صبح
Saturday 17 July 2004, 09:55AM
زوال خانواده
نويسنده: پل ويتز (1)
منبع: ماهنامهي سياحت غرب، سال اول، شماره دهم، فروردين 1383
چكيده:
پل ويتز در اين مقاله، يافتههاي تحقيقات علوم اجتماعي را در مورد آثار طلاق و خانوادههاي تك والدي را با تأكيد بر عواملي چون خشونت، خودكشي، مواد مخدر و … مورد بررسي قرار ميدهد. او معتقد است كه براساس يافتههاي علوم اجتماعي، عواملي مانند طلاق و عدم تمايل به ازدواج، اصليترين دلايل بروز بحرانهايي مانند افزايش خشونت، خودكشي، مواد مخدر و … است. ويتز در تحقيق حاضر خود كه در واقع خلاصهاي از تحقيقات بسياري از دانشمندان علوم اجتماعي است، يافتههاي قابل توجهي را در مورد زوجهاي همخانهي ازدواج نكرده، بيان ميدارد.
اين مقاله، خلاصهاي از تحقيقت اخير در مورد خانواده است كه پيش از همه به بررسي خانواده در ايالات متحده ميپردازد و نشان دهنده افول شديد اين نهاد در دهههاي اخير است. اصل اين تحقيقات و بسياري از تفاسير آنها، متعلق به من نيستند و من در مورد آنها وامدار اساتيد ديگري هستم. تلاش من بر آن است كه در مورد آثار آنها، عادلانه قضاوت و بهرهبرداري كنم. در اين زمينه، خصوصاً از آثار «دكتر الن كارلسون» و «دكتر بريك كريستين سن» از محققين مركز هوارد استفاده كردهام.
در هر صورت، من معتقدم كه با نگاهي به كليهي اين تحقيقات و قرار دادن اجزاي مختلف آن در كنار هم، واضح است كه خانوادهي آمريكايي رو به زوال نهاده است.
شايان توجه است كه به خاطر داشته باشيم، اين تحقيقات بيانگر معدل كل مسائل است و البته استثناءهاي فراواني در اين ميان وجود خواهد داشت. آن چه اهميت دارد، اين است كه نبايد اين استثناءها ـ هر چند كه از لحاظ شخصي و فردي، اهميت و معناي زيادي براي ما داشته باشد ـ جلوي ديد ما را نسبت به واقعيت بگيرد. نتيجهي نهايياي كه در انتها به آن ميرسيم، منبع اصلي اين معضلات را نيز كاملاً مشخص ميسازد.
در دهههاي اخير، ايالات متحده شاهد رشد سريعي در نرخ مواليد نامشروع بوده است. نرخ زايمان زنان ازدواج نكرده، از 1/14 در هر هزار نفر در سال 1950 به 8/43 در هر هزار نفر در سال 1990 رسيده است. (افزايش 310 درصدي). تعداد زايمانها از 150 هزار كودك نامشروع در سال 1950 به 150 هزار در سال 1990 رسيده است، كه حتي اگر نرخ رشد جمعيت را نيز در نظر بگيريم، باز هم رشد بسيار بالايي بوده است. نرخ زايمان دختران زير 20 سال (19 ـ 15 ساله) كه ازدواج نكردهاند، از 6/12 در 1950 به 5/42 در سال 1990 افزايش يافته است. (افزايش 337 درصدي)
ادارهي آمار و سرشماري ايالات متحده گزارش داده است كه 25 درصد از زنان ازدواج نكرده در ايالات متحده مادر ميشوند و نرخ اين امر، صرفاً در طول ده سال گذشته 60 درصد افزايش يافته است. برخي از گمانهزنيهاي اخير، نرخ ملي مواليد نامشروع را 30 درصد اعلام نمودهاند.
هر چند كه باردار شدن بدون ازدواج (از طريق نامشروع)، در ميان سياهپوستان و كساني كه دبيرستان را به اتمام نرساندهاند، بيشتر است، اما اين آمار در ميان سفيدپوستان و زنان فارغالتحصيل از دانشگاه نيز از سال 1983 تاكنون 50 درصد افزايش داشته است. (از 7/6 درصد به 6/14 درصد براي زنان سفيدپوست و از 3 درصد به 4/6 درصد در مورد فارغالتحصيلان دانشگاهها) و نيز اين نرخ در مورد زنان حرفهاي و آنان كه مهارتهاي مديريتي داشتهاند، در همين زمان حدوداً 3 برابر (300درصد) رشد داشته است.
نرخ بيماريهاي واگيردار جنسي كه در ايالات متحده از همهي كشورهاي پيشرفتهي جهان شيوع بيشتري دارد، در ارتباط با رشد سريع جمعيت مواليد نامشروع است. مقامات دولتي ايالات متحده، اين بيماريهاي واگيردار جنسي را در مرحلهي اپيدمي ارزيابي ميكنند.
نرخ طلاق در ايالات متحده نيز كه از دههي 1960 سرعت يافت و در 1981 به نقطهي اوج خود رسيد، افزايش بسياري يافته است، هر چند كه در دههي گذشته از سرعت آن به آرامي كاسته شده است. در سال 1970، 4 درصد از كل جمعيت بزرگسال كشور مطلقه بودند، حال آن كه در سال 1992 به 11 درصد افزايش يافته است (226 درصد افزايش در عرض 22 سال). امروزه كاملاً واضح است كه 50 درصد از ازدواجها به طلاق ميانجامد. اين نرخ بالاي طلاق به اين معناست كه در 20 سال گذشته، در هر سال يك ميليون كودك آمريكايي، جدايي پدر و مادر خود را تجربه كردهاند.
كاهش آرام نرخ طلاق در دههي گذشته تا حدودي اميدواركننده است، اما بسياري اين امر را در ارتباط با كاهش نرخ ازدواج در ايالات متحده ميدانند كه در 25 سال گذشته به سرعت در حال كاهش است. در سال 1970، 72 درصد از جمعيت بزرگسال كشور ازدواج كرده بودند، حال آن كه در سال 1992، اين درصد به 61 كاهش يافته است. در ميان زنان سنين 29ـ 25 سال و 34 ـ 30 سال، درصد زناني كه هرگز ازدواج نكردهاند، از سال 1970 الي 1992 سه برابر شده است. يعني زنان 25 الي 29 سالهي ازدواج نكرده، از 11 درصد در 1970 به 33 درصد در 1992 و 30 الي 34 سال از 6 درصد به 19 درصد افزايش داشته است.
همچنين تعداد همخانههايي كه ازدواج نكردهاند (مرد و زني كه با يكديگر در يك خانه زندگي ميكنند و روابط جنسي مانند زناشويي دارند اما ازدواج عرفي و قانوني نكردهاند) در سال 1992، 3/3 ميليون زوج بوده است كه نسبت به 1980، دو برابر شده است. امروزه وقتي كه ميليونها زندگي همخانگي از اين دست بر هم ميخورد، در هيچ آمار رسمياي ثبت نميشود، حتي اگر اين زوج ازدواج نكرده فرزند هم داشته باشند. به عنوان مثال، جدا شدن تكاندهنده و مشهور «وودي آلن» و «ميافاروو» از يكديگر، در آمار طلاق به حساب نميآيد.
نكتهي جالب توجه اين است كه احتمال طلاق زوجهايي كه پيش از ازدواج مدتي را با هم زندگي كرده و سپس ازدواج ميكنند، بيشتر از آناني است كه قبل از ازدواج با هم زندگي نكردهاند. اين امر در تحقيقات متفاوتي كه «بنت» در سوئد، «بوث و جانسون» در ايالات متحده و «بالاكريشانان» و «واتسون و دموئو» و ديگران در كانادا انجام دادهاند، به دست آمده است. نكتهي جالب توجه ديگري كه از اين تحقيقات به دست ميآيد، اين است كه زوجهايي كه بدون ازدواج با يكديگر به صورت همخانگي زندگي ميكنند، احتمال ازدواج آنها نسبت به ديگر زوجها كمتر و پذيرش آنها نسبت به طلاق بيشتر است و معمولاً كساني به اين كار دست ميزنند كه خود فرزندان طلاق هستند. تحقيقي كه از سوي «فورسته» و «تانفر» صورت گرفته است (1996) نشان ميدهد كه زناني كه پيش از ازدواج به صورت همخانگي با مردي زندگي كردهاند، پس از ازدواج بيشتر به همسر خود خيانت ميكنند. به علاوه «ستس» در تحقيقي كه در سال 1993 انجام داده بود، دريافت كه بين داشتن رابطهي هم خانگي پيش از ازدواج و كيفيت پايين روابط خانوادگي پس از ازدواج، رابطهي مستقيم وجود دارد و به طور كلي زوجهايي كه رابطههاي هم خانگي داشتهاند، نسبت به زوجهايي كه بدون رابطهي همخانگي و جنسي قبل از ازدواج با هم ازدواج كردهاند، روابط خانوادگي بيكيفيتتري دارند. به عنوان مثال، زناني كه رابطهي همخانگي با يك مرد را دارند، 5 برابر زنان شوهر كرده (بدون رابطهي همخانگي) از خشونت شديد رنج ميبرند و آن را در زندگي خود با شريكشان تجربه ميكنند. همچنين «هوفمان» در نتايج تحقيقات سال 1994 خود چنين گزارش ميدهد كه بر مبناي آمارهاي دانشگاهي، زناني كه رابطهي همخانگي دارند، بيشتر در معرض خشونتهاي فيزيكي قرار دارند كه بخشي از اين امر، حاصل اقبال بيشتر مردان شريك آنها به تجاوز جنسي بوده است. با توجه به اين كه بيش از 3 ميليون زوج به اين طريقه با هم زندگي ميكنند، اين پديده بايد بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد.
به هر ترتيب، با توجه به تعداد زياد اين زوجهاي همخانه، ميتوان منتظر تعداد بسيار بيشتري از طلاقها در آينده بود و نيز بايد به خاطر داشت كه فرزندان طلاق و خانوادههاي تك والدي در آينده، كمتر احتمال ازدواج كردن و در صورت ازدواج، بيشتر از ديگران احتمال طلاق را در پيش رو دارند.
بسياري از تحليلگران، افزايش شديد كودكان نامشروع و طلاق را عامل افزايش مشكلات رواني در ميان جوانان ميدانند. به خصوص كه پس از 1950، نرخ خودكشي در ميان جوانان آمريكايي 300 درصد افزايش داشته است. نرخ جنايت و آدمكشي نيز در ميان آمريكاييهاي زير 25 سال به همين ميزان افزايش يافته است. اعتياد به مواد مخدر شيوع پيدا كرده و نرخ دستگيري و ارتكاب رفتارهاي جنايي نيز در ميان جوانان، خصوصاً از سال 1960 به بعد، سر به فلك كشيده است.
شايد برخي بگويند طلاق هيچ اشكالي ندارد و استدلال كنند كه اكثر كودكان آن را تحمل ميكنند و در سلامت باقي ميمانند و يا اين استدلال كه مگر خانوادههاي قديمي كه پدر و مادر با هم هستند چه مزيتي دارد و يا اين كه زنان بايد استقلال خود را به دست آورند و يا اين كه پدرسالاري به چه درد ميخورد؟
اين افراد، افزايش پديدههاي نامطلوبي مانند مصرف موادمخدر، خودكشي، آدمكشي و جنايت و خشونت و … را به علتهاي ديگري مانند اقتصاد، آموزشهاي پدران و مادران، تلويزيون و … ربط ميدهند؛ حال آن چنان كه ميبينيم، در بسياري از موارد، سقوط و فروپاشي خانواده و به طور كلي زوال خانوادهها در سطح اجتماع، عامل اصلي اين پيشرفتهاي ناخشنودكننده است. به عنوان مثال، افزايش تعداد مادران ازدواج نكرده (فرزند دار شدن از راه نامشروع و بدون ازدواج) به همراه افزايش تعداد طلاقها، باعث افزايش شديد ميزان خانوادههاي تك والدي شده است. حال آن كه هيچ شاهد قوياي ـ البته استثناهايي وجود دارد ـ نميتوان ارائه داد كه اين خانوادههاي تكوالدي، نسبت به افراد خانواده و جامعهي خود، مسووليتپذيري جدياي داشته باشند.
منبع: www.CERC.org
پينوشت:
1ـ استاد روانشناسي دانشگاه نيويورك
نويسنده: پل ويتز (1)
منبع: ماهنامهي سياحت غرب، سال اول، شماره دهم، فروردين 1383
چكيده:
پل ويتز در اين مقاله، يافتههاي تحقيقات علوم اجتماعي را در مورد آثار طلاق و خانوادههاي تك والدي را با تأكيد بر عواملي چون خشونت، خودكشي، مواد مخدر و … مورد بررسي قرار ميدهد. او معتقد است كه براساس يافتههاي علوم اجتماعي، عواملي مانند طلاق و عدم تمايل به ازدواج، اصليترين دلايل بروز بحرانهايي مانند افزايش خشونت، خودكشي، مواد مخدر و … است. ويتز در تحقيق حاضر خود كه در واقع خلاصهاي از تحقيقات بسياري از دانشمندان علوم اجتماعي است، يافتههاي قابل توجهي را در مورد زوجهاي همخانهي ازدواج نكرده، بيان ميدارد.
اين مقاله، خلاصهاي از تحقيقت اخير در مورد خانواده است كه پيش از همه به بررسي خانواده در ايالات متحده ميپردازد و نشان دهنده افول شديد اين نهاد در دهههاي اخير است. اصل اين تحقيقات و بسياري از تفاسير آنها، متعلق به من نيستند و من در مورد آنها وامدار اساتيد ديگري هستم. تلاش من بر آن است كه در مورد آثار آنها، عادلانه قضاوت و بهرهبرداري كنم. در اين زمينه، خصوصاً از آثار «دكتر الن كارلسون» و «دكتر بريك كريستين سن» از محققين مركز هوارد استفاده كردهام.
در هر صورت، من معتقدم كه با نگاهي به كليهي اين تحقيقات و قرار دادن اجزاي مختلف آن در كنار هم، واضح است كه خانوادهي آمريكايي رو به زوال نهاده است.
شايان توجه است كه به خاطر داشته باشيم، اين تحقيقات بيانگر معدل كل مسائل است و البته استثناءهاي فراواني در اين ميان وجود خواهد داشت. آن چه اهميت دارد، اين است كه نبايد اين استثناءها ـ هر چند كه از لحاظ شخصي و فردي، اهميت و معناي زيادي براي ما داشته باشد ـ جلوي ديد ما را نسبت به واقعيت بگيرد. نتيجهي نهايياي كه در انتها به آن ميرسيم، منبع اصلي اين معضلات را نيز كاملاً مشخص ميسازد.
در دهههاي اخير، ايالات متحده شاهد رشد سريعي در نرخ مواليد نامشروع بوده است. نرخ زايمان زنان ازدواج نكرده، از 1/14 در هر هزار نفر در سال 1950 به 8/43 در هر هزار نفر در سال 1990 رسيده است. (افزايش 310 درصدي). تعداد زايمانها از 150 هزار كودك نامشروع در سال 1950 به 150 هزار در سال 1990 رسيده است، كه حتي اگر نرخ رشد جمعيت را نيز در نظر بگيريم، باز هم رشد بسيار بالايي بوده است. نرخ زايمان دختران زير 20 سال (19 ـ 15 ساله) كه ازدواج نكردهاند، از 6/12 در 1950 به 5/42 در سال 1990 افزايش يافته است. (افزايش 337 درصدي)
ادارهي آمار و سرشماري ايالات متحده گزارش داده است كه 25 درصد از زنان ازدواج نكرده در ايالات متحده مادر ميشوند و نرخ اين امر، صرفاً در طول ده سال گذشته 60 درصد افزايش يافته است. برخي از گمانهزنيهاي اخير، نرخ ملي مواليد نامشروع را 30 درصد اعلام نمودهاند.
هر چند كه باردار شدن بدون ازدواج (از طريق نامشروع)، در ميان سياهپوستان و كساني كه دبيرستان را به اتمام نرساندهاند، بيشتر است، اما اين آمار در ميان سفيدپوستان و زنان فارغالتحصيل از دانشگاه نيز از سال 1983 تاكنون 50 درصد افزايش داشته است. (از 7/6 درصد به 6/14 درصد براي زنان سفيدپوست و از 3 درصد به 4/6 درصد در مورد فارغالتحصيلان دانشگاهها) و نيز اين نرخ در مورد زنان حرفهاي و آنان كه مهارتهاي مديريتي داشتهاند، در همين زمان حدوداً 3 برابر (300درصد) رشد داشته است.
نرخ بيماريهاي واگيردار جنسي كه در ايالات متحده از همهي كشورهاي پيشرفتهي جهان شيوع بيشتري دارد، در ارتباط با رشد سريع جمعيت مواليد نامشروع است. مقامات دولتي ايالات متحده، اين بيماريهاي واگيردار جنسي را در مرحلهي اپيدمي ارزيابي ميكنند.
نرخ طلاق در ايالات متحده نيز كه از دههي 1960 سرعت يافت و در 1981 به نقطهي اوج خود رسيد، افزايش بسياري يافته است، هر چند كه در دههي گذشته از سرعت آن به آرامي كاسته شده است. در سال 1970، 4 درصد از كل جمعيت بزرگسال كشور مطلقه بودند، حال آن كه در سال 1992 به 11 درصد افزايش يافته است (226 درصد افزايش در عرض 22 سال). امروزه كاملاً واضح است كه 50 درصد از ازدواجها به طلاق ميانجامد. اين نرخ بالاي طلاق به اين معناست كه در 20 سال گذشته، در هر سال يك ميليون كودك آمريكايي، جدايي پدر و مادر خود را تجربه كردهاند.
كاهش آرام نرخ طلاق در دههي گذشته تا حدودي اميدواركننده است، اما بسياري اين امر را در ارتباط با كاهش نرخ ازدواج در ايالات متحده ميدانند كه در 25 سال گذشته به سرعت در حال كاهش است. در سال 1970، 72 درصد از جمعيت بزرگسال كشور ازدواج كرده بودند، حال آن كه در سال 1992، اين درصد به 61 كاهش يافته است. در ميان زنان سنين 29ـ 25 سال و 34 ـ 30 سال، درصد زناني كه هرگز ازدواج نكردهاند، از سال 1970 الي 1992 سه برابر شده است. يعني زنان 25 الي 29 سالهي ازدواج نكرده، از 11 درصد در 1970 به 33 درصد در 1992 و 30 الي 34 سال از 6 درصد به 19 درصد افزايش داشته است.
همچنين تعداد همخانههايي كه ازدواج نكردهاند (مرد و زني كه با يكديگر در يك خانه زندگي ميكنند و روابط جنسي مانند زناشويي دارند اما ازدواج عرفي و قانوني نكردهاند) در سال 1992، 3/3 ميليون زوج بوده است كه نسبت به 1980، دو برابر شده است. امروزه وقتي كه ميليونها زندگي همخانگي از اين دست بر هم ميخورد، در هيچ آمار رسمياي ثبت نميشود، حتي اگر اين زوج ازدواج نكرده فرزند هم داشته باشند. به عنوان مثال، جدا شدن تكاندهنده و مشهور «وودي آلن» و «ميافاروو» از يكديگر، در آمار طلاق به حساب نميآيد.
نكتهي جالب توجه اين است كه احتمال طلاق زوجهايي كه پيش از ازدواج مدتي را با هم زندگي كرده و سپس ازدواج ميكنند، بيشتر از آناني است كه قبل از ازدواج با هم زندگي نكردهاند. اين امر در تحقيقات متفاوتي كه «بنت» در سوئد، «بوث و جانسون» در ايالات متحده و «بالاكريشانان» و «واتسون و دموئو» و ديگران در كانادا انجام دادهاند، به دست آمده است. نكتهي جالب توجه ديگري كه از اين تحقيقات به دست ميآيد، اين است كه زوجهايي كه بدون ازدواج با يكديگر به صورت همخانگي زندگي ميكنند، احتمال ازدواج آنها نسبت به ديگر زوجها كمتر و پذيرش آنها نسبت به طلاق بيشتر است و معمولاً كساني به اين كار دست ميزنند كه خود فرزندان طلاق هستند. تحقيقي كه از سوي «فورسته» و «تانفر» صورت گرفته است (1996) نشان ميدهد كه زناني كه پيش از ازدواج به صورت همخانگي با مردي زندگي كردهاند، پس از ازدواج بيشتر به همسر خود خيانت ميكنند. به علاوه «ستس» در تحقيقي كه در سال 1993 انجام داده بود، دريافت كه بين داشتن رابطهي هم خانگي پيش از ازدواج و كيفيت پايين روابط خانوادگي پس از ازدواج، رابطهي مستقيم وجود دارد و به طور كلي زوجهايي كه رابطههاي هم خانگي داشتهاند، نسبت به زوجهايي كه بدون رابطهي همخانگي و جنسي قبل از ازدواج با هم ازدواج كردهاند، روابط خانوادگي بيكيفيتتري دارند. به عنوان مثال، زناني كه رابطهي همخانگي با يك مرد را دارند، 5 برابر زنان شوهر كرده (بدون رابطهي همخانگي) از خشونت شديد رنج ميبرند و آن را در زندگي خود با شريكشان تجربه ميكنند. همچنين «هوفمان» در نتايج تحقيقات سال 1994 خود چنين گزارش ميدهد كه بر مبناي آمارهاي دانشگاهي، زناني كه رابطهي همخانگي دارند، بيشتر در معرض خشونتهاي فيزيكي قرار دارند كه بخشي از اين امر، حاصل اقبال بيشتر مردان شريك آنها به تجاوز جنسي بوده است. با توجه به اين كه بيش از 3 ميليون زوج به اين طريقه با هم زندگي ميكنند، اين پديده بايد بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد.
به هر ترتيب، با توجه به تعداد زياد اين زوجهاي همخانه، ميتوان منتظر تعداد بسيار بيشتري از طلاقها در آينده بود و نيز بايد به خاطر داشت كه فرزندان طلاق و خانوادههاي تك والدي در آينده، كمتر احتمال ازدواج كردن و در صورت ازدواج، بيشتر از ديگران احتمال طلاق را در پيش رو دارند.
بسياري از تحليلگران، افزايش شديد كودكان نامشروع و طلاق را عامل افزايش مشكلات رواني در ميان جوانان ميدانند. به خصوص كه پس از 1950، نرخ خودكشي در ميان جوانان آمريكايي 300 درصد افزايش داشته است. نرخ جنايت و آدمكشي نيز در ميان آمريكاييهاي زير 25 سال به همين ميزان افزايش يافته است. اعتياد به مواد مخدر شيوع پيدا كرده و نرخ دستگيري و ارتكاب رفتارهاي جنايي نيز در ميان جوانان، خصوصاً از سال 1960 به بعد، سر به فلك كشيده است.
شايد برخي بگويند طلاق هيچ اشكالي ندارد و استدلال كنند كه اكثر كودكان آن را تحمل ميكنند و در سلامت باقي ميمانند و يا اين استدلال كه مگر خانوادههاي قديمي كه پدر و مادر با هم هستند چه مزيتي دارد و يا اين كه زنان بايد استقلال خود را به دست آورند و يا اين كه پدرسالاري به چه درد ميخورد؟
اين افراد، افزايش پديدههاي نامطلوبي مانند مصرف موادمخدر، خودكشي، آدمكشي و جنايت و خشونت و … را به علتهاي ديگري مانند اقتصاد، آموزشهاي پدران و مادران، تلويزيون و … ربط ميدهند؛ حال آن چنان كه ميبينيم، در بسياري از موارد، سقوط و فروپاشي خانواده و به طور كلي زوال خانوادهها در سطح اجتماع، عامل اصلي اين پيشرفتهاي ناخشنودكننده است. به عنوان مثال، افزايش تعداد مادران ازدواج نكرده (فرزند دار شدن از راه نامشروع و بدون ازدواج) به همراه افزايش تعداد طلاقها، باعث افزايش شديد ميزان خانوادههاي تك والدي شده است. حال آن كه هيچ شاهد قوياي ـ البته استثناهايي وجود دارد ـ نميتوان ارائه داد كه اين خانوادههاي تكوالدي، نسبت به افراد خانواده و جامعهي خود، مسووليتپذيري جدياي داشته باشند.
منبع: www.CERC.org
پينوشت:
1ـ استاد روانشناسي دانشگاه نيويورك