نمايش نسخه نهائي : ولايت مطلقه مخصوص خداست واعتقاد به غير آن شرك مطلق است!
موحد
Wednesday 18 August 2004, 02:55PM
بنام خدا
باسلام به حق جويان
ولایت تکوینی وولایت تشریعی ازاهم مسائلی است که گمراهی ها وکج بینی های شدیدی را در عالم اسلام باعث شده .دراین بحث ابتدابطور مختصر به معنای لغوی آنان پرداخته وسپس با آیات قرآنی ثابت خواهیم کرد که ولایت فقط مخصوص خدای متعال است وبس.
ولایت بمعنای سرپرستی است(البته بمعنی دوستی هم آمده که بحث ما بر سر آن نیست)و تکوینی مصدر باب تفعیل است به معنی آفریدن.تشریع نیز قانون گزاری است ولذا ولایت تکوینی به معنای سرپرستی وتسلط بر عالم خلقت است وولایت تشریعی به معنای سرپرستی وتسلط در قانون گذاری است.متولیان مذاهب از جمله شیعه پیامبر وامامان رادارای تسلط تکوینی وتشریعی برجهان وجامعه انسانی میدانندومسلط برعالم هرچه بوده وهست وخواهد بود!ولذا به بندگان توصیه می کنند که آنهارا محل توجه وحمد وستایش ودعا وثنا قراردهند وعملا به عبادت آنها بپردازند!آیت الله خمینی در کتاب ولایت فقیه در قسمتی که به ولایت تکوینی اختصاص داده چنین میگوید:{لازمه اثبات ولایت وحکومت برای امام(ع)این نیست که مقام معنوی نداشته باشند برای امام مقامات معنوی هم هست که جدا از وظیفه حکومت است وآن مقام خلافت کلی الهی است.خلافتی است که به موجب آن جمیع ذرات در برابر ولی امر خاضعند.واز ضروریات مذهب ماست که کسی به مقامات معنوی ائمه نمی رسد حتی ملک مقرب ونبی مرسل.درروایات ما رسول اکرم وائمه قبل از این عالم انواری بوده اند در ضل عرش ودر انعقادنطفه طینت از بقیه مردم امتیاز داشته اند...}براساس اعتقادات این جماعت امامان شیعه از انبیای گذشته برتر بوده اندودارای قدرت تصرف وسرپرستی وولایت برجهان وانسان هستند بعبارت دیگر اراده شان حاکم بر هستی است.که قائل شدن به چنین تسلط وولایتی که خاص خدای بی همتاست برای مخلوق شرک وکفر ورد اسلام وقرآن است!
با تدبردر قرآن کریم به وضوح درمی یابیم 1-آیاتی هستند که سلطه وسلطنت بی شریک خدا برجهان را بیان میکنند واو قدرت خودرا به هیچکس تفویض نفرموده وسرپرستی جهان را به کسی واگذار ننموده وجمیع ذرات فقط در برابر او خاضعندوبس نه دربرابر امام وولی وو....
2-آیاتی هستند که هرنوع تسلط وقدرت غیر خدا را برجهان نفی میکنند که آنها از خاک آفریده شده اند وتسلطی بر جهان وقلوب انسانها ندارند وکارشان رساندن پیام الهی واجرای آنست
3-آیاتی هستندکه نشان میدهند که علم ودانش انبیا توسعه بماکان ومایکون نداشته وآنان همه گذشته وحال را نمی دانسته اند وعلم غیب نمی دانستند مگر آنچه خدای عالم به آنان وحی فرموده .وضع بندگان غیر نبی هم که روشن است ودر چنین شرایطی ولایت تکوینی وتشریعی برای آنان قائل شدن شرک در ربوبیت درصفات وافعال خداست والبته دروغ بستن برخدا ورسول خروج از اسلام میباشد. ومن اظلم ممن افتری علی الله کذبا او کذب بالحق لما جاءه الیس فی جهنم مثوی للکافرین.<کیست ظالمتراز کسی که برخدا دروغ ببندد یاحق را تکذیب کندهنگامیکه حق اوراآید آیا جهنم جایگاه متکبرین است>.
آیات بخش 1 ولله ملک السموات والارض والله علی کل شیء قدیر(آل عمران 189)
<مخصوص خداست ملک آسمانها وزمین وخدابهر کاری قادراست>
ان الله له ملک السموات والارض یحیی ویمیت وما لکم من دون الله من ولی ولا نصیر(توبه 116)
<بیقین ملک آسمانها وزمین برای اوست که زنده میکند ومیمیراند.>
ان الله یمسک السموات والارض ان تزولا ولئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده انه کان حلیما غفورا(فاطر 41)
<بیقین خدا آسمان وزمین را از نابودی حفظ میکند واگر نابود شوند غیر از خدا چه کسی میتواند آنها را نگهدارداوست حلیم وغفور>
آیات بخش 2.. قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولا یشرک بعبادة ربه احدا(کهف 110)
<بگومن فقط بشری مثل شما هستم که بمن وحی میشود که اله شما اله واحدی است پس هرکس خواهان لقاء پروردگارش است باید عمل صالح کند وکسی را در عبادت پروردگارش شریک نگرداند.>
قل لا املک لنفسی نفعا ولا ضرا الا ما شاء الله...(اعراف 188)
<بگو من مالک نفع وضرر خودم نیستم مگر آنچه که خدا بخواهد>
قل انما ادعو ربی ولا اشرک به احدا.. قل انی لا املک لکم ضرا ولا رشدا. قل انی لن یجیرنی من الله احد ولن اجد من دونه ملتحدا.. الا بلاغا من الله ورسالاته ومن یعص الله ورسوله فان له نار جهنم خالدین فیها ابدا(جن 20 تا 23)
والذین اتخذوا من دونه اولیاء الله حفیظ علیهم وما انت علیهم بوکیل(شوری 6)..........
آیات بخش 3.. قل لا اقول لکم عندی خزآئن الله ولا اعلم الغیب(انعام 50)
<بگو نمی گویم که خزائن خدا درنزد من است وبگو غیب نمی دانم>
وممن حولکم من الاعراب منافقون ومن اهل المدینة مردوا علی النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم...(توبه 101)
<واز اهل مدینه کسانی هستند که بر نفاق استمرار دارند تو آنهارا نمی شناسی ما که خدا هستیم آنهارا میشناسیم>
قل لا یعلم من فی السموات والارض الغیب الا الله وما یشعرون ایان یبعثون(نمل 65) <بگو هیچکس در آسمان وزمین غیب نمی داند مگر االله ونمیدانند که کی بر انگیخته میشوند>...طبق این آیات شریفه حتی انبیا غیب نمی دانند واز ارواح وقلوب آگاه نیستند وجز خدا به آنان وحی نماید چیزی نمی دانند چه برسد به امامان ومرشدان واقطاب و...همچنانکه دیدیم آیات مبارکه قرآن کریم انبیا واولیاء را بندگانی آفریده شده از جنس خاک شمرده انسانهائی که دارای ارواح پاک ودرخشان ولی محدود وفاقدهرنوع تسلط غیبی بر هستی وفاقد هرنوع مالکیت وسیطره حتی بروجود خودمیداند.قرنهاست که به مردم ما تلقین میکنند که ائمه برجهان تسلط تکوینی دارند وبا این امرمردم را به شرکی بالاتر از شرک مشرکین صدر اسلام دچار ساخته اند آنها برای الهه خود تنها مقام شفاعت وواسطه قائل بودند ولی مشرکین امروزی بما میگویندکه جمیع ذرات در مقابل ولی امر خاضعندوگردش زمین وزمان به فرمان آنان صورت میگیرد !!! در آیات بسیار زیادی پیامبر(ص) تابع وحی وابلاغ کننده آن است نه سازنده شرع وقانون !پیامبران نه از خود قانون الهی میسازند ونه برجهان تسلط دارند .ولایت تکوینی وتشریعی برای غیر خدا قائل شدن برخلاف حقیقت وواقعیت وباعث برگرداندن توجه عبادی مردم از خدا بسوی بندگان اوست که بزرگترین گناهی است که قرآن کریم اعلام فرموده واین عقیده زشت پیامبران را از صورت اسوه والگو خارج وباعث میشود که افراد فاجر وفاسقی بااین ادعا که انسان به جائی میتواند برسد که بر عالم هستی تسلط غیبی پیداکند ویا رهبر وشیخ ما به چنین مقامی رسیده وصاحب معجزات وکرامات است انسانها را به عبودیت وپرستش وکرنش درمقابل او وادارند.یکی از ریشه های فاسد این عقیده در کشورما ایجاد اصل ولایت مطلقه فقیه است. اينان مدعي اند كه تمام ملت صغير و مجنون است
دهها آيه در قرآن مي گويد كسي بر انسان ولايت و سرپرستي ندارد جز خداي تعالي . با بودن چنين آياتي چگونه مي توان غير از خدا را ولايت داد چه فقها باشند و چه كساني ديگر. گويا ملت ما به كلي از قرآن و اسلام بي خبرند.شرک را نبايد به نام اسلام رسميت داد
در كتب فقهاي سابق نوشته اند كه فقيه و حاكم شرع جامع الشرايط ولايت دارد بر يتيم و صغير و مجنون، آنهم وقتي كه سرپرستي نداشته باشند، اكنون گويا اينان مدعي اند كه تمام ملت، صغير و مجنون مي باشند و بايد زير ولايت و سرپرستي ما باشند، مخفي نماند در اسلام اطاعت يك نفر كه زمامدار صالحي باشد بر ملت واجب است، آنهم وقتي كه حكم خدا را بگويد، يعني اطاعت حكم خدا واجب است نه حكم او، حال آن زمامدار چه مجتهد باشد و چه غير مجتهد، و اختصاص به مجتهد ندارد ، آري هر كس غير خدا را معبود و يا مطاع مطلق بداند در مقابل خدا، براي خود طاغوتي و يا طاغوتهايي قايل شده. قوم موسي پس از آنكه از شر طاغوتي مانند فرعون خلاص شدند، سامري آمد آنان را به گوساله پرستي وارد كرد، و حتي قوم موسي به او گفتند: «اجعل لنا إلها كما لهم آلهه» يعني اي موسي براي ما خدايي قرارده مانند اينان كه خدايان ديني دارند. رسول خدا(ص) فرمود: آنچه در اقوام گذشته بوده در أمت من خواهد آمد. مسلمانان نباشيد مانند آنانیكه خدا در سوره توبه در حقشان فرموده: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله تا سبحان الله عما يشركون» يعني علما و مقدسين خود را ارباب و صاحب اختيار گرفتند و مشرك شدند، و خدا از اين شرك ها منزه است. خداوند به مسلمانان فرموده:
یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار والرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل ویصدون عن سبیل الله والذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم
ایکسانیکه ایمان آورده اید بسیاری از علما ومقدسین دینی اموال مردم را بباطل میخورند(باسم وجوهات شرعی)وسد راه خدا میشوند(کسانی که میخواهند راه خدا را به مردم نشان دهند با آنان مخالفت میکنند)وآنکسان ثروتها را جمع میکنند ودر راه خدا انفاق نمی کنند(مثال بارزش فقر وبدبختی مردم وثروت های میلیاردی آقایان)آنها را به غذاب دردناک بشارت ده.
