نمايش نسخه نهائي : محمد ابن عبدالوهاب و عقایدش
حسین شالیکار
Tuesday 28 February 2006, 11:21AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سالهای بسیاری در مجالس و محافل ایران طعن و لعن و بدگویی شدیدی از گویندگان دینی نسبت به طایفه وهابیه که در حجاز ساکن هستند می شنیدم.این فرقه در فروع دین مقلدین محمد ابن عبدالوهاب هستند مانند شیعیان که مقلد یکی از علمای خود می باشند.
آنان نام وهابی را بر روی خود نگذاشتند بلکه خود را مسلمان می خوانند...
فعلا باید برم...انشاءالله سر فرصت ادامه خواهم داد.
خدانگهدار
بچه با حال
Tuesday 28 February 2006, 07:01PM
براي اشنايي با اين فرقه كه بانيان آن ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزي (و گسترش دهنده آن محمد بن عبد الوهاب) بودند مي توانيد به كتاب هاي زير مراجعه كنيد .
وهابيت مباني فكري و كارنامه عملي ، آيت الله شيخ جعفر سبحاني
گفتگوي بي ستيز ، دكتر عصام العماد ، مولف اين كتاب يكي از وهابيان متعصبي است كه شيعه شده و در زمان وهابي بودن خود كتابي را عليه شيعه نوشته .
بچه با حال
Tuesday 28 February 2006, 07:05PM
اين هم اطلاعات كامل تر :
گفت گوى بى ستيز
(گامى به سوى تفاهم)
نويسنده : عصام عماد
به كوشش : مصطفى اسكندرى
ناشر : دار الغدير - قمچاپ اول، 1382 شمسى نوع جلد : شوميزقطع : رقعىتعداد صفحه 144زبان : فارسىوزن : 170 گرمرده كنگره : 8041م8ع/6/207 BPشابك : 964-7165-96-Xكليدواژه ها :وهابيت - دفاعيه و رديه ها
قيمت : 2.04$
http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/38/0/3807-j.jpg
بچه با حال
Tuesday 28 February 2006, 07:06PM
جامعه سنى يمن، دكتر عصام العماد را به عنوان امام جماعت يكى از مساجد شعر صنعا و يكى مدرسان آنجا مى شناخت. وى همان دانشجويى بود كه نزد علماى بزرگ وهابى يمن مثل قاضى احمد سلامه و محمد بن اسماعيل عمرانى و دكتر عبدالوهاب ديلمى زانو زده بود و سپس در رشته حديث دانشگاه ابن سعود رياض حضور يافت و اندك اندك اجازه حضور نزد مفتى بزرگ عربستان ((ابن باز)) را يافت و كارش به آنجا رسيد كه موضعى افراطى و تند و تيز نسبت به شيعه يافت و در صف سرسخت ترين دشمنان اين طايفه جا گرفت.
.... وچه كسى باور مى كرد كه او روزى هزاران نفر را شيعه كند و مناظراتش با وهابى تندرو - عثمان الخميس - دست به دست بگردد.
آرى خدا هر چه بخواهد، مى كند.
حسین شالیکار
Wednesday 1 March 2006, 12:23AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سالهای بسیاری در مجالس و محافل ایران طعن و لعن و بدگویی شدیدی از گویندگان دینی نسبت به طایفه وهابیه که در حجاز ساکن هستند می شنیدم.این فرقه در فروع دین مقلدین محمد ابن عبدالوهاب هستند مانند شیعیان که مقلد یکی از علمای خود می باشند.
آنان نام وهابی را بر روی خود نگذاشتند بلکه خود را مسلمان می خوانند...
فعلا باید برم...انشاءالله سر فرصت ادامه خواهم داد.
خدانگهدار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
محمد بن عبدالوهاب عالمی بود که در اوائل قرن 12 هجری برای دفع خرافات و شرک قیام کرد و عده ای را به نظر اصلاحی خود دعوت نمود، فرقه های اسلامی پیروان و مقلدین او را وهابی می گویند.
در ایران هر کس از بزرگان و علماء دینی حقیقتی از حقایق قرآن و اسلام و تو حید را بیان کردند و یا یکی از خرافات دینی را رد می نمودند فورا به او تهمت وهابی میزدند و دلیلی هم بر رد او نداشتند به جز اینکه او وهابی است و و با این تهمت او را می کوبیدند.
بنده با دیدن این نحوه برخورد تعجب می کردم و از خودم می پرسیدم چگونه هر کس حقیقتی از قرآن را بیان کند او را وهابی می خوانند، مگر وهابیها چه عقایدی دارند؟ مگر ما نباید به قرآن تمسک بجوئیم؟ مگر پیامبر اسلام(ص) و مولی الموحدین حضرت علی(ع) و سایر بزرگان اعلام تابع قرآن و متمسک به آن نبودند؟
بسیاری از علما ی روشنفکر و متدین را دیدم که هرگاه خواستند از یکی از حقایق قرآنی و توحیدی پرده بردارند فورا به بهانه وهابیگری او را کوبیدند و مردم عوام را بر علیه آنها شورانیدند، مانند آیه الله بزرگ حاجی سید اسدالله خارقانی ،آیه الله مجاهد آقای خالصی زاده ،نابغه کبیر شریعت سنگلجی، آیه الله آقای وحید الدین مرعشی نجفی، آیه الله العظمی آقای سید محسن حکیم ، حجه السلام حاج شیخ علی اصغر محی الدین، حجه السلام و المسلمین آقای جلالی قوچانی ، استاد حیدر علی قلمداران، علامه سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، آقای مصطفی حسینی طباطبایی
(زندگینامه برخی از این علما در سایتی موسوم به توحید و یکتاپرستی وجود دارد همچنین آقای طباطبایی طی نوشته ای با نام در پاسخ مفتری! به جزوه ای که در تهران پخش شده بود و ایشان را وهابی نامیده بودند پاسخ گفتند که این جزوه نیست در سایل فوق قرار داده شده است)
بنده با دیدن وضع فوق در صدد برآمدم بقاعده و بحکم الانسان حریص علی ما منع ، جستجو و تحقیق کنم و ببینم جماعت وهابیه چه چیزی می گویند و عقاید ایشان چیست.اگر واقعا مسلمانند که خون و مال و آبروی آنان محفوظ و غیبت و بدگوئی ایشان حرام است.
رسول خدا فرمودند: من جنگ کردم تا مردم لا اله الا الله بگویند و موحد شوند و فرمود: آبروی مسلمان مانند خون او است همانطوریکه قتل مسلمان از گناهان کبیره است ریختن آبروی او نیز از گناهان کبیره است.
متاسفانه از جماعت موسوم به وهابی در ایران نه کسی را پیدا کردم تا با وی گفتگو کنم و نه کتابی از خود ایشان دیدم، تا اینکه در سال 1352 شمسی موفق شدم به زیارت بیت الله الحرام و سپس به مدینه منوره برای زیارت رسول خدا(ص) بروم.
در آنجا کتابی دیدم که روی آن نوشته شده بود "فی العقیده الاسلامیه للشیخ الامام محمد بن عبدالوهاب" اینجا بود که با خودم گفتم عقیده هر کس را باید از خود او و یا از کتاب او جویا شد و به اشخاص دیگر نباید مراجعه کرد، زیرا ممکن است کم و زیاد و یا تحریف کنند و یا اعمال غرض نمایند پس بهتر است کتاب خودش را که مرجع است مطالعه کنم تا از عقاید او و پیروانش آگاهی حاصل کنم.
به هر حال آن کتاب را برای مطالعه گرفتم،این کتاب مشتمل بر سه رساله است که در سال 1390 قمری به چاپ رسیده است. رساله اول آن در مورد خداشناسی و دین و پیغمبر شناسی است و رساله دوم آن در مورد راه صحیح و سالم در پیروی از دین حنیف ابراهیم و رساله سوم شبهاتی که مغرضین بر اسلام و توحید وارد کرده اند را رد کرده است.
برادران و خواهران گرامی!
هدف من دعوت به مذهب این و آن نیست ما مسلمانیم و دعوت ما به خدا و اسلام و قرآن است. امروزه تمام مسلمین قران را قبول دارند و کتاب آسمانی خود می دانند.هر فرقه ای اگر سخن حقی داشته باشد می پذیرم و از عداوت و عناد بخدا پناه می برم.
ما باید خود را مسلمان بنامیم و چنانچه خدا بر رسولش امر فرمود که "انی امرت ان اکون من المسلمین" یعنی بگو من فردی بنام مسلم می باشم و از مسلمینم ما نیز باید تاسی به رسول خدا(ص) کرده و خود را مسلمان بنامیم و از نام ها و مذهب های تفرقه آور دوری کنیم.
پس هرفرقه از فرق مسلمین اگر تعصب را کنار گذارند و خود را به نام مسلمان معرفی کنند یک قدم بزرگ به راه وحدت و اتحاد برداشته اند و لا اقل سایر مسلمین را به نام های مذهبی تکفیر نکنند.
بنده پس از مطالعه این کتاب مندرجات آنرا بر خلاف کتاب خدا و سنت رسول الله ندیدم و مجوز فحش و لعن در ان نیافتم و دلیلی بر بطلان عقاید آن ندارم بلکه تمامرا مطابق کتاب خدا و سنت رسول دیده ام و اگر کسی یکی از مطالب آنرا باطل و یا بر خلاف کتاب خدا می داند ذکر کند نه آنکه بسب و لعن بپردازد.
خداوند می فرماید: "لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم" یعنی سب و بدگوئی نکنید کسانیراکه غیر خدا را می خوانند تا آنان سب کنند خدا را به نادانی"
در این آیه خدا نهی کرده است از بدگوئی نسبت به مشرکین پس کسانیکه مدعی دوستی اهل بیت رسولند چگونه به فرق مسلمین بد می گویند؟
خدانگهدار
بچه با حال
Wednesday 1 March 2006, 12:38AM
مطالب را يك به يك ذكر كنيد تا نقد علمي شود . نه مجادله بيهوده . دوست عزيز بنا را براين مي گذارم كه شما از همان دوستان وهابي نيستيد كه ناگهان غيب مي شوند و بعد با يكي ايدي جديد شروع به مباحثه مي كنند .
همچنين با حسن ظن به شما مي نگرم و بنا را بر اين نمي گذارم كه شما مبلغ وهابي هستيد و براي همراه كردن ديگران با خود قصه ساخته ايد .
بنا را بر اين مي گذاريم البته در صورتي كه موافق باشيد يك به يك عقايد ابن تيميه يا شاگر د شاگردش محمد بن عبد الوهاب را نقد و بررسي كنيم . در اين مورد شما را به تاپيك هايي كه در اين زمينه ساخته ام دعوت مي كنم و اميدوارم در هر تاپيكي شما فقط به موضوع همان تاپيك بپردازيد و مانند ديگر برادران وهابي به انحراف بحث علاقمند نباشيد .
از حضور شما خرسندم و اميدوارم اوقات خوبي را با هم داشته باشيم .
بچه با حال
Wednesday 1 March 2006, 12:41AM
ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ
حسین شالیکار
Wednesday 1 March 2006, 01:00AM
مطالب را يك به يك ذكر كنيد تا نقد علمي شود . نه مجادله بيهوده . دوست عزيز بنا را براين مي گذارم كه شما از همان دوستان وهابي نيستيد كه ناگهان غيب مي شوند و بعد با يكي ايدي جديد شروع به مباحثه مي كنند .
همچنين با حسن ظن به شما مي نگرم و بنا را بر اين نمي گذارم كه شما مبلغ وهابي هستيد و براي همراه كردن ديگران با خود قصه ساخته ايد .
بنا را بر اين مي گذاريم البته در صورتي كه موافق باشيد يك به يك عقايد ابن تيميه يا شاگر د شاگردش محمد بن عبد الوهاب را نقد و بررسي كنيم . در اين مورد شما را به تاپيك هايي كه در اين زمينه ساخته ام دعوت مي كنم و اميدوارم در هر تاپيكي شما فقط به موضوع همان تاپيك بپردازيد و مانند ديگر برادران وهابي به انحراف بحث علاقمند نباشيد .
از حضور شما خرسندم و اميدوارم اوقات خوبي را با هم داشته باشيم .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
قطعا قصد بنده بواسطه حضور در این سایت مجادله بیهوده و همانطور که عرض کردم دعوت به مذهب و فرقه ای خاص نیست!
بنده معتقدم عقاید هر کس را باید از زبان خودش شنید بنابراین 3 رساله این کتاب را در همین تاپیک می نویسم و اگر نقدی بر آن دارید خوشحال می شوم آنرا بشنوم.
در ضمن فقط خود را ملزم به پاسخ دادن به مطالبی می دانم که حول محور های مطرح شده باشد.
بنده نیز از همصحبتی با شما خوشحالم و امیدوارم شما نیز مانند سایر دوستان نباشید که تهمت و افترا می زنید و از خدای دادرس و روز جزا هم هراسی ندارید!!
خدانگهدار
حسین شالیکار
Wednesday 1 March 2006, 02:12AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
رساله اول در بیان 3 اصل و دلایل آن می باشد.
بر مسلمان است که چهار مسئله را بداند:
1.دانستن خدا و رسول و دین او و شناخت هر یک از آنها با دلیل
2.عمل به آن چیزی که دانستیم.
3.دعوت سایر مردم به سوی آن
4.صبر کردن بر اذیت و آزار در این راه
دلیلی که بر این 4 مسئله آورده است سوره عصر است که خداوند فرموده است: "قسم بزمان که انسان در زیان است مگر آنانکه ایمان اوردند و عمل شایسته کنند و یکدیگر را سفارش به حق و سفارش به صبر نمایند"
اصل اول:
دانستن قبل از گفتن و عمل کردن است و دلیل آن این است که خدایتعالی در آیه 19 محمد فرموده است: فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبک در این آیه ابتدا به علم قبل از قول و عمل اشاره نموده است. بر هر زن و مرد مسلمان واجب است مسئله را بداند و به آن عمل کند:
1.خدایتعالی ما را خلق کرده و روزی داده است و بدون سرپرست نگذاشته بلکه به سوی ما رسولی فرستاده است که هر کس او را اطاعت کند وارد بهشت می شود و هر کس او را عصیان کند داخل دوزخ خواهد شد و دلیل آن این قول خدایتعالی است که در سوره مزمل آیه 15 و 16 فرموده: " انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا (15) فعصى فرعون الرسول فاخذناه اخذا وبيلا (16)" یعنی " ما پيامبرى به سوى شما فرستاديم كه گواه بر شماست، همان گونه كه به سوى فرعون رسولى فرستاديم! (15) (ولى) فرعون به مخالفت و نافرمانى آن رسول برخاست، و ما او را سخت مجازات كرديم! (16)"
البته تا زمانیکه زنده است و در میان مردم است گواه حال ایشان است اما چون از دنیا رفت از دنیا بی اطلاع است چنانچه در سوره مائده آیه 117 حضرت عیسی می گوید: " ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيء شهيد (117)" یعنی " من، جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آنها نگفتم; (به آنها گفتم:) خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست! و تا زمانى كه در ميان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم; ولى هنگامى كه مرا وفات دادی، تو خود مراقب آنها بودى; و تو بر هر چيز، گواهى! (117)"
در آیه 109 همان سوره روز قیامت جمیع پیغمبران اظهار بی اطلاعی از قوم خود می کنند و می گویند پس از موت از حال امت خبر نداریم. { يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا انك انت علام الغيوب (109) یعنی روزی خدا پیامبران را جمع می کند پس از آن می گوید چقدر اجابت شدید (امت شما چه مقدار از شما پیروی کردند) گویند برای ما علمی نیست زیرا که فقط تو دانای غیبهایی (109)"
این اولین اصل از رساله اول بود اگر مطلبی در این زمینه دارید آماده شنیدن هستم.
خدانگهدار
محمد مهدی 128
Wednesday 1 March 2006, 07:01AM
[quote=حسین شالیکار]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
محمد بن عبدالوهاب عالمی بود که در اوائل قرن 12 هجری برای دفع خرافات و شرک قیام کرد و عده ای را به نظر اصلاحی خود دعوت نمود، فرقه های اسلامی پیروان و مقلدین او را وهابی می گویند.
در ایران هر کس از بزرگان و علماء دینی حقیقتی از حقایق قرآن و اسلام و تو حید را بیان کردند و یا یکی از خرافات دینی را رد می نمودند فورا به او تهمت وهابی میزدند و دلیلی هم بر رد او نداشتند به جز اینکه او وهابی است و و با این تهمت او را می کوبیدند.
بنده با دیدن این نحوه برخورد تعجب می کردم و از خودم می پرسیدم چگونه هر کس حقیقتی از قرآن را بیان کند او را وهابی می خوانند، مگر وهابیها چه عقایدی دارند؟ مگر ما نباید به قرآن تمسک بجوئیم؟ مگر پیامبر اسلام(ص) و مولی الموحدین حضرت علی(ع) و سایر بزرگان اعلام تابع قرآن و متمسک به آن نبودند؟
بسیاری از علما ی روشنفکر و متدین را دیدم که هرگاه خواستند از یکی از حقایق قرآنی و توحیدی پرده بردارند فورا به بهانه وهابیگری او را کوبیدند و مردم عوام را بر علیه آنها شورانیدند، مانند آیه الله بزرگ حاجی سید اسدالله خارقانی ،آیه الله مجاهد آقای خالصی زاده ،نابغه کبیر شریعت سنگلجی، آیه الله آقای وحید الدین مرعشی نجفی، آیه الله العظمی آقای سید محسن حکیم ، حجه السلام حاج شیخ علی اصغر محی الدین، حجه السلام و المسلمین آقای جلالی قوچانی ، استاد حیدر علی قلمداران، علامه سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، آقای مصطفی حسینی طباطبایی
(زندگینامه برخی از این علما در سایتی موسوم به توحید و یکتاپرستی وجود دارد همچنین آقای طباطبایی طی نوشته ای با نام در پاسخ مفتری! به جزوه ای که در تهران پخش شده بود و ایشان را وهابی نامیده بودند پاسخ گفتند که این جزوه نیست در سایل فوق قرار داده شده است)
بنده با دیدن وضع فوق در صدد برآمدم بقاعده و بحکم الانسان حریص علی ما منع ، جستجو و تحقیق کنم و ببینم جماعت وهابیه چه چیزی می گویند و عقاید ایشان چیست.اگر واقعا مسلمانند که خون و مال و آبروی آنان محفوظ و غیبت و بدگوئی ایشان حرام است.
رسول خدا فرمودند: من جنگ کردم تا مردم لا اله الا الله بگویند و موحد شوند و فرمود: آبروی مسلمان مانند خون او است همانطوریکه قتل مسلمان از گناهان کبیره است ریختن آبروی او نیز از گناهان کبیره است.
متاسفانه از جماعت موسوم به وهابی در ایران نه کسی را پیدا کردم تا با وی گفتگو کنم و نه کتابی از خود ایشان دیدم، تا اینکه در سال 1352 شمسی موفق شدم به زیارت بیت الله الحرام و سپس به مدینه منوره برای زیارت رسول خدا(ص) بروم.
در آنجا کتابی دیدم که روی آن نوشته شده بود "فی العقیده الاسلامیه للشیخ الامام محمد بن عبدالوهاب" اینجا بود که با خودم گفتم عقیده هر کس را باید از خود او و یا از کتاب او جویا شد و به اشخاص دیگر نباید مراجعه کرد، زیرا ممکن است کم و زیاد و یا تحریف کنند و یا اعمال غرض نمایند پس بهتر است کتاب خودش را که مرجع است مطالعه کنم تا از عقاید او و پیروانش آگاهی حاصل کنم.
به هر حال آن کتاب را برای مطالعه گرفتم،این کتاب مشتمل بر سه رساله است که در سال 1390 قمری به چاپ رسیده است. رساله اول آن در مورد خداشناسی و دین و پیغمبر شناسی است و رساله دوم آن در مورد راه صحیح و سالم در پیروی از دین حنیف ابراهیم و رساله سوم شبهاتی که مغرضین بر اسلام و توحید وارد کرده اند را رد کرده است.
برادران و خواهران گرامی!
هدف من دعوت به مذهب این و آن نیست ما مسلمانیم و دعوت ما به خدا و اسلام و قرآن است. امروزه تمام مسلمین قران را قبول دارند و کتاب آسمانی خود می دانند.هر فرقه ای اگر سخن حقی داشته باشد می پذیرم و از عداوت و عناد بخدا پناه می برم.
ما باید خود را مسلمان بنامیم و چنانچه خدا بر رسولش امر فرمود که "انی امرت ان اکون من المسلمین" یعنی بگو من فردی بنام مسلم می باشم و از مسلمینم ما نیز باید تاسی به رسول خدا(ص) کرده و خود را مسلمان بنامیم و از نام ها و مذهب های تفرقه آور دوری کنیم.
پس هرفرقه از فرق مسلمین اگر تعصب را کنار گذارند و خود را به نام مسلمان معرفی کنند یک قدم بزرگ به راه وحدت و اتحاد برداشته اند و لا اقل سایر مسلمین را به نام های مذهبی تکفیر نکنند.
بنده پس از مطالعه این کتاب مندرجات آنرا بر خلاف کتاب خدا و سنت رسول الله ندیدم و مجوز فحش و لعن در ان نیافتم و دلیلی بر بطلان عقاید آن ندارم بلکه تمامرا مطابق کتاب خدا و سنت رسول دیده ام و اگر کسی یکی از مطالب آنرا باطل و یا بر خلاف کتاب خدا می داند ذکر کند نه آنکه بسب و لعن بپردازد.
خداوند می فرماید: "لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم" یعنی سب و بدگوئی نکنید کسانیراکه غیر خدا را می خوانند تا آنان سب کنند خدا را به نادانی"
در این آیه خدا نهی کرده است از بدگوئی نسبت به مشرکین پس کسانیکه مدعی دوستی اهل بیت رسولند چگونه به فرق مسلمین بد می گویند؟
خدانگهدار
[/quote
کتاب خاطرات مستر همفر انگلیسی بانی وهابیت در این زمینه کتاب خوبی است :smile07: :smile07: :smile27: :smile24: :smile39: :smile28: :smile06:
محمد مهدی 128
Wednesday 1 March 2006, 07:04AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
رساله اول در بیان 3 اصل و دلایل آن می باشد.
بر مسلمان است که چهار مسئله را بداند:
1.دانستن خدا و رسول و دین او و شناخت هر یک از آنها با دلیل
2.عمل به آن چیزی که دانستیم.
3.دعوت سایر مردم به سوی آن
4.صبر کردن بر اذیت و آزار در این راه
دلیلی که بر این 4 مسئله آورده است سوره عصر است که خداوند فرموده است: "قسم بزمان که انسان در زیان است مگر آنانکه ایمان اوردند و عمل شایسته کنند و یکدیگر را سفارش به حق و سفارش به صبر نمایند"
اصل اول:
دانستن قبل از گفتن و عمل کردن است و دلیل آن این است که خدایتعالی در آیه 19 محمد فرموده است: فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبک در این آیه ابتدا به علم قبل از قول و عمل اشاره نموده است. بر هر زن و مرد مسلمان واجب است مسئله را بداند و به آن عمل کند:
1.خدایتعالی ما را خلق کرده و روزی داده است و بدون سرپرست نگذاشته بلکه به سوی ما رسولی فرستاده است که هر کس او را اطاعت کند وارد بهشت می شود و هر کس او را عصیان کند داخل دوزخ خواهد شد و دلیل آن این قول خدایتعالی است که در سوره مزمل آیه 15 و 16 فرموده: " انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا (15) فعصى فرعون الرسول فاخذناه اخذا وبيلا (16)" یعنی " ما پيامبرى به سوى شما فرستاديم كه گواه بر شماست، همان گونه كه به سوى فرعون رسولى فرستاديم! (15) (ولى) فرعون به مخالفت و نافرمانى آن رسول برخاست، و ما او را سخت مجازات كرديم! (16)"
البته تا زمانیکه زنده است و در میان مردم است گواه حال ایشان است اما چون از دنیا رفت از دنیا بی اطلاع است چنانچه در سوره مائده آیه 117 حضرت عیسی می گوید: " ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيء شهيد (117)" یعنی " من، جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آنها نگفتم; (به آنها گفتم:) خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست! و تا زمانى كه در ميان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم; ولى هنگامى كه مرا وفات دادی، تو خود مراقب آنها بودى; و تو بر هر چيز، گواهى! (117)"
در آیه 109 همان سوره روز قیامت جمیع پیغمبران اظهار بی اطلاعی از قوم خود می کنند و می گویند پس از موت از حال امت خبر نداریم. { يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا انك انت علام الغيوب (109) یعنی روزی خدا پیامبران را جمع می کند پس از آن می گوید چقدر اجابت شدید (امت شما چه مقدار از شما پیروی کردند) گویند برای ما علمی نیست زیرا که فقط تو دانای غیبهایی (109)"
این اولین اصل از رساله اول بود اگر مطلبی در این زمینه دارید آماده شنیدن هستم.
خدانگهدار
جناب شالیکار از شالی چه خبر ظاهرا اسم شما باید یزید یا عمر باشد
عقاید عبدالوهاب در همان کتاب خاطرات مستر همفر هست
فقط خراب کردن کعبه مانده که بدستور اربابش موفق نشد وتخریب روضه منوره :smile21:
بچه با حال
Wednesday 1 March 2006, 09:05AM
بر مسلمان است که چهار مسئله رابداند:
1.دانستن خدا ورسول و دین او و شناخت هر یک از آنها با دلیل
2.عمل به آن چیزی که دانستیم.
3.دعوت سایر مردم به سوی آن
4.صبر کردن بر اذیت و آزار در اینراه
دلیلی که بر این 4 مسئلهآورده است سوره عصر است که خداوند فرموده است: "قسم بزمان که انسان در زیان است مگرآنانکه ایمان اوردند و عمل شایسته کنند و یکدیگر را سفارش به حق و سفارش به صبرنمایند"
اصلاول:
دانستن قبل از گفتن وعمل کردن است و دلیل آن این است که خدایتعالی در آیه 19 محمد فرموده است: فاعلم انهلا اله الا الله و استغفر لذنبک در این آیه ابتدا به علم قبل از قول و عمل اشارهنموده است. بر هر زن و مرد مسلمان واجب است مسئله را بداند و به آن عملکند:
1.خدایتعالی ما را خلق کرده وروزی داده است و بدون سرپرست نگذاشته بلکه به سوی ما رسولی فرستاده است که هر کس اورا اطاعت کند وارد بهشت می شود و هر کس او را عصیان کند داخل دوزخ خواهد شد و دلیلآن این قول خدایتعالی است که در سوره مزمل آیه 15 و 16 فرموده: " انا ارسلنا اليكمرسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا (15) فعصى فرعون الرسول فاخذناه اخذاوبيلا (16)" یعنی " ما پيامبرى به سوى شما فرستاديم كه گواه بر شماست، همان گونه كهبه سوى فرعون رسولى فرستاديم! (15) (ولى) فرعون به مخالفت و نافرمانى آن رسولبرخاست، و ما او را سخت مجازات كرديم! (16)"
تا اينجا كه نكته جديدي نبود و تمام فرق مسلمين بدان معتقدند . اصلا بعد از شهادت به يگانگي خدا معيار مسلمان بودن ايمان و تصديق پيامبر گرامي اسلام است . صدها سال قبل از محمد بن عبد الوهاب كه در سال 1115 هجري در نجد به دنيا آمد اين سخن به بياني شيوا تر بر زبان ائمه فرق مسلمين جاري بوده است . پس هذه بضاعتنا ردت الينا و نكته خاصي در اينها نبود .
بچه با حال
Wednesday 1 March 2006, 09:10AM
اما در مورد مطلب بعدي كه ذكر كرديد :
البته تا زمانیکه زنده است و در میان مردم است گواه حال ایشان است اما چون از دنیا رفت از دنیا بی اطلاع است چنانچه در سوره مائده آیه 117 حضرت عیسی می گوید: " ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيء شهيد (117)" یعنی " من، جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آنها نگفتم; (به آنها گفتم خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست! و تا زمانى كه در ميان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم; ولى هنگامى كه مرا وفات دادی، تو خود مراقب آنها بودى; و تو بر هر چيز، گواهى! (117)"
يكي از ويژگي هاي خاص محمد بن عبد الوهاب كه پيرو انديشه هاي ابن تيميه است ، برداشت هاي شاذ از آيات قرآن است . برداشت هايي كه با فهم اجماع مسلمانان از اين آيات متفاوت است و تنها همين ابن تيميه و ابن قيم و عبد الوهاب اين گونه فهميده اند . طبق آنچه گفتيد پيامبر گرامي اسلام بعد از مرگ از دنيا بي اطلاع است . به عبارت ديگر شما برادران وهابي قائليد كه بعد از مرگ روح باقي نيست و حيات برزخي ندارد . لذا چون حيات ندارد از اين عالم بي خبر است .
سؤال : 1 – آيا در آيه اي كه به عنوان شاهد آورده ايد تصريح شده است كه حضرت عيسي بعد از مرگ از اين جهان بي اطلاع بوده است ؟
2- شما آيات زير را چگونه تفسير مي كنيد :
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ [البقرة : 154]
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [آل عمران : 169]
فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ [آل عمران : 170]
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ [آل عمران : 171]
سوره ياسين : إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ [غافر : 46]
مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَاراً [نوح : 25]
سخن گفتن صالح با ارواح قوم خود :
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ [الأعراف : 77] فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ [الأعراف : 78] فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ [الأعراف : 79]
سخن گفتن شعيب با ارواح قوم خود : اعراف / 91 – 93 .
سخن گفتن پيامبر با ارواح انبياء : زخرف / 45 .
3- سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر : از متواترات تاريخي است . منابع خودتان اكنده از تاريخ بدر است . آيا بي آنكه مردگان بفهمند پيامبر با آنها سخن مي گفته . آيا پيامبر عمل لغو انجام مي داده ؟ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ( نجم 3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)
4- در مورد گفتگوي علي بن ابي طالب عليه السلام و ابوبكر بعد از رحلت پيامبر با آن حضرت چه مي گوييد؟
5 - شما در مورد استحباب تلقين ميت كه در كتاب هاي خودتان آمده چه مي گوييد ؟ اگر ميت نمي فهمد پس اين عمل بيهوده براي چيست ؟
محمد مهدی 128
Thursday 2 March 2006, 06:04AM
اما در مورد مطلب بعدي كه ذكر كرديد :
يكي از ويژگي هاي خاص محمد بن عبد الوهاب كه پيرو انديشه هاي ابن تيميه است ، برداشت هاي شاذ از آيات قرآن است . برداشت هايي كه با فهم اجماع مسلمانان از اين آيات متفاوت است و تنها همين ابن تيميه و ابن قيم و عبد الوهاب اين گونه فهميده اند . طبق آنچه گفتيد پيامبر گرامي اسلام بعد از مرگ از دنيا بي اطلاع است . به عبارت ديگر شما برادران وهابي قائليد كه بعد از مرگ روح باقي نيست و حيات برزخي ندارد . لذا چون حيات ندارد از اين عالم بي خبر است .
سؤال : 1 – آيا در آيه اي كه به عنوان شاهد آورده ايد تصريح شده است كه حضرت عيسي بعد از مرگ از اين جهان بي اطلاع بوده است ؟
2- شما آيات زير را چگونه تفسير مي كنيد :
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ [البقرة : 154]
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [آل عمران : 169]
فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ [آل عمران : 170]
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ [آل عمران : 171]
سوره ياسين : إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ [غافر : 46]
مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَاراً [نوح : 25]
سخن گفتن صالح با ارواح قوم خود :
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ [الأعراف : 77] فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ [الأعراف : 78] فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ [الأعراف : 79]
سخن گفتن شعيب با ارواح قوم خود : اعراف / 91 – 93 .
سخن گفتن پيامبر با ارواح انبياء : زخرف / 45 .
3- سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر : از متواترات تاريخي است . منابع خودتان اكنده از تاريخ بدر است . آيا بي آنكه مردگان بفهمند پيامبر با آنها سخن مي گفته . آيا پيامبر عمل لغو انجام مي داده ؟ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ( نجم 3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)
4- در مورد گفتگوي علي بن ابي طالب عليه السلام و ابوبكر بعد از رحلت پيامبر با آن حضرت چه مي گوييد؟
5 - شما در مورد استحباب تلقين ميت كه در كتاب هاي خودتان آمده چه مي گوييد ؟ اگر ميت نمي فهمد پس اين عمل بيهوده براي چيست ؟
سلام خیلی با حالی :smile07: :smile07: :smile07:
محمد مهدی 128
Thursday 2 March 2006, 06:04AM
اما در مورد مطلب بعدي كه ذكر كرديد :
يكي از ويژگي هاي خاص محمد بن عبد الوهاب كه پيرو انديشه هاي ابن تيميه است ، برداشت هاي شاذ از آيات قرآن است . برداشت هايي كه با فهم اجماع مسلمانان از اين آيات متفاوت است و تنها همين ابن تيميه و ابن قيم و عبد الوهاب اين گونه فهميده اند . طبق آنچه گفتيد پيامبر گرامي اسلام بعد از مرگ از دنيا بي اطلاع است . به عبارت ديگر شما برادران وهابي قائليد كه بعد از مرگ روح باقي نيست و حيات برزخي ندارد . لذا چون حيات ندارد از اين عالم بي خبر است .
سؤال : 1 – آيا در آيه اي كه به عنوان شاهد آورده ايد تصريح شده است كه حضرت عيسي بعد از مرگ از اين جهان بي اطلاع بوده است ؟
2- شما آيات زير را چگونه تفسير مي كنيد :
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ [البقرة : 154]
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [آل عمران : 169]
فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ [آل عمران : 170]
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ [آل عمران : 171]
سوره ياسين : إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ [غافر : 46]
مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَاراً [نوح : 25]
سخن گفتن صالح با ارواح قوم خود :
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ [الأعراف : 77] فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ [الأعراف : 78] فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ [الأعراف : 79]
سخن گفتن شعيب با ارواح قوم خود : اعراف / 91 – 93 .
سخن گفتن پيامبر با ارواح انبياء : زخرف / 45 .
3- سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر : از متواترات تاريخي است . منابع خودتان اكنده از تاريخ بدر است . آيا بي آنكه مردگان بفهمند پيامبر با آنها سخن مي گفته . آيا پيامبر عمل لغو انجام مي داده ؟ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ( نجم 3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)
4- در مورد گفتگوي علي بن ابي طالب عليه السلام و ابوبكر بعد از رحلت پيامبر با آن حضرت چه مي گوييد؟
5 - شما در مورد استحباب تلقين ميت كه در كتاب هاي خودتان آمده چه مي گوييد ؟ اگر ميت نمي فهمد پس اين عمل بيهوده براي چيست ؟
سلام خیلی با حالی :smile07: :smile07: :smile07:
حسین شالیکار
Friday 3 March 2006, 12:14AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
خوشحال هستم که با شما در این تاپیک همصحبت شده ام.امیدوارم بتوانم مطالب مفید و در خور توجهی از شما دوست گرامی فرابگیرم.
در ابتدا از بابت تاخیر عذر خواهی می کنم متاسفانه اواخر سال شمسی و مشغله کاری...
جناب بچه باحال فرمودند:
آيا در آيه اي كه به عنوانشاهد آورده ايد تصريح شده است كه حضرت عيسي بعد از مرگ از اين جهان بي اطلاع بودهاست ؟
جواب این سوال شما را در خلال مطالبم عرض کردم و حتی شاهدی دیگر برایش آوردم.
دقت بفرمائید!
همانطور که عرض کردم خداوند در آیه 109 سوره مائده می فرماید : "{ يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا انك انت علام الغيوب (109) یعنی روزی خدا پیامبران را جمع می کند پس از آن می گوید چقدر اجابت شدید (امت شما چه مقدار از شما پیروی کردند) گویند برای ما علمی نیست زیرا که فقط تو دانای غیبهایی (109)" و این نشان می دهد روز قیامت جمیع پیغمبران اظهار بی اطلاعی از قوم خود می کنند و می گویند پس از موت از حال امت خبر نداریم.
همچنین با توجه به آیه 117 سوره مائده " ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيء شهيد"
پس یکی از نتایجی که از ترسیم این صحنه ها برای ما مترتب است این است که دریابیم پیامبران و اولیاء خدا و به طریق اولی دیگران پس از کوچ از این جهان از احوال مردمان این عالم بی اطلاعند.
جناب بچه باحال فرمودند:
شما آيات زير را چگونه تفسير ميكنيد
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُفِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ [البقرة : 154]
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَقُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْيُرْزَقُونَ [آل عمران : 169]
فَرِحِينَبِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْيَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْيَحْزَنُونَ [آل عمران : 170]
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّاللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ [آل عمران : 171]
سوره ياسين : إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَلِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاًوَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ [غافر : 46]
مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوافَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَاراً [نوح : 25]
قسمت اصلي و لاينفك انسان جسم اوست و روح آن طور كه مصطلح است ويا نفس كه لفظ دقيق قرآني آن است قسمتي غير مادي است كه بدون جسم قدرت و اختيار انجام امور از او سلب شده و مفهوم زمان را درك نكرده و هيچ گونه احساسي از محيط اطراف خود ندارد. توجه داشته باشيد كه متاسفانه اين اشتباه كه روح قسمت اصلي انسان است و جسم چيز زميني و بي اهميتي است در شيعه و سني رواج دارد و منشا اصلي اينگونه تفكرات از صوفيگري سرچشمه مي گيرد كه تا به امروز وجود دارد. آيه زير آنچه تا كنون گفتيم تماما تاييد مي كند.
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿42﴾ زمر
و اما حال :
مساله اول مساله زنده بودن شهدا است كه شيعيان بسيار روي آن تاكيد مي كنند. اگر آنطور كه گفتيم قسمت اصلي انسان جسم او باشد اين امر با زنده بودن شهدا تناقض پيدا مي كند چرا كه عقلا لازمه زنده بودن وجود احساس و قدرت تاثير گذاري بر محيط است كه بدون جسم همانطور كه اشاره شد امكان ندارد. به آيات زير دقت كنيد كه چطور قرآن راجع به اين موضوع صحبت مي كند:
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿154﴾ بقره
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ﴿169﴾
فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿170﴾ يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿171﴾ آل عمران
همانطور كه مشخص است ايه اول با لا تقولوا كه بمعني "نگوييد" يا "صدا نزنيد" مي باشد و آيه دوم با لا تحسبن شروع مي شود كه يعني "فكر نكنيد" يعني فكر نكنيد كه آنها كه در راه خداوند كشته شده اند مرده اند!
حال به آيات زير كه به صورت عمومي همه را فناپزير مي دانند توجه كنيد:
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿28﴾ بقره
كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ ﴿185﴾
آيات جالب زير كساني كه در راه خدا كشته مي شوند(شهدا) و يا مردگان را به يك صورت مورد خطاب قرار داده اند:
وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ﴿157﴾ وَلَئِن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لإِلَى الله تُحْشَرُونَ ﴿158﴾ آل عمران
وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ﴿58﴾ حج
آنچه از آيات بالا مشخص است اين است كه مرگ چيزي است كه همه طعم آن را خواهند چشيد. ولي آنان كه در راه خدا كشته شده اند گر چه مرده اند ولي آنها را نبايد مرده حساب كرد زيرا بابت آنچه از جان خود در راه خدا داده اند زندگاني ابدي را بدست آورده اند. در واقع اين آيات مشخص مي كند كه در حقيقت زنده حقيقي آنها هستند! چون حيات ابدي را بدست آوردند. ولي اين منافاتي با روند طبيعي مرگ كه براي همه انسانها يكي است و مانند خواب است ندارد. در واقع شهيد شدن يك مقام است و نبايد آن را بصورت حقيقي معني كرد و اينجا كاملا زنده بودن معني مجازي دارد. حال اگر باز قانع نشديد به دليل زير توجه كنيد.
حسین شالیکار
Friday 3 March 2006, 12:18AM
پيامبر(ص) كه والاترين مقام را در بين تمام انسانها دارند عقلا خود مقام شهدا را نيز دارند. شيعه و سني به اين موضوع اذعان دارند كه اگر خيري و بركتي در مقام و منزلت شهدا است بعيد است كه پيامبر(ص) و همينطور پيامبران گذشته از آن بي نصيب مانده باشند. بنابر اين پيامبران همه جزو شهدا محسوب مي شوند. براي اين كه اين مساله را با قرآن نيز ثابت كنيم به آيه زير توجه كنيد:
قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿162﴾ انعام
كساني كه زندگي و مرگ آنها در راه خداوند(س) باشد طبق دو آيه ذكر شده در قبل هم رديف شهدا و كساني كه در راه خداوند(س) كشته مي شوند حساب مي شوند.
حال كه پيامبر(ص) جز شهدا مي باشند به آيات زير دقت كنيد:
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ﴿144﴾ آل عمران
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ ﴿30﴾ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ ﴿31﴾ زمر
در اين آيات به وضوح مرگ را براي پيامبر(ص) چيزي عادي و غير قابل انكاري شمرده است. بنابر اين پيامبر(ص) هم مرده اند(ديگر بين ما نيستند) و هم شهيد هستند يعني طبق آياتي كه قبلا ذكر كرديم هم مرده اند و هم زنده! كه جمع نقيضين است و محال. بنابر اين يكي از اين دو مفهوم را بناچار بايد مجازي معني كنيم كه همان مساله زنده بودن ايشان است كه در واقع الان به صورت مجازي زنده اند چون عقلا با آن مقامي كه ايشان دارند به مراتب از ما زندگان زنده ترند! ولي ايشان به صورت حقيقي در روز قيامت زنده خواهند شد.
جناب بچه باحال فرمودند:
سخن گفتن صالح با ارواح قوم خود :
فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْأَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَالْمُرْسَلِينَ [الأعراف : 77] فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِيدَارِهِمْ جَاثِمِينَ [الأعراف : 78] فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِلَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَالنَّاصِحِينَ [الأعراف : 79]
سخن گفتنشعيب با ارواح قوم خود : اعراف / 91 – 93 .
سخن گفتن پيامبر با ارواح انبياء : زخرف / 45 .
سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر : از متواترات تاريخي است . منابع خودتان اكنده از تاريخ بدر است . آيا بي آنكهمردگان بفهمند پيامبر با آنها سخن مي گفته . آيا پيامبر عمل لغو انجام مي داده ؟وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ( نجم 3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)
در مورد گفتگوي علي بن ابي طالبعليه السلام و ابوبكر بعد از رحلت پيامبر با آن حضرت چه ميگوييد؟
مخاطب قرار دادن اشیاء بیجان و افراد غایب و مردگان لزوما برای شنیدن آنان و در خواست پاسخ از انان نمی باشد،بلکه نوعی حدیث نفس و ابراز تاثر و یا اظهار شادی و نشان دهنده حالتهای روحی شخص (گوینده، نویسنده ، شاعر و ...) ست که گاه برای آرامش خود، گاه برای عبرت و تاثیرگذاری بر دیگران و گاه برای اظهار تاسف و زمانی برای دعا یا نفرین در حق کسی صورت می گیرد.
در قرآن کریم آمده است وقتی قوم ثمود به علت نافرمانی و عناد مشمول عذاب الهی شدند و با زلزله ای شدید نابود گشتند پیامبرشان حضرت صالح(ع) از آنان روی گرداند و گفت: ای قوم من! پیام خداوندم را به شما رساندم و برای شما خیر خواهی نمودم ، اما شما خیرخواهان را دوست ندارید و همین ماجرا در مورد حضرت شعیب و قومش نیز اتفاق افتاد، دراینمورد نیز خدایتعالی می فرماید "پس از آنان روی گرداند و گفت: ای قوم من! به یقین پیامهای خداوندم را به شما رساندم و برایتان خیر خواهی نمودم،پس چگونه بر گروه کافران اندوه خورم؟!"
همانطور که پیداست در هر دو مورد فوق این دو پیامبر بزرگوار واقعیت و حقیقت را با خود به عنوان حدیث نفس زمزمه نمودند و یا برای عبرت دیگران بیان داشتند،نه اینکه قصد تکلم با هلاک شدگان را داشته و معتقد به شنیدن آنها باشند.عبارت "فتولی عنهم و قال" در ابتدای هر دو آیه که به معنی "از ایشان روی گرداند و گفت" می باشد بزرگترین قرینه بر این تفسیر است زیرا چنانچه معتقد به شنیدن آنها بودند و قصد صحبت با آنها را داشتند می بایست به آنها روی می آوردند و سخن می گفتند نه اینکه پشت نمایند.
حسین شالیکار
Friday 3 March 2006, 12:21AM
برخی می گویند در حدیث آمده است که پیغمبر بر بالای چاه بدر ایستاد و به مردگانگفت: آیا آنچه را که پروردگارتان به شما وعده داد یافتید؟ سپس گفت: آنها اکنون میشنوند آنچه را که می گویم.
نکاتی در این مطلب وجود دارد و اول اینکه این حدیثخلاف آیات قران است و خداوند در آیه 22 سوره فاطر می فرماید: "...و ما انت بسمع منفی القبور" یعنی: "تو کسانی را که در قبرها هستند نمی توانی بشنوانی"
در صحیح بخاری جلد 5 باب قتل ابوجهلحدیثی وجود دارد که مواق قرآن می باشد: "نزد عایشه حدیث ابن عمر نقل شد که گفته بود "مرده بوسیله گریه خانواده اش در قبر عذاب می کشد" عایشه گفت: رسول خدا اینگونهحدیث را نگفت بلکه گفت مرده بوسیله گناهانش در (برزخ) عذاب می کشد و خانواده اشبرای او گریه می کنند،همچنین عایشه گفت که پیغمبر بر چاه بدر ایستاد و در آن کشتهشدگان بدر بودند پیغمبر نگفت آنچه را می گویم می شنوند، بلکه گفت آنها می بینندآنچه را برای آنها گفتم حق بوده (عذاب الهی را می بینند)سپس عایشه این آیه را قرائتنمود:"...وما انت بسمع من فی القبور"
ببینید در این حدیث چگونه توضیح می دهد کهپیغمبر با مردگان صحبت نکرده و از قرآن دلیل می آورد که پیغمبر نمی تواند مردگان رابشنواند!!
و نیز وقتی حضرت ابراهیم(ع) در آنروز تاریخی که با بتان خلوت نمود،با آنها سخن گفت: "پس روی به معبودانشان نهاد و گفت آیا نمی خورید؟!" ، "شما را چه شده که سخن نمی گوئید؟" (صافات/91 و92) مسلما حضرت ابراهیم(ع) نه برای پذیرایی از بتها و نه برای همنشینی و هم صحبتی ، بلکه برای شکستن و نابودی بتها رفته بود و خود می دانست که آنها سخن نمی شنوند و قبلا به پدر و قومش نیز آنرا یادآوری کرده بود "هل یسمعونکم اذ تدعون؟"
از دیدگاه قرآن کریم نه تنها بتهای سنگی و چوبی بی شعور،نمی شنوند، بلکه معبودان ذی شعور را هم که می پرستیدند چنین اند. "اگر آنها را به فریاد بخوانید دعای شما را نمی شنوند و اگر هم بشنوند اجابت نکنند..."
جناب بچه باحال فرمودند:
شما در مورد استحباب تلقينميت كه در كتاب هاي خودتان آمده چه مي گوييد ؟ اگر ميت نمي فهمد پس اين عمل بيهودهبراي چيست ؟
ابتدا باید خدمت شما عرض کنم که موضع اينجانب، موضع يك مسلمان آزاد محقّق، متّكي به «قرآن» و «سنّت» پيامبر (ص) و عاري از هرگونه تعصّب فرقهاي است. بنابراين هر مطلب صحيحي را كه با قرآن كريم و سنّت قطعي رسول خدا (ص) تطبيق نمايد، چه در كتب سنّي و چه در مآخذ شيعه باشد، ميپذيرم و انحراف از اين اصل را در هيچ يك از آنها قبول ندارم و از اين نظر، اقوال روايتشده از «عمر» يا «علي»، «شافعي» يا «جعفر صادِ»، «بخاري» يا «كليني»، «إبنتيميه» يا «حلّي» و... برايم يكسان است!
بنابراین تلقین میت را کاری بیهوده و عبث می دانم حتی اگر در کتب اهل سنت روایت شده باشد!
موفق و موید باشید
خدانگهدار
حسین شالیکار
Friday 3 March 2006, 12:25AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
می پردازم به مسئله دوم از اصل اول:
اینکه خداوند نپسندیده است که در عبادت او احدی را شریک قرار دهیم نه ملک مقربی و نه نبی مرسلی.به این دلیل که در سوره جن آیه 18 می فرماید: "و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا" یعنی "پس به تحقیق مساجد اختصاص به خدا دارد پس با خدا احدی را نخوانید"
و مسئله سوم از اصل اول:
اینکه هرکس اطاعت خداوند بکند و او را به یگانگی و توحید بپذیرد، برای او جایز نیست که با دشمن خدا و رسول او(ص) دوستی کند و اگرچه نزدیکترین کسان او باشند و دلیل آن این است که خداوند در سوره مجادله آیه 22 می فرماید: " لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون" یعنی "هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند; آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده، و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها از زير (درختانش) جارى است، جاودانه در آن مىمانند; خدا از آنها خشنود است، و آنان نيز از خدا خشنودند; آنها «حزب الله » بدانيد «حزب الله» پيروزان و رستگارانند"
بدان که خداوند تو را به سوی طاعت خودش راهنمایی کرده است که دین حنیف و ملت ابراهیم این است که خدا را به یگانگی و بدون شریک بپرستی و دین را برای او خالص کنی و خداوند همه مردم را به این مسئله امر فرموده است و به همین جهت آنها را آفریده است.
خداوند در سوره الذاریات آیه 56 می فرماید: "و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون" یعنی "من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند" و معنی لیعبدون این است که فقط خدا را قابل پرستش بدانی و بزرگترین چیزی که خداوند به آن امر نموده است یکتاپرستی است و بزرگترین چیزی که از آن نهی نموده است شرک می باشد و شرک خواندن غیر خدا همراه او است و دلیل آن آیه 36 سوره نساء می باشد که می فرماید: "و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا" یعنی "و خدا را بپرستيد! و هيچچيز را همتاى او قرار ندهيد!"
پس هرگاه از تو پرسیدند آن اصلی که معرفت انسان بر آن واجب شده است چیست بگو معرفت خدا و دین او و پیغمبر او محمد(ص).چس اگر به تو گفته شد پروردگارت کیست، بگو پروردگارم آن است که مرا و جمیع جهانیان را به نعمت خود پرورش داده است و او معبود من است و معبودی برایم جز او نیست.
خداوند در سوره بقره آیه 285 فرموده است: " المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير" یعنی "همه مؤمنان (نيز)، به خدا و فرشتگان او و كتابها و فرستادگانش، ايمان آوردهاند; (و مىگويند:) ما در ميان هيچ يك از پيامبران او، فرق نمىگذاريم (و به همه ايمان داريم). و (مؤمنان) گفتند: «ما شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا! (انتظار) آمرزش تو را (داريم); و بازگشت (ما) به سوى توست.»
پس چون خداوند بیش از این نفرموده بنابراین ایمان را به همین اندازه کافی شمرده است پس لازم نیست که ما بر آن بیفزائیم.
اگر از تو پرسیدند به چه چیزی پروردگارت را شناختی بگو با آیات و مخلوقاتش چنانچه در سوره فصلت آیه 37 می فرماید: "و من آياته الليل و النهار و الشمس و القمر لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و اسجدوا لله الذي خلقهن ان كنتم اياه تعبدون" یعنی "و از نشانههاى او، شب و روز و خورشيد و ماه است; براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدايى كه آفريننده آنهاست سجده كنيد اگر مىخواهيد او را بپرستيد!" همچنین در سوره اعراف آیه 54 می فرماید: "ان ربكم الله الذي خلق السماوات و الارض في ستة ايام ثم استوى على العرش يغشي الليل النهار يطلبه حثيثا و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين" یعنی "پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز ( شش دوران) آفريد; سپس به تدبير جهان هستى پرداخت; با (پرده تاريك) شب، روز را مى پوشاند; و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است; و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او)ست! پر بركت (و زوالناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است!" یعنی کس دیگری نمی تواند بیافریند و امر نماید و فقط خود او معبود است به این دلیل که خداوند فرموده است: "یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذی من قبلکم لعلکم تتقون.الذی جعل لکم الارض فراشا و السماء بناءا و انزل من السماء ماءا فاخرج به من الثمرات رزقا لکم فلا تجعلو الله انداد و انتم تعملون" این آیه دلالت دارد که فقط پروردگار این موجودات مستحق عبادتست و خواندن.
پاینده و پیروز باشید
خدانگهدار
هستي
Friday 3 March 2006, 10:41AM
بسمه تعالي
مطالب را خواندم.
شيوه استدلالتان با ديگران متفاوت است وبنظر مي رسد كه قصد جدل نداريد.من مطالبي را در مورد برزخ ودنياي پس از مرگ با ذكر ماخذ اورده ام.وديگر انها را تكرار نمي كنم اگر انها را بخوانيد وبعد بنويسيد كار راحت تر مي شود.
من عنواندنياي پس از مرگ را بالا مي اورم.
ياور
Friday 3 March 2006, 01:43PM
يا الله
اللهم صل علي محمد و ال محمد
احسنت بر جناب شاليكار خير مقدم عرض مي كنم حضور شما را در اين انجمن اميدوارم موفق باشيد
يا الله
بچه با حال
Friday 3 March 2006, 05:45PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
خوشحال هستم که با شما در این تاپیک همصحبت شده ام.امیدوارم بتوانم مطالب مفید و در خور توجهی از شما دوست گرامی فرابگیرم.
خوشحالم كه بالاخره از برادران معتقد به وهابيت يكي پيدا شد كه پاسخ بدهد . پاسخ علمي شما بسيار خوب و مفيد بود و استفاده فراوان بردم . اميدوارم تا پايان همين گونه ادامه داشته باشد .همان طور كه قبلا عرض كردم و اميدوارم شما هم موافق باشيد يك به يك مطالب مطروحه را مورد نقد و ارزيابي قرار مي دهيم . در اين بررسي نقادانه قصد ما پذيرش طرف مقابل نيست . ما حرف خود را مطرح مي كنيم طرف مقابل خواست بپذيرد نخواست نمي پذيرد . همان طور كه شما هم فرموده ايد غرض طرح ديدگاه هاست نه تخريب يكديگر . ما همه مسلمانيم و معتقد به خداي يگانه و نبوت پيامبر گرامي اسلام كه رحمه للعالمين است .
در ابتدا از بابت تاخیر عذر خواهی می کنم متاسفانه اواخر سال شمسی و مشغله کاری...
عذر خواهي لازم نيست . من هم بايد به مسافرتي كوتاه بروم . پيش مياد ديگه .
براي اين كه بحث ما خوب و مناسب پيش برود ابتدا به بررسي همان سؤال نخست خودم و پاسخ شما مي پردازم : سؤال من اين بود :
آيا در آيه اي كه به عنوا نشاهد آورده ايد تصريح شده است كه حضرت عيسي بعد از مرگ از اين جهان بي اطلاع بوده است ؟
و پاسخ شما اين بود :
جواب این سوال شما را در خلال مطالبم عرض کردم و حتی شاهدی دیگر برایش آوردم.
دقت بفرمائید!
همانطور که عرض کردم خداوند در آیه 109 سوره مائده می فرماید : "{ يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا انك انت علام الغيوب (109) یعنی روزی خدا پیامبران را جمع می کند پس از آن می گوید چقدر اجابت شدید (امت شما چه مقدار از شما پیروی کردند) گویند برای ما علمی نیست زیرا که فقط تو دانای غیبهایی (109)" و این نشان می دهد روز قیامت جمیع پیغمبران اظهار بی اطلاعی از قوم خود می کنند و می گویند پس از موت از حال امت خبر نداریم.
همچنین با توجه به آیه 117 سوره مائده " ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيء شهيد"
پس یکی از نتایجی که از ترسیم این صحنه ها برای ما مترتب است این است که دریابیم پیامبران و اولیاء خدا و به طریق اولی دیگران پس از کوچ از این جهان از احوال مردمان این عالم بی اطلاعند.
اين پاسخ مقداري با سوال من بيگانه است . سوال اول من در خصوص آيه اي بود كه شما دوست عزيزم ذكر كرده بوديد . يعني : مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [المائدة : 117]
سؤال من اين است كه چطور اين آيه دلالت مي كند بر بي خبري پيامبران الهي (مانند حضرت عيسي عليه السلام) از احوال مردمان در اين دنيا . ظاهرا شاهد مورد استناد شما در اين آيه اين فراز است : فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ .
يعني(مضمون) بعد از مرگم شما خودت بر رفتار اين مردم گواه و مسلطي (در نتيجه من كه مرده ام از رفتار مردم بي اطلاعم).
شايد من سؤالم را خوب مطرح نكردم . پاسخ شما در اثبات اين مدعا به طور كلي (و نه فقط اين آيه) است كه مردگان از زندگان خبر ندارند اما سؤال من در خصوص دلالت همين آيه مطرح شده است . ان شاء الله ادله ديگر را نيز بعد از اين آيه بررسي خواهيم كرد . ببينيد دوست عزيز مثالي مي زنم . فرض كنيد شما و استادتان براي تبليغ اسلام به روستايي رفته ايد كه مردم آنجا كافرند. يك بار كه شما و استادتان به هم مي رسيد استاد به شما مي گويد: چه خبر ؟ آيا مردم با تو همكاري مي كنند . شما كه خيلي از دست مردم آنجا ناراحتيد مي گوييد شما كه خودتان شاهديد . مي بينيد مردم چه مي كنند . حال آيا معني اين پاسخ شما مي تواند اين باشد كه شخص شما شاهد نيستيد و از اوضاع بي خبريد ؟ به عبارت ديگر مي خواهم بگويم آيا اثبات شيء نفي ما عدا مي كند يا نه ؟ آيا در اين آيه كريمه حضرت مسيح به اين كه پس از مرگش شاهد اعمال قومش نيست ، تصريح كرده است ؟
حسین شالیکار
Monday 6 March 2006, 01:16PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جناب بچه باحال فرمودند:
خوشحالم كه بالاخره از برادران معتقد به وهابيت يكي پيدا شد كه پاسخ بدهد . پاسخعلمي شما بسيار خوب و مفيد بود و استفاده فراوان بردم . اميدوارم تا پايان همينگونه ادامه داشته باشد .همان طور كه قبلا عرض كردم و اميدوارم شما هم موافق باشيديك به يك مطالب مطروحه را مورد نقد و ارزيابي قرار مي دهيم . در اين بررسي نقادانهقصد ما پذيرش طرف مقابل نيست . ما حرف خود را مطرح مي كنيم طرف مقابل خواست بپذيردنخواست نمي پذيرد . همان طور كه شما هم فرموده ايد غرض طرح ديدگاه هاست نه تخريبيكديگر . ما همه مسلمانيم و معتقد به خداي يگانه و نبوت پيامبر گرامي اسلام كه رحمهللعالمين است.
در ابتدا باید عنوان کنم که بنده معتقد به اسلامیت هستم ولیکن به هر حال من هم با مطالب شما موافقم ما موظفیم دیدگاه های مختلف را بیان کنیم و روی آن بحث و گفتگوی علمی داشته باشیم الباقی به عهده خواننده و طرفین بحث است که قبول کنند یا خیر چنانچه خداوند می فرماید فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه.
جناب بچه باحال فرمودند:
ين پاسخ مقداري با سوال من بيگانه است . سوال اول من در خصوص آيه اي بود كه شمادوست عزيزم ذكر كرده بوديد . يعني : مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِي بِهِأَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّادُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنتَعَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [المائدة : 117]
سؤال من اين است كه چطور اين آيهدلالت مي كند بر بي خبري پيامبران الهي (مانند حضرت عيسي عليه السلام) از احوالمردمان در اين دنيا . ظاهرا شاهد مورد استناد شما در اين آيه اين فراز است : فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ .
يعني(مضمون) بعداز مرگم شما خودت بر رفتار اين مردم گواه و مسلطي (در نتيجه من كه مرده ام از رفتارمردم بي اطلاعم).
شايد من سؤالم را خوب مطرح نكردم . پاسخ شما در اثبات اينمدعا به طور كلي (و نه فقط اين آيه) است كه مردگان از زندگان خبر ندارند اما سؤالمن در خصوص دلالت همين آيه مطرح شده است . ان شاء الله ادله ديگر را نيز بعد از اينآيه بررسي خواهيم كرد .
به نظر شما آيا اين آيه، به وضوح نميرساند كه پيامبران : چون از جهان رفتند، با اين دنيا تماسي ندارند و بر ما گواه نيستند؟ و بنابراين، ارواحشان را طلبيدن و به آنان توسّل جستن درست نيست!
به نظر من در این آیه به وضوح روشن و مشخص است که حضرت عیسی(ع) بعد از مرگش از حال امت خود بی اطلاع است! و آیه نشان می دهد که گواه بودنش مقید شده است به حضورش در میان مردم زیرا می فرماید مادام که در میان امتم بودن شاهد بر اعمال آنها بودم و گواهی وی به اندازه ای می باشد که در میان مردم و ناظر و شاهد بر اعمال آنها بوده است و از آنجائیکه در ادامه می فرماید هنگامیکه مرا میراندی تو بر انها شاهدی نشان می دهد که پس از مرگ دیگر شاهد بر اعمال امت نیست و همانطور که عرض کردم شهادتش مقید و محدود شده است به حضورش در میان مردم.
شاهد از ایات قرآن در این زمینه بسیار است که انشاءالله به آن خواهم پرداخت چون معتقد هستم که آیات قرآن یکدیگر را معنا و تفسیر می کنند!
جناب بچه باحال فرمودند:
ببينيد دوست عزيز مثالي مي زنم . فرض كنيد شما و استادتانبراي تبليغ اسلام به روستايي رفته ايد كه مردم آنجا كافرند. يك بار كه شما واستادتان به هم مي رسيد استاد به شما مي گويد: چه خبر ؟ آيا مردم با تو همكاري ميكنند . شما كه خيلي از دست مردم آنجا ناراحتيد مي گوييد شما كه خودتان شاهديد . ميبينيد مردم چه مي كنند . حال آيا معني اين پاسخ شما مي تواند اين باشد كه شخص شماشاهد نيستيد و از اوضاع بي خبريد ؟ به عبارت ديگر مي خواهم بگويم آيا اثبات شيء نفيما عدا مي كند يا نه ؟ آيا در اين آيه كريمه حضرت مسيح به اين كه پس از مرگش شاهداعمال قومش نيست ، تصريح كرده است ؟
مثال شما درست ولی بدون در نظر گرفتن قیود. اگر در همین مثال شما از قیود آیه استفاده کنید چه معنایی می دهد؟
فرض می کنیم شما و استادتان برای تبلیغ دین اسلام به روستایی رفتید.استاد شما را به روستای دیگری می فرستد و خودش در همانجا می ماند. استاد با شما تماس می گیرد تا وضعیت مردم روستای اول را از شما سوال کند. شما در جواب می گوئید تا زمانیکه در آن روستا بودم وضعیت آنها چنین و چنان بود ولی هنگامیکه از انجا رفتم شما خودت شاهدی که وضعیت آنها چیست!
آیا می توانیم نتیجه بگیریم که شاگرد هم اکنون که در روستای دیگری است شاهد اعمال مردم روستای اول می باشد؟ قطعا خیر نمی توان چنین نتیجه ای گرفت و چنانچه مشخص است گواهش مقید به حضورش در روستا می باشد.
در آخر خوشحال می شود نظر شما را در مورد همین آیه بدانم.
برخورد شما با قسمت ُکنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّادُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ آیه چگونه می باشد؟
پایدار باشید
خدانگهدار
حسین شالیکار
Monday 6 March 2006, 01:16PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جناب بچه باحال فرمودند:
خوشحالم كه بالاخره از برادران معتقد به وهابيت يكي پيدا شد كه پاسخ بدهد . پاسخعلمي شما بسيار خوب و مفيد بود و استفاده فراوان بردم . اميدوارم تا پايان همينگونه ادامه داشته باشد .همان طور كه قبلا عرض كردم و اميدوارم شما هم موافق باشيديك به يك مطالب مطروحه را مورد نقد و ارزيابي قرار مي دهيم . در اين بررسي نقادانهقصد ما پذيرش طرف مقابل نيست . ما حرف خود را مطرح مي كنيم طرف مقابل خواست بپذيردنخواست نمي پذيرد . همان طور كه شما هم فرموده ايد غرض طرح ديدگاه هاست نه تخريبيكديگر . ما همه مسلمانيم و معتقد به خداي يگانه و نبوت پيامبر گرامي اسلام كه رحمهللعالمين است.
