PDA

نمايش نسخه نهائي : شهيد


بهزاد
Friday 18 October 2002, 05:11PM
بسم رب الشهداء و الصديقين
اولش كمي فكر كردم كه اين موضوع گفتگوي جديد رو كجا باز كنم :smile09: ديدم بهترين بخش همين بخشه چون شهيد يه واژه اي است كه هم دينيه و هم دنيايي.
من نويسنده نيستم ولي دلم مي خواد يك طوري حقي رو كه شهدا به گردن ما دارند جبران كنم به همين خاطر تصميم گرفتم كه اين بخش رو راه بيندازم تا هر كس كه متن يا عكسي راجع به شهيد و شهادت و فرهنگ شهادت داره اينجا بذاره اوليش رو هم خودم از يك نويسنده گمنام مي نويسم كه متنش رو با اين عنوان امضا كرده "يك گناهكار از تهران"
اميدوارم بتونم دينم رو ادا كنم.

بهزاد
Friday 18 October 2002, 05:33PM
وايسا! اينقدر تند نرو. شايد بهتر باشه يه لحظه بايستي شايد بهتر باشه بعضي وقتها يه تابلوي قرمز ايست جلوي پايت بگذاري. شايد بهتر باشه وقتي كه مي ايستي سرت رو 180 درجه بچرخوني و يك نگاهي به عقب بيندازي نه نه منظورم اين نيست كه چرخي بزني و به اطرافيانت كمكي بكني و دوباره پايت رو بگذاري روي گاز و دنده رو عوض كني و د برو كه رفتي!
شايد بهتره وقتي سرت رو مي چرخوني دلت هم باهاش بچرخه و بره به زمونهاي گذشته به 20 سال پيش، نمي خوام نصيحتت كنم و دوباره از جوونهايي بگم كه جووني شون رو به خاطر خدا و واسه حفظ جون تو قربوني كردن نمي خوام اشكت رو دربيارم. نمي خوام واسه يك لحظه و فقط يه لحظه دلت رو واسه اونا بسوزونم.
چون مي دوني! من بايد يك كار ديگه اي بكنم. بايد دلت رو واسه خودت بسوزونم. واسه توييي كه هر لحظه زمان رو فراموش مي كني و فقط به جلو فكر مي كني.
نمي گم خودت رو كنار بكشي و غصه بخور. نه اما مي گم بد نيست اگه آدم يك عكس سه در چهار از يك پرنده عاشق توي اتاقش بچسبونه و هر قت كه در رو باز مي كنه يادش بيفته كه كيه و چرا هنوز زنده است شايد بد نباشه يه جمله از دفتر خاطرات همون پرنده رو بالاي تختش كنار كلي عكس پر زرق و برق وصل كنه تا موقع خواب يك نگاه به او بيندازه و يه نگاه به خودش نمي گم خودت رو با او ن مقايسه كن مي گم بسنج، بسنج ببين امروز چي كار كردي ببين آيا فقط پات رو روي پدال گاز بگذاري هنره يا اين كه هر چند وقت يك بار، ترمز دستي رو بكشي و سفره اي از دونه به ياد او ن پرنده روي زمين پهن كني تا بقيه هم بفهمن كه پرنده هايي وجود داشتن.
شايد بهتره هر وقتي خواستي گناهي بكني نيم نگاهي چشم بدوزي به چشمهاي پرنده و سرت رو بيندزاي پايين و منصرف بشي.
نمي گم خودت رو سرزنش كن نمي گم بشين و براي اونها گريه كن چون از همه نيازمندتر به گريه خود ما هستم. ما پرنده هاي بال شكسته نه اون پرنده عاشق.
نمي گم عاشق باش چون چون عاشقي سخته سختي داره اما مي گم دوست داشته باش مي گم ماهي يا اصلا هر سال يك شب جمه يك گل سرخ لاي دفتر خاطراتت به ياد اون پرده خشك كن تا هر وقت خواستي زندگي ات رو بنويسي ياد سرگذشت اون بيفتي.
مي دوني دل من از دل تو جوون درد نگرفته و نسوخته چون مي دونم حد اقل سالي يك بار هم كه شده خودت رو مرور مي كني و مي سنجي با اون پرنده و يادي ازش مي كني بلكه دل من از اون دوستي آتيش گرفته كه با ديدن عكسهايي از هزارتا پرنده عاشق تازه مي گفت: "تا به حال فكر مي كردم همه اينها دروغه. تمام حرفهايي كه دم از يه جمعيت پر از پرنده عاشق مي زد تا به حال فكر مي كردم ديگران واسه گنده كردن دل اين پرنده ها دارن خالي مي بندن؛ ولي امروز يه خورده داره باورم مي شه"
اما خودمونيم اگه تو به جاي من بودي دت آتيش نمي گفت؟ نه خودمونيم نمي گرفت؟:smile17: :smile07:

ديوونه
Saturday 19 October 2002, 12:21PM
سبكبالان خراميدند و رفتند...
مرا بيچاره ناميدند و رفتند...
اقا بهزاد متن خيلي قشنگي بود. تحت تاثير قرار گرفتم.

ميشه بگي اين متن مال كي بود و كجا ميشه مثل اين متنها رو پيدا كرد؟؟؟

ممنون ميشم
يا علي
التماس دعا
ديوونه

amir251
Friday 1 November 2002, 12:17AM
جبهه ما را عاشق خود كرده بود
جنگ ما را لايق خود كرده بود
اين بيت با اينكه ساده به نظر ميايد ولي مفهومي دارد به اندازه عالمي..

Rayed
Friday 1 November 2002, 07:12PM
غربت شهدا


:o :o

بهزاد
Saturday 2 November 2002, 02:47PM
از آن زمانى كه مفهوم شمايان را درك كردم شرمنده مصاديقتان بوده ام، در تمام عمرم با دو چيز ياراى هماوردى و رودر رو شدن را نداشتم وهميشه خود را مغلوب وشكست خورده ديده ام ، يكى شمايان وديگرى مادران شهيدان؛ ديشب تا ساعاتى پس از نيمه شب با خود جدالى داشتم، بر سر اينكه قلم برگيرم و در وصف تو چيزى بنويسم تا شايد بيان گوشه ايى از عظمت خدايى ات باشد.ولى هر چه كوشيدم در اين ميدان نيز خود را شكست خورده تر از قبل يافتم.

حسين جان:

آنان كه هفده سال تو را در كنار خود داشتند ونفهميدند، چگونه با زبان قلم نرد آشنايى با تو را مى زنند؟ هفده سال عشق ورزى تو با دوستى نهفته در جانت، هفده سال شهره آفاق افلاك، ولى مظلوم وخاموش در زمين، چه كسى مى فهمد نجواى بى فرياد تورا، چه كسى ياراى درك شكوه سرمستى تورا دارد كه سبوسبو خم درد ورنج را سراسر سر مى كشيدى ولى هرگز مخمورى خود را آشكار نكردى، رنج تو در قاموس ما رنج ناميده مى شد ولى در قاموس تو اين واژه اى مقدس بود كه بالاترين مقام عبوديت است.

حسين جان:

مرا نيز ناآگاهان به كاروان شما بسته اند، ولى شرمنده ام كه اين بى لياقت را هم عنوان تو مى كنند، من وامثال من كجا وروح به كمال رسيده شما كجا؟ شنيدم كه گفته اند در اين هفده سال هرگز از درد ورنج هايت گلايه نكرده اى ويا از كسى در خواستى نداشته اى واين را چه با آب وتاب مى گفتند ديشب به حرف آنها خنديدم وبه تنهايى ومظلوميت تو اشك نثار كردم چرا كه سكوتت را نيز نفهميدند.

كسى كه بعد از زمانى سكوت ميشكند وبه پروانه سرمست شمع وجودش، همسرش، تنها اين جمله را اظهار مينمايد كه "جايم را در بهشت ميبينم" ديگر چه حاجتى به غير دارد وچه نيازى در خود ميبيند.

خوشا بحال آنها كه تو را بوئيدند واندكى از انوار الهى ات را درك كردند خوشا بحال آنها كه تو هفده سال دستگيرشان بودى واز گرماى ايمان خدائيت بهره گرفتند وبدا بحال ما كه تو را نيز همچون ساير آيات قرآن نفهميديم .

والسلام.

از يك روحاني جانباز خطاب به شهيد حاج حسين دخانچي

البرز
Saturday 2 November 2002, 03:03PM
هنوز جنگ مسلمين و مشركين به پايان نرسيده بود ..و گرد و خاك صحنه هاي عشق و شهادت فرو ننشسته بود .
سنگر داران يك سوي جبهه روي تپه هاي بلند دور ا دور صحنه را مي پائيدند ...و گماني بي شك ناهنجار نفس اماره شان را در گير شد ..كه انها ..يعني رزمندگان در نيمه ميدان ( غنيمتها ) تقسيم ميكنند .. و بايد رسيد كه از آن غنيمتها بي نصيب نماند .
و سنگر بانان از بالاي تپه سرازير شدند
و دشمن از آن موضع يكبار ديگر يورش برد...و مسلمانان را در وضعي سخت گرفتار كرد .
در اين جنگ پيامبر (ص) مجروح شدند ..بسياري از صحابه منجمله عمر و ابو بكر و عثمان از صحنه فرار كردند .
تنها شمشير علي در كنار پيامبر ايستاد و علي سپر مولايش گرديد ..
اين جريان (احد) و غنيمتهاي احد بود
فاعتبروا يا اولي الابصار................

حبيب
Sunday 3 November 2002, 02:00PM
از شقايقهاي وحشي باز پرس كه محرم اسرار ما هستند.آنها با تو خواهند گفت كه شرط شيدايي حق آزادگي است و داغدار بودن و غسل خون .
و عجيب اين جاست كه چگونه اسرار حق در اين صورتهاي خاكي جهان كثرات ممثل شده است! (سيد شهيدان اهل قلم)

بهزاد
Monday 18 November 2002, 02:40PM
شبيه هرچه پرستو دويد در باران
پرنده اي كه سرك مي كشيد در باران

به حوض كوچك نقاشي دلم افتاد
كبوتري كه به آخر رسيد در باران

به بال زخمي اش انگار گريه پاشيدند
كه لاجورد غزل مي چكيد در باران

هميشه آمدنش بوي آسمان مي داد
مگر نگاه غريبش چه ديد در باران؟

كه در زمين عطش شاخه شاخه مي روييد
و مي نوشت كه بايد پريد در باران

به گريه هاي غريبانه ام نوشت شبي
دوباره نام خودش را شهيد در باران

يا حق

سپهرآزادي
Sunday 8 December 2002, 10:48AM
بسم الله الرحمن الرحيم

با اجازهء شما متني در مورد فرمانده همشهريم براتون مي نويسم كه اهل دل خوب ميشناسن اين ابر مرد جبهه رو
بنام الله پاسدار خون شهيدان
شهر مقدس مشهد شهر امام رضا(ع) شهر او بود. محمود كاوه ، تولد در خانواده اي مذهبي براي وي نخستين گام براي اصول ومباني ديني شد.
مراقبت هاي پدر، محمود را در مسيري قرار داد كه ، بزرگ انديشي و ساده زيستي ره آورد آن بود و براي وي مجسم ساخت چگونه بايد زندگي كند.
از جمله مربياني كه در زندگي كاوه نقش محوري داشتند
شهيدان بزرگوار هاشمي نژاد وكامياب بودند.
با نزديك شدن به سالهاي پاياني دهه 50 وتند شدن نبض شهرها وجمعيت جوان كشور محمود كاوه نيز راه خود را در راهپيمايي ها واعتراضات مردمي باز كرد.
كاوه مسئولي با درايت بود او اولين كسي بود كه در كردستان ، عمليات ضد كمين را عليه ضد انقلاب طراحي واجرا كرد.
كردستان فرزندانش را يكي يكي از قله هاي فتح شده اش پرواز داد كاظمي ،بروجردي،گنجي وديگران.
كاوه باور كرد كه تنها مانده ست پس خودش به تنهايي سكان بي ناخداي تيپ ويژه شهدا را به دست گرفت و طوفان چند عمليات بزرگ از جمله :والفجر2،والفجر3، 4، 9 ، عمليات بدر ،عمليات قادر وكربلاي 2 راپشت سرنهد.

پرنده كه در مسير باران تير مي پرد ، پرنده كه در شب مي پرد، پرنده كه در مسير شهاب سنگهاست ، بالاخره روزي مي ماند از بال گشودن.
و پرنده زخمي شد گلگون از خون اما در اوج.
در تك حاج عمران محمود كاوه مورد اصابت 12 تركش قرار گرفت.
25 ساله بود همو كه از تبار سربلندي، از تبار ايستادن و از تبار سروهاي آزاده، آزاد مردي بود شهيد محمود كاوه.
و سرانجام دهم شهريور ماه يكهزارو سيصدو شصت وپنج ، تركش
خمپاره اي فرمانده را باخود برد تا هميشه در اوج بماند اين سبز جامه سربلند را.
روحش شاد ويادش گرامي باد.

سپهرآزادي
Sunday 8 December 2002, 11:17AM
صدام حسين :
در برابر همهء شمااعلام ميدارم كه ما قرداد ششم مارس 1975 را كاملا ملغي مي دانيم ما تصميم تاريخي خود را براي اعاده حاكميت بر سرزمين و آب خود اتخاذ كرده ايم و باقدرت هرچه تمام تر در برابر هر كس كه تصميم ما رانديده بگيرد مي ايستيم .
--------------------------------------------
--------------------------------------------

طه ياسين رمضان ،معاون وقت نخست وزير عراق:
اين جنگ بخاطر قرداد1975يا صد كيلومتر خاك يا نصف شط العرب نيست اين جنگ فقط بخاطر سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي است.
---------------------------------------------------
---------------------------------------------------

شهيد رجايي :هدف رژيم عراق واربابانش بدست آوردن قطعه اي خاك نيست ، بلكه هدف اصلي تلف كردن حركت مردم مسلمان و براندازي نظام اسلامي ما ميباشد.

------------------------------------------
------------------------------------------


شهيد دكتر بهشتي:
دشمني مزدوران بعثي با چيست؟با انقلاب اسلامي ست،
مساله شط العرب، اروند رود ، بيست كيلومتر خاك فلان جا... اينها همه بهانه ست.
مبادا كساني در جامعه پيدا شوندترسو و متزلزل فكر كنند به اين كه سي چهل كيلومتر خاك ومساله رفت وآمد شط العرب مي ارزيد به اينكه ما درگير بشويم ؟ چون گهگاهي از سينه هاي تنگ وانديشه هاي متزلزل اين صحبتها به گوش ميخورد. عجب افق ديد اين گونه افراد بسته ست.
ما امروز باعراق درگير نيستيم ما امروز برسر تحقق يافتن (يا نيافتن) نه شرقي نه غربي درگيريم.
آن هم در درجه اول ، با آمريكاست ، دعوا آنجاست.
----------------------------------
----------------------------------

روزنامه واشنگتن پست:
ازدلايل اشتغال جنگ عراق عليه ايران اين بود كه صدام قدرت بنياد گرايي اسلامي را در كشور همسايه (ايران ) خطري براي تجرد خواهي عراق ميدانست. يعني كشوري كه بيش از نيمي از جمعيتش شيعه هستند ممكن بود تحت تاثير ملل هاي ايراني واقع شوند.

-------------------------------
-------------------------------

جيمزبيل كارشناس مسائل خاورميانه:
دليل واقعي جنگ ، درگيري سياسي براي برتري و سلطه بر خليج فارس بود در اين روند عراق اميدوار بود انقلاب ايران را در منطقه خغه كند ونابود كند كه اين براي كشورهاي منطقه نظير عربستان سعودي وكشورهاي شيخ نشينان خليج فارس هدف چندان ناخوشايندي نبود.

سپهرآزادي
Sunday 8 December 2002, 11:41AM
سلام بر شهيدان، سلام بر خاكي پوشان سرخ انديش،
سلام بر نيلوفران آسماني، سلام برعرشيان سبكبال،
سلام بر پويندگان راه شهدا وسلام بر آناني كه روح والا وهمت بلندشان ازدحام عشقي ست سرشار از روشني.
امروز وجب به وجب خاك غرب وجنوب كشورمان گواه نسلي ست كه شانه هاي خود را در برابر تجاوز استوار كرد، در برابر تجاوز سدي از ايمان برپانمودندوروياي خام تجزيهء ايران وشكست آرمانهاي مردم را درهم پيچيدبه گونه اي كه هيچ كلام قادر نيست به آن حماسه روح وجان تازه بخشدوآن فضا راتوصيف كند.
تاريخ شهادت خواهد داد كه مردان وزنان ما عصري را بنيان نهادند كه خميني عزيز طلايه دار آن بود.عصري كه ترس از مرگ به تسخير ايمان درآمد وعاشورا الگوي همه نسلها قرار گرفت.
در اين عصر شجاعت وعشق سلاحي گرديد كه دشمن از آن تهي بودچرا كه دشمن نميدانست جان مردم از نوري روشني ميگيرد كه هرگز خاموش نخواهد شد.
جبهه كوي عاشقاني بود كه در هواي سوختن پر به آتش ميگشودندو از هيچ خطري باك نداشتند.
از اين رو وسعت جبهه ها رازهاي نهاني درخود داردكه تنها شاهدان آن روزهاي جنگ از آن باخبرند.
امروز ما در كنارجاده با كوله باري ازمردان ايستاده ام وگذشت شتابان ثانيه ها چشمانمان را از كدورت ابرهاي خاكستري پر ميسازد، گوشهايمان ديگر نهيب انفجارهاي ناگهان رانمي شنوند.
اينك اگر پنجره اي به وسعت آبي جبهه ها نگشاييم وپرواز پرندگان رها رابر فراز جبهه ها به تماشا ننشينيم، آئينهء وجودمان مكدر خواهد شدوديگر نوري برتافته از عشقي روشن وبي انتها كه آفاق راروشن كرده بر آن انعكاسي نخواهد داشت.
پس بياييد با زنده نگه داشتن ياد شهداء فرهنگ جنگ وهشت سال دفاع مقدس،ايراني سراسر افتخار وحماسه اي همه نور را ميراث آيندگان بسازيم.

سپهرآزادي
Sunday 8 December 2002, 11:43AM
سلام بر شهيدان، سلام بر خاكي پوشان سرخ انديش،
سلام بر نيلوفران آسماني، سلام برعرشيان سبكبال،
سلام بر پويندگان راه شهدا وسلام بر آناني كه روح والا وهمت بلندشان ازدحام عشقي ست سرشار از روشني.
امروز وجب به وجب خاك غرب وجنوب كشورمان گواه نسلي ست كه شانه هاي خود را در برابر تجاوز استوار كرد، در برابر تجاوز سدي از ايمان برپانمودندوروياي خام تجزيهء ايران وشكست آرمانهاي مردم را درهم پيچيدبه گونه اي كه هيچ كلام قادر نيست به آن حماسه روح وجان تازه بخشدوآن فضا راتوصيف كند.
تاريخ شهادت خواهد داد كه مردان وزنان ما عصري را بنيان نهادند كه خميني عزيز طلايه دار آن بود.عصري كه ترس از مرگ به تسخير ايمان درآمد وعاشورا الگوي همه نسلها قرار گرفت.
در اين عصر شجاعت وعشق سلاحي گرديد كه دشمن از آن تهي بودچرا كه دشمن نميدانست جان مردم از نوري روشني ميگيرد كه هرگز خاموش نخواهد شد.
جبهه كوي عاشقاني بود كه در هواي سوختن پر به آتش ميگشودندو از هيچ خطري باك نداشتند.
از اين رو وسعت جبهه ها رازهاي نهاني درخود داردكه تنها شاهدان آن روزهاي جنگ از آن باخبرند.
امروز ما در كنارجاده با كوله باري ازمردان ايستاده ام وگذشت شتابان ثانيه ها چشمانمان را از كدورت ابرهاي خاكستري پر ميسازد، گوشهايمان ديگر نهيب انفجارهاي ناگهان رانمي شنوند.
اينك اگر پنجره اي به وسعت آبي جبهه ها نگشاييم وپرواز پرندگان رها رابر فراز جبهه ها به تماشا ننشينيم، آئينهء وجودمان مكدر خواهد شدوديگر نوري برتافته از عشقي روشن وبي انتها كه آفاق راروشن كرده بر آن انعكاسي نخواهد داشت.
پس بياييد با زنده نگه داشتن ياد شهداء فرهنگ جنگ وهشت سال دفاع مقدس،ايراني سراسر افتخار وحماسه اي همه نور را ميراث آيندگان بسازيم.

سپهرآزادي
Monday 9 December 2002, 06:34AM
((رهبر ما آن طفل دوازده ساله اي ست كه بانثار قلب كوچك خود، كه ارزشش ازصدها زبان وقلم ما بزرگتر ست ، با نارنجك خود را زيرتانك دشمن انداخت وآن را منهدم نمود وخود نيز شربت شهادت نوشيد.))
امام خميني (ره)
شهيد فهميده يكي از هزاران نونهال ودانش آموز بسيجي كشورمان ست كه با نثار خون خود بر طراوت سرخي خون شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي افزود. او با سرمايهء عظيمي از فهم ودرك انقلابي و باورهاي اسلامي به دنبال طوفان حوادث انقلاب ، وارد جنگ شد وبا وجود سن كم خود در خونين شهر قهرماني جاودانه گشت ، و با اقدامي شجاعانه نامش را در دفتر شهيدان زندهء ميهنمان ثبت كرد.
امروز شهيد فهميده به حق الگوي شايسته اي براي دانش آموزان بسيجي ، جوانان ونوجوانان كشورمان ميباشد.
حماسهء شهيد محمد حسين فهميده يادآور رشادتهاي دوران دفاع مقدس وارزشهاي والاي آنزمان ميباشد.
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله تعالي) ميفرمايند:
زنده نگه داشتن ياد وحادثه شهادت دانش آموز بسيجي ، شهيد حسين فهميده از اصالتهاي دفاع مقدس ميباشد.
شهيد فهميده نوجواني خوش برخورد، شجاع وفعال بود. او به مطالعه علاقهء زيادي داشت وبا وجود اينكه به سن تكليف نرسيده بود نماز ميخواندو احترام خاصي براي والدينش قائل بود.شيفته وعاشق امام(ره) بود وبا تمام وجود سعي در اجراي فرامين امام داشت.او ميگفت هرچه امام ارده كند همان را انجام خواهم داد، من تسليم او هستم.

نحوهء شهادت:
در جريان حمله به خرمشهر ، حسين ميبيند كه تانكها عراقي در حال حمله به رزمندگان اسلام آورده ودر صدد محاصره وقتل عام آنهاهستند.
او درحاليكه چند عدد نارنجك به كمرش بسته بود وتعدادي را هم دردست داشت به سمت تانك دشمن حركت ميكند.
تيري به پاي او ميخورد ومجروح ميشود ، بدون هيچ ترديدي خود را از لابه لاي تيرها به تانك پيشرو رسانده و آنرا با نارنجك منفجر ميكند وخود تكه تكه ميشود.
پس از انفجار دشمن گمان ميكند حمله اي صورت گرفته روحيهء خويش را ميبازد و تانكها را رها كرده و فرار ميكنند در نيتجه محاصره شكسته ميشود و نيروهاي كمكي فرا ميرسند.

سيد شهيدان اهل قلم ، شهادت حسين فهميده را اينگونه زيبا ترسيم ميكند:
((شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد ، حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور كه پرتوي از آن ، همه كهكشان آسمان دوم را روشني بخشيده است.))

روحش شاد و يادش ماندگار

سپهرآزادي
Tuesday 10 December 2002, 07:14AM
بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد جلال شعباني ايل
جلال در سال 1351 هجري شمسي در روستاي (( آق تپه نشر)) از توابع شهرستان همدان چشم به جهان گشود . دوران كودكي را در روستا سپري كرد. ودر سن شش سالگي به شهر همدان مهاجرت نمود. پانزده سال بيشتر نداشت كه براي گذراندن آموزشهاي نظامي به پادگان قهرمان شهر رفت. ولي پس از اتمام دوره مسئولان به علت كمي سن او از اعزامش به جبهه جلوگيري كردند. جلال پس از اخذ ديپلم و انجام خدمت سربازي در امتحانات ورودي دانشگاه شركت نمود. سپس از طرف نمايندگي جستجوي مفقودين ستاد كل نيروهاي مسلح به قرارگاه غرب مستقر در ايلام و از آنجا به منطقهء سومار اعزام شد. شعباني بار ديگر براي شركت در مرحلهء دوم امتحانات ورودي دانشگاه به همدان باز گشت(1). وي مدتي بعد مجدداُ در جبهه حاضر شد . او مدتها در نيمه شب ميهمان مزار شهداء در باغ بهشت (گلزار شهداي همدان) بود. با آنان صحبت ميكرد و ميخواست واسطهء اجابت دعايش شوند. سرانجام موعد وصال فرا رسيد و جلال شعباني ، بسيجي وسرباز آيت الله خامنه اي در روز پنج شنبه مورخ 13/6/1374 بر اثر انفجار مين در منطقهء ((قلاويزان)) به عرشيان پيوست.
پيكر خونين پاره پارهء جلال در حالي كه فقط دست راستش سالم بود، بدون سر و سينه اي سوراخ و دست وپايي قطع شده در گلزار شهداي همدان (باغ بهشت) به خاك سپردند.
تا همگان بدانند درهاي آسمان هنودز بازنند.
(1)همزمان در دانشگاه در رشتهء حسابداري پذيرفته شد.

سپهرآزادي
Tuesday 10 December 2002, 07:25AM
عاشق شهادت

جلال ، در مورد انجام فرايض ديني ، با منطق و عطوفت برخورد ميكرد . هرگاه من اصرار داشتم بچه ها در جلسات قرآن شركت كنند ، او ميگفت: (( اصرار باعث ميشود تا بچه ها از قرآن جدا شوند، آنها بايد خودشان با تمايل خويش به اين جلسات بيايند. هر شب به گلزار شهداء ميزفت و آنجا با خدا راز ونياز ميكرد. وقتي در دانشگاه پذيرفته شد از او خواستيم ديگر به منطقه نرود ، اما جلال مثل هميشه اصرار كرد و درنهايت گفت: (( ميخواهم بروم تسويه كنم .))
اين تسويهء ، برگ ورود به بهشت بود ، وبخشش خداوندكه ما از آن بي خبر بوديم .
هرگاه يكي از دوستانش ( فرماندهان گروه تفحص) به شهادت
مي رسيد ، از خدا ميخواست تا او هم به جمع آنها بپيوندد.
راوي : پدر شهيد
كتاب پرواز دل

سپهرآزادي
Wednesday 11 December 2002, 08:01AM
بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت نامهء شهيد :مجيد برپروشان

بنام او كه توانمان داد تا خدمت گزار راهيان حزب الله باشيم.
چه زيباست در صف جند الله جان باختن و جان شيرين خود را فداي امام و مولاي خويش كردن.
چه زيباست هنگامي كه انسان ، لياقت بودن در صفوف خدا را پيدا كرده وبا آنان راهي گردد و چه زيباست كه خداوند سعادت بودن وهم پيمانه شدن با مقربان خود را نصيب بندهء گنه كار خويش گرداند.
اين هنگام است كه انسان از اينكه لياقت همسنگر شدن با راهيان (راه) خداوند را پيدا كرده خشنود ميگردد و به خود مي بالد و چون عاشقي دلسوخته پروانه وار بر گرد شمع عشق ميسوزد.
شما عزيزان را به تقوا، تقوا ، تقوا وصيت ميكنم . برادرانم را به اتحاد دعوت ميكنم كه اين رمز پيروزي ماست و دشمن هم اين را دريافته و به همين خاطر هم است كه سعي ميكند اين را از ما بگيرند . بنابر اين بايد سعي كنيم تا اتحاد و وحدت را حفظ كنيم.

منبع كتاب يادوارهء وزارت امور خارجه

montazer
Thursday 12 December 2002, 03:24AM
بسم الرب الشهدا و الصديقين
با سلام و صلوات به ارواح پاك شهيدان
اين اولين گفتگويي است كه در ان شركت ميكنم زيرا دوست داشتني ترين موضوع براي من است. من خودم را لايق ان نمي دانم كه از شهيدان بگويم پس از زبان خود شهيدان مطالبي را ذكر مي كنم.
جبهه امدن كار سختي نيست.جبهه جاي شادي و سرور خاطر است , جاي ارامش وجدان و اسايش روح است , اما وقتي دلي برايت مي شكند يا خاطري در ورايت مي دَوَد , محزونت مي كند , تمام سختيها و ناملايمتيهايش يك سو و اين حزن يك سو.تفاوت اين سوي و ان سوي از زمين است تا اسمان .
تو طاقت هر چيز داري , حتي از دست دادن بهترين ياران را , اما نمي تواني تحمل كني كه اشكي از سر غم برايت ريخته شود . اگر دلي برايت بشكند اتش مي گيري.
امروز هر چه كتاب را پيش رويت باز مي كني تا كلامي از ان را بخواني نمي تواني .چقدر بايد حواست را متمركز كني ! ولي باز هم نمي شود .مطلب را دوباره از سر مي گيري ولي باز هم حواست مي پرد .
خدايا ارامم كن!مگذار خاطر كسي برايم ناراحت باشد .خدايا مگذار دلي بشكند كه طاقت اين يكي را ندارم! پس خدايا خودت ارامم كن ! كه تو هماني كه در تنگاتنگ هر مشكلي فريادرس بندگانت هستي , مهربانتر از انچه كه بندگانت مي پندارند.
حلال هر مشكلي و گشايشگر هر كاري خداست.
ولا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم
14/1/65
از كتاب حرمان هور

hekmat14
Thursday 12 December 2002, 04:52AM
سلام دوستان :smile39: آفرين بر شما از اين موضوع قشنگ :)
منم وظيفه ميدونم شعري از تولد تا شهادت را تقديم كنم .:smile40:
×××××××××××××××××××××××××
آن شنيدستم به شهري قهرمان
شهر مردان ظفرمند زمان
از عنايت خالق كل عباد
مادري را كودكي فرزانه داد
چشم كودك تا به عالم باز شد
سر حق با سينه اش همراز شد
دم به دم باليد و باليدن گرفت
چشمه شد از سنگ جوشيدن گر
قد كشيد وشاخه اي پربار شد
چارده ساله گلي بي خار شد
شد گلي بر لاله زار آفتاب
زورقي شد سينه زد بر موج آب
در چنين حالي ز جور دشمنش
حمله اي آغاز شد بر ميهنش
تا ببندد راه بر خصم پليد
شد بپا ملت چنان سد سديد
يك به يك سرمست از عشق حسين
از دل و جان پيرو پير خمين
پاي از بستر كشيد آن سرو ناز
با وضوي عشق شد اندر نماز
آمد آنگه در سخن با مام خويش
تا دل مامش بسازد رام خويش
گفت:(( اي محبوب پاك راستين
جاي تو در قرب رب العالمين
سوي دشمن بي محابا تاختند
در ره حق رفته و جان باختند
نوجوان ما چنان مردان رزم
بهر حفظ كشورش با عزم جزم
در بسيج شهر خود شد پاسدار
تا شود آماده بهر كارزار
جوش ميزد در سرش سوداي يار
چشم جانش برگل روي نگار
از يقيين بر قلب او گل ميشكفت
گوش جانش حرف باور ميشنفت
تا براندازد ز پا خصم زبون
تا كند كاخ ستم را واژگون
مرغ عشق از باغ ذهنش خواندوخواند
توسن فكرش بسوي جبهه راند
گفت بايد روكنم بر مرزها
از مسلسل بشنوم اندرزها
بايد ار گردد تن من چاك چاك
افكنم خصم مهاجم را به خاك
پيش آن دلبر دلي ديوانه برد
فت: (( يارب دردودرمانم ز توست
سينه از تو،دل ز تو،جانم ز توست
من به حبل ا... گيرم اعتصام
از تو ميخواهم حمايت والسلام ))
بعد از آن از نيمه شب تا بامداد
لابه كرد و دوست راسوگند داد
# # #
لاجرم در خواب او آمد شبي
سرو بالايي ،فروزان كوكبي
لب گشود و وعده دادش((" كي جوان "
گل شكفت از آروزيت بي گمان
خيز و در دستت بگير اين ذوالفقار
رو سوي دشمن برآر از او دمار
نوجوان از خواب تا چشمش گشود
با دعا شد جانب رب ودود
اين تطاول با دلش حق ميكند
او هواي نور مطلق ميكند
عاكف دير است و رند خانقاه
ره به مسجد ميكشد با اشك و آه
او شراب بي خمارش آرزوست
بي خزان فصل بهارش آرزوست
رخصتش ده تا سوي حق رود
در پناه جلوه مطلق رود ))
# # #
مادر اين آواي پنهاني شنيد
قلب او در سينه زارش تپيد
باشد از سوي خداوندت سلام
دارم از او بهرت اي مادر پيام
چونكه حق در دام غربت شد اسير
گفته قرآن:(( يا بميران يا بمير ))
با من اي آرام جان سختي مكن
حق چو جان خواهد تو جانسختي مكن
رخصتم ده تا سوي جانان روم
سوي جبهه سرخوش و خندان روم
عهدم اين باشد كه چون گردم شهيد
در ركاب مهدي آن مير حميد
روز محشر من تورا گردم شفيع
بهرت از حق رتبتي گيرم رفيع
تا مقيم جنت الماوي شوي
همنشين با حضرت زهراء شوي ))
# # #
چونكه مادر حرف فرزندش شنيد
آتش از ژرفاي جانش سركشيد
جان او گويي به لبهايش رسيد
بر جگر دندان گرفت ولب گزيد
آتش غيرت ز قلبش سركشيد
شعله هاي شوق بر جانش تنيد
خواست تا رخصت بگيرد از پدر
گام بگذارد به راهي پرخطر
ليكنش حرف پدر در بند كرد
در جوابش بسكه چون و چند كرد
نوجوان عاشق شوريده سر
پاسخ دلخواه نگرفت از پدر
دل به خلوتخانه جانانه برد
سينه اش از زخم محنت ريش بود
ناگه از غيبش بگوش آمد ندا :
(( كي بهارستان همت را صفا
ديده بگشا نوجوانت عاشق است
آري ،اين سرو روانت عاشق است
در رگ او ميدود خوناب عشق
او بسوزد در تب و در تاب عشق
او دلش گلخانه مهر خداست
جان او با عشق جانان آشناست
داغ سوداي نگارش بر دل است
درگه قدسي يارش منزل است
برسرت ريزم گل و نقل و نبات
يا گلاب افشان كنم سر تا به پات
# # #
بگذرم اما ز خواهشهاي خويش
بي هراس از ترس فرداهاي خويش
راه الله ات مبارك اي پسر
او شود يار تو در اين رهگذر
هم پدر دانم ترا رخصت دهد
در ره حق بهترين هديت دهد
اي گل خورشيد صبح نوبهار
غنچه ي عطر آفرين لاله زار
چونكه باشد حافظت رب جليل
همچو موسايت دراندازم به نيل
دوست گر خواهد ترا باز آورد
بازت از ره آن سبب ساز آورد ))
اين بگفت و لب ببست از گفتگو
گفت ترك آن گل خوشرنگ و بو
اشك او جاري شد و جانش نژند
ديده بر رخسار فرزندش فكند
شد پريشانه رخ دلجوي او
بوسه زد بر روي او، بر موي او
گفتش :((اي خورشيد شام تار من
اي اميد قلب حسرتبار من
من تورا با رنجها پرورده ام
صد هزاران غم تحمل كرده ام
پير گشتم تا كه تو برنا شوي
من فنا گشتم كه تو مانا شوي
آرزو دارم كه دامادت كنم
از وصال يار دلشادت كنم
حجله را از بهر تو آزين كنم
با حنا دست تو را رنگين كنم
لحظه ها اين صحبتش مبهوت كرد
فكر دشت آتش و باروت كرد
گفت:(( يارب تاب مهجوريم نيست
از جوانم طاقت دوريم نيست
داني او تنها گل باغ منست
درد هجرانش بدل داغ منست
نوجوان من گلي نو خاستست
روي او زيبا، قدش آراستست
گر رود او اشك من جيحون شود
سينه ام پرآتش و پرخون شود
رحمتي كن شكيباإيم ده
دارويي بر درد شيداإيم ده ))
# # #
در ضمير مادر اين تشويش بود
روشن از نور حقش آإينه بود
با خلوصي پاك در قرب حبيب
داشت برلب آيت " امن يجيب "
پاك بود و هرزمان شد پاكتر
صاف بود و بازهم شد صافتر
گل شد و بر شاخه ي همت نشست
نور شد بر هودج رحمت نشست
رود شد بر خاك صحرا تن كشيد
صبح شد از تيرگي دامن كشيد
نور شد از حفره ي شبها برست
سنگ شد تنديس ظلمت را شكست
روز و شب او با خدا همراز شد
در سپاه دوست ، او سرباز شد
هر زمان با فكر آزادي قدس
توسن جان راند تا وادي قدس
تا شبي آنگه كه سرمستان بزم
صف به صف گشتند با فرمان رزم
شد جدا زان آفتاب زندگي
تا خدا راضي شود زين بندگي
نوجوان را شاديي در برگرفت
ديدگانش پرتو ديگر گرفت
برلبانش واژه هايي نو شكفت
رو به مادر كرد و با تكبير گفت :
(( همتت نازم كه از بهتر خدا
آنچه در كف داشتي كردي فدا
خود حلالم كن الا اي مادرم
بارش رحمت بباران برسرم
اي پدر در راه قرآن ميروم
چون امامم داده فرمان ميروم ))
اين بگفت و سرخوش از كاشانه رفت
تابنوشد باده از پيمانه رفت
در بسيج آمد رضايتنامه داد
شب گذشت و در سفر شد بامداد
نوجوان اعزام شد از بهر جنگ
زيب دوش و پيكر او شد تفنگ
رفت و با ياران خود شد همنشين
گام زد بر دشتهاي آتشين
نيمه شبها آن جوان پاك ذيل
در نيايش بدهم آوا با " كميل "
هرزمان در سنگر دشت بلا
نعره ميزد " يا شهيد كربلا "
بانگ " يا مهدي بيا " ميزد ز شوق
پا براه " كربلا " ميزد ز شوق
# # #
=====================
:smile07: :smile07: :smile07: :smile07: :smile07: :smile07:

Sepehre Azadi
Friday 13 December 2002, 06:20AM
بسم الله الرحمن الرحيم

وصيتنامه شهيد بهرام شيخي

...شهادت آرزوي من بود در اين دنياي مادي تنها آرزويم انجام تكليف الهي (است) وهيچ چيز مادي نمي تواند، خواسته هاي مجاهدين در راه خدا را ارظاء نمايد ، مگر ريختن خون سرخ آنها در اين راه...

Sepehre Azadi
Friday 13 December 2002, 06:31AM
روز عاشورايي جزيره

بعدازظهر كه شد دوباره ديدم تانكهاي عراقي كه تعداد آنها زيادتر از صبح بود به طرف ما حركت كردند، مهمات زيادي نداشتيم وآب (زخيره مان) هم تمام شده بود. تانكها نزديك (شده) ودر فاطله100 متري توقف كردند. درگيري سختي شروع شد واز طرف ديگر توپخانه هاي عراقي هم بر سر ما گلوله مي ريختند، تنها اميد بچه ها به خدا بود.
آنجا ديگر جزيره يا مرز ايران و عراق نبود ، آنجا صحنهء كربلا و روز عاشورا بود. بچه ها همه تشنه بودند. به همديگر ميگفتند: آب داري وطرف مقابل از خجالت سر به زير مي افكند . بعضي ها با لب تشنه مظلومانه شهيد شدند . بعشي براي رفع تشنگي پيراهن هاي خود را بالا زده بودند و شكم هايشان را روي خاك نمناك گذاشته بودند ...

كتاب سرداران توحيد

خداوندا به آبروي شهدا ء مرا پيرو خوبي براي آرمانهايشان قرار بده
برحمتك يا ارحم الراحمين امين يارب العالمين

Sepehre Azadi
Saturday 14 December 2002, 09:05PM
شهيد

من وسربازان جان بركف امام به فداي يك تار موي شما ، بدانيد تا ما درسنگر نبرديم هيچ نامردي نمي تواند ازشما حتي يك قطره اشك بگيرد .

شهيد سيد مجتبي هاشمي __ فرمانده جنگهاي نامنظم

برمشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا
بردلم ترسم بماند آرزوي كربلا
تشنهء آب فراتم اي اجل مهلت بده
تا بگيرم دربغل قبر شهيد كربلا

ديوونه
Saturday 14 December 2002, 09:08PM
بسم رب الشهدا والصديقين.
از جناب سپهر خان كمال تشكر رو دارم.
يه سر هم به اين وبلاگ بزنيد...
تازه شروع كردم ولي خوب حالا حالاها كار داره.

يا حسين
التماس دعا
ديوونه

بهزاد
Sunday 15 December 2002, 02:59PM
ظاهرا اسم وبلاگت رو فراموش كردي بنويسي.

ديوونه
Sunday 15 December 2002, 04:34PM
سلام.
راست ميگي..ببخشيد.
اينم ادرس
http://sabokbalan.persianblog.com

يا حسين
التماس دعا
ديوونه

Sepehre Azadi
Sunday 15 December 2002, 05:06PM
باتشكر از شما دوست عزيزم اميدوارم هركس كه آدرس ومطلبي داره بقيه رو هم بي بهره نذاره
يا حق

Sepehre Azadi
Sunday 15 December 2002, 05:21PM
بنام الله پسدار خون شهيدان
ما با ولايت زنده ايم
تا زنده ايم رزمنده ايم

اي جان نثاران حسين يارتان
باشد خداوند نگهدارتان
اين جبهه چون جبههء كربلاست
دلها به عشق حسين باصفاست
دردشت وصحرا بپا خيمه ها
دشمن هراسان ز پيكارتان
اي جان نثاران حسين يارتان
باشد خداوند نگهدارتان

التماس دعا

الهم عجل لوليك الفرج
جهت شادي روح شهداء صلوات

Sepehre Azadi
Sunday 15 December 2002, 05:37PM
سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم
بهر ولاي عشق او به كربلا ميرويم
گرفته ايم جان به كف ونثار جانان كنيم
هستي خود به راه حق يكسره قربان كنيم
مابه جوار كبرياء با شهداء ميرويم
سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم
فرشته خو گشته و زقيد ها رسته ايم
به لطف بي كران حق هميشه دل بسته ايم
زما و من گسسته و به دوست پيوسته ايم
بهر نجات قدس با عشق ورضا ميرويم
سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم
بهر ولاي عشق او به كربلا مي رويم
جبهه اسلامي ما زنور حق روشن ست
ظلمت وخوف و واهمه در سپه دشمن ست
بيم ز لشكر خدا در دل اهريمن است
چو ما به فرماندهي روح خدا ميرويم
سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم
بهر ولاي عشق او به كربلا ميرويم
سنگر مردان خدا سنگر دين خداست
در دل شب منور از ذكر نماز ودعاست
منظره هاي آن ببين چو صحنهء كربلاست
حسينيان آمده اند به نينوا ميرويم

babak khoramdin
Monday 16 December 2002, 08:16AM
تذكر
استفاده از الفاظ نامناسب ، در خور يك گفتمان سالم نمي‌باشد
در صورت نياز اين امكان را خواهيد داشت تا مجددا مطالب خود را عاري از هرگونه بي حرمتي در همين قسمت ويرايش نمائيد .

پشتيباني باشگاه

صبح
Monday 16 December 2002, 09:14AM
خدا شفا بده همه مريضا رو ... :p

بهزاد
Monday 16 December 2002, 10:49AM
خدا سواد بده همه بي سوادها رو
ننويسيم: روزه
بنويسيم: روضه
هه هه هه هه

babak khoramdin
Tuesday 17 December 2002, 08:57PM
جناب ادمين خون پرستي ملت ايران مگه توهينه؟ به كي توهين شده. به ملت شريف شهيد پرور. بابا اسمش روشه كه. شهيد پرور ديگه. يعني ملتي كه اگه كسي نباشه كه از خون ريخته شدش بشه تغذيه كرد عمرش تمومه. ملتي كه هنوز داره از خون كشته شده هاي 1400 سال پيش جون ميگيره. اينها كجاش توهينه. ملتي كه هيچي به اين دنيا نداره بده و براي پوشوندن ضعفش خون ميريزه. اسمشو گذاشتين شهيد فكر كردين هيچ كس نميفهمه.

صبح
Tuesday 17 December 2002, 10:52PM
نوشته شده بوسيله babak khoramdin
جناب ادمين خون پرستي ملت ايران مگه توهينه؟ به كي توهين شده. به ملت شريف شهيد پرور. بابا اسمش روشه كه. شهيد پرور ديگه. يعني ملتي كه اگه كسي نباشه كه از خون ريخته شدش بشه تغذيه كرد عمرش تمومه. ملتي كه هنوز داره از خون كشته شده هاي 1400 سال پيش جون ميگيره. اينها كجاش توهينه. ملتي كه هيچي به اين دنيا نداره بده و براي پوشوندن ضعفش خون ميريزه. اسمشو گذاشتين شهيد فكر كردين هيچ كس نميفهمه.

:)
بنظر من توهين باشه يا نباشه وقتي كه از طرف امثال تو باشه اصلا مهم نيست :)

بدروغ گفتي كه ما به دنيا هيچ نداديم ... بايد عرض كنم كه دنيا خيلي از چيزهائي كه دارد از ما ايرانيها و ما مسلمانهاست .

بدروغ شهادت را خون پرستي معرفي كردي ... بايد عرض كنم ، شهادت فقط آنگاه موثر است كه براي اطاعت از ذلت ستيزي بر عليه ظالم بايستي. افتخار خالق اين است كه اختيارت را در راه ظلم ستيزي مصرف كني . اين فرهنگ نه اينكه ظالمان را در ظلم خويش مچاله مي كند . و ظالم پرستي را نابود مي كند ، بلكه بشريت را سربلند مي كند. اگر ذلت پذيران (...) نبودند ... ظالمها هم اجازه ظلم نداشتند . به تو توصيه مي كنم اگر تابحال هيچ درباره شهادت ندانسته اي ... بخوان ... كه هدف شهادت ، خون دادن نيست . حال چه كسي به تو گفته است كه اينها (خون) را دوست دارند ، بايد از خود تو پرسيد ؟

گفتي كه ملت ما ضعيف است ... چه كنيم كه هر چقدر گذشت شاهان مزدورمان پاي برگه هاي مزدوري و سرسپردگيشان امضاها دادند ... تا 400 سال پيش ملت ما سالار ملتها بود و گوي تمدن ، وقتي كه از چهارصد سال پيش ، ما ضعيف نگاه داشته شديم و اجازه قوت گرفتن را از ما گرفتند تا بر ما حكومت كنند ... امثال شما تيره فكران كه بر خود نام "روشنفكر" نام مينهادند ... داد قالب تهي كردن سر دادند ... شروع به وادادگي و مزدوري و سرسپردگي تمام عيار اين استثمار كردند. خواستند ما را از سلولهاي خاكستري مغزمان تا خط نويس زيبايمان و زبان شيرين و پرمحتوايمان ... تا آبهاي جاري مرزهايمان ... تا نفت زير پايمان ... و جوانان برنايمان و فرهنگ پر افتخار اسلاممان ... همه و همه را به يغما ببرند . آنها زور زدند .. زور زدند .. زور زدند ... دست و پا زدند ... سالها دست و پا زدند ... آنها حتي با زور چادر را از سر مادرانمان كشيدند ... ولي مادرانمان چادر را محكم گرفتند و چسبيدند ...

اما كه بود كه ايستاد ؟ روشنفكرانمان ... تمام وجودمان .... علم اندوختگانمان ... مكتبمان ... شرفمان ... عزتمان ... اين مزدوران و سرسپردگان ميخواستند ... همه چيزمان را .... به يغما بسپرند ...

كه بود كه ايستاد ؟ مقاومت اسلاميمان ... شهيدانمان ... عمري ... وجودشان را به سان دژي استوار در مقابل اين سرسپردگان به اوج نهادند .

ما فقط همين خواستيم ... استقلال ... عزت ... اسلام ...
استقلال ... آزادي ... اسلام مردممان ...
نه شرق ... نه غرب ... اسلام مردممان ...


شما در مقابل اين خواست ما چه كرديد ؟

شما و تفكر شما بود كه ...
دليران تنگستان را قتل عام كرديد
شهيد سيد حسن مدرس را ترور كرديد
سربداران را كشتيد
ميرزا كوچك خان جنگلي را كشتيد
روحانيون فيضيه را كشتيد
17 شهريور كشتيد
15 خرداد كشتيد
سال 42 كشتيد
ستارخان را كشتيد
باقر خان را كشتيد
چمران را كشتيد
شريعتي را كشتيد
شيخ محمد صدوقي را كشتيد
شيخ محمد خياباني را كشتيد
باهنر ...رجائي ... بهشتي .. را بهمراه 72 تن از مخلصترين سرداران اين ملت را كشتيد
مفتح را كشتيد
مطهري را كشتيد
مردان و زنان حامي وطنمان را كشتيد
همنوعانمان را در فلسطين روزانه مي كشيد

همه و همه ... همه و همه را ... كشتيد ... و مي كشيد ... فقط و فقط به يك دليل ... و آنهم اينكه ... ايستاده ايم ... ذلت نمي پذيريم ... و قصد داريم نفوذ و ظلم شما و اربابان شما را برچينيم ... شروعش هم بيست و سه سال و ده ماه پيش بود .... بيست سال پيش من به دنيا آمدم ... چند سال ديگر هم فرزندانم بدنيا خواهند آمد ... ;)

ملتي كه هنوز داره از خون كشته شده هاي 1400 سال پيش جون ميگيره.
بله ... تا 1400 سال ديگر هم ادامه خواهد داشت ... تا آنموقع كه ريشه فساد ظالم و مزدوري و نوچكي مزدوران و وادادگان برچيده شود .


نصر و من الله و فتح قريب ....
:smile39:

ديوونه
Tuesday 17 December 2002, 11:21PM
بسم رب الشهدا والصديقين.
سلام به همه...
به همه كساني كه ادامه دهنده راه شهدا هستند....
جناب بابك خان...گر سنگم بزنيد...گر خصمم شويد...گر مالم بريد...گر دوستم شويد...گر هستم بريد...من از حسين(ع) دم ميزنم....عشق حسين(ع) يار منه....راهش افتخارمه...هيچ گاه ظلم نيمكنيم....و مطمئننا زير بار ظلم نخواهيم رفت....
شهدا رفتند....اما نه....اونا هستند و عند ربهم يرزقونن...ما داريم ميريم...شما هم ....
شهادت قسمت ما ميشد اي كاش.....

يا حسين
التماس دعا
ديوونه

Sepehre Azadi
Wednesday 18 December 2002, 08:55AM
نوشته شده بوسيله babak khoramdin
جناب ادمين خون پرستي ملت ايران مگه توهينه؟ به كي توهين شده. به ملت شريف شهيد پرور. بابا اسمش روشه كه. شهيد پرور ديگه. يعني ملتي كه اگه كسي نباشه كه از خون ريخته شدش بشه تغذيه كرد عمرش تمومه. ملتي كه هنوز داره از خون كشته شده هاي 1400 سال پيش جون ميگيره. اينها كجاش توهينه. ملتي كه هيچي به اين دنيا نداره بده و براي پوشوندن ضعفش خون ميريزه. اسمشو گذاشتين شهيد فكر كردين هيچ كس نميفهمه.


من نمي دونم يه آدم بيسواد و نادون چطوري به خودش اجازه ميده همينطوري بياد در هر موردي حرف بزنه و اداي روشنفكرا رو در بياره ؟
تو اگه در مورد چيزي اطلاعي نداري مجبور نيستي بياي هر تاپيكي و چرند وپرند بگي كه هستي ؟
تو كه نمي توني نتيجه گيري كني و بعد بگي مردم فلان و بهمان ميتوني؟
اگه كسي خون پرست باشه اوليش تو و ارباباي جنايتكارت هستين ما به جووناي رعنايي كه در عنفوان جواني به ناحق خونشون ريخته شد و ارباباي استعمار گر امثال تو باعث اون بودن اهميت ميديم .
ايران براي تمام دنيا حرف براي گفتن داره و اين توي مغز كوچيك بعضي ها نمي گنجه حق هم داري چون برخلاف رودخونه داري شنا ميكني و نمي توني باور كني ولي اين رو بدون همون جووناي فداكار ديروز امروز پرچم رو در جبهه هاي علم وصنعت دارن به اهتزاز در ميارن و تو هم اين چرخ عظيم رو براي خوشحالي خودت هم كه شده كوچيك تصور ميكني و فكر ميكني كه ابرقدرتها چه كردند؟
اون ابرقدرتي كه تو فكر ميكني در واقع ابر جنايته و به هر جا كه رسيده از طريق چاپيدن كشورهاي ديگه بوده ولي بعضي ها مثل خودت ميرن زير بار ذلت و نون به نرخ روز ميخورن نمي خوان باور كنن كه ميتونن يا اينكه خون به مغز كوچيكشون نمي رسه !
ملت ما در بيشتر صحنه هاي تارخ نقش داشته و علي رغم نامردي خائنان دوباره در راه پيمودن موفقيت گام برميداره !
وهميشه وهمه جا از جانفشاني پيشينيان چه يكسال وچه 1400 سال روحيه و نشاط ميگيره و اين هم مرهون هدف دار بودن اين ملته !(پنبه ها رو از گوشت بيار بيرون )
و ما هيچ وقت آغاز گر هيچ جنگي نبوديم و نخواهيم بود اما غيرت مندانه از ارزشها واسلام عزيز دفاع خواهيم كرد و تو با اين طرز فكرت بهتره كه نظراتت رو (اگه مال خودته) براي خودت نگه داري و فقط براي همفكراي بي هويتت بازگو كني كه خوششون بياد .
ويكمي هم كه شده گوشهاتو از روي راديو هاي بيگانه(اربابا) بردار و چشمات و باز كن تا بفهمي گر چه شك دارم

montazer
Thursday 19 December 2002, 04:53AM
http://tuba.noornet.net/Image/gallery/avini/02.jpg

montazer
Monday 6 January 2003, 10:53AM
در آذر ماه 1359، پس از شکست بيش از دو گردان از نيروهای عراقی در جنوب سوسنگرد و مقابل سربازان اسلام ، يک گروهان از سپاه اهواز جهت محافظت و پدافند شهر هويزه ، به آن شهر اعزام شد . اين گروهان پس از استقرار ، حفاظت بخش جنوبی و جنوب غربی هويزه را بر عهده گرفت.

نيروهای دشمن در آغاز هجوم سراسری خود ، درمدت 48 ساعت از محور هويزه تا کرخه پيشروی نموده و در امتداد آن مستقر گرديدند ، به طوری که فاصله آنها تا هويزه از 10 کيلومتر تجاوز نمی کرد. تاکتيک دشمن اين بود که با تصرف سوسنگرد ، هويزه خود به خود سقوط می کند.

در چنين شرايطی 50 تا60 نفر از رزمندگان برای جلوگيری از پيشروی دشمن ، مسئوليت مين گذاری جاده ها و راههای عبوری دشمن را به عهده گرفتند. دو هفته قبل از آغاز عمليات ، بنی صدر دستور تخليه هويزه را صادر نمود و فرمان داد که نيروها در سوسنگرد مستقر شوند.

اين دستور بنی صدر ، با مخالفت جدی سيد محمد حسين علم الهدی و ديگر رزمندگان مواجه شد. پس از تماس شهيد علم الهدی با آيت الله خامنه اي، دستور بنی صدر لغو گرديد.

15 / دی ماه/ 1359، روز آغاز عمليات بود . رزمندگان که به لحاظ امکانات کمی و کيفی در مضيقه بودند ، سعی کردند از پيشروی دشمن و اشغال هويزه جلوگيری نمايند. اما در نهايت با ضد حمله های سنگين دشمن تعداد بسياری از رزمندگان از جمله حسين علم الهدی شهيد و مفقود الاثر شدند . و دشمن در 18/ دی ماه/1359 ، هويزه را اشغال کرد و فرمانده عراقی دستور داد تعدادی از مردم بی گناه را دست بسته در گودالی قرار داده و به شهادت رساندند ، سپس تمام شهر را با ديناميت و بلدوزر نابود کردند و شهر به تپه ای خاک مبدل شد.



ياد تمامی شهدای سرافراز و گمنام دفاع مقدس گرامی باد.

سايت تبيان
http://www.tebyan.net

montazer
Friday 10 January 2003, 08:56PM
شهيد گمنام
من كه تو را خوب مي‎شناسم، تو شايد براي آنها كه من‏باب ثواب به زيارت اهل قبور مي‎آيند گمنام باشي، همگي از كنارت بگذرند و بي‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس نداري هيچ فانونسي بر مزارت نورافشاني نمي‎كند، حتي سنگ قبرت تنهاست كه با آبي شستشو نگرديد!
ولي من تو را خوب مي‎شناسم، خيلي‎خيلي خوب تو براي من گمنام نيستي، نامت بسيجي است، شهرتت دريادل و پدرت حسيني‏.

من تو را بارها و بارها در هفت تپه ديده بودم، آنگاه كه در صبح‎گاه‏ها با گروهانتان مي‏دويدي، تيربار بر دوشت سنگيني مي‎كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمي‎رفت.

آن گاه كه براي نماز وارد حسينية گردان مي‎شدي آرام و آهسته گوشه‏اي مي‎رفتي، قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت درمي‎آوردي و شروع به قرائت مي‎كردي، خدا كه با تو حرف مي‎زد برمي‏خاستي و به نماز مي‎ايستادي تا تو نيز با او راز بگويي. از دور حركات لبت را مي‎ديدم و اشك‏هاي متصل چشمت را كه بي‎امانت كرده‏بود، براي اينكه كسي متوجه حالت نگردد پي‏درپي با گوشة چفيه‎ات گونه‎هايت را خشك مي‎كردي.

آنگاه كه نيمه ‎شب‏ها پهلو از بستر مي‎كندي، فانوس آويخته از ميلة چادر را برمي‎داشتي و بيرون مي‎زدي، پوتين‎هايت را كه هميشه در جاي مخصوص قرارشان مي‎دادي، بي‎ سر و صدا مي‎پوشيدي من ديگر تو را نمي‎ديدم و فقط وقتي براي نماز صبح به حسينيه مي‎آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتي سلامت مي‎دادم به رويم مي‎خنديدي بگونه‎اي كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش ميگريستي.

آنگاه كه با رفقايت به مرخصي شهري ميرفتي و وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودي در كنار جاده خاكي منتظر تويوتا، ...

آنگاه كه كمربندي از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‎ها نبودي، در دل شياري تنها در خودت سي كردي تو بودي و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مي‎گفت و تو مي‎نوشتي، وصيتنامه آري وآنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو يا صلوه ظهرمهران خمپاره‎اي در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود درست مثل پروانه‎اي شعله‎ور از عشق شمع ساكت و آرام بر زمين افتادي و شدي شهيدگمنام.

پس تو گمنام نيستي. تو گمنام نديده‎اي بيا تا نشانت دهم، موجوداتي در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببري ديگر كسي آنها را نميشناسد...

مردانگي و شرف ديانت و ايثار، غيرت حسيني و زينب، امام و شهادت در دايرة محدود ايده آل هاشان محلي از اعراب ندارد، تمام عشقشان اين است كه ... اگر چه بقيمت شرف خود، ... و همين، زندگي براي آنها همين است بخدا قسم همين است به همين پوچي.

آري تو گمنام نيستي.

همه كودكان مظلوم فلسطيني تو را مي‎شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا تو را مي‎شناسند، همه مسلمانانِ در بند مصر تو را مي‎شناسند، همه گلو‎هاي بريده خيابانهاي كشمير تو را مي‎شناسند، همه ناله‎هاي پيچيده درسياهچالهاي بغداد و موصل تورا مي‎شناسند، همه درياها واقيانوسهاي زلال تورا مي‎شناسند، همه گلهاي بهاري شبنم گرفته از سحر تورا مي‎شناسند همه بغضهاي تركيده ازداغ، همة فريادهاي درهم پيچيده در حلقومها

و مادرت نيز، تاكنون نديده‎اي هر شب جمعه كه به گلزار شهدا مي‎آيد يكراست قصد كوي شهيدان گمنام مي‎نمايد، بر سر هر قبري كه نام و نشاني ندارد مي‎نشيند و فاتحه‎اي مي‎خواند اما اگر دقت كرده باشي به اينجا كه مي‎رسد بي‎اختيار اشك از چشمانش جاري مي شود، آري او اينجا احساس ديگري دارد. بوي خون شيربچه اش را اينجا به خوبي استشمام مي كند، اما خوش به حالت مه از ميان اين همه نام، نام گمنامي را انتخاب كردي.

ولي بدان اي دريادل كه اگر گمنامي اين است بايد بداني كه از اين گمنام‏تر هم دراين عالم بوده، مي‎پرسي چه كسي؟ از خودش بپرس او اكنون در بهشت با شماست به او بگو كه وقتي خواهرش بر جناز‎ه‎اش حاضر شد چه گفت؟

أأنت أخي؟ أأنت بن والدي! يا حسين


http://www.sabokbalan.com

min
Saturday 11 January 2003, 04:10PM
شهيد شمع محفل بشريت است ( استاد شهيد مرتضي مطهري )
شهدا در شادي وصولشان عند ربهم يرزقون اند . حضرت امام خميني ره

yas9
Saturday 11 January 2003, 09:14PM
گفتم:كجا گفتا:به خون گفتم:چرا گفتا:جنون گفتم:كه كي ؟ گفتا:كنون
گفتم:نرو خنديد و رفت

درويش
Thursday 16 January 2003, 09:54PM
Rayed
كي گفته خامنه اي امام هستش؟
عجب ملتي هستيم ما ايراني ها...

حسين آقا
Friday 17 January 2003, 09:36AM
ببخشيد درويش جان موضوع اين تاپيك شهيد است يا بحث در مورد ولايت فقيه
بعد هم واقعا با اين پرچمي كه به خودت چسبوندي خودت را ذليل كردي
بعد هم درويش بازي سال هاست كه تقريبا از بين رفته

yas9
Friday 17 January 2003, 10:51AM
از اولش بگم ببخشيد كه از موضوع منحرف ميشم ولي فكر كنم لازمه
حسين اقا ما ز ياران چشم ياري داشتيم ...
1 اين درويش خان حتما در امريكا زندگي ميكنند و علامت پرچم راسايت مي گذارد و اين نشان صرفا مايه ملامت نيست
2 شيوه مسلمان راستين ادب احترام وبحث واستدلال منطقي است

و جادلهم بالتي هي احسن
يا علي

montazer
Sunday 9 February 2003, 02:04AM
« اي حسين(ع) ! تو در كربلا يكايك شهدا را در آغوش مي‌كشيدي ، مي‌بوسيدي، وداع مي‌كردي. آيا ممكن است هنگامي كه من هم به خاك و خون مي‌غلتم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟ »
شهيد چمران

montazer
Sunday 9 February 2003, 02:08AM
پروردگارا!

رفتن در دست توست. من نمي دانم چه موقع خواهم رفت، ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانت قرار دهي و آنقدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم.

شهيد صياد شيرازي

احمد مهاجري
Sunday 23 February 2003, 03:07PM
سلام عليكم
اين روزها ( روز دقيقشو نميدونم ) سالگرد برادر منه كه در شلمچه شهيد شد . بچه شيعه ها لطف كنند و يك صلوات و يك فاتحه براش بخونند ( خرماهاشم خودم ميخورم :) ) .

يا علي

(( التماس دعا ))

siavash_ad
Sunday 23 February 2003, 03:23PM
خداوند ايشون و تمام خدمتگذاران رو رحمتشون كنه. بنده يك فاتحه براي ايشون خوندم.

ديوونه
Sunday 23 February 2003, 05:20PM
سلام احمد جان.
روح همشون شاد انشاالله.
انشاالله در جوار ارباب بي كفنشان باشند و از سر سفره اونها روزي بخورند

منهم خوندم.
شادي روح همه شهدا صلوات.

يا حسين
التماس دعا

Sepehre Azadi
Sunday 23 February 2003, 06:45PM
آقاي مهاجري اميدوارم خداوند به همه ما توفيق عطا كنه تا همه رهروان خوبي براي شهيدان باشيم . در مورد شهيد بايد بگم هر كسي كه عاشق شهادت بشه هم به آرزوش نميرسه امتحانات و مراحلي داره كه بايد در زندگي نمونه بشه تا خداوند هم اون رو گلچين كنه . به شما هم تبريك ميگم كه برادري دلاور داشته و داريد كه ياد و خاطره ايشون و اينكه راه ايشون همچنان ادامه داره .
سردار خيبر حاج ابراهيم همت : واي به حالتان اگر بعد از ما راهمان گمنام بماند.

سینا 555
Sunday 23 February 2003, 08:25PM
روحشون شاد ويادشون هميشه زنده باشه

min
Tuesday 25 February 2003, 12:40AM
خداوند در جوار خود همه شهدا را جاي خواهد داد
هان اي شهيدان در جوار حق تعالي آسوده خاطر باشيد كه اين ملت پيروزي شما را از دست نخواهند داد ( حضرت امام خميني )

فدك الزهرا
Monday 3 March 2003, 06:05PM
تو بالا رفته ايي من در زمينم
برادر رو سياهم شرمگينم

بسم الشهيد
بحث جالب و در عين حال سختي رو انتخاب كردين . واژه شهيد تنها يك كلمه نيست يك عمر همت و طلب و هجرت هست . شهيد شدن كار هر كسي نيست سالها گشتن و دنبال حقيقت رفتن ميخواد و يا حتي ساعتي از روي خلوص خدا رو خواستن ميخواد ... جز همسنگر شهيد كسي نميتونه از شهيد چيزي بگه ما فقط يه چيزهايي از شهدا شنيديم يه خاطره هايي خونديم و چه بسيارند حرفايي كه به گوش ما نرسيده ولي يك احساس عجيبي نسبت به اونها داريم ... براي ما حسرت باقي موند و افسوس بر اون دوراني كه همه پاك بودن همه به فكر هم بودن همه ما خونديم و شنيديم كه شهدا چقدر صرفا براي رضاي خدا كار ميكردن و وقتي به شهادت ميرسيدند بقيه متوجه كارهاشون ميشدن ... بحث شهادت جداست ولي فعلا كار ما چيه آيا اين كافيه كه به ذكر شهدا و گفتن خاطراتشون اكتفا كنيم ؟ اصلا ما حق شهيد رو ادا كرديم ؟ يا فراموششون كرديم؟؟ و از همه مهمتر چه كنيم كه عاقبت ما هم شهادت باشه ...
همي گفتيم و گفتند از شهيدان .... شهيدان را شهيدان ميشناسند
به اميد ظهور
يا حق

maryam
Saturday 3 May 2003, 04:58PM
شهيدان زنده اند الله اكبر

yas9
Saturday 3 May 2003, 06:00PM
رسول الله صل الله عليه وال وسلم فرمودند:
سه گروه در روز قيامت شفاعت مي كنند پيامبران علما شهدا
يا علي جان

min
Thursday 8 May 2003, 12:03AM
بعد از شهدا چه كرده ايد؟

بهزاد
Thursday 8 May 2003, 01:07PM
نوشته شده بوسيله min
بعد از شهدا چه كرده ايد؟


:confused::confused::confused:

چه كرده ايد؟؟؟؟

يا چه كرده ايم؟؟؟؟

نسيم سحر
Friday 9 May 2003, 07:32PM
براي شادي روح امام و شهيدان هر روز 10 صلوات ختم كنيد

min
Friday 9 May 2003, 07:50PM
نوشته شده بوسيله بهزاد



:confused::confused::confused:

چه كرده ايد؟؟؟؟

يا چه كرده ايم؟؟؟؟
شما صحيح مي فرماييد فقط يك اشتباه تايپي مي باشد و يك بي دقتي
همه ما چه كرده ايم و اين سوال استثنا ندارد

maryam
Sunday 18 May 2003, 03:53PM
تذكر
كاربر ( maryam )
از بكار بردن الفاظ نامناسب محيط گفتمان جدا خودداري فرمائيد .
iranclubs-support

SAFA
Sunday 18 May 2003, 05:41PM
دوستان تعجبي نيست كه نام شهيد و راه شهادت كه بقول مريم خانوم مانع رسيدن بعضيها به اهدافشونه منفور و مغبوض همون بعضيها باشه پس بهتره مصداق ايه شريفه " فاذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما " با منش صبور و كريمانه اي پاسخگوي بعضي دوستان متمايل به آن بعضيها باشيم ... دوستاني كه از روي كم اطلاعي و ناداني در وادي فريب فرو رفته اند و گناهي جز جهالت ندارند ...

باشد كه پروردگارهمه ما را هدايت كند
آمين

maryam
Sunday 18 May 2003, 06:03PM
باشد كه پروردگارهمه ما را هدايت كند
آمين [/B][/QUOTE]

الهي آمين.:smile34: :smile34: :smile34: :smile34: :smile34: :smile34
: خدايا به آنان كه گمراهند بينشي عطا فرما تا راههاي درست رو بشناسند و در آنجا گام بردارند...چه سودي داره مخالفت با اسلام؟
نمي دونم!؟؟............:confused::confused::confused:
خيلي رمانتيك شد!:o:D نه غلام؟؟؟:p

maryam
Sunday 25 May 2003, 03:19PM
نوشته شده بوسيله maryam
تذكر


بچه ها!:smile38:
الان كه داشتم گفتگو هام رو بررسي مي كردم..به اين تذكر رسيدم كه توي تاريخ 28/2/82 گرفتم....دليلش چيه؟ من كه همه جا از شهيد و ايران و ...دفاع كردم پس علت اين تذكر چيه؟:confused:

tafsir
Tuesday 27 May 2003, 08:08AM
به نام خدا
من که اون نوشته رو ندیدم. ولی یه جمله ای توجهم رو جلب کرد:
جبهه ما را عاشق خود كرده بود
جنگ ما را لايق خود كرده بود
اين بيت با اينكه ساده به نظر ميايد ولي مفهومي دارد به اندازه عالمي..
2-3 سال پیش هم آهنگران در تلویزیون خوند...سنگر خوب و قشنگی داشتیم...زیر دوش خود تفنگی داشتیم...جنگ ما را عاشق خود كرده بود...جبهه ما را لایق خود كرده بود ...یا علی...

به نظر من که "امروزه" این یک اشتباهه. اون آهنگ آهنگران رو که گوش می دادی، احساس می کردی که اینا دوست دارن یه جنگ دیگه بشه تا شهید بشن!
ما باید "فرهنگ" شهادت رو اشاعه بدیم.
ما که دوست دار جنگ نیستیم. اسلام از جنگ متنفره. مسلمونا تا مدت ها اجازه ی جنگ نداشتن. پیامبر و امام علی و امام حسین(ع) معمولا قبل از جنگ هاشون، لشکر مقابل رو نصیحت می کردند که جنگ نکنند.

مگر ما نداریم که هر کس در راه طلب علم بمیرد، شهید است؟ هر کس در راه طلب روزی حلال برای خانواده اش بمیرد شهید است؟...

فرهنگ شهادت این نیست که بگیم کاش"جنگ بشه" که ما هم بریم شهید بشیم! که وقتی صلح اعلام بشه، گریه کنیم که چرا جنگ تموم شد!(البته اگر گريه به اين خاطر باشه كه "چرا شهادت نصيب من نشد، ولي خوشحال باشند كه جنگ تموم نشده، جاي تامل داره)

كسي تا به حال شنيده كه از صحابه يا ائمه بگه كاش يه جنگي بشه و ما شهيد بشيم؟!

نظرتون رو بگيد لطفا

سینا 555
Tuesday 27 May 2003, 08:22AM
نوشته شده بوسيله tafsir
به نام خدا
من که اون نوشته رو ندیدم. ولی یه جمله ای توجهم رو جلب کرد:

2-3 سال پیش هم آهنگران در تلویزیون خوند...سنگر خوب و قشنگی داشتیم...زیر دوش خود تفنگی داشتیم...جنگ ما را عاشق خود كرده بود...جبهه ما را لایق خود كرده بود ...یا علی...

به نظر من که "امروزه" این یک اشتباهه. اون آهنگ آهنگران رو که گوش می دادی، احساس می کردی که اینا دوست دارن یه جنگ دیگه بشه تا شهید بشن!
ما باید "فرهنگ" شهادت رو اشاعه بدیم.
ما که دوست دار جنگ نیستیم. اسلام از جنگ متنفره. مسلمونا تا مدت ها اجازه ی جنگ نداشتن. پیامبر و امام علی و امام حسین(ع) معمولا قبل از جنگ هاشون، لشکر مقابل رو نصیحت می کردند که جنگ نکنند.

مگر ما نداریم که هر کس در راه طلب علم بمیرد، شهید است؟ هر کس در راه طلب روزی حلال برای خانواده اش بمیرد شهید است؟...

فرهنگ شهادت این نیست که بگیم کاش"جنگ بشه" که ما هم بریم شهید بشیم! که وقتی صلح اعلام بشه، گریه کنیم که چرا جنگ تموم شد!(البته اگر گريه به اين خاطر باشه كه "چرا شهادت نصيب من نشد، ولي خوشحال باشند كه جنگ تموم نشده، جاي تامل داره)

كسي تا به حال شنيده كه از صحابه يا ائمه بگه كاش يه جنگي بشه و ما شهيد بشيم؟!

نظرتون رو بگيد لطفا


با شما همفكرم تفسير عزيز

فرهنگ شهادت بالاتر از اينهاست كه عده اي سعي ميكنند در سطح نگهش دارند.
با تشكر از شما

كربلائي مهدي
Monday 2 June 2003, 04:55PM
بسم رب الشهدا
کجاييد اي شهيدان خدايي سبک بالان راه کربلايي

کجاييد اي شهيدان خدايي بلاجوييان دشت کربلايي

کجاييد اي سبک بالان عاشق پرنده پر ز مرغان هوايي

رفيقان مي روند نوبت به نوبت خدايا نوبتم کي خواهد آمد

همه سوي دلم گر ديده راهي فقط من مانده ام با رو سياهي

yas9
Sunday 22 June 2003, 09:52AM
شهدا ستارگان خاكي پوشي بودند كه ادعاي هيچ درخششي نداشتند...يا علي مولا

بهزاد
Wednesday 25 June 2003, 12:20PM
نوشته شده بوسيله min
بعد از شهدا چه كرده ايد؟


بعد از شهدا ما چه كرديم ؟
بعد از شهدا ما به به فكر پر كردن حسابهاي بانكيمان افتاديم.
بعد از شهدا ما دم از سركوب بي رحمانه مردم مخالف خود زديم.
بعد از شهدا ما باغهاي پسته مان را گسترش داديم.
بعد از شهدا ما هر چند يكبار با بهانه هاي واهي و با پول ملت به سفر خارج از كشور رفتيم.
بعد از شهدا سفره هاي ساده مان رنگين و كسترده شد.
ماشينهاي سواريمان بنزهاي ضد گلوله شد.
بعد از آن ديگر ملت را فقط گاه گاه از تلويزيونن ميبينيم.
بعد از اين هم بمرو ر كارهاي بزرگتري در پاسداشت خون شهدا خواهيم كرد كه در آينده نه چندان دور همه خواهند ديد

yas9
Wednesday 25 June 2003, 12:57PM
سلام آقا بهزاد همه رو گفتيد خودتون چي؟؟؟

بهزاد
Wednesday 25 June 2003, 01:11PM
نوشته شده بوسيله yas9
سلام آقا بهزاد همه رو گفتيد خودتون چي؟؟؟

و عليكم السلام
خب اينهايي رو گفتم در مورد خودم بود و ساير غربزده ها كه از آمريكا خط ميگيرن ديگه;)
وگرنه مسوولين حكومتي عزيز ما، اين اسطوره هاي تقوا و ساده زيستي، اين آئينه هاي مجسم انقلاب رو چه به اين حرفها؟!:eek: استغفر الله.:rolleyes::D

maryam
Wednesday 25 June 2003, 01:48PM
كاربر محترم ! بهزاد

تذكر

لطفا از درج مطالبي دور از شان تالار خودداري كنيد..
_______________________________
مريم.

yas9
Wednesday 25 June 2003, 01:53PM
برآستانه ميخانه گرسري بيني مزن بپاي كه معلوم نيست نيت او
يا مولا مهدي:smile07:

كربلائي مهدي
Thursday 26 June 2003, 05:08AM
بسمرب الشهدا . . با سلام خدمت شما آقا بهزاد برادر به عقيده من ما نبايد بفكر گذشته باشيم و اينكه فلان كسك داره از اين اسم و ازاين عزيزان ( سو استفاده ) ميكنه نكه بي خيال باشيم نه ولي در كل از دست ما كاري بر نمياد بايد واگزارشون كرد به خود شهدا

كربلائي مهدي
Thursday 26 June 2003, 05:10AM
نيايـش دكتر مصطفي چمران
خدايا به شكرانه اين پيروزي بزرگ{پيروزي انقلاب اسلامي} خوش دارم كه هديه‏اي تقديم كنم، اما چيزي جز جان ندارم.از بهترين جوانان، حيات و هستي خويش را تقديم كردند، عده‏اي اموال خود را، عده‏اي كار و مصالح و منافع خود را.من از شدت سرور مي‏سوزم، مي‏لرزم، شرم‏زده‏ام، و نمي‏دانم ترا چگونه شكر كنم مي‏خواهم همه‏چيز خود را بدهم مي‏خواهم خود را قرباني كنم، با كمال اخلاص آنچه دارم تقديمن مي‏كنم مالي ندارم، ملكي ندارم، درويشم، بي‏چيزم، فقط قلبي سوزان دارم كه آن را تقديم كرده‏ام و جانم ناچيزتر از آن است كه براي تقديم آن بخواهم منتّي بگذارم- جانم كه چيزي نيست.
خداي من آمده‏ام، با همه وجودم با قلبم و روحم، آمده‏ام كه خود را قرباني راه تو كنم، آمده‏ام تا همه حيات و هستي خود را به شكرانه اين پيروزي بزرگ تقديم تو كنم.
من چيزي از تو نمي‏خواهم، من سرباز گمنامم، من درويشي سر و پا برهنه‏ام، و هنگاميكه چشم از جهان فرو مي‏بندم مي‏خواهم هيچ‏چيز نداشته باشم، مي‏خواهم تلاشم فقط به خاطر خدا باشد، مي‏خواهم از هر شائبه خودخواهي و خودبيني به دور باشم، مي‏خواهم بسوزم تا راه را روشن كنم، مي‏خواهم رسالت بزرگ اسلامي تحقق بپذيرد، و اين تحقق بزرگترين پاداشي است كه مرا خوشحال مي‏كند، راستي كه چه پاداشي بزرگتر از پيروزي محمدي(ص)، از گسترش عدل و عدالت، از سيطره انسانيت، از نفوذ حق و عدالت بر همه انسان‏ها است. خدايا به ما رحمت كردي و بزرگترين پيروزي‏ها را نصيب ما نمودي. ضعيف بوديم، متشتّت بوديم، از دشمن مي‏ترسيديم، در مقابل ابرقدرت‏ها به خود مي‏لرزيديم، اما تو از خداي بزرگ، بزرگترين ارتش‏ها را همچون برق در برابر آفتاب تموز آب كردي، بزرگترين طاغوت‏ها را معجزه‏آسا بر زمين كشاندي، همه گره‏هاي لاينحل را باز كردي، همه مشكلات راساده نمودي و حق را بر باطل پيروز كردي.
اي خداي بزرگ، براي آنكه انسان‏هاي پاك را تشويق كني و براي آنكه ايمان به غيب را عملاً نشان دهي، براي آنكه ارزش و قدرت روح را به همه جهانيان بنماياني، معجزه‏ها كردي، و هر كجا كه دشمن قدم گذاشت، باطلاق كردي تا پايشان به گل فرو رفت، و هر قدمي كه بر برداشتيم با آنكه همه آنرا خطا مي‏پنداشتند تو پيروزي نصيب ما كردي، تو همه مغزها و حساب‏ها را از كار انداختي، و راهي مستقيم و سريع و روشن در برابر مردم ما باز كردي.
خدايا ما را از گرداب خودخواهي و از گردباد مصلحت‏طلبي و از طوفان‏هاي هوي‏وهوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا كن و بگذار كه لذت ايثار همه وجود ما را سيراب كند.
پروردگارا، ما را به قدرت ايمان و فداكاري توانا گردان و آن چنان قلب و روح ما را تسخير كن كه فقط به تو توكل كنيم و در برابر هيچ‏كس به خاك نيافتيم.
پروردگارا قلب ما را از عشق بسوزان، لبريز كن تاسوزش گلوله را در كام ما شيرين گرداند.
پروردگارا آن‏چنان ما را از دنيا و مافي‏ها بي‏نياز كن كه در قربانگاه عشق تو همچون ابراهيم مشتاقانه حاضر شويم، تا اسماعيل وجود خود را در راه هدف مقدست قرباني كنيم.
پروردگارا همراه با عشق سوزان به ما صبر و تدبير ده تا ناملايمات طريق را با گشاده‏رويي تحمل كنيم، و عجله ما در راه شهادت باعث كدورت خاطري نگردد.
پروردگارا آنچنان ما را جذب كن كه جز تو به تو نيانديشيم و جز تو را نخواهيم، و جز تو به سوي كسي نرويم، و همه خودخواهي‏ها و خودبيني‏ها را در مذبحه بارگاه تو قرباني كنيم.
پروردگارا تو بما عنايت كردي و پاسداري از اين انقلاب مقدس را به عهده ما نهادي بما فرصت‏ده كه تا آخرين قطره خون خود از اين انقلاب مقدس پاسداري كنيم.
پروردگارا تو بر ملت رحمت كردي و چنين انقلاب مقدسي را بما ارزاني داشتي، تو ما را شايستة پاسباني اين نعمت كن. پروردگارا تو پرچم پرافتخار اسلام را به دست ما به اهتزاز درآوردي، ما را هدايت كن كه علي‏وار اين رسالت مقدس را پياده كنيم و حسين‏صفت در راهش جان‏بازي نمائيم.
پروردگارا بما آگاهي‏ده تا فريب دغل‏بازان و منافقين و تفرقه‏اندازان را نخوريم و اخلاق اسلامي و صوق و اخلاص انقلابي و وحدت مكتبي خود را حفظ كنيم.
پروردگارا پرچم پرافتخار انقلاب اسلامي ايران را بر فرق جهان به اهتزاز درآور و محرومين و مستضعفين دنيا را از زير سيطره ظلم و ستم نجات بده.
پروردگارا ظلم و ستم را به دست تواناي جان‏بازان راه حق برانداز، و ظهور امام عصر(عج) را نزديك گردان تا عدل و عدالت براي هميشه در جهان گسترده شود.
پروردگارا كشور ما را از گرداب اين توطئه‏ها نجات‏ده و دشمنان انقلاب ما را رسوا و نابود گردان.
پروردگارا رهبر عاليقدر ايران را سلامت بدار و به او عمر طولاني و سلامتي كامل ارزاني‏دار.
آمين.
والسلام عليكم و رحمه‏ا.. و بركاته
:smile39:

كربلائي مهدي
Saturday 28 June 2003, 05:13AM
بسم رب الشهدا
( با سلام خدمت شما دوستان از امروز با اجازه از پيشكسوتان تصميم گرفتم يك صفحه را براي شهدا اختصاص بديم هركي هر مطلبي در مورد اين ولي نعمتان ما دارد بنويسد .نكته : از نفشتن بحثهاي سياسي خوداري كنيد :mad:چون واژه شهيد از اين بحث مبرا است ،بسم الله )

بسم رب الشهدا والصدقین
بسم الله الرّحمن الرّحیم .
یأ یّها النبّی جهِدِ الُکفارَ و المنافقین و اغلُظ علیهم و ما ویهم جهنٌّم و بئسُ المصیر .
« ای رسول گرامی اینک با کفار ومنافقان به جهاد کار زار پرداز وبر آنها (تاایمان نیاورده اند ) سخت گیر وبدان که مأ وای آنها دوزخ است که بسیر بد منزلگاهی است »
(سوره مبارکه تحریم آیه 9 جزء 28)
با سلام به شما دوستان گرام . صدای یک انفجار فردا ملتی را عزادار می کند این دفعهم چند نفری چشم از این دنایی- برای بعضیهامان- لذت بخش خواهند بست . و ما را با افکار خود تنها می گذارند وچه سخت است این تنهائی ، و خود باعث این تنهائیم ، که انها حداقل برای چندی از ما هستند ودر زندگی روز مرشان از ایشان مدد گرفته وراه را از بیراه تشخیص می دهند . و من هروز بماننده پیچکی بدور داربست فراموشی می پیچم و بالا می روم و در باطلاق این عالم فساد ، هرزگری، فرو رفته وبه مرزه خفگی نزدیک تر می شوم، وای برمن، وای برمن ، وای برمن !!!
آری ای برادر وای خواهر عمق حادثه آنقدر زیاد است که که آرزویم بود که امروز واقعاً روز ششم تیرماه 1360می بود ومن با تمام وجودم مانع این حادثه فجیع می شودم ! افسوس که این مشیت الاهی است و قالو انّا لله و انٌا الیه راجعون است .
به این اسمها بنگرید ( بهشتی ، باهنر ، رجائی ) هرکدام به تنهای منبعی از علم و تفکر پاک اسلامی بودند و در بنده این دنایه وانفسا نبودند .
شهید بهشتی عاشقی به تمام وجود، عاشق شهد شهادت . و مگر نه اینکه خود گفتی که : شنیده ای که تا کنون عاشقی را از معشوق خود بترسانند ؟ شهادت برای ما و این ملت معشوق است . ما را ازشهادت نترسانید . روحشان شاد وراهشان پوررهرو باد انشاالله.

یاران چه غریبانه
ياران چه غريبانه, رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما, هم سوخته پروانه

بشكسته سبوهامان, خون است به دلهامان
فرياد و فغان دارد دردىكش ميخانه

هر سوى نظر كردم, هر سوى گذر كردم
خاكستر و خون ديدم ويرانه به ويرانه

افتاده سرى سويى, گلگون شده گيسويى
ديگر نبود دستى تا موى كند شانه

تا سر به بدن باشد, اين جامه كفن باشد
فرياد اباذرها, ره بسته به بيگانه

لبخند و سرورى كو, سرمستى و شورى كو
هم كوزه نگون گشته, هم ريخته پيمانه

أتش شده در خرمن, واى من و واى من
از خانه نشان دارد خاكستر كاشانه

اي واى كه يارانم, گلهاى بهارانم
رفتند از اين خانه, رفتند غريبانه

------
شعر: پرويز بيگى حبيب آبادى

http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?src=/Photoloft/Asset21/2003/06/27/10801/10801564_0_1675.fpx,0,0,1,1,384,281,FFFFFF

nasirimo
Sunday 29 June 2003, 06:11PM
سلام
دیانت ما عین سیاست ماست وشهدا بعنوان الگوی دینی بدون سیاست نیستند اما از شهدا استفاده سیاسی کردن بسیار خطرناک است
درجواب اولین تیتر کلامتان

فاطمه
Monday 30 June 2003, 12:56AM
شهيدان مردان بي ادعاهر كسي كه از شهيدان مي گويد با يد سيرت او سيرت شهيدان باشد.
هر كسي كه مي خواهد شهيدان را بشناسد تمرين بي ادعائي نمايد.
كجائيد اي شهيدان خدائي

كربلائي مهدي
Tuesday 1 July 2003, 10:41PM
سلام
دیانت ما عین سیاست ماست وشهدا بعنوان الگوی دینی بدون سیاست نیستند اما از شهدا استفاده سیاسی کردن بسیار خطرناک است
درجواب اولین تیتر کلامتانhttp://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?src=/Photoloft/Asset21/2003/07/01/10817/10817334_0_5175.fpx,0,0,1,1,384,295,FFFFFF
با سلام خدمت شما دوست عزيز با نظر شما كاملاَ موافق هستم . ولي ... ديدم بحث سياست توي اين سايت زياد است خواهش كردم توي اين صفحه حداقل توي اين صفحه براي چند لحظه از اين بازي ....بكشيم كنار وبه عشقمون وبه خاطره دلمون فقط دلمون بنويسيم .بازم هرجور صلاح خودتونه .من الله التوفيق برادر كوچك شما كربلائي مهدي

min
Friday 4 July 2003, 01:20AM
چه خوب است در اين دفتر يادبود ناي از شهداي عزيز ببريم
به ياد شهيد مجتبي گلخني
به ياد شهيد ابوالفضل احساني
به ياد شهيد امير جابري
به ياد شهيد درياباري
به ياد شهيد مصطفي مقدم
به ياد شهيد داوود گل زردي
به ياد شهيد غلامرضا مجيدي
به ياد شهيد داوود آبادي
به ياد شهيد نجار محمودي
به ياد شهيد بستان منش
به ياد شهيد محسن مير افضل
به ياد شهيد عرب
و بسياري از شهداي ديگر كه در آينده نام خواهم برد

كربلائي مهدي
Friday 4 July 2003, 07:09PM
چه خوب است در اين دفتر يادبود ناي از شهداي عزيز ببريم
به ياد شهيد مجتبي گلخني
به ياد شهيد ابوالفضل احساني
به ياد شهيد امير جابري
به ياد شهيد درياباري
به ياد شهيد مصطفي مقدم
به ياد شهيد داوود گل زردي
به ياد شهيد غلامرضا مجيدي
به ياد شهيد داوود آبادي
به ياد شهيد نجار محمودي
به ياد شهيد بستان منش
به ياد شهيد محسن مير افضل
به ياد شهيد عرب
و بسياري از شهداي ديگر كه در آينده نام خواهم برد

با سلا خدمت شما روح همي اين عزيزان شاد وراهشان پور رهرو باد انشاالله شادي روح همه شهدا صلوات
يك فا تحم براي خودمون بخونيم بسم الله ......
خدايا من بيامورز

كربلائي مهدي
Friday 4 July 2003, 07:12PM
بسم رب الشهدا والصدقیین
سلام بر قلبهای که با تپش خودعشق را فرامی خوانند وشهدا را صدا می زنند سلام بر قلبهای بیدار .
روزی که حاج احمد متوسلیان ودوستانش به دستور امام به جبهه لبنان رفتن وچهار تن از آنها هنوز بر نگشتن !( 1- کاظم اخوان خبرنگارو عکاس ، 2- سید محسن موسوی کاردار جمهوری اسلامی در لبنان ، 3- تقی رستگار مقدم راننده سفارت و 4- حاج احمد متوسلیان فرمانده لشگر 27محمّد رسوالله «ص» ).
چهاردهم تیرماه مصادف است با بیست یکمین سالگرد ربوده شدن چهار عضو هیات دیپلماتیک جمهوری اسلامی ایران در مسیر بیروت ، توسط عمال تروریست رزژیم صهیونیستی ، خانواده های این چهار گروگان ایرانی بیست یک سال است که چشم به راه آزادی عزیزان خویش اند .در این میان پدر ومادر کاظم اخوان آرزوی دیدار پسرشان را در این دنیا را با خود به سینه سرد خاک بردند . فرزند خردسال آقای سید محسن موسوی ، اینک جوان برومند است که بیست یکمین سال فقدان سایه پر مهر پدر را بر سرش تجربه می کند .خاناده تقی رستگار هم سالهاست به سان شمع در فراق فرزند اسیرشان بی صدا و صبور می سوزند واب می شوند . وبالاخره در خانه ای کوچک وقدیمی ، در محله مولوی تهران مادر سالخورده و رنج کشیده علمدار رشید فتح خرمشهر ، شیر در زنجیر، حیدر رزمندگان حاج احمد متوسلیان دردمندانه چشم به راه دریافت خبری از یوسف گمگشته خویش است .
ادامه دارد .......
من الله التوفیق .

كربلائي مهدي
Saturday 5 July 2003, 04:53AM
صبح روز چهاردهم تیرماه 1361سید محسن موسوی ، کاردار سفارت جمهوری اسلامی ایران به محل استقرار قوای محمد رسوالله (ص) در پادگان زبدانی سوریه آمد وخواستار ملاقات فوری با فرمانده نیروهای اعزامی ایران شد . موسوی به متوسلیان ( فرمانده قوای محمد رسوالله (ص) ) گفت : نیروهای فا لا نژ و اسرائیلی ها ، سفارت کشورمان را در بیروت محاصره کرده اند . اگر داخل ساختمان سفارت بشوند ، تمام اسناد محرمانه ما بدستشان می افتد . باید سریع برویم واین اسناد را منهدم کنیم . متوسلیان بلافاصله آماده رفتن شد . گروهی از نیروها از او خواستند که این ماموریت را به آنها واگذار نماید ، امُا متوسلیان با لحنی ملایم گفت : « نه برادرها ! خودم باید بروم شماها آماده باشید که هرچه زودتر برگردید تهران .»
سعید قاسمی ، یکی از یکی از فرماندهان تیپ 27 در این مورد می گوید : « با حاج همت رفتیم پیش حاجی تا بلکه بتوانیم منصرفش کنیم . حاج احمد ملبس به لباس فرم سپاه بود . گفتم : حاج آقا ما کوچیک شماییم . بگذار ما بجای شما به این ماء موریت برویم . حاج همت هم با وجود اینکه خیلی نارا حت بود ، سعی می کرد جلوی حاجی لبخند بزند . او هم اصرار کرد ، اما انگار نه انگار ، اصلاً به التماسهای ما توجهی نکرد . فقط آن نگاه عمیق وگیرای خودش را برای آخرین بار به ما هدیه کرد و با لحن شمرده همیشگی اش گفت : حضرت امام به بنده امر کرده اند گزارشی از وضیعت شیعیان جنوب لبنان را تهیه کنم وبرای ایشان ببرم .لذا بهتر است خودم به این ماموریت بروم . بعد در حالی که دستم را می فشرد ، گفت : برادر سعید دلتان با خدا باشد . به او توکل کنید . هرچه مشیت خداوند باشد ، همان می شود . خدا حافظ ! بعد هم سوار بر بنز سفارت شدو ......»

در فاصله 20 کیلومتری بیروت ، اتومبیل حامل متوسلیان وهمراهانش توسط یک پست ایست بازرسی متوقف می شود .
نیروهای شبه نظامی فالانژ به ریاست (ایلی حبیقه ) و فرماندهی نظامی ( سمیر جعجع ) چند روز قبل پاسگاه موسوم به ( حاجز برباره ) را برپاکرده بودند .در همین رابطه ودر معدود گزارشات باقی مانده از آن روز که در رسانهای لبنانی انعکاس یافته ، چنین آمده است :
« مقارن ساعت 12:30 ظهر ، یک دستگاه خودروی مرسدس بنز با پلاک سیاسی که دوسه دستگاه پاترول متعلق به { الدرک } ( نامی عربی برای یگان گارد سفارتخانه های خارجی که تحت امر پلیس لبنان است ) ، سرنشینان بنز را اسکورت می کردند ، به (حاجز برباره ) نزدیک شدند. فا لانژ های مسلح جلوی مرسدس بنز را گرفته ، سرنشینان خودرو را که همگی اوراق و مدارک دیپلماتیک دارند ، با تفنگ تهدید کرده ، آنهارا وادار می کندد تا از ماشین خود پیاده بشوند . ابتدا آقای سید محسن موسوی ( کاردار سفارت ایران در سوریه ) پیاده شده می شود و سعی می کند به آنها بفهماند که این یک ماءموریت دیپلماتیک است و هیات مزبور ، مصونیت سیاسی دارد وهرگونه تعرض به این هیات موجب واکنش نهادهای بین الملی خواهد شد ، ولی بی فایده بود .......»
در داخل پادگان زبدانی ، چشم به در پادگان دوخته اند تا بازگشت احمد متوسلیان را شاهد باشند .
عباس برقی از همسنگران حاج احمد در این باره چنین می گوید :
( صحبتهای آن شب حاج احمد مثل پتکی محکم به سرم می کوبید ، خودم رابه حاج همت رساندم . حاجی از بس به جاده خیره شده بود نگاهش پر از خستگی بود . با نگرانی گفتم : برادر همت چیزی می خواهم بگویم . نمی دانم چگونه بگویم ! حاج همت بدون اینکه نگاهم کند ، گفت : چی برقی ، چی می خواهی بگی ؟
گفتم باور کن حاجی ، نمی دانم چطور بگویم ؟
حاج همت که از طرز صحبت کردن من نگران شده بود ، با کنجکاوی پرسید :
چی می خواهی بگی ؟ خبری از حاج احمد شنیدی ؟
از گفتن آنچه می دانستم اکراه داشتم . با توجه به صحبتهای چند شب پیش ، این فکر برایم تداعی شد که حاج احمد یا اسیر شده یا شهید . گفتم :
راستش را بخواهی حاج احمد دیگر بر نمی گردد. حاجی با شنیدن این جمله مثل اینکه از خواب عمیقی بیدار شده باشد ، نگاهی به من کرد و پرسید :
چرا این حرف را می زنی ؟
نا چار تمام آنچه را که حاج احمد برایمان تعریف کرده بود ، گفتم . رنگ حاج همت پرید و حالش دگرگون شد . غم سنگینی بر چهره اش نشست . ساکت نگاهش می کردم که یکدفعه با غیظ نگاهی به من کردو گفت : ( برقی الهی لال بشی ، این حرف چیه که می زنی !)
این را گفت ، وبا عصبانیت از من رو گرداند و به سمتی رفت قبل از انکه دور شود ، گفتم : این که گفتم همان چیزی بود که خود حاج احمد گفته . حالا من هم تصور می کنم که دیگر بر نگردد .
حاج همت که دور شد لرزیدن شانه هایش را دیدم ......
در مورد این حادثه بعدها نظرات مختلفی گفته شد که از آن جمله می توان ، به مصاحبه ( براند اشمیت باور رییس اداره اطلاعات آلمان ) با رادیو فرانسه را ذکر کرد که مدعی شده است که نقشهایی از محل دفن گروگانهای ایرانی دارد ومی تواند آن هارا در اختیار دولت ایران قرار دهد . همچنین در 13 بهمن ماه سال 56 منابع امنیتی تشکیلات خود گردان فلسطین اعلام کردند که دیپلماتهای ایرانی پس از سه سال حبس در زندان ( سرفند ) به زندان ( نفحه ) منتقل شده اند . بعدها شخصی که خودرا ( احمد حبیب الله رییس انجمن دفاع از زندانیان خارجی در فلسطین اشغالی ) معرفی می کرد گفت : من از جانب اسراییلی ها تاکید می کنم که دیپلماتهای ربوده شده در سال 61 زنده هستد و احتمالا در زندان ( عتلیت ) به سر می برند .
در همین ایام خبر رسید که ( رویبر حاتم از فرماندهان نیروها ی فا لا نژیست لبنان ) که در اروپا اقامت دارد ، خاطرات خود را منتشر کرده ودر بخشی ازاین خاطرات مدعی شده که دیپلماتهای ایرانی به دستور نیروهای تحت فرمان او به همراه چریکهای فلسطینی اعدام شده اند .
در سال 78 ( حجت السلام اختری سفیر سابق ایران در سوریه ) طی مصاحبه ماهنامه ( فکه ) اعلام کرد که گرو گانهای ایرانی یقیناً به شهادت رسیده اند . همچنین برخی از فرما ندهان سابق سپاه مانده ( محسن رضایی ، محسن رفیق دوست ) در جاهای مختلف اعلام کرده اند که این عزیزان به شهادت رسیده اند . خانواده این چهار عزیز هم طی سالهای 69-73و 79 با سفر به لبنان و دیدار با مسوولان لبنانی ، خواستار پیگیری وضیعت فرزندان خود شدند که تا کنون نتیجه ای به دست نیامده است . وزارت امور خارجه کشور مان هم طی این 21 سال ، تنها به صدور بیانیه در سالگرد اسارت دیپلماتهای ایرانی اکتفا کرده است !!!!
و من با تمام این گفتها همچنان امیدوارم که انسان به امید زنده است . خدايا به اين وقت عزيز و اين روز گرامي به خود خانم زينب (س) چشم منتظران را روشن كن انشاالله .
من الله

(بر گرفته از ویژه نامه موسسه فرهنگی عاشورا و هفته نامه یا لثارات )

كربلائي مهدي
Saturday 12 July 2003, 09:42PM
بوي سيب
باز مثل هرشب كسلم قصه نشسته رو دلم
ميگن بازم شهيد مياد يه علامه خيلي زياد
دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون
يزره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون
يتيكه استخون سر يه شاخه گل يه بال’ پر
یه دکمه پیرهنشون یه زره خاک تنشون
تابوتای یه اندازه تو هرکدم یه سربازه
ابره که بر تن می زنه باده که شیون میزنه
تابوتا خیس آب میشن دسته گلا خراب میشن
می پیچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات
ای مادرای مهربون ، بچهاتون بچهاتون
دسته گلائی ، که دادید به کربلا فرستادین
حالا با تابوت امدن با بوی باروت اُمدن
سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند
مادرا از خدا می خواند با گریه ُ دعا می خواند
تابوتاشونُ باز کنند بچهاشونُ ناز کنند
هرکجا اسفندِ و دود تاکور بشه چشم حسود
اما بوی عجیب میاد بو کنی بوی سیب میاد
میگن کسی که پا بشه زائر کربلا بشه
سربه بیابون بزارند توعاشقی جون بزارند
اُنجا که آفتاب میشینه باغ گل سیب می بینند
بچهای نجیب من باغ گلای سیب من
رو عشقتون پا نزاریند حسین تنها نزاریند
http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?src=/Photoloft/Asset21/2003/07/12/10862/10862774_0_0901.fpx,0,0,1,1,384,295,FFFFFF

سینا 555
Sunday 13 July 2003, 05:30AM
يك جبهه مي گويم، يك جبهه مي شنوي. يك شب عمليات مي گويم، يك شب عمليات مي شنوي. يك شهيد مي شنويم و مي گذريم. يك جنگ مي شنويم و رد مي شويم. اما بي انصافي است فقط رد شويم، بي معرفتي است فقط بگذريم. يك ذره درنگ كنيم، گوش دهيم. ببينيم چه خبر است. اين روزها كتاب بدست گرفته ايم و مي خواهيم همه چيز را با معادله و تئوري حل و فصل كنيم. چشم ها را بسته ايم و عقلمان اسير فرضيات و ببينم اما راحت نگذريم مجهولات شده است. مي دانيد وقتي رمز عمليات يا علي(ع) است و عده اي با فرق شكافته شهيد مي شوند يعني چه؟ مي دانيد وقتي كنار فرات باشي و لب تشنه بماني چه معنايي دارد؟ با كدام معيار نظامي مي شود توضيح داد وقتي براي هر بدن يك تانك وجود دارد. با كدام تئوري نظامي مي شود توجيه كرد كه چطور مي شود با دست خالي يك خاكريز را فتح كرد. شايد الان بشود بگوئيم كه جنگ ما برايش قائل شد. آيا مي تواني بگويي آن هنگام كه چشم هايش را به گلوله هاي سربي داغ مي سپرد، چنددرصد درد كشيد، چنددرصد خون چكاند. اما امروز مي توانند بگويند چند درصد مجروح است. آن هم با حساب و كتاب و چرتكه. چرا نيامديم بگوئيم اخلاصشان چنددرصد است وچنددرصد آنها امروز زير خط فقراند مي بيني اين درصدها را شناسنامه افراد كرده اند،اما شناسنامه حقيقي آنها پيراهني است كه پشتش نوشته شده «مي روم تا انتقام سيلي زهرا(س) را بگيرم». خود را گم نكنيم، آنان را از دست ندهيم، هياهوي شهر را بهانه غفلت خويش قرار ندهيم، زندگي را وسيله فراموشي آنان نپنداريم. كه ما هر چه داريم از درصد اخلاص آنان است.

صفاري
Sunday 13 July 2003, 03:38PM
لاي لاي اي خسته هاي كنار رود اروند
راحت بخوابيد
چه خوب رفتيد
در زماني به ارزشها بي اعتنائي مي شود اين روزها را نديد شمايان به تكليفتان عمل كرديد واي به حال ما.

من روسياه در سال 64 با شهيد داود (ن) بطور اتفاقي آشنا شدم ايشون در سال 65 به شهادت رسيد وتقريبا 8 ماه دوستي ما طول كشيد 2 ماه مونده به شهادتش در حين شنا متوجه شدم كه در شكم او يه شكاف بزرگي نمايان است به اصرار ÷رسيدم وبه اكراه جواب داد يكي از كليه هايش را در عمليات از دست داده يعني حدود ششماه اين جريان را به دوستي صميميش كه من بودم نگفته بود اين آيينه اي اخلاص.
نحوه شهادتش اينگونه بود كه بعداز نماز ظهر به هنگامي كه تسبيحات حضرت زهرا (س) در لبش بود تركش خم÷اره دشمن به سرش اصابت ودر جا به درجه رفيع شهادت نائل آمد وبا آنكه هفت روز بعداز شهادتش دفن شد هنوز لبخند از لبانش محو نشده بود.
آري توضع ولبخند وبي ادعائي از خصوصيات برادر صيغه اي من بود
كجا رفتند مردان بي ادعا
سالروز شهادت مادر شهيدان حضرت فاطمه زهرا(س) بر شما تسليت باد

Sepehre Azadi
Sunday 27 July 2003, 12:36AM
در يكي از كلاسهاي آموزش نظامي شهيد عسگريان يكي از برادران بيش از حد شوخي ميكرد و تذكزهاي ايشان هم موثرنبود . سرانجام لحظه اي شهيد عسگريان سكوت كرد و همه فكر كردند كه او بسيار عصباني شده است همه منتظر برخورد تند او بودند. شهيد رو به شخص گفت : بيا از صف بيرون ، پو تينت رو در بيار ..... جورابت رو هم همينطور ....
بسيجي شوخ اينكار را كرد . اضطراب همه فضا را پر كرده بود و همه نگاه ها به شهيد عسگريان دوخته شده بود . ناگهان مربي مهربان خم شد و بر پاي شاگردش بوسه زد و گفت شما را به خدا در كلاس شوخي نكنيد .

شيدا
Sunday 27 July 2003, 03:24AM
ببخشيد يه سئوال داشتم :
انسان ميتونه وقتي زنده س براي خودش فاتحه بخونه؟؟

mosleh
Sunday 27 July 2003, 11:47AM
با عرض سلام خدمت شما عزيزان
موضوع زيبايي است به قول رهبر عزيزمان شهيد سعيد است و شهادت سعادت. انشا الله كه خدا ما را با شهداء محشور كند يا علي مدد

يك سري به من بزنيد خوشحال ميشم
http://bachehayeghalam.persianblog.com

Sepehre Azadi
Wednesday 10 December 2003, 03:55AM
عزيز تبليغات نداشتيم ها
عشق يعني... (http://namaze.persianblog.com)

Sepehre Azadi
Thursday 11 December 2003, 04:17AM
«صميميت‏»، صفاى زندگى است، «خلوص‏»، جان حيات، و تلاش وتكاپو، معنى بخش «بودن‏» انسان!

ما، اينك زندگى كسى را مرور مى‏كنيم كه هم صفا داشت و هم تجسم‏تلاش و تحرك بود، و هم مظهر عشق به «امام‏» و «امت‏» و «اسلام‏» و«انقلاب‏».

آرى... شهيد «محلاتى‏» صميميت مدفون در خاك، خلوص رهااز بندتن و قفس دنيا.

زندگيها مى‏گذرد، عمرها سپرى مى‏شود، انسانها مى‏آيند و مى‏روند،برگهاى ايام هر روز ورق مى‏خورد. اما... صداقتها، ايثارها، پاكيها، خدمتها،خلوصها، برادريها، وفاها و محبتها مى‏ماند، در خاطره انسانها، در دل‏تاريخ، در حافظه ايام، در نامه اعمال، در علم خدا، و نزد پروردگار.

در اين ميان، برد با كسانى است كه نامى در دفتر «صالحات‏» بنويسند وعملى براى آخرت انجام دهند، و خدمتى براى خدا به بندگان خدا كنند وعمر و توان و همت و جهاد و جهد خويش را در مسير رضاى الهى و درراستاى «راه خدا» وقف و صرف كنند.

در اين عصر و روزگار، چه راهى به رضاى خدا نزديكتر از تلاش درجهت «انقلاب اسلامى‏»؟ چه پيش از پيروزى، چه در بحبوحه حوادث‏نهضت، چه پس از به ثمر رسيدن و به بارنشستن اين انقلاب. و... شهيدمحلاتى (كه رضوان و رحمت‏حق بر او باد) از پيشتازان و پيشگامان اين‏راه بود. شاهد؟... زندگيش!

حيات عالمان دين اگر آميخته به خلوص وتقوا و جهاد باشد، تربيت‏كننده است. زندگى مبارزان مخلص و تلاشگران راه خدا، سازنده است.چهره‏هاى تابناك علم و عمل، مبارزه و تقوا، سياست و سلوك، «الگو»ست.شهيد محلاتى، نه يك بعد بلكه ابعاد گوناگونى داشت، و نه در يك زمينه،بلكه در عرصه‏هاى متفاوت و ميدانهاى مختلف، «حضور» داشت وصاحب قيام و اقدام بود.

حوزه‏هاى علميه، او را از خود مى‏دانند و به وجودش مى‏بالند، چرا كه‏محصول مكتب امام صادق‏عليه السلام بود.

مبلغان، او را فخر و عزت خود مى‏شمارند، زيرا او با تيغ بيان در سنگر وميدان «وعظ‏»، به دفاع از حق و تبليغ اسلام مى‏پرداخت. انقلابيون ومبارزان، به شخصيت او احترام مى‏گزارند، چرا كه وى عمرى را در جهاد ومبارزه و زندان و درگيرى و برخورد گذراند. پاسداران، او را مى‏ستايند و به اوعشق مى‏ورزند، چون نماينده حضرت امام در سپاه بود و مرشد و راهنما ومربى اخلاقى و ملجا فكرى پاسداران. رزمندگان جبهه‏هاى نورانى نبرد، اورا در دل و بر ديده داشتند و دارند، چون حضورش در ميان دليران صحنه‏جهاد و كنار كفر ستيزان نستوه، ياد امام را تداعى مى‏كرد. نمايندگان‏مجلس، حرمت او را نگاهبان بودند و هستند و «محلاتى‏» را آبروبخش‏«نمايندگى‏» و «مجلس‏» مى‏ديدند.

پس، او از آن همه بود و متعلق به هر كس و هر گروهى كه حب خدا ورسول و عترت را در دل و شور خدمتگزارى به دين ومسلمين و انقلاب‏اسلامى را در سر داشته و دارند.

و اين نوشته، گامى كوچك و تلاشى اندك، از تكليف و وظيفه بزرگى‏است كه بر دوش ماست، در بزرگداشت چنين انسانهاى خود ساخته وارجمند.

اينك، گرچه آن عزيز در بين ما و پيش ما نيست، ليكن نامش بر زبانهاو يادش در دلها و راهش فرا روى ماست. باشد كه الهام‏بخش را همان وروشنگر مسيرمان باشد. كه... اين نقش «خون‏» و «شهادت‏» است، درتاريخ، كه هم آگاه مى‏كند و هم الهام مى‏دهد و هم راه مى‏نمايد و هم‏تكليف را مشخص مى‏سازد.

شهادت نماينده حضرت امام در سپاه را كه براى ما ضايعه‏اى و براى‏خود آن عزيز هميشه در ياد، فيض و فوزى عظيم بود، گرامى داشته، باصداقت روحش و سلامت راهش و حرمت‏شهادتش ميثاق مى‏بنديم كه‏«راه‏» او را تداوم بخشيم.

نگينى پر بها از خاتم افتاد.

بر ابروى فضيلت‏ها خم افتاد.

«محلاتى‏» به ديدار خدا رفت.

ز فقدانش به دل كوه غم افتاد.

شهادت، مزد خدمتهاى او بود.

به سان قطره در كام يم افتاد.

خريدار دل و جانش خدا شد.

نگاه گرم حق بر شبنم افتاد.

محلاتى به حق، «فضل خدا» بود.

سپاه از سوگ او در ماتم افتاد.

امام امت مازنده باشد.

كه از او شور حق در عالم افتاد.

قم - 25/9/65.

http://www.irna.com/occasion/defence/images/pics/mahalati.gif

Sepehre Azadi
Thursday 11 December 2003, 04:26AM
http://www.irna.ir/occasion/defence/art/sound/cf4.ram

nasirimo
Sunday 14 December 2003, 03:02PM
سلام به همه طالبان حق وحقيقت
مطالب زيبا ودوست داشتني يكايك دوستان را خواندم چه زيبا وپرمعنا همراه با احساس غرور از اين همه غيور وجوانمردي از جوانان پاك و بي آلايش ايراني
سوالي در ذهنم هميشه بوده كه فرق شهيد وصوفي چيست؟
صوفي از دنيا هراسان است وتارك دنيا شهيد نيز از دنيا ميگذرد وطالب دنيا نيست
خود به جوابهائي رسيده ام اما ميخواهم دوستان نيز ياري كنند

Sepehre Azadi
Sunday 14 December 2003, 06:47PM
البته من خيلي اين بحث رو دوست دارم
گرچه شهيد از دنيا نبريده است اين اوست كه از دنيا به حق بهره مند ميشود تا به مكتب آزادگي و بشريت خدمت نمايد ، او تنها از فريب و دغل بازي اين عجوزهء عروس نما گريزان و به حق پيوسته است ...


http://mehr.sharif.ac.ir/~jelveh/defa/tasvir/honar/images/039.jpg

شهيد; رمزى از جان جهان
تقديم به شهيدان; پيشتازان ديروز، پيشوايان فردا
تو رمزى ز جان جهانى شهيد تو حق را گواه و زبانى شهيد تو پرگار تقدير را مركزى تو پيكان دين را كمانى شهيد تو الله، آن ذات قيوم را به كردار، آيينه سانى شهيد جهان، خرم از «لا» و «الا» ى توست اگر چند از ما نهانى شهيد

همه بند خويشيم يا عبد غير تو وارسته از اين و آنى شهيد همه خاكيانيم، هشيار و مست تو از خيل كروبيانى شهيد همه صيد مرگيم، اما تو او را فكنده به گردن عنانى شهيد گريزيم از وى چو گور از پلنگ بجز تو، كه از پى دوانى شهيد همه تشنه‏ايم و، تو سيراب باشى ز سرچشمه زندگانى شهيد

تو با خون خويش از بسيط زمين گل و لاله بر مى دمانى شهيد فراتر ز «خون‏» ، گوهر «روح‏» توست كه از يمن «جان‏» ، جاودانى شهيد وگرنه رگى نيست‏خالى ز خون وزين باب چون ديگرانى شهيد چون تارت ز «علم‏» است و پودت ز «عشق‏» ازينروى گل مى‏فشانى شهيد

تو در جسم افسرده مردمان دماننده روح وجانى شهيد شب تيره‏ى ظلم و بيداد را چو استاره در آسمانى شهيد تو خيل پراكنده‏ى خلق را مهين رشته سازمانى شهيد چو كفر آورد حمله بر ملك دين تو اسلام را مرزبانى شهيد چو شمشير كين بر كشد خصم دون تو در ديده، وى را سنانى شهيد چو در چله بگذارد او تير را خدنگش بر اسپر نشانى شهيد چو او پنجه در پنجه‏ات افكند به يك دم ، به خاكش رسانى شهيد فغان زآن زمان كآورى ازنيام برون، تيغ تيز يمانى شهيد به زهر آبدم تيغ الماسگون يكى جام زهرش چشانى شهيد چو بر فرق گيرد سپر، كاوه‏سان ز پولاد آتش جهانى شهيد به باران تيرت، ز اندام خصم يكى خاربن بر دمانى شهيد سر نيزه چون سوى قلبش برى به گودال مرگش كشانى شهيد همه آنچه گفتم به تو، رمز بود كه از رمز، صد نكته خوانى شهيد مرادم ز تيغ و سنان و خدنگ جهازات عصر است، دانى شهيد در آنجا كه اما دواى بشر جز از خون نبد، جان فشانى شهيد

ز سستى ما تيغ دين كند گشت تو با خون، ورا چون فسانى‏1 شهيد دم تيغ حق، از خم خون تو شود مست و سازد جوانى شهيد ز شمع ولايت‏ستانى فروغ كه اين گونه پروانه سانى شهيد خمت از مي‏كربلا پرشدست كه اين سان سبك گرم رانى شهيد امام تو سالار آزادگان; خود از نينوا، خوش نشانى شهيد

بجز جوهر خامه عالمان كه بهرش نظيرى ندانى شهيد نباشد به ميزان عدل الاه بر خون قلبت، وزانى شهيد سخن هر چه گويم ز قدرت، كم است چه گويم كه در خورد آنى شهيد خدا كرده مدحت‏به قرآن خويش همانى تو بيشك، همانى شهيد خريدار حسن تو خود داور است نما ناز تا مى‏توانى شهيد تو رفتى و، در ما بهاران فسرد كجا با خبر از خزانى شهيد ز حق خواه درمان آلام ما كه بينا به حال زمانى شهيد نظر كن به (منذر) ز شفقت‏يكى مبادش كه از در برانى شهيد پى‏نوشت:

1. فسان: سنگى كه با آن چاقو و كارد تيز مى‏كنند.

asheghe iran_p
Saturday 20 December 2003, 09:57PM
مرثيه اى بر خاك پاك طلاييه
مرثيه اى بر خاك پاك طلاييه،
همانجا كه هنوز شهيدانش در شهرمان بر دوشها روانند.
شايد آفرينش رود از آن جهت بود كه كرخه آفريده شود. كارون, زاده شود و فرات جارى گردد.
و شايد اينكه تو هرگاه رود را ديدى, در تلاطم اروند گم شوى, يا آنگاه كه آبى و قطره اى .... بگويى: سلام بر حسين...

شايد خاك آفريده شد تا خون در آن ريخته شود. تا بستر عاشقان شود... نميدانم... تا تو در آن سجده كنى...
اگر طلاييه در آسمان بود، لمس نمىشد. اگر بر دوش باد مىبود، ديده نمىشد.
طلاييه همچنين توى خاكي است.
طلاييه از من است تا من نيز با طلاييه باشم.
تا من نيز در طلاييه قنوت گويم و سجده گزارم و الهي بميرم...

در طلاييه تو با فطرتت تنها مىمانى و در انديشه هاى ژرف آن غرق ميشوى.
در طلاييه لشگر شيطان را شكست خورده مىيابي.
در طلاييه تو شيطان را به تمسخر مىگيرى و در بندش مىبينى بر خلاف هرجاي ديگر.
طلاييه تفسير نداى حق است كه فرمود:
امن اعلم مالا تعملون

طلاييه يعنى سجده گاه آسمانيان، يعنى شهادتگاه خاكيان، يعني زندان شيطان، يعنى انسان ... انسان ... انسان.
طلاييه هفت خوان عشق است.
عشق
عشق
عشق
عشق
عشق
عشق
شهادت

طلاييه يعنى طپش، يعنى تلاطم، يعنى خروش، يعنى فرياد.
طلاييه يعنى تب، يعنى تشنگى.
طلاييه يعني علقمه، يعنى فرات ... يعني ضجه ها ... يعنى كربلا.
طلاييه يعني خاك مقدم دوست شدن...

اللهم ارزقنى شفاعت الشهدا

طلاييه يعنى آنقدر ماندن تا حاجت گرفتن، يعني آنقدر ماندن تا دوباره رفتن.
طلاييه يعنى براي دوست زنده شدن و براي خاك مقدس رفتن و دوباره زنده شدن.
طلاييه يعنى رو در روى دشمن ماندن و ماندن و چشم در چشم خصم دوختن...
طلاييه يعنى پشت نكردن به دشمن.

طلاييه يعنى در نزديكترين مسير كربلا بودن و ماندن. يعني به حالت قنوت... يعني به حالت سجده... يعني سر بر خاك نهاده... يعني خاكستر شده... خاك شده... خاك قدم يار گشته... يعنى بىكفن، يعني بىنشان، يعنى... شهيد.

طلاييه يعنى پله اى نزديكتر تاكربلا... پله اى نزديكتر تا قتله گاه.
...

طلاييه يعنى بيعت با 14 قرن عاشورا. بيعت با قرن چهاردهم عاشورا.

چرا كه فاصله ما تا عاشوراى سال 60 هجرى، تنها 14 توسل است. از توسل بر دامان مدينه .... تا توسل به موعود عصر، مهدى فاطمه سلامالله عليها.

[HR]

ميرويم تا انتقام سيلي زهرا(س) را بگيريمِ

WIDTH=400 HEIGHT=350

شيدا
Sunday 21 December 2003, 09:04PM
ٍسلام
خيلي جالبه شما اين همه در وصف شهيدان نوشتي بدون اينكه كسي ازت در خواست كنه ولي جواب سئوال منو ندادي!!!!!

صبح
Sunday 21 December 2003, 10:16PM
نوشته شده بوسيله شيدا
ببخشيد يه سئوال داشتم :
انسان ميتونه وقتي زنده س براي خودش فاتحه بخونه؟؟

سلام ... ببخشيد من مي پرم وسط ....

فاتحه خواندن كه فقط براي مرده نيست يك مسلمان حداقل روزي 10 بار در نمازهاي پنچگانه براي خودش فاتحه مي خونه براي اينكه يك راز و نيازي با خدا كرده باشه ...

چيز غريبي نيست

asheghe iran_p
Sunday 21 December 2003, 10:54PM
عشق اينجا اوج پيدا ميکند
http://www.sabokbalan.com/chang.html

asheghe iran_p
Wednesday 24 December 2003, 04:11AM
http://www.farhangeisar.com/hamase/5.jpg


از زبان برادر پاسدار اسماعيل حاجي بيگ
(مدت 10 سال در بند رژيم بعث عراق بود)

وقتي خرمشهر اشغال شد و ما درست دشمن بوديم خودم از راديو شنيدم كه بني صدر با افتخار مي گفت كه نيروهاي قهرمان ما دشمن متجاوز را تا شلمچه عقب زدند. به هر حال اسيرمان كردند ، جيب هايمان را خالي كردند و پولها را گرفتند ، سرباز عراقي مي خواست انگشتم را قطع كند تا انگشترم را در بياورد كه من با فشار در آوردم و به او دادم. كتكي مفصل زدند و حتي يكي از آنها گوش رفيقم را گاز كرفت! ما را با وضعيت فجيعي بالاي كمپرس روي هم ريختند و بعد در يك واگن قطار باربري تاريك و سرد بدتر از زندان بردند كه به حالت خفگي افتاديم و بعد به سالني بردند بدتر از مرغداري بود. در طول راه هركس مي رسيد با مشت و لگد و قنداق تفنگ از ما پذيرايي مي كرد، آنان از وحدت ما ترس عجيبي داشتند وقتي نماز جماعت و دعاي كميل مي خوانديم صداي بلندگو را تا آخرين حد زياد مي كردند و ترانه پخش مي كردند و بعد بچه ها را شناسايي مي كردند و مي زندن ، يك روز پس از برگزاري نماز جماعت سربازهاي مسلح ريختند توي سالن و گفتند ، مي خواهيم عاملين نماز جماعت را اعدام كنيم، يكي از بچه ها بلند شد و گفت : من داوطلب اعدام هستم! فرمانده خنديد و گفت : ديگه كي حاضره اعدام بشه ؟ دو نفر ديگر بلند شدند و بعد چهار نفر و به ترتيب صد نفر و همه به حالت تهاجمي برخاستند و گفتند: ما همه مي خواهيم اعدام شويم كه سربازها عقب نشيني كرده فرار را بر قرار ترجيح داند. در ماه رمضان گفتند چه كساني روزه مي گيرند حدود 500 نفر بلند شديم عده اي گفتند شما را مي كشند ولي غلطي نكردند.

در زندان نمور پايم فلج شد. شكنجه هاي قرون وسطايي حاكم بود . پيش چشمم روي پاي دوستم گازوئيل ريختند و آتش زدند و دالان تاريكي بود به نام دالان وحشت ، هنگان علور در طول سالن چوب دست هاي نا مرئي بر سر فرود مي آمد.

روزي يكي از بچه ها دندانش درد مي كرد سربازي عراقي با دلسوزي گفت : كدام دندانت درد مي كند همين كه نشانش داد با مشت كوبيد به همانجا و دادش به هوا رفت. درون غذا صابون مي ريختند تا جايي كه اسهال خوني باعث شهادت چند نفر شد. يك هفته غذا ندادندبه طوري كه مجبور شديم علف توي باغچه ها و خمير دندان بخوريم. چوب آغشته به نجاست را به بدن بچه ها مي ماليدند تا نتوانند نماز بخوانند. به وقت سينه زدن و عزاداري كردن مي گفتند اما حسين (ع) عرب بود اصلا به شما چه مربوطه كه سينه مي زنيد ما او را دعوت كرديم و ما هم او را كشتيم شما چه مي گوييد؟
[HR]

asheghe iran_p
Wednesday 24 December 2003, 04:16AM
گفتگو با سيد جليل مرتضوي86 ساله

خدا را فراموش مكن

فقط همين!

http://www.farhangeisar.com/hamase/mortazavi/1.jpg

وارد خانه كه مي‌شوم، نخستين چيزي كه نظرم را جلب مي‌كند حياط خانه است؛ باغچه‌اي زيبا كه در نهايت دقت گلكاري شده وگلدان‌هايي كه باقي فضاي حياط را سبز كرده است. به دورن خانه هم كه مي‌روم، دورتادور اتاق گلدان‌ها با دقت تمام چيده شده‌اند. اينجا زندگي فرياد مي‌زند

شايد براي ما آدمهايي كه در اين دود و دم شهر شلوغ گم شده‌امي، ديدن مردي 86 ساله كه مجروح جنگ هم هست، اما در اوج اميد به زيستن و بي‌ذره‌اي ترديد زندگي مي‌كند، عجيب باشد. وقتي به سراغ وي رفتم، قصدم كنار زدن همين غبارها و بيرون كشيدن زندگي اين‌گونه آدمها بود.

سيدجليل مرتضوي زنجاني، اهل زنجان است كه در شناسنامه‌اش سال 1301 هجري شمسي سال تولدش را نشان مي‌دهد، اما خودش مي‌گويد چند سالي بزركتر از شناسنامه‌ است. متاهل است و 5 فرزند، 4 پسر به نامهاي رسول، غفور، حسين، سعيد و يك دختر به نام مطهره دارد. هر 5 فرزند او ازدواج كرده‌اند و حالا سيدجليل، پدربزرگي است كه 15 نوه دارد و خودش مي‌گويد از همه آنها راضي است.
[HR]
اما 2 عنصر شاخص در زندگي اين پيرمرد خوش‌رو، او را به انساني موفق تبديل كرده است. شايد تعجب كنيد اگر بشنويد او در سن 65 سالگي و با شروع جنگ براي دفاع از وطن به جبهه رفته است، تفنگ به دست گرفته، تركش خورده، 3 بار شيميايي شده و هنوز با افتخار و دقت و حوصله و خوشحالي، خاطرات آن دوره را يادآوري مي‌كند. چه كسي مي‌انديشد بازنشستگي پايان است؟خودش درباره انگيزه‌ش مي‌گويد « جنگ كه شروع شد، فكر كردم مملكت در خطر است و عراقي‌ها به صغير و كبير رحم نمي‌كنند.
http://www.farhangeisar.com/hamase/mortazavi/2.jpg
بعد استطاعت جاني و بدني هم داشتم، گفتم چرا نروم. 29 ماه جبهه بودم. همسرم و همه بچه‌هايم موافق اين كار بودند. تازه از من مسن‌ترها هم آنجا بودند ». او درباره مجروح شدنش مي‌گويد: « ماهورالهويزه را در خاك عراق گرفته بوديم كه آنها به ما پاتك زدند. در آنجا مجروح شدم و تركش هنوز در سرم است، چون دكترها گفتند نزديك مغز است و نمي‌توانيم آن را دربياوريم. 3 بار هم شيميايي شدم. آنقدر خاطرات از دوران جبهه دارم كه ناگفتني است. وقتي روي زمين مي‌خوابيديم، انگار روي پر قو خوابيده‌ايم.»
[HR]
او ساعتها خاطرات خود را از جبهه برايم تعريف مي‌كند و من غرق حرفهايش مي‌شوم و مدام در چهره‌اش جستجو مي‌كنم تا نشانه‌اي هرچند كوچك از بيماري يا نااميدي در او بيابم، اما او نااميدم مي‌كند. از پس عينكي كه گاهي به چشم مي‌زند، «شور زندگي » پيداست. همين شور است كه او را تشويق مي‌كند تا در 86 سالگي تدريس قرآن را رها كند. درباره عشق به تدريس قرآن مي‌گويد: « زنجان كه بودم، از 17 سالگي شروع كردم به تدريس قرآن و الان 51 سال است در تهرانم و در 5 ناحيه تهران زندگي كرده‌ام. هرجا كه رفتم، اهل آن محل را قرآن‌خوان كردم.

قرآن مرا خيلي متحول كرد و خيلي چيزها به من داد. الان هم آرزويم اين است كه روزي برسد كه 200 شاگرد را همزمان درس بدهم. راه نجـات در دين است. باور كنيد، يك كتاب هم به نام «تجريد مصور» درباره تعليم قرآن نوشته‌ام كه علماي زيادي آن را تاييد كرده‌اند.»

باز محو خاطراتش مي‌شوم. از شاگردانش مي‌گويد كه هم آنها را قرآن‌خوان كرده و هم گاهي دسته‌جمعي آنها را به دامن طبيعت برده است، تا خدا را با وضوح بيشتري درك كنند. در همين حال عاشق طبيعت است. پدراني چون او كه اهل طبيعت هم هستند خدا را هم در طبيعت جستجو مي‌كنند.درباره اين عشق مي‌گويد «عاشق طبيعتم. در قرآن، آيه‌اي است كه خداوند در آن مي‌گويد اگر مي‌خواهيد مرا ببينيد، در گل و گياه و طبعيت ببينيد. اين آيه روي من تأثير زيادي گذاشته است. كساني كه در گل سررشته دارند، مي‌دانند كه در ميان گلهاي رز، گلي هست كه 7 رنگ دارد. يك بوته است، اما 7 رنگ گل مي‌دهد. من خداوند رادر همان برگها مي‌بينم. بچه‌هايم هم گل و گياه را دوست دارند، يكي از پسرانم(رسول) صبح تا به باغچه‌اش سر نزند، سركار نمي‌رود. الان هم در فكرم كه گلهاي هميشه بهار و بنفشه و گل يخ بخرم».
[HR]
همراه او به حياط مي‌روم. تمام گلهايش را با اسم و خصوصياتشان به من معرفي مي‌كند. زيرلب مي‌گويد: راستي گل هميشه بهار چه شكلي است؟

امسال يادم باشد، خوب آن را به خاطر بسپارم.

پيرمرد باز هم از زندگي مي‌گويد« تا 32 سالگي زنجام بودم. نسل اندر نسل مسگر بوديم(مسگر تجارتي) اما آلومينيوم كه آمد، مسگري كنار رفت و ظروف همه شد آلومينيومي. من هم ناچار شدم به تهران بيايم. الان هم از 200 مسگري كه زنجان داشت، تنها 2 مسگر مانده است. به تهران كه آمدم اول مسگري كردم اما اينجا هم همان‌طور بود چون تا كلاس نهم درس خوانده بودم، توانستم در هواپيمايي استخدام شوم و شدم تكنيسين هواپيما. شغلم را خيلي دوست داشتم.»از او مي‌پرسم« زندگي از نظر شما چه تعريفي دارد؟» بلافاصله مي‌گويد«ما بايد به آبا و اجدادمان نگاه كنيم، نه خودمان، چون خودمان چيزي نداريم. گذشته عبرت آدم است.
http://www.farhangeisar.com/hamase/mortazavi/4.jpg
. حضرت آدم خطايي كرد و خداوند خودش و زنش را از بهشت بيرون انداخت، هر كدام را در يك بيابان، دور از هم. آنها 40 سال دور از هم بودند و بعد از 40 سال، همديگر را پيدا كردند. اگر ما هم در زندگي خطا كنيم، خداوند ما را گوشمالي مي‌دهد.» از او تعريف ساده‌‌تر زندگي را مي‌پرسم. مي‌گويد«زندگي يعني راستي و درستي، همين. فقط عمل صالح در جهان مي‌ماند و غير از آن، خسران ابدي براي ماست.»

انگار دارد با نوه‌اش صحبت مي‌كند، همان قدر مهربان نصيحت‌وار. خيلي دلم مي‌خواهد صريح از او بپرسم در سن 86 سالگي جقدر خود را در زندگي موفق مي‌بيند. مي‌پرسم . كمي مكث مي‌كند و اشك در چشمانش حلقه مي‌زند. مي‌گويد:« خيلي راضي‌ام. من مثل ديگران خدا را شكر نمي‌گويم. مردم مي‌گويند، خدايا شكر ... خدايا شكر ... خدايا شكر. من مي‌گويم، خدايا يك ميليارد سال تو را شكر. چون خداوند اولاد خوب و نوه‌هاي خوب و همسر و زندگي خوب به من داده است. از مال دنيا هم به حد نيازم. بي‌نيازم وقتي اين همه نعمت را مي‌بينم. چطور ناشكري كنم؟»

پس چرا بيشتر ما با اين همه نعمت ناراضي هستيم؟! «دخترم، ريشه همه چيز در تربيت است. شما يك هسته زردآلو كه بكاريد، اگر هسته‌اش تلخ باشد، تا قيامت هرچه از آن بكاريد، تلخ است. هركس منحرف شود، تقصير پدر و مادرش است و نبايد آن را گردن همسايه و رفيق بد و فاميل گذاشت. من اينها را قبول ندارم. اگر پسري پهلوي پدرش سيگار كشيد، يا پايش را دراز كرد و بابا خنديد، بعد كار ناشايست ديگري هم مي‌كند. يادم است كه 13 سالم بود. روزي يك ريال از پدرم پول توجيبي مي‌گرفتم. يك دفترچه هم براي خودم درست كرده بودم كه اندازه‌اش 2 برابر قوطي كبريت بود. هر دروغي را كه در روز مي‌گفتم در آن دفترچه مي‌نوشتم و براي هر دروغ 10 شاهي خودم را جريمه مي‌كردم. گاهي مي‌ديدم تا غروب همه پول توجيبي‌هايم را جريمه داده‌ام. تا سال پيش هم آن دفترچه را نگه داشته‌ بودم. الان خيلي كم دروغ مي‌گويم. بچه‌هايم هم همين‌طور. اكثر ما ناشكري را از بزركترهايمان ياد مي‌گيريم. به نوه‌هايم هميشه اين را مي‌گويم.»

« راستي رابطه‌تان با نوه‌هايتان چطور است »

اين سوال يكباره به ذهنم مي‌رسد و مي‌پرسم. مي‌خندد و مي‌گويد: « نوه‌هايم خوبند، اما جوانند. اگر خوب نباشند، من سعي مي‌كنم با آنها خوب باشم. چون آنها ميوه‌اي هستند كه خودم كاشتم. آدم ميوه‌اي را كه خودش بكارد، نمي‌گويد بد است. نوه، ميوه دل آدم است. من از نوه‌هايم راضي‌ام.»

ياد پدربزرگم مي‌افتم. هر دوي آنها را از دست داده‌ام. آيا آنها هم از من راضي بوده‌اند؟ دلم برايشان تنگ مي‌شود. كمي مي‌گذرد و صحبت به عشق كشيده مي‌شود و من نظرش را درباره عشق مي‌پرسم. خيلي فكر مي‌كند. بعد مي‌گويد: « عشق مجازي، مثل ابري است كه مي‌آيد و مي‌رود. اگر عشق الهي باشد، هم اين دنياي آدم آباد است و هم آن دنيا».

عشق الهي هميشه ستودني است، اما آيا جوانها نبايد عاشق شوند؟ مي‌گويد «چرا. بايد با عشق ازدواج كنند، اما عشق حقيقي، عشق حقيقي مثل ريشه درخت است. بعد از 20 سال كه يك درخت را ببريد، مي‌بينيد ريشه‌اش رسيده به چاه و از آن آب مي‌خورد. عشق حقيقي همان است، قهر عاشق به يك ساعت هم نمي‌رسد، چون نشست كرده و به قلب و آب رسيده است.»

مي‌پرسم رابطه‌تان با همسرتان چگونه است.

مي‌خندد و مي‌گويد: «از ما گذشته كه با هم بد باشيم. هرچه پيرتر مي‌شويم. با هم بهتريم. من از همسرم راضي‌ام.»

از هم‌صحبتي با او خسته نمي‌شوم، اما احساس مي‌كنم او را خسته كرده‌ام. با چند سوال كوتاه او را ترك مي‌كنم تا در خلوت خودم به او، حرفهايش و نگاهش به زندگي فكر كنم.

فكر مي‌كنيد مهمترين چيزي كه مي‌تواند انسان را زنده نگاه دارد، چيست؟

« پاكدامن بودن و آلوده نبودن. من تا اين سن، لب به سيگار نزده‌ام و خود را آلوده نكرده‌ام. براي همين عمرم اين گونه است. كسي باور نمي‌كند 86 ساله باشم. مساله بعدي هم ايمان است. من قرآن را از عروس و پسر و نوه‌ها و همسرم بيشتر دوست دارم، چون همه چيزم را از آن گرفتم.»

هيچ وقت از آينده نترسيديد؟

« نه، فقط اميدم به خدا بوده و بس. خدا به انسان روزي مي‌دهد. اگر به خدا ايمان داشته باشيد، همه چيز درست مي‌شود.»

موفقيت در چيست؟ آدم موفق كيست؟

« كسي كه نيك و بد را تشخيص بدهد كه البته اين هم توفيق پرودگار است.»

و در آخر...

« خدا را فراموش مكن، فقط همين!»

asheghe iran_p
Wednesday 24 December 2003, 04:24AM
شهداي گردان فتح
سردار شهيد سيدحمزه مطهري
http://www.farhangeisar.com/hamase/gordan1/image/1011-008-70-1042.gif
ولادت : 1342

شهادت : 1359 كردستان

شهيد سيدحمزه مطهري در اواسط دي‌ماه 1342 در يك خانواده متدين ولي مستعضف در حالي به دنيا آمد كه مردم ايران در غم اذيت و آزار امام و رهبرشان خميني كبير به دست جلادان پهلوي بودند. پدرش مي‌گويد: اوضاع زندگي ما بسيار نامناسب بود و به همين خاطر از محل زندگي خود به تهران آمديم و فرزندم درسن 6 سالگي مشغول درس و مشق شد و با ذوق فراوان هم كار مي‌كرد و هم درس مي‌خواند.

تا تربيت معلمي پيش رفت و دوران پايان درس او همزمان با اوج‌گيري انقلاب اسلامي بود. او تا آنجا كه در توان داشت به پخش اعلاميه حضرت امام همت گمارد و چندين بار از زير دست جلادان رهايي يافت. خودش مي‌گفت: امشب از زيردست گلوله آريا مهري جان سالم به در بردم.

اثر شبها تا اذان صبح با دوستان و همرزمانش براي پيروزي انقلاب اسلامي در كسوت نيروهاي كميته مهرآباد و آموزش اسلحه به نيروهاي بسيجي مي‌پرداخت. شهيد در آخرين ترم تربيت معلم بخاطر شركت در عمليات رزمندگان حضور نيافت و عازم پادگان وليعصر(عج) شد و لباس مقدس سبزپوشان را بر تن پوشيد و جهت ياري رساندن به نيروهاي انقلاب اسلامي به سوي كردستان هجرت نمود و در درگيري‌هاي سردشت و بانه دوشادوش سبزپوشان و بسيجيان جان بر كف با مزدوران كومله و دموكرات ستيز كرد و در آخرين بار حدود دو ماه از خانه و كاشانه دور بود، تا اينكه در 23 شهريور 59 در حاليكه با نيروهاي ضد انقلاب تن به تن درگيري داشت بدست نامردان زمان با دهان روزه به شرف شهادت نائل آمد.

روحش شاد

[HR]

سردار شهيد رضا ميركمالي

http://www.farhangeisar.com/hamase/gordan1/image/1011-008-70-1042.gif

ولادت : 1340 تهران

شهادت : 1366 كربلاي 8

سردار ميركمالي، جانشين گردان كميل، سال 1340 در جنوب تهران در خانوده‌اي مومن و از طبقه مستضعف به دنيا آمد. مادرش مي‌گويد: ابتدا نام او محسن بود، ولي به يك بيماري لاعلاج مبتلا شد و من از امام رضا(ع) شفاياو را خواسم. وقتي شفا گرفت، نامش را رضا گذاشتم. رضا كه دومين شهيد خانواده است، در حوادث خونين 17 شهريور تهران حضور داشت و تا آخرين روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي فعالانه در صحنه بود. در اوايل تاسيس كميته وارد اين نهاد مردمي شد و در ادامه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست. وي در سال 60 ازدواج كرد.

او به محض شروع جنگ‌هاي داخلي، عازم كردستان شد و پس از آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، در منطقه جنوب حاضر شد و سرانجام سال 1366 در عمليات كربلاي 8(منطقه شلمچه) به كمال شهادت دست يافت.

بخشي از وصاياي شهيد:

امروز ولي فقيه، امر امام زمان و امر خداست و من تا زنده هستم بايد در جبهه‌ها باشم تا به آرزويم كه شهادت است برسم.

خدايا! مبادا در خيابان يا در بستر بيماري بميرم.

خداوندا! توفيق دادي به جبهه آمدم، سعادت شهادت را هم نصيبم كن.

روحش شاد

[HR]

سردار شهيد احمد سلطاني

http://www.farhangeisar.com/hamase/gordan1/image/1011-008-70-1042.gif

ولادت : 1338

شهادت :

اواخر آبان‌ماه 1338 در روستاي موسي‌آباد كودكي متولد مي‌شود، مادرش شب قبل از آن در خواب سيدي را زيارت مي‌كند كه به او مي‌گويد: فرزند شما پسر دنيا مي‌آيد . نام او را احمد بگذار . مادر مي‌پرسد: شما كيستي؟ آن سيد مي‌گويد من ياراحمد هستم. چه باصفا و اخلاص هستند روستاييان زحمت‌كش كه اين‌گونه خداوند به آنها لطف دارد.

شهيد احمد سلطاني فردي مؤمن، مخلص و معلمي بااخلاق و مردم‌دار بود. با اينكه روستايي بود و در شهر كمتر رفت و آمد مي‌كرد، حوادث و اخبار انقلاب را از سال 56 به بعد مو به مو پيگيري و در روستا بين مردم پخش مي‌كرد. به همين دليل روستاييان او را به عنوان معلم اخبار مي‌شناختند.

احمد در خانواده‌اي مومن، كشاورز، پرتلاش و با تقوا متولد شد. از خصوصيات ويژه او ساده زيستن، دوري جستن از زرق و برق فريب‌دهنده دنيا و خلاصه معنويات بود.

اهالي محل همگي اعتراف دارند كه بينش سياسي، اجتماعي، انقلابي و ديني ما مديون زحمات طاقت‌فرسا و خستگي‌ناپذير احمد است.

او از اولين سبزپوشان سپاه بود كه بعد از تشكيل سپاه به كسوت مقدس سپاه درآمد و در روستا به معلمي افتخاري مي‌پرداخت. او تنها يك پاسدارو يك معلم نبود بلكه در كار كشاورزي دوشادوش پدر پيرش كار مي‌كرد و بارها در اوايل انقلاب با فئودال‌ها و زمين‌داران مبارزه كرد.

احمد از ورزشكاران باتجربه‌اي بود كه در مقابل مردم با خضوع و خشوع و سربه زير و در مقابل زورمندان به قامتي استوار و جرات وافر زندگي مي‌كرد.

روحش شاد
[HR]

سردار شهيد محمدرضا طاهري
http://www.farhangeisar.com/hamase/gordan1/image/1011-008-70-1042.gif
ولادت : 1340

شهادت :

شهيد محمدرضا طاهري سال 1340 در شمال شهرري در يك خانواده مومن و مذهبي ديده به جهان گشود و تا سال 56 به تحصيل پرداخت. در حوادث سال‌هاي 56 ، 57 يكي از چهره‌هي فعال مسجد بود. او از اولين بچه‌هايي بود كه به خاطر علاقه‌اش به كسوت سبزپوشان سپاه درآمد و با شروع جنگ‌هاي داخلي در هر صحنة او را مي‌شد ديد. تا اينكه در جريان جنگ تحميلي به پيام رهبر و امام عزيزمان كه فرمودند: ”اي جوان‌ها! اسلام در خطر است “ به نداي رهبر خود لبيك گفته و بي‌درنگ وارد ميدان‌هاي حق عليه باطل شد و در مصاف با دشمنان اسلام مبارزه‌اي را تا مرز شهادت پي گرفت. با اينكه آباداني بود ولي در درگيري هاي كردستان نقش خوبي را ايفا كرد، عمرش كوتاه بود ولي كوتاهي عمر را با بزرگي شهادت معامله كرد. مادرش مي‌گويد: محمدرضا حتي براي مصلحت دروغ نمي‌گفت حتي گاهي خودش مي‌گفت ” دروغگو دشمن خداست و من حاضر نيستم حقيقت را با دروغ ذبح شرعي كنم“.

مهرباني، دلسوزي، پشتكار، دردآگاهي، حق‌پذيري، افتادگي، سادگي، دوربودن از كبر و ساير روحياتي را كه در حوانمردان مي‌توان سراغ گرفت در او وجود داشت.

او در وصيت‌نامه سراسر معنوي‌اش مي‌نويسد: با ريخته‌شدن خونم مي‌توانم خدمتي كرده باشم به اسلام عزيز و من با خداي خويش عهد مي‌بندم كه تا آخرين قطره خون خود با دشمنان خدا جهاد كنم و براي يك جامعه توحيدي كوشا باشم. خطاب به پدرش مي‌گويد: پدرجان مرا حلال كن و افتخار كن كه فرزندت در راه خدا جنگيد و عاقبت در راه خدا شربت شهادت را از دست مبارك سرور و سالار شهيدان نوشيد. اگر اين جنگ پيش نمي‌‌آمد ما حادثه كربلا را نمي‌توانستيم به خوبي لمس كنيم. امروز فرمانده ما مثل جدش حسين(ع) است و دستور او عين روز عاشورا است.

شهيد محمدرضا طاهري روز 29 تير مصادف با هفتم ماه مبارك رمضان با زبان روزه شهيد شد.

روحش شاد

[HR]

سردار شهيد حاج علي‌اصغر رنجبران
http://www.farhangeisar.com/hamase/gordan1/image/2.jpg
ولادت : 1335 تهران

شهادت : 1362 كربلاي ايران

از كودكي در دامان مادري پرورش يافت كه مثل هزاران مادر شهيد پاي منابر و محافل سالار شهيدان، حضرت حسين(ع) شير و خونش را با اشك و آه براي مظلوميت اهل بيت عليه‌السلام عجين كرده بود.

سردار سپاه اسلام شهيد حاج علي‌اصغر رنجبران معاون تيپ 3 ابوذر بود. او در آبان 1335 در يك خانواده مذهبي و متوسط از لحاظ مالي ولي غني از بعد معنوي، در تهران چشم به جهان گشود. در آبان 1362 در كربلاي ايران چشم به درجه رفيع شهادت نائل آمد و به آرزوي اصلي‌اش رسيد.

وي از مردان باغيرت و شجاعي بود كه در آن روزگار ناهنجار و آب و هواي مسموم و زهرآگين رژيم گذشته، خود محله‌اش را از لوث پديده‌هاي ناسالم پاك نگاه داشت و ميدان‌هاي ورزشي با حضورش سرشار از زهد و صفا ومردانگي بود و با ورودش ضرب مرشد زورخانه به صدا درمي‌آمد كه بر گل روي شاه‌مردان علي(ع) صلوات و او در گود زورخانه سينه‌ستبر و دل دريايي‌اش را آنچنان شكوفا كرده بود كه لرزه بر اندام خطاكار مي‌انداخت و با آن همه فساد و فحشا و بي‌بند و باري در محله كسي جرات چپ نگاه كردن به ناموس مردم را نداشت، او با تاسي به پدرش كه از ياران شهيد نواب صفوي و پيروان آيت‌الله كاشاني بود در پخش اعلاميه‌هاي امام در ميان مشتقان كوشا بود.

در تظاهرات عليه شاه جلودار ياران خميني بود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز همچنان در همه فراز و نشيب‌ها حضور فعال داشت و در جريان قائله كردستان در بانه، سقز و ... حضور داشت.

در اواسط سال 58 لباس مقدس و سبز سپاه را به تن كرد. در شهريور 60 مراسم ازدواج او در محضر شهيد باهنر با مراسمي بسيار ساده و حضور تعدادي از بسيجيان انجام گرفت و در همين حال فرماندهي گردان 6 سپاه را به او واگذار كردند. مناطق عملياتي ثامن‌الائمه(ع)، طريق‌القدس و فتح‌المبين شاهد دليري و شجاعت بي‌دليل و كم‌نظير او بود.

روحش شاد

ادامه دارد.....

asheghe iran_p
Sunday 11 January 2004, 02:02AM
كشف‎ پيكرهاي‎‎ شهداي جنگ‎ تحميلي‎ در عراق‎
http://www.iribnews.com/newspic/04/01/10/shahid2-mir.jpg
تهران‎ ـ پيكر تعدادي‎‎ از شهـداي هشـت‎ سـال‎ دفاع مقدس‎ در منطقه‎‎ تنومه عراق‎ كشف‎ شد.
به‎‎‎‎ گفته فرمانده كمـيتـه جـستـجــوي‎ مـفقـودان‎ جنگ‎ كاوشهاي‎ اوليه‎ در يـك‎ گـور دسته‎‎جمعي‎‎ در تنومه نشان‎‎ ميدهد اين پيكرها مـربـوط بـه‎ شهداي‎ جنگ‎ تحميلي‎ است‎ .
منطقه‎‎‎ تنومه در نزديكي‎ مرز شلمچه در سـال‎ 1365 صحنه‎ درگيري‎ شـديـد رزمنـدگـان‎ اسلام‎‎‎ بـا متجاوزان‎ رژيم صدام بود.
وي‎ افـزود: بـه‎ تـازگـي‎ نيـز پـيكـرهـاي‎ مـطهـر چنـد شـهـيــد در منـاطق‎ ابوالخـصيـب‎ و شهــرك‎ دوعــيـجــي‎ عـراق‎ كشـف‎ شده‎است‎.
وي‎ استمرار اشغـال‎ عـراق‎ را مـانــع‎ اصلـي‎‎ در ادامـه‎ عمـليـات‎ انسـانـي كـشـف‎ قربـانيـان‎‎ جنـگ‎ برشمرد و افزود: از زمان اشغال‎ عراق‎, كار تفحص‎ و جستجوي‎‎ پيكـرهـاي شهدا تقريبا متوقف‎ شده‎ است‎.

كربلائي مهدي
Sunday 11 January 2004, 12:05PM
از زبان يك فرزند شهيد :

نا مه اي رو مينويسم - روي بال قاصدكها

شايد اونجا روي ابرا - برسه بدست بابا

مي نويسم كه تن من - بعد رفتنت تكيده

هر چي اشك بوده تو چشمام - روي عكس تو چكيده

نازنين باباي خوبم - اونجا حالتون كه بد نيست ؟

غصه با اونهمه سايه - خونه تون رو كه بلد نيست ؟

باباجون تو آسمونا - آدماش چه جوري هستن ؟

راسته كه بي غم و غصه - رو ستاره ها نشستن ؟

مادر اينجا لب ايوون - با غم و غصه نشسته

كاشكي بودي و ميديدي - كه چقدر دلش شكسته

يه سلام خالصانه - بچه ها واسه تو دارن

چن تا بوسه هم گذاشتن - كه برات هديه بيارن

نازنين باباي خوبم - دل من واست هلاكه

كاش ببينمت دوباره - حيف كه خونت زير خاكه

تو جواب نامه بنويس - كه يه شب مياي به خوابم

يا كه تا روز قيامت - واسه ديدنت بخوابم

روزگارتون چه جوره - اونجا هم دلواپسي هست ؟

واسه پاك كردن اشكات - توي آسمون كسي هست ؟

اگه نيست كه من بميرم - تب دستاتو بگيرم

همدم خستگيات شم - بگم از زندگي سيرم

يه سبد بغض غريبي - گوشه نامه گذاشتم

هديه منم همينه - چيزي جز گريه نداشتم

مي شينم شايد يه روزي - برسه جواب نامت

واسه من فرقي نداره - حالا باشه يا قيامت

[HR]
بسم رب الشهدا . با سلام چند وقتي بود كه فقط از نوشتهاي شما لذت مي بردم واقعا دست تك تكتون درد نكنه . انشاالله تو اون دنيا شرمنده شهدا نباشيم .

كربلائي مهدي
Wednesday 14 January 2004, 05:01PM
بسم رب الشهدا و الصديقين

-دو كوهه! آيا جز اصحاب عاشورايي سيد الشهدا كسي را مي‌شناسي كه بهتر از شهداي ما [بر اين] خاك عبادت كرده باشد؟
-دو كوهه! بوسه‌هاي تو بر قدم‌هايي مي‌نشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمين به ياد ندارد.
يادهايت را در خود تجربه كن
سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني
http://www.sharemation.com/sherkhany/web%20/shohadda02.jpg

مزدك بامداد
Friday 16 January 2004, 07:50PM
نوشته شده بوسيله بهزاد


و عليكم السلام
خب اينهايي رو گفتم در مورد خودم بود و ساير غربزده ها كه از آمريكا خط ميگيرن ديگه;)
وگرنه مسوولين حكومتي عزيز ما، اين اسطوره هاي تقوا و ساده زيستي، اين آئينه هاي مجسم انقلاب رو چه به اين حرفها؟!:eek: استغفر الله.:rolleyes::D
:D:smile39:

Sepehre Azadi
Monday 2 February 2004, 06:14AM
http://www.basiji.net/pages/bank/sardaran/images/006.jpg
شهيدجهان آرابