PDA

نمايش نسخه نهائي : عرفان از ديدگاه اسلام


صبح
Tuesday 17 August 2004, 09:15PM
بسم الله الرحمن الرحيم
متن ذيل مصاحبه خانم پري وگت ، محقق اسلام شناسي، از كشور نروژ با مرحوم علامه محمد تقي جعفري (ره) به تاريخ 17/8/1375 است.پيام آموزش متن اين گفت وگو را براي ارتقا بينش مخاطبان، به ويژه كارشناسان و نمايندگان فرهنگي در خصوص يك موضوع مهم و بحث انگيز منتشر مي نمايد.
منبع : سايت اطلاع رساني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي
http://www.icronet.org


خانم پري وگت: آن طور كه به من گفته‎اند جناب عالي متخصص در عرفان هستيد. من در اين زمينه تخصصي ندارم وليكن به اين موضوع علاقه مند هستم. سؤال من از جناب عالي درباره وضعيت عرفان در جامعه كنوني است. با توجه به اينكه، با نگرشي به تاريخ درمي يابيم كه همزيستي مسالمت آميزي بين صوفي‎گري،‌ فقه و شريعت وجود نداشته و تاريخ گذشته هميشه شاهد تشنجي بين صوفي‎گري و جنبه‎هاي حقوقي و شرعي اسلام بوده است؟

علامه جعفري: سرگذشت تصوف و عرفان در كشورهاي اسلامي با ساير كشورها ولو كشورهاي شرقي مانند هند متفاوت است. آنچه كه علما و فيلسوفان و فقهاي اسلامي را در برابر تصوف و عرفان قرار مي دهد، به عنوان يك مكتب جدا از اسلام مي باشد. وگرنه عرفاني كه از خود مكتب اسلام درك مي شود، در جوامع اسلامي مورد استقبال است و تضادي وجود نداشته است.

در اسلام تصوف (نه ميستي سيزم و نه عرفان)به اين دليل مورد استقبال فيلسوفان و فقها نمي‎باشد كه نوعي بي‎خيالي به زندگي و بي‎اهميتي به دنيا را دربردارد. البته نه به معناي سكيولاريزم ،‌يعني جنبه سياسي قضيه كه در غرب مطرح است،‌ فقط به روح مي‎پردازد ،‌ كه خود همين توجه و بررسي آن بر روح هم داراي نواقصي است و واقعيات و حقايق را بي‎اهميت مي‎شمارد. بدين سبب تصوف در جوامع اسلامي در اقليت بسيار محدودي قرار گرفته است، در صورتي كه اسلام هم دين دنيا و هم دين آخرت است.

به طور كلي فيلسوفان و حكماي اسلامي دو نكته را از متصوفه پذيرا نيستند: يكي همان مسأله بي اعتنايي محض به دنيا و ديگري عرفان و تصوف نظري آنها. عقايدي مانند جبر و وحدت موجودي كه به وحدت موجودي منتهي مي‎گردد، نه فقط اسلام بلكه تمام اديان ابراهيمي اين مسأله را نمي‎پذيرند.

در عين حال نكته بسيار مهمي وجود دارد و آن اين است كه متصوفه و عرفا به طور عام، به جهت زهد و اعراض از دنيا، در سير و سياحت درون، حقايق بسيار عالي را مطرح كرده اند كه نه اسلام با اين مطالب تضاد داشته است و نه مسلمان ها. بدين سبب ادبيات فارسي و عربي پر از مسائلي است كه تصوف از درون به ارمغان آورده است. پس هنگامي كه به ارزيابي تصوف مي‎پردازيم بايد اين جنبه ها را از يكديگر جدا كنيم. در نتيجه در تصوف دو نكته منفي و يك نكته مثبت ديده مي‎شود. اگر آنها وحدت وجود ،‌ يعني وحدت گرايي مطلق را كه مي‎گويد:«ليس في الدار غيره ديار» بدين صورت مطرح مي‎‎كردند كه هستي جلوگاه خداست و نمودي از صفات خداوندي است، اديان هم با اينها در توافق بودند و بشر از اخلاقيات و روحيات آنها استفاده هاي بسيار مي‎كرد.

از آن جمله در مثنوي مولوي، كه مورد قبول اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان است، حقايقي از عرفان بيان شده كه البته مدارك اصلي آنها در اسلام است. طبق بررسي كه من انجام داده ام ،‌ در مثنوي معنوي 2200 مورد آيات قرآني و 600 مورد احاديث مطرح شده و در نتيجه گيري‎هاي تصوف در باب اخلاقيات مطالب بسيار مهمي وجود دارد. حتي به جرأت مي‎توانم بگويم كه ريشه‎هاي بسياري از علوم انساني امروز از ديدگاه حكمت (نه فلسفه اصلاحي) در مثنوي يافت مي‎شود. با اينكه مولانا يك حالت تصوف هم دارد، ولي روحانيت و علما و فقها اسلامي وي را طرد نكرده‎اند. مگر بيان اشتباهش،‌كه خود من شرحي نوشته‎ام و حدود 80 – 70 مورد از ايشان اشتباه ديده و اصلاح كرده‎ام.

خانم پري وگت: يكي از جنبه هاي تصوف پرداختن به خود و به جهان درون است. از طرف ديگر جنبه سياسي صوفيه در دوران صفويه در ايران است كه حتي مي‎بينيم در تركيه خواندن كتاب مولوي ممنوع مي‎شود، كه علت آن تحريكاتي سياسي بود كه با خواندن آن ايجاد مي‎شد، حال اگر اين دو زمينه، خودگرايي و سياسي، را كنار هم بگذاريم تاثيرپذيري اين دو را از يكديگر چگونه ارزيابي مي‎كنيد؟

علامه جعفري : در آن زمان در تركيه عثماني‎ها خلافت داشتند و ممنوعيت مثنوي مربوط به جنبه سياسي نبود. در كلمات مولوي بحث سياسي به معناي پولتيكي كه امروز بحث مي‎شود، چه ماكياوليستي و چه غير ماكياوليستي ديده نمي‎شود. اما مسأله اي كه هست بيان بسيار عالي مولانا از اصول متعالي انساني است و هر كسي در سياست به طريق ماكــياولي باشد با آن مواجه مي شود. ممنوعـيت مثنوي به طور مسلم مربوط به وحدت وجودش يا جبرگرايي مطلق اش و نصايح بسيار عالي آن براي سلاطين و خلفا بوده است. در نتيجه، ممنوعيت مثنوي در تركيه خيلي جنبه سياسي نداشته و حتي خيلي هم فراگير نبوده است.

در زمان صفويه، تصوف و عرفان در خدمت تشيع قرار گرفت و از تصوف به جهت جنبه روحاني آن مي خواستند استفاده كنند، تا بلكه اقوام و ملل مختلف را در ايران جمع آوري كنند . به عبارت ديگر تصوف هدفي مطلق نداشت و علماي بزرگي بودند كه تصــوف را خيلي به رسـميت نمي‎شناختند. سـلاطين صفوي هم از اين علمــا تبعيت مي‎كردند و نمي‎توانستند حرف آنها را ناديده بگيرند. در آن زمان عده اي به جهت تمايلات مثلا ً ارثي، تصوف را وسيله قرار داده بودند و اگر علما مي‎فهميدند كه اين عده مي‎خواهند صوفي‎گري به راه اندازند و تشيع را كنار زنند، محال بود كه در مقابل آنها ايستادگي نكنند. به عنوان مثال در زمان شاه عباس صفوي ، در نجف عالمي بود به نام شيخ احمد اردبيلي (مقدس اردبيلي) كه شاه عباس از او به جهت زهد و تقوي و فقاهتش بيم داشت. مقدس اردبيلي قطعاً عالمي ضد تصوف بود . در تاريخ عباس صفوي آورده اندكه يكي از افسران شاه عــباس مبغوض وي مي شود و فهميد كه او را خواهند كشت. اين افسر درمشورت با چند تن بر آن مي شود تا به نجف رفته و از مقدس اردبيلي دست نوشته‎اي بگيرد تا شاه عباس وي را عفو نمايد. افسر نزد مقدس اردبيلي ثابت مي كند كه شاه عباس بي دليل نسبت به وي بدبين شده و او گناهكار نيست.مقدس اردبيلي براي شاه عباس اين چنين مي نويسد: «باني ملك عاريت ، عباس بداند كه اين مرد مظلوم ظالم نما است. از تقصير احتمالي او بگذر شايد خداوند از بعضي از تقصيرهاي تو بگذرد. بنده شاه ولايت احمد بن محمد اردبيلي.» افسر با اين نامه نزد شاه عباس مي رود و شاه عباس با ديدن نامه آن را مي بوسد و مي‎گويد:«شيخ به من وعده شفاعت داده است». و در جواب مي‎نويسد:«خاطر شريف حجه الاسلام شيخ احمد اردبيلي مستحضر باد كه ما از تقصير اين مرد گذشتيم و اميد شفاعت به دست آن مرد را داريم.كلب آستان علي عباس.»

