PDA

نمايش نسخه نهائي : تحريف تاريخ علل دشمني ميان مسلمانان


موحد
Thursday 22 July 2004, 01:20PM
بنام خدا
باسلام به حق جویان
مهمترين و بزرگترين علت تفرقه و جدايي و خصومت و دشمني مسلمانان با يكديگر مسئله خلافت و جانشيني پيامبر(ص) است كه از صدر اول و روزهاي نخستين پس از رحلت رسول خدا(ص) زمينه آن فراهم شد و بر اثر جهل و تعصب مسلمين و تحريك دشمنان اسلام تقويت گرديد تا اينكه در قرنهاي بعد شدت گرفت و آنان را به صورت دشمناني خونين در مقابل يكديگر قرار داد و صحنه هايي ننگين از جنگ و جدال و خصومت و قتال به وجود اورد كه صفحات تاريخ را به رسوايي سياه كرد به طوري كه امروز هر يك از فرق مسلمين با دشمناني چون يهود و نصاري بهتر امكان اميزش و معاشرت دارند تا با يكديگر كه به نص كتاب اسماني با هم برادر و برابرند.
تردید در اندیشه های رایج دینی وتشکیک در دگم ها وکلیشه های نخ نما شده ای که میراث تفکر آباء واجدادی انسانهادریک جامعه دینی است اولین ومهمترین گام بسوی دینداری عالمانه است.چنین شک و تردیدی البته هولناک وهراس آوراست وآزادگی وعقلانیت عظیمی میطلبد اما ثمره ای بزرگ دارد.ایمان آگاهانه وآزادانه.
آری ایمانی که از رهگذر آزادی وآگاهی نصیب آدمی گرددبه هزاران ایمان عامیانه ومقلدانه وجبری می ارزد.
ازشما حق جویان عزیز خواهشمند است بدون هرتعصبی به واقیتهای تاریخ بپردازیم وعلل دشمنی و کینه توزیها را بشناسیم تا بتوانیم راه درمان آن را بیابیم.یکی از حوادثی که زمینه ساز اصلی این اختلافات شد
واقعه غدیر خم است که ابتدا اززبان تاریخ بشنویم وبعد مسائل را دنبال نمایم.
خلاصه اين واقعه چنانكه در تواريخ اسلامي چون سيره ابن هشام(ج4 ص274) كه قديميترين تاريخ در سيره رسول خدا است و در ساير كتب تواريخ و تفسير فريقين از شيعه و سني از قبيل تفسير جمال الدين ابوالفتوح رازي (تفسير روح الجنان و روح الجنان به تصحيح علي اكبر غفاري، ج4، ص 275 الي 277) كه به فارسي تاليف شده و تفسير ابن كثير و تاريخ البدايه و النهايه و كتاب مجالس المومنين قاضي نورالله شوشتري(ج1 ص43) آمده چنين است: در سال دهم هجري كه رسول خدا(ص) براي انجام و تعليم حج اسلامي عازم بيت الله الحرام بود، نامه هايي به روساي قبايل عرب و بلاد مسلمين فرستاد و از آنان دعوت كرد كه براي انجام حج در مكه حاضر شوند، از جمله نامه اي به اميرالمومنين علي(ع) كه در اين هنگام در يمن بسر مي برد و اخذ زكات مي نمود، نوشت و حضرتش را دعوت كرد كه براي ايام حج در مكه حاضر شوند. آن جناب كه در اين وقت در يمن و يا در راه بازگشت از يمن بود چون نامه رسول خدا را دريافت كرد با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال بيت المال را كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند با خود حمل كند، نمي تواند در موقع مقرر به مكه برسد، ناچار آن اموال را به كساني كه همراه حضرتش بودند مانند بريده اسلمي و خالد بن وليد و غيره واگذار نمود كه تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بيشتر روانه مكه شد و در روز هفتم و يا هشتم ذيحجه ان سال خود را به رسول خدا رسانيد. پس از انجام حج و مناسك آن ، به محل ماموريت خود كه حمل اموال بيت المال بود برگشت. چون به قافله بيت المال رسيد مشاهده نمود كه پاره اي از اموال بيت المال كه از ان جمله حله هاي يمني بود، مورد تصرف و استفاده خالد بن وليد و بريده و ديگران قرار گرفته و چنانكه عادت و رويه آن جناب در اجتناب از تصرف نابجا در اموال بيت المال بود ، از مشاهده آن وضع غضب بر وي مستولي شد و بريده و خالد را مورد عتاب و خطاب قرار داده و بنا به مضمون پاره اي از روايات آنان را مورد شتم و ضرب قرار داد. اين رفتار ان جناب كه عين صواب بود بر متخلفان سخت گران امد و كينه آن حضرت را در دل گرفتند و آماده انتقام شدند و كساني را به خدمت رسول خدا فرستاده و يا خود مستقيما مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگيري آن جناب شكايت نمودند به حدي كه طبق مفهوم پاره اي از اخبار در حضور رسول خدا او را دشنام دادند و چون در هنگامي كه رسول خدا بيانات شكايت اميز آنان را استماع مي فرمود، مشاهده مي كردند كه رسول خدا از خشم برافروخته مي شود به تصور اينكه حضرتش نسبت به علي(ع) خشمگين شده با حدت بيشتري شكايت خود را با بدگويي از آن بزرگوار ادامه ميدادند.
رسول خدا پس از استماع شكايت آنان ، ايشان را از دشمني علي(ع) منع فرمود و پاره اي از فضائل آن حضرت را بيان كرد و فرمود: «زبان خويش را از بدگويي علي باز داريد زيرا او درباره دين خدا خشن بوده و در امور دين سهل انگار نيست» اما خالد و بريده و ديگران كه قبل از ملاقات رسول خدا(ص) تا مي توانستند از بدگويي علي نزد ديگران مضايقه نكرده بودند و شايد بعد از ان نيز به همان عمل ادامه داده باشند و طبعا بسياري از مردمي كه هنوز علي را نديده بودند و به درستي نمي شناختند ممكن بود بر اثر بدگويي اينان ، علي به بدي معرفي مي شد و رسول خدا(ص) كه اين كيفيت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم ديد كه قبل از آنكه آنهمه مسلمان كه از گوشه و كنار جهان براي اداي فريضه حج اجتماع كرده و اكنون در مسير بازگشت بودند ، متفرق گردند و پيش از انكه امواج اين واقعه به مكه برسد و يا اين ماجرا در مدينه شايع شود و مردم مدينه تحت تاثير آن قرار گيرند ، از شخصيت بارز و ممتاز علي دفاع كرده و حضرتش را با فضائل عالي كه دارد به مسلمانان معرفي و قضيه را در همانجا حل و فصل نمايد.لذا در اجتماع غدیر به معرفی آن جناب پرداختووجوب دوستی او را برهمه مسلمانان را مطرح کرد <من کنت مولاه فهذا علی مولاه>ودر آخر دعا فرمود<اللهم وال من والاه وعاد من عاداه>یعنی هرکسکه من دوست او هستم علی هم دوست اوست خدایا دوست بدار هرکه علی را دوست میدارد ودشمن بدار هرکه علی را دشمن میدارد.
اگر پیامبر می خواست اولی بودن علی را مطرح کند هیچگاه بجای اولی از کلمه مولا استفاده نمی کردزیرا اولی بر وزن افعل ومولا بروزن مفعل است وباید پیامبر میگفت من کنت اولی بنفسه فهذا علی اولی به؟
اکنون بهتر می فهمیم که در واقعه غدیرخم نه خدا خطا کرده است نه پیامبر ونه اصحاب بزرگ رسول بلکه دراینجا عالمان شیعه هستند که خطا کرده اند زیرا با تفسیر غلطی که از جمله پیامبر (ص)کرده اند بطور ناخواسته خداوپیامبر وهزاران نفر از اصحاب بزرگ وباایمان ووفادار رسو ل الله را خطا کار معرفی کرده اند.خطای خدا این است که آیه تبلیغ را در مراسم حجه الوداع که بیش از یکصد هزار نفر مسلمان در آن حضورداشتند نازل نکرده!!وبعداز اینکه اکثر مسلمانان برای بازگشت به شهر ودیار خویش از پیامبر خدا حافظی کرده ومتفرق شده بودند تازه یادش آمده که باید فرمان نصب علی به امامترا صادر کند آنهم نه در مکه ونه در مدینه درمیان بیابان وبرای اندکی از مسلمانان!!! واشتباه پیامبر هم این بود که با صراحت سخن نگفت وبسیاری از انسانهای بی گناه را به اشتباه انداخت!!!!
حال ببینید چگونه داستان دوستی ودشمنی که دراین ماجرا اتفاق افتاد را تبدیل به امامت وولایت کرده اند!!!
دوستي و ياري چه ربطي به خلافت دارد؟ مولي بمعناي كسي است كه بايد او را دوست بداريم نه خليفه و وصي.
؟ مگر در قرآن نداريم:
(فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم..) (الأحزاب:5)
يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»
مگر در سورة تحريم نيامده:
(.. فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ) (التحريم:4)
يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».
آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟
شگفتا چرا صحابة رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه مخاطب اين كلمات بودند چنين مفهومي را كه شیعه ادّعا دارند از خطبة غدير نفهميدند!!!! موحد

موحد
Thursday 22 July 2004, 03:16PM
تحریف آیات
درادامه بحث غدیرخم علمای شیعه به آیاتی متوسل میشوند که هیچ ارتباطی با داستان غدیر خم نداشته یکی ازآن آیات سوره مائده آیه 67 است.يايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم نفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدي القوم الكفرين...اي پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكني پيامش را نرسانده اي و خداوند تو را از گزندمردم نگاه مي دارد.همانا خدا گروه كافران را هدايت نميكند...در اين آيه خداوند فرموده است: اي پيامبر آنچه را كه از جانب پروردگارت به تو نازل شده است برسان،...
مي پرسيم آنچه از جانب پرورداگر بر پيامبر نازل شده چه بوده است؟
چه چيزي نازل شده كه پيامبر وظيفه داشته آنرا برساند؟ مفسران شيعه و سني هر يك به گمان خويش جوابی داده اند برخي گفته اند منظور حلال و حرام است برخي گفته اند مقصود جانشيني علي است، برخي گفته اند منظور پيام حجة الوداع است و برخي گفته اند منظور احكام است و خلاصه اينكه حدود بيست احتمال داده اند و براي شناخت حقيقت، بايد قرآن را با قرآن تفسير كنيم و بايد قبل و بعد از آيه را در نظر بگيريم، در تفسير قرآن بايد قبل و بعد آيه را در نظر بگيريم.
ديگر اينكه ان چيزي كه به پيغمبر (ص) نازل شده و آيه ميگويد آنرا برسان در خود قرآن هست، با اين مقدمه ابتدا آيات 66 و 67 و 68 را ترجمه مي نمائيم و بعد به توضيح آيه 67 مي پردازيم: ولو انهم اقاموا التوراة والانجیل وما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة وکثیر منهم ساء ما یعملون. یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین. قل یا اهل الکتاب لستم علی شیء حتی تقیموا التوراة والانجیل وما انزل الیکم من ربکم ولیزیدن کثیرا منهم ما انزل الیک من ربک طغیانا وکفرا فلا تاس علی القوم الکافرین ” و اگر آنان، تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده ( قرآن) برپا دارند، از آسمان و زمين، روزى خواهند خورد; جمعى از آنها، معتدل و ميانه‏رو هستند، ولى بيشترشان اعمال بدى انجام مى‏دهند. اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملا به مردم برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى! خداوند تو را از خطرات احتمالى مردم، نگاه مى‏دارد; و خداوند، جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نمى‏كند.بگوای اهل كتاب! شما هيچ آيين صحيحى نداريد، مگر اينكه تورات و انجيل و آنچه را از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است، برپا داريد. ولى آنچه بر تو از سوى پروردگارت نازل شده، (نه تنها مايه بيدارى آنها نمى‏گردد، بلكه) بر طغيان و كفر بسيارى از آنها مى‏افزايد. بنابر اين، از اين قوم كافر، (و مخالفت آنها،) غمگين مباش!....... پس مشاهده مي نمائيم كه آيه 66 درباره اهل كتاب است و آيه 68 نيز بعد از آيه مورد بحث ما يعني آيه 67 است و درباه اهل كتاب و آيه مورد بحث يعني آيه 67 بين اين دو آيه واقع شده است و با توجه به جمله ”القوم الكافرين“ كه در آخر آيه 67 و در آخر آيه 68 وجود دارد بدست مي آيد كه اين دو آيه بي ارتباط با هم نيستند و خداوند در قرآن روي حساب صحبت مي كند و يكباره آيه اي را بين دو آيه كه با هم ربط دارند نمي اورد مگر اينكه آن آيه با آن دو آيه در قبل و بعد از خود در ارتباط باشد.

پيامبر وظيفه داشته كه آيه 68 را برساند و در آيه 68 ميفرمائيد: ” قل ياهل الكتب لستم علي شي حتي تقيموا التورته و الانجيل و ما انزل اليكم من ربكم...“

و آنچه نازل شده بوده وظيفه داشته برساند همين آيه بوده است كه در اين آيه مي فرمايد: ” بگو اي اهل كتاب شما بر هيچ آئين حقي نيستيد تا اينكه از تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارتان بسوي شما فرستاده شده است پيروي كنيد...“
در آخر آيه 68 مشاهده مي نمائيم كه مي فرمايد: ” بر گروه كافران اندوه مخور“ و در اخر آيه 67 مشاهده مي نمائيم كه ميفرمايد: ” خداوند گروه كافران را هدايت نمي كند“ و اين ميرساند كه اين 2 آيه در ارتباط با هم هستند. ببينيد چگونه آيات قرآن يكديگر را تفسير مي كنند. اصلا آنچه كه خدا به پيغمبر وحي نموده و فرموده آنرا برسان بايد در خود قرآن باشد، آنطور نبوده كه خداوند چيزي به پيامبر وحي كند و بگويد آنرا در قرآن ننويسند ولي خودت آنرا به مردم برسان و نترس و خدا تو را از گزند كفار حفظ مي كند. اگر اينگونه باشد آيا اين سوال مطرح نمي شود كه چرا خدا خودش آن پيام را در قرآن نياورده است؟وانگهی مگر در اجتماع غدیر یاران پیامبر کافر بودن ؟!یا اهل کتاب ؟؟!!اگر آيه 67 درباره خلافت علي بود يقينا خداوند آنرا بيان مي نمود تا همه وظيفه خود را بدانند

“اگر خدا مي خواست علي را توسط اين آيه جانشين پيامبر(ص) سازد مگر نمي توانست بگويد ” اي پيامبر علي را جانشين خود گردان“ تا هر كس كه قرآن را قرائت مي كند بداند كه خداوند علي را جانشين پيامبر ساخته است. مگر خداوند ناتوان بود يا از كسي مي ترسيد؟ و يا توانايي اين را نداشت كه قرآن را از حوادث روزگار و تحريف مصون بدارد؟ كما اينكه مصون نگهداشته است.پس مي بينيم معني آيه چيز ديگري است.
وآنگاه بیکباره ازآیه 67 به آیه 3 همین سوره پریده ودر میان آیه ای که در مورد حرام وحلال خدا صحبت میشود
قسمتی از آیه را بزور تفسیر میکنند که امروز دین را برای شما کامل کردیم یعنی علی به جانشینی انتخاب شد!!! ابتدا آیه را ببینیم

حرمت علیکم المیتة والدم ولحم الخنزیر وما اهل لغیر الله به والمنخنقة والموقوذة والمتردیة والنطیحة وما اکل السبع الا ما ذکیتم وما ذبح علی النصب وان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا فمن اضطر فی مخمصة غیر متجانف لاثم فان الله غفور رحیم
بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت خوك و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد و حيواني كه خفه شده باشد و (به چوب) مرده و از بلندي افتاده و به (ضرب شاخ) مرده و آنچه درنده از ان خورده باشدؤ مگر آنچه را (زنده يافته خود) سر ببريد و همچنين آنچه براي بتان سربريده شده و قسمت كردن شما بوسيله تيرهاي قرعه، همه اين كارها نافرماني است.امروزه كساني كه كفر پيشه اند از (كارشكني دين شما) نوميد گرديده اند پس از ايشان نترسيد و از من بترسيد.امروزه (بوسيله رفع موانع انجام فرائض) دينم را براي شما كامل نموده ام و نعمتم را بر شما تمام نموده ام و آئين اسلام را براي شما اختيار نموده ام كه هر كس دچار گرسنگي شود بي آنكه به گناه متمايل باشد اگر از آنچه منع شده است بخورد در‌انصورت خدا آمرزنده و مهربان است“....بری اثبات عقاید باطل این گونه با کلام خدا بازی میکنند !!!!...
آیا علی(ع) از فرمان خدا سرپیچی کرد؟
ياالله