ای مردم تاکی در جهل وخرافه وشرک !بیدارشوید!
sareban
Wednesday 18 August 2004, 06:51PM
با زهم مقاله نوشتي موحد جان
يه وقت خسته نشي
اي كاش به جاي فكر كردن روي نوشتن مقاله هاي متعدد
كمي هم به محتواي پايين مقاله توجه مي كردي
به تناقضهاي آن
به شعار هاي تو خالي آن
به تالي فاسدهاي آن
به ادعاهاي بي دليل آن
به دليلهاي كشكي آن
يك جا ميگويي:
ولايت به معناي سرپرستي است
ولي وقتي ما همين را ميگوييم
كه
در قران آمده انما " وليكم الله ورسوله والذين آمنود الذين يقيمون الصلاه ....
مي فرمايي :
خير ولايت به معناي دوستي است
و براي اينكه از اين اساسي ترين اشكال فرار كني
در يك جمله ميگويي البته ولايت به معناي دوستي هم داريم
كسي نيست به شما عرض كند
خوب اگر داريم به چه دليل اين آيات شما به معناي سرپرست است ولي آيات ما به معناي دوستي
به اصطلاح چرا " باء ك تجر وبائي لا تجر"
البته كه خنده دار است ولي چيز خنده دار تر و چيزي كه مرا بيشتر به فكر فرو ميبرد
همراه شدن مزدك با تو است
او خود را با تو نزديك ميبيند
حتي مقاله هاي تو را در سايتهاي مختلف ميگذارد
و از تو تعريف وتمجيد ميكند
من با خود فكر كردم كه چرا كافران شما را نزديك به خود ميبينند
آيا نتيجه اين نيست كه شما به كفار نزديكتريد نه ما
ويا اينكه شما مشركيد نه ما
حتما اينگونه است
چون اگر ما مشركيم نزديكتر هستيم به مزدك كافر
واگر شما موحديد از او دورتر
در حالي كه عملا كفار شما را دوست دارند نه ما را
اين بسيار جاي سوال دارد
كمي بيانديش وتامل كن
اميدوارم روزي به اسلام كفر ستيز واسلام حقيقي كه سالها پيامبر واهل بيت بر اي آن زحمت كشيدند برگردي
والسلام
min
Friday 20 August 2004, 03:06AM
موحد جان سلام
با نوشتن اين مقاله و اعلام اعتقاد به چنين مقاله اي نشان دادي كه نه از ولايت مطلقه خدا و ولايت مطلقه بنده خدا ( رسول و ...) سر در مي آوري و نه خدا و دين خدا را شناخته اي .
در اين مقاله آنقدر ضد و نقيض وجود دارد كه اصلا ارزش نقد را ندارد . اما فقط به گوشه اي از نقد ها مي پردازم .
در ابتدا كفته اي
____
ولایت تکوینی وولایت تشریعی ازاهم مسائلی است که گمراهی ها وکج بینی های شدیدی را در عالم اسلام باعث شده .دراین بحث ابتدابطور مختصر به معنای لغوی آنان پرداخته وسپس با آیات قرآنی ثابت خواهیم کرد که ولایت فقط مخصوص خدای متعال است وبس.
با آيات مي خواهي كدام ولايت را نقض كني؟ ولايت رسول خدا را ؟ ائمه را ؟ يا جانشين ائمه را ؟
حتي يك آيه در نقض ولايت ايشان نمي تواني بياوري .
زياد اينجا به اين نمي پردازم تا در ادامه بحث
______
ولایت بمعنای سرپرستی است(البته بمعنی دوستی هم آمده که بحث ما بر سر آن نیست)و تکوینی مصدر باب تفعیل است به معنی آفریدن.تشریع نیز قانون گزاری است ولذا ولایت تکوینی به معنای سرپرستی وتسلط بر عالم خلقت است وولایت تشریعی به معنای سرپرستی وتسلط در قانون گذاری است.متولیان مذاهب از جمله شیعه پیامبر وامامان رادارای تسلط تکوینی وتشریعی برجهان وجامعه انسانی میدانندومسلط برعالم هرچه بوده وهست وخواهد بود!ولذا به بندگان توصیه می کنند که آنهارا محل توجه وحمد وستایش ودعا وثنا قراردهند وعملا به عبادت آنها بپردازند
آيا تا كنون توجه كرده اي كه در مورد ائمه و پيامبران ولايت تكويني و تشريعي بيان نكرده اند و آن هدايت تكويني و تشريعي است و در هرجا كه در مورد ايشان مطلب نوشته اند دقيقا تعاريف همين هدايت تكويني و تشريعي را مي رسانده كه خود نوعي ولايت بر موجودات داراي شعور به وجود مي آورد . تعريف اين دو هدايت بسيار وسيع است كه جايگاه خاص خود ار مي طلبد . ---- شما در آغاز راه اشتباه رفته ايد . دور بزنيد تا به انتها نرسيده ايد .
ولايت ائمه و انبيا از همين دو هدايت نشات مي گيرد .
______
آیت الله خمینی در کتاب ولایت فقیه در قسمتی که به ولایت تکوینی اختصاص داده چنین میگوید:{لازمه اثبات ولایت وحکومت برای امام(ع)این نیست که مقام معنوی نداشته باشند برای امام مقامات معنوی هم هست که جدا از وظیفه حکومت است وآن مقام خلافت کلی الهی است.خلافتی است که به موجب آن جمیع ذرات در برابر ولی امر خاضعند.واز ضروریات مذهب ماست که کسی به مقامات معنوی ائمه نمی رسد حتی ملک مقرب ونبی مرسل.درروایات ما رسول اکرم وائمه قبل از این عالم انواری بوده اند در ضل عرش ودر انعقادنطفه طینت از بقیه مردم امتیاز داشته اند...}براساس اعتقادات این جماعت امامان شیعه از انبیای گذشته برتر بوده اندودارای قدرت تصرف وسرپرستی وولایت برجهان وانسان هستند بعبارت دیگر اراده شان حاکم بر هستی است.که قائل شدن به چنین تسلط وولایتی که خاص خدای بی همتاست برای مخلوق شرک وکفر ورد اسلام وقرآن است!
اتفاقا بر عكس است . اگر ما انبيا و اوليا را در اداره جهان بي نصيب و بي اختيار بدانيم كفر ورزيده ايم . زيرا خداوند چنين اختياراتي را بر ايشان قايل شده . ببينم مرده زنده كردن آيا دخالت در امور هستي نيست ؟ شتر از دل كوه بيرون آوردن دخالت در امور هستي نيست ؟ ماه را از ميان دو نيم كردن دخالت در امور هستي نيست . اين كارهايي بوده كه در تاريخ شهادت به انجام چنين كارهايي توسط انبيا داده شده . اين فقط گوشه كوچكي از اين موارد است . با مطالعه بيشتر به موارد برتر و وسيع تر از اين هم بر مي خوري كه بيان آن نياز به وسعت وقت دارد .
______
با تدبردر قرآن کریم به وضوح درمی یابیم 1-آیاتی هستند که سلطه وسلطنت بی شریک خدا برجهان را بیان میکنند واو قدرت خودرا به هیچکس تفویض نفرموده وسرپرستی جهان را به کسی واگذار ننموده وجمیع ذرات فقط در برابر او خاضعندوبس نه دربرابر امام وولی وو....
