Folaani
Monday 22 September 2008, 08:28PM
معنویت و دین ما به ما آموخت مرام محبت و رحم و خیرخواهی را.
انسانیت را.
و اینک ما اینچنین هستیم.
حتی بی خدا.
بی دین.
کسی آمد و چیزی گفت.
و دل پسندید و برگرفت.
اینک خدای ما اوست که اینچنین باشد.
که ما خداییش را خوشایند یافتیم بهر آنچه که نداشتیم و خواستیم.
و او خود با ما زمزمه کرد.
از شکوه. از معنا داشتن هستی.
و چه معنایی از محبت بالاتر؟
او خود به ما آموخت معیار را.
اگر خدایی هست و ما او را میپرستیم، نه از اجبار و ترس، که از روی دل، بهر کمال اوست.
وگرنه خدایی که محبت در او نباشد، خدایی نیست که ما بخواهیم و براستی بپرستیم.
و نبودن را به بودن ترجیح خواهیم داد که سعادتی برایمان متصور نیست. باوری نخواهیم داشت.
معنای بودن، با محبت، بودن میشود. بی آن، بودن، از نبودن پست تر است.
این حقیقت است.
گر چنان خدایی باشد، چه فرقی هست در مراتب کمال او جز به قدرتش با قوی ای که زیردستان از او میهراسند؟
آیا چنان قدرتی کمال است؟
براستی قدرت از کجا می آید؟
شاید حتی قدرت نیز از محبت می آید.
نمیدانم.
کسی نمیداند.
فقط میدانم که نمیتوان کمال در قدرت را به معنای زیبایش پرستید.
مختارانه، عاشقانه.
مگر اینکه این قدرت براستی زیبا باشد.
و زیبایی در چیست؟
آیا جز محبت و رحم و خیرخواهی زیبایی دیگری هست که اصالت مطلق داشته باشد؟
آنان که در اشعار خویش از جمال معشوق خاکی یاد خدا میکنند از چه روست؟
آنکه زیبایی خلق میکند زیباست.
و این زیبایی زیبا نیست بی محبت.
چراکه کسی از آن بهره ای نخواهد داشت.
گر بدانی که هرگز به این زیبایی ملحق نخواهی شد آیا تو را بهره ای از زیبایی خواهد بود؟
آیا دیگر زیبایی به چشمانت زیبا خواهد بود؟ معنا خواهد داشت؟ ارزشمند خواهد بود؟ بر چه؟
زیبایی اش آیا برایت حقارت نخواهد شد؟
زیبایی ای که کسی از آن بهره ای نبرد، در بی معنایی دفن خواهد شد.
زیبایی برای درک کردن است. برای خواستن. برای جذب شدن.
و خداوند عاشق خویش است.
زیبا خود از زیباییش بهره میبرد.
اما خداوند خلقت کرد.
تا تنها او نباشد که از زیباییش بهره میبرد.
زیبایی به بی نهایت تکثیر شود.
بی نهایت گسترده گردد.
تا ابد.
زیبایی مطلق او حدی ندارد و تا بیکرانه ها شایسته است.
آنجا که محدودیتی نیست.
هیچ چیز دیگری نیست.
هیچ. بی کران. بی محدودیت.
رنج و خشم و مجازات را اصل معنای هستی نکنید.
که چنین معنایی خالق را نشاید.
چنان خالقی دیگر زیبا نیست.
او قوی ای است که بر زیردستان مسلط است.
و تا ابد دشمن انسان خواهد بود.
که انسان محبت است.
هر مخلوقی مخلوق محبت اوست.
برای بودن خلق شده ایم.
برای بهره بردن.
برای ملحق شدن.
نه برای تا ابد مجازات شدن و هراسیدن.
چه کسی میداند رنج براستی چیست و چرا باید باشد.
آیا کسی در آن حدود هست که بتواند سوالات بی جواب را پاسخ دهد؟
می اندیشم که جز خالق و موجوداتی که به او ملحق شده اند کسی براستی نمیداند.
که رنج از کجا می آید و چرا باید باشد.
اگر عاشقانه بسویش میرویم به امید و گمان نیک است. نه با قلاده ای بر گردن که میکشند.
و گفتم قلاده و بیاد این افتادم. بیاد اینکه شاید او آنقدر میخواهد که ما به او ملحق شویم که حتی با قلاده نیز ما را به سوی خویش میکشد.
خوارمان میکند، رنج میدهد، تا از رو به سوی او داشتن محروم نشویم.
و باز چه کسی میداند، جز او و آنان که به او ملحق گشته اند، که چرا او، قادر مطلق، ما را بی رنج بسوی خویش نمیکشد و باید اختیاری در اینکار باشد در عین اینکه در نهایت اختیاری برای گزینش دوری ابدی نیست. کل شیء یرجع الی اصله.
و باز به خانهء اول بازگشتیم و سوالی را که می اندیشیدیم پاسخ داده ایم بی پاسخ گشت.
کسی براستی نمیداند.
شاید برای انتخاب زیبایی، راه دیگری نیست، جز ندانستن پاسخ و خواستن.
باید زیبایی را برای خودش خواست.
چون جز آن هیچ چیز دیگری نیست.
حتی با وجود رنج، و اینکه آن زیبایی بر رنج ما نظاره میکند، میخواهیمش، میپرستیمش.
اما هنوز سوال بی جواب است.
براستی کسی نمیداند...
که چرا رنج هست.
بی درک رنج جدایی از این زیبایی، گویی هرگز درکش نخواهیم کرد.
اما کسی نمیداند چرا.
سوال بی پاسخ است.
بودا بدنبال آن رفت.
و رسید و چیزی نگفت.
جز آنکه خود بروید تا بدانید.
البته گفت که رنج ها از اعمال ماست. اما نگفت چرا اعمال ما و خطاها و غفلت ها باید باشند و باید موجب رنج ما گردند، حتی به معنای دوری از آن زیبایی، تا زمانیکه ما خویش را از این ماجرا برهانیم.
بیاد داستان آن مرد بی سوادی می افتم که برایش نامه ای نوشتند تا هرکس میخواندش آن مرد را سرزنش کند.
مرد مجبور شد خود سواد را بیاموزد تا بداند که در آن نامه چه نوشته اند.
دید نوشته است: ای خوانندگان این نامه، این مرد بی سواد را سرزنش کنید و به او نگویید در این نامه براستی چه نوشته است، تا مجبور شود خویش سواد را بیاموزد.
اما براستی قوانین خداوند استوار و خطانپذیرند.
حتی اگر ما بدانیم در نامه چه نوشته اند، باید برویم تا از این رنج رهایی یابیم.
اما در عین حال دانستن قوانین و رازهای پنهان هستی، میتواند راه آنان را که هنوز نیاموخته اند حماقت چیست طولانی تر کند.
چرا که خواهند آموخت چطور میشود در این دنیا بیشتر ماند و کمتر رنج کشید!!
اما امروز من گمان دارم که زمانه و مردم تغییر کرده اند، و بی دانستن آنکه چرا خداوند زیباست و باید پرستش شود، رو به سوی او نخواهند داشت.
پیشتر مردم چیزی از تعالی درک نمیکردند جز آنکه به تجربه در زندگی بدان دست یافته بودند.
و شاید ما امروز دنبالهء همان مردمانیم.
کسی چه میداند!
آنکه قدرت درک این معانی را داشته باشد، به سوی او مشتاقتر خواهد بود و مختارانه توقف نخواهد کرد.
آری خداوند زیباست چرا که شناخت او در درون انسان است. خداوند نمی گوید من زیبا هستم و انسان از این زیبایی براستی چیزی نداند و باید صرفا از روی اجبار و امیدهایی از روی بیچارگی باورش کند.
چرا آدمی باید بسوی او برود؟
چرا باید باورش کند؟
خدایی که بعضی به مردم معرفی میکنند، آیا اصلا شایستهء خدا بودن هست؟
آیا پذیرش او توهین و خیانتی به آن خدایی که ما در درون خویش میشناسیم نیست؟
آیا دین بدون هدفی که انسان زیباییش را براستی درک کند معنایی انسانی خواهد داشت؟
آیا جز تحمیل و تحقیر صرف که در حد قدرتهای پست مادیست چیز دیگری خواهد بود و میتواند ادعای مشروعیتی داشته باشد.
چطور دین و خداوند را آنگونه زشت نمودار میکنید و ادعای زیبایی و دوست داشتنی بودنش را دارید؟! آیا کودکان بر شما نخواهند خندید؟
اندکی اندیشه کنید.
اگر خداوند چنین میگوید، ولی شما چگونه میتوانید بگویید و باور داشته باشید و انتظار داشته باشید تا مردمان باورتان کنند؟
اگر از شما پرسیده شود چطور چنین خداوندی را باور کردید چه پاسخی دارید؟
آیا این پاسخ همان نیست که تاکنون سخنی از آن به میان نیاورده اید؟
مگر شما خدا هستید؟ آن خدایی که من میشناسم و میپرستم؟
آیا شما شکنجه گران دوزخ خواهید بود؟
معنویت پاسخ است.
معنویت جنبه هایی از دین را آشکار میکند که به ما می آموزد احکام از کجا منشاء میگیرند.
و ضمنا بینش و تشخیص بیشتری بما میدهد در این روزگار که بی گمان افراط و تفریط و جعل و تحریف و تحذیف نیز وجود دارد.
شاید بسیاری از مردمان امروز بیمارند. آنها احمق هستند.
می اندیشند که ایمان دارند، اما ایمان آنان بر چیزی موهوم که شایسته پرستش نیست خود گواه ضعف های ایشان است در این وادی.
خداوند زنده است.
در درون انسان.
دین زنده ماند بخاطر زیبایی هایش.
بخاطر اینکه بویی و محتوایی از حقیقت او دارد که درک میگردد.
نه هر آنچه درک نمی شود و هر آنچه بدان نسبت میدهند.
وگرنه میان دین بت پرستانی که به پای خداوندان خویش مردمان را قربانی میکردند چه تفاوتی هست با دین شما؟
و در این زمان، هنوز خداپرستان واقعی برترند. و به گمانم خواهند بود. هم از مدعیان و هم از منکران.
این دو دسته هر دو هیچ ندارند و در عین تقابل ظاهری، هر دو شباهتهای بسیار با هم دارند و از ضعفهای بشری یکسانی رنج میبرند.
حقیقت نه آنانند که مدعی اند نمود انسان و پرستش واقعی اند، بلکه آنان که براستی میدانند خداوند و دین چیست.
عده ای می اندیشند این زیبایی درک آنان از دین است که مردمان را جذب میکند و این دلیل برحق بودن ایشان است.
احمقهایی بی رقیب!!
گرچه آنچه از حق نقل میکنند بی گمان برحق است!
همه را از خود که نمی گویند!
اما درک آنان از ماهیت دین که در گرایشهای آنان منعکس است چیز دیگریست.
آدمی میتواند از چیزی زیاد بگوید و از چیزی کم. و از همان چیز کم و از چیز دیگر زیاد.
و دنبال چیزهایی برود و از آنها سخن بگوید و باز دنبال همان چیزها نرود و از آنها سخن نگوید.
بی گمان وقت و منابع دیگر ما نیز محدود است و ما مشروعا در بسیاری از این وادیها حق انتخاب داریم و این انتخاب را تصور و شخصیت ما انجام میدهد، نه عاملی ماورایی!!
دین چیزهایی در خود دارد، که انسان میشناسد و میخواهد، که حتی روایت ناقص و منحرف این راویان احمق نیز نمیتواند آنها را از دیده ها پنهان کند و تمامی اش را با یاوه های بشری و تکرار سرزنش های نامه های درک نشده و باور شده مخدوش کند.
معنویت همیشه زنده است.
===============
اینها نظریات و ایده های بنده بود در این باب. مسلما بعنوان یک مخلوق حقیر دست نیافته به حقیقت مطلق، نمیتوانم مدعی هیچ بی خطایی ای و بی نقص بودنی باشم. به هیچ درجه ای.
منتظر نقد و نظر شما دوستان عزیز هستم.
بهرحال سخن و پیچیدگی و جای تحقیق در این باب زیاد است که از توان و خبرگی لازم آن ما چیز خاصی نداریم. میتوان تناقضات و چالشهایی را برانگیخت، که شاید بعضی از آنها را نتوان بطور کامل و قاطع حل کرد.
معماها و سوالات بی جواب متعددی وجود دارند.
و قطعیت در بسیاری موارد وجود ندارد.
اما حقیقت حرکت و ضرورت آن برای آدمی انکارناپذیر است.
پس باید راهی جست تا آدمی براستی و با امنیت و سرعتی بهینه بسوی آن هدف والا در حرکت باشد.
این راه چگونه حاصل میشود؟ چطور باید آنرا واقعی و تحقق یافته دید؟ با باور کور یا با بهره گیری از تمامی ظرفیت ها و منابع این موجود شگفت انگیز بنام انسان و داستان طولانی تاریخش؟
از همه چیز باید راهی بسوی آرمانهای والای انسانیت گشود و داستان دروغین تضاد آرزوهای انسان برای خوشبختی را با خالق و دینش تکرار نکرد.
هرچند کسی مستقیما مدعی چنین چیزی نیست، اما در عمل و گفتار بسیاری تناقضات بسیار در این وادی مشاهده میگردد.
انسانیت را.
و اینک ما اینچنین هستیم.
حتی بی خدا.
بی دین.
کسی آمد و چیزی گفت.
و دل پسندید و برگرفت.
اینک خدای ما اوست که اینچنین باشد.
که ما خداییش را خوشایند یافتیم بهر آنچه که نداشتیم و خواستیم.
و او خود با ما زمزمه کرد.
از شکوه. از معنا داشتن هستی.
و چه معنایی از محبت بالاتر؟
او خود به ما آموخت معیار را.
اگر خدایی هست و ما او را میپرستیم، نه از اجبار و ترس، که از روی دل، بهر کمال اوست.
وگرنه خدایی که محبت در او نباشد، خدایی نیست که ما بخواهیم و براستی بپرستیم.
و نبودن را به بودن ترجیح خواهیم داد که سعادتی برایمان متصور نیست. باوری نخواهیم داشت.
معنای بودن، با محبت، بودن میشود. بی آن، بودن، از نبودن پست تر است.
این حقیقت است.
گر چنان خدایی باشد، چه فرقی هست در مراتب کمال او جز به قدرتش با قوی ای که زیردستان از او میهراسند؟
آیا چنان قدرتی کمال است؟
براستی قدرت از کجا می آید؟
شاید حتی قدرت نیز از محبت می آید.
نمیدانم.
کسی نمیداند.
فقط میدانم که نمیتوان کمال در قدرت را به معنای زیبایش پرستید.
مختارانه، عاشقانه.
مگر اینکه این قدرت براستی زیبا باشد.
و زیبایی در چیست؟
آیا جز محبت و رحم و خیرخواهی زیبایی دیگری هست که اصالت مطلق داشته باشد؟
آنان که در اشعار خویش از جمال معشوق خاکی یاد خدا میکنند از چه روست؟
آنکه زیبایی خلق میکند زیباست.
و این زیبایی زیبا نیست بی محبت.
چراکه کسی از آن بهره ای نخواهد داشت.
گر بدانی که هرگز به این زیبایی ملحق نخواهی شد آیا تو را بهره ای از زیبایی خواهد بود؟
آیا دیگر زیبایی به چشمانت زیبا خواهد بود؟ معنا خواهد داشت؟ ارزشمند خواهد بود؟ بر چه؟
زیبایی اش آیا برایت حقارت نخواهد شد؟
زیبایی ای که کسی از آن بهره ای نبرد، در بی معنایی دفن خواهد شد.
زیبایی برای درک کردن است. برای خواستن. برای جذب شدن.
و خداوند عاشق خویش است.
زیبا خود از زیباییش بهره میبرد.
اما خداوند خلقت کرد.
تا تنها او نباشد که از زیباییش بهره میبرد.
زیبایی به بی نهایت تکثیر شود.
بی نهایت گسترده گردد.
تا ابد.
زیبایی مطلق او حدی ندارد و تا بیکرانه ها شایسته است.
آنجا که محدودیتی نیست.
هیچ چیز دیگری نیست.
هیچ. بی کران. بی محدودیت.
رنج و خشم و مجازات را اصل معنای هستی نکنید.
که چنین معنایی خالق را نشاید.
چنان خالقی دیگر زیبا نیست.
او قوی ای است که بر زیردستان مسلط است.
و تا ابد دشمن انسان خواهد بود.
که انسان محبت است.
هر مخلوقی مخلوق محبت اوست.
برای بودن خلق شده ایم.
برای بهره بردن.
برای ملحق شدن.
نه برای تا ابد مجازات شدن و هراسیدن.
چه کسی میداند رنج براستی چیست و چرا باید باشد.
آیا کسی در آن حدود هست که بتواند سوالات بی جواب را پاسخ دهد؟
می اندیشم که جز خالق و موجوداتی که به او ملحق شده اند کسی براستی نمیداند.
که رنج از کجا می آید و چرا باید باشد.
اگر عاشقانه بسویش میرویم به امید و گمان نیک است. نه با قلاده ای بر گردن که میکشند.
و گفتم قلاده و بیاد این افتادم. بیاد اینکه شاید او آنقدر میخواهد که ما به او ملحق شویم که حتی با قلاده نیز ما را به سوی خویش میکشد.
خوارمان میکند، رنج میدهد، تا از رو به سوی او داشتن محروم نشویم.
و باز چه کسی میداند، جز او و آنان که به او ملحق گشته اند، که چرا او، قادر مطلق، ما را بی رنج بسوی خویش نمیکشد و باید اختیاری در اینکار باشد در عین اینکه در نهایت اختیاری برای گزینش دوری ابدی نیست. کل شیء یرجع الی اصله.
و باز به خانهء اول بازگشتیم و سوالی را که می اندیشیدیم پاسخ داده ایم بی پاسخ گشت.
کسی براستی نمیداند.
شاید برای انتخاب زیبایی، راه دیگری نیست، جز ندانستن پاسخ و خواستن.
باید زیبایی را برای خودش خواست.
چون جز آن هیچ چیز دیگری نیست.
حتی با وجود رنج، و اینکه آن زیبایی بر رنج ما نظاره میکند، میخواهیمش، میپرستیمش.
اما هنوز سوال بی جواب است.
براستی کسی نمیداند...
که چرا رنج هست.
بی درک رنج جدایی از این زیبایی، گویی هرگز درکش نخواهیم کرد.
اما کسی نمیداند چرا.
سوال بی پاسخ است.
بودا بدنبال آن رفت.
و رسید و چیزی نگفت.
جز آنکه خود بروید تا بدانید.
البته گفت که رنج ها از اعمال ماست. اما نگفت چرا اعمال ما و خطاها و غفلت ها باید باشند و باید موجب رنج ما گردند، حتی به معنای دوری از آن زیبایی، تا زمانیکه ما خویش را از این ماجرا برهانیم.
بیاد داستان آن مرد بی سوادی می افتم که برایش نامه ای نوشتند تا هرکس میخواندش آن مرد را سرزنش کند.
مرد مجبور شد خود سواد را بیاموزد تا بداند که در آن نامه چه نوشته اند.
دید نوشته است: ای خوانندگان این نامه، این مرد بی سواد را سرزنش کنید و به او نگویید در این نامه براستی چه نوشته است، تا مجبور شود خویش سواد را بیاموزد.
اما براستی قوانین خداوند استوار و خطانپذیرند.
حتی اگر ما بدانیم در نامه چه نوشته اند، باید برویم تا از این رنج رهایی یابیم.
اما در عین حال دانستن قوانین و رازهای پنهان هستی، میتواند راه آنان را که هنوز نیاموخته اند حماقت چیست طولانی تر کند.
چرا که خواهند آموخت چطور میشود در این دنیا بیشتر ماند و کمتر رنج کشید!!
اما امروز من گمان دارم که زمانه و مردم تغییر کرده اند، و بی دانستن آنکه چرا خداوند زیباست و باید پرستش شود، رو به سوی او نخواهند داشت.
پیشتر مردم چیزی از تعالی درک نمیکردند جز آنکه به تجربه در زندگی بدان دست یافته بودند.
و شاید ما امروز دنبالهء همان مردمانیم.
کسی چه میداند!
آنکه قدرت درک این معانی را داشته باشد، به سوی او مشتاقتر خواهد بود و مختارانه توقف نخواهد کرد.
آری خداوند زیباست چرا که شناخت او در درون انسان است. خداوند نمی گوید من زیبا هستم و انسان از این زیبایی براستی چیزی نداند و باید صرفا از روی اجبار و امیدهایی از روی بیچارگی باورش کند.
چرا آدمی باید بسوی او برود؟
چرا باید باورش کند؟
خدایی که بعضی به مردم معرفی میکنند، آیا اصلا شایستهء خدا بودن هست؟
آیا پذیرش او توهین و خیانتی به آن خدایی که ما در درون خویش میشناسیم نیست؟
آیا دین بدون هدفی که انسان زیباییش را براستی درک کند معنایی انسانی خواهد داشت؟
آیا جز تحمیل و تحقیر صرف که در حد قدرتهای پست مادیست چیز دیگری خواهد بود و میتواند ادعای مشروعیتی داشته باشد.
چطور دین و خداوند را آنگونه زشت نمودار میکنید و ادعای زیبایی و دوست داشتنی بودنش را دارید؟! آیا کودکان بر شما نخواهند خندید؟
اندکی اندیشه کنید.
اگر خداوند چنین میگوید، ولی شما چگونه میتوانید بگویید و باور داشته باشید و انتظار داشته باشید تا مردمان باورتان کنند؟
اگر از شما پرسیده شود چطور چنین خداوندی را باور کردید چه پاسخی دارید؟
آیا این پاسخ همان نیست که تاکنون سخنی از آن به میان نیاورده اید؟
مگر شما خدا هستید؟ آن خدایی که من میشناسم و میپرستم؟
آیا شما شکنجه گران دوزخ خواهید بود؟
معنویت پاسخ است.
معنویت جنبه هایی از دین را آشکار میکند که به ما می آموزد احکام از کجا منشاء میگیرند.
و ضمنا بینش و تشخیص بیشتری بما میدهد در این روزگار که بی گمان افراط و تفریط و جعل و تحریف و تحذیف نیز وجود دارد.
شاید بسیاری از مردمان امروز بیمارند. آنها احمق هستند.
می اندیشند که ایمان دارند، اما ایمان آنان بر چیزی موهوم که شایسته پرستش نیست خود گواه ضعف های ایشان است در این وادی.
خداوند زنده است.
در درون انسان.
دین زنده ماند بخاطر زیبایی هایش.
بخاطر اینکه بویی و محتوایی از حقیقت او دارد که درک میگردد.
نه هر آنچه درک نمی شود و هر آنچه بدان نسبت میدهند.
وگرنه میان دین بت پرستانی که به پای خداوندان خویش مردمان را قربانی میکردند چه تفاوتی هست با دین شما؟
و در این زمان، هنوز خداپرستان واقعی برترند. و به گمانم خواهند بود. هم از مدعیان و هم از منکران.
این دو دسته هر دو هیچ ندارند و در عین تقابل ظاهری، هر دو شباهتهای بسیار با هم دارند و از ضعفهای بشری یکسانی رنج میبرند.
حقیقت نه آنانند که مدعی اند نمود انسان و پرستش واقعی اند، بلکه آنان که براستی میدانند خداوند و دین چیست.
عده ای می اندیشند این زیبایی درک آنان از دین است که مردمان را جذب میکند و این دلیل برحق بودن ایشان است.
احمقهایی بی رقیب!!
گرچه آنچه از حق نقل میکنند بی گمان برحق است!
همه را از خود که نمی گویند!
اما درک آنان از ماهیت دین که در گرایشهای آنان منعکس است چیز دیگریست.
آدمی میتواند از چیزی زیاد بگوید و از چیزی کم. و از همان چیز کم و از چیز دیگر زیاد.
و دنبال چیزهایی برود و از آنها سخن بگوید و باز دنبال همان چیزها نرود و از آنها سخن نگوید.
بی گمان وقت و منابع دیگر ما نیز محدود است و ما مشروعا در بسیاری از این وادیها حق انتخاب داریم و این انتخاب را تصور و شخصیت ما انجام میدهد، نه عاملی ماورایی!!
دین چیزهایی در خود دارد، که انسان میشناسد و میخواهد، که حتی روایت ناقص و منحرف این راویان احمق نیز نمیتواند آنها را از دیده ها پنهان کند و تمامی اش را با یاوه های بشری و تکرار سرزنش های نامه های درک نشده و باور شده مخدوش کند.
معنویت همیشه زنده است.
===============
اینها نظریات و ایده های بنده بود در این باب. مسلما بعنوان یک مخلوق حقیر دست نیافته به حقیقت مطلق، نمیتوانم مدعی هیچ بی خطایی ای و بی نقص بودنی باشم. به هیچ درجه ای.
منتظر نقد و نظر شما دوستان عزیز هستم.
بهرحال سخن و پیچیدگی و جای تحقیق در این باب زیاد است که از توان و خبرگی لازم آن ما چیز خاصی نداریم. میتوان تناقضات و چالشهایی را برانگیخت، که شاید بعضی از آنها را نتوان بطور کامل و قاطع حل کرد.
معماها و سوالات بی جواب متعددی وجود دارند.
و قطعیت در بسیاری موارد وجود ندارد.
اما حقیقت حرکت و ضرورت آن برای آدمی انکارناپذیر است.
پس باید راهی جست تا آدمی براستی و با امنیت و سرعتی بهینه بسوی آن هدف والا در حرکت باشد.
این راه چگونه حاصل میشود؟ چطور باید آنرا واقعی و تحقق یافته دید؟ با باور کور یا با بهره گیری از تمامی ظرفیت ها و منابع این موجود شگفت انگیز بنام انسان و داستان طولانی تاریخش؟
از همه چیز باید راهی بسوی آرمانهای والای انسانیت گشود و داستان دروغین تضاد آرزوهای انسان برای خوشبختی را با خالق و دینش تکرار نکرد.
هرچند کسی مستقیما مدعی چنین چیزی نیست، اما در عمل و گفتار بسیاری تناقضات بسیار در این وادی مشاهده میگردد.