sareban
Thursday 22 July 2004, 04:12PM
نوشته شده بوسيله موحد
بنام خدا
باسلام به حق جویان
مهمترين و بزرگترين علت تفرقه و جدايي و خصومت و دشمني مسلمانان با يكديگر مسئله خلافت و جانشيني پيامبر(ص) است كه از صدر اول و روزهاي نخستين پس از رحلت رسول خدا(ص) زمينه آن فراهم شد و بر اثر جهل و تعصب مسلمين و تحريك دشمنان اسلام تقويت گرديد تا اينكه در قرنهاي بعد شدت گرفت و آنان را به صورت دشمناني خونين در مقابل يكديگر قرار داد و صحنه هايي ننگين از جنگ و جدال و خصومت و قتال به وجود اورد كه صفحات تاريخ را به رسوايي سياه كرد به طوري كه امروز هر يك از فرق مسلمين با دشمناني چون يهود و نصاري بهتر امكان اميزش و معاشرت دارند تا با يكديگر كه به نص كتاب اسماني با هم برادر و برابرند.
تردید در اندیشه های رایج دینی وتشکیک در دگم ها وکلیشه های نخ نما شده ای که میراث تفکر آباء واجدادی انسانهادریک جامعه دینی است اولین ومهمترین گام بسوی دینداری عالمانه است.چنین شک و تردیدی البته هولناک وهراس آوراست وآزادگی وعقلانیت عظیمی میطلبد اما ثمره ای بزرگ دارد.ایمان آگاهانه وآزادانه.
آری ایمانی که از رهگذر آزادی وآگاهی نصیب آدمی گرددبه هزاران ایمان عامیانه ومقلدانه وجبری می ارزد.
ازشما حق جویان عزیز خواهشمند است بدون هرتعصبی به واقیتهای تاریخ بپردازیم وعلل دشمنی و کینه توزیها را بشناسیم تا بتوانیم راه درمان آن را بیابیم.یکی از حوادثی که زمینه ساز اصلی این اختلافات شد
واقعه غدیر خم است که ابتدا اززبان تاریخ بشنویم وبعد مسائل را دنبال نمایم.
خلاصه اين واقعه چنانكه در تواريخ اسلامي چون سيره ابن هشام(ج4 ص274) كه قديميترين تاريخ در سيره رسول خدا است و در ساير كتب تواريخ و تفسير فريقين از شيعه و سني از قبيل تفسير جمال الدين ابوالفتوح رازي (تفسير روح الجنان و روح الجنان به تصحيح علي اكبر غفاري، ج4، ص 275 الي 277) كه به فارسي تاليف شده و تفسير ابن كثير و تاريخ البدايه و النهايه و كتاب مجالس المومنين قاضي نورالله شوشتري(ج1 ص43) آمده چنين است: در سال دهم هجري كه رسول خدا(ص) براي انجام و تعليم حج اسلامي عازم بيت الله الحرام بود، نامه هايي به روساي قبايل عرب و بلاد مسلمين فرستاد و از آنان دعوت كرد كه براي انجام حج در مكه حاضر شوند، از جمله نامه اي به اميرالمومنين علي(ع) كه در اين هنگام در يمن بسر مي برد و اخذ زكات مي نمود، نوشت و حضرتش را دعوت كرد كه براي ايام حج در مكه حاضر شوند. آن جناب كه در اين وقت در يمن و يا در راه بازگشت از يمن بود چون نامه رسول خدا را دريافت كرد با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال بيت المال را كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند با خود حمل كند، نمي تواند در موقع مقرر به مكه برسد، ناچار آن اموال را به كساني كه همراه حضرتش بودند مانند بريده اسلمي و خالد بن وليد و غيره واگذار نمود كه تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بيشتر روانه مكه شد و در روز هفتم و يا هشتم ذيحجه ان سال خود را به رسول خدا رسانيد. پس از انجام حج و مناسك آن ، به محل ماموريت خود كه حمل اموال بيت المال بود برگشت. چون به قافله بيت المال رسيد مشاهده نمود كه پاره اي از اموال بيت المال كه از ان جمله حله هاي يمني بود، مورد تصرف و استفاده خالد بن وليد و بريده و ديگران قرار گرفته و چنانكه عادت و رويه آن جناب در اجتناب از تصرف نابجا در اموال بيت المال بود ، از مشاهده آن وضع غضب بر وي مستولي شد و بريده و خالد را مورد عتاب و خطاب قرار داده و بنا به مضمون پاره اي از روايات آنان را مورد شتم و ضرب قرار داد. اين رفتار ان جناب كه عين صواب بود بر متخلفان سخت گران امد و كينه آن حضرت را در دل گرفتند و آماده انتقام شدند و كساني را به خدمت رسول خدا فرستاده و يا خود مستقيما مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگيري آن جناب شكايت نمودند به حدي كه طبق مفهوم پاره اي از اخبار در حضور رسول خدا او را دشنام دادند و چون در هنگامي كه رسول خدا بيانات شكايت اميز آنان را استماع مي فرمود، مشاهده مي كردند كه رسول خدا از خشم برافروخته مي شود به تصور اينكه حضرتش نسبت به علي(ع) خشمگين شده با حدت بيشتري شكايت خود را با بدگويي از آن بزرگوار ادامه ميدادند.
رسول خدا پس از استماع شكايت آنان ، ايشان را از دشمني علي(ع) منع فرمود و پاره اي از فضائل آن حضرت را بيان كرد و فرمود: «زبان خويش را از بدگويي علي باز داريد زيرا او درباره دين خدا خشن بوده و در امور دين سهل انگار نيست» اما خالد و بريده و ديگران كه قبل از ملاقات رسول خدا(ص) تا مي توانستند از بدگويي علي نزد ديگران مضايقه نكرده بودند و شايد بعد از ان نيز به همان عمل ادامه داده باشند و طبعا بسياري از مردمي كه هنوز علي را نديده بودند و به درستي نمي شناختند ممكن بود بر اثر بدگويي اينان ، علي به بدي معرفي مي شد و رسول خدا(ص) كه اين كيفيت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم ديد كه قبل از آنكه آنهمه مسلمان كه از گوشه و كنار جهان براي اداي فريضه حج اجتماع كرده و اكنون در مسير بازگشت بودند ، متفرق گردند و پيش از انكه امواج اين واقعه به مكه برسد و يا اين ماجرا در مدينه شايع شود و مردم مدينه تحت تاثير آن قرار گيرند ، از شخصيت بارز و ممتاز علي دفاع كرده و حضرتش را با فضائل عالي كه دارد به مسلمانان معرفي و قضيه را در همانجا حل و فصل نمايد.لذا در اجتماع غدیر به معرفی آن جناب پرداختووجوب دوستی او را برهمه مسلمانان را مطرح کرد <من کنت مولاه فهذا علی مولاه>ودر آخر دعا فرمود<اللهم وال من والاه وعاد من عاداه>یعنی هرکسکه من دوست او هستم علی هم دوست اوست خدایا دوست بدار هرکه علی را دوست میدارد ودشمن بدار هرکه علی را دشمن میدارد.
اگر پیامبر می خواست اولی بودن علی را مطرح کند هیچگاه بجای اولی از کلمه مولا استفاده نمی کردزیرا اولی بر وزن افعل ومولا بروزن مفعل است وباید پیامبر میگفت من کنت اولی بنفسه فهذا علی اولی به؟
اکنون بهتر می فهمیم که در واقعه غدیرخم نه خدا خطا کرده است نه پیامبر ونه اصحاب بزرگ رسول بلکه دراینجا عالمان شیعه هستند که خطا کرده اند زیرا با تفسیر غلطی که از جمله پیامبر (ص)کرده اند بطور ناخواسته خداوپیامبر وهزاران نفر از اصحاب بزرگ وباایمان ووفادار رسو ل الله را خطا کار معرفی کرده اند.خطای خدا این است که آیه تبلیغ را در مراسم حجه الوداع که بیش از یکصد هزار نفر مسلمان در آن حضورداشتند نازل نکرده!!وبعداز اینکه اکثر مسلمانان برای بازگشت به شهر ودیار خویش از پیامبر خدا حافظی کرده ومتفرق شده بودند تازه یادش آمده که باید فرمان نصب علی به امامترا صادر کند آنهم نه در مکه ونه در مدینه درمیان بیابان وبرای اندکی از مسلمانان!!! واشتباه پیامبر هم این بود که با صراحت سخن نگفت وبسیاری از انسانهای بی گناه را به اشتباه انداخت!!!!
حال ببینید چگونه داستان دوستی ودشمنی که دراین ماجرا اتفاق افتاد را تبدیل به امامت وولایت کرده اند!!!
دوستي و ياري چه ربطي به خلافت دارد؟ مولي بمعناي كسي است كه بايد او را دوست بداريم نه خليفه و وصي.
؟ مگر در قرآن نداريم:
(فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم..) (الأحزاب:5)
يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»
مگر در سورة تحريم نيامده:
(.. فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ) (التحريم:4)
يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».
آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟
شگفتا چرا صحابة رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه مخاطب اين كلمات بودند چنين مفهومي را كه شیعه ادّعا دارند از خطبة غدير نفهميدند!!!! موحد


با سلام
گفتيدمولي اصلا به معناي اولي نميايد
اولا:
حديث غدير تنها با يك صيغه مولي وارد نشده بلكه الفاظ ديگري هم در رويات خودتان آمده از جمله ولي , امير وغير دلك

ثانيا:
قرائن والفاط موجود در خود حديث
از جمله اينكه پيامبر در خطبه خود قبل از
>من كنت مولاه فهذا علي مولا< مي فرمايد:
الست اولي من انفسكم وسپس بعدش آن جمله مشهور راميگويد
كه خود گويا ترين دليل بر اين مدعا ست

ثالثا: آيات و روياتي كه در آن مولي به معناي اولي آمده وهمچنين اشعاري كه اينچنين است
اگر خواستيد در پست بعدي برايتان ميآورم
(البته اين وقت ميطلبد)
فقط همين آيه را بگويم
<هي مولاكم >كه تفسير شده به اولي لكم
من فعلا به اقول بزرگان ودانشمندان وعلماي شما اكتفا ميكنم
از باب <اقرار العقلا علي انفسهم جائز>
همه اين علما كه هر يك متخصص در فن است ميگويد مولي به معناي اولي مي آيد
1_ابو زيد النصاري (لغوي مشهور)
2_ابو عبيده بصري
3_ابو الحسن اخفش (اديب متبحر ومعروف )
4_ابو الحسن ثعلب
5_ابوالعباس مبرد(اديب معروف)
6_ ابو اسحاق زجاج
7_ ابو بكر الانباري
8_ابو النصر جوهري( صاحب مشهورترين كتاب لغت (صحاح جوهري))
9_ جار الله زمخشري صاحب كشاف
10_حسين البغوي صاحب التفسير و صاحب مصابيح
11_ابن جوزي
12_بيضاوي
13_نسفي صاحب تفسير معروف
14_ابو سعد العمادي صاحب تفسير معروف
15_ شهاب الدين خفاجي

پس فعلا اين حرفتان كه "مولي" به معناي" اولي" نيست باطل شد
تا بعد

موحد
Thursday 22 July 2004, 04:34PM
از خودتان مي بافيد وسپس حكم باطل شدن ميدهيد؟؟!!در جمله معروف پيامبر كلمه مولي آمده كه بمعني دوست است وتمام شواهد آنرا نيز بيان كرده ام.

sareban
Friday 23 July 2004, 08:26AM
نوشته شده بوسيله موحد
از خودتان مي بافيد وسپس حكم باطل شدن ميدهيد؟؟!!در جمله معروف پيامبر كلمه مولي آمده كه بمعني دوست است وتمام شواهد آنرا نيز بيان كرده ام.

از خودم بافتم ؟
منظورت چيه؟
آيا اينكه اين همه اديب ولغوي اين حرف را زده اند
وگفته اند مولي به معناي اولي ميايد را من بافته ام
اين منطق شما بود؟:D

موحد
Saturday 24 July 2004, 08:51AM
ساربان عزيز! لازم نيست خود را به در وديوار بزنيد كه بگويد مولي يعني اولي!!!!
مولي در زبان عرب چند معنا دارد سرپرست"دوست"بنده وغلام" ...همانطور كه در فارسي هم بعضي كلامات چند معني متفاوت دارند مانند" شير"كه براي فهميدن درست معني از قرينه جمله ميفهميم كه منظور چه بوده! در جمله پيامبر مولي را از قرينه جمله بعد كه ميفرمايد خدايا دوست بدار هركه علي را دوست ميدارد ودشمن بدار هركه علي را دشمن ميدارد!واساسا در اين ماجرا داستان دشمني با آن حضرت مطرح بوده ونه چيز ديگري!
ياالله

sareban
Saturday 24 July 2004, 05:32PM
نوشته شده بوسيله موحد


ساربان عزيز!



ممنون از لطفتون

نوشته شده بوسيله موحد

لازم نيست خود را به در وديوار بزنيد



چرا برادرم؟ چرا؟:(

نوشته شده بوسيله موحد

مولي در زبان عرب چند معنا دارد سرپرست"دوست"بنده وغلام" ...همانطور كه در فارسي هم بعضي كلامات چند معني متفاوت دارند مانند" شير"كه براي فهميدن درست معني از قرينه جمله ميفهميم كه منظور چه بوده! در جمله پيامبر مولي را از قرينه جمله بعد كه ميفرمايد خدايا دوست بدار هركه علي را دوست ميدارد ودشمن بدار هركه علي را دشمن ميدارد!واساسا در اين ماجرا داستان دشمني با آن حضرت مطرح بوده ونه چيز ديگري!
ياالله





مگر شما نگفتيد مولي به معناي اولي نميايد؟
من ثابت كردم كه ميآيد
ولي اينك شما ميگوييد پيامبر منطورش اين نبوده اين يك حرف ديگري است؟
كه انشا. الله بعد از اين مورد ثابت خواهم كرد
فعلا بگذاريد به اين مورد خاص برسيم تا بعد
شما گفتيد اگر پيامبر ميخواست اولي بياورد بايد اولي ميآورد نه مولي
و به نطر من اين حرف قطعا يعني مولي به معناي اولي نميايد
در اينكه شكي نداريد؟
سوال : آيا با تمام گفته هاي من واهل لغت ونحويين كه شاهد اوردم شما ميپذيريد در لغت مولي به جاي اولي ميآيد يا خير ؟
لطفا صريح جواب دهيد:)

موحد
Monday 26 July 2004, 06:04PM
خير! مولي بمعني اولي نيست!اساساً از كجا ثابت شده كه مَفعَل بمعناي اَفعَل آمده تا معلوم شود مولي به معناي اولي است؟ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم.. (الأحزاب:5)
يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»
فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ (التحريم:4)
يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».
آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟
چرا از قرآن كمك نمي گيريد؟! مقاله را يكبار ديگر مرور كنيد بدون تعصب وپيش فرض
در هر تحقيقي اينها لازم است...موفق باشيد

sareban
Tuesday 27 July 2004, 12:28AM
نوشته شده بوسيله موحد
خير! مولي بمعني اولي نيست!اساساً از كجا ثابت شده كه مَفعَل بمعناي اَفعَل آمده تا معلوم شود مولي به معناي اولي است؟


ميدونم برادرم:)

مولي به معناي اولي نيست.. يك حرفه :smile60:
واينكه به اين معنا نميآيد حرفي ديگر
چند بار بايد تكرار كنم
بگو كدام مورد را ميگويي؟
گفتم اگر بگويي ( چنانكه قبلا گفتي) اصلا نمي ايد
اين همه قول لغوي ومفسر و صرفي ونحوي آوردم كه نخير ميايد
مگر اينكه اين همه قول را قبول نكني وبگويي بايد از قران برايم ثابت كني امكانش را( توجه كن امكانش را)

و اگر بگويي نمي آيد يعني در اينجا نيامده گفتم اين بحث دوم من است وتا شما بحث اول را قبول نكنيي به دومي نخواهم پرداخت:cool:

نوشته شده بوسيله موحد

بدون تعصب وپيش فرض


اگر ميخواستم روي پيش فرض خودم باشم كه با شما بحث نميكردم
خواهش ميكنم از اين حرفها دست برداريد
و جواب من را صاف وساده بدهيد
آيا امكان لغوي اين معنا را ( مولي به معنا اولي) با توجه به تمام اين آراء اهل فن وتخصص انكار ميكنيد؟

mm-bb
Tuesday 27 July 2004, 03:36AM
اجازه بدهيد برادران

چون من عربى هستم ميتوانم در اينجا جواب بدهم

كلمهء مولى در زبان عرب بيست و دو معنى دارد كه حتماً " وليّ" و " اولى" جزوشان هست ، و اين معنى معلوم و روشن است در همهء فرهنگها
البته ميتوان تعداد بزرگى از نمونه ها - چه از قران و چه در روايات و شعرها و .. - ايراد كند .. من الآن حرف دو از بزرگترين دانشمندان زبان عرب ياد مياورم
(الفرّاء) و هم (ابو العباس المبرِّد) ميگويند : "ولي" و "مولى" در زبان عرب يكى هستند .
اما آنكه "مفعل بمعناى افعل نمى آيد" !!!!! پس اين يك اشتباه فوق العاده است .. لطفاً رجوع شود بفرهنگها، تفاسير، كتابهاى احاديث و روايات ، كتابهاى ادبى و غيره
مثلاً .. اكنون من حاضرم تا نامهاى چهل و دو دانشمند مسلم سنى از دانشمندان زبان يا علماى تفسير يا از "اصحاب الصحاح" (مثل بخارى) ببرم كه همهء شان مخالف اين غلط هستند ، و همهء ايشان ميگويند : مولى بمعناى اولى ميآيد ..

التماس دعا و السلام عليكم

موحد
Tuesday 27 July 2004, 08:21AM
چه چيزي را ميخواهيد ثابت كنيد؟؟؟

sareban
Tuesday 27 July 2004, 10:55AM
نوشته شده بوسيله موحد
چه چيزي را ميخواهيد ثابت كنيد؟؟؟

برادر عزيز:(
سوال را كه با سوال پاسخ نميگويند
پس لطف كنيد جواب دهيد
متشكرم:smile57:

موحد
Tuesday 27 July 2004, 12:18PM
پاسخ را قبلا دادم .آخه از مقدمه چيني بايد نتيجه اي گرفت خب شما چه نتيجه اي گرفتيد؟؟

sareban
Tuesday 27 July 2004, 12:33PM
اگر پاسخت درست بود كه من مريض نبودم دوبار سوال كنم

sareban
Tuesday 27 July 2004, 12:41PM
اگر قرار است روي اين ساده ترين بحث ساعتها با هم كلنجار برويم
تا شما يك پاسخ آري يا خير بدهيد
كه ديگر در هيچ جا نخواهيم توانست همگام شويم

موحد
Tuesday 27 July 2004, 01:25PM
منظورتان اينه كه نظر شما را بپذيرم؟!!!خب اگه نمي خواهيد بپذيريد حرفي ندارم!!مسئله به اين سادگي راپچيده اش كنيد قرنها كردند شماهم روش!!!داستان اختلاف علي با عده اي از اصحاب ومطرح شدن دوستي در مقابل دشمني!!!حال شما هرجور دلتان ميخواهد تفسير وتوجيه كنيد!!!ياران واصحاب رسول كه خداوند آنان را در آيات بيشماري مورد تمجيد قرارداده اين موضوع را نفهميدن!!!علماي لغت شناس شما فهميدن!!!پيامبر چقدر گنگ سخن گفته!!!!!واقعا انصاف هم خوب چيزيست !!!

mm-bb
Wednesday 28 July 2004, 02:20AM
چه چيزي را ميخواهيد ثابت كنيد؟؟؟

تا حالا ندانستيد ؟؟؟ :rolleyes:

خوب ، ميخواهم ثابت كنم اينست

1- "مولى" بمعنى "اولى" و يا "ولي" ميآيد .
2- "مفعل بمعنى افعل نميآيد " غلط است .

