PDA

نمايش نسخه نهائي : لبيك الهم لبيك , لبيك لاشريك لك .......


دوست ايراني .
Monday 3 January 2005, 09:21AM
سلام چيز زيادي به حج نمونده...........
از حج بگيم
از درد دلامون با خد ا بگيد ......

https://www.sharemation.com/doostirani123/24.jpg?uniq=fes0kr

دوست ايراني .
Monday 3 January 2005, 09:24AM
خنك آن حاجي كه ناجي است

الهي! خانه كجا و صاحب خانه كجا؟ طائف آن كجا و عارف اين كجا؟ آن سفر جسماني است و اين روحاني; آن براي دولتمند است و اين براي درويش; آن اهل و عيال را وداع كند و اين ماسوا را; آن ترك مال كند و اين ترك جان; سفر آن در ماه مخصوص است و اين راه همه ماه; و آن را يك بار است و اين را همه عمر; آن سفر آفاق كند و اين سفر انفس، راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود; آن مي رود كه برگردد و اين مي رود كه از او نام و نشاني نباشد; آن فرش پيمايد و اين عرش; آن مُحرم مي شود و اين مَحرم; آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عاري مي شود; آن لبيك مي گويد و اين لبيك مي شنود; آن تا به مسجد الحرام رسد و اين از مسجد الاقصي بگذرد; آن استلام حجر كند و اين اشتقاق قمر; آن را كوه صفاست و اين را روح صفا; سعي آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعي اين، يك مرّه در كشور هستي; آن هروله مي كند و اين پرواز; آن مقام ابراهيم طلب كند و اين مقام ابراهيم; آن آب زمزم نوشد او اين آب حيات; آن عرفات بيند و اين عرصات; آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز; آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر; آن رمي جمرات كند و اين رجم همزات; آن حلق رأس كند و اين ترك سر; آن را «لافسوق و لاجدال في الحج» است و اين را «في العُمر»; آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين; لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي; خنك آن حاجي كه ناجي است; الهي توانگران را به ديدن خانه خوانده اي و درويشان را به ديدار خداوندِخانه; آنان سنگ و گل دارند و اينان جان ودل; آنان سرگرم درصورتندو اينان محو در معنا; خوشا آن توانگري كه درويش است. الهي! تن به سوي كعبه داشتن چه سودي دهد آن را كه دل به سوي خداوند كعبه ندارد؟

فوجي موري
Monday 3 January 2005, 02:11PM
خدايا من كه لياقتش رو نداشتم ولي اميدوارم به همين زوديا منم بطلبي. خدايا...

فرقان
Monday 3 January 2005, 03:09PM
الهي تن به سوي كعبه داشتن چه سودي دهد آن را كه دل به سوي خدا نكند

خدا ! حالا كرم كن و خودمون رو بطلب ... ميدوني كه دلمون هم اون سمتي هست :smile57:

مرسلات
Monday 3 January 2005, 03:17PM
دلم هواي تو كرده بگو چه چاره كنم
روا بود كه گريبان ز هجر پاره كنم

قاصدك
Monday 3 January 2005, 06:48PM
شوق ديدارت مرا بي تاب كرد

خانه ي كعبه, دلم را آب كرد :(

قاصدك
Monday 3 January 2005, 07:15PM
http://www.rafed.net/card/mecca/45.jpg

http://www.rafed.net/card/mecca/24.jpg

قاصدك
Monday 3 January 2005, 07:17PM
تصور كن كه تو هم داري پشت مقام ابراهيم نماز ميخوني...التماس دعا

http://www.rafed.net/card/mecca/20.jpg

سینا 555
Monday 3 January 2005, 10:44PM
خدايا اگر اين بنده ناچيز خودت رو هم لايق دونستي
طلب مون كن.خوشا به سعادت انها كه دل در گرو تو دارند.
خوشا به حال انانكه با تمام خلوص نيت پا در خانه توميگدارند.
هر چند خانه تو همه جاست ولي فريضه مقدس و واجب حج شامل
حال اين بنده ناچيزت بفرما.

