PDA

نمايش نسخه نهائي : چيزي شبيه معجزه


sareban
Sunday 11 July 2004, 08:39PM
نام من رضاست

شفا يافته: آندره (رضا) سيمونيان

اهل ازبكستان، مقيم همدان

نوع بيماري:لال بودن

http://www.aqrazavi.org/images/k01.jpg


آندره- آندره، شنيد كه كسي او را به نام صدا مي كند
.صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد
، اما همه در خواب بودند.
جز خادم پيري كه كمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟
آندره سكوت كرد،
اما دلش هواي فرياد داشت.
هواي گريه، دوست داشت
خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند. از ته دل فرياد برآورد، شيون كند، بغض كند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالي كند.
پيرمرد رو به روي او نشست.
دستي به شانه اش زد و دوباره پرسيد: چيزي شده؟
آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاي هاي گريه كرد
، پيرمرد دستي به پشت آندره زد وگفت:
گريه كن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالي مي كند، درد رو تسكين مي ده
، گريه كن آندره همچنان مي گريست.
حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاي پر سووال، آندره را مي نگريستد، پيرمرد پرسيد چي شده؟
تعريف كن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند،
تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت، آي آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ريخت، دسته اي كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بي آن كه كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت اي كاش هرگز بيدار نمي شدم.
صداي پيرمرد را شنيد، باز مي پرسيد چرا حرف نمي زني؟ بگو چي شده؟ خواب ديدي؟ تعريف كن!

آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پيرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمي تواند پيرمرد غمگين از جابرخاست،
سعي كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره ديد كه شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. آندره مسلمان نبود،
اما پس از قطع اميد از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود آيا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظري هم به بنده خداي مسيحي خواهد داشت؟
بعد خود را نويد داده بود كه بي شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفي داشت. مادردرپوست خود نمي گنجيد، پس از سالها دوري و فراق قرار بود به ايران برگردند وخويشاني كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند. ببينند آندره و خواهرش النا ايران را نديده بودند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها را هي شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمي شناختند، پدر مادر با شوق جاي جاي سرزمين ايران رابه فرزندان نشان مي داد و با ذوقي فراوان از خاطرات دورش تعريف مي كرد.

آنقدر غرق در شعف و شادماني بود كه اصلا متوجه تريلي سنگيني كه با سرعت از روبه رو مي آمد نشد و تابه خود آمد صداي فرياد جگر خراش زن و فرزندانش باصداي مهيب برخورد تريلي و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودي، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصميم گرفت درايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود اوكه سرنوشت آندره را رقم مي زد پاي او را به منزل زن و مرد جواني كشاند كه پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندي نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براي بهبودي او از هيچ تلاشي فرو گذار نكردند، اما تو گويي سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند.
آندره هر روز مشاهده مي كرد كه پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شادي او را از خداي مي كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مي كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازي مشغول به كار گرديد و بر اثر دردي كه داشت گوشه گير و منزوي شده بود.
روزي پدر با چشماني اشكبار به سراغش آمد و گفت درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت ازهمه جا نا اميد مي شيم مي ريم سراغش، اگر تو بخواي مي برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيري.
آندره نگاه پرتمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان اودرهم مغشوش وگم شد.
اين اولين باري بود كه آندره چنين مكاني را مي ديد.
هيچ شباهتي به كليساي كه او هر يكشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش مي رفت نداشت.
حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود.
پرواز كبوتران بر بالاي گنبد طلايي امام، توجه آندره را سختبه خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجرة فولاد همراهي كرد. بعد ريسماني برگردن او آويخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست.
آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مي كرد و با خود مي گفت اين ديگر چه نوع دكتري است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولاني بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و خواب رفت.
نوري سريع به سمتش آمد، سعي كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نوري آنجا مشاهده كرد كه به سويش مي آيد، از ميان نور صدايي شنيد، صدايي كه او را با نام مي خواند.
آندره! آندره! بي تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسماني مهتابي، حرم در سكوتي روحاني غرق شده بود، خادم پيري كمي آن سوتر ايستاده بود و او را مي نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مي خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداي ملكوتي را بشنود، خانم پير به سمت او مي آمد. همان نور بود.
آبي- سبز-سفيد، نه نمي توانست تشخيص بدهد، نوري بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مي آمد و باز دور مي شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مي كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مي گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايي برخاست صدايي كه از جنس خاك نبود، آبي بود، آسماني بود، صدا او را به نام خواند.
آندره! آندره! خواست فرياد بزند، نتوانست، نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مي كرد، تو.....تو مسيحي هستي! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود. با دستمالي عرق را از سرورويش پاك كرد و بعد سر او را روي زانويش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلكهايش را روي هم گذاشت، خواب خيلي زود به سراغش آمد. باز نوري ديگر اين بار سبز سبز، به خوبي مي توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايي برخاست. نامت چيست؟ تكاني خورد.
متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود.
پس دليل اين سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايي ديگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستي روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت؟ حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن.....آند....آندر.... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايي شنيد كه : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز كرد وبا صداي موكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا....رضا همچون بلمي بر امواج دستها مي رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براي تبرك.
نقاره خانه با شادي او همنوا شده بود و مي نواخت، چه معنوي و روحاني چه پر عظمت و جاودانه