اگر قبول كنيد ..خب ميتوانيد به نقطهء ديگر منتقل شويد
و اگر نه پس بگوئيد تا سخنم را تكرار كنم

اما همهء حرفهايتان اينجا :
منظورتان اينه كه نظر شما را بپذيرم؟!!!خب اگه نمي خواهيد بپذيريد حرفي ندارم!!مسئله به اين سادگي راپچيده اش كنيد قرنها كردند شماهم روش!!!داستان اختلاف علي با عده اي از اصحاب ومطرح شدن دوستي در مقابل دشمني!!!حال شما هرجور دلتان ميخواهد تفسير وتوجيه كنيد!!!ياران واصحاب رسول كه خداوند آنان را در آيات بيشماري مورد تمجيد قرارداده اين موضوع را نفهميدن!!!علماي لغت شناس شما فهميدن!!!پيامبر چقدر گنگ سخن گفته!!!!!واقعا انصاف هم خوب چيزيست !!!
جواب سخنم نيست

سلام

mm-bb
Saturday 31 July 2004, 01:59AM
كجا رفتيد ؟؟؟ :smile58:

موحد
Sunday 22 August 2004, 10:21AM
...درادامه بحث پیرامون جانشینی بعد از پیامبر وماجرای غدیر خم وبیان آیات مورد ادعای علمای شیعه "سخن ما در مورد شخص اول این داستان یعنی حضرت علی (ع) میباشد.حال ببینیم خوداو در این باره چه نظر وعقیده ای دارد.در نامه ششم نهج البلاغه از حضرت امیر(ع) به معاویه چنین نوشته شده است..
انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين..)( نامة ششم نهج البلاغه)
يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري از مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است».
اين نامه علاوه بر نهج البلاغه در يكي از كتب معتبر و قديم شيعه نير ديده ميشود كه آن‹وقعة صفين› تأليف نصر بن مزاحم السفري متوفي 412 هجري قمري است كه اخيراً در ايران تجديد چاپ شده است كه در صفحة 29 آن همين نامه آمده، مفاد نامة مزبور با قرآن كريم نيز مي سازد، كه در سورة شريفة توبه ميفرمايد:
وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيم (التوبة:100)
يعني:«و پيشي گيرندگان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانيكه بوسيلة نيكوكاري از ايشان پيروي كردند خدا از همة آنان راضي شده و آنها نيز از خدا خشنودند و براي ايشان باغستانهايي مهيّا فرموده كه نهرها از زير درختان آنها روان است و هميشه در آنجا خواهند ماند و اين رستگاري بزرگي است».
چنانكه ملاحظه ميشود در اين آية كريمه صريحاً به پيشي گيرندگان مهاجر و انصار وعدة بهشت داده است، و نيز در بارة امور آنها فرموده است:
)وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) الشورى:38
يعني:«وكارشان را بمشورت يكديگرانجام دهند».
اينك اگر عدّه أي بهشتي بشوري بنشينند و كسي را بعنوان پيشوا تعيين كنند، آيا اين كار مخالفت رضاي خداست؟ يا بقول علي(ع )(كانَ ذلكَ للهِ رضي( شگفتا كه علمای شیعه نه به آنچه خودشان از علي(ع) روايت ميكنند توجّه كافي دارند و نه به آيات صريح قرآن!! تعجب است علی آنهارا امام خطاب کرده!!!!
در نهج البلاغه مينويسد، علي(ع) فرمود:
)والله ما كانت لي في الخلافة رغبة ولا في الولاية إربة و لكنكم دعوتموني إليها و حملتموني عليها)(خطبة276 (
يعني:«سوگند بخدا من رغبتي به خلافت نداشتم و نيازي بولايت در من نبود شما مرا بسوي خلافت خوانديد و مرا بدان وادار كرديد».
اگر علي (ع) از سوي خداوند براي خلافت و ولايت تعيين شده بود چرا ميل و رغبت نداشت و از آن روي گردان بود؟ آيا رسول اَلله( ص) به نبوت و رسالت خود بي ميل و بي رغبت بود؟!
اگر علي(ع) از سوي خدا انتخاب شده بود چرا با ابوبكرو عمر بيعت كرد؟ چنانچه در كتب شيعة اماميه بدان تصريح شده است؟
(در كتاب غارات ثقفي و مستدرك نهج البلاغه و ديگر كتب اماميه آمده.
بعنوان نمونه در ‹الغارات› اثر ابو إسحاق ثقفي ‹متوفي 283 هجري› ميخوانيم: كه علي(ع) پس از قتل محمد بن ابي بكر نامه اي بياران خود در مصر نوشت، ضمن آن نامه از خلافت ابوبكر ياد كرده مينويسد: (فمشيت عند ذالك إلي أبي بكر فبايعته) ‹الغارات جزء اول ص 204›
يعني:« در آن هنگام بسوي ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم».
و در بارة عمر مينويسدتولى عمر الأمور و كان مرضي السيرة ميمون النقيبة)‹صفحة207›
يعني:«عمر كارهاي خلافت را بعهده گرفت و پسنديده سيرت و فرخنده نفس بود».
(قال الجوهري في الصحاح: فلان ميمون النقيبه، اذا كان مبارك النفس)
اينها مضمون نامه هاي علي(ع) است كه علاوه بر اهل سنّت خود شيعه آنها را نقل كرده و قدماي اماميه بدانها تصريح نموده اند.
آيا علي(ع) با غاصب بيعت ميكند؟ آيا بيعت بخلافت ابوبكر از سوي كسي كه خداوند متعال او را خليفه كرده است صحيح است؟ آيا علي از ظالم و غاصب تعريف و تمجيد مينمايد و او را پسنديده سيرت و فرخنده نفس ميشمارد؟! پس چرا از خداوند نمي ترسند و انصاف پيشه نمي كنند؟ در كتاب ‹الصفين› آمده كه علي(ع) دربارة ابوبكر و عمر گفت:
(أحسنا السيرة و عدلا في الأمة)‹ص201›
يعني:«آن دو رفتار نيكو داشتند و در ميان امّت بعدالت رفتار كردند».
امّا شيعة اماميه ميگويند: آن دو غاصب و ظالم بودند، پهلوي فاطمة زهرا را شكستند!!
اما اگر ادّعاي شيعة را به قرآن عرضه كنيم مي بينيم قرآن دربارة مهاجرين ميفرمايد:
«اگر به آنها در زمين قدرت دهيم نماز بر پاي ميسازند و زكات ميدهند و امر به معروف و نهي از منكر مينمايند».
ولي شيعه ميگويد چون خدا به ايشان قدرت داد، خلافت علي(ع) را غصب كردند و ظلم نمودند و فاطمه را آزردند! خداي متعال در سورة حج ميفرمايد:
(الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ .........الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُور) (الحج40/41)
آيا ما دست از نامه هاي موثق علي(ع) و آيه هاي قرآن برداريم و ادّعا هاي اين و آن را باور كنيم و در ميان امّت اسلام اختلاف اندازي و فرقه بازي راه بيندازيم؟ مگر خداوند نمي فرمايدوَلاَ تَفَرّقوا)«پراكنده نشويد». مگر علي(ع) در نهج البلاغه نگفته است:
(والزموا السواد الأعظم فان يد الله مع الجماعة و إياكم و التفرقة)‹خطبة147›
يعني:«از سواد اعظم و اكثريت مسلمانان جدا نشويد كه د ست خدا با جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد».
شگفتا آنروز كه مسلمين به در خانة علي(ع) ريختند و خواستند كه با آنحضرت بيعت به خلافت كنند ، فرموددعُوني و التمسوا غيري)‹خطبة 91›
مسعودی كه علماي شیعه او را از خود ميدانند در جزء دوم از كتاب مروج يعني:«مرا رها كنيد و غير مني را براي اينكار بخواهيد».
الذهب در صفحة 412 مينويسد:
(دخل على- عليّ الناس يسألونه، فقالوا يا أمير المؤمنين ارايت إن فقدناك و لا نفقدك أنبايع الحسن؟ قال: لا آمركم ولا أنهاكم و انتم أبصر.)
يعني:«مردم در زمان خلافت علي و پس از ضربت خوردن آنحضرت، بر علي وارد شدند و پرسيدند: اي امير مؤمنان به ما خبر ده كه اگر ترا از دست داديم، و خدا كند كه از دستت ندهيم، آيا با حسن فرزندت بيعت كنيم؟ علي فرمود: من نه به شما امر ميكنم كه بيعت كنيد و نه شما را از اينكار نهي مي نمائم. شما به كار خود بيناتريد».
باز در صفحة 414 مينويسد، مردم به علي گفتند:
(إلا تعهد يا أمير المؤمنين؟ قال: ولكني اتركهم كما تركهم رسول اَلله صَلی الله عَليه و آله وَ سَلّم).
يعني:«اي امير مؤمنان آيا عهد خلافت را به كسي واگزار نميكني؟ فرمود: نه . ليكن ايشانرا ترك ميكنم همچنانكه رسول اَلله آنها را ترك كرد و كسي را بخلافت نگماشت».
اين آثاري است كه شيعة اماميه در كتب تاريخ و حديث خود شان از علي آورده اند. و نظاير همين آثار را اهل سنت و شيعة زيديه نيز از آن حضرت نقل كرده اند. مانند آنچه احمد بن حنبل در مسند جلد 1 صفحة 130 رقم 1078 آورده است كه مضمون ما را بازگو ميكند، و همين آثار كه خود اماميه ناقل آنند حجّت ما بر ايشان نزد پروردگار است.
مانند آنچه در مستدرك وسائل الشيعه و بحار الانوار مجلسي آورده اند كه علي فرمود:
(ولواجب في حكم الله و حكم الإسلام علی المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالاً كان أو مهتدياً، مظلوماً كان أو ظالماً، حلال الدم أو حرام الدم إن لا يعملوا عملاً و لا يحدثوا حدثاً و لا يقدموا يداً أو رجلاً ولا يبدوا بشي قبل إن يختاروا لأنفسهم(در بحار الأنوار-لجميع أمرهم) إماما عفيفاً عالماً عارفاً بالقضاء و السنة)
کتاب مسلم بن قيس ص171 چاپ نجف و جلد 11 بحار الانوار چاپ كمپاني ص 513›
يعني:«در حكم خدا و اسلام بر مسلمين واجب است پس از اينكه امامشان مُرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا راه يافته، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، در هر صورت واجب است كه مسلمين هيچ عملي انجام ندهند و كاري نكنند و دست بجلو نبرند و پاي فرا پيش ننهند و عملي را شروع نكنند مگر آنكه پيش از هر كاري براي خودشان امامي انتخاب نمايند كه عفيف و دانشمند و آگاه از قضا و سنت باشد».
در اينجا هم چنانچه ملاحظه ميشود علي(ع) امامت را امري اختياري و انتخابي مي شمارد نه انتصابي و تعين شده از جانب خدا...... ياالله

min
Monday 23 August 2004, 01:32AM
آقاي موحد
سلام
بگذاريد برايتان يك دليل منطقي بياورم
شما مي گوييد پيامبر در همه جا منظورش اين بوده كه هركس دوست علي است دوست من است و هر كس دشمن علي است دشمن من و از خدا خواسته كه هركس علي را دوست دارد خدا هم دوستش بدارد و هر كه با علي دشمن است خدا هم او را دشمن قرار دهد .
حتي اگر اين حرف شما صد در صد درست باشد و اصلا پيامبر گرامي اسلام حضرت علي را به معني والي و سرپرست منصوب نكرده باشد آيا كساني كه به روي علي شمشير كشيدند او را به زور مسجر بردند تا بيعت كند حضرت فاطمه را سيلي زدند و با اين بيان شما دشمن حضرت پيامبر محسوب مي شدند جايز بودند جانشين پيامبر باشند ؟
شما نمي خواهد زياد آسمان و ريسمون ببافيد . من حرف شما را زده ام فقط همين را در اين تاپيك جواب دهيد كه ابوبكر و عمر كه شمشير به روي حضرت علي كشيدند درب خانه او را آتش زدند خلاف اين سخن رسول خدا عمل كردند يا نه ؟ پس دشمن رسول خدا هستند . آيا دشمنان رسول خدا حق سرپرستي بر مسلمانان را دارند ؟ در ضمن ابوبكر چه برتري نسبت به علي داشت ؟ تمام اهل تسنن توانسته اند يك صفت براي او بسازند آن هم يار غار هست . در مقابل تمام صفات نيكوي علي (ع)
اگر جوابي نداشتي سعي كن ديگر ننويسي چون آبروي خود را مي بري .

موحد
Monday 23 August 2004, 06:32AM
جناب مين!ميدانيد مشگل شما چيست؟ يك مشت داستانهاي دروغ را سالها بقدري تكرار كرده اند كه در مغز شما جاي گرفته وشما خيال ميكنيد كه آنها درست است وبراساس آن حق وباطل را مي سنجيد!!!داستانهاي دروغين شمشير كشيدن وسيلي زدن ودر به پهلو زدن وغيره!!!!
متاسفانه رحلت حضرت زهرا در ايران به داستان عجيبی تبديل شده و ايام فاطميه را بوجود آورده است ..اگر با تاريخ آشنا باشيم برای نخستين بار در زمان صفويه داستان دروغين شهادت حضرت زهرا مطرح شد ....داستان اينگونه ساخته شد که عمر ايشان را بين درو ديوار گذاشت !!!!! و فرزند ايشان محسن سقط گرديد و ايشان پس از اين حادثه بيمار شدند و از دنيا رفتند ..بهمين جهت عمر قاتل حضرت زهرا ست !! لذا مرتب ميگوييم لعن الله قاتليک ....و بقيه داستان را بهتر ميدانيد .....اما واقعيت چيست ؟ و آيا برای دروغ بودن اين ماجرا دليلی هم وجود دارد ؟ قبل از هر چيز بايد بگوييم دليل را ديگران بايد بياورند نه ما ....همه افراد روزی ميميرند در جوانی يا پيری ..و دليل مرگ ميتواند بيماری يا سکته يا چيزی مشابه آن باشد .. اما اگر از قتل صحبت کرديم آنوقت ماجرا فرق ميکند ..ابتدا بايد ثابت کنيم قتلی روی داده و بعد ببينيم قاتل چه کسی است ؟ درست مثل يک کارآگاه که ماجرای يک قتل را بررسی ميکند ...حال به موضوع بر گرديم ..حضرت زهرا و خواهرانشان زينب و رقيه همگی در سنين نوجوانی از دنيا رفتند ..بنابر اين اين موضوع خاص حضرت زهرا نبود بلکه تمامی دختران پيامبر اسلام در نوجوانی رحلت کردند ...اما اين دليل کافی نيست و بايد با دلايل روشن تری ماجرای ساختگی شهادت ايشان را رد کنيم ..اين دلايل عبارتند از ....

۱- فرض کنيم عمر چنين کاری کرده باشد ..آيا اين توهين به علی (ع) نيست که عمر همسر او را بقتل برساند و او ساکت بماند؟ آيا اين علامت بی غيرتی انسان نيست؟ ممکن است علی (ع) در برابر چنين کاری سکوت کند ؟ ممکن است بگويد ايشان سکوت کرد چون مصلحت اسلام بود ....بسيار خوب امام حسن و امام حسين هم سکوت کردند ؟ بقيه افراد هم سکوت کردند؟

۲- فرض کنيم عمر چنين کاری کرده باشد ..آيا صدها صحابی رسول خدا ..که در رکاب او جنگيده بودند اينقدر بی غيرت شدند که دختر پيامبرشان را فردی بقتل برساند و همه ساکت بمانند!!! يعنی يک نفر هم پيدا نشد که عمر را قصاص کند ؟؟!!

۳- پيامبر در آخرين لحظات زندگی شان به فاطمه که سخت ناراحت بود فرمودند تو بزودی پيش من می آيی ...در حاليکه از شهادت علی (ع) به خود او سخن گفته بودند ..اين تفاوت نشان ميدهد که حضرت زهرا با بيماری از دنيا رفتند ....نه با قتل

۴- حضرت زهرا در ۹ سالگی همسر امام علی (ع) شدند ..و در ۱۸ سالگی از دنيا رفتند بنابر اين ايشان ۹ سال همسر حضرت علی بودند ..در اين ۹ سال ايشان ۴ فرزند بدنيا آوردند و در لحظه وفات هم حامله بودند که فرزندشان سقط شد ...يعنی در اين ۹ سال ايشان زايمانهای مکرر داشتند ..و معلوم است دختری که از ۹ سالگی تا ۱۸ سالگی ۵ بار حامله شود و ضعيت جسمی بسيار بدی خواهد داشت ...البته بايد به اوضاع نا مطلوب بهداشت عربستان هم اشاره کرد و در عين حال وفات خواهران ايشان در نوجوانی هم بسيار مهم است ...

۵- فرض کنيم اين دروغ راست باشد و در به پهلوی ايشان بخورد ....هرگز خوردن در به پهلو باعث مرگ نميشود ...ممکن است فرد را بيمار کند اما او را نميکشد ..مگر اينکه فردی را پشت در بگذاريم و مرتب به او ضربه بزنيم و اجازه فرار هم به او ندهيم //آنوقت شايد در صدها ضربه بتوانيم او را بکشيم

۶- بيماری حضرت زهرا حدود شش ماه طول کشيد ....در طی اينمدت دهها و صدها نفر از ايشان عيادت کردند .و جالب اينکه ابوبکر و عمر هم به عيادت ايشان آمدند ..آيا عجيب نيست قاتل انسان به عيادتش بيايد ؟ و در طی اين مدت هيچکس از قتل صحبتی نکرد .....

۷- ايشان شبانه دفن شدند و علتش هم وصيت خودشان بود ...ما زنده ها چون از تاريکی ميترسيم فکر ميکنيم شبانه دفن شدن بد است ولی در روز دفن شدن خوب است ...در حاليکه برای مرده فرقی ندارد که شب دفن شود يا روز !! اما علت وصيت اين بود که ايشان نميخواستند مردان نامحرم بدن ايشان را ببينند و اين از شدت حيا ی آن حضرت بود

۸- ميگويند قبر حضرت زهرا مخفی است ....ايشان در بقيع مدفون هستند لذا محل دفن ايشان مشخص است اما محل دقيق معلوم نيست ..حال از شما میپرسم زمان دفن حضرت زهرا چه کسانی حاضر بودند؟ حتما علی (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) حاضر بوده اند ..خوب اين افراد و کسان ديگری که آنجا بوده اند محل دقيق قبر را ميدانستند ...مثلا امام حسين تا سالها بعد از رحلت حضرت زهرا ميتوانستند محل قبر مادرشان را به ديگران بگويند اما نگفتند ...چه کسی در مخفی شدن اين قبر مقصر است؟ چه کسانی باعث شدند محل قبر مخفی بماند؟ آيا علی (ع) جزو آنها نبود؟ خوب حال ما چرا سر و صدا راه می اندازيم؟؟؟

۹- آيا فقط قبر حضرت زهرا گم شده است؟؟ آيا شما ميدانيد قبر حضرت موسی کجاست؟ قبر هزاران پيامبر خدا نامعلوم است ...حتی قبر های معلوم هم چندان دقيق نيست ..مثلا روايات زيادی هست که حضرت زينب (س) در سوريه دفن نشده اند و قبر ايشان در مصر است ...طبيعی است که بعد از گذشت مدتی همه چيز از بين ميرود ...آيا شما قبر جد جدتان را می دانيد؟ ...

۱۰- بعد از رحلت حضرت زهرا (س) حضرت علی با زنان زيادی ازدواج کردند ..و صاحب فرزندان زيادی هم شدند ...اولين پسری که خدا به ايشان داد اسمش را محمد گذاشتند که به محمد حنفيه معروف است ..دومين پسر را ابوبکر و سومين پسر را عمر نام نهادند ..آيا ميشود کسی اسم قاتل همسرش را بر فرزندش بگذارد؟؟ هيچ انسان عاقلی چنين کاری ميکند؟ علاوه بر آن چگونه امام علی (ع) بعدها با عمر بيعت کرد و در زمان خلافت عمر علی (ع) مشاغل مهمی داشت ...

خوب دوستان ..دلايل تا همينجا کافی است و هر کس که اهل انصاف است همه چيز را خواهد فهميد ...حال شما آزاديد ..ميتوانيد مثل گذشته داد و بيداد براه بياندازيد و از شهادت حضرت زهرا صحبت کنيد و چند فحش آبدار هم به عمر بدهيد ...يا اينکه اهل فکر و منطق هستيد و با خود ميانديشيد ...در اينصورت اولين قدم فهم درست را بر داشته ايد ....