صبح
Tuesday 17 August 2004, 09:24PM
خانم پري وگت: تصوف جنبه‎هاي گوناگوني چه مثبت چه منفي دارد. چه طور مي‎توان بين تصوف و مفهوم عرفان تفكيك قائل شد؟ با توجه به اينكه تصوف تأثير زيادي روي طرز تفكر شيعه و شيعه گري داشته است و عرفان در بطن شيعه‎گري چگونه توانسته خود را تقويت كند و به تكامل برسد؟

من اطلاعاتي در مورد عرفان در ايران مدرن دارم و مي‎دانم كه حضرت امام خميني درس هايي در اين خصوص داشته اند.با توجه به ريشه‎هاي عرفان و تصوف ،‌عرفان گذشته و عرفان دنياي امروز، سير تحولات عرفان را چگونه مي‎بينيد؟

علامه جعفري: مسأله‎اي كه در اينجا مطرح شد فرق ميان تصوف و عرفان است كه مسأله بسيار بجايي است. عرفاني كه در تشيع مطرح است نفي واقعيت ها نيست. به ويژه با نگاه به روش «علي بن ابيطالب» در نهج البلاغه و آيات قرآني در مي‎يابيم كه عرفان حقيقي نمي‎تواند واقعيت هاي هستي را نفي كند. اين عرفان، نه عرفان بودايي و عرفان هندوئيزم است و نه عرفان ساير جوامعي كه «من » را به رسميت مي‎شناسند و لاغير. اين قبيل جوامع فقط مي گويند «من»، تا برسند به نيرواناي آخر وجود كه انسان در آخر تكامل‎اش به آن مي‎رسد. قطع نظر از اصطلاح تصوف و عرفان ، (بعضي از صوفيان نمي‎گويند كه ما مسلمانيم بلكه مي‎گويند ما عارفيم)، دو روش تفكر مشاهده مي‎شود. يكي اينكه بگوييم عرفان چنين راهي دارد ولي اينكه اين كلمه در فرهنگ تشيع ناملموس باشد. به عنوان مثال: «ان قلوب عارفين‎‎...» (كلمه عارف در دعاها بسيار ذكر شده است) اين عرفان چيزي را از هستي نفي نمي‎كند. هستي را صيقلي مي‎كند و تمام كوشش آن در گسترش «من» بشري در اين هستي صيقل يافته‎ است كه خدا از آن پيداست. اين عرفان تكليف و وظيفه اي را نفي نمي كند حتي مهم ترين مسائل اجتماعي را كه خيلي جنبه دنيوي دارد منكر نمي‎شود، هستي را صيقلي مي‎كند تا تلطيف اش كند. ما در اصطلاح مي‎گوييم:«تو مو مي‎بيني و من پيچش مو»، و در اين هستي با عظمت و با لطافت اش «من» خودش را مي‎گستراند. در اين عرفان، واقعيات به جاي خود است و غرايز انساني را نفي نمي‎كند. حتي منكر خودخواهي نمي‎شود، بلكه مي‎گويد تعديل‎اش كن. نمي‎گويد«من » را بكش، چون اين «من» از ازل به راه افتاده و مي‎خواهد به ابد برود. در عرفان داريم كه بايد «خود طبيعي» را مهار كرد. غرايز را به سود تعقل و وجدان مهار كرد. اين عرفان شرع را قبول دارد و خيلي از علما و فقهاي اسلام در اين مسير بودند.

به عنوان مثال شيخ انصاري دو سال در اصفهان، درس مثنوي را نزد يكي از عرفا خوانده بود. ما نه چيزي از جهان و نه از روح انساني حذف مي‎كنيم. بلكه آنها را معنا مي‎كنيم و صيقل مي‎دهيم، در صورتي كه تصوف اين جنبه‎ها را ندارد.

بشر كارش افراط و تفريط است. اگر نگوييم:« انسان معتدل استثنايي است»،‌ مي توان گفت :«خيلي در اقليت است». وقتي به بشر گفته مي‎شود منكر موجود و ماده و حركت و قانون و نظم نباش، بلكه تكليف خود را با اين مسائل روشن كن و با اينها در ارتباط باش و از اينها استفاده كن و آنها را وسيله صعود به عالم تجرد و ابديت قرار بده، آن قدر به ماده مي چسبد كه روح و تجرد و عظمت‎هايش را فراموش مي‎‎كند! و وقتي مي گويي ذره اي به روح بپرداز، آن قدر افراط مي كند كه در تصوف، ماده از يادش مي رود! ما چنين مشكلي را با بشر افراطي و تفريطي داريم.

هنگامي كه به بشر گفته مي شود اين جهان واقعيت دارد، شخصيت خود را بالا ببر،‌آن قـدر به خود مي پردازد كه مي‎گويد:«انا الحق» يا «ليس في جبني الا ا….» (در جبه من نيست جزخدا). تو بزرگي، ولي خدا كوچك نيست . در اينجا بشر افراطي به خودش پرداخته است. بشر، تو مي داني خدا چه قدر بزرگ است كه تو در اين حالت مستي مي‎گويي«انا الحق»؟! ما در تشيع كساني مثل علامه طباطبايي داريم كه هم فيلسوف و هم عارف و رياضي دان بود.

و همچنين خواجه نصيرالدين طوسي كه هم رياضي‎دان و هم دانشمند علوم طبيعي و هم عارف بود. در تشيع اين مسائل به شكل بسيار عالي هماهنگ مي‎شود. نه افراط مي‎شود و نه تفريط. روح، عظمت پيدا مي‎كند و مي‎تواند جهان را براي خود سكويي قرار دهد و پرواز كند. اين، در حقيقت حالت كلي عرفان در تشيع است . ما در تشيع و تسنن عرفايي را چون علامه طباطبايي ،‌ميرزا علي قاضي،‌ سيد حسين باكويي، ميرزا علي آقا شيرازي ، ميرزا حسن جلوه،‌آقا ميرزا، مهدي آشتياني و …. داريم كه اطلاعاتي هم از عرفان و هم از تصوف داشته‎اند و معتقد بوده اند كه علم ، علم است و فلسفه ، فلسفه است؛ مذهب، مذهب است و عرفان ، عرفان است و مابين اينها تضادي وجود ندارد.

در سمينار بين المللي دهلي نو كه يونسكو به مناسبت بزرگداشت ابن سينا برپا كرده بود، در روز آخر نامه اي را به دست من دادند و خواستند تا نظر خود را درباره سمينار و در پايان جمله اي هم درباره ابن سينا بگويم.

