سینا 555
Tuesday 5 October 2004, 10:28PM
گزارش از پرستو قادري1
زندگي شوريده است. زخم خاطرات كودكي هاي مرد سرباز كرده است. باز هم سياه ترين برگ اين دفتر است كه گشوده مي شود:
معصوم، بي گناه، ناتوان؛ اسير در چنگال هيولا. دست و پا مي زند؛ او لذت مي برد. التماس مي كند؛ او قهقهه مي زند. تلاش مي كند تا راهي براي فرار بيابد؛ استخوان هاي نازك و بي جانش ميان پنجه هاي او خرد مي شود. فرياد مي زند؛ او حنجره اش را مي فشارد. خود را به مردن مي زند اما او دست بردار نيست؛ با سنگ برسر و صورتش مي كوبد. پسر مي شكند؛ هيولا فرار مي كند.
«محمد بيجه» كه حالا حدود 30بار در نقش اين هيولا ظاهر شده است در گذشته هاي دور، يك بار نقش قرباني اين قصه تلخ را داشته است.
قصه جنايت «محمد بيجه» معروف به كفتار پاكدشت را همه ما شنيده ايم. تلخي و گزندگي اين اتفاق سهمگين به حدي است كه اگر روزي هزاربار به اين فاجعه بينديشيم، هزار بار رعشه بر تن و جانمان مي افتد. فكرش را بكن! يك نفر در قيافه انسان كه به گفته اطرافيانش آدم آرام و سربه راهي به نظر مي رسيد و معمولاً در سكوت غرق بوده است، چه انديشه مخوفي داشته است. «فقط به كشتن پسربچه ها فكر مي كردم.» اين را خودش درباره سكوت هايش گفته است.
خاطره سياه
او از كشتن، لذت مي برده است. بعضي از روانشناس ها و متخصصان گفته اند كه اين جنايت در اثر يك رفتار ساديستيك رخ داده است و «محمد بيجه» بيمار است. عده اي خاطره سياه «محمد بيجه» در كودكي را دليل اين رفتار وحشت انگيز او دانسته اند و نام ديگري به شخصيت بيمار او داده اند. اما جمعي از روانشناس ها هم معتقد هستند كه اين جنايتكار در محيطي نابهنجار رشد يافته و شخصيت و روح مسئله دارش تحت تأثير عوامل محرك بيروني قرار گرفته تا اين چنين براي جنايت و خون ريزي پرورده شده است. يك استاد روانشناس در اين باره مي گويد: «او در خاطراتش، روزي را به ياد دارد كه عين اين اتفاقات برايش افتاده است. ما از اين جا وارد بحث موردنظر خود مي شويم. چرا يك پسر بچه كوچك كه در معرض تجاوز و تعدي مردي قرار گرفته است، نمي تواند به خانواده پناه ببرد و براي اعضاي خانواده اش مثلاً پدر، مادر يا برادر بگويد كه چه بلايي به سر او آمده است؟
پاسخ تاحدي روشن است. آن قدر روابط سرد يا لبريز از ترس و احساس ناامني است كه كودك با نزديك ترين افراد به خودش، احساس بيگانگي دارد. زخم هاي جسم اين كودك درمان شده است اما روحش، نه. به همين ترتيب كه مي بينيم او بزرگ شده است و خودش به هيولايي شبيه آن مرد متجاوز تبديل شده است كه مي تواند همان كارها را در ابتدا با سگ ها و بعد با پسربچه هاي كوچك انجام دهد.»
امن ترين نقطه دنيا
خانواده، امن ترين نقطه دنياست. وقتي چراغ خانه اي روشن است كه اعضاي آن دور هم جمع شده اند تا با هم عشق، صداقت و آرامش را تقسيم كنند. پايه گذاران هر خانواده، نقشي اساسي در چگونگي شكل گيري، ساختار و اهداف آن دارند. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي در اين باره مي گويد: «برخورداري از عشق و محبت بي دريغ حق همه افراد است. خالص ترين محبت ها هم در محيط خانواده ارزاني مي شود و ناب ترين رابطه هاي عاشقانه در همين محيط است كه امكان شكل گيري دارد.»