در ابتدا باید عنوان کنم که بنده معتقد به اسلامیت هستم ولیکن به هر حال من هم با مطالب شما موافقم ما موظفیم دیدگاه های مختلف را بیان کنیم و روی آن بحث و گفتگوی علمی داشته باشیم الباقی به عهده خواننده و طرفین بحث است که قبول کنند یا خیر چنانچه خداوند می فرماید فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه.
جناب بچه باحال فرمودند:
ين پاسخ مقداري با سوال من بيگانه است . سوال اول من در خصوص آيه اي بود كه شمادوست عزيزم ذكر كرده بوديد . يعني : مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِي بِهِأَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّادُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنتَعَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [المائدة : 117]
سؤال من اين است كه چطور اين آيهدلالت مي كند بر بي خبري پيامبران الهي (مانند حضرت عيسي عليه السلام) از احوالمردمان در اين دنيا . ظاهرا شاهد مورد استناد شما در اين آيه اين فراز است : فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ .
يعني(مضمون) بعداز مرگم شما خودت بر رفتار اين مردم گواه و مسلطي (در نتيجه من كه مرده ام از رفتارمردم بي اطلاعم).
شايد من سؤالم را خوب مطرح نكردم . پاسخ شما در اثبات اينمدعا به طور كلي (و نه فقط اين آيه) است كه مردگان از زندگان خبر ندارند اما سؤالمن در خصوص دلالت همين آيه مطرح شده است . ان شاء الله ادله ديگر را نيز بعد از اينآيه بررسي خواهيم كرد .
به نظر شما آيا اين آيه، به وضوح نميرساند كه پيامبران : چون از جهان رفتند، با اين دنيا تماسي ندارند و بر ما گواه نيستند؟ و بنابراين، ارواحشان را طلبيدن و به آنان توسّل جستن درست نيست!
به نظر من در این آیه به وضوح روشن و مشخص است که حضرت عیسی(ع) بعد از مرگش از حال امت خود بی اطلاع است! و آیه نشان می دهد که گواه بودنش مقید شده است به حضورش در میان مردم زیرا می فرماید مادام که در میان امتم بودن شاهد بر اعمال آنها بودم و گواهی وی به اندازه ای می باشد که در میان مردم و ناظر و شاهد بر اعمال آنها بوده است و از آنجائیکه در ادامه می فرماید هنگامیکه مرا میراندی تو بر انها شاهدی نشان می دهد که پس از مرگ دیگر شاهد بر اعمال امت نیست و همانطور که عرض کردم شهادتش مقید و محدود شده است به حضورش در میان مردم.
شاهد از ایات قرآن در این زمینه بسیار است که انشاءالله به آن خواهم پرداخت چون معتقد هستم که آیات قرآن یکدیگر را معنا و تفسیر می کنند!
جناب بچه باحال فرمودند:
ببينيد دوست عزيز مثالي مي زنم . فرض كنيد شما و استادتانبراي تبليغ اسلام به روستايي رفته ايد كه مردم آنجا كافرند. يك بار كه شما واستادتان به هم مي رسيد استاد به شما مي گويد: چه خبر ؟ آيا مردم با تو همكاري ميكنند . شما كه خيلي از دست مردم آنجا ناراحتيد مي گوييد شما كه خودتان شاهديد . ميبينيد مردم چه مي كنند . حال آيا معني اين پاسخ شما مي تواند اين باشد كه شخص شماشاهد نيستيد و از اوضاع بي خبريد ؟ به عبارت ديگر مي خواهم بگويم آيا اثبات شيء نفيما عدا مي كند يا نه ؟ آيا در اين آيه كريمه حضرت مسيح به اين كه پس از مرگش شاهداعمال قومش نيست ، تصريح كرده است ؟
مثال شما درست ولی بدون در نظر گرفتن قیود. اگر در همین مثال شما از قیود آیه استفاده کنید چه معنایی می دهد؟
فرض می کنیم شما و استادتان برای تبلیغ دین اسلام به روستایی رفتید.استاد شما را به روستای دیگری می فرستد و خودش در همانجا می ماند. استاد با شما تماس می گیرد تا وضعیت مردم روستای اول را از شما سوال کند. شما در جواب می گوئید تا زمانیکه در آن روستا بودم وضعیت آنها چنین و چنان بود ولی هنگامیکه از انجا رفتم شما خودت شاهدی که وضعیت آنها چیست!
آیا می توانیم نتیجه بگیریم که شاگرد هم اکنون که در روستای دیگری است شاهد اعمال مردم روستای اول می باشد؟ قطعا خیر نمی توان چنین نتیجه ای گرفت و چنانچه مشخص است گواهش مقید به حضورش در روستا می باشد.
در آخر خوشحال می شود نظر شما را در مورد همین آیه بدانم.
برخورد شما با قسمت ُکنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّادُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ آیه چگونه می باشد؟
پایدار باشید
خدانگهدار
بچه با حال
Wednesday 8 March 2006, 07:07AM
سلامعلیکم
به نظر شما آيا اين آيه، به وضوحنميرساند كه پيامبران : چون از جهان رفتند، با اين دنيا تماسي ندارند و برما گواه نيستند؟ و بنابراين، ارواحشان را طلبيدن و به آنان توسّل جستندرست نيست! به نظرمن در این آیه به وضوح روشن و مشخص است که حضرت عیسیبعد از مرگش از حال امت خود بی اطلاع است! و آیه نشان می دهد که گواه بودنش مقیدشده است به حضورش در میان مردم زیرا می فرماید مادام که در میان امتم بودن شاهد براعمال آنها بودم و گواهی وی به اندازه ای می باشد که در میان مردم و ناظر و شاهد براعمال آنها بوده است و از آنجائیکه در ادامه می فرماید هنگامیکه مرا میراندی تو برانها شاهدی نشان می دهد که پس از مرگ دیگر شاهد بر اعمال امت نیست و همانطور که عرضکردم شهادتش مقید و محدود شده است به حضورش در میان مردم.
نه به وضوح نمي رساند . اين آيه اولا فقط مربوط به حضرت عيسي عليه السلام است نه تمام پيامبران. ثانيا دلالت نمي كند بر اين كه چون حضرت عيسي عليه السلام ازجهان رفت ، با اين دنيا تماسي ندارد و بر ما گواه نيست . چون اثبات شيء نفي ما عدا نمي كند .
براي بررسي روشن تر موضوع اين آيه را با آيه قبل از آن مي آورم :
وَإِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنتَ قُلتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَـهَيْنِ مِن دُونِ اللّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلاَ أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ [المائدة : 116] مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [المائدة : 117]
نكته اول اين كه كليه مسلمانان متفقند حضرت عيسي عليه السلام زنده است . حتي برخي از مفسرين به همين آيه براي زنده بودن حضرت عيسي عليه السلام استناد مي كنند . حال آيا در اين وجه ميان حضرت عيسي و پيامبر اسلام شباهتي وجود دارد كه بخواهيم به اين آيه استناد كنيم وسپس آن را به نبي اكرم اسلام و ساير اوليا تسري بدهيم ؟ به عبارت ديگر به فرض اين كه مدعاي شما را در اين آيه بپذيريم (كه پذيرفتني نيست) ، بايد بگوييم تنها به پيامبراني نبايد توسل كرد كه همچون حضرت عيسي زنده باشند . پس اين آيه نمي تواند دليلي بر عدم توسل به پيامبر اسلام و ساير اولياي الهي باشد . چون اين قياس مع الفارق است .
نكته دوم اين كه همان حضرت عيسي عليه السلام كه شما ايشان را به عنوان دليل واسطه قرار ندادن آورده ايد براساس اين آيه كريمه خلاف فرمايش شما را ، مي فرمايند : وَرَسُولاً إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ [آل عمران : 49] . اصلا به همين دليل مسيحيان دچار اشتباه شده اند و عيسي را خدا مي دانند . آنها درك نكردند كه او واسطه است و خدا نيست . نيروي خلق پرنده از گل ، شفا دادن اكمه و ابرص و زنده كردن مردگان و ...، قدرتي است كه خداوند به عيسي عطا كرده تا به واسطه آن به هر كس بخواهد كمك كند . آيا اگر كسي از عيسي بخواهد كه از آن قدرت خداداديش به او كمك كند ، مشرك شده است ؟ آيا رتبه پيامبر اكرم نستجير بالله از حضرت عيسي پايين تر است ؟ آيا نمي توان از رسول اكرم درخواست كرد كه از آن قدرت خدادادي براي كمك به ما استفاده نمايد ؟
نكته سوم اين كه بر اساس آيه يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلاَ تَقُولُواْ ثَلاَثَةٌ انتَهُواْ خَيْراً لَّكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلَـهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَن يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَات وَمَا فِي الأَرْضِ وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً [النساء : 171] عيسي روح خداست . آيا شما معتقديد حضرت عيسي مرده است و اكنون زنده نيست ؟ آيا به فرض اين كه عيسي مرده باشد ، بعد از مرگ جسماني عيسي روح الله، روح (خدايي) او مي ميرد و ، اين روح نمي تواند بر اعمال و رفتار ما مسلط و آگاه باشد؟
نكته چهارم اين كه مسلمانان پيامبر اسلام و ساير اولياي الهي را واسطه قرار مي دهند و مثلا در مورد پيامبر اكرم مي گويند : يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله . حال اين تعبير در مورد حضرت عيسي عليه السلام نيز آمده است : إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ [آل عمران : 45] .
نكته پنجم اين كه اين معنايي را كه شما از آيه مورد بحث برداشت مي كنيد با بسياري از آيات كريمه قرآن تعارض دارد از جمله همين چند آيه اي كه ذكر كردم .
شاهد از ایات قرآن دراین زمینه بسیار است که انشاءالله به آن خواهم پرداخت چون معتقد هستم که آیات قرآنیکدیگر را معنا و تفسیر می کنند!
مشتاقم اين شواهد را ذكر بفرماييد . ما شيعيان نيز مانند شما معتقديم القرآن يفسر بعضه بعضا . علماي شيعه در اين زمينه تفاسير گرانسنگي هم نوشته اند مانند تفسير الميزان .
بچه با حال
Wednesday 8 March 2006, 07:12AM
دوست گرامي حسين آقاي عزيز مرقوم فرموده اند :
جناب بچه باحال فرمودند:
نقل قول:
ببينيد دوست عزيز مثالي مي زنم . فرض كنيد شما و استادتانبراي تبليغ اسلام به روستايي رفته ايد كه مردم آنجا كافرند. يك بار كه شما واستادتان به هم مي رسيد استاد به شما مي گويد: چه خبر ؟ آيا مردم با تو همكاري ميكنند . شما كه خيلي از دست مردم آنجا ناراحتيد مي گوييد شما كه خودتان شاهديد . ميبينيد مردم چه مي كنند . حال آيا معني اين پاسخ شما مي تواند اين باشد كه شخص شماشاهد نيستيد و از اوضاع بي خبريد ؟ به عبارت ديگر مي خواهم بگويم آيا اثبات شيء نفيما عدا مي كند يا نه ؟ آيا در اين آيه كريمه حضرت مسيح به اين كه پس از مرگش شاهداعمال قومش نيست ، تصريح كرده است ؟
مثال شما درست ولی بدون در نظر گرفتن قیود. اگر در همینمثال شما از قیود آیه استفاده کنید چه معنایی می دهد؟
فرض می کنیم شما و استادتان برای تبلیغ دین اسلام بهروستایی رفتید.استاد شما را به روستای دیگری می فرستد و خودش در همانجا می ماند. استاد با شما تماس می گیرد تا وضعیت مردم روستای اول را از شما سوال کند. شما درجواب می گوئید تا زمانیکه در آن روستا بودم وضعیت آنها چنین و چنان بود ولیهنگامیکه از انجا رفتم شما خودت شاهدی که وضعیت آنهاچیست!
آیا می توانیم نتیجهبگیریم که شاگرد هم اکنون که در روستای دیگری است شاهد اعمال مردم روستای اول میباشد؟ قطعا خیر نمی توان چنین نتیجه ای گرفت و چنانچه مشخص است گواهش مقید به حضورشدر روستا می باشد.
دوست خوبم ناخواسته در اين پاسخ شما مغالطه اي (مغالطه : refuting the example) صورت گرفته است. عقيده ما اين است كه اثبات شيء نفي ما عدا نمي كند . حال من براي اين كه فهم اين عقيده به ذهن نزديكتر شود ، مثالي را آوردم . پس اين مثال دليل من بر رد مدعاي شما نبود كه بخواهيد آن را رد بفرماييد ، بلكه اين مثال براي ساده شدن فهم مدعايم بود. مدعاي من اين است كه اثبات شيء نفي ما عدا نمي كند . شما بايد به اين مدعا بپردازيد . آيا شما قبول داريد كه اثبات شيء نفي ما عدا نمي كند يا آن كه اين ادعاي مرا نمي پذيريد؟
پایدارباشید
خدانگهدار
من هم براي شما آرزوي موفقيت مي كنم . در پناه خدا محفوظ باشيد.
هستي
Wednesday 8 March 2006, 09:11AM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
گرچه جناب با حال پاسخ داده اند و در اين زمينه از من به پاسخگويي سزاوار ترند اما چند نكته را هم من مي اورم.
در تفسير قران چندان صحيح نيست كه به برداشت شخصي روي اوريم بلكه بهتر است از تفاسير معتبر استفاده شود گرچه اگر شما اصرار بر اين امر داشته باشيد من هم نظر خودم را مي نويسم.
شما در نوشته هايتان چند مورد را اورده ايد از جمله:
جسم مهمتر است يا روح؟طبق نظر ملاصدرايكي از بزرگترين فيلسوفان مسلمان نفس جسمانيه الحدوث وروحانيه البقاء مي باشد.گرچه درپيدايش منشا مادي دارد اما در بقا بدليل از بين رفتن ماده روحاني است.
در مورد مقايسه مرگ با خواب در سوره زمر ايه42بازهم مدعاي شما ثابت نمي شود چون انسان خوابيده جسمش در خواب است وروحش در فعاليت.واينك مرگ را تشبيه به خواب كرده اند ازهمين جهت است.
در مورد زنده بودن شهداءنيز شما اين نكته را خوب در يافته ايد كه اگر انها زنده باشندبايد در محيط تاثير بگذارند واين همان چيزي است كه ما مي گوئيم(البته من در اين مورد ترديدي ندارم وتنها سعي مي كنم يقينم را تبيين كنم).شما صراحت ايه را به اينكه“ بل احياء “ويا“ لكن لا تشعرون“ را
ناديده مي گيريد.اگر شما به قول خداوند درك نمي كنيد معنايش اين نيست كه درقيامت زنده مي شوند(كه همه مي شوند) وحيات ابدي بدست مي اورند.
در مورد قوم شعيب و ياثمود كه پس از عذاب پيامبران با انها سخن گفتند، شما سخن ان دو پيامبر راحديث نفس نوشته ايد در حاليكه دليلي بر اين برداشت نداريد.
در حديثي از عايشه نوشته ايد كه عايشه گفت كه پيامبر فرمود :كه مرده وبوسيله گناهانش در برزخ عذاب مي شود. پس در برزخ نه در قيامت كه
عذاب قيامت بعد از دگرگوني در اين عالم ونفخ صور است.
ضمنا ايات دال بر وجود عالم برزخ ايات 19 مومنون و11مومن ونمل 32 و...مي باشند كه در صورت نياز به انها ميپردازم.
به اميد اينكه همگان به انچه خداوند مي پسندد هدايت شوند.
sprit
Wednesday 8 March 2006, 01:27PM
سلام علیکم ....
درود ....
مرا به خاطر حضور بی اجازه ام ببخشید .... اما نکاتی در فرمایشات جناب شالیکار بود که به ذهنم رسید ، بد نیست آورده شود :
مثال شما درست ولی بدون در نظر گرفتن قیود. اگر در همین مثال شما از قیود آیه استفاده کنید چه معنایی می دهد؟
فرض می کنیم شما و استادتان برای تبلیغ دین اسلام به روستایی رفتید.استاد شما را به روستای دیگری می فرستد و خودش در همانجا می ماند. استاد با شما تماس می گیرد تا وضعیت مردم روستای اول را از شما سوال کند. شما در جواب می گوئید تا زمانیکه در آن روستا بودم وضعیت آنها چنین و چنان بود ولی هنگامیکه از انجا رفتم شما خودت شاهدی که وضعیت آنها چیست!
این مثال .... مع الفارق است ... زیرا رب اعلی خودش در جایی بدون اطلاع نمی ماند .... در حالی که در مثال جناب شالیکار ، فرض لازم برای صحت و پذیرش ، بی اطلاعی استاد است
قسمت اصلي و لاينفك انسان جسم اوست و روح آن طور كه مصطلح است ويا نفس كه لفظ دقيق قرآني آن است قسمتي غير مادي است كه بدون جسم قدرت و اختيار انجام امور از او سلب شده و مفهوم زمان را درك نكرده و هيچ گونه احساسي از محيط اطراف خود ندارد. توجه داشته باشيد كه متاسفانه اين اشتباه كه روح قسمت اصلي انسان است و جسم چيز زميني و بي اهميتي است در شيعه و سني رواج دارد و منشا اصلي اينگونه تفكرات از صوفيگري سرچشمه مي گيرد كه تا به امروز وجود دارد. آيه زير آنچه تا كنون گفتيم تماما تاييد مي كند.
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿42﴾ زمر
متاسفانه مشکل اساسی ای که در برداشت جناب شالیکار وجود دارد ، برابر دانستن « مرگ » با « نیستی » و عدم است .... که این برداشت ، به هیچ روی ، معنای غالب در قرآن کریم را نمی رساند و به عبارتی ، نوعی سوء برداشت است ...
در قرآن کریم ، بارها سخن از پیمانی به میان آمده که زمان آن بر هیچیک از ما روشن نیست ...
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ .... و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت; و آنها را گواه بر خويشتن ساخت و فرمود « آيا من پروردگار شما نيستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مىدهيم!» (چنين كرد مبادا) روز رستاخيز بگوييد: «ما از اين، غافل بوديم» .... ( اعراف - 171 )
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ..... آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟! ... ( یس - 60 )
آنچنان که می بینیم .... سخن از عهد و پیمانی است که هیچیک از ما آن را به خاطر نمی آورد ...و گویای آن است که همچنان که دیر زمانی قبل از هبوط به دنیا زیسته بودیم ، ... تا ابد در استمرار و تداوم صفت « لطف » الهی خواهیم زیست .
مخاطب قرار دادن اشیاء بیجان و افراد غایب و مردگان لزوما برای شنیدن آنان و در خواست پاسخ از انان نمی باشد،بلکه نوعی حدیث نفس و ابراز تاثر و یا اظهار شادی و نشان دهنده حالتهای روحی شخص (گوینده، نویسنده ، شاعر و ...) ست که گاه برای آرامش خود، گاه برای عبرت و تاثیرگذاری بر دیگران و گاه برای اظهار تاسف و زمانی برای دعا یا نفرین در حق کسی صورت می گیرد.
گیریم چنین باشد ... اینکه کسی برای اظهار حدیث نفس .... ابراز تاثر ... و یا اظهار شادی و .... با گذشتگان سخن بگوید ، از نظر منطق ، نافی این که چنین ارواحی در قید حیات برزخی باشند .... نیست .
مثالی از این دست استقرای نا صحیح : معمولا چای را با قند می خورند ... پس نمی توان چای را با شکر شیرین کرد !
از آن گذشته ، من تعبیر خود را از آیات گویای زیر می نویسم ... شما بفرمایید کجایش اشتباه است ، و به چه دلیل :
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ .....به او گفته شد: «وارد بهشت شو!» گفت: «اى كاش قوم من مىدانستند... (26) كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامىداشتگان قرار داده است!» (27) ( یس )
1. کسی در زمان گذشته ... پس از مرگ وارد بهشت ( به تعبیر ما بهشت برزخی ) شده است ... پس بعد از مرگ ... و پیش از معاد ، بهشتی هست ، و به تبع آن دوزخی .
2. او زنده است ( حیات روحی ) و علاوه بر آن ، صاحب درک خودآگاه است ... قوم خویش را که در دنیا برجای مانده اند ، به خاطر می آورد .... موقعیت نیکوی خویش را درک می کند ... و آروز می کند که ایکاش قوم او مرتبه و شان وی را می دانستند ... پس او هنوز دارای انگیزه هدایت قوم خود است ...
اینها نشان می دهد که خودآگاهی پس از مرگ ، امتداد دارد ... و مرگ ، تنها یک مرحله انتقالی است ... از وضعیتی ، به وضعیت دیگر .
از گفته های قرآن که بگذریم ، هزاران مورد تجربه مرگ موقت ( گاه تا یک ساعت و بیشتر ) که همه از شرایطی شبیه به یکدیگر سخن می گویند ، بیانگر نوعی سند متواتر است که انکار آن با عقل سلیم ... در تعارض است .
نکته ای دیگر :
با مطالعه آیه زیر ، بفرمایید حضرت عیسی روح الله ( علیه آلاف التحیة و الثناء ) کجا تشریف دارند ؟؟
وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـكِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينً ..... و گفتارشان كه: «ما، مسيح عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم!» در حالى كه نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند; لكن امر بر آنها مشتبه شد. و كسانى كه در مورد (قتل) او اختلاف كردند، از آن در شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروى مىكنند; و قطعا او را نكشتند! (157) ( نساء )
تصریح بر این که ایشان کشته نشده اند .... به هیچ تفسیری قابل انکار نیست ... پس عیسی ( ع ) کجاست ؟؟به هر حال ، ایشان دیگر در بین خلق رویت نشده اند ....
يعني طبق آياتي كه قبلا ذكر كرديم هم مرده اند و هم زنده! كه جمع نقيضين است و محال. بنابر اين يكي از اين دو مفهوم را بناچار بايد مجازي معني كنيم كه همان مساله زنده بودن ايشان است كه در واقع الان به صورت مجازي زنده اند چون عقلا با آن مقامي كه ايشان دارند به مراتب از ما زندگان زنده ترند! ولي ايشان به صورت حقيقي در روز قيامت زنده خواهند شد.
خیر جناب شالیکار ....
این جمع نقیضین نیست .... بلکه ناآشنایی شما با تعبیر قرآن کریم ... از « مرگ » ، « عدم » ، « حیات » و مانند آن است که شما را جایی می رساند که در قرآن که معجزه الهی است ، تناقض بیابید و ناگزیر شوید تفسیرهای نامعقول بیاورید ....
کنایه از « حیات شهدا » ... نوعی آگاهی برتر ، نسبت به درگذشتگان عادی است ... نه زندگی جسمانی ایشان . پس اینچنین حیات برتر ... نافی مرگ جسمانی نخواهد بود و این آیات نیز هیچگونه تعارضی با یکدیگر ندارد ....
آنچه از آيات بالا مشخص است اين است كه مرگ چيزي است كه همه طعم آن را خواهند چشيد. ولي آنان كه در راه خدا كشته شده اند گر چه مرده اند ولي آنها را نبايد مرده حساب كرد زيرا بابت آنچه از جان خود در راه خدا داده اند زندگاني ابدي را بدست آورده اند. در واقع اين آيات مشخص مي كند كه در حقيقت زنده حقيقي آنها هستند! چون حيات ابدي را بدست آوردند. ولي اين منافاتي با روند طبيعي مرگ كه براي همه انسانها يكي است و مانند خواب است ندارد. در واقع شهيد شدن يك مقام است و نبايد آن را بصورت حقيقي معني كرد و اينجا كاملا زنده بودن معني مجازي دارد. حال اگر باز قانع نشديد به دليل زير توجه كنيد.
این هم تعبیر درستی نبود .... همه ما جاودانه ایم ... وجود ما به لطف و اراده الهی جاودانه است ... اما این جاودانگی ، در کیفیت ، می تواند متفاوت باشد ... آن که در آتش می سوزد ، باز هم صاحب حیات است ... و نیز آن که در جنت متنعم است .... اما کیفیت متفاوت است ... پس حیات ابدی تنها برای شهدا نیست .
بچه با حال
Wednesday 8 March 2006, 01:39PM
از حضور شما دوستان خوبم در اين گفتگو استقبال مي كنم و اميدوارم بحثي علمي به دوراز مجادله هاي لفظي بيهوده داشته باشيم . من هم فرمايشات دوستان عزيز و خوبم، جنابان هستي و sprit را تاييد مي كنم .
سینا 555
Thursday 9 March 2006, 06:55AM
سلام علیکم
بنده نیز خیلی خوشحالم که در این تاپیک زیبا دوستان بحث را بصورت بسیار علمی و مفید پیش میبرند.
با تشکر از همه شرکت کنندگان ضمن استفاده و فیض بردن از بیانات ارزشمند دوستان امیدوارم شاهد استمرار اینگونه بحث های پرنشاط علمی باشیم/
با ارزوی سربلندی و وحدت امت اسلام
بچه با حال
Thursday 9 March 2006, 08:47AM
من هم منتظر دوست عزيزمان جناب حسين آقاي شاليكارم .
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:02PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
مرا به خاطر حضور بی اجازه ام ببخشید
دوست گرامی حضور در اینجا احتیاج به اجازه ای ندارد و خوشحال هستم با شما هم صحبت شده ام.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
این مثال .... مع الفارق است ... زیرا رب اعلی خودش در جایی بدون اطلاع نمی ماند .... در حالی که در مثال جنابشالیکار ، فرض لازم برای صحت و پذیرش ، بی اطلاعی استاد است
البته مثالی که جناب بچه باحال زدند در واقع یک سوال بود بر این مطلب که اثبات شی نفی ما عدا می کند یا خیر! ولیکن بنده فرض را بر بی اطلاعی استاد نگذاشتم.ولی شاید مثال را می بایستی کمی واضح تر بیان می کردم هدف بنده استفاده از قیودی بود که در ایه امده است.
اگر شما استاد باشید قطعا شاهد کار شاگردتان خواهید بود و اگر سوالی هم می کنید فرض بر این نیست که شما بی اطلاع هستید! زیرا شما خودتان هم در ان روستا حضور داشتید ولی می خواهید نتیجه کار را از زبان شاگرد بشنوید.
به هر حال اصراری بر درستی این مثال ندارم چون هدف از طرح مثال توسط جناب بچه باحال چیز دیگری بود که بنده در نگاه اول متوجه نشدم.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
متاسفانه مشکل اساسی ای که دربرداشت جناب شالیکار وجود دارد ، برابر دانستن « مرگ » با « نیستی » و عدم است .... که این برداشت ، به هیچ روی ، معنای غالب در قرآن کریم را نمی رساند و به عبارتی ،نوعی سوء برداشت است...
خیر، بنده مرگ را برابر نیستی و عدم نمی دانم و مطالبم چنین معنایی نمی دهد.
بیشتر دقت فرمائید!!
ولیکن هر مخلوقی را پس از مرگ چه انبیاء و چه اولیاء و چه غیر انها را فاقد حیات کامل و بی خبر از دنیا می دانم چنانکه خدایتعالی می فرماید: "و کسانی را که غیر از خدا می خوانند،آنان چیزی نمی افرینند و خودشان مخلوق اند،مردگانی فاقد حیات بوده و نمی دانند که چه وقت برانگیخته خواهند شد" (نحل/20 و 21)
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
در قرآن کریم ، بارها سخن از پیمانی به میان آمدهکه زمان آن بر هیچیک از ما روشن نیست ...
وَإِذْ أَخَذَرَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىأَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَالْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ .... و (به خاطر بياور) زمانى راكه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت; و آنها را گواه برخويشتن ساخت و فرمود « آيا من پروردگار شما نيستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مىدهيم!» (چنين كرد مبادا) روز رستاخيز بگوييد: «ما از اين، غافل بوديم» .... ( اعراف - 171 )
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواالشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ..... آيا با شماعهد نكردماى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارىاست؟! ... ( یس - 60 )
آنچنان که می بینیم .... سخن از عهد و پیمانی است کههیچیک از ما آن را به خاطر نمی آورد ...و گویای آن است که همچنان که دیر زمانی قبلاز هبوط به دنیا زیسته بودیم ، ... تا ابد در استمرار و تداوم صفت « لطف » الهیخواهیم زیست.
جناب اسپیریت!
ابتدا باید سوال کرد که این عهدی که گرفته شده است در حال رشد و بلوغ بوده است یا خیر؟
بدیهی است اگر در حال رشد و بلوغ نبوده باشد چنین عهدی مقبول نیست و عدم رعایت آن مسئولیتی نخواهد داشت و اگر در حال رشد و بلوغ انجام گرفته باشد باز لازم است که در خاطر بماند و فراموش نشود .زیرا عهدی ارزش دارد که و می توان در موقع خلاف طرف را مسئول گرفت که فراموش نشود.در صورتیکه در این دنیا بیاد کسی نمی آید که با خدا چنین عهد لفظی بسته است که موحد باشد و به آباء مشرک خود تابع نشود و پیمانیکه احدی آنرا یاد نکند اعتباری به آن نیست.
جمله الست بربکم لسان حال است نه قال،یعنی خداوند عموم بنی آدم را طوری خلق کرده است که در این دنیا موحد باشند و فطرتا بر خود بشر فهمانیده است که جز او پروردگاری ندارد.این قوه بقدری در نهاد بشر تقویت شده است که گوئی واقعا در همان دوران تناسلی و سلولی بین مخلوق و خالقش معاهده ای بسته شده است و خداوند با زبان حال و تکوینی به بشر چنین خطاب کرده اند که آیا من پروردگار شما نیستم؟
ایشان نیز با زبان حال و تکوینی اقرار کرده و می گویند اری شاهد شدیم. بعد در آیه می گوید: ای مردم ما به این علت شما را فطرتا موحد افریدیم که روز قیامت جای سخن و اعتراضی نماند و نگوئید که ما از یگانگی خدا و باطل بودن معبودان دیگر اطلاع نداشتیم و باز تاکید می کند که قرار دادن چنین فطرت و ارسال پیغمبران و آوردن کتابی برای این است که عذری برای شما باقی نماند و نگوئید پدران ما مشرک بودند و ما نیز جز ان راهی ندانستیم و با آنها تابع شدیم.
برای ینکه مطلب کاملا واضح و مشخص شود باید گفت که خداوند در ایات قبل می فرماید که ما از بنی اسرائیل عهد گرفتیم که بخداوند جز حق چیزی نگویند.بعد از آن در آیه می فرماید که ما کوه را در بالای سرهایشان نگهداشتیم و گفتیم که "کتاب الهی یعنی تورات را بگیرید و بدان عمل کنید و آنچه را که در ان است یاد کنید.شاید شما خود را از عذاب الهی نجات برهانید"
بعد می فرماید: علاوه بر این عهد لسانی اصلا ما از تمام بنی آدم ( که بنی اسرائیل نیز جزء بنی ادم هستند) عهدی فطری و تکوینی گرفته ایم که اساسا به موجب ان می بایست بهمان عهد خود وفا کنند و بخدای واحد قائل بوده و جز او بکسی عبادت نکنند.
خلاصه اینکه خداوند بشر را طوری خلق کرده است که خود بر خود شاهد است که او را پروردگاری تنها و و مقتدر آفریده است و خدا در فطرت بشر فهم این حقیقت را نهاده است که هرگز یک سنگ جامد یا حیوان لاینفع و لایضر و یا بشر عاجز و ناتوان نمی تواند در خلقت او شرکت داشته باشد.
خداوند از این عهد و پیمان در چند جای دیگر قرآن یادآوری کرده است و یکجا فرموده است: " أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواالشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ..."
که این از خطابهای خداوند به عقلاست و لذا فرموده: "افلم تکونوا تعقلون" پس در حال عقل پیمان بسته شد نه در حال جمادات ذرات.
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:05PM
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
گیریم چنین باشد ... اینکه کسیبرای اظهار حدیث نفس .... ابراز تاثر ... و یا اظهار شادی و .... با گذشتگان سخنبگوید ، از نظر منطق ، نافی این که چنین ارواحی در قید حیات برزخی باشند .... نیست .
مثالی از این دست استقرای نا صحیح : معمولا چای را با قند می خورند ... پسنمی توان چای را با شکر شیرین کرد!
