صبح
Wednesday 24 November 2004, 12:59PM
http://www.baztab.com/tmp/upload/1904.jpg
چه بر سر اين مرد جنگي آمده است؟
--------------------------------------------------------------------------------
روايت تكاندهنده همسر يك جانباز از مرگ شوهرش
--------------------------------------------------------------------------------
۲ آذر ۱۳۸۳
به راستي چه بر سر محمد آمد؟ چه کسي مسئول است؟ و چه کسي پاسخگوي خانواده محمد خواهد بود؟
يک اتاق انباريمانند در انتهاي يکي از راهروهاي بيمارستان شهيد رجايي کرج، چهار روز يا به قولي شش روز افتخار پذيرايي دلاورمردي را داشت که روزهاي جوانياش را در جبهه گذرانده بود، بي هيچ ادعايي و سالها موج انفجار را که گاهي دستاويزي براي مسخره کردنش ميشد با خود داشت، بدون آنکه به زبان بياورد. پسر جوان و دختر نوجوانش با اعصاب به هم ريخته و بيماري پدر کنار آمده بودند چون ميدانستند، او در راه به دست آوردن چيزي که آن را ارزش ميدانسته، موج انفجار را با خود همراه دارد. همسر جوانش که تنها افتخارش در زندگي، همسري يک جانباز محسوب ميشود، تنها سه سال است پاي در زندگي او گذاشته و اکنون مانند اسپند روي آتش، بيقرار است و نگران.
محمد رجبي ثاني، جانباز 35 درصد اعصاب و روان، در کما به سر ميبرد اما چرا در اين انباري و چرا در کنار تختهاي بياستفاده بيمارستان و ويلچرهاي از کار افتاده اين مرکز درماني؟! ابعاد اتاق، حدود سه در چهار متر است. تعدادي تخت فنري خاک گرفته روي هم انبار شدهاند. چند ويلچر قديمي در گوشه اتاق ديده ميشود و در اين ميان تختي قرار دارد که محمد روي آن خوابيده، يک سرم يک ليتري که چند ميلي بيشتر از آن باقي نمانده به دست محمد وصل است. روي يک برگه تقويم روميزي با ماژيک مشکي نوشتهاند محمدرجبي ثاني و با پونز به ديوار چسباندهاند.
بوي تعفن از اتاق بيرون ميزند، چهره و دستان محمد وضعيت وحشتناکي دارند و معلوم نيست چه بر سر آنها آمده است. تاولهايي به بزرگي کف دست و زخمهايي که هيچ پانسماني نداشتند، بر روي دستهاي بيمار وجود داشت. زير چشمان محمد، کبود بود و لبهايش به شدت متورم و تا آنجا که من فهميدم، به هوش نبود. دست و پاي او با زنجير به تخت قفل شده و صحنه دلخراشي را ايجاد کرده بود.
متحير و متعجب در جا ميخکوب شدهام. بهت من از اين نحوه بستري يک بيمار وقتي بيشتر ميشود که متوجه آمدن سرباز مراقب محمد ميشوم. اما چرا سرباز؟ مگر يک جانباز بستري، نياز به سرباز مراقب دارد؟ از اتاق خارج ميشوم و منتظر ميمانم تا فردي از بستگان محمد را بيابم و بپرسم که چه بر سر او آمده است؟
يکي از پرسنل خدماتي بيمارستان که متوجه رفتن من به داخل اتاق شده بود، گفت: او را از زندان آوردهاند و انگار ايدز دارد. کسي را ندارد و الان سه روز است که در اين اتاق است. او را آوردهاند که فقط در اينجا بميرد و گواهي فوت برايش صادر شود.
اگر او يک جانباز است، چرا در اين وضعيت بستري شده است؟ اگر يک بيمار عادي است، چه بيماري عجيب و غريبي دارد که او را داخل بخش نبردهاند؟ اگر بيماري مسري دارد و اين اتاق قرنطينه است، چرا من به ديدن او رفتم و هزار چراي بيپاسخ ديگر.