من چنين گفتم:«اين سمينار بسيار عالي و منظم بود و مطالب عميقي در آن مطرح شد. اما جمله اي درباره ابن‎سينا؛ اگر توجه كرده باشيد ما طي چهار روز در اين كنفرانس درباره ابن سينا صحبت كرديم. عده اي از شما دانشمندان و آقايان ثابت كرديد كه ابن سينا فيلسوفي در حد بسيار بالاست(اشاره به كتاب شفا) و عده اي ثابت كرديد كه اين شخص، دانشمندي در حد بسيار بالاست. (اشاره به كتاب پزشكي قانون)، و عده اي نيز ثابت كرديد كه ابن سينا عارفي در حــد بالاست(اشاره به نمط 8،9،10)، و عده اي نيز ثابت كــرديد كه اين مرد مذهبي بود منتها شيعه يا سني و يا اسماعيلي بودن اش اختلاف است. با اين وصف سخن من اين است كه هر كدام از شما آقايان كه به كشور خود بازگشتيد ،‌سعي كنيد اين تفكر مخرب را از ذهن مردم بيرون كنيد كه مثلاً فلسفه با علم نمي‎سازد، عرفان با علم نمي‎سازد، عرفان با فلسفه نمي‎سازد و غيره … ما شخصي را مانند ابن سينا داريم كه خود شما ثابت كرديد كه اين مرد فيلسوف و دانشمند و عارف و مرد مذهبي به تمام معنا بوده است. شما با اين تفكر انسان را كوچك كرده ايد. شخصيت انسان بسيار بالاتر از اينهاست كه نتواند اينها را با هم هماهنگ سازد.

خانم پري وگت: در حال حاضر در ايران آيا عرفان تدريس مي‎شود؟ اگر پاسخ مثبت است تدريس عرفان به چه نحو است؟آيا كلاس هايي براي تدريس عرفان وجود دارد يا فقط يك رابطه شخصي ميان يك عالم و تني چند از شاگردان وجود دارد؟

علامه جعفري: يكي از راه‎هاي كسب عرفان نظري تحصيل در دانشكده هاي الهيات و معارف اسلامي است. در ايران انجمني هم وجود دارد به نام انجمن اسلامي حكمت و فلسفه كه زماني در آنجا از عرفان بحث مي‎شد. وقتي به عرفان عمــلي مي‎رســـيم غالباًدو يا سه شاگرد انتخاب مي‎شوند و در نزد استاد به طور خصوصي عرفان عملي مي‎آموزند. الــبته من مثنوي را به مــدت 10 الي 12 سال تدريس مي‎كردم كه در آن زمان حتي بعضي ماترياليست‎ها هم به پاي بحث ما مي‎‎‎آمدند و مي‎گفتند ملاي رومي ما را خلع سلاح مي‎كند و فقط در مقابل ملاي رومي زانو مي‎زدند.

اگر كسي مي‎خواهد عرفان تدريس كند بايد خيلي دقت داشـته باشد كه در بعضي حالت ها جنبه حرفه‎اي پيدا مي‎كند. اما براي كساني كه در خارج از كشور هستند، بايد ابتدا يك سري اخلاقيات اسلامي را فرا بگيرند، چون اخلاق اسلامي آميخته با عرفان است و اين مقدمه براي آنها لازم است. چون نمي‎توان يك دفعه آنها را در مقابل نورانيت شديد قرار داد و مقدمه عرفان براي آنها لازم است. لذا من به آقايان و خانم‎هايي كه به نزد من مي‎آمدند و مي‎ديدم آمادگي ندارند، مي‎گفتم ابتدا مقداري اخلاق اسلامي بخوانيد و خود را آماده كنيد تا بتوانيم وارد عرفان شويم.

خانم پري وگت: جنابعالي به نور اشاره كرديد آيا عرفان به انسان تجربه نوري مي‎دهد؟

علامه جعفري: بله، هنگامي كه روح در نهايت مي‎خواهد تجرد خود را به فعليت برساند. به همين دليل است كه در اين مسير نمي‎توان يك دفعه حركت كرد،‌بايد خيلي آرام جلو رفت. به عنوان مثال، صفات رذيله را از خود دور كند سپس شهواتش را تعديل كند، ارتباطش با دنيا را تعديل كند و … تا يك دفعه نور شديد او

صبح
Tuesday 17 August 2004, 09:25PM
خانم پري وگت: تصوف جنبه‎هاي گوناگوني چه مثبت چه منفي دارد. چه طور مي‎توان بين تصوف و مفهوم عرفان تفكيك قائل شد؟ با توجه به اينكه تصوف تأثير زيادي روي طرز تفكر شيعه و شيعه گري داشته است و عرفان در بطن شيعه‎گري چگونه توانسته خود را تقويت كند و به تكامل برسد؟

من اطلاعاتي در مورد عرفان در ايران مدرن دارم و مي‎دانم كه حضرت امام خميني درس هايي در اين خصوص داشته اند.با توجه به ريشه‎هاي عرفان و تصوف ،‌عرفان گذشته و عرفان دنياي امروز، سير تحولات عرفان را چگونه مي‎بينيد؟

علامه جعفري: مسأله‎اي كه در اينجا مطرح شد فرق ميان تصوف و عرفان است كه مسأله بسيار بجايي است. عرفاني كه در تشيع مطرح است نفي واقعيت ها نيست. به ويژه با نگاه به روش «علي بن ابيطالب» در نهج البلاغه و آيات قرآني در مي‎يابيم كه عرفان حقيقي نمي‎تواند واقعيت هاي هستي را نفي كند. اين عرفان، نه عرفان بودايي و عرفان هندوئيزم است و نه عرفان ساير جوامعي كه «من » را به رسميت مي‎شناسند و لاغير. اين قبيل جوامع فقط مي گويند «من»، تا برسند به نيرواناي آخر وجود كه انسان در آخر تكامل‎اش به آن مي‎رسد. قطع نظر از اصطلاح تصوف و عرفان ، (بعضي از صوفيان نمي‎گويند كه ما مسلمانيم بلكه مي‎گويند ما عارفيم)، دو روش تفكر مشاهده مي‎شود. يكي اينكه بگوييم عرفان چنين راهي دارد ولي اينكه اين كلمه در فرهنگ تشيع ناملموس باشد. به عنوان مثال: «ان قلوب عارفين‎‎...» (كلمه عارف در دعاها بسيار ذكر شده است) اين عرفان چيزي را از هستي نفي نمي‎كند. هستي را صيقلي مي‎كند و تمام كوشش آن در گسترش «من» بشري در اين هستي صيقل يافته‎ است كه خدا از آن پيداست. اين عرفان تكليف و وظيفه اي را نفي نمي كند حتي مهم ترين مسائل اجتماعي را كه خيلي جنبه دنيوي دارد منكر نمي‎شود، هستي را صيقلي مي‎كند تا تلطيف اش كند. ما در اصطلاح مي‎گوييم:«تو مو مي‎بيني و من پيچش مو»، و در اين هستي با عظمت و با لطافت اش «من» خودش را مي‎گستراند. در اين عرفان، واقعيات به جاي خود است و غرايز انساني را نفي نمي‎كند. حتي منكر خودخواهي نمي‎شود، بلكه مي‎گويد تعديل‎اش كن. نمي‎گويد«من » را بكش، چون اين «من» از ازل به راه افتاده و مي‎خواهد به ابد برود. در عرفان داريم كه بايد «خود طبيعي» را مهار كرد. غرايز را به سود تعقل و وجدان مهار كرد. اين عرفان شرع را قبول دارد و خيلي از علما و فقهاي اسلام در اين مسير بودند.

به عنوان مثال شيخ انصاري دو سال در اصفهان، درس مثنوي را نزد يكي از عرفا خوانده بود. ما نه چيزي از جهان و نه از روح انساني حذف مي‎كنيم. بلكه آنها را معنا مي‎كنيم و صيقل مي‎دهيم، در صورتي كه تصوف اين جنبه‎ها را ندارد.

بشر كارش افراط و تفريط است. اگر نگوييم:« انسان معتدل استثنايي است»،‌ مي توان گفت :«خيلي در اقليت است». وقتي به بشر گفته مي‎شود منكر موجود و ماده و حركت و قانون و نظم نباش، بلكه تكليف خود را با اين مسائل روشن كن و با اينها در ارتباط باش و از اينها استفاده كن و آنها را وسيله صعود به عالم تجرد و ابديت قرار بده، آن قدر به ماده مي چسبد كه روح و تجرد و عظمت‎هايش را فراموش مي‎‎كند! و وقتي مي گويي ذره اي به روح بپرداز، آن قدر افراط مي كند كه در تصوف، ماده از يادش مي رود! ما چنين مشكلي را با بشر افراطي و تفريطي داريم.