سینا 555
Tuesday 4 January 2005, 12:29AM
15000 از 25000 زائر امسال مسلمان از فرانسه
يعني 60 درصد انان بين سن 16 تا 35 سال هستند.
شنيدن اين خبر براي من بسيار جالب بود.و نشون از
رسيدن پيام اسلام به قشر جوان در اروپا دارد.

خدايا خودت وسيله سازي
كي قسمت من و عيال ميشه :(

asheghe iran_p
Tuesday 4 January 2005, 01:54AM
خوش به حالشون.
خدايا من و توي جووني بطلب:)

آقايون خانمها التماس دعا
زيارت از راه دور هم قبوله;)

دوست ايراني .
Tuesday 4 January 2005, 08:01AM
لبيك الهم لبيك ........
لبيك الهم لبيك ........
لبيك الهم لبيك ........

وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود،
وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،
وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛
وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،
وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو، فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا مي‌كنيم، تو را مي‌خوانيم.
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ مي‌كشيم، تو را گريه‌ مي‌كنيم، تو را نفس‌ مي‌كشيم.
وقتي‌ تو جواب‌ مي‌دهي، وقتي‌ دانه‌دانه‌ اشك‌هايمان‌ را پاك‌ مي‌كني‌ و يكي‌يكي‌ غصه‌ها را از توي‌ دلمان‌ برمي‌داري، وقتي‌ گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هايمان‌ را باز مي‌كني‌ و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند مي‌زني،
وقتي‌ سنگيني‌ها را برمي‌داري‌ و جايش‌ سبكي‌ مي‌گذاري‌ و راحتي؛ وقتي‌ بيشتر از تلاشمان‌ خوشبختي‌ مي‌دهي‌ و بيشتر از لب‌ها، لبخند، وقتي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير مي‌كني‌ و دعاهايمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهايمان‌ را برآورده،
وقتي‌ قهرها را آشتي‌ مي‌كني‌ و سخت‌ها را آسان.
وقتي‌ تلخ‌ها را شيرين‌ مي‌كني‌ و دردها را درمان، وقتي‌ نااميدها، اميد مي‌شود و سياه‌ها سفيد سفيد... آن‌ وقت‌ مي‌داني‌ ما چه‌ كار مي‌كنيم؟
حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما بدترين‌ كار را مي‌كنيم. ما نه‌ سپاس‌ مي‌گوييم‌ و نه‌ ممنون‌ مي‌شويم‌ ما فخر مي‌فروشيم‌ و مي‌باليم‌ و يادمان‌ مي‌رود، اصلاً‌ يادمان‌ مي‌رود كه‌ چه‌ كسي‌ دعاهايمان‌ را مستجاب‌ كرد و كي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير كرد و اشك‌هايمان‌ را پاك‌ كرد.
ما هميشه‌ از ياد مي‌بريم، ما هميشه‌ فراموش‌ مي‌كنيم. ما همان‌ انسانيم‌ كه‌ ريشه‌اش‌ از فراموشي‌ است...

mahdi1060
Thursday 6 January 2005, 06:37PM
سر به سوي كعبه و پا در ره ميخانه دارم
با خدا دست دعا، در وادي پيمانه دارم
بهر من كنج قفس با آشيان فرقي ندارد
عاشقم، عاشقم، در وادي بي خانماني خانه دارم

احمد مهاجري
Thursday 6 January 2005, 10:42PM
خدا روزي هممون بكنه , چه اونائي كه رفتن , چه اونائي كه نرفتن , ولي خدائيش اونائي كه ميرن ما را هم از دعاي خير فراموش نكن . فعلا كه به ياد اونجا قلبم داره كنده ميشه , اونجا يه تيكه از بهشته تو اين دنيا :smile22: :smile22: :smile22: :smile22:
اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام :smile34: :smile34: :smile34: :smile34:

دوست ايراني .
Saturday 8 January 2005, 12:42PM
حجّ زيارت كردن خانه بود حجّ ربّ البيت مردانه بود
كعبه را گرهر دمي عزّي فزود آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيست ليك در بنّاش حرص و جنگ نيست
بر در اين خانه گستاخي ز چيست گر همي دانيد كاندر خانه كيست؟!
جاهلان تعظيم مسجد مي كنند در جفاي اهل دل جِدّ مي كنند
آن مجاز است اين حقيقت اي خران نيست مسجد جز درون سروران
مسجدي كآن اندرونِ اولياست سجده گاه جمله است آنجا خداست
كعبة مردان نه از آب و گِل است طالب دل شو كه بيت الله دل است
صورتي كآن فاضل و عالي بود او ز بيت الله كي خالي بود
كعبه بنياد خليلِ آذر است دل نظرگاه خليلِ اكبر است


مولانا http://www.yasgallery.com/DSC00900.JPG



اي قومِ به حج رفته كجاييد، كجاييد معشوق همين جاست بياييد، بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته، شما در چه هواييد؟!
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانه اش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديت يك گوهر جان كو، اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما، پرده شماييد

مولانا ديوان شمس

دوست ايراني .
Tuesday 11 January 2005, 01:43PM
مستانه ترين شب من و پدرم
تاليف : مرتضي باقري
خاطره اي زيبا
زيباترين خاطره دوران كودكيم در سجاده پدرم شكل گرفت. وقتي به نماز مي ايستاد، تسبيح مشكي و مهر سجاده اش، وسيله بازي ام بود. در سر آن تسبيح هاي يُسر قديمي، عدسي كوچكي تعبيه شده بود كه در مقابل نور، صحنه مسجدالحرام را به وضوح نشان مي داد. كثرت نگاه از آن روزنه تسبيح، بازي شيرين ايام طفوليت بود كه با دريافت دوربين عكس سوغاتي مكه، به روياهاي خوش كودكانه تبديل شد. دوربين هايي كه سوغات معمول حج بود و تصاوير مختلفي از مكه و مدينه را به تصوير مي كشيد; ماشين هايي زرد و سفيد بي سقف حامل حجاج، جمع كردن سنگ ريزه در مشعر، به مسلخ كشاندن گوسفندان، ستيز با شيطان در منا، نماي مسجدالحرام، بقيع و گنبد سبز حرم پيامبر(صلي الله عليه وآله).

در شب هاي صاف و بي پيرايه از غبار روستا، وقتي خود را به آسمان نزديكتر مي يافتم راه مكه را در ميان انبوه ستارگان جستجو مي كردم. زبان پاك مردمان روستا، خط نوراني ستارگان در قلب آسمان را، راه مكه مي ناميد و هزاران چشم مشتاق خيره بر اين راه به خواب شب مي رفت. به نوجواني كه رسيدم خاطره اولين سفر حج پدرم كه اينك بيش از نيم قرن از آن مي گذرد سخت شيفته ام نمود.

او طلبه جواني بود كه در آستانه عزيمت به نجف، با مرگ پدر دهقانش، استطاعت حج مي يابد و با فروش گوسفندان، خود را به صف حجاج رسانده، بيست سالگي خود را به آستانه مسجدالحرام پيوند مي زند. در يك شب استثنايي، نردبان مخصوص را بر درب كعبه استوار مي بيند. در يك لحظه غفلتِ مأموران، صفاي روستايي اش او را به داخل كعبه مي كشد. از نردبان بالا رفته و خود را به داخل كعبه مي اندازد، بدون آن كه لحظه اي به عواقب آن بينديشد. مأموران درب كعبه را مي بندند و بساط نردبان را جمع مي كنند. اين جوان تازه پدر مرده مي ماند و تاريكي داخل كعبه! وحشت تنهايي او را فرا مي گيرد. مي خواهد داد و فرياد كند ولي جرقه اي در ذهنش او را به محضر خداوند مشغول مي كند و آرامشي مي يابد. با خود مي گويد: چه جايي بهتر از داخل كعبه و خلوت با خودِ خدا؟!

از شب تا صبح به عبادت عمر مي پردازد و به تعبير خودش «هر طرف كه عشقم مي كشيد نماز مي خواندم». صبح مي شود و قضاي حاجت او را مجبور به بيرون شدن از خانه مي كند. با صداي بلند شروع به تكبير و سر و صدا مي كند. در بيرون كعبه غوغايي مي شود و مأموران به گمان معجزه اي درب كعبه را مي گشايند و با يك جوان پنهان شده در داخل كعبه روبرو مي شوند. وقتي مي فهمند ايراني است تا سر حد مرگ او را مي زنند. ...او جان بي رمق خود را به سختي به منزل مي برد.

پس از گذشت ساليان سال، پدرم به مناسبت هاي مختلف اين جريان را نقل مي كرد و مست از باده آن شبِ داخل كعبه مي شد.

دست تقدير، مستي آن باده را در صُلبش كارگر انداخت.

من نيز بيست ساله بودم كه خود را در مدينه يافتم. به يك باره گرفتار طوفانِ عشقي نازنين شدم. آتشي ناپيدا از درونم زبانه كشيد و سرتاسر وجودم را دربرگرفت. هر چه تلاش كردم، آرام نشد. خواب و خوراك نداشتم ولي شور و هيجانـم بـي وصف بود. در اوج گرماي تابستان حجاز، بر ميله هاي داغ بقيع سرمي زدم و ضجّه مي كردم، فايده اي نداشت. شب ها را به آوارگي در كوچه هاي تنگ و تاريك بني هاشم به سر مي بردم و بر روي تكه اي مقوا در پشت درب هاي بسته مسجدالنبي چشم به روزنه جبرئيل مي دوختم و با انديشه هايي مستانه به خواب مي رفتم. بارها از خواب مي پريدم و لحظاتي گيج و منگ بودم تا اين كه خود را در نيمه شب و در پشت ديوار مسجد پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي يافتم. نه در بيداري آرام داشتم و نه خواب آرامم مي كرد. خوابيده بر زمين به گنبد سبز خانه پيامبر(صلي الله عليه وآله) خيره مي شدم و گاهي مدّت ها طول مي كشيد و من غرق در رؤياهاي خفته در زير آن گنبد سبز بودم. گاهي نيز بي آن كه تكاني بخورم، چشم را به اطراف مي چرخاندم. به گنبد نقره اي رنگ خانه ابو ايوب انصاري در نزديكي حرم كه چشمم مي افتاد لحظاتي درنگ مي كردم و زير لب زمزمه اي داشتم:

اي صاحب قبّة الخضرا، روزي كه مكه را ترك كردي و به مدينه پناهنده شدي، مدينه تو را در آغوش كشيد و ابوايوب انصاري از حضور تو در خانه اش شهرت ابدي يافت. چه مي شود اگر اين پناهنده ايراني به مدينه را، شبي به زير گنبد خانه ات راه دهي و او را از اين مهماني، عزّت جاويد ببخشي!

قطرات آبي از صورتم بر روي مقوا مي ريخت و با صداي اذان نافله شب مسجدالنبي(صلي الله عليه وآله)بر مي خواستم و به دنبال كارم مي رفتم.

كارم چه بود؟ همان آوارگي شب ولي با ظاهري آراسته تر در طول روز و در داخل مسجدالنبي(صلي الله عليه وآله) و كوچه هاي مدينه.

نه رغبت استقرار در منازل حجاج و زوار داشتم و نه ميلي به يافتن هم زباني از ميان حجاج.

به ناگهان به ياد خاطره داخل كعبه رفتن پدرم افتادم. عجب، يك جوان دهاتي نيم قرن قبل با زرنگي خود را به داخل كعبه برساند و من بي عُرضه فقط پشت ديوار خانه پيامبر(صلي الله عليه وآله)اشك حسرت بريزم؟! غيرتم به جوش آمده بود. زير لب گفتم: آ شيخ ميرزا جواد، از تخم و تركه تو نيستم اگر من هم يك نردبان و راهي شبانه، به داخل مسجد بسته پيامبر پيدا نكنم.

فعاليت جديدي را شروع كردم. شناسايي درب هاي مختلف مسجدالنبي، ساعات باز و بسته شدن درب ها، وضعيت نيروهاي نگهبان و مأموران حرم، ساعات تغيير شيفت ها، لباس و احوال خدام و كارگران مخصوص حرم و... همه اينها در طول دو ـ سه روز تكميل شد. شب حادثه فرا رسيد. پدرم از غفلت ديگران بهره جست و خود را به داخل كعبه انداخت و من خود را به غفلت زدم تا خود را در داخل مسجدالنبي(صلي الله عليه وآله) ببينم. يك ساعت بعد از نماز عشا تمام زوار را از مسجد بيرون كردند و من همچنان در يك اضطراب شديد در كنجي و در پوششي مخفي شده ام. لحظه اي به خودم آمدم كه ديگر كسي جز مأموران پليس و تعدادي كارگر نظافتچي داخل حرم نبود.

درب ها بسته شده بود و در روضه پيامبر از آن غوغاي عجيب روزانه و ازدحام جمعيت براي رساندن خود به نزديكي ضريح سبز و ستون توبه خبري نبود. قدري به خود آمدم. عجب، اين چه كاري بود كه كردي؟! بيچاره اگر با اين حساسيت نسبت به ايراني ها، امشب تو را بگيرند مي داني چه بلايي به سرت مي آيد؟

هر چه بود ديگر كاري جز مخفي شدن و ادامه ماجراي ماندن برايم ميسّر نبود. از پشت يكي از ستون هاي قطور حرم، حركات چند نيروي پليس داخل حرم را زير نظر داشتم. هر از چندي نيز نگاهي به خدام و نيروهاي نظافتچي مي كردم. چند نفر به سرعت فرش ها را گلوله مي كردند و از يك سمت نيز عدّه اي با جاروهاي برقي و پارچه اي به سرعت به نظافت كف مسجد مشغول بودند. كلمن هاي بزرگ 30 ليتري آب را به سرعت و با چالاكي بلند مي كردند و كلمن هاي جديد آب سرد جايگزين كلمن هاي قبلي مي شد. كار نظافت شبستان اصلي به سرعت تمام شد. فرش ها را دوباره پهن كردند و به حياط اوّل رسيدند.

در آن زمان دو محوّطه بي سقف داخل مسجدالنبي(صلي الله عليه وآله) و در سمت شمال شبستان اصلي قرار داشت. بخشي از چراغ هاي روشنايي داخل حرم را خاموش كرده بودند ولي داخل حرم همچنان روشن بود. حدود شش پليس نيز در اطراف روضه پرسه مي زدند. به خوبي يادم هست كه در آن سال ها، دست رساندن مردم به ضريح پيامبر و فرصت تبرّك جستن به دشواري و سختي و زمان فعلي نبود. ضمن اين كه طرح جدايي زنان و مردان نيز در حرم اجرا نمي شد و بجز اوقات نماز جماعت، منعي براي حضور خانم ها در روضه و نشستن در كنار آقايان وجود نداشت.

از ملّيت هاي مختلف ديده بودم كه با تلاش، خود را به نزديك ضريح مي رساندند و بعضاً سكه و اسكناسي به داخل ضريح مي انداختند.

اين عمل آنقدر حساس بود كه نيروهاي پليس مراقب با مشاهده چنين حركتي با فرياد حرام، حرام، هذا بدعة، به سرعت خود را به فرد مي رساندند و با عتاب و تندي چند مشت به سينه و كمر مرتكب جرم! اعم از مرد يا زن مي زدند و يا آنكه با سجاده در دستشان به سر فرد مي كوفتند. غالباً ديده بودم كه فرد كتك خورده همچنان از توفيق خود در تبرك جستن به ضريح پيامبر خشنود بود و ديگران نيز با تبسم او را تشويق و بدرقه مي كردند.

از پشت ستون، خوب كه دقت كردم پليس را در كنار ضريح پيامبر نشسته بر زمين ديدم كه به كمك يك ميله باريك از داخل ضريح چند اسكناس بيرون آورد. چند لحظه بعد يك پليس ديگر نيز در كنار وي براي همين كار بر زمين نشست. بي اختيار به ياد كتك خوردن پدرم در مسجدالحرام افتادم. زمزمه كردم: بيچاره، كارَت تمام است. پدرت را تا سرحد مرگ كتك زدند ولي تو را كه اين صحنه ها را ديده اي اگر بگيرند و بكشند حقّت است.................

دوست ايراني .
Tuesday 11 January 2005, 01:44PM
.........
به پدرم هم خط و نشان مي كشيدم: مرد حسابي اين هم كار بود. اگر آن همه قيافه داخل كعبه مخفي شدن را نگرفته بودي و با آب و تاب از احوال داخل كعبه تعريف نمي كردي، امشب اين بدبختي هم به سر من نمي آمد. همينطور زير لب به خودم غُر مي زدم.

نيم ساعتي گذشت و نيروهاي پليس، چند ركعتي در روضه و غالباً نيز پشت ستون توبه نماز خواندند و به انتهاي شبستان در نزديكي باب جبرئيل رفتند. در نزديكي باب جبرئيل اتاق و استراحتگاه خدام اخته حرم است كه بسيار هم محترم شمرده مي شوند، برخي به گپ زني پرداختند و برخي دراز كشيدند و به چرت زني مشغول بودند. كارگران هم كه از كار فارغ شده بودند به طور پراكنده نزد ستون توبه مي آمدند و چند ركعتي نماز مي خواندند.

ديگر به ساعت نگاه نمي كردم. زمان در نظرم متوقف شده بود و ساعت از مرز 11 شب نمي گذشت و تا نافله شب كه درب هاي مسجد را مجدداً باز كنند 4 ـ 5 ساعتي مانده بود.

هر چه هم دعا و آيات به نظرم مي آمد مي خواندم تا شايد شرّي به پا نشود. چند چراغ ديگر نيز خاموش شد. ظاهراً ديگر كسي به روضه تردد نداشت. خود را به نزديك ضريح پيامبر رساندم و در يك متري آن ايستادم. به اطراف نگريستم. بجز من از جنس بشر كسي نبود. آن ازدحام جمعيت روزانه و همهمه زائران و اشك و ناله و فرياد دلسوختگان كه حتي با تحمّل فشار شديد ديگران سعي مي كردند خود را قدمي به ضريح نزديك كنند، به سكوت و خلوت بي وصف تبديل شده بود.

يك لحظه فكر كردم خواب مي بينم. آيا به راستي اين صحنه در بيداري است؟ چشم به ضريح دوختم و توجهي به خلوتي حرم كردم. آري تنها من بودم و قبر پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مقابلم! فكر اينكه به تنهايي در مقابل رسول خداوند ربّ العالمين ايستاده ام اضطراب و دلهره تمام وجودم را دربرگرفت. واقعاً برخود لرزيدم، قلبم به شدّت مي زد. نتوانستم بايستم، پاهايم سست شد و بر زمين افتادم. ديگر ذرّه اي در فكر پليس و ورود مخفيانه به حرم و... نبودم. اصلا چيزي برايم مهم نبود. تنها مشغله ام اين بود كه: تو كجا و اينجا كجا، سرزمين مدينه، قبر پيامبر(صلي الله عليه وآله) و نيمه هاي شب و جوان بيست ساله ايراني كه تنها نشسته در روضه پيامبر(صلي الله عليه وآله).

احساس عجيبي يافتم. طلايي ترين فرصت زندگي ام همين امشب است. بلند شدم دو ركعت نماز خواندم و از خدا مدد خواستم. به سمت ضريح برگشتم و باز چشم بر آن دوختم و به عظمت بي وصف شخصيت ناشناخته پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مقابلم.

زيارتنامه و كتاب دعا و... به دردم نمي خورد. فقط و فقط عشق نامه را گشودم:

اي رحمة للعالمين، اي حبيب خدا، اي رسول، اي پيامبر، اي محمّد(صلي الله عليه وآله)، و اي يتيم بي كس قريش و... تو، تويي، زنده و جاويد در اوج ناپيداها. و امّا من، رندي كه نمي داند چگونه ره بدينجا رسانده است.

امشب تنها مهمان تو هستم. ميهمان تنهايي توام. از اعمال و رفتار و كس و كارم مپرس. اسير عشقت گشته ام كه چنين پريشانم. پريشاني عشقت را كشيده ام، امشب حلاوت آن را تو خود بر من بچشان. پرونده آن دهاتي خزيده در داخل كعبه را نظر كن. من فرزند آن مَرْدَم. از تو چه مي خواهم؟ آنچه لايق ميزباني چون توست كه به عاشقي تن سپرده به دام بلا و رسانده خود را به خيمه يار عطا نمايد.

شنيده ام در راه حفظ آيين قرآن خيلي به زحمت افتادي. بسيار خون دل خوردي، آواره شدي، در طائف با سنگ به سر و صورتت زدند. دندانت شكست. شكبمه گوسفند را براي تحقير تو بر سرت ريختند. شمشير هزاران توطئه شب و روز بر بالاي سرت در چرخش بوده است و تو لختي در رفتن درنگ نكردي.

اي جوانمرد، به تو نمي گويم كه به چه زحمتي خود را به اينجا رسانده ام و اگر امشب مرا در كنارت بگيرند چه بر سرم مي آورند. فقط تمنا دارم مفهوم اين آيه را به من بگويي; { ولو أنّهم إذ ظَلَمُوا أنْفُسَهُمْ جاءُوكَ فاسْتَغْفَرُوا الله وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً}1

حالِ خود را نمي دانستم، گويا ابرهاي بهاري به يكباره در آسمان چشمانم خيمه زده اند. صداي ضجّه ام رها شده بود. چه بر من گذشت در آن شب، خودم هم نمي دام! گاهي آرام مي شدم و فقط مي انديشيدم، گاهي خيره ضريح مي ماندم. پاره اي اوقات نماز مي خواندم و گاهي نيز اشك ديدگان را به پاي ضريح مي ريختم.

شب آن سان بر من گذشت، به مستي بودم و بي خبر از حال خود.

صبح شد. درب هاي حرم را گشودند و به دقايقي چند سرتاسر مسجد پيامبر(صلي الله عليه وآله)مملوّ از جميعت شد. جواني در روضه پيامبر حادثه شب را مرور مي كرد. هنوز آنچه را ديده بود باور نمي كرد. صداي مؤذّن بلند شد و نماز صبح خوانده شد. در ميان سيل جمعيّت كه بعد از نماز حرم را ترك مي كردند بيرون آمدم تا صبحگاه بقيع را در پشت ميله هاي سبز آن درك كنم.

از آن شب سال هاي سال مي گذرد، هر بار توفيق ويژه اي در زندگي نصيبم مي شود بي اختيار طراوت آن شب به مشامم مي رسد و ردّ آن شب را همچنان در زندگي خود مي بينم. آري خاطره آن يك شب براي يك زندگي كافي است!

ليلا
Tuesday 11 January 2005, 05:20PM
چند روز پيش عموم رفت!
وقتي رفت همه گريه ميكردن!
بيشتر مامانم!
مامانم خيلي طمع داره!..من اين طمعشو ميپسندم!
عمو رفت مكه... مامان دلش واسه كعبه و عرفات و زير ناودون طلا تنگ شده..اين روزا همش برامون از خاطرش تويه مكه تعريف ميكنه..
چقدر دلم ميلرزه وقتي طواف مردم برهنه رو ميبينم...
مامان ميگه اينجا آدم احساس ميكنه محشره... انگار همه به فكر خودشونن..انگار واقعـآ قيامته!
همه آرزوم يه بار ديدن كعبه و مدينه هست... كاش باور كنم!