zazan233
Friday 26 September 2008, 05:40AM
بسم الله الرحمن الرحیم
جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی یکی از شعرای متصوف ایران است. وی در سال604 ه.ق در شهر بلخ که آن روزگار مرکز ادبیات ایران بوده است ، به دنیا آمد. پدر وی بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی از عرفاء و علمای اهل سنت شهر بلخ بوده است و جایگاه رفیعی نزد سلطان محمد خوارزمشاه داشته است و به همین جهت در شهر بلخ صاحب مسند تدریس و کرسی فتوی بود.در زمان كودكی او و همزمان با حمله مغول ها به ایران ، با توجه به اختلاف پیش آمده بین پدرش و سلطان محمد مجبور به ترک بلخ شده است.و بهاء الدین كه از سوی سلطان و مردم بلخ و مخالفان تصوف مورد آزار قرار گرفته بود همزمان با حمله مغول به همراه خانوادهاش از راه خراسان رهسپار بغداد شد.پس از عبور از شهرهای مختلف و مسافرت های گوناگون ، عاقبت در شهر قونیه رحل اقامت افکند.جلال الدین در طول این سالها نزد پدرش به تحصیل پرداخت. تا اینکه پدرش در سال 628 ه.ق از دنیا رفت و لذا پس از آن در درس برهان الدین محقق ترمذی، كه از بزرگان صوفیه در زمان خویش بود ،شرکت جست.
سپس به ترغیب استاد عازم سفر شام شد و در شام به نزد محی الدین ابن عربی (1) _ یکی از سران صوفیه_ شتافت. پس از مدتی حضور نزد ابن عربی ، عازم قونیه گشت. پس از بازگشت، استاد خود ترمذی را خفته در خاك دید ، لذا در سال 642 ه.ق تدریس و تعلیم را آغاز نمود. می گویند در حدود ده هزار نفر شاگرد داشت.تا اینکه با شمس تبریزی(2)ملاقات نمود و از جان و دل عاشق وی شد!
مولوی، چنان شیفته شده بود که درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و شب و روز را به نزد شمس می شتافت. وی سه سال پیوسته نزد شمس رفت وآمد داشت و در این دوران به كلی از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدریس دست شست و به سماع و رقص و وجد و حال (3) روی آورد و از هیأت صاحب منبر پیشین به رندی لاابالی و مستی پیمانه به دست ، بدل گشت.
این انقلاب روحی مفتضح مولوی، خشم شاگردان و مریدان او را فراهم آورد تا آنجا که شاگردانش شمس را به ترك قونیه و رها كردن مولوی وادار ساختند. اما مهاجرت شمس تبریزی از قونیه شیدایی و آشفتگی حال جلال الدین را افزون ساخت تا آنجا که داغ فراق مراد! خود را در قالب اشعار و نواهای شورانگیز و همراه با رقص و سماع و رباب متجلی ساخت. بیقراری او موجب شد كه شمس پس از یك سال و نیم در سال 644ه.ق از دمشق به قونیه باز گردد. اما اقامت مجدد شمس تبریزی در قونیه چندان به درازا نكشید. وی در این مدت بساط سماع و طرب را بی باكانه گسترد و رفته رفته ، اسرار دل خود را كه آکنده از كفر و الحاد بودند ، بیان نمود.
سرانجام در سال645 ه.ق در نقشه ای كه دشمنان شمس کشیده بودند، گروهی از شاگردان متعصب مولوی بر او شوریده و شمس تبریزی را به قتل رساندند. قتل شمس تبریزی از مولوی پنهان نگاه داشته شد و او كه از غیبت استاد خویش مضطرب گشته بود، چندی در انتظار مراد! خود به سر برد و حتی در طلب یافتن او چند بار به دمشق سفر كرد و پس از ناامیدی از دیدار او كه دو سال به طول انجامید، پریشان و آشفته حال به قونیه بازگشت.
