اینان اولا در مقابل خدا عصیان نمی کنند، و ثانیا اشتباه نمیکنند و لازمه چنین مقامی این است که اینها از علمی بالاتر از علم کسبی که از معلم میآموزند برخوردار باشند، یعنی علمی موهبتی، علم لدنی یا علم غیب، علم از طرق غیر عادی. برای پیامبر نیز این مقام را قائلند. هم میگویند به لحاظ منش و روش معصوم از گناه و خطاست و هم علمی فراتر از علم عادی دارد. ما نزد معلم میآموزیم، آنها نیازی به معلم ندارند. ویژگی سومی که این افراد دارند آن است که از جانب خودشان این دو کمال برایشان حاصل نشده، اینها از جانب خداوند به این مرتبه رسیدهاند. البته ما هرچه داریم از خداوند داریم ولی گفته میشود که اینها را ما نمی توانیم بشناسیم، بلکه باید توسط خدا متمایز شوند، تعیین شوند و شناسانده شوند. پس اینجا قصه انتخابات نیست که ما کسی را انتخاب کنیم که امام ما باشد. آنان توسط خدا نصب میشوند و پیامبر این نصب را اعلام میکند و ما کشف میکنیم که منصوب کیست یا اعلام میکنیم که ما نصب را قبول داریم. اگر اطاعت کردیم، به واسطه آن ثواب میبریم. این سه تا ویژگی است که پس از پیامبر با رحلت پیامبر نمیمیرند و ادامه پیدا میکنند. ویژگی چهارم پاسخی به این سئوال است که تا کجا افرادی که قرار است دین را حفظ، تبیین و تشریح کنند، ادامه خواهند داشت؟ کسی میتواند اشکال کند که اگر قرار است امروز بینیاز از امام باشیم چرا پس از پیامبر بینیاز از امام نباشیم؟ هر زمانی شبیه زمان بعد از پیامبر میشود. پاسخ آن است که در حالت وسط هستیم، یعنی هم امام باشد هم امام نباشد که مفهوم امام حی غایب است. هست یعنی زنده است، و نیست، یعنی ما در محضرش نیستیم. و نحوه استفاده بردن از این امام غایب مثل نحوه استفاده بردن از خورشید پشت ابر است، خورشید پشت ابر نور دارد، اما نور غیر مستقیم دارد و مگر همه فیوضات وجود امام ظاهری بوده است؟ امام فیوضات معنوی هم دارد و در زمان غیبت از آن فیوضات معنویاش استفاده میشود. پس غیبت چهارمین مفهوم کلیدی تشیع سنتی است. این چهار مفهوم در تشیع یا حداقل بگوییم تشیع سنتی نقش کلیدی را بازی میکنند.
توجه شود که شیعیان قائلند که سخن امام حجت است. لذا در کافی که کتاب اصلی روایی شیعه است بعد از کتب "العقل و الجهل" و کتاب "فضل العلم" و کتاب "التوحید" چهارمین کتاب "الحجة" است. مباحث ابتدایی این کتاب درمورد نبوت و اکثر قریب به اتفاق مباحثش درمورد امامت است. شیعه با یک واژه هم نبی و هم امام را طبقه بندی میکند، و آن واژه حجة است. حجة در منطق هم بکار میرود و به معنی استدلال است، یعنی چیزی که با آوردن آن شخص ساکت میشود. حجة بودن یعنی سند دینی بودن و پس از آن چرایی وجود ندارد. شیعیان اعتقاد دارند که حجت سه چیز است: خدا، که خودش مستقیم با ما سخن نمیگوید، و از زبان پیامبر با ما سخن می گوید. پس دو حجت باقی می ماند: یکی پیامبر و دیگری امام.
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:07PM
سئوال مهم در قرن اول
یقین داریم که بعد از رحلت پیامبر، افرادی بنام شیعه علی شناخته شدهاند، حتی افرادی وقتی میگفتند شیعه منظور آن افراد بودند، این افراد حدود 50 نفر از شاخصترین صحابهاند که نامشان هم موجود است، در زمان قیام امام حسین در کتبی که دقیقاً در همان قرون نوشته شده گفته میشود که برخی شیعیان مثلاً به خانه سلیمان بن سرد خزائی رفت، یعنی این واژه در آن زمان، سال 50 هجری یا 60 هجری در قرن اول بدون مضاف الیه هم بکار برده میشده است، در نامه امام حسن مجتبی به معاویه این واژه بکار برده شده است، کسانی به جرم شیعه بودن شهید شدند، نام این شهدا را هم نوشته اند، کسانی که به جرم شیعه بودن اعدام شدهاند، در زمان معاویه و درزمان خلفای بعدی. سوال جدی من در حوزه قرن اول این است: آیا این نکاتی که از قرن سوم و چهارم به بعد به عنوان ممیزات شیعه گفته میشود در قرن اول هم بوده است؟ توجه کنید که شیعه از قرن سوم و چهارم دقیقاً همین چهار خصوصیتی که گفتم را داشته است. اما در قرن اول وقتی میگفتند سلمان شیعه است، ابوذر شیعه است، یعنی اینها دقیقاً به این نکات چهارگانه قائل بودهاند؟
به نظر می رسد این اعتقاد یک اعتقاد مستحدثی است، یعنی بعداً این اعتقادات کم کم ایجاد شده است، آیا این بدان معنا است که این افراد این ویژگیها را نداشتهاند؟ در این باره صحبت خواهیم کرد.
ویژگیهای خاصی که امروزه برای امام مطرح میکنند، در سال 11 هجری، پس از وفات پیامبر، در هیچ سندی ذکر نشده است. بحثی که در سقیفه مطرح می شود، استدلالی که مهاجرین میکنند، استدلالی که انصار میکنند و مطالبی که علی پس از آنکه خبر را میشنود، همهاش خوشبختانه ثبت شده، بخشی در نهجالبلاغه آمده است و بخشی در کتابهای تاریخ. در اولین کتاب تاریخ که موجود است، نکته این است که علی جانشین پیامبر باشد یا دیگران. اما چرا باید علی باشد، بحث این است که علی از ذیالقربی است، علی از بنیهاشم است و دیگران نیستند. مهاجر و انصار دعوا میکنند، به انصار گفته میشود که ما از قریشیم و شما از قریش نیستید، چون ابوبکر و عمر قریشی و از طائفه بنی عدی هستند، وقتی مطلب به گوش علیبنابیطالب میرسد، میگوید اگر استدلال این باشد، پس ما هم از بنیهاشم هستیم و شما از بنیهاشم نیستید. استدلال علي این نبوده است که من منصوب الهی هستم یا من علم غیب دارم. در زمان به خلافت رسیدن، پس از مرگ عثمان، علی میگوید من شبانه بیعت نمیکنم، فقط با رضایت مسلمانان خلافت را قبول می کنم. شیعیان سنتی در مورد این نصوص میگویند که امام مماشات کردهاست، واقعیت مطلب را نگفته است، در حقیقت جدل کرده، یعنی اینکه مسئله چیز دیگری بوده اما چون ظرفیت نداشتند، واقعیت را نگفته است. بحث امام حسن مجتبی هم با معاویه این است که چرا بیعتت را شکستی؟ حسینبنعلی هم می گوید «انی احق عليکم من هذا الامر»، من نسبت به شما محقم نسبت به این امر، امر خلافت، امر ولایت، امر زمامداری، نه بحث نصب است نه بحث عصمت و نه بحث علم غیب. بحث شایستگی است، این شایستگی در نهجالبلاغه هم موج میزند: ما اهل بیت از شما اولاییم به این امر زیرا سوادمان بیشتر است، انسمان با پیغمبر بیشتر بوده، بیشتر قرآن را میفهمیم.
چند متن اصیل و قدیمی را تفحص کرده ام، شاید این کتابها برای شنوندگان غیر متخصص چندان مفید نباشد. اما مطالبی که عرض میکنم تماما مستند است، مثلاً یک مورخی به نام مسعودی وجود دارد که شیعه است و کتابی بنام وصیت دارد، او از قدیمیترین مورخان در این حوزه است، آنجا میگوید که «ان علیاً اقام و من معه من شیعته فی منزله»، علی برخواست و شیعیان او. واژه را بکار برده، اما شیعته است، شیعه نیست. "مقتل ابی مخنف"، قدیمیترین مقتل درمورد امام حسین است و طبری از روی آن نوشته است. اوایل قرن دوم نوشته شده و میگوید که «اجتمعت الشیعة فی منزل سلیمان ابن سردالخزائی»، شیعه مشخص است، یعنی در زمانی که این کتاب نوشته شده، شیعه کاملاً به همین معنا بکار برده میشده است. در "فرق شیعه" نوبختی، که قدیمیترین فرقی است که الان موجود است، میگوید اولین فرقهی شیعه، فرقه علیبنابیطالب است که در زمان پیامبر هم شیعه نامیده شده است، گفتم که در زمان پیامبر، شیعه علیبنابیطالب داریم اما بدون مضافالیه نیست. ابوالحسن اشعری، رئیس اشاعره در کتاب "مقالات الاسلامیین" شیعه را معرفی کرده است، «لانهم شایعوا علیاً»، اینها از علیبنابیطالب پیروی میکنند که یکی از اصحاب پیامبر است، در "ملل و نحل شهرستانی" که متن قرن 6 و 7 است، آمده است که شیعه کسانی هستند که پیروی ویژه از علیبنابیطالب میکنند و «قالوا بامامته و خلافته نصباً و وصیتاً»، می بینیم در قرن 6 کمی غلیظتر شد، قبلاً "شایع" بود و حالا این قیود بدان اضافه شده است.
کسانی که در زمان پیامبر به شیعه معروف بودند، 50 نفر از مشهورترین صحابه بودند که 21 نفر آنها از بنیهاشم و 29 نفر از غیر بنیهاشم هستند. اینها افراد بسیار مشهوری هستند، اینطور نیست که بتوان گفت ایرانیها یا زرتشتیها ساختهاند! در هر حوزه ای، اینها شاخصترین اصحاب پیامبر هستند.
از نصوصي که درباره خلافت پس از پيامبر است نيز چند مثال مي آورم. در "الامامة والسیاسة" که نوشته ابنقتبیهدینوری است، و قدیمیترین کتابی است که وقایع صدر اسلام را درباره شیعه و سنی گزارش کرده، آمده است که علی گفت «انا احق بهذا الامر منکم» و «انتم اولی بالبیعتي»، «اخذتم هذا الامر من الانصار» شما مهاجرین این مطلب را از دست انصار گرفتید، «احتججتم علیهم بالقرابة» گفتید ما اقرب به پیغمبر هستیم، «و تاخذه منا اهل البیت غصباً»، شما این مطلب را از ما اهل بیت غصب کردید، «نحن احق بهذا الامر منکم»، ما در این امر اولویت داریم. سپس ویژگیهای خودش را ذکر میکند: «ما فینا قارء لکتاب الله»، بین ما کسانی که با قرآن آشنا باشند بیشتر از شما هستند. «الفقیه فی دین الله»، ما بهتر از شما دین را میشناسیم. «العالم بسنن رسول الله»، ما سنت پیغمبر را بهتر از شما میدانیم. «المتدبر لامر الرعیة»، ما بهتر از شما میتوانیم امر مردم را تدبیر کنیم. «الدافع عنهم عن امور السیئة»، ما بهتر از شما میتوانیم شرور را را از مردم دور کنیم. «القاضی بینهم بالسویة»، ما بهتر از شما میتوانیم عدالت اقتصادی را برقرار کنیم.
این قول در صفر 11 هجری ذکر شده و قدیمیترین مطلبی است که میتوانیم بگوییم از حضرت علی نقل شده است.
در خطبه 67 نهجالبلاغه، مسئله خلافت نقل شده است. مطلب سقيفه به گوش علي ميرسد، در حالي که علي مشغول کفن و دفن پيامبر است. سخناني که مهاجرين به سرکردگي عمر و ابوبکر مي گفتند را نقل ميکنند. بعد آمده است که حضرت فرمود انصار چه گفتند؟ (همان طور که گفته شد، مهاجرين قرابت را مطرح کردند) پاسخ دادند که: «منا اميرٌ و منکم اميرٌ». يک دوره شما امير باشيد و يک دوره ما. حضرت ميگويد که چرا قريش حرف اينها را نپذيرفتند، جواب دادند که: «احتججت بانها شجرة الرسول» آنها استدلال کردند که ما از طائفه بنيعدي، از قريش هستيم و شما از قريش نيستيد، يکي از شرايط امام و خليفه اين است که قريشي باشد. امام عليبنابيطالب گفت: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة» گفتند ما از درخت پيغمبريم اما من ميوه پيغمبرم، احتجاج به درخت کرديد اما ميوه را تلف کرديد. اهل بيتش ثمره آن درختند، شما سراغ آن درخت آمديد و ميوهاش و شکوفهاش را لگدمال کرديد. شعري هم در حکمت شماره 190 در مورد مسئله شورا و مسئله سقيفه بنيساعده از زبان مولا نقل شده است. در آن شعر آمده است که مستشاران در شوراي شما غايب بودند. و اگر به قرابت احتجاج کرديد، من از شما به پيامبر نزديکتر بودم، چرا که من با پيامبر قرابت نسبي دارم. همين طور در خطبه 62 و خطبه سه نيز در اين مورد امده است. از جمله نکاتي که در خطبه دو ذکر ميکند که خطبه مشهوري است، دليلي است که براي پذيرش خلافت ذکر ميکند و مي گويد که: اگر خدا از عالمان پيمان نگرفته بود که بر شکمبارگي ظالمان و گرسنگي مظلومان وظيفه دارند، خلافت را قبول نمي کردم. دليلي که براي پذيرش خلافت ذکر مي کند، يک دليل علمي و ديني است.