موحد
Monday 23 August 2004, 06:42AM
مظلوميت عمر ..ودلايل دشمنی شيعيان با او ..نقد تاريخی


شايد به هيچ مسلمانی باندازه عمر ابن خطاب ظلم نشده است ...اگر چه علی را بايد مظلوم محراب بدانيم اما عمر در مظلوميت از اونيز فراتر است ..امروزه در ايران نام علی با احترام زيادی روبروست وفضائل علی بر هيچ ايرانی پوشيده نيست .بگذريم که در اين ميان دروغهای زيادی هم نقل شده تا علی را از مقام انسانی به مقام خدايی برساند ..اما در مورد عمر جفای بسياری شده است نه تنها چيزی به فضائل اواضافه نشده بلکه حتی واقعيتهای زندگی اونيز تحريف شده وميشود ومتاسفانه در هيئتها ومساجد ومنابر آنقدر دروغ در باره اوگفته شده وآنقدر تهمتهای ناروا زده شده است که بسياری از دانش آموزان ما عمر را دشمن واقعی پيامبر ميدانند ..بهترين شاهد بر اين مدعا مراسم عمر کشون در کشورماست ..اگر چه اين رسم بين همه مردم شيوع ندارد اما در بسياری از شهرها وروستاها وبخصوص در مناطقی که سطح سواد پايين است وافراد فاقد مطالعات علمی ومذهبی هستند ديده ميشود ..در اين مراسم چوبی را به شکل انسان در می آورند وآتش می زنند و عده ای بر دور اين آتش می رقصند ..حتی کسانی به جشن وپايکوبی می پردازند که ممکن است هيچگاه در عمرشان نرقصيده باشند واين کار را بمنظور کسب اجر پيش خداوند انجام ميدهند ! من بارها به اين موضوع فکر کرده ام که چرا ايرانيها تا اين حد نسبت به عمر دشمنی ميکنند ؟ وآيا بين عمر وابوبکر وعثمان وبقيه اصحاب نزد ايرانيان تفاوتی وجود دارد؟ پاسخ به اين سوال چندان دشوار نيست .ايرانيان در زمان پيامبر (ص) پيروآيين زردشت بودند وحتی تا زمان رحلت پيامبر (ص) بجز تعدادی اندک مانند سلمان فارسی کسی از ايران مسلمان نشده بود واصولا اسلام به ايران وارد نشده بود تا مردم آن را بپذيرند ..در زمان خلافت عمر که بايد دوران حکومت اورا يکی از درخشانترين دورانهای اسلامی دانست اسلام به اقصی نقاط دنيا گسترش يافت ..عمر توانست امپراطوری بزرگ روم را بزانودر آورد وبيت المقدس اين قبله نخست مسلمين را فتح کند ..از جمله فتوحات مهم عمر حمله به ايران بود سپاه اسلام به فرماندهی سعد توانست رستم فرخزاد را در نبرد قادسيه شکست دهد وامپراطوری ايران در دوره ساسانيان را در هم بکوبد ..نکته بسيار مهم اينجاست ..امروزه ما هم ايرانی هستيم وهم مسلمان ..اما وقتی به نبرد قادسيه نگاه ميکنيم بايد بين مذهب ومليت يکی را بر گزينيم ..عمر خليفه مسلمين بود ودستور حمله به ايرانرا صادر کرد ودر اين نبرد ايرانيان شکست خوردند ..حال ما بايد خوشحال باشيم يا ناراحت؟ اگر از ديد ملی نگاه کنيم قطعا ايرانی بودن ما باعث ميشود تا ناراحت باشيم اما اگر از ديد مذهبی نگاه کنيم بايد خوشحال باشيم که عمر اسلام را به ايران آورد وامروزه ما به برکت نتايج همان نبرد مسلمان هستيم ..جمع به اين دووتصميم گيری سريع کاری دشوار است ..گاهی اوقات افراد در دل ناراضی ودر زبان خود را راضی نشان ميدهند ...اما اين ميان برخی از رندان دست به ابتکار جالبی زدند گفتند اينکه سپاه اسلام به ايران حمله کرد کاری خوب بود اما اينکه ايرانيها شکست خوردند بخاطر جنايات عمر بود !! من تصور ميکنم ريشه کينه ايرانيان نسبت به عمر همينجاست ..در واقع اورا عامل حمله به کشور خود ميدانند ..وقايع بعدی نيز مويد همين موضوع است عمر در تمامی طول دهسال خلافتش توانست سرزمين های زيادی را متصرف شود واسلام را به دورترين نقاط برساند اما ماجرای قادسيه در دل ايرانيها باقی ماند وچون نمی خواستند بصورت مستقيم به اسلام وقرآن وپيامبر توهين کنند عمر را کانديدای مناسبی ديدند ...اما لازم بود چهره زشتی از عمر ساخته شود تا مردم نسبت به اوتنفر پيدا کنند ....از ابتدا شروع کردند ..عمر را ولد الزنا دانستند وگفتندعمر پدر ودايی وعمويش يکی بوده !! واين چرنديات تا بی نهايت ادامه يافت ..حتی برای خالی کردن عقده هايشان نسبت به عمر اورا ابنه ای ! ناميدند ودر بعضی کتب شيعه هست( مرا ببخشيد ) که عمر بيماری در عقبش داشت که با منی مردان شفا می يافت !! واين بيماری تا بحال در کره زمين ديده نشده است !! داستان به اينجا ختم نشد ..از اوچهره زشتی ساختند مثلا فردی که چهره ای ترسناک دارد ..چيزی شبيه لولو در بين بچه های کوچک ! واز اوانسانی نادان ساختند بگونه ای که حتی ساده ترين مطالب را نمی فهمد ! وبازهم راضی نشدند ...عمر را قاتل زهرا(ص) دختر پيامبر کردند وگفتند اوپهلوی زهرا (س) را شکست ...بازهم راضی نشدند وگفتند عمر طناب به گردن علی (ع) انداخت وکشيد تا از اوبيعت گرفت !! ....من در اينجا نمی خواهم دلايل نادرست بودن اين چرنديات را بگويم زيرا بسيار روشن است که اينگونه مسائل تنها زمانی طرح ميشود که نسبت به کسی نفرت عميق داشته باشيم ...حال شما بايد قضاوت کنيد ..شمايی که اهل مطالعه هستيد ..شمايی که بايد خود بفهميد وبدانيد نه تابع محض ديگران باشيد ..عمر بارها ميگفت ..لولا علی لهلک عمر ...اگر علی نبود عمر هلاک ميشد واين جمله هم علم علی را نشان ميدهد وهم تواضع وفروتنی عمر را وهم دوستی ومحبت بين اين دورا .....پيامبر اسلام ميفرمايند ...ماطلعت الشمس لرجل احسن من عمر ...خورشيد بر کسيی نيکوتر از عمر نتابيده است ...عمر پدر زن رسول خدا بود ...عمر داماد علی مرتضی بود ....عمر در ساده زيستی سرآمد همه صحابه بود ..اين نقل تاريخی را زياد شنيده ايد که وقتی فرستاده ای برای ديدن خليفه مسلمانان به مدينه آمد واورا به نزد عمر بردند ..اومردی را ديد که بر روی خاک خوابيده است ...وبا تعجب پرسيد اين فرد خليفه مسلمانان است؟ وهنگاميکه حجواب مثبت شنيد با خود گفت ..اگر اسلام اين است که خليفه اش بر روی خاک ميخوابد اين جماعت دنيا را فتح ميکنند ...حتما ميدانيد عمر قدی بلند داشت واز همه اصحاب بلند تر بود ..هنگاميکه خطبه نماز جمعه ميخواند برای مردم توضيح داد که پارچه ای را که برای لباس خودش مصرف کرده بيش از سهم عادی بوده واين مقدار اضافه را از سهم فرزندش عبد الله کم کرده است ...همانجا وقتی عمر به مردم گفت ای مردم اگر از راه راست منحرف شدم به من تذکر بدهيد کسی از ميان جمعيت فرياد زد ای خليفه اگر از راه رسول خدا منحرف شوی با همين شمشير تورا به راه راست ميکشانيم ...حال ببينيد چه خبر است ...عمر صيغه را حرام کرد !!! در حاليکه صيغه هيچگاه توسط عمر حرام نشد واصولا عمر چنين حقی نداشت ..صيغه توسط رسول خدا حرام شد وتفسير آن آيه نيز بغلط به صيغه تعبير شده است ...حتی ميگويند عمر اسيران ايرانی را ديد که دست بسته اند ودستور داد از اين ببعد دست بسته نماز بخوانيد !!! واقعا عقل انسان کجاست ؟ هزاران صحابی رسول خدا وحتی افرادی مثل امام علی وحسن وحسين هيچ نگفتند وعمر توانست شکل نماز را عوض کند !!! ...هنگاميکه عمر به خواستگاری ام کلثوم دختر علی (ع) آمد اوبا روی باز قبول کرد در حاليکه ام کلثوم سن کمی داشت ...و شيعيان ناآگاه برای خراب کردن اين واقعيت چه کارها که نکردند وحتی نوشته اند که يک جن بصورت ام کلثوم در آمد وزن عمر شد !!ويا اينکه امام صادق (ع) فرموده اند هذا فرج غصبناه ...اين فرج را از ما دزديدند!! چقدر بايد انسان بی حيا باشد تا چنين سخنی را به امام بزرگوار صادق آل محمد نسبت دهد!!آيا علی با زور دخترش را به عقد عمر در آورد؟ علی (ع) آنقدر ضعيف بود که طناب بر گردنش می انداختند؟..وعمر درست به همان شکلی از دنيا رفت که علی (ع)رفت ...عمر نيز مانند علی در نماز صبح ضربت خورد ...علی در محراب مسجد کوفه وعمر در محراب مسجد رسول خدا در مدينه ...ودر لحظات آخر عمر از عايشه خواست تا از حقش بگذرد واجازه دهد تا اورا در کنار رسول خدا دفن کنند که اينچنين نيز شد ...ببينيد روايات شيعه را ...می گويند امام زمان می آيد وعمر را از قبر بيرون ميکشد وتازيانه ميزند وانتقام زهرا (س) را می گيرد !! يعنی علی(ع) اينقدر بی غيرت بود که پهلوی زنش را شکستند وحرفی نزد؟ يعنی مسلمانان واز جمله آنها امام حسين امام حسن ابوالفضل العباس و....همه بی غيرت بودند؟ هيچکس نيامد قاتل دختر رسول خدا را قصاص کند ؟ واين قاتل را بعنوان خليفه انتخاب کردند ؟؟ واقعا ما چه دنيای جالبی داريم ...سالها بعد وپس از رحلت زهرای اطهر (س) هنگاميکه خداوند فرزندان ديگری به امام علی (ع) داد ايشان نام پسرش را عمر گذاشت ..عمر ابن علی ابن ابيطالب ....وعمر در کنار برادرش امام حسين (ع)در کربلا بشهادت رسيد
ياالله

موحد
Tuesday 24 August 2004, 05:00PM
جناب مين ظاهرا منفجر شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

min
Thursday 26 August 2004, 02:05AM
نوشته شده بوسيله موحد
جناب مين ظاهرا منفجر شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كم آوردي عزيزم اينجوري ميخواي حرفتا اثبات كني
باشه تو شاد باش من منفجر شدم
اما با تمام اين حرفهايت يك چيز را ثابت كردي
از تاريخ اسلام هيچ نمي داني يكبار ديگر هم گفتم براي اثبات اين حرف همين بس :
كه ادعا كرده بودي ابوبكر داماد پيامبر بوده است :D:D:D:D
حالا كي منفجر شده
قبلا هم گفتم اگر جواب منطقي ندي با تو بحث نمي كنم چون كسي نخواهد حق را بپذير نمي توان به زور طرف حق كشاندش .

موحد
Thursday 26 August 2004, 10:32AM
تاريخ اسلام را فقط شما ميدانيد آنهم فقط از قول آخوندهايتان!!!همانند يهوديان كه اتكاشان به آخوند هايشان بود كه خداوند درموردشان چه ها كه نفرموده!!!

ضمنا ابوبكر پدر زن پيامبر است

موحد
Thursday 26 August 2004, 12:08PM
اتفاقا اسلام با هر گونه فرقه گرائي مخالف است حال شيعه باشد يا سني ويا فرقه هاي ديگر!
، سوره روم آيه 31 فرموده: «و لا تكونوا من المشركين من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون» يعني نباشيد از مشركين از آنان كه تفرقه ديني آورده و شيعه شيعه شدند بلكه هر كدام به آنچه خود دارند خوش مي باشنددر سوره انعام آيه 159 فرموده: «إن الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم في شيء = يعني آنانكه تفرقه ديني آوردند و شيعه شيعه گرديدند تو از آنان نيستي.»
ياالله

min
Wednesday 1 September 2004, 10:20PM
نوشته شده بوسيله فربد
ميگم پس تا دير نشده ما هم يه فرقه بزنيم كه تاسيس هرگونه فرقه رو حرام اعلان كنيم ؟
من هم موافقم
اگر قرار ه هركه زودتر فرقه زد حق باشه بيا تا دير نشده يه فرقه بزنيم:D

min
Friday 3 September 2004, 02:43AM
نوشته شده بوسيله فربد
ميگي اسمشو چي بزاريم خوبه؟

بزاريم موحد ....
خوبه
همه فكر مي كنند همه تو اين فرقه خدا پرستند نمي دونن ميشه موحد بود و تنها شيطان را پرستيد :D

min
Friday 3 September 2004, 02:45AM
حب على (ع) در قرآن

نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى

قرآن سخن پيامبران گذشته را كه نقل مى‏كند مى‏گويد همگان گفتند: «ما از مردم مزدى نمى‏خواهيم، تنها اجر ما بر خداست‏» .اما به پيغمبر خاتم خطاب مى‏كند:

قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (1) .

بگو از شما مزدى را درخواست نمى‏كنم مگر دوستى خويشاوندان نزديكم.

اينجا جاى سؤال است كه چرا ساير پيامبران هيچ اجرى را مطالبه نكردند و نبى اكرم براى رسالتش مطالبه مزد كرد، دوستى خويشاوندان نزديكش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست؟

قرآن خود به اين سؤال جواب مى‏دهد:

قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله (2) .بگو مزدى را كه درخواست كردم چيزى است كه سودش عايد خود شماست.مزد من جز بر خدا نيست.

يعنى آنچه را من به عنوان مزد خواستم عايد شما مى‏گردد نه عايد من.اين دوستى كمندى است‏براى تكامل و اصلاح خودتان.اين اسمش مزد است و الا در حقيقت‏خير ديگرى است كه به شما پيشنهاد مى‏كنم، از اين نظر كه اهل البيت و خويشان پيغمبر مردمى هستند كه گرد آلودگى نروند و دامنى پاك و پاكيزه دارند (حجور طابت و طهرت)، محبت و شيفتگى آنان جز اطاعت از حق و پيروى از فضايل نتيجه‏اى نبخشد و دوستى آنان است كه همچون اكسير، قلب ماهيت مى‏كند و كامل ساز است.

مراد از «قربى‏» هر كه باشد مسلما از برجسته‏ترين مصاديق آن على عليه السلام است.فخر رازى مى‏گويد:

«زمخشرى در كشاف روايت كرده: «چون اين آيه نازل گشت، گفتند: يا رسول الله! خويشاوندانى كه بر ما محبتشان واجب است كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و پسران آنان‏» .

از اين روايت ثابت مى‏گردد كه اين چهار نفر «قرباى‏» پيغمبرند و بايست از احترام و دوستى مردم برخوردار باشند، و بر اين مطلب از چند جهت مى‏توان استدلال كرد:

1.آيه الا المودة فى القربى .

2.بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست مى‏داشت و مى‏فرمود: «فاطمه پاره تن من است.بيازارد مرا هر چه او را بيازارد» و نيز على و حسنين را دوست مى‏داشت، همچنانكه روايات بسيار و متواتر در اين باب رسيده است.پس دوستى آنان بر همه امت واجب است (3) زيرا قرآن مى‏فرمايد:

«و اتبعوه لعلكم تهتدون‏» (4) از پيغمبر پيروى كنيد، شايد راه يابيد و هدايت‏شويد. و باز مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏» (5) از براى شماست در فرستاده خدا سرمشقى نيكو. و اينها دلالت مى‏كند كه دوستى آل‏محمد - كه على و فاطمه و حسنين هستند - بر همه مسلمين واجب است‏» . (6)

پى‏نوشت‏ها:

1- شورى/23.

2- سبا/47.

3- محبت پيغمبر نسبت‏به آنان جنبه شخصى ندارد، يعنى تنها بدين جهت نيست كه مثلا فرزند يا فرزندزاده او هستند، و اگر كسى ديگر هم به جاى آنها مى‏بود پيغمبر آنها را دوست مى‏داشت.پيغمبر از آن جهت آنها را دوست مى‏داشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مى‏داشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم دوست مى‏داشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مى‏داشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم داشت كه نه او با آنها به اين شكل محبت داشت و نه امت چنين وظيفه‏اى داشتند.

4- اعراف/158.

5- احزاب/21.

6- التفسير الكبير فخر رازى، ج‏27/ص‏166، چاپ مصر.

min
Friday 3 September 2004, 02:51AM
پرتوي از فضائل اميرالمومنين عليه السلام

جواد محدثين



اي سروان من در مقام ثنا و ستايش شما توان آن را ندارم كه فضائلتان را به شماره آورم و در مدحتان به عمق عظمت شما نمي رسم. (فرازي از زيارت جامعه كبيره)

اميرالمومنين (ع) مظهر العجائب و معجزه بزرگ الهي است كه عقلها در شناخت وجوه وجود مقدس حيرانند و دوست و دشمن مديحه سراي حضرتش مي باشند.

ابن ابي الحديد دانشمند سني مذهب و شارح نهج البلاغه در توصيف اميرالمؤمنين مي نويسد: چه گويم درباره مردي كه حتي دشمنان و ستيزگران با او هم سر به آستان فضائلش فرود آوردند و انكار مناقب و كتمان فضائل او را تاب نياوردند، (سپس با اشاره به مطالب قبلي خود ادامه مي دهد) و تو دانستي كه بني اميه {و به ويژه معاويه} چون به حكومت اسلامي در شرق و غرب زمين چيره شدند، به هر نيرنگي در خاموش كردن نور علي بن ابي طالب كوشيدند و حقايق را بر عليه او تحريف كردند، عيب هايي براي او جعل و بر روي منابر لعنش كردند، مدح گويان او را تهديد كردند و به حبس كشيدند و كشتند و از نقل روايتي كه حاوي فضائل و مايه بلند آوازگي او مي شد جلوگيري نمودند، تاآنجا كه اجازه نمي دادند نام او بر كسي نهاده شود، اما اين حيله ها جز بر والايي و سرافرازي او نيفزود، همچون مشك كه هر چه بر آن سرپوش نهند، بويش بپيچد و چنان خورشيد كه چهره اش با كف دستي پوشيده نگردد و چون روز روشن كه اگر چشم بر آن ببندي، ديدگان بسياري آن را مي بيند» (شرح نهج البلاغه 1/17) معاويه يكي از ياران نزديك اميرالمؤمنين (ع) را به حضور خواست و از او خواست تا علي (ع) را توصيف كند. آن شخص كه ضراره بن ضمره نام داشت، در حضور دشمن كينه توز اميرالمؤمنين در وصف آن حضرت چنين گفت: «به خدا سوگند كه او بسيار دورانديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مي گفت و با قاطعيت كارها را به سرانجام مي رساند. علم از جوانب وجودش مي جوشيد و حكمت از زبانش فرو مي ريخت. از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايي آن مأنوس بود. بسيار اشك مي ريخت و فراوان مي انديشيد. لباس زبر و سخت و غذاي فقيرانه را مي پسنديد، در ميان ما همچون يكي از ما بود. اگر چيزي درخواست مي كرديم مي پذيرفت و اگر از او دعوتي مي نموديم قدم رنجه مي نمود. با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را به خود نزديك مي ساخت چندان با هيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم.

آن بزگوار اهل ديانت را بزرگ مي شمرد و بينوايان را به خود نزديك مي ساخت. نه نيرومند به باطل در او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه به عبادت ايستاده بود، و در تاريكي فراگير شب، دست به محاسن گرفته و چون مار گزيده به خود مي پيچيد و چون مصيبت زده مي گريست و مي گفت: اي دنيا ديگري را بفريب. آيا به من رو كرده اي؟ هيهات كه من سه طلاقه ات كرده ام و بازگشتي در آن نيست. عمرت كوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه از توشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك.» (سفينه البحار 2/657، ماده وصف) سخن كه بدينجا رسيد اشك در چشمان معاويه حلقه زد … اما همين معاويه كه فضائل اميرالمؤمنين (ع) را مي شنيد و مي شناخت به كينه هاي بدر و احد و به طمع قدرت چنان با آن حضرت دشمني مي ورزيد كه لعن او را در خطابه ها و منابر، در سراسر كشور بزرگ اسلامي لازم الاجرا ساخت و طي بخشنامه اي به امراي خود، نسبت به هر كس كه فضيلتي درباره علي بن ابي طالب (ع) نقل كند از خود سلب مسؤوليت نمود. (بدين معنا كه حاكمان مناطق مختلف مي توانستند هر بلايي بر سر چنين شخصي درآورند) اكنون شمه اي از فضائل نقل شده اميرالمؤمنين (ع) را تماما از كتب برادران اهل سنت مي آوريم تا ملاحظه كنيد كه چگونه خداوند نور خود را تمام مي كند و فضيلت هاي شخصيتي را كه شصت سال در سرزمين اسلام به دستور معاويه بن ابي سفيان لعن او در هر جا واجب شمرده مي شد منتشر ساخته است.

