نمايش نسخه نهائي : يادمان
هستي
Saturday 19 August 2006, 09:42AM
بسمه تعالي
حيات و هويت هر ملتي مرهون پاسداشت روزهاي تاريخي و به يادماندني آن است. شايد براي نسل امروز كه لحظه هاي ايثار، فداكاري و پايداري را نزيسته و آزادگي را در چنگال اسارت تجربه نكرده است، 26 مردادماه برگي در كنار ديگر برگهاي تقويم تاريخ باشد. اما اين روز، براي نسل مقاومت، مجاهدت و فداكاري مالامال از رازها و شگفتي هايي است كه در هيچ وصف و زباني درنگنجد. يادكرد 26 مردادماه، روز بازگشت اولين گروه آزادگان به ميهن اسلامي، شيريني افتخار و سربلندي را در كام ملتي با پيشينه ي بلند استواري مي ريزد و به نسل پس از آتش و ايثار، حديث آزادي و آزادگي نجوا مي كند و مي آموزد زنجير فرسودني است، خشونت ناكارآمد است، روزهاي تلخ رفتني است. آنچه مي ماند ايمان، آزادگي و ايثار است.
نسل امروز زيستن در كناركساني را تجربه مي كند كه زندگي آنها ترجمان آزادگي، صبر، ايثار و مجاهدت است. كبوتراني كه ديروز تا بلنداي قرب محبوب رفتند و گرمي نفس شهادت حس كردند وامروز، خاموش و بي ادعا در آباداني و اعتلاي ميهن مي كوشند.
سايت تبيان
سینا 555
Sunday 20 August 2006, 01:52PM
با تشکر از هستی خانم گرامی:smile07:
بنده که خبرها را میخواندم از اینکه تنها خبری گذرا بسرعت برق و باد ازاین روزبیاد ماندنی در سالگرد بازگشت ازادگان غیور ومقاوم ایران عزیز شنیده میشود و میگذریم اشک شوق و غم در چشمانم سرازیر شد.شادی برای ان روز شیرین و بیاد ماندنی و غم بخاطر مهجوریت و مظلومیت ان پرندگان عاشق و به خانه برگشته.یادشان گرامی باد:smile07: :smile07: :smile07:
سینا 555
Sunday 20 August 2006, 11:39PM
زيارت عاشورا و دعاي عهد هم نفس ما در اسارت بود
گفتوگو با يك آزاده سرافراز
دلم براي فضا و صميميت دوران اسارت تنگ شده است
عراقيها از زيرزمين بهانه مييافتند سرويس: فرهنگ و حماسه
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و حماسه
بازگويي و شنيدن خاطرات هر يك از رزمندگان دوران دفاع مقدس كه در حال حاضر در قيد حيات هستند يا شهيداني كه خاطراتشان از زبان همرزمانشان بيان ميشود گام موثري در تكميل تاريخ شفاهي جنگ تحميلي به شمار ميرود.خبرنگار سرويس «فرهنگ و حماسه» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در اين راستا و در ادامه گفتوگو با آزادگان سرافراز به سراغ دكتر حميدرضا قنبري رفته است. اين آزاده سرافراز با حضور در ايسنا بخشي از حوادث و خاطرات مربوط به قبل و دوران اسارت خود را بيان كرد.
دكتر قنبري ميگويد: جنگ يا مجروحيت داشت و يا اسارت يا شهادت. ولي اسارت جزو كمترين احتمالاتي بود كه در جنگ ميداديم.زماني كه جنگ شروع شد 18 سالم بود. در منطقه اهواز و شهري كه تقريبا خالي از سكنه بود، در پايگاه مقاومت بسيج كه تازه تشكيل شده بود فعاليت ميكردم. ولي حال و هواي جنگ طوري بود كه همه دنبال شهادت و انجام وظيفه بودند كه از كشور و انقلاب دفاع كنند. اسارت از احتمالات خيلي ضعيف و باور نكردني بود.
