نمايش نسخه نهائي : تقوا از ديدگاه استاد شهيد مطهري
سینا 555
Wednesday 9 June 2004, 02:44AM
برگرفته شده از مجموعه سخنرانيهاي استاد مطهري رحمت الله عليه
لغت تقوا
اين كلمه از كلمات شايع و رايج دينی است ، در قرآن كريم به صورت
اسمی و يا به صورت فعلی زياد آمده است . تقريبا به همان اندازه كه از
ايمان و عمل نام برده شده و يا نماز و زكات آمده ، و بيش از آن مقدار
كه مثلا نام روزه ذكر شده ، از تقوا اسم برده شده است . در نهجالبلاغه از جمله كلماتی كه زياد روی آنها تكيه شده كلمه تقوا است . در نهجالبلاغه خطبهای هست طولانی به نام خطبه متقين . اين خطبه را اميرالمؤمنين در جواب تقاضای كسی ايراد كرد كه از او خواسته بود توصيف مجسم كنندهای از متقيان بكند . امام ابتدا استنكاف كرد و به ذكر سه چهار جمله اكتفا فرمود ولی آن شخص كه نامش همام بن شريح بود و مردی مستعد و برافروخته بود قانع نشد و در تقاضای خود اصرار و سماجت كرد .
اميرالمؤمنين ( ع ) شروع به سخن كرد و با بيان بيش از صد صفت و ترسيم بيش از صد رسم از خصوصيات معنوی و مشخصات فكری و اخلاقی و عملی متقيان سخن را به پايان رسانيد . مورخين نوشتهاند كه پايان يافتن سخن علی همان بود و قالب تهی كردن همام بعد از يك فرياد همان . مقصود اينست كه اين كلمه از كلمات شايع و رايج دينی است . در ميان عامه مردم هم اين كلمه زياد استعمال میشود .
اين كلمه از ماده " وقی " است كه به معنای حفظ و صيانت و نگهداری است . معنای " اتقاء " احتفاظ است . ولی تاكنون ديده نشده كه در ترجمههای فارسی ، اين كلمه را به صورت حفظ و نگهداری ترجمه كنند . در ترجمههای فارسی اگر اين كلمه را به صورت اسمی استعمال شود مثل خود كلمه " تقوا " و يا كلمه " متقين " ، به پرهيزكاری ترجمه میشود . مثلا در ترجمه " « هدی للمتقين »" گفته میشود : هدايت است برای پرهيزكاران . و اگر به صورت فعلی استعمال شود خصوصا اگر فعل امر باشد و متعلقش ذكر شود ، به معنای خوف و ترس ترجمه میشود . مثلا در ترجمه " « اتقوا الله " يا " « اتقوا النار »" گفته میشود : از خدا بترسيد . البته كسی مدعی نشده كه معنای " تقوا " ترس يا پرهيز و اجتناب است بلكه چون ديده شده لازمه صيانت خود از چيزی ترك و پرهيز است و همچنين غالبا صيانت و حفظ نفس از اموری ، ملازم است با ترس از آن امور ، چنين تصور شده كه اين ماده مجازا در بعضی موارد به معنای پرهيز و در بعضی موارد ديگر به معنای خوف و ترس استعمال شده است .
و البته هيچ مانعی هم در كار نيست كه اين كلمه مجازا به معنای پرهيز و
يا به معنای خوف استعمال بشود ، اما از طرف ديگر موجب و دليلی هم
نيست كه تأييد كند كه از اين كلمه يك معنای مجازی مثلا ترس يا پرهيز
قصد شده . چه موجبی هست كه بگوئيم معنای " اتقوا الله " اينست كه از خدا بترسيد و معنای " اتقوا النار " اينست كه از آتش بترسيد ؟ ! بلكه
معنای اينگونه جملهها اين است كه خود را از گزند آتش حفظ كنيد و يا خود را از گزند كيفر الهی محفوظ بداريد . بنابراين ترجمه صحيح كلمه تقوا " خود نگهداری " است كه همان ضبط نفس است و متقين يعنی " خود نگهداران " . " راغب " در كتاب " مفردات القرآن " میگويد : " الوقاية حفظ الشیء مما يؤذيه ، و التقوی جعل النفس فی وقاية مما يخاف ، هذا تحقيقه ، ثم يسمی الخوف تاره تقوی و التقوی خوفا ، حسب تسمية مقتضی الشیء بمقتضيه و المقتضی بمقتضاه ، و صار التقوی فی عرف الشرع حفظ النفس مما يوثم و ذلك بترك المحظور " . يعنی " وقايه عبارت است از محافظت يك چيزی از هر چه به او زيان میرساند . و تقوا يعنی نفس را در وقايه قرار دادن از آنچه بيم میرود . تحقيق مطلب اين است ، اما گاهی به قاعده استعمال لفظ مسبب در مورد سبب و استعمال لفظ سبب در مورد مسبب ، خوف بجای تقوا و تقوا بجای خوف استعمال میگردد . تقوا در عرف شرع يعنی نگهداری نفس از آنچه انسان را به گناه میكشاند به اينكه ممنوعات و محرمات را ترك كند " .
" راغب " صريحا میگويد تقوا يعنی خود را محفوظ نگاهداشتن ، و میگويد استعمال كلمه تقوا به معنای خوف ، مجاز است ، و البته تصريح
نمیكند كه در مثل " « اتقو الله »" معنای مجازی قصد شده ، و چنانكه
گفتيم دليلی نيست كه تأييد كند در مثل آن جملهها مجازی به كار رفته است .چيزی كه نسبة عجيب به نظر میرسد ترجمه فارسی اين كلمه به " پرهيزگاری " است . ديده نشده تاكنون احدی از اهل لغت مدعی شده باشد كه اين كلمه به اين معنا هم استعمال شده ، چنانكه ديديم " راغب " از استعمال اين كلمه به معنای خوف اسم برد ولی از استعمال اين كلمه به معنای پرهيز نام نبرد . معلوم نيست از كجا و چه وقت و به چه جهت در ترجمههای فارسی ، اين كلمه به معنای پرهيزكاری ترجمه شده است ؟ ! گمان میكنم كه تنها فارسی زبانان هستند كه از اين كلمه مفهوم پرهيز و اجتناب درك میكنند .
هيچ عربی زبانی در قديم يا جديد اين مفهوم را از اين كلمه درك نمیكند . شك نيست كه در عمل لازمه تقوا و صيانت نفس نسبت به چيزی ، ترك و اجتناب از آن چيز است اما نه اين است كه معنای تقوا همان ترك و پرهيز و اجتناب باشد .
سینا 555
Thursday 10 June 2004, 01:16AM
ترس از خدا
ضمنا به مناسبت اينكه از خوف خدا ذكری به ميان آمد اين نكته را يادآوری كنم : ممكن است اين سؤال برای بعضی مطرح شود كه ترس از خدا يعنی چه ؟ مگر خداوند يك چيز موحش و ترسآوری است ؟ خداوند كمال مطلق و شايستهترين موضوعی است كه انسان به او محبت بورزد و او را دوست داشته باشد . پس چرا انسان از خدا بترسد ؟
در جواب اين سؤال میگوئيم مطلب همينطور است . ذات خداوند موجب
ترس و وحشت نيست ، اما اينكه میگويند از خدا بايد ترسيد يعنی
از قانون عدل الهی بايد ترسيد . در دعا وارد است : « يا من لا يرجی الا فضله ، و لا يخاف الا عدله » . ای كسی كه اميدواری به او اميدواری به فضل و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است. ايضا در دعا است:
« جللت ان يخاف منك الا العدل ، و ان يرجی منك الا الاحسان و الفضل » . يعنی تو منزهی از اينكه از تو ترسی باشد جز از ناحيه عدالتت و از اينكه از تو جز اميد نيكی و بخشندگی توان داشت .
عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترسآوری نيست . انسان كه از
عدالت میترسد در حقيقت از خودش میترسد كه در گذشته خطا كاری كرده و يا میترسد كه در آينده از حدود خود به حقوق ديگران تجاوز كند . لهذا در مسئله خوف و رجاء كه مؤمن بايد هميشه ، هم اميدوار باشد و هم خائف ، هم خوشبين باشد و هم نگران ، مقصود اينست كه مؤمن همواره بايد نسبت به طغيان نفس اماره و تمايلات سركش خود خائف باشد كه زمام را از كف عقل و ايمان نگيرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمينان و اميدواری داشته باشد كه همواره به او مدد خواهد كرد . علی بن الحسين سلام الله عليه در دعای معروف ابوحمزه میفرمايد : « مولای اذا رأيت ذنوبی فزعت ، و اذا رايت كرمك طمعت » . يعنی هرگاه به خطاهای خودم متوجه میشوم ترس و هراس مرا میگيرد و چون به كرم وجود تو نظر میافكنم اميدواری پيدا میكنم . اين نكتهای بود كه لازم دانستم ضمنا و استطرادا گفته شود .
سینا 555
Friday 11 June 2004, 01:30AM
معنا و حقيقت تقوا
از آنچه در اطراف لغت " تقوا " گفته شد تا اندازهای میتوان معنا و حقيقت تقوا را از نظر اسلام دانست ولی لازم است به موارد استعمال اين كلمه در آثار دينی و اسلامی بيشتر توجه شود تا روشن گردد كه تقوا يعنی چه . مقدمهای ذكر میكنم . انسان اگر بخواهد در زندگی اصولی داشته باشد و از آن اصول پيروی كند ، خواه آنكه آن اصول از دين و مذهب گرفته شده باشد و يا از منبع ديگری ، ناچار بايد يك خط مشی معينی داشته باشد ، هرج و مرج بر كارهايش حكمفرما نباشد .
لازمه خط مشی معين داشتن و اهل مسلك و مرام و عقيده بودن اين است كه به سوی يك هدف و يك جهت ، حركت كند و از اموری كه با هوا و هوسهای آنی او موافق است اما با هدف او و اصولی كه اتخاذ كرده منافات دارد خود را " نگهداری " كند . بنابراين تقوا به معنای عام كلمه لازمه زندگی هر فردی است كه میخواهد انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگی كند و از اصول معينی پيروی نمايد .
تقوای دينی و الهی يعنی اينكه انسان خود را از آنچه از نظر دين و اصولی كه دين در زندگی معين كرده ، خطا و گناه و پليدی و زشتی شناخته شده ، حفظ و صيانت كند و مرتكب آنها نشود . چيزی كه هست حفظ و صيانت خود از گناه كه نامش تقوا است و به دو شكل و دو صورت ممكن است صورت بگيرد ، و به تعبير ديگر ما دو نوع تقوا میتوانيم داشته باشيم : تقوائی كه ضعف است و تقوائی كه قوت است .
نوع اول اينكه انسان برای اينكه خود را از آلودگيهای معاصی حفظ كند از
موجبات آنها فرار كند و خود را هميشه از محيط گناه دور نگهدارد ، شبيه
كسی كه برای رعايت حفظ الصحه خود كوشش میكند خود را از محيط مرض و ميكروب و از موجبات انتقال بيماری دور نگهدارد ، سعی میكند مثلا به محيط مالاريا خيز نزديك نشود ، با كسانی كه به نوعی از بيماريهای واگيردار مبتلا هستند معاشرت نكند .
نوع دوم اينكه در روح خود حالت و قوتی به وجود میآورد كه به او
مصونيت روحی و اخلاقی میدهد كه اگر فرضا در محيطی قرار بگيرد كه وسائل و موجبات گناه و معصيت فراهم باشد ، آن حالت و ملكه روحی ، او را حفظ میكند و مانع میشود كه آلودگی پيدا كند ، مانند كسی كه به وسائلی در بدن خود مصونيت طبی ايجاد میكند كه ديگر نتواند ميكروب فلان مرض در بدن او اثر كند .
در زمان ما تصوری كه عموم مردم از تقوا دارند همان نوع اول است . اگر
گفته میشود فلان كس آدم با تقوائی است يعنی مرد محتاطی است ، انزوا اختيار كرده و خود را از موجبات گناه دور نگه میدارد . اين همان نوع
تقوا است كه گفتيم ضعف است .
شايد علت پيدايش اين تصور اينست كه از اول ، تقوا را برای ما "
پرهيزكاری " و " اجتنابكاری " ترجمه كردهاند ، و تدريجا پرهيز از گناه
به معنای پرهيز از محيط و موجبات گناه تلقی شده و كم كم به اينجا رسيده كه كلمه تقوا در نظر عامه مردم معنای انزوا و دوری از اجتماع میدهد ، در محاورات عمومی وقتی كه اين كلمه به گوش میرسد يك حالت انقباض و پا پس كشيدن و عقبنشينی كردن در نظرها مجسم میشود .
قبلا گفتيم كه لازمه اينكه انسان حيات عقلی و انسانی داشته باشد اينست كه تابع اصول معينی باشد ، و لازمه اينكه انسان از اصول معينی پيروی كند اينست كه از اموری كه با هوا و هوس او موافق است ولی با هدف او و اصول زندگانی او منافات دارد پرهيز كند . ولی لازمه همه اينها اين نيست كه انسان اجتنابكاری از محيط و اجتماع را پيشه سازد . راه بهتر و عاليتر همان طوری كه بعدا از آثار دينی شاهد میآوريم اينست كه انسان در روح خود ملكه و حالت و مصونيتی ايجاد كند كه آن حالت حافظ و نگهدار او باشد .
اتفاقا گاهی در ادبيات منظوم يا منثور ما تعليماتی ديده میشود كه كم و
بيش تقوا را به صورت اول كه ضعف و عجز است نشان میدهد .
سعدی در گلستان میگويد :
بديدم عابدی در كوهساری
قناعت كرده از دنيا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نيائی
كه باری بند از دل برگشائی
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند
اين همان نوع از تقوا و حفظ و صيانت نفس است كه در عين حال ضعف و
سستی است . اينكه انسان از محيط لغزنده دوری كند و نلغزد هنری نيست ، هنر در اينست كه در محيط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداری كند .
يا اينكه بابا طاهر میگويد :
زدست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجری نيشش زفولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
شك نيست كه چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم میرود و
دست نظر رشتهكش دل بود . ولی آيا راه چاره اينست كه چشم را از بين ببريم ؟ يا اينكه راه بهتری هست و آن اينكه در دل قوتی و نيروئی به وجود بياوريم كه چشم نتواند دل را به دنبال خود بكشاند . اگر بنا باشد برای آزادی و رهائی دل از چشم خنجری بسازيم نيشش زفولاد ، يك خنجر ديگر هم برای گوش بايد تهيه كنيم زيرا هر چه را هم گوش میشنود دل ياد میكند و همچنين است ذائقه و لامسه و شامه . آنوقت انسان درست مصداق همان شير بیدم و سر و اشكمی است كه مولوی داستانش را آورده است .
سینا 555
Saturday 12 June 2004, 11:10PM
اجبار عملی
در كتب اخلاقی گاهی از دستهای از قدما ياد میكنند كه برای آنكه زياد
حرف نزنند و سخن لغو يا حرام به زبان نياورند ، سنگريزه در دهان خود
میگذاشتند كه نتوانند حرف بزنند ، يعنی اجبار عملی برای خود درست
میكردند . معمولا ديده میشود كه از اين طرز عمل به عنوان نمونه كامل تقوا نام برده میشود ، در صورتی كه اجبار عملی به وجود آوردن برای پرهيز از گناه و آنگاه ترك كردن گناه كمالی محسوب نمیشود . اگر توفيق چنين كاری پيدا كنيم و از اين راه مرتكب گناه نشويم البته از گناه پرهيز كردهايم اما نفس ما همان اژدها است كه بوده است فقط از غم بیآلتی افسرده است ،آنوقت كمال محسوب میشود كه انسان بدون اجبار عملی و با داشتن اسباب و آلات كار از گناه و معصيت پرهيز كند .
اينگونه اجتنابها و پهلو تهی كردنها اگر كمال محسوب شود از جنبه مقدميتی است كه در مراحل اوليه برای پيدا شدن ملكه تقوا ممكن است داشته باشد ، زيرا پيدايش ملكه تقوا بعد از يك سلسله ممارست و تمرينهای منفی است كه صورت میگيرد . اما حقيقت تقوا غير از اين كارها است . حقيقت تقوا همان روحيه قوی و مقدس عالی است كه خود حافظ و نگهدارنده انسان است. بايد مجاهدت كرد تا آن معنا و حقيقت پيدا شود
asheghe iran_p
Saturday 12 June 2004, 11:12PM
آقا سينا دستت درد نكنه خيلي عالي بود كلي استفاده كردم:)
سینا 555
Sunday 13 June 2004, 01:43AM
سلام عاشق :)
خواهش ميكنم دوست خوبم
التماس دعا پدرام جان
سینا 555
Tuesday 15 June 2004, 12:37AM
تقوا در نهجالبلاغه
در آثار دينی خصوصا در نهجالبلاغه كه فوقالعاده روی كلمه تقوا تكيه شده است ، همه جا تقوا به معنای آن ملكه مقدس كه در روح پيدا میشود و به روح قوت و قدرت و نيرو میدهد ونفس اماره و احساسات سركش را رام و مطيع میسازد به كار رفته . در خطبه 112میفرمايد : « إن تقوی الله حمت اولياء الله محارمة ، و الزمت قلوبهم مخافته ، حتی اسهرت لياليهم ، و اظمأت هواجرهم » . يعنی تقوای خدا ، دوستان خدا را در حمايت خود قرار داده و آنها را از تجاوز به حريم محرمات الهی نگهداشته است و خوف خدا را ملازم دلهای آنها قرار داده است تا آنجا كه شبهای آنها را زنده و بيدار نگهداشته و روزهای آنها را قرين تشنگی ( تشنگی روزه ) كرده است .
در اين جملهها با صراحت كامل تقوا را به معنای آن حالت معنوی و
روحانی ذكر كرده كه حافظ و نگهبان از گناه است ، و ترس از خدا را به
عنوان يك اثر از آثار تقوا ذكر كرده . از همين جا میتوان دانست كه تقوا
به معنای ترس نيست ، بلكه يكی از آثار تقوا اينست كه خوف خدا را ملازم دل قرار میدهد . در آغاز سخن عرض كردم كه معنای اتقوا الله اين نيست كه از خدا بترسيد .
در خطبه 16 نهجالبلاغه میفرمايد : « ذمتی بما أقول رهينة ، و انا به
زعيم ، ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوی عن
تقحم الشبهات » . يعنی ذمه خود را در گرو گفتار خود قرار میدهم و صحت گفتار خود را ضمانت میكنم . اگر عبرتهای گذشته برای شخصی آينه آينده قرار گيرد تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهای شبههناك میگيرد . . .
تا آنجا كه میفرمايد : « الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها ، فتقحمت بهم فی النار الا و ان التقوی مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة » . يعنی مثل خلافكاری و زمام را به كف هوس دادن مثل اسبهای سركش و چموشی است كه لجام را پاره كرده و اختيار را تماما از كف آنكه بر او سوار است گرفته و عاقبت آنها را در آتش میافكنند ، و مثل تقوا مثل مركبهائی رهوار و مطيع و رام است كه مهار آنها در اختيار آن كسانی است كه بر آنها سوارند و آنها را وارد بهشت میسازد .
در اينجا درست و با صراحت كامل تقوا يك حالت روحی و معنوی كه ما از
آن به ضبط نفس و يا مالكيت نفس تعبير میكنيم معرفی شده . ضمنا در
اينجا حقيقت بزرگی بيان شده . آن اينكه لازمه مطيع هوا و هوس بودن و
عنان را به نفس سركش واگذاردن ، زبونی و ضعف و بیشخصيت بودن است . انسان در آن حال نسبت به اداره حوزه وجود خودش مانند سواره زبونی است كه بر اسب سركشی سوار است و از خود اراده و اختياری ندارد . و لازمه تقوا و ضبط نفس ، افزايش قدرت اراده و شخصيت معنوی و عقلی داشتن است ، مانند سوار ما هر و مسلطی كه بر اسب تربيت شدهای سوار است و با قدرت فرمان میدهد و آن اسب با سهولت اطاعت میكند .
آنكس كه بر مركب چموش هوا و هوس و شهوت و حرص و طمع و جاهطلبی سوار است و تكيه گاهش اين امور است زمام اختيار از دست خودش گرفته شده و به اين امور سپرده شده ، ديوانهوار به دنبال اين امور میدود ، ديگر عقل و مصلحت و مال انديشی در وجود او حكومتی ندارد ، و اما آنكه تكيهگاهش تقوا است و بر مركب ضبط نفس سوار است عنان اختيار در دست خودش است و به هر طرف كه بخواهد در كمال سهولت فرمان میدهد و حركت میكند .
در خطبه 189 میفرمايد : « فان التقوی فی اليوم الحرز و الجنة ، و فی غد الطريق الی الجنة » . يعنی تقوا در امروزه دنيا برای انسان به منزله يك حصار و بارو و به منزله يك سپر است و در فردای آخرت راه بهشت است .
نظير اين تعبيرات زياد است ، مثل تعبير به اينكه « ان التقوی دار حصن
عزيز ، و الفجور دار حصن ذليل ، لا يمنع اهله ، و لا يحرز من لجأ اليه »
( خطبه 155 ) كه تقوا را به پناهگاهی بلند و مستحكم تشبيه فرموده است .
اين مقدار كه گفته شد برای نمونه بود كه معنای واقعی و حقيقت تقوا از
نظر اسلام شناخته شود و معلوم شود كه واقعا چه كسی شايسته است كه به او متقی و با تقوا گفته شود . معلوم شد كه تقوا حالتی است روحی در انسان كه برای روح حالت حصن و حصار و حرز و اسلحه دفاعی و مركب رام و مطيع را دارد و خلاصه يك قوت معنوی و روحی است
سینا 555
Wednesday 16 June 2004, 03:25AM
تقوا و آزادی
گفتيم كه لازمه اينكه انسان از زندگی حيوانی خارج شود و يك زندگی انسانی اختيار كند اينست كه از اصول معين و مشخص پيروی كند ، و لازمه اينكه از اصول معين و مشخصی پيروی كند اينست كه خود را در چهار چوب همان اصول محدود كند و از حدود آنها تجاوز نكند و آنجا كه هوا و هوسهای آنی او را تحريك میكند كه از حدود خود تجاوز كند خود را " نگهداری " كند . نام اين " خودنگهداری " كه مستلزم ترك اموری است تقوا است .
نبايد تصور كرد كه تقوا از مختصات دينداری است از قبيل نماز و روزه ،
بلكه تقوا لازمه انسانيت است . انسان اگر بخواهد از طرز زندگی حيوانی و جنگلی خارج شود ناچار است كه تقوا داشته باشد . در زمان ما میبينيم كه تقوای اجتماعی و سياسی اصطلاح كردهاند . چيزی كه هست تقوای دينی يك علو و قداست و استحكام ديگری دارد و در حقيقت تنها روی پايه دين است كه میتوان تقوائی مستحكم و با مبنا به وجود آورد . و جز بر مبنای محكم ايمان به خدا نمیتوان بنيانی مستحكم و اساسی و قابل اعتماد به وجود آورد . در آيهای كه اول سخن قرائت كردم میفرمايد :
« افمن اسس بنيانه علی تقوی من الله و رضوان خير ام من أسس بنيانه علی شفا جرف هار »
آيا آنكس كه بنيان خويش را بر مبنای تقوای الهی و رضای او بنا كرده بهتر است يا آنكه بنيان خويش را بر پرتگاهی سست مشرف بر آتش قرار داده است ؟
به هر حال تقوا اعم از تقوای مذهبی و الهی و غيره لازمه انسانيت است و نه خود بخود مستلزم ترك و اجتناب و گذشتهائی است .
با توجه به اين مطلب خصوصا با در نظر گرفتن اينكه در زبان پيشوايان
بزرگ دين ، از تقوا به حصار و حصن و امثال اينها تعبير شده ممكن است
كسانی كه با نام آزادی خو گرفتهاند واز هر چيزی كه بوی محدوديت بدهد فرار میكنند چنين تصور كنند كه تقوا هم يكی از دشمنان آزادی و يك نوع زنجير است برای پای بشر .
سینا 555
Friday 18 June 2004, 07:51PM
محدوديت يا مصونيت
اكنون اين نكته را بايد توضيح دهيم كه تقوا محدوديت نيست ، مصونيت
است . فرق است بين محدوديت و مصونيت . اگر هم نام آن را محدوديت
بگذاريم محدوديتی است كه عين مصونيت است .
مثالهائی عرض میكنم : بشر ، خانه میسازد ، اطاق میسازد با در و
پنجرههای محكم ، به دور خانهاش ديوار میكشد . چرا اين كارها را میكند ؟
برای اينكه خود را در زمستان از گزند سرما و در تابستان از آسيب گرما
حفظ كند ، برای آنكه لوازم زندگی خود را در محيط امنی كه فقط در اختيار
شخص خود اوست بگذارد . زندگی خود را محدود میكند به اينكه غالبا در ميان يك چهار ديواری معين بگذرد . حالا نام اين را چه بايد گذاشت ؟ آيا خانه و مسكن برای انسان محدوديت است و منافی آزادی او است يا مصونيت است ؟ و همچنين است لباس . انسان پای خود را در كفش و سر خود را در كلاه و تن خود را به انواع جامهها محصور میكند و میپيچد و البته به وسيله همين كفش و كلاه و جامه است كه نظافت خود را حفظ میكند ، جلو سرما و گرما را میگيرد . حالا نام اين را چه بايد گذاشت ؟ آيا میتوان نام همه اينها را زندان گذاشت و اظهار
تأسف كرد كه پا در كفش و سر در كلاه و تن در پيراهن زندانی شده و آرزوی آزاد شدن اينها را از اين زندانها كرد ؟ ! آيا میتوان گفت خانه و مسكن داشتن محدوديت است و منافی آزادی است ؟ !
تقوا هم برای روح مانند خانه است برای زندگی ، و مانند جامه است برای
تن . اتفاقا در قرآن مجيد از تقوا به جامه تعبير شده . در سوره مباركه
اعراف آيه 26 بعد از آنكه نامی از جامههای تن میبرد میفرمايد :« و لباس التقوی ذلك خير ». يعنی تقوا كه جامه روح است بهتر و لازمتر است . آنوقت میتوان نام محدوديت روی چيزی گذاشت كه انسان را از موهبت و سعادتی محروم كند ، اما چيزی كه خطر را از انسان دفع میكند و انسان را از مخاطرات صيانت میكند ، او مصونيت است نه محدوديت ، و تقوا چنين چيزی است . تعبير به مصونيت يكی از تعبيرات اميرالمؤمنين است . در يكی از كلماتش میفرمايد : « الا فصونوها و تصونوا بها » . ( 1 ) يعنی تقوا را حفظ كنيد و به وسيله تقوا برای خود مصونيت درست كنيد .
اميرالمؤمنين تعبيری بالاتر از اين هم دارد كه نه تنها تقوا را محدوديت
و مانع آزادی نمیداند بلكه علت و موجب بزرگ آزادی را تقوای الهی
میشمارد . در خطبه 228 میفرمايد : « فان تقوی الله مفتاح سداد ، و ذخيره معاد ، و عتق من كل ملكة ، و نجاه من كل هلكة ، بها ينجح الطالب ، و ينجو الهارب و تنال الرغائب » . يعنی تقوا كليد درستی و اندوخته روز قيامت است ، آزادی است از قيد هر رقيت ، نجات است از هر بدبختی .
به وسيله تقوا انسان به هدف خويش میرسد و از دشمن نجات پيدا میكند و به آرزوهای خويش نائل میگردد .
تقوا در درجه اول و به طور مستقيم از ناحيه اخلاقی و معنوی به انسان
آزادی میدهد و او را از قيد رقيت و بندگی هوا و هوس آزاد میكند ، رشته حرص و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش برمیدارد ، ولی به طور غير مستقيم در زندگی اجتماعی هم آزاديبخش انسان است . رقيتها و بندگيهای اجتماعی نتيجه رقيت معنوی است . آنكس كه بنده و مطيع پول و يا مقام است نمیتواند از جنبه اجتماعی ، آزاد زندگی كند . لهذا درست است كه بگوئيم عتق من كل ملكة . يعنی تقوا همه گونه آزادی به انسان میدهد . پس تقوا تنها نه اينست كه قيد و محدوديت نيست بلكه عين حريت و آزادی است .
----------------------------------------------------
1 - نهجالبلاغه ، خطبه . 189
سینا 555
Saturday 19 June 2004, 10:44PM
حراست تقوا
ممكن است آنچه درباره تقوا گفته شد كه حرز و حصن و حافظ و حارس است موجب غرور و غفلت بعضی گردد وخيال كنند كه آدم متقی معصوم از خطا است و توجه به خطرات متزلزل كننده و بنيانكن تقوا ننمايند . ولی حقيقت اينست كه تقوا هم هر اندازه عالی باشد به نوبه خود خطراتی دارد . آدمی در عين اينكه بايد در حمايت و حراست تقوا زندگی كند بايد خود حافظ و حارس تقوا بوده باشد و اين ، به اصطلاح " دور " نيست .
مانعی ندارد كه يك چيز وسيله حفظ و نگهداری ما باشد و در عين حال ما هم موظف باشيم او را حفظ كنيم . درست مثل همان جامه كه مثال زدم . جامه حافظ و حارس و نگهبان انسان است از سرما و گرما ، انسان هم حافظ و حارس جامه خويش است از دزد . اميرالمؤمنين (ع)
در يك جمله به هر دو اشاره كرده آنجا كه میفرمايد : « الا فصونوها و
تصونوا بها » يعنی تقوا را حفظ كنيد و هم به وسيله او خودتان را حفظ كنيد
پس اگر از ما بپرسند آيا تقوا ما را حفظ میكند و يا ما بايد حافظ تقوا
باشيم ؟ میگوئيم هر دو تا . نظير اينكه اگر بپرسند آيا از تقوا بايد كمك
گرفت برای رسيدن به خدا و مقام قرب الهی ، يا از خدا بايد كمك خواست برای تحصيل تقوا ؟ میگوئيم هر دو تا ، به كمك تقوا بايد به خدا نزديك شد ، و از خدا بايد مدد خواست كه برای تقوای بيشتر ما را موفق بفرمايد . و هم از كلمات اميرالمؤمنين است : « اوصيكم عبادالله بتقوی الله فانها حق الله عليكم ، و الموجبة علی الله حقكم و ان تستعينوا عليها بالله ، و تستعينوا بها علی الله » . ( 1 ) يعنی شما را به تقوای الهی سفارش میكنم ، تقوا حق الهی است بر عهده شما و موجب ثبوت حقی است از شما بر خدا ، و اينكه از خدا برای رسيدن به تقوا كمك بخواهيد و از تقوا برای رسيدن به خدا كمك بگيريد .
به هر حال بايد توجه به خطراتی كه بنيان تقوا را متزلزل میكند داشت .
در مقررات دينی میبينيم كه تقوا ضامن و وثيقه بسياری از گناهان شناخته شده ولی نسبت به بعضی ديگر از گناهان كه تأثير و جاذبه قويتری دارد دستور حريم گرفتن داده شده .
مثلا در مقررات دينی گفته نشده كه خلوت كردن با وسيله دزدی يا
شرابخواری يا قتل نفس حرام است . مثلا مانعی ندارد كه كسی شب در خانه خلوتی بسر برد كه اگر بخواهد العياذبالله شراب بخورد هيچ رادع و مانع ظاهری نيست . همان ايمان و تقوا ضامن انسان است . ولی در مسئله جنسيت به حكم تأثير قوی و تحريك شديدی كه اين غريزه در وجود انسان دارد ، اين ضمانت از تقوا برداشته شده و دستور داده شده كه خلوت با وسيله بیعفتی ممنوع است زيرا اين خطر ، خطری است كه میتواند احيانا در اين حصار هر اندازه منيع و مستحكم باشد نفوذ كند و اين حصار را فتح نمايد .
حافظ در يكی از غزلهای معروفش بيتی دارد كه من هر وقت به آن بيت
میرسم همين مطلبی كه گفتم در نظرم مجسم میشود و مثل اينكه حافظ با زبان شيرينی كه مخصوص خود او است خواسته اين حقيقت روحی را بگويد . غزل اينست :
نقدها را بود آيا كه عياری گيرند
تا همه صومعهداران پی كاری گيرند
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار
بگذارند و خم طره ياری گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقی
گر فلكشان بگذارد كه قراری گيرند
بيتی كه از اين غزل مورد نظر بود اين بيت است :
قوت بازوی پرهيز به خوبان مفروش كه در اين خيل حصاری به سواری
گيرند در اين بيت تقوا و پرهيزكاری را به حصار تشبيه كرده همانطوری كه در كلمات اميرالمؤمنين ( ع ) عين اين تشبيه آمده بود . بعد به شدت تأثير و قدرت فتح خيل خوبان حصار تقوا را توجه پيدا كرده كه اين حصار را به رخ اين طائفه نمیتوان كشيد . در اين سپاه هر يك سوار به تنهائی قادر است كه حصاری را فتح كند ، احتياجی به اجتماع و يورش دسته جمعی نيست .
-------------------------------------------------
1 - نهجالبلاغه ، خطبه . 289
سینا 555
Monday 21 June 2004, 03:43AM
ارزش و اثر تقوا
موضوع ديگر ، ارزش و آثار تقوا است . گذشته از آثار مسلمی كه تقوا در
زندگی اخروی بشر دارد و يگانه راه نجات از شقاوت ابدی است ، در زندگی دنيوی انسان هم ارزش و آثار زيادی دارد . اميرالمؤمنين سلام الله عليه كه بيش از هر كس ديگر در تعليمات خود روی معنای تقوا تكيه كرده و به آن ترغيب فرموده آثار زيادی برای آن ذكر میكند و گاهی يك عموميت عجيبی به فوائد تقوا میدهد ، مثل اينكه میفرمايد « عتق من كل ملكة ، نجاه من كل هلكة » يعنی آزادی است از هر رقيتی و نجات است از هرگونه بدبختی .
يا اينكه میفرمايد : « دواء داء قلوبكم ، و شفاء مرض اجسادكم ، و صلاح فساد صدوركم ، و طهور دنس انفسكم » ( 1 ) تقوا دوای بيماری دلهای شما و شفای مرض بدنهای شما ، درستی خرابی سينههای شما و مايه پاك شدن نفوس شما است .
علی ( ع ) همه دردها و ابتلائات بشر را يك كاسه میكند و تقوا را برای
همه آنها مفيد میداند . حقا هم اگر به تقوا صرفا جنبه منفی و اجتناب و
پهلو تهی كردن ندهيم و آنطور بشناسيم كه علی شناخته بايد اعتراف كنيم كه يكی از اركان زندگی بشر است چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی ، اگر نباشد اساس زندگی متزلزل است .
ارزش يك چيز آنوقت معلوم میشود كه ببينيم آيا چيز ديگر میتواند جای
او را بگيرد يا نه ؟ تقوا يكی از حقايق زندگی است ، به دليل اينكه چيزی
ديگر نمیتواند جای آن را بگيرد ، نه زور و نه پول و نه تكثير قانون و نه
هيچ چيز ديگر .
از ابتلائات روز ما موضوع زيادی قوانين و مقررات و تغيير و تبديلهای
پشت سر هم است . برای موضوعات بالخصوص هی قانون وضع میشود ، مقررات معين میگردد ، آئين نامه میسازند ، باز میبينند منظور حاصل نشد . قوانين را تغيير و تبديل میدهند ، بر مقررات و آئين نامهها افزوده میشود و باز مطلوب حاصل نمیگردد . البته شك نيست كه قانون نيز به نوبه خود يكی از حقائق زندگی است . گذشته از قوانين كلی الهی مردم احتياج دارند به يك سلسله قوانين و مقررات مدنی ، ولی آيا میتوان تنها با وضع و تكثير قانون ، جامعه را اصلاح كرد ؟ قانون حد و مرز معين میكند ، پس بايد قوه و نيروئی در خود مردم باشد كه اين حدود و مرزها را محترم بشمارد و آن همان است كه به آن نام تقوا دادهاند . میگويند بايد قانون محترم باشد . اين صحيح است ولی آيا تا اصول تقوا محترم نباشد میتوان نام احترام قانون را برد .
به عنوان نمونه دو سه مثال از موضوعات روز میآورم :
همانطوری كه میدانيد اين روزها در زندگی ما چندين مشكل است كه رسما مطرح است و در روزنامهها از مردم تقاضا میكنند كه اظهار نظر كنند و راه چاره را نشان بدهند . از جمله آن مسائل كه الان مطرح است يكی افزايش روزافزون طلاق است . مسئله ديگر مسئله اصلاح
انتخابات است . مسئله ديگر مسئله رانندگی است . من نمیخواهم ادعا كنم به علل افزايش طلاق احاطه دارم و میتوانم همه را
بيان كنم . بدون شك عوامل اجتماعی گوناگونی دخالت دارد . ولی اينقدر
میدانم كه عامل اصلی افزايش طلاقها از بين رفتن عنصر تقوا است . اگر
تقوا از ميان مردم كم نشده بود و مردان و زنان بیبند و بار نشده بودند
اينقدر طلاق زياد نمیشد . در زندگی قديم نواقص و مشكلات بيشتری وجود داشت . حتما مشكلاتی كه در زندگی خانوادگی امروزی است در گذشته زيادتر بود ، ولی در عين حال عنصر ايمان و تقوا بسياری از آن مشكلات را حل میكرد ، ولی ما امروز اين عنصر را از دست دادهايم و با اينكه وسائل زندگی بهتر است با مشكلات بيشتری مواجه هستيم و حالا میخواهيم در همين مسئله افزايش طلاق مثلا به زور افزودن قيد و بند قانون برای مردان و يا زنان ، به زور مقررات ، به زور دادگستری ، به زور قوه مجريه ، با تغيير قوانين و مقررات از عدد طلاقها بكاهيم ، و اين شدنی نيست .
در موضوع انتخابات میبينيم كه بعضيها اصرار دارند كه علت خرابی
انتخابات نقص قانون انتخابات است كه در نيم قرن پيش وضع شده و با
مقتضيات امروز وفق نمیدهد . نمیخواهم از قانون فعلی انتخابات دفاع كنم ، حتما نواقصی دارد ، ولی آيا مردم طبق همان قانون رفتار میكنند و فساد پيدا میشود ؟ و يا علت فساد اينست كه حتی به همان قانون هم عمل نمیشود ، كسی برای خود حدی و برای ديگران حقی قائل نيست . آيا قانون فعلی اجازه میدهد كه يك نفر وارد شهری بشود كه مردم آن شهر نه او را ديدهاند و نه میشناسند و نه قبل از آن وقت نامش را شنيدهاند و به اتكاء زور و قدرت بگويد من نماينده شما هستم چه بخواهيد و چه نخواهيد ؟ ! اينگونه مفاسد را با تكثير يا تبديل قانون نمیتوان از بين برد ، راهش منحصر است به اينكه در خود مردم آگاهيی و ايمانی و تقوائی وجود داشته باشد .
آيا واقعا در امر رانندگی و موضوع سرعت و سبقت و رعايت نكردن
مقررات عبور و مرور ، عيب در كمبود مقررات است يا در جای ديگر ؟
امروز ما مسائل اجتماعی زيادی داريم كه افكار كم و بيش متوجه آنها است . دائما گفته میشود كه مثلا چرا طلاق رو به افزايش است ؟ چرا قتل و جنايت و دزدی زياد است ؟ چرا غش و تقلب در اجناس عموميت پيدا كرده ؟ چرا فحشاء زياد شده و امثال اينها .
بدون ترديد ضعف نيروی ايمان و خرابی حصار تقوا را يك عامل مهم اين
مفاسد بايد شمرد . عجبتر اينكه بعضيها مرتبا اين چراها را میگويند و مینويسند ، از طرف ديگر چون خود آنها به عنصر تقوا ايمان ندارند ، با اسباب و عوامل مختلف ريشه اين چراها را از روح مردم میكنند و مردم را به طرف هرج و مرج اخلاقی و منهدم كردن بنيان تقوا و از بين بردن مصونيت تقوائی سوق میدهند . اگر ايمانی نباشد و تقوای الهی نعوذ بالله حقيقت نداشته باشد ممكن است طرف بگويد چرا دزدی نكنم ؟ ! چرا جنايت نكنم ؟ ! چرا تقلب نكنم ؟ ! چرا ؟
چرا ؟ چرا ؟ .
-------------------------------------------------------
1 - نهجالبلاغه ، خطبه . 196
سینا 555
Wednesday 23 June 2004, 09:13PM
تقوا و بهداشت
اميرالمؤمنين درباره تقوا فرمود : « شفاء مرض اجسادكم » . بهبود بيماری تن شما است. و شايد بخواهيد بپرسيد چه رابطه ای است بين تقوا كه امری روحی و معنوی است با سلامت بدن ؟ میگويم البته تقوا گرد يا آمپول نيست ، اما اگر تقوا نباشد بيمارستان خوب نيست ، طبيب خوب نيست ، پرستار خوب نيست ، دوای خوب نيست ، اگر تقوا نباشد آدمی حتی تن خود و سلامت تن خود را قادر نيست حفظ كند .
آدم متقی كه به حد خود و حق خود قانع و راضی است روحی مطمئنتر و اعصابی آرامتر و قلبی سالمتر دارد ، دائما در فكر نيست كجا را ببرد و كجا را بخورد و كجا را ببلعد ، ناراحتيهای عصبی او را به زخم روده و زخم معده مبتلا نمیسازد ، افراط در شهوت او را ضعيف و ناتوان نمیكند ، عمرش طولانیتر میشود . سلامت تن و سلامت روح و سلامت اجتماع همگی بستگی دارد به تقوا .
دو مطلب عمده ديگر داشتم كه باقی میماند ، يكی تأثير تقوا در روشنبينی و بصيرت دل كه در آيه كريمه قرآن میفرمايد « ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا »( 1 ) .
اين اثر يعنی روشنبينی و بصيرت ، از آثار مهم تقوا است و میتوان گفت همين مطلب است كه باب سير و سلوك را در عرفان باز كرده است .
يكی ديگر از آثار تقوا اينست كه دارنده خود را از مضايق و گرفتاريها
نجات میبخشد . در قرآن كريم سوره طلاق میفرمايد « و من يتق الله يجعل له مخرجا ، و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شیء قدرا »( 2 ) .
اين دو مطلب چون مفصل است ، با بعضی مطالب ديگر برای جلسه بعد باقی میگذاريم
-----------------------------------------------
1 - سوره انفال ، آيه 29 : [ اگر تقوای الهی پيشه كنيد خداوند برای شما قوه تشخيص قرار میدهد
2 - سوره طلاق ، آيه 2 و 3 : [ و هر كس تقوای الهی پيشه كند خداوند
برای او راه بيرون شدن از شدائد قرار میدهد و او را از جايی كه گمانش
نمیرود روزی میدهد . و هر كس بر خدا توكل كند خداوند او را بس است . همانا خدا كار خود را به انجام رساند . تحقيقا خداوند برای هر چيزی اندازهای قرار داده است ] .
سینا 555
Saturday 26 June 2004, 07:24AM
تقوا و روشنبينی
در سوره طلاق آيه 2 میفرمايد : « و من يتق الله يجعل له
مخرجا »يعنی هر كس كه تقوای الهی داشته باشد خداوند برای او راه بيرون شدن از شدائد قرار میدهد . ايضا در همان سوره ، بعد از دو آيه میفرمايد : « و من يتق الله يجعل له من امره يسرا »هر كس كه تقوای الهی داشته باشد خداوند يك نوع آسانی در كار او قرار میدهد .
اما راجع به اثر اول : بايد بگويم تنها اين يك آيه قرآن نيست ، اين
خود يك منطق مسلم است در اسلام . بعضی آيات ديگر قرآن هم هست كه اشعاری بر اين مطلب دارد . در اخبار نبوی يا اخباری كه از ائمه اطهار
رسيده زياد روی اين مطلب تكيه شده . همانطور كه در جلسه پيش عرض كردم همين مطلب است كه باب سير و سلوك را در عرفان باز كرده است .
عارف مسلكان به جملهای كه در ذيل آيه كريمه « يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الی اجل مسمی »- الی آخره - آمده كه طويلترين آيه قرآن است نيز تمسك جستهاند . آن جمله اينست :« و اتقوا الله و يعلمكم الله ( 1 ) تقوای الهی داشته باشيد و خداوند به شما میآموزد و تعليم میكند . میگويند ذكر اين دو جمله پشت سر يكديگر اشعاری دارد كه تقوا تأثير دارد در اينكه انسان مورد موهبت افاضه تعليم الهی قرار گيرد .
در كلام رسول اكرم است:« جاهدوا انفسكم علی اهوائكم تحل قلوبكم الحكمة»
با هوا و هوسهای نفسانی مبارزه كنيد تا حكمت در دل شما وارد شود .
حديث ديگری است نبوی كه الان يادم نيست در كتب حديث عين جملههای آنرا ديده باشم ولی نقل اين حديث در ساير كتب خيلی معروف و مشهور است ، و آن اينست : « من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه علی لسانه » ( 2 ) هر كس چهل روز خود را خالص برای خدا قرار دهد چشمههای حكمت از زمين دلش به مجرای زبانش جاری میشود .
ولی عينا همين مضمون ، هر چند با عين اين الفاظ نيست در اصول كافی ، باب اخلاص ، از امام باقر ( ع ) نقل شده : " « ما اخلص العبد
الايمان بالله عزو جل اربعين يوما - او قال ما اجمل عبد ذكر الله عز و جل
اربعين يوما - الا زهده الله عز و جل فی الدنيا ، و بصره داءها و دواءها ،
فاثبت الحكمة فی قلبه ، و انطق بها لسانه » " يعنی بندهای چهل روز ايمان خودش را خالص نكرده است ، يا گفت بندهای چهل روز خدا را خوب ياد نكرده است ( اين ترديد از راوی حديث است ) مگر آنكه خداوند به او زهد عنايت كرده و او را نسبت به دردها و دواهای اين دنيا بصيرت داده و حكمت را در دل او قرار داده و به زبان او جاری ساخته است .
حافظ در اين دو بيت نظر به همين حديث معروف دارد كه میگويد :
شنيدم رهروی در سرزمينی
همی گفت اين معما با قرينی
كه ای صوفی شراب آنگه شود صاف
كه در شيشه بماند اربعينی
ادامه...
-------------------------------------------------------------
1 - سوره بقره ، آيه . 282
2 - اين حديث در عيون الاخبار الرضا ص 258 ، و اصول كافیج 2 ص 16 ،
وعده الداعی ص 170 ، و عوارف المعارف در حاشيه ص 256 جلد دوم احياء العلوم ، با عبارات مختلف و نزديك بهم روايت شده است .
sareban
Sunday 27 June 2004, 10:16AM
نوشته شده بوسيله سينا 555
من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه علی لسانه » (
[/B]
از اين حديث شريف ميتوان فهميد
هر چه هم از خداوند دور تر شوي به همان اندازه چشمه هاي حكمت وكلام درست از سخنانت دورتر ميشود
هر چه به او نزديكتر فيضان حكت بيشتر
وهر چه دور تر سخنان جاهلانه وبي فكر بيشتر
نمونه اش را در سخنان مزدك به خوبي ميتوان ديد:(
سینا 555
Tuesday 29 June 2004, 03:59AM
ساربان گرامي
امام صادقعليه السلام فرمود:
«لا يصلح من لا يعقل و لا يعقل من لا يعلم
و سوف ينجب من يفهم و يظفر من يحلم
و العلم جنة و الصدق عز و الجهل ذل و الفهم مجد».
كسى كه تعقل نكند، صالح و عالم نيست
و كسى كه بفهمد برگزيده مىشود
و كسى كه حليم باشد، پيروز مىشود
و علم، سپر
و راستى عزت
و جهل، خوارى
و فهم، مجد و عظمت است.
سینا 555
Wednesday 30 June 2004, 03:11AM
.............
در تفسير الميزان از كتب اهل تسنن نقل میكند كه رسول اكرم فرمود :
²لولا تكثير فی كلامكم، و تمريج فی قلوبكم لرايتم ما اری و لسمعتم ما اسمع»
يعنی اگر زياده روی در سخن گفتن شما ، و هرزه چرانی در دل شما نبود هر چه من میبينم شما میديديد و هر چه میشنوم میشنيديد . كلمه " تمريج " از ماده " مرج " است و به معنای چمن و سرزمين علفزار است كه معمولا هر نوع حيوانی در آنجا وارد میشود و راه میرود و
میچرد . میخواهد بفرمايد زمين دل شما مثل آن علفزارهای بیدر و سر است كه هر حيوانی در آنجا راه دارد و قدم میگذارد .
در حديث ديگر امام صادق ( ع ) میفرمايد : « لولا ان الشياطين يحومون حول قلوب بنیآدم لنظروا الی ملكوت السموات » ( 1 ) اگر نبود كه شياطين در اطراف دلهای فرزندان آدم حركت میكنند آنها ملكوت آسمانها را مشاهده میكردند .
از اينگونه بيانات در آثار دينی ما زياد است كه يا به طور مستقيم
تقوا و پاكی از گناه را در بصيرت و روشنبينی روح مؤثر دانسته است ، و
يا به طور غيرمستقيم اين مطلب را بيان میكند ، مثل اينكه تأثير هواپرستی و از كف دادن زمام تقوا را در تاريك شدن روح و تيرگی دل و خاموش شدن نور عقل بيان كرده است .
اميرالمؤمنين سلام الله عليه میفرمايد : « من عشق شيئا اعشی بصره ، و امرض قلبه » ( 2 ) هركس نسبت به چيزی محبت مفرط پيدا كند ، چشم وی را كور ( يا شبكور ) میكند و قلب او را بيمار مینمايد . هم او میفرمايد : « عجب المرء بنفسه احد حساد عقله » ( 3 ) يعنی خودپسندی انسان يكی از چيزهائی است كه با عقل وی حسادت و دشمنی میورزد . و نيز میفرمايد
« اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع » ( 4 ) يعنی بيشتر زمين خوردنهای عقل آنجاست كه برق طمع ، جستن میكند .
ادامه.......
________________________________________
- محجة البيضاء ، ج2 ، ص 125 ، رسول خدا ( ص ) ، با كمی اختلاف .
2 - نهج البلاغه ، خطبه . 107
3 - نهج البلاغه ، حكمت . 212
4 - نهج البلاغه ، حكمت . 219
سینا 555
Monday 5 July 2004, 02:49AM
...ادامه تقوي و روشن بيني
اين يك منطق مسلم است در معارف اسلامی . بعدها هم آثار اين منطق را در ادبيات اسلامی چه عربی و چه فارسی زياد میبينيم . ادبا وفضلای ما اين حقيقت را اقتباس كرده و به كار بردهاند ، و میتوان گفت يكی از پايههای ادبيات اسلامی روی همين منطق گذاشته شده . به عنوان نمونه از ادبيات عرب بيتی از قصيده نونيه معروف ابوالفتح بستی را شاهد میآورم ، میگويد:
زياده المرء فی دنياه نقصان
و ربحه غير محض الخير خسران
و كل وجدان حظ لا ثبات له
فان معناه فی التحقيق فقدان
و كن علی الخير معوانا لذی امل
يرجو نداك فان الحر معوان
من كان للخير مناعا فليس له
علی الحقيقة اخوان و اخدان
احسن الی الناس تستعبد قلوبهم
فطال ما استعبد الانسان احسان (1)
اين قصيده يكی از شاهكارهای ادبيات عرب شمرده شده . آن بيت از اين
قصيده كه مورد استشهادم بود ، اين است :
هما رضيعا لبان حكمة و تقی
و ساكنا وطن مال و طغيان
يعنی دو چيز هستند كه از يك پستان شير خوردهاند . آن دو ، حكمت است و تقوا . و دو چيز است كه اهل يك وطن و در يك جا قرار دارند ،آن دو ، مال است و سركشی كردن .
سعدی در بوستان در ذيل داستان معروف سلطان محمود و اياز كه محمود را بر محبت اياز ملامت میكنند - تا آخر اين داستان - میگويد :
حقيقت سرائی است آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبينی كه هر جا كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد
در گلستان میگويد :
بدوزد شره ديده هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهی به بند
حافظ نيز میگويد :
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی كرد
از اينگونه بيانات و تعبيرات در ادبيات عربی و فارسی زياد است .
پس ، از لحاظ دين اسلام و از لحاظ فرهنگ اسلامی اين مطلب يك اصل مسلم است . حالا لازم است كه به اصطلاح از لحاظ منطق علمی و فلسفی هم بحثی بكنيم و ببينيم كه چه رابطهای بين تقوا و بين روشنبينی موجود است ؟
چطور ممكن است تقوا كه يك فضيلت اخلاقی است و مربوط به طرز عمل انسان است ، در دستگاه عقل و فكر و قوه قضاوت انسان تأثير داشته باشد و منشأ آن شود كه انسان به دريافت حكمتهائی نائل گردد كه بدون داشتن تقوا موفق به دريافت آن حكمتها نمیشود ؟ من مخصوصا توجه به اين مطلب دارم كه خيلی از افراد باور نمیكنند كه اين يك مطلب درستی باشد ، اين را چيزی از نوع تخيل میدانند و تنها ارزش شعری و خيالی برايش قائلند .
يادم هست در چند سال پيش يكی از نوشتههای يكی از طرفداران فلسفه مادی را میخواندم كه به همين مطلب حمله و مسخره كرده بود . نوشته بود مگر تقوا و مجاهده نفس ، سوهان و سنباده است كه روح آدمی را صيقل دهد و جلا ببخشد ؟ !
________________________________
1 - [ افزون شدن در دنيای مرد برای او نقص است ، و سود بردنش در جز خير محض ، زيان است . و هرگونه دستيابی به بهرههای دنيوی پايدار نيست ، زيرا معنای آن در حقيقت از دست دادن است . و به هركس كه اميد به خير تو دارد ياور باش ، كه انسان آزاده هميشه ياور ديگران است . و هركس از كارهای خير خودداری كند ، در حقيقت برادر و دوستی نخواهد داشت . به مردم نيكی كن تا دلهای آنها را بنده خود كنی ، كه چه بسا احسان ، آدمی را بنده خود میسازد ] .
سینا 555
Friday 9 July 2004, 02:35AM
تقوا و حكمت عملی
اين نكته را اول بايد بگويم كه آن حكمتی كه به اصطلاح مولود تقوا است و
آن روشنی و فرقانی كه در اثر تقوا پيدا میشود حكمت عملی است نه حكمت نظری . حكما اصطلاحی دارند كه عقل را منقسم میكنند به دو قسم : عقل نظری و عقل عملی . البته مقصود اين نيست كه در هر كسی دو قوه عاقله هست ، بلكه مقصود اينست كه قوه عاقله انسان دو نوع محصول فكر و انديشه دارد كه از اساس با هم اختلاف دارند :
افكار و انديشههای نظری ، و افكار و انديشههای عملی .
فعلا مقتضی نيست كه در اطراف اين مبحث فلسفی صحبت كنم و فرق افكار و انديشههای نظری و عملی را ذكر كنم زيرا خود اين مطلب اگر بنا باشد در اطرافش صحبت شود بيش از يك سخنرانی وقت میگيرد . همينقدر اجمالا عرض میكنم كه عقل نظری همان است كه مبنای علوم طبيعی و رياضی و فلسفه الهی است . اين علوم همه در اين جهت شركت دارند كه كار عقل در آن علوم قضاوت درباره واقعيتها است كه فلان شیء اينطور است و يا آنطور ؟ فلان اثر و فلان خاصيت را دارد يا ندارد ؟ آيا فلان معنا حقيقت دارد يا ندارد ؟
و اما عقل عملی آنست كه مبنای علوم زندگی است ، مبنای اصول اخلاقی است ، و به قول قدما مبنای علم اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن است . در عقل عملی مورد قضاوت ، واقعيتی از واقعيتها نيست كه آيا اينچنين است يا آنچنان ؟ مورد قضاوت ، وظيفه و تكليف است : آيا " بايد " اين كار را بكنم يا آن كار را ؟ اينطور عمل كنم يا آنطور ؟ عقل عملی همان است كه مفهوم خوبی و بدی و حسن و قبح و بايد و نبايد و امر و نهی و امثال اينها را خلق میكند . راهی كه انسان در زندگی انتخاب میكند مربوط به طرز كار كردن و طرز قضاوت عقلی عملی او است و مستقيما ربطی به طرز كار و طرز قضاوت عقل نظری وی ندارد .
اينكه در آثار دينی وارد شده كه تقوا عقل را روشن میكند و دريچه حكمت را به روی انسان میگشايد - همچنانكه لحن خود آنها دلالت دارد - همه مربوط به عقل عملی است ، يعنی در اثر تقوا انسان بهتر درد خود و دوای خود و راهی كه بايد در زندگی پيش بگيرد میشناسد ، ربطی به عقل نظری ندارد ، يعنی مقصود اين نيست كه تقوا در عقل نظری تأثيری دارد و آدمی اگر تقوا داشته باشد بهتر دروس رياضی و يا طبيعی را میفهمد و مشكلات آن علوم را حل میكند . حتی در فلسفه الهی نيز تا آنجا كه جنبه فلسفه دارد و سر و كارش با منطق و استدلال است و میخواهد با پای استدلال گام بردارد و مقدمات در فكر خود ترتيب میدهد تا به نتيجه برسد همينطور است .
در نوعی ديگر از معارف ربوبی ، تقوا و پاكی و مجاهدت تأثير دارد ولی آنجا
ديگر پای عقل نظری و فلسفه و استدلال و منطق و ترتيب مقدمات و سلوك فكری از نتيجه به مقدمه و از مقدمه به نتيجه نيست .
مقصود اينست : اين حقيقت كه بيان شده كه تقوا موجب ازدياد حكمت و
ازدياد بصيرت و روشنبينی میشود ناظر به مسائل نظری و عقل نظری نيست ، و شايد علت اينكه در نظر بعضيها قبول اين مطلب اينقدر
مشكل آمده همين است كه اين مطلب را به حدود عقل نظری توسعه دادهاند .
و اما نسبت به عقل عملی البته مطلب همينطور است ، و میتوان گفت قبل از هر استدلال و تقريبی ، تجرب گواه اين مطلب است . واقعا تقوا و پاكی و رام كردن نفس اماره در روشنبينی و اعانت به عقل تأثير دارد ولی البته نه به اين معنی كه عقل فیالمثل به منزله چراغ است و تقوا به منزله روغن آن چراغ ، و يا اينكه دستگاه عقل به منزله يك كارخانه مولد روشنائی است كه فعلا فلان مقدار كيلووات برق میدهد و تقوا كه آمد فلان مقدار كيلووات ديگر بر برق اين كارخانه میافزايد . نه ، اينطورها نيست ، طور ديگر است . برای توضيح مقدمهای عرض میكنم
سینا 555
Sunday 11 July 2004, 01:17AM
دشمن دشمنان عقل
از كلمات علی ( ع ) است : « اصدقاؤك ثلاثة ، و اعداوك ثلاثة » يعنی تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داری . « فاصدقاؤك : صديقك و صديق صديقك و عدو عدوك » يعنی دوستان تو يكی آنكس است كه مستقيما دوست خود تو است ، دومی دوست دوست تو است ، سومی دشمن دشمن تو است ،
« و اعداؤك : عدوك و عدو صديقك و صديق عدوك » (1)
دشمنان تو عبارت است از آنكه مستقيما با خود تو دشمن است ، و آنكس كه دشمن دوست تو است ، و آنكس كه دوست دشمن تو است .
مقصودم از نقل اين كلام اين بود كه يكی از انواع دوستان ، دشمن دشمن است . علت اينكه دشمن دشمن به منزله دوست خوانده شده اين است كه دشمن را ضعيف میكند و دست وی را میبندد و از اين راه به انسان كمك میكند . اين خود يك حساب و قاعدهای است كه دشمن دشمن مانند دوست ، است آدمی را تقويت میكند .
اين قاعده كه در افراد جاری است ، در حالات و قوای معنوی انسان هم
جاری است . قوای معنوی انسان در يكديگر تأثير میكنند ، و احيانا تأثير
مخالف مینمايند و اثر يكديگر را خنثی میكنند . اين مطلب جای انكار
نيست . در قديم و جديد به تضادی كه كم و بيش بين قوای مختلفه وجود
انسان هست توجه شده ، و اين خود داستان مفصلی دارد .
_______________________
1 - نهج البلاغه ، حكمت . 295
سینا 555
Thursday 15 July 2004, 12:49AM
راز تأثير تقوا در روشنبينی
يكی از حالات و قوائی كه در عقل انسان يعنی در عقل عملی انسان يعنی در طرز تفكر عملی انسان كه مفهوم خوب و بد و خير و شر و درست و نادرست و لازم و غير لازم و وظيفه و تكليف و اينكه الان چه میبايست بكنم و چه نمیبايست بكنم و اينگونه معانی و مفاهيم را بسازد تأثير دارد ، طغيان هوا و هوسها و مطامع و احساسات لجاجآميز و تعصبآميز و امثال اينها است ، زيرا منطقه و حوزه عقلی عملی انسان به دليل اينكه مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمايلات و شهوات است .
اين امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محكوم اينها باشد نه حاكم بر اينها ، در برابر فرمان عقل فرمان میدهند ، در برابر ندای عقل و وجدان فرياد و غوغا میكنند ، برای ندایعقل حكم پارازيت را پيدا میكنند ، ديگر آدمی ندای عقل خويش را نمیشنود ، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ايجاد میكنند ، ديگر چراغ عقل نمیتواند پرتو افكنی كند .
فیالمثل ما كه در اين فضا الان نشستهايم و میگوئيم و میشنويم و میبينيم ، به حكم اينست كه يك نفر سخن میگويد و ديگران سكوت كردهاند ، چراغها نور میدهند و فضا هم صاف و شفاف است .
ولی اگر در همين فضا با اين يك نفر سايرين هم هركس برای خودش حرفی بزند و با صدای بلند آوازی بخواند بديهی است كه حتی خود گوينده هم ندای خود را نخواهد شنيد . و اگر اين فضا پر از دود و غبار باشد كسی كسی را نخواهد ديد . اينست كه گفتهاند :
حقيقت سرائی است آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبينی كه هر جا كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد
و يا گفتهاند :
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی كرد
و يا گفتهاند :
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوی ديده شد
برای مثال جوان محصلی را در نظر میگيريم . اين جوان از مدرسه برگشته فكر میكند لازم است درسهايش را حاضر كند ، برای اين كار چندين ساعت بنشيند و بخواند و بنويسد و فكر كند ، زيرا بديهی است نتيجه لاقيدی و تنبلی مردود شدن و جاهل ماندن و عقب ماندن و هزارها بدبختی است . اين ندای عقل او است . در مقابل اين ندا ممكن است فريادی از شهوت و ميل به گردش و چشم چرانی و عياشی در وجود او
باشد كه او را آرام نگذارد . بديهی است كه اگر اين فريادها زياد باشد ،
جوان ندای عقل خود را نشنيده و چراغ فطرت را نديده میگيرد و با خود
میگويد فعلا برويم خوش باشيم تا ببينيم بعدها چه میشود .
پس اينگونه هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند ، تأثير عقل را ضعيف میكنند ، اثر عقل را خنثی میكنند ، و به تعبير ديگر اين هوا و هوسها با عقل آدمی دشمنی میورزند .
در حديث است كه امام صادق ( ع ) فرمود : « الهوی عدو العقل » . ( 1 ) هوا و هوس دشمن عقل است . علی ( ع ) درباره عجب و خودپسندی فرمود : « عجب المرء بنفسه احد حساد عقله » ( 2 ) خودپسندی انسان يكی از اموری است كه با عقل وی حسادت و دشمنی میورزد . درباره طمع فرمود : « أكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع » ( 3 ) بيشتر زمين خوردنهای عقل آنجا است كه برق طمع ، جستن میكند .
بدوزد شره ديده هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهی به بند
رسول اكرم ( ص ) میفرمايد : « اعدی عدوك نفسك التی بين جنبيك » (4) يعنی بالاترين دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سركش تو است كه از همه به تو نزديكتر است و در ميان دو پهلويت قرار گرفته است . علت اينكه اين دشمن بالاترين دشمنان است واضح است ، زيرا دشمن عقل است كه بهترين دوست انسان است . هم رسول اكرم ( ص ) فرمود : « صديق كل امرء عقله » ( 5 ) يعنی دوست واقعی هركس عقل او است .
از هر دشمنی با نيروی عقل میتوان دفاع كرد . اگر دشمنی پيدا شود كه بتواند عقل را بدزدد پس او از همه خطرناكتر است . صائب تبريزی شعری دارد كه مثل اينست كه ترجمه همان حديث نبوی است میگويد :
بستر راحت چه اندازيم بهر خواب خوش
ما كه چون دل دشمنی داريم در پهلوی خويش
پس توجه به اين مطلب لازم است كه حالات و قوای معنوی انسان به حكم تضاد و تزاحمی كه ميان بعضی با بعضی ديگر است در يكديگر تأثير مخالف میكنند و تقريبا اثر يكديگر را خنثی میكنند ، و به عبارت ديگر با يكديگر دشمنی و حسادت میورزند . از آنجمله است دشمنی هوا و هوس با عقل . از همين جا معنای تأثير تقوا در تقويت عقل و ازدياد بصيرت و روشنبينی دست عقل را باز میكند و به وی آزادی میدهد : عتق من كل ملكة . حكما اينگونه عاملها را كه به طور غير مستقيم تأثير دارند فاعل بالعرض مینامند .
میگويند فاعل يا بالذات است و يا بالعرض . فاعل بالذات
آنست كه اثر ، مستقيما از خود او توليد شده ، و فاعل بالعرض آنست كه
اثر ، مولود علت ديگری است و كار اين علت كار ديگری است مثل اينكه
مانع را برطرف كرده است ، و همينكه مانع برطرف شد آن علت ديگر اثر
خود را توليد میكند ، ولی بشر همين را كافی میداند كه آن اثر را به اين علت زايل كننده مانع هم نسبت بدهد .
اگر انسان در هر چيزی شك كند در اين مطلب نمیتواند شك كند كه خشم و شهوت و طمع و حسد و لجاج و تعصب و خودپسندی و نظائر اين امور آدمی را در زندگی كور و كر میكند . آدمی پيش هوس كور و كر است . آيا میتوان در اين مطلب شك كرد كه يكی از حالات عادی و معمولی بشر اينست كه عيب را در خود نمیبيند و در ديگران میبيند و حال آنكه خودش بيشتر به آن عيب مبتلا است ؟ آيا علت اين نابينائی نسبت به عيب خود جز عجب و خودپسندی و مغروری چيز ديگری هست ؟ آيا ترديدی هست كه مردمان متقی كه مجاهده اخلاقی دارند و بر عجب و طمع و ساير رذائل نفسانی فائق آمدهاند بهتر و روشنتر عيب خود و درد خود را درك میكنند ؟ و آيا برای انسان علم و حكمتی مفيدتر از اينكه خود را و عيب خود را و راه اصلاح خود را بشناسد
وجود دارد ؟
اگر توفيقی پيدا كنيم كه با نيروی تقوا نفس اماره را رام و مطيع
نمائيم آنوقت خواهيم ديد چه خوب راه سعادت را درك میكنيم و چه خوب میفهميم و چه روشن میبينيم و چه خوب عقل ما به ما الهام میكند . آنوقت میفهميم كه اين مسائل چندان هم پيچيده و محتاج به استدلال نبوده ، خيلی واضح و روشن بوده ، فقط غوغاها و پارازيتها نمیگذاشتهاند كه ما تعليم عقل خود را بشنويم .
____________________________
1 - مصباح الشريعة ، باب 38 ، ص . 223
2 و 3 - نهجالبلاغه ، حكمت 212 و . 219
4 - بحارالانوار ، ج 70 ، ص . 64
5 - بحارالانوار ، ج 1 ، ص 87 ، از حضرت رضا عليه السلام .
سینا 555
Tuesday 3 August 2004, 10:51PM
آيا هوش غير از عقل است ؟
گاهی افرادی ديده میشوند كه در مسائل علمی بسيار زيرك و با هوشند و از ديگران خيلی جلواند ، ولی همين اشخاص در مسئله زندگی و راهی كه بايد انتخاب كنند مثل آدمهای گيج و متحيراند ، افرادی كه هوششان در علميات از اينها خيلی عقبتر است مصالح زندگی را بهتر و روشنتر میبينند .
لهذا اين فكر پيش آمده كه در انسان دو چيز است يكی هوش و يكی عقل ، بعضی با هوشترند و بعضی عاقلتر .
ولی حقيقت اينست كه ما دو قوه نداريم يكی به نام عقل و ديگری به نام
هوش . افراد باهوشی كه در مسائل عملی گيج و مبهوت و متحيرند علتش همان است كه عرض شد ، در اثر طغيان دشمنان عقل اثر عقلشان خنثی شده ، پارازيتها نمیگذارند كه فرمان عقل خود را بشنوند . اينگونه اشخاص پارازيت وجودشان زياد است ، نه اينكه در
عقل خود كم و كسری داشته باشند
در اول سخن اشاره كردم كه تقوا و مجاهده اخلاقی و طهارت روح ، در آنچه مربوط به حوزه عقل نظری است هيچگونه تأثيری ندارد . حتی فلسفه الهی نيز وابستگی به اين معانی اخلاقی ندارد . و اشاره كردم كه در عين حال به نحو ديگری تقوا و مجاهده اخلاقی در تحصيل معارف الهی مؤثر است . اين مطلب احتياج به بحث مستقل دارد و چون آنچه فعلا گفتم
میفرمايد : « قد احيی عقله ، و امات نفسه حتی دق جليله ، و لطف غليظه ، و برق له لامع كثير البرق ، فابان له الطريق ، و سلك به السبيل ، فتدافعته الابواب الی باب السلامه » ( 1 ) عقل خويش را زنده كرده و نفس اماره را ميرانده است تا آنجا كه اثر اين مجاهدت در بدن وی ظاهر شده و استخوان وی را نازك و غلظت وجود وی را تبديل به لطافت كرده . در اين موقع برقی شديد برای وی میجهد و راه را به او نشان میدهد و او را در راه میاندازد و پيوسته از اين در به آن در و از اين مرحله به آن مرحله او را حركت میدهد تا میرسد به آنجا كه باب سلامت مطلق است .
« يهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و يهديهم الی صراط مستقيم »( 2) .
_______________________________
1 - نهج البلاغه ، خطبه . 218
2 - سوره مائده ، آيه 16 : [ خداوند به سبب آن ، كسانی را كه خشنودی او را میجويند به راههای سلامتی هدايت میكند ، و به اذن خويش ايشان را از تاريكيها به سوی نور بيرون میبرد ، و به راه راست هدايت مینمايد ] .
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.