PDA

نمايش نسخه نهائي : فاطمه ، فاطمه است. (چهره و نقش حقیقی زن مسلمان) از دکتر علی شریعتی


ارژنگ
Saturday 29 July 2006, 01:44AM
هيچ مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانواده‌اي ندارد. خانواده‌اي كه در آن پدر ''علي'' است و مادر ''فاطمه'' و پسر ''حسين'' و دختر ''زينب''.


انتشار كتاب ''فاطمه، فاطمه است'' اثر دكتر علي شريعتي فصلي جديد در تاريخ ادبيات مذهبي ما رقم زد و نشان داد كه تا رسيدن به بام بلند شناخت ''آن زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخت'' هنوز راه بلندي در پيش داريم.

شريعتي جدا از اين كتاب در جاي جاي آثار ديگرش نيز به مناسبت حال و مقام اشارات فراواني به شخصيت والاي حضرت زهرا (س) دارد اما آنچه در منظومه فكري او شايان توجه است، اين است كه اساسا فاطمه در نگاه شريعتي ''يك فرهنگ'' است.

او در جايي اشاره مي‌كند: هيچ مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانواده‌‌اي ندارد. خانواده‌اي كه در آن پدر ''علي'' است و مادر ''فاطمه'' و پسر ''حسين'' و دختر ''زينب''. به هيچ خانواده‌اي از جانب ملتي اين همه عشق و اخلاص و ايمان و شعر و خون نثار نشده است! ملت ما، بر گرد در و بام خانه ''فاطمه'' يك فرهنگ پديد آورده است.

و آن‌چنانكه در كتاب ''آري اينچنين بود برادر''ش ترسيم كرده در گذر از پيچ و واپيچ اين جهان بي دروا به خانه گلين فاطمه (س) پناه برده است و سر بر در آن خانه متروك گذاشته و غم قرن‌ها را زار گريسته است!

از دريچه نگاه شريعتي فاطمه يك ''زن'' بود آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. او در همه ابعاد گوناگون ''زن بودن'' نمونه شده بود:

مظهر يك دختر در برابر پدرش.
مظهر يك همسر در برابر شويش.
مظهر يك مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يك زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش و .....

و همين درك صحيح شريعتي از شخصيت برجسته حضرت زهرا و اساساً فرهنگ شيعه است كه ما را به تحسين او وامي‌دارد.
اين است كه بازگفتن از شريعتي، تكرار فضيلت‌ها و كرامت‌هاي انساني است، تكرار همه آن چيزهايي كه آن معلم شهيد دردمندانه بر سر حراست از آن‌ها ايستاد و از اين رهگذر ديگر شريعتي، شريعتي نيست. او تنها يك فلش و یک راهنما است به سمت راهي كه ما را به دركي ژرف‌تر از فرهنگ شيعي و اسلامي‌مان مي‌برد.

:smile07: :smile07:

ارژنگ
Saturday 29 July 2006, 02:35AM
« به روان مادرم، زهرا - آینه " افتادگی " ، " عاطفه " و " پارسائی " - که زندگیم ، برایش همه " رنج " بود ، و وجودش برایم ، همه ، " مهر " ! »
علی

سخنی با خواننده

آنچه می خوانید سخنرانی من است در حسینیه ارشاد .
ابتداء خواستم گزارشی بدهم از تحقیقات پروفسور لوئی ماسینیون در باره شخصیت و شرح حال پیچیده ی حضرت فاطمه (س) و بخصوص اثر عمیق و انقلابی خاطره ی او در در جامعه های مسلمان و تحولات دامنه دار تاریخ اسلام ، اختصاصا برای دانشجویانم در کلاس درس های « اسلام شناسی » ارشاد .

به مجلس که آمدم ، دیدم بجز دانشجویان ، بسیاری دیگر هم آمده اند و چهره ی مجلس مساله فوری تری راایجاب می کند. بر آن شدم که به این « سئوال ِ مقدر » که امروز بشدت ، در جامعه ی زنان ما مطرح است ، جواب بگویم که : « چگونه باید شد ؟ »

زنانی که در قالب های سنتی قدیم مانده اند ، مساله ای برایشان مطرح نیست ، و زنانی که قالب های جدید ِ وارداتی را پذیرفته اند ، مسئله برایشان حل شده است .

اما در میان ِ این دو نوع « زنان ِ قالبی » ، آنها که نه می توانند آن شکل قدیمی ِ موروثی را دیگر تحمل کنند ، و نه به این شکل ِ جدید ِ تحمیلی هرگز تسلیم بشوند ، چه باید بکنند ؟

اینان می خواهند خود را انتخاب کنند ، خود را بسازند ، الگو می خواهند ، نمونه ی ایده آل.

برای اینان ، مسئله ی « چگونه شدن » مطرح است .

ارژنگ
Saturday 29 July 2006, 12:28PM
و فاطمه با « بودن » خویش ، پاسخ به این پرسش است .


خواستم به توصیف تحلیلی از « شخصیت » حضرت فاطمه اکتفا کنم ، دیدم که کتابخوانان و روشنفکران ِ ما « شرح حال » وی را نمی دانند و حتی مردم مذهبی ما از او جز « ناله » نشنیده اند .
ناچار کوشیدم تا حدی که در توان ِ ناچیز اندیشه و قلم من است ، این کمبود را جبران کنم ، این است که رساله ی حاضر که همان همان کنفرانس است که بخش دوم آن بسط بیشتر یافته ، حاوی شرح حال مستندی از این شخصیت محبوب ، ولی « ناشناخته » یا « بد شناخته » است .

در این شرح حال ، تکیه ی اساسی ام بر اسناد کهن تاریخی است و در آنجاها که مسائل اعتقادی و قاطع تشیع طرح می شود ، من مآخد را از اهل سنت انتخاب کرده ام ، زیرا ، تشیعی که از منابع تسنن برآید ، از نظری علمی و تاریخی ، تردید ناپذیر است.

و چهره ی « مظلوم » و « معترض » فاطمه - آینه ی تمام نمای ِ تشیع علی - در چشم ِ اعتراف ِ تسنن ، برای هر حقیقت جوی ِ دیرباوری ، قدر مسلم است !

آنچه می خوانید ، یک سخنرانی بوده است ، و آن هم سخنی که ، در جو ِ آن « جمع » و تداعی این « وضع » جرقه زده است و بالبداهه ایراد کرده ام .
و شرح حالی نیز که بدان پیوسته است ، در تکمیل آن ، نوشته ای است سریع که یکشبه نوشته ام و این است که بیش از « تلقی یک کنفرانس » ، توقعی ندارم و از این رو نمی توانم گفت که از انتقاد بی نیاز است ؛
بلکه برعکس ، سخت نیازمند است و چشم براه صاحب نظران پاکدل :
آنان که از « راهنمائی خدمتگزاران » بیشتر لذت می برند تا « کینه توزی و دشنام و بهتان » !


علی شریعتی

ارژنگ
Saturday 29 July 2006, 03:16PM
در چنین « شب مقدس » قرار نبود که « من ِ نامقدس » برنامه ای داشته باشم . اما چون با کار عظیمی که پروفسور لوئی ماسینیون - انسان ِ بزرگ و اسلام شناس ِ بزرگوار - در باره حضرت فاطمه (س) انجام می داد ، تماس ِ مختصری داشتم ، و از تحقیقات ِ آن بزرگ در باره « زندگی و شخصیت حضرت فاطمه » (س) و بخصوص « زندگی پربرکتش پس از مرگ » و تاثیرش در تاریخ اسلام و در زنده داشتن روح ِ عدالتخواهی و مبارزه با ظلم و تبعیض در جامعه اسلامی و بویژه به عنوان مظهری و نشانه ای از راه و آرمان اصلی ِ رسالت اسلام - که به صدها دست داخلی و خارجی منحرف شده بود - سود های بسیار بردم و به عنوان ِ یک شاگرد ، گوشه ی کوچکی از این کار ِ بزرگ را بر عهده داشتم (1)

( بخصوص در مرحله ی اول ِ کار که خواندن و جمع آوری ِ همه ی اسناد و اطلاعاتی بود که در طول چهارده قرن ، به همه ی زبان ها و لهجه های محلی ِ اسلامی ، در باره ی حضرت فاطمه وجود دارد ، اعم از اشاره ای تاریخی در سندی ، و یا حتی سروده ای در لهجه ای )
گفتند که امشب گزارشی از این کار در اینحا عرضه کن ؛
و چون هنوز این کار عظیم منتشر نشده است و آن بزرگ زندگی را تمام کرد و کار را ناتمام گذاشت (2) و غالبا اروپائیانی که با اسلام آشنایند نیز از این کار بی اطلاعند و این موجب شده است که حتی برخی از دانشمندان ما هم - که با کارهای اروپائیان در باره ی اسلام آشنائی دارند - از آن بی اطلاع بمانند ؛
این دعوت را پذیرفتم و گفتم که اختصاصا برای دانشجویان ِ درسهای « تاریخ و شناخت ادیان » و « جامعه شناسی مذهبی » و « اسلام شناسی » که در ارشاد آغاز کرده ام - خطوط اصلی و نتایج ِ برجسته علمی و تاریخی ِ تحقیقات ِ عمیق آن استاد بزرگ را طرح کنم .

ولی اکنون می بینم که چهره ی مجلس ، چهره ی کلاس درس نیست ، گرچه در عین حال ، چهره ی یک مجلس وعظ و خطابه هم نیست و خانم ها و آقایانی که حضور دارند ، همه ، روشنفکران و تحصیل کرده ها و نمایندگان نسل ِ امروز این اجتماع اند ؛

و نه آمده اند که امشب بر حضرت فاطمه بگریند و ثوابی از این مجلس نثار اموات خویش کنند ، و نه آمده اند تا تحقیقات خشک ِ علمی و تاریخی را بشنوند ،

که کاری فوتی تر و فوری تر دارند و نیازی حیاتی تر ، و آن پاسخ گفتن به این سوال بسیار حساسی است که با سرنوشت ما سر و کار دارد :

« چگونه باید بود ؟ »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) Louis Massignon
که از 1905 از نخستین تکانی که در مدائن هنگام زیارت قبر سلمان ، از « دیدار ِ این گور ِ در هم شکسته و آن ایوان ِ برافراشته » خورده است ، چشمهایش را از « ظواهر اسلام » و « وقایع تاریخ اسلام » - که بیشتر برای مستشرقان و اسلام شناسان ِ غربی چشمگیر است - فرو می بندد و غور و حوض بسیار ، او را به غواصی ِ « روح های انقلابی » می کشاند و اندیشه ی حقیقت جویش ، 55 سال ِ تمام ، بر روی سه چهره ی تند و توفنده ، به تامل و تحقیق ، درنگ می کند :
فاطمه (س) ، سلمان ، و حلاج .


(2) مجموعه ی یادداشت های تحقیقاتی وی را در باره ی حضرت فاطمه - که چند میلیون فیش است - اکنون آقای پروفسور لوئی گارده (Louis Gardet ) و چند اسلام شناس فرانسوی ِ دیگر تدوین می کنند .

ارژنگ
Monday 31 July 2006, 01:20PM
چگونه باید بود ؟

در جامعه ی ما زن بسرعت عوض می شود ؛ جبر زمان و دست دستگاه - هر دو - او را از « آنچه هست » دور می سازد و همه ی خصوصیات و ارزشهای قدیمش را از او می گیرد تا از او موجودی بسازند که :
« می خواهند » !
و « می سازند » !!
و می بینیم که : « ساخته اند » !!!

این است که حادترین سوالی که برای « زن ِ آگاه » در این عصر مطرح است ، این است که :
« چگونه باید بود ؟ »

زیرا ، می داند که بدانگونه که « هست » نمی ماند .
نمی ماند و نمی تواند بماند و نمی گذارندش که بماند !

و از سوئی ماسک نوئی را که می خواهند بر چهره ی قدیمش بزنند ، نمی خواهد بپذیرد ، می خواهد خود تصمیم بگیرد ، « خویشتن ِ جدیدش » را خود انتخاب کند ، چهره ی جدیدش را خود ، آگاهانه و مستقل و اصیل ، آرایش کند ، ترسیم نماید ؛

اما نمی داند « چگونه ؟ » ؛ نمی داند این چهره ی انسانیش را - که نه آن « قیافه ی موروثی » است ، و نه این « ماسک ِ بزک کرده ی تحمیلی و تقلیدی » - چه طرحی دارد و شبیه کدام چهره است !

ارژنگ
Tuesday 1 August 2006, 12:36AM
سوال دوم !

و سوال دومی که از آن منشعب می شود ، این است که :
ما مسلمانیم ، زن ِ جامعه ی ما - که می خواهد به سرحد استقلال و انتخاب خویش برسد - وابسته به یک تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و جامعه ای است که روح و سرمایه اش را از اسلام گرفته است ، و زنی که در این جامعه می خواهد « خود » ش باشد ، و خودش را بسازد و « یکبار ِ دیگر متولد شود » و در این تولد جدید ( رنسانس) خود ، مامای خود باشد و نه ساخته ی « وراثت » و نه پرداخته ی « تقلید » ، نمی تواند از اسلام بی نیاز و نسبت به آن بی تفاوت بماند و بنابراین ، طبیعی است که این سوال به مغزش خطور کند که :

مردم ما همواره از فاطمه دم می زنند ، هر سال دهه ها برایش می گریند ، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا بخاطرش برپا می کنند و مدح و ثناها و تعظیم و تجلیل ها و نقل کرامات و خوارق عادات و گریه و ذکر مصیبت و لعن و نفرین ها بر کسی که وی را آزار کرده است .....

و با این همه ، چهره ی روشن ی او شناخته نیست و تنها چیزی که مردم ما از این شخسیت مقدس و بزرگ می دانند ، این چند قلم تکرار مکررات ِ نسل اندر نسل ، و قرن اند قرن است که شب و روز و در تمامی سال و سراسر عمر واگو می شود که :

« جبرئیل در هیئت اصلی ِ خود ، بر پیغمبر ظاهر شد و گفت : خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید که از خدیجه دوری کن و نزدش مرو.
پس از چهل روز ، طعامی از بهشت می آورد و دستور همبستری با خدیجه .
خدیجه می گوید من شب و روزم گریه بود و در خانه ، تنها بسر می بردم و در بروی خود می بستم و به انتظار می نشستم.
تا شبی صدای کوبه ی در را شنیدم . در را گشودم و رسول خدا را دیدم که درآمد. عادت او آنچنان بود که در رمضان ، فریضه ی نماز می گذاشت و افطار می کرد و سپس به خوابگاه می آمد . آن شب را از راه یکراست بیامد و دست مرا بگرفت و به بستر برد و من نور فاطمه را در رحم خود یافتم . از آن پس ، فاطمه در بطن من ، با من سخن می گفت و من از تنهائی بیاسودم و با او به گفتگو مشغول بودم »

پس از تولد ، دیگر از فاطمه خبری نیست ، تا ایام ِ مرگ !!

« پس از پیغمبر ، ابوبکر مزرعه فدک را از او گرفت و عمر با جمعی به خانه اش حمله بردند و در را به پهلویش زدند و قمفوز ، غلام ِ وحشی ِ عمر ، او را کتک زد و او محسن ، طفل شش ماهه ای را که در رحم داشت ، سقط کرد و از آن پس کارش این بود که دست کودکانش را می گرفت و بیرون شهر ، در خرابه ای بنام « بیت الاحزان » می نشست و می گریست و غاصبان ِ فدک را لعن می کرد و ساعتها به نوحه و ناله می پرداخت و این چنین ، تمام ِ عمر کوتاهش را به گریه و نفرین گذراند تا وفات کرد و وصیت نمود که او را شبانه دفن کنند تا ابوبکر و عمر ، قبر او را نبش نکنند .... »

و اما آنچه در باره فاطمه باید آموخت ؟ هیچ !

و در نقشی که شخصیت ِ او در زندگی و سرنوشت ِ پیروانش دارد ، تنها و تنها ، شفاعت ؛
و آنهم در قیامت.

و همه ی داستان ها از این قبیل که :
« پس ندا کند منادی از میان عرش که ای گروه خلایق بپوشانید دیده های خود را تا فاطمه دختر حبیب خدا بخرامد بسوی قصر خود ، پس فاطمه دختر من بگذرد ، دو حله ی سبز پوشیده باشد و هفتاد هزار حوریه بر دور ِ او روند .... پس ندا از جانب حق تعالی به او رسد که .... ذخیره کرده ایم نزد خود از برای مصیبت تو که نظر نکنم در محاسبه ی بندگان ، تا داخل نشوید در بهشت ، تو و فرزندان ِ تو و شیعیان تو و هر کس که احسانی به شما کرده باشد از غیر شیعیان ِ تو . پس حقتعالی همه ی ایشان را داخل بهشت کند پیش از آنکه مشغول محاسبه عباد شود (1 و 2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ
1- رجوع کنید به « حق الیقین » علامه محمد باقر مجلسی و « منتهی الآمال » مرحوم حاج شیخ عباس قمی.
2- حق الیقین مجلسی . منازل اهل البیت ، ص 448

ارژنگ
Tuesday 1 August 2006, 11:17AM
نبوغ و حقیقت پرستی ایرانیان.

به عقیده من ، بزرگترین افتخاری که ملت ما ، در طول تاریخ خویش ، می تواند بدان ببالد - افتخاری که مظهر ِ گویا و درخشان ِ نبوغ و هوشیاری او است و نیز نشانه ی تشخیص درست و اندیشه ی عمیق و مقاومت در برابر زور و ظلم و بازشناخت ِ فریب و دروغ و باز کردن ِ مشت نیرومند خیانتکار ِ غاصب ِ غالب ، و عصیان در برابر نظام حاکم ،
و تحت تاثیر قرار نگرفتن در برابر هجوم ِ پیوسته ی امواج ِ فریبنده ی تبلیغاتی ِ مذهب و روحانیت وابسته به دستگاه امپراطوری ِ خلافت ، و بازیافتن ِ « حقیقت ِ مجهول و غریب و ضعیف و پنهان در پس ِ پرده های ضخیم و سیاه ِ باطل ِ مشهور و رایج و قوی »

این است که این ملت ، در لحظه ِ هولناک و سیاه و دشواری از تاریخ ، علی را انتخاب کرد !

ملت ما ، خود ، بدست ِ خلافت به اسلام آمد و اولین بار و آخرین بار و .... همیشه ، قیافه ی خلفاء و نظام سلطنت بنی امیه و بنی عباس و خان ها و خاقان های ترک و تازی و مغول و ایرانی ِ وابسته بدان را ، بنام ِ « اسلام » و « حکومت ِ قرآن » و « سنت ِ پیامبر » و جبهه ی حق » و « حقیقت ِ مذهب » دید .

و اسلام را و همه ی اعتقادات و معرفت های جدید را از دستگاه ِ خلافت گرفت و از زبان منبر و محراب و کتاب و تفسیر و حدیث و وعظ و تبلیغ و مسجد و مدرسه و امام و قاضی و متکلم و حکیم و ادیب و شاعر و مورخ و مجاهد و حتی صحابی و تابعی ... آموخت - که همه و همه ابزار ِ دست دستگاه خلیقه و سلطان بودند و بلندگوها و رادیو ترانزیستوری ها و فیلم ها و تلویزیون ها و مجله ها و روزنامه ها و و تبلیغات چی ها و تئوریسین های طبقه حاکم و قدرت های غالب ِ زمان و وابستگان ِ « جانشینان رسمی » پیامبر و « امامت قانونی ِ امت » و « حکومت الهی قرآن و سنت » ــ

و در عین حال ، در زیر ِ این بمباران های ِ بی امان ی تبلیغات ، و در پشت ِ این ابر ی ضخیم و سیاه ِ علوم و معارف و الهیات و حکمت و مذهب و فرهنگ و تاریخ و تفسیر و کلام و حدیثی که ، غالبا ، در قالب مصالح ِ خلافت درآمده بود و توجیه کننده ی « وضع موجود» و تقدیس کننده ی « نظام حاکم » شده بود ،
این ملت بیگانه ــ که حتی زبان ِ رسمی اسلام را هم نمی دانست ! ــ
هوشیارانه دانست که اینها همه دروغ است و دانست که حق ، در این هیاهوها و از آن ِ این قیافه های چشمگیر نیست !

بلکه از آن ِ مرد ِ تنهائی است که در گوشه ی مسجد ِ پیامبر خانه دارد و زندانی جهل ِ قوم ِ خود و قربانی ِ سیاست ِ یاران ِ بزرگ ِ پیامبر و پیشگامان ِ برجسته ی اسلام شده است .

از ورای کاخ سبز ِ دمشق ، و دارالخلافه ی افسانه ای ِ شهر هزار و یکشب ِ بغداد ، خانه ی متروک و گلین فاطمه را یافت و تشخیص داد که :

اسلام در این کلبه ی غمزده ی خلوت و خاموش است .

ارژنگ
Tuesday 1 August 2006, 05:57PM
مردی در شهر ِ خویش غریب !!

آنچه را مردم مدینه و عرب ِ معاصر و اصحاب ِ بزرگ ندیدند و یا نخواستند ببینند ، و آنچه را در مدرسه ها و دانشگاه های بزرگ دمشق و بغداد نشناختند یا نخواستند بشناسند ، این « قوم ِ بیگانه » - که به شمشیر ِ خلیفه تسلیم شده بود - و به دعوت ِ روحانیان و علمای رسمی ِ « اسلام ِ خلافت » ، به اسلام گرویده بود ، - دید و شناخت .

این ، یک انتخاب ِ دشوار و شگفت آور بود و نشانه ی نبوغ ِ اندیشه و هوشیاری ِ خارق العاده و عظمت استقلال روح و حقیقت پرستی و شهامت ِمعنوی ِ این ملت ،

که علیه تاریخ عصیان کرد و نظام ِ عالمگیر ِ خلافت را - که بیش از همه ی نظام های حاکم ِ تاریخ ، با قدرت ِ شکننده ی نظامی و سیاسی ، سرمایه ی عظیم ِ مذهب و اعتقادی ، و ثروت ِ بیکرانه ی فرهنگ و ادب و دانش مجهز بود ، - نفی کرد .

و در میان آنهمه غوغای ِ جنگ و جهاد و شور و شر ، فتح و شکست و کوبیدن و ساختن ، و هیاهوی ی پیشرفت و علم و و اندیشه و فرهنگ و تمدن و انقلاب و کشاکشهای پرفریاد ِ دین و دنیا که گوش ِ تاریخ را کر کرده بود ، و زمین و آسمان را در زیر پای خویش می لرزاند ،

این غریبه ی دور و ناآشنا ، ناله ی دردمند ِ مردی تنها و « در شهر خویش غریب » را شنید و شناخت ،
که دور از چشم ِ شهر و گوش مردم ِ شهر ، در اعماق ِ شبهای نخلستان های بنی نجار ، بیرون مدینه ، سر در حلقوم ِ چاه فرو برده و رنج ِ بر باد رفتن ِ کِشته ی خویش ، و ترس ِ جان گرفتن ِ دروغ و اشرافیت و غارت را با خویش می گوید .

و می داند که زور و فریب ، - که در قیافه های شناخته شده ی کسری و قیصر ، رسوا شده بود و محکوم - دارد رنگ می گرداند و جامه ی نوین ِ تقوی و مذهب می پوشد و قرن ها ، باز ، خلق خدا را خواهد فریفت ؛

و چه خون ها باید خورد و چه تلاش ها باید کرد تا ، در پس ِ این شعار و دثار ِ مقدس و زیبای تازه اش ، بازش شناسند ، و می بینید که نخستین قربانی این « استحمار ِ نو و استثمار ِ نو » ، در اسلام ، « مردم » اند و « سرنوشت ِ مردم » ، و مظهر ِ این هر دو ، قربانی شدن ِ « خود ِ او » است و پیش از او ، « همسرش » ، و با نسل های فردای ِ اسلام ، « خاندانش » ،

و نسل به نسل ، « فرزندانش » ........