هنگامي كه به بشر گفته مي شود اين جهان واقعيت دارد، شخصيت خود را بالا ببر،‌آن قـدر به خود مي پردازد كه مي‎گويد:«انا الحق» يا «ليس في جبني الا ا….» (در جبه من نيست جزخدا). تو بزرگي، ولي خدا كوچك نيست . در اينجا بشر افراطي به خودش پرداخته است. بشر، تو مي داني خدا چه قدر بزرگ است كه تو در اين حالت مستي مي‎گويي«انا الحق»؟! ما در تشيع كساني مثل علامه طباطبايي داريم كه هم فيلسوف و هم عارف و رياضي دان بود.

و همچنين خواجه نصيرالدين طوسي كه هم رياضي‎دان و هم دانشمند علوم طبيعي و هم عارف بود. در تشيع اين مسائل به شكل بسيار عالي هماهنگ مي‎شود. نه افراط مي‎شود و نه تفريط. روح، عظمت پيدا مي‎كند و مي‎تواند جهان را براي خود سكويي قرار دهد و پرواز كند. اين، در حقيقت حالت كلي عرفان در تشيع است . ما در تشيع و تسنن عرفايي را چون علامه طباطبايي ،‌ميرزا علي قاضي،‌ سيد حسين باكويي، ميرزا علي آقا شيرازي ، ميرزا حسن جلوه،‌آقا ميرزا، مهدي آشتياني و …. داريم كه اطلاعاتي هم از عرفان و هم از تصوف داشته‎اند و معتقد بوده اند كه علم ، علم است و فلسفه ، فلسفه است؛ مذهب، مذهب است و عرفان ، عرفان است و مابين اينها تضادي وجود ندارد.

در سمينار بين المللي دهلي نو كه يونسكو به مناسبت بزرگداشت ابن سينا برپا كرده بود، در روز آخر نامه اي را به دست من دادند و خواستند تا نظر خود را درباره سمينار و در پايان جمله اي هم درباره ابن سينا بگويم.

من چنين گفتم:«اين سمينار بسيار عالي و منظم بود و مطالب عميقي در آن مطرح شد. اما جمله اي درباره ابن‎سينا؛ اگر توجه كرده باشيد ما طي چهار روز در اين كنفرانس درباره ابن سينا صحبت كرديم. عده اي از شما دانشمندان و آقايان ثابت كرديد كه ابن سينا فيلسوفي در حد بسيار بالاست(اشاره به كتاب شفا) و عده اي ثابت كرديد كه اين شخص، دانشمندي در حد بسيار بالاست. (اشاره به كتاب پزشكي قانون)، و عده اي نيز ثابت كرديد كه ابن سينا عارفي در حــد بالاست(اشاره به نمط 8،9،10)، و عده اي نيز ثابت كــرديد كه اين مرد مذهبي بود منتها شيعه يا سني و يا اسماعيلي بودن اش اختلاف است. با اين وصف سخن من اين است كه هر كدام از شما آقايان كه به كشور خود بازگشتيد ،‌سعي كنيد اين تفكر مخرب را از ذهن مردم بيرون كنيد كه مثلاً فلسفه با علم نمي‎سازد، عرفان با علم نمي‎سازد، عرفان با فلسفه نمي‎سازد و غيره … ما شخصي را مانند ابن سينا داريم كه خود شما ثابت كرديد كه اين مرد فيلسوف و دانشمند و عارف و مرد مذهبي به تمام معنا بوده است. شما با اين تفكر انسان را كوچك كرده ايد. شخصيت انسان بسيار بالاتر از اينهاست كه نتواند اينها را با هم هماهنگ سازد.

خانم پري وگت: در حال حاضر در ايران آيا عرفان تدريس مي‎شود؟ اگر پاسخ مثبت است تدريس عرفان به چه نحو است؟آيا كلاس هايي براي تدريس عرفان وجود دارد يا فقط يك رابطه شخصي ميان يك عالم و تني چند از شاگردان وجود دارد؟

علامه جعفري: يكي از راه‎هاي كسب عرفان نظري تحصيل در دانشكده هاي الهيات و معارف اسلامي است. در ايران انجمني هم وجود دارد به نام انجمن اسلامي حكمت و فلسفه كه زماني در آنجا از عرفان بحث مي‎شد. وقتي به عرفان عمــلي مي‎رســـيم غالباًدو يا سه شاگرد انتخاب مي‎شوند و در نزد استاد به طور خصوصي عرفان عملي مي‎آموزند. الــبته من مثنوي را به مــدت 10 الي 12 سال تدريس مي‎كردم كه در آن زمان حتي بعضي ماترياليست‎ها هم به پاي بحث ما مي‎‎‎آمدند و مي‎گفتند ملاي رومي ما را خلع سلاح مي‎كند و فقط در مقابل ملاي رومي زانو مي‎زدند.

اگر كسي مي‎خواهد عرفان تدريس كند بايد خيلي دقت داشـته باشد كه در بعضي حالت ها جنبه حرفه‎اي پيدا مي‎كند. اما براي كساني كه در خارج از كشور هستند، بايد ابتدا يك سري اخلاقيات اسلامي را فرا بگيرند، چون اخلاق اسلامي آميخته با عرفان است و اين مقدمه براي آنها لازم است. چون نمي‎توان يك دفعه آنها را در مقابل نورانيت شديد قرار داد و مقدمه عرفان براي آنها لازم است. لذا من به آقايان و خانم‎هايي كه به نزد من مي‎آمدند و مي‎ديدم آمادگي ندارند، مي‎گفتم ابتدا مقداري اخلاق اسلامي بخوانيد و خود را آماده كنيد تا بتوانيم وارد عرفان شويم.

خانم پري وگت: جنابعالي به نور اشاره كرديد آيا عرفان به انسان تجربه نوري مي‎دهد؟

علامه جعفري: بله، هنگامي كه روح در نهايت مي‎خواهد تجرد خود را به فعليت برساند. به همين دليل است كه در اين مسير نمي‎توان يك دفعه حركت كرد،‌بايد خيلي آرام جلو رفت. به عنوان مثال، صفات رذيله را از خود دور كند سپس شهواتش را تعديل كند، ارتباطش با دنيا را تعديل كند و … تا يك دفعه نور شديد او را خيره نسازد.

خانم پري وگت: آيا معلم يا راهنما لازم است؟

علامه جعفري: بلي، معلم راه ميان بر را مي‎داند و وضع روحي افراد را در نظر مي‎گيرد. وجود مربي بسيار مهم است.

خانم پري وگت: شما در ايران خانقاه و فرق دراويش داريد. رابطه بين عرفاني كه در قم مطرح است با اين گونه مراكز چگونه است؟

علامه جعفري: آنچه كه در اسلام مطرح است ،‌مساجد است. مـسجد مركز تصــاعد روحي انسـانهاست. نمازها، موعظه ها و حتي مباحث علمي در مساجد انجام مي‎گرفته و مي‎گيرد. در بعضي از نقاط دنيا چون دسترسي به مسجد نبود و يا عده‎اي مي‎خواستند فقط با حالت ذكر زندگي كنند ،‌ جاهايي به نام خانقاه را براي خودشان درست كردند. ولي در اسلام مسجد براي همه حركات روحي ما كفايت مي‎كند، يا حتي خانه ها يا مدارس. به هر حال هر جا كه باشيم خدا هم آنجاست. انسان در هر كجا كه بخواهد مي‎تواند با خدا تماس بگيرد و جاي به خصوصي نمي‎خواهد ، ولي متصوفه خانقاه را در نظر مي‎گيرند.