از جمله برجسته¬ترین عباراتی که از زبان علیبنابیطالب میتوانیم بر وفاق تشیع سنتی پیدا کنیم، در خطبه دوم نهج البلاغه آمده است: «لایقاس بآل محمد من هذا الامة احدٌ»، احدی از این امت با آل محمد قابل مقایسه نیست، «ولا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا» ، و کسانی که از نعمت و بخشش ایشان بهره مند هستند با آنان هم¬رتبه نیستند، «هم اساس الدین»، آل محمد اساس دین هستند. «عماد الیقین»، ستون یقین هستند. «الیهم یفیئ الغالی و بهم یلحق التالی»، انهایی که از حد گذشتند باید به ايشان برگردند و آنهایی که کند رفتند باید خودشان را به اینها برسانند. «ولهم خصائصٌ حق الولایة و فیهم الوصیة و الوراثة»، اینها خصیصه حق ولایت بر امت را دارند و در اینها وصایت و وراثت است. این از جمله بالاترین عباراتی است که در نهجالبلاغه نزدیک به اندیشه تشیع سنتی یافت میشود. در بقیه نهجالبلاغه به جای اینکه بگوید من معصوم هستم، میگوید: «الست فی نفسی بفوق عن اخطئ»، در خطبه 216 است، خطبه حقوق نهجالبلاغه، من فی حد ذاته اگر خدا کمکم نکند بالاتر از اینکه خطاکار باشم نیستم. درست مقابل آن اندیشهای که میخواهد تقدیسی نسبت به این وجودها قائل شود، میگوید من احتمال خطا دارم، به من نصیحت کنید و مشورت بدهید.
پس من هم می توانم مانند مالک اشتر، کمیل و حجر، بگویم که علی شایستهتر از دیگران برای هدایت جامعه اسلامی است. لازم نیست برای این مطلب حتماً گنبد و بارگاه بر امام علیبنابیطالب بسازم. میتوانم بگویم علی از ديگران افضل است و قائل هم هستم. اما با افضلیت آغاز میشود و سپس برای این افضلیت شاخ و برگ ساخته میشود و البته این شاخ و برگها در آن محیط فرهنگی طبیعی است، شاید من هم اگر در آن محیط میبودم همینگونه فکر میکردم. آنها نمیتوانستند باور کنند که فردی اینهمه کمالات داشته باشد و اکتسابی باشد. تشیع سنتی میگوید این تفسیر، برگرفته از یک منبع دست اول به نام "حجة" است. و شما میخواهید در دنیایی زندگی کنید که خود قول مهمتر از قائل آن است، چارچوبی که من و تو، امروز در آن زندگی میکنیم به قائل کاری ندارد، میگوید خود قول چه فایدهای دارد. من در اين چارچوب، نمیخواهم بگویم که آنها خطا میکردند، در مسائل دینی خطا نمیکردند. در مسائل غیر دینی هم مهم نیست. پیغمبر هم باشد، میخواهد به خانه کسی برود، اگر مثلا از این کوچه نرود، اشتباها از ان کوچه برود، خدشه ای به پیغمبریاش وارد می شود؟ از طرفی دیگرانی هم هستند که گناه نمیکنند، آدمهای پاکیزهای و با تقوایی هستند. لازم هم نیست که بگویید حتماً با غیب مرتبطند. شما میتوانید یک مبنا را بپذیرید که مرتبطند، اما لزومی ندارد که مرتبط باشند، اما اگر بخواهد این مطالب درست باشد استدلالی قرآنی میطلبد. این اعتقاد بدون هیچ تعارفی هم¬عرض نبوت است، همانقدر که نیاز به معجزهای برای اثبات نبوت است، مثلا باید قرآنی بیاید، تداومش هم به چنین مدرکی نیاز دارد.
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:09PM
نکته بسیار مهم دیگری نیز در این حوزه وجود دارد. امروز، ما با دودسته روایات مواجهیم، روایاتی از اهل سنت که میگوید به بهشت که وارد شدید، ابتدا نوشته اند محمدبنعبدالله رسول الله، و بعد ابوبکر، عمر، عثمان، و علیبنابیطالب.
روایت هایی هم داریم که می گوید در بهشت، ابتدا نام پیغمبر، سپس امام اول علیبنابیطالب، امام دوم حسنبنعلی و ... نوشته شده است. جالب اینجاست کمی بعد در قرن دوم، هنگامی که امام باقر از دنیا میرود پیروان او چند فرقه میشوند، در زمان امام هفتم، مسئله جعفر کذاب مطرح میشود. هرکدام از این چند امام آخر که به رحمت خدا میروند، یک به یک سوال مطرح میشود، بحث مطرح میشود که امام بعدی کیست، شیعه تقریبا به هفتاد فرقه تقسیم می شود، فتحیه، کیسانیه و ... یک یک اینها افراد دیگری را امام دانستهاند. پس به آن روایات با تامل بیشتری باید توجه شود. در این حوزه متنی را از قرن پنجم و از شیخ طوسی می خوانم، کتاب "عقاید الجعفریة"، یک رساله کوچک است. در مسئله ای ابتدا نام تمامی ائمه اثنی عشر را ذکر می کند و در مسئله بعدی (مسئله 38) آمده است: «یجب ان یکون المعصومین، المطهرین من ذنوب کلها صغیرة و کبیرة، عمداً و سهواً و من السهو فی الاقوال و الافعال» واجب است که ائمه معصوم مطهر باشند از گناهها، چه کوچک چه بزرگ، چه عمدی چه سهوی، چه در اقوال و افعال، بدلیل اینکه اگر معصوم نباشند از قلوب مردم میافتند و اعتبار آنها ساقط میشود. و چگونه افرادی که گناه میکنند، افراد گمراه را هدایت کنند. هیچ معصومی جز ائمه اثنیعشر نیست. پس امامتشان اثبات شد.
آنچه که از این بحث بر آمد آن است که در آغاز، تشیع امری بسیط بود، پیروی علی به دلیل افضلیت، این امر به تدریج شاخ و برگ پیدا کرد و گسترش یافت. این امور سه یا چهار گانه مطالبی است که در قرن چهار قطعاً بوده است اما چه اتفاقی بین قرن یک تا قرن چهار افتاده که این اعتقادات به تشیع اولیه اضافه شده است؟ سخنم صرفاً در بحث تاریخی این مطالب است. اسنادی که از قرن اول موجود است نمیگوید که این ویژگیها بوده است، اما در قرن چهار و پنج هست، در این میان چه اتفاقی افتاده است؟ محور سخن ما در جلسه بعد، در رابطه با همین اتفاقات است.
جلسه سوم - تغییر شاکله اصلی تشیع در قرن سوم
دانشکده فنی دانشگاه تهران - آذر 1384
بازخوانی تشیع
جلسه ی سوم، سی ام آذرماه 84، دانشکده ی فنی دانشگاه تهران
بسم الله الرحمن الرحیم
عباراتی را که از نهج البلاغه خواندم در مورد حکومت بود. تفکیک بین شیعه وسنی هم از حوزه ی حکومت آغاز شده است، بعدها امور دیگر بدان اضافه گشت. مسأله ی اولیه این بوده است که پس از پیامبر چه کسی حاکم باشد، اما اینکه چه کسی جانشین و خلیفه ی در حد و عرض پیامبر باشد اینها مباحثی است که مدتها بعد به این مطلب اضافه شده است. در قرن اول هنوز زمانی از دوران پیامبر نگذشته بود که مردم نیازمند به اینگونه سوالات بوده باشند. با خود آیات قرآن و سخنان پیامبر ميتوانستند مشکلاتشان را حل کنند، نیاز به آن مسائل(جانشینی هم عرض پیامبر) تقریبا یک قرن بعد حاصل شد مثلا نیمه ی دوم قرن دوم هجری به بعد.
آن چه که در این جلسه ميخواهم مطرح کنم یک فرضیه است. البته این فرضیه قرائنی دارد دقیقا مثل یک فرضیه در مباحث علمی دیگر. این فرضیه به شکل مجمل این است که در قرون اولیه ی صدر اسلام، تغییراتی در ذهنیت شیعیان ایجاد ميشود، این تغییرات تدریجی بوده است. اما با چنان سرعتی پیش ميرود که در حدود قرن چهارم، جریان اصلی تشیع دگرگونی جدی پیدا ميکند و آنچه که به عنوان تشیع، امروز در دست ماست حاصل آن جریان دگرگون شده است نه جریان اولیه. بنابراین دو جریان شیعی قابل شناختن است.یک جریانی که پس از پیامبر بوده است و دیگری جریانی که از حدود قرن چهارم سلطه و سیطره بر اندیشه ی شیعی پیدا کرده است. مشکل تحقیق در مورد این دو جریان متفاوت این است که کتبی که به ما رسیده است از قرن سوم و بویژه چهارم شروع شده است و قرن سوم و چهارم هم دورانی است که این جریان دومی جریان مسلط شده است. به عبارت دیگر از آن جریان اول تقریبا مکتوب مستقلی به ما نرسیده است و این کار را بسیار دشوار ميکند. البته نه اینکه هیچ چیز نرسیده است اما آن کتب اصلی همه بر مبنای جریان دوم تدوین شده و نگارش پیدا کرده است. هر چند قرائن فراوانی دال بر جریان اول در میان همین کتب بجامانده از قرون اولیه قابل استخراج است. کار ما این است که این دو جریان را به صورت تاریخی تحلیل کنیم. جریان اول شأن فرابشری چندانی برای ائمه ی شیعه ی قائل نبوده اند. جریان دوم کم کم شئون فرابشری برای این بزرگان قائل ميشوند. این شئون مراتبی داشته است، بعضی این شئون را خیلی بالا ميبرند، برخی کمتر. برخی آن قدر افراط ميکنند که توسط علمای هم دوره ی خودشان هم مورد انتقاد قرار ميگیرند.
یکی از کسانی که برخی از این موارد را در کتابهایش آورده است، یکی از علمای بزرگ شیعه است به نام شیخ صدوق. شیخ صدوق نویسنده ی یکی از کتب اربعه ی حدیث شیعه است. اسم کتابش هم "من لا یحضره الفقیه" است.(یعنی کسی که فقیه در نزد او حاضر نباشد چه کند.) در این کتاب در چند قسمت نکاتی را متذکر شده است که مخالفت خودش را با یک جریان شیعی افراطی نشان ميدهد. شیخ صدوق در قرن چهارم ميزیسته است(متوفای 381)، در آن زمان یک جریان شیعی افراطی، به نام غلات یا مفوضه نیز وجود داشته است. غلات یا غالیان یعنی کسانی که در مورد ائمه غلو می¬کنند و آنها را بیش از آن چه که هستند، ميپندارند و در مورد آنها فضائلی قائلند که خود آنها به این امور قائل نیستند. واژه ی غلو در قرآن آمده است، در مورد مسیحیانی که عیسی بن مریم را خدا ميدانستند، در تثلیثی که مسیحی ها امروز ميگویند هم این مشکل را ميبینیم. قرآن به اینها ميگوید «یا اهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم»، ای اهل کتاب، در دینتان غلو نکنید. در سوره ی نساء آیه¬ی171 و نیز سوره ی مائده آیه ی 77 واژه ی غلو به کار رفته است. شبیه آن چه که برخی مسیحیان در مورد عیسی بن مریم قائل بودند، برخی مسلمانان شیعه در مورد علی بن ابیطالب قائلند.
در این که در شأن ائمه غلو صورت گرفته هیچ تردیدی نداریم. چرا که در بحارالانوار، کتاب بزرگ علامه مجلسی که صد و ده جلد است و یکی از بزرگترین مجموعه¬های حدیثی شیعه است، در بحث علامات، صفات و شرایط ائمه بابی وجود دارد در مورد آنچه که ائمه، علیه غالیان و مفوضه گفته¬اند(باب 10، جلد 25). نود صفحه و نزدیک بیش از صد حدیث؛ به زبان ائمه روایاتی آورده که «خدالعنت کند مفوضه را. خدا لعنت کند غلات را. اینها از مشرکین بدترند» و «نگذارید فرزندانتان با اینها رفت و آمد کنند.»در مورد این که کسانی پنداشته اند که خدا، امر عالم را به پیامبر و اهل بیت پیامبر تفویض کرده است، در این هم هیچ تردیدی نیست که همچون افرادی در بین ما بوده اند و هستند. خوب واگذار کرده یعنی چه؟
برخی قائلند که خدا امر تدبیر عالم را به اینها واگذار کرده است. یا خدا روزی رسانی به مخلوقات را به اینها واگذار کرده است. یا خدا تعیین حلال و حرام در دینش را به اینها واگذار کرده است، یعنی آنچه آنها بگویند حلال است، خدا فرموده حلال است و آن چه آنها بگویند که حرام است، یعنی خدا فرموده حرام است.حال مفوضه کدام یک از اینها هستند؟ تفویض در خلقت؟ تفویض در تدبیر؟ تفویض در ارزاق؟ تفویض در تشریع؟ یا همه ی اینها یا بعضی از اینها.
پس اجمالا در این که دو جریان وجود داشته؛ هیچ تردیدی نیست. سوال این است که حد تفویض و غلو کجاست؟ که پایین تر از آن مجاز است و بالاتر از آن ممنوع. یافتن این حد کار ساده ای نیست و این مرز هم در طول تاریخ دچار تحول شده است. یکی از علمای رجالی شیعه مشهور به ممقانی یک کتاب رجالی به نام "تنقیح المقال" دارد. در این کتاب ميگوید بسیاری از اموری که در گذشته از نشانه¬های غلو بوده است، امروز از ضروریات اعتقادی شیعه درباره ائمه است(ان اکثر ما یعد الیوم من ضروریات المذهب فی اوصاف الائمه علیهم السلام کان القول معدودا فی عهد السابق من الغلو، جلد 1 صفحه ی 212). اتفاقا مواردی دچار تحول شده که اختصاصات و وجه ممیزات شیعه نسبت به دیگر فرق اسلامی است. یعنی در این موارد باید حساسیت بیشتری داشت و سیر تطور آن را در نظر گرفت.
آن چه امروز علامت خروج از تشیع شناخته ميشود، در قرن دو و سه اصلا در متن تشیع نبوده است، پس ما دنبال آن مرز ميگردیم و به زبان ساده تر ميپرسم غلو چه بوده است؟ تفویض چه بوده است؟ که ما نباید به آنها قائل باشیم؛ در نتیجه اگر آنها را شناختیم از باب "تعرف الاشیاء باضدادها" تشیع واقعی و اولیه را هم ميتوانیم بشناسیم.
کتابهایی که امروز در دست ما است، آکنده از ادبیاتی است که احتمال غلو در آن منتفی نیست. نمی¬گویم تماما غالیانه است اما ميگویم احتمال غلو در ادبیات موجود مذهبی منتفی نیست.
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:11PM
البته برخی از این غالیان از روی اعتقاد هم این حرفها را نزده¬اند. این مشکل را صد چندان ميکند. آدمهای اهل افترا و نسبت ناروا دادن به ائمه بوده اند. اینها حدیث جعل ميکردند و این احادیثی که جعل ميکردند همه در فضائل ائمه است. نمی گفتند فرض کنید امام صادق نعوذ بالله فلان حرام را انجام داده است، بلکه برخی شئون بسیار فرابشری برای ایشان قائل ميشدند. وقتی ائمه مجلس درس داشتند اصحابشان دفترهای حدیث درست ميکرده اند. به این دفترها ميگفتند "اصل"، یعنی آن دفتر حدیثی که راوی مستقیم آن را از خود امام ميشنود. ما چهارصد اصل شمرده شده داریم، به نام اصول اربع¬ مأه. که کتب اربعه شیعه، از این اصول تدوین شده است. بسیاری از این اصول به ما نرسیده و برخی نیز رسیده است(در این زمینه می توانید مراجعه کنید به کتاب «میراث مکتوب شیعه از قرن نخستین هجری» نوشته ی سید حسین مدرسی طباطبایی). این جعالها، همین آدمهای دروغ گوی غالی، از نویسندگان این اصول تقاضا ميکردند و دفترشان را به امانت می گرفتند تا از آن نسخه ای رونویسی کنند؛ آن گاه حدیثی را در جایی ميگنجانده اند که به چشم نیاید. مضمون آن را هم طوری تنظیم ميکرده اند که کاملا حق به جانب است. نمی گوید که اینها آدمهای بدی هستند، ميگوید طینت ائمه از طینت دیگری است، شما خبر ندارید. البته به تدریج معلوم می شود که افرادی هستند که جعل حدیث ميکنند. ائمه هم خبر ميدهند، و از برخی از اینها اسم ميبرند. مثلا ابوالخطاب کسی است که جاعل حدیث بوده است، غالی هم بوده است. هر غالی، جاعل نیست. هر غالی متقلب نیست اما این هم غالی است و هم تقلب در حدیث کرده است. امام صادق ميفرمایند که خدا لعنت کند او را، چه قدر حدیث دروغ ساخته و به ما نسبت داده است. به هر صورت این گونه احادیث دو دسته هستند، برخی با سوء نیت جعل شده اند و برخی هم با حسن نیت درست شده اند. برای نمونه می توان به "کافی" مراجعه کرد. کافی برترین کتاب حدیث اربعه شیعه است، متعلق به کلینی (متوفی 329 قمری) و 8 جلد است. قسمتی که بر آن تکیه دارم، بخشی از جلد اول کافی است که نامش "کتاب الحجه" است. کتاب حجت یعنی حجت خدا بر انسان که شامل نبی و امام ميشود. مختصری راجع به پیامبر است و بیشتر درباره ی ائمه است. از آن غلاتی که ميگفتم یا کسانی که مشهور به غلات هستند، در سند کتاب الحجه یعنی بخش حجت اصول کافی تعدادشان خیلی زیاد است، چیزی حدود شصت درصد روایات این بخش منتسب به کسانی است که متهم به غلو هستند. این که ميگویم متهم یعنی در کتب رجالی یک کلمه ی غالی کنار اینها آمده است(به سند این تحقیق اشاره خواهم کرد).
اما مشکل هنوز به جای خودش باقی است، متهم به غلو هست ولی غلو چیست؟ در این زمینه اختلاف وجود دارد. مثلا مجلسی ميگوید برخی، هر کسی را که برای ائمه معجزه قائل بوده است به غلو متهم کرده اند. مجلسی ميگوید این طور نیست، من هم برای ائمه قائل به معجزه هستم پس آیا من هم غالی ام؟
البته در میان غالیان نیز دو جریان وجود دارد. جریانی که مسلط شد و اسمش را می¬توان "غلو اعتدالی" گذاشت و دیگری "غلو افراطی". کسانی بوده اند که ائمه را خدا دانسته اند، علی را ميپرستیدند و امام علی پس از انذار و تذکرات متعدد دستور قتلشان را صادر کرد. گفت کسی که غیر خدا را به نام اسلام و تشیع بپرستد، بکشید. این افراد منقرض شدند و اگر کسانی را هم متهم به غلو کرده اند، بعید است که منظور اینها باشند. آن غلوی که من در مورد آن صحبت ميکنم، غلوی است که ميگوید امامان خدا نیستند اما همه ی اختیارات خدا را دارند، پیغمبر نیستند و به آنها وحی نمی شود اما همه ی اختیارات پیغمبر را دارند، از همه¬ی انبیاء(غیر از رسول اکرم) هم بالاترند. اصلا وسیله ی فیض بین خدا و بنده اش هستند، ميخواهد باران بفرستد به واسطه ی اینها ميفرستد، خورشید که ميتابد به واسطه ی اینها است. کافی است "دعای ندبه" یا زیارت "جامعه ی کبیره" را با این بیانی که ذکر کردم مطالعه بفرمائید. نمونه ی بسیار ارزنده ای است. در این دیدگاه نقش خدا و پیامبر بسیار کمرنگ می شود و ائمه همه چیز دین ميشوند. بحث من دقیقا در مورد این جریان است، جریانی که رد پای آن از قرن دوم قابل پیگیری است به تدریج رشد ميکند، بزرگ ميشود و در قرن چهار به جریان مسلط بر اندیشه ی شیعه تبدیل ميشود. در قرن دوم این جریان مسلط نیست، در قرن سوم چالش درست ميکند، تا حدودی مخالف و موافقش در یک عرض هستند اما کم کم آن قدر قدرتش زیاد ميشود، درحالی که در قرن دوم و سوم غالیان و مفوضه از شهر اخراج ميشوند اما در قرن چهارم ميآیند و طرف مقابل را حذف ميکنند و ادبیاتش به قدری قوی ميشود که به ادبیات اصلی تبدیل می شود.
کتابی داریم به نام " بصائرالدرجات". این کتاب مربوط به اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم است. از حسن ابن صفار است که از اصحاب امام عسکری شمرده ميشود. روایاتی دارد که همانند دعای ندبه است. فقط چند نمونه را نقل می کنم. به عنوان نمونه از امام صادق نقل ميکند "ما فوّض الله الی رسوله فقد فوّضه الینا"، هر چه خدا به رسولش تفویض کرده است به ما نیز تفویض کرده است. یعنی وحی در این مسئله هیچ نقشی ندارد، اختیارات امام مساوی با اختیارات رسول است. "ما فوّض الی نبیه فقد فوّض الینا" (بصائر الدرجات صفحه ی 113). شبیه همین روایات در کتاب روایی "اختصاص" که منسوب به شیخ مفید است نیز ذکر شده است: "ما فوض الله الی احد من خلقه الّا الی الرسول و الی الائمه" خدا به هیچ یک از مخلوقات خودش تفویض نکرد مگر به پیامبر و ائمه. در کتاب بصائر الدرجات این حدیث از امام باقر نقل شده است "الائمه منا مفوض الیهم" این امور به ائمه ی شیعه تفویض شده است." فما احلوا فهو حلال فما حرموا فهو حرام" هر چه را حلال کردند حلال است و هر چه را حرام کردند حرام است یعنی اینها شارعند(تفویض در تشریع). روایت دیگری از اصول کافی جلد یک صفحه 440 که راوی آن محمد بن سنان- یکی از غالیان- است. نقل می¬کند "نزد امام ابی جعفر ثانی بودم که اختلافات شیعه در حضور ایشان مطرح شد فرمودند خدای تبارک و تعالی متفرد بود به وحدانیت خودش، و چیزی را خلق نکرده بود سپس "خلق محمداً و علیاً و فاطمه"، پس پیامبر و علی و فاطمه را خلق کرد."فمکثوا الف دهر" هزار دهر صبر کرد "ثم خلق جمیع الاشیاء فاشهدهم خلقها"، سپس همه ی اشیاء را خلق کرد و آنها را به شهادت گرفت، و "اجری طاعتهم علیها"، طاعت این سه نفر را بر آنها جاری کرد، "و فوّض امورها الیهم" امور تمام خلایق را به آنها تفویض کرد." فهم یحلون ما یشائون و یحرمون مایشائون" آنها آنچه را بخواهند حلال ميکنند و آنچه را بخواهند حرام ميکنند. "و لن یشاؤوا الّا ان یشاء الله تبارک و تعالی" نمی خواهند مگر آنچه را خدا می خواهد(یعنی اراده ی آنها اراده ی خداست).
این سمبل تشیعی است که در قرن چهارم وجود دارد. وجودهای مقدسی که اراده ی آنها اراده ی خداست. البته در همین احادیث از ایشان نقل می کند شما ما را مربوب بدانید یعنی رب ندانید بنده بدانید، "فقولوا فی فضلنا ماشئتم" حالا در فضل ما هر چه ميخواهید بگوئید هیچ محدودیتی وجود ندارد. بنابراین تفاوت امام و خدا فقط در رب ومربوب بودن است و تمام اختیاراتی که به خدا نسبت می دهید، ميتوانید به امام نیز نسبت دهید فقط باید به یک قید توجه کنید که آنها مخلوق هستند. این جریان کم¬کم سیطره و گسترش پیدا می کند وبه علت کرامات، قابلیت ها و فضایلی که امامان داشتند این تحول به تدریج صورت می گیرد. چند متن تاریخی را ذکر ميکنم تا ببینید این شواهد در بین ما تا چه حدی وجود دارد. در "من لایحضره الفقیه"شیخ صدوق ذیل حدیث 897 بحث اذان و اقامه(جلد اول صفحه ی 290)، اذان را بدون "اشهد انّ علیاً ولی الله" می آورد و می نویسد: "قال مصنف هذا الکتاب رحمه الله هذا هو الاذان الصحیح لایزاد فیه و لا ینقص منه" این اذان درست است نه یک کلمه زیاد دارد ونه یک کلمه کم(همان اذانی است که بلال در حضور پیغمبر خوانده است). "والمفوضه لعنهم الله" مفوضه که خدا لعنتشان کند." قد وضعوا اخباراً" یک اخباری جعل کردند، "و زادوا فی الاذان" و به اذان اضافه کردند. در اذان دو جمله اضافه کردند. یکی"محمد و آل محمد خیر بریه" که در حال حاضر این جمله را نمی¬گوییم. و دیگری"و فی بعض روایاتهم بعد اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان علیاً ولی الله، مرتین". بعضی دیگر هم گفته اند"اشهد ان علیاً امیرالمؤمنین حقا". سپس شیخ صدوق اضافه می کند: "لاشک فی ان علیاً ولی الله"، من شکی ندارم که علی ولی خداست. " لاشک فی ان امیرالمومنین حقا و ان محمداً و آل محمد خیر بریه" تردیدی ندارم که علی حق است و پیغمبر و آل او از همه¬ی موجودات بهترند. "ولکن لیس ذلک فی اصل الاذان" حرف من این است که هر حرف خوبی را نباید در اذان گفت در اذان باید همان را گفت که پیغمبر گفته است. به چه حقی چیزی را به اذان اضافه می کنی که پیغمبر نگفته است؟ ایا امام علی و ائمه هنگام اذان اینها را ميگفته اند؟ در ادامه شیخ صدوق ميگوید:"انما ذکرت ذلک لیعرف بهذه الزیاده المتهمون بالتفویض، المدلسون انفسهم فی جملتنا" من این را گفتم به خاطر اینکه به واسطه¬ی این زیادی یک علامت به شما داده باشم تا با این علامت، متهمان به تفویض و کسانی را که به دروغ خودشان را میان ما شیعیان جای داده¬اند بشناسید. یعنی در قرن چهارم علامت تشیع راستین این بوده است که در اذانش "اشهد ان علیاً ولی الله" را نگوید. اما اکنون در قرن چهاردهم، شیعه¬ی راستین کسی است که حتما این را بگوید و اگر نگوید متهم ميشود به وهابی گری. اگر این گونه باشد آن¬وقت با شیخ صدوق که بزرگ شیعه است چگونه باید برخورد کنیم؟ لذا می بینید مسئله¬ی ساده و احتمالی و فرضی ای نیست.
شیخ حر عاملی(قرن 11) همین حدیث را در مبحث اذانش در کتاب وسائل الشیعه نقل کرده است. شیخ حرعاملی مثل علامه مجلسی اخباری است یعنی این که اصولی نیستند که با عقل خودشان سراغ دین بروند. شیخ صدوق هم یک اخباری است. منتها اخباری معتدلی است. شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه ميگوید:"انتهی کلام الصدوق رئیس المحدثین رضی الله عنه" و کلام شیخ صدوق که رئیس محدثان است و خدا از او راضی باشد تمام شد. سپس شیخ حر عاملی در حاشیه اش ذکر کرده است: تفویض در این جا به معنای اینست که: "فوض الخلق و الرزق الی محمد و آل محمد و هو مذهب جماعه من اهل الضلال". خدا خلقت و روزی را به پیامبر و آل پیامبر تفویض کرده است و این مذهب برخی گمراهان است. یعنی اگر کسی گفت خدا، خلقت و یا روزی رساندن را به ائمه داده است گمراه است.
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:13PM
در مورد غلات یکی از محدثین معاصر(مرحوم علی اکبر غفاری(ره)) تحقیقی کرده است که بر اساس کار مجلسی است.وی مصحح بحارالانوار، کافی و من لایحضر است. حاشیه¬ای دارد که منبع این حاشیه کتاب علامه ی مجلسی است، ولی چون دسته بندی اش دسته بندی خوبی است و ذکر خیری هم از او در مجلس کرده باشم، کلامش را برای شما نقل ميکنم(حاشیه ی من لا یحضره الفقیه ج4 ص545 ). ميگوید غلات سه فرقه هستند: یک فرقه غلو ميکنند در حق علی بن ابیطالب وقائل به الوهیت او هستند. او را خدا مي شمارند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار را هم حواریون و موکلینش در تدبیر عالم می دانند. این گروه در بیان من همان غالیان افراطی هستند که منقرض شدند. فرقه ی دوم در مورد اهل بیت غلو ميکنند و درباره ی آنها چیزی ميگویند که خودشان درباره ی خودشان نگفته اند. "یقولون فی حقّهم ما لیس لهم و لایقولون فی انفسهم" (چیزهایی در مورد آنها ميگویند که خودشان در مورد خودشان نمی گویند)."کادعاء النبوه و الربوبیّه". اینها را رب و پیغمبر ميدانند. اینها نیز منقرض شدند. فرقه ی سوم اعتقاد دارند به اینکه معرفت امام کفایت ميکند از تمام عبادات و فرائض. لذا اینها طهارت و نماز و روزه و زکات و حج را با اتکای به ولایت اهل بیت کنار گذاشته اند. شما رشحه ای ازاین تلقی را در عزاداری ما ميتوانید ببینید،آنجا که گفته می شود یک قطره اشک برای سید الشهدا همه ی گناهانت را ميشوید، این کاری است که غلات کرده اند. ولایتت باید درست باشد، نماز و روزه و امثالهم مقدمه ی ولایتند. غفاری اضافه می کند این که در بعضی کتب رجالی، افرادی را به غلو نسبت داده اند در معنای سوم است.
در مورد تفویض، مجلسی هم یک تقسیم بندی دارد. این تقسیم بندی مربوط به قرن 11 است. ميگوید مفوضه و تفویض چند معنا ميتواند داشته باشد، بعضی صحیح است و برخی نادرست. برای هر کدامش دو معنا ذکر ميکند. به نظر او همه این معانی در روایات موجود است.
یک معنای تفویض این است که خدا پیامبر را خلق کرد و امر عالم را به ایشان تفویض کرد. پس پیامبر و بعداَ هم ائمه خالق دنیا هستند، سپس پیامبر علی بن ابیطالب را وکیل خودش در این مطلب کرد و بعد هم ائمه ی بعدی. فی الواقع امر خلقت وامر تدبیر تکوینی عالم به دست اینهاست. این معنای اول است که خیلی افراطی است.
در معنای دوم، تفویض خلق و رزق است. رزق از جانب ایشان ميرسد، اگر نباشند آفتاب نمی تابد. باران نمی بارد. روزی نمی رسد. اینها مجاری فیض¬اند.
در معنای سوم، فقط تفویض رزق است. یعنی خلقت را حذف می کند . ميگوید اینها روزی ميدهند.
معنای چهارم تفویض دین است، یعنی خدا دینش را به پیغمبر و سپس به ائمه داده است تا هرچه خواستند انجام دهند. البته آنها همان چیزی را ميخواهند که خدا ميخواهد. حلال و حرام را به آنها سپرده است. آنها شارعند.
معنای بعدی تفویض در اعطا و منع است که شبیه رزق است. معنای ششم اینست که در هر واقعه¬ای به ظاهر شریعت یا به علمشان یا به آنچه به آنها الهام شده است حکم بکنند(معنای هفتم قول معتزله و معنای هشتم قول زنادقه است). سپس مجلسی ميگوید که بسیاری از اینها هم ميتواند حمل به صحیح داشته باشد و هم حمل به باطل. اگر انها را مستقل بدانیم یعنی بگوئیم اینها مستقل از خداوند این کار را ميکنند، کفر است و نمی شود آن را پذیرفت. اما معنای صحیح این است که بگوئیم اینها به اذن خداوند این قابلیتها را دارند ولی این هم قواعدی دارد. این مطلب با این شیوه، امروز متن مذهب ما است اگر تردیدی دارید اصول کافی را بخوانید، دعای ندبه را بخوانید، زیارت جامعه¬ی کبیره را بخوانید.
شیخ طوسی نویسنده¬ی دیگر کتب اربعه است. وی نویسنده ی تهذیب و استبصار دو تا از کتب اربعه است. در کتاب فتوائیه¬ی خودش به نام النهایه(ص69) در مورد "اشهد ان علیا ولی الله"ميگوید:"لا یعمل علیه فی الاذان و فی الاقامه، فمن عمل بها کان مخطاء" این در اذان و اقامه نمی¬تواند مورد عمل واقع شود و هر که به آن عمل کند، خطا کرده است. وی بزرگترین فقیه دوران خویش است. تا امروز هم اگر بخواهیم سه فقیه بزرگ را برشماریم، او یکی از آنها است. در کتاب مبسوطش(ج1 ص99) که کتاب استدلالی فقهی است، ميگوید این روایت¬هایی که اشهد ان علیا ولی الله را در اذان وارد کرده¬اند اخبار شاذ است (احادیث غیر قابل اعتنا)و قابل عمل نیست. اما اگر کسی به آن عمل کرد، گناه نکرده است ولیکن فضیلت اذان به او تعلق نمی¬گیرد. کتاب دیگری داریم به نام احتجاج، احتجاج یعنی استدلالهایی که ائمه با دیگران کرده اند. نویسنده ی کتاب فردی است به نام طبرسی(قرن ششم). نام کامل او ابومنصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی است. کتابش حاوی همین غلوی است که ذکر ميکنم. روایتی را که پایه ی قضیه ی "اشهد ان علیا ولی الله" است را پیدا کردم(حدیث 62 ج1 ص365 ). سند درستی هم ندارد، خلاصه اش را می خوانم: خدای عزوجل وقتی ميخواست عرش را خلق کند روی آن نوشت "لااله الاالله و محمد رسول الله و علی امیرالمومنین" این را روی عرش نوشت وقتی آب، کرسی و لوح را نیز آفرید همین جمله را نوشت. وقتی ميخواست اسرافیل و جبرئیل را خلق کند روی پیشانیشان همین جمله را نوشت. وقتی ميخواست سماوات را بیافریند در بالای آسمان این را نوشت، وقتی ميخواست زمین و خورشید و ماه و قله ها را خلق کند، این سه جمله را نوشت. سپس ميگوید آن سیاهی که در کره ماه ميبینید همین است "و هوالسواد الذی ترونه فی القمر». «فاذا قال احدکم لااله الاالله و محمد رسول الله فلیقل (باید بگویید) علی امیرالمومنین" این همان روایتی است که مستند این اذان ما قرار گرفته است. من مسیرش را تا امروز دنبال کردم تا رسیدم به فقهای امروزی که در کتابهای استدلالی¬شان نوشته¬اند، این جزء اذان نیست اما به قصد رجاء باید گفته شود. این جمله نشان دهنده¬ی یک استحاله¬ی کامل در دین است. لازم نیست اسم فقها را ذکر کنم. همه از بزرگان هستند و استاد اساتید من. از صاحب جواهر بگیرید تا مراجع عظام معاصر، همه بزرگواران این موارد را دارند.
شیخ صدوق کتابی دارد به نام اعتقادات. او در این کتاب دیدگاه خودش را درباره مسائل شیعی در قرنی که زندگی ميکرده است، بیان می کند. از جمله در باب سی و هفتم، باب "الاعتقاد فی نفی الغلو و التفویض"، ميگوید: "اعتقادنا فی الغلات و المفوضه انهم کفار بالله تعالی" اعتقاد ما درباره مفوضه و غلات این است که اینها کافرند."انهم اشر من الیهود و النصاری و المجوس و القدریه و الحروریه و من جمیع اهل البدع" اینها بدتر از یهود و نصاری، مجوس، قدری، حروری (خوارج) و همه ی بدعت کارها هستند. اینها دارای هوای نفس هستند، گمراه هستند(کوچک شمردن خدا از سوی ایشان چیزی از عظمت خداوند نکاست)، سپس جمله¬ی زیبایی از امام رضا ذکر ميکند: "اللهم انی ابرء الیک من الحول و القوه و لاحول و لاقوه الابک، اللهم انی ابرء من الذین ادعوا مالیس لنا بحق" خدایا بدان ما از اینها بری هستیم ما این حرفهایی که اینها ميزنند در مورد خودمان قایل نیستیم."الهم انا عبیدک و ابناء عبیدک، لانملک لانفسنا ضرا و لانفعا ولا موتا و لا حیاة و لا نشوراً". شیخ صدوق نقل مي کند زراره(یکی از راویان معتبر امام صادق است)در نزد امام صادق می گوید:فردی از نوادگان عبدالله بن سبا ادعا می¬کند که خدا امور عالم را به شما تفویض کرده است. امام ميفرمایند تفویض یعنی چه؟ او تفویض را اینگونه توضیح می دهد : "ان الله عزوجل خلق محمدا و علیا صلوات الله علیهما ثم فوض الامرالیهما" خداوند امر عالم را به این دو نفر داد. پس این دو نفر خلق ميکنند و رزق ميدهند و زنده ميکنند و ميمیرانند. "اکفیانی فانکما کافیان" در دعای فرج هم این سنخ اعتقادات موج می زند. امام صادق گفت به خدا قسم دروغ ميگوید:"کذب والله". اگر آمد قرآن برایش بخوان. بگو که موت و احیا به دست خداست، ما نميتوانیم اگر خدا چیزی نخواهد کاری را انجام دهیم. منتهی صدوق بعد از اینکه این مطلب را نقل ميکند ميگوید:"فقد فوض الله تعالی الی نبیه امر دینه" (خدا امر دینش را به پیامبرش داد)."ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا"( هر چه پیامبر به شما داد بگیرید و هر چه را نهی¬تان کرد انجام ندهید، سوره¬ی نشر آیه¬ی 7) و بعد از او این مطلب را به ائمه تفویض کرده است. معنایش این است که ائمه هم در نزد شیخ صدوق که از او نقل کردم شارع اند، یعنی تشریع ميکنند. احکام دین درست ميکنند. بنابراین وقتی ميگویید به اینها وحی نمی شود کفایت نمی کند، مهم این است همان طور که اگر پیامبر حرفی ميزند متن دین است و نمی¬شود از او پرسید" چرا؟" اینها هم متن دین هستند و نمی¬شود از آنها پرسید "چرا؟" پس این گونه تفویض در نزد صدوق ممنوع نیست و منظور وی از مفوضه لعنهم الله این(تفویض در تشریع) نیست و بالاتر از این است(تفویض در تدبیر و خلقت).بعدا شیخ مفید «تصحیح الاعتقاد» را نوشته است-به زبان امروزی یعنی نقد اعتقادات شیخ صدوق- شیخ مفید شاگرد شیخ صدوق است. نزدیک صد مورد اختلاف بین شیخ مفید و شیخ صدوق وجود دارد و جالب اینکه هیچ کدام دیگری را تکفیر نمی¬کند. حالا اگر ما یک کلمه درباره کسی بگوییم بلافاصله مشکل درست ميشود. حتی اختلاف آنها در نکات اعتقادی -نه فقهی – بوده است، یکی از این موارد در بحث ماست. ميگوید: غلات از متظاهرین به اسلام اند،تظاهر به اسلام ميکنند و واقعا مسلمان نیستند. اینها کسانی هستند که امیرالمومنین و ائمه را به الوهیت و نبوت نسبت ميدهند بعد اموری از فضیلت را به اینها نسبت ميدهند که "تجاوزوا فیه الحد" همه دشواری ما اینست که بدانیم این حد کجاست؟ و آن چیزی که هنوز نیاز به مطالعه دارد این حد است. این حد کجاست که هر که از آن گذشت غالی ميشود و اگر زیر آن حد باشد آدم خوبی است؟"و خرجوا عن القصد" (از آن حالت تعادل خارج شده اند) «هم ضلال کفار ..» اینها گمراه¬اند، کافراند.خود امیر المومنین اینها را [پس از انذار و ارشاد و محاکمه] به اعدام و سوختن در آتش محکوم کرد.فرمود نسل اینها را بسوزانید که کسی این حرفها را در مورد ما نزند. سپس اضافه می کند این چیزهایی که استاد ما شیخ صدوق فرموده اند خیلی درست نیست.
امیر
Thursday 21 September 2006, 11:15PM
از جمله موارد تاریخی دیگر می توان به اختلاف بین مقصره و مفوضه در قم در قرن چهارم اشاره کرد. مقصره مقابل مفوضه است و این اسم را طرف مقابل روی آنها گذاشته است.مفوضه معتقد بودند مقصره در حق ائمه کوتاهی ميکنند، در مقابل مقصره ميگفتند شما بیش از حد برای ائمه اختیارات قائلید. در طول تاریخ کدام پیروز شدند؟ مفوضه، چه کسی حذف شد؟ مقصره. در دعوای معتزله و اشاعره چه کسی حذف شد؟ معتزله ی عقل گرا، که ماند؟ اشاعره ی مخالف تعقل.این در جهان اهل سنت است و آن در جهان تشیع و هر دو سیر مشابه داشته¬اند. یعنی از قرن 5 به بعد (در قرن 6 هم تعداد کمی معتزله داریم) سنی معتزله بسیار اندک ¬است و اکثرا اشعری¬اند. مامون اینها را به زندان انداخت و بسیاری را کشت.
این فعلا سیمای فرضیه بود.حالا چه اتفاقاتی افتاد که جریان دوم این قدرت را پیدا کردند؟چگونه مفوضه توانست مقصره را از جریان حذف کند؟ کار تاریخی سنگینی ميطلبد و این متونی که در دست ماست مربوط به مفوضه است. متن اعتقادات فعلی ما سازگار با آن چیزی است که اعتقادات مفوضه است نه آنچه که مقصره ميگفتند. این دعوا تاریخی است و در قرن قبل هم وجود داشته است، شیخ صدوق ميگوید یکی از علامات مفوضه بودن این است که آنها مشایخ و علمای قم را متهم به تقصیر کرده¬اند یعنی هر که مشایخ قم را در آن دوران مقصره دانسته علامت این است که خودش از مفوضه است).شیخ مفید-شاگردش-، که با او موافق نبوده است ميگوید این چه حرفی است؟ "اما ما نص ابی جعفر (شیخ صدوق) بالغلو علی من نسب مشایخ القمیین و علمائهم الی التقصیر فلیس نسبة هولاء القوم الی التقصیر علامه الی غلو الناس" هر که قمی¬ها را مقصره دانست دلیل نمی¬شود که خودش غالی باشد زیرا تعدادی از این افراد قمی، کسانی بودند که واقعا مقصر بودند. شیخ مفید هم اینها را مقصر ميداند و می گوید من هم برخی از اعتقادات مفوضه ی آن زمان را دارم. سپس مثالی ميزند. ميگوید به نظر من ابن ولید-استاد شیخ صدوق- یقینا از مقصره است چون ميگوید اولین درجه¬ی غلو این است که بگوییم پیغمبر و امام سهو نمی¬کند- سهو مقابل عمد است یعنی چیزی را سهواً فراموش نمی¬کند.- اگر کسی گفت پیامبر این کار را نمی¬کند یعنی "انا بشر مثلکم" را خدشه دار کرده است و اختیارات بیش از انسان عادی برای پیامبر قائل شده است پس او غالی است.به نظر ابن ولید و به نظر شاگردش شیخ صدوق پیامبر سهو ميکند.شیخ مفید ميگوید من قائل نیستم که پیغمبر سهو ميکند. آیا جرات ميکنید به من بگویید غالی؟ این قرائنی که الان خدمت شما گفتم فکر ميکنم لا اقل این نکته را در ذهن ایجاد کند که شواهد یاد شده شواهد کوچکی نیست. این شواهد واقعا شواهد جدی است. کسانی که خواستند بیشتر مطالعه کنند کتابی است که آیت الله شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی همان نویسنده¬ی "شهید جاوید" اخیرا منتشر کرده است. اسمش «مقدمه¬ای بر پیدایش غلو» است. (انتشارات کویر، تهران 1384). ایشان بیان سنتی خودش را دارد اما نکات ارزنده¬ای در آن پیدا ميشود. نمونه¬هایی از غلو را آورده است.این که "کتاب الحجة کافی بخش معظم راویانش غالی هستند" تحقیق آقای صالحی نجف آبادی است. در مورد غلو کتابهایی نوشته شده اما متاسفانه به این نکته که "حد غلو کجاست؟" کمتر توجه شده است و کار زیادی می¬طلبد نکات دقیقی در کنارش وجود دارد. لوازم فراوانی دارد. اما این واقعه¬ای است که ذهن مرا به شدت به خودش مشغول کرده است شاخص ما باید اینجا قرآن باشد. من معتقدم تشیع هیچ چیزی بیشتر از اسلام نیست. تشیعی که من قائل به آن هستم یعنی "روایت علوی از اسلام نبوی"، وآن علی که من ميشناسم هرگز کلمه ای به اسلام پیامبر اضافه ویا کم نکرده است. این یک منظر برای دیدن آن اسلام واقعی است، حالا بگوییم آن اسلام وجود داشته است یا نه؟ این را ميشود در جای خودش بحث کرد. اما بالاخره پیامبر چیزی گفته است، دینی آورده است و امام علی هم از همه به او نزدیکتر بوده است و آن اصحاب علی هم که شیعیان اولیه بودند از همه به علی نزدیکتر بودند و بالاخره گونه¬ای از اسلام را روایت کرده¬اند. من به دنبال آن اسلام هستم و معتقدم این اسلام در قرآن شاخصهایی دارد که در آنها خدا محور است پیامبر هم محور نیست چه برسد به ائمه! هر متن، دعا و روایتی که این شاخص را از دست داد یعنی به جای اینکه خدا محور باشد بشر محور بود را با تردید نگاه کنید. شاخص اصلی این است که خدا در اندیشه مسلمان، چه شیعی و چه غیر شیعی، چه نقشی دارد؟ آنجا که ميگوییم یهود ميگویند خدا دنیا را خلق کرد و بعد هم رفت خوابید که قرآن بحث «غلت ایدیهم» را ذکر ميکند که انگار دست خدا بسته است. این نکاتی هم که برخی در مورد ائمه قائل¬اند چه فرقی ميکند با حرفی که یهود در مورد خدا ميگفته اند؟
چیزها¬یی گفته اند و در کتابهایشان هم نوشته اند، لازم نیست که ما این حرفها را بزنیم. ما دنبال این هستیم که ببینیم خود ائمه که یقیناً از غلو و تفویض وتقصیر مبری هستند و شاخص اعتدال اسلامی و شیعی هستند چه فرموده اند من به آن نکات اصلی قائل هستم و ذکر هم کردم آنها برمی گردد به قرآن، شاخص ما قرآن و روایات کاملا معتبر از زبان پیامبر یا از زبان خود ائمه است. به عنوان نمونه یک کار میدانی در صحیفه سجادیه انجام دادم. در همه دعاهای صحیفه سجادیه خداست یک کلمه پیش غیر خدا حاجت نمی برد. 54 دعاست کار کامپیوتری هم مي توان روی آن انجام داد. معجم هم دارد. این واژه های مستعمل در شیعه ی غالی را به آن بدهید ببینید چند تا جواب به شما ميدهد لذا اینکه ميگویم تشیع از قرن چهارم به بعد یا در فاصله قرون 2 تا 4 استحاله شده است معنایش این نیست که من محبت علی، افضلیت او و موجه تر بودن قرائت او را کنار بگذارم، معنایش این است که شیوه ی مواجه ی علمای خود با مسئله ی علی و آل علی را دوباره بررسی کنیم و ببینیم این تقدیسها چه میزان زاییده ی ذهنیت علمای ماست، چه میزان در متن مذهب ماست؟ این بحث تتمه ای هم دارد که امیدوارم شرایط بیان آن فراهم شود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
منبع / جلسه اول http://www.kadivar.com/Index.asp?DocId=463&AC=1&AF=1&ASB=1&AGM=1&AL=1&DT=dtv
منبع / جلسه دوم http://www.kadivar.com/Index.asp?DocId=465&AC=1&AF=1&ASB=1&AGM=1&AL=1&DT=dtv
منبع / جلسه سومhttp://www.kadivar.com/Index.asp?DocId=467&AC=1&AF=1&ASB=1&AGM=1&AL=1&DT=dtv
والسلام
هستي
Friday 22 September 2006, 09:25AM
بسمه تعالي
مطالب مفصل است.
من سعي مي كنم بعضي نكته ها را بياورم تا امكان اظهار نظر باشد.
از جلسه اول
سئوال مقدماتي اين است که تشيع چيست؟
شاخصهاي بازانديشي در تشيع
حال،شاخصهاي ما براي بازنگري و بازانديشي و تفکيک حاشيه ومتن چيست؟ اين شاخص ميتواند شامل چند امر باشد:
شاخص اول ما قرآن است، براي اينکه تشيع هر چه هست شاخه اي از اسلام است و سنگ اول تفکر اسلامي قرآن کريم است.
شاخص اول ما قرآن است، براي اينکه تشيع هر چه هست شاخهاي از اسلام است و سنگ اول تفکر اسلامي قرآن کريم است. بنابراين اگر من در بين اعتقادات رايجم چيزي يافتم که با ضوابط قرآني نمي سازد، يا وزني را که در مذهب پيدا کرده در قرآن ندارد، خود نشان دهنده آن است که اين شيوه انديشه صحيح نيست. اين شيوه بايد تعديل شود، تکميل شود يا مطابق آنچه که در کتاب است، تصحيح شود. به عنوان نمونه، اين شيوه از شفاعت که امروز در بين شيعيان رايج است، با آنچه که در قرآن وجود دارد، چندان سازگاري ندارد. نمي گويم شفاعت اصل و ريشه قرآني ندارد، بلکه وزني که در تشيع امروز دارا است، وزن قرآني نيست. آنچه که در قرآن، محور اصلي است، توکل است، شفاعتي که در قرآن وجود دارد، حاشيهاي است بر متن توکل. اما امروز، توکل، حاشيه اي بسيار ريز بر متني بسيار فربه به نام شفاعت شده است. يعني دقيقا جاي متن و حاشيه عوض شده است. به نظر ميرسد در بين عقايد رايج ما، اين حواشي جاي متن گرفته کم نيستند. همه صحبتم اين است که اين محور تعادل را چگونه ميتوان يافت. يک راه، مقايسه با قرآن است.