هيچكدام از اين آيات نگفته اند خداوند اين اختيارات را به كسي واگذار نمي كند . و يا به ذرات نمي گويد تا در برابر اشخاص معيني خاضع نباشند .
_________
-آیاتی هستند که هرنوع تسلط وقدرت غیر خدا را برجهان نفی میکنند که آنها از خاک آفریده شده اند وتسلطی بر جهان وقلوب انسانها ندارند وکارشان رساندن پیام الهی واجرای آنست
آیات بخش 2.. قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولا یشرک بعبادة ربه احدا(کهف 110)
<بگومن فقط بشری مثل شما هستم که بمن وحی میشود که اله شما اله واحدی است پس هرکس خواهان لقاء پروردگارش است باید عمل صالح کند وکسی را در عبادت پروردگارش شریک نگرداند.>
قل لا املک لنفسی نفعا ولا ضرا الا ما شاء الله...(اعراف 188)
<بگو من مالک نفع وضرر خودم نیستم مگر آنچه که خدا بخواهد>
قل انما ادعو ربی ولا اشرک به احدا.. قل انی لا املک لکم ضرا ولا رشدا. قل انی لن یجیرنی من الله احد ولن اجد من دونه ملتحدا.. الا بلاغا من الله ورسالاته ومن یعص الله ورسوله فان له نار جهنم خالدین فیها ابدا(جن 20 تا 23)
والذین اتخذوا من دونه اولیاء الله حفیظ علیهم وما انت علیهم بوکیل(شوری 6)..........
اين آيات نقيض ولايت نبي مكرم اسلام نيست . بلكه در دومين آيه اي كه آورده ايد خداوند مي فرمايد مگر در مواردي كه خدا بخواهد و مي شود دقيقا همان چيزي كه ما مي گوييم كه به خواست خدا انبيا و اوليا صاحب اختيار امور ند در جاهايي كه خداوند اختيار داده و همه دنيا تا جايي كه خدا اختيار مي دهد مطيع ايشانند . كه نمونه هاي فراواني از اين امور در تاريخ هست .
_______
ادامه دارد
min
Friday 20 August 2004, 03:07AM
ادامه بحث
3-آیاتی هستندکه نشان میدهند که علم ودانش انبیا توسعه بماکان ومایکون نداشته وآنان همه گذشته وحال را نمی دانسته اند وعلم غیب نمی دانستند مگر آنچه خدای عالم به آنان وحی فرموده .وضع بندگان غیر نبی هم که روشن است ودر چنین شرایطی ولایت تکوینی وتشریعی برای آنان قائل شدن شرک در ربوبیت درصفات وافعال خداست والبته دروغ بستن برخدا ورسول خروج از اسلام میباشد. ومن اظلم ممن افتری علی الله کذبا او کذب بالحق لما جاءه الیس فی جهنم مثوی للکافرین.<کیست ظالمتراز کسی که برخدا دروغ ببندد یاحق را تکذیب کندهنگامیکه حق اوراآید آیا جهنم جایگاه متکبرین است>.
آیات بخش 3.. قل لا اقول لکم عندی خزآئن الله ولا اعلم الغیب(انعام 50)
<بگو نمی گویم که خزائن خدا درنزد من است وبگو غیب نمی دانم>
وممن حولکم من الاعراب منافقون ومن اهل المدینة مردوا علی النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم...(توبه 101)
<واز اهل مدینه کسانی هستند که بر نفاق استمرار دارند تو آنهارا نمی شناسی ما که خدا هستیم آنهارا میشناسیم>
قل لا یعلم من فی السموات والارض الغیب الا الله وما یشعرون ایان یبعثون(نمل 65) <بگو هیچکس در آسمان وزمین غیب نمی داند مگر االله ونمیدانند که کی بر انگیخته میشوند>...طبق این آیات شریفه حتی انبیا غیب نمی دانند واز ارواح وقلوب آگاه نیستند وجز خدا به آنان وحی نماید چیزی نمی دانند چه برسد به امامان ومرشدان واقطاب و...همچنانکه دیدیم آیات مبارکه قرآن کریم انبیا واولیاء را بندگانی آفریده شده از جنس خاک شمرده انسانهائی که دارای ارواح پاک ودرخشان ولی محدود وفاقدهرنوع تسلط غیبی بر هستی وفاقد هرنوع مالکیت وسیطره حتی بروجود خودمیداند.قرنهاست که به مردم ما تلقین میکنند که ائمه برجهان تسلط تکوینی دارند وبا این امرمردم را به شرکی بالاتر از شرک مشرکین صدر اسلام دچار ساخته اند آنها برای الهه خود تنها مقام شفاعت وواسطه قائل بودند ولی مشرکین امروزی بما میگویندکه جمیع ذرات در مقابل ولی امر خاضعندوگردش زمین وزمان به فرمان آنان صورت میگیرد !!! در آیات بسیار زیادی پیامبر(ص) تابع وحی وابلاغ کننده آن است نه سازنده شرع وقانون !پیامبران نه از خود قانون الهی میسازند ونه برجهان تسلط دارند .ولایت تکوینی وتشریعی برای غیر خدا قائل شدن برخلاف حقیقت وواقعیت وباعث برگرداندن توجه عبادی مردم از خدا بسوی بندگان اوست که بزرگترین گناهی است که قرآن کریم اعلام فرموده واین عقیده زشت پیامبران را از صورت اسوه والگو خارج وباعث میشود که افراد فاجر وفاسقی بااین ادعا که انسان به جائی میتواند برسد که بر عالم هستی تسلط غیبی پیداکند ویا رهبر وشیخ ما به چنین مقامی رسیده وصاحب معجزات وکرامات است انسانها را به عبودیت وپرستش وکرنش درمقابل او وادارند.یکی از ریشه های فاسد این عقیده در کشورما ایجاد اصل ولایت مطلقه فقیه است. اينان مدعي اند كه تمام ملت صغير و مجنون است
دهها آيه در قرآن مي گويد كسي بر انسان ولايت و سرپرستي ندارد جز خداي تعالي . با بودن چنين آياتي چگونه مي توان غير از خدا را ولايت داد چه فقها باشند و چه كساني ديگر. گويا ملت ما به كلي از قرآن و اسلام بي خبرند.شرک را نبايد به نام اسلام رسميت داد
در كتب فقهاي سابق نوشته اند كه فقيه و حاكم شرع جامع الشرايط ولايت دارد بر يتيم و صغير و مجنون، آنهم وقتي كه سرپرستي نداشته باشند، اكنون گويا اينان مدعي اند كه تمام ملت، صغير و مجنون مي باشند و بايد زير ولايت و سرپرستي ما باشند، مخفي نماند در اسلام اطاعت يك نفر كه زمامدار صالحي باشد بر ملت واجب است، آنهم وقتي كه حكم خدا را بگويد، يعني اطاعت حكم خدا واجب است نه حكم او، حال آن زمامدار چه مجتهد باشد و چه غير مجتهد، و اختصاص به مجتهد ندارد ، آري هر كس غير خدا را معبود و يا مطاع مطلق بداند در مقابل خدا، براي خود طاغوتي و يا طاغوتهايي قايل شده. قوم موسي پس از آنكه از شر طاغوتي مانند فرعون خلاص شدند، سامري آمد آنان را به گوساله پرستي وارد كرد، و حتي قوم موسي به او گفتند: «اجعل لنا إلها كما لهم آلهه» يعني اي موسي براي ما خدايي قرارده مانند اينان كه خدايان ديني دارند. رسول خدا(ص) فرمود: آنچه در اقوام گذشته بوده در أمت من خواهد آمد. مسلمانان نباشيد مانند آنانیكه خدا در سوره توبه در حقشان فرموده: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله تا سبحان الله عما يشركون» يعني علما و مقدسين خود را ارباب و صاحب اختيار گرفتند و مشرك شدند، و خدا از اين شرك ها منزه است. خداوند به مسلمانان فرموده:
یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار والرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل ویصدون عن سبیل الله والذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم
ایکسانیکه ایمان آورده اید بسیاری از علما ومقدسین دینی اموال مردم را بباطل میخورند(باسم وجوهات شرعی)وسد راه خدا میشوند(کسانی که میخواهند راه خدا را به مردم نشان دهند با آنان مخالفت میکنند)وآنکسان ثروتها را جمع میکنند ودر راه خدا انفاق نمی کنند(مثال بارزش فقر وبدبختی مردم وثروت های میلیاردی آقایان)آنها را به غذاب دردناک بشارت ده.
ای مردم تاکی در جهل وخرافه وشرک !بیدارشوید!
خيلي جالب است آيات را نصفه مي نويسيد و نتيجه مي گيريد و اصلا بيان نمي كنيد كه اين آيه ادامه دارد و چه مي گويد . البته بعيد مي دانم براي كپي كردن اين مقاله حتي يكبار هم قرآن را باز كرده باشيد تا ببينيد نويسنده مقاله آيات را تيكه تيكه كرده و نوشته .
كوركورانه مطيع شدن يعني همين .
