چاه ابوتراب
Thursday 23 October 2008, 11:17PM
به نام خدا
به سوی خدا با 206
لحظه های قشنگی بود؛ لجظه هایی پر از خدا؛ اما بی رو در بایستی باید بگویم اگر بهتان بر نخورد دوست ندارم جای هیچ کدامتان را خالی کنم و در چشیدنش با شما شریک و سهیم باشم! بعضی تجربه ها واقعا شخصی است
از تجربه ی جالب صعودم می گویم.چه بالا رفتنی بود عجیب و سخت با شکوه. جوری بالا بردندمان که واقعاً برای کسی کم پیش می آید که در قعر عالم خاک بتواند چنین بالا رفتنی را تجربه کند. البته نمیگویم که نیست ولی کم است!
جایتان خالی نه ولی عالی بود!!!
همه چیز در یک لحظه...می چرخیدیم و به آسمان می رفتیم لحظه هایی که در آن دیگر به هیچ چیزی نمی اندیشیدی؛ هیچ چیزی..! و.عالم در نظرت دیگر هیچ ارزشی نداشت ؛حتی به قدر پشیزی! و اگر ثروتمندترین ثروتمندان روی زمین هم بودی دیگر برایت به قدر ذره ای ارزش نداشت؛ انقطاعی تنها به سوی خدا
در لحظات ناب و ناباورانه ای که دیگر جز خودت و خدا هیچ نمی دیدی. بی حتی ذره ای فاصله.
هرچه پیشتر می رفتی بیشتراز همه کس وهمه چیز دل می بریدی...
کاش برای همه قسمت شود برای لحظاتی هم که شده طعم انقطاع از دنیا و ما فیها را بچشند؛ لحظه هایی که غیر از خدا و آغوشی که به روشنی برایت باز کرده هیچ نبینی. البته خوب میدانید که خودخواهانه طور دیگرش را.عرض می کنم.
تمام شیرینی اش در همین جا بود. گویی لحظه ها هم برای بدرقه ی تو دست به دست هم سپرده و برایت پله هایی رو به آسمان ساخته اند و گویی تو دیگر هیچ نمی بینی، نمی شنوی و آنچه که هست تنها و تنها، خدای حال گردان است...و آسمان فراخی که پیداست دیگر عزم بازگشت از آن نمی کنی...
اما چنین هم که می پنداشتی نشد؛ انگار حکم، با جاذبه بود
انگار دستانم هنوز بهانه ی نوازش فرزندم را می گرفتند...نمی دانم. پس رفتن را برگشتی می بایست.
و اینک نوبت فرود آمدن بود و چه فرو آمدنی! آنچنان که باید درخور همانگونه بالا رفتنت باشد!
و نمیدانی که چه سخت است این فرود آمدن...حتی خودم هم نمی دانستم
وچه سخت تر اگر بدانی که به کجا و چگونه فرود خواهی آمد آنقدر سخت، که اگر می دانستی رضایت می دادی همانجا که می رفتی بمانی و ازخدا می خواستی که دیگر اصلا پایین برنگردی!!!
درحالتی میان مستی وهشیاری برگردانده شدیم و همه وهمه ی این ها تنها در یک لحظه بود تا تن عصیانگر وعاصی به زمین خاکی برسد، انگارصدها بار کوبیده شدیم، رنده شدیم و مثل پنبه زدنی، زده می شدیم!
حتی اگر هیچ نبود،گویی فقط آن صداهای مهیب بس بود که از این دنیا منقطع ات کند ...(کر ! از دنیا نروی صلوات فرست!)
سپس انگارهمه چیزبه حال اول برگشت و صداها به یکباره از خروش وغلغله افتاد. فراموش کرده بودم که ام، کجایم، واکنون در چه حالم. حتی تنفس هم از یادم رفته بود. به سختی اما از نو چشم به عالم پر گرد وغبار اطراف گشودم و یک بار دیگر سختی زاده شدن از نو را، از نو تجربه کردم انگار ماشین بیچاره مچاله شده و در هم کوبیده شده بود و آن هم با آهن پاره های دور و اطراف یکی شده بود. خون با شتاب و بی امان از فرق سربر رویم می ریخت. انگار مردن چندان سخت هم نبود!!
فرصتی گذشت تا توانستم خودم را پیدا کنم و بشناسم؛ نمی دانید که چه احساس شرم و خجالتی بر وجود ناسپاس فراموشکارم مستولی شد.
خجالت می کشم نه از این که نمرده بودم، از این که در تنها ترین لحظه های خلوت, در لحظه های بهانه و عشق و قرار و استمداد،چه غریبانه، چه مظلومانه مولای مهربانم را فراموش کرده بودم. جای او چه در نزد من خالی بود اوکه بهانه و ضامن تمام لحظات بودنم بود!
" بی او مرده بودم اما او بود که من نمرده بودم." مرگ بر من؛ چه غریبانه غایب بودم از او!
و خدا چه عمری دوباره داد تا بر این گناه آخرین دم، یک عمر بسوزم؛ و فرصتی، تا یک عمر در پشیمانی اش لابه کنم و بر خود بمویم.
دعا کنید که توبه ام پذیرفته شود حتی در آخرین دم، که بی آن از ماندن و رفتنم چه سود است وچه حاصل!
فدای خاشاک قدمهای تو ای مولای مهربان مسیح از تو نشانم؛ که فراموش کاران مرده احوال را نیز تو به خاک فراموشی، نمی سپری!
مهدی جان
نتیجه ی کاملا اخلاقی:
1-هر وقت تصمیم جدی برای ملاقات با خدا داشتی، حتما با سرعت زیاد سر پیچی که منتهی به یه دره ی عمیقه نپیچ!!
2-هیچوقت روی دو نفر واسه مسافرت حساب نکن: یکی راننده ای که خیلی به رانندگیش مطمئنه!!!
و دوم راننده ای که خودش هم به رانندگی خودش اطمینانی نداره
3-توی تموم لحظه هات جوری زندگی کن که اگه آخرین لحظه یه دفعه سر برسه، بتونی اونو جوری که دوست داری رقم بزنی!...!!!!!!!
سرشارمهر 87/5/17
به سوی خدا با 206
لحظه های قشنگی بود؛ لجظه هایی پر از خدا؛ اما بی رو در بایستی باید بگویم اگر بهتان بر نخورد دوست ندارم جای هیچ کدامتان را خالی کنم و در چشیدنش با شما شریک و سهیم باشم! بعضی تجربه ها واقعا شخصی است
از تجربه ی جالب صعودم می گویم.چه بالا رفتنی بود عجیب و سخت با شکوه. جوری بالا بردندمان که واقعاً برای کسی کم پیش می آید که در قعر عالم خاک بتواند چنین بالا رفتنی را تجربه کند. البته نمیگویم که نیست ولی کم است!
جایتان خالی نه ولی عالی بود!!!
همه چیز در یک لحظه...می چرخیدیم و به آسمان می رفتیم لحظه هایی که در آن دیگر به هیچ چیزی نمی اندیشیدی؛ هیچ چیزی..! و.عالم در نظرت دیگر هیچ ارزشی نداشت ؛حتی به قدر پشیزی! و اگر ثروتمندترین ثروتمندان روی زمین هم بودی دیگر برایت به قدر ذره ای ارزش نداشت؛ انقطاعی تنها به سوی خدا
در لحظات ناب و ناباورانه ای که دیگر جز خودت و خدا هیچ نمی دیدی. بی حتی ذره ای فاصله.
هرچه پیشتر می رفتی بیشتراز همه کس وهمه چیز دل می بریدی...
کاش برای همه قسمت شود برای لحظاتی هم که شده طعم انقطاع از دنیا و ما فیها را بچشند؛ لحظه هایی که غیر از خدا و آغوشی که به روشنی برایت باز کرده هیچ نبینی. البته خوب میدانید که خودخواهانه طور دیگرش را.عرض می کنم.
تمام شیرینی اش در همین جا بود. گویی لحظه ها هم برای بدرقه ی تو دست به دست هم سپرده و برایت پله هایی رو به آسمان ساخته اند و گویی تو دیگر هیچ نمی بینی، نمی شنوی و آنچه که هست تنها و تنها، خدای حال گردان است...و آسمان فراخی که پیداست دیگر عزم بازگشت از آن نمی کنی...
اما چنین هم که می پنداشتی نشد؛ انگار حکم، با جاذبه بود
انگار دستانم هنوز بهانه ی نوازش فرزندم را می گرفتند...نمی دانم. پس رفتن را برگشتی می بایست.
و اینک نوبت فرود آمدن بود و چه فرو آمدنی! آنچنان که باید درخور همانگونه بالا رفتنت باشد!
و نمیدانی که چه سخت است این فرود آمدن...حتی خودم هم نمی دانستم
وچه سخت تر اگر بدانی که به کجا و چگونه فرود خواهی آمد آنقدر سخت، که اگر می دانستی رضایت می دادی همانجا که می رفتی بمانی و ازخدا می خواستی که دیگر اصلا پایین برنگردی!!!
درحالتی میان مستی وهشیاری برگردانده شدیم و همه وهمه ی این ها تنها در یک لحظه بود تا تن عصیانگر وعاصی به زمین خاکی برسد، انگارصدها بار کوبیده شدیم، رنده شدیم و مثل پنبه زدنی، زده می شدیم!
حتی اگر هیچ نبود،گویی فقط آن صداهای مهیب بس بود که از این دنیا منقطع ات کند ...(کر ! از دنیا نروی صلوات فرست!)
سپس انگارهمه چیزبه حال اول برگشت و صداها به یکباره از خروش وغلغله افتاد. فراموش کرده بودم که ام، کجایم، واکنون در چه حالم. حتی تنفس هم از یادم رفته بود. به سختی اما از نو چشم به عالم پر گرد وغبار اطراف گشودم و یک بار دیگر سختی زاده شدن از نو را، از نو تجربه کردم انگار ماشین بیچاره مچاله شده و در هم کوبیده شده بود و آن هم با آهن پاره های دور و اطراف یکی شده بود. خون با شتاب و بی امان از فرق سربر رویم می ریخت. انگار مردن چندان سخت هم نبود!!
فرصتی گذشت تا توانستم خودم را پیدا کنم و بشناسم؛ نمی دانید که چه احساس شرم و خجالتی بر وجود ناسپاس فراموشکارم مستولی شد.
خجالت می کشم نه از این که نمرده بودم، از این که در تنها ترین لحظه های خلوت, در لحظه های بهانه و عشق و قرار و استمداد،چه غریبانه، چه مظلومانه مولای مهربانم را فراموش کرده بودم. جای او چه در نزد من خالی بود اوکه بهانه و ضامن تمام لحظات بودنم بود!
" بی او مرده بودم اما او بود که من نمرده بودم." مرگ بر من؛ چه غریبانه غایب بودم از او!
و خدا چه عمری دوباره داد تا بر این گناه آخرین دم، یک عمر بسوزم؛ و فرصتی، تا یک عمر در پشیمانی اش لابه کنم و بر خود بمویم.
دعا کنید که توبه ام پذیرفته شود حتی در آخرین دم، که بی آن از ماندن و رفتنم چه سود است وچه حاصل!
فدای خاشاک قدمهای تو ای مولای مهربان مسیح از تو نشانم؛ که فراموش کاران مرده احوال را نیز تو به خاک فراموشی، نمی سپری!
مهدی جان
نتیجه ی کاملا اخلاقی:
1-هر وقت تصمیم جدی برای ملاقات با خدا داشتی، حتما با سرعت زیاد سر پیچی که منتهی به یه دره ی عمیقه نپیچ!!
2-هیچوقت روی دو نفر واسه مسافرت حساب نکن: یکی راننده ای که خیلی به رانندگیش مطمئنه!!!
و دوم راننده ای که خودش هم به رانندگی خودش اطمینانی نداره
3-توی تموم لحظه هات جوری زندگی کن که اگه آخرین لحظه یه دفعه سر برسه، بتونی اونو جوری که دوست داری رقم بزنی!...!!!!!!!
سرشارمهر 87/5/17