پس از کلي پرسوجو و چند روز رفتوآمد و پيگيري در بيمارستان، بالاخره همسر محمد را يافتم و فهميدم محمد کيست؟
محمد رجبي ثاني، جانباز 35 درصد اعصاب و روان، متولد 1343 و داراي 41 سال سن است. وي يگانه فرزند خانوادهاي است که ديگر وجود ندارند و در سالهاي کودکي محمد، به رحمت خدا رفتهاند. همسر اول محمد از او جدا ميشود و محمد با شرايط ويژه خودش سالها بدون اختيار کردن همسري زندگي ميکند تا اينکه دختري جوان از نسل انقلاب و جنگ، با افتخار، همسري محمد را ميپذيرد و پسر 17 ساله و دختر 14 ساله محمد را مادري ميکند.
در تکاپوي بررسي وضعيت و پيگيري ماجراي محمد هستيم که يک خبر ما را ميخکوب ميکند. خبر تلخ است. در يکي از بخشهاي خبري راديو اعلام شد، جانباز محمد رجبي ثاني، پس از تحمل سالها بيماري و مشقت، در بيمارستان شهيد رجايي کرج شربت شهادت نوشيد.
خانواده محمد ميگويند، وي هيچ گونه سابقه بيماري عمومي نداشته و سوابق پزشکي او منحصر به بارها بستري شدن در بيمارستان اعصاب و روان است و تنها مشکل وي، جنون آني در نتيجه موج انفجار اعلام شده است.
هزار حيف که هرگز صداي محمد را نشنيديم تا بدانيم به واقع بر او چه گذشته است؟ آيا به گفته خانواده او و طبق اظهارات دوستانش، واقعا دستانش را به عمد سوزاندهاند؟ چه بر سر دستان او آمده است؟ چه شد که دستاني که در دفاع از مملکت آستين بالا زده بودند با عفونت خود، بلاي جان محمد شدند؟
اصلا ماجراي زنداني شدن او چيست؟ در زندان چه اتفاقي براي او افتاده است؟ چرا در بيمارستان با او اينگونه برخورد شد؟ چرا بدن محمد عفونت کرد؟ چرا او به حالت کما رفت؟
اينها همه سؤالاتي است که ما در پي پاسخ آنها هستيم.
محمد براي هميشه از درد خلاص شد و قدم به وادي سبز جهاني گذاشت که آرزويش را داشت. همسرش ميگفت، در آخرين مکالمه تلفني با دوستش در مورد جنگ بحث کرده و گفته بود: اگر لازم باشد باز هم ما آمادهايم. اما امروز ديگر محمد نيست تا فرزندانش با تمام وجود به بيماري او افتخار کنند و او را تحمل نمايند. تا همسر فداکارش افتخار کند که همسر يک جانباز است. امروز محمد رفته است تا بنياد جانبازان، تقاضاي کالبدشکافي او را پيگيري نمايد و معلوم شود او به شهادت رسيده يا خير؟
به راستي چه بر سر محمد آمد؟ چه کسي مسئول است؟ و چه کسي پاسخگوي خانواده محمد خواهد بود؟ اين سرنوشت در انتظار چه کس ديگري خواهد بود؟
همسر محمد رجبي ميگويد: به من گفتند او بايد در زندان بماند تا ادب شود.
وي در توضيح ماجراي به وجود آمده براي همسرش ميگويد، شما فکر کنيد چه بر سر ما آوردند؟ شوهرم را به خاطر دو تا شيشه ماشين به زندان فرستادند و به او برچسب خلافکار زدند. از زندان هم مرده او را به بيمارستان فرستادند. الان چه کسي مسئول است؟ شوهر من کاملا سالم به زندان رفت.
در روزهايي که محمد رجبي ثاني بستري بود، بعد از چند روز رفت و آمد و پيگيري در بيمارستان موفق شديم، مليحه خدمتخواه ساران، همسر جانباز محمد رجبي ثاني را ببينيم و از او درباره ماجراي زنداني و بستري شدن محمد سؤال کنيم. آنچه در پي ميآيد حاصل گفتوگوي او در ايامي است که هنوز محمد به آسمان پر نکشيده بود.
مليحه خدمتخواه، وقايع منجر به بستري شدن محمد اين گونه توضيح داد: حدود يک ماه و نيم قبل محمد براي خريد مايحتاج خانه به سوپرمارکتي که هميشه از آن خريد ميکرديم رفت. در آنجا دو برادر به نامهاي علي و عباس ش، که در محل سابقه خوبي ندارند، محمد را مسخره کرده و او را دست انداختند. محمد هم که تعادل روانياش به هم خورده بود با آنها درگير شد. دو برادر با چوب به محمد حمله کردند تا او را بزنند. اما او چوب را ازآنها گرفته و شيشههاي خودروي آنان را که در جلو مغازه پارک شده بود، شکست. آن شب با حال بسيار پريشان به خانه آمد و پس از خوردن قرصهايش، اندکي آرامش يافت.
وي افزود: آن دو برادر از محمد شکايت کردند. فرداي آن روز ازکلانتري 128 نيرو هوايي به دنبال او آمدند و به جرم شکستن شيشههاي آن خودرو محمد را دستگير و در کلانتري بازداشت کردند. بعد از يک هفته قاضي در شعبه دوم بازپرسي دادگاه رسالت او را موظف به پرداخت صد ميليون ريال وجه نقد به عنوان وثقيه کرد که ما نداشتيم، سند خانه هم در اختيارمان نبود در نتيجه محمد راهي زندان اوين شد و يک روز بعد به زندان قزل حصار کرج انتقال يافت.
همسر شهيد رجبي ثاني ادامه داد: محمد که جانباز 35 درصد اعصاب و روان است در حدود 11 سال است که روزانه 25 عدد قرص اعصاب مصرف ميکند و اگر از زمان مصرف اين قرصها اندکي بگذرد حال او وخيم ميشود و مجبور ميشويم او را در بيمارستان بستري کنيم. در پرونده پزشکي محمد نيز «جنون آني» قيد شده و قاضي عليرغم تمام اصرار و التماس که در روز دادگاه به او کرديم اين مسئله را ناديده گرفت و حکم زندان رفتن را صادر کرد.
خدمتخواه متذکر شد: در مدت يک هفتهاي که محمد در کلانتري به سر ميبرده روزانه 25 عدد قرص اعصاب که همراه داشته استفاده ميکرده است. اما در زندان به دليل ممنوعيت مصرف قرص توسط زندانيان قرصها به محمد نرسيد. حال او روز به روز بدتر شد و بالاخره از حالت عادي خارج شد.
وي افزود: اولين باري که به ديدن محمد رفتيم، شش روز از حضور محمد در زندان قزل حصار مي گذشت. حال وي اصلا خوب نبود و دستهايش رعشه داشت و در حرف زدن نيز تعادل چنداني نداشت. بار سومي که در زندان قزل حصار به ملاقات محمد رفتم حال او وحشتناک بود، رعشه تمام بدنش را فراگرفته بود و به درستي حرف نميزد. از او پرسيدم قرصهايت را ميخوري، گفت: نه اينجا به من قرص نميدهند و من ميخواهم پيش پزشک زندان بروم.