معيار دوم ما در اين مباحث، عقل است
• معيار سومي که ما براي بازخواني تشيع داريم، سنت باقي مانده از پيامبر
پس از اين مقدمات به مسئله ديگري مي رسيم: «شيعه يعني چه؟».
. پس شيعه در قرآن گاهي به معناي فرقه به کار رفته است و گاهي به معناي پيرو.
شيعه امروز به معناي فرقه نيست، به معناي پيرو است
کساني که اولين بار به عنوان شيعه علي نام گرفتند، چهار نفر هستند: سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد، و عمار ياسر. اعتقاد اينان آن بود که رهبري مسلمانان پس از پيامبر حق علي است. دفاع هم مي کردند، ابراز هم مي کردند.
ويژگي اصلي علي که اين پيروان اوليه بر آن تاکيد مي کردند، افضليت علي نسبت به ديگران پس از پيامبر است
بهرحال
به تدريج کساني يافت شدند که يا از سر محبت و يا از سر طمع و دنياورزي افکار خودشان را به نام ائمه ترويج کردند، که نامشان در تاريخ به عنوان غاليان ،غلات يعني کساني که غلو ميکردند، و مفوضه يعني کساني که قائل بودند که خداوند بعضي از امور را به ائمه تفويض کرده است،
شيخ صدوق يکي از علمايي است که کتب اربعه شيعه را نوشته است. وي در زمان خودش شاخصهايي ارايه کرده و گفته اگر کسي اين شاخصها را داشت، غالي محسوب ميشود.
مميزاتي که تشيع در طول تاريخ خود داشته است.
مهمترين آنها، اعتقاد به وجود انسانهايي است به نام امام با اين ويژگيها:
1) علم غيب دارند غير از پيامبر.
2) عصمت دارند غير از پيامبر.
3) منصوبند از جانب خدا غير از پيامبر.
4) و مسئله اي به نام غيبت.
هستي
Friday 22 September 2006, 12:18PM
بسمه تعالي
در جلسه اول من منظور ايشان را از اينكه شفاعتي كه در قران وجود دارد حاشيه اي است بر متن توكل نمي فهمم.
هستي
Friday 22 September 2006, 12:20PM
جلسه ي دوم،(خلاصه)
گفتيم كه از تشيع نيز مي توان دو قرائت داشت، همانطور كه از اسلام حداقل دو قرائت داريم. و آن دو قرائت عبارتند از قرائت سنتي از تشيع و ديگري قرائت نوانديشانه يا روشنفكرانه يا متجددانه از تشيع.
پس از اين پس وقتي ميگوييم شيعه، معناي سوم را مدنظر داريم. در يك جمله شيعيان يعني قائلين به ادامه نبوت منهاي وحي. مهم آن است كه پس از پيامبر قرار است چه چيزي ادامه پيدا كند؟ ذكر ميكنند پيامبر ديني را تاسيس كرده، اين دين احتياج به حافظ دارد، اين حافظ در زمان پيامبر شخص پيامبر بوده اما پس از پيامبر نميتوان دين را رها كرد. كساني كه وظيفه حفاظت و ترويج و تبيين دين را پس از پيامبر به عهده دارند افراد ديگري به نام امامان هستند. و اين امامان كساني هستند كه همانند پيامبر معصوم از گناه و خطا هستند، نه گناه ميكنند و نه اشتباه ميكنند.
توجه شود كه شيعيان قائلند كه سخن امام حجت است
. شيعيان اعتقاد دارند كه حجت سه چيز است: خدا، كه خودش مستقيم با ما سخن نميگويد، و از زبان پيامبر با ما سخن مي گويد. پس دو حجت باقي مي ماند: يكي پيامبر و ديگري امام.
. استدلال علي اين نبوده است كه من منصوب الهي هستم يا من علم غيب دارم. در زمان به خلافت رسيدن، پس از مرگ عثمان، علي ميگويد من شبانه بيعت نميكنم، فقط با رضايت مسلمانان خلافت را قبول مي كنم. شيعيان سنتي در مورد اين نصوص ميگويند كه امام مماشات كردهاست، واقعيت مطلب را نگفته است، در حقيقت جدل كرده، يعني اينكه مسئله چيز ديگري بوده اما چون ظرفيت نداشتند، واقعيت را نگفته است.
، امر خلافت، امر ولايت، امر زمامداري، نه بحث نصب است نه بحث عصمت و نه بحث علم غيب. بحث شايستگي است، اين شايستگي در نهجالبلاغه هم موج ميزند: ما اهل بيت از شما اولاييم به اين امر زيرا سوادمان بيشتر است، انسمان با پيغمبر بيشتر بوده، بيشتر قرآن را ميفهميم.
"، ما در اين امر اولويت داريم. سپس ويژگيهاي خودش را ذكر ميكند: "ما فينا قارء لكتاب الله"، بين ما كساني كه با قرآن آشنا باشند بيشتر از شما هستند. "الفقيه في دين الله"، ما بهتر از شما دين را ميشناسيم. "العالم بسنن رسول الله"، ما سنت پيغمبر را بهتر از شما ميدانيم. "المتدبر لامر الرعية"، ما بهتر از شما ميتوانيم امر مردم را تدبير كنيم. "الدافع عنهم عن امور السيئة"، ما بهتر از شما ميتوانيم شرور را را از مردم دور كنيم. "القاضي بينهم بالسوية"، ما بهتر از شما ميتوانيم عدالت اقتصادي را برقرار كنيم.
از جمله نكاتي كه در خطبه دو ذكر ميكند كه خطبه مشهوري است، دليلي است كه براي پذيرش خلافت ذكر ميكند و مي گويد كه: اگر خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه بر شكمبارگي ظالمان و گرسنگي مظلومان وظيفه دارند، خلافت را قبول نمي كردم. دليلي كه براي پذيرش خلافت ذكر مي كند، يك دليل علمي و ديني است.
از جمله برجستهترين عباراتي كه از زبان عليبنابيطالب ميتوانيم بر وفاق تشيع سنتي پيدا كنيم، در خطبه دوم نهج البلاغه آمده است: "لايقاس بآل محمد من هذا الامة احدٌ"، احدي از اين امت با آل محمد قابل مقايسه نيست، "ولا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا" ، و كساني كه از نعمت و بخشش ايشان بهره مند هستند با آنان همرتبه نيستند، "هم اساس الدين"، آل محمد اساس دين هستند. "عماد اليقين"، ستون يقين هستند. "اليهم يفيئ الغالي و بهم يلحق التالي"، انهايي كه از حد گذشتند بايد به ايشان برگردند و آنهايي كه كند رفتند بايد خودشان را به اينها برسانند. "ولهم خصائصٌ حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة"، اينها خصيصه حق ولايت بر امت را دارند و در اينها وصايت و وراثت است. اين از جمله بالاترين عباراتي است كه در نهجالبلاغه نزديك به انديشه تشيع سنتي يافت ميشود. در بقيه نهجالبلاغه به جاي اينكه بگويد من معصوم هستم، ميگويد: "الست في نفسي بفوق عن اخطئ"، در خطبه 216 است، خطبه حقوق نهجالبلاغه، من في حد ذاته اگر خدا كمكم نكند بالاتر از اينكه خطاكار باشم نيستم. درست مقابل آن انديشهاي كه ميخواهد تقديسي نسبت به اين وجودها قائل شود، ميگويد من احتمال خطا دارم، به من نصيحت كنيد و مشورت بدهيد.
پس من هم مي توانم مانند مالك اشتر، كميل و حجر، بگويم كه علي شايستهتر از ديگران براي هدايت جامعه اسلامي است. لازم نيست براي اين مطلب حتماً گنبد و بارگاه بر امام علي بن ابيطالب بسازم. ميتوانم بگويم علي از ديگران افضل است و قائل هم هستم. اما با افضليت آغاز ميشود و سپس براي اين افضليت شاخ و برگ ساخته ميشود و البته اين شاخ و برگها در آن محيط فرهنگي طبيعي است،
محمد مهدی 128
Friday 22 September 2006, 03:44PM
وهابیت اخیرا عقایدش را رقیق شده به عنوان شیعه مطرح می کنند مامورند ویا جاهل خدا می داند
ایشان را بنده از حدود 20واندی سال پیش از مدرسه مبارکه رضویه می شناسم ایشان همان زمان در برائت پایش می لنگید ودر ولایت
متاسفانه اینها به خاطر دشمنی با نظام موجود انکار بدهیات در مورد اهل البیت علیهم السلام می کنند ایشان مقالاتی دارد در مورد نفی حالات فرا بشری ائمه و....
مشگل ایشان ایا مربوط به عالم طینت وذر می شود یا عالم دنیا ومربوط به ماده ه تکوین وتکون ایشان باید تحقیقی از خانواده ایشان شود که ایا متشرع بوده اند یا بی بند وبا ....
صبح
Friday 22 September 2006, 04:03PM
وهابیت اخیرا عقایدش را رقیق شده به عنوان شیعه مطرح می کنند مامورند ویا جاهل خدا می داند
ایشان را بنده از حدود 20واندی سال پیش از مدرسه مبارکه رضویه می شناسم ایشان همان زمان در برائت پایش می لنگید ودر ولایت
متاسفانه اینها به خاطر دشمنی با نظام موجود انکار بدهیات در مورد اهل البیت علیهم السلام می کنند ایشان مقالاتی دارد در مورد نفی حالات فرا بشری ائمه و....
مشگل ایشان ایا مربوط به عالم طینت وذر می شود یا عالم دنیا ومربوط به ماده ه تکوین وتکون ایشان باید تحقیقی از خانواده ایشان شود که ایا متشرع بوده اند یا بی بند وبا ....
سلام
البته ببخشید که قصد جسارت نیست ، اما این طور سخن گفتن در میان یک جامعه اسلامی ، هیچ ربطی به اخلاق پیامبر ندارد ... یا لا اقل ما این تندی را در قرآن سفارش نشده ایم که آرامش و رحمت بیشتری را توصیه شده ایم. ! اگر هر کس اعتقاداتش ذره ای با شما متفاوت بود را محکوم به کفر و وهابیت و حرامزادگی کنید ، نه خدا را خواهید داشت و نه خودتان . شرط اسلام شهادتین است و شرط ایمان ، ولایت امامان و اعتراف به اینها حرمت و احترام دارد ، ... آقا امیر موذیگری زیاد دارد ، اما اگر به میان وهابیان هم برود او را رافضی خواهند نامید .
قل انما بشر مثلکم یوحی الی ، فرابشری بودن ائمه را از کجا آورده اید ، که نفیش را حرامزادگی می دانید ؟
حق جو
Friday 22 September 2006, 05:44PM
وهابیت اخیرا عقایدش را رقیق شده به عنوان شیعه مطرح می کنند مامورند ویا جاهل خدا می داند
ایشان را بنده از حدود 20واندی سال پیش از مدرسه مبارکه رضویه می شناسم ایشان همان زمان در برائت پایش می لنگید ودر ولایت
متاسفانه اینها به خاطر دشمنی با نظام موجود انکار بدهیات در مورد اهل البیت علیهم السلام می کنند ایشان مقالاتی دارد در مورد نفی حالات فرا بشری ائمه و....
مشگل ایشان ایا مربوط به عالم طینت وذر می شود یا عالم دنیا ومربوط به ماده ه تکوین وتکون ایشان باید تحقیقی از خانواده ایشان شود که ایا متشرع بوده اند یا بی بند وبا ....
با سلام
جناب صبح
سخن آقای محمد مهدی در باره گوینده سخنان است نه جناب امیر.
جناب محمد مهدی از آشنایی خودش با ایشان سخن گفته و به مجرد خواندن این مقاله دست به تکفیر کسی نزده است!
با کمی دقت می توان بوی وهابیت و شعار حسبنا کتاب الله را بخوبی از نحوه سخن گوینده درباره شاخصهای باز نویسی در پست اول مقاله دریافت. آنجا که نویسنده، هر یک از عقل و سنت و حدیث را بنوعی زیر سوال می برد و تنها مرجع موثق را قران معرفی می کند.
این در حالی است که متشابهات قران - که پیروی از آن روش اهل گمراهی و کجی است - تنها با مراجعه به حدیث اهل بیت قابل تبیین هستند و پیامبر همه مسلمانان را به پیروی توام از قران و عترت امر کرده است.
هستي
Saturday 23 September 2006, 07:55AM
بسمه تعالي
اما در مورد وحي والهام
كه اولا درجات دارد و به قول ملاصدرا گرچه جبرئيل بر كسي نازل نمي شود اما باب الهام بر بندگان بسته نيست.
ائمه بدليل تقوي وتقرب به خداوند به درجاتي مي رسند كه ديگران نمي رسند.
علم انها از جنس نور است نه صرفا ازجنس علوم اكتسابي:
العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء
در مورد بعد ايشان بحث مي كند كه چون خود حضرت بر عصمت خويش تكيه نكرده اند پس قابل انكار است اما بحث عصمت بحثي قراني است وبا ايات:
لا ينال عهدي الظالمين
وانما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا
وايات سوره واقعه لا يمسه الا المطهرون وروايات پيامبر قابل تبيين است.
در مورد نصب هم مگر واقعه غدير قابل انكار است؟
-------------
در مورد شفاعت هم من فكر نمي كنم كه استاد مطهري ان را زير مجموعه توكل بداند!!!
اما منكر انحراف وسوء برداشت از شفاعت در ميان مردم نيستم.
محمد مهدی 128
Saturday 23 September 2006, 08:05AM
سلام
البته ببخشید که قصد جسارت نیست ، اما این طور سخن گفتن در میان یک جامعه اسلامی ، هیچ ربطی به اخلاق پیامبر ندارد ... یا لا اقل ما این تندی را در قرآن سفارش نشده ایم که آرامش و رحمت بیشتری را توصیه شده ایم. ! اگر هر کس اعتقاداتش ذره ای با شما متفاوت بود را محکوم به کفر و وهابیت و حرامزادگی کنید ، نه خدا را خواهید داشت و نه خودتان . شرط اسلام شهادتین است و شرط ایمان ، ولایت امامان و اعتراف به اینها حرمت و احترام دارد ، ... آقا امیر موذیگری زیاد دارد ، اما اگر به میان وهابیان هم برود او را رافضی خواهند نامید .
قل انما بشر مثلکم یوحی الی ، فرابشری بودن ائمه را از کجا آورده اید ، که نفیش را حرامزادگی می دانید ؟
صبح عزیز سلام :
موجی است که سالهاست شروع شده به عناوین مختلف تا دین مردم گرفته شود :
دین دو کلمه است : کتاب الله وعترتی وهرکه متمسک به ایندو است مومن ومسلمان وغیراو...
بنده هیچ کاری با شخص به اصطلاح امیر هم ندارم چون این اسم هم از روی موذیگری است چون هرکی نام امیر تنها داشته باشد مبتلی گرنباشد می شود وایشان را از بدو ورد به اینجا شناختم ومقاله ای هم در این رابطه دادم
اما حرف بنده در رابطه با حرفهای کدیور است .
ما باید تابع قران کریم وکلمات ائمه باشیم واعتقاداتمان باید گرفته شده از این دو باشد .
دشمنان خدا سقیفه سازان بنی امیه بنی عباس وهابیت وقاتلین 13معصوم هیچکدام به حسب ظاهر یهودی و...نبودند بلکه شهادتین می گفتند و...
بنده سخن از حرامزداگی نگفتم واز کسی هراسی هم ندارم متن حرفم هست چون اگر حرامزاده بود اظهار دشمنی با اهل البیت می کرد .
اما کاراین مخلوق خدا یه جائی می لنگد کسی که برائت ندارد ولایت ندارد.
انکار مقامات فرابشری که در قران کریم وروایات ال الله هست منکرش یا جاهل است یا معاند و...
EHSAN5
Saturday 23 September 2006, 09:20AM
وهابیت اخیرا عقایدش را رقیق شده به عنوان شیعه مطرح می کنند مامورند ویا جاهل خدا می داند
ایشان را بنده از حدود 20واندی سال پیش از مدرسه مبارکه رضویه می شناسم ایشان همان زمان در برائت پایش می لنگید ودر ولایت
متاسفانه اینها به خاطر دشمنی با نظام موجود انکار بدهیات در مورد اهل البیت علیهم السلام می کنند ایشان مقالاتی دارد در مورد نفی حالات فرا بشری ائمه و....
مشگل ایشان ایا مربوط به عالم طینت وذر می شود یا عالم دنیا ومربوط به ماده ه تکوین وتکون ایشان باید تحقیقی از خانواده ایشان شود که ایا متشرع بوده اند یا بی بند وبا ....
:smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28: :smile28:
اي كاش به جاي فشار آوردن به مغزشان از روايات و قرآن استفاده مي كردند .
من هم با شما موافقم
:smile07: يا علي مدد :smile07:
صبح
Saturday 23 September 2006, 09:21AM
برادر محترم سلام علیکم ،
منکر تهاجم دشمنان و منافقین نیستم اما انسانها متفاوتند و حریم اینگونه اعترافات با این التهاب ها ضایع می شود ... این ذات دشمنان اسلام و رسول الله است که با رذالتهای خود اهل حقانیت و کرامت را آزار دهند ، اما خداوند در مقابل این ، از مؤمنین می خواهد آرام و صبور و خردپیشه باشند و این زینت است برای ائمه اطهار ... .
یا حق
محمد مهدی 128
Saturday 23 September 2006, 01:02PM
سلام
البته ببخشید که قصد جسارت نیست ، اما این طور سخن گفتن در میان یک جامعه اسلامی ، هیچ ربطی به اخلاق پیامبر ندارد ... یا لا اقل ما این تندی را در قرآن سفارش نشده ایم که آرامش و رحمت بیشتری را توصیه شده ایم. ! اگر هر کس اعتقاداتش ذره ای با شما متفاوت بود را محکوم به کفر و وهابیت و حرامزادگی کنید ، نه خدا را خواهید داشت و نه خودتان . شرط اسلام شهادتین است و شرط ایمان ، ولایت امامان و اعتراف به اینها حرمت و احترام دارد ، ... آقا امیر موذیگری زیاد دارد ، اما اگر به میان وهابیان هم برود او را رافضی خواهند نامید .
قل انما بشر مثلکم یوحی الی ، فرابشری بودن ائمه را از کجا آورده اید ، که نفیش را حرامزادگی می دانید ؟
صبح عزیز علاوه بر انچه قبلا عرض شد در بالا :
مشکل کدیور وصالحی نجف ابادی وامثالهم .......
اینها مشکلشان مشکل علمی نیست که از روی عدم العلم باشد بلکه مشکلشان از جای دیگری است
مثلا ذهبی صاحب میزان الأعتدال و....که مسقط روایات فضائل امیرالمومنین علیه السلام هست
به روایتی برمی خورد از کتابهای خودشان طبق مبانی رجالی خودشان روایت از لحاظ سندی هم قابل قبول است
اما در وجودش نمی رود ومی گوید القلب یشهد بکذبه یعنی قلب شهادت به دروغ بودن این روایت می دهد .دلائل الصدق مظفر واحقاق و.....
پس مشگل ذهبی هم مشگل علمی نیست همانطور که مشکلات دشمنان مولا علیه السلام مثل معاویه و......علمی نبود لذاآن تعریفها از حضرت می کند در مواقع مختلفه و...
EHSAN5
Saturday 23 September 2006, 01:17PM
صبح عزیز علاوه بر انچه قبلا عرض شد در بالا :
مشکل کدیور وصالحی نجف ابادی وامثالهم .......
اینها مشکلشان مشکل علمی نیست که از روی عدم العلم باشد بلکه مشکلشان از جای دیگری است
مثلا ذهبی صاحب میزان الأعتدال و....که مسقط روایات فضائل امیرالمومنین علیه السلام هست
به روایتی برمی خورد از کتابهای خودشان طبق مبانی رجالی خودشان روایت از لحاظ سندی هم قابل قبول است
اما در وجودش نمی رود ومی گوید القلب یشهد بکذبه یعنی قلب شهادت به دروغ بودن این روایت می دهد .دلائل الصدق مظفر واحقاق و.....
پس مشگل ذهبی هم مشگل علمی نیست همانطور که مشکلات دشمنان مولا علیه السلام مثل معاویه و......علمی نبود لذاآن تعریفها از حضرت می کند در مواقع مختلفه و...
بر تمامي دشمنان اميرالمومنين (عليه السلام) لعنت
امام صادق (ع) فرمود:
کذب من زعم انه یحبنا ولم یتبرا من اعدائنا
آنکس که ادعای محبت ما دارد اما از دشمنانمان بیزاری
نمی جوید دروغگوست
سینا 555
Sunday 24 September 2006, 08:09AM
سلام
بنده حرفها و فرضیه کدیور را خواندم اما براستی چیزی با قابلیت علمی و منطقی در نیافتم چه بسا
با مروری که کردم متوجه این قضیه شدم که او با کنار هم گذاشتن یکسری جملات و و اختلاط انها با موضوعات من دراوردی دیگر چون تشیع سنتی و غیر سنتی و همینطور قرار دادن خود در کنار شخصیت های دیگر چون شهید مطهری و یا مرحوم شریعتی و بهره گیری ابزاری از شیخ صدوق
و امثالهم یک مقاله ناهمخوان و بی ارتباط را برای خود و خواننده بوجود اورده است.البته هیچ شکی
نیست که از شیخ صدوق گرفته تا امام خمینی(ره) شهید مطهری و دیگران و دیگران و بنده و جنابعالی
نسبت به بسیاری خرافات و غلو کردن ها و امثالهم میتوانیم حرفها داشته باشیم و ولی هیچکس
نیامده معصومیت ائمه اطهار را انکار کند.هیچکس نیامده اصول دین را انکار کند.هیچکس نیامده اصول تشیع را زیر سوال ببرد.انچه همه گفته اند و میگویند دوری از غلوهای جاهلانه ایست مانند بعضی که ائمه اطهار بخصوص حضرت علی علیه السلام را نعوذ بالله هم شان ذات الهی میگیرند.ولی اقای کدیور دنبال چیز دیگریست اگر دقت کنیم.نهایت حرف و حدیث قرائت او از تشیع به قرائت جدید از خود اصل نبوت و نهایتا اصل دین اگر در لابلای حرفهای او دقت کنیم میرسد.
یک توصیه بنده به عزیزان اینست که اینگونه روش گفتگویی نحله قرائتی ها!:p را که معمولا در انها استدلال و همگونی لازم وجود ندارد و بیشتر وابسته به تکنیک های قرار دادن یک سری
موضوعات نامتجانس و غیره شفاف در کنارهم است یک تجزیه کلامی بکنند تا صداقت یا عدم صداقت کل ان روشن شود.چاره ای هم نیست چون اینها از روش نوین و ابزاری در گفتگو استفاده میکنند باید به همان روش خودشان هم تجزیه شان کرد تا بی اساسی و نادرستی کلامشان مشخص شود.
اقای کدیور و امثالهم بدلیل مسایل سیاسی خودشان متاسفانه برای اصول محکم نه تنها تشیع! که به کل اصل دین در سالهای اخیر تلاش کرده اند خدشه وارد اورند و تا اندازه ای هم توانسته اند عده ای
را خواسته یا ناخواسته فریب بدهند.اقای کدیور برای زور چپان کردن جدایی دین ازسیاست بدون اینکه موضوعی علمی را بخواهد بشکاقد بیشتر دنبال ایجاد یک نظریه پردازی و فرضیه سازی برای یک گروه سیاسی است و این در نوشته ایشان و امثالهم با وجودیکه مدعی علمی بودن دارند اگر خوب دقت شود موج میزند.ایشان و امثالهم دقیقا یکنوع همخونی با روشنفکری عصر رنسانس غربی بنوعی احساس میکند.میخواهد تلاش کند نشان بدهد دارد با قرون وسطی اسلامی مبارزه عملی میکند!:p مخصوصا جایی که میگوید ..
ممکن است سوالی پیش بیاید که آیا ما مجاز هستیم از تشیع قرائت دیگری داشته باشیم؟ از چه کسی باید اجازه گرفت؟ شاید اگر به متولیان قرائت اول رجوع کنید چنین اجازه ای را ندهند،
در حالیکه خود میداند ایشان در میان دانشجویان دانشکده فنی در همین کشور دارد نظریه و فرضیه میدهد واقعا باعث شعف است که ایشان میگوید شاید اگر!شاید اگر! میخواهد خود و خواننده خود را به هر شکلی که شده به قرون وسطی ببرد و یک نوع حس همزادی با عصر روشنگری و تجدد غرب بر علیه دین مسحیت کلیسایی و قرون سیاه وسطی ایجاد کند.که البته این احساس همزادی یک توهم
تو در توست چرا که نه دین اسلام دین مسیحیت کلیساست و نه عصر کنونی عصر 500 سال پیش است و نه هیچ چیز دیگری شبیه انزمان است.
به نظر بنده هم نمیاید که ایشان دنبال یک بحث علمی بوده باشد چرا که تناقض ها و یا ناهمگونی هایی را میتوان درهمین مقاله کوچک ایشان یافت.
کار بزرگ مصلحان بزرگ دینی معاصر دیگر مانند امام خمینی شهید مطهری و دکتر شریعتی و دیگران در این بوده است که در اکثر انچه گفته اند و نوشته اند و انجام داده اند البته در جا و مرتبه و موضوع خود همگونی کلامی استدلالی و عملی دیده میشود و برای همین است که طرفداران زیادی هم داشته و دارند. اینطور نیست که هر کس بیاید با زورچپان بخواهد چیزهایی را در کنار هم قرار بدهد و اسمش را بگذارد فرضیه و نظریه و بعد نتواند استنتاجی هم بکند! و بگذارد به گمان و خیال خواننده سخنان ایشان.البته اگر ایشان متخصص فیلم و سناریو نویسی و اهل هنر بودند خوب و پسندیده بود خیال پردازی و تخیل بیننده فیلم خود را تقویت کنند ولی در اصول محکم دین الهی این امر نه پسندیده است از نظر علمی و نه ممکن.