مطالعه تاريخ جنگ نشان ميدهد در عملياتهاي دو سال اول جنگ شايد بيشتر از حدود چهار تا پنج هزار اسير نداديم.وقتي بعد از اسارت به اردوگاه اسر رفتم با توجه به شمارهاي كه صليب سرخ به من داده بود، من نفر 5737 بودم، يعني قبل از من پنج هزار و 736 نفر اسير شده بودند.
در عملياتي كه من اسير شدم ما جزو آخرين نفراتي بوديم كه صليب سرخ ما را ديد، در آن عمليات هزار و چند نفر اسير شدند، يعني تا قبل از بهمن 61 حدود چهار هزار اسير داده بوديم، بر عكس عراق كه تا آن زمان حدود 40 هزار اسير داده بود، يعني تعداد اسراي عراقي در ايران و تعداد اسراي ايرني در عراق دو نقطه متفاوت بود، در عملياتهاي آزادسازي شوش و خرمشهر فقط 40 هزار اسير از عراق گرفته شد، 20 هزار نفر در خرمشهر و 20 هزار در شوش اسير گرفتيم.آن زمان من هنوز اسير نشده بودم، اما زماني كه اسير شدم آن قدر تعداد اسراي ايراني كم بود كه اصلا دوستي نداشتم كه از اهالي اهواز باشد.
وقتي در عمليات مجروح شدم اصلا توان حركت نداشتيم و عراقيها بعد از ساعتي منطقه را گرفتند و پيكرهاي بيجان را اسير كردند، اگر در آن زمان حتي لحظهاي توان حركت داشتيم هرگز اجازه نميداديم كه ما را اسير كنند. منطقه خالي شده بود، جايي كه من اسير شدم يك خمپاره افتاد، ساعت حدود 2 يا 3 نيمه شب بود، 10 يا 15 نفري بوديم كه همه شهيد شدند، زماني كه خمپاره خورد، همگي به بالا پرت شديم و آمديم پايين. تا نيم ساعت بعد هم هنوز صداي ناله ميآمد و بعد از آن صداها قطع شد من هم فكر ميكردم شهيد ميشوم اما وقتي كه صداي نالهها قطع شد فهميدم هنوز زندهام، روي خاكها افتاده بودم و مدتي بيهوش بودم وديگر چيزي يادم نميآيد كه چه اتفاقي افتاد؟.
صبح حدود ساعت 9 يا 10 صبح در منطقه خالي جنوب فكه در خاك عراق كه عمليات والفجر مقدماتي را انجام داديم منطقه كاملا خالي بود و حدود ساعت 11 بود كه گشتهاي عراقي مرا را پيدا كردند و بردند. تمام بچههاي اطرافم همگي شهيد شده بودند و تنها نام فرمانده گردانم «فواد هويزي» را به خاطر دارم.
روزهاي اول اسارت وقتي وارد اردوگاه شديم، حتي ثانيهها هم بسيار سخت ميگذشتند تا اينكه حدود چند هفتهاي گذشت و با الگو گرفتن از اسراي قبل از خودمان و روحيات و حالات آنها، اسارت را تحمل كرديم، كساني بودند كه از دو سال و نيم پيش اسير شده بودند، يعني همان ابتداي جنگ.
در اردوگاه ما نزديك به هزار نفر اسير بودند كه همگي قبل از ما اسير شده بودند. آنها هم بچههايي مثل ما بودند كه با هدف و انگيزه براي انقلاب و دين جنگيده بودند و اسير شده بودند، پس ما هم تصميم به تحمل اسارت گرفتيم و اسارت را باور كرديم.