Scorpion
Tuesday 13 July 2004, 04:20AM
ان شاء الله همه مريض ها شفا پيدا كنند

Scorpion
Tuesday 13 July 2004, 04:26AM
منظور من همه اونهايي هست كه مريض هستند چه روحي و چه جسمي !
به شخص و گروه و باند و مذهب خاصي بر نمي گردد ! (اولين نفر خودم تا به شما برنخورد كه ... )
والله عليم بذات الصدور

sareban
Sunday 18 July 2004, 11:58PM
نوشته شده بوسيله Scorpion
ان شاء الله همه مريض ها شفا پيدا كنند

آقاي اسكورپيون
دست شما درد نكنه:mad:
متشكرم از لطفتون:D

sareban
Monday 19 July 2004, 12:06AM
شفا يافته: رضا رحيمي- فرزند اسفنديار
متولد: 4/4/1374
بيماري: بزرگي قلب هنگام تولد

اهل شهرستان: آمل -پزشكان معالج: يحيي رحماني و حسن آملي


آمل- بيمارستان امام رضا(ع)- چهارم تيرماه 1374 اسفنديار در راهروي بيمارستان پشت اتاق انتظار قدم مي زد.
زمان در نظر او به كندي مي گذرد گرچه به اين گونه انتظار كشيدن عادت داشته و دوبار آنرا تجربه كرده است.
اما به هرحال انتظار كشنده است و زمان نيز آبستن حادثه هاست. اضطرابي عجيب سراپايش را فرا مي گيرد. آرام و قرار ندارد. مي نشيند و بلند مي شود، گاهي به گوشه اي مي رود و چشمان خسته اش به سمتي سو مي گيرد. دهها بار مسير طولاني راهروها را طي مي كند. عاقبت صداي پرستار او را به خود مي آورد. آقاي رحيمي! مباركه پدر شديد. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.
با شنيدن اين خبر، برق شادي در نگاه او فواران مي كند. خنده اي مليح برچهره افسرده اش مي نشيند، و مي رود تا اين پيام خوش را به فرزندانش كه در خانه منتظرند بدهد و شادي اش را با آنان قسمت كند. روز بعد كه براي ترخيص همسر و كودكش به بيمارستان مي رود، پزشك معالج آقاي رحيمي را به اتاق خويش فرا مي خواند و خبر بزرگي قلب كودك و وخيم بودن حال او را به پدر مي دهد.
با شنيدن اين خبر زانوان اسفنديار خم مي خورد و چشمانش به سياهي مي گرايد. دكتر او را دل داري مي دهد وبه خون سردي و آرامش دعوتش مي كند.
شادي اش به غم تبديل مي شود، كار بر روي كودك در جهت درمان او سريعاً آغاز مي شود. همسر اسفنديار وقتي كه مي فهمد او را مي خواهند مرخص كنند اما بچه اش بايد مدتها تحت نظر پزشكان بستري باشد، شوكه مي شود.
گويي قلب او هم در اين حادثه درد آور، غم انگيز متورم گرديده است.
دامن دامن اشك مي ريزد مادري كه بايد كودك دل بندش را دركنار خود جاي دهد و دست نوازش به سرش بكشد و از شيره جانش شير به او بدهد، اكنون بايد با دست خالي به خانه برود، واين تنهايي و جدايي، چقدر برايش طاقت فرسا و ملال آور است! آن شب زن و مرد به خانه برگشتند و پژمرده شدند.
پدر موضوع بستري شدن كودك را براي فرزندانش بازگو كرد، و آنها را نويد داد كه در آينده اي نه چندان دور، شاهد آوردن نوزاد خواهند بود.
اسفنديار هر روز از حال كودكش باخبر مي شد.
پزشكان طي مشورتي كه كردند احتمال دادند كه اين بيماري ژنتيكي و ارثي بوده و از مادر انتقال يافته است.
به همين جهت يك سري آزمايشات روي مادر كودك انجام شد كه نتايج به دست آمده خط بطلان بر اين احتمالات كشيد.
9 روز از بستري شدن كودك در بيمارستان مي گذشت. نه روزي كه همچون سالي بر خانواده رحيمي گذشت. شادي و نشاط از آن خانواده رخت بربسته، و گريه و زاري بر فضاي خانه مستولي شده بود. شب دهم بود اسفنديار از پزشكان جواب نااميد كننده شنيده بود. آنها صريحا اعتراف نمودند كه كاري از دستشان بر نمي آيد. كودكي كه از زمان تولد 4/3 كيلو وزن داشت، اكنون به قدري ضعيف و لاغر شده بود كه پرستار وزن او را 200/1 كيلو اعلام كرد. اسفنديار شاهد به خاموشي گراييدن شمع وجود فرزند دل بندش بود و كاري هم از دستش بر نمي آمد. به خانه آمد و يكسره به اتاقش رفت. گويي تمام غمهاي عالم را يكجا بر دلش انباشته كرده بودند. سكوت غمبار حاكم برخانه نيز بر نا آرامي او مي افزود: در خلوت غريبانه اي فرو رفت.