اگر زن و شوهري بتوانند پايه و اساس ايجاد خانواده اي را بگذارند كه از چنين فضايي برخوردار باشد، آن وقت آن قدر اطمينان و اعتماد بين اعضاي خانواده ايجاد مي شود كه فرزندان بتوانند در كوران حوادث زندگي (كه ممكن است در مسير زندگي هر كسي رخ بدهد) با اتكا به خانواده، سالم و سربلند بيرون آيند. اگر بچه ها بدانند كه هرگز مورد اتهام قرار نمي گيرند چون خانواده صددرصد به آنها اطمينان دارد، مي توانند اتفاقات ناخوشايندي را كه برايشان رخ مي دهد، براي پدر و مادر تعريف كنند.
اگر پدر و مادر بدون حساسيت اما به طور جدي به دنبال رفع آسيب هاي وارد شده بر روح فرزندان خود در اثر اتفاقات غيرقابل پيش بيني در محيط بيرون از خانواده باشند، مي توانند لطمات وارد شده به شخصيت فرزندشان را به موقع و از راه هاي صحيح جبران كنند تا به عقده هاي سركوب شده تبديل نشوند.»
نقش خانواده در شكل گيري شخصيت افراد به حدي است كه يكي از بزرگان علم روانشناسي مي گويد:«براي شناخت هر كس ببين كه از چه خانواده اي برخاسته است.» اگر چه افرادي هم بوده اند كه از خانواده هايي نابسامان به انسان هايي شايسته تبديل شده اند اما «آذرمان»، دكتر روانپزشك آنها را استثنا مي داند و مي گويد:«تربيت خانوادگي دقيقاً همان چيزي است كه سعادت فرد و جامعه يا بدبختي و انحطاط آن ها را فراهم مي كند. با تربيت مي شود جامعه اي را شايسته، سرفراز و آزاد ساخت يا برده و منحط. تربيت عاملي براي رشد و ارتقاي فكري، جسمي و رواني است. از طريق آن، زمينه براي رشد و پرورش تن، مغز، شخصيت، ايجاد اعتماد به نفس، شناخت خود و يافتن يك فلسفه صحيح حياتي براي زندگي فراهم مي شود. از راه تربيت مي توان آدمي را به پذيرش تعهد، قبول مسئوليت، و انضباط واداشت. ذهن را از اوهام و خرافات و انديشه را از روياهاي خطرناك و تخيلات ناروا پاك كرد. به وسيله تربيت مي شود آدمي را از واقع گرائي به هدف گرائي و از جادوگرائي به دانش خواهي سوق داد. تربيت رابطه فرد را با خود، با آفريدگار خود و با جهان به معني اعم كلمه روشن مي كند و به مسير و تلاش فرد جهت مي دهد. در يك كلام اينكه در سايه تربيت آدمي به مقام شاخص انساني دست مي يابد:«مهم ترين نكته اي كه اين روانپزشك در هر فراز از سخنانش تاكيد مي كند اين است:«خانواده، سنگ بناي اصلي تربيت انسان ها را مي گذارد». وي درباره نقش خانواده در تربيت منتهي به رشد انساني مي گويد:«والدين به عنوان عامل محيطي در تربيت شناخته شده اند. تاثير و نفوذ عميق والدين در كودك و رنگ دادن به شخصيت او به آن علت است كه خانواده كانون محبت و احترام است، و بخشي از اين اعتبار را به شكل فطري و غريزي به دست آورده است. كودك بر اثراين محبت غريزي و بر اثر عشق شورانگيزي كه مثلا در وجود مادر يا پدر خود مي يابد همواره مي كوشد تا هرچه بيشتر خود را با آنها تطابق دهد. به همين منظور مقررات و خط مشي آن ها را مي پذيرد و رفتار اعضاي خانواده را مورد تقليد قرار مي دهد.»