همسر محمد رجبي ادامه داد: به مسئولان زندان گفتم که اگر او قرصهايش را نخورد حالش بسيار بد خواهد شد و آنها گفتند: ما اجازه نداريم به زنداني قرص بدهيم مگر اينکه قاضي پرونده در حکم وي قيد کند که مجاز به مصرف قرص است و اين در حالي بود که من در روز دادگاه به قاضي يادآوري کره بودم که همسرم دچار جنون آني است و اگر قرصهايش را مصرف نکند دچار مشکل ميشود اما قاضي به من گفت: تأييد اين مطلب در صلاحيت پزشکي قانوني است و عليرغم اينکه در پرونده پزشکي محمد بيماري جنون آني قيد شده بود، قاضي بدون توجه به تقاضاي من حکم زنداني شدن محمد را صادر کرد.
وي با اشاره به اينکه مسئولان زندان تنها راه مصرف قرصهاي محمد را اجازه قاضي دانستند گفت: بارديگر همراه عليرضا (پسر جانباز) به قاضي مراجعه کرديم و با التماس وضعيت محمد را به او گزارش داديم و گفتيم که اگر چنين مجوزي ندهد وضعيت محمد وخيمتر خواهد شد و حتي پرونده پزشکي محمد و نامهاي از بنياد جانبازان را براي قاضي برديم که در آن ذکر شده بود که اگر آقاي رجبي قرصهايش را که شامل 25 قرص است هر روز مصرف نکند دچار جنون آني مي شود و بايد در بيمارستان بستري شود. اما در مقابل التماسهاي پيدرپي من به قاضي وي گفت: او بايد در زندان بماند تا ادب شود وتهديد کرد که اگر يک کلمه ديگر حرف بزنم مرا هم نزد همسرم خواهد فرستاد.
مليحه خدمتخواه ادامه داد: در نهايت اين قضايا منجر به اين شد که در زندان محمد همه را عاصي کرد و گروهي از زندانيان بر سر او ريختند و او را کتک زدند. زيرا حال وي به حدي نامساعد شده بود که با پاي برهنه به دستشويي مي رفت و مدام از جنگ و جبهه براي زندانيان حرف مي زد.گاهي مي خنديد و گاهي عصبي مي شد. پس از آن به جاي بررسي قضيه وي را از بند 2 به بند 12 زندان قزل حصار که مخصوص ديوانگان است فرستادند.
چه بر سر اين مرد جنگي آمده است؟
--------------------------------------------------------------------------------
روايت تكاندهنده همسر يك جانباز از مرگ شوهرش
--------------------------------------------------------------------------------
۲ آذر ۱۳۸۳
به راستي چه بر سر محمد آمد؟ چه کسي مسئول است؟ و چه کسي پاسخگوي خانواده محمد خواهد بود؟
يک اتاق انباريمانند در انتهاي يکي از راهروهاي بيمارستان شهيد رجايي کرج، چهار روز يا به قولي شش روز افتخار پذيرايي دلاورمردي را داشت که روزهاي جوانياش را در جبهه گذرانده بود، بي هيچ ادعايي و سالها موج انفجار را که گاهي دستاويزي براي مسخره کردنش ميشد با خود داشت، بدون آنکه به زبان بياورد. پسر جوان و دختر نوجوانش با اعصاب به هم ريخته و بيماري پدر کنار آمده بودند چون ميدانستند، او در راه به دست آوردن چيزي که آن را ارزش ميدانسته، موج انفجار را با خود همراه دارد. همسر جوانش که تنها افتخارش در زندگي، همسري يک جانباز محسوب ميشود، تنها سه سال است پاي در زندگي او گذاشته و اکنون مانند اسپند روي آتش، بيقرار است و نگران.
محمد رجبي ثاني، جانباز 35 درصد اعصاب و روان، در کما به سر ميبرد اما چرا در اين انباري و چرا در کنار تختهاي بياستفاده بيمارستان و ويلچرهاي از کار افتاده اين مرکز درماني؟! ابعاد اتاق، حدود سه در چهار متر است. تعدادي تخت فنري خاک گرفته روي هم انبار شدهاند. چند ويلچر قديمي در گوشه اتاق ديده ميشود و در اين ميان تختي قرار دارد که محمد روي آن خوابيده، يک سرم يک ليتري که چند ميلي بيشتر از آن باقي نمانده به دست محمد وصل است. روي يک برگه تقويم روميزي با ماژيک مشکي نوشتهاند محمدرجبي ثاني و با پونز به ديوار چسباندهاند.