آيه اول بيان مي كند كه اي پيغمبر بگو كه من نمي گويم خزائن خدا نزد من است و من از غيب الهي خبر دارم ( كه اين جمله نقض كننده علم غيب نيست بلكه ما مي دانيم كه برخي امور غيب الهي است كه هيچكس جز خدا از آن خبر ندارد مثل روز قيامت ) (ادامه) و نمي گويم كه من فرشته ام . من پيروي نمي كنم جز آنچه به من خبر داده مي شود بگو آيا كور و بيا برابرند آيا انديشه نمي كنيد كه عالم و جاهل يكي نيستند ( كه نشانه علم غيب نبي است )
شان نزول اين آيه خود بسيار وسيع است كه نشان مي دهد چرا چنين آيه اي آمده .
دومين آيه هم كه نصفه نوشته اي روي سخن اصلا با نبي مكرم اسلام نيست با مسلمانان است كه البته آنان نمي توانند از باطن افراد خبر داشته باشند .
آيه سوم شما هم دقيقا به همان قسمت علم الهي اشاره مي كند كه فقط خاص خداست و مربوط به روز قيامت است .
____
در آخر باز مي گويم كه كپي كردن كوركورانه اين عواقب را هم دارد كه اشتباهات آن فرد را با نام خود رقم مي زنيد .
و باز مي گويم كه ولايت انبيا و اوليا از هدايت تكويني و تشريعي سرچشمه مي گيرد . با اين نو هدايت انبيا و اوليا صاحب ولايتند و اين ولايت به معني صغارت ما بقي نيست بلكه به معني چراغدار و راهبر مردم است در راههايي كه مردم شايد به اشتباه روند . هدايت تكويني و تشريعي بحثي مفصل تر و وسيعتر از اين دارد كه شما گمان مي كنيد . ولايت فقيه دقيقا در راستاي هدايت تكويني و تشريعي انبيا و اوليا است . وقتي آنان سفارش مي كنند كه در زمان غيبت بايد از چنين شخصي اطاعت كرد مسلمان حق سرباز زدن از اين فرمان راندارد .
در آخر هم مشخص شد بيشتر از چه دلتان به درد آمده . از خمس و زكاتي كه شرعا مي گويند بايد بپردازيد . خوب شما كه تا كنون نداده ايد از اين به بعد هم روي همه آن قبليها ...
در آخر مي گويم بيا و در آينده راجه به آيه اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولوالامر منكم بحث كن . شايد صاحب اختياري غير از خدا هم پيدا كردي ؟
موحد
Saturday 21 August 2004, 06:55AM
بسمه تعالي
فتواي مرجع تقليد آيت الله العظمي آقاي حاج سيد ابوالقاسم خويي راجع بنفي ولايت تكويني و تشريعي انبيا واصيا (ع).
متن فرمايش ايشان در كتاب التنقيح في شرح العروه الوثقي ج2 ص73 هر كس خواهد مراجعه كند.
لا اشكال في نجاسه الغلاه و منهم من ينسب اليه الاعتراف بالوهيته سبحانه الا انه يعتقد ان الامور الراجعه الي التشريع والتكوين كلها بيد اميرالمؤمنين او احدهم فيري انه المحيي و المميت و انه الخالق و الرازق و انه الذي ايد الانبياء السالفين سرا و ايد النبي الاكرم جهراً و اعتقادهم هذا و ان كان باطلا واقعا و علي خلاف الواقع حقا حيث ان الكتاب العزيز يدل علي ان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع كلها بيدالله سبحانه الي ان قال الاعتقاد بذلك عقيد ³ التفويض لان معناه ان الله سبحانه كبعض السلاطين و الملوك قد عزل نفسه عما يرجع الي تدبير مملكته و فوض الامور الراجعه اليها الي احد وزرائه و هذا كثيرا ما يترائي في الاشعار المنظومه بالعربيه او الفارسيه حيت تري ان الشاعر يسند الي اميرالمؤمنين بعضا من هذه الامور و عليه فهذا الاعتقاد انكار للضروري فان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع مختصه بذات الواجب تعالي فيبتني كفر هذه الطائفه علي ما قدمناه من انكار الضروري.
ترجمه: در نجاست اهل غلو اشكالي نيست بعضي از ايشان اقرار بالوهيت خداي سبحانه دارند ليكن معتقد است كه امور راجع بتشريع و تكوين تمامش بدست اميرالمؤمنين (ع) و يا يكي از امامانست پس او را زنده كننده و ميراننده و خالق و رازق مي داند و گويد با انبياي گذشته سرا و با نبي اكرم صلي الله عليه و آله جهرا بوده و تأييد ميكرده و اين عقيده اگر چه باطل و برخلاف واقع است حقيقتا زيرا قرآن كتاب خداي عزيز دلالت دارد بر اينكه امور تكوين و تشريع كلا بدست خداي سبحانه ميباشد و اعتقاد بآن عقيده تفويض است زيرا معناي آن چنين ميشود كه خداي تعالي مانند بعضي از سلاطين و شاهان خود را معزول و بركنار نموده از آنچه راجع بتدبير مملكت اوست و امور مملكتي را بيكي از وزراي خود داده و اين مطلب زياد ديده ميشود در اشعار عربي و فارسي كه بعضي از اين امور را نسبت با اميرالمؤمنين ميدهند و اين اعتقاد انكار ضروري دين است زيرا امور تكوين و تشريع مختص بذات خدا ميباشد بنابر اين كفر اين طايفه بنابر اين چيزي است كه گفتيم قبلا از بابت انكار ضروري.
در تهران نماينده حضرت آيت الله خويي: حاج سيد عبدالحميد موسوي ماكويي
موحد
Saturday 21 August 2004, 11:20AM
جناب ساربان شما را با سواد تر از اينها ميدانستم!در مورد ولايت قبلا هم گفتيم كه معاني مختلفي دارد كه بايد از جمله استفاده كرد مثلا در فارسي كلمه شير چندين معني دارد وبراي پي بردن بمهني موردنظر بايد به قرينه جمله نگاه كرد تا بدانيم كه شير خوردني است يا شير آب يا شير جنگل!ولايت بمعني سرپرستي(تكويني وتشريعي) در قرآن مخصوص الله است .ولايت بمهني دوستي هم در قرآن آمده كه مومنين دوستان هم وهمدوستان خدا هستند!شايد ميخواهيد بگويد اشهدان علي ولي الله يعني علي سرپرست خداست!!!وجناب فدائي ولايت!!!! آسمان وريسمان را بهم بافته كه بگويد امامان ولايت دارند!!! معجزات خدا را كه براي پيامبران ميفرستادند دليل ميآ ورد!!ما در اسلام يك ولايت شرعي داريم مانند ولايت پدر بر فرزندانش كه با ولايت تشريعي وتكويني فرق دارد!!شما بهتراست بجاي دفاع بي منطق از عقايد انحرافي قدري مطالعه فرمايد!ودليل بي دين شدن جوانان را هم بايد بدانيد كه اين افكار خرافي وضد عقل كه بنام اسلام پاك رواج داده ايد مي باشد!
ياالله
min
Sunday 22 August 2004, 12:39AM
نوشته شده بوسيله موحد
جناب ساربان شما را با سواد تر از اينها ميدانستم!در مورد ولايت قبلا هم گفتيم كه معاني مختلفي دارد كه بايد از جمله استفاده كرد مثلا در فارسي كلمه شير چندين معني دارد وبراي پي بردن بمهني موردنظر بايد به قرينه جمله نگاه كرد تا بدانيم كه شير خوردني است يا شير آب يا شير جنگل!ولايت بمعني سرپرستي(تكويني وتشريعي) در قرآن مخصوص الله است .ولايت بمهني دوستي هم در قرآن آمده كه مومنين دوستان هم وهمدوستان خدا هستند!شايد ميخواهيد بگويد اشهدان علي ولي الله يعني علي سرپرست خداست!!!وجناب فدائي ولايت!!!! آسمان وريسمان را بهم بافته كه بگويد امامان ولايت دارند!!! معجزات خدا را كه براي پيامبران ميفرستادند دليل ميآ ورد!!ما در اسلام يك ولايت شرعي داريم مانند ولايت پدر بر فرزندانش كه با ولايت تشريعي وتكويني فرق دارد!!شما بهتراست بجاي دفاع بي منطق از عقايد انحرافي قدري مطالعه فرمايد!ودليل بي دين شدن جوانان را هم بايد بدانيد كه اين افكار خرافي وضد عقل كه بنام اسلام پاك رواج داده ايد مي باشد!
ياالله
من كه پاسخي از شما نديدم
شايد صرف نداشته
اشكال نداره
امثال شما هميشه اينگونه بوده اند . هرجا صرف نداشته جواب دهند طفره رفته اند .
تا بعد
موحد
Sunday 22 August 2004, 10:28AM
شما به آيات ذكر شده اگر پاسخي داريد جواب دهيد!
min
Monday 23 August 2004, 01:11AM
نوشته شده بوسيله موحد
شما به آيات ذكر شده اگر پاسخي داريد جواب دهيد!
شما مثل اينكه عادت نداريد پاسخها را بخونيد .
يكبار برگرديد از اول بخونيد .:D
موحد
Tuesday 22 November 2005, 09:56AM
جناب مناظره لطفا اگر جوابي داريد بسم الله...
sareban
Tuesday 22 November 2005, 07:39PM
شما به آيات ذكر شده اگر پاسخي داريد جواب دهيد!