حال من سؤالي دارم. آيا در نروژ اسلام شناسي مطرح است؟ و اساتيد و دانشجوياني در اين زمينه وجود دارند؟ و به طور كلي معنويات در كشورهاي اسكانديناوي چگونه است؟ با توجه به اينكه سوئد از اين نظر وضع خوبي ندارد؟ آيا نروژ هم همانند سوئد است يا فرق مي‎كند؟

خانم پري وگت: در نروژ علاقه زيادي به مطالعات اسلامي ديده مي‎شود و كساني كه مي‎خواهند تجربه‎اي در اين باره كسب كنند، ابتدا به تحصيل زبان عربي مشغول مي‎شوند. جنبه سياسي ايي كه در حال حاضر اسلام پيدا كرده اين علاقه را تشديد كرده است. در ميان جوانان ما افرادي هستند كه با تمدن اسلامي و مكتب هايي نظير صوفيزم و ملاي رومي بيشتر آشنا هستند، ولي در مورد ملاي رومي متخصص نداريم و با توجه به علاقه موجود فكر مي‎كنم در نسل بعدي افراد متخصص بيشتري ظهور كنند. در نروژ مطالعه در رابطه با سنت‎هاي اسلامي در مقايسه با سوئد كمتر رشد يافته است، ولي در حال حاضر چهار يا پنج نفر در دانشگاه در اين زمينه‎ها كار مي‎كنند و يك ترجمه قرآن داريم و از طرف جامعه مسلمانان مقيم نروژ تلاشي در دست انجام است تا ترجمه‎هاي ديگري را از قرآن ارائه بدهند.

در مورد معنويات هم بايد بگويم، همان طور كه مي‎دانيد، جوامع اسكانديناوي به جوامع بسيار آزاد شهرت دارند و قدرت مهم سياسي يا اقتصادي و يا معنوي هم وجود ندارد. اما فكر مي‎كنم پديده شگفت‎انگيزي در آنجا روي داده و كساني هستند كه مي‎خواهند در مورد مسائل سياسي خاورميانه و يا مسائل اسلامي مطالعه كنند. فهميده‎اند كه بايد سنت هاي اسلامي را بدانند و مطالعات اسلامي داشته باشند و اين زمينه‎اي براي درك سياست‎هاي خاور ميانه است.

در زمينه معنويت خانواده‎ها ،‌من جامعه ايران را زياد نمي‎شناسم تا بتوانم مقايسه‎اي بين ايران و جامعه نروژ داشته باشم . حتي مي‎گويند در كشورهاي خاورميانه اوضاع به گونه ديگري است. در يك كشور، واحدها و طبقات گوناگوني هستند كه ارزش هايي متفاوت از يكديگر دارند. در مورد مسائل اجتماعي هر موضوعي يك جنبه بيروني دارد و يك جنبه دروني. براي مثال شايد خيلي ها وانمود كنند كه به ارزش‎ها وفا دارند ولي واقعيت به گونه ديگري باشد. در نروژ مشكلات بطور واضح و علني مطرح مي‎شود و جوانان در آنجا مشكلات فراواني دارند. نرخ طلاق در آنجا 1 به 3 است ، يعني از هر سه ازدواج يكي منجر به طلاق مي‎شود. اين نرخ رو به افزايش است و مشكلاتي را براي فرزندان به وجود آورده است.

همين طور مشكلاتي در رابطه با روابط جنسي بين مرد و زن وجود دارد. البته هم اكنون جوانان شروع به بازنگري و بررسي مجدد اين مسأله كرده‎اند و سعي مي‎كنند تا به روش‎هاي سنتي روي بياورند.


علامه جعفري: بديهي است كه براي بازيابي ارزش‎ها هيچ وقت دير نيست. مقداري تلاش و تحمل زحمت و اخلاص مي‎خواهد، انشاءالله موفق باشيد.

sareban
Wednesday 18 August 2004, 04:03PM
اولا تعريف عرفان چيست؟

ابو علي سينا:
اشارات وتنبيهات ج3 ص369

المتصرف بفكره الي قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق في سره يخص باسم العارف

توجه مستمر دروني وانصراف فكري به طرف قدس جبروت به منظور تابش نور حق "عرفان " است
وكسي كه داراي چنين صفت نفساني باشد عارف

ابو علي سينا ادامه ميدهد:

گر چه صرف زهد بي عرفان يا اجتماع زهد وعبادت بدون عرفان ممكن است
و گاهي زهد با عبادت يا زهد با عرفان يا هر دو
با عرفان جمع ميشوند
اما از آن طرف عرفان بدون مقدار لازم از زهد وعبادت ميسر نيست

ابن سينا ادامه ميدهد وميگويد:
زهد عارف رها نمودن هر گونه كالا ومتاعي است كه مانع توجه دورني وي به سوي حق مي باشد ونيز برتري اوست به هر چه كه غير خدا باشد

ص 370 همان كتاب

sareban
Wednesday 18 August 2004, 04:09PM
ثانيا
عارف به نظر مكتب اهل بيت چه كسي است؟


براي شناخت نطر دقيق شيعه ميتوانيد به مناجات عارفين از زبان حضرت سجاد عليه السلام كه در اين زمينه گفته شده نظري بياندازيد

گوشه اي از اين مناجات


پروردگارا زبانها از رساندن ثناي تو آنچنان كه بايد قاصر است
و فكرهاا از درك عمق زيبايي تو عاجز
...
خداوندا ما را از كساني قرار ده كه درختان شوق تو در سينه هاي آنها كاشته شده است
از كساني كه سوز محبت تو و سوز عشق تو در سراسر دلشان
جا گرفته
آنها از حوض هاي محبت ودوستي تو با جام لطفت جرعه جرعه دركشند
به تحقيق پرده ها از جلوي چشمانشان كنار رفته
و تاريكي شك از عقائدشان زدوده شده
سينه هاشان به سوي حقيقت معرفت وعرفان گشوده شده
جانشان از اينكه به سوي خدا ميروند مطمئن شده
و روحشان به رسيدن به فوز ورستگاري يقين پيدا كرده


به ديدار محبوب خود چشمشان نور ديده يافته
در تجارتشان چون آخرت را به جاي دنيا خريده اند پيروز شده اند

خداوندا
چقدر زيبا است خاطره تو
وذكر تو هنگامي كه بر قلبها مي آيد
چقدر شيرين است سير به سويت
چه خوش است طعم حبت
و چه گوارا ست نوشيدنيي به نام قرب تو


بار الاها
مرا نران واز خود دور نكن
پناه به تو ميبرم اي محبوبم

خداوندا
مرا جزو عارفان به خود
جزو برترين بندگان خود
وراستگو ترين آنها
وبا اخلاصترين آنها قرار ده

اي عظيم
اي جليل
اي كريم
اي عطا بخش ....
:


مناجات خمس عشره...
مناجات عارفين ...
صحيفه سجاديه
امام سجاد عليه السلام


خداوندا
اي كاش تمام عمرم را ميگرفتي ودر عوض لذت لحظه اي از آنچه امامم در مناجات عارفان آورده به من ميچشاندي

