صبح
Wednesday 23 June 2004, 08:42PM
(مثنوي، دفتر سوم، بيت2595 )
پناه بر خدا از احمق!
با احمق چگونه برخورد بايد کرد؟ گفتهاند که «پاسخ ابلهان خاموشي است». اما گاهي اين کافي نيست. او چندان احمق است که معناي خاموشي را درنمييابد و شوقش به لجاج و سؤال او را تا بدانجا پيش ميبرد که هرچه در اندرون چرکين خود دارد چون رُتيلي در گوش مخاطبان خود خالي ميکند. جلالالدين مولوي حکايت ميکند که چگونه عيسي عليهالسلام از احمقان به فراز کوه گريخت: کسي عيسي را ميبيند که به کوهي ميگريزد، توگويي شيري در پي او باشد. آن شخص به او ميرسد و به او ميگويد که کسي در پي تو نيست بايست. عيسي چندان شتاب دارد که به سخن آن شخص جوابي نميدهد. بعد از يکي دو منزل آن شخص به عيسي ميرسد و از او به الحاح ميخواهد که بگويد از که اين چنين ميگريزد. چرا که او نميبيند خطري در پي او بوده باشد. عيسي به او ميگويد از احمق گريزانم. آن شخص به عيسي ميگويد که مگر تو آن مسيحا نيستي که کر و کور را شفا ميدهي، و مردگان را زنده ميکني و از گل پرنده ميسازي. عيسي پاسخ ميدهد آري آن منم. و آن شخص در پاسخ ميگويد پس ديگر تو را از چه چيز باک است. عيسي ميگويد آنچه من بر کر و کور ميخوانم و شفا مييابد و بر کوه ميخوانم و از هم شکافته ميشود و بر مرده ميخوانم و زنده ميشود صدهزار بار بر دل احمق خواندم و او درمان نشد. او مانند سنگ خارايي است که هيچ چيز در دلش اثر نميکند و مانند ريگي است که هيچ گياهي از آن نميرويد. آن شخص ميپرسد که اين چه حکمتي است که آنجا چنين است و اينجا چنان. عيسي در پاسخ ميگويد:
گفت رنج احمقي قهر خداست
رنج و کوري نيست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجيست کآن رحم آورد
احمقي رنجي است کآن زخم آورد
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت
صحبت احمق بسي خونها که ريخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دين چنين دزدد هم احمق از شما
گرميات را دزدد و سردي دهد
همچو آن کاو زير کون سنگي نهد
آن گريز عيسي ني از بيم بود
ايمن است او آن پي تعليم بود
زمهرير ار پُرکند آفاق را
چه غم آن خورشيد با اشراق را
پناه بر خدا از احمق!
با احمق چگونه برخورد بايد کرد؟ گفتهاند که «پاسخ ابلهان خاموشي است». اما گاهي اين کافي نيست. او چندان احمق است که معناي خاموشي را درنمييابد و شوقش به لجاج و سؤال او را تا بدانجا پيش ميبرد که هرچه در اندرون چرکين خود دارد چون رُتيلي در گوش مخاطبان خود خالي ميکند. جلالالدين مولوي حکايت ميکند که چگونه عيسي عليهالسلام از احمقان به فراز کوه گريخت: کسي عيسي را ميبيند که به کوهي ميگريزد، توگويي شيري در پي او باشد. آن شخص به او ميرسد و به او ميگويد که کسي در پي تو نيست بايست. عيسي چندان شتاب دارد که به سخن آن شخص جوابي نميدهد. بعد از يکي دو منزل آن شخص به عيسي ميرسد و از او به الحاح ميخواهد که بگويد از که اين چنين ميگريزد. چرا که او نميبيند خطري در پي او بوده باشد. عيسي به او ميگويد از احمق گريزانم. آن شخص به عيسي ميگويد که مگر تو آن مسيحا نيستي که کر و کور را شفا ميدهي، و مردگان را زنده ميکني و از گل پرنده ميسازي. عيسي پاسخ ميدهد آري آن منم. و آن شخص در پاسخ ميگويد پس ديگر تو را از چه چيز باک است. عيسي ميگويد آنچه من بر کر و کور ميخوانم و شفا مييابد و بر کوه ميخوانم و از هم شکافته ميشود و بر مرده ميخوانم و زنده ميشود صدهزار بار بر دل احمق خواندم و او درمان نشد. او مانند سنگ خارايي است که هيچ چيز در دلش اثر نميکند و مانند ريگي است که هيچ گياهي از آن نميرويد. آن شخص ميپرسد که اين چه حکمتي است که آنجا چنين است و اينجا چنان. عيسي در پاسخ ميگويد:
گفت رنج احمقي قهر خداست
رنج و کوري نيست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجيست کآن رحم آورد
احمقي رنجي است کآن زخم آورد
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت
صحبت احمق بسي خونها که ريخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دين چنين دزدد هم احمق از شما
گرميات را دزدد و سردي دهد
همچو آن کاو زير کون سنگي نهد
آن گريز عيسي ني از بيم بود
ايمن است او آن پي تعليم بود
زمهرير ار پُرکند آفاق را
چه غم آن خورشيد با اشراق را