1-قرآن كريم در سوره بقره، پس از توصيف پرهيزگاران مي فرمايد: «آنان بر هدايتي از جانب خداوند قرار دارند و آنان رستگارانند» پيامبر اكرم (ص) به علي بن ابي طالب اشاره نموده به سلمان فرمود: «اي سلمان اين مرد و حزب او در قيامت رستگارند»‌ (شواهد التنزيل 1/69 و70 – تاريخ دمشق 2/346)

2- هنگامي كه در شب هجرت رسول اكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) درجاي آن حضرت خوابيد، خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود: «از مردم كساني هستند كه جان خود را در راه جلب رضايت خداوند تقديم مي دارند و خداوند به بندگان خود رئوف است.» (بقره /207)

از ابن عباس نقل شده كه شأن نزول اين آيه را در مورد آن حضرت دانسته و مي افزايد: خداوند در آن شب جبرئيل و ميكائيل را فرمان داد تا به نزد علي (ع) فرود آيند. آنگاه جبرئيل گفت: اي پسر ابوطالب چه كسي مانند تو است؟ خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مي ورزد. (مستدرك الصحيحين 3/132-تاريخ دمشق 1/138 –تفسير فخر رازي –تفسير طبري – تفسير قرطبي– احياء علوم الدين 3/238)

در آيه 82 سوره طه خداوند متعال مي فرمايد: «و من قطعا نسبت به كسي كه به سوي من بازگشت كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد سپس هدايت يابد آمرزنده هستم.» از اندك تأملي در متن آيه شريفه، اين سؤال به ذهن متبادر مي شود كه اين چگونه شرطي براي دست يافتن به مغفرت الهي و آمرزش است؟ ايمان، عمل صالح و سپس هدايت يافتگي! مگر پس از ايمان و عمل صالح، هدايت كامل نگرديده كه خداوند آن را به عنوان شرطي مستقل و پس از ايمان و عمل صالح مي افزايد؟

پاسخ در تبيين پيامبر اكرم (ص) نهفته است كه آيه را چنين توضيح فرمودند: هر كس ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد و سپس با ولايت علي بن ابي طالب هدايت يابد. (شواهد التنزيل 1/375 –377-الصواعق المحرقه 91 چاپ مصر – ينابيع الموده باب 36/ ص110)

4- خداوند متعال درسوره يس مي فرمايد: «همه چيز را در امام مبين به شماره درآورده ايم» يعني علوم همه چيز را در آن جمع كرده ايم. اصحاب از رسول خدا (ص) پرسيدند: آيا منظور تورات يا انجيل يا قرآن كريم است؟ حضرت به علي بن ابي طالب اشاره نموده و فرمودند: خير، امامي كه خداوند علم همه چيز را در وجود او نهاده اين شخص است. (ينابيع الموده باب 14/76 و 77)

5- درسوره تكاثر، خداوند متعال پس از آنكه زياد طلبي انسان تا دم مرگ را به او گوشزد مي كند، با لحني شديد مرگ را به ياد او مي آورد و هشدار مي دهد «هرگز چنان نيست كه پنداشته ايد. به زودي مورد سؤال قرار مي گيرد (و مجدا تكرار مي فرمايد) هرگز چنان نيست اگر به علم يقيني مي دانستيد، قطعا دوزخ را مشاهده مي كرديد، سپس آن را به رأي العين خواهيد ديد، سپس قطعا و به يقين در آن روز از نعمت سؤال خواهيد شد.» در تفسير آيه آخر چنين نقل شده كه نعمت مورد سؤال (كه به شدت مورد تأكيد خداوند قرار گرفته) ولايت علي بن ابي طالب است. (شواهد التنزيل 2/368 – ينابيع الموده 111 و 112)

6-از پيامبر اكرم نقل شده كه فرمودند: «هنگامي كه خداوند اولين وآخرين را جمع كند و صراط بر جهنم نصب گردد، هيچكس از آن عبور نخواهد كرد مگر آن كس كه براتي حاكي از ولايت علي بن ابي طالب همراه دارد (مناقب ابن مغازلي 42- لسان الميزان ابن حجر عقلاني 1/51 – ميزان الاعتدال ذهبي 1/28 – الصواعق المحرقه 75 – الرياض النضره محب طبري 3/167 و…)

7-در آخرين آيه از سوره رعد، خداوند به پيامبرش تسلي مي دهد كه اگر كافران مي گويند تو پيامبر نيستي، به آنان بگو دو شاهد دارم كه مرا كفايت مي كنند، الله و كسي كه علم الكتاب در نزد اوست. روايات شيعه و بسياري از روايات اهل سنت دلالت دارد كه شاهد دوم يعني آن كسي كه صاحب علم الكتاب است، اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب است. (شواهد التنزيل 1/307 –310 الاتقان سيوطي 1/13-ينابيع الموده 102- تفسير قرطبي – تفسير روح المعاني –تفسيرطبري – الله المنثور – تفسير خازن)

توجه فرماييد كه اميرالمؤمنين (ع) در اين آيه صاحب علم كتاب معرفي شده و اين در حالي است كه قرآن كريم در سوره نمل شخصي از ياران سليمان پيامبر (ع) را به عنوان صاحب جزئي از علم كتاب معرفي نموده و بيان مي دارد كه وي توانست تخت سلطنتي ملك سبا را در يك چشم بر هم زدن از يمن به بيت المقدس بياورد و علي بن ابي طالب صاحب تمام اين علم است.

آيه مورد بحث شمه اي از هدايت تكويني به معناي قدرت تصرف در عالم وجود است كه ائمه معصومين (ع) داراي آن بوده اند.

min
Friday 3 September 2004, 02:57AM
آن روز كه يك مسيحي عاشق علي) ع( شد بخش اول
رضا اميرخاني
جرج جرداق ، نويسنده بزرگ لبناني را عاشقان امير المومنين در تمام دنيا با كتاب الامام علي ، صوت العداله الانسانيه مي شناسند

تتبع و تحقيقات جرج جرداق ، واكاوي و تفحص در زندگي و احوالات اميرالمومنين نيست ؛ بلكه شرح عشقي است به شخصيتي بزرگ و فراانساني .

رضا اميرخاني ، داستان نويس كشورمان كه به همراه تعدادي از نويسندگان ديگر به لبنان سفر كرده اند ، ديداري نيز با جرج جرداق داشته اند ، شرح اين ديدار را در اختيار جام جم قرار داده است .

واقعيت آن است كه ما . 5 نويسنده . از طرف جمعيت دفاع از ملت فلسطين و با پشتيباني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي به لبنان رفته بوديم . صبح وقتي ميزبانمان ، هاشمي رايزن فرهنگي فعال و نشيط جمهوري اسلامي ، خبر لغو سفر بعلبك را . به دليل شرايط بد جوي . به ما داد ، بدجور پكر شديم . هيچ خيال نمي كرديم كه ايشان پيشتر براي خالي نبودن برنامه ، وقتي براي ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است .

خانه جرج جرداق ، نويسنده شهير مسيحي . كه در ايران با كتاب الامام علي ، صوت العداله الانسانيه او را بهتر مي شناسند . در محله الحمرا بود . محله اي مسيحي نشين در شمال غرب بيروت . بيروت نمايشگاهي است از ملل و مذاهب . شوخي نيست ، كشوري با حدود 10 هزار كيلومتر مربع مساحت و 3 ميليون نفر جمعيت ، 18 مذهب رسمي دارد . تا پيش از رفتن به لبنان همواره برايم سوال بود كه هويت يك لبناني چگونه تعريف مي شود ؟ چه مولفه هايي هويت لبناني را مي سازد ؟ كشوري به اين كوچكي چگونه توانسته است تا اين حد خبرساز باشد و در فرهنگ پيش رو ؟ چه چيزي جز زبان ، اين كشور را كه در آن هيچ نماد عربي . پوشش ، معماري ، حتي آب و هوا ! . ديده نمي شود ، با ساير كشورهاي عرب پيوند داده است ؟ تقابل مدرنيسم فرانسوي و سنت عربي چه آش درهم جوشي را پديد آورده است ؟ كهن الگوي انسان لبناني كيست ؟

با احتساب ترافيك بيروت . كه البته بسيار مطبوع تر از ترافيك تهران است . حدود 5 دقيقه زودتر از زمان ملاقات ، به محله مسيحي نشيني الحمرا رسيده ايم . راننده رايزني كنار كافه اي نقلي مي ايستد و ما نشاني را براي دو پيرمردي كه پشت ميز نشسته اند ، مي خوانيم . هر دو به تاسف سر تكان مي دهند كه شازع امين مشرق را نمي شناسند . بعد با ناراحتي مي گوييم كه با استاد جرج جرداق قرار داريم . ناگهان از جا مي پرند و مي گويند ، خانه جرج جرداق دو خيابان آن طرف تر است . با راهنمايي آنها به راحتي منزل جرج جرداق را پيدا مي كنيم . محله الحمرا محله اي است مرفه تر از ساير محلات بيروت و دست كم اسمش ما را به ياد قصر الحمرا مي اندازد . انتظارش را نيز داشتيم . نويسنده اي كه يك كتابش در جهان تشيع بيش از يك ميليون نسخه فروش داشته است ، بايد هم در چنين محله اي زندگي كند .

اما … واقعيت آن است كه هر چه از خيابان اصلي دورتر شديم ، بيشتر شك كرديم ! خانه جرج جرداق يك آپارتمان معمولي در يك ساختمان قديمي در خيابان متوسط بود . اسمش را روي زنگ پيدا كرديم . خودش جواب داد و در را باز كرد. من و محمد رضا بايرامي كه جوانتر بوديم ، آسانسور را رها كرديم و پياده از پله ها بالا رفتيم . بقيه طبقه دوم مي رفتند . در پاگرد طبقه اول پيرمردي با پيژاماي كشي و لباس خانه جوري كه موهاي سپيد سينه اش معلوم بود . جلوي مان را گرفت و پرسيد كجا ؟ من همان جور كه مي دويدم گفتم منزل استاد جرج جرداق . پوزخندي زد و گفت : همين جاست ! منو بايرامي با تعجب به هم نگاه كرديم . رفقا را از راه پله صدا زديم و داخل شديم . دم در به گرمي احوال پرسي كرد و دست داد . داخل شديم …

چشمتان روز بد نبيند . قصر الحمرا ، آپارتماني بود حدود 100 متري ، مملو از روزنامه و كتاب و بروشور آخرين اپرايش ، نه مرتب و طبقه بندي شده و نه تميز و پاكيزه . انگار كن كه 200 كيلو روزنامه و 20 كارتون كتاب را بدهي دست يك بچه بازيگوش و بگويي هر جور كه خواستي آنها را پخش و پلا كن ! تابلويي هم به ديوار آويزان بود ؛ مجلس رقصي كج ! در حظور سلطلني خاك آلود !‌ البته ناگفته نماند يك وجب خاك (دقيقا همان 5 انگشت !)‌ روي همه چيز نشسته بود ، جوري كه ما روي هيچ صندلي و مبلي نمي توانستيم بنشينيم . وقتي خواستيم چند كتاب را از روي مبلي برداريم تا جا باز شود ، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت كتاب ها را برداشت و در جايي ديگر قرار داد . انگار نظمي در ميان اين بي نظمي حاكم بود . بگذريم ؛ در زمان بسيار كوتاهي ، همه اينها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو كرد .

همان ابتداي كار ، خودمان را معرفي كرديم كه كاتب فني (هنري) هستيم و قاصص ! جرداق خنديد و سرحال شد . بعد پرسيد كه آيا عربي مي فهميم ؟ جوابش داديم : شوي شوي ! (كمي !)‌ اما اشاره كرديم كه دليلمان السيد شريف كار ترجمه را انجام مي دهد . جرداق كمي با هادي شريف . كه فقط كسر كوچكي از عمرش را در ايران زيسته بود . گرم گرفت و از او پرسيد كه آيا او لبناني است ؟ شريف خنديد و با فراست جواب داد : من ايراني هستم و لاكن تلبننت ! يعني لبناني شده ام . شريف همان كار قشنگي را كرد كه دليل عمده پويايي ربان عربي است . ساخت فعل از هر ريشه اي و تازه ريشه لبنن را از لبنان استخراج كرده بود ! لغات بسياري در زبان عربي مي بينيد با ريشه هاي غيرعربي ، حتما روي قوطي هاي روغن ديده ايد كه اعراب از هيدروژن لاتين ، ريشه هدرج را گرفته اند و سپس هيدروزنيزاسيون را تهدرج صرف كرده اند و از آن عجيب تر مصدر استشوار از لغت سشوار !

جرداق تا « تلبننت » را از شريف شنيد ، سري تكان داد و به خنده گفت : واي بر تو ! زحلاني (از ادباي عرب) روزي پيش من آمد و گفت لبنان را همانند زحله خواهم كرد و جهان را همانند لبنان و من به او جواب دادم واي بر جهان بلبشويي كه شبيه به لبنان باشد !

ديگر جرج جرداق با ما صميمي شده بود . به او گفتيم كه خانه همه اهل قلم همين شكلي هاست . خنديد و جواب داد : اما زن و بچه ام به خاطر همين خانه از دست من به ده مان فرار كرده اند …

محسن مومني همان ابتداي كار سوال كرد كه آيا استاد تا به حال به ايران سفر كرده است ؟ و او جواب داد كه 2 بار ، يك بار براي بزرگداشت سعدي و ديگر بار هم همين دو سال پيش (يعني 2000 ميلادي) . مردمان ايران زمين را بسيار دوست مي دارم ، بر خلاف ناشرانش ! خنديديم . من به ايشان گفتم كه جنگ ناشر و نويسنده يك جنگ جهاني حي و قيوم است ؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع كرد :

. نه !‌ در اروپا ، خاصه در فرانسه اين جور نيست . هنوز كار من در نشريه فنون الجميل (هنرهاي زيبا يا Fine Arte) چاپ نشده است ، آنها پيشاپيش چك حق التاليف را پست مي كنند ؛ اما من بايد به مكتبه بروم و بالاي همين كتابم كه يك ناشر بحريني بدون اجازه تجديد چاپ كرده است ، 40 دلار پول بدهم ! اين كارها مختص ما شرقي هاست . در عرصه فرهنگ ، ناشران شما با اين كارهايشان زيبايي هاي اسلام را از ميان مي برند

بعدتر ، نگاه مي كنم به ترجمه امام علي ، صداي عدالت انسانيت ، اثر سيد هادي خسروشاهي . در شهريور سال 1344 هجري شمسي خسروشاهي چندان مقيد و دقيق بوده است كه در صفحات اول كتاب ، نامه خود به جرداق را براي ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است .

« از من اجازه خواسته ايد كه هر 5 جلد كتاب مرا به فارسي ترجمه كنيد و من اين اجازه را به شما مي دهم … از نامه شما فهميدم (چنان كه قبلا هم مي دانستم) كه بعضي از برادران در ايران ، كتاب مختصر نخستين مرا به فارسي ترجمه كرده اند ؛ ولي از جهات متعددي درباره آن ، رفتار خوبي نكرده اند . از جمله اين كه اصول و قوانين را حفظ نكرده و كتاب را بدون اجازه من ترجمه كرده اند و بعلاوه به هيچ وجه مراعات حق التاليف و رنج و زحمت را ننموده اند ؟ از جمله اين كه دست كم يك نسخه از كتاب ترجمه شده را براي من نفرستاده اند ؟ و از جمله اين كه اصل كتاب را به هم زده و … »

خيلي باعث تاسف است كه بعد از گذشت حدود 40 سال باز هم استاد جرج جرداق همين نكات تاسف بار را براي ما بيان كرد و خدا نسل فرهيختگاني مثل سيد هادي خسروشاهي و فراهاني ناشر را حفظ كند كه دست كم براي كار خود اجازه مي گرفته اند . درست است كه ما به معاهده جهاني كپي رايت نپيوسته ايم ؛ اما دست كم نسخه اي از كار چاپ شده را كه مي توانيم به مولف هديه ! بدهيم . درست است كه ما به معاهده جهاني الخ نپيوسته ايم ؛ اما دست كم به صورت اينترنتي كه مي توانيم دسته گلي ! به خانه مولف بفرستيم .

جرج جرداق به آپارتمانش اشاره كرد و ادامه داد :

. من هيچ راه امرار معاشي ندارم الا قلمم . دارالحياء اين كار را به اندونزي برد و مديرش از طريق عوايد اين كار صاحب آپارتمان و ماشين شد ! چگونه مي شود كه از كتابي ميليون ها نسخه فروش برود و نويسنده اش هيچ سودي نداشته باشد …

ما همگي سرافكنده شده بوديم . اين رفتار ، رفتاري شايسته او نبود . از اسلام و تشيع رفتاري كريمخانه مي رفت براي كسي كه چنان عاشقانه به زندگي اميرالمومنين پرداخته بود ، نه حركتي چنين لئيمانه . قطعا گله اين پيرمرد را بايستي به ناشران منتقل مي كرديم .

غلامعلي رجايي كه اگر امثال ما در اين چند سال به اين قاعده پايي اش نمي شدند تا به حال دكتراي تاريخش را گرفته بود ، بحث را عوض كرد و از او درباره چگونگي علاقه مند شدنش به شخصيت اميرالمومنين سوال كرد :

. من متولد 1926 هستم . در ده مرجعيون به دنيا آمده ام . دهي در ژنوب لبنان ! دهي كه اهل آن مانند ساير دهات اطراف ، ذوق اصيل ادبي دارند …

جالب ايت بدانيد براي شناخت لهجه لبناني در ميان لهجه هاي مختلف عربي كافي است به مخرج جيم دقت كنيد . لبناني ها از تلفظ جيم عاجزند و آن را « ژ » تلفظ مي كنند . (اين هم براي آنهايي كه خيال مي كنند عرب ها گچ پژ ندارند !) جالب تر است كه بدانيد در لبنان اهل ده بودن ، نمودار اصالت است . كاملا به خلاف مملكت ما كه هنوز لهجه مان برنگشته ، ادعاي پايتخت نشيني مي كنيم . يعني آنها به هيچ وجه دوست ندارند كه خود را اهل عاصمه بلدشان ، بيروت بدانند . به عكس ، هر جايي اصالت روستايي خود را به رخ مي كشند . ضمن آن كه فراموش نكنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم)‌ به دليل فصاحت و بلاغت ، همواره بهترين افراد براي تحقيق اهل لغت بودند . بگذريم ، استاد با ذوق اتيمولوژيكش ادامه داد :

. من زاده مرجعيون هستم . مرجعيون از 2 لغت مرج و عيون تشكيل شده است . يعني محلي كه در آن چشمه ها پيش مي آيند . كنايه از سرسبزي و طراوت . (و البته راست مي گفت ، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقي از آن روستاي مرزي گذر كرده بوديم .) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز كودكي مملو از شور . هر روز از مدرسه فرار مي كردم و به يكي از اين چشمه ها پناه مي بردم . مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين كودك فراري بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض مي كردند . در اين ميان فقط برادرم حامي من بود . فواد جرداق .