بوي تعفن از اتاق بيرون ميزند، چهره و دستان محمد وضعيت وحشتناکي دارند و معلوم نيست چه بر سر آنها آمده است. تاولهايي به بزرگي کف دست و زخمهايي که هيچ پانسماني نداشتند، بر روي دستهاي بيمار وجود داشت. زير چشمان محمد، کبود بود و لبهايش به شدت متورم و تا آنجا که من فهميدم، به هوش نبود. دست و پاي او با زنجير به تخت قفل شده و صحنه دلخراشي را ايجاد کرده بود.
متحير و متعجب در جا ميخکوب شدهام. بهت من از اين نحوه بستري يک بيمار وقتي بيشتر ميشود که متوجه آمدن سرباز مراقب محمد ميشوم. اما چرا سرباز؟ مگر يک جانباز بستري، نياز به سرباز مراقب دارد؟ از اتاق خارج ميشوم و منتظر ميمانم تا فردي از بستگان محمد را بيابم و بپرسم که چه بر سر او آمده است؟
يکي از پرسنل خدماتي بيمارستان که متوجه رفتن من به داخل اتاق شده بود، گفت: او را از زندان آوردهاند و انگار ايدز دارد. کسي را ندارد و الان سه روز است که در اين اتاق است. او را آوردهاند که فقط در اينجا بميرد و گواهي فوت برايش صادر شود.
اگر او يک جانباز است، چرا در اين وضعيت بستري شده است؟ اگر يک بيمار عادي است، چه بيماري عجيب و غريبي دارد که او را داخل بخش نبردهاند؟ اگر بيماري مسري دارد و اين اتاق قرنطينه است، چرا من به ديدن او رفتم و هزار چراي بيپاسخ ديگر.
پس از کلي پرسوجو و چند روز رفتوآمد و پيگيري در بيمارستان، بالاخره همسر محمد را يافتم و فهميدم محمد کيست؟
محمد رجبي ثاني، جانباز 35 درصد اعصاب و روان، متولد 1343 و داراي 41 سال سن است. وي يگانه فرزند خانوادهاي است که ديگر وجود ندارند و در سالهاي کودکي محمد، به رحمت خدا رفتهاند. همسر اول محمد از او جدا ميشود و محمد با شرايط ويژه خودش سالها بدون اختيار کردن همسري زندگي ميکند تا اينکه دختري جوان از نسل انقلاب و جنگ، با افتخار، همسري محمد را ميپذيرد و پسر 17 ساله و دختر 14 ساله محمد را مادري ميکند.
در تکاپوي بررسي وضعيت و پيگيري ماجراي محمد هستيم که يک خبر ما را ميخکوب ميکند. خبر تلخ است. در يکي از بخشهاي خبري راديو اعلام شد، جانباز محمد رجبي ثاني، پس از تحمل سالها بيماري و مشقت، در بيمارستان شهيد رجايي کرج شربت شهادت نوشيد.
خانواده محمد ميگويند، وي هيچ گونه سابقه بيماري عمومي نداشته و سوابق پزشکي او منحصر به بارها بستري شدن در بيمارستان اعصاب و روان است و تنها مشکل وي، جنون آني در نتيجه موج انفجار اعلام شده است.
هزار حيف که هرگز صداي محمد را نشنيديم تا بدانيم به واقع بر او چه گذشته است؟ آيا به گفته خانواده او و طبق اظهارات دوستانش، واقعا دستانش را به عمد سوزاندهاند؟ چه بر سر دستان او آمده است؟ چه شد که دستاني که در دفاع از مملکت آستين بالا زده بودند با عفونت خود، بلاي جان محمد شدند؟
اصلا ماجراي زنداني شدن او چيست؟ در زندان چه اتفاقي براي او افتاده است؟ چرا در بيمارستان با او اينگونه برخورد شد؟ چرا بدن محمد عفونت کرد؟ چرا او به حالت کما رفت؟
اينها همه سؤالاتي است که ما در پي پاسخ آنها هستيم.
