PDA

نمايش نسخه نهائي : آهوي وحشي


asheghe iran_p
Thursday 20 May 2004, 03:11AM
http://www.tebyan.net/Ejtemaii/83/02/Image/ej_31_ahooye.jpg
آنانكه ظهور و حضور بي واسطه تو را اي جان درك خواهند كرد بي گمان مردمي خوشبختند. چه فارغند از غم چه شادند از گسترش عدل و چه خوشخبتند. آنها آيا حال ما را درك خواهند كرد. آيا بر اين زمانه ي ما كه آكنده از رنج، ظلم، بي عدالتي و منكوب شدن كرامت هاي انساني نظري خواهند افكند. در ميان اين هجوم درد تنها اميدم كلامي است از تو اي پاك اي يگانه كه گفته ايي " ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم".

تو مي آيي و به انسان معنا مي بخشي ، تو مي آيي و حق را عريانِ عريان عرضه مي داري ، تو مي آيي و داد را كه اينك سكه اي بي بهاست دوباره به گردش مي آوري، تو مي آيي و لبخند را و نان را و عشق و آزادي و آگاهي را قسمت مي كني. تو مي آيي و راه دروغ و ريا و تزوير و زر و زور را مسدود مي كني، تو مي آيي و با آمدنت بهشت را بر زمين نازل مي كني. ما را كه فرو رفته در تلخكامي رنجيم درياب، درياب، درياب اي جان.

سر هواي يار دارد، من كيم؟

لب نواي يار دارد، من كيم؟


چشم با اشكش بگويد، من كيم؟

دل هماره خود بجويد، من كيم؟


من كيم؟ يك عاشق زار و نزار

هوشم از كف رفت و گرديدم خمار


لاله را ديدم بسان لعل او

سوسن صحرا چو او از رنگ و بو


سرورا دانم كمان از قامتش

دست من كي مي رسد بر ساحتش


مذهب او نيست راندن از بَرَش

عاشق خود كي براند از درش


عشق خواندم كار خود را!؟ واي واي!

پس روا باشد بگريم هاي هاي


در بَرش راضي شدم بر بندگي

مانده ام اينجا ز شور زندگي


سرورم آيا به پيش پاي خود

مي شود خواني مرا شيداي خود؟


گربخواني، پر گشايم بر فلك

آنچنان تا من شوم رشك ملك


گويمت: آقاي من، مولاي من

اي فداي پاي تو بالاي من


آهوي وحشّي طبعم پا گرفت

ذكر «يا مهدي» من بالا گرفت


گر كني بهر شكارش پهن دام

دام تو در چشم او مانند جام؛


جام مي، لبريز و سرشار از سرور

مي رود در دام با فخر و غرور


مي كند سر را بلند او از فرود

خواند او با خود؟ نه، با تو اين سرود:


آمده اينك به سويت واله ات

شمع من بنگر منم پروانه ات


گر بِراني من بگويم مرحبا

وركشي اينك بگويم هَبَّذا


كشتنم؟ آري، بُود تفسير عشق

بهر كشتن چيست به؟ شمشير عشق


عشق تنها مردن و خنديدن است

عشق تنها مرگ را بوسيدن است


عشق يعني گريه چون ابر بهار

عشق يعني سالها در انتظار


عشق يعني گريه بر راه عزيز

عشق يعني سر به درگاه عزيز


عشق يعني جستجويي ناتمام

عشق يعني گفتگويي با امام


عشق يعني بهر او زندان شدن

عشق يعني جانب يزدان شدن


عشق يعني استغاثه از خدا

عشق يعني از جهان گشتن جدا


عشق يعني فارغ از دنيا شدن

عشق يعني بهر او هر جا شدن


عشق يعني جستجو از بهر يار

عشق يعني عاشقي چون مهزيار


عشق يعني با خودش گفتن نياز

عشق يعني بهر او رفتن حجاز


عشق يعني سينه را فانوس كن

چشم خشك خويش اقيانوس كن


عشق يعني باب مهرش بازكن

عشق يعني دردِ دل آغاز كن


عشق يعني يك شبي بي خواب شو

عشق يعني از تبش بي تاب شو


عشق يعني قفل دل را باز كن

عشق يعني نغمه ات را ساز كن


عشق يعني در گذشتن از سها

عشق يعني رفتنت تا سامرا


سامرا گفتم دلم بي تاب شد

فكر و ذكرم باز آن سرداب شد


آتش عشقش مرا سوزانده تن

أيّها النّاس! اسمعوا لي لحظةً


آخر اي مردم! كجا غايب شد او؟

آخر اي مردم! چرا غايب شد او؟


آخر اي مردم! فراقش تا به كي؟

دوري از رخسار ماهش تا به كي؟


آخر اي مردم! يتيمي تا به كي؟

گفتن از درد قديمي تا به كي؟


آخر اي مردم! جفا را كم كنيد

گونه را گُل، اشك را شبنم كنيد


دست برداريد از بهر دعا

رحمت واسع بخواهيد از خدا


رحمت واسع، خدا را مهدي است

ديگر اينجا، ني گه بد عهدي است


آري، آري، مهدي آن ساقّي عشق

كرده ما را با نگه باقّي عشق


عشقِ مهدي را ز مهد آموختيم

از شرار عشق او، خود سوختيم


او گُل و ما بلبلان عاشقش

او چو شمع و ما همه پروانه اش


گر بيايد جان خود را مي دهيم

سر به درگاه جلالش مي نهيم


سرورم، مهدي، گُل باغ وجود

اي همه عالم به پايت در سجود


روز و شب از جام عشقت گشته مست

هر كه مهرت گوشه ي قلبش نشست


جان ما قرباني ديدار شد

بي مه رويت جهان غمبار شد


مهديا! بازآ و ما را شاد كن

نغمه ي آزادگي فرياد كن


مهديا! بگذر كلامم قاصر است

عشق تو، آري، همويم ناصر است.

asheghe iran_p
Thursday 27 May 2004, 04:02AM
http://tebyan.net/Ejtemaii/83/03/Image/ej_07_monajat.jpg
گفته بودم به خيال روي تو بينم در خواب

شب زسوداي سرزلف توام خواب كجاست

خداي من!

كوله بارم اگر چه از توشه راه تهي است، انباشته از توكل كه هست.

الهي ان كان قل زادي في المسير اليك فلقد حسن ظني بالتوكل عليك و ان كان جرمي قد اخافني من عقوبتك فان رجائي قد اشعرني بالامن من نقمتك...

اگر چه از پنجه هاي وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.

اگر چه دستم از آنچه كرده است مي لرزد و اگر چه موريانه هاي بيم، استواري پاهايم را سست كرده است، دلم اميدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو.

اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزديك مي كند، آفتاب اطمينان به تو هنوز در آسمان وجودم مي درخشد.

و ان كان ذنبي قد عرضني لعقابك فقد آذنني حسن ثقتي بثوابك و ان انامتني الغفلة عن الاستعداد للقائك فقد نبهتني المعرفة بكرمك و ألائك و ان اوحش ما بيني و بينك فرط العصيان و الطغيان فقد آنسني بشري الغفران و الرضوان...

اگر خواب سرد زمستاني گناه دلم را به انجماد كشيده است، نسيم بهاري اعتماد به لطف تو درآوندهاي دلم هيجان تازه آفريده است.

اگر دانه وجودم در زير خاكهاي غفلت و نسيان، در اشتياق ديدار خورشيد تو، شكفتن را از ياد برده است شناسايي سبزينه فطرتي كه تو در وجود نهاده اي سر مي شكفد و در اشتياق تو رشد مي كند.

اگر گناه و غفلت، استعداد لقاي تو را در وجودم به خواب برده است، عرفان كرامت و بخششت هر لحظه بر ديواره تن خسته ام آونگ مي شود.

اگر گناه و طغيان و عصيان من هر لحظه ميان من و تو حصار مي شود نسيم مژده غفران و رضوان تو از وراي اين حصار در من روح تازه مي دمد و در شريان گناه، خون اميد به بخشش مي دواند.

خدايا!

اگر معصيت من، ميان من و تو حجاب مي شود، اعتقاد به كرم تو پرده مي دراند و ديوار مي شكند.

خدايا!

در زير بار سنگين گناه، دلخوشيم به دستهاي مهربان توست.

اسئلك بسبحات وجهك و بانوار قدسك و ابتهل اليك بعواطف رحمتك و لطائف برّك ان تحقق ظني بما اومله من جزيل اكرامك و جميل انعامك في القربي منك والزلفي لديك و التمتع بالنظر اليك...

به پاكي و تنزه زيبايي و جمالت و به روشنايي مقدس ذاتت از تو مي خواهم و تمام وجود رگه هاي عاطفي لطفت را بهانه مي كنم و شاخه هاي پربار مهرت را مي تكانم كه قله اي را كه با قلم گمان در صفحه ذهن از بخشش و كرامت تو تصوير كرده ام عينيت و تحقق ببخشي.

و پرنده زيباي انعام تو را كه با دستهاي رؤيا به بغل گرفته ام وجود خارجي ببخشي و اين همه راه را كه در جاده آرزوها به تو نزديك گشته ام بازم مگرداني و بالهاي آرزوي مرا در آسمان آبي رحمتت مسوزاني و از چشم خيال كه تابحال به تو مي نگريسته ام نقبي به بصيرت دل بزني.

وها آنا متعرض لنفحات روحك و عطفك و منتجع غيث جودك و لطفك، فارمن سخطك الي رضاك، هارب منك اليك، راج احسن مالديك.

و من اينك درخت وجود خويش را در مسير نسيم روح افزاي تو قرار داده ام و دهان تشنه گلبرگهاي وجودم را رو به باران تو گشوده ام.

خدايا! كودك دلم هراسناك و بيم زده،" خائفاً يترقب" از آتش شعله ور خشم تو و هيمه هاي خويش به دامن تو مي گريزد، از تو، به تو پناه مي برد.

هارب منك اليك.

خدا! و هنوز بهترين گل بوستان تو را مي طلبد و بهترين ميوه رحمت تو را آرزو ميكند. و زلالترين چشمه لطف ترا له له مي زند و بر زمين بخششهاي تو، پاي اعتماد مي كوبد و نگاه توجه آميز و عنايت آكنده ترا اميد مي بندد.

الهي ما بدأت به من فضلك فتممه و ما وهبت لي من كرمك فلا تسلبه و ما سترته علي بحلمك فلا تهتكه و ما علمته من قبيح فعلي فاغفره.

خدايا! تو كه درخت فضل را رويانده اي، به ميوه بنشان.

تو كه كرم را بنا نهاده اي، به اتمام رسان.

تو كه دانه لطف كاشته اي، آبياري كن.

" درون تيره اي دارم زخواطرهاي نفساني

به سينه مطلعي از روزن نور و ضيا بگشا".

خدايا! آنچه را كه بر من بخشيده اي باز پس مگير.

نعمتهاي تو را نه فقط قدر نمي دانم و سپاس نمي گذارم كه حتي نمي شناسم.

من استحقاق اين همه كرم ندارم، اما تو كه از ازل به استحقاق ننگريسته اي، ما را براي اين همه كه تو بخشيده اي چه حقي بر تو بوده است؟

خدايا! نكند كه پرده اي را كه خود كشيده اي پاره كني، طشتي را كه خود مخفي كرده اي از بام بيفكني و رازي را كه خود نهان داشته اي برملا كني.

خدايا!

قبل از آنكه طوفان خشم تو حجاب از گناهان من كنار زند تو خود همه را ببخش.

الي استشفعت بك اليك و استجرت بك منك، اتيتك طامعاً في احسانك راغباً في إمتنانك مستسقياً وابل طولك، مستمطراً غمام فضلك، طالباً مرضاتك، قاصداً جنابك، واردا شريعة رفدك، ملتمساً سني الخيرات من عندك وافداً الي حضرة جمالك مريداً وجهك، طارقاً بابك مستكيناً لعظمتك و جلالك فافعل بي ما انت اهله من المغفرة و الرحمته ولا تفعل بي ما انا اهله من العذاب و النقمة برحمتك يا ارحم الراحمين.

خدايا!

براي آنكه نزد تو آيم در جستجوي شفيعي بودم، واسطه اي مي جستم تا مرا به حضورت بپذيري، ميانجي طلب مي كردم تا مرا از درت نراني.

و خدايا! مهربان تر از تو نيافتم.

چه كس اين گناه مجسم را در پيش تو ميانجيگري خواهد كرد؟!

چه كس اين عصيان محض را واسطه خواهد شد؟!

چه كس شفاعت نافرماني يك عمر خواهد كرد؟!

از خوان تو با نعيم تر چيست

و زحضرت تو كريم تر كيست.

خدايا!

براي آمدن به نزد تو هم تو را شفيع قرار مي دهم.

خدايا!

از آفتاب تو به سايه تو پناه آورده ام.

خدايا!

من بال طمع، متواضعانه بر پاي احسان تو پهن كرده ام.

خدايا!

اين دل خسته پاي رغبت به سوي تو مي دواند و اين دست شكسته جبر تو طلب مي كند و اين قامت به كمان نشسته توان از تو مي جويد.

خدايا!

اين زبان چون لايه هاي كوير ترك خورده گناه زلالي باران رحمت تو را له له مي زند.

و اين برگهاي پژمرده دل خنكاي نسيم رضايت تو را آرزو مي كند.

خدايا!

كبوتر دل به ياد گردش به دور بارگاه تو مي تپد.

خدايا!

اين جان در اشتياق روي تو مي سوزد.

خدايا!

اين چشم بهانه تو را مي گيرد و اشك مي ريزد.

خدايا!

اين ريه ها به شوق تو تنفس مي كنند.

خدايا!

سينه در هجران تو آتش گرفته است.

خدايا!

اين پنجه ها در طلب چشمه بي انقطاع تو به خاك مي روند.

خدايا!

اين دستها عمري سحوري در خانه تو را رها نكرده اند.

خدايا!

خون رگها به جستجوي تو در گردش است.

خدايا!

با من آن كن كه تو شايسته آني از آمرزش و بخشش و رحمت و نه آنكه من سزاوار آنم از عذاب و مجازات و نقمت، بحق رحمتت اي هر چه جوي لطف از چشمه جود تو.