. همان فواد جرداق شاعر ؟

. بله ! برادر بزرگ من ، فواد جرداق ، شاعر و لغوي بود . بسيار اهل مطالعه و اصلا هم او مرا به اين وادي كشاند . هر زماني كه پدر و مادر ، معلم و مدير ، معترض من مي شدند از من دفاع مي كرد و به من مي گفت تو خارج از مدرسه بيشتر چيز ياد مي گيري . حقيقت آن است كه او بعد از اين كه پشت كار مرا در خواندن متون ادبي ديد ، روزي كتابي قطور به من هديه داد و گفت ، همه ادبيات عرب در همين كتاب خلاصه شده است …

. نهج البلاغه ؟!

. آري ! من نهج البلاغه را به دست مي گرفتم و از مدرسه مي گريختم و مي رفتم در كناره چشمه اي . به صخره اي تكيه مي دادم و غرق درياي نهج البلاغه مي شدم .

min
Friday 3 September 2004, 02:59AM
بخش پاياني

اشاره :

در شماره گذشته بخش از گفتگو با جرج جرداق ، نويسنده مشهور لبناني را خوانديد . اين مصاحبه را امروز پي مي گيريم .

پس همين كتاب شما را با اميرالمومنين آشنا كرد !

نه ! من تازه گرفتار ادبيات امام علي شده بودم و نه گرفتار ضخصيت امام . فراموش نكنيد كه ما مسيحي بوديم و در دهي مسيحي نشين مي زيستيم . پس خيلي به امام علي علاقه اي نداشتيم . (ما كمي جابه جامي شويم و به هم مي نگريم ، اما استاد ادامه مي دهد .) البته برادرم فواد هر وقت كه مهمان داشتيم ، اشعاري در مدح اميرالمومنين براي مهمان ها (ي مسيحي) مي خواند و همين كمك مي كرد به من ! (معناي علاقه نداشتن را مي فهميم!)

چگونه به شخصيت جامع اميرالمومنين نزديك شديد ؟

- وقتي رفتم دانشگاه همزمان در 2 رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعدتر تدريس مي كردم . در هر دوي اين رشته ها مجددا با امام علي برخورد كردم ، به عنوان شخصيتي بزرگ در ادبيات و فلسفه .

غلامعلي رجايي شعري مي خواند كه نمي دانيم متزجم آن را چگونه ترجمه مي كند . « رشته اي برگردنم افكنده دوست – مي برد هر جا كه خاطر خواه اوست » استاد سري تكان مي دهد و ادامه مي دهد :

تصميم گرفتم يك تحقيق خيلي جدي بكنم پيرامون اين شخصيت . از عقاد و طه حسين بگير تا علماي شيعه . هر كتابي را كه مرتبط با امام علي بود ، خواندم . با مطالعه اين كتابها متوجه شدم كه همه در مورد ولايت امام علي ، حقانيت يا عدم حقانيت او صحبت كرده اند و شخصيت بزرگ او در اين بحث ها گم شده است . چندان در حواشي مساله خلافت فرومانده اند كه چهره نوراني علي را نديده اند . زمامداري علي را ديده اند ؛ اما انسانيت او معقول مانده است . من سيراب نشدم . پس شخصيت درخشان و بزرگ او را شكافتم . فقد بقرت عبقريته ! دوباره برگشتم به كنار سرچشمه هاي مرجعيون ، عيون مرجعيون و نهج البلاغه دوران كودكي ، اما با روشي جديد . همه كتاب هايم درباره امام علي را همين گونه نوشتم …

استاد ! از اولين كتاب بگوييد . صوت العداله الانسانيه …

اتفاقا ماجرايش خيلي زيباست . شما حتما خيال مي كنيد كه با كمك مسلمانان اين كتاب چاپ شد ؟ (سر تكان مي دهيم . مي خندد) همان طور كه متنش را مي نوشتم ، سردبير مجله الرساله آمد و گفت به ما بده كه شماره به شماره چاپ كنيم . من قبول نكردم . بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت 2 قسمت از متن را به او دادم . بلافاصله بعد از چاپ رئيس كشيشان و راهبان فرقه كرمليه (از فرق ماروني مسيحي) گفت : من خودم اين را به هزينه خودم چاپ مي كنم . طبيعتا خيلي خوشحال شدم . براي اين كه ديدم از دست اين ناشرها – كه عمده شان واقعا دزدند – خلاصي يافته ام .

و بعد حتما مسلمانان شما را پيدا كردند !

خير اتفاقا اول كار مسيحي ها فهميدند و آمدند پهلوي من . ذوق زده و شادان . مي گفتند تو عرب را سرافراز كرده اي . پول جمع كرده بودند و ميخواستند پول چاپ كتاب را به من بدهند . گفتم اين كتاب را با پول خودم چاپ نكرده ام و رئيس رهبان كارمليه چاپ كرده . رفتند كه به او پول بدهند . او گفت خجالت بكشيد ، من اين را چاپ نكرده ام . اين پول راهباني است كه در اينجا عبادت مي كنند . ببريد اين پول را بدهيد به فقرا . بعدها آن كشيش – رئيس رهبان كارمليه – به من گفت من امام علي را دوست دارم و از بركت او فقراي ما نيز به نوايي رسيدند .

عژيب ! (ما نيز مانند لبناني ها جاي ج و ژ را عوض كرده ايم ، از فرط تعجب !) استاد ! بالاخره مسلمان ها چه كردند ؟

اول از همه قاسم رجب – صاحب مكتبه اي در بغداد – كتاب را برد و طواف داد دور ضريح اميرالمومنين ؛ اما بعد از او بعضي برادران شيعه اين كتاب را بارها چاپ كردند و به من چيزي ندادند و متاسفانه حتي براي خريد كتاب خودم به كتاب فروشي ها مي رفتم .

اهل منبر كه بارها از اين كتاب به عنوان برتري اثر درباره شخصيت اميرالمومنين ياد كرده اند ، موظف اند تا پيگير وضعيت نشر بي مجوز اين كتاب باشند و ناشران مي توانند مستقيما با نويسنده و يا غير مستقيم از طريق همين مطبوعه ، دست كم نسخه اي از كتب چاپ شده را براي جرج جرداق بفرستند تا فرهنگيان يا به قول اعراب مثقفين چنين شرم زده نشوند … بگذريم . اكبر خليلي كه بزرگ جمع ما بود ، از جرداق سوال مي كند : آيا تا به حال به نجف رفته ايد يا نه ؟

نه ! تا به حال به نجف نرفته ام . (شگفتي ما را كه مي بيند ، توضيح مي دهد : ) اما 2 بار به كربلا رفته ام براي سخنراني . آنجا مقام (قبر) امام حسين پسر ايشان را نيز زيارت كرده ام .

دوست نداريد به زيارت اميرالمومنين مشرف شويد ؟

راستش را بخواهيد تا وقتي اين مردك زمامدار است نه . صدام حقيقتا آدم كثيفي است قوميت عرب را به سخره گرفته است . ننگ عرب است …

اكبر خليلي مجددا به مصداق تعرف الاشياي باضدادها ، سوال مي كند :

امام خميني را چگونه ديده ايد ؟

خميني بزرگ ترين رهبر جهان اسلام بوده است . در ميان معاصران . خيلي بالاتر از حتي ناصر . من بزرگي و عظمت و حتي علم خميني را از اخبار مي توانستم فهم كنم ؛ اما 2 سال پيش كه به ايران رفتم و خانه محقرش را ديدم چيزي عظيم تر در او يافتم و او نبود مگر صداقت و ساده زيستن و با مردم بودن …

استاد ! تاليفات حضرت عالي بسيار متعددند . از تحقيقات تان پيرامون اميرالمومنين ، 5 جلد صوت العداله الانسانيه ، علي و حقوق بشر ، علي و انقلاب فرانسه ، علي و سقراط ، علي و عصر او ، علي و مليت عرب ، تا داستان فنانون احبا و اشعارتان فينوس الشاعر … و بسياري كتب ديگر . الان آيا با توجه به كبر سن هنوز – به جز اين برنامه صبحگاهي در راديوي ملي – مشغول نوشتن هم هستيد ؟

بله ! (انگار به استاد برمي خورد) من با نوشتن زنده ام . همين الان 20 كار چاپ نشده دارم . بعضي ها مثل كتابي راجع به دعبل خزاعي – شاعر اهل بيت هنوز چاپ نشده . كاري راجع به ابونواس … (غلامعلي رجايي رگ خوزستاني اش به جوش مي آيد و مي گويد ابونواس اهوازي ! استاد سر تكان مي دهد) بله ! ابونواس اهوازي … اصلا اهل لغت و بنيانگذاران نحو عربي همه ايراني بوده اند . از سيبويه بگير و بيا تا همين ابونواس … الان يك اپراي من در همين بيروت اجرا مي شود به نام « انا شرقيه » (من بانوي شرقي ام) و كاري كه هنوز مشغول نوشتنش هستم به نام حكايات … داستان هايي طنزآلود از زندگي خودم …

استاد كدام كارتان را بيشتر دوست داريد ؟

(كمي فكر مي كند) همين حكايات را كه مشغول نوشتنش هستم .

مي گويم نويسنده اي كه كار ننوشته اش را بيشتر دوست داشته باشد ، هنوز جوان است … مي خندد . بعد بايرامي از او راجع به ادبيات داستاني عرب مي پرسد و او جواب مي دهد .

خوشحالم از اين كه داستان هاي ميخائيل نعيمه و نجيب محفوظ را پشت ويترين كتاب فروشي هاي پاريس مي بينم .

(بعد ناگهان مي پرسد آيا لامارتين را مي شناسيد ؟ ما سر تكان مي دهيم كه بله !) در يكي از كتاب فروشي هاي پاريس من يك كتابي از لامارتين گير آورده ام ، قديمي ، راجع به پيامبر شما كه كتاب بسيار نفيسي است ؛ اما متاسفانه مسلمانان دنبال اين چيزها نيستند . مثلا همين علي و الثوره الفرينسيه را هيچ مسلماني نيامده است به فرانسه ترجمه كند . آيا ترجمه اين كتاب خدمتي به اسلام نيست ؟ آيا مسيحيان بايد اين كتاب حاپر و آماده را به فرانسه ترجمه كنند ؟ آيا كتاب امام علي و قوميت عربي كه يك كتاب بسيار دقيق است كه چگونه امام از مساله قوميت و به دور از ناسيوناليسم منحط به انسانيت مي رسد ، شايسته تحقيق و تتبع نيست ؟ آيا … ما شرمسار سر تكان مي دهيم . بعد از دوستان كسي براي او از اعتقاد شيعه به ظهور منجي به همراه مسيح سخن مي گويد . هم استاد خسته شده است ، هم ما ، سري تكان مي دهد و مي گويد :

- اولا بحث راجع به امام علي بود و من عقيده دارم امام علي از مسيح بالاتر است . در ثاني اني ما اعتقد بغيبيات كلا !!! (من به امور غيبي اعتقادي ندارم !) من شيفته شخصيت انساني امام شده ام . ما كلا مسيحي بوده ايم و بالطبع به امامت امام علي اعتقادي نداريم . (درمانده ايم كه اين چگونه بي اعتقادي و چگونه اعتقادي است كه هيچ گاه حاضر نيست اسم اميرالمومنين را بدون امام بياورد ! راستش كمي پريشان شده ايم . مگر مي شود كسي بهترين سال هاي جواني اش زا بي اعتقاد روي چنين موضوعي كار كند و چنان اديبانه … اما استاد بي توجه به ما ادامه مي دهد .) من در خانواده اي مسيحي بزرگ شده ام كه اعتقاد به اين چيزها نداريم . اما بگذاريد خاطره اي بامزه برايتان تعريف كنم .

حساس شده ايم تا بدانيم چه چيزي به سردر خانه اين خانواده مسيحي در ده مسيحي نشين مرجعيون نصب شده است . از استاد مي پرسيم :

روي آن سنگ چه نوشته شده بود ؟

استاد مي خندد و مي گويد : « لا فتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار » .

ما ته دلمان ذوق مي كنيم كه معناي « اني ما اعتقد بغيبيات كلا » را فهميده ايم و توامان تاسف مي خوريم بر اعتقاد به غيب خودمان ! همان جور كه غلامعلي رجايي براي جرج جرداق شان نزول اين جمله را شرح مي دهد و مومني و بايرامي از ذوق سر تكان مي دهند و خليلي داستان « ياويلنا » يش را به زبان فرانسه به استاد هديه مي دهد ، من مي فهمم كه پاسخ سوالم را گرفته ام . هويت لبناني از هر فرقه اي كه باشد ، براي من روشن مي شود .

كهن الگوي انسان لبناني ، دروزي باشد يا اهل تسنن ، ماروني باشد يا ارمني ، شيعه باشد يا اسماعيلي و علوي ، انساني است متعالي و نزديك ترين شخصيت به انسان متعالي ، يعني ما به الاشتراك همه اين اديان و فرق مذاهب ، حقيقت وجود اميرالمومنين است . بنابراين شگفت زده نبايد شد وقتي پيروان مذهب مجعول دروزي – كه شبيه به بهائيت خودمان است – و حتي ذات احديت را قبول ندارند ، تصويري از اميرالمومنين حيدر را با سبيل پرپشت – چيزي شبيه به شيوخ خودشان – به احترام نگاه مي دارند . شگفت زده نبايد شد وقتي در دارالاعتراف كليساي ماروني ها دعايي مي بيني كه با كمي جابه جايي چيزي مي شود بسيار شبيه به دعاي كميل . شگفت زده نبايد شد وقتي ميخاييل نعيمه مسيحي در تقريظش بر كتاب جرداق مي نويسد ، اين تصوير شكل زنده اي از بزرگترين مرد عربي پس از پيامبر است . شگفت زده نبايد شد وقتي در ضيافت شام روز پاياني ، تا رايزن فرهنگي ، هاشمي از محبت ايرانيان به استاد جرج جرداق به واسطه اميرالمومنين سخن و بانك دكتر وجبه منصور ، نايب ؟

min
Friday 3 September 2004, 09:12PM
نوشته شده بوسيله فربد
نه بابا اسم موحد كه د مودس مي ذاريم مويسم!

من كه متوجه نشدم چي نوشتيد انشالله بقيه متوجه بشن

min
Monday 6 September 2004, 12:24AM
سلام به همگي
ببخشيد رايانه من نوشته ها ي جديد را نشان نمي دهد . هرچي بلد بودم هم به كار بردم ولي كارگر نشد . اگر پاسخها را نمي توانم بدهم براي همين است . در حالي كه مشخص است شخص جديد مطلب نوشته ولي مطلب او را من نمي بينم .
تا رفع اشكال پوزش من را قبول نماييد .

همه کس
Wednesday 8 September 2004, 10:16AM
سلام
به نظر من اگر مبنای بحث را عقل قرار دهیم ونه نقل، تا به اینجای کار حرف جناب موحد منطقی تر و عقلانی تر مینماید. البته به شرط آنکه با دید بی طرفانه و منصفانه به قضیه نگاه کنیم و نه با تعصب.

موحد
Saturday 11 September 2004, 09:27AM
باسلام بر تمامي دوستان
من فكر نمي كنم كسي با فضائل والاي حضرت علي(ع) مخالف باشد وخداي نا كرده كسي دشمن آن مرد بزرگ اسلام باشد!منتهي حرف برسر اينست كه در باره آن عزيزان نبايد غلو كرد واگر غلو كردن را كاري زشت وشرك آميز ميدانيم دليل آن اينست كه خود آن حضرت نيز مخالف چنين حرف هائي بودند!اگر مسيحيان در مورد حضرت عيسي غلو ميكنندو خداوند آنها را مشرك خطاب ميكند حال بايد بگويم كه خدا دشمن مسيح است؟؟!!!! اگر ما دوست دارواقعي علي هستيم بايد ببينيم او چه گفته وچه كاري انجام داده !كه همه آنها را بنده با دليل ذكر كردم
با تشكر موحد

فربد
Saturday 11 September 2004, 09:56AM
كي گفته خداي نا كرده كسي دشمن آن مرد بزرگ اسلام نيست اسم يكيش مزدكه

min
Saturday 11 September 2004, 02:19PM
نوشته شده بوسيله موحد
باسلام بر تمامي دوستان
من فكر نمي كنم كسي با فضائل والاي حضرت علي(ع) مخالف باشد وخداي نا كرده كسي دشمن آن مرد بزرگ اسلام باشد!منتهي حرف برسر اينست كه در باره آن عزيزان نبايد غلو كرد واگر غلو كردن را كاري زشت وشرك آميز ميدانيم دليل آن اينست كه خود آن حضرت نيز مخالف چنين حرف هائي بودند!اگر مسيحيان در مورد حضرت عيسي غلو ميكنندو خداوند آنها را مشرك خطاب ميكند حال بايد بگويم كه خدا دشمن مسيح است؟؟!!!! اگر ما دوست دارواقعي علي هستيم بايد ببينيم او چه گفته وچه كاري انجام داده !كه همه آنها را بنده با دليل ذكر كردم
با تشكر موحد
جناب آقاي موحد
اولا حضرت علي همانگونه كه دوست دارد دشمن هم دارد
دوما ما در مورد حضرت علي (ع) غلو نمي كنيم بلكه اعتقاد داريم آنها كه مي گوييم عين حقيقت است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم تنها مولود كعبه است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم اول مرد مسلمان است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها اعلام كرد كه جانشين بعد از من است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم داماد پيامبر بود ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر دشمن علي را دشمن خدا مي دانست ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها گفته برترن خلق خدا من هستم و بعد از من علي است ؟
حضرت علي مي فرمايد دو كس فنا شدند :
يكي آنها كه مرا بيش از آنچه بودم ستودند
و ديگري آنانكه مرا كمتر از آنچه بودم پنداشتند .
دسته اول كساني بودند كه علي را خدا پنداشتند و بسياري از آنان بدست حضرت علي گردن زده شدند .
ما كه علي را خدا نمي دانيم بلكه بنده خدا مي دانيم لكن بنده خاص خدا .
برادر عزيز ببينم با اين برتر ي هايي كه علي (ع) داشت چه جاي جانشيني براي عمر و ابوبكر مي ماند ؟
شما را چه شده كه برترين بنده خدا را رها مي كنيد و به دفاع از حكومت افرادي چون عمر و ابوبكر مي پردازيد ؟
يا علي
مين

همه کس
Saturday 11 September 2004, 02:30PM
اين غلو نيست كه ميگن:
علي را خلق بيغمبر شناسد!!!

min
Saturday 11 September 2004, 02:42PM
نوشته شده بوسيله همه کس
اين غلو نيست كه ميگن:
علي را خلق بيغمبر شناسد!!!
اولا در اشعار الفاظ شاعرانه پر است
اما من در اين مصرع غلو نديدم

