PDA

نمايش نسخه نهائي : حدیث و حکایت


حمید رستمی
Thursday 16 October 2008, 04:08PM
. هر چه فرزند آدم پيرتر مى‏شود، دو صفت در او جوانتر مى‏گردد: حرص و آرزو. 1دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند، امت من صلاح مى‏يابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد مى‏شود: علما و حكام. 2 نمى‏توان همه را با مال راضى كرد اما به حسن خُلق، مى‏توان.3 فقر بلاست. از آن بدتر، بيمارى تن، و از بيمارى تن دشوارتر، بيمارى دل است. 4 مؤمن همواره در جستجوى حكمت است.5 از نشر دانش نمى‏توان جلو گيري كرد. 6 مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند. 7 هر دل سوخته‏اى را عاقبت پاداشى است. 8 بهشت زير قدم هاى مادران است. 9 در رفتار با زنان، از خدا بترسيد و درباره آنان، از نيكى دريغ ننماييد. 10 پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى. همه فرزند آدميد و آدم از خاك است. گرامى‏ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست. 11 از لجاجت بپرهيزيد كه انگيزه آن، نادانى و حاصل آن، پشيمانى است. 12بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد، و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند. 13 خشم مگير و اگر گرفتى، لختى در قدرت كردگار بيانديش.14 اگر خدا خير بنده‏اى را اراده كند، نفس او را واعظ و رهبر او قرار مى‏دهد. 15 صبح و شامى بر مؤمن نمى‏گذرد مگر آن كه بر خود گمان خطا ببرد. 16 سخت ‏ترين دشمن تو همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوى تو جا دارد. 17 دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آيد.18 با هواى نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد. 19 خوشا به حال كسى كه توجه به عيوب خود، او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد. 20 هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگى كند، چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد. 21 . تنها با عقل مى‏توان به نيكي ها رسيد. آن كه عقل ندارد از دين تهى است. هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است: گوش دادن به علم، به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن. . من براى امت خود، از بى‏تدبيرى بيم دارم نه از فقر. در بهبودى كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گويى فردا رفتنى هستيد. . 22«از قول مرحوممعیر الممالک خواندم که سالی ناصرالدین شاه با جماعتی به قم رفته بود.به دریاچه قم که می رسد اطراق می کند و ضمنا دستور نوشتن سفر نامه می دهد.صحبت ازمحیط دریاچه می شود و هر یک از حاضران حدسی می زند. ناصرالدین شاه می گوید:دورش را بیست و چهار فرسنگ بنویسید.بعد می گوید عمقش را چگونه تعیین کنیم؟اکبر خان سیف السلطان تعظیمی می کند و می گوید:قربان،با همان حسابی که دورش را تعیین کردید عمقش را هم تعیین بفر مایید.»هزارو یک حکایت تاریخی ج 2ص 49» 33«در سال 1927که الفونس سیزدهم پادشاه اسپانیا بود وزارت فرهنگ اسپانیا تصمیم گرفت از طرف دانشگاه دکترای افتخاری به پادشاه بدهد و این موضوع را به شورای عالی دانشگاه پیشنهاد کرد.از یکصدو چهارده نفر استادان دانشگاههای مادرید چهل نفر با اعطای عنوان دکترا به پادشاه موافقت کردند؛چهارده نفرمخالفت نمودند؛ولی شصت نفر دیگر از دادن رای خوداری کردند و بی طرف ماندند.وقتی جریان را به سلطان اسپانیا گزارش کردند گفت:در میان استادان دانشگاه چهل نفر مرا دوست می دارند ولی دارای شهامت و اتکای به نفس نیستند؛زیرا بنا حق با عنوان علمی من موافقت کرده اند.چهارده نفری که مخالفت کرده اند شهامت دارند،اما از دوستی با من محرومند.ولی ان شصت نفری که بی طرف ماندند،نه رای موافق دادند و نه مخالف،نه دوستی دارند و نه شهامت و نه اتکای به نفس.»هزارو یک حکایت تاریخی ج2 ص 50» 44 «هارون الرشید دز صحن عمارت خود نشسته بود.عیسی بن جعفر برمکی و ام جعفر (مادر جعفر بر مکی)و دیگران حاضر بودند.هارون امر کرد که بهلول را حاضر کنند.بهلول حاضر شد ودر مقابل هارون نشست.هارون به بهلول خطاب می کند که دیوانه ها را بشمار.بهلول گفت:اول خودم هستم.و پس از اشاره به ام جعفر گفت:دوم این است.عیسی با حالت عصبانیت می گوید:وای بر تو،برای ام جعفر چنین حرفی را می زنی؟بهلول گفت:تو هم سومی هستی ای صاحب عربده.هارون فریاد کسید:بهلول را بیرون کنید!بهلول گفت:تو هم چهارمی هستی.» 55