باز هم كشك است! ;)
هيچ ايه اي مستقيما نميتواند ناظر به ولايت فقيه (چه ردا وچه اثباتا)باشد، پس قطعا انچه شما گفته ايد تفسير به راي است .
اما آيا اصل ولايت براي رسول الله ثابت است يا خير؟
اگر اري، پس ولايت به خودي خود نميتواند شرك باشد.
واگر خير و پيامبر هم ولي نيست، پس فرق شما و كفار در چه چيزي است؟
موحد
Wednesday 23 November 2005, 07:17AM
باز هم كشك است! ;)
بله از نظر شما همه قرآن واسلام كشك است!!:smile55:
حق جو
Wednesday 23 November 2005, 08:55AM
با سلام
دوست عزيز وهابي
فراموش نكنيد كه شما بر اساس همين تفسير قران به راي شخصي و باطل ، به خدايي با دوچشم و دو ابرو و صورت معتقديد كه كه يك كمر و يك ساق پا دارد !! و در بالاي آسمان بر تختي كوچكتر از هيكلش نشسته است!!
خداوند شما در مدت 1400 سالي كه از نزول قران گذشته است تختي متناسب با خود نيافته و همچنان با مشكل كوچكي تخت دست به گريبان است!
بنظر من شايسته است شما به فكر حل مشكلات اساسي خود باشيد.
همانگونه كه مي دانيم همه امور تكويني جهان توسط ملائكه به انجام مي رسد و ملائكه را خداوند امر به سجده به آدم كرده است و فرشتگان مامور به اطاعت از اولياء خداوند هستند
اگر انجام امور تكويني توسط غير خدا شرك باشد، همه فرشتگان شريك خدا هستند!!!!! چرا كه خداوند آنها را نه تنها انجام دهنده بلكه تدبير كننده امور تكويني جهان خلقت مي داند آنجا كه مي فرمايد فالمدبرات امرا
شما مصداق اين سخن قران در باره خودش هستيد كه مي فرمايد : يضل به كثيرا
بدون شك قران براي كسي كه به سخن اهل قران كه همان عترت پيامبرند پشت كرده باشد جز گمراهي ثمري ندارد
موحد
Wednesday 23 November 2005, 02:59PM
WIDTH=160 HEIGHT=78
نقض قوانين باشگاه بواسطه بكار بردن الفاظ و عبارات توهين آميز
كاربر موحد ، شما قوانين باشگاه را ناديده گرفته ايد در صورت تكرار شناسه شما با محدوديت نوشتاري مواجه خواهد شد .
پشتيباني باشگاه جوانان ايراني
حق جو
Wednesday 23 November 2005, 04:35PM
WIDTH=160 HEIGHT=78
حذف بدليل درج عبارات توهينآميز
كاربر حق جو ، شما قوانين باشگاه را ناديده گرفته ايد در صورت تكرار شناسه شما با محدوديت نوشتاري مواجه خواهد شد .
پشتيباني باشگاه جوانان ايراني
موحد
Wednesday 23 November 2005, 05:54PM
WIDTH=160 HEIGHT=78
نقض قوانين باشگاه بواسطه بكار بردن الفاظ و عبارات توهين آميز
كاربر موحد ، شما قوانين باشگاه را ناديده گرفته ايد در صورت تكرار شناسه شما با محدوديت نوشتاري مواجه خواهد شد .
پشتيباني باشگاه جوانان ايراني
اصفهاني
Thursday 24 November 2005, 03:46AM
انچه آقاي موحد از مرحوم آيه الله العظمي خويي (ره) نقل كرده است منافاتي با ثبوت ولايت تكوينيه ندارد .وي درفهم مراد آقاي خويي دچار كج فهمي شده است .مرحوم آيه الله خويي ميفرمايد تفويض باطل است واينكه كسي بگويد نعوذباللهخدا در امر مخلوقات كارهاي نيست كفر است .والااين كه اولياي الهي بتوانند به اذن خدا در كون تصرف نمايند هيچ اشكالي نداشته وعين توحيد است همان طور كه يكي ازنزديكان حضرت سليمان تخت ملكه صبا را نزد ان حضرت حاضر كرد وقران كريم داستانش را نقل كرده است.ونيز همان طور كه حضرت ملك الموت عليه السلام جان انسان ها را ميگيرد خداوند گاهي اماته را به ذات مقدش نسبت ميدهد وگاه ان را منسوب به حضرت ملك الموت ميداند واين دو هيچ منافاتي باهم ندارند ولايت در هر دومورد ذكر شده طولي است ونه نعوذبالله عرضي كه كفر وبه تعبير مرحوم خويي(ره)تفيض باطل. ...قل لمن يدعي في العلم فلسفه........حفظت شيئا وغابت عنك اشياء...من تعجب مي كنم از موحد كه در بحت متعه باآوردن قصه اي جعلي آنگونه به مرحوم اقاي خويي توهين ميكند واينجاكه خيال كرده است از كلام ان بزرگوار ميتواند بهره بردآن مرحوم را آيه الله العظمي مي خواند.بي حيايي هم حدي دارد .كسي كه دانش فهم كلام بزرگان را ندارد اگر به كلمات ايشان براي توجيه افكار بچه گانه ي خودمتوسل شود خود را مفتضح ميكند ...گرشناگر نيستي در قعر دريا پامنه ....پاي هشتي غرق گشتي ازكنار انديشه كن...تعجب بيشتر اينكه اين آقا مدعي فهم ايات الهي قران است .فاعتبروايااولي الابصار.
محمد مهدی 128
Thursday 24 November 2005, 06:14AM
انچه آقاي موحد از مرحوم آيه الله العظمي خويي (ره) نقل كرده است منافاتي با ثبوت ولايت تكوينيه ندارد .وي درفهم مراد آقاي خويي دچار كج فهمي شده است .مرحوم آيه الله خويي ميفرمايد تفويض باطل است واينكه كسي بگويد نعوذباللهخدا در امر مخلوقات كارهاي نيست كفر است .والااين كه اولياي الهي بتوانند به اذن خدا در كون تصرف نمايند هيچ اشكالي نداشته وعين توحيد است همان طور كه يكي ازنزديكان حضرت سليمان تخت ملكه صبا را نزد ان حضرت حاضر كرد وقران كريم داستانش را نقل كرده است.ونيز همان طور كه حضرت ملك الموت عليه السلام جان انسان ها را ميگيرد خداوند گاهي اماته را به ذات مقدش نسبت ميدهد وگاه ان را منسوب به حضرت ملك الموت ميداند واين دو هيچ منافاتي باهم ندارند ولايت در هر دومورد ذكر شده طولي است ونه نعوذبالله عرضي كه كفر وبه تعبير مرحوم خويي(ره)تفيض باطل. ...قل لمن يدعي في العلم فلسفه........حفظت شيئا وغابت عنك اشياء...من تعجب مي كنم از موحد كه در بحت متعه باآوردن قصه اي جعلي آنگونه به مرحوم اقاي خويي توهين ميكند واينجاكه خيال كرده است از كلام ان بزرگوار ميتواند بهره بردآن مرحوم را آيه الله العظمي مي خواند.بي حيايي هم حدي دارد .كسي كه دانش فهم كلام بزرگان را ندارد اگر به كلمات ايشان براي توجيه افكار بچه گانه ي خودمتوسل شود خود را مفتضح ميكند ...گرشناگر نيستي در قعر دريا پامنه ....پاي هشتي غرق گشتي ازكنار انديشه كن...تعجب بيشتر اينكه اين آقا مدعي فهم ايات الهي قران است .فاعتبروايااولي الابصار.
اصفهانی عزیز سلام عناد با خدا ومحمد وال محمد صلی الله علیه واله وسلم انسان را به اینجا می کشاند که اشاره فرمودید یا علی
taslim
Thursday 24 November 2005, 07:36AM
بسم الله ارحمن الرحيم
فراموشي شيطاني
مواد شصت تا هشتادو دوم از فصل هيجدهم كتاب قانون اساسي اسلام چه
مي گويند ؟
قسمت اول
اين مواد نيز مانند بسياري ديگر از مواد كتاب مذكور ، بگونه اي وضع شده اند كه به آساني نمي توان پي به منظور آنها برد . انگار واضع قوانين اراده كرده است كه مضامين آنها ، همچون اشيائي كه در خانه اي تاريك قرار دارند ، مستور مانده تا جز به نور تفكر و تعقل درك نگردند . به همين دليل ، اقوال و نظرات پيرامون آنها ممكن است متفاوت باشند . شما در اينجا با يك نظريه در باره مواد فوق آشنا خواهيد شد ، منتهي قبل از آن لازم است به گزارش رويدادي توجه نماييد كه مدتي از زمان وقوع آن سپري شده است :
اين رويداد بر مي گردد به يكي از روزهاي ارديبهشت ماه سال 1373 . آن روز ، در يكي از خوابگاههاي دانشجويي شهر تهران دانشجويي مشغول مطالعه آخرين كتاب دوران تحصيلات دانشگاهي خود بود .اندكي بعد ، در حالي كه قرآني بدست داشت خطاب به خداي خود گفت : « پروردگارا ؛از كتابت مرا پندي آموز كه رهنمايم در امر تحصيل علم گردد . » سپس قرآن را گشود و دردم به حكايتي برخورد كه در اذهان عمومي به داستان « موسي و خضر » معروف است . او بطور سطحي و گذرا آن را مورد مطالعه قرارداد و به نظرش رسيد كه داستان هيچ ارتباطي با خواسته اش ندارد ؛ بنابراين يك بار ديگر تقاضاي خود را تكرار نمود ، اما اين بار نيز با همان حكايت مواجه شد . سپس چند مرتبه قرآنرا باز و بسته كرد و صفحات كتاب را مورد معاينه قرارداد ؛ ولي نه ، صفحات هيچ ايرادي نداشتند و آن داستان ديگر تكرار نشد . با خود گفت : شايد در اين حكايت رازي نهفته باشد . نكند خداوند تقاضايم را پاسخ گفته است !