عراقيها از هيچ فشاري مضايقه نميكردند، از همان ابتداي اسارت تا روز آخر. از روز اول تا روز آخر معمولا افرادي را به عنوان نگهبان و سربازان و درجهداران در اردوگاه ما ميآوردند كه آنها از هفت كانال رد شده بودند، كثيفترين، قصيالقلبترين، بداخلاقترين و كينهتوزترين نگهبانان بودند. در هر اردوگاه حدود 10 -20 تا از اين نگهبانان و درجهداران عراقي داشتيم و در ميان آنها يك فرد مسلمان، دلسوز و ديندار كه يك ذره رحم داشته باشد، پيدا نكرديم، از نظر اخلاقي، انسانهاي فوقالعاده فاسد و كثيف و كينهتوز نسبت به ايرانيها و مسلمانان بودند كه در صورتشان حتي اين كينهتوزي موج ميزد. تصور كنيد اين افراد چه رفتاري ميتوانند با بچههاي بسيج و بچههايي كه داوطلبانه به جبهه آمده و اسير شدهاند داشته باشند؟.
عراقيها يك ذره مهرباني و شفقت در اين مدت با ما نداشتند. در بعضي مواقع دستشان بسته ميشد جرات نداشتند، صليب سرخ هر دو سه ماهي حدود دو روز آنجا ميآمد، عراقيها ديگر فشار نميآوردند و مهربان ميشدند، براي اين كه جلوي آنها نشان دهند كه از نظر پذيرايي و غذا و امكانات بيشتر توجه ميكنند.
تصور كنيد دست عدهاي بيفتيد كه نه با ايرانيها خوب هستند نه با مسلمانان و همگي ايادي استكبار و آمريكا هستند، آنها چه برخوردي ميتوانند با بچه مسلمان داشته باشند؟ آنها به بهانههاي مختلف و واهي به بچهها فشار جسمي و روحي ميآوردند.
بچهها ميگفتند عراقيها بهانهها را از زيرزمين پيدا ميكنند، ما هم خيلي سعي ميكرديم بهانه دستشان ندهيم و مقرراتشان را رعايت كنيم، خيلي بهتر از كساني كه رفتارشان به عراقيها نزديكتر بود، اين مقررات را رعايت ميكرديم، روزي نبود كه ما از خواب بلند شويم و از آسايشگاه بيرون بياييم و يك بهانه جور نكنند و با آن بچهها را اذيت نكنند.
كتكهايشان يا تك تك بود يا دستهجمعي، همه را با هم ميزدند، يك روز هم اين بهانهگيريها قطع نميشد. از هر چيز و هر روشي براي شكنجه استفاده ميكردند،مثل فلك كردن،سيلي دوطرفه،آتش زدن كف پا.مثلا دستهجمعي يك نفر را ميزدند و پاهايش را بلند ميكردند و زير كمرش آتش روشن ميكردند، اينها روشهاي شكنجه جسميشان بود.
اما بچهها كساني نبودند كه با اين شكنجهها كم بياورند و روحيهشان را ببازند و از اعتقادشان دست بردارند، زماني كه از شكنجه برميگشتند، كارشان را ادامه ميدادند و كاري به عراقيها نداشتند، آنها برنامه خودشان را داشتند و ما هم برنامه خودمان را.از روز اول تا روز آخر اگر كسي ميگويد در يك برههاي اگر عراقيها فشار نميآوردند،شايد در بعضي اردوگاهها بوده،اما در اردوگاه ما اين طوري نبود.
اينها از ايرانيها و مسلمانان كينه داشتند.همه عراقيها اينگونه نبودند،اما كساني كه در اردوگاه ما بودند بسار خشن و بداخلاق بودند، بعضي كه ذاتا پليد بودند و بعضي را با ترس آنجا نگه داشته بودند، خودشان لو ميدادند و ميگفتند اگر در اردوگاه نباشند و اين رفتار را نشان ندهند،به جبهه فرستاده ميشوند.مسول آسايشگاه ما بعضي مواقع با عراقيها صحبت ميكرد و علت آن بهانهگيريها را ميپرسيد،ميگفت:بچهها كه همه مقررات شما را رعايت ميكنند و قصد فرار ندارند،اما آنها ميگفتند اگر ما اين رفتار را نداشته باشيم بايد برويم جبهه.آنها از جبهه خيلي ميترسيدند. پس شكنجه ما را ترجيح ميدادند به جبهه رفتن خودشان.