محمد براي هميشه از درد خلاص شد و قدم به وادي سبز جهاني گذاشت که آرزويش را داشت. همسرش ميگفت، در آخرين مکالمه تلفني با دوستش در مورد جنگ بحث کرده و گفته بود: اگر لازم باشد باز هم ما آمادهايم. اما امروز ديگر محمد نيست تا فرزندانش با تمام وجود به بيماري او افتخار کنند و او را تحمل نمايند. تا همسر فداکارش افتخار کند که همسر يک جانباز است. امروز محمد رفته است تا بنياد جانبازان، تقاضاي کالبدشکافي او را پيگيري نمايد و معلوم شود او به شهادت رسيده يا خير؟
به راستي چه بر سر محمد آمد؟ چه کسي مسئول است؟ و چه کسي پاسخگوي خانواده محمد خواهد بود؟ اين سرنوشت در انتظار چه کس ديگري خواهد بود؟
همسر محمد رجبي ميگويد: به من گفتند او بايد در زندان بماند تا ادب شود.
وي در توضيح ماجراي به وجود آمده براي همسرش ميگويد، شما فکر کنيد چه بر سر ما آوردند؟ شوهرم را به خاطر دو تا شيشه ماشين به زندان فرستادند و به او برچسب خلافکار زدند. از زندان هم مرده او را به بيمارستان فرستادند. الان چه کسي مسئول است؟ شوهر من کاملا سالم به زندان رفت.
در روزهايي که محمد رجبي ثاني بستري بود، بعد از چند روز رفت و آمد و پيگيري در بيمارستان موفق شديم، مليحه خدمتخواه ساران، همسر جانباز محمد رجبي ثاني را ببينيم و از او درباره ماجراي زنداني و بستري شدن محمد سؤال کنيم. آنچه در پي ميآيد حاصل گفتوگوي او در ايامي است که هنوز محمد به آسمان پر نکشيده بود.
مليحه خدمتخواه، وقايع منجر به بستري شدن محمد اين گونه توضيح داد: حدود يک ماه و نيم قبل محمد براي خريد مايحتاج خانه به سوپرمارکتي که هميشه از آن خريد ميکرديم رفت. در آنجا دو برادر به نامهاي علي و عباس ش، که در محل سابقه خوبي ندارند، محمد را مسخره کرده و او را دست انداختند. محمد هم که تعادل روانياش به هم خورده بود با آنها درگير شد. دو برادر با چوب به محمد حمله کردند تا او را بزنند. اما او چوب را ازآنها گرفته و شيشههاي خودروي آنان را که در جلو مغازه پارک شده بود، شکست. آن شب با حال بسيار پريشان به خانه آمد و پس از خوردن قرصهايش، اندکي آرامش يافت.
وي افزود: آن دو برادر از محمد شکايت کردند. فرداي آن روز ازکلانتري 128 نيرو هوايي به دنبال او آمدند و به جرم شکستن شيشههاي آن خودرو محمد را دستگير و در کلانتري بازداشت کردند. بعد از يک هفته قاضي در شعبه دوم بازپرسي دادگاه رسالت او را موظف به پرداخت صد ميليون ريال وجه نقد به عنوان وثقيه کرد که ما نداشتيم، سند خانه هم در اختيارمان نبود در نتيجه محمد راهي زندان اوين شد و يک روز بعد به زندان قزل حصار کرج انتقال يافت.
همسر شهيد رجبي ثاني ادامه داد: محمد که جانباز 35 درصد اعصاب و روان است در حدود 11 سال است که روزانه 25 عدد قرص اعصاب مصرف ميکند و اگر از زمان مصرف اين قرصها اندکي بگذرد حال او وخيم ميشود و مجبور ميشويم او را در بيمارستان بستري کنيم. در پرونده پزشکي محمد نيز «جنون آني» قيد شده و قاضي عليرغم تمام اصرار و التماس که در روز دادگاه به او کرديم اين مسئله را ناديده گرفت و حکم زندان رفتن را صادر کرد.
خدمتخواه متذکر شد: در مدت يک هفتهاي که محمد در کلانتري به سر ميبرده روزانه 25 عدد قرص اعصاب که همراه داشته استفاده ميکرده است. اما در زندان به دليل ممنوعيت مصرف قرص توسط زندانيان قرصها به محمد نرسيد. حال او روز به روز بدتر شد و بالاخره از حالت عادي خارج شد.
وي افزود: اولين باري که به ديدن محمد رفتيم، شش روز از حضور محمد در زندان قزل حصار مي گذشت. حال وي اصلا خوب نبود و دستهايش رعشه داشت و در حرف زدن نيز تعادل چنداني نداشت. بار سومي که در زندان قزل حصار به ملاقات محمد رفتم حال او وحشتناک بود، رعشه تمام بدنش را فراگرفته بود و به درستي حرف نميزد. از او پرسيدم قرصهايت را ميخوري، گفت: نه اينجا به من قرص نميدهند و من ميخواهم پيش پزشک زندان بروم.
همسر محمد رجبي ادامه داد: به مسئولان زندان گفتم که اگر او قرصهايش را نخورد حالش بسيار بد خواهد شد و آنها گفتند: ما اجازه نداريم به زنداني قرص بدهيم مگر اينکه قاضي پرونده در حکم وي قيد کند که مجاز به مصرف قرص است و اين در حالي بود که من در روز دادگاه به قاضي يادآوري کره بودم که همسرم دچار جنون آني است و اگر قرصهايش را مصرف نکند دچار مشکل ميشود اما قاضي به من گفت: تأييد اين مطلب در صلاحيت پزشکي قانوني است و عليرغم اينکه در پرونده پزشکي محمد بيماري جنون آني قيد شده بود، قاضي بدون توجه به تقاضاي من حکم زنداني شدن محمد را صادر کرد.
وي با اشاره به اينکه مسئولان زندان تنها راه مصرف قرصهاي محمد را اجازه قاضي دانستند گفت: بارديگر همراه عليرضا (پسر جانباز) به قاضي مراجعه کرديم و با التماس وضعيت محمد را به او گزارش داديم و گفتيم که اگر چنين مجوزي ندهد وضعيت محمد وخيمتر خواهد شد و حتي پرونده پزشکي محمد و نامهاي از بنياد جانبازان را براي قاضي برديم که در آن ذکر شده بود که اگر آقاي رجبي قرصهايش را که شامل 25 قرص است هر روز مصرف نکند دچار جنون آني مي شود و بايد در بيمارستان بستري شود. اما در مقابل التماسهاي پيدرپي من به قاضي وي گفت: او بايد در زندان بماند تا ادب شود وتهديد کرد که اگر يک کلمه ديگر حرف بزنم مرا هم نزد همسرم خواهد فرستاد.
مليحه خدمتخواه ادامه داد: در نهايت اين قضايا منجر به اين شد که در زندان محمد همه را عاصي کرد و گروهي از زندانيان بر سر او ريختند و او را کتک زدند. زيرا حال وي به حدي نامساعد شده بود که با پاي برهنه به دستشويي مي رفت و مدام از جنگ و جبهه براي زندانيان حرف مي زد.گاهي مي خنديد و گاهي عصبي مي شد. پس از آن به جاي بررسي قضيه وي را از بند 2 به بند 12 زندان قزل حصار که مخصوص ديوانگان است فرستادند.