موحد
Sunday 12 September 2004, 07:54AM
نوشته شده بوسيله min

جناب آقاي موحد
اولا حضرت علي همانگونه كه دوست دارد دشمن هم دارد
دوما ما در مورد حضرت علي (ع) غلو نمي كنيم بلكه اعتقاد داريم آنها كه مي گوييم عين حقيقت است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم تنها مولود كعبه است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم اول مرد مسلمان است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها اعلام كرد كه جانشين بعد از من است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم داماد پيامبر بود ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر دشمن علي را دشمن خدا مي دانست ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها گفته برترن خلق خدا من هستم و بعد از من علي است ؟
حضرت علي مي فرمايد دو كس فنا شدند :
يكي آنها كه مرا بيش از آنچه بودم ستودند
و ديگري آنانكه مرا كمتر از آنچه بودم پنداشتند .
دسته اول كساني بودند كه علي را خدا پنداشتند و بسياري از آنان بدست حضرت علي گردن زده شدند .
ما كه علي را خدا نمي دانيم بلكه بنده خدا مي دانيم لكن بنده خاص خدا .
برادر عزيز ببينم با اين برتر ي هايي كه علي (ع) داشت چه جاي جانشيني براي عمر و ابوبكر مي ماند ؟
شما را چه شده كه برترين بنده خدا را رها مي كنيد و به دفاع از حكومت افرادي چون عمر و ابوبكر مي پردازيد ؟
يا علي
مين
جناب مين با بعضي حرفهايت موافقم وبا بعضي مخالف!
اينكه علي داماد پيغمبر بود درست
اينكه دشمن علي دشمن خداست درست
اينكه علي فرمود دوكس در مورد من فنا شوند درست
ولي غلوهائي كه حضرت نيز اشاره كرده كه درموردش ميكنند وفنا خواهند شد يكي همين گفته كفر آميز در مورد تولد دروغين او در كعبه است كه هم راوي آن براساس كتاب رجال مشرك وكذاب بوده وهم عقلا كذب محض است واين ساخته علي الهي هاست!
عثمان هم داماد پيامبر بوده نه يك بار بلكه دو بار
اگر تعصب را كنار بگذاريم پيامبر بعد از مبعوث شدنش واعلام آن همسرش خديجه وعلي كه در آن زمان كودك ده ساله اي بيش نبود وپس از آن ابوبكر يكي از بزرگان وتجار معروف مكه به او ايمان آوردند پس ببينيد كه اولين مرد كه ايمان آورد ابوبكر بود چرا كه علي كودك بود
اينكه فرموديد پيامبر علي را به جانشيني تعيين كرد من در اين جا مفصل تاريخ و دلايل آن را آوردم چطور شما مطالعه نمي كنيد!! چنين چيزي اصلا مطرح نبوده!!
درپايان ياد آور شوم كه ابوبكر وعمر پدر زن هاي پيامبر بودند وعثمان وعلي دامادهاي پيامبر! ضمن اينكه عمر بعدا دختر علي ام كلثوم را گرفت وداماد علي شد! حال شما ملعبه دست يك مشت آخوند انگليسي شويد وبه ياران با وفاي پيامبر ومهاجرين وانصار كه خداوند در قرآن از آنان تعريف وتمجيد كرده توهين وناسزا بگوييد !ودر قيامت پاسخگو هم حتما هستيد!!!:rolleyes:

موحد
Sunday 12 September 2004, 07:54AM
نوشته شده بوسيله min

جناب آقاي موحد
اولا حضرت علي همانگونه كه دوست دارد دشمن هم دارد
دوما ما در مورد حضرت علي (ع) غلو نمي كنيم بلكه اعتقاد داريم آنها كه مي گوييم عين حقيقت است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم تنها مولود كعبه است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم اول مرد مسلمان است ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها اعلام كرد كه جانشين بعد از من است .
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم داماد پيامبر بود ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر دشمن علي را دشمن خدا مي دانست ؟
آيا غلو مي كنيم كه مي گوييم پيامبر بارها گفته برترن خلق خدا من هستم و بعد از من علي است ؟
حضرت علي مي فرمايد دو كس فنا شدند :
يكي آنها كه مرا بيش از آنچه بودم ستودند
و ديگري آنانكه مرا كمتر از آنچه بودم پنداشتند .
دسته اول كساني بودند كه علي را خدا پنداشتند و بسياري از آنان بدست حضرت علي گردن زده شدند .
ما كه علي را خدا نمي دانيم بلكه بنده خدا مي دانيم لكن بنده خاص خدا .
برادر عزيز ببينم با اين برتر ي هايي كه علي (ع) داشت چه جاي جانشيني براي عمر و ابوبكر مي ماند ؟
شما را چه شده كه برترين بنده خدا را رها مي كنيد و به دفاع از حكومت افرادي چون عمر و ابوبكر مي پردازيد ؟
يا علي
مين
جناب مين با بعضي حرفهايت موافقم وبا بعضي مخالف!
اينكه علي داماد پيغمبر بود درست
اينكه دشمن علي دشمن خداست درست
اينكه علي فرمود دوكس در مورد من فنا شوند درست
ولي غلوهائي كه حضرت نيز اشاره كرده كه درموردش ميكنند وفنا خواهند شد يكي همين گفته كفر آميز در مورد تولد دروغين او در كعبه است كه هم راوي آن براساس كتاب رجال مشرك وكذاب بوده وهم عقلا كذب محض است واين ساخته علي الهي هاست!
عثمان هم داماد پيامبر بوده نه يك بار بلكه دو بار
اگر تعصب را كنار بگذاريم پيامبر بعد از مبعوث شدنش واعلام آن همسرش خديجه وعلي كه در آن زمان كودك ده ساله اي بيش نبود وپس از آن ابوبكر يكي از بزرگان وتجار معروف مكه به او ايمان آوردند پس ببينيد كه اولين مرد كه ايمان آورد ابوبكر بود چرا كه علي كودك بود
اينكه فرموديد پيامبر علي را به جانشيني تعيين كرد من در اين جا مفصل تاريخ و دلايل آن را آوردم چطور شما مطالعه نمي كنيد!! چنين چيزي اصلا مطرح نبوده!!
درپايان ياد آور شوم كه ابوبكر وعمر پدر زن هاي پيامبر بودند وعثمان وعلي دامادهاي پيامبر! ضمن اينكه عمر بعدا دختر علي ام كلثوم را گرفت وداماد علي شد! حال شما ملعبه دست يك مشت آخوند انگليسي شويد وبه ياران با وفاي پيامبر ومهاجرين وانصار كه خداوند در قرآن از آنان تعريف وتمجيد كرده توهين وناسزا بگوييد !ودر قيامت پاسخگو هم حتما هستيد!!!:rolleyes::smile60:

موحد
Saturday 18 September 2004, 10:56AM
چرا پيامبر جانشيني برنگزيد؟

یكی از ایرادهای بزعم ایشان، مهم این است كه می گویند: « چگونه می توان پذیرفت كه رسول خدادر امری چنین مهم سكوت كرده باشند و امت را مانند رمه ای بی چوپان بحال خود وا گذارند. این یك اصل غیر قابل بحث پیش ایشان است كه هرگز كره زمین از حجت خدا خالی نمی شود پس می گویند محال بود كه پس از مرگ پیامبر این قانون دستخوش تغییر شود».

آنها به استدلال زیاد چنگ می زنند و آنرا از براهین قوی خود بحساب میآورند اما باز بر اساس فرمولی كه داریم این نقطه نظر را نیز محك می زنیم تا ببینیم كه آیا خالی از تناقص است یانه؟
متأسفانه دراینجا نیز علماء شیعه دچار تناقص گوئی شده اند.
از یك سو می گویند دنیا از حجت خالی نمی شود و زمین بدون رهبری نمی ماند و محال است كه امر مهم جانیشنی پیامبر مسكوت گذارده شده باشد و از طرف دیگر ما عملأ می بینیم كه امروز جهان حتی در نزد خود آنان از حجت خالی است و مسئله جانشینی پیامبر لا ینحل مانده است چطور دقت كنید به عرایضم!:
علماء شیعه می گویند خدا حضرت علی و بعد امام حسن و بعد امام حسین بعد امام سجاد و الی آخرتا مهدی 12 امام را به جانشینی پیامبر برگزید می گوییم بسیار خوب از آخری می پرسیم:
امام مهدی حالا كجاست؟

موحد
Saturday 18 September 2004, 10:58AM
من نوعی را چرا خدا بدون رهبر گذاشته است؟
اگر از عدالت خدا بدور بود كه امت محمد را بدون رهبر رها كند از عدل او بس دورتر خواهد بود كه مرا و امثال مرا و شما را كه از زمان پیامبر خیلی فاصله داریم بدون رهبر رها كند می گویید ( رها نكرده و رهبر ما مهدی است كه حی و حاضراست ) باز می پرسیم ( خوب كجاست كه من از او بپرسم كه حق با كیست؟ ) شما در جواب من ای برادران اهل تشیع چه می گوئید مگرنمی گویید كه او پشت پرده غیب پنهان است و دسترسی به او ممكن نیست و باید به قرآن و احادیث ائمه و پیامبر مراجعه كرد خوب پدر آمرزیده ها پس باز به حرف ما رسیدید. مهدی از میان شما به پشت پرده غیب رفت و جانشینی نگذاشت و شما را بی رهبر گذاشت شما این حق را به مهدی میدهید از عدالت خدا هم بدور نمی دانید خوب پس چرا وقتی می گوئیم پیامبر خدا جانشینی برنگزید و قرآن و سنت را برای ما گذاشت ناراحت می شوید و آبرو درهم می كشید؟ اول شما برای مهدی نایب درست كردید و 70 سال كه عمر یك آدم است مردم را سرگرم كردید و چون زمینه را برای ظهورش آماده ندیدید عمرش را طولانی كردید و نایب را هم مردود دانستید و بالاخره واضح است كه امروز من بدون رهبر هستم شما خواننده هم بدون رهبر هستید ولازم است كه خودمان بنشینیم و رهبر خویش را برگزینیم و انتخاب رهبر را در پرتو هدایتهای قرآن و سنت انجام دهیم همانطوركه برادران اهل تشیع انكار را می كنند و كردند اول خمینی را انتخاب كردند نمایندگان خبرگان را انتخاب كردند اگر مهدی زنده و اوامرش ظاهر باشد كه دیگر نیازی به انتخاب نیست وقتی رهبر الهی درمیان ما باشد ما دیگر كی هستیم كه رهبر انتخاب كنیم وقتی حضرت محمد درمیانه صحابه بود كسی انتخاب نمی دانست یعنی چه. هیچكس نمی آمد امیر لشكر را خودش انتخاب كند همه اینها به امر حضرت محمد بود و حضرت محمد را هم مردم انتخاب نكرده بودند این واضح است. او پیامبر و برگزیده الله بود خوب حالا كه ما به خود حق انتخاب رهبر را میدهیم چرا به صحابه نمی دهیم؟
این مثل لقمه از پشت گردن خوردن است پس از هزار و یك دلیل آخر می رسند به حرف ما. جای خنده دار قضیه اینجاست كه در كشور ایران وقتی خمینی مرد كسی را به جانشینی خود انتخاب نكرد و شاید خواست خدا بود كه اینطور شود از یك طرف منتظری را بركنار كرده بود و از طرف دیگر جانشین رسمی نداشت و بعد بزرگان ایران آمدند و یك رهبر جدید برگزیدند كه نامش خامنه ای است. خامنه ای حكم رهبری خود را نه از خدا گرفت ونه از مهدی و نه حتی از رهبری قبلی.
خوب آدمهای حسابی آن چیزی را كه غیر ممكن میدانستید و میگفتید محال است پیامبر انجام دهد رهبر شما و رئیس نظام شما انجام داد. می گویند: اگر خمینی جانشینی انتخاب نكرد برای این بود كه قانون اساسی وجود داشت مجلس خبرگان بود و در سایه دستورات آن رهبر انتخاب می شد كه شد.
در جواب می گوییم ( یعنی قانون اساسی شما از قرآن دقیق تر بود در قرآن آمده كه مسلمانها امور خود را با شوری اداره كنند و بر اساس آن دستور، مردم در امر خلافت شوری كردند و اكثریت قریب به اتفاق بر حضرت ابوبكر متفق شدند. و آنكس هم كه قبول نكرد نه كودتا كرد نه دست به شمشیر برد. یا سكوت كرد یا به سفر رفت. و این قانون شورا است.
البته قصد ندارم وارد سیاست شوم تنها هدفم این است تابیان كنم كه اهل تشیع نمی توانند به عقاید خود جامه عمل پوشانند حتی وقتى حكومت از آن آنها هم باشد نمى توانند. چون با جوهر عقیده آنها، تضاد عجین شده و هر كس میداند كه در عمل دو چیز متضاد واقع نمی شوند. و لو آنكه بصورت تئوری بتوان آنرا بیان نمود.
اما نمی خواهیم از جواب به این سوال كه چرا پیامبر خلیفه ای برنگزید طفره برویم ما دلایل زیادی داریم كه عدم انتخاب جانشین توسط پیامبر را توضیح میدهد از آن جمله.
(1) پیامبر قوم را بدون راهنما رها نكرد زیرا در بین آنها قرآن باقی ماند و این كتاب آسمانی دارای این خصوصیت بود و هست و خواهد بود كه كتابی آسان و قابل فهم و استفاده برای همه است خداوند4 بار دریك سوره این آیه را تكرارأ آورده است.
(وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ) سورة القمر آية 17 22 ـ 32 ـ40
(و براستیكه آسان گردانیدیم قرآن را برای پند گیری پس آیا هست كسی كه پند گیرد؟)

و این هم ویژگی خاص قرآن است كه نه دستخوش تحریف شده و نه می شود و نه خواهد شد گمان نمی كنیم در این باره كسی جرات كند حرف دیگری بزند پس قرآن و عملكرد رسول خدا كه در كتب حدیث جمع شده چراغی فروزان برای رهنمای امت بودند و این سخن اساسأ غلط است كه بگوییم ( امت چون رمه ای بی چوپان رها شده اند ).
(2) دوماً در قرآن و سنت امر شده كه مسلمانها در امور خویش با یكدیگر مشورت كنند خداوند در قرآن میفرماید:
(َأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) سورة الشوری آية 38
( مومنان) كارهایشان را در بین خویش با مشوره انجام میدهند )
و آنها نیز پس از رحلت رسول چنین كردند وعملأ نیز موفق شدند.
باید دقت كنیم كه در عدم انتخاب جانشین مستقیم، حكمت بزرگی وجود دارد برای درك آن نیاز به توجه و فهم است:

موحد
Saturday 18 September 2004, 10:59AM
هنگامیكه حضرت محمد درقید حیات بودند چند بار برای خود جانشین و نائب برگزیدند مثلأ وقتی برای غزوه ای تشریف میبردند كسی را به جانشینی در مدینه میگذاردند یا برعكس هنگامیكه خودشان با لشكر نمی رفتند كسی را از جانب خود امیر لشكر میكردند. دریكی از این جنگها خالد بن ولید فرمانده سپاه بود او به كفار حمله كرد یكی از كفاركه مرگ خود را نزدیك میدید داد زد: ( لااله الاالله محمد رسول الله )
اما خالد اعتنایی نكرد و او را كشت وقتی خالد برگشت پیامبر واقعه را كه شنیدند بشدت ناراحت شدند و چهره شان سرخ شد و بارها به خالد فرمودند ای خالد آیا قلبش را شكافته بودی و دیده بودی كه دروغ می گوید آنقدر این جمله را تكرار كردند تا خالد در دلش گفت. (ای كاش بس میكردند )
بعد حضرت رسول دستور دادند كه دیه خون آن فرد را به اهلش بدهند بعد فرمودند.
( خدایا من ذمه خون آن شخص را قبول نمی كنم )
چرا حضرت این حرف را زدند؟ از اول نیز ذمه خون آن شخص بگردن خالد بود از اول هم به حضرت محمد ربطی نداشت؟ نه اینطور نیست بهرحال خالد امیرمنتخب حضرت محمد بود و به زبان دیگر جانشین ایشان در بین لشكر بود پس دستور خالد ثل دستور پیامبر بود و عمل او عین عمل رسول خدا .
لذا خالد خطا كرد حضرت محمد عكس العمل نشان دادند و خطای خالد را اصلاح كردند حالا تصوركنید خالد جانشین آن حضرت پس ازوفات نیز می بودند و فرض كنید.
كه این واقعه پس از رحلت پیامبر اتفاق می افتاد هیچكس نمی توانست به خالد این برگزیده پیامبر اعتراض كند و این عمل حتی بصورت قانون درمیاید. و تصور كنید خالد نیز برای خود جانشینی برمیگزید و او هم فقط یك خطا میكرد و به همین ترتیب تا امروز این جانشینان رسمی بنظر شما چند خطا میكردند همه این خطا ها قانون میشد؟
شیعه متوجه این نكته شده كه سعی كرده جانشینان پیامبر را معصوم از خطا معرفی كند اما این نادرست است زیرا اولأ عملأ خلاف این اتفاق افتاده و خالد برگزیده رسمی پیامبر اشتباهی كرد كه رسول خدا را به خشم آورد و ثانیأ انسان درصورتی می تواند از خطا مصؤن بماند كه بوحی مرتبط باشد و پیامبرهم اگر با وحی سر وكار نداشت دچار خطا می شدند بطور مثال ایشان می خواستند سرقبر منافقین نماز بخوانند كه این آیه نازل شد:
(وَلا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ) (التوبة:84)
و (ای محمد ) برسرمرده هیچیك از ایشان (منافقان ) نماز مگذار و نایست برسر قبرشان بدرستیكه آنها كافر به خدا و رسولش شدند و مردند در حالیكه فاسق بودند ) یا این آیه نازل شد:
(عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ) (التوبة:43) خدا ترا ببخشد چرا تا زمانی كه برایت واضح نشده بود كه از بین اجازه گیران كی راست گو وكی دروغگو است به آنها اجازه دادی كه به جنگ نیایند!. ومثل این زیاد است. خداوند چون كه عمل رسول خود را اسوه مؤمنان مقرر فرموده بود لهذا در هر مورد ایشان را مخاطب میكرد و رفتارشان را درست و بی خطا وصاف می كرد تا برای ما مرجع باشد و مرجع شد و ما میگوییم ایشان معصوم بودند، یعنی ازخطاء وگناه بری بودند.
اما جانشین پیامبر این امتیاز را نداشت و مثلأ اگر علی جانشین رسمی ایشان می شد این احتمال وجود داشت كه خطای كند كه بعدأ بصورت قانون در آید و تازه گاهی خطاها در سلسله جانشینها می توانست 180 درجه باهم فرق كند و ما را دچار سردرگمی نماید به این صورت كه این احتمال وجود داشت كه امام حسن كاری كند كه امام علی خلاف آنرا كرده و یا امام حسین كاری كند كه حسن نكرده و به این صورت عوض یك رهبر 100 رهبر داشتیم كه هركسی به فتوای خود عمل میكرد و مسلمانان حیران می شدند وعملأ هم تاریخ شیعه با این مشكل روبروست كه توضیح دهد. چرا علی با معاویه جنگید و پسرش با معاویه صلح كرد عالمان شیعه برای توجیه این رفتار متضاد مجبور شدند كتب قطوری بنویسند كه تازه خواننده كنجكاو را قانع نمیكند.
به این دلیل ساده است كه پیامبر كسی را پس از خود برنگزید تا مبادا خطایش بنام اسلام تمام شود امروز ما در یك مسئله خلافی به قرآن و سنت مراجعه می كنیم و رای هیچ شخصیت دیگری حتی شخصیتی چون ابوبكر درمقابل قرآن و سنت برای ما سند نیست و خود را ملزم به پیروی صد درصد ازهیچكس جزقرآن و سنت نمی دانیم.
عالمان مذهب تشیع برای آنكه جواب اشكال را بدهند خود را بورطه ای بس خطرناك انداخته اند یعنی مدعی شدند كه جانشینان پیامبر معصوم یعنی بری ازخطا بودند و بواسطه الهام با الله درتماس بودند و فرق الهام و وحی را در این میدانند كه در وحی می توان فرشته را دید و صدایش را شنید و درالهام فقط صدایش شنیده می شود وخودش قابل رویت نیستند به این ترتیب خاتمیت پیامبر و جامعیت قرآن را عملأ منكر شده اند هرچند كه بظاهر به آن اعتقاددارند.
خاتمیت پیامبر را از اینرو منكرند كه بهر حال باور دارند.
خداوند پس از حضرت محمد ازطریق فرشتگان با جانشینان او درتماس است همانگونه كه با جانشینان موسی تماس داشت حالانكه نوع تماس اهمیتی ندارد؟! می خواهد با وحی باشد یا با الهام یا فاكس یا تلفن نتیجه مهم است مهم این است آنها می خواهند بگویند كه ارشادات الهی برخلاف عقیده ما جامع نشده و باز بطریقی دیگر درحال تكمیل است و این انكار اصل خاتمیت پیامبر و جامعیت قرآن است و عجیب اینكه آنها به كتب الهام شده دیگری چون حفر و جامعه و صحیفه فاطمیه معتقدند . تمامی این مسائل از آنها سرچشمه گرفته كه ایشان جانشینی علی را اصل قرار داده و برای دفاع از این اصل دیگر برایشان اهمیتی ندارد كه حتی اگر بنوعی مجبور به انكار خاتمیت پیامبر یاكامل بودن قرآن شوند.
با این بحث معلوم شد كه چرا پیامبر جانشینی تعیین نكرد اما باز دلیل را تكرارمی كنیم:
(چونكه جانشین باوحی مرتبط نبود و احتمال داشت در حكمی خطاكند و این خطا درصورتیكه او بر گزیده پیامبر میبود به دین برمیگشت )
واین توضیح شیعه كه می گویند جانشینان پیامبر معصوم و با خدا درتماس بودند را نمی پذیریم زیرا اگر قبول كنیم باید آیه 40 از سوره احزاب را منكرشویم
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) (الأحزاب:40)
(نیست محمد پدر هیچیك از مردان شما و اما فرستاده خدا و آخرین پیامبران است. )
و اگر بگوییم «هم این آیه را قبول داریم و هم نازل شدن الهام برعلی را دوگانه گوئی كرده ایم و ما دینی كه دوگانه گوئی و تضاد در آن باشد را قبول نداریم زیرا الله فرموده است:
(وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) (النساء:82)
واگر كتاب آسمان دستورات دینی از جانب كس دیگری غیر از الله می بود حتمأ و صد در صد در آن اختلاف و تضاد فراوانی پیدا می كردند.
یعنی اگر از طرف خدا نباشد حتمأ می توان درآن تضاد یافت.