او يك بار ديگر ، با دقت بيشتري داستان را مطالعه كرد و بزودي دريافت كه ارتباط وجود دارد ، اما هنوز چگونگي آن را نمي دانست . در وهله اول او نيز از اين داستان همان نتيجه اي را گرفت كه هركس ديگري با يك نگاه ظاهر بينانه و سطحي به آن خواهد رسيد : انسان وقتي كسي را به عنوان مرشد و معلم خود بر مي گزيند ، هر چه را كه گفت با گوش جان مي شنود و مي پذيرد و هنگامي كه دارد كارش را مي كند از او سؤال نكرده و ايراد نمي گيرد ؛ بلكه منتظر مي ماند تا سرانجام كار فرارسيده و استاد اور را به سرمنزل مقصودش برساند .
خوب ، اين موضوع تا حدودي او را راضي مي كرد ، ولي در اينجا مسئله اي وجود داشت كه فكرش را شديداً به خود مشغول ساخته بود : در اين داستان موسي مرتكب اعمالي شده بود كه بنظر او بعيد مي رسيد حتي از يك آدم معمولي سربزند تا چه رسد به يك پيامبر اولوالعزم . در اين گير و داربود كه ناگهان راه حلي به ذهنش خطور كرد : شايد اين موسي همان موسي بن عمران نباشد .لحظه اي بعد ، در حالي كه از كشف خود هيجان زده شده بود ، به سراغ قرآن رفت تا يك بارديگر داستان را بدقت مطالعه نمايد . مشغول مطالعه بود كه ناگهان جمله اي توجهش را به خود جلب كرد :تو چگونه در برابر چيزي كه از آن بي خبري صبر مي كني ؟! ] 6[ او بخوبي مي دانست كه اين جمله از همان جملات پرسشي تعجبيست و گوينده آن هرگز انتظار ندارد كه مخاطبش در برابر اعمال او صبر پيشه كند و حتي اگر چنين كاري كند ، دچار حيرت و شگفتي خواهد شد . جمله مذكور بطور كلي ديدگاه او را عوض كرد و بعد آنچنان مجذوب داستان گرديد كه ديگر درس خواندن از يادش رفت . تا جايي كه دوستانش به او مي گفتند : اين چند هفته باقيمانده را نيز به درس خودت برس و بعد هر چقدر كه خواستي قرآن بخوان . اما او گوشش به اين حرفها بدهكار نبود ؛ چرا كه تمام حواسش معطوف داستان شده بود . حدود دو هفته بعد از اين ماجرا ، در كلاس درس استادي صاحب انديشه و متفكر حضور يافت . البته او قبلاً درس استاد را گذرانده بود ولي از آنجا كه خيلي به استادش علاقه داشت ، مي خواست براي آخرين بار صحبتهايش را بشنود . بعد از اينكه استاد درسش را داد ، روي صندلي خود نشسته و خطاب به دانشجويان گفت : ببينيد آقايان ؛ فلان دانشمند كه طرفداران فراواني دارد و كتابهاي زيادي هم نوشته ، مي گويد : …خوب ، نظر شما چيست ؟ سپس با نگاهي منتظر كلاس را زير نظر گرفت . او خيلي صبر كرد ، اما پاسخي نشنيد . دوباره گفت آيا من قبلاً خلاف اين را به شما نگفته بودم ؟! آيا كسي اعتراضي ندارد و نمي خواهد از آموخته خود دفاع كند ؟!
سرها كم كم درحال خم شدن به طرف پايين بودند كه دستي بالا رفت : استاد ، علت اينكه … اين است كه ….بعد از اينكه استاد او را تشويق كرد ، خطاب به كلاس گفت : ببينيد آقايان ؛ درست است كه فلاني آدم معتبريست ، اما اين درست نيست كه شما هر چيزي را بي چون و چرا بپذيريد و در مغز خود بايگاني نماييد . اگر بخواهيد اينگونه درس بخوانيد ، چنانچه خداي نكرده از زير دست من فرار كنيد ، مطمئن باشيد در آينده با مشكلاتي مواجه مي شويد كه قادر به حل آنها نخواهيد بود ؛ چرا كه بدين ترتيب ، معلومات مرجع شما فاسد و بي اعتبار مي شوند .
در اينجا بود كه مو به بدن دانشجوي قصه ما راست شد و يقين حاصل كرد كه برداشتش از قرآن درست بوده است . حالا اگر شما مي خواهيد بدانيد كه برداشت او چه بوده بايد ابتدا كل ماجرا را از زبان قرآن بشنويد :
خداوند سبحان به موسي وحي مي كند كه اگر بسمت سرزميني موسوم به : « مجمع البحرين » حركت نمايد ، درست درجايي كه يك رخداد عجيب اتفاق مي افتد ، شخصي را خواهد يافت كه مامور شده تا به او مطلبي را آموزش دهد . از آنجاكه شخص مذكور مي خواست به موسي درسي بدهد و قرآن نيز نامي از او نبرده است ، بعد از اين بعنوان : « معملم » مورد خطاب قرار خواهد گرفت .
قرآن كريم ، داستان را از آنجا آغاز مي كند كه موسي به همسفر جوانش(و يا خدمتكارش) مي گويد : آرام نخواهم گرفت تا به مجمع البحرين برسم ، اگر چه مدت زيادي همچنان به سير خود ادامه دهم .پس همينكه به مجمع بين آن دو دريا( يك مجمع آبي واقع در حد فاصل آن دو دريا و نه مجمع البحرين) رسيدند ماهيشان را فراموش كرده و ماهي نيز راه خود را در دريا گرفت و رفت . وقتي از آنجا گذشتند ، موسي به خدمت كارش گفت : غذايمان را بياور كه از اين سفر خستگي و رنج فراواني به ما رسيد . همراه وي در پاسخ گفت : آيا در كنار آن صخره كه به استراحت پرداخته بوديم ، ديدي چه اتفاقي افتاد ؟! ماهي به طور عجيبي راهش را در دريا گرفت و رفت و من فراموش كردم اين موضوع را به اطلاع تو برسانم ؛ چون : شيطان آن را از يادم برد .موسي گفت : اين همان چيزيست كه بدنبالش بوديم سپس در حالي كه رد پاي خود را تعقيب مي كردند ، به جاي اولشان برگشتند و در آنجا بنده اي از بندگان مار را يافتند كه از نزد ما رحمتي به او رسيده و از جانب خويش ، علمي را به او تعليم داده بوديم .
موسي به او گفت : آيا اجازه مي دهي پيرويت كنم تا از آنچه آموخته اي مطلبي را به من آموزش دهي كه موجبات رشدم را فراهم آورد .
معلم گفت : تو قادر به صبر كردن با من نيستي . آخر چگونه در برابر چيزي كه از آن خبري بتو نرسيده صبر تواني كرد ؟!
موسي : اگر خدا بخواهد مرا صابر خواهي يافت و از فرمانت سرپيچي نخواهم كرد .
معلم : پس اگر از من پيروي مي كني ، راجع به هيچ چيز از من سؤال نكن تا اينكه بعداً خودم تو را آگاه كنم و علت كارهايم را برايت توضيح دهم .
پس براه افتادند تا اينكه سوار بر يك كشتي شدند و ( معلم ) كشتي را سوراخ كرد .
موسي : آيا كشتي را سوراخ كردي تا اهلش را غرق كني ؟! راستي كه كار ناشايستي انجام دادي !
معلم : آيا نگفتم كه تو قادر به صبر كردن با من نيستي ؟!
موسي: مرا بخاطر آنچه فراموش كردم مؤاخذه مكن و بر من سخت مگير .
پس دوباره به راه افتادند تا به پسر بچه اي رسيدند و ( معلم ) او را كشت .
موسي : آيا انسان بي گناهي را ، آنهم بدون اينكه كسي را كشته باشد ، كشتي ؟! جداً كه كار بسيار زشتي كردي !
معلم : آيا به تو نگفتم كه تو ( مخصوصاً تو ) نمي تواني با من صبر پيشه كني ؟!
موسي : اگر بعد از اين راجع به چيزي از تو سؤال كردم :ديگر با من صحبت مكن كه از جانب من معذور خواهي بود . دوباره به راه افتادند تا به اهل قريه اي رسيدند ( به قريه اي رسيدند )و از آنها تقاضاي طعام كردند ، اما آنها از ميهمان كردنشان سرباززدند . سپس در آنجا ديواري را يافتند كه مي خواست خراب شود و( معلم) آن را بپاداشت ( تعميرش كرد ) .
موسي : اگر مي خواستي ، براي كارت ( از اين مردم ) اجرتي مي گرفتي ( آيا بهتر نبود در مقابل عملت مزدي مي گرفتي ؟ )
معلم : اين لحظه جدايي بين من و توست و من اينك علت كارهايم را ، كه توان صبر كردن در برابر شان را نداشتي ، برايت توضيح مي دهم .
اما آن كشتي : به عده اي مسكين تعلق داشت كه با آن در دريا كار مي كردند . پس اراده كردم آن را معيوب نمايم ( چرا كه )پادشاهي در راه بود كه هر كشتي ( سالمي ) را غصب مي كرد .
و اما آن بچه : پدر و مادرش مؤمن بودند و ترسيديم كه او ( در آينده ) انها را به كفر و طغيان وا دارد . اين بود كه اراده كرديم اور بكشيم تا پروردگارشان فرزند پاكتر و مهربانتري به آنها بدهد .
و اما آن ديوار : به دو بچه يتيم تعلق داشت ، كه در شهر زندگي مي كردند ، در زيرش گنجي قرارداشت كه متعلق به آنها بود . پدر آندو بچه انسان صالحي بود و پرورداگارت اراده كرد تا آنها به سن بلوغ برسند و گنج خود را استخراج نمايند .
اين رحمتي از جانب پروردگار تو و تأويل چيزهايي بود كه توان صبر كردن در برابر آنها را نداشتي . من هيچ كاري را از جانب خودم انجام ندادم ( بلكه دستور همه آنها قبلاً از طرف خداوند صادر شده بود ) .
taslim
Thursday 24 November 2005, 07:41AM
فسمت دوم
خلاصه داستان اين است كه موسي به قصد آموختن مطلبي ، از شخصي پيروي مي كند تا وي او را به سر منزل مقصود برساند . اما آن شخص با تاكيد به موسي گوش زد مي كند كه توانايي صبر كردن در مقابل اعمالش را ندارد و موسي نيز به او اطمينان مي دهد كه اگر خدا بخواهد از او پيروي كند و از فرمانش سرپيچي نكند. سپس با اين شرط كه موسي چيزي از او نپرسد تا در پايان خودش همه چيز را به او بگويد راه مي افتند ولي بزودي موسي شرط او را فراموش كرده و در مقابل هر عملي كه انجام ميدهد سؤال كرده و اعتراض مي كند در پايان نيز با وجود اينكه موسي شرطش را رعايت نكرده بود همه چيز را به او ميگويد و از يكديگر جدا مي شوند.
در اينجا سؤال اين است كه آيا موسي حق داشت در برابر كارهاي معلمش صبر نكند؟
عموماً ، جوابي كه به اين سؤال داده شده منفيست . منتهي عده اي بكلي منكر شده اند كه اين موسي همان موسي بن عمران ، پيامبرالوالعزم خداوند باشد و جمعي ديگر كه در موسي بودن آن شكي نداشته اند گفته اند : علت اينكه عده اي منكر موسي بودن اين موسي شده اند اين است كه نتوانسته اند پاره اي از اشكالات موجود در اين داستان را حل كنند. بعد به خيال خود مسئله را حل كرده و در توجيه اعمال موسي گفته اند : « البته موسي از يك نظر حق داشت كه ناراحت شود (بهتر است بگوييم صبر نكند-مؤلف) ؛ چرا كه او مي ديد در اين سه حادثه تقريباً بخش اعظم شريعت در خطر است . » اگر اين عده نيز منكر اين موسي مي شدند بهتر بو از اينكه دچار اين تناقض گوي آشكار شوند. ] 7 [
اكثر قريب به اتفاق مفسرين مسلمان هنگامي كه به تفسير اين داستان پرداخته اند ، حديثي را نقل كرده اند كه مضمون آن چنيين است:
«خدا وقتي با موسي تكلم كرد، تكلم كردني، و تورات را بر او نازل كرد و در الواح برايش از همه چيز موعظه و تفصيل بنوشت و معجزه اي در دست او و معجزه اي در عصاي او قرار داد، و معجزه هايي در جريان طوفان وملخ و قورباغه و سوسمار و خون و شكافته شدن دريا و غرق فرعون ولشكرش بدست او جاري ساخت طبع بشري او بر آنش داشت كه در دل بگويد: گمان نمي كنم خدا خلقي آفريده باشد كه داناتر از من باشد، به محضي كه اين خيال در دلش خطور نمود خداي عز و جل به جبرييلش وحي كرد، بنده ام را قبل از آنكه( در اثر عجب) هلاك گردد درياب و به او بگو كه در محل تلاقي دودر يا مرد عابدي است، بايد اورا پيروي كني و از او تعليم بگيري. جبراييل بر موسي نازل شد و پيام خداي را به او رسانيد. موسي(عليه السلام) فهميد اين دستور به خاطر آن خيالي است كه در دل كرده، لاجرم با همراه خود يوشع بن نون براه افتاد تا به مجمع البحرين رسيدند....»
ظاهرا حديث مذكور داستاني را شرح مي دهد كه كه علت اصلي سفر موسي و جستجويش را بدنبال آن عالم آشكار مي سازد؛ در واقع اين سفر به خاطر تنبيه اوست و براي اين است كه به او فهمانده شود كه از او داناتر نيز وجود دارد و به همين سادگي.
خداي من ! آيا اين همان موسي ، پيامبر بزرگ توست ؟ توبه پيامبر عزيز ما امر كردي كه همچون پيامبران اولوالعزم قبل از خوش صابر باشد . ] 8 [ آيا اين از همان پيامبران اولوالعزم است ؟! چنين شخصي كه ما بايد صبركردن را از صبر نكردن او بياموزيم چگونه الگوي پيامبري همچون محمد بوده است ؟! او كه حتي در مقابل عمل ساده اي همچون تعمير يك ديوار نمي تواند صبر پيشه كند و چيزي نگويد ، به چه حقي قومش را به ياري جويي از خداوند و صبر سفارش مي كرده است ؟! ] 9 [
روزي شخصي مي گفت: من نمي دانم چرا ابرهيم آن پرسشها را از خداوند مي كرده است، اگر من جاي او بودم هرگز از اين سؤالات نمي پرسيدم ؛چون كاملا حل شده و واضح هستند! باور كنيد اگر من هم جاي موسي بودم در هيچ موردي شكيبايي را از دست نداده و چيزي نمي گفتم . اما چه كنم كه نمي توانم به جاي موسي برسم ! آخر مگر « كاه » مي تواند خودش را با «كوه » مقايسه كند ؟! مگر در عرصه سيمرغ جايي براي جولان مگس وجود دارد ؟!
آري ، آري ، اين همان محبوب دوست داشتني، موسي ، پيامبر بزرگ خداست . اصلاً موسي به همين دليل موسي شده و همين كارها را كرده كه مختص و معشوق خدا گرديده است . معشوق خدا را دست كم نگيريد . او يك انسان است و خطا مي كند اما گيج و ابله نيست.
اگر افراد زيادي در باره موضوعي اتفاق نظر داشته باشند دلليل بر صحت آن نيست مخصوصا اينكه همگي در پيروي از يك سخن مجهول الهويه به آن رسيده با شند و نه به طور منطقي. به عنوان مثال در احاديث نقل شده صحبت از يك ماهيست كه نمكزده ويا بريان بوده است و موسي آن را بعنوان توشه راه با خود حمل مي كرده و از طرفي به او چنين گفته شده كه هر جا ماهي گم شد آنجا محل قرار است. پيرو همين احاديث تقريبا تمامي مفسرين نيز براي ماهي دو نقش در نظر گرفته اند : غذا و نشانه . براستي اگر اينگونه باشد، چنانچه موسي ماهي را بخورد آنگاه چگونه شخص مورد نظرش را بيابد؟!نشانه اي كه موسي از آن اطلاع داشته وقوع يك امر عجيب بوده نه ماهي.
حالا بيايد تا با يك سفر تخيلي به اعماق تاريخ ، شاهد گفتگوي موسي و معلمش در واپسين دقايق قبل از جدا شدنشان از يكديگر باشيم :
معلم : همانگونه كه پيش بيني كرده بودم تو نتوانستي در مقابل اعمال من صبر پيشه كني . حالا ديگر وقت آن رسيده كه من و تو از يكديگر جدا شده و هر كدام پي كار خود برويم .
موسي : چه جدا شدني ؟ من اعتراض دارم . اين همه مراخسته و گرسنه بدنبال خود كشاندي تا چه چيزي را نشانم دهي ؟ تا كشته شدن انسانهاي بي گناه را ببينم و چيزي نگويم ؟! تا خير رسان انسانهاي نا صالحي باشم كه خيرشان به هيچكس نمي رسد ؟! تا در مقابل ظلم و بي عدالتي لب فروبندم ؟
تو آن كشتي را كه اهلش هيچ ستمي در حق ما نكرده بودند سوراخ كردي تا هم مالشان را از بين ببري و هم خودشان را ، اما ديوار آن خانه را ، آنهم در روستايي كه اهلش آنچنان انسانهاي فرومايه اي بودند . تعمير كردي و مزدي هم نگرفتي . تو چرا اين كار را كردي ؟ چرا آن بچه بي گناه را كه نه فسادي مرتكب شده و نه كسي را كشته بود تا سزاوار قصاص شود ، به قتل رساندي ؟
خداوندا ؛ مگر به من امر نكرده بودي كه حافظ جان و مال انسانها باشم و در مقابل ظلم و بي عدالتي لحظه اي ساكت ننشينم ؟! مگر نگفته بودي كه هركس انساني را بكشد آنهم بدون اينكه فسادي مرتكب شده و يا كسي را كشته باشد ، مانند اين است كه همه انسانهاي روي زمين را كشته است . ] 10 [ آخر من چگونه مي توانستم در مقابل اين اعمال صبر كنم ؟!