در حالي كه اشك پهناي صورتش را فرا گرفته بود. با قلبي سوزان از خداوند كمك و ياري خواست. دست توسل به سوي كسي دراز كرد كه محبوب خدا بود.
دل غريبش با غريب الغربا گره خورد.
از همان جا دل ترك خورده اش را به سوي طبيب واقعي دردمندان، پناه هميشه جاودان بي پناهان، روانه كرد. از ته دل به امام رضا گفت: آقا جان! حال و روزم را مي داني، نام فرزندم را همنام شما گذاشتم، اين كودك نذر شماست، حاشا به كرمتان، من ديگر كاري با او ندارم، زنده ومرده بودنش بستگي به لطف و كرم شما دارد، اگر مصلحت بود مي ماند و اگر نبود مي رود.
شما صاحب اختيار اوييد! با اين عقده گشايي، خودش را سبك كرد، به بستر رفت تا تكرار كارهاي فردا را شاهد باشد. فرداي آن روز به اتفاق همسرش به بيمارستان رفتند. به محض ورود دكتر را ملاقات كرد وحال پسرش را پرسيد. دكتر گفت: كدام رضا؟ اسفنديار پاسخ داد: منظورم كودكمان است، ديشب نامش را رضا گذاشتم. يا امام رضا! اشك در چشمان پزش معالج حلقه زد. دكتر آنها را به اتاق خود برد و اظهار داشت از ديشب تا به حال كنار بستر فرزندتان بوديم. اتفاق عجيبي رخ داد.
اين بچه از ديشب 180 درجه تغييركرده و هم اكنون هيچ علائمي از بزرگي قلب در كودك شما وجود ندارد.
آزمايشات مجددا سالم بودن قلب او را تاييد مي كند. جاي هيچ نگراني نيست. مي توانيد كودك را به منزل ببريد. اين كار جز معجزه حضرت رضا(ع) نمي باشد. گريه اسفنديار و همسرش را امان نداد. پدر رنج كشيده، ماجراي راز و نياز شبانه اش را به دكتر گفت: مادر محزون خواب شب گذشته اش را چنين تعريف كرد: پيرمرد محاسن سفيدي، نويد شفاي فرزندم را توسط حضرت رضا(ع) به من داد و گفت: چون فرزند شما نذر امام رضاست حضرت شفاي فرزندتان را داده، بايد نزد آقا برويد. همه تحت تاثير قرار گرفته بودند. شفا دهنده، خود امام رضا(ع) بود، و چه خوب بيمار همنامش را معالجه كرده است.
با شنيدن اين خبر، فرياد يا امام رضاي بيماران و پرستاران و پزشكان در آسمان طنين انداز شد و عطر صلوات فضاي بيمارستان را معطر كرد. و رضا اين زائر چهار ساله، همه ساله در سالروز تولدش به پاس تشكر و قدرداني از طبيب اصلي اش همراه با پدر و مادرش، پيشاني بر آستان عطا كننده سلامتي اش مي سايد، و دست ادب بر سينه مي گذارد، و خود را به آقا معرفي مي كند.
آقا جان! من رضايم، من آمده ام به پا بوست.
جالب اين جاست كه يك هفته مانده به لحظه موعود سالروز تولد ( وقت تشرف) دل كوچك رضا هوايي مي شود، هر شب اسب سفيد كوچكي را مي بيند كه بالبهايش را مي گستراند و رضا را بر پشت خود سوار نموده و از لابه لاي ابرها به حرم حضرت رضا(ع) مي آورد و بر اطراف گنبد مطهر مي چرخاند و به خانه اش بر مي گرداند.
به راستي كه ميان عشق و معشوق، رمزي است

پشتیبانی باشگاه
Saturday 24 July 2004, 06:39PM
با سلام
بحثي كه در جانب اين موضوع در مورد ( شفاعت ، شفا و توسل ) در جريان بود ، به موضوع جديدي با عنوان ( ‌< جدا شده از « چيزي شبيه معجزه » > : توسل ، شفاعت ، شفا (http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?s=&threadid=2479) ) انتقال يافت

با تشكر
مهرداد @ پشتيباني باشگاه