k-iran-co
Friday 29 August 2008, 08:24AM
پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخمبزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند درزندان بود .پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .مننمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوستداشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی" .دوستدارتو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخمنزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام.4صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI وافسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیداکنند.
http://filtering.sepanta.net/Fortunes/0010/Index_files/image001.jpgپیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقیافتاده و میخواهد چه کند؟پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی:هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاریبگیرید میتوانید آن را انجام بدهید
http://filtering.sepanta.net/Fortunes/0010/Index_files/image001.jpgپیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقیافتاده و میخواهد چه کند؟پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی:هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاریبگیرید میتوانید آن را انجام بدهید