ارژنگ
Wednesday 2 August 2006, 02:37AM
تصمیم و تشخیص هوشیارانه

بی شک ، چنین تصمیمی و تشخیصی ، در دشوارترین و هولناک ترین و تیره ترین لحظات تاریخ ، برای ملت ِ ما ، آسان به چنگ نیامده است .

نبوغ و هوشیاری و استقلال ِ شخصیت و شهامت اخلاق و عشق به فضیلت و آشنائی و درک ِ زیبائی های انسانی و شکوه و جلالت روح و شناخت ارزشهای متعالی و استعداد ِ فرورفتن در اعماق و فرارفتن به اوج ، و صید ِ حقیقت در طوفان و ظلمت و وحشت ،

همه ، در این « نژاد ِ چند پهلوی ِ پرملکات » (1) بود،

که توانست ، علیرغم ِ قضاوت ِ تاریخ ، خود ، حکمی دیگر صادر کند و در پاسخ همه ی مناره ها و محراب ها و منبرها ، و در برابر ِ همه ی اصحاب کبار و علماء و قضات و ائمه ی رسمی دین ، علیه ِ فریاد ِ همه ی شمشیرهای خون آلود ِ قدرت شکن ، که در شرق و غرب ، شب و روز ، همه یکصدا می گفتند آری !

بگوید : نه ! (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ

1- مقدمه ی « سلمان پاک » ، اثر لوئی ماسینیون ، ترجمه ی من ،
به قلم عبدالرحمن بدوی - متفکر بزرگ ِ معاصر ِ مصری - در باره ی ایرانیان در اسلام و نهضت های معنوی شیعی .
وی می گوید :
از نظر ِ عمق ِ فکری و مغزشکافی ِ معانی ِ مذهبی ، و ایجاد ِ نهضت ِ غنی و معنوی در فرهنگ و علوم ِ اسلامی ،
« اسلام ، همه چیزش را مدیون ِ این نژاد ِ چند پهلوی ِ پر از ملکات است » .

در اینجا نمی خواهم به تفاخر نژادی بپردازم که بقول ماکسیم گورگی : « من از بیماری خاک و خون پرستی سالمم » ؛
یک تحلیل ِ تاریخی می کنم و به یک واقعیت ِ انکار ناپذیر ِ علمی و فکری تکیه می کنم .
ملت پرست نبودن ، غیر از تحقیر ِ تاریخ و انکار ِ حقیقت های انسانی ِ تاریخ و جامعه و روح و اندیشه و شخصیت ِ ملت خویش است .

در اینجا می خواهم اولا به آنها که با تظاهر ِ دروغین و بیمارگونه به « روشنفکری » ، تاریخ و فرهنگ و مذهب و همه ی ارزشهای انسانی ِ خویش را به باد ِ مسخره می گیرند و مردم ِ ما را قومی پفیوز و ضعیف و « همیشه مقلد » و ستم پذیر نشان می دهند ،

و ثانیا به آنها که ، با تظاهر دروغین و بیمارگونه به « ملیت » ، به مفاخر تراشی های ِ فاشیستی و شووینستی می پردازند ،
نشان دهم که ارزش های راستین و منطقی و دنیا پسند و مستند در تاریخ ملت ما هست و کدام است .

2- می بینیم که شبه محققان و شبه ایران دوستان ِ اخیری که می گویند :
ایرانیان به زور شمشیر و فشار ِ مالیات ِ جزیه ، مسلمان شدند ، تا چه حد خودشان « دانشمندان مالیاتی » اند !
که می خواهند به « عقل ِ فاقد ِ » خودشان ، ملت ایران را از پذیرفتن ِ اسلام - که « دین ِ بیگانه » است - تبرئه کنند !
و آنوقت ، او را ملتی معرفی می کنند که بقدری ترسو است ، که با برق ِ شمشیر ِ وحشیان ،
و بقدری پست ، که برای فرار از مالیات ، از ملیت و مذهبش و همه ی مقدساتش دست می شوید ،
و همه ی افرادش ، « دین ِ ماموران مالیات » را قبول می کنند!

یا نظریه ی آن نژاد پرستان ِ کم فکری که ایمان ایرانیان را به علی و خاندان و فرزندانش ، نه به علت فضیلت اینان و ارزشهای انسانیشان ، بلکه بخاطر آن توجیه می فرمایند که :

شهربانو ، همسر امام حسین ، دختر یزدگرد ِ ساسانی بوده است و در نتیجه امام حسین داماد ایرانیان می شود ، و ائمه ی بعدی ، نواده های دختر یزدگرد .

ایرانیها خود ، یزدگرد را 18 سال تعقیب می کردند و از دست او به اسلام گریختند و او از دست مردم به بلخ گریخت .
و حال بخاطر دامادش مذهب عوض می کنند ؟!

خلاصه تحقیقات علمی این ایران دوستان - که ادای مستشرقان ِ بازاری و یا مغرض را در می آورند و آن هم ناشیانه و مضحک - این است که :
ملت ایران ، عدالت و آزادی و برابری و حقیقت و فضائل ِ انسانی و ارزشهای متعالی اسلام و برتری محمد و علی را بر یزدگرد و درازدست ، و فضیلت حسین و زینب را بر زریر و شیرین نمی فهمیدند .
شمشیر را می فهمیدند و و پول و نژاد را و بس !

ارژنگ
Wednesday 2 August 2006, 11:18AM
اما ، با اینهمه ، ایمان ، جز نبوغ و اندیشه ، به خون نیز محتاج است ،

و قربانی می طلبد ،
و پیروزی حق ، ایثار می خواهد و دلیری و رنج و اخلاص و تحمل شکنجه ها و شلاقها و تهمت ها و درد و داغ ها و اسارت ها و آوارگی ها و تنها ماندن ها و خیانت دیدن ها ،
و بالاخره ، تقوی و تعصب و صبر و فدا کردن ِ خودپرستی و ترک مصلحت بازی و «خدا و خرما خواهی » و ترس و تقیه و مقدس مآبی و روشنفکر نمائی و .... بسیاری چیزهای دیگر.

اینها است عناصر ِ اصلی ِ سرگذشت ِ تشیع .
« تشیع علوی » ، نه « تشیع صفوی » و « شیعه ی شاه عباسی » .

تشیعی که پشت ِ ظلم و زور را در تاریخ به لرزه می آورد ،
نه آنچنان پشت ِ ظلم و زور می شود ؛

مذهب ِ « عدل » و « حکومت معصوم » ،
و نه « مجموعه ی عقده های سرکوفته ی تاریخی و کینه های فرقه ای و «حب » و « بغض »های لفظی و تلقینی (نه عقلی و علمی )، آنهم تنها نسبت به خلیفه ،
و نه « خلافت » منحصر به گذشته ، و نه حال ، و مفید برای پس از مرگ و نه پیش از مرگ !

مقصود، آن « ولایت علوی » که شیعه را از بند ِ ولایت جور و حکومت ِ زور و زعامت ِ جهل نجات می بخشد و آزادی می دهد ،
و نه این « ولایت ِ گل مولائی ِ » صوفیانه ی شرک آلود ، که نه برای خدا بکار می آید ! نه برای بندگان خدا .

ارژنگ
Wednesday 2 August 2006, 05:54PM
شیعه ، سنی ترین مذهب ِ اسلام

این شیعه نیست که دو اصل ِ « عدل » و « امامت » را بر اسلام افزوده است :
اسلام ِ منهای عدل و امامت ، « دین ِ اسلام ، منهای اسلام است »

یعنی دین ؛
همان که در مسیحیت هم هست ، در یهود و زرتشتی و ودای و بودائی و تائوئیسم ... هم هست :
این « جاهلیت جدید » بود که « حکومت » و « نژاد » و « طبقه » را بر اسلام افزود ،

و جنگ ِ شیعه و سنی ، در گذشته ( نه حال ، که جنگ ِ کلامی و تاریخی و فرقه ای شده است ) ، جنگِ « امامت » و « عدل » با استبداد و ظلم بود . و همه ی اختلافات اعتقادی و تفسیری و تاریخی و فلسفی و مذهبی و غیره ، از همین جبهه سر زده است .

« علی » بر « محمد » اضافه نشده است ،
علی را گرفته ایم ، تا محمد را گم نکنیم .

زیرا ، معاویه و مروان ، متوکل و هارون هم - که خلفای ِ قیصرها و خسروها و فرعون های تاریخند و وارثان ابوجهل و ابوسفیان - از محمد (ص) سخن می گویند .

ما ، « خانواده ی علی » ( عترت ) را جانشین ِ « سنت ِ پیغمبر » نکرده ایم ، یا بر آن نیفزوده ایم ؛ این خانواده ی خود ِ اوست ؛
خیلی ساده و راسته ، از آنها می پرسیم که وی چه می گفت و چه می کرد و چه می خواست ؟

برخلاف ِ آنچه امروز دشمن و دوست می پندارند ، « شیعه ، سنی ترین مذاهب اسلام » است .

اساسا ، اختلاف ِ اصلی بر سر ِ این است که علی (ع) و شیعیان ِ راستین و آگاهش ، از آغاز کوشیدند تا ، در برابر بدعت ها سنی بمانند ،

سنت را نگهدارند .

ارژنگ
Thursday 3 August 2006, 12:45PM
می بینیم که چگونه همه چیز درهم و برهم شده است !

و می بینیم که در آن قرن های سیاه و خونینی که « اسلام ِ جور و خلافت » ، بر سر ِ جهان ، خیمه ی قدرت و حکومت زده بود ، و در همان حال ، « اسلام ِ عدل و امامت » ، در گرداب ِ سرخ ِ شهادت غرقه بود ،
شیعه نیز شهادت را برگزید و قدرت را نفی کرد و این « انتخاب ِ دشوار » آسان بدست نیامد .

شکنجه خانه های ِ بنی امیه و بنی عباس و سلاطین ترک و مغول شاهدند که :
علمای بزرگ ، مجاهدان ِ مشتاق مرگ ، و توده ی حق پرست و عدالت خواه و عاشق ِ فضیلت و محتاج ِ آزادی ، در این راه - که از داذالخلافه های دمشق و بغداد ، بر سرزمین ِ آتش و خون و زندان و شکنجه می گذشت و به آن « خانه ی کوچکی که به اندازه ی همه ی انسانیت بزرگ بود » می پیوست - چه ها که نکردند و چه ها که نکشیدند .

در تاریخ اسلام ، از علی سخن گفتن و از فاطمه دم زدن آسان نبوده است .

« کمیت » شاعر ِ مبارز ِ این خانواده ی شگفت انگیز است که می گوید :
« من پنجاه سال است که چوبه ی دارم را بر پشت خویش حمل می کنم »
یک « شاعر ِ مسئول » ، شاعری که از شعر ، شمشیر ِ جهاد می سازد .

و این سرگذشت ِ همه ی زنان و مردانی بوده است که تاریخ ِ این مذهب را نوشته اند ، تاریخی که سطرسطر ِ آن ، هر کلمه ِ آن ، با خون ِ شهیدی نگاشته شده است .

آن پیشگامان ِ دلیر ِ تشیع ، این فلسفه ی جدیدی را که برای ما درست کرده اند را نمی دانستند !! که :
« صبر کن ، خودش می آید همه ی کارها را اصلاح می کند » ، « خودش باید بیاید و دین ِ جدش را احیاء کند » ، « از ما کاری جز تقیه و تحمل ساخته نیست » !!