به اميد آن روز
والسلام

sareban
Friday 20 August 2004, 06:35PM
جايگاه عرفان در قرآن چيست؟‏


--------------------------------------------------------------------------------

در عرفان چند مطلب اساسي داريم. اول اينكه عرفان علم حصولي (كه از راه ‏تحصيل به دست آيد) نيست بلكه قسمت عمده‎ ‎آن از راه تهذيب و تزكيه نفس به دست ‏مي‌آيد. آنجا كه ذات اقدس اله فرمود ”يُعَلّمُهُمُ الكِتابَ والْحِكْمَةَ ويُزكّيهِمْ“(١) بخش اول ‏مربوط به فقه، اصول، حكمت و امثال اينها است و بخش دوم يعني يُزكّيهمْ مربوط به ‏عرفان است. اگر كسي آينه جان را شفاف كند و بفهمد اين آينه را به كدام سمت ‏بچرخاند، اسرار عالم در آينه وجودش مي‌تابد و به آنها پي‌مي‌برد.‏
حارثه بن مالك كه درسي نخوانده بود آمد حضور پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و ‏سلم) و عرض كرد: من شب را صبح كرده‌ام در حالي كه به مقام يقين رسيده‌ام. حضرت ‏فرمود: هر چيز نشانه‌اي دارد، علامت يقين تو چيست؟ گفت گويا عرش خدا را مي‌بينم، ‏بهشت را مي‌بينم، جهنم و زوزه اهل جهنم را مي‌بينم و مي‌شنوم، حضرت فرمود: «عَبْدٌ ‏نَوّرَ اللّه قَلْبَهُ» بنده‌اي است كه خداوند قلب او را نوراني كرده است.‏
بحث‌هاي قرآني نشان مي‌دهد كه اگر كسي جان خود را شفاف كرد، يعني اهل ‏دغل و شبهه و خيانت نبود، سليم الفطره بود و فهميد آينه جان را به كدام سمت ‏بچرخاند، اسرار عالم را مي‌يابد. گاه انسان آينه جانش را به طرف مار و گرگ و عقرب ‏نگه مي‌دارد. خوب، اين آينه به جز گرگ و عقرب چيز ديگري نشان نمي‌دهد. اين‌كه ‏تقصير آينه نيست بالاخره بايد كسي باشد تا به انسان بگويد آينه را درست نگه‌دار.‏
خداوند در قرآن فرمود: ”كلاّ لَوْ تَعْلَمُون عِلْمَ اليَقينِ‎ ‎لَتَرَوُنّ الجَحيم“(٢) اگر اهل علم ‏اليقين باشيد و صفاي ضمير داشته باشيد هم اكنون جهنم را مي‌بينيد. والاّ بعد از مرگ، ‏كافر هم جهنم را مي‌بيند و مي‌گويد: ”رَبّنا اَبْصَرْنا وَسَمِعْنا“(٣).‏
زماني در عمره مفرده در حرم مطهر پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) ‏روبروي حرم نشسته بوديم، جواني نزد من آمد و گفت حاج‌آقا قصه‌اي دارم‎ ‎مي‌خواهم با ‏شما در ميان بگذارم، اجازه مي‌دهيد اين قصه را بگويم. گفتم: بفرماييد. گفت: من اهل ‏فلان شهر ايران و آبميوه‌فروش هستم.براي اين‌كه آب ميوه خنك و گوارا باشد ما يك تكه ‏يخ داخل ليوان مي‌اندازيم، بعد آبميوه روي آن مي‌ريزيم تا ليوان پر شود و به قيمت ‏معمول مي‌فروشيم. آن تكه يخ كه قيمتي ندارد، ما تعهد كرده‌ايم يك ليوان آب ميوه ‏بدهيم صد ريال، مقداري از اين ليوان را آن تكه يخ اشغال مي‌كند و قاعدتاً از حجم آبميوه ‏كاسته مي‌شود‎.‎
بعد گفت: من يك روز صبح كه آمدم مغازه در را باز كنم، ديدم قالب‌هاي يخي كه ‏معمولاً صبح قبل از آفتاب مي‌آورند جلوي در مي‌گذارند شعله‌ور شده و آتش از اين يخ‌ها ‏بلند است. فهميدم كه مشكل كجاست. و اين ناشي از غلّ و غش ما در فروش آب ‏ميوه‌هاست. بعد از آن رفتم ليوان‌هاي بزرگتري تهيه كردم و يخ داخل آن مي‌اندازم و يك ‏ليوان آب ميوه كامل را داخل ليوان بزرگتر مي‌ريزم و به مشتري مي‌دهم. اين جوان در ‏كنار قبر مطهر پيامبر‌اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) بعد از اين جريان همين آيه را ‏قرائت كرد: ”كلاّ لَوْ تَعْلَمُون عِلْمَ اليَقينِ لَتَروُنَّ الجَحْيم“(٤).خلاصه لقمه حرام آتش است. ‏در سوره نساء فرمود: ”إنّ الذينَ يأكْلُونَ اَمْوالَ اليَتامي ظُلْماً إنّما يَأكْلُونَ في بُطُونِهِم ‏ناراً“(٥)كساني كه اموال يتيمان را به ظلم مي‌خورند، همانا در حال خوردن آتشند.‏
ما درسي مي‌خواهيم كه فارغ التحصيلي نداشته باشد چون دشمن اصلي ما ‏شيطان، فارغ التحصيل نمي‌شود. تا زنده‌ايم ما را رها نمي‌كند ما هم تا زنده‌ايم بايد ‏درس بخوانيم. درس‌هاي حوزه و دانشگاه هم كه بالاخره بعد از ٢٠ ـ ٣٠ سال ملال آور ‏است. درسي بايد خواند كه ملال را از بين ببرد و اين همان راه تهذيب نفس يا عرفان ‏حقيقي است. پالايش‎ ‎كردن درون و مراقبت دائم داشتن راه عرفان است‎.‎
مرحوم كليني روايتي نقل مي‌كند به اين مضمون كه انسان‌هاي اولي خواب ‏نمي‌ديدند. انبيا به آنها مي‌گفتند: حساب و كتابي هست و هركسي در برابر اعمالش ‏مسؤول است ولي مردم باور نمي‌كردند. كم كم رؤيا نصيب افراد بشر شد، پس از آن ‏افرادي كه خواب مي‌ديدند، بامداد حضور پيامبرشان مي‌رسيدند و مي‌گفتند: اين‌ها ‏چيست كه ما در خواب مي‌بينيم؟ پيامبرشان فرمود: اين‌ها نمونه‌هايي از آن چيزهايي ‏است كه ما درباره‎ ‎بعد از مرگ مي‌گوييم. به هر حال راه تهذيب نفس بهترين راه عرفان ‏حقيقي است و اختصاصي هم به درس خوانده‌ها يا حوزه يا دانشگاه ندارد و ملال‌آور هم ‏نيست .‏‏…………………………………………………………………………‏


آيت الله جوادي آملي.‏
به نقل از سايت ايشان

Folaani
Wednesday 11 July 2007, 12:44PM
بخشی از کتاب علوم اسلامی شهید آیت ا... مرتضی مطهری (برگرفته از کتاب فارسی دانشگاه پیام نور):

-= عرفان و تصوف =-

یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است.
دربارهء عرفان از دو جنبه میتوان بحث و تحقیق کرد: یکی از جنبهء اجتماعی و دیگر از جنبهء فرهنگی.
عرفا با سایر طبقات فرهنگی اسلامی از قبیل مفسرین، محدثین، فقها، متکلمین، فلاسفه، ادبا، شعرا... یک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر اینکه یک طبقهء فرهنگی هستند و علمی بنام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگی در میان آنها ظهور کردند و کتب مهمی تالیف کردند، یک فرقهء اجتماعی در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتی مخصوص به خود. برخلاف سایر طبقات فرهنگی از قبیل فقها و حکما و غیره که صرفا طبقه ای فرهنگی هستند و یک فرقهء مجزا از دیگران به شمار نمیروند.
اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعی شان یاد شوند غالبا با عنوان «متصوفه» یاد میشوند.
عرفا و متصوفه هرچند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شوند و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند و در همهء فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوستهء اجتماعی هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاه ها و غیره به آنها به عنوان یک فرقهء مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص داده و می دهد.
و البته همواره - خصوصا در میان شیعه - عرفایی بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانی می باشند. و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه اند، نه گروهی که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعتها ایجاد کرده اند.
ما در این درسها که دربارهء کلیات علوم اسلامی بحث میکنیم به جنبهء اجتماعی و فرقه یی، و در حقیقت به جنبهء «تصوف» عرفان کاری نداریم، فقط از جنبهء فرهنگی وارد بحث میشویم. یعنی عرفان به عنوان یک علم و یک شاخه از شاخه های فرهنگ اسلامی نظر داریم نه به عنوان یک روش و طریقه که فرقه یی اجتماعی پیرو آن هستند.
اگر بخواهیم از جنبهء اجتماعی وارد بحث شویم ناچار باید این فرقه را از نظر علل و منشاء و از نظر نقش مثبت یا منفی، مفید یا مضری که در جامعهء اسلامی داشته است، فعل و انفعالهایی که میان این فرقه و سایر فرق اسلامی رخ داده است، رنگی که به معارف اسلامی داده است، تاثیری که در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهیم. ما فعلا به این مطالب کاری نداریم. بحث ما فقط دربارهء عرفان به عنوان یک علم و یک بخش فرهنگی است.
عرفان به عنوان یک دستگاه علمی و فرهنگی دارای دو بخش است: بخش عملی و بخش نظری.
بخش عملی عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان میکند و توضیح میدهد.
عرفان در این بخش مانند اخلاق است، یعنی یک «علم» عملی است با تفاوتی که بعدا بیان میشود.
این بخش از عرفان علم «سیر و سلوک» نامیده میشود. در این بخش از عرفان توضیح داده میشود که «سالک» برای اینکه به قلهء منیع انسانیت، یعنی «توحید» برسد از کجا باید آغاز کند و چه منازل و مراحلی را باید به ترتیب طی کند و در منازل بین راه چه احوالی برای او رخ دهد و چه وارداتی بر او وارد میشود. و البته همهء این منازل و مراحل باید با اشراف و مراقبت یک انسان کامل و پخته که قبلا این راه طی کرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گیرد و اگر همت انسان کاملی بدرقهء راه نباشد خطر گمراهی است.
عرفا از انسان کاملی که ضرورتا باید همراه «نو سفران» باشد گاهی به «طایر قدس» و گاهی به «خضر» تعبیر میکنند:
همتم بدرقهء راه کن ای «طایر قدس» ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ که دراز است ره مقصد و من «نو سفرم»
***
ترک این مرحله بی همرهی خضر مکن ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ظلمات است بترس از خطر گمراهی