فشار هميشه بوده، فقط نوع و شكلش متفاوت بود.روزهاي آخري كه در اسارت بوديم، چند نفر را نگه داشته بودند تا آسايشگاه را نظافت كنند،حدود 40 نفري بوديم، آزادمان نكرده بودند، همزمان با بقيه اسرا ما را آزاد نكردند، ما را در آسايشگاه ميچرخاندند تا آسايشگاه را تميز كنيم، چون تمام اسرا آزاد شده بودند آسايشگاه بزرگ بود و اسرا زياد بودند، با دل خوني از ما كار ميكشيدند،حتي تشكر هم نميكردند،ما براي آنها كار ميكرديم كاري كه براي آنها ارزش ريالي داشت.در عين كار هم خيلي اذيت ميكردند،فحش ميدادند، تحقير و اذيت ميكردند.
يك روز صبح بچهها خيلي ناراحت بودند،ميگفتند اين بيانصافها به جاي اينكه از ما تشكر كنند، اذيتمان ميكنند. حالمان را ميگيرند، توي سرمان ميزنند و زيرپايي مياندازند تا بچهها زمين بيفتند. يك روز صبح كه به صفمان كردند تا نظافت آسايشگاهها را شروع كنيم، يكي از بچهها بلند شد و گفت: من كار نميكنم، من پهلويش نشسته بوديم، به او گفتم بنشين، حرف نزن، اما او ميگفت: نه بگذار به آنها بگويم، هيچ كس نبايد كار كند، من گفتم چرا، ما كار ميكنيم. حوصله دردسر نداريم. دوباره به عراقيها گفت: من كار نميكنم. او را از صف بيرون كشيدند. نزديك نيم ساعت تا چهل دقيقه پنج نفري او را ميزدند به گونهاي كه در كل اسارت ما را نزده بودند.
روزهاي آخر اسارت بود و صدام دائما تبليغ ميكرد كه اسرا را به زيارت ميبريم و به آنها محبت ميكنيم، در آن شرايط بود كه همه فكر ميكردند وضعيت اسرا خوب شده است،آنها اين اسير را آنقدر زدند كه جنازهاش روي زمين افتاد، بعد يكي از عراقي يقهاش را گرفت، بلندش كرد و گفت: هنوز نميخواهي كار كني؟او گفت: چرا كار ميكنم.
در اردوگاه «الانبار» يك حكايت داشتيم و در اردوگاه موصل حكايتي ديگر.من بيشتر در اردوگاه «الانبار» بودم، براي خودمان تشكيلات درست كرده بوديم تا اردوگاه را رهبري و هدايت كنيم چون بچهها حتي از لحاظ سني و شغل هم با هم متفاوت بودند، اسير 9 ساله داشتيم و 90 ساله هم داشتيم، اسير 9ساله يك بچه بود كه با پدرش به چبهه آمده بود از اهواز بود، پدرش بستنيفروش بود آمده بود تا آب به رزمندگان بدهد، بچهاش هم آورده بود. اسيرهاي زير 15 يا 16 ساله و بالاي 25 سال هم كمتر بود، بيشترين ميانگين سني اسرا بين 15 تا 20 سال بود، من آن موقع 20 سالم بود و جزو افرادي بوديم كه سنمان بيشتر از بقيه بود.
مشكلات زيادي داشتيم،اما آن مرحله را پشت سر گذاشته بوديم، مقداري اطلاعات داشتيم. قبلا هم در آموزش عقيدتي سپاه كار كرده بودم، آنجا بچههايي كه قبل از اسارت در سپاه بودند و در حوزههاي مخصوص درس ميخواندند با هم تشكيلاتي را راه انداختيم تا هر آسايشگاهي رهبر و يك نماينده داشته باشد. عراقيها خود يك ارشد براي هر آسايشگاهي تعيين ميكردند، يكي دو سال خودشان انتخاب ميكردند چون معمولا نفوذي بودند، ما به آنها فشار ميآورديم به ما اجازه انتخاب ارشد را بدهند. اول يك ارشد خارجي بود، يك ارشد داخلي هم انتخاب كرديم كه برنامههاي داخل آسايشگاه را هدايت ميكرد، وقتي تشكيلات باشد در قالب تشكيلات برنامهريزي ميشود. براي، مناسبتها و برنامههاي مذهبي و ورزشي برنامهريزي كرديم.
صليب سرخ برايمان توپ ميآورد، به صليب سرخ فشار آورديم تا برايمان ميز پينگپنگ بياورد، تيم پينگ پنگ براي خودمان درست كرديم، اينها احتياج به رهبري و تشكيلات داشت، در قالب اين تشكيلات و در مناسبتها، كساني كه سرودهاي بعد از انقلاب را حفظ بودند و علاقه داشتند و صداي خوبي هم داشتند گروه سرود تشكيل ميدادند، اين گروهها در مناسبتها، سرود و تئاتر برگزار ميكردند و بچههايي هم بودند كه زمينههاي هنري خوبي داشتند. همه اينها دور از چشم عراقيها برگزار ميشد، خيلي سعي ميكرديم كه آنها متوجه نشوند، ولي چون حجم كار خيلي زياد بود، گاهي نفوذيها و جاسوسها خبر ميدادند، گاهي نگهبان كنار پنجره خوابش ميبرد و يا نگهبان كنار پنجره ميآمد و برنامه لو ميرفت كه كساني هم كه در حال اجرا بودند را ميگرفتند و البته همه اينها بهانه هميشگي عراقيها بود.
در مناسبتهاي مذهبي و ايام عزاداري،بچههايي بودند كه صداي خوبي داشتند يا حتي نوحه ميسرودند،تمام مناسبتهاي مذهبي را كاملا اجرا ميكرديم، مداح داشتيم،مناسبتهاي انقلاب هم كه معمولا جشن داشتيم.
سینا 555
Sunday 20 August 2006, 11:40PM
حميدرضا قنبري در دوران اسارت( نفر دوم از سمت راست)
از ساعت دقيق سال تحويل در اسارت خبر نداشتيم، فقط ميدانستيم امروز عيد است، يك مراسم دعا برگزار ميكرديم. اول صبح دعا ميخوانديم و عيد را به هم تبريك ميگفتيم. آن روز براي بچهها روز خوشحالي بود،آنها شاد بودند، اما در آنجا مانند ايران نبود كه سفره بياندازيم و لباس نو بپوشيم، چون نه پولي بود و نه چيزي.اما با همه اين كمبودها ديد و بازديد داشتيم و به آسايشگاههاي همديگر سر ميزديم و بچهها به همديگر تبريك ميگفتند، براي هديه دادن چيزي نداشتيم. گاهي پيش ميآمد كه بچهها مثلا با هسته خرما تسبيح درست ميكردند.اما مناسبتي نبود، اگر اين كار را ميكردند براي همه بچهها درست ميكردند،هر كمكي كه احتياج داشتند دريغ نميشد،يك زندگي دستهجمعي بود و هر كسي كه كاري بلد بود براي همه انجام ميداد.
ما در اردوگاه، اسير معلول و قطع نخاعي هم داشتيم، در آسايشگاه هر كسي هر استعدادي داشت آن را براي همه به كار ميبرد.
عراقيها قبرستاني نزديك اردوگاه پيشبيني كرده بودند و در بعضي اردوگاهها موقع شهادت بچهها، ارشد اردوگاه را ميبردند تا محل دفن شهيد را بداند، ولي اين رسم در اردوگاه ما نبود، خود عراقيها، شهدا را در همان اردوگاهي كه پيشبيني كرده بودند، دفن ميكردند.