احساس امنيت
خانواده بايد در وضعي استوار باشد كه بتواند احساس ايمني كند. فقط در چنين خانواده هايي است كه امكان پرورش كودكان در محيطي سالم و به دور از هرگونه اختلاف وجود دارد. «دكتر «آقابيگ لو» روانشناس، در اين باره مي گويد: «اگر محيط خانواده، فضايي لبريز از امنيت، عشق و صداقت باشد، آينده فرزندان حتماً روشن خواهد بود. چرا كه فقط در چنين فضايي كه به دور از اختلاف نظرهاي دائمي است و روح سازگاري و تعادل حاكم است، افراد مي توانند در كمال آرامش روحي و رواني راه هاي رشد و ترقي را بيابند. اگر در فضاي خانوادگي به طور دائم جنگ و جدل بين اعضا رخ دهد، اگر زن و شوهر همواره يكديگر را به جدايي تهديد كنند و اگر خطر كشمكش حتي در لحظه هاي آرامش بين اعضا وجود داشته باشد، همه توان فكري و جسمي اعضاي خانواده صرف اين درگيري ها مي شود». به نظر وي اين مسأله، يعني به كارگيري توان اعضاي خانواده در راه باطل جنگ و گريزهاي داخلي اولين و عيني ترين لطمه خانواده هاي بي ثبات و آشفته به اعضاي آن است. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي، آسيب هاي روحي و رواني ناشي از فضاي به هم ريخته خانوادگي بر اعضاي خانواده را بااهميت بيشتر و داراي بازتاب اجتماعي مي داند و مي افزايد: «متأسفانه اين آسيب ها، گاهي تا سال ها از نظر پنهان مي مانند در حالي كه روح و روان فرد را همواره آزار مي دهند. معمولا افرادي كه در زندگي فردي يا اجتماعي ناهنجاري هاي رفتاري دارند اغلب در خردسالي و كودكي در معرض چنين آسيب هايي بوده اند. در واقع محيط زندگي فرد در سنين خردسالي، كودكي، نوجواني و جواني رابطه مستقيمي با چگونه ادامه حيات فرد دارد. با پذيرش اين اصل مهم در مي يابيم كه نقش خانواده در تربيت و پرورش افراد تا چه اندازه بااهميت است.»
به اقيانوس بينديشيد
نهال زندگي در دوره كودكي كاشته مي شود و مربي آن را مي پرورد و نگاهداري مي كند. اين نهال در جواني به گل مي نشيند. در بزرگسالي بار مي آورد و در پيري از گل دادن محروم اما همچنان زنده باقي مي ماند. دكتر علي قائمي اميري در كتاب «خانواده و تربيت فرزندان» درباره تأثير خانواده مي نويسد: «مي توان گفت زندگي دوران كودكي، چون زندگي و جريان جوي بسيار كوچكي است كه در مسير حيات با جذب قطره ها، چكه ها و چشمه هاي بسيار كوچك، وسعت و فراخي مي يابد و به نهر تبديل مي شود. اين نهر با يافتن نهرهاي ديگري از آگاهي و اطلاعات رودخانه عظيمي را تشكيل مي دهد و به اقيانوس اجتماع مي پيوندد.
چه بسيار جوي ها كه هميشه جوي مي مانند و هرگز نهر نمي شوند و چه بسيار نهرها كه نهر مي مانند و رود نمي شوند و چه بسيار رودها كه هرز مي رود و گل آلود به اقيانوس اجتماع مي پيوندد. سرانجام اينكه انسان كامل كسي است كه در دوران حياتش، درختان كوچكي از خود به يادگار بگذارد، هركدام لايق گل دادن و سربه فلك كشيدن و جويبارهايي از خود پديد آورد، هركدام در مسير نهر و رودخانه شدن.»
