ديوونه
Sunday 9 April 2006, 05:37PM
روزگاریست که بهار ما بوی شهادت میدهد…
امروز که این یادداشت را می نگارم بهار به شهرمان رسیده است
همه جا سرسبز شده است… تا چند روز دیگر غنچه ها نیز باز میشوند و جشن بهار با تولد گلها کامل میشود…
صفحات تقویم به همین زودی به بیست و بیست و یک رسید!
روزهای عمر مانند تند بادی میگذرد ولی این تنها غصه نیست، درد بزرگی که گاه و بیگاه دل را رنجور میکند نگرانی از انجام آن چیزی است که بیشتر وقتها انجام نمیشود…
شرمندگی از آنهائی که کاش نرفته بودند و ما را در این روزهای سخت تنها نمیگذاشتند…
نگرانی از فراموش شدن آنهائی که جاودانه اند در تاریخ ولی نه در ذهن ها!
نگرانی از کم ارزش شدن آرمانهائی که انسان ساز بودند و امروز…
یادش بخیر روایت فتح
یادش بخیر سید بزرگ ما ، مرتضی ما، یادش بخیر
پنجشنبه ها روایت فتحش چنان پای تلویزیون میخکوبمان میکرد….
سنی هم نداشتیم هنوز دبیرستان میرفتیم…
یادش بخیر
از اول هفته روز شماری میکردیم برای پنجشنبه ها،
صبح پنجشنبه برایمان قشنگ بود به امید شبش که روایت فتح را ببینیم…
مثل تشنه ها… یادش بخیر چقدر گریه کردیم با روایت فتح… یادش بخیر
راستی دیگر چه کسی مانند آن سید بزرگوار، آن هنرمند بزرگ می تواند شرح رشادت مردان مرد را با قلم بر صفحه سپید کاغذ ثبت کند؟
سیزده سال است که فروردین های ما به بوی شهادت سید مرتضی مزین میشود…
هنوز شقایقهای وحشی نروئیده اند ولی بوی شهادت سید مرتضی فضا را پر کرده است با آن پیکر خونین…
یادش بخیر صیادی که هزاران دل را اسیر خود کرده بود… او که باز مانده ای از تبار شیران بود…
بزرگی که مصداق شیر روز و پارسای شب بود…
بهار ما شش سال است که در صفحات تقویم خود، شهادت علی صیاد شیرازی را هم ثبت کرده است.
همان که صیاد دلها بود و دلها چون صید در پیش میرفتند
آنها که باور نمیکنند بخوانند ماجراهای این صیاد را…
آری بهار ما سالهاست که بوی شهادت میدهد… سالهاست که در این سرزمین هر روز میشود بوی شهادت را حس کرد و در عمق جان جای داد…
میشود؛
به خدای شهیدان میشود…
[منبع: سبکبالان. کام]
امروز که این یادداشت را می نگارم بهار به شهرمان رسیده است
همه جا سرسبز شده است… تا چند روز دیگر غنچه ها نیز باز میشوند و جشن بهار با تولد گلها کامل میشود…
صفحات تقویم به همین زودی به بیست و بیست و یک رسید!
روزهای عمر مانند تند بادی میگذرد ولی این تنها غصه نیست، درد بزرگی که گاه و بیگاه دل را رنجور میکند نگرانی از انجام آن چیزی است که بیشتر وقتها انجام نمیشود…
شرمندگی از آنهائی که کاش نرفته بودند و ما را در این روزهای سخت تنها نمیگذاشتند…
نگرانی از فراموش شدن آنهائی که جاودانه اند در تاریخ ولی نه در ذهن ها!
نگرانی از کم ارزش شدن آرمانهائی که انسان ساز بودند و امروز…
یادش بخیر روایت فتح
یادش بخیر سید بزرگ ما ، مرتضی ما، یادش بخیر
پنجشنبه ها روایت فتحش چنان پای تلویزیون میخکوبمان میکرد….
سنی هم نداشتیم هنوز دبیرستان میرفتیم…
یادش بخیر
از اول هفته روز شماری میکردیم برای پنجشنبه ها،
صبح پنجشنبه برایمان قشنگ بود به امید شبش که روایت فتح را ببینیم…
مثل تشنه ها… یادش بخیر چقدر گریه کردیم با روایت فتح… یادش بخیر
راستی دیگر چه کسی مانند آن سید بزرگوار، آن هنرمند بزرگ می تواند شرح رشادت مردان مرد را با قلم بر صفحه سپید کاغذ ثبت کند؟
سیزده سال است که فروردین های ما به بوی شهادت سید مرتضی مزین میشود…
هنوز شقایقهای وحشی نروئیده اند ولی بوی شهادت سید مرتضی فضا را پر کرده است با آن پیکر خونین…
یادش بخیر صیادی که هزاران دل را اسیر خود کرده بود… او که باز مانده ای از تبار شیران بود…
بزرگی که مصداق شیر روز و پارسای شب بود…
بهار ما شش سال است که در صفحات تقویم خود، شهادت علی صیاد شیرازی را هم ثبت کرده است.
همان که صیاد دلها بود و دلها چون صید در پیش میرفتند
آنها که باور نمیکنند بخوانند ماجراهای این صیاد را…
آری بهار ما سالهاست که بوی شهادت میدهد… سالهاست که در این سرزمین هر روز میشود بوی شهادت را حس کرد و در عمق جان جای داد…
میشود؛
به خدای شهیدان میشود…
[منبع: سبکبالان. کام]