ابن سکیت ادیب بزرگی بود ؛ در عداد ِ مجاهدان نبود ؛ ادیب بود و زبانشناس و در دل شیعه .
متوکل عباسی ، برای تعلیم ِ فرزندانش ، او را انتخاب کرد .اندک اندک بو برد که فرزندانش به علی و خاندانش گرایشی یافته اند . ماموران ِ اطلاعاتش گفتند : « شاید کار معلمشان باشد » .
روزی خلیفه ،سرزده وارد اطاق درس شد ، نشست و ابن سکیت را بنواخت و تشویق و تطمیع و دلگرمیها ، و ابراز رضایت بسیار از پیشرفت فرزندانش .
در اثناء سخن گفتن با لحنی طبیعی پرسید : « فرزندان ِ مرا چگونه می بینی » ؟
ابن سکیت ، در پاسخ از آنان ستایش بسیار کرد.
خلیفه ناگهان پرسید :« ابن سکیت ، معتز و موید من نزد تو ارجمندترند یا حسن و حسین ، فرزندان علی ؟ »
ابن سکیت باید انتخاب می کرد . اینجا دیگر تقیه ، پلیدی و خیانت است .
در تشیع ِ علوی ، تقیه « دینی و دین آبائی » نبوده است ؛ تقیه « تاکتیک » بوده است .

تقیه برای « حفظ ِ ایمان » است ، و نه مثل امروز « حفظ ِ مومن » ! و آنجا که پای ایمان در میان است ، تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ !

تردید نکرد و با همان لحنی که متوکل سوال کرده بود ، پاسخ گفت :
« قنبر - نوکر علی - هم از تو ارجمندتر است و هم از این دو فرزندت » !
متوکل فرمان داد زبان ابن سکیت را همانجا از پشت ِ سرش بیرون آوردند !

این زبان ها بود که همچون تازیانه ، بر گرده ی جباران ِ تاریخ فرود می آمد .
و اگر بنای « استبداد ِ سیاسی » و استثمار ِ طبقاتی » و « استحمار ِ مذهبی » فرو نریخت ، رسوا شد . و اگر مغلوب نشد ، محکوم گردید ،
و آرزوی عدالت و هوای آزادی و نیاز به برابری و آگاهی و رهبری ِ انقلابی مردم و دشمنی با « نظام ی پیوسته ی زر و زور و زهد » در دلها نمرد و از یادها نرفت ،

و این شعله ی مقدس ، در معبر تاریخ ، خاموش نشد ، و در وجدان ِ توده فراموش نگشت .

سینا 555
Friday 4 August 2006, 06:04PM
[QUOTE]تقیه برای « حفظ ِ ایمان » است ، و نه مثل امروز « حفظ ِ مومن » ! و آنجا که پای ایمان در میان است ، تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ !

تردید نکرد و با همان لحنی که متوکل سوال کرده بود ، پاسخ گفت :
« قنبر - نوکر علی - هم از تو ارجمندتر است و هم از این دو فرزندت » !
متوکل فرمان داد زبان ابن سکیت را همانجا از پشت ِ سرش بیرون آوردند !

این زبان ها بود که همچون تازیانه ، بر گرده ی جباران ِ تاریخ فرود می آمد .
و اگر بنای « استبداد ِ سیاسی » و استثمار ِ طبقاتی » و « استحمار ِ مذهبی » فرو نریخت ، رسوا شد . و اگر مغلوب نشد ، محکوم گردید ،
و آرزوی عدالت و هوای آزادی و نیاز به برابری و آگاهی و رهبری ِ انقلابی مردم و دشمنی با « نظام ی پیوسته ی زر و زور و زهد » در دلها نمرد و از یادها نرفت ،

و این شعله ی مقدس ، در معبر تاریخ ، خاموش نشد ، و در وجدان ِ توده فراموش نگشت . [/
QUOTE]

:smile07: :smile07: :smile07:

ارژنگ
Friday 4 August 2006, 08:16PM
ما و مردم

این مسئولیت سنگین و خطیر را دو گروه به دوش داشتند.
این دو گروه ، دار ِ مرگ ِ خویش را قرن ها بر پشت ِ خود حمل کرده اند :

یک علمای بزرگ ِ آگاه و مجاهد ِ شیعه - که بنا بر اصل ِ اعتقادی ِ تشیع ، « امامت » را ادامه ی « نبوت » می دانستند و « علم » را ادامه ی « امامت » .

و گروه دوم ، توده ی مردم صمیمی و پاک اعقتاد ِ ما که از گستاخی ِ سکوتشان ، شکنجه خانه های خلیفه ی عرب و سلطان ترک و عجم به فریاد می آمد و چهره های خونین و آرامشان را شرمگین می ساخت و گرده های مردانه شان - که همچون صخره های صبور ، گوئی رنج را حس نمی کنند - شلاق های حکومت را به درد می آورد !

عقل و عشق

هر مذهبی ، مکتبی ، هر نهضتی یا انقلابی ، از دو عنصر ترکیب می یابد : عقل و عشق.
یکی روشنائی است و دیگری حرکت ، یکی شعور و شناخت می بخشد و به مردم بینائی و آگاهی می دهد و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می آفریند .
به گفته ی الکسیس کارل :
« عقل چراغ ِ یک اتومبیل است که راه را می نماید ، عشق موتوری است که آنرا به حرکت در می آورد ». هر یک بی دیگری هیچ است و بویژه ، موتوری بی چراع ، عشق کور ، خطرناک ، فاجعه م مرگ !

در یک جامعه ، در یک نهضت فکری یا مکتب انقلابی ، دانشمندان ، گروه روشنفکران ِ آگاه و مسئول ، کارشان نشان دادن ِ راه است و شناساندن ِ مکتب یا مذهب و آگاهی بخشیدن به مردم ؛

و مردم ، مسئولیتشان روح دادن و نیرو و حرکت بخشیدن است .
یک نهضت ، اندام ِ زنده ای است که با مغز ِ دانشمندانش می اندیشد و با قلب ِ مردمش عشق می ورزد .

در جامعه ای ، اگر ایمان و اخلاص و عشق و فداکاری کم است ، مسئول مردمند ،
و اگر شناخت ِ درست ، بینائی و بیداری و آگاهی ِ منطقی و آشنائی ِ عمیق و راستین با مکتب و معنی و هدف و حقایق مکتب کم است ، مقصر دانشمنداند ،
بویژه در مذهب ، این دو ، سخت به هم نیازمندند ، چه ، مذهب ، یک نوع آگاهی ِ عاشقانه است یا عشق آگاهانه ، شعور و شناختی که شور و ایمان را برانگیزد و در آن ، عقل و احساس از یکدیگر جدائی ناپذیرند .

اسلام نیز چنین بوده است و بیشتر از هر مذهبی ، دین ِ « کتاب » و « جهاد » است و اندیشه و عشق ، آنچنانکه در قرآن نمی توان دانست که مرز میان ِ عقل و ایمان کجاست .
شهادت را زندگی جاوید می شمارد و به قلم و نوشته سوگند می خورد .
و در میان ِ یاران ِ پیامبر ، « عابد » و « مجاهد » و « مبلغ » ، از هم مشخص نیست .

و تشیع ، بویژه با تاریخ و فرهنگش ، تجلیگاه ِ عشق و شور و خون و شهادت است .
و کانون ِ ملتهب و جوشان ِ احساس و در عین حال ، یک نوع تفکر و معرفت و فرهنگ ِ علمی و عقلی ِ ویژه و نهضت ِ فکری ِ نیرومند و مشخص ؛

« حادثه » ای است ، در سرگذشت ِ انسان ، و به نام و نهاد ِ علی ، از « علم » و « عشق » .

و « حقیقت پرستی » چنین مذهبی است که ، حقیقت ، بی پرستش ، فلسفه و دانش است ،
و پرستش ، بی حقیقت ، بت پرستی یا شهوت !

ارژنگ
Sunday 6 August 2006, 01:41PM
اشک : شهادت ِ عشق

تشیع ، در تاریخ ، این چنین زاد و زیست ،

متفکران و دانشمندانش مظهر ِ اجتهاد و تعمق و تحقیق و منطق و فرو رفتن در اندرون ِ معانی و شناختن ِ متحول و متکامل ِ مفاهیم ِ اعتقادی و حقایق اسلامی و نگهبانی ِ روح و حقیقت و جهت ِ راستین اسلام ِ نخستین ، در معرکه ی گیج کننده و گمراه سازی که به نام ِ فلسفه و تصوف و علم و ادب و زهد نمائی و یونانی زدگی و شرق گرائی در افکار برانگیخته بودند .

و توده ی مردمش مظهر ِ وفاداری به حقیقت و اخلاص و عشق و شور و فداکاری و جانبازی در راه ِ علی و ادامه دهندگان ِ راه ِ علی ، در دوره هائی که زور و شکنجه و قتل عام ، بر زندگی ِ توده حکومت می راندو لبی را که بنام او باز می شد ، می دوختند ،
و خونی را که با مهر ِ او گرم می شد می ریختند ،
و از خاندان ِ پیغمبر سخن گفتن ، پاداشش در خلافت ِ پیغمبر ، پوست کندن و سوزاندن بود .

و اما ،امروز نیز ، توده ی مردم ما همچنان عشق می ورزند ،
همچنان دوست می دارند ،
همچنان به این خانه وفادارند ،

و هنوز ، پس از گذشت ِ قرنها و دگرگونیها و زاد و مرگ ِ ایمانها و عشق ها و اندیشه های بسیار ، ار در ِ این خانه ، به قصری ، معبدی ، و قبیله ای دیگر ، نرفته اند ؛

می بینیم که همچنان سر بر دیوار ِ خانه ی فاطمه نهاده اند و به درد می نالند .

این اشکها ، هر کام « کلمه ای » است که توده های صمیمی و وفادار ِ ما با آن ، عشق ِ دیرینه ی خویش را به ساکنان ِ این « خانه » ، بیان می کنند .

این زبان ِ توده است و چه زبانی صادقتر و زلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است و نه خط ؛
اشک است ؛ و هر عبارتش ناله ای ، ضجه ی دردی ، فریاد ِ عاشقانه ی شوقی .

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید ؟ مگر نه اشک ، زیباترین شعر ، و بی تابترین عشق ، و گدازاترین ایمان ، و داغترین اشتیاق ، و تبدارترین احساس و خالصترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه ، کوره ی یک دل ، بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند ، نامش اشک :

می بینیم که توده ی ما هنوز حرف می زند و حرف خودش را خوب می زند . تعجب نکنید که چگونه من دارم از « گریستن » دفاع می کنم ، که شنیده اید - و بارها - از برنامه ی گریه و روضه انتقاد کرده ام .

آری این دو سخن ِ من با هم متضاد نیستند .
برنامه ی گریه کردن ، به عنوان ِ یک کار و یک وظیفه و یک وسیله برای رسیدن به هدفی ،
و به عنوان یک اصل و یک حکم ، چیز دیگری است .
و گریستن ، یعنی تجلی ِ طبیعی یک احساس ، حالتی جبری و فطری از یک عشق ، یک رنج ، یک شوق یا اندوه ، چیز ِ دیگری .

حتی رژی دبره - انقلابی معروف فرانسوی که اکنون در امریکای لاتین است و از همرزمان مردی چون چه گوارا - می گوید : « انسانی که هرگز نمی گرید و گریستن را نمی داند ، احساس ِ انسانی را فاقد است » ، یک سنگ است ، یک روح ِ خشک ِ وحشی .

اشک که می بارد و ناله که برمی آید و گریه ، که اندک اندک در دل می روید و ناگهان در گلو می گیرد و راه نفس را می بندد و ناگهان منفجر می شود ، این زبان صادق و طبیعی ِ شوق و اندوه و درد و عشق ِ یک « انسان » است .

اما آنکه برای گریه کردن برنامه ای طرح می کند و آن را هدف می داند و بصورت یک رسم ، یک سنت ، یک وظیفه ی مذهب و یا یک کار ِ اصلی و یا به عنوان وسیله ای برای جلب ِ نفعی ، دفع ِ ضرورتی ، جبران ِ نقصی ، تقصیری ، رسیدن به هدفی ، نتیجه ای و پاداشی ، آن را « صورت می دهد » ، آدم ِ خاطرجمع و بی درد ، و حقه ای است .

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده است ، و یا عزادار است و مرگ ِ عزیزی قلبش را می سوزاند ، می گرید ، غمگین است ، هر گاه دلش یاد او می کند و زبانش از او سخن می گوید و روحش آتش می گیرد و چهره اش بر می افروزد ، چشمش نیز با او همدردی می کند ، یعنی اشک می ریزد ، و اشک می جوشد ، و این حالات همه ی نشانه های لطیف و صریح ی ایمان ِ عمیق و عشق ِ راستین اویند .

اماکسی که صبح و ظهر ، توی بازار ف دو دو می زنند و توی ِ اداره ، چخ چخ می کنند و دنبال ِ ریا و ربا و کلاه و کلک و یا تملق به آقای رئیس و تکبر به مرئوس و تفرعن و مراجع ....
و ظهر می رود به خانه و خوب و خوش و راحت ، می خورد و می نوشد و می خوابد و می خندد ، و عصر دنبال تفریحات سالمش ! و هزار کلک و کلاه ِ ناسالمش و آنگاه ،اگر او را دیدیم که ، به مناسبت تقویمش و از روی قرارش ، می رود به محفلی ، با عده ای و طبق قرار ِ قبلی و « معمول سنواتی » - از ساعت 5/6 تا 9 بعدالظهر روز سه شنبه اول برج - و می نشیند و « غصه می خورد » و هی ، با تلقین و تلاش ، خودش را فشار می دهد و ناله می کند و در صورت امکان اشک می ریزاند ، و بعد از انجام « برنامه گریه کردن » و « مراسم ِ غصه خوردن » و سایر مسائل مربوطه و چای و قهوره و قلیانی ، و بعد هم با روح سبک و وجدان ِ موفق و احساسی اینکه کار مهمی کرده است و قدمی برداشته درراه عقیده و ایمان یا عشق و هجران و عزا و مصیبتش ، برمی خیزد و می رود دنبال ِ کارش و ادامه ی زندگی ِ روزمره ی رایجش ، تا باز « برنامه گریه » ی دیگری و برگزاری « مراسم ِ غصه خوران ِ موسمی ِ » دیگری ، طبق قرار ِ تعیین شده و برنامه ی تنظیم شده ...
شما به چنین عاشقی هجران کشیده و مصیبت زده ی غمگینی چگونه می نگرید ؟ !
من هم مثل شما به او می نگرم !!

گریه ای که تعهد و آگاهی و شناخت ِ محبوب یا فهمیدن و حس کردن ِ ایمان را به همراه نداشته باشد ، کاری است که فقط به درد ِ شستشوی چشم از گرد و غبار ِ خیابان می آید .

فراموش نکنیم که :

نخستین کسی که بر سرگذشت ِ حسین ی بزگ گریست، عمر سعد بود ، و نخستین کسی که بر اینگونه « گریه برحسین » ملامت کرد ، شخص زینب بزرگ !

و بد نیست بدانید که نخستین مجلس ِ عزاداری در دربار ِ یزید !

ارژنگ
Thursday 10 August 2006, 12:43PM
هیچ مذهبی ، تاریخی و ملتی چنین خانواده ای ندارد :

« خانواده ای که در آن پدر ، علی است و مادر ، فاطمه و پسر ، حسین و دختر ، زینب » . همگی در زیر یک سقف و در یک عصر و یک خانواده .
و درعین حال ، به هیچ خانواده ای ، از جانب ملتی این همه عشق و اخلاص و ایمان و شعر و خودن نثار نشده است .

ملت ما ، بر گِرد ِ در و بام ِ خانه ی فاطمه ، یک فرهنگ پدید آورده است ؛
از این خانه ، یک تاریخ ِ پر از هیجان و حرکت و شهامت و فضیلت ، بر بستر زمان جاری شده است ؛ نهر ِ زلال و حیات بخشی که بر همه ی نسلهای ملت ما گذشته است و هم اکنون نیز در عمق روح و وجدان توده ی ما جریان دارد .

این تنها ملتی است کمه در زندگی ِ نوع بشر بر روی خاک ، در غم ِ خاندان ِ محبوب ِ خویش ، و در عزای ِ قهرمان ِ آزادی و ایمان خویش ، در طول تاریخ ِ درازش، همواره غمگین و عزادار مانده است ، و پایمال کردن ِ فضیلت و محکومیت حقیقت و فاجعه ی حکومت ِ جنایت و زور را علیرغم ی گذشت زمان و غلبه ی همیشگی این نظام بر تاریخش و سرنوشتش فراموش نکرده است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ

1- و این یک سنت انسانی است که هم از « اندیشه » ساخته شده و هم از « احساس » ، و به روشنی نشان می دهد که تئوری دشمنان ما و نیز به روشنفکران ما - که هر چه اینها در دهانشان می گذارند ، اینها فوری عقیده شان می شود ! و قضاوت ِ شخصیشان - تا چه حد ناجوانمردانه است و جاهلانه که می گویند :
« اصولا ایرانی ها در راه عقیده استقامت ندارند و عنصری سست اند و اثر پذیر و بقول ارسطو : زود زیر ِ بار ِ زور می روند و وفا ندارند و بر روی پای خودشان استوار و پابرجا نمی مانند و در برابر ِ وزش ِ تندبادی سرخم می کنند و بر احساسات و اعتقاداتشان نمی توان تکیه کرد و هر روز پای ِ علم ِ کسی سینه می زنند »
و از این گونه « قیاس به نفس ها !!» ( برای نمونه ، کتاب « خلق و خوی ما ایرانی ها » را نگاه کنید که مرحوم جمالزاده ، نویسنده ی سابق ما ، اقوال ِ فرنگی ها را در باره ی ملت ما جمع آوری فرموده اند ) !

عجیب است که از یک طرف ما را متعنم می کنند که : سست عنصر و پفیوز و هردم خیال و ناپایداریم و زود رنگ عوض می کنیم و هر لحظه به قالبی درمی آییم و در راه عقیده و هدفهامان استقامت و وفا نداریم ، و در همین حال دشناممان می دهند که :
« بیش از هزار سال است که یک حرف را تکرار می کنند و شب و روز و همه ماه و همه سال و همه نسل و عصر ، می گویند : علی علی علی ..
بسی است ! این همه تعصب ! این همه تکرار و تکرار ! همه ی افکار و آرمان و احساس و عشق و نیاز و ایمان و حتی زندگی و شور و شوق و غم و درد و شعر و ادب و هنر و فرهنگش و سراسر تاریخش را وقف یک خانواده کرده و یک حادثه »

آری ! همه ما « متعصبیم و یک دنده » و هم « بی تعصب و بی دنده ! » به گفته ی امام ِ چهارم ِ ما - که بیش از همه ی پیشوایان ِ جهان « معنی ِ دشمن » را عمیقانه احساس کرده است - :
« سپاس خداوندی را که دشمنان ما را از میان احمق ها برگزیده است »

زیرا اینها نه « شعوری » دارند که حرف را بفهمند و عیب و هنر کاری شان را درک کنند و نه « شرفی » که وسواس آنرا داشته باشند که قضاوتشان درست باشد و حقی را پامال و حقیقتی را لجن مال نکنند ! و تمام ِ اثری را بخوانند و واقعیت سخن را بشنوند ،
نه مسئولیتی در برابر ِ عوام دارند و نه حساسیتی نسبت به مذهب و نه تردیدی نسبت به ذهنیات و ذوقیات ِ خود ، و نه حتی حساب ِ اینکه ، خودآگاه و ناخودآگاه ، از کجا سیخ شده اند !
و نه اندیشه ی اینکه تهمت ها و ضربه هایشان ، نتیجه اش عاید ِ کی و کجا می شود !
فقط عقده گشائی می کنند ! همچون یک بیمار مصروع ، که هم طرفشان را می زنند و هم خودشان را ، چنان بی صبری و بی شرمی نشان می دهند که غالبا ابزار دست و مامور افتخاری و مجانی دشمن ِ مشترکشان می شوند .
قضاوت های اینها از روی مطالعه و شناخت ِ مستقیم نیست ، شایعات مشکوک ِ منتشر شده در فضا را می گیرند و با بهانه جوئی های سطحی و مغرضانه ِ خود در هم می آمیزند و دروغ ها و شاخ و برگهای تحریک کننده ی عوام را هم بر آن می افزایند و اینجا و آنجا و پیش دشمن و دوست پخش می کنند و علامتش هم این است که تهمت ها چون اینچنین ساخته می شوند ، همه با هم متناقض اند و همه با واقعیت ِ اصلی بی تناسب .

ظاهرا چنین پنداشته اند که با این شوه ، همه ی نیروهای متضاد ِ جامعه را توانسته اند علیه یک طرز فکر بشورانند و او را از چهار جهت ، چپ و راست ، بالا و پایین ، کفر و دین و مرتجع و مترقی ، به تیر زنند و خاموشش کنند و یا نابود .

ولی امروز این حسابگری های رندانه بی ثمر است و این تیرها ، همه کمانه می کند ! که زمانه عوض شده است و هم عوام ِ ما ، عوام ِ کالانعام ِ قرون ِ وسطائی نیستند که تاب تحمل حرف تازه را نیاورند و با تکفیر و تفسیق های شبه مذهبی برآشوبند ، چون دشمن و دوست را تشخیص می دهند و می دانند که برای چه باید برآشوبند و نشان داده اند ؛

و هم روشنفکران ِ ما ، دیگر آن فرنگی های بدلی ِ قالبی و شعاری ِ سابق نیستند و دانشجویش ، در برابر ِ هر چه بر او عرضه و یا تحمیل می شود ، استقلال ِ تشخیص و قضاوت یافته و قدرت ِ فهم و ارزیابی و انتخاب عقیده ی نو و اندیشه ی کلیشه نشده را دارد ،

و هم علمای ِ بزرگ و حقیقی اسلامی ، برخلاف ِ روحانیون رسمی ِ مذاهب ِ بیگانه ، و نیز بر خلاف شبه مقدسین و عوامفریبان خودی ، هم بیدارند و هم همه چیز را متوجه ،
و هم دقت ِ علم ، و وسواس ِ مقدس ِ تقوی را توامان دارند و قضاوتشان را از از شایعات ِ پراکنده در فضا و اتهامات ِ نهاده در افواه نمی گیرند و در اینکار مظهر ِ تحقیق و اجتهادند.
و گذشته از آن ، آزادی ِ تحقیق و تفکر و اختلاف آرای ِ علمی ، یک سنت ِ مترقی و مستحکم ِ فرهنگی اسلامی و بویژه ، اساس ِ کار علمای بزرگ شیعی است و این است که می بینیم اینگونه قضاوت های مغرضانه و هیاهوهای ناشیانه و بدزبانی ها و تحریک تعصب ها و عوامفریبی ها و محکوم کردن ها و تکفیرها و تفسیق های عجولانه ی سطحی ِ مشکوک ِ جاهلانه و نخوانده و نشناخته ، و نفهمیده حکم صادر کردنها بنام مذهب و اسلام ، همه کار ِ دست های ناپیدائی است که از بیداری ِ اندیشه های مردم و احیای راستین حقایق مکتوم و یا تحریف شده ی اسلامی بیمناکند .

و از تفاهم و تجانس فکری و هماهنگی ِ اعتقادی ِ میان متجدد و متقدم ، توده ی مردم و قشر روشنفکر ، تحصیلکرده قدیم و جدید ، احساس خطر می کنند و اینگونه بجان هم افتادن و از هم رماندن ، شیوه ای است که دو قرن است استعمار در اسلام بدان مشغول است و خوشبختانه آنهائی هم که از راه مذهب و تحریک عصبیت های دینی ِ عوام ، برنامه ی او را اجرا می کرده اند و می کنند ، کسانی بوده اند هستند که به همان اندازه که در میان گروه های منحط عوام کر و فری داشته اند و دارند ، در حوزه ی علمی اسلامی بی وزن و اعتبار بوده اند و هستند .