min
Sunday 19 September 2004, 01:34AM
نوشته شده بوسيله موحد
جناب مين با بعضي حرفهايت موافقم وبا بعضي مخالف!
اينكه علي داماد پيغمبر بود درست
اينكه دشمن علي دشمن خداست درست
اينكه علي فرمود دوكس در مورد من فنا شوند درست
ولي غلوهائي كه حضرت نيز اشاره كرده كه درموردش ميكنند وفنا خواهند شد يكي همين گفته كفر آميز در مورد تولد دروغين او در كعبه است كه هم راوي آن براساس كتاب رجال مشرك وكذاب بوده وهم عقلا كذب محض است واين ساخته علي الهي هاست!
ببين زياد خودت را آزار نده
به مغزت فشار نيار ----- اين قسمت تاريخ را شيعه و سني قبول دارند كه حضرت علي (ع) در كعبه متولد شده .
راستي بيا و يك تاريخ از اول بنويس بدرد خندوندن مردم ميخوره . ثواب داره چون مردم كلي شاد ميشن :D

عثمان هم داماد پيامبر بوده نه يك بار بلكه دو بار
:eek::eek::eek:
عثمان ؟:eek:
داماد پيامبر :eek:
دو بار ؟ چه طوري ؟ كدوم دختر حضرت رسول ؟ :eek:
ااااااااااااااااااا
بابا خيلي باحالي
بيا و يه نقشي هم تو خاندان رسالت براي معاويه پيدا كن .
معاويه نسبتي با حضرت رسول نداشت ؟ مثلا عموي پيامبر چطوره ؟؟ خوبه ؟ يا نه برادر پيامبر ؟ نه نه نه خود پيامبر ؟ از همه بهتره :D
اين همه مطالعه كردي در مورد اسلام آقاي ادعا ؟
بابا خيلي جكي :D:D:D:D:D


اگر تعصب را كنار بگذاريم پيامبر بعد از مبعوث شدنش واعلام آن همسرش خديجه وعلي كه در آن زمان كودك ده ساله اي بيش نبود وپس از آن ابوبكر يكي از بزرگان وتجار معروف مكه به او ايمان آوردند پس ببينيد كه اولين مرد كه ايمان آورد ابوبكر بود چرا كه علي كودك بود
اينكه فرموديد پيامبر علي را به جانشيني تعيين كرد من در اين جا مفصل تاريخ و دلايل آن را آوردم چطور شما مطالعه نمي كنيد!! چنين چيزي اصلا مطرح نبوده!!
بابا تو از جك هم رد كردي
يه تاريخ داري مي نويسي به چه عظمت . از كتاباي عزيز نسين هم خنده دار تره .
ببين تاريخ را يك دور بخون
بد نيست . اين همه خرابكاري در يه نوشته . نه بابا تو يه چيزي خوردي :D
بد جوري داري پرت ميگي :D
ابوبكر ميداني چند سال بعد از مبعوث شدن حضرت رسول ايمان آورد ؟
ببين سني ها هم اينگونه ادعا نمي كنند .


درپايان ياد آور شوم كه ابوبكر وعمر پدر زن هاي پيامبر بودند وعثمان وعلي دامادهاي پيامبر! ضمن اينكه عمر بعدا دختر علي ام كلثوم را گرفت وداماد علي شد! حال شما ملعبه دست يك مشت آخوند انگليسي شويد وبه ياران با وفاي پيامبر ومهاجرين وانصار كه خداوند در قرآن از آنان تعريف وتمجيد كرده توهين وناسزا بگوييد !ودر قيامت پاسخگو هم حتما هستيد!!!:
نه بابا ؟:D
:D:D:D
مردم از خنده
به خدا امشب كلي ثواب كردي مارا خندوندي
عثمان كه شد داماد پيامبر - عمر هم كه شد داماد علي - خوب معاويه هم كه قرار شد پيامبر اعلام بشه تا خيال شما راحت بشه .
ببين راستي چاپ دوم قرآن در اومده اينها را توش نوشته :D
دل درد گرفتم
فعلا باي
زت زياد

موحد
Sunday 19 September 2004, 07:03AM
جناب جوجه بسيجي اگر شما را در بيخبري وجهالت نگهداشته اند براي اينست كه مي خواهند از شما سواري بگيرند!....برو لااقل از آخوند محل تان بپرس يا در كتاب منتهي الامال شيخ عباس قمي اينها را ببين!!!...آخر نفهمي تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

موحد
Sunday 19 September 2004, 07:29AM
براي آگاهي دوستان حقايق تاريخ را كه آخوندها دوست ندارند مردم عادي آنها را بدانند بيان ميكنم اينها در كتب شيعه موجود است
پيامبر خدا چهار دختر داشت بنامهاي زينب رقيه ام كلثوم وفاطمه.. زينب دختر بزرگ پيامبر با پسرعمويش ابو العاص بن ربيع ازدواج کرد و در اين زمان خديجه زنده بود ...مدتی بعد زينب صاحب فرزندی شد که او اولين نوه پيامبر بود ...دختری که نامش را امامه گذاشتند ....زينب زمانی با ابوالعاص ازدواج کرد که پيامبر هنوز مبعوث نشده بود لذا ابو العاص از چهره های شاخص کفار مکه بود ...اما بعد از بعثت زينب از او جداشد و به تنهايی و البته با جمعی از مهاجران به مدينه آمد و پس از اينکه ابو العاص اسلام آورد آنها مجددا زندگی مشترک را از سر گرفتند ..فرزند دوم آنها پسر بود که نامش را علی گذاشتند اما اين پسر روزهايی بعد از تولد از دنيا رفت ...امامه دختر زينب و نوه رسول خدا باقی ماند و بزرگ شد ...و شايد ندانيد علی (ع) پس از رحلت حضرت زهرا با امامه ازدواج کرد ..يعنی با دختر خواهر زنش ...و امامه هم نوه پيامبر است و هم همسر علی ....بگذريم ...دومين دختر رقيه بود که بعد از زينب بدنيا آمد ..او دوهجرت داشت يکبار به حبشه و يکبار به مدينه ....رقيه دو بار ازدواج کرد ....اولين بار رقيه با عتبه ازدواج کرد ..عتبه فرزند ابو لهب بود ...اما آنگاه که آيه تبت يدا ابی لهب و تب نازل شد پيامبر از او خواستند از عتبه جدا شود و اين اتفاق افتاد ..بلافاصله بعد از اين جدايی عثمان با رقيه ازدواج کرد و عثمان اولين داماد پيامبر بود زيرا ازدواج قبلی هم زمان کوتاهی داشت و هم بی سرانجام ماند ....رقيه از عثمان صاحب فرزند پسری شد که پيامبر را بسيار خوشحال کرد ...نام او را عبد الله گذاشتند بياد پدر رسول گرامی اسلام ....عبد الله تا شش سالگی زنده ماند ولی بيماری شديد او را به کام مرگ کشاند .....بعد از آن رقيه و عثمان به دستور رسول خدا به حبشه هجرت کردند و پس ازآن بمدينه آمدند ....درست هنگاميکه جنگ بدر در جريان بود رقيه به حصبه مبتلا شد ..پيامبر از عثمان خواستند معرکه را رها کند و نزد رقيه برود و زمان زيادی طول نکشيد که رقيه از دنيا رفت ....سومين دختر ام کلثوم بود ...او نيز مانند رقيه دوبار ازدواج کرد ..اولين ازدواجش با عتيبه بود ..عتيبه برادر عتبه بود و هر دو فرزند ان ابو لهب بودند و همان ماجرا اينجا نيز تکرار شد ..ام کلثوم همراه با فاطمه و سوده ( همسر رسول خدا ) از مکه به مدينه آمدند و پيامبر به استقبالشان آمد .....هنگاميکه رقيه از دنيا رفت ....پيامبر ام کلثوم را به همسری عثمان در آوردند و عثمان با دو دوختر پيامبر ازدواج کرد ..ابتدا با رقيه و سپس با ام کلثوم ...بهمين جهت به او ذو النورين ميگويند يعنی صاحب دو نور ....کسی که با دو دختر پيامبر ازدواج کرد ..و البته عثمان نه از رقيه و نه از ام کلثوم صاحب فرزندی نشد ...و ام کلثوم نيز در سال نهم هجری در گذشت ..وفاطمه هم كه مي دانيد زن حضرت علي گرديد
اما علي(ع) از فاطمه دودختر داشت بنامهاي زينب وام كلثوم در زمان خلافت عمر ام كلثوم را به عمر داد وايشان همسر عمر بودند تا شهادت عمر.. پس عمر هم داماد علي بود..

min
Monday 20 September 2004, 12:45AM
نوشته شده بوسيله موحد
براي آگاهي دوستان حقايق تاريخ را كه آخوندها دوست ندارند مردم عادي آنها را بدانند بيان ميكنم اينها در كتب شيعه موجود است
پيامبر خدا چهار دختر داشت بنامهاي زينب رقيه ام كلثوم وفاطمه.. زينب دختر بزرگ پيامبر با پسرعمويش ابو العاص بن ربيع ازدواج کرد و در اين زمان خديجه زنده بود ...مدتی بعد زينب صاحب فرزندی شد که او اولين نوه پيامبر بود ...دختری که نامش را امامه گذاشتند ....زينب زمانی با ابوالعاص ازدواج کرد که پيامبر هنوز مبعوث نشده بود لذا ابو العاص از چهره های شاخص کفار مکه بود ...اما بعد از بعثت زينب از او جداشد و به تنهايی و البته با جمعی از مهاجران به مدينه آمد و پس از اينکه ابو العاص اسلام آورد آنها مجددا زندگی مشترک را از سر گرفتند ..فرزند دوم آنها پسر بود که نامش را علی گذاشتند اما اين پسر روزهايی بعد از تولد از دنيا رفت ...امامه دختر زينب و نوه رسول خدا باقی ماند و بزرگ شد ...و شايد ندانيد علی (ع) پس از رحلت حضرت زهرا با امامه ازدواج کرد ..يعنی با دختر خواهر زنش ...و امامه هم نوه پيامبر است و هم همسر علی ....بگذريم ...دومين دختر رقيه بود که بعد از زينب بدنيا آمد ..او دوهجرت داشت يکبار به حبشه و يکبار به مدينه ....رقيه دو بار ازدواج کرد ....اولين بار رقيه با عتبه ازدواج کرد ..عتبه فرزند ابو لهب بود ...اما آنگاه که آيه تبت يدا ابی لهب و تب نازل شد پيامبر از او خواستند از عتبه جدا شود و اين اتفاق افتاد ..بلافاصله بعد از اين جدايی عثمان با رقيه ازدواج کرد و عثمان اولين داماد پيامبر بود زيرا ازدواج قبلی هم زمان کوتاهی داشت و هم بی سرانجام ماند ....رقيه از عثمان صاحب فرزند پسری شد که پيامبر را بسيار خوشحال کرد ...نام او را عبد الله گذاشتند بياد پدر رسول گرامی اسلام ....عبد الله تا شش سالگی زنده ماند ولی بيماری شديد او را به کام مرگ کشاند .....بعد از آن رقيه و عثمان به دستور رسول خدا به حبشه هجرت کردند و پس ازآن بمدينه آمدند ....درست هنگاميکه جنگ بدر در جريان بود رقيه به حصبه مبتلا شد ..پيامبر از عثمان خواستند معرکه را رها کند و نزد رقيه برود و زمان زيادی طول نکشيد که رقيه از دنيا رفت ....سومين دختر ام کلثوم بود ...او نيز مانند رقيه دوبار ازدواج کرد ..اولين ازدواجش با عتيبه بود ..عتيبه برادر عتبه بود و هر دو فرزند ان ابو لهب بودند و همان ماجرا اينجا نيز تکرار شد ..ام کلثوم همراه با فاطمه و سوده ( همسر رسول خدا ) از مکه به مدينه آمدند و پيامبر به استقبالشان آمد .....هنگاميکه رقيه از دنيا رفت ....پيامبر ام کلثوم را به همسری عثمان در آوردند و عثمان با دو دوختر پيامبر ازدواج کرد ..ابتدا با رقيه و سپس با ام کلثوم ...بهمين جهت به او ذو النورين ميگويند يعنی صاحب دو نور ....کسی که با دو دختر پيامبر ازدواج کرد ..و البته عثمان نه از رقيه و نه از ام کلثوم صاحب فرزندی نشد ...و ام کلثوم نيز در سال نهم هجری در گذشت ..وفاطمه هم كه مي دانيد زن حضرت علي گرديد
اما علي(ع) از فاطمه دودختر داشت بنامهاي زينب وام كلثوم در زمان خلافت عمر ام كلثوم را به عمر داد وايشان همسر عمر بودند تا شهادت عمر.. پس عمر هم داماد علي بود..

مي شود بفرماييد اين مطالب در كدام كتاب تاريخ شيعه آمده . لطفا آدرس را درست با ذكر صفحه بدهيد . مي خواهم معلوم شود كي در جهالت مانده است .
تاريخ مي سازي يا بيان مي كني ؟
بازهم من را امشب خنداندي ثواب بردي تا شبي ديگر و جكي ديگر :D

min
Monday 20 September 2004, 12:48AM
نوشته شده بوسيله موحد
جناب جوجه بسيجي اگر شما را در بيخبري وجهالت نگهداشته اند براي اينست كه مي خواهند از شما سواري بگيرند!....برو لااقل از آخوند محل تان بپرس يا در كتاب منتهي الامال شيخ عباس قمي اينها را ببين!!!...آخر نفهمي تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقايان بياييد باور كنيم كه موحد پيامبر جديد است و هر چه مي گويد وحي منزل است و فقط ايشان حق دارد تاريخ بسازد و حديث بيان كند و فقط حرفهاي ايشان جعلي نيست و حق تفسير قرآن به هر شكل كه بخواهد دارد و بقيه هرچه از قرآن بگويند و هرچه از احاديث بيان كنند و هرچه تاريخ را روايت كنند همه و همه جعلي است .
يا موحد :D:D

موحد
Monday 20 September 2004, 06:08AM
شما فعلا رهسپار باش با جهالت تا قيامت

Scorpion
Tuesday 21 September 2004, 08:19PM
باسلام
جناب موحد
مطلبي كه در مورد قيامت فرموديد در مورد خود شما هم صادق است يعني واصبر لما احكم الله والله خير الحاكمين !!!
ياعلي

موحد
Wednesday 22 September 2004, 07:12AM
ما مطيع امر الله هستيم
ياالله ياالله ياالله

Scorpion
Wednesday 22 September 2004, 07:15PM
ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین
صدق الله العلي العظيم

موحد
Thursday 23 September 2004, 11:46AM
ربنا اغفر لنا ولاخواننا الذین سبقونا بالایمان ولا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا انک رووف رحیم
پروردگارا ما وبرادران ديني ما را كه در ايمان از ما سبقت گرفتند(والسابقون الاولون من المهاجرین والانصار )ببخشاي ودردل ما ذره اي كينه وحسد از آنان قرار مده(همان مهاجرين وانصارمانند ابوبكر وعمر...) پروردگارا توئي رئوف ومهربان..
صدق الله وصدق رسول

min
Friday 24 September 2004, 01:39AM
نوشته شده بوسيله موحد
شما فعلا رهسپار باش با جهالت تا قيامت
دوباره كم آوردي
:D:D:D

موحد
Monday 4 October 2004, 05:30PM
دوست ايراني پاسخ بدهيد

min
Monday 4 October 2004, 10:44PM
نوشته شده بوسيله موحد
جناب جوجه بسيجي اگر شما را در بيخبري وجهالت نگهداشته اند براي اينست كه مي خواهند از شما سواري بگيرند!....برو لااقل از آخوند محل تان بپرس يا در كتاب منتهي الامال شيخ عباس قمي اينها را ببين!!!...آخر نفهمي تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببين جواب كه نداري
لااقل دروغ هم ننويس
از لطف اين نوشته شما مجبور شدم برم دوباره منتهي الامال را بخونم
خبري از اين اراجيف شما نبود
برو كم خالي ببند .
ولي دستت درد نكنه
دوباره منتي الامال را دوره كردم

صبح
Monday 4 October 2004, 11:55PM
نوشته شده بوسيله موحد
ربنا اغفر لنا ولاخواننا الذین سبقونا بالایمان ولا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا انک رووف رحیم
پروردگارا ما وبرادران ديني ما را كه در ايمان از ما سبقت گرفتند(والسابقون الاولون من المهاجرین والانصار )ببخشاي ودردل ما ذره اي كينه وحسد از آنان قرار مده(همان مهاجرين وانصارمانند ابوبكر وعمر...) پروردگارا توئي رئوف ومهربان..
صدق الله وصدق رسول

آقايمان عثمان حق آقايمان امير المؤمنين علي عليه السلام را غصب كرد :p
آقايمان شمر ، آقايمان حسين عليه السلام را كشت ! :D
آقايمان معاويه ، آقايمان اباذر را تبعيد كرد ...


اين جملات دور از ذهن و غير منطقي فقط در يك حالت آن هم با تحريف و تزوير مي تواند روا باشد ... آنهم بخاطر يك چيز ، معصوميت مهاجرين و انصار ... اگر علي عليه السلام و اباذر غفاري و سلمان فارسي سلام الله عليهم را كه مخالفان سرسخت چپاولگري و كفر پيشگي معاويه ها و معاويه سالارها بودند را ، كنار بزنيم .

علي اولين مرد مسلمان و اباذر و مالك و عمار و ديگر اصحاب بارز ، اينجا بايد در ( ... ) بيايد ... و ابوبكر عمر غاصب ولايت و وصايت پيامبر اكرم (ص) را بايد كه سفارش كرد !!!

عجبا از اين تزوير و تحريف آشكار .