چند سال پيش زماني كه صدام بود توافق شد و شهدا را مبادله كردند، الان تمام شهداي اسير با اجازه فقها نبش قبر شده و به خانوادههايشان در ايران تحويل داده شدهاند.دوستان زيادي از ما آنجا شهيد شدند، اسم آنها يادم نيست اما آخرينش يك جوان 20 ساله بود. 13 سالگي اسير شده بود و آن زمان 20 ساله بود دو سه هفتهاي قبل از آزاديمان با عدهاي از بچهها فوتبال بازي ميكردند و ما هم با با چند در اسايشگاه نشسته بوديم، ناگهان ديديم سر و صدا در اردوگاه بلند شد و گفتند فلاني در زمين فوتبال افتاده است، او را به درمانگاه برده بودند اما تمام كرده بود، پزشك ميگفت: ايست قلبي كرده است. دو هفته بعد از شهادتش كه خبر آزادي اسرا قطعي شد،هر قدر به عراقيها گفتيم كه تا جسد وي تازه است به ايران و نزد خانوادهاش بفرستند، قبول نكردند.
خانوادهاش اين شهيد در استان اصفهان بودند، پدر آن شهيد تعريف ميكرد اين شهيد سوم خانواده بود،ميگفت زماني كه خبر آزادي اسرا را شنيديم تمام خانه را چراغاني كرديم و منتظرش بوديم چند روز و يك هفته گذشت،اما خبري از او نشد، همه آزاد شدند اما خبري از او نبود. يك روز يك دستگاه اتوبوس حامل دوستان پسرم با پرچم سياه آمد، فهميديم كه فرزندمان شهيد شده است.
محيط اسارت با بقيه جاها خيلي متفاوت بود،حتي متفاوت از جبهه، از وابستگيهاي دنيوي خبري نبود، حال و هوايي متفاوت از دنياي بيروني داشت،چون هم قبل از اسارت در زندگي معمولي بوديم و هم بعدش. عدهاي قبلش را تجربه داشتند و بعدش را تجربهاي نداشتند و يكسري از بچهها هم بعد از آزادي تا آمدند تجربه كسب كنند برايشان اتفاقي افتاد، يا مريض شدند، يا سرطان داشتند و شهيد شدند.
نزديك 16-17 سال از آزاديم ميگذرد، آنجا فضايي متفاوت از ديگر فضاها بود، بعضي مواقع كه فكر ميكنم، يا در چنين فضاهايي كه بايد از آن مواقع حرف ميزنم، واقعا احساس دلتنگي ميكنم، دلم ميخواهد برگردم به آن فضا، چون آنجا خيلي از زنجيرهايي كه اينجا به ما بستهاند، وجود نداشت، به قدري كه تاسف ميخورم چرا برگشتم و آزاد شدم؟.
دلم براي آنجا تنگ ميشود،بزرگترين آرزويم اين است كه حداقل يك بار ديگر آن اردوگاه را ببينم و آنجا باشم، جايي كه چند سال را سپري كردم. ولي حيف كه اين عملي نيست و حالا حتما دست سربازهاي آمريكايي است.
محيط اسارت قابل توصيف نيست، دوستاني آنجا داشتيم، منظورم اين نيست كه اين جا محيط خوبي نيست، آنجا بهتر بود، براي آن فضا. ميگويند زمين هر كجا كه باشد مسجد بندگان خداست. از هر جايي كه باشي ميتواني آنجا را براي عبادت خدا قراردهي، اما بعضي جاها فرق دارد. مثلا ميگويند بين حجرالاسود و مقام ابراهيم بهترين سرزمين كره زمين است كه قطعهاي از بهشت است، آنجا نماز ميخواني و ذكر ميگويي. ولي بالاخره سرزمينها متفاوت است.
تكتك اسراي آزاد شده حسرت برگشتن به آنجا را دارند. نمازشان هميشه به موقع بوده و قضا نميشده، روزههايي كه ميگرفتند، نماز شبهايي كه ميخواندند را مگر ميشود از ياد برد؟ نماز مغرب كه ميشد، نيمساعت قبل از نماز يك سكوت زيبايي حكمفرما ميشد،صداي مناجات و دعا ميآمد و آمادگي براي نماز پيدا ميكرديم،يك فضاي دستهجمعي بود،اينجا هم ممكن است انسان يك فضايي را پيدا كند اما باز هم آنجا جايي ديگر بود.
اگر عراقيها اذيت نميكردند،نماز مغرب را به جماعت ميخوانديم،نماز مغرب و عشاء شايد دو ساعت طول ميكشيد.اما زندگي و مشكلات اين دنيا آن اجازه را نميدهد،شبها خيلي قشنگ بود،فشار عراقيها در زندگي بچهها موضوع گمشدهاي بود.چيزي كه همه جوانب زندگي بچهها را تحتالشعاع قرار داده بود، مسائل معنوي و صميميتي بود كه ميان بچهها حكمفرما بود و كمكهايي كه به هم ميكردند.آنجا هيچ كس، چيزي را براي خودش نميخواست.هرچه را كه داشت براي بقيه ميخواست،آن فضا اين شرايط را حاكم كرده بود.با اين همه فشار،توسل به ائمه اطهار (ع) جزو زندگيمان بود، اگر توسل و توكل از بچهها گرفته ميشد چيزي برايشان باقي نميماند،در هشت سالي كه آنجا بوديم هر روز صبح دعاي عهد را ميخوانديم حتي يك روز ترك نشد. يا زيارت عاشورا كه هر شب بعد از نماز مغرب ميخوانديم.
بعد از پيروزي رزمندگان اسلام در هر عملياتي،اخبارش معمولا از بلندگوهاي آسايشگاه پخش ميشد،در روزهاي اول اسارت هم زماني كه رزمندهها حمله ميكردند،روزنامههاي عربي را كه به ما براي مطالعه ميدادند هم ديگر نميدادند. در آسايشگاه يكي دو تا روزنامه كه روزنامههاي كثيرالانتشار خودشان مثل الثوره، الجمهوريه و چند تا روزنامه ديگر را به ما ميدادند،هر آسايشگاهي يكي از اين روزنامهها را داشت،روزهاي عمليات چند روز اينها را نميدادند،ولي راديو كه روشن بود و ميگفتند كه ايرانيها را شكست داديم،ميفهميديم كه عمليات شده،چند روز بعد كه روزنامهها را ميدادند از خبرهاي هفته گذشته كه در اخبارشان براي تحليل مثلا تعداد زخميها،كشتهها و مناطق گرفته شده و تعداد ادوات جنگي و غيره منعكس ميشد،نتايج را ميگرفتيم.
هر زمان رزمندگان اسلام عمليات ميكردند فشار عراقيها زيادتر ميشد، تعبير ما اين بود كه چون عراقيها، زورشان به رزمندهها نميرسيد و از پس آنها در جبهه برنميآيند.
در زمان اسارت،هم ما و هم خانوادههايمان همديگر را به صبر دعوت ميكرديم،اما گاهي مواقع آن قدر دلمان پر بود و دلتنگ بوديم كه اين خط و خطوط نيز كفايت درددلمان را نميكرد.آنقدر درددل داشتيم كه اگر به نامههايمان نگاه كنيد از نحوه نوشتن ما متوجه ميشويد كه چقدر دلمان پر بوده است؟ البته اين دلتنگيها متقابل بوده است،چون هم خانواده احتياج به صبر و استقامت داشتند و هم ما.همانگونه كه ما در عراق در دل دشمن بوديم و دشمن رو به رويمان بود، در داخل هم خانوادههايمان بدون دشمن نبودند،
وقتي برگشتيم طبق تعريفهاي همسرم،فهميدم كه چه قدر خانواده من هم دشمن داشته است.چه قدر تلفن به خانواده ميزدند و آنها را ميترساندند، اما معلوم نبود چه كسي تماس ميگرفته است؟.
موقعي كه اسير شدم خانوادهام حدود 25 روز اول از اسارتم بيخبر بودند.حتي يكي از دوستانم كه من مجروح شده بودم و آمده بود بالاي سرم، فكر كرده بود من مجروح شدم،آمده بود اهواز و به همسرم گفته بود كه من ديدم همسرت شهيد شده است و خانوادهام آب پاكي را روي دستشان ريخته بودند كه من ديگر بر نميگردم. حتي بنياد شهيد قاب عكس تبريك و تسليت زد و مراسم برايم گرفته بودند،اما به چهلم نرسيده بود و خبر اسارت من به گوششان رسيده بود،اما در آن 25 روز شايد 4 يا 5 تلفن به خانواده ما شده بود كه فلاني در فلان بيمارستان بستري است، برويد سراغش، يكي زنگ زده بود و گفته بود من بندرعباس بستري هستم، يكي گفته بود در شيراز بستري است و يكي گفته بود مشهد و يكي گفته بود تبريز بستري است، يعني به جاهايي زنگ زده بودند كه اثري از مجروح در آنجاها نبود و چه كسي بوده؟، معلوم نيست.
آخر اسارت نيز حدود يك ماهي ديرتر از بقيه آزاد شديم،در آن يك ماه شايد 10 تا 15 تلفن به خانواده ما شد كه قنبري جاسوس عراقيها بوده او را نگه داشتهاند، يكي ديگر گفته بود، وي به منافقين پناهنده شده، يكي ديگر گفته بود، قنبري آزاده شده و الان زندان اوين است و به خاطر خرابكاريهايي كه در عراق كرده او را گرفتهاند و مواردي از اين قبيل.
اما خانواده ما صبر و حوصله داشتند و به توصيههاي ما دقيقا عمل ميكردند. در سپاه اهواز برنامههاي خيلي خوبي براي همسران شهيدان و اسرا برگزار ميكردند، همسر من به طور خيلي فعال در اين برنامه شركت ميكرده است و دوستان بسياري زيادي آنجا پيدا كرده كه هنوز با آنها ارتباط دارد و اين خود به معناي صبر است.ما هم با برنامههاي مختلف، خود را در آسايشگاه سرگرم ميكرديم و در نامههايمان يكديگر را دعوت به صبر ميكرديم.
خبر رحلت حضرت امام خميني (ره) را در آسايشگاه از روزنامههاي عراقي فهميديم. روزي كه حضرت امام از دنيا رفتند، يك روزنامه عراقي در صفحه اول خود درشت نوشته بود.عكسالعمل آنها خيلي عجيب بود، در مدت يك ماه اول كه امام راحل از دنيا رفته بودند،چهره متفاوتي از عراقيها ديديم كه بسيار از ما وحشت داشتند و بر خلاف آن سالها، ديگر غير از يك ماه كه هميشه فحش ميدادند و با باتوم بر سر ما ميزدند و حتي در حين آمارگيري روزي سه بار اين كار را انجام ميدادند،اما در اين چهار روز رفتارشان بسيار متفاوت بود، اصلا صحبت نميكردند، نه سلام ميكردند و نه خداحافظي.كسي را هم اذيت نميكردند، ميترسيدند صبحتي كنند و با واكنش تند اسرا مواجه شوند و در اين مدت بچهها هم از آزادي در آن مدت براي عزاداري امام راحل نهايت استفاده را به عمل آوردند.
سینا 555
Sunday 20 August 2006, 11:41PM
حميدرضا قنبري قبل از اسارت( نفر دوم از سمت راست)
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.