معلم : من كه خود قبلاً همين جمله اخيرت را به تو گوش زد كرده بودم ، من مي دانستم و يقين داشتم كه تو نمي تواني در مقابل اعمال من صبر پيشه كني ؛ چون موسي را خوب مي شناختم . مي دانستم موسي شاگردي نيست كه در كلاس درس سؤال نكند و تابعي نيست كه اطاعت بي چون و چرا نمايد .
اي موسي ؛ تو امتحانت را خوب پس دادي ، خداوند نتيجه اين امتحان را به آيندگان اعلام خواهد كرد تا به آنها نشان دهد كه تو چه شاگرد زرنگي بودي و به آنها بگويد اي انسانها ؛ همه شما در موقعيت موسي قرار گرفته ايد و هيچكدام از آينده با اطلاع نيستيد. اگر مي خواهيد دچار فساد و تباهي نشويد چنانچه در مقابل عملي قرار گرفيتد ( فاعل آن هر كس كه مي خواهد باشد ) كه با دانش و عرفتان سازگار نبود بلافاصله نسبت به آن اعتراض كنيد و از فاعلش علت بخواهيد و در اين راه تصور « امر » مطلق و «اطاعت » مطلق را بكلي از ذهن خود خارج نماييد .
حالا ديگر وقت آن فرا رسيده كه درس جديدت را بگيري ، اما قبل از آن مي خواهم به چند سؤال من پاسخ دهي ؛ بطوريكه مي داني ، همراهت فراموش كرد ماجراي ماهي را برايت تعريف كند و تو نيز از ماهي غافل شدي ، حال مي خواهم از زبان خودت بشنوم كه تو چرا ماهي را فراموش كردي ؟ آيا علت فراموشي تو نيز شيطان بود ؟
موسي : شيطان هيچ نقشي در فراموشي من نداشت ؛ اين ياد تو بود كه علي رغم گرسنگي ، مرا از ياد ماهي غافل كرد و غذا خوردن را از يادم برد . در آن موقع من فقط به اين فكر مي كردم كه چه موقع و در كجا مي توانم تو را پيدا كنم و انسان هم در يك موقع نمي تواندبه دو چير فكر كند .
معلم : چرا كارهاي من كه مامور خداوند بودم براي تو آنقدر اعتراض بر انگيز بودند . اما گفته عجبيب آن جوانك هيچ سؤالي را در ذهنت به وجود نياورد و به آن اعتراض نكردي ؟
موسي : درست است كه زنده شدن و حركت يك ماهي مرده چيز عجبيبيست و هركسي به راحتي آن را قبول نمي كند ، اما اين موضوع با دانش قبلي من مغايرت نداشت ؛ زيرا خداوند قبلاً به من گفته بود : براي اينكه تو را پيدا كنم بايد منتظر يك رويداد عجيب باشم و چه رويدادي از اين عجيب تر كه يك ماهي آنهم ماهي كه براي غذا آماده شده است زنده شده وراه خود رابگيرد و برود؟ . ولي اعمال تو به اين دليل مورد اعتراض و انتقاد من قرار مي گرفتند كه با آموخته هاي قبلي من مغايرت داشتند . من در مقابل چيزي كه آموخته بودم وظيفه داشتم . خداوند نمي خواست كه اين موضوع را فراموش كنم و من دقيقاً همين كار را كردم .
معلم : حالا خوب گوش كن موسي ؛ اما … و اما … و اما …
تو عقيده داشتي كه هيچيك از كارهاي من عادلانه نبودند ، پس بدان كه آن كارها را من از جانب خود انجام ندادم ؛ بلكه دستور همه آنها از جانب خداوند صادر شده بود . اما از ديد تو اين من بودم كه آن كارها را انجام مي دادم و بنظر تو من انساني بيش نبودم ، بنابراين تو حق داشتي آنها را ناعادلانه بداني و در برابرشان ساكت ننشيني ؛ چون : در اعمال انساني عدالت جايگاه مشخصي دارد و هر انساني ، در صورتي كه دچار فراموشي شيطاني نشده باشد، مي تواند آن را تشخيص دهد . ولي بدان كه در اعمال خداوندي ديگر وضع به اينصورت نيست ، در اينجا عدالت ممكن است درست در جايگاه عملي بنشيند كه تو آن را نا عادلانه مي پنداري. بعنوان مثال: تخريب كشتي به منظور جلوگيري از بتاراج رفتن اموال اهل كشتي توسط پادشاه غاصب و تعمير ديوار بمنظور جلوگيري از بتاراج رفتن اموال آن دو بچه يتيم توسط اهل قريه صورت پذيرفت . اي موسي بدان كه اعمال از نقطه نظر خوبي وبدي، عدالت و ظلم وغيره به هيچ وجه مطلق نيستند. يك عمل به خودي خود فقط يك عمل است و آنچه آن را خوب يا بد جلوه مي دهد(البته از منظر خداوند ) چيزيست كه از آن عمل انتظار داري و اثريست كه از خود بر جاي مي گذارد.
taslim
Thursday 24 November 2005, 07:43AM
قسمت سوم
در دين اسلام، اولين آياتي كه به انسان نازل شده در آنها صحبت از قلم و تعليم و تعلم است. در واقع موضوع دين موضوع تعليم و تعلم است و هر چيزي بايد در اين گستره مورد بررسي و ارزيابي قرار گيرد. هدف تعليم و تعلم به هيچ روي «قبولي» و «مردودي» نيست و هدف دين نيز «بهشت» و «جهنم» نمي باشد. در يك كلاس درس اگر معلم بخواهد مي تواند كاري كند كه همگي قبول شوند، اما او نمي خواهد كه همه اينگونه قبول شوند بلكه مي خواهد خودشان قابليت قبول شدن را پيدا كنند. در حوزه دين نيز خداوند معلم اصليست. پروردگار اگر بخواهد ميتواند همه را ارتقاء دهد و به راه مستقيم راهنمايي كند ؛ ولي او نمي خواهد، نه اينكه نمي خواهد ،بلكه مي خواهد انسانها خود اين كار را بكنند. در حوزه تعليم و تعلم هيچ معلم حقيقي نمي گويد «سؤال نكن» بلكه همه تشويقها در جهت سؤال كردن است. به همين ترتيب عالم ديني نيز بايد حق سؤال كردن را براي ديگران رعايت كند ؛ چرا كه او يك معلم است نه يك متخصص. در حوزه تعليم و تعلم ، معلم دست متعلم را براي نيل به اهداف آموزش باز ميگذارد و متعلم را ملزم نمي كند كه تنها آنچه را او ميگويد بايد انجام دهد. اساتيد و معلمين خودكامه اي كه شا گرد را تنها ملزم به يادگيري روشها و جزوات گرد گرفته و تاريخ گذشته خود مي كنند بد ترين ضربه را بر بناي تعليم وتعلم وارد مي آورند. يك شاگرد يا دانشجوي واقعي كه هدفش ارتقاء فكري و شناخت نا شناخته هاست هرگز تن به روشهاي چنين اساتيد ي نمي دهد و خود را مقيد به بندهاي آنها نمي سازد. البته در حوزه تعليم و تعلم ممكن است كه يك دانش آموز و يا دانشجو با تمسك به چنين بندهايي مراحل قبولي را طي نموده و به بهشت آرماني خود كه يك شغل مناسب است برسد، اما در حوزه دين چنين چيزي امكان ندارد.
دراين داستان، موسي به ما درسي ميدهد كه اگر هر جامعه اي آن را بكار بندد هرگز دچار فرو پاشي و اضمحلال نخواهدشد.در چنين جامعه اي:
كسي دست به مقدس سازي وبت تراشي نمي زند
احدي از ارتكاب عمل بد و نادرست مصونيت ندارد
فاعل هر عملي مورد پرسش قرار ميگيرد، حال مي خواهد يك پيامبر باشد و يا يك فرد معمولي
هيچكس بطور مطلق اطاعت نمي شود
هيچ امر مطلقي كه از ناحيه انساني صادر شده باشد وجود ندارد
همچنين در اين داستان موسي از معلم خود مي آموزد كه:
آنچه يك عمل را خوب يا بد جلوه ميدهد؛ نيت فاعل آن و اثريست كه از خود بر جاي ميگذارد
درس معلم موسي براي ما قلا ده هاي بندگي اسارت آميز را گسسته و بندگي آزاد را به ارمغان مي آورد
وسوسه ها و تقيدهاي بي اساس شيطاني را مي زدايد
سنتهاي غلط و يا تاريخ گذشته را به فراموشي مي سپارد
6- وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا(18:68)
7-تفسير نمونه
8- فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِّن نَّهَارٍ بَلَاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفَاسِقُون (46:35)
9- قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللّهِ وَاصْبِرُواْ إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين(7:128)
10- مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُون (5:32)
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.