از این روست که امثال ِ من ، همه ی کسانی که در این روزگار ، در برابر این سیل ِ مهاجم اندیشه برانداز و فرهنگ کش و پوک کننده ای که نسل جوان و تحصیلکرده ی ما را فرا می گیرد ، و از همه سو ، در کنار ِ ارزشهای حیات بخش و مترقی و عمیق ِ تاریخ و فرهنگ و مذهب ِ ما که به سرعت از متن جامعه به حاشیه می رود ، و در حصار ِ نسل پیر و قشر منحط و بی حرکت و رسوم و سنن تکراری و بی روح و بی عمیق محصور می شود و از زمان کناره می گیرد ، ایستاده اند ، به این امید که تا آنجا که در توان دارند کاری کنند ،

از چنین تلاش هائی که از کجاست و چراست ، بیمی ندارند ، هر چند دستی و دستگاهی نداشته باشند و هرچند ، آن دست ها و دستگاه ها قوی باشند و عظیم ، و هر چند این تهمت ها سنگین باشند و هر کدام خونی را مباح کنند .
زیرا خوشحالند که چنین پرونده ای ، در برابر ِ قاضی ِ شعور و شرف - که زمانه است و مردم - آنها را بی نیاز به هیچ دفاعی ، تبرئه می کند ؛ زیرا این شهود ِ نابینا، گواهی های متناقض می دهند و تهمت های متضاد می بندند که خودبخود ، همدیگر را خنثی می کنند و آنها را آزاد !

این است که می گویم نباید دعا کرد که خدا دشمنانمان را نابود کند ! چون فکر ِ بی دشمن پوچ است ؛
باید از خدا خواست که عقل دشمنانمان را گِرد فرماید !
تا اثرش باشد و ضررش نباشد !!

ارژنگ
Monday 14 August 2006, 06:01PM
مقصر کیست ؟؟

اما این عشق ها ، همه عقیم مانده اند ؛
این اشک ها ، هنچونه بارانی که بر شوره زار ببارد ، سبزه ای را در این کویر نمی رویاند و این همه فداکاری ها ، سرمایه ها ، آمادگی ها و تجمع ها و نیروهای انسانی و وقت ها و فرصت های عزیز ِ نیروبخش هدر می رود .
مقصر کیست ؟

دانشمند !
که پا به پای توده ، مسئولیت خویش را انجام نمی دهد ؛
او می بایست به توده « آگاهی » و « شناخت » و « جهت » می داد و نداد !

همه ی نبوغ ها و استعداد ها ی بزرگ ما ، به کار فلسفه ، کلام ، تصوف ، فقه و اصول ، ادبیات و معانی و بیان و بدیع و صرف و نحو مشغول شدند ،
و پس از سالها تحقیق و تفکر و و رنج علمی ِ خویش ، برای توده ی مردم ، جز یک « رساله ی علمیه » در آداب طهارت و انواع نجاسات و احکام حیض و نفاسات و شکیات نماز ، کاری نکردند .

و رسالت ِ حرف زدن ِ با مردم را ، و ابلاغ ِ حقایق مذهب و فلسفه ی احکام ، و بیداری و آگاهی ِ توده و شناساندن ِ سنت پیغمبر و شخصیت ِ امام و حکمت ِ انقلاب ِ کربلا و معرفی اهل بیت و نهضت تشیع و مبانی ِ فکری و اعتقادی را ، غالبا به افراد ِ متفرقه ی بی مسئولیت و بی « ضابطه » ای واگذاشتند که تنها به این علت مبلغ شده اند که استعداد آن را نداشته اند که مجتهد شوند .

این بود که کار ِ معرفی ِ اهل بیت و تبلیغ دین و تعلیم حقایق اسلام را بیشتر « رفوزه های مدارس قدیمه » بر عهده گرفتند .
بدین صورت که گروهی جوان برای تحصیل علوم اسلامی ( و بیشتر فقه ) وارد مدرسه می شدند ،
با استعدادها و زحمت کش ها « فقیه » می شدند و « مجتهد » ،
و عملا در حوزه ی درس و تعلیم ِ طلاب محبوس ، و از عوام به دور؛

و آنهائی که موفق نمی شدند درس ِ حسابی بخوانند ، هوش و استعداد و همتی نداشتند ، اما در عوض آواز گرمی و احیانا هنر بیانی داشتند ، ناچار به ترویج و تبلیغ ِ حقایق دینی در جامعه می پرداختند ؛

و دسته ی سوم ، آنهائی که نه آنرا داشتند و نه این را ، نه علمی داشتند و نه لااقل هنری و صدای گرمی ، راه سومی را انتخاب می کردند و گنگ می شدند و می زدند به در ِ « قدس »
و اتفاقا ، هم از مجتهد جلو می زندند و هم از مبلغ .
در این میان ، انصاف دهید که سرنوشت ِ « مردم » چه می شود ، و سرگذشت ِ « مذهب » ؟

لازم نیست که خیلی فکر کنید ؛
نه ،
فقط ببینید .

ارژنگ
Tuesday 15 August 2006, 11:02PM
فریاد خشمگین و سرزنش آمیز ، بر سر ِ گروه دانشمندان ِ مسئول !

این است که :
ملتی که ایمان و عشق دارد ،
و قرآن و نهج البلاغه دارد،
و علی و فاطمه دارد ،
و حسین و زینب دارد ،
و یک تاریخ سرخ دارد ...
سرنوشتش سیاه است .
فرهنگ و مذهب ِ « شهادت » دارد و مرده است !

این است که ژاندارک - دختری احساساتی و خیالاتی که خواب نما شده بود تا برای بازگشت ِ سلطنت قیام کند - قرنهاست به مردم ِ روشنفکر و بیدار و پیشرفته ی فرانسه الهام ِ آزادی و فداکاری و احساس ِ انقلابی و حماسی می بخشد ،

و زینب - که رسالتی سنگین تر از رسالت ِ حسین را بر دستهای « علی وار ِ » خویش گرفته است ،
و آن ، ادامه ی نهضت ِ کربلا ، علیه ِ نظام جنایت و دروغ و وحشت و اختناق است ،
آنهم در اوضاعی که قهرمانان ِ انقلاب مرده اند و مردان ِ پیشگام ِ اسلام ، دم فرو بسته اند -

در میان ِ ملت ِ ما : « خواهر ِ نوحه گری شده است که باید بر او نوحه خواند » .

من ، فریاد ِ خشمگین ِ سرزنش آمیزی را می شنوم ،
فریاد ، بر سر ِ گروه دانشمندی که مسئول ِ عقاید مردم اند و مامور اسلام ِ محمد و تشیع ِ علی ،
فریادی که نمی دانم از حلقوم ِ علی برمی آید یا از عمق ِ وجدان ِ ناخودآگاه ِ مردم که :

« به چه و چه ها مشغولید ؟
از چه سخن می گویید ؟
در طول ِ این سال های دراز ، کو یک کتابی تا مردم بدانند که در این قرآن چیست ؟
بجای این همه مدح و ثنا و شعر و تصنیف و نوحه و سینه و تار و طنبوردر عشق ِ مولا ، چرا زبان ِ مرا در میان ِ این مردم بسته اید ؟
یک فارسی زبان نمی تواند بداند که من چه گفته ام .
همه ی آثار لامارتین عاشق پیشه ی فرانسوی را می تواند به فارسی بخواند ،
چه می گویم ؟! همه ی ترانه های بلتیس ، زن ِ بدکاره ی یونان قدیم را در زیباترین کلمات می خواند ، و سخنان علی را ، یک خطبه ی علی را نمی تواند »

کو یک رساله ی کوچک و درست در شرح ِ حال امامانی که شما از جنس و ذات کرامات و معجزاتشان اینهمه دم می زنید و در ولادت و وفاتشان اینهمه جشن و عزا می گیرید ؟
کو یک جزوه که به ملت شیعه و شیفته ی علی بگوید که علی که بود و فاطمه که بود و فرزندانش چگونه می زیستند و چگونه می اندیشیدند ؟
چه کردند و چه گفتند ؟ »

ارژنگ
Saturday 19 August 2006, 01:56PM
کوتاهی از طرف ِ کیست ؟

توده ی ملت ما که همه ی عمر با عشق ِ به ائمه ِ شیعه زیسته و در مصیبتشان گریسته و ماه ها و سال ها در خدمت به آنان و در تجلیل نام و احیای یادشان دویده و خرج کرده و اخلاص ها و گذشت ها نشان داده است ، امامان خوش را - که هر کدام باید درسی به او بیاموزند و با زندگی و اندیشه و سخن و سکوت و آزادی و اسارت و شکنجه و شهادتشان به او ، آگاهی و حیات و عزت و انسانیت ببخشند - آنها را از روی ِ « شماره ی ردیفشان » تشخیص می دهد .

اگر این مرد ، در عاشورا بر سرو تنش تیغ می کشد و به عشق حسین ، از شکنجه و درد ِ خویش ، لذت می برد ، اما حسین را کج می شناسد و کربلا را بد می فهمد ، مقصر کیست ؟

اگر این زن با تمام ِ وجودش ، می گرید و نام ِ فاطمه و یاد زینب ، آتش در استخوانش می زند ، و اگر بداند که «می ارزد» و « به کار می آید » ، عاشقانه جانش را می بخشد ،
اما این دو را نمی شناسد و یک جمله از سخنانشان را نمی داند و یک خط از شرح ِ حالشان را نخوانده است و فاطمه را فقط کنار ِ در ِ خانه اش ، در لحظه ای که در به پهلویش می خورد، بیاد می آورد ، و زینب را در ساعتی که از خیمه به سراغ ِ شهیدی بیرون می پرد ، و فقط از صبح عاشورا تا ظهر عاشورا از او خبر دارد واز عصر عاشورا دیگر برای همیشه گمش می کند ، و درست از روزی که کار ِ زینب و رسالت بزرگش - که وراثت حسین است - آغاز می شود ، آگاهی ِ او از زینب پایان می یابد ...
مقصر کیست ؟

و اگر پسر ِ تحصیلکرده و روشنفکر ِ آن مرد ، و دختر تحصیلکرده و روشنفکر این زن ، قضاوتشاناین باشد که :
« دین ِ گریه و نوحه و عزا و مصیبت ، به چه کار می آید، اینهمه شور و عشق و ناله و زاری بر حسین و فاطمه و زینب ، از کار یک ملت ِ اسیر ِ عقب مانده ، که با آگاهی و نفی ِ ستم و شور ِ آزادی محتاج است ، چه گرهی می گشاید ؟ »

مقصر کیست ؟

ارژنگ
Sunday 10 September 2006, 09:54AM
مقصر ِ این انحرافات کیست ؟!

اگر روشنفکر ِ آزادیخواهی که از انحطاط مردم ِ خویش رنج می برد و برای بیداری و حرکت توده تلاش می کند و جامعه اش را می شناسد ، اما از تاریخ آگاهی ندارد و مذهب ِ ما را نه در مدینه و در خانه ی فاطمه و شهادتگاه حسین و کاروان ِ زینب ....
که در اصفهان و تهران و مشهد و قم می بیند و در تکیه های فاطمیه و حسینیه و زینبیه .

