PDA

نمايش نسخه نهائي : حكايت ها و هدايتها


دوست ايراني .
Saturday 24 July 2004, 08:48AM
يا رب العالمين



شخصى به لقمان حكيم گفت :چه روى زشتى دارى ؟! لقمان در پاسخ گفت : از نقش چهره ام عيب مى گيرى يا از نقاش (خدا)

دوست ايراني .
Thursday 29 July 2004, 12:41PM
حکايت:

درويشي کودکي داشت که از غايت محبت، شب پهلوي خودش خوابانيدي. شبي ديد که آن کودک در بستر مي نالد و سر بر بالين مي مالد. گفت: اي جان پدر چرا در خواب نمي روي؟ گفت: اي پدر! فردا روز پنجشنبه است ومرا متعلما (درس هاي) يک هفته پيش استاد عرضه مي بايد که از بيم در خواب نمي روم مبادا که درمانم، آن درويش صاحب احوالاتي بود. اين سخن بشنيد نعره اي زد و بي هوش شد. چون با خود آمد گفت: واي بر من، واحسرتا؛ تا کودکي که درس يک هفته پيش معلم عرض بايد کرد شب در خواب نمي رود پس مرا که اعمال هفتاد ساله پيش عرش خدا در روز مظالم (قيامت) بر خداي عالم الاسرار عرض بايد کرد حال چگونه باشد؟

دوست ايراني .
Thursday 29 July 2004, 12:46PM
عرض نامه اعمال
در حديث آمده است که: عرض کنند بندگان را روز قيامت سه بار؛ در يک عرضه جدال کنند و ذنوب از نفس خود دفع نمايند به انکار و بعضي تبليغ رُسُل را منکر شوند و در عرضه دوم معاذير (عذرها) پيش آرند و دفع گويند. اما عرض کردن سوم درين وقت باشد پريدن نامه ها و رسيدن به دست ها پس بعضي نامه ها را به دست راست گيرنده باشند و بعضي به دست چپ؛ آن را که نامه به دست راست آيد دليل نجات باشد و آن را که نامه به دست چپ افتد يا از پس پشت؛ علامت عقاب بود.

اي عزيز! پيش از آنکه نامه عمل به دست تو آيد صحايف اعمال خود را در نظر آر، و به جرايد روزگار خود در نگر، و روزنامه افعال خود پيش گير.

هر چه خط خطا بيني به آب توبه، بشوي و محو ساز تا فردا رنج نبيني و شرمسار نگردي؛
نينديشي از آن روزي که گويندت بيا بر خوان
سواد نامه عمري که سرتاسر خطا باشد
اگر اعمال خير اينت که ما امروز مي آريم
بسا رسواييا بر ما که فردا هم زما باشد

دوست ايراني .
Saturday 31 July 2004, 07:42AM
سه حكايت در فوايد خاموشي

حكايت 1
بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت: نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي. گفت: اي پدر فرمان تو راست؛ نگويم و لكن خواهم مرا بر فايده اين مطّلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت: تا مصيبت دو نشود يكي نقصان مايه و ديگر شماتتِ همسايه.

مگوي اندهِ خويش با دشمنان
كه لا حول گويند شادي كنان

حكايت 2

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانِ دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد. گفت: اگر اين نادان نبودي كارِ وي با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار
نه دانايــي ستيــزد با سبكســار
اگر نادان به وحشت سخت گويد
خردمندش به نرمي دل بجويــد
دو صاحبــدل نگهدارنـد مويــي
هميدون سركشي و آزرم جويي
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند
يكي را زشت خويي داد دشنام
تحمل كرد و گفت: اي خوب فرجام
بتر زانم كه خواهي گفتن، آني
كه دانم، عيبِ من چـون من ندانــي


حكايت 3

يكي را از حكما شنيدم كه مي گفت: هرگز كسي به جهلِ خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز كند.

سخن را سر است اي خردمند و بُن
نگويد سخن در ميان سُخــن
خداوند تدبير و فــرهنگ و هــوش
نگويد سخن، تا نبيند خموش

دوست ايراني .
Saturday 31 July 2004, 07:46AM
شوخي در محافل جدي

سيده ملك خاتون مادر فخرالدوله ديلمي از زنان بزرگوار عهد خويش بود. سلطان محمود چون به حكومت رسيد و بيشتر شهرهاي ايران را مسخر گردانيد؛ چند بار در صدد گرفتن ري برآمد ولي هر بار سيده ملك خاتون بلطائف الحيل متوسل شد و محمود را بطريقي از اين كار منصرف ساخت. تا اينكه محمود سرانجام مصم شد ملك ري را از سيده ملك خاتون بگيرد و در اين زمينه بدو نامه ايي نوشت. سيده ملك خاتون براي وي پيغام داد كه اين كار از دو حال بيرون نيست يا آنكه تو در اين نبرد پيروز خواهي شد يا من؛ اگر تو پيروز شوي كه چندان قدر و بهائي نداري، زيرا همه گويند محمود زني را شكست داد، و اگر من فاتح شوم آبرو و حيثيت تو بر باد خواهد رفت و همگان گويند محمود با آن همه خدم و حشم از زني بيوه شكست خورد. پس بهتر است كه ملك ري را ناديده انگاري. محمود بر اثر شنيدن اين پاسخ مدتي از گرفتن ملك ري منصرف شد ولي باز به تحريك اطرافيان هوس آنديار كرد. اين بار سيده ملك خاتون دبير خود را پيش خواند و به وي گفت مي خواهم براي محمود نامه اي بنويسي كه او را سخت تحت تاثير قرار دهد. منشي نامه برگرفت و بر فراز آن نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم

و در ذيل آن نگاشت «الم» و ديگر چيزي ننوشت. وقتي نامه به محمود رسيد همه منشيان را خبر كرد تا از مضمون «الم» اطلاع حاصل كند ولي هيچ كس ندانست. تا آنكه دبيري بر مضمون آن وقوف يافت و گفت اين نخستين لفظ از سوره شريفه «الفيل» است كه خداوند فرمود «الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل» و در آن اشاره است بواقعه لشكركشي حبشيان براي تسخير مكه و فيل «ابرهه» سردار سپاه كه ماجرايي بس شنيدني است و مختصر آنكه ابرهه حبشي عزم تسخير مكه نمود و با سپاه خويش رهسپار خانه خدا شد. پيشاپيش سپاه فيل بزرگ وي كه محمود نام داشت براه افتاد. همين كه فيل پيشروي كرد، عربي نفيل نام جلو آمد و گوش فيل را گرفت و فرياد برآورد«اي محمود، زانو بزن و از همان راهي كه آمدي مستقيماً برگرد زيرا تو به ارض مقدس خدا پا نهاده اي» فيل زانو زد و با تمام ضرباتي كه باو وارد كردند گامي فراتر ننهاد. آنگاه خداوند دسته دسته پرندگان كوچكي بشكل گنجشك موسوم به ابابيل بجنگ حبشيها فرستاد و هر يك از پرندگان سه سنگريزه يا گلوله گل يکي را با نوك و دو ديگر را بچنگ گرفته و سنگريزه ها را بر سر حبشيها فرو ريختند و بهر كدام كه اصابت مي كرد فوراً جان مي سپردند. و بدين ترتيب آن سپاه بزرگ درهم شكست و هزيمت نمود.بدين نحو سلطان محمود از عزيمت به ري خودداري كرد.

