PDA

نمايش نسخه نهائي : اسم شب


چاه ابوتراب
Thursday 23 October 2008, 11:07PM
به نام خدا

دردهای بی دوای ما را دوایی باید واگر نه دردی دیگر باید.
در پی دوایی که شتابان می شوم، هر بار از نو دردی تازه می شود که رنگ از رخ دوا می شوید.
واینبار باز تدارک شست و شویی تازه دارد.
نمیدانم شب های احیا چه در گوش روحم خواندند که دوباره آواره ام ساخت. دوباره آواره ی شب های بی کسی، رهروی شب های خاموش و ساکت؛ دوباره دلتنگی و توکل. نمی دانم هرچه هست بوی آوارگی می دهد.بوی حرکت به سوی چیزی که می خواند، می کشاند...بوی بیا و برو!
و امید شناختی تازه. اما چه امید که این راه ها را این گونه رفتن، رفتن یک شب و قصه ی هزار سال است.چه امید؟
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
دیگر هیچ نقشی برایم آن ذوق اولین را ندارد!
همه چیز تصنع و صحنه آرایی است.
و باز من می مانم و سرگردانی؛ من می مانم و کلید دروازه ی شهر هایی که نمی دانم کجاست.من می مانم و شهر هایی غبار گرفته. ...که در این سرگردانی کف دست هم برایم بیابان است.
عجیب است نه؟!
ندایی که از آغاز فطرت آواز درآ در داده
و ره نایافتگانی که سر از درب عدم برون کرده و واصل ناشدگانی را ماندند که دست به هیچ سر منزلی نسودند و این شد که ماندند سرگردانانی چو من را!
این است که آدمی پس از سیر و سفری به وسعت یک دنیا در برون پس ازصیادی ناموفق، تهیدست و نادار سر به کوی هزار توی درون می برد و در آن خلاء بکر و وحشی، رد پایی از نیاز هزاران ساله ی وجود می جوید.
نیاز به یک رمز، یک راز، همچون " اسم شب "!
و این جا همین دنیای ظلمانی تاریک و تیره ی خودمان را می گویم؛ همین " قلنا اهبطوا " را می گویم، عدمی دیگر است، بطنی دیگر است و رازی می خواهد تا شب ظلمانی اش معنا شود. و گرنه تمام میلیاردها آدمیانی که آمدند و بالاترین اثر، منقوش سنگ قبرها گردیدند چه شد و از بود و نبودشان چه حاصل؟
کاش می دانستیم؛ که من و تو حتی از در خواست هم ناتوانیم!
کاش حتی اگر دانستن را نمی دانستیم، از ندانستن می دانستیم.
کاش عالم ندانستن می شدیم و شناگر بحر ندانستن .
ما حتی در ندانستن خود ناتوانیم.
و این همان شب ظلمانی است که می گویم. و این همان راز شبی است که می گویم؛ همان راز شبی که بسیار چیز ها را بر ملا می کند. دانستن را معنا می کند، نداشتن را معنا می کند، بودن را معنا می کند، نمی دانم را معنا می کند.
ای کاش ما این همه توسط وجودی نامعلوم اما کاملا قرین و پیوسته در ما و محسوس، زیر فشارهای پی در پی ذره بین مانندی قرار نداشتیم. ای کاش این همه فشارهای داغان کننده ی وارد شونده به ما که دائما ما را حرکت می دهد، تکان می دهد، می جنباند و فیضانی که شبیه به شوک می ماند و هر از چند گاهی زلزله سان تمام قرار و سکون هایمان را برهم می زند، این گونه نمی زدمان. چیزی که نمی دانم در درون یا برون، به تحرکمان وا می دارد و گردگیری و خانه تکانی وجود را به ید قاهر و بالادستش تدارک می گیرد.
و ما در پی هر شوکی یکبار چشمانمان رابر هم می زنیم؛ همچون جنین.
و یا چون طفلی تازه متولد، از ضربات کتکِ برای حیات به ناله و شیون می گرائیم.
و چه دردی را متحملیم؛ هم درد ندانستن و همیشه طفل نوزاد بودن، هم کتک خوردن و نفس کشیدن را.
ما در پی هر شوکی فقط یکبار پلک می زنیم، دیده ای می گشائیم و سپس فرو می بندیم. آیا برای عمری دانستن و زیست بودن، چشم انداز یک لحظه راهبر است؟! عمری به درازای ابدیت و چشم گشودن یک لحظه، یک جهش و یک تابش؟ یک لحظه شعله ی فروزنده و روشن کننده چه اندازه از مسیر را نمایان می کند؟ باقی راه را چگونه باید دید و طی کرد؟
کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا
البته نمی خواهم از خود چرندیات ببافم
موضوع خواستن و نخواستن من نیست؛ موضوع غوطه وری ما در نا منتهایی غیر قابل تصویر و فهم است.
ما حتی در پس لحظه ی درد کشیدن، از درک لحظه ای که خود در آن درد کشیده ایم هم قاصریم تا چه رسد به درکی فراتر از آن...
سرشار مهر50/2 بامداد 22/11/75
...و اما ،
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را بر نقطه ی دهان تو باشد مدار عمر
ما برای رفتن به چیزی دیگر نیازمندیم جز پاهای خود. آن اسم شبی که به آن دعوتمان می کنند؛ برویم دوستان برویم! خدا دارد صدایمان می کند ما هم به اسم هایش، صدایش کنیم همان گونه که پدرمان صدایش کرد.