فریاد بزند که :

« از زن ِ منحط ِ محروم ِ بیسواد ِ ما - که رهائی و اصالت انسانی و روشن بینی می خواهد - این « مذهب ِ داغ و دردهای ِ قدیمی » و « لعن و نفرین های تاریخی » و « حب و بغض های منتفی شده به انتفاء موضوع » ، چه دردی دوا می کند جز اینکه :

احساس را از « آنچه می گذرد » ، به آنچه در قرن های دور و سرزمین های غریب و میان ِ آدم های غریبه ای که « گذشته است » ، منحرف می سازد و به خود مشغول دارد و ستم را نشناسد و « غل جامعه » را بر گردن خود حس نکند ، و فقط از ستمی که یک وقتی در سرزمینی بر کسی رفته است به خروش آید و از غل ِ جامعه ای که خلیفه ای روزگاری بر گردن ِ شخص بیماری زده است ، خشمگین شود و جوش بردارد و دستها را بالا زند و دست به شمشیر برد و بر سر خود بزند و بزند و بزند تا وقتی که از حال برود و وجدانش به حال بیاید و دلش آرام گیرد و گناهانش پاک گردد و بار ِ همه ی مسئولیت ها از دوشش بیفتد ،

و در ترازوی عدل ِ الهی تقلب کند و در نامه ی اعمال قیامتش دست ببرد و در نتیجه ، اگر « به اندازه ی ستارگان آسمان و کف دریاها و ریگ ِ بیابان ها کثافت کاری کرده باشد ، با این « مختصر عمل ِ جراحی » بکلی تغییر جنسیت بدهد و « مثل روزی که از مادر بدنیا آمده بود » پاک و پاکیزه شود و چیزی هم زیادی طلبکار گردد !؟

و این است که فرقه ی شما ، که بجای « مسئولیت ِ امر به معروف و نهی از منکر و جهاد و شهادت و انفاق و ایثار و قسط و آگاهی و تکامل و غزت و وحدت و عمل .... »
« گریه و و مصیبت و عزا و ناله و ندبه و توسل و تقیه و انتظار ِ منفی و شفاعت ِ بی حساب و احساسات و فحش و نفرین و تعریف و تملق .... » را جانشین کرده است ،

و پیشوایانش ، تنها به بهای ذلت ِ پیروانش ، آن هم فقط در دنیای دیگر ، از پیروانشان دستگیری می کنند ، فرقه ای است که مردم ِ ما را به ضعف و خرافه و انحطاط و ستم پذیری محکوم کرده و ذلیل پروده است و ناتوان از هر عملی و نا امید از هر قیامی .... »

مقصر کیست ؟

ارژنگ
Sunday 8 October 2006, 04:21AM
اگر توده ی ما معتقدند که :

صرف ِ « حب علی » و « ولایت علی » - بدون شناخت و عمل - یک اثر شیمیائی و خاصیت ِ اسیدی دارد که به حکم قرآن ! « زشتیها و بدی هایشان را به زیبائی ها و نیکی ها تبدیل می کند » ،
یعنی نفس ِ همین خیانتی که در این دنیا می کند ، در آخرت تغییر ماهیت می دهد و به صورت خدمت در می آید !! و به عبارت ِ دیگر : « هر گناهی که اینجا کرده اند ، آنجا پایشان ثواب می نویسند » !!
(آیه ی : « فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات » - فرقان 71 - را این چنین معنی می کنند ! چه نبوغی در فلج کردن ِ آیات ِ خدا و بندگان خدا !! )

مقصر کیست ؟

و اگر همین ولایت و امامت علی (ع) که قرنها پشتوانه ی نهضت ِ عدالتخواهی و آزادی طلبی و روح مبارزه جوئی با ستم و با دستگاه استبداد بوده است ،
و ملت بیدار و آگاهی را می تواند رهائی و آزادی و داد و عزت و استقلال و حرکت و تکامل ِ اجتماعی و انسانی ببخشد،
و رهبری ِ انقلابی فکری و ضد طبقاتی و زندگی بخش ِ یک جامعه ی معتقد و خودآگاه را تضمین کند ،
و نمی کند !

و اگر ارزش و اثر و فایده ی پیروی از علی ، فاطمه و ائمه ، از این دنیا به دنیای دیگری منتقل شده است و نتیجه اش را به بعد از مرگ موکول و منحصر کرده اند ،
مقصر کیست ؟

اگر پیوند و پیمان ِ « پدریان » ما ( بیهقی ، نسل پیر را « پدریان » می نامد ، یعنی تیپ متعلق به دوره ی باباها ، و نسل جوان را « پسریان » ، یعنی تیپ متعلق به نسل امروز ، و این دو اصطلاح زیبا و درستی است ) با این خاندان ، در زندگی و اندیشه ی آنها و زمان و جامعه شان اثری نداشته است ،
و اگر « پسریان » با دیدن این بی اثری ، پیمان و پیوند ِ خود را با این مذهب و این خاندان بریده اند ،
مقصر کیست ؟

و بالاخره ، اگر روشنفکر ما می گوید :
« جامعه ی ما که جامعه ای مذهبی است و مسلمان و معتقد به عترت پیامبر و ولایت علی و امامت ائمه ی اطهار شیعی ، از بسیاری جامعه هائی که یا مادی اند و یا مذهبی ، اما غیر مسلمان ، و یا مسلمانند ، اما فاقد ِ ولایت و اعتقاد به امامت و وصایت ،
از نظر تمدن ، فرهنگ ، عزت ، مادیت و معنویت و ..... عقب مانده تر است .
و با اینکه استعمار خارجی و استبداد ِ تاریخی و و دیگر عوامل انحطاط در سرگذشت و سرنوشت آنها هم بوده و گاهی خشن تر و عمیق تر ،
در عین ِ حال ، بدون حب علی و عزاداری حسینی و انتظار موعود و فقه جعفری و اصول تقلید و توسل و ....
آگاهانه تر و لایق تر و پیشرفته تر از مردم ما ، بر این عوامل چیره شده اند ،
و از نظر قسط و عدل و رهبری ِ اجتماعی و اخلاق ِ عمومی و پیشرفت ِ انسانی و روح حقیقت جوئی و اجتهاد ِ علمی و فقهی و طهارت ِ فکری و جسمی ،
و بطور کلی شایستگی فردی و اجتماعی برای زندگی مادی و معنوی ِ بهتر ، از ما عقب افتاده تر و منحط تر نیستند » ،

مقصر کیست ؟!

هستي
Sunday 8 October 2006, 08:50AM
بسمه تعالي
جناب ارژنگ
اين مطالب را كه دكتر شريعتي نوشته وبه حق دنبال مقصرميگشته است مربوط به زمان انقلاب است وقبل از امام.
الان كه مردم قيام كرده اند ودست استعمار كوتاه شده است بايد دنبال دلايل ديگر وعوامل ديگري بكرديم در جهت تعالي وپيشرفت كشور.
ابتدا كمبودهاي جامعه مشخص شود وبعد بر ان اساس جغرافياي زمان ومكان شريعتي راهكار ارائه گردد.
گرچه همين مطالب هم براي كساني كه شريعتي را نمي شناسند مفيد است.

ارژنگ
Sunday 8 October 2006, 12:24PM
بسمه تعالي
جناب ارژنگ
اين مطالب را كه دكتر شريعتي نوشته وبه حق دنبال مقصرميگشته است مربوط به زمان انقلاب است وقبل از امام.
الان كه مردم قيام كرده اند ودست استعمار كوتاه شده است بايد دنبال دلايل ديگر وعوامل ديگري بكرديم در جهت تعالي وپيشرفت كشور.
ابتدا كمبودهاي جامعه مشخص شود وبعد بر ان اساس جغرافياي زمان ومكان شريعتي راهكار ارائه گردد.
گرچه همين مطالب هم براي كساني كه شريعتي را نمي شناسند مفيد است.
جناب هستی .
ایجاد این تاپیک ، برای شناساندن شریعتی نبوده است .
و نیز مطالب آن فقط مربوط به زمان انقلاب و محدود به جغرافیای زمان و مکان خاصی نیست .
شما هم اکنون به محیط پیرامون خود بنگرید ، چند درصد از دختران و پسران و حتی بزرگسالان ِ کشور ما ، حضرت فاطمه (س) را آنچنان که در این اثر ذکر شده می شناسند ؟
اکثریت جوانان و حتی بزرگسالان ما ، هم اکنون ، از غرب و شخصیت های غربی بیشتر خط می گیرند ، یا از شخصیت های مذهبی و روحانی ما ؟
آیا شما می توانید برشمرید که جامعه کنونی ما ، با جامعه ی قبل از انقلاب ما چه تفاوت های عمده ای کرده است ؟
و انقلاب ، برای جامعه ی کنونی ما ، چه نتایج مفید مادی و معنوی داشته است ؟
و آیا می توانید بفرمائید که جامعه ی کنونی ما ، با آن الگوهائی که پیامبر و ائمه و بزرگان دین ارائه داده اند ، چقدر فاصله دارد ؟

ارژنگ
Monday 9 October 2006, 03:37AM
کدام ؟
خاندان علی ؟ روشنفکر ؟ یا مردم ؟

آیا براستی این خاندان بی اثرند ؟
یا این نسل ِ جوان و روشنفکر در قضاوت اشتباه می کنند ؟
یا توده ی مردم مذهبی ِ ما کوتاهی کرده اند ؟

علی آشکارترین « حقیقت » و مترقی ترین « مکتبی » است که در شکل یک موجود ِ انسانی « تجسم یافته « است .

واقعیتی است بر گونه ی اساطیر ( عنوان کنفرانس من در حسینیه ی ارشاد : سال 1349 )

و « انسانی است که هست ، از آنگونه که باید باشد و نیست » ( درسهای اسلام شناسی : « در اندیشه ی آینده » )

و همسرش فاطمه ، نمونه ی ایده آل ِ زن ، که می تواند شد ، و کسی نشده است .

و حسین و زینب ، خواهر و برادری که چنان انقلاب عظیمی در تاریخ پدید آوردند که آزادی را آبرو دادند و استبداد و استحمار را رسواساختند.

این « خانه » ، کعبه ای است که فرزندان و وارثان ابراهیم ، خود در آن نشیمن دارند .
کعبه ، یک « اشارت » است و اینان « اصالت » .
آن خانه از « سنگ » و این خانه از « انسان » ؛
آن خانه مطاف ِ تنها مسلمانان ، و این خانه مطاف هر دلی که زیبائی را می فهمد و جلال انسانیت را می شناسد و آزادی ، عدالت ، عشق ، اخلاص ، تقوی و « جهاد برای مردم » و « شهادت بخاطر حیات مردم » را می ستاید.

از سوی ِ دیگر ، در مسیر دشوار و فضای ِ آشفته ی تاریخ و از میان قصرها و قیصرها - که همیشه تاریخ از آنان دم می زده و فرهنگ و تمدن و مذهب و دانش و ادب و هنر بر گِرد آنها می چرخیده اند - مردم هوشمند و وفادار و فضیلت پرست ما ، این خانه را شناخته و این خانواده ی محروم و مظلوم ِ قدرت و خدعه را باز یافته اند و با آن پیوند ابدی بسته اند و همه ی ایمان و آرمان و اندیشه و احساسشان را نثار آنان کرده اند و اکنون نیز زبانشان ثنای آنان را می گوید و دلشان بیاد آنان می تپد و چشمشان ، در غم آنان می گرید و در راه آنان از فداکردن جان و مال خویش دریغ ندارند .

این مردم فقیر و گرسنه را ببیند که بخاطر نشان دادن احساس و ایمانی که به فرد فرد ِ اعضاء این خانواده ی محبوب دارند ، چه ها که نکرده و نمی کنند .

گاه « جیب » از « جبین » ، قدرت ایمان و اخلاص را دقیقتر نشان می دهد .
این همه وقف ها و نذرها و خرج ها را حساب کنید .
حتی امروز که مادیت نیرو گرفته و مذهب ضعیف شده و جاذبه ی اقتصاد ، دلها را به خود کشیده ،
و می بینیم که فقر در میان توده چنان پیش رفته است که مساله ی نان و آب خودشان و شیر بچه و داروی بیمارشان ، اساسی ترین مسئله ی زندگی شان شده است ،

باز هم در ایامی که به این خانواده منسوب است ، میلیونها مجلس بنامشان برگزار می شود ،
زندگی ِ صدها هزار ، آیت الله و پیش نماز و واعظ و بیش از هفتصد هزار سید ( البته مقصود کسانی است که « سیدی » می کنند ، وگرنه آنها که سیدند و شغل دیگری دارند ، از این شماره بیشترند ) و روضه خوان و مداح و نوحه خوان و غیره را بخاطر احیای یادشان تامین می کنند ؛

آنچه در بنای حسینیه ها و تکیه ها و تشکیل هیئت ها و دسته ها ، هزینه و صرف می کنند ، آنچه هنوز وقف ِ روضه و اطعام می کنند ، و آنچه بنام خمس ، سهم امام و صدقات و خیرات می پردازند از حساب و شمار بیرون است ،

و اگر توجه کنیم که این کشور ، یک کشور ِ عقب مانده ی اقعصادی است ، درآمد ِ سرانه اش ناچیز است و بخصوص اگر بیشتر دقت کنیم که با اختلاف ِ طبقاتی ِ زیادی که در جامعه ی اسلامی هست ،
و نیمی از سرمایه ی ملی در دست چند هزار نفر است و دو سوم هر چه هست در اختیار یک دهم کل جمعیت ،

و اینکه برخلاف گذشته ، سرمایه ها از دست ِ مالکان ِ قدیم وتجار قدیمی ِ بازار ، به دست سرمایه داران ِ جدید و گروه متجدد ِ صنعتی و بورژوازی مدرن ِ کمپرادور و واسطه گان فروش کالاهای فرنگی و یا تولید کنندگان ِ مصرف های تازه افتاده و پول از انبارهای دهات و حجره های تجارتخانه و زیر ِ سقف های قدیمی بازار ، و از دست صرافها و اصناف ِ حرفه ای ِ بومی و صنایع سنتی و مشاغل کلاسی و ... به بانک ها و بورس ها و کمپانی ها و نمایندگی ها و مقاطعه کاری ها و کارخانه ها و ... نقل مکان کرده است .
و این « طبقه ی جدید » تیپ متجددند و فرنگی مآب و در هوای غرب تنفس می کنند و مذهبی نیستند و اگر افرادی از آنها هم خاطرات یا تمایلات مذهبی داشته باشد ، مذهبشان ، مذهبی است اتو کشیده و اشرافی و تشریفاتی و موسمی و اطواری و در این کار هم فرنگی مآب !
و اسلامشان هم - بقول سید قطب - یک نوع « اسلام امریکائی » ، مذهب بی مسئولیت ِ بی خرج و بی زحمت که بیشتر اظهار نظر می کنند و انتقاد می فرمایند و « روشنفکری » بعمل می آوردند ! و کمتر مایه می گذارند .
و دختر خانم ها و پسرآقاهاشان ، سالها در آغوش ِ لعبتان پلاژها و پارتی ها و دانسینگ های سویس و پاریس و انگلستان و آمریکا و اتریش ، سخاوت به خرج می دهند و خودشان و خانمشان هم سالی یک دوبار، کیسه ی لبریز از پول را به فرنگ می برند و در فروشگاه ها و مولن روژها ، بجیب سرمایه داران و طراران و دوشندگان ماده گاوان ِ شیرده ی نجیب ! و به دامان فریبندگان ِ « هالو » های ِ خرپول ِ عقده دار و هیز ِ کشورهای عقب مانده می ریزند و به گریبان رقاصان پرخرج و عیاران ِ خر رنگ کن ! سرازیر می کنند و کمبود ها و ضعف ها و ناشی گری ها و املی ها و عقب ماندگی های خود را ، در آن محیط ، با ولخرجی ها و بریز و بپاش هائی که خود ، بیشتر نشانه ی بدویت است و تشبه به روسای ِ قبائل ِ افریقائی و شیوخ عربی ، جبران می کنند
و سپس ، با جیب های وارو شده و دست های خالی از پول ، با سرهائی پر از باد و چانه ای مالامال ِ لاف و گزاف ، به « خاک گهر بار ِ » میهن عزیز ، و آغوش گرم ِ هموطنان ِ گرانمایه ! برمی گردند تا باز جمع کنند ! و برای اینکه در آنجا بدوشندشان ، در اینجا بدوشند ! و این کار را هم خیلی طبیعی انجام می دهند و بی عیب و ایراد و حتی با سرفرازی و « باد و بروت » ! و گوئی بر سر مردم منت هم دارند ! و آن را نشانه ی پیشرفته بودن و امروزی زیستن و با تمدن آشنائی داشتن ِ خود می شمارند !!

و در همان حال ، فلان زائر حج یا کربلا که غالبا یا روستائی است و یا پیشه وری متوسط و یا مرد اقتصاد ملی و تجارت داخلی ، پس از یک عمر کار و رنج وتولید و ، بعنوان تنها کاری در زندگی اش که هم برایش استراحت است و هم لذت و هم توریسم و هم آشنائی با خارج و دنیا دیدن و هم تجلی ایمان و عقده اش و اتصال به تاریخش و پیوند با فرهنگش و زیارت شخصیت های محبوبش و شناخت آثار تمدن و هنر منسوب به خودش و تحقق عشق و آرزویش و تشفی ِ روح و احساس و نیازش و بالاخره ، انجام وظیفه ی اعتقادی مذهبی اش و به هر حال ، کاری که در هر سطحی به او آموزشی می دهد و در جهت پرورش روحی و معنوی و تقویت ارزشهای ِ اخلاقی او است ،
یکبار در همه ی عمر قصد ِ حج می کند ، پنج هزار تومان برمیدارد ، سه هزار تومانش را شرکت هواپیمائی ملی و گذرنامه ی خودمان می گیرد و هزار تومانش راهم جنس می خرد و می آورد و آنچه آنجا « مصرف » می کند ، پول مسافرخانه یا کرایه ی چادری است یا اتوبوسی و چند روز هم چنان خوراکی ، که جمعش ، از یک بطری شامپانی خانم و آقا در کافه ی « لیدو » و یا یک صبحانه ی خاویارشان در « هتل ژرژسنگ » ارزانتر می شود ،

آنگاه ، تا چشمان ِ روشن بین ِ نکته سنج ِ همان جناب ِ « نو متجدد ِ نو روشنفکر ِ نوکیسه » ! به این بازاری یا دهاتی ِ بی شکوه می افتد ، تمام ِ احساسات ِ انسانی و معلومات ِارزی و بینش طبقاتی و شور ِ میهنی و مسئولیت مردمی و همدردی اجتماعی و غرور ملی و اطلاعات اقتصادی و افکار مترقی و آثار روشنفکری اش چنان یکجا بیرون می ریزد که « چه گوارا » هم جلودارش نیست !!

.....

ارژنگ
Friday 13 October 2006, 02:28AM
ریشه ی مشکلات در کجاست ؟!

می بینیم ، با این « تحول خاص ِ طبقاتی » و « فقر ِ عام ِ اقتصادی » ، توده ی مردم شهری و روستائی فقیرتر شده اند و دچار پریشانی و گرسنگی ،

( مساله ی گرسنگی ، چنانکه جامعه شناسی ِ فقر ، اثبات کرده است و « ژوزوئه دو کاسترو » نویسنده ی معروف ، که خود مسئول سازمان خواربار جهانی ِ وابسته به سازمان ملل بود ، با آمار دقیق نشان داده ، یک « پدیده ی جدید » است و زاده ی نظام سرمایه داری ِ صنعتی ِ امروز .

با احتساب آمریکا و اروپا و روسیه ی شوروی ، که جامعه های سیرند ، از هر 3 نفر انسان فعلی در جهان ، دو نفر گرسنه اند .

و این فاجعه ای است که جامعه شناسی و جغرافیای انسانی از طریق بررسی و تحقیق علمی کشف کرده اند وگرنه بظاهر چنین پیداست که سطح تولید ِ جهانی چون بالا رفته ، باید فقر و بویژه گرسنگی پایین آمده باشد ، در صورتیکه منحنی ِ حجم و نوع ِ مصرف ، از تولید ، صعود ِ سریعتری دارد و بر آن پیشی گرفته است ،
و فقر و ثروت، یا نیاز و رفاه ، را با مقایسه ی « تولید » و « مصرف ِ » فعلی ، یا « درآمد » و « هزینه » مقارن باید سنجید ، نه میزان تولید یا درآمد ِ کنونی با میزان تولید یا درآمد ِ گذشته .چنانچه زیاد شدن ِ حقوق ِ یک کارمند ، دلیل بر کم شدن ِ فقر یا زیاد شدن رفاه و ثروتش نیست .

فقر ، یا ثروت ِ یک خانواده یا جامعه ، در رابطه ی میان درآمد و هزینه اش اندازه گیری می شود .
تحمل ِ حجم و نوع ِ مصرف های ِ روزافزون ، در نظام ِ سرمایه داری و زندگی ِ اقتصاد ِ بورژوازی و اصالت مصرف ِ جدید ، فاجعه ی گرسنگی را که امروز بیداد می کند پدید آورده است .

چنانچه خانواده های خوش ظاهر و خوش پز ، امروزه دچار گرسنگی ِ پنهانی اند .
از شکمشان می دزدند و خرج سر و وضعشان می کنند ، که ، طبق ِ همان فلسفه ی رایج ِ شکم را کسی نمی بیند ، اما لباس و خانه و ... را می بیند ! )

و طبقه ی ملاکین و تجار بازاری ، یعنی طبقه ی حاکم قدیم ، نیز در برابر ِ رشد ِ « طبقه ی جدید » ، ضعیف و متلاشی شده اند و اکثریتشان با توده ی مردم ، هم طبقه می شوند و اقلیتشان تغییر طبقه می دهند و به طبقه ی جدید و تیپ مدرن می پیوندند ، و تیپ سنتی که وفادار به معتقدات و شعائر ِ مذهبی اند ، همین دو گروهند .

و با اینکه بر اساس این تحلیل ِ اجتماعی - اقتصادی ، عینی و محسوس ، وفاداران ِ به مذهب ، از نظر طبقاتی و اقتصادی سقوط کرده اند و یا بشدت به ضعف گرائیده اند ، دیون مذهبی ِ سنگینی که ، در همین حال می پردازند و هزینه های بسیاری که همچنان در راه ِ تعظیم شعائر و تشکیل مجالس و ساختمان بناهای ِ دینی و تامین زندگی ِ روحانیون و بودجه ی حوزه ی علمی و غیره صرف می کنند ، نشانه ی آن است که پیوند ِ روح ِ مردم ما ، با این خانواده تا چه اندازه استوار است و ایمان و اخلاصشان تا کجا نیرومند و زلال .

در اینجاست که این سوال ، ناگهان ، همچون یک پتک بر مغز فرو می آید ، مغزی که تا اینجا مسئله را دنبال کرده است و ، با تفکر ِ دقیق و موشکافانه ی منطقی و روشن ، همه ی جوانب ِ امر را بررسی کرده و مرحله به مرحله آمده است و همه را درست و متعالی و استوار یافته است که :

ای یک سو ، دین ِ ما اسلام :
آخرین مکتب ِ مذهبی ِ تاریخ و تکامل یافته ترینش ، و محمد و قرآن و اصحاب و تاریخ اسلام ، آموزنده ی زندگی و عزت و تمدن و جامعه و قانون و پیشرفت و قدرت و فرهنگ ،
دین توحید ِ الهی و توحید ِ اجتماعی و انسانی و رسالت ِ « قیام ِ مردم به قسط » و ساختن ِ امتی که هر فرد ِ آن ، « شهید ِ مردم » است !

از سوی دیگر ، مذهب ِ ما تشیع :
مذهب ِ « امامت » و « عدالت » ؛
پیروی از علی و فرزندانش و تاریخ ِ سرشار از جهاد و مقاومت و الهام و آزادی و داد و آشتی ناپذیری با جور و با تبعیض و اسارت و تسلیم ، و دشمنی ِ پیوسته با غصب ِ حق و مسخ ِ حقیقت و استعباد ِ سیاسی و استثمار ِ اقتصادی و « استبداد ِ روحانی » ( اصطلاح خاص ِ مرحوم ِ آیت الله نائینی ِ بزرگ ، مرجع ِ عالی ِ تقلید ، در کتاب ارجمندش ، بنام « تنبه الامه و تنزیه المله » _ بیدار کردن ِ جامعه و پاک کردن مذهب - با حواشی ِ روشنگر و تکمیلی ِ آیت الله طالقانی )

و ایمان به علی و حسین و زینب و عدل و رهبری ِ معصوم و اجتهاد علمی و جهاد عملی و شهادت و آمادگی و انتظار ِ انفجار و انقلاب ِ هر لحظه ی انتقام و برابری ، و ظهور ِ قائمی که چشم براه نشسته است تا هر گاه قیام کنید ، فرا رسد ....