زندگي شوريده است. زخم خاطرات كودكي هاي مرد سرباز كرده است. باز هم سياه ترين برگ اين دفتر است كه گشوده مي شود:
معصوم، بي گناه، ناتوان؛ اسير در چنگال هيولا. دست و پا مي زند؛ او لذت مي برد. التماس مي كند؛ او قهقهه مي زند. تلاش مي كند تا راهي براي فرار بيابد؛ استخوان هاي نازك و بي جانش ميان پنجه هاي او خرد مي شود. فرياد مي زند؛ او حنجره اش را مي فشارد. خود را به مردن مي زند اما او دست بردار نيست؛ با سنگ برسر و صورتش مي كوبد. پسر مي شكند؛ هيولا فرار مي كند.
«محمد بيجه» كه حالا حدود 30بار در نقش اين هيولا ظاهر شده است در گذشته هاي دور، يك بار نقش قرباني اين قصه تلخ را داشته است.
قصه جنايت «محمد بيجه» معروف به كفتار پاكدشت را همه ما شنيده ايم. تلخي و گزندگي اين اتفاق سهمگين به حدي است كه اگر روزي هزاربار به اين فاجعه بينديشيم، هزار بار رعشه بر تن و جانمان مي افتد. فكرش را بكن! يك نفر در قيافه انسان كه به گفته اطرافيانش آدم آرام و سربه راهي به نظر مي رسيد و معمولاً در سكوت غرق بوده است، چه انديشه مخوفي داشته است. «فقط به كشتن پسربچه ها فكر مي كردم.» اين را خودش درباره سكوت هايش گفته است.
خاطره سياه
او از كشتن، لذت مي برده است. بعضي از روانشناس ها و متخصصان گفته اند كه اين جنايت در اثر يك رفتار ساديستيك رخ داده است و «محمد بيجه» بيمار است. عده اي خاطره سياه «محمد بيجه» در كودكي را دليل اين رفتار وحشت انگيز او دانسته اند و نام ديگري به شخصيت بيمار او داده اند. اما جمعي از روانشناس ها هم معتقد هستند كه اين جنايتكار در محيطي نابهنجار رشد يافته و شخصيت و روح مسئله دارش تحت تأثير عوامل محرك بيروني قرار گرفته تا اين چنين براي جنايت و خون ريزي پرورده شده است. يك استاد روانشناس در اين باره مي گويد: «او در خاطراتش، روزي را به ياد دارد كه عين اين اتفاقات برايش افتاده است. ما از اين جا وارد بحث موردنظر خود مي شويم. چرا يك پسر بچه كوچك كه در معرض تجاوز و تعدي مردي قرار گرفته است، نمي تواند به خانواده پناه ببرد و براي اعضاي خانواده اش مثلاً پدر، مادر يا برادر بگويد كه چه بلايي به سر او آمده است؟
پاسخ تاحدي روشن است. آن قدر روابط سرد يا لبريز از ترس و احساس ناامني است كه كودك با نزديك ترين افراد به خودش، احساس بيگانگي دارد. زخم هاي جسم اين كودك درمان شده است اما روحش، نه. به همين ترتيب كه مي بينيم او بزرگ شده است و خودش به هيولايي شبيه آن مرد متجاوز تبديل شده است كه مي تواند همان كارها را در ابتدا با سگ ها و بعد با پسربچه هاي كوچك انجام دهد.»
امن ترين نقطه دنيا
خانواده، امن ترين نقطه دنياست. وقتي چراغ خانه اي روشن است كه اعضاي آن دور هم جمع شده اند تا با هم عشق، صداقت و آرامش را تقسيم كنند. پايه گذاران هر خانواده، نقشي اساسي در چگونگي شكل گيري، ساختار و اهداف آن دارند. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي در اين باره مي گويد: «برخورداري از عشق و محبت بي دريغ حق همه افراد است. خالص ترين محبت ها هم در محيط خانواده ارزاني مي شود و ناب ترين رابطه هاي عاشقانه در همين محيط است كه امكان شكل گيري دارد.»