من منکر حیات برزخی نشدم!
عالم برزخ عالم خاموشی و مدهوشی و بی خبری از دنیا و حیاتی غیرکامل و بی جنبش و در واقع سالن انتظار قیامت و فاصله میان دو حیات کامل است
انسان پس از زنده شدن در آخرت، دوره عالم برزخ را بسیار کوتاه می پندارد و اگر عالم برزخ هزاران هزار سال به طول انجامد پس از حیات مجدد همچون یک روز و یا حتی کمتر جلوه می کند.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
از آن گذشته ، من تعبیر خود را از آیاتگویای زیر می نویسم ... شما بفرمایید کجایش اشتباه است ، و به چه دلیل :
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِييَعْلَمُونَ(26)بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِيمِنَ الْمُكْرَمِينَ .....به او گفته شد: «وارد بهشت شو!» گفت: «اى كاش قوم منمىدانستند... (26) كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامىداشتگان قرار داده است!» (27) ( یس )
1. کسی درزمان گذشته ... پس از مرگ وارد بهشت ( به تعبیر ما بهشت برزخی ) شده است ... پس بعداز مرگ ... و پیش از معاد ، بهشتی هست ، و به تبع آن دوزخی .
2. او زندهاست ( حیات روحی ) و علاوه بر آن ، صاحب درک خودآگاه است ... قوم خویش را که دردنیا برجای مانده اند ، به خاطر می آورد .... موقعیت نیکوی خویش را درک می کند ... و آروز می کند که ایکاش قوم او مرتبه و شان وی را می دانستند ... پس او هنوز دارایانگیزه هدایت قوم خود است ...
اینها نشان می دهد که خودآگاهی پس از مرگ ، امتداددارد ... و مرگ ، تنها یک مرحله انتقالی است ... از وضعیتی ، به وضعیت دیگر.
واضح است که پس از مرگ نوعی آسایش و ناگواری برزخی و یا به عبارتی بهشت و دوزخ برزخی وجود دارد که انسان در ان از حیات کامل برخوردار نیست و از این رو به مثابه زهدان مادر است که مرحله قبل از ورود به حیات دنیوی بوده و در آنجا طفل نیز واجد حیات کامل نیست.در برزخ نیز انسان از حیات کامل برخوردار نیست و مرحله قبل از ورود به حیات اخروی را سپری می کند.
عالم برزخ اختصاص به صلحا و شهدا ندارد و شامل مجرمین و کفار هم می شود و در عدم ارتباط با دنیا یکسان هستند که در اینمورد در مطالب قبل تر توضیح دادم.
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:06PM
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
از گفتههای قرآن که بگذریم ، هزاران مورد تجربه مرگ موقت ( گاه تا یک ساعت و بیشتر ) کههمه از شرایطی شبیه به یکدیگر سخن می گویند ، بیانگر نوعی سند متواتر است که انکارآن با عقل سلیم ... در تعارض است.
حواس انسان در مرحله خواب کارکردی که در بیداری دارد را دارا نیست.تمام صداها را نمی شنود.احساس نمی کند چه کسی در کنارش می باشد.
مرحله بعد از خواب مرحله بیهوشی است.اگر شخصی خواب باشد و سوزنی به وی اصابت کند وی از خواب بیدار می شود ولی روی شخص بیهوش عمل جراحی انجام می دهند و متوجه نمی شود.ولی قلب کار می کند نبض کار می کند و مغز هم فعالیت دارد.
مرحله سوم، مرحله کما می باشد.یعنی در ان موقع قلب هم کار نمی کند.نبض نمی زند.تنفس مشکل دارد و گاهی قطع می شود و فقط یک جرقه حیاتی در مغز انسان هنوز هست. که اطبا کوشش می کنند که دو مرتبه با تنفس مصنوعی قلب وی را به کار بیندازند
اگر از مرحله کما رد شود این مرحله مرگ می باشد و بازگشتی ندارد.
کسانی در دنیا به مرحله کما مکرر رسیده اند و برخی از اطبا با این اشخاص که به این مرحله رسیده اند و توانسته اند نجات پیدا کنند مصاحبه کردند.
عده زیادی گفتند که یک مرتبه صدای گوش خراشی شنیدیم و احساس کردیم از بدن کنده شدیم و بیرون هستیم و به تدرجی به سمت بالاتر کشیده می شویم.برخی گفتند تا جایی رسیدیم که شبیه یک مرز بود به ما گفتند نوبت شما نرسیده است برگردید. "و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون"... پشت سر آنها مانعی است که دیگر نمی توانند تا روز قیامت برگردند برزخ یعنی حایل و مانع ... کسانی که مقدمات مرگ برای انها فراهم شده بیان کردند تا جایی رفتند که به اصطلاح مرزی وجود داشته که گفتند شما دیگر نمی توانید جلوتر بروید(و دیگران را تا زمانی که معین شده، باز می فرستد.سوره زمر) ولی دیگران از این مرز رد شدند و حکم مرگ برای آنها جاری شد (نفس کسانی را که حکم مرگ بر انها رانده شده، نگاه می دارد)
این در واقع مرگ و یا به قول شما مرگ موقت نیست بلکه مقدمات مرگ است.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
نکته ای دیگر :
با مطالعه آیه زیر ، بفرمایید حضرت عیسیروح الله ( علیه آلاف التحیة و الثناء ) کجا تشریف دارند؟؟
وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَاالْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَاصَلَبُوهُوَلَـكِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَاخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّاتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينً ..... و گفتارشان كه: «ما، مسيح عيسىبن مريم، پيامبر خدا را كشتيم!» در حالى كه نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند; لكن امر بر آنها مشتبه شد. و كسانى كه در مورد (قتل) او اختلاف كردند، از آن در شكهستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروى مىكنند; و قطعا او را نكشتند! (157) ( نساء )
تصریحبر این که ایشان کشته نشده اند .... به هیچ تفسیری قابل انکار نیست ... پس عیسی ( ع ) کجاست ؟؟به هر حال ، ایشان دیگر در بین خلق رویت نشده اند....
در اینمورد به بحث بنده با جناب بچه باحال رجوع کنید که انشاءالله ادامه آن حول بررسی لغات توفی و رفع خواهد بود.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
خیر جناب شالیکار ....
این جمعنقیضین نیست .... بلکه ناآشنایی شما با تعبیر قرآن کریم ... از « مرگ » ، « عدم » ، « حیات » و مانند آن است که شما را جایی می رساند که در قرآن که معجزه الهی است ،تناقض بیابید و ناگزیر شوید تفسیرهای نامعقول بیاورید ....
کنایه از « حیات شهدا » ... نوعی آگاهی برتر ،نسبت به درگذشتگان عادی است ... نه زندگی جسمانی ایشان . پس اینچنین حیات برتر ... نافی مرگ جسمانی نخواهد بود و این آیات نیز هیچگونه تعارضی با یکدیگر ندارد....
در اینمورد هم اجازه بدهید انشاءالله در بحث با سرکار خانم هستی به این مسئله (حیات شهدا) نیز خواهیم پرداخت.
در آخر از اینکه وقت گذاشتید و مطالبی نوشتید و ارسال کردید تشکر می کنم
پایدار باشید
خدانگهدار
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:08PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم هستی فرمودند:
گرچه جناب با حال پاسخ داده اند و در اين زمينه ازمن به پاسخگويي سزاوار ترند اما چند نكته را هم من مي اورم.
هر کسی از دیدگاه خود به بحثی وارد می شود و تمام دیدگاه ها محترم و قابل تامل می باشد و در ضمن ممکن است دیدی که بنده نسبت به یک مطلب دارم با دید شخص دیگر همعقیده با من نسبت به آن مطلب تفاوت کند!
کاربر محترم هستی فرمودند:
در تفسير قران چندانصحيح نيست كه به برداشت شخصي روي اوريم بلكه بهتر است از تفاسير معتبر استفاده شودگرچه اگر شما اصرار بر اين امر داشته باشيد من هم نظر خودم را مي نويسم.
من هیچگاه سعی نکردم که نظرات خودم را بر قران تحمیل کنم و تفسیر به رای انجام دهم.همیشه کلام حضرت علی(ع) را آویزه گوش کرده ام که در نهی از تفسیر قرآن بنا به رای اشخاص فرمودند: " روز رستاخیر ندا کننده ای بانگ می زند: اگاه باشید که (امروز) هر بذر افشانی گرفتار کشته خود و عاقبت کار خویش است! جز کشتکاران قرآن! پس شما از کشت کنندگان و پیروان قرآن باشید و در معرفت خداوندتان آن را رهنما قرار دهید و از قرآن برای خود نصیحت جویی کنید و آراء خویش را در برابر ان متهم سازید و هوسهای خود را درباره قران خیانتگر شمارید"
کاربر محترم هستی فرمودند:
شما درنوشته هايتان چند مورد را اورده ايد از جمله:
جسم مهمتر است يا روح؟طبق نظرملاصدرايكي از بزرگترين فيلسوفان مسلمان نفس جسمانيه الحدوث وروحانيه البقاء ميباشد.گرچه درپيدايش منشا مادي دارد اما در بقا بدليل از بين رفتن ماده روحانياست.در مورد مقايسه مرگ با خواب در سوره زمر ايه42بازهم مدعاي شما ثابت نمي شودچون انسان خوابيده جسمش در خواب است وروحش در فعاليت.واينك مرگ را تشبيه به خوابكرده اند ازهمين جهت است.
در مورد زنده بودن شهداءنيز شما اين نكته را خوب دريافته ايد كه اگر انها زنده باشندبايد در محيط تاثير بگذارند واين همان چيزي است كهما مي گوئيم(البته من در اين مورد ترديدي ندارم وتنها سعي مي كنم يقينم را تبيينكنم).شما صراحت ايه را به اينكه“ بل احياء “ويا“ لكن لا تشعرون“ را
ناديده ميگيريد.اگر شما به قول خداوند درك نمي كنيد معنايش اين نيست كه درقيامت زنده ميشوند(كه همه مي شوند) وحيات ابدي بدست مي اورند
شما معتقد هستید که وجود انسان مرکب است از دو عنصر روح و جسم، و حیات و حرکت جسم قائم به روح می باشد به نحوی که با مفارقت روح از جسم، جسم نیز فاقد حیات و حرکت می گردد یعنی روح منشا و موجد حیات و حرکت است.
پس اگر این نظریه را بپذیریم باید بپذیریم که علاوه بر انسان، دیگر موجودات زنده اعم از حیوان و نبات نیز دارای روح می باشند، چرا چون دارای حیات و حرکت هستند.
به هر تقدیر این قضیه دو صورت بیشتر نمی تواند داشته باشد، یا باید قبول کنیم حیات و حرکت تمام موجودات بسته به روح است یا آنکه بپذیریم جوهره روح ارتباطی با حیات و حر کت ندارد.
شما صورت اول را می پذیرید یا صورت دوم را؟
پس از پاسخ شما به این سوال به آیه 42 سوره زمر و همینطور مسئله شهداء خواهم پرداخت.
کاربر محترم هستی فرمودند:
در مورد قوم شعيب و ياثمود كهپس از عذاب پيامبران با انها سخن گفتند، شما سخن ان دو پيامبر راحديث نفس نوشته ايددر حاليكه دليلي بر اين برداشت نداريد
اتفاقا بنده دلیلی بر این نوشتارم داشتم.وقتی حضرت ابراهیم(ع) در آنروز تاریخی که با بتان خلوت نمود،با آنها سخن گفت: "پس روی به معبودانشان نهاد و گفت آیا نمی خورید؟!" ، "شما را چه شده که سخن نمی گوئید؟" (صافات/91 و92) مسلما حضرت ابراهیم(ع) نه برای پذیرایی از بتها و نه برای همنشینی و هم صحبتی ، بلکه برای شکستن و نابودی بتها رفته بود و خود می دانست که آنها سخن نمی شنوند و قبلا به پدر و قومش نیز آنرا یادآوری کرده بود "هل یسمعونکم اذ تدعون؟"
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:10PM
کاربر محترم هستی فرمودند:
در حديثي از عايشه نوشته ايد كه عايشهگفت كه پيامبر فرمود :كه مرده وبوسيله گناهانش در برزخ عذاب مي شود. پس در برزخ نهدر قيامت كهعذاب قيامت بعد از دگرگوني در اين عالم ونفخ صور است.
ضمنا اياتدال بر وجود عالم برزخ ايات 19 مومنون و11مومن ونمل 32 و...مي باشند كه در صورتنياز به انها ميپردازم
بله در برزخ!
برای بشر چه مومن و چه کافر، دو حیات کامل بیشتر نیست، حیات دنیوی و حیات اخروی.
اما عالم برزخ عالم خاموشی و مدهوشی و بی خبری از دنیا و حیاتی غیرکامل و بی جنبش و در واقع سالن انتظار قیامت و فاصله میان دو حیات کامل است.
پس حیاتی که برای اموات اعم از صالح و طالح عنوان شده است در واقع همان حیات ناقص قبل از قیامت است.
نکته ای که لازم است به آن توجه کرد این است که قرآن گاهی تمامی مراحل یک امر را ذکر می کند و گاهی به صورت اجمال فقط ابتدا و انتهای موضوع را بیان می کند.در اینمورد می توان به خلقت انسان اشاره کرد که در ایه 20 سوره الروم خیلی اجمالی بیان می دارد و فقط ابتدا و انتها را می فرماید و در 5 سوره حج تمامی مراحل را یکایک شرح می دهد.
در مورد عالم برزخ هم به همین سبک و سیاق عمل می نماید.قرآن کریم غالبا پس از مرگ انسان و بدون ذکر عالم برزخ به قیامت و بهشت و دوزخ می پردازد و مثلا درمورد قوم نوح می فرماید: "از خطاهایشان بود که غرق شدند و داخل آتش شدند" که گویی پس از غرض شدن بلافاصله به آتش دوزخ در امدند ولی تفصیل این آیه از آیه دیگر که در مورد فرعونیان آمده است به دست می آید که می فرماید: "عذاب سخت آل فرعون را فراگرفت،صبح و شام بر آتش عرضه می شوند و روز رستاخیز آل فرعون را در شدید ترین عذاب درآورید"
از این آیه که تفصیل و تفسیر آیات دیگر است معلوم می شود که فرعونیان قبل از قیامت و دخول در آتش نیز با ناگواریهایی دست به گریبان هستند.
از این آیات می توان فهمید که پس از حیات دنیوی، دو نوع جزای برزخی و قیامتی در کار است که یکی به صورت وافی و کامل در حیات اخروی به انسان تعلق می گیرد و دیگر خوشیها و یا رنجهای دوران شبه حیات یا حیات ناقص عالم برزخ است.
کاربر محترم هستی فرمودند:
به اميد اينكه همگان به انچه خداوند مي پسندد هدايتشوند
انشاءالله
خدانگهدار
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:12PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جناب بچه باحال فرمودند:
نه بهوضوح نمي رساند . اين آيه اولا فقط مربوط به حضرت عيسي عليه السلام است نه تمامپيامبران. ثانيا دلالت نمي كند بر اين كه چون حضرت عيسي عليه السلام ازجهان رفت ،با اين دنيا تماسي ندارد و بر ما گواه نيست . چون اثبات شيء نفي ما عدا نمي كند .
براي بررسي روشن تر موضوع اين آيه را با آيه قبل از آن ميآورم :
وَإِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَأَأَنتَ قُلتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَـهَيْنِ مِن دُونِ اللّهِقَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِن كُنتُقُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلاَ أَعْلَمُ مَا فِينَفْسِكَ إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ [المائدة : 116]مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَاأَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْشَهِيداً مَّا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَعَلَيْهِمْ وَأَنتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [المائدة : 117]
نكته اول اين كه كليه مسلمانان متفقندحضرت عيسي عليه السلام زنده است . حتي برخي از مفسرين به همين آيه براي زنده بودنحضرت عيسي عليه السلام استناد مي كنند . حال آيا در اين وجه ميان حضرت عيسي وپيامبر اسلام شباهتي وجود دارد كه بخواهيم به اين آيه استناد كنيم وسپس آن را بهنبي اكرم اسلام و ساير اوليا تسري بدهيم ؟ به عبارت ديگر به فرض اين كه مدعاي شمارا در اين آيه بپذيريم (كه پذيرفتني نيست) ، بايد بگوييم تنها به پيامبراني نبايدتوسل كرد كه همچون حضرت عيسي زنده باشند . پس اين آيه نمي تواند دليلي بر عدم توسلبه پيامبر اسلام و ساير اولياي الهي باشد . چون اين قياس مع الفارق است.
جناب بچه باحال
در مورد زنده بودن حضرت عیسی ، خوشبختانه کلیه مسلمانان معتقد به این مطلب نیستند و متاسفانه این قول که شما فرمودید یادگاری است از اهل کتاب و به واسطه عدم تدبر مسلمانان در کتاب خدا چنان این قول رایج شده است که از مسلمات اسلام گردیده است و یک راه مجادله ای را برای ارباب کنیسه بر ضد اسلام باز کرده است.
یکی از ایاتی که دلالت بر موت حضرت عیسی(ع) می نماید این آیه است که می فرماید: "اذقال الله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک من الذین کفروا و جاعل الذین اتبعوک فوق الذین کفروا الی یوم القیامه"
البته در این آیه هم اختلافاتی وجود دارد که این اختلاف در معنی توفی و رفع است.
قائلین به موت می گویند که توفی به معنی قبض روح و امانت است و رفع به معنی رفع منزلت است و قائلین به حیاه عیسی می گویند توفی به معنی قبض جسم و روح در زمین و رفع، رفع جسم و روح به آسمان است.
که البته قرآن و احادیث معنای دوم را رد می نماید و ثابت می کند که توفی بمعنی میراندن و رفع به معنی رفع منزلت است.
اگر مایل بودید حول این محور هم با هم صحبتی داشته باشیم.
جناب بچه باحال فرمودند:
نكته دوم اين كه همان حضرت عيسي عليهالسلام كه شما ايشان را به عنوان دليل واسطه قرار ندادن آورده ايد براساس اين آيهكريمه خلاف فرمايش شما را ، مي فرمايند : وَرَسُولاً إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَأَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَالطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِوَأُبْرِئُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِوَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِيذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ [آل عمران : 49] . اصلا به هميندليل مسيحيان دچار اشتباه شده اند و عيسي را خدا مي دانند . آنها درك نكردند كه اوواسطه است و خدا نيست . نيروي خلق پرنده از گل ، شفا دادن اكمه و ابرص و زنده كردنمردگان و ...، قدرتي است كه خداوند به عيسي عطا كرده تا به واسطه آن به هر كسبخواهد كمك كند . آيا اگر كسي از عيسي بخواهد كه از آن قدرت خداداديش به او كمك كند، مشرك شده است ؟ آيا رتبه پيامبر اكرم نستجير بالله از حضرت عيسي پايين تر است ؟آيا نمي توان از رسول اكرم درخواست كرد كه از آن قدرت خدادادي براي كمك به مااستفاده نمايد ؟
یکی از چیزهایی که به اذن خداوند صورت می گیرد معجزه انبیاء است. چنانکه می فرماید: "... و ما کان الرسول ان یاتی بایه الا باذن الله" یعنی " هیچ رسولی را نرسد که معجزه ای جز به اذن خدا آورد"(غافر/78) "رسولانشان به آنان گفتند ما جز بشری همانند شما نیستیم ولیکن خداوند بر هرکس از بندگانش که بخواهد، منت می دهد و ما را نرسد که برای شما معجزه ای جز به اذن خداوند آوریم"(ابراهیم/11) "و آنگاه که به اذن من از گل مجسمه پرنده می ساختی و سپس به اذن من پرنده ای می شد و کور مادرزاد و پیسی گرفته را به اذن من بهبود می بخشیدی و آنگاه که به اذن من مردگان را زنده خارج می نمودی..." (مائده/110)
شما معتقد هستید که معجزات انبیاء فعل آنان محسوب می شود و این قدرتی است که خداوند به آنان داده است تا هر وقت دلشان خواست از ان استفاده کنند! ولیکن اینطور نیست.
بر طبق آیات متعدد قرآن کریم معجزات انبیاء فعل انان محسوب نمی شود و به فرمان و اراده الهی صورت می گیرد!
مثلا وقتی برای اولین بار خداوند عصای حضرت موسی را به مار تبدیل کرد ، می ترسد و فرار می کند (نمل/10) که نشان می دهد نه تنها در ان عمل نقشی نداشته است بلکه اصلا از سرنوشت عصا به هنگام انداختن آن بی اطلاع بوده است بنابراین نسبت این افعال به انبیاء الهی به صورت مجازی است.
معجزات حضرت عیسی(ع) که قران کریم خلق مجسمه پرنده و احیاء موتی را به آن حضرت نسبت می دهد به همین صورت بوده است ، وقتی حواریون درخواست مائده آسمانی می کنند آن حضرت عرض می کند: "اللهم ربنا انزل علینا مائده من السماء.." و نیز در پاسخ درخواست معجزه از پیامبر اکرم(ص) خدایتعالی می فرماید: "قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا" یعنی "بگو منزه است خداوند من،آیا من جز بشری فرستاده (خدا) هستم؟!"
پس مشخص شد که این افعال به فرمان و اراده الهی صورت می گرفته و قدرتی نبوده که خداوند به انان داده باشد تا هروقت خواستند از آن استفاده کنند!
حسین شالیکار
Friday 10 March 2006, 11:14PM
جناب بچه باحال فرمودند:
نكته سوم اين كهبر اساس آيه يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُواْعَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُاللّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَوَرُوحٌ مِّنْهُفَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلاَتَقُولُواْ ثَلاَثَةٌ انتَهُواْ خَيْراً لَّكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلَـهٌ وَاحِدٌسُبْحَانَهُ أَن يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَات وَمَا فِيالأَرْضِ وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً [النساء : 171] عيسي روح خداست . آيا شمامعتقديد حضرت عيسي مرده است و اكنون زنده نيست ؟ آيا به فرض اين كه عيسي مرده باشد، بعد از مرگ جسماني عيسي روح الله، روح (خدايي) او مي ميرد و ، اين روح نمي تواندبر اعمال و رفتار ما مسلط و آگاه باشد؟
ابتدا باید عرض کنم که وجود انسان مرکب از روح و جسم نیست بلکه مرکب از نفس و جسم و یا به تعبیری دیگر روان و جسم می باشد و اینکه خدای تعالی در برخی مواضع روح را به خود منتسب نموده این امر است که روح از نظر خلفت و وجود، مخلوق خدا و قائم به ذات باری است نه آنکه متصور شود میان ذات او، و ذات باری اشتراک حقیقی و وحدت ذاتی برقرار است.
جناب بچه باحال فرمودند:
نكته چهارم اينكه مسلمانان پيامبر اسلام و ساير اولياي الهي را واسطه قرار مي دهند و مثلا در موردپيامبر اكرم مي گويند : يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله . حال اين تعبير درمورد حضرت عيسي عليه السلام نيز آمده است : إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَامَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَىابْنُ مَرْيَمَوَجِيهاًفِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِوَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ [آل عمران : 45] .
اینجا بحث، بحث شفاعت است!
ابتدا ما باید ثابت کنیم که اموات از حال ما باخبر هستند و توانایی و اجازه شفاعت هم دارند و سپس بگوئیم با توجه به اینکه آنها وجیهه هستند یعنی دارای جاه و قدر و شرف در دنیا و آخرت و از مقربین! می توانند شفاعت ما را بکنند.
ما هنوز مسئله اول را حل نکردیم که شما به سراغ مسئله دوم رفتید!
جناب بچه باحال فرمودند:
نكته پنجم اين كه اين معنايي را كه شما از آيه مورد بحثبرداشت مي كنيد با بسياري از آيات كريمه قرآن تعارض دارد از جمله همين چند آيه ايكه ذكر كردم .
مشتاقماين شواهد را ذكر بفرماييد . ما شيعيان نيز مانند شما معتقديم القرآن يفسر بعضهبعضا . علماي شيعه در اين زمينه تفاسير گرانسنگي هم نوشته اند مانند تفسير الميزان.
تا به الان بنده هیچگونه تعارضی بین معنای آیه مورد بحث و سایر ایات ندیدم! و همچنین سایر شواهد را در طول بحث یک به یک بیان خواهم نمود
در آخر از شما تشکر می کنم که وقت می گذارید و با بنده گفتگو می نمائید.
پایدار باشید
خدانگهدار
sprit
Saturday 11 March 2006, 12:52PM
سلام علیکم ...
درود ....
جناب شالیکار .... ابتدا متشکرم که برای پاسخ به عرایض بنده وقت گذاشتید ....
و اما بعد :
متاسفانه در برداشت شما نسبت به « حیات برزخی » تناقضاتی وجود دارد که بنده ذیلا به آن اشاره می کنم :
من منکر حیات برزخی نشدم!
عالم برزخ عالم خاموشی و مدهوشی و بی خبری از دنیا و حیاتی غیرکامل و بی جنبش و در واقع سالن انتظار قیامت و فاصله میان دو حیات کامل است
این نوشته را داشته باشید .... و حالا با این یک مقایسه کنید :
واضح است که پس از مرگ نوعی آسایش و ناگواری برزخی و یا به عبارتی بهشت و دوزخ برزخی وجود دارد که انسان در ان از حیات کامل برخوردار نیست
ببینید ....
1. اگر این حالت ، مدهوشی و خاموشی است .... پس آن آیه سوره مبارکه یس را که برایتان تحلیل کردم چه میکنید .... در کجای آن آیه شریفه شما مدهوشی و خاموشی می بینید ؟؟؟
بر عکس ، از گفتارها ... هوشیاری کامل ، « دانستن آنچه قبلا واقع شده است » و « امید به هدایت آتی » بر میخیزد که اینها ... هیچیک با « مدهوشی » و « خاموشی » سازگار نیست .
2. حالت مدهوشی و خاموشی ... دیگر چه نسبتی با آسایش و ناگواری ....دارد . اصلا تعبیر آن آیه شریفه : « قیل ادخل الجنة » است ... چگونه یک مدهوش خاموش در بهشت است ؟؟ اصلا برای یک مدهوش خاموش ... بهشت چگونه قابل درک است ؟؟ تا جایی که تشکر کند ... و آروزی هدایت برای قومش نماید !!
نکته دیگر :
حواس انسان در مرحله خواب کارکردی که در بیداری دارد را دارا نیست.تمام صداها را نمی شنود.احساس نمی کند چه کسی در کنارش می باشد.
مرحله بعد از خواب مرحله بیهوشی است.اگر شخصی خواب باشد و سوزنی به وی اصابت کند وی از خواب بیدار می شود ولی روی شخص بیهوش عمل جراحی انجام می دهند و متوجه نمی شود.ولی قلب کار می کند نبض کار می کند و مغز هم فعالیت دارد.
مرحله سوم، مرحله کما می باشد.یعنی در ان موقع قلب هم کار نمی کند.نبض نمی زند.تنفس مشکل دارد و گاهی قطع می شود و فقط یک جرقه حیاتی در مغز انسان هنوز هست. که اطبا کوشش می کنند که دو مرتبه با تنفس مصنوعی قلب وی را به کار بیندازند
اگر از مرحله کما رد شود این مرحله مرگ می باشد و بازگشتی ندارد.
کسانی در دنیا به مرحله کما مکرر رسیده اند و برخی از اطبا با این اشخاص که به این مرحله رسیده اند و توانسته اند نجات پیدا کنند مصاحبه کردند.
عده زیادی گفتند که یک مرتبه صدای گوش خراشی شنیدیم و احساس کردیم از بدن کنده شدیم و بیرون هستیم و به تدرجی به سمت بالاتر کشیده می شویم.برخی گفتند تا جایی رسیدیم که شبیه یک مرز بود به ما گفتند نوبت شما نرسیده است برگردید. "و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون"... پشت سر آنها مانعی است که دیگر نمی توانند تا روز قیامت برگردند برزخ یعنی حایل و مانع ... کسانی که مقدمات مرگ برای انها فراهم شده بیان کردند تا جایی رفتند که به اصطلاح مرزی وجود داشته که گفتند شما دیگر نمی توانید جلوتر بروید(و دیگران را تا زمانی که معین شده، باز می فرستد.سوره زمر) ولی دیگران از این مرز رد شدند و حکم مرگ برای آنها جاری شد (نفس کسانی را که حکم مرگ بر انها رانده شده، نگاه می دارد)
این در واقع مرگ و یا به قول شما مرگ موقت نیست بلکه مقدمات مرگ است
من نمی دانم اطلاعات پزشکی شما در چه حد است ... ولی برایتان توضیح می دهم ... که حالت کما .... و یا حتی مرگ مغزی ( حیات نباتی ) .... با مرگ موقت متفاوت است ...
مرگ موقت ، عبارت است از « از کار افتادن کامل کلیه فعالیت های حیاتی ، به گونه ای که حتی با کامل ترین تجهیزات نیز کوچکترین فعالیتی ثبت نمی شود »
من از مثالی که شما آورده اید .... ممنونم ... اما از دید منطق ... آنچه شما نقل کرده اید ( وجود حایل و حجاب ) معنای عدم امکان عبور از آن را در خود مستتر ندارد ....
مثال : جمله « من دور زمین خود را دیوار کشیده ام » ... به معنای « هیچکس نمی تواند از دیوار زمین من عبور کند » نیست .... پس مثال شما نافی امکان عبور نیست .
دیگر اینکه هدف من از ذکر تجربیات مرگ موقت ... نکته ای بود که شما نیز خود ناخواسته به آن اعتراف کرده اید ... و آن ، تداوم « خودآگاهی » پس از مرگ است که در تضاد با نظریه برزخ بدون آگاهی شماست .
نکته ای دیگر :
خیر، بنده مرگ را برابر نیستی و عدم نمی دانم و مطالبم چنین معنایی نمی دهد.
بیشتر دقت فرمائید!!
ولیکن هر مخلوقی را پس از مرگ چه انبیاء و چه اولیاء و چه غیر انها را فاقد حیات کامل و بی خبر از دنیا می دانم چنانکه خدایتعالی می فرماید: "و کسانی را که غیر از خدا می خوانند،آنان چیزی نمی افرینند و خودشان مخلوق اند،مردگانی فاقد حیات بوده و نمی دانند که چه وقت برانگیخته خواهند شد" (نحل/20 و 21)
تفسیربه رای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این کار را نداشتیم جناب شالیکار :smile27:
آنچه شما از آن چنین تفسیر غریبی کرده اید ... کاملش این است :
أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ «17» (javascript:void(0)) وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ اللّهَ لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ «18» (javascript:void(0)) وَاللّهُ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَمَا تُعْلِنُونَ «19» (javascript:void(0)) وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ «20» (javascript:void(0)) أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ «21» (javascript:void(0))
آيا كسى كه (اين گونه مخلوقات را) مىآفريند، همچون كسى است كه نمىآفريند؟! آيا متذكر نمىشويد؟! (17)
و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، هرگز نمىتوانيد آنها را احصا كنيد; خداوند بخشنده و مهربان است! (18)
خداوند آنچه را پنهان مىداريد و آنچه را آشكار مىسازيد، مىداند. (19)
معبودهايى را كه غير از خدا مىخوانند، چيزى را خلق نمىكنند; بلكه خودشان هم مخلوقند! (20)
آنها مردگانى هستند كه هرگز استعداد حيات ندارند; و نمىدانند (عبادتكنندگانشان) در چه زمانى محشور مىشوند! (21) ( نحل )
مشخصا ضمیر مورد نظر شما یعنی « أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ » بر می گردد به « يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ » ...... و این به هیچ روی منظور ما را اثبات نمی کند .... بلکه اشاره دارد به ناتوانی بتها ... و ناآگاهی آن از زمان محشور شدن مردمان ( علم الساعة که فقط نزد خداست ) .... و علاوه بر آن .... در این آیات هیچگونه اشاره ای به زمان برزخ و « نادانی پس از مرگ » نشده است ....
در مورد بقیه مطالب منتظر خواهم ماند ... تاشما هر گاه صلاح دانستید ، به پاسخگویی بپردازید .
mohebsahabeh
Sunday 12 March 2006, 10:07PM
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به شما برادر گرامی جناب حسین شالیکار واقعا از مطالبتان و اسدلالات منطقی و روشنتان لذت بردم.بسیار زیباست.
و با اجازه شما این را هم اضافه میکنم
خداوند در سوره بقره ایه 259 قصه عزیر پیغمبر را نقل کرده که :مر علی قریه...بر قریه ای عبور کرد در حال خرابی ان قریه و گفت خدا چگونه اهل ان را زنده میکند پس خدا او را میراند فأماته الله مائه عام.و پس از صد سال او را زنده کرد و به او گفت چه قدر درنگ کردی؟ گفت یک روز یا بخشی از یک روز فرمود نه بلکه صد سال درنگ کردی نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود (که فاسد شدنی است)هیچ گونه تغیر نیافته ولی به الاغ خود نگاه کن و او از بدن خود و از مدت فوت خود و از طعام و الاغ خود هم خبر نداشت چه رسد به احوال مردم و سایرین که چه میکنند و یقینا اگر قرار بود از سایرین خبر داشته باشد مدت مرگ خود را درک مینمود و میفهمید که فلان شخص در فلان روز چه کرد و دیگری چه کرد با اینکه حضرت عزیر از هر امام و شهیدی مقامش بالا تر است زیرا هر امام و شهیدی طبق ایات قران باید به او ایمان بیاورد و همچنین در مورد اصحاب کهف که مردان صالحی بودند که بعد ار 300 سال که مجددا زنده شدند حتی از خودشان هم خبر نداشتند که چه مدت مرده بودند.
و خداوند این ایات را میاورد که ما پند بگیریم و عزیر را نشانه ای برای مردمان قرار میدهد.
هستي
Tuesday 14 March 2006, 12:07AM
حقيقت مرگ
منبع: andisheqom.com 21/12/8
سوال : حقيقت مرگ چيست؟
جواب : معناى لغوى مرگ عبارت است از «مردن»، «فناشدن» و «زوال حيات»، اما در حقيقت، ماهيت و مفهوم مرگ نيستى و زوال حيات نيست، بلكه انتقال است، آن هم انتقال از حياتى (دنيا) به حيات ديگر (آخرت). در حقيقت مرگ براى انسان سرآغاز حياتى نو است. همان گونه كه انتقال انسان از «جنين» به «عالم دنيا» تولّد و حيات جديدى براى او محسوب مى شود، انتقال او از حيات دنيا به آخرت نيز تولدى ديگر و سرآغاز حيات جديدى است.[1]
در قرآن كريم هر كجا سخن از مرگ است كلمه ى «توفّى» استعمال شده كه خود بيانگر نكات مهمى است:
1. «توفّى» به معناى «تمام و كمال به اختيارگرفتن يك حقيقت» است; لذا عرب اين كلمه را در جايى به كار مى برد كه طلبكارى تمام قرض خودش را از بدهكار دريافت كند.
استعمال اين كلمه براى مرگ بدين معناست كه انسان به تمام و كمال دريافت مى شود و به سراى آخرت منتقل مى گردد و چيزى از انسان پراكنده و گم نمى گردد.
2. حقيقت انسان «منِ» اوست، نه بدن مادّى اش; چرا كه با توفّى و مرگ، شخصيت و منِ حقيقى انسان به تمام و كمال دريافت مى شود و بدن كم كم پوسيده و بعد پراكنده مى شود، آنچه پوسيده نمى شود و تحويل مأموران الهى مى گردد بدن مادّى انسان نيست، بلكه حقيقت وجودى او است كه «منِ» او وابسته به آن است و قرآن از آن به نفس و روح تعبير مى كند.[2]
سوال : آيا مرگ پايان زندگى است، يا انسان بعد از مرگ به حيات خود ادامه مى دهد؟
جواب : با توجه به پاسخ و پرسش قبلى روشن مى شود كه انسان با مرگ از بين نمى رود، بلكه حياتى نو را آغاز مى كند.
اگر مرگ را به معناى تعطيل شدن تحريكات قواى ادراكى و حسّى بدانيم، مرگ چيزى جز «فقدان» نخواهد بود; چرا كه با مرگ تمام اندام و اعضاى بدنِ آدمى از جنبش و حركت بازمى ايستد و ديگر قدرتى براى حركت دادن دست و پا و چشم و... براى او نمى ماند و اين چيزى جز عدم و فنا نخواهد بود; پس موت و مرگ از اين مَنظر، امرى عدمى است و پايان حيات انسان محسوب مى شود.
امّا مى توان از مَنظرى ديگر به مرگ نگريست و آن نه مرگ بدن، بلكه انتقال آدمى (روح و نفس او) به جهان ديگر است كه در اين صورت مرگ امرى وجودى خواهد بود; چرا كه آدمى به حيات خود در جهان ديگرى ادامه مى دهد، البته با خصوصياتى متفاوت با جهان مادى.
لذا قرآن كريم فرشتگانى را براى مرگ انسان مأمور مى كند تا اين امر وجودى را تحقق ببخشند. همان گونه كه فرشتگانى مأمور رساندن وحى به پيامبران اند، فرشتگانى هم مأمور قبض روح انسان هستند. در حقيقت فرشتگان كارگزاران پروردگارند. در يك مرحله حيات را به انسان مى دهند كه امرى است وجودى و در مرحله ى ديگر ممات و مرگ را براى انسان رقم مى زنند كه باز هم امرى است وجودى; چون مرگى كه توسط فرشتگان محقق مى شود انتقالى بيش نيست.[3]
سوال : چگونه ارتباط روح با بدن قطع مى شود؟
جواب : نظريات مختلفى از ديدگاه هاى مادى و الهى درباره ى رابطه ى روح و بدن ارائه شده است. ماديوّن معتقدند كه روح در تمام حالات تابع مادّه است. چنانچه تا آدمى جوان و با طراوت است روح او هم صحيح و جوان خواهد بود و اگر بدنش فرسوده و پير شود روحش نيز به ضعف مى گرايد. روح از نظر آنان اثر مخصوص انسجام اجزاى مادّى بدن و نتيجه ى فعل و انفعال اجزاى آن در يكديگر است; به عبارت ديگر، روح چيزى نيست جز تركيب سلسله اعصاب با مواد خاكسترى مغز، يعنى با تركيب اين اجزا، ادراكى به نام روح تجلّى مى يابد.
همان گونه كه از كبد، صفرا و از غدد فكّى، بزاق ترشح مى شود، از انسجام اجزاى بدن و ارتباط آنها با يكديگر نيز شعور و ادراك، شادى، غم، حبّ و بغض و... تجلّى مى نمايد.[4]
از نظرگاه مادّى ها با مردن و از كار افتادن اعضا و جوارح آدمى، روح او هم از كار مى افتد و از بين مى رود; چون روح انسان چيزى جز ارتباط بعضى اجزاى بدن با بعضى ديگر نيست و با از كار افتادن تمام اعضاى بدن روح او هم از كار خواهد افتاد و به طور كلى انسان معدوم خواهد شد.
از نظر الهيّون، روح، امرى مجرد است و تعلّق خاصّى به بدن دارد. از نظر اسلام روح و بدن دو واقعيّت مخالف هم اند. بدن خواصّ حياتى خود را با مرگ از دست مى دهد، لكن روح به حيات خود ادامه مى دهد. در حقيقت اين بدن است كه در حيات، تابع روح است و تا موقعى كه روح به بدن تعلق دارد بدن از حيات برخوردار است و به محض قطع علقه ى بين روح و بدن، بدن از كار مى افتد.
بايد توجه داشت كه هيچوقت انسان، روح مجرد نخواهد بود، بلكه در هر نشئه اى بدنى به همراه دارد. در حقيقت انسان هميشه تركيبى از روح و بدن است. البته در دنيا تركيبى از روح و بدن مادّى است، ولى در برزخ و قيامت، بدن او بدنى مناسب با همان نشئات و عوالم خواهد بود.
البته چنين نيست كه انسان داراى دو حقيقت اصيل باشد يكى روح و ديگرى بدن; بلكه انسان يك حقيقت بيش نيست و آن هم حقيقت روح است وبدن تابع اين حقيقت و فرع اين اصل است.
پس وقتى مرگ فرا مى رسد اصل، يعنى روح، بدن را رها مى كند و تعلّق و عُلقه ى خود را از بدن مى گيرد، آن گاه بدن به عنوان يك شىء بى روح كم كم فرسوده مى شود و از بين مى رود.[5]
سوال : آيا خواب از سنخ مرگ است؟
جواب : از آيات شريفه ى قرآن چنين استفاده مى شود كه خواب و مرگ هم سنخ و هم جنس هستند; همان گونه كه با مرگ رابطه و علقه ى بين روح و بدن قطع مى گردد، در خواب نيز اين رابطه قطع مى شود، الّا اين كه كيفيت قطع رابطه ى روح و بدن در خواب «شبيه مرگ» است، نه «عين مرگ».[11]
خداوند مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُْخْرى إِلى أَجَل مُسَمًّى...);[7] خداست كه جان ها را در دم مرگ مى گيرد و آنها هم كه نمرده اند در خواب مى گيرد; پس هر يك از جان ها كه مرگش رسيده باشد نگه مى دارد و آن ديگرى را به بدنش برمى گرداند تا مدتى معين...
در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ بِاللَّيْلِ);[8] خدايى كه چون شب به خواب مى رويد شما را مى ميراند.
در اين آيات، هم براى خواب و هم براى مرگ كلمه ى «توفّى» استعمال شده و اين پيام را دارد كه «اين خداوند است كه جان آدميان را مى گيرد (و توفّى مى كند)». استعمال مشترك «توفّى» براى خواب و مرگ بدين سبب است كه در هر دو حال، تصرفات نفس در بدن قطع مى گردد. هم در خواب نفس انسانى و ناطقه هيچ گونه تصرفى در بدن ندارد، هم در مرگ; الّا اين كه در مرگ توفّايى رُخ مى دهد كه برگشتى در آن راه ندارد و علقه ى روح و بدن به تمام و كمال قطع مى گردد، ولى در خواب چون اين علاقه و ارتباط دوباره برمى گردد، كيفيتِ انقطاع روح از بدن ضعيف تر از مرگ است.[9]
آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:
... به هنگام خواب، روح آدمى تعلّق خود را از بدن قطع مى كند و جز حفظِ حيات گياهى و مراتب پايينى از زيستِ جانورى، همه ى وابستگى هاى خود را از پيكر انسان برمى گيرد. از منظر ادبيات قرآن كريم در اين مرحله خدا يا فرشتگانِ او، انسان را «قبض روح» مى كند و پس از فرصتى معين آن را به بدن بازپس مى فرستد، امّا ارواحى را كه مهلتشان در دنيا به پايان رسيده است، نزد خود نگه مى دارد... .[10]
حضرت جوادالائمه(عليه السلام) حقيقت مرگ را چنين معرفى مى كنند:
مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى آيد جز اين كه مدتش طولانى است و انسان تا روز قيامت از آن بيدار نمى شود. هر كسى در خوابش آن اندازه از انواع خوشحالى ها و اقسام وحشت ها مى بيند كه نمى تواند به حساب آورد. پس حال خوشحالى و ترس در خواب چگونه است؟ اين همان مرگ است; بنابراين براى آن آماده شويد.[11]
سوال : آيا مرگ انسان ها و انتقال به جهان ديگر با همين جان دادن ظاهرى (ايست قلبى و...) محقّق مى شود يا پديده ى ديگرى است؟
جواب : مرگ طبيعى كه در پزشكى اعلام مى شود با مرگ حقيقى فرق دارد. آنچه در علم پزشكى مرگ ناميده مى شود، «ازكارافتادن قلب» و «از حركت افتادن جريان خون در بدن» است; و اين ممكن است براى بعضى به سرعت صورت پذيرد. چه بسيار گنهكاران و كافرانى كه قلبشان سريع تر از ديگران از كار افتاده است; امّا حقيقت مرگ و سختى جان دادن امر ديگرى است. مرگ حقيقى انتقال انسان از دنيا به برزخ است و اين براى كافران و گنهكاران به راحتى صورت نمى پذيرد.[12]
علامه طباطبايى(رحمه الله) مى فرمايد:
مرگى كه خداى سبحان آن را به «حق» وصف نموده نه آن بى حسّى و بى حركتى و زوال زندگى است كه به ديد ظاهرى ما درآيد، بلكه بازگشتى است به سوى او كه به خروج از نشئه ى دنيا و ورود به نشئه ى ديگر (آخرت) محقق مى گردد.[13]
در فاصله ى بين مرگ طبيعى و مرگ حقيقى، انسانِ گرفتار نمى فهمد كه مرده است. با مردن طبيعى، امورى را مشاهده مى كند كه براى او سابقه نداشته است، حيرت او را مى گيرد و خودش را هم فراموش مى كند، كم كم با گذشت زمان خود را مى يابد و خودِ فراموش شده اش را پيدا مى كند. امّا اين كه به چه صورتى به اين عالم آمده است و با چه وسيله اى بايد حيات خود را ادامه دهد و نيازهاى خود را برطرف كند، همه ى اين امور براى او نامعلوم است; پا در عالمى نهاده است كه هيچ گونه روابط (رابطه ى بين ارحام و اقوام و دوستان) و ضوابط (مانند: معاملات و معاهدات و...) دنيايى در آن جا كارساز نيست; هر كس مهمان سفره ى عقيده و اخلاق و رفتار خويش است و هر آنچه در دنيا فرستاده و انجام داده در آنجا مى بيند.
پس با فرارسيدن مرگ، هم تنِ فرعى و هم اعتبارات دنيوى يك باره از انسان جدا مى گردد و او مى ماند و عملش و با بدنى مناسب عالم برزخ و با احكام و قوانين خاص آن جا محشور مى شود و اگر گرفتار مطامع دنيوى بوده باشد با جدا شدن تمام اعتبارات دنيا با دست خالى به عالمى مى رود كه هيچ آشنايى با آن ندارد; لذا تحيّر و سرگردانى او را فرامى گيرد.[14]
mohebsahabeh
Tuesday 14 March 2006, 08:23AM
بسم الله الرحمن الحیم
خیلی جالب بود جناب هستی اما این همه مطالب را گفتی در انتها لپ کلام خود را بیان ننمودی که در کل ایا پیامبران بعد از مرگ میتوانند به ما کمک کنند یا نه؟؟!! اما از این مطالب گذشته از نظر شخصی شما در کل باز هم این نتیجه گیری میشود که شخص مرده بعد از مرگش قادر به انجام کاری برای زنده گان ندارد.
همانطور که خواب به مرگ تشبیه شده و به هر حال مسلما همه ماها روزی حد اقل 7-6 ساعت میخوابیم و تجربه ایست ثابت شده برای همه اما ایا شما میتوانید در خواب به کسی کمک کنید؟؟؟ نهایتا این است که مثلا میبینیم که برای فلان شخص در فلان نقطه از جهان یک اتفاق افتاده است و باز هم در خواب هم محدودیم و این نیست که بتوانیم درک کنیم در ان واحد تمام مردم جهان در چه حالند و به طریق اولی شخصی که مرده است.
و یک موضوع دیگر نیز در مورد خواب, مثلا شخصی کنار کسی که خواب است ایستاده و شخص دیگری قصد کشتن او را دارد ایا ان شخص به طور کلی از انسان خواب کمک میخواهد؟؟ یا اینکه اول در صدد بیدار کردن او بر میاید تا به او کمک کند؟؟ یعنی در حقیقت اول او را زنده میکند و بعد او که زنده شده میتواند به او کمک کند.
حسین شالیکار
Tuesday 14 March 2006, 01:05PM
بسم الله الرحمن الرحیم
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
جناب شالیکار .... ابتدا متشکرم که برایپاسخ به عرایض بنده وقت گذاشتید....
دوست گرامی!
خوشحال هستم از اینکه با شما در اینجا گفتگویی سالم را انجام می دهم و به نکاتی برخورد می کنم که باعث ایجاد سوال در ذهنم می شود و مجددا به کنکاش و جستجو می پردازم.
از این بایت از شما تشکر می کنم.
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
متاسفانه در برداشتشما نسبت به « حیات برزخی » تناقضاتی وجود دارد
1. اگر این حالت ، مدهوشی و خاموشی است .... پس آن آیه سوره مبارکه یس راکه برایتان تحلیل کردم چه میکنید .... در کجای آن آیه شریفه شما مدهوشی و خاموشی میبینید ؟؟؟
بر عکس ، از گفتارها ... هوشیاری کامل ، « دانستنآنچه قبلا واقع شده است » و « امید به هدایت آتی » بر میخیزد که اینها ... هیچیک با « مدهوشی » و « خاموشی » سازگار نیست .
2. حالت مدهوشی و خاموشی ... دیگر چه نسبتی با آسایش و ناگواری ....دارد . اصلا تعبیر آن آیه شریفه : « قیل ادخل الجنة » است ... چگونه یک مدهوش خاموشدر بهشت است ؟؟ اصلا برای یک مدهوش خاموش ... بهشت چگونه قابل درک است ؟؟ تا جاییکه تشکر کند ... و آروزی هدایت برای قومش نماید
دوست گرامی! فکر می کنم از نوشته های بنده استنباطی نادرست داشتید و یا نوشته های بنده توانایی رساندن معنا و مفهوم را نداشتند!
بنده هیچگاه نگفتم که شخص مرده نسبت به خودش بی اطلاع می باشد!
طبق آیات و دلایل قرآنی مرگ مانند خواب است. زندگی انسان در خواب مانند حالتبیداری است ولی قدرت اثر در عالم خارج را ندارد واطلاعی هم از جهان خارج ندارد. همین آیات هم این را تصدیق می کنند. اگر شخص قادر بهکاری بود دیگر افسوس نمی خورد. می توانست برود و به آنها بگوید. این نشان می دهدرابطه شخص از این عالم کاملا قطع است و این قطع رابطه دو طرفه است. یعنی نه او ازاین جهان خبر دارد و نه مردم از حال او. کسی که خواب باشد خواب می بیند و این خودیک مرحله آگاهی است ولی مسلما حالت خواب با بیداری زمین تا آسمان فرق دارد. بیداریواقعی و درک کامل فقط بعد از قیامت حادث می شود که انسان باز بدن مادی خود را بدستمی آورد.
حسین شالیکار
Tuesday 14 March 2006, 01:08PM
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
من نمی دانم اطلاعات پزشکی شما در چه حد است ... ولی برایتان توضیح می دهم ... که حالت کما .... و یا حتی مرگ مغزی ( حیات نباتی ) .... با مرگ موقت متفاوت است ...
مرگ موقت ، عبارت است از « از کار افتادنکامل کلیه فعالیت های حیاتی ، به گونه ای که حتی با کامل ترین تجهیزات نیز کوچکترینفعالیتی ثبت نمی شود »
من از مثالی که شما آورده اید .... ممنونم ... اما ازدید منطق ... آنچه شما نقل کرده اید ( وجود حایل و حجاب ) معنای عدم امکان عبور ازآن را در خود مستتر ندارد ....
مثال : جمله « من دور زمین خود را دیوار کشیدهام » ... به معنای « هیچکس نمی تواند از دیوار زمین من عبور کند » نیست .... پسمثال شما نافی امکان عبور نیست .
دیگر اینکه هدف من از ذکر تجربیات مرگ موقت ... نکته ای بود که شما نیز خود ناخواسته به آن اعتراف کرده اید ... و آن ، تداوم « خودآگاهی » پس از مرگ است که در تضاد با نظریه برزخ بدون آگاهی شماست.
جناب اسپیریت!
در مورد مسئله پزشکی این ماجرا اجازه دهید تا به بحثی که با دوستان پزشکم دراین زمینه آغاز کرده ام سرانجامی بدهم ولیکن آنچه مسلم است این مطلب خلاف آیات الهی می باشد چنانچه داستان های زنده شدن مردگان مانند عضیر و اصحاب کهف در قرآن برای این آمده است کهنشان دهد که آنها در زمان مرگ چیزی از این دنیا را درک نکردند. حتی نتوانستند زمانو مدت خوابشان را بگویند. نمی دانستند که حکومت عوض شده است و سکه های جدید دربازار آمده است. این در حالی است که همه خیال می کنند انسان مرده روحش دورو براطرافیانش می گردد و آنها را می بیند!
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
تفسیربه رای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکار را نداشتیم جناب شالیکار
آنچه شما از آنچنین تفسیر غریبی کرده اید ... کاملش این است :
أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ«17» (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3e:void(0)) وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ اللّهَلَغَفُورٌ رَّحِيمٌ«18» (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3e:void(0)) وَاللّهُ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَوَمَا تُعْلِنُونَ«19» (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3e:void(0)) وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِاللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ«20» (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3e:void(0)) أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ«21» (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3e:void(0))
آياكسى كه (اين گونه مخلوقات را) مىآفريند، همچون كسى است كه نمىآفريند؟! آيا متذكرنمىشويد؟! (17)
و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، هرگز نمىتوانيد آنها را احصاكنيد; خداوند بخشنده و مهربان است! (18)
خداوند آنچه را پنهان مىداريد و آنچهرا آشكار مىسازيد، مىداند. (19)
معبودهايى را كه غير از خدا مىخوانند، چيزىرا خلق نمىكنند; بلكه خودشان هم مخلوقند! (20)
آنها مردگانى هستند كه هرگزاستعداد حيات ندارند; و نمىدانند (عبادتكنندگانشان) در چه زمانى محشور مىشوند! (21) ( نحل )
مشخصا ضمیر مورد نظر شما یعنی « أَمْواتٌ غَيْرُأَحْيَاء وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ » بر می گردد به « يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ » ...... و این به هیچ روی منظور ما را اثبات نمی کند .... بلکهاشاره دارد به ناتوانی بتها ... و ناآگاهی آن از زمان محشور شدن مردمان ( علمالساعة که فقط نزد خداست ) .... و علاوه بر آن .... در این آیات هیچگونه اشاره ایبه زمان برزخ و « نادانی پس از مرگ » نشده است....
جناب اسپیریت!
اگر آیات الهی را تعطیل پذیر بدانیم بنده حق را به شما می دهم!!!
دوست گرامی!
مشرکان تنها خداوند را خالق و آفریننده می دانستند و آیات الهی نیز چنین مسئله را تائید می نماید و بتها را شفیع و واسطه قرار می دادند...ولیکن متاسفانه آنها نمی اندیشیدند و توجه نداشتند که باید از منعم تشکر و قدردانی کرد و در برابر او اظهار کوچکی نموده نه در برابر کسانی که خود مخلوقند و فقیر! و توانایی خلق کردند ندارند!
بت و بت پرستی در منطق قرآن مفهوم وسیعی را شامل می شود و بسیار وسیعتر از خدایان ساختگی از سنگ و چوب و فلزات است.
به همین دلیل خدمت شما عرض می کنم که آیات الهی تعطیلی ندارند زیرا آیات فوق درمورد کسانی که امروزه ظاهرا خداپرستند اما استقلال یک فرد مومن راستین را از دست داده اند و به سمت مخلوقات رفته اند و طلب حاجت از انها می کنند را نیز شامل می شود.
آیا پیامبران و صلحا که از دنیا رفته اند مخلوق نبودند؟ آیا چیزی خلق کردند؟ آیا می دانند رستاخیز بندگانشان در چه ساعتی است؟ آیا توانایی دفع ضرر را از سایرین دارند؟
علاوه بر اینکه آنها خودشان مخلوق بوده اند و چیزی را خلق نکردند،قطعا نمی دانستند که ساعت رستاخیز بندگانشان چه وقت می باشد!همچنین نه تنها معبودان مشرکات بت پرست چنین توانایی را ندارند، بلکه پیامبران خدا و اولیاء الهی نیز مالک سود و زیان خود و مردم نبوده و نیستند.
با تشکر
خدانگهدار
حسین شالیکار
Tuesday 14 March 2006, 01:14PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم هستی!
اجازه بدهید به مسائل یک به یک رسیدگی کنیم.مطالب شما را مطالعه کردم ولی جواب سوال خودم را در آن یافت نکردم بنابراین دوباره سوالم را تکرار می کنم و از شما می خواهم بدون پرداختن به حاشیه به سوال بنده پاسخ دهید.
همانطور که عرض کردم و از مطالب شما هویداست شما معتقد هستید که وجود انسان مرکب است از دو عنصرروح و جسم، و حیات و حرکت جسم قائم به روح می باشد به نحوی که با مفارقت روح ازجسم، جسم نیز فاقد حیات و حرکت می گردد یعنی روح منشا و موجد حیات و حرکتاست.
پس اگر این نظریه را بپذیریمباید بپذیریم که علاوه بر انسان، دیگر موجودات زنده اعم از حیوان و نبات نیز دارایروح می باشند، چرا چون دارای حیات و حرکت هستند.
به هر تقدیر این قضیه دو صورت بیشتر نمی تواند داشتهباشد، یا باید قبول کنیم حیات و حرکت تمام موجودات بسته به روح است یا آنکه بپذیریمجوهره روح ارتباطی با حیات و حر کت ندارد.
شما صورت اول را می پذیرید یا صورت دومرا؟
با تشکر
خدانگهدار
sprit
Tuesday 14 March 2006, 01:47PM
سلام علیکم ....
دوست گرامی و ارجمند
جناب آقای شالیکار ،
فرموده اید :
جناب اسپیریت!
در مورد مسئله پزشکی این ماجرا اجازه دهید تا به بحثی که با دوستان پزشکم دراین زمینه آغاز کرده ام سرانجامی بدهم ولیکن آنچه مسلم است این مطلب خلاف آیات الهی می باشد
خیر قربان
خلاف آیات الهی نیست ... شما چرا اینگونه می اندیشید .... لطفا دلیل بیاورید ... بنده هم در انتظار نتیجه بحث شما با دوستان پزشکتان خواهم بود ....
دیگر این که :
جناب اسپیریت!
اگر آیات الهی را تعطیل پذیر بدانیم بنده حق را به شما می دهم!!!
دوست گرامی!
مشرکان تنها خداوند را خالق و آفریننده می دانستند و آیات الهی نیز چنین مسئله را تائید می نماید و بتها را شفیع و واسطه قرار می دادند...ولیکن متاسفانه آنها نمی اندیشیدند و توجه نداشتند که باید از منعم تشکر و قدردانی کرد و در برابر او اظهار کوچکی نموده نه در برابر کسانی که خود مخلوقند و فقیر! و توانایی خلق کردند ندارند!
بت و بت پرستی در منطق قرآن مفهوم وسیعی را شامل می شود و بسیار وسیعتر از خدایان ساختگی از سنگ و چوب و فلزات است.
به همین دلیل خدمت شما عرض می کنم که آیات الهی تعطیلی ندارند زیرا آیات فوق درمورد کسانی که امروزه ظاهرا خداپرستند اما استقلال یک فرد مومن راستین را از دست داده اند و به سمت مخلوقات رفته اند و طلب حاجت از انها می کنند را نیز شامل می شود.
آیا پیامبران و صلحا که از دنیا رفته اند مخلوق نبودند؟ آیا چیزی خلق کردند؟ آیا می دانند رستاخیز بندگانشان در چه ساعتی است؟ آیا توانایی دفع ضرر را از سایرین دارند؟
علاوه بر اینکه آنها خودشان مخلوق بوده اند و چیزی را خلق نکردند،قطعا نمی دانستند که ساعت رستاخیز بندگانشان چه وقت می باشد!همچنین نه تنها معبودان مشرکات بت پرست چنین توانایی را ندارند، بلکه پیامبران خدا و اولیاء الهی نیز مالک سود و زیان خود و مردم نبوده و نیستند.
1. اصل موضوع این است که ضمیر این آیات ، آن گونه که شما قبلا ادعا فرموده اید ، به پیامبران بر نمی گردد ... من نمی دانم این کجایش به تعطیل شدن آیات خداوند بر می گردد ... شما نوشتید که پیامبران خدا هم بعد از مرگ نمی دانند چه خبر است در دنیا ... و این آیات شریفه را به عنوان دلیل برای ادعایتان اقامه فرمودید ... بنده هم با ذکر عین آیات نوشتم که این آیات ادعای شما را اثبات نمی کند .
2. سوره مبارکه نحل مکی است .... ضمیر آیه حال است ... واشاره به بتهایی می کند که در همان زمان در حال پرستیده شدن بوده اند ... نه پیامبران ...
3. آیا پیامبر مکرم اسلام .... در زمان حیات خودشان ، مخلوق نبودند ؟؟ آیا پیامبر ، چیزی را خلق کرده بودند ؟ آیا پیامبر زمان محشور شدن بندگان خدا ( و یا خودشان ) را می دانستند ؟؟ یقینا خیر ... پس پیامبر اسلام در همان زمان هم « مرده بودند » .... این نتیجه استقرای ظاهرا منطقی شماست .... شما خود نیز همین الان مرده اید ... چون مخلوقید ، خلق نمی کنید ، و نمی دانید کی برانگیخته خواهید شد !!!!
هستي
Wednesday 15 March 2006, 08:06AM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
در مقاله فوق من اسم شما را ننوشته بودم وجوابم كلي بود.
اما در مورد سوال شما
همه موجودات زنده داراي نفس هستند.ما سه نوع نفس داريم.نفس نباتي ونفس حيواني ونفس انساني.اما در انسان علاوه بران روح كه از امر خداوندي است در او دميده شده(ونفخت فيه من روحي) وبه همين دليل انسان با ديگر موجودات زنده متفاوت است.اگر نفس با مردن از بين برود روح كه از خداوند است باقي مي ماند.
همانطور كه از نظر ملا صدرا نوشته بودم بر خلاف نظر ديگران روح از عالم ديگري نيامده كه وارد بدن بشود بلكه روح در پيدايش نيازمند زمينه مادي است ولي پس ازمرگ بدن از بين نميرود ودر دوام وبقا مستقل از ماده مي باشد.
اما در مورد نوشته هاي شما اينكه عالم برزخ را قبول داريد يك قدم مثبت است اما چه دليلي داريد كه ان عالم بيهوشي است.گرچه در بعضي از روايات امده است كه گروه متوسطين از نظر ايماني در حالتي شبيه خواب هستند اما در مورد بدكاران عذاب است ودر مورد نيكو كاران بهشت برزخي ودر مورد اولياء چه بگويم همانكه شما انكار مي كنيد.
جناب محب صالحين(انشاءالله)
جواب شما هم فكر مي كنم در چند سطر اخر باشد.
در مورد خواب هم بعضي خوابها خيلي هم بي ربط نيستند وبه انسان كمك مي كنند.ومي دانيد كه يكي از مقام هاي يوسف پيامبر تعبير خواب است.
مثلا من گاهي در باره موضوعي فكر مي كنم وبعد در خواب ايه اي را تلاوت مي كنم ودر بيداري ميفهمم كه جواب ان موضوع است.
نمي دانم براي كساني پيش ميايد كه به خواب اعتقاد دارند يا براي شما هم پيش امده.
حسین شالیکار
Saturday 18 March 2006, 12:19AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
خیرقربان
خلاف آیات الهی نیست ... شما چرا اینگونه می اندیشید .... لطفا دلیلبیاورید ... بنده هم در انتظار نتیجه بحث شما با دوستان پزشکتان خواهم بود....
جناب اسپیریت!
بحث ما حول محور مرگ موقت به دو شاخه رسید:
1.آیا مرگ موقت آنطور که شما می فرمائید (یک ساعت و بیشتر) رخ داده است؟ و مدارک پزشکی برای آن وجود دارد؟
2.آیا پس از مرگ موقت نوعی خودآگاهی وجود دارد؟
در مورد محور اول:
دوستان زیادی در تهران و چند شهرستان پیگیر این مسئله هستند.دیروز دوستان بنده اطلاع دادند که با مراجعه به یکی از بیمارستان ها به اطلاعاتی دست پیدا کرده اند.البته این اطلاعات فقط در حد شنیده ها آنهم از یک نفر از بازنشستگان آنجا بود و کسی در اینمورد چیزی ندیده بود و چیزی هم ثبت نشده بود.تا به الان به مدرک مستدلی در این زمینه دست پیدا نکردیم.
اگر شما مدرک پزشکی در این زمینه دارید خوشحال می شوم آنرا ارائه دهید.البته مدرکی که قابل پیگیری باشد.زیرا مدعی باید مدرکی بیاورد نه منکر! البته ما نیز پیگیر خواهیم بود.
در مورد محور دوم:
شما عقیده دارید این مرگ موقت نوعی خودآگاهی پس از مرگ را همراه دارد همانطور که عرض کردم و شما بی تفاوت از آن گذشتید داستان های زنده شدن مردگان مانند عضیر و اصحاب کهف در قرآن برای این آمده است کهنشان دهد که آنها در زمان مرگ چیزی از این دنیا را درک نکردند. حتی نتوانستند زمانو مدت خوابشان را بگویند. نمی دانستند که حکومت عوض شده است و سکه های جدید دربازار آمده است. این در حالی است که همه خیال می کنند انسان مرده روحش دورو براطرافیانش می گردد و آنها را می بیند!
کاربر محترم اسپیریت فرمودند:
اصلموضوع این است که ضمیر این آیات ، آن گونه که شما قبلا ادعا فرموده اید ، بهپیامبران بر نمی گردد ... من نمی دانم این کجایش به تعطیل شدن آیات خداوند بر میگردد ... شما نوشتید که پیامبران خدا هم بعد از مرگ نمی دانند چه خبر است در دنیا ... و این آیات شریفه را به عنوان دلیل برای ادعایتان اقامه فرمودید ... بنده هم باذکر عین آیات نوشتم که این آیات ادعای شما را اثبات نمی کند .
2. سورهمبارکه نحل مکی است .... ضمیر آیه حال است ... واشاره به بتهایی می کند که در همانزمان در حال پرستیده شدن بوده اند ... نه پیامبران ...
3. آیا پیامبر مکرماسلام .... در زمان حیات خودشان ، مخلوق نبودند ؟؟ آیا پیامبر ، چیزی را خلق کردهبودند ؟ آیا پیامبر زمان محشور شدن بندگان خدا ( و یا خودشان ) را می دانستند ؟؟یقینا خیر ... پس پیامبر اسلام در همان زمان هم « مرده بودند » .... این نتیجهاستقرای ظاهرا منطقی شماست .... شما خود نیز همین الان مرده اید ... چون مخلوقید ،خلق نمی کنید ، و نمی دانید کی برانگیخته خواهید شد!!!!
دوست گرامی!
بنده ادعا نکرده بودم که ضمیر آیات به پیامبران بر می گردد ولی ادعا کردم که این آیات تنها به آن زمان بر نمی گردد و شامل زمان حال نیز می باشد و عرض کردم بت و بت پرستی در منطق قرآن مفهوم وسیعی را شامل می شود و بسیار وسیعتر از خدایان ساختگی از سنگ و چوب و فلزات است.
جناب اسپیریت!
پیامبر(ص) در آن زمان هم مالک نفع و ضرری برای مردم نبودند چه برسد به الان که در قید حیات نیستند! در ضمن اگر مثل شما بخواهیم دلیل بیاوریم که فلان آیه مربوط به بت پرستان است و فلان آیه مربوط به مشرکین جاهلیت که باید آیات الهی را تعطیل کرد و گفت مصداقی برای زمان ما ندارد!!
فرض کنید در آیات قرآن از منافقین مدینه صحبت می کند و تصویری از آنها ارائه می دهد آیا نمی توان آن تصویر را تعمیم داد به منافقین عصر حاضر؟ آیا باید گفت چون این آیات مربوط به گذشته است به منافقین حال حاضر دلالت نمی کند؟
قطعا چنین چیزی نیست! چراکه آیات الهی تعطیل ناپذیرند و آنچه در گذشته شرک بوده امروزه نیز شرک است ولی در گذشته بت و چوب بوده ولی مفهوم بت پرستی معنای وسیعی را شامل می گردد.
این آیات دلالت دارد بر اینکه هرکس چیزی خلق نکند و خود مخلوق باشد و بمیرد و نداند که روز بعثتش چه وقت می باشد نباید او را خواند!
در آخر باید عرض کنم که متاسفانه کامپیوتر بنده دچار مشکلاتی شده.از آنجائیکه بنده زیاد از این تکنولوژی سر در نمی آورم با دوستان صحبت کردم و گفتند احتمالا مشکل از فن سی پی یو یا خود سی پی یو می باشد و احتمال دارد یک هفته ای کامپیوتر نداشته باشم که پیشاپیش سال نو را خدمت شما دوست گرامی تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال خوب و خوشی را پیش رو داشته باشید.
خدانگهدار
حسین شالیکار
Saturday 18 March 2006, 12:22AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم هستی فرمودند:
در مقاله فوق من اسم شمارا ننوشته بودم وجوابم كلي بود.
فکر نمی کنم که در یک مقاله ای که طرفین مباحثه علمی را در پیش می گیرند جواب کلی نوشتن بدون در نظر گرفتن روند بحث کار مفیدی باشد.
به هر حال از مطالب کلی شما استفاده کردیم و از شما تشکر می کنم
کاربر محترم هستی فرمودند:
اما در مورد سوال شما
همه موجودات زنده داراينفس هستند.ما سه نوع نفس داريم.نفس نباتي ونفس حيواني ونفس انساني.اما در انسانعلاوه بران روح كه از امر خداوندي است در او دميده شده(ونفخت فيه من روحي) وبه هميندليل انسان با ديگر موجودات زنده متفاوت است.اگر نفس با مردن از بين برود روح كه ازخداوند است باقي مي ماند.
همانطور كه از نظر ملا صدرا نوشته بودم بر خلاف نظرديگران روح از عالم ديگري نيامده كه وارد بدن بشود بلكه روح در پيدايش نيازمندزمينه مادي است ولي پس ازمرگ بدن از بين نميرود ودر دوام وبقا مستقل از ماده ميباشد.
با اینکه صراحتا جواب سوال بنده را ندادید ولیکن می توان این نتیجه را گرفت:
با توجه به دو سوالی که بنده از شما کردم که یا باید قبول کنیم حیات و حرکت تمام موجودات بسته به روح است یا آنکه بپذیریم جوهره روح ارتباطی با حیات و حر کت ندارد و نگاهی به مطالب شما که وجود روح را از در موجودات انکار کرده اید می توان نتیجه گرفت که حیات و حرکت بدون روح نیز امکان پذیر بوده و مرگ و سکون انسان ناشی از قبض روح نیست، بلکه ناشی از قبض جان است. و این گفته بنده با کلام الهی نیز منطبق است زیرا در هر جا از قرآن که به موضوع مرگ انسان ها اشاره شده، قبض جان عنوان گردیده و اساسا سخنی از قبض روح در میان نیست.
چنانچه خداوند در سوره زمر آیه 42 می فرماید: "الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لایت لقوم یتفکرون" یعنی "خدا نفوس را به هنگام مرگ و نیز نفس کسانی را که به خواب می روند می گیرد.نفس کسانی را که حکم مرگ بر انها رانده شده نگاه می دارد و دیگران را تا زمانی که معین شده باز می فرستد"
همچنین در سوره آل عمران آیه 185 می فرماید: "کل نفس ذائقه الموت"یعنی "هر نفسی چشنده مرگ است"
از انجائیکه معتقد هستید هر انسانی دارای روح مستق است و به جهت روشن شدن بحث از شما سوالی دارم. لطف کنید و بگوئید روح در ایات زیر به چه معنایی است؟
قل نزله روح القدس من ربک بالحق لیثبت الذین آمنوا (نحل/103)
نزل الروح الامین(شعرا 193/ 194)
کذالک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری مالکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا (شوری/52)
ینزل الملائکه بالروح من امره علی من یشاه من عبده ان انذروا انه لا اله الا نا(نحل/2)
رفیع الدرجات ذوالعرش یلقی الروح من امره علی من یشاه من عباده لینذر یوم التلاق(غافر/15)
تعرج الملائکه و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه.فاصبر جمیلا (معارج/4و5)
تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر (قدر/4)
یوم یقوم الروح و الملائکه صفا لا یتکلمون الا من اذن اله الرحمن (نبا/38)
ثم سواه و نفخ فیه من روحه (سجده/9)
فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین (حجر/29)
والتی احصنت فرجها فنخنا فیها من روحنا (انبیاء/91)
انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته القیها الی مریم و روحه منه" (نساء/171)همچنین بفرمائید مراد از "کلمه" در آیه ای که در شماره 12 آمده است چیست؟
لطف کنید و به همان ترتیب که شماره گذاری شده است پاسخ دهید تا بهتر بتوانیم پیگیر مطالب باشیم.
کاربر محترم هستی فرمودند:
اما در مورد نوشته هاي شما اينكه عالم برزخ را قبول داريد يك قدم مثبت استاما چه دليلي داريد كه ان عالم بيهوشي است.گرچه در بعضي از روايات امده است كه گروهمتوسطين از نظر ايماني در حالتي شبيه خواب هستند اما در مورد بدكاران عذاب است ودرمورد نيكو كاران بهشت برزخي ودر مورد اولياء چه بگويم همانكه شما انكار ميكنيد.
جناب هستی!
به مطالب گذشته و بحث بنده با جناب اسپیریت رجوع کنید، حتما جواب آن را خواهید جست.
در آخر سال نو را خدمت شما تبریک عرض می نمایم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید.
با تشکر
خدانگهدار
با قرآن در صحنه
Sunday 19 March 2006, 12:46AM
با سلام . چون بحث برزخ و جهان پس از مرگ سالها مورد علاقه من بود و اینکه در این مورد بیشتر خودم بطور مجرد بدون اینکه افکار یا گفته های سایرین حتی کتب مقدس رو ملاک افکارم بدونم تفکر کردم و خوشبختانه به نتایج صحیح و عقلانی رسیدم بطوریکه امروز دیگه هیچگونه مشکلی با این موضوع ندارم و هیچ نکته مبهمی در مورد جهان پس از مرگ و یا رستاخیز در ذهنم نیست . البته در طول مدتی که به این مسایل فکر میکردم نکاتی در قرآن کریم میدیدم که بطور حیرت انگیزی افکارم رو تایید میکرد و این کتاب عزیز کمک زیادی به من کرد و هنوز هم مطالبی را در قرآن میبینم که به شبهات کوچکی هم که در ذهنم وجود دارند به خوبی پاسخهای عقلانی و منطقی میده . مثلا در مورد نحوه و چگونگی زنده شدن دوباره مان ابهام هایی داشتم که اخیرا برابر 1 آیه کریمه متوجه شدم که زنده شدن دوباره مان در روز قیامت مبتنی بر خلقتی جدید خواهد بود که با دیدن این آیه کریمه خیلی خوشحال شدم وخوشبختانه ابهامم بر طرف شد . قبلا بگم من با افکار برادران اهل سنت و جماعت در این مورد آشنایی ندارم و یا با آنهایی که موسوم به وهابی هستند و همانطور که عرض کردم اینها نتایج تعقل و تفکرات خودم هستند که در واقع منطبق با قرآن کریم هستند .
اول در مورد روح بگم که روح با اونچه که در ذهنیت خیلی ها هست بکلی فرق داره .اصلا اینطور نیست که هر کس 1 روح جداگانه داشته باشه و چیزی به عنوان روح من و روح تو یا روح او وجود نداره . روح 1 جریان هست . کما اینکه میدونیم در قرآن هم چیزی به نام ارواح وجود نداره و روح همیشه بصورت مفرد اومده . فقط ابهامی که هنوز در این زمینه دارم اینه که آیا روح انسان با سایر مخلوقات ذی روح متفاوت هست یا خیر و این ابهام از اونجا ناشی میشه که در قرآن کریم میبینیم که روح انسان همان نفخه ای از روح خداست و اینکه روح سایر موجودات چگونه روحیست برای من زیاد روشن نیست . روح 1 جریان هست مانند هوا که همیشه وجود داره . چطور ما انسانها وقتی که میمیریم جریان هوا همچنان باقیست فقط این جسم ماست که دیگه توانایی کار کردن و استفاده از جریان هوا رو نداره ... روح هم دقیقا همینطور هست . این در مورد روح که بطور خلاصه و موجز و مختصر گفتم و حقیقت اینه که در مورد روح چیز چندان بیشتری هم نمیدونم . کما اینکه خداوند در قرآن هم میفرماید روح از امر من است و به شما جز اندکی از علم ندادم .
اما برزخ . قبلا بگم این گفته های رایج در مورد برزخ چیزی جز تصورات موهوم و ناصحیح نیست و عموما پردازش ذهن هست و موهومات هست و هیچگونه استناد قرآنی هم نداره و عقلانی و منطقی هم نیست . برزخ واقعا چیز چندان قابل توجهی نداره و چیزی نزدیک به هیچ هست. معنی برزخ هم ( حائل ) هست چنانچه عموما حائلی که بین دو چیزقرار میگیره نسبت به اون 2 چیز خیلی ناچیز هست و ما هم عموما اون رو چندان مورد توجه قرار نمیدیم . در قرآن کریم هم تا جاییکه یادم هست کلمه برزخ بیش از 2 بار نیومده که یکیش ( ...من ورائهم برزخ.. ) هست که حاوی هیچ توضیحی نیست و دیگری حائلی که بین آب های شور و شیرین هست که این البته از جهاتی قابل توجهه که شاید در حوصله اینجا نباشه . برزخ واقعا چیزی جز طی مدت زمانی یکی دو روزه نیست هر چند که سالهای طولانی هم طول بکشه ما زمان رو درک نمیکنیم و تصور میکنیم همه اون مدت زمان به جز یکی دو روزنبوده . که این فرموده قرآن هم هست که نکته ای بسیار زیبا و عمیق و در خور توجه هست وشاید درک این معنی مصیبت مرگ رو بر مومنین آسانتر کنه . شاید بعضی هامون بعضی از خواب های کلافه کننده که رو تجربه کرده باشیم . نه خواب هستیم و نه بیدار و رویهم رفته کلافه و ناراحت و( برزخی) هستیم . و اینکه افراد بیهوش هم وقتی به هوش میاند درک چندانی از مدت زمان طی شده ندارند چه رسد به مردگان .
یک مثال هم در مورد برزخ که بنظرم بطور جالبی مفهوم دقیق برزخ را روشنتر میکنه . و اون مسیرو مدت زمانی هست که جنین ( جنین کامل شده و رشد یافته) در فاصله بین رحم مادر تا رسیدن به دنیای بیرون طی میکنه که میدونیم مدت زمان اندکی هست. این دقیقا برزخ اون جنین هست . کما اینکه پیداست هیچگونه علاقه ای به ترک رحم و این جابجایی نا خاسته نداشته و حرکت در این دالان تنگ و تاریک هم براش خیلی ناراحت کننده بوده و میبینیم که در بدو ورود به دنیا چقدر ناراحت و عصبی و بقول معروف ( برزخی ) هست . نکات جالب دیگه ای هم در مورد تشابه این مثال با برزخ هست که شاید از حوصله خارج باشه .
اما زنده شدن 2 باره مان در روز موعود که دلایل آن و بررسی دقیق چگونگی آن بحث بسیار قابل توجه و اساسی هست که میدونیم خدای سبحان در قرآن کریم تمام احوالات روز قیامت را با تمام جزئیات آن در قرآن ذکر فرموده که این البته بنظرم یک بحث جداگانه و یکی از زیبا ترین موضوعات مورد علاقه بنده هست . به امید غفران و رحمتش
هستي
Sunday 19 March 2006, 09:48PM
بسمه تعالي
جناب با قران..
فكر مي كردم داريد جواب برادر شاليكار را مي دهيد.اما ظاهرا نظرات خودتان را مي نويسيد:
متوجه شدم که زنده شدن دوباره مان در روز قیامت مبتنی بر خلقتی جدید خواهد بود.
بله خداوند همان استخوانهاي مرده را هم زنده مي كند حتي با سر انگشتانشان.
اين پس از نفخ صور دوم است كه همه مي ميرند الا وجه او: كل شي هالك الا وجهه وسپس زنده مي شوند و كافران مي گويند :واي بر ما كه مارا از قبر هايمان بر انگيخت؟ پس انها كه زند ه مي شوند با خودشان بيگانه نيستند.
ويا
اول در مورد روح بگم که روح با اونچه که در ذهنیت خیلی ها هست بکلی فرق داره .اصلا اینطور نیست که هر کس 1 روح جداگانه داشته باشه و چیزی به عنوان روح من و روح تو یا روح او وجود نداره . روح 1 جریان هست . کما اینکه میدونیم در قرآن هم چیزی به نام ارواح وجود نداره و روح همیشه بصورت مفرد اومده
وياروح 1 جریان هست مانند هوا که همیشه وجود داره . چطور ما انسانها وقتی که میمیریم جریان هوا همچنان باقیست فقط این جسم ماست که دیگه توانایی کار کردن و استفاده از جریان هوا رو نداره ... روح هم دقیقا همینطور هست . این در مورد روح که بطور خلاصه و موجز و مختصر گفتم و
در مورد روح هم هيچ دليلي كه مانند جريان هوا هست نداريد.هر انساني روحي دارد كه خاص خودش مي باشد با ان مي انديشد احساس ميكند و....انچه كه همه انسانها بواسطه ان انجام مي دهند وبا ديگري متفاوت است همه به روح خاص او بر مي گردند.روح انسانهاي به عظمت رسيده با روح ادمهاي حقير متفاوت است.روح وجان يك حقيقت داراي مراتب است ومثلا روح پيامبر كجا وروح ما كجا؟
اين روح با اگاهي بيشتر مي شود يعني،
هركه او اگاهتر جانش بيشتراست.
اما برزخ . قبلا بگم این گفته های رایج در مورد برزخ چیزی جز تصورات موهوم و ناصحیح نیست و عموما پردازش ذهن هست و موهومات هست و هیچگونه استناد قرآنی هم نداره و عقلانی و منطقی هم نیست . برزخ واقعا چیز چندان قابل توجهی نداره و چیزی نزدیک به هیچ هست. معنی برزخ هم ( حائل ) هست چنانچه عموما حائلی که بین دو چیزقرار میگیره نسبت به اون 2 چیز خیلی ناچیز هست و ما هم عموما اون رو چندان مورد توجه قرار نمیدیم . در قرآن کریم هم تا جاییکه یادم هست کلمه برزخ بیش از 2 بار نیومده که یکیش
( ...من ورائهم برزخ.. ) هست که حاوی هیچ توضیحی نیست ودیگری حائلی که بین آب های شور و شیرین هست که این البته از جهاتی قابل توجهه که شاید در حوصله اینجا نباشه . برزخ واقعا چیزی جز طی مدت زمانی یکی دو روزه نیست هر چند که سالهای طولانی هم طول بکشه ما زمان رو درک نمیکنیم و تصور میکنیم همه اون مدت زمان به جز یکی دو روزنبوده . که این فرموده قرآن هم هست که نکته ای بسیار زیبا و عمیق و در خور توجه هست وشاید درک این معنی مصیبت مرگ رو بر مومنین آسانتر کنه . شاید بعضی هامون بعضی از خواب های کلافه کننده که رو تجربه کرده باشیم . نه خواب هستیم و نه بیدار و رویهم رفته کلافه و ناراحت و( برزخی) هستیم .
برزخ هم چيزي نيست جز حالت برزخي وناراحت!!
در مورد عالم برزخ قبلا نوشته ام وتكرار نمي كنم وحالت برزخي با عالم برزخ متفاوت است.
حسین شالیکار
Monday 20 March 2006, 12:08AM
با سلام . چون بحث برزخ و جهان پس از مرگ سالها مورد علاقه من بود و اینکه در این مورد بیشتر خودم بطور مجرد بدون اینکه افکار یا گفته های سایرین حتی کتب مقدس رو ملاک افکارم بدونم تفکر کردم و خوشبختانه به نتایج صحیح و عقلانی رسیدم بطوریکه امروز دیگه هیچگونه مشکلی با این موضوع ندارم و هیچ نکته مبهمی در مورد جهان پس از مرگ و یا رستاخیز در ذهنم نیست . البته در طول مدتی که به این مسایل فکر میکردم نکاتی در قرآن کریم میدیدم که بطور حیرت انگیزی افکارم رو تایید میکرد و این کتاب عزیز کمک زیادی به من کرد و هنوز هم مطالبی را در قرآن میبینم که به شبهات کوچکی هم که در ذهنم وجود دارند به خوبی پاسخهای عقلانی و منطقی میده . مثلا در مورد نحوه و چگونگی زنده شدن دوباره مان ابهام هایی داشتم که اخیرا برابر 1 آیه کریمه متوجه شدم که زنده شدن دوباره مان در روز قیامت مبتنی بر خلقتی جدید خواهد بود که با دیدن این آیه کریمه خیلی خوشحال شدم وخوشبختانه ابهامم بر طرف شد . قبلا بگم من با افکار برادران اهل سنت و جماعت در این مورد آشنایی ندارم و یا با آنهایی که موسوم به وهابی هستند و همانطور که عرض کردم اینها نتایج تعقل و تفکرات خودم هستند که در واقع منطبق با قرآن کریم هستند .
اول در مورد روح بگم که روح با اونچه که در ذهنیت خیلی ها هست بکلی فرق داره .اصلا اینطور نیست که هر کس 1 روح جداگانه داشته باشه و چیزی به عنوان روح من و روح تو یا روح او وجود نداره . روح 1 جریان هست . کما اینکه میدونیم در قرآن هم چیزی به نام ارواح وجود نداره و روح همیشه بصورت مفرد اومده . فقط ابهامی که هنوز در این زمینه دارم اینه که آیا روح انسان با سایر مخلوقات ذی روح متفاوت هست یا خیر و این ابهام از اونجا ناشی میشه که در قرآن کریم میبینیم که روح انسان همان نفخه ای از روح خداست و اینکه روح سایر موجودات چگونه روحیست برای من زیاد روشن نیست . روح 1 جریان هست مانند هوا که همیشه وجود داره . چطور ما انسانها وقتی که میمیریم جریان هوا همچنان باقیست فقط این جسم ماست که دیگه توانایی کار کردن و استفاده از جریان هوا رو نداره ... روح هم دقیقا همینطور هست . این در مورد روح که بطور خلاصه و موجز و مختصر گفتم و حقیقت اینه که در مورد روح چیز چندان بیشتری هم نمیدونم . کما اینکه خداوند در قرآن هم میفرماید روح از امر من است و به شما جز اندکی از علم ندادم .
اما برزخ . قبلا بگم این گفته های رایج در مورد برزخ چیزی جز تصورات موهوم و ناصحیح نیست و عموما پردازش ذهن هست و موهومات هست و هیچگونه استناد قرآنی هم نداره و عقلانی و منطقی هم نیست . برزخ واقعا چیز چندان قابل توجهی نداره و چیزی نزدیک به هیچ هست. معنی برزخ هم ( حائل ) هست چنانچه عموما حائلی که بین دو چیزقرار میگیره نسبت به اون 2 چیز خیلی ناچیز هست و ما هم عموما اون رو چندان مورد توجه قرار نمیدیم . در قرآن کریم هم تا جاییکه یادم هست کلمه برزخ بیش از 2 بار نیومده که یکیش ( ...من ورائهم برزخ.. ) هست که حاوی هیچ توضیحی نیست و دیگری حائلی که بین آب های شور و شیرین هست که این البته از جهاتی قابل توجهه که شاید در حوصله اینجا نباشه . برزخ واقعا چیزی جز طی مدت زمانی یکی دو روزه نیست هر چند که سالهای طولانی هم طول بکشه ما زمان رو درک نمیکنیم و تصور میکنیم همه اون مدت زمان به جز یکی دو روزنبوده . که این فرموده قرآن هم هست که نکته ای بسیار زیبا و عمیق و در خور توجه هست وشاید درک این معنی مصیبت مرگ رو بر مومنین آسانتر کنه . شاید بعضی هامون بعضی از خواب های کلافه کننده که رو تجربه کرده باشیم . نه خواب هستیم و نه بیدار و رویهم رفته کلافه و ناراحت و( برزخی) هستیم . و اینکه افراد بیهوش هم وقتی به هوش میاند درک چندانی از مدت زمان طی شده ندارند چه رسد به مردگان .
یک مثال هم در مورد برزخ که بنظرم بطور جالبی مفهوم دقیق برزخ را روشنتر میکنه . و اون مسیرو مدت زمانی هست که جنین ( جنین کامل شده و رشد یافته) در فاصله بین رحم مادر تا رسیدن به دنیای بیرون طی میکنه که میدونیم مدت زمان اندکی هست. این دقیقا برزخ اون جنین هست . کما اینکه پیداست هیچگونه علاقه ای به ترک رحم و این جابجایی نا خاسته نداشته و حرکت در این دالان تنگ و تاریک هم براش خیلی ناراحت کننده بوده و میبینیم که در بدو ورود به دنیا چقدر ناراحت و عصبی و بقول معروف ( برزخی ) هست . نکات جالب دیگه ای هم در مورد تشابه این مثال با برزخ هست که شاید از حوصله خارج باشه .
اما زنده شدن 2 باره مان در روز موعود که دلایل آن و بررسی دقیق چگونگی آن بحث بسیار قابل توجه و اساسی هست که میدونیم خدای سبحان در قرآن کریم تمام احوالات روز قیامت را با تمام جزئیات آن در قرآن ذکر فرموده که این البته بنظرم یک بحث جداگانه و یکی از زیبا ترین موضوعات مورد علاقه بنده هست . به امید غفران و رحمتش
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جناب با قرآن در صحنه
بحث مرگ و روح و نفس بحث بسیار جالب و جذابی است.تا حدودی با مطالب شما موافق هستم ولی اگر بخواهیم به صورت مبسوط به مسئله روح بپردازیم اجازه بدهید تا کاربر هستی به حدود 12 سوالی که در همین مورد سوال شده است پاسخ بدهند! تا بهتر به مسئله روح به همراه این کاربر محترم بپردازیم.
با تشکر
خدانگهدار
هستي
Monday 20 March 2006, 07:51AM
بسمه تعالي
ببخشيد مگر قرار است كتاب بنويسم كه بايد 12 سوال را پيدا كنم وجواب بدهم.
نكند كه شما هم موافقيد كه روح مانند جريان هوا است؟؟
فعلا كه وقت كتاب نوشتن ندارم.اما اگر مطلب مناسبي پيدا كردم ارسال مي كنم.به تاپيك دنياي پس از مرگ هم سري بزنيد.
هستي
Tuesday 21 March 2006, 11:58AM
از انجائیکه معتقد هستید هر انسانی دارای روح مستق است و به جهت روشن شدن بحث از شما سوالی دارم. لطف کنید و بگوئید روح در ایات زیر به چه معنایی است؟
قل نزله روح القدس من ربک بالحق لیثبت الذین آمنوا (نحل/103)
نزل الروح الامین(شعرا 193/ 194)
کذالک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری مالکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا (شوری/52)
ینزل الملائکه بالروح من امره علی من یشاه من عبده ان انذروا انه لا اله الا نا(نحل/2)
رفیع الدرجات ذوالعرش یلقی الروح من امره علی من یشاه من عباده لینذر یوم التلاق(غافر/15)
تعرج الملائکه و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه.فاصبر جمیلا (معارج/4و5)
تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر (قدر/4)
یوم یقوم الروح و الملائکه صفا لا یتکلمون الا من اذن اله الرحمن (نبا/38)
ثم سواه و نفخ فیه من روحه (سجده/9)
فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین (حجر/29)
والتی احصنت فرجها فنخنا فیها من روحنا (انبیاء/91)
انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته القیها الی مریم و روحه منه" (نساء/171)
بسمه تعالي
جناب شاليكار
در معاني روح واياتي كه پشت هم رديف كرده ايد.
اگر منظورتان از ايات فوق اين است كه روح در قران معاني متعددي دارد در ان بحثي نيست از جمله:
در ايه 103 سوره نحل منظور از روح، روح القدس است.كه بعضي اورا جبرئيل امين مي دانند.
در ايه 193 سوره شعرا منظور روح الامين است.
ودر ايه 52 سوره شوري منظور قران است.
ودر ايه 2 سوره نحل منظور وحي وقران است.
اما منظور از بحث ما وارتباط روح وجسم هيچكدام از اين معاني نيست.
ايه اي كه به بحث ما مرتبط است ايه: ونفخ فيه من روحه مي باشد كه در سوره سجده امده است.
در اين سوره پس از اشاره به خلقت انسان از طين(گل) وادامه نسل او از طريق سلاله من ماء مهين(گزيده اي از ابي پست) اشاره به دميدن روح دارد وبعد هم گوش وچشم ودل .
اما براي تبين بهتر به ايات 12 تا14 سوره مومنون نگاه كنيد.
باز هم در مورد خلقت انسان است كه از گل شروع مي شود وبا نطفه ادامه پيدا مي كند وبعدمراحل سير نطفه را ازعلقه ومضغه و... بيان مي كند وبعد:ثم انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين 14 مومنون
كه نشان مي دهد اين مرحله با مراحل پيشين كه سير رشد جنين است متفاوت است و در جنين از روح الهي دميده مي شود.
همين حقيقت است كه پس از مرگ هم باقي مي ماندوملك الموت ان را مي گيرد(قل يتوفاكم ملك الموت الذي وكل بكم)
انكه در قبر متلاشي مي شود بدن انسان است نه خود انسان.
با قرآن در صحنه
Tuesday 21 March 2006, 05:44PM
سرکار هستی گرامی ببخشید همانطور که گفتید من تنها نظرات خودم را ( بدون اطلاع از نظر شما یا سایرین ) گفتم .
در هر حال بنظرم آنچه که به نام روح مصطلح شده و شما به درستی اشاره میکنید در واقع ( نفس ) یا پریسپیری یا قالب مثالی یا همان ( خود ) انسان است هر چند که اصطلاحا به ( اشتباه ) به آن روح میگویند .
اما صرف نظر از بحث لغوی اینکه میفرمایید آن ( خود ) همچنان باقی میماند . پس چگونه است که به فرموده قرآن انسان در روز موعود تمام مدت زمان برزخ راهر چند هزاران یا میلیونها سال طول بکشد درک نمیکند. و اساسا اگر چنانچه آن ( خود) به همان صورت ادامه حیات میدهد زنده شدن دوباره و بیداری از خواب مرگ و ... چه مفهومی خواهد داشت .
نکته ای هم در مورد( خلقت جدید) ضمن استفاده از نظر شما که برگرفته از قرآن کریم است . منظور من آیه شریفه 15از سوره مبارکه قاف بود . بطور کلی فکر میکنم توجه دقیق به مفهوم کلمه ( جدید ) ما را ازبسیاری از شبهات و موهوم پردازیها در این موارد بی نیاز میکند ....
أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
جناب شالیکار گرامی با تشکر بنده قصد اخلال در بحث و به چالش کشیدن نقطه نظرات عزیزان را نداشتم و به هر صورت از شرکت در بحث عذر خواهی میکنم . یا الله
هستي
Wednesday 22 March 2006, 08:05AM
بسمه تعالي
در مورد نفس قبلا هم نوشته ام كه سه نوع نفس ذكر شده است.
نفس نباتي
نفس حيواني
ونفس انساني
اما در انسان علاوه بر نفس در انسان از روح الهي دميده شده است كه در ايه “ونفخ فيه من روحه“ به ان اشاره رفته است.وانچه به ان استدلال شد روح است نه نفس.
ضمنا بحث اصلي چيز ديگري بوده است كه به اينجا كشيده است.
حسین شالیکار
Wednesday 22 March 2006, 09:51AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
کاربر محترم هستی فرمودند:
در معاني روح واياتي كه پشت هم رديف كردهايد.
اگر منظورتان از ايات فوق اين است كه روح در قران معاني متعددي دارد در انبحثي نيست
خیر سرکار خانم هستی!
اصلا چنین منظور ندارم...بلکه می خواستم خدمت شما عرض کنم که در تمام آیات روح به یک معنی آمده است.
کاربر محترم هستی فرمودند:
از جمله:
در ايه 103 سوره نحل منظور از روح، روح القدس است.كه بعضياورا جبرئيل امين مي دانند.
در ايه 193 سوره شعرا منظور روح الامين است.
ودرايه 52 سوره شوري منظور قران است.
ودر ايه 2 سوره نحل منظور وحي وقراناست
در آیه 103 سوره نحل و 193 سوره شعراء همانطور که رمودید منظور روح القدس یا روح الامین ، رسول وحی می باشد.
در سوره نحل آیه 2 شما منظور از روح را وحی و قرآن گرفته اید و یا به عبارتی بهتر شریعت و دین!
درست است که شریعت و دین اسباب هدایت است، اما این امر ارتباطی با روح به طوری که هر دو یکی تلقی شود نمی تواند داشته باشد.
شریعت و دین و یا به قول شما قرآن اسباب انذار و هدایت است، و روح آورنده و القاء کننده آن بر قلب پیامبران می باشد، آیا با توبه به این صورت مساله می توان هر دو را یکی پنداشت؟
در آیات فوق الذکر ظاهرا هد از انزال روح، انذار و هدایت مردم نشان داده شده معنایش این نیست که روح شخصا این ماموریت را انجام می دهد، بلکه انذار و هدایت مردم از خواص شریعت و دین است و اگر هم چنین عنوان شده که هدف از انزال روح، انذار و هدایت مردم بوده این به اعتبار شریعت و دین که توسط روح بر پیامبران نازل می گردد نسبت داده شده، نه آنکه این امور در حیطه وظایف روح باشد.
مضافا بر این آیاتی که صراحتا روح را اورنده کتاب و شریعت معرفی می نماید(نحل/102 – شعرا/193 و 194)، جایی برای اشکال بر مطالبی کهه عنوان شد نمی گذارد
کاربر محترم هستی فرمودند:
اما منظور از بحث ما وارتباط روح وجسم هيچكدام از اين معانينيست.
ايه اي كه به بحث ما مرتبط است ايه: ونفخ فيه من روحه مي باشد كه در سورهسجده امده است.
در اين سوره پس از اشاره به خلقت انسان از طين(گل) وادامه نسل اواز طريق سلاله من ماء مهين(گزيده اي از ابي پست) اشاره به دميدن روح دارد وبعد همگوش وچشم ودل .
اما براي تبين بهتر به ايات 12 تا14 سوره مومنون نگاهكنيد.
باز هم در مورد خلقت انسان است كه از گل شروع مي شود وبا نطفه ادامه پيدامي كند وبعدمراحل سير نطفه را ازعلقه ومضغه و... بيان مي كند وبعد:ثم انشاناه خلقااخر فتبارك الله احسن الخالقين 14 مومنون
كه نشان مي دهد اين مرحله با مراحلپيشين كه سير رشد جنين است متفاوت است و در جنين از روح الهي دميده مي شود.
همينحقيقت است كه پس از مرگ هم باقي مي ماندوملك الموت ان را مي گيرد(قل يتوفاكم ملكالموت الذي وكل بكم)
انكه در قبر متلاشي مي شود بدن انسان است نه خودانسان
اما برویم به سراغ آیه ای که عنوان فرمودید!
شما معتقد هستید که بر اساس آیه 9 سوره سجده و آیاتی از این قبیل در سوره حجر و ص و انبیاء و ... برای هر فرد انسانها روحی جداگانه فرض گردیده، بایستی بگویم این امر معلول برداشت ناصحیح از آیات مورد بحث است.
چون ظاهر آیات بیانگر این امر است که خداوند پس از خلقت و تکوین نوع انسان ز خاک یا گل، روح خود را در آن دمیده این اشاره موجب گردیده که برخی از صاحب نظران روح مطرح شده در این آیات را اصلی متفاوت با روح القدس یا روح الامین تلقی نمایند و معنا نفس یا حیات را بر آن حمل کنند.
برای فهم بیشتر ناگزیرم مراحل تکوین نوع انسان را بررسی کنم.
در ارتباط با داستان خلقت انسان در قرآن آمده است:
"هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت که می خواهم در زمین جانشینی قرار دهم، گفتند: آیا کسی را در آن قرار دهی که فساد کند و خونها ریزد؟ در حالی که ما تو را ستایش و تقدیس می کنیم. خدای تعالی فرمود: آنچه من می دانم شما نمی دانید"
در این مرحله که اولین مرحله تکوین بشر می باشد، خدای تعالی فرشتگان را از قصد خود که آفرینش بشر است آگاه می سازد.فرشتگان که ظاهرا از سوابق نوع انسان باخبر بوده اند، به فساد و خونریزی نوع بشر اشاره می کنند و خداوند در پاسخ به آنها می فرماید: چیزی را که من می دانم شما نمی دانید.اشاره بدین مطلب معانی فراوانی می تواند داشته باشد که در حال حاضر از آن صرفنظر می کنیم.
"هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت: می خواهم بشری از گل سیاره بدبو بیافرینم.چون آفرینش او را تمام کردم و از روح خود در او دمیدم در برابر او سجده کنید"
در مرحله بعدی خدای تعالی بشر را می آفریند، اما بایستی دانست که خلقت بشر و سیر تکاملی آن دفعتا و یکباره انجام نگرفته و برای آنکه نوع انسان زن ظر صورت ظاهری به شکلی که امروزه مشاهده می گردد،در آید مراحل تکاملی فراوانی را پشت سر گذارده است.پس از آنکه نوع انسان که خود آخرین حلقه از زنجیر تکاملی موجودات زنده در جهان هستی است، طبق مشیت الهی از نظر خواص ظاهری و فعلیت یافتن استعداد های بالقوه فیزیولوژیکی، بیولوژیکی و ارگانیکی به کمال مطلوب می رسد، گرچه از نظر تکاملی پیشرفته تر از موجودات دیگر است، اما هنوز فاقد درک و تمیز بوده و زندگانی اش همانند موجودات دیگر کاملا غریزی است.با پایان یافتن ین مرحله مرحله دیگری شروع می گردد. در این مرحله
حسین شالیکار
Wednesday 22 March 2006, 09:53AM
خدای تعالی در صدد است از میان این نوع تکامل یافته یکی را برگزیده (خدا آدم، نوح و خاندن ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.آل عمران/33) و به عنوان جانشین نسلهای پیشین تحت تعلیم و تربیت خاص خویش قرار دهد و بدینوسیله تحولی عظیم و به عبارتی دیگر آفرینشی مجدد در ساختمان وجودی این موجود یک بعدی ایجاد نماید. چگونه؟ با دریافت بارقه عقل و شعور.
از این مرحله به بعد، انسان موجودی که صرفا بر اساس غریزه زندگانی می کرد، در اثر دریافت بارفه عقل و شعور از سوی خدایتعالی ناگهان به موجودی مبدل می گردد که نه تنها در مقابل غریزه های خویش می ایستد و آنها را مهار می کند، بلکه با تکاء به شعور خدا داده خویش، به جایی می رسد که بتواند خود سرنوشت خود را رقم زند، و به ارزشها و کراماتی که در تصور نمی گنجد، دست یابد و از اینجاست که آن تحول عظیم رخ نموده و آثار خود را می نمایاند.
یعنی موجودی که تا دیروز چیزی را ادراک نمی کرد و تحت فرمان غریزه اش سیر می کرد، دفعتا به موجودی بدل می گردد که مدرک به همه چیز است.به گونه ای که هم خود را می شناسد و هم خدای خود را و هم به مسئولیت های خویش واقف است.از این مرحله بع بعد شکل زندگانی انسان در مقایسه با شکل زندگانی دیگر موجودات به گونه ای کاملا متفاوت بدل می گردد.
در این شکل جدید از زندگانی اش ت آنجا توانا شود که به مقام اشرف مخلوقات و سرور کائنات نائل می گردد. این تحول چگونه انجام می پذیرد؟ با تعالیمی که انسان برگزیده از خداوند دریافت می دارد این تعالیم چگونه است؟
" و خدایتعالی نامهای چیزها را به آدم آموخت..."
پس از آنکه انسان برگزیده تحت تعالیم خداوند قرار گرفت و عقل و شعور کسب می کند، خداوند فرشتگان را به مناظره با وی دعوت می نماید و چون فرشتگان از دانشی که خدایتعالی به انسان بخشیده محروم بوده اند به عجز و نادانی خود اعتراف می نمایند:
"سپس آنها را به فرشتگان عرض کرد، و گفت: اگر راست می گوئید مرا به نامهای این چیزها خبر دهید.گفتند: منزهی تو، ما را جز آنچه به ما آموخته ای دانشی نیست.تویی دانای حکیم.گفت: ای آدم، آنها را از نامهای چیزها آگاه کن.چون از آن نامها آگاهشان کرد، دا به فرشتگان گفت: آیا به شما نگفتم که من نهن آسمانها و زمین را می دانم و ر آنچه آشکار می کنید و یا پنهان می داشتید آگاهم.و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجد کنید.همه سجد کردند جز ابلیس، که سرپیچی نمود و برتری جست، و او از کافران بود"
پس از آنکه برتری و شرافت انسان و یا به تعبیر قرآن "آدم" بر فرشتگان که خد شریفترین و با ارزشترین موجودات در دستگاه خلقت خدایتعالی بودند، معلوم گردید خدایتعالی به فرشتگان دستور داد تا در مقابل آدم سجده نمایند. در این مرحله که آدم به عنوان جانشین در روی زمین انتخب گردیده، لازم است تا بیشتر تحت تعلیم قرار گیرد. زیرا وی سر سلسله نوعی از انواع مخلوقات الهی است که خواهد توانست با اذن خدایتعالی مدیر لایقی بر زمین، آسمان و هرآنچه مین آنهاست باشد:
"و برای شما آنچه در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است، رام و مطیع گردانید"
در این مرحله که می توان گفت مرحله پایانی در تکوین انسان است خداوند خیر و شر را به انسان الهام می نماید و بدین ترتیب مسئولیت کامل زندگانی را بر دوش انسان قرار می دهدوازا ین مرحله به بعد انسان به موجودی بدل می گردد که در قبال تمامی اعمال و افعال خویش مسئول است.
"سوگند به نفس و آنکه نیکو آفریدش.سپس بدیها و خوبیهایش را به او الهام کرد، هر که در پاکی آن کوشی رستگار شد و هرکه به پلیدی اش آلود، زیانکار گردید"
کوتاه اینکه خدای بزرگ با قرا دادن امکانات و استعدادهایی از جمله عقل، شعور و اراده و اختیار در وجود انسان بصیرت و شناختی به انسان ارزانی می دارد تا انسان به یاری آن بتواندبدان جایگاه والائی که اراده خدای تعالی بر آن قرار گرفته، دست یابد. حال تمام اینها چگونه صورت می پذیرد؟
آدرم چگونه تعلیم می بیند؟ ارزشهای الهی که به آدم بصیرت و شناخت ارزانی می دارد، چگونه به آدم القاء می شود؟ در پاسخ بایستی گفت که تمامی این اقدامات توسط روح انجام می پذیرد، روح در آن آیات همان روح القدس است که پس از ابلاغ اوامر خدای تعالی به آدم، به جایگاه اولیه خویش باز می گردد.به عبارتی دیگر می توان گفت نقش "نفخ" در آیات مورد بحث، همان "نزل" "انزال" و یا "ارسل" در آیا ت دیگر است.
"فرشتگان را به همراه روح از امر خود بر هر کدام از بندگان خود که بخواهد، فرو می فرستد تا بیم دهند که جز من خدایی نیست پس پرهیزگار باشید"
"بگو آن روح القدس به حق از جانب پروردگارت نازل کرده است تا مومنان را استواری ارزانی دارد و مسلمانان را هدایت و بشارت باشد"
"آن را روح الامین بر دل تو نازل کرده تا از بیم دهندگان باشی"
به آنان که با جبرئیل دشمنی می ورزند بگو اوست که این آیات را به فرمان خدا بر دل تو نازل کرده است تا کتابهای آسمانی دیگر را نیز تصدیق کند و برای مومنان هدایت و بشارت باشد"
از مضمو آیات چنین بر می آید که:
1.روح یک وسیله ارتباطی میان خدا و انسانها برگزیده است
2.مراد ار روح، روح القدس، روح الامین، جبرئیل فرشته وحی می باشد.
با تشکر
خدانگهدار
حسین شالیکار
Wednesday 22 March 2006, 09:57AM
جناب شالیکار گرامی با تشکر بنده قصد اخلال در بحث و به چالش کشیدن نقطه نظرات عزیزان را نداشتم و به هر صورت از شرکت در بحث عذر خواهی میکنم . یا الله
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جناب با قرآن در صحنه
برادر گرامی! بنده اصلا چنین منظوری نداشتم و از شرکت شما در این بحث نیز خوشحال هستم و اگر چنین برداشتی کردید که بنده به شما نسبت اخلالگر در بحث را داده ام، از شما عذر خواهی می کنم.
بنده چون قصد داشتم بحث روح را بیشتر باز کنیم منتظر نظرات سرکار هستی بودم و علاوه بر این طبق خواست دوستان قصد داشتم یک به یک به مسائل رسیدگی کنیم.
خوشحال می شوم شما نیز نظرات خودتان را بیان کنید.
با تشکر
خدانگهدار
هستي
Saturday 25 March 2006, 04:47PM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
در ايه شوري 52 وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا
به قرينه دنباله ايه ولكن جعلناه نورا
وايه 8سوره تغابن وامنوا بالله ورسوله والنور الذي انزلناه
روح را به معناي قران دانسته اند.
در مورد ايات مربوط به خلقت هم من اختلاف نظري با شما ندارم.
اما اگر روح را به معناي روح القدس ويا جبرئيل بگيريم كه نمي شود ازاو در انسان دميده باشند.
اينكه از روح خداوند در انسان دميده شده معنايش اين است كه انسان مي تواند خدا گونه وخليفه خداوند شود وصاحب مراتبي گردد كه با ساير موجودات متفاوت است.
انسانهاي داراي نفس وحيات انسانهاي متفاوتي هستند با ويژگيها واستعدادهاي متفاوت وروح هم در همين زمينه است كه تاثير متفاوتي مي گذارد.
بنابراين انسان با اختيار وتعقل واراده خود به مراتبي اكتسابي از رشد وكمال مي رسد كه اورا با ديگران متفاوت مي سازد.
گاه جهنمي وگاه بهشتي مي شود.
و اگر وجه خدا گردد باقي مي ماند: كل شي هالك الا وجهه
ودر مورد متوسطين همانطور كه قبلا متذكر شدم من از روايات هم استفاده مي كنم وهمين برداشت من وشما را متفاوت مي سازد.
حسین شالیکار
Monday 27 March 2006, 04:36PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سرکار خانم هستی قبل از شروع بحث بر خودم لازم دیدم از شما تشکر کنم، واقعا که برخی مطالب شما باعث تحقیق و تفکر و بررسی بیشتر بنده در مورد روح شد و به نتایج بهتری دست پیدا کردم البته این نتایج عقاید شما را اثبات نمی کند.
البته خیلی از بحث اصلی که بررسی عقاید محمد بن عبدالوهاب بود فاصله گرفتیم و بحث ما با جناب بچه باحال حول محور واژه توفی و رفع، جناب اسپیریت حول محوز مرگ موقت و سوره نحل باقی مانده است.
در ايه شوري 52 وكذلكاوحينا اليك روحا من امرنا
به قرينه دنباله ايه ولكن جعلناه نورا
وايه 8سورهتغابن وامنوا بالله ورسوله والنور الذي انزلناه
روح را به معناي قران دانستهاند
فکر می کنم هر دو یک مطلب را بیان می کنیم ولی از دیدگاه های مختلف.
توجه کنید:
قرآن از طرف خداوند به جبرئیل داده شده است و جبرئیل ، قرآن را به پیامبر(ص) منتقل کرده است بنابراین اگر کسی بگه که منظور از روح در این آیه جبرئیل است و هم اینکه کسی بگه منظور از روح در این آیه قرآن است، هر دو درست گفتند ولی جبرئیل و قرآن دو چیز متفاوت هستند و ناقل قرآن هم جبرئیل بوده پس اگر بخواهیم کاملتر این مطالب را بیان کنیم همانطور که عرض کردم شریعت و دین و یا به قول شما قرآن اسباب انذار و هدایت است، و روح آورنده و القاء کننده آن بر قلب پیامبران می باشد.
در آیات فوق الذکر ظاهرا هدف از انزال روح، انذار و هدایت مردم نشان داده شده معنایش این نیست که روح شخصا این ماموریت را انجام می دهد، بلکه انذار و هدایت مردم از خواص شریعت و دین است و اگر هم چنین عنوان شده که هدف از انزال روح، انذار و هدایت مردم بوده این به اعتبار شریعت و دین که توسط روح بر پیامبران نازل می گردد نسبت داده شده، نه آنکه این امور در حیطه وظایف روح باشد.
مضافا بر این آیاتی که صراحتا روح را اورنده کتاب و شریعت معرفی می نماید(نحل/102 – شعرا/193 و 194)، جایی برای اشکال بر مطالبی کهه عنوان شد نمی گذارد
امااگر روح را به معناي روح القدس و يا جبرئيل بگيريم كه نمي شود ازاو در انسان دميدهباشند
در اینمورد با خیلی از دوستان صحبت کردم و کتب زیادی مطالعه کردم.اولین چیزی که بدست آمد این مطلب بود که روح در قرآن همیشه به صورت مفرد به کار رفته است و هیچ جای به صورت جمع به کار نرفته است.این نشان می دهد اگر ما معتقد به وجود روح مستقل برای هر شخص باشیم می بایست در قرآن نیز روح به صورت جمع می آمد ولیکن نیامده!
در ادامه بررسی وقتی با دوستان صحبت از معنای مشترک روح و جبرئیل می شد دقیقا همین مطلب شما که نقل شده است را می آوردند و می گفتند نمی شود که از جبرئیل در انسان دمیده شود!!
و معقتد بودند که روح و الروح (سوره قدر) دو مقوله متفاوت می باشد.
منظور از روح همان روح القدس هست و منظور از الروح همان روح خدایی!!
در مورد آیه ونفخ فيه من روحه معتقد هستند که روح همان الروح است و امری است از خدا، در واقع متعلق به خداست و چون به صورت مفرد بکار رفته است پس فقط یکی می تواند باشد و حاوی امر خداوند است ولی اینطور نیست که مثلا من بگویم روح من و یا شما بگوئید روح من! تمام روح ها یکی است و متعلق به خداست بنابراین توسل به روح علی و حسن و حسین بی معنی است!
در ضمن معتقد بودند که دلیلی هم در دست نیست که بگوئیم روح زنده است یا مرده!!
تا حدی با این دوستان به خاطر دلایلی که آوردند موافق شدم ولیکن با مطالعه بیشتر به نکاتی پی بردم با باعث شد دوباره بر همان اعتقاد خودم مبنی بر اینکه روح همان جبرئیل می باشد بمانم.
البته باز اگر معتقد به عقاید این دوستان باشیم، مدعای شما در مورد روح اثبات نمی شود.
اول اینکه در سوره قدر منظور از الروح همان جبرئیل است و این را می توان با کمی مطالعه بدست آورد که فکر نمی کنم نیازی به ذکر دلایل در اینجا باشد!
من هم با شما هم عقیده هستم که نمی شود از جبرئیل در انسان دمیده شود ولی و نفخ فیه من روحی منظور این نیست که خداوند از روح خودش در انسان دمیده باشد، زیرا اولا انتقال فیزیکی بخشی از خدا به انسان مراد نیست و همانطور که شیخ طبرسی در مجمع الببان فرمودند اگر خداوند در برخی موارد روح را به خودش منتسب کرده بیان کننده این امر هست که روح از نظر خلقت و وجود، مخلوق خدا و قائم به ذات باری است.نه آنکه متصور شود میان ذات او و ذات باری اشتراک حقیقی و وحدت ذاتی برقرار است. مانند مثال قلم من.
در ضمن اگر به سیر تکامل انسان توجه کنید متوجه می شوید که روح یک وسیله ارتباطی هست که پس از ابلاغ اوامر خدای تعالی به آدم به جایگاه اولیه خویش باز می گردد.و در واقع نفخ همان "نزل" ، "انزال" و یا "ارسل" در آیات دیگر است.
"بگو آن روح القدس به حق از جانب پروردگارت نازل کرده است تا مومنان را استواری ارزانی دارد و مسلمانان را هدایت و بشارت باشد"
"آن را روح الامین بر دل تو نازل کرده تا از بیم دهندگان باشی"
"با آنان که با جبرئیل دشمنی می ورزند بگو اوست که این آیات را به فرمان خدا بر دل تو نازل کرده است تا کتابهای آسمانی دیگر را نیز تصدیق کند و برای مومنان هدایت و بشارت باشد.
پس دمیدنی در کار نیست که خداوند بخواهد از جبرئیل در انسان بدمد بلکه منظور از نفخ همان انزال است و منظور از روح همان جبرئیل.
اينكه از روح خداوند در انسان دميده شده معنايش اين است كه انسان ميتواند خدا گونه وخليفه خداوند شود وصاحب مراتبي گردد كه با ساير موجودات متفاوتاست
در اینمورد هم که انسان خلیفه خداوند بر روی زمین باشد دلیلی در دست نمی باشد!!
با تشکر
خدانگهدار
حسین شالیکار
Monday 27 March 2006, 04:38PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
خیلی از بحث مورد نظر دور شدیم و قصد بنده آشنایی دوستان با عقاید محمد بن عبدالوهاب بود زیرا معتقد هستم عقیده هر کس را باید از خود او و یا از کتاب او جویا شد و به اشخاص دیگر نباید مراجعه کرد برای همین لازم دیدم دوباره به بحث اصلی برگردم!
اصل دومی که عبدالوهاب در رساله خودش می اورد شناخت اسلام با دلیل و برهان می باشد.
عبدالوهاب اسلام را به معنی تسلیم بودن در برابر خداوند یکتا و فرمانبرداری او و بیزاری از شرک می داند و معتقد است که دارای سه مرتبه می باشد و هر مرتبه نیز دارای ارکانی است.
مرتبه اول را اسلام می داند و ارکانش را پنج چیز: 1.گفتن شهادتین 2.برپا داشتن نماز 3دادن زکوه 4 روزه ماه رمضان 5 حج بیت الله الحرام.
دلیلی که بریا شهادت دادن به توحید می آورد آیه 18 سوره آل عمران می باشد که فرمود: "شهد الله انه لا اله الا هو" و معنی شهادت این است که معبودی بحث جز خدای یکتا نیست، لا الا نفی جمیع آنچه جز خداوند عبادت شده است و الا الله اثبات عبادت برای خدای یکتائی که در عبادت شریک ندارد می باشد. همچنین در ادامه قول خداوند را در سوره زخرف آیه 26 و 28 می آورد که حضرت ابراهیم بپدر و قوم خود گفت من بیزارم از انچه می پرستید مگر آنکه مرا آفریده و از عدم بوجود آورده و این اقرار بتوحید ا کلمه باقیه در نسل خود قرار داد.
دلیل دیگری که ایشان می اورد آیه 64 سوره آل عمران می باشد که می فرماید: "بگو ای اهل کتاب بیائید بپذیریم کلمه ای را که میان ما و شما مورد قبول باشد و ن کلمه اینکه عبادت نکنیم جز خدا و چیزی را شریک او قرار ندهیم و بعضی از ما بعض دیگر را ارباب قرار ندهیم جز خدا را پس اگر اعراض کردند بگو گواه باشید که ما مسلمانیم" از این آیه استفاده می شود که اهل کتاب پیغمبران خود را می خواندند و مانند خدا می دانستند و در حوائج خود به انبیاء پس از وفاتشان رجوع می کردند و خدایتعالی آنها را به توحید دعوت کرده است.
با توجه به این آیات چگونه مسلمانان بزرگان خود را می خوانند و ارباب خود می دانند این آیات که در مورد بت پرستان نیست، این آیات در مورد خواندن انبیاء و بندگان صالح است که خدایتعالی نهی فرموده است و دلیل بر شهارت به رسالت محمد(ص) را فرموده خدایتعالی می داند که فرموده است: "لقد جائکم رسول من انفسکم..." یعنی "ار آینه به تحقیق برای شما رسولی از خود شما آمد که سخت است بر او رنج و زحمت شما بر ایمان شما حریف و با ایمان آورندگان مهربان و دلسوز است" و معنای اشهد ان محمد رسول الله اطاعت پیامبر(ص) است در آنچه امر کرده و تصدیق اوست در آنچه خبر داده و اجتناب از آنچه منع کرده و اطاعت او در اینکه مگر طبق شرع عبادت خداوند نشود.
همچنین دلیل بر وجوب نماز و زکات و تفسیر توحید را قول خدایتعالی در سوره بینه آیه 5 می آورد که می فرماید: "مامور نشدند مگر برای عبادت خدا بطوریکه دین را برای او خالص کنند و بحق بگروند و اقامه نماز کنند و زکات بدهند و این است دین راست" و برای روزه از آیه 183 سوره بقره دلیل می آورد. "کتب علیکم الصیام" و برای حج از آیه 97 سوره آل عمران "والله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فان الله غنی عن العالمین"
در ادامه مرتبه دوم را ایمان می داند و ایمان را داریا هفتاد و چند شعبه. بالاترین مرتبه ایمان را گفتن لا اله الا الله می داند و و حیا و شرم را نیز شعبه ای از ایمان می داند.
در ادامه می گوید ارکان ایمان 6 چیز است:1. ایمان به خدا 2 ایمان به ملائکه 3 ایمان به کتب الهی 4. ایمن به رسولان الهی 5.ایمان به روز قیامت 6.ایمان بقدر بخیر و شر آن
دلیل این ارکان را نیز آیه 177 سوره بقره می داند "لیس البر ان تولو وجوهکم قبل المشرق و المغرب ولکن البر من امن بالله و الیوم الاخر و الملائکه و الکتاب و النبیین .." و دلیل بر ایمان بقدر را آیه 49 سوره فمر می داند: "ما هر چیز را به اندازه خلق کرده ایم و مقدرات عالم هر کدام به اندازه ای است"
مرتبه سوم را احسان می داند و آن را یک رکن می داند بطوریکه خداوند را عبادت کنی بطوریکه گویا او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند و دلیل این سخنش را قول خداوند قرار داده است که می فرماید: "خدا با کسانی است که پرهیزکار هستند و آنانکه نیکو کارند" و دلیل دیگر را آیات 217 تا 220 سوره شعراء قرار داده است "توکل بر خدای عزیز رحیمی که تو را می بیند در حال ایستادن و حالی بحالی شدنت" و دلیل دیگر را آیه 61 سوره یونس قرار داده است "تو هیچ کاری نمی کنی و تلاوت قرآنی و عملی انجام نمی دهی مگر اینکه ما بر شما گواهیم"
در ادامه اصل سوم را شناخت رسول دانسته است و نوشته پیغمبر شما محمد بن عبدالله بن عبد المطلب بن هاشم و هاشم از قریش عربست و عرب از ذریه اسماعیل بن ابراهیم الخلیل علیه و علی نبینا افضل الصلوه و السلام. پیامبر 63 سال عمر کرد،40 سال آن قبل از نبوت و 23 سال پیغمبری بود مرسل. پیغمبر شد بخطاب اقره باسم ربک و مرسل شد بخطال یا ایها المدثر قم فانذر و شهر او مکه بود.
خداوند او را مبعوق کرد برای ترساندن از شرک و دعوت به توحید و دلیل آن قول خدا "ای جامه بخود پیچیده برخیز و از شرک بترسان و به توحید دعوت کن و پروردگارت را بیگانگی بزرگ بشمار و اعمالت را از شرک پاک نما و از بتها دوری کن و از بت و بت پرستان بیزاری جو" رسول خدا به این کار اشتغال ورزید و ده سال دعوت به توحید نمود سپس به آسما برده شد (معراج) و نماز 5 گانه بر او واجب گشت و در مکه 3 سال نماز خواند و پس از آن مامور به هجرت بسوی مدینه شد.
پس چون رسول خدا در مدینه مستقر شد مامور شد بباقی قوانین اسلام مانند زکات و روزه و حج و اذان و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و غیر اینها و ده سال چنین بود تا وفات نمود صلوات الله و سلامه علیه و دین او باقی است و دین او همین است که ذکر شد.هیچ خیری نبود مگر اینکه امت خود را به آن دلالت کرد و هیچ شری نبود مگر اینکه ایشان را از ان بر حذر داشت و شریکه امت را از آن تحذیر نمود عبارت است از شرک و آنچه خدا منع کرده و نه پسندیده، خدا او را مبعوث کرد به تمام مردم و اطاعت او را واجب نمود بر جن و انس و دلیل آن را قول خدایتعالی قرار داده است "یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعا" و خدا به او دین خود را کامل نمود "الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا" و دلیل بر وفات رسول خدا(ص) آیه 30 سوره زمر است "بتحقیق تو میمیری و ایشان می میرند"
در ادامه می نویسد هر امتی از زمان نوح تا زمان محمد مامور بودند به عبادت خدای یکتا و نهی می کردند ایشان را از عبادت طاغوت به دلیل آیه 36 سوره نحل به تحقیق ما در میان هر امتی رسولی فرستادیم که خدا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب ورزید و خدا بر تمام بندگان خود واجب نموده کفر به طاغوت و ایمان به خدا را. این القیم گفته طاغوت هر چیزی است که بند ای او را از حد خودش تجاوز دهد چه معبود و چه متبوع و چه مطاع و طاغوتها بسیارند و روسای آنها 5 نفرند: 1.ابلیس لعنه الله 2.هرکس عبادت شود و راضی باشد 3.آنکه دعوت کند به عبادت و خواندن خودش 4.آنکه ادعای مقداری از علم غیب کند 5 آنکه حکمی ه غیر ما انزل الله بیاورد به دلیل آیه 256 سوره بقره لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی تا آخر و این است معنی لا اله الا الله و در حدیث آمده که ابتدا و آغاز اسلام است و ستون آن نماز و اعتبار و اهمیت آن جهاد در راه خداست والله اعلم.
با تشکر
خدانگهدار
هستي
Monday 27 March 2006, 06:18PM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
داشتم در مورد ادعايتان كه داريد تحقيق مي كنيد دچار ترديد مي شدم(با توجه به امضاي قبليتان) كه به خير گذشت.
در مورد نوشته هاي جديدتان هم نياز به وقت دارم كه بعدا مي نويسم.
هستي
Thursday 30 March 2006, 10:49AM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
اينكه دوستان شما شك دارند كه روح زنده است يا مرده؟
درزمان زندگي كه معلوم است ودر زمان پس از مرگ هم از نظر من باقي.
واينكه شما بر همان اعتقاد خودتان كه روح همان جبرئيل است مانده ايد عجيب است !!.چطور ممكن است كه خداوند از او در انسان دميده باشد؟
اما بهر حال شيعه معتقد است كه انسانها پس از مرگ وارد عالم برزخ مي شوند تا قيامت فرا برسد.
اين بحث را در تاپيك دنياي پس از مرگ ادامه مي دهم.
در مورد عقايد عبدالوهاب هم حتما جناب باحال مي ايند وجواب مي دهند.
هستي
Thursday 30 March 2006, 04:31PM
بسمه تعالي
.
اصالت روح در قرآن
نوع فيلسوفان مسلمان حقيقت انسان و انسانيت اورا به روح او دانسته و مواد، ذرات بدن و اعضا و جوارح را وسيله تكامل روح به حساب مىآورند.
علامه بزرگوار طباطبايى قدس سره نيز به پيروى از آنان، در تفسير شريف الميزان به كرات بر اين نظر پاى فشرده كه از نظر قرآن «اصالت از آن روح انسان است» ، وى مىنويسد::
خداى سبحان نوع بشر را هنگام خلقت از دو جزء تركيب و از دو جوهر تاليف كرد يكى ماده بدنى و ديگرى گوهر روح مجرد، اين دو با هم متلازم و همراه بوده تا دوران زندگى مادى سپرى شود. سپس بدن مىميرد وروح همچنان باقى و پاينده خواهد بود تا زمانى كه به فرمان خداوند به بدن برگردد، از اين رو وقتى منكران معاد مىگفتند آيا وقتى ذرات ما در خاك پراكنده و نابود شوند باز خواهيم گشت؟ ! خداوند پاسخ داد شما نابود نمىشويد بلكه فرشته مرگ تمام وجود شما را مىگيرد، گرچه ابدان و مواد شما در زمين پراكنده شوند، سپس بار ديگر به جانب پرگارتان باز خواهيد گشت. .
حقيقت انسان همان چيزى است كه از او به «من» خبر مىدهيم و اين همان چيزى است كه گوياى انسانيت انسان است، درك دارد، اراده مىكند، كارهاى انسانى را به وسيله بدن انجام مىدهد، اعضا، قوا وجوارح مادى را به كار وخدمت مىگيرد، و بدن شانى ندارد جز اين كه آلت وابزار دست روح است. (10)
مواد سازندهى بدن درست مانند آلات و ابزارى مىباشند كه در يك انبار گرد آمدهاند مواد خام نقش اصيل بر عهده ندارند تنها وقتى در شكل وصورت ساختمان قرار گرفتند نام ستون، سقف، ديوار، فرش و ... بر آنها گذاشته مىشود و پس از مدتى كه منهدم و ويران گشتند باز بهد خام بر مىگردند، مواد بدن انسان نيز با گذشت زمان تغيير مىيابند تبديل مىشوند، يعنى بدن انسان آن به آن در حال تبديل است . جناب علامه بر آن است كه حتى نامگذارى انسان (به زيد، عمرو) درحقيقت از آن روح او است نه از بدن متغير و متحول او، اگر نام او از ويژگى مواد بدنى اوباشد پس از مدتى بايد تغيير يابد، نه آن كه از زمان تولد تا هنگام هفتاد و هشتاد سالگى داراى يك نام باشد.
على زمانى قمشهاى
حسین شالیکار
Thursday 30 March 2006, 11:56PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سرکار خانم هستی
عرض کردم که دمیدنی در کار نیست که خداوند بخواهد از جبرئیل در انسان بدمد بلکه منظور از نفخ همان انزال است و منظور از روح همان جبرئیل و در اینمورد دلایلی نیز آوردیم بار دیگر مطالعه بفرمائید!
ولی شاهد چه چیزی از شما بودیم!؟ تکرار مکررات با استفاده از کپی کردن از سایت ها و کتاب های دیگر بدون علم داشتن به آن!!
مطلبی به عنوان اصالت روح در قرآن را بیان کردید و سخنی از علامه طباطبایی نقل فرمودید در صورتیکه با مطالعه صفحات قبل تر به اشکال سخن علامه طباطبایی پی می برید!
شما به نقل از علامه طباطبایی نوشته اید خداى سبحان نوع بشر را هنگام خلقت از دو جزء تركيب و از دو جوهر تاليف كرد يكى مادهبدنى و ديگرى گوهر روح مجرد و با مطالعه ادامه نقل قول متوجه می شویم که علامه طباطبایی معتقد هستند که وجود انسان مرکب است از دو عنصر روح و جسم، و حیات و حرکت جسم قائم به روح می باشد به نحوی که با مفارقت روح از جسم، جسم نیز فاقد حیات و حرکت می گردد یعنی روح منشا و موجد حیات و حرکت است.
پس اگر این نظریه را بپذیریم باید بپذیریم که علاوه بر انسان، دیگر موجودات زنده اعم از حیوان و نبات نیز دارای روح می باشند، چرا چون دارای حیات و حرکت هستند.
آیا می توان چنین مطلبی را پذیرفت؟؟
قطعا خیر و هر انسان عاقلی وجود روح را در موجودات انکار می کند و البته در نقد اینگونه عقاید قبلا مطالبی نوشتم که دوباره تکرار می کنم که یا باید قبول کنیم حیات و حرکت تمام موجودات بسته به روح است یا آنکه بپذیریم جوهره روح ارتباطی با حیات و حر کت ندارد و نگاهی به مطالب گذشته شما می توان پی برد که وجود روح را در موجودات انکار کرده اید پس می توان نتیجه گرفت که حیات و حرکت بدون روح نیز امکان پذیر بوده و مرگ و سکون انسان ناشی از قبض روح نیست، بلکه ناشی از قبض جان است.!!
خود شما عنصر دیگری را در کنار روح قرار دادید و فرمودید:
همه موجودات زنده داراينفس هستند.ما سه نوع نفس داريم.نفس نباتي ونفس حيواني ونفس انساني.اما در انسانعلاوه بران روح كه از امر خداوندي است در او دميده شده
چند نکته:
یا بین روح و نفس تفاوتی قائل نیستید که چنین احتمالی با توجه به سخنان شما درست نمی باشد!
یا شما معتقد هستید که انسان از 3 جوهر جسم، روح و نفس بوجود آمده که این خود رد کننده سخن علامه طباطبایی می باشد چراکه ایشان معتقد هستند انسان از دو جوهر ماده بدنی و گوهر روح بوجود آمده است!!
یا اینکه اگر سخن علامه را درست بدانید و معتقد به وجود آمدن انسان از دو عنصر باشید تناقضی در مطالب شما هویدا می شود!!
فکر می کنم در زمینه روح در این تاپیک بسیار صحبت شده است اگر حرف جدید با ادله قوی و قرآنی دارید بسم الله، بیان کنید تا استفاده ببریم در غیر اینصورت چاره ای جز سکوت ندارم!!
فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه...
با تشکر
خدانگهدار
حسین شالیکار
Thursday 30 March 2006, 11:58PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
عبدوالوهاب پس از بیان سه اصل در رساله ادامه می دهد:
خواننده گرامی از خدای کریم پروردگار عرش غظیم خواهم که تو را در دنیا و آخرت حفظ کند و هرجا هستی تو را برکت دهد و تو را از کسانی قرار دهد که چون به ایشان عطا شد شکر گذارند و چون مبتلا شد صبر کنند و چون گناهی کرد استغفار نماید زیرا این خصاب تیتر سعادت است بدان خدا تو را به اطاعت خود ارشادکند که دین حنیق ملت ابراهیم این است که خدای یکتا را خالصا عبادت کنی چنانکه در سوره والذاریات آیه 56 فرمود "وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون" پس چون شناختی تو را آفرید پس بدان که عبادت اگر با توحید همراه نباشد عبادت نیست چنانکه نماز بدون طهارت نماز نیست پس چون شرک داخل عبادت شود فاسدد گردد.
پس چون ندانستی که شرک مبطل عبادت است و آنرا ناچیز کند و صاحب آن از کسانی است که همواره در دوزخ می ماند. دانسته ای که مهم ترین چیزی که معرفت تو بر آن لازم است معرفت توحید است شاید که خدا تو را از قفس شرک خلاص کند و این قفس شرک است که خدا درباره آن فرمود خدا نمی آمرزد شرک به او را "ان الله لا یغفر ان یشرک به" و پائین تر از آنرا میامرزد برای هر که بخواهد و خلاصی از شرک بشناختن 4 قاعده است که خدا آنرا در قرآن ذکر نموده است.
قاعده اول:
اینکه رسول خدا قتال کرد با کفاریکه اقرار داشتند به اینکه الله خالق و رازق و مدبر است و این اقرار ایشانرا وارد به اسلام نکرد به دلیل آیه 31 سوره یونس " قُلْ مَنيَرْزُقُكُممِّنَ السَّمَاءوَالأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ وَمَن يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَالْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيَّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ الأَمْرَفَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ " یعنی " بگو: (چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ يا چه كسى مالك [و خالق] گوش وچشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مىآورد؟ و چه كسىامور [جهان] را تدبير مىكند؟) بزودى [در پاسخ] مىگويند: (خدا)، بگو: و از خدا نمىترسيد؟! "
قواعد بعدی را به دلیل طولانی بودن در این پست نمی آورم و انشاءالله در مطالب بعدی و یک به یک بیان م کنم.
با تشکر
خدانگهدار
هستي
Friday 31 March 2006, 09:35AM
بسمه تعالي
جناب شاليكار
در مورد نفس وروح قبلا نوشته ام كه تكرار نمي كنم.
اما در مورد استفاده از سخنان بزرگان.من كه عيبي در ان نمي بينم.
گمان نمي كنم كه مطالبي كه شما مي نويسيد گرچه بدون ذكر سند همه از خودتان باشد.
اينكه علامه نوشته است كه انسان از ماده بدني وگوهر روح مجرد خلق شده است منظورشان ناديده گرفتن نفس در موجودات نيست كه در ديگر جاها به ان پرداخته اند.
نقل قول:
حیات و حرکت بدون روح نیز امکان پذیر بوده و مرگ و سکون انسان ناشی از قبض روح نیست، بلکه ناشی از قبض جان است
منظورتان از جان چيست؟
در ضمن اگر مايل نيستيد اين بحث را در اينجا ادامه دهيد مي توانيد جواب ننويسيد..!!
حق جو
Friday 31 March 2006, 01:00PM
بسم الله الرحمن الرحیم
قاعده اول:
اینکه رسول خدا قتال کرد با کفاریکه اقرار داشتند به اینکه الله خالق و رازق و مدبر است و این اقرار ایشانرا وارد به اسلام نکرد به دلیل آیه 31 سوره یونس " قُلْ مَنيَرْزُقُكُممِّنَ السَّمَاءوَالأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ وَمَن يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَالْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيَّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ الأَمْرَفَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ " یعنی " بگو: (چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ يا چه كسى مالك [و خالق] گوش وچشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مىآورد؟ و چه كسىامور [جهان] را تدبير مىكند؟) بزودى [در پاسخ] مىگويند: (خدا)، بگو: و از خدا نمىترسيد؟! "
قواعد بعدی را به دلیل طولانی بودن در این پست نمی آورم و انشاءالله در مطالب بعدی و یک به یک بیان م کنم.
با تشکر
خدانگهدار
جناب شالیکار
مشرکان مکه خدا را خالق ورازق میدانستند اما همانگونه که صاحب المیزان به آن اشاره میکند خدا را عبادت نمی کردند واو را شایسته عبادت نمیدانستند بلکه بتهای سنگی وچوبی را مورد رکوع وسجود وعبادت قرارمی دادند بنا بر این اقرار آنها به خالقیت ورازقیت خدا، آنها را در توحید وارد نمی کرد.
مساله دیگری که باعث می شد مشرکان دراسلام وارد نشوند این بود که آنها منکر رابطه دوسویه پیامبر(ص) با خدا بودند و ادعای ارتباط پیامبر با خدا را تکذیب می کردند واز این نظر با شما و پیروان محمد بن عبد الوهاب شباهت غیر قابل انکاری داشتند.
شما هم منکر رابطه دوسویه پیامبر(ص) وخدا هستید وادعا می کنید پیامبر فقط کتاب را از خدا گرفته و بس! ورسالت را در حد عمل روز مره یک پستچی پایین میآورید.
بنا بر ادعای شما او حتی از محتویات کتابش هم به درستی اطلاع ندارد.
این سخن شماست درمقاله از کدام آیه قران پیروی نکنیم:
در ضمن عرض شد که کافران تاویل چه آیاتی را می خواستند و حتی پیامبر نیز تاویل انها را نمی دانست!
واقعا چه جسارتی!!
آیا خداوند نمیتوانست کتابش را به کسی بسپارد که خود معنای آنرا کاملا درک کرده باشد تا بتواند مردم را هدایت کند؟؟!!
مردم از کتابی که معنای قسمتی از آن نا معلوم است چگونه سود می برند؟؟!!
آیا کفار ومشرکین باید به چنین دین وچنین کتابی ایمان بیاورند که پیامبرش هم از آن سر در نمی آورد؟؟!!
آیا سخنان پیروان عبد الوهاب بیش از آنچه یهود و مسیحیان در این زمان بر علیه پیامبر(ص)می گویند مخرب وزیان آورنیست؟؟
با وجود چنین شباهتی در بین شما ومشرکان مکه اگرکسی شما پیروان عبد الوهاب را مشرک بنامد به خطا نرفته است اما ما همچون شما رفتار نمیکنیم و شرک را به گوینده لا اله الا الله نسبت نمی دهیم.
.
حق جو
Friday 31 March 2006, 01:20PM
سوره آل عمران آیه 7
هو الذی انزل الیک الکتاب منه آیات محکماات هن ام الکتاب و اخر متشابهات فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه وابتغاء تاویله
او است خدایی که قران را بسوی تو فرستاد که برخی از آیات آن محکم است و آنها اصل قران هستند و قسمتی دیگر از این کتاب، آیات متشابه است. پس کسانی که که در دلشان میل به باطل است از آیات متشابه تبعیت می نمایند و با منحرف کردن معنای آن فتنه جویی می کنند.
جناب شالیکار
در مقاله از کدام آیه قران پیروی نکنیم شاهد ناتوانی شما در توجیه معنای آیه 7 سوره آل عمران بودیم ودر نهایت به علت نداشتن حرف حساب میدان را خالی کردید.
سخن شما در آن مقاله چیزی جز عقاید محمد بن عبد الوهاب نبوده است بنا بر این در این مقاله هم ملزم به پاسخگویی در برابر آنچه گفتید هستید:
پاسخ شما به عرایض بنده اینگونه شروع شد:
برای روشن شدن بحث ابتدا بهتر است محکم و متشابه رامعنا کنیم که در معنای متشابه به اشتباه رفته اید!
درادامه برای انحراف مطلب سعی کردید بحث را به معنای راسخون در علم بکشانید. اما از آنجا که سخن ما در باره تقسیم بندی آیات قران است نه دسته بنده کسانی که قران می خوانند بنده دلیلی برای ورود به این مطلب ندیدم.
سعی کردید با آوردن دوآیه زیر ذهنها را از آیه 7 سوره آل عمران که مورد بحث ماست منحرف کنید:
کتاب احکمت آیاته ثم فصلت ...
الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانی...
در مقابل بنده عرض کردم که اگر محکم ومتشابه در این دو آیه همان محکم ومتشابه در آیه 7 آل عمران باشد شما به تناقض میرسید چرا که در یک جا تمام قران متشابه است در یکجا همه قران محکم است ودر جای سوم قسمتی از آن محکم و قسمتی متشابه!!
ونهایتا متشابه را در آیه مورد بحث اینگونه معنا کردید:
شما شبهه را به معنای مثل و مانند آوردید! اگر به منجد نگاهی بیندازید متوجه می شوید که در ذیل کلمه الشبهه به ضم ش آورده است مانند،چیزیکه حق و باطل در آن معلوم نیست.جمع شبه به ضم ش و فتح ب.
باید عرض کنم که متشابه از باب تفاعل است و از ریشه شبه به فتح ش و متشابه تشابه طرفین است.
در اینجا منظور آن است که آیات آن شبیه به یکدیگر است از جهت فصاحت و زیبایی کلام
این سخن شما واینهم المنجد:
شبه مثل
تشابهالرجلان اشبه کل منهما الاخر
الشبهه ج شبه و شبهات المثل
..................................................
شبه علیه الامر لبسهعلیه
تشابه الامر کان متشابها غیر محکم ****
اشتبه فی الامر شک فی صحته
اشتبه الامر علیه خفی و التبس
الشبهه ج شبه و شبهات ما یلتبس فیه الحق بالباطل و الحلال بالحرام****
بنا بر این از نظر ریشه، شبهه وتشابه یکی هستند وهر دو می توانند معنای مثل و مانند یا امر مخفی و اشتباه آور را داشته باشند.
بنا بر آنچه صاحب المنجد آورده است روشن میشود که مقصود از کتابا متشابها معنای شباهت است از این نظرکه همه آیات قران در فصاحت وبلاغت وحتی لحن و بیان به نوعی شبیه به هم است.
در آیه کتاب احکمت آیاته نیزمقصود خالی بودن قران از نقص وعیب است و از این نظر همه آیات قران محکم است.
اما بنا بر تصریح المنجد متشابه هر گاه در مقابل محکم قرار گیرد تنها به معنی امر پوشیده و اشتباه آور و چیزی که حق و باطل در آن نا معلوم است خواهد بود و نه مثل ومانند.
حق جو
Friday 31 March 2006, 01:30PM
بنا براین آیه، آیات قران دو دسته هستند محکمات ومتشابهات.
تبعیت از آیات متشابه ( آیاتی که بالقوه اشتباه آور وشبهه بر انگیز هستند ) روش کسانی استکه در دل میل به انحراف دارند و لذا عملی است نکوهیده.
آنچه آیه موردتایید وتضمین قرار داده تبعیت محکمات است اما محکمات قران، در آن مشخص نشدهاند.
از آنجا که ما به دل افراد دسترسی نداریم تا بدانیم چه کسی میل به انحراف دارد، برای پرهیز از تبعیت متشابهات و کسانی که دنبال رومتشابهات هستند چاره ای جز شناختن این آیات نداریم.
اما آیات متشابه نیز در قران مشخص نشده اند و با توجه به استعمال صیغه جمع درآیه، اگر مدعی ادعا کند که تنها سه آیه محکم در قران یافت میشود پیروان محمد بن عبد الوهاب که قران را کافی میدانند نمیتوانند با ادله قرانی خلاف آنرا اثبات کنند!!
بنا براین پرونده شعارتوخالی (( کتاب خدا برای ما بس است))
توسط این آیه برای همیشه بسته میشود.
بنده وهمه شیعیان، قران را کتاب هدایت ونجات میدانیم اما فرا موش نمی کنیم که حقایق نهفته دراین کتاب توام با تفسیروتاویل پیامبر(ص)واهل بیت میتواند انسان رابه سر منزل سعادت رهنمون شود وگرنه نیازی به بعثت پیامبر وجود نداشت وخداوند قادرمیتوانست برای هدایت انسانها تنها کتاب بفرستد.
در ادامه بحث شاهد توسل شما به نهج البلاغه و احادیث معصومین برای اثبات قران!! بودیم که خود تاییدی روشن برسخن بنده است که گفتم متشابهات قران نا مشخص است و امکان گرفتاری در آن برای کسی که قران را از اهل بیت جدا کرده وجود دارد و قران ما را از سخن معصوم بی نیاز نمی کند.
مولا علی (ع) در ادامه آنچه شما و جناب رهرو بطور تقطیع شده آوردید ( خطبه 1 )می فرماید:
و خلف فیکم ما خلفت الانبیاء فی اممها اذ لم یترکوهم هملا بغیر طریق واضح ولا علم قائم کتاب ربکم
مبینا حلاله و حرامه و فرائضه و احکامه و ناسخه و منسوخه و رخصه و عزائمه و خاصه و عامه و عبره و امثاله ومرسله و محدوده و محکمه و متشابهه مفسرا جمله
در این جملات علی(ع) غیر از محکم و متشابه آیات را به هفت صورت دیگر دسته بنده کرده و تصریح کرده که این موارد از سوی پیامبر(ص)بیان شده و جملات قران توسط او تفسیر شده است. به این ترتیب مشکل شما بیشتر میشود!!
کجاست محکم و متشابه قران؟
کجاست ناسخ و منسوخ و رخص و عزائم و خاص و عام و مرسل ومحدود و کجاست تفسیر پیامبر از قران؟؟!!!
آیا هیچ مسلمان شرافتمندی می تواند کسی جز علی(ع)و اولاد معصومینش را معرفی کند که واجد این دانشها باشد؟؟
آیا شخصی همچون عمر بن خطاب که به اعتراف خودش تا آخر عمرسوره بقره را یاد نگرفت می تواند چنین ادعایی داشته باشد؟؟!!
آیا ابوبکر که پیامبر اورا برای روخوانی یک سوره ( سوره برائت ) بر مردم شایسته ندانست و معنای کلمه ساده ای همچون کلاله را نمی دانست چنین دانشی را دارد؟!!
آیا در بین شما تا زمان ما و تا قیامت کسی که به قران ازاین دو خلیفه راشد!! دانا تر باشد و با پیامبر مصاحبت داشته باشد یافت می شود؟؟!!
اگر همه این موارد - که بنا بر خطبه مورد استناد شما از سوی پیامبر (ص) بیان شده است- در اختیار مسلمانان است چرا از بای بسم الله تا آخر قران شاهد اینهمه آرا و افکار مختلف و متضادهستیم؟؟ و چرا شما در در برابر این در خواست ساده که محکمات قران کدام است تا ما با خیال راحت به آنها عمل کنیم؟ جوابی ندارید؟؟؟
از این گذشته شما که به نهج البلاغه برای اثبات قران!!!! استناد می کنید چراسخنان مکرر علی (ع)در باره لزوم پیروی و تمسک به اهل بیت را در نهج البلاغه نمی بینید؟؟!!
حق جو
Friday 31 March 2006, 01:43PM
درادامه ضمن چشم پوشی از خطای خودتان در باره معنای کلمه متشابه، بحث تا ویل را پیش کشیدید و گفتید که :
آنچه در این آیه روشن و مبرهن است این مطلب استکه تاویل آیات متشابهیعنی آیاتی که از لحاظ فصاحت وزیبایی کلام به هم شبیه هستند و از غیب مستور صحبت می کنندباعثفتنه جویی می شودو ما تنها سفارش به ایمان به این آیات شدیم و نهتاویل، و تاویل آنها را فقط خداوند متعال می داندو اگردر پی تاویل آنها باشیم موجب فتنه جویی می شود.
بسیار جالب است که شما به دلیل نا توانی در توجیه قران با قران به خطبه اشباح از نهج البلاغه متوسل میشوید و سخن از غیب مستور می گویید که در آیه اثری از آن نیست !!
واقعا شما با چه رویی پس گفتن چنین سخنانی دو باره شعار قران برای ما بس است سر می دهید!!
در پاسخ شما عرض کردم که:
قران از تبعیت آیات متشابهات سخن می گوید نه تبعیت تاویل!!
میدانیم که اهل سنت به دلیل پیروی از آیات متشابه قران به خدایی با دو چشم ودودست ویک ساق پا معتقد هستند که در آخرت قابل رویت است اما در دنیا به دلایل نا معلومی خود را مخفی کرده است !
اینها نتیجه پیروی از چنین آیاتی است:
بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء
یوم یکشف عن ساق ویدعون الی السجود
وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره
وجاء ربک والملک صفا صفا
دقت کنید که پیروی ازمعنای ظاهری آیه متشابه موجب گمراهی شده است نه تاویل آن!!!
همانگونه که می بینیم برادران اهل سنت در مهمترین مبحث اعتقادی اسلام ( توحید ) علنا در دامتبعیت متشابهات افتاده اند واین خود دلیلی روشن بر این مدعاستکه آیات متشابه در قران نا مشخص بوده است.
و در اینجا باز هم در خواست بنده از شما دوستان وهابی واهل سنت برای مشخص کردن محکمات قران بی جواب ماند!!
حسین شالیکار
Sunday 2 April 2006, 12:12AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با توجه به عدم رعایت قوانین معمول حاکم بر تالارهای گفتگو در باشگاه جوانان بنده کلیه تاپیک های خود را به سایت توحید و یکتاپرستی (که الحق کلیه قوانین را رعایت می کنند) منتقل می کنم و قصد دارم در همان سایت نیز به حول قوه الهی ادامه دهم.
دوستان اگر نظری دارند در سایت توحید و یکتاپرستی بیان کنند!
شرط انصاف حکم می کرد که کلیه گفتگو ها را در آنجا بیاورم که آوردم.
بحث با دعوت دوستان (چه قبول کنند و چه نکنند) در سایت توحید و یکتاپرستی ادامه داردد
با تشکر
http://sonnat.hopto.org/articles.php (http://sonnat.hopto.org/articles.php)
حق جو
Sunday 2 April 2006, 02:10AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با توجه به عدم رعایت قوانین معمول حاکم بر تالارهای گفتگو در باشگاه جوانان بنده کلیه تاپیک های خود را به سایت توحید و یکتاپرستی (که الحق کلیه قوانین را رعایت می کنند) منتقل می کنم و قصد دارم در همان سایت نیز به حول قوه الهی ادامه دهم.
دوستان اگر نظری دارند در سایت توحید و یکتاپرستی بیان کنند!
شرط انصاف حکم می کرد که کلیه گفتگو ها را در آنجا بیاورم که آوردم.
بحث با دعوت دوستان (چه قبول کنند و چه نکنند) در سایت توحید و یکتاپرستی ادامه داردد
با تشکر
http://sonnat.hopto.org/articles.php (http://sonnat.hopto.org/articles.php)
جناب شالیکار
شیعه به داشتن منطق نیرومند و گفتار روشن مفتخر است و در هر محیطی که طرفین آزادی سخن داشته باشند ( مثل همین تالار ) نا توانی و عجز شما در اثبات اعتقادات محمد بن عبد الوهاب که آنرا به اسم توحید به خورد مردم می دهید رخ می نماید.
شما اولین کسی نیستید که نتوانستید آزادی سخن را تحمل کنید و ترجیح دادید بحث را به جایی بکشانید که بجای منطق با حربه زور طرف مقابل را ساکت کنید!!
همه کاربران شاهد هستند که در طول مدت حضور شما در این مقاله و مقالات مشابه کمترین اعمال فشاری از سوی مسئولان تالار در مورد شما انجام نشده و من نمی دانم منظور شما از رعایت شدن قوانین حاکم بر تالارهای گفتگو در سایت سنت و عدم رعایت آن در اینجا چیست ؟ شاید منظور شما همان بحث با کمک زور و به عبارت بهتر قوانین جنگل است که در سایت سنت به دقت مراعات می شود!!!
به هر حال شما را به طرح پاسخ در مقابل سخنان شفاف جناب پویان ( البته اگر دارید ) در فضای آزاد این تالار دعوت می کنم.
ضمنا بنده سری هم به سایت مورد حمایت در انگلستان ( سنت ) زدم و دیدم که شما به چه صورتی مقاله و پاسخهایش را به آنجا منتقل کرده اید واقعا بهترین مثال برای شما خفاشانی هستند که از روشنایی روز بیمناکند و همیشه محیط تاریک و محصور را ترجیح می دهند.
اگر تا این اندازه آزادگی داشتید که غیر از پاسخهای خودتان پاسخهای ایشان را هم منتقل کنید شاید جایی برای آنچه ادعا کردید وجود داشت اما .....
حق جو
Sunday 2 April 2006, 02:15AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با توجه به عدم رعایت قوانین معمول حاکم بر تالارهای گفتگو در باشگاه جوانان بنده کلیه تاپیک های خود را به سایت توحید و یکتاپرستی (که الحق کلیه قوانین را رعایت می کنند) منتقل می کنم و قصد دارم در همان سایت نیز به حول قوه الهی ادامه دهم.
دوستان اگر نظری دارند در سایت توحید و یکتاپرستی بیان کنند!
شرط انصاف حکم می کرد که کلیه گفتگو ها را در آنجا بیاورم که آوردم.
بحث با دعوت دوستان (چه قبول کنند و چه نکنند) در سایت توحید و یکتاپرستی ادامه داردد
با تشکر
http://sonnat.hopto.org/articles.php (http://sonnat.hopto.org/articles.php)
جناب شالیکار
شیعه به داشتن منطق نیرومند و گفتار روشن مفتخر است و در هر محیطی که طرفین آزادی سخن داشته باشند ( مثل همین تالار ) نا توانی و عجز شما در اثبات اعتقادات محمد بن عبد الوهاب که آنرا به اسم توحید به خورد مردم می دهید رخ می نماید.
شما اولین کسی نیستید که نتوانستید آزادی سخن را تحمل کنید و ترجیح دادید بحث را به جایی بکشانید که بجای منطق با حربه زور طرف مقابل را ساکت کنید!!
همه کاربران شاهد هستند که در طول مدت حضور شما در این مقاله و مقالات مشابه کمترین اعمال فشاری از سوی مسئولان تالار در مورد شما انجام نشده و من نمی دانم منظور شما از رعایت شدن قوانین حاکم بر تالارهای گفتگو در سایت سنت و عدم رعایت آن در اینجا چیست ؟ شاید منظور شما همان بحث با کمک زور و به عبارت بهتر قوانین جنگل است که در سایت سنت به دقت مراعات می شود!!!
به هر حال یک بار دیگر شما را به طرح پاسخ ( البته اگر دارید ) در فضای آزاد این تالار دعوت می کنم و تکرار می کنم که همین یک آیه ( آیه 7 سوره آل عمران ) برای بر باد دادن شعار پوشالی شما ( قران برای ما بس است ) کفایت می کند.
ضمنا بنده سری هم به سایت مورد حمایت در انگلستان ( سنت ) زدم و دیدم که شما به چه صورتی مقاله و پاسخهایش را به آنجا منتقل کرده اید واقعا بهترین مثال برای شما خفاشانی هستند که از روشنایی روز بیمناکند و همیشه محیط تاریک و محصور را ترجیح می دهند.
اگر تا این اندازه آزادگی داشتید که غیر از پاسخهای خودتان پاسخهای بنده را هم منتقل کنید شاید جایی برای آنچه ادعا کردید وجود داشت اما .....
هستي
Monday 3 April 2006, 04:59PM
بسمه تعالي
گرچه جاي بحث اينجا نيست ولي چون قبلا شروع شده است مي اورم.
در باره نفس وروح
در حديثي كميل بن زيادكه از حضرت علي در باره نفس سوال مي كند وحضرت جواب مي دهند كه از كدام نفس پرسش مي كني؟
عرض كردم ايا نفس ها متعدد است؟
حضرت فرمود:
نفوس به نفس ناميه نباتيه وحسيه حيوانيه وناطقه قدسيه والهيه كليه تقسيم مي شوند.
وسپس هر كدام از انها رابيان مي كنند تا مي رسد به نفس كليه الهيه،
در مورد اين نفس مي گويند كه مبدا افرينش اين نفس از خداست وباز گشتش نيز به سوي خداست.
خداوند فرموده من از روح خودم در ان دميدم.
ودر ايه يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك اين نفس بسوي خدا بر مي گردد.
ابو بصير از امام صادق سوال مي كند كه فدايت شوم مگر روح همان جبرئيل نيست؟
حضرت فرمود:
جبرئيل از ملائكه است وروح از ملائكه اعظم است چون خداوند عز وجل فرموده:
تنزل الملائكه والروح
وروح غير از فرشتگان است.
از ايت الله املي
مضمون روايات اهلبيت اين است كه فوق جبرئيل وميكائيل روحي ديگر است كه با رسول الله است.
در ايه وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا
در كافي از اسباط بن سالم از ابوبصير از امام صادق نقل شده كه در اين مورد پرسيده است:
قال خلق اعظم من جبرئيل وميكائيل كان مع رسول الله صلي الله وهو مع الائمه وهو من الملكوت.
ودر حديث علي بن رئاب روح القدس غير از روح من امره تعالي است.
پيامبران نيز با روح قدسي تائيد مي شوند: وايده بروح القدس
هستي
Monday 3 April 2006, 05:00PM
بسمه تعالي
گرچه جاي بحث اينجا نيست ولي چون قبلا شروع شده است مي اورم.
در باره نفس وروح
در حديثي كميل بن زيادكه از حضرت علي در باره نفس سوال مي كند وحضرت جواب مي دهند كه از كدام نفس پرسش مي كني؟
عرض كردم ايا نفس ها متعدد است؟
حضرت فرمود:
نفوس به نفس ناميه نباتيه وحسيه حيوانيه وناطقه قدسيه والهيه كليه تقسيم مي شوند.
وسپس هر كدام از انها رابيان مي كنند تا مي رسد به نفس كليه الهيه،
در مورد اين نفس مي گويند كه مبدا افرينش اين نفس از خداست وباز گشتش نيز به سوي خداست.
خداوند فرموده من از روح خودم در ان دميدم.
ودر ايه يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك اين نفس بسوي خدا بر مي گردد.
ابو بصير از امام صادق سوال مي كند كه فدايت شوم مگر روح همان جبرئيل نيست؟
حضرت فرمود:
جبرئيل از ملائكه است وروح از ملائكه اعظم است چون خداوند عز وجل فرموده:
تنزل الملائكه والروح
وروح غير از فرشتگان است.
از ايت الله املي
مضمون روايات اهلبيت اين است كه فوق جبرئيل وميكائيل روحي ديگر است كه با رسول الله است.
در ايه وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا
در كافي از اسباط بن سالم از ابوبصير از امام صادق نقل شده كه در اين مورد پرسيده است:
قال خلق اعظم من جبرئيل وميكائيل كان مع رسول الله صلي الله وهو مع الائمه وهو من الملكوت.
ودر حديث علي بن رئاب روح القدس غير از روح من امره تعالي است.
پيامبران نيز با روح قدسي تائيد مي شوند: وايده بروح القدس
هستي
Tuesday 4 April 2006, 09:00AM
بسمه تعالي
ظاهرا اين سايت(سايت توحيد و....) فضاي مناسبي را براي مخالفان تشيع ورو شنفكران فراهم كرده است.
حق جو
Tuesday 4 April 2006, 01:34PM
بسمه تعالي
ظاهرا اين سايت (سايت توحيد و....) فضاي مناسبي را براي مخالفان تشيع ورو شنفكران فراهم كرده است.
از کسی که مذهبش را با توجه به ریالهای سعودی انتخاب کرده نباید توقع داشته باشیم که با بحث در محیط آزاد کنار بیاد!
بهترین جا برای این آدما سایت سنته که در اون محیطی شبیه به حکومت بنی امیه رو بطور مجازی ایجاد کردن و تا کسی حرفی از حق بزنه معدومش می کنند!
.
رهي
Thursday 25 October 2007, 10:30AM
سلام
آقاي شاليكار لطفا ادامه بدهيد. من مدتها بود كه دنبال جايي مي گشتم كه در مورد اين مسئله بحث شود.:smile39:از آقاي بچه با حال هم خيلي ممنونم. گرچه اصلا اسمش مناسب حال و هواي نوشته هايش نيست.
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.