اما من فرصت کردم جستاری از حرفهای ایشان را فعلا کنار هم بگذارم انشاا.. بعدا وقت بود بیشتر نظر خود را میدهم.
صرفاً یک افضلیت علمی است
برای شما شاید یک افضلیت باشد که میخواهید به موضوع نسبی گرایی در حق برسید.
اگر برای شما صرفا افضلیت مطرح باشد انوقت مانند بسیاری در ازمنه های مختلف بدامان
معاویه ها و امثالهم ممکن است چنگ بزنید چون اگر یقینی در حقیقت دین و نبی و وصی و عصمت انها نداشته باشید بسهولت این امر اتفاق افتادنیست.در اصول دین نسبی گرایی عین انحراف و ضلال است.
گفتیم که از تشیع نیز می توان دو قرائت داشت، همانطور که از اسلام حداقل دو قرائت داریم. و آن دو قرائت عبارتند از قرائت سنتی از تشیع و دیگری قرائت نواندیشانه یا روشنفکرانه یا متجددانه از تشیع.
حالا چرا تعارف میکنید جناب کدیور. مگر در نظر شما قرائت متجددانه! از خود قران کریم و دین الهی محال است؟ چرا از همان جا شروع نمیکنید.چرا از کل اسلام و خود قران کریم قرائت متجددانه نکنید!؟راستی چرا دو قرائت؟چرا صد قرائت نه؟
ممکن است سوالی پیش بیاید که آیا ما مجاز هستیم از تشیع قرائت دیگری داشته باشیم؟
شما میتوانید قرائتی هم برای خودتان از قران کریم هم داشته باشید کما اینکه در دانشکده فنی در کمال ازادی اینکار را کرده اید ! ولی از یک طرف میگویید من روایت
علی علیه السلام را قبول دارم! از یک طرف میخواهید از این روایت قرائت خود را بکنید:p .خوب مشکلی نیست ولی این میشود همان چیزی که قران ما را از ان نفی میکند.قرائت جدید چرا از خود قران نمیکنید؟! مگر در مرام متجددانه شما حرام است؟:p البته میدانم گیر دادن شما به شیعه بخاطر موتور محرک بودن ان در عصر حاضر است والا ادامه گفتارهای نابخرادنه شما به انکار خود دین
نیز ختم میشود.
غالب معتزله بغداد این اعتقاد را داشته اند و علی را افضل میدانسته اند بدون اینکه قائل به عصمت باشند
البته اینجا سندی نیاوردید که کدام معتزله.و اینکه چرا شما شما دایما شعار افضل و برتر و بهتر و داناتر را در میاورید.طبق قران و روایات متعدد و تاریخ علی علیه السلام و ال او افضل ترین داناترین و بهترین کسان برای ادامه سیره نبوی و دین حق بوده اند و وقتی کسی در اینمقام باشد حق کامل است و نمیتوان فرضیه نسبی گرایی شما را در مورد او و اهل بیت جدی گرفت.هی شما بگویید افضل!
تشیع در معنای اصطلاحی سوم، یعنی آنکه علی و اولاد علی یا علی و اهل بیت پیامبر را جانشینان پیامبر بدانیم!
اصل حرف کدیور همینجاست دقت کنید!
در یک جمله شیعیان یعنی قائلین به ادامه نبوت منهای وحی!دقت بفرمایید خودشان برای خودشان میدوزند تا فرضیه بی اساس خود را شاید رفع و رجوعی کرده باشند.ادامه نبوت؟چه کسی این را گفته جز خود شما؟
ذکر میکنند پیامبر دینی را تاسیس کرده،
تاسیس؟این کلام انحرافی خودتان است که البته با تاسیس کارخانه در فرهنگ نسبی گرای
شما کاملا هماهنگ است!
این دین احتیاج به حافظ دارد،
از نظر شما خوب معلوم است ندارد.باید ول باشد فقط به امان خدا.
خداوند ازبندگانش نخواسته از دینشان محافظت کند لابد!:smile55:
این حافظ در زمان پیامبر شخص پیامبر بوده
لابد کس دیگری هم بوده است شما بفرمایید!
اما پس از پیامبر نمیتوان دین را رها کرد
میتوان؟:smile40:
کسانی که وظیفه حفاظت و ترویج و تبیین دین را پس از پیامبر به عهده دارند افراد دیگری به نام امامان هستند
خوب این معلوم است چرا که خداوند هیج وقت مردم را از داشتن حجیت و رهبری و امامت محروم
نمیسازد.یک نگاه ساده با ایات قران و روایات مستند و مسلم دیگر این موضوع را برای شما حل میکرد.
مطلب های بی اساس جناب کدیور انقدر زیاد است.قدری به شیخ صدوق و قدری به شهید مطهری
تمسک جسته غافل از اینکه این عزیزان با مسئله غلو و شرک گویی و خرافه گرایی مخالف بوده اند
همچنانکه بسیاری از ما و دیگران هستیم.اما بیاییم با پیوند دادن یکسری حرفهای بی اساس و چسباندن چند حرف از اینور و انور بخواهیم اصول دین را تغییر بدهیم واقعا چیزدیگریست.
سینا 555
Sunday 24 September 2006, 08:18AM
به طور کلی، آیه تطهیر از 11 کلمه مختلف تشکیل شده است ، ولی ما در این قسمت برای رعایت اختصار ، به جای بررسی تک تک کلمات به صورت مجزا ، سعی می کنیم تا کلمات را تا حد امکان در قالب عبارات مورد بررسی قرار دهیم . لذا این 11 کلمه را در 5 بخش مجزا بررسی می کنیم . ضمنا سعی ما اینست تنها به بررسی آن مقدار از معانی كلمات اکتفا كنیم كه لازم و ضروری به نظر می رسد و بیشترین نقش را در درک درست آیه دارد . لذا توضیحات بیشتر را در "پاورقیها" دنبال خواهیم كرد.
"انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا"
" همانا خداوند فقط و فقط می خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعا پاکیزه سازد."
"سوره ی احزاب قسمتی از آیه ی 33 (معروف به آ یه ی تطهیر) "
انما :
همان گونه كه می دانیم، آیه ی تطهیر با "انما" شروع می شود. در هر زبانی برای آن که بتوان مفاهیم جمله و مصادیق خارجی آن را منحصر نمود، از کلمات به خصوصی استفاده می گردد . یعنی اگر بخواهیم خبری را که بیان می كنیم، بر روی افرادی خاص منحصر نمائیم و یا در بین معانی مختلف ، منظور خود را در یک معنی خاص منحصر بدانیم ، در گفتار خویش کلمات ویژه ای را به كار می بریم. مثلا می گوییم من در بین تمامی ورزشها، تنها شنا را دوست دارم. زبان عربی نیز، از این قاعده کلی مستثنی نیست. از میان چند کلمه ای که در این زبان برای حصر وجود دارد، "انما" در این آیه به کار رفته است . "انما" یکی از کلمات حصر است و اگر در ابتدای جمله ای که با فعل شروع می گردد بیاید، آن چیزی که در خصوصش صحبت می شود را حصر می کند. برای روشن شدن این مفهوم آن را در قالب مثال بیان می كنیم: فرض کنید، می خواهید جریان دیدن یکی از دوستانتان به اسم علی را، تعریف کنید. در این صورت می گوئید: "من امروز به دیدن دوستم، علی رفتم." اگر در ابتدای جمله ی خویش از "انما" استفاده كنید، در اثر استفاده از آن، معنای جمله كمی متفاوت می گردد و پس از حصر، معنای جمله این چنین می شود: من امروز تنها و تنها "به دیدن دوستم علی" رفتم، یعنی چیزی که حصر می شود "دیدار علی" است. اگر کمی به این جمله دقت کنیم، متوجه می شویم که این حصر دو نتیجه و اثر دارد:
اول آن که رفتن شما به میان جمع دوستانتان، تنها به قصد یک دیدار بوده است و منظوری همانند انجام یک معامله تجاری یا شرکت نمودن در یک مهمانی شام را نداشته اید. دوم آن که از میان همه دوستانتان تنها هدفتان دیدن علی بوده و به قصد دیدن فرد دیگری به آن جا نرفته اید.
با توجه به این مساله می توان گفت با آمدن انما در ابتدای آیه ی تطهیر مشخص می شود، موضوع بحث که همان "برطرف کردن پلیدی از اهل بیت" است مورد حصر قرار گرفته و خداوند خواست خود را در مورد آن موضوع منحصر نموده است. در اثر این حصر و اختصاص در این جا ما با دو نتیجه مواجه می شویم. اول آن که اراده و خواست خداوند متعال در این آیه را، فقط به دور کردن پلیدی و ایجاد طهارت، اختصاص می دهد و دوم آن که در زمان نزول آیه دور نمودن پلیدی و ایجاد طهارت را تنها مخصوص اهل بیت می کند و هیچ فرد دیگری را در این قاعده شریک نمی گرداند.
با توجه به موارد ذکر شده، آیه این گونه بیان خواهد شد:
اراده ی خداوند منحصرا به این تعلق گرفته است که هرگونه رجس و پلیدی را فقط از اهل بیت دور نماید و تنها آنان را پاک و پاکیزه گرداند.
یرید الله :
"یرید الله" به این معنا است که خداوند امری را اراده نموده و آن را خواسته است. "الله" از میان اسماء الهی ، از اسامی خاص خداوند متعال است و اشاره به كسی می كند که تمامی صفات کمال و پسندیده را در وجود خویش دارد. کمالاتی همچون دوست و دوست داشتنی بودن، بخشنده و بخشایشگر بودن، آمرزنده و بردبار بودن، بی نیاز و قابل ستایش بودن و . . . (1) همه وهمه جزئی از صفات و کمالات خداوند متعال است. آمدن این اسم از آن جایی كه اشاره به تمامی كمالات خداوند دارد، خود نشان دهنده ی بزرگی و عظمتی است که مفهوم این آیه در بر دارد.
بر طبق قواعد زبان عربی اگر كمی دقت كنیم، "یرید الله" تنها نشان دهنده ی اراده و خواست خداوند متعال نیست ، بلکه به استمرار و دوام آن هم اشاره می کند.(2) از این رو می توان گفت خداوندی با این عظمت، اراده و خواسته ای را در نظر دارد كه به صورت مستمر و مداوم جریان خواهد یافت. اما این اراده چیست؟ پاسخ این سوال را در ادامه، آیه برای ما مشخص می كند.
لیذهب عنکم الرجس :
این قسمت از آیه به ما نشان می دهد كه خداوند اراده نموده و خواسته است تا از عده ای به خصوص كه در قسمت بعد از آنان با عنوان "اهل بیت" یاد می كند، هرگونه رجس و پلیدی را دور گرداند.
"یذهب" در اصل به معنای دور ساختن و زدودن است(3) و در این جا منظور، دور کردن رجس از "اهل بیت" می باشد. حرف لامی هم که پیش از این کلمه آمده ، بر طبق قواعد عربی ، معنای تاکید را می رساند.(4)
معنا و مفهوم حقیقی " رجس "، پلیدی و آلودگی است(5) و همانطور كه می دانیم، در واقع پلیدی، چیزی است که در وجود انسان حالت تنفر و کراهت ایجاد می کند. به عنوان مثال، همه ی ما از دروغ گفتن بدمان می آید .لذا در صورتی که فردی به ما دروغ بگوید، از عمل او ناراحت می شویم و احساس ناخوشایندی به ما دست می دهد. بر این اساس اگر خوب دقت كنیم، معانی متعددی که برای رجس ذکر گردیده است، همانند عذاب، لعنت، کفر، گناه(6) و . . . نیز، به یک معنای جامعی بر می گردد که همان مفهوم پلیدی است.
اما رجس در این آیه به تنهایی نیامده است و بر ابتدای آن "ال" قرار گرفته است. این "الف و لام" در زبان عربی به "الف و لام جنس" شهرت دارد(7) و اگر بر سر کلمه ای بیاید ، تمامی انواع آن را پوشش می دهد . مثلا اگر بگوئیم "درخت" ، ممکن است نوع خاصی از آن در ذهنمان باشد ، ولی اگر قبل از آن ، این "الف و لام" را بکار ببریم ، شنونده متوجه می شود که ما درباره تمامی انواع درختان سخن می گوئیم . در این آیه هم این "الف و لام" بکار رفته است . همین نكته برای ما معلوم می سازد كه منظور خداوند تمامی پلیدیها ست ، نه پلیدی خاصی و او می خواهد، تمامی پلیدی ها را از وجود اهل بیت دور گرداند. (8)
اما در این قسم