اگر زن و شوهري بتوانند پايه و اساس ايجاد خانواده اي را بگذارند كه از چنين فضايي برخوردار باشد، آن وقت آن قدر اطمينان و اعتماد بين اعضاي خانواده ايجاد مي شود كه فرزندان بتوانند در كوران حوادث زندگي (كه ممكن است در مسير زندگي هر كسي رخ بدهد) با اتكا به خانواده، سالم و سربلند بيرون آيند. اگر بچه ها بدانند كه هرگز مورد اتهام قرار نمي گيرند چون خانواده صددرصد به آنها اطمينان دارد، مي توانند اتفاقات ناخوشايندي را كه برايشان رخ مي دهد، براي پدر و مادر تعريف كنند.
اگر پدر و مادر بدون حساسيت اما به طور جدي به دنبال رفع آسيب هاي وارد شده بر روح فرزندان خود در اثر اتفاقات غيرقابل پيش بيني در محيط بيرون از خانواده باشند، مي توانند لطمات وارد شده به شخصيت فرزندشان را به موقع و از راه هاي صحيح جبران كنند تا به عقده هاي سركوب شده تبديل نشوند.»
نقش خانواده در شكل گيري شخصيت افراد به حدي است كه يكي از بزرگان علم روانشناسي مي گويد:«براي شناخت هر كس ببين كه از چه خانواده اي برخاسته است.» اگر چه افرادي هم بوده اند كه از خانواده هايي نابسامان به انسان هايي شايسته تبديل شده اند اما «آذرمان»، دكتر روانپزشك آنها را استثنا مي داند و مي گويد:«تربيت خانوادگي دقيقاً همان چيزي است كه سعادت فرد و جامعه يا بدبختي و انحطاط آن ها را فراهم مي كند. با تربيت مي شود جامعه اي را شايسته، سرفراز و آزاد ساخت يا برده و منحط. تربيت عاملي براي رشد و ارتقاي فكري، جسمي و رواني است. از طريق آن، زمينه براي رشد و پرورش تن، مغز، شخصيت، ايجاد اعتماد به نفس، شناخت خود و يافتن يك فلسفه صحيح حياتي براي زندگي فراهم مي شود. از راه تربيت مي توان آدمي را به پذيرش تعهد، قبول مسئوليت، و انضباط واداشت. ذهن را از اوهام و خرافات و انديشه را از روياهاي خطرناك و تخيلات ناروا پاك كرد. به وسيله تربيت مي شود آدمي را از واقع گرائي به هدف گرائي و از جادوگرائي به دانش خواهي سوق داد. تربيت رابطه فرد را با خود، با آفريدگار خود و با جهان به معني اعم كلمه روشن مي كند و به مسير و تلاش فرد جهت مي دهد. در يك كلام اينكه در سايه تربيت آدمي به مقام شاخص انساني دست مي يابد:«مهم ترين نكته اي كه اين روانپزشك در هر فراز از سخنانش تاكيد مي كند اين است:«خانواده، سنگ بناي اصلي تربيت انسان ها را مي گذارد». وي درباره نقش خانواده در تربيت منتهي به رشد انساني مي گويد:«والدين به عنوان عامل محيطي در تربيت شناخته شده اند. تاثير و نفوذ عميق والدين در كودك و رنگ دادن به شخصيت او به آن علت است كه خانواده كانون محبت و احترام است، و بخشي از اين اعتبار را به شكل فطري و غريزي به دست آورده است. كودك بر اثراين محبت غريزي و بر اثر عشق شورانگيزي كه مثلا در وجود مادر يا پدر خود مي يابد همواره مي كوشد تا هرچه بيشتر خود را با آنها تطابق دهد. به همين منظور مقررات و خط مشي آن ها را مي پذيرد و رفتار اعضاي خانواده را مورد تقليد قرار مي دهد.»