پس از آن بطور کلی درس و بحث را رها کرد و روی به طریقت صوفیه آورد و فرقه مولویه را تاسیس نمود.
سرانجام در سال 672 ه.ق در قونیه و بر اثر بیماری تب محرقه از دنیا رفت و او را در قونیه دفن کردند.(4)
آنچه گذشت شمه ای از زندگی مولوی است که از کتبی برداشت شده است که نویسندگان آنها سعی در تطهیر وی داشته اند و هر آنچه طعن در متن مشاهده می شود ، اضافات نویسنده این مرقومه می باشد.
پس از نقل مختصری از زندگی وی بهتر است به دیدگاه ها و نظرات مولوی بپردازیم و ایرادات وارده بر وی را از نظر بگذرانیم و تنها راه دفاع از وی (البته چنانچه مایل به دفاع از وی هستید!) ارائه پاسخی منطقی و مستدل است و اینکه اثبات نمایید که نخیر! مولوی از عرفای بزرگ ماست که می توان از کلمات وی برداشت های دینی خوبی داشت.
نکته ای که بسیار در خور توجه است ، اینکه آنچه در رد اندیشه ها و اقوال مولوی گفته می شود ، البته زمانی ثابت خواهد شد که مخاطب محترم ، اصول و فروع تشیع و روایاتی که بدانها استدلال خواهد شد ، را بپذیرند. وگرنه کسی که اصلا به امامت و ولایت و عصمت و مظلومیت امامان معصوم علیهم السلام و منفوریت دشمنان و ظالمان بر ایشان معترف نباشد و یا اندیشه ای پلورالیستی داشته باشد و همه فرق و مذاهب و مکاتب را بر حق بداند ، دیگر این دلایل ما برای او اشکالی مهم نمی باشد ، که البته بعید به نظر می رسد مخاطب شیعی محترم ، چنین دور افتاده باشند!
بنابراین ما فرض را می گذاریم که روی سخن ما با شیعه ای اثنی عشری است که طریق امامان را طراط مستقیم می داند و آن هم تنها صراط و راه نجات!
در توحید مثنوی ؛
ملای رومی داستان معروفی دارد که بسیار بر سر زبانهاست و سال هاست در دبستان ها کودکان معصوم این مرز و بوم مجبور به خواندن و حفظ آن بوده اند.
بله! داستان موسی و شبان ، که البته همه حفظیم و می خوانیم :
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
....
وحاصل این قصه همین که ، موسی ،چوپانی را که در ذهن خود خدایی ساخته بود و برایش دست و پایی و موی سری پرداخته بود ، نهی شدید می کند که اینکه گفتی کفر است به خدا و او منزه است از داشتن جسم و دست و پا و آنچه تو تصور کرده ای خدا نیست و بلکه بتی است در عالم اوهام و اندیشه خام. و پس از ارشاد موسی ، شبان توبه می کند و سر به بیابان می گذارد که وای ! چه گناهی مرتکب شدم و ...
اما از اینجا دیگر جناب مولوی ، از زبان ربوبی حضرت حق،موسی کلیم الله ، معصوم و یکی از پنج تن اولوالعزم من الرسل را به باد توبیخ می گیرد که اینکه گفتی چه بود و چرا دل نازک چوپان ما را به نیزه ملامت سفتی و خاطر آسوده اش را چرا برآشفتی؟؟؟!
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی!
اما اشکالات این داستان:
الف :
این داستان که به حضرت موسی و آن شبان نسبت داده شده ، در هیچ یک از مسانید شیعی و سنی وجود ندارد و صرفا از بافته های مثنوی است.و چنانچه میدانید بنابر آموزه های دینی ما ، نسبت دروغ به ائمه و انبیاء ، کبیره ای است نابخشودنی! و آنرا خطایی میدانیم که موجب تشویش و تکذیب سنن و سیر پیامبران و معصومین علیهم السلام می گردد.حال شما را بخدا درباره این دروغ بزرگ چه می گویید؟؟؟
ب:
ای کاش که این حکایت تنها دروغی بود ، بی روایت ، اما لااقل مضمون آن مطابق بود با حقیقت و شریعت. ولی افسوس که مفاد آن نیز در تناقض با تمامی روایات است و سخنی است خلاف برهان و مخالف قرآن!
* آیا آن چوپان در حالت اول خویش ، خداوند متعال را می پرستید یا بت ذهنی خویش را ؟ آیا حدیث امام صادق علیه السلام را شنیده اید که می فرماید :
کلما میزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم مردود الیکم (تهذیب الاحیا، فیض کاشانی)که آنچه در وهم شما باشد خدایتان نیست بلکه مخلوق ذهنی شماست که خود او را ساخته اید و...
آیا به عقل و خرد شما ، این درست است که خداوند متعال ، نبی کلیم الله خویش را ملامت کند که چرا بنده ما را از ما جدا کردی؟
مگر موسی او را از که جدا کرده بود ؟از خدا ؟یا از بت ذهنی او؟ سبحان الله عما یقولون!
ج:
ملای رومی در ادامه می گوید:
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هرچه می خواهد دل تنگت بگوی
آیا می دانید این بیت در تضاد کامل وناسازگاری صریح با آموزه های ائمه علیهم السلام است ؟ یا نمی دانید؟
امام علی ابن موسی الرضا علیهما السلام می فرمایند:
الهی لا اصفک الا بما وصفت به نفسک (خداوندا ترا توصیف نمی کنم مگر به همان اوصافی که خود، خودت را توصیف نموده ای)
سبحانک ما عرفوک و لهذا وصفوک و شبهوک...
آری همه فقها و حکیمان و متکلمان ومحدثان و راویان اخبار شیعه ، اسماء الهی را توقیفی می دانند و خواندن خدا را موقوف به استفاده و استعمال آن اسماء حسنی که خود برای خود خلق کرده می دانند و ترک اینگونه دعا را موجب گمراهی و ضلالت می دانند.
ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها و ذر الذین یلحدون فی اسمائه ... (اعراف 180)
اما مولوی مدعی است که خدا را بدون ترتیب و آداب ، با هر اسم و صفتی (هرچند که دستکش بوسی بمالی پایکش ...) بخوان!
حال بفرمائید چه کنیم آیا به دنبال مولوی روانه شویم و دست از آموزه های دین و ائمه علیهم السلام بر داریم یا نه دست از این پیر صوفی قونیه بشوئیم؟؟؟
البته این وجیزه را مجالی بیش از این نیست و اشکالات این شعر مثنوی ، چندان است که در این مختصر بیان نمی گنجد و برای آنکه همه آنها را دریابید ، نیازمند آنید که مباحث توحیدی و باب اسماءالله و صفات خدای متعال را در احادیث به نیکی بخوانید و بدانید.
سخن دیگر اینکه :
آیا اصولا مخاطب محترم ! برائت و بیزاری از خلفای جور ( از اول تا آخرشان ، از زاده ابی قحافه تا آخرین خلیفه عباسی) را بر خود فرض می دانید و از ارکان شیعی خود می دانید؟
یا معتقدید که آنها اشخاص محترم و خدمتگزاری از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند که از سر خیرخواهی برای اسلام و مسلمین ، امام حق را خانه نشین کردند ، خانه اش را به آتش کشیدند و جان جانان و ناموس حرم محترمش را مضروب و مجروح کردند و ... و با این حال محترمند و باید مراقبت کرد از اینکه مبادا به آنان جسارتی بشود و ...
شما براستی از کدام گروهید؟
جدا از عقیده شخصی خود ، آیا اذعان دارید که لا اقل در اعتقاد شیعه امامیه ، بیزار بودن از آن جائران غاصب ، رکن رکین دین است و شیعیان برائت از آنان و لعنت بر ایشان را از دین خود می دانند؟
شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : لا یقبل ایمان عبد الا بمحبه علی ابن ابیطالب و البرائه من اعدائه.
آیا شنیده اید که صادقین علیهما السلام فرموده اند که آن دو (ابوبکر وعمر ) طرفه العینی به خدا و پیامبرش ایمان نیاوردند و ...
آیا روایت مطاعن آنان راخوانده اید؟ آیا بدعت های فراوانشان را در دین خدا می دانید؟
اگر چنین خوانده اید و معتقدید ، اکنون ببینید که صاحب دریای حکمت ! و معرفت ! مولوی رومی ، در این دریا (مثنوی) چه موج ها که در بیان عظمت و زهادت و قداست همان ظالمان بر نینگیخته و چه ستایش ها که از آن جانیان دخترِ پیغمبر کش نکرده است.
نسبت به ابوبکر؛
صدیق خواندن او :
چشم احمد بر ابوبکری زده
او زیک تصدیق صدیق آمده
...
می دانید که ابوبکر صدیقِِ مولوی ، همان کس است که حدیث دروغ " نحن معاشر الانبیاء لا نورث درهما و لا دینارا و ماترکناه فهو صدقه للمسلمین ..." را برای غصب فدک و روایت دروغ " انا اهل بیت اختار الله لنا ... فلن یجتمعا الخلافه و النبوه فینا اهل البیت " را برای غصب خلافت جعل کرد.
این صدیق مولوی همان کس است که صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه ای غرا ، رسما او را کذاب خواندند و فرمودند :" لقد جئت شیئا فریا" و نیز فرمود: این اولین بار نیست که بر پدرم دروغ می بندید!
وشما اکنون دو راه دارید ، یا آنکه حضرت زهرا سلام الله علیها را صدیقه بدانید و دشمنش ابوبکر را کذاب و یا آنکه با تکذیب حضرت زهرا سلام الله علیها ، ابوبکر را صدیق بخوانید و ستایشگر او مولوی را صادق بدانید.
نسبت به عمر ابن الخطاب؛
عمر را همه شیعیان می شناسند و می دانید که در حق او به چه معتقدند.
شما را نمی دانم ، اما لااقل ببینید که امامان ما در حق او چه ها گفته اند. حق الیقین و حدیقه الشیعه را هم گهگاهی بخوانید خالی از فائده نیست!
این روایت را از امام صادق علیه السلام بشنوید که فرموده است : اگر کسی معتقد باشد که آن دو (عمر و ابوبکر) چشم بر هم زدنی ، بخدا ایمان آورده اند ، خود بی ایمان است.
آن گاه در دریای مثنوی ! این ستایش ها را از عمر ابن خطاب بخوانید و ببینید که این بلخی رومی ، چه سنگ تمامی گذاشته در تمجید از مقام وی!
1- فاروق خواندن عمر :
چون عمر شیدای آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونکه فاروق آینه اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد
ضمیمه کنید این ابیات را و ابیات سروده شده در مدح ابوبکر را به روایت امیرالمومنین علیه السلام که فرمود:
من صدیق اکبر و فاروق امتم و هر که غیر از من این را بگوید ، دروغگو و کذاب است.
2- امیر المومنین خواندن عمر:
آیا می دانید که شیعه ، لقب امیرالمومنین را مختص به امام علی ابن ابیطالب علیه السلام می داند؟ حال ببینید که آن رومی چه می گوید:
عهد عُمّر آن امیرمومنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
...
آری ! البته عمر ، امیر است ، اما بر مسلمان و مومنی چون جلال الدین محمد رومی بلخی !
3- مومن دانستن عمر از ازل :
مولوی ، عمر را نه در این دنیا که از عالم الست مومن می داند!
کجاست جعفر ابن محمد علیهما السلام که بیاید و معرفت عارفان را ببیند و دیگر عمر را منافق مسلمان نما نداند؟!
بد عمر را نام این جا بت پرست
لیک مومن بود نامش در الست
جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی یکی از شعرای متصوف ایران است. وی در سال604 ه.ق در شهر بلخ که آن روزگار مرکز ادبیات ایران بوده است ، به دنیا آمد. پدر وی بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی از عرفاء و علمای اهل سنت شهر بلخ بوده است و جایگاه رفیعی نزد سلطان محمد خوارزمشاه داشته است و به همین جهت در شهر بلخ صاحب مسند تدریس و کرسی فتوی بود.در زمان كودكی او و همزمان با حمله مغول ها به ایران ، با توجه به اختلاف پیش آمده بین پدرش و سلطان محمد مجبور به ترک بلخ شده است.و بهاء الدین كه از سوی سلطان و مردم بلخ و مخالفان تصوف مورد آزار قرار گرفته بود همزمان با حمله مغول به همراه خانوادهاش از راه خراسان رهسپار بغداد شد.پس از عبور از شهرهای مختلف و مسافرت های گوناگون ، عاقبت در شهر قونیه رحل اقامت افکند.جلال الدین در طول این سالها نزد پدرش به تحصیل پرداخت. تا اینکه پدرش در سال 628 ه.ق از دنیا رفت و لذا پس از آن در درس برهان الدین محقق ترمذی، كه از بزرگان صوفیه در زمان خویش بود ،شرکت جست.
سپس به ترغیب استاد عازم سفر شام شد و در شام به نزد محی الدین ابن عربی (1) _ یکی از سران صوفیه_ شتافت. پس از مدتی حضور نزد ابن عربی ، عازم قونیه گشت. پس از بازگشت، استاد خود ترمذی را خفته در خاك دید ، لذا در سال 642 ه.ق تدریس و تعلیم را آغاز نمود. می گویند در حدود ده هزار نفر شاگرد داشت.تا اینکه با شمس تبریزی(2)ملاقات نمود و از جان و دل عاشق وی شد!
مولوی، چنان شیفته شده بود که درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و شب و روز را به نزد شمس می شتافت. وی سه سال پیوسته نزد شمس رفت وآمد داشت و در این دوران به كلی از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدریس دست شست و به سماع و رقص و وجد و حال (3) روی آورد و از هیأت صاحب منبر پیشین به رندی لاابالی و مستی پیمانه به دست ، بدل گشت.
این انقلاب روحی مفتضح مولوی، خشم شاگردان و مریدان او را فراهم آورد تا آنجا که شاگردانش شمس را به ترك قونیه و رها كردن مولوی وادار ساختند. اما مهاجرت شمس تبریزی از قونیه شیدایی و آشفتگی حال جلال الدین را افزون ساخت تا آنجا که داغ فراق مراد! خود را در قالب اشعار و نواهای شورانگیز و همراه با رقص و سماع و رباب متجلی ساخت. بیقراری او موجب شد كه شمس پس از یك سال و نیم در سال 644ه.ق از دمشق به قونیه باز گردد. اما اقامت مجدد شمس تبریزی در قونیه چندان به درازا نكشید. وی در این مدت بساط سماع و طرب را بی باكانه گسترد و رفته رفته ، اسرار دل خود را كه آکنده از كفر و الحاد بودند ، بیان نمود.
سرانجام در سال645 ه.ق در نقشه ای كه دشمنان شمس کشیده بودند، گروهی از شاگردان متعصب مولوی بر او شوریده و شمس تبریزی را به قتل رساندند. قتل شمس تبریزی از مولوی پنهان نگاه داشته شد و او كه از غیبت استاد خویش مضطرب گشته بود، چندی در انتظار مراد! خود به سر برد و حتی در طلب یافتن او چند بار به دمشق سفر كرد و پس از ناامیدی از دیدار او كه دو سال به طول انجامید، پریشان و آشفته حال به قونیه بازگشت.
پس از آن بطور کلی درس و بحث را رها کرد و روی به طریقت صوفیه آورد و فرقه مولویه را تاسیس نمود.
سرانجام در سال 672 ه.ق در قونیه و بر اثر بیماری تب محرقه از دنیا رفت و او را در قونیه دفن کردند.(4)
آنچه گذشت شمه ای از زندگی مولوی است که از کتبی برداشت شده است که نویسندگان آنها سعی در تطهیر وی داشته اند و هر آنچه طعن در متن مشاهده می شود ، اضافات نویسنده این مرقومه می باشد.
پس از نقل مختصری از زندگی وی بهتر است به دیدگاه ها و نظرات مولوی بپردازیم و ایرادات وارده بر وی را از نظر بگذرانیم و تنها راه دفاع از وی (البته چنانچه مایل به دفاع از وی هستید!) ارائه پاسخی منطقی و مستدل است و اینکه اثبات نمایید که نخیر! مولوی از عرفای بزرگ ماست که می توان از کلمات وی برداشت های دینی خوبی داشت.
نکته ای که بسیار در خور توجه است ، اینکه آنچه در رد اندیشه ها و اقوال مولوی گفته می شود ، البته زمانی ثابت خواهد شد که مخاطب محترم ، اصول و فروع تشیع و روایاتی که بدانها استدلال خواهد شد ، را بپذیرند. وگرنه کسی که اصلا به امامت و ولایت و عصمت و مظلومیت امامان معصوم علیهم السلام و منفوریت دشمنان و ظالمان بر ایشان معترف نباشد و یا اندیشه ای پلورالیستی داشته باشد و همه فرق و مذاهب و مکاتب را بر حق بداند ، دیگر این دلایل ما برای او اشکالی مهم نمی باشد ، که البته بعید به نظر می رسد مخاطب شیعی محترم ، چنین دور افتاده باشند!
بنابراین ما فرض را می گذاریم که روی سخن ما با شیعه ای اثنی عشری است که طریق امامان را طراط مستقیم می داند و آن هم تنها صراط و راه نجات!
در توحید مثنوی ؛
ملای رومی داستان معروفی دارد که بسیار بر سر زبانهاست و سال هاست در دبستان ها کودکان معصوم این مرز و بوم مجبور به خواندن و حفظ آن بوده اند.
بله! داستان موسی و شبان ، که البته همه حفظیم و می خوانیم :
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
....
وحاصل این قصه همین که ، موسی ،چوپانی را که در ذهن خود خدایی ساخته بود و برایش دست و پایی و موی سری پرداخته بود ، نهی شدید می کند که اینکه گفتی کفر است به خدا و او منزه است از داشتن جسم و دست و پا و آنچه تو تصور کرده ای خدا نیست و بلکه بتی است در عالم اوهام و اندیشه خام. و پس از ارشاد موسی ، شبان توبه می کند و سر به بیابان می گذارد که وای ! چه گناهی مرتکب شدم و ...
اما از اینجا دیگر جناب مولوی ، از زبان ربوبی حضرت حق،موسی کلیم الله ، معصوم و یکی از پنج تن اولوالعزم من الرسل را به باد توبیخ می گیرد که اینکه گفتی چه بود و چرا دل نازک چوپان ما را به نیزه ملامت سفتی و خاطر آسوده اش را چرا برآشفتی؟؟؟!
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی!
اما اشکالات این داستان:
الف :
این داستان که به حضرت موسی و آن شبان نسبت داده شده ، در هیچ یک از مسانید شیعی و سنی وجود ندارد و صرفا از بافته های مثنوی است.و چنانچه میدانید بنابر آموزه های دینی ما ، نسبت دروغ به ائمه و انبیاء ، کبیره ای است نابخشودنی! و آنرا خطایی میدانیم که موجب تشویش و تکذیب سنن و سیر پیامبران و معصومین علیهم السلام می گردد.حال شما را بخدا درباره این دروغ بزرگ چه می گویید؟؟؟
ب:
ای کاش که این حکایت تنها دروغی بود ، بی روایت ، اما لااقل مضمون آن مطابق بود با حقیقت و شریعت. ولی افسوس که مفاد آن نیز در تناقض با تمامی روایات است و سخنی است خلاف برهان و مخالف قرآن!
* آیا آن چوپان در حالت اول خویش ، خداوند متعال را می پرستید یا بت ذهنی خویش را ؟ آیا حدیث امام صادق علیه السلام را شنیده اید که می فرماید :
کلما میزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم مردود الیکم (تهذیب الاحیا، فیض کاشانی)که آنچه در وهم شما باشد خدایتان نیست بلکه مخلوق ذهنی شماست که خود او را ساخته اید و...
آیا به عقل و خرد شما ، این درست است که خداوند متعال ، نبی کلیم الله خویش را ملامت کند که چرا بنده ما را از ما جدا کردی؟
مگر موسی او را از که جدا کرده بود ؟از خدا ؟یا از بت ذهنی او؟ سبحان الله عما یقولون!
ج:
ملای رومی در ادامه می گوید:
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هرچه می خواهد دل تنگت بگوی
آیا می دانید این بیت در تضاد کامل وناسازگاری صریح با آموزه های ائمه علیهم السلام است ؟ یا نمی دانید؟
امام علی ابن موسی الرضا علیهما السلام می فرمایند:
الهی لا اصفک الا بما وصفت به نفسک (خداوندا ترا توصیف نمی کنم مگر به همان اوصافی که خود، خودت را توصیف نموده ای)
سبحانک ما عرفوک و لهذا وصفوک و شبهوک...
آری همه فقها و حکیمان و متکلمان ومحدثان و راویان اخبار شیعه ، اسماء الهی را توقیفی می دانند و خواندن خدا را موقوف به استفاده و استعمال آن اسماء حسنی که خود برای خود خلق کرده می دانند و ترک اینگونه دعا را موجب گمراهی و ضلالت می دانند.
ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها و ذر الذین یلحدون فی اسمائه ... (اعراف 180)
اما مولوی مدعی است که خدا را بدون ترتیب و آداب ، با هر اسم و صفتی (هرچند که دستکش بوسی بمالی پایکش ...) بخوان!
حال بفرمائید چه کنیم آیا به دنبال مولوی روانه شویم و دست از آموزه های دین و ائمه علیهم السلام بر داریم یا نه دست از این پیر صوفی قونیه بشوئیم؟؟؟
البته این وجیزه را مجالی بیش از این نیست و اشکالات این شعر مثنوی ، چندان است که در این مختصر بیان نمی گنجد و برای آنکه همه آنها را دریابید ، نیازمند آنید که مباحث توحیدی و باب اسماءالله و صفات خدای متعال را در احادیث به نیکی بخوانید و بدانید.
سخن دیگر اینکه :
آیا اصولا مخاطب محترم ! برائت و بیزاری از خلفای جور ( از اول تا آخرشان ، از زاده ابی قحافه تا آخرین خلیفه عباسی) را بر خود فرض می دانید و از ارکان شیعی خود می دانید؟
یا معتقدید که آنها اشخاص محترم و خدمتگزاری از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند که از سر خیرخواهی برای اسلام و مسلمین ، امام حق را خانه نشین کردند ، خانه اش را به آتش کشیدند و جان جانان و ناموس حرم محترمش را مضروب و مجروح کردند و ... و با این حال محترمند و باید مراقبت کرد از اینکه مبادا به آنان جسارتی بشود و ...
شما براستی از کدام گروهید؟
جدا از عقیده شخصی خود ، آیا اذعان دارید که لا اقل در اعتقاد شیعه امامیه ، بیزار بودن از آن جائران غاصب ، رکن رکین دین است و شیعیان برائت از آنان و لعنت بر ایشان را از دین خود می دانند؟
شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : لا یقبل ایمان عبد الا بمحبه علی ابن ابیطالب و البرائه من اعدائه.
آیا شنیده اید که صادقین علیهما السلام فرموده اند که آن دو (ابوبکر وعمر ) طرفه العینی به خدا و پیامبرش ایمان نیاوردند و ...
آیا روایت مطاعن آنان راخوانده اید؟ آیا بدعت های فراوانشان را در دین خدا می دانید؟
اگر چنین خوانده اید و معتقدید ، اکنون ببینید که صاحب دریای حکمت ! و معرفت ! مولوی رومی ، در این دریا (مثنوی) چه موج ها که در بیان عظمت و زهادت و قداست همان ظالمان بر نینگیخته و چه ستایش ها که از آن جانیان دخترِ پیغمبر کش نکرده است.
نسبت به ابوبکر؛
صدیق خواندن او :
چشم احمد بر ابوبکری زده
او زیک تصدیق صدیق آمده
...
می دانید که ابوبکر صدیقِِ مولوی ، همان کس است که حدیث دروغ " نحن معاشر الانبیاء لا نورث درهما و لا دینارا و ماترکناه فهو صدقه للمسلمین ..." را برای غصب فدک و روایت دروغ " انا اهل بیت اختار الله لنا ... فلن یجتمعا الخلافه و النبوه فینا اهل البیت " را برای غصب خلافت جعل کرد.
این صدیق مولوی همان کس است که صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه ای غرا ، رسما او را کذاب خواندند و فرمودند :" لقد جئت شیئا فریا" و نیز فرمود: این اولین بار نیست که بر پدرم دروغ می بندید!
وشما اکنون دو راه دارید ، یا آنکه حضرت زهرا سلام الله علیها را صدیقه بدانید و دشمنش ابوبکر را کذاب و یا آنکه با تکذیب حضرت زهرا سلام الله علیها ، ابوبکر را صدیق بخوانید و ستایشگر او مولوی را صادق بدانید.
نسبت به عمر ابن الخطاب؛
عمر را همه شیعیان می شناسند و می دانید که در حق او به چه معتقدند.
شما را نمی دانم ، اما لااقل ببینید که امامان ما در حق او چه ها گفته اند. حق الیقین و حدیقه الشیعه را هم گهگاهی بخوانید خالی از فائده نیست!
این روایت را از امام صادق علیه السلام بشنوید که فرموده است : اگر کسی معتقد باشد که آن دو (عمر و ابوبکر) چشم بر هم زدنی ، بخدا ایمان آورده اند ، خود بی ایمان است.
آن گاه در دریای مثنوی ! این ستایش ها را از عمر ابن خطاب بخوانید و ببینید که این بلخی رومی ، چه سنگ تمامی گذاشته در تمجید از مقام وی!
1- فاروق خواندن عمر :
چون عمر شیدای آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونکه فاروق آینه اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد
ضمیمه کنید این ابیات را و ابیات سروده شده در مدح ابوبکر را به روایت امیرالمومنین علیه السلام که فرمود:
من صدیق اکبر و فاروق امتم و هر که غیر از من این را بگوید ، دروغگو و کذاب است.
2- امیر المومنین خواندن عمر:
آیا می دانید که شیعه ، لقب امیرالمومنین را مختص به امام علی ابن ابیطالب علیه السلام می داند؟ حال ببینید که آن رومی چه می گوید:
عهد عُمّر آن امیرمومنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
...
آری ! البته عمر ، امیر است ، اما بر مسلمان و مومنی چون جلال الدین محمد رومی بلخی !
3- مومن دانستن عمر از ازل :
مولوی ، عمر را نه در این دنیا که از عالم الست مومن می داند!
کجاست جعفر ابن محمد علیهما السلام که بیاید و معرفت عارفان را ببیند و دیگر عمر را منافق مسلمان نما نداند؟!
بد عمر را نام این جا بت پرست
لیک مومن بود نامش در الست