البته توحیدی که از نظر عارف، قلهء منیع انسانیت به شمار میرود و آخرین مقصد سیر و سلوک عارف است، با توحید مردم عامی، و حتی با توحید فیلسوف، یعنی اینکه واجب الوجود یکی است نه بیشتر، از زمین تا آسمان متفاوت است.
توحید عارف، یعنی موجود حقیقی منحصر به خدا است، جز خدا هرچه هست «نمود» است نه «بود». توحید عارف یعنی «جز خدا هیچ نیست».
توحید عارف، یعنی طی طریق کردن و رسیدن به مرحلهء جز خدا هیچ ندیدن.
این مرحله از توحید را مخالفان عرفا تایید نمیکنند و احیانا آنرا کفر و الحاد میخوانند، ولی عرفا معتقدند که توحید حقیقی همین است، سایر مراتب توحید خالی از شرک نیست.
از نظر عرفا رسیدن به این مرحله کار عقل و اندیشه نیست، کار دل و مجاهده و سیر و سلوک و تصفیه و تهذیب نفس است.
به هر حال این بخش از عرفان، بخش عملی عرفان است، از این نظر مانند علم اخلاق است که دربارهء «چه باید کرد»ها بحث میکند با این تفاوت که:
اولا عرفان دربارهء روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث میکند و عمده نظرش دربارهء روابط انسان با خدا است و حال آنکه همهء سیستمهای اخلاقی ضرورتی نمی بینند که دربارهء روابط انسان با خدا بحث کنند، فقط سیستمهای اخلاقی مذهبی این جهت را مورد عنایت و توجه قرار میدهند.
ثانیا سیر و سلوک عرفان - همچنانکه از مفهوم این دو کلمه پیدا است - پویا و متحرک است، برخلاف اخلاق که ساکن است. یعنی در عرفان سخن از نقطهء آغاز است و از مقصدی و از منازل و مراحلی که به ترتیب سالک باید طی کند تا به سرمنزل نهایی برسد.
از نظر عارف واقعا و بدون هیچ شائبهء مجاز، برای انسان «صراط» وجود دارد و آن صراط را باید بپیماید و مرحله به مرحله و منزل به منزل طی نماید و رسیدن به منزل بعدی بدون گذر کردن از منزل قبلی ناممکن است.
لهذا از نظر عارف، روح بشر مانند یک گیاه و یا یک کودک است و کمالش در نمو و رشدی است که طبق نظام مخصوص باید صورت گیرد. ولی در اخلاق صرفا سخن از یک سلسله فضایل است از قبیل راستی، درستی، عدالت، عفت، احسان، انصاف، ایثار و غیره که روح باید به آنها مزین و متحلی گردد. از نظر اخلاق روح انسان مانند خانه یی است که باید با یک سلسله زیورها و زینت ها و نقاشی ها مزین گردد، بدون اینکه ترتیبی درکار باشد که از کجا آغاز شود؟ و به کجا انتها یابد؟ مثلا از سقف شروع شود یا از دیوارها و از کدام دیوار؟ از بالای دیوار یا از پایین؟
در عرفان برعکس، عناصر اخلاقی مطرح میشود اما به اصطلاح به صورت دیالکتیکی، یعنی متحرک و پویا.
ثالثا عناصر روحی اخلاقی محدود است به معانی و مفاهیمی که غالبا آنها را می شناسند، اما عناصر روحی عرفانی بسی وسیعتر و گسترده تر است.
در سیر و سلوک عرفانی از یک سلسله احوال و واردات قلبی سخن میرود که منحصرا به یک «سالک راه» در خلال مجاهدات و طی طریق ها دست میدهد و مردم دیگر از این احوال و واردات بی بهره اند.
بخش دیگر عرفان مربوط است به تفسیر هستی، یعنی تفسیر خدا و جهان و انسان. عرفان در این بخش مانند فلسفه است و میخواهد هستی را تفسیر نماید، برخلاف بخش اول که مانند اخلاق است و میخواهد انسان را تغییر دهد. همچنانکه در بخش اول با اخلاق تفاوتهایی داشت، در این بخش با فلسفه تفاوتهایی دارد.

- عرفان نظری -
عرفان نظری به تفسیر هستی میپردازد، دربارهء خدا و جهان و انسان بحث مینماید.
عرفان در این بخش خود مانند فلسفهء الهی است که در مقام تفسیر و توضیح هستی است و همچنانکه فلسفهء الهی برای خود موضوع، مبادی و مسایل معرفی میکند عرفان نیز، موضوع و مسایل و مبادی معرفی مینماید. ولی البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادی و اصول عقلی تکیه میکند و عرفان مبادی و اصول به اصطلاح کشفی را مایهء استدلال قرار میدهد و آنگاه آنها را با زبان عقل توضیح میدهد.
استدلالات عقلی فلسفی مانند مطالبی است که به زبانی نوشته شده باشد و با همان زبان اصلی مطالعه شود، ولی استدلالات عرفانی مانند مطالبی است که از زبان دیگر ترجمه شده باشد. یعنی عارف لااقل به ادعای خودش آنچه را که با دیده دل و با تمام وجود خود شهود کرده است با زبان عقل توضیح میدهد.
تفسیر عرفان از هستی، و به عبارت دیگر: جهان بینی عرفانی هستی، با تفسیر فلسفه از هستی تفاوتهای عمیقی دارد.
از نظر فیلسوف الهی هم خدا اصالت دارد و هم غیر خدا، الا اینکه خدا واجب الوجود و قائم بالذات است و غیر خدا ممکن الوجود و قائم بالغیر و معلول واجب الوجود. ولی از نظر عارف، غیرخدا به عنوان اشیایی که دربرابر خدا قرار گرفته باشند، هرچند معلول او باشند، وجود ندارد، بلکه وجود خداوند همهء اشیا را دربر گرفته است، یعنی همهء اشیا اسما و صفات و شوون و تجلیات خداوندند، نه اموری دربرابر او.
نوع بینش فیلسوف با عارف متفاوت است. فیلسوف میخواهد جهان را فهم کند، یعنی میخواهد تصویری صحیح و نسبتا جامع و کامل از جهان در ذهن خود داشته باشد، از نظر فیلسوف حد اعلای کمال انسان به این است که جهان را آنچنان که هست با عقل خود دریابد به طوری که جهان در وجود او، وجود عقلانی بیابد و او جهانی شود عقلانی، لهذا در تعریف فلسفه گفته شده: فیلسوفی عبارت است از این که انسان جهانی بشود عقلی شبیه جهان عینی. ولی عارف به عقل و فهم کاری ندارد، عارف میخواهد به کنه و حقیقت هستی که خدا است برسد و متصل گردد و آن را شهود نماید.
از نظر عارف کمال انسان به این نیست که صرفا در ذهن خود تصویری از هستی داشته باشد، بلکه به این است که با قدم سیر و سلوک به اصلی که از آنجا آمده است بازگردد و دوری و فاصله را با ذات حق از بین ببرد و در بساط قرب از خود فانی و به او باقی گردد.
ابزار فیلسوف عقل و منطق و استدلال است ولی ابزار کار عارف دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب و حرکت و تکاپو در باطن است.
بعدا آنجا که دربارهء جهان بینی عرفانی بحث خواهیم کرد، تفاوت آن با جهان بینی فلسفی روشن خواهد گشت.

- عرفان -
عرفان، هم در بخش عملی و هم در بخش نظری، با دین مقدس اسلام تماس و اصطکاک پیدا میکند، زیرا اسلام مانند هر دین و مذهب دیگر و بیشتر از هر دین و مذهب دیگر روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بیان کرده و هم به تفسیر و توضیح هستی پرداخته است.
قهرا اینجا این مساله طرح میشود که میان آنچه عرفان عرضه میدارد با آنچه اسلام بیان کرده است چه نسبتی برقرار است.
البته عرفای اسلامی هرگز مدعی نیستند که سخنی ماورای اسلام دارند، و از چنین نسبتی سخت تبری میجویند. برعکس آنها مدعی هستند که حقایق اسلامی را بهتر از دیگران کشف کرده اند و مسلمان واقعی آنها میباشند. عرفا چه در بخش عملی و چه در بخش نظری همواره به کتاب و سنت و سیرهء نبوی و ائمه و اکابر صحابه استناد میکنند.
ولی دیگران دربارهء آنها نظریه های دیگری دارند و ما به ترتیب آن نظریه ها را ذکر میکنیم:
الف. نظریهء گروهی از محدثان و فقهای اسلامی؛ به عقیدهء این گروه، عرفا عملا پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به کتاب و سنت صرفا عوام فریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساسا ربطی به اسلام ندارد.
ب. نظریهء گروهی از متجددان عصر حاضر؛ این گروه که با اسلام میانهء خوبی ندارند و از هرچیزی که بوی «اباحیت» بدهد و بتوان آنرا به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد به شدت استقبال میکنند، مانند گروه اول معتقدند که عرفا عملا ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوف نهضتی بود از ناحیهء ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت.
این گروه با گروه اول در ضدیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند، و اختلاف نظرشان در این است که گروه اول اسلام را تقدیس میکنند و با تکیه به احساسات اسلامی تودهء مسلمان، عرفا را «هو» و تحقیر می نمایند و میخواهند به این وسیله عرفان را از صحنهء معارف اسلامی خارج نمایند، ولی گروه دوم با تکیه به شخصیت عرفا، که بعضی از آنها جهانی است، میخواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را «هو» کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج وارد این فرهنگ گشته است. [و] اسلام و اندیشه های اسلامی در سطحی پایین تر از اینگونه اندیشه ها است.
این گروه مدعی هستند که استناد عرفا به کتاب و سنت صرفا تقیه و از ترس عوام بوده است، میخواسته اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند.
ج. نظریهء گروهی بی طرفها؛ از نظر این گروه، در عرفان و تصوف خصوصا در عرفان عملی، و بالاخص آنجا که جنبهء فرقه یی پیدا میکند بدعتها و انحرفات زیادی میتوان یافت که با کتاب الله و با سنت معتبر وفق نمی دهد. ولی عرفا مانند سایر طبقات فرهنگی اسلامی و مانند غالب فرق اسلامی به اسلام نهایت خلوص نیت را داشته اند و هرگز نمی خواسته اند بر ضد اسلام مطلبی گفته و آورده باشند.
ممکن است اشتباهاتی داشته باشند، همچنانکه سایر طبقات فرهنگی مثلا متکلمین، فلاسفه، مفسرین، فقها اشتباهاتی داشته اند. ولی هرگز سوء نیتی نسبت به اسلام درکار نبوده است.
مسالهء ضدیت عرفا با اسلام از طرف افرادی طرح شده که غرض خاص داشته اند: یا با عرفان و یا با اسلام. اگر کسی بی طرفانه و بی غرضانه کتب عرفا را مطالعه کند، به شرط آنکه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد، اشتباهات زیادی ممکن است بیابد ولی تردید هم نخواهد کرد که آنها نسبت به اسلام صمیمیت و خلوص کامل داشته اند.
ما نظر سوم را ترجیح میدهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته اند، در عین حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان و در معارف عمیق اسلامی بی طرفانه دربارهء مسایل عرفانی و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقیق نمایند.

- شریعت، طریقت، حقیقت -
یکی از موارد اختلاف مهم میان عرفا و غیرعرفا، خصوصا فقها، نظریهء خاص عرفا دربارهء شریعت و طریقت و حقیقت است.
عرفا و فقها متفق القولند که شریعت، یعنی مقررات و احکام اسلامی مبنی بر یک سلسله حقایق و مصالح است، فقها معمولا این مصالح را به اموری تفسیر میکنند که انسان را به سعادت، یعنی حد اعلای ممکن استفاده از مواهب مادی و معنوی میرسانند. ولی عرفا معتقدند که همهء راهها به خدا منتهی میشود و همهء مصالح و حقایق از نوع شرایط و امکانات و وسایل و موجباتی است که انسان را به سوی خدا سوق میدهد.
فقها همین قدر میگویند در زیر پردهء شریعت (احکام و مقررات) یک سلسله مصالح نهفته است، و آن مصالح به منزلهء علل و روح شریعت به شمار میروند، تنها وسیلهء نیل به آن مصالح عمل به شریعت است، اما عرفا معتقدند که مصالح و حقایقی که در تشریع احکام نهفته است از نوع منازل و مراحلی است که انسان را به مقام قرب الهی و وصول به حقیقت سوق میدهد.
عرفا معتقدند که باطن شریعت «راه» است و آن را «طریقت» میخوانند. و پایان این راه «حقیقت» است یعنی توحید به معنی ای که قبلا به آن اشاره شد که پس از فنای عارف از خود و انانیت خود دست میدهد. این است که عارف به سه چیز معتقد است: شریعت، طریقت، حقیقت. معتقد است که شریعت وسیله یا پوسته ای است برای طریقت، و طریقت پوسته یا وسیله ای برای حقیقت.
فقها طرز تفکرشان دربارهء اسلام همان است که در بخش درسهای کلام شرح دادیم. معتقدند که مقررات اسلامی در سه بخش خلاصه میشود: اول بخش اصول عقاید که کلام عهده دار آن است. در مسایل مربوط به اصول عقاید لازم است انسان از راه عقل ایمان و اعتقاد تزلزل ناپذیر داشته باشد.
دوم بخش اخلاق؛ در این بخش دستورهایی بیان شده است که وظیفهء انسان را از نظر فضایل و رذایل اخلاقی بیان میکند و علم اخلاق عهده دار بیان آن است.
بخش سوم؛ بخش احکام است که مربوط به اعمال و رفتار خارجی انسان است و فقه عهده دار آن است.
این سه بخش از یکدیگر مجزا هستند،؛ بخش عقاید مربوط است به عقل و فکر، بخش اخلاق مربوط است به نفس و ملکات و عادات نفسانی، بخش احکام مربوط است به اعضا و جوارح.
ولی عرفا در بخش عقاید، صرف اعتقاد ذهنی و عقلی را کافی نمیدانند، مدعی هستند که به آنچه باید ایمان داشت و معتقد بود باید رسید و باید کاری کرد که پرده ها از میان انسان و آن حقایق برداشته شود. و در بخش دوم همچنانکه قبلا اشاره شد، اخلاق را که هم ساکن است و هم محدود کافی نمیدانند، به جای اخلاق علمی و فلسفی، سیر و سلوک عرفانی را که ترکیب خاص دارد پیشنهاد میکنند.
و در بخش سوم ایراد و اعتراضی ندارند، فقط در موارد خاصی سخنانی دارند که احیانا ممکن است برضد مقررات فقهی تلقی شود.
عرفا از این سه بخش به شریعت و طریقت و حقیقت تعبیر میکنند و معتقدند که همانگونه که انسان واقعا سه بخش مجزا نیست، یعنی بدن و نفس و عقل از یکدیگر مجزا نیستند، بلکه در عین اختلاف با یکدیگر متحدند، و نسبت آنها با یکدیگر، نسبت ظاهر و باطن است، شریعت و طریقت و حقیقت نیز اینچنین هستند، یعنی یکی ظاهر است و دیگری باطن و سومی باطن باطن. با این تفاوت که عرفا مراتب وجود انسان را بیش از سه مرتبه و سه مرحله میدانند، یعنی به مراحل و مراتبی ماورای عقل نیز معتقدند.