احساس امنيت
خانواده بايد در وضعي استوار باشد كه بتواند احساس ايمني كند. فقط در چنين خانواده هايي است كه امكان پرورش كودكان در محيطي سالم و به دور از هرگونه اختلاف وجود دارد. «دكتر «آقابيگ لو» روانشناس، در اين باره مي گويد: «اگر محيط خانواده، فضايي لبريز از امنيت، عشق و صداقت باشد، آينده فرزندان حتماً روشن خواهد بود. چرا كه فقط در چنين فضايي كه به دور از اختلاف نظرهاي دائمي است و روح سازگاري و تعادل حاكم است، افراد مي توانند در كمال آرامش روحي و رواني راه هاي رشد و ترقي را بيابند. اگر در فضاي خانوادگي به طور دائم جنگ و جدل بين اعضا رخ دهد، اگر زن و شوهر همواره يكديگر را به جدايي تهديد كنند و اگر خطر كشمكش حتي در لحظه هاي آرامش بين اعضا وجود داشته باشد، همه توان فكري و جسمي اعضاي خانواده صرف اين درگيري ها مي شود». به نظر وي اين مسأله، يعني به كارگيري توان اعضاي خانواده در راه باطل جنگ و گريزهاي داخلي اولين و عيني ترين لطمه خانواده هاي بي ثبات و آشفته به اعضاي آن است. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي، آسيب هاي روحي و رواني ناشي از فضاي به هم ريخته خانوادگي بر اعضاي خانواده را بااهميت بيشتر و داراي بازتاب اجتماعي مي داند و مي افزايد: «متأسفانه اين آسيب ها، گاهي تا سال ها از نظر پنهان مي مانند در حالي كه روح و روان فرد را همواره آزار مي دهند. معمولا افرادي كه در زندگي فردي يا اجتماعي ناهنجاري هاي رفتاري دارند اغلب در خردسالي و كودكي در معرض چنين آسيب هايي بوده اند. در واقع محيط زندگي فرد در سنين خردسالي، كودكي، نوجواني و جواني رابطه مستقيمي با چگونه ادامه حيات فرد دارد. با پذيرش اين اصل مهم در مي يابيم كه نقش خانواده در تربيت و پرورش افراد تا چه اندازه بااهميت است.»
به اقيانوس بينديشيد
نهال زندگي در دوره كودكي كاشته مي شود و مربي آن را مي پرورد و نگاهداري مي كند. اين نهال در جواني به گل مي نشيند. در بزرگسالي بار مي آورد و در پيري از گل دادن محروم اما همچنان زنده باقي مي ماند. دكتر علي قائمي اميري در كتاب «خانواده و تربيت فرزندان» درباره تأثير خانواده مي نويسد: «مي توان گفت زندگي دوران كودكي، چون زندگي و جريان جوي بسيار كوچكي است كه در مسير حيات با جذب قطره ها، چكه ها و چشمه هاي بسيار كوچك، وسعت و فراخي مي يابد و به نهر تبديل مي شود. اين نهر با يافتن نهرهاي ديگري از آگاهي و اطلاعات رودخانه عظيمي را تشكيل مي دهد و به اقيانوس اجتماع مي پيوندد.
چه بسيار جوي ها كه هميشه جوي مي مانند و هرگز نهر نمي شوند و چه بسيار نهرها كه نهر مي مانند و رود نمي شوند و چه بسيار رودها كه هرز مي رود و گل آلود به اقيانوس اجتماع مي پيوندد. سرانجام اينكه انسان كامل كسي است كه در دوران حياتش، درختان كوچكي از خود به يادگار بگذارد، هركدام لايق گل دادن و سربه فلك كشيدن و جويبارهايي از خود پديد آورد، هركدام در مسير نهر و رودخانه شدن.»