دوست ايراني .
Monday 2 August 2004, 11:27AM
فضل الهي

در خبر مي آيد كه: فردا، بنده در عرصات قيامت در آيد. چون اهوال قيامت پيش او پيدا شود، دل و جان او از ترس و هيبت لرزان شود. پس بنده به ملك تعالي گويد: بار خدايا ! در روزگار گذشته هر چند كه من زشتي كردم، تو با من نيكويي كردي. امروز با من چه خواهي كرد؟ خطاب آيد كه: اي بنده! به خلاف آن كنم كه تو دي ( ديروز) با من كردي. تو در فرمان من سستي كردي و بدان كفايت نكردي؛ با بندگانم زشتي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در نماز، كاهلي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در زكاتم بخيلي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در روزه ام غيبت كردي و بدان كفايت نكردي؛ در بيماري از من شكايت كردي و بدان كفايت نكردي؛ در تندرستي روي به لهو و طرب و بطالت كردي و بدان كفايت نكردي؛ حال، من كه خداوندم به خلاف آن كنم. منت به رحمت بيامرزم و بدان كفايت نكنم؛ به لطف بنوازم و بدان كفايت نكنم!مقامت برافرازم و بدان كفايت نكنم؛ بر كاخ عليينت بر تخت مملكت بنشانم و بدان كفايت نكنم؛ و حجاب بردارم تا تو در من همي نگري و من در تو همي نگرم.
هر چند به باد داده اي خرمن تو
هان تا نكشي ز مهر ما دامن تو
اي كرده مرا به كام هر دشمن تو
من آن نكنم كه كرده اي بامن تو

دوست ايراني .
Friday 6 August 2004, 10:38AM
خوف و رجا به درگاه الهي

يك روز سيد(ص) به در حجره اي رسيد. در حجره بسته ديد و ناله و زاري از حجره، همي شنيد. از شكاف در نگاه كرد. شخصي را ديد بر جايگاه نماز او نشسته و رداي او بر دست نهاده و آن را در روي و ديده مي ماليد و مي گفت: الهي ! به حرمت اين ردا
اين كه جسم و جانم را تغيير و تبديل نكني( عذاب ندهي)

سيد او را گفت: در بگشاي . پس در بگشاد و در حجره رفت. جبرئيل را ديد از درگاه جلال آمده بود و در حجره ي سيد روي به قبله كرده و به تضرع و ابتهال(زاري) بود. اشك خونين بر رخساره ي او روان شده و رداي او را بر دست گرفته و آن را به حضرت بي نياز، وسيلت ساخته و مي گفت: بار خدايا! اين رداي رسول بزرگوار توست. به حرمت رداي اين مهتر، كه در اين ساعت جبرئيل بيچاره را به رحمت شاد كني و او از بيم و بند قطعيت آزاد كني. چون سيد، جبرئيل را بر اين صفت بديد، گريان و زاري كنان شد. سيد گفت: اي برادر! تو را كه رسول حضرتي و امين و امير
مملكتي و آراسته لباس عصمتي و در مقام قربتي، با اين همه، ترس و وحشت تو از كجاست؟ گفت: يا سيد! از آن روز كه صفت قهر ملك تعالي با خرمن طاعت ابليس، آن معاملت كرده است، هرگز هيچ كسي از مقربان ملا اعلي از گريه نياراميده اند و نفسي در امن و ايمني بر نياورده اند. در اين ساعت خوف بر من غالب شد و همت من، نشان عاقبت خود را طالب شد. هر چند كه جستم، صفت خاتمت ونشان عاقبت خود را نيافتم. ندانم كه از راندگان خواهم بود يا از خواندگان. آمده ام تا با تو عهدي گيرم تا اگر چنان كه فردا، ما را دگرگونه كاري افتد، تو زبان از شفاعت من خاموش نكني و اين صحبت هاي گذشته را فراموش نكني .
پس سيد سادات ومهتر مخلوقات (ص) دست در دامن جبرئيل زد و مي گفت: الهي! زنهار (امان) و جبرئيل دست در دامن سيد مي زد و مي گفت: الهي! زنهار.
در ساعت درهاي آسمان گشاده شد و ميكائيل گفت: جبار عالم مي گويد: با اين همه ساكن نگرديد و از نوحه به روزگار خود فارغ مباشيد كه من خداوند قاهر و قهارم و از هر چه با روزگار مقربان كنم، باكي ندارم.

دوست ايراني .
Sunday 8 August 2004, 01:13PM
غيبت
آورده اند كه در مدينه زني بود در عهد رسول خدا (ص) كه آن زن دايم روزه داشتي و غيبت كردي. روزي به خدمت حضرت

رسول (ص) آمد. حضرت فرمود: چرا دايم در گرسنگي بسر ميبري و چيزي نميخوري؟ آن زن گفت: يا رسول الله (ص) روزه

ميدارم. حضرت فرمود كه تو روزه نداري، عبث گرسنگي ميخوري كه زبان خود را از غيبت و فحش نگه نميداري. آن زن به

خانه رفت و تا سه روز خاموش بود. حرف نزد و از خانه بيرون نيامد و حرف لغوي بر زبان نياورد. مرتبه ديگر به خدمت آن

حضرت رفت. حضرت فرمود كه امروز روزه تو صحيح است كه زبان را به بد گفتن و غيبت آلوده نساختي. بدان كه روزه داشتن

طعام و آب نخوردن تنها نيست. بلكه زبان خود را از فحش و غيبت نگاه بايد داشت كه روزه صحيح آن است كه جمله اعضا و

جوارح خود را به خصوص زبان را از غيبت و هرزه نگاه داري و از آنچه تو را منع و نهي كرده اند باز داري.

تو مكن غيبت و دروغ مگوي
دل خود را ز بغض و كينه بشوي

دوست ايراني .
Monday 9 August 2004, 03:35PM
حرمت مادر

بزرگي گويد: مرا همسايه اي بود گناهكار و فاسق و فاسد و نابكار. هنگامي كه در سفر بودم از دنيا بيرون شد.چون من به خانه
رسيدم، سه روز بود تا از دار دنيا رحلت كرده بود . با خود گفتم كه اكنون كه از نماز و تشييع جنازه اش محروم ماندم و از
براي حق همسايگي، ساعتي بر سر تربت او روم. چون بر سر تربت وي رفتم، دو سه سوره از قرآن بخواندم. پس از آن،
خوابي بر من در آمد. آن جوان را ديدم در خواب كه به نشاط تمام همي خراميدي، تاجي مرصع بر سر نهاده و حله سبز اندربر.
با او گفتم: ملك تعالي با تو چه كرد؟
گفت: مرا در كنف كرم خويش فرود آورد. گفتم به چه معاملت؟ گفت: مرا معاملتي نبود كه از سبب رحمت بودي و لكن مرا چون

در گور نهادند و اقارب و خويشان بر گور من نشسته بودند، فرشتگان عذاب در آمدند با گرزهاي آتشين تا مرا عذاب كنند. ازيك ساعت ديگر او را مهلت دهيد و عذاب مكنيد تا پيوستگان از او جدا شوند. چون ساعتي بر آمد و پيوستگان به خانه رفتند،
مادرم بر سر تربت من بنشست. آن فرشتگان باز آمدند به صولتي تمام تا مرا عذاب كنند .
خطاب آمد كه: ساعتي ديگر صبر كنيد تا مادرش به خانه شود.
ايشان منتظر بايستند. شب در آمد و مادرم همچنان نشسته بود. فرشتگان گفتند: ملكا! پير زن از سر تربت باز نمي گردد، چه
فرمايي؟ خطاب آمد كه: اگر او باز نگردد، شما باز گرديد، زيرا كه به كرم ما لايق نباشد كه به عقوبت بشتابيم و فرزند را در
پيش مادر عذاب كنيم. ما در اين ساعت درضعيفي آن پير زن نگريم و اين فرزند او را بدو بخشيم.

سلیم
Saturday 21 August 2004, 08:03AM
سلام

لقمان حكيم خطاب به فرزند خود :
دو چيز را هميشه بياد داشته باش و دو چيز را هميشه فراموش كن ؛
اما دو چيزي كه بايد فراموش كني :
1 - نيكي هاي خودت نسبت به ديگران
2 - بدي هاي ديگران نسبت به خودت
و دو چيزي كه بايد هميشه بياد داشته باشي :
1 - خدا
2 - مرگ

./.

دوست ايراني .
Saturday 21 August 2004, 01:46PM
جوان خوش عاقبت
--------------------------------------------------------------------------------
عَمرو بن ثابت، جواني از قبيله اوس، از انصار و اهل مدينه است، او كسي است كه بي گزاردن يك ركعت نماز ، در جنگ احد به شهادت رسيد وبه بهشت درآمد .

عمروبن ثابت ، پيش از اسلام ، ربا مي گرفت و اموالي پيش مردم داشت و براي آن كه سود آنچه كه پيش مردم دارد ، از ميان نرود ، مسلمان نمي شد، وقتي جنگ احد پيش آمد و مسلمانان به جبهه رفتند ، عمرو به خود آمد و انديشيد : تا كي براي ثروت فاني دنيا ، به رستگاري راستين پشت كنم؟
از اين رو ، لباس جنگ پوشيد و به سوي احد رفت، در ميدان جنگ به محضر پيامبر (ص) و در حالي كه جز چشمانش از زير لباس جنگي ديده نمي شد ، عرض كرد: يا رسول الله! آيا نخست اسلام بياورم ، يا به ميدان جنگ بروم و با دشمنان شما نبرد كنم؟
پيامبر (ص) فرمود: اسلام آور ، آنگاه به نبرد بپرداز، عمرو شهادتين را برزبان آورد و سپس به سوي دشمن يورش برد، آن قدر جنگيد كه در اثر جراحت ها و زخم هاي فروان ، بر زمين افتاد.
پس از فرو نشستن آتش جنگ ، خويشان و بستگانش در ميدان كارزار ، در جست و جوي كشته هاي قبيله خود بودند، ناگهان جسدي نظرشان را جلب كرد، با شگفتي گفتند: به خدا سوگند، اين پيكر عمرو است
بر بالينش رفتند و در واپسين لحظه حيات ، از او پرسيدند: پيش تر ، درباره اسلام نظر خوبي نداشتي ، آيا براي حمايت از قبيله ات به جنگ آمدي يا براي دفاع از اسلام؟
عمرو پاسخ داد: علاقه به اسلام مرا به اين جا كشانيد، امروز ايمان آوردم و سپس شمشير به كمر بستم و به ميدان جنگ شتافتم
بستگان عمرو ، بر بالينش حاضر بودند كه شادكام و شادمان ، ديده از جهان فروبست، آنها داستان شهادتش را به عرض پيامبرصلي الله عليه و آله رساندند، حضرت فرمود
انه عمل قليلاً و آجر كثيراً و انه من اهل الجنة

او عملي اندك انجام داد و مزدي بسيار برد و به راستي كه از بهشتيان است

از آن پس ، ابو هريره همواره از دوستان خود مي پرسيد: آيا كسي را
مي شناسيد كه در تمام زندگي خود ، يك ركعت نماز نخوانده و به بهشت برود؟ هنگامي كه مي پرسيدند او كيست ، مي گفت: او عمرو بن ثابت است

دوست ايراني .
Tuesday 24 August 2004, 04:32PM
پله پله تا ملاقات خدا


عارفی گويد : قرائت قرآن می کردم . اما در خود لذت و شيرينی اين تلاوت را حس نمی کردم . به خود گفتم : آن گونه قرآن بخوان ، که گويی از رسول خدا می شنوی .

مدتی اين گونه تلاوت کردم – قدری بيشتر از تلاوتم لذت بردم.

سپس به خودم گفتم : آن گونه قرآن بخوان که گويی آن را از جبرئيل می شنوی . بعد از اين بود که لذت و شيرينی تلاوت در من بيشتر شد.

باز به خودم گفتم : قرآن را آن گونه تلاوت کن که گويي از خدا می شنوی .

آن گاه بود که تمام لذت و شيرينی تلاوت قرآن نصيب من گرديد

مزدك بامداد
Wednesday 25 August 2004, 07:59PM
نوشته شده بوسيله دوست ايراني .
خوف و رجا به درگاه الهي

يك روز سيد(ص) به در حجره اي رسيد. در حجره بسته ديد و ناله و زاري از حجره، همي شنيد. از شكاف در نگاه كرد. شخصي را ديد بر جايگاه نماز او نشسته و رداي او بر دست نهاده و آن را در روي و ديده مي ماليد و مي گفت: الهي ! به حرمت اين ردا
اين كه جسم و جانم را تغيير و تبديل نكني( عذاب ندهي)

سيد او را گفت: در بگشاي . پس در بگشاد و در حجره رفت. جبرئيل را ديد از درگاه جلال آمده بود و در حجره ي سيد روي به قبله كرده و به تضرع و ابتهال(زاري) بود. اشك خونين بر رخساره ي او روان شده و رداي او را بر دست گرفته و آن را به حضرت بي نياز، وسيلت ساخته و مي گفت: بار خدايا! اين رداي رسول بزرگوار توست. به حرمت رداي اين مهتر، كه در اين ساعت جبرئيل بيچاره را به رحمت شاد كني و او از بيم و بند قطعيت آزاد كني. چون سيد، جبرئيل را بر اين صفت بديد، گريان و زاري كنان شد. سيد گفت: اي برادر! تو را كه رسول حضرتي و امين و امير
مملكتي و آراسته لباس عصمتي و در مقام قربتي، با اين همه، ترس و وحشت تو از كجاست؟ گفت: يا سيد! از آن روز كه صفت قهر ملك تعالي با خرمن طاعت ابليس، آن معاملت كرده است، هرگز هيچ كسي از مقربان ملا اعلي از گريه نياراميده اند و نفسي در امن و ايمني بر نياورده اند. در اين ساعت خوف بر من غالب شد و همت من، نشان عاقبت خود را طالب شد. هر چند كه جستم، صفت خاتمت ونشان عاقبت خود را نيافتم. ندانم كه از راندگان خواهم بود يا از خواندگان. آمده ام تا با تو عهدي گيرم تا اگر چنان كه فردا، ما را دگرگونه كاري افتد، تو زبان از شفاعت من خاموش نكني و اين صحبت هاي گذشته را فراموش نكني .
پس سيد سادات ومهتر مخلوقات (ص) دست در دامن جبرئيل زد و مي گفت: الهي! زنهار (امان) و جبرئيل دست در دامن سيد مي زد و مي گفت: الهي! زنهار.
در ساعت درهاي آسمان گشاده شد و ميكائيل گفت: جبار عالم مي گويد: با اين همه ساكن نگرديد و از نوحه به روزگار خود فارغ مباشيد كه من خداوند قاهر و قهارم و از هر چه با روزگار مقربان كنم، باكي ندارم.
:smile58::D
اين افسانه هاي كشك ميكائيل و جبرئيل ! را كي ساخته ؟:confused:

دوست ايراني .
Friday 10 December 2004, 12:19AM
آورده‌اند كه عيسي پيغمبر ـ عليه‌السلام ـ از ابليس پرسيد كه كرا دشمن‌تر داري؟ گفت: فاسق جوانمرد را.
گفت: كرا دوست‌تر داري؟ گفت:‌ زاهد بخيل را،
به سبب آن كه فاسق جوانمرد به بركت جوانمردي به توبه رسد، و زاهد بخيل به شومي بخل به ضلالت افتد و به هر دو عالم رنج و محنت بيند.

دوست ايراني .
Friday 10 December 2004, 12:22AM
سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مي‌نمود كه وقتي خربنده‌اي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است؛ بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود؛ دوم آن كه دل تو خوش شود؛ سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.

دوست ايراني .
Friday 10 December 2004, 09:52AM
... نقل است كه ابراهيم ادهم نشسته بود. مردي بيامد و گفت: «اي شيخ! من بر خود بسي ظلم كرده‌ام. مرا سخني بگوي تا آن را اَمام خود سازم».
ابراهيم گفت:
«اگر از من شش خصلت قبول كني، بعد از آن هيچ تو را زيان ندارد


اول آن است كه چون معصيتي خواهي كرد، روزي او مخور».
او گفت: «هر چه در عالم است، رزق اوست؛ من از كجا خورم؟».
ابراهيم گفت: «نيكو بُود كه رزق او خوري و در وي عاصي باشي؟


دوم آن كه چون معصيتي خواهي كرد از مُلك خداي ـ تعالي ـ بيرون شو».
گفت: «اين سخن دشوارتر است. چون مشرق و مغرب بلاد الله است، من كجا روم؟».
ابراهيم گفت:«نيكو بُود كه ساكن بلاد او باشي و در وي عاصي باشي؟


سوم آن كه چون معصيتي كني، جايي كن كه خداي ـ تعالي ـ تو را نبيند».
مرد گفت: «اين چگونه باشد، كه او را عالم الاسرار است.»
ابراهيم گفت: «نيكو بُود كه رزق او خوري و ساكن بلاد او باشي، و از او شرم نداري و در نظر او معصيت كني؟


چهارم آن است كه چون ملك الموت به قبض جان تو آيد، بگو كه: مهلتم ده تا توبه كنم ».
گفت: «او از من اين قبول نكند.»
گفت: «پس چون قادر نيستي كه ملك الموت را يك دم از خود دور كني، تواند بود كه پيش از آن كه بيايد توبه كني.


پنجم چون منكر و نكير بر تو آيند، هر دو را از خود دفع كني».
گفت: «هرگز نتوانم.»
گفت: «پس جواب ايشان را اكنون آماده كن.


ششم آن است كه فرداي قيامت كه فرمان آيد كه: گناهكاران را به دوزخ برند، تو مرو!»
گفت: «امكان باشد كه من با فريشتگان برآيم؟»
پس گفت:«تمام است اين چه گفتي.»

و در حال، توبه كرد. و در توبه شش سال بود تا از دنيا رحلت كرد.»

دوست ايراني .
Friday 10 December 2004, 10:02AM
نقل است كه از ابراهيم ادهم پرسيدند كه: «از چيست كه خداوند ـ تعالي ـ فرموده است: (... بخوانيد مرا تا دعايتان را استجابت كنم... «مؤمن، آيه 60») مي‌خوانيم و اجابت نمي‌آيد.» گفت: «از بهر آن كه خداي را تـَعالي و تقدس ـ مي‌دانيد و طاعتش نمي‌داريد. و رسول وي را مي‌شناسيد و متابعت سنت وي نمي‌كنيد و قرآن مي‌خوانيد و بدان عمل نمي‌نماييد و نعمت مي‌خوريد و شكر نمي‌گوييد و مي‌دانيد كه بهشت آراسته است از براي مطيعان، و طلب نمي‌كنيد و دوزخ آفريده است از براي عاصيان با سلاسل و اغلال آتشين، و از آن نمي‌ترسيد و نمي‌گريزيد و مي‌دانيد كه شيطان دشمن است و با او عداوت نمي‌كنيد و مي‌دانيد كه مرگ هست و ساختگي مرگ نمي‌كنيد و مادر و پدر و فرزندان را در خاك مي‌كنيد و از آن عبرت نمي‌گيريد و از عيبهاي خود دست نمي‌داريد و هميشه به عيب ديگران مشغوليد. كسي كه چنين بُوَد، دعاي او چون به اجابت پيوندد؟ اين همه تحمل، از آثار صفت صبوري و رحيمي است و موقوف به روز جزاست.»

دوست ايراني .
Friday 10 December 2004, 10:31AM
جواب يك پيغام


موسي عليه‌السلام، چون به مناجات رفتي، هر كسي از بني اسرائيل پيغامي به زفان او به حضرت فرستادندي. يك روز مي‌رفت. جواني سراسيمه پيش او افتاد، گفت: يا موسي كجا مي‌روي؟ گفت: به حضرت، به مناجات، گفت: يك پيغام من بدو رسان. گفت: بگو تا چه مي‌گويي؟ گفت او را بگوي:
اگر تو خداوند مني، من بنده تو نيم!
و اگر تو روزي دهنده مني، من روزي خواره تو نيم!
و اگر تو خالق مني، من مخلوق تو نيم! و اگر تو مرا مي‌خواهي، من تو را مي‌نخواهم!
و اگر تو دوست مني، من دوست تو نيم!
كليم گفت: بار خدايا مي‌شنوي و مي‌داني (كه) چه مي‌گويد.
بازو جفا كرد و تندي نمود و روي از او بتافت و در راه خود بشتافت و به حضرت رسيد. چون از مناجات فارغ شد، قصه هر كسي به حضرت برداشت و حاجت هر كسي از حق بخواست، و مَلك تعالي جواب مي‌داد. چون كليم قصد كرد (كه) از حضرت باز گردد، خطاب آمد (كه):
يا موسي! آن جوان سراسيمه (كه) بدو جفا كردي، به من چه پيغام داده بود؟ ـ و او خود داناتر ـ گفت: بار خدايا! تو ديدي و شنيدي. نه از آن سخن گفت (كه) چون مني را زهره آن باشد (كه) درين حضرت باز گفتن تواند. خطاب آمد : يا كليم (... و بر رسول جز آن كه به آشكار ابلاغ رسالت كند تكليفي نيست. «نور، آيه 54 ـ عنكبوت، آيه 18»)
تو آن چنانك شنيدي بگو، تا من چنانك خواهم جواب دهم. موسي آن چنانك شنيده بود باز گفت. خطاب آمد (كه): يا كليم او را بگو (كه) مَلك تعالي مي‌گويد اگر تو بنده من نه‌اي، من خداوند توام. و اگر تو آفريده من نه‌اي، من آفريدگار توام. و اگر تو روزي خواره من نه‌اي، من روزي‌دهنده توام. و اگر تو خواهنده من نه‌اي، من خواستار توام. و اگر تو حق من نگاه نداري از لئيمي(كه) هستي، من تو را به تو نگذارم از كريمي (كه) هستم.
كليم چون از مقام مكالمه باز گرديد، آن جوانش پيش باز آمد. پرسيد(كه) پيغام من گزاردي؟ گفت گزاردم. گفت چه جواب داد؟ «فقص عليه قصص» آن جوان در موسي بخنديد و گفت: يا كليم! كرم او تا بدين حدست (كه) من دليري كنم و او بردباري كند. و من از او بيزاري كنم، او با من نيكوكاري كند، گفت: «اشهد ان لا اله الا الله» كلمه شهادت بگفت و آهي بكرد و جان بداد. كليم متحير بماند، گفت: بار خدايا اين بنده با تو چه كرد و تو بازو چه كردي. او با تو چه كار كرد و تو بازو چه كردي؟ خطاب آمد: يا كليم! تو سر كار خويش گير، (كه) تعبيه صنع ما نداني.

دوست ايراني .
Thursday 16 December 2004, 01:28AM
منزلت فضه

...مالك دينار گويد سالي از سالها به حج مي‌شدم. آنجا كه وداع گاه بود زني را ديدم پير و ضعيفه، بر چهار پاي ضعيف نشسته، مردم گرد او درآمده و مي‌گفتند كه بر گرد كه خداي بر تو رحمت كناد، راهي صعب است و تو بسي ضعيفي و چهارپاي نيك نيست. او مي‌گفت نه چنان آمده‌ام كه برگردم. من نيز بگفتم كه برگرد كه مصلحت نيست تو را بي‌ساز در باديه رفتن. مرا نيز همان جواب داد. رفتيم؛ چون به ميان باديه رسيد آن چهارپايك او خرك ضعيف بود، بماند. مردم همه بگذشتند و او را رها كردند. من نيز خواستم كه بگذرم، اين خبر يادم آمد كه رسول عليه‌السلام گفت: «حق مؤمن بر مؤمن بيش از پدر و مادر اوست كه اگر گرسنه شد سيرش كند، اگر پوششي نداشت بپوشاندش، اگر ترس بر او چيره شد ايمنش گرداند، اگر مريض شد عيادتش كند و زماني كه مرد به تشييع جنازه‌اش برود.» باز ايستادم و او را گفتم: «نه تو را گفتم مياي كه راه صعب است و چهارپاي ضعيف؟ گوش با من نكردي.» سر سوي آسمان كرد و گفت:‌«بار خدايا يا نه در خانه خودم رها كردي، نه به خانه خود مرا رساندي. به عزت و جلال تو كه اگر ديگري اين كه او با من كردي مي‌كرد شكايت از او جز به تو نكردمي.»‌ هنوز اين سخن تمام نگفته بود كه شخصي را ديدم كه از گوشه بيابان نزد من آمد، زمام ناقه‌اي تيزرو به دست گرفته، ناقه فرو خوابانيد و او را برنشاند و چون باد از پيش من بجست. دگرش باز نديدم تا به طواف گاه رسيدم. او را ديدم؛ گفتم بدان خداي كه با تو آن كرامت كرد كه مرا بگوي كه تو كيستي؟‌

گفت: «نمي‌داني؟» گفت: من دخترزاده فضه‌ام، ‌خادم فاطمه زهرا؛ اين نه منزلت من است، اين منزلت بار خداي من است كه خداوند لطيف با من ضعيف آن كند كه تو ديدي.

دوست ايراني .
Tuesday 29 March 2005, 07:25PM
«اميرى حسين و نعم الامير.»
بيرون سنگر نشسته بود و خيره خيره ماه را تماشا مى‏كرد.موجى از آرامش، چهره‏ى معصومش را فرا گرفته بود اما ساحل چشم‏هايش حكايت از غم غريبى داشت.هنوز چشم از چشمانش برنداشته بودم كه خود را كنار او يافتم. وقتى متوجه حضورم شد با يك «يا على‏» خودش را از زمين جدا كرد.او مى‏رفت و نواى «يا على گفتيم و عشق آغاز شد» او، بر صفحه‏ى دل‏ها مى‏ماند.نمى‏دانم چه در دل دريايى‏اش مى‏گذشت كه رد پايى از عشق بر گونه‏هايش به جا مانده بود.قرار بچه‏هاى گردان ما بر اين بود كه زيارت عاشورا، قبل از اذان صبح، ميزبان قلب‏هاى شيدا شود. با اولين نواى «السلام عليك يا ابا عبدالله‏» حسينيه‏ى قمر بنى هاشم، پر بود از عطر حضور دل‏هاى بى‏قرار.هر سحر، چشم‏ها در كنار چشمه‏ى اشك زانو مى‏زدند و تمرين تشنگى مى‏كردند.يادش به خير آن صبح صادقى، كه برايمان ترجمان «ره صد ساله را يك شبه پيمودن‏» بود.بعد از زيارت عاشورا و دوگانه‏ى صبح، از مصطفى حليمى پرسيدم: «اين اخوى تازه وارد كيه؟ !

- يه بنده‏ى خدا.

- موفق باشى، اين را كه خودم هم مى‏دونم، مى‏گم بچه‏ى كجاست؟ كى اعزام شده؟ !

- راستش ما مثل جناب عالى تفحصمان خوب نيست، ولى مى‏گن تهرونيه. انگار براى اومدنش هم يه كمى آره! ...

- پس هنوز آك آكه.

- خيلى هم مطمئن نباش

- غروب‏هاى منطقه، حال و هوايى داشت غير قابل وصف دنبال محمود موسوى بودم كه صدايى توجهم را جلب كرد

گلبرگ سرخ لاله‏ها، در كوچه‏هاى شهر ما، بوى شهادت مى‏دهد

گفتم كه از باد صبا، پرسم ز حال جبهه‏ها، ديدم خدا، باد صبا، بوى شهادت مى‏دهد ..

نزديك رفتم و با صداى آرامى گفتم: «سلام اخوى، حسابى رفتى تو حال

- سلام آقا، حال و هواى غروب اين جور مى‏طلبه

- جزو جديد الورودها هستى؟ !

- آره تازه اومدم

- خوش اومدى. خب چه خبر از اون ور خط؟ !

- من هنوز خط مقدم نرفتم

- اى بابا! شهرو مى‏گم!

- چه عرض كنم، يه خورده كه نه، خيلى شبيه قفس شده

- قفس؟ !

- شما تعبير بهترى دارى؟ !

- نه !

- يه سؤال بپرسم؟ !

- چون شمايى، دو تا بپرس.

- چرا زيارت عاشوراى گردان شما، قبل از اذان صبحه؟ !

- بچه‏ها مى‏خوان تكليف خودشون را معلوم كنند. مى‏خوان به اولين كسى كه سلام مى‏كنند آقا باشه. خلاصه خودشونو بيمه‏ى حضرت كنند.

- پس بى‏حكمت نيست. ان شاء الله باز هم با هم باشيم.

- به اميد خدا.

- يا على.

بوى عمليات توى منطقه پيچيده بود. هر كس به فكر تسويه حساب و نوشتن وصيت‏نامه بود.نزديك‏هاى غروب آن طرف خاك ريز نشسته بودم. هواى نوشتن به سرم زده بود. دستم را بردم روى كاغذ كه دست‏هاى گرمى چشمانم را بست. تلاشم بى‏نتيجه بود. نتونستم بفهمم شيطونى كدوم حلال زاده‏اى گل كرده.هنوز چشم‏هام بسته بود كه بوسه‏اى روى پيشانى‏ام نشست. سلام، منم حسين.

- عليك سلام دلاور! نيامده خوب همه جا رو ياد گرفتى. فكر كنم تو از بچه‏هاى اطلاعات شناسايى بشى.

- شما اسمتون را نگفتيد.

- اسم كه مهم نيست.

- آره، مهم نيست ولى من چى صداتون كنم؟

- رفقا به من مى‏گن احمد فشنگى.

- چرا مى‏گن؟ !

- آخه اسمم تو شناسنامه بهزاده.

- حالا چرا فشنگى.

- آخه... چه عرض كنم ... بى‏خيال.

- پس من از دوستاتون مى‏پرسم.

- حسين! ا... گفتم كه بى‏خيال.

- چى مى‏شه من هم بدونم؟

- بدن ما، بفهمى نفهمى، كلكسيون فشنگه.

- چه جورى تحمل مى‏كنيد؟ !

- قرارمون اين نبود.

- باشه، اصرار نمى‏كنم.

شب جمعه، يكى دو ساعت مانده به اذان صبح، بيدار شدم. غم سنگينى روى قلبم نشسته بود.آهسته خودم را به بيرون چادر رساندم. نرسيده به تانكر آب، صداى هق هق گريه‏اى، غوغايى در دلم بر پا كرد.جلوتر رفتم، حسين بود. مثل مادر مرده‏ها گريه مى‏كرد.

- حسين، حسين جان! چى شده؟ !

جواب سؤالم، شديدتر شدن گريه‏اش بود.

- جون احمد بگو چى شده. آخه يه دفعه‏اى چت‏شده؟ !

آروم دستش را آورد جلو، با نفس‏هاى بريده بريده گفت:

ب...بين ا حمد آقا ببين.

از مشت گره خورده‏اش، بوى تربت مى‏آمد. وقتى اشك‏هاى زيبايش، روى صورت مهربانش مى‏چكيد، فهميدم دلش گرفتارتر از اين حرف‏هاست.چند دقيقه‏اى سرش را روى شانه‏هام گذاشت و هاى هاى گريه كرد.

كمى كه آروم‏تر شد گفت: خواب آقا رو ديدم. آقام گفت: «تو نمى‏تونى مرقد ما رو زيارت كنى. اما، تربت ما به دستت مى‏رسه. خودت هم خيلى زود به ما ملحق مى‏شى‏»بيدار كه شدم، دستم پر از خاك بود.مات و مبهوت به حسين خيره شده بودم. حسين! آخه تو چى كار كردى با دل آقا كه اين قدر زود قبولت كردند

- نمى‏دونم، فقط نذر كرده بودم اگه بهم اجازه دادند بيام جبهه، بشم سقاى گردان

- قربون نيتت‏برم. سقاى سربازهاى حسين (ع) ... .

صداى «السلام عليك يا ابا عبدالله‏» فضاى محوطه را پر كرد. حسين با قدم‏هاى كوتاه و سنگين، خودش را به حسينيه رساند. در بين راه مجنون‏وار، زمزمه مى‏كرد: «اميرى حسين و نعم الامير.»

بعد از نماز صبح، برق شادى توى چشماش مى‏درخشيد. آهسته به طرفش رفتم. در مقابلش زانو زدم. پاشو بريم دلاور. امروز خيلى كار داريم‏ها

- احمد آقا! مى‏خواهم امروز كه جمعه است تا غروب سقا باشم. بچه‏هاى حسين (ع) تشنه‏اند!

چند تا قمقمه‏ى آب را برداشت و به طرف تانكر آب رفت.با صداى انفجار مهيبى، بند دلم پاره شد. مطمئن بودم كه مركب حسين براى بردنش از راه رسيده.در بين گرد و غبارى كه همه جا را پوشانده بود خودم را به تانكرهاى آب رساندم.بدن غرقه به خون حسين روى زمين‏هاى داغ منطقه افتاده بود و قمقمه‏هاى سوراخ شده در اطرافش نهر كوچكى از خون را كنار سقاى گردان ما ايجاد كرده بود.آرى... حسين هم كربلايى شد. پيكر غرقه به خون حسين در كربلاى آن ديار، هر شب به نماز عشق مى‏ايستد و لاله‏ى مزارش هر غروب رو به كربلا زيارت عاشورا مى‏خواند:«السلام على الحسين و على على بن الحسين و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين عليه السلام‏

دوست ايراني .
Wednesday 30 March 2005, 08:05PM
درشگفتم از كسی كه...


امام صادق عليه السلام می فرمايد:

در شگفتم برای كسی كه از چهار چيز بيم دارد و چگونه

به چهار چيز پناه نمی برد!

- در شگفتم برای كسی كه ترس بر او غلبه كرده چگونه به ذكر

" حسبنا الله و نعم الوكيل" پناه نمی برد؛
زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر

يا فرمود:" پس( آن كسانی كه به عزم جهاد خارج گشتند و تخويف شيطان

در آنها اثر نكرد و به ذكر فوق تمسك جستند)

همراه با نعمتی از جانب خداوند( عافيت) و چيزی زائد

بر آن( سود در تجارت) بازگشتند و هيچ گونه بدی به آنان نرسيد."



- و در شگفتم برای كسی كه اندوهگين است ،

چگونه به ذكر" لا اله الا انت سبحانك انی كنت من الظالمين" پناه نمی برد ،
زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر فوق

فرمود:" پس ما( يونس را در اثر تمسك به ذكر ياد شده) از اندوه نجات دادم

و همين گونه مومنين را نجات می بخشيم."

- و در شگفتم برای كسی كه مورد مكر و حيله واقع شده چگونه

به ذكر" افوض امری الی الله ان الله بصيربالعباد" پناه نمی برد.

زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر فوق

فرموده:" پس خداوند( موسی را در اثر ذكر ياد شده)

از شر و مكر فرعونيان مصون داشت."



- و در شگفتم برای كسی كه طالب دنيا و زيبايی های دنياست

چگونه به ذكر " ماشاءالله و لا قوة الا بالله " پناه نمی برد.
زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل بعد از ذكر

ياد شده ( از زبان های مردی كه فاقد نعمت های دنيوی بود

خطاب به مردی كه از آن نعمت ها بهره مند بود)

فرمود:" اگر می بينی من از نظر مال و فرزند از تو كمترم پس

اميد است خداوند مرا بهتر از باغ تو دهد..."

دوست ايراني .
Monday 2 May 2005, 10:00AM
شنيدني

حضرت نوح عليه السلام هنگاميكه كشتي را درست كرد ودر آن انواع حيوانات را جاي داد ، الاغ در خارج كشتي ماند ، هرچه نوح او را به سوار شدن در كشتي وادار ميكرد ، سوار نميشد .

حضرت خشمگين شده گفتند : " اركب يا شيطان " سوار شو اي شيطان! شيطان اين سخن را شنيد از پشت الاغ سوار كشتي شد .

همينكه كشتي به حركت درآمد و مقداري بر روي آب سير كرد چشم نوح به شيطان افتاد كه در جلوي كشتي نشسته ، پرسيد چه كسي به تو اجازه داد سوار شوي ؟ گفت مگر خودت نگفتي سوار شو اي شيطان .

آنگاه گفت : اي نوح تو بر من حقي داري و خدمتي در حق من كرده اي مي خواهم آنرا جبران نمايم . نوح پرسيد چه خدمتي ؟

گفت تو دعا كردي قومت به يك ساعت هلاك شدند اگر اين كار را نميكردي من متحير بودم به چه وسيله اي آنها را منحرف و گمراه كنم .....

خداوند به حضرت نوح عليه السلام وحي كرد به حرفهاي شيطان گوش كن . نوح به شيطان گفت چه ميخواستي بگويي ؟

گفت : از چند خصلت تورا نهي ميكنم : اول اينكه از تكبر بپرهيز زيرا اول گناهي كه نسبت به خداوند انجام شد همين تكبر بود چون خداوند به من امر كرد پدرت آدم را سجده كنم اگر تكبر نميكردم و سجده مي نمودم مرا از عالم ملكوت خارج نميكردند
دوم از حرص دوري گزين ، زيرا خداوند تمام بهشت را براي پدرت آدم مباح گردانيد از يك درخت او را نهي كرد ، حرص آدم او را واداشت تا از آن درخت خورد .
سوم هيچگاه با زن بيگانه و اجنبي خلوت مكن مگر اينكه شخص ثالثي با شما باشد .

دوست ايراني .
Monday 2 May 2005, 10:42AM
اهل بیت (ع) و استمداد حضرت سلیمان

در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چندکیلومتری شهر بیت المقدس مشغول سنگرگیری برای حمله بودند،در دهکده ی کوچکی به نام « اونتره» یک لوح نقره ای پیدا کردند ، که حاشیه اش با جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش ، خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود . و چون آن را نزد فرمانده ی خود « میجر- ای- ان- گریندل» بردند، هر چه کوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد . ولی دریافت که این نوشته ها به زبان وخطی بسیار قدیمی نوشته شده . وبالاخره این لوح به وسیله وی دست به دست گردید تا به سرپرستان ارتش بریتانیا « لیفتونانت » و « گلدستون » رسید و ایشان هم آن را به دست باستان شناسان بریتانیا سپردند . پس از پایان جنگ (1918 میلادی) در باره ی لوح مذکور به تحقیق پرداختند ، وکمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی بریتانیا،آمریکا، فرانسه و آلمان عضو آن کمیته بودند . پس از چند ماه بررسی و تحقیق در 3 ژاویه سال 1920 میلادی معلوم شد که این لوح ، لوح مقدسی است به نام « لوح سلیمانی» و در آن سخنانی از حضرت سلیمان نوشته شده. که به الفاظ عبرانی قدیم نگارش یافته .

- که من در زیر ترجمه ی فارسی آن را می آورم برای رویت متن عبرانی به منابع زیر مراجعه شود .-

ترجمه ی لوح سلیمانی :



الله ، احمد ، ایلی ، باهتول ، حاسن ، حاسین



یاه احمد مقذا = ای احمد به فریادم رس .



یاه ایلی انصطاه = یا علی مرا مددی فرما .



یاه باهتول کاشئی = ای بتول نظر مرحمت فرما .



یاه حاسن اضو مظع = ای حسن کرم فرما .



یاه حاسین بارفو = ای حسین خوشی بخش .



امو سلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = این سلیمان اکنون به این پنج بزرگوار استغاثه می کند .



بذات الله کم ایلی = و علی قدرت خدا است .

***

و چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان (Lord Bishop ) رسید ، نامه ای به کمیته نوشت .

که خلاصه ی نامه به شرح زیر است :

اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دید عموم قرارگیرد ،اساس مسیحیت

متزلزل خواهد شد. وسرانجام خود مسیحیان جنازه ی مسیحیت را بر دوش بلند

نموده و در قبر فراموشی دفن خواهند کرد . لذا بهتر است لوح مذکور ، در

رازخانه ی کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سِر کسی آن را نبیند .



لازم به ذکر است کسانی که از نزدیک این لوح را دیده اند ، وبینشی داشته اند . گرایش عجیبی به اسلام پیدا کرده اند .

سینا 555
Thursday 26 May 2005, 03:58AM
اميرالمومنين عليه السلام در روز جمعه خطبه بليغي خواندند و در آخرش گفتند :
« اي مردم هفت مصيبت بزرگ هستند كه از آن ها به خدا پناه مي بريم : عالمي كه منحرف گشته باشد و عابدي كه (از عبادت ) خسته شده باشد و مومني كه گمراه شده باشد و امانتداري كه خائن شده باشد و بي نيازي كه نيازمند شده باشد و عزيزي كه ذليل شده باشد و فقيري كه بيمار شده باشد

پس مردي بلند شد و گفت اي امير مومنان راست گفتي . تو قبله اي هنگامي كه ما گمراه مي شويم و نوري هنگامي كه ما تاريك مي شويم ولي از تو مي پرسم در مورد گفته ي خداي تعالي « مرا بخوانيد تا شما را استجابت كنم » , پس ما چه مي شود كه دعا مي كنيم ولي مستجاب نمي شود?

حضرت پاسخ دادند : قلب هاي شما با هشت خصلت خيانت كردند : اول اينكه شما خدا را شناختيد ولي آن طور كه بر شما واجب كرد حقش را ادا نكرديد پس اين شناخت شما نيازي از شما را برطرف نكرد. دوم اينكه شما به فرستاده ي او ايمان آورديد سپس برخلاف سنت او عمل كرديد و شريعتش را تباه كرديد , پس كجاست ثمره ايمانتان? و سوم اين كه شما كتابش را كه بر شما نازل شده بود خوانديد پس به آن عمل نكرديد و گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و سپس نافرماني كرديد. و چهارم اينكه گفتيد كه از آتش (جهنم ) مي ترسيد و در تمام اوقات با گناهانتان به سوي آن پيشي مي گيريد , پس ترستان كجاست? پنجم اينكه گفتيد به بهشت رغبت داريد ولي هميشه آن كارهايي را انجام مي دهيد كه شما را از آن دور مي كنند , پس كجاست رغبت شما? و ششم اينكه شما نعمت مولايتان را خورديد و بر آن شكر نكرديد.
و هفتم اينكه خدا شما را امر كرد كه باشيطان دشمني كنيد و گفت « شيطان براي شما دشمن است , پس او را به دشمني بگيريد » پس بدون هيچ سخني از او (خدا) سرپيچي كرديد و بدون هيچ مخالفتي شيطان را به سرپرستي گرفتيد.
و هشتم اينكه شما عيوب مردم را در مقابل عيوب خود قرار داديد و عيوب خودتان را پشت سرتان انداختيد. كسي را ملامت مي كنيد كه خودتان از او به ملامت مستحق تر هستيد.

پس با اين حال كدامين دعا براي شما مستجاب مي شود ! به درستي كه درها و مسيرهاي (استجابت ) را مسدود كرديد پس تقواي خدا را بيشه كنيد و اعمالتان را صالح كنيد و باطن تان را خالص كنيد و امر به معروف و نهي از منكر كنيد تا خدا دعايتان را مستجاب كند . »

افسانه
Thursday 9 June 2005, 06:24PM
يا رب العالمين



شخصى به لقمان حكيم گفت :چه روى زشتى دارى ؟! لقمان در پاسخ گفت : از نقش چهره ام عيب مى گيرى يا از نقاش (خدا)

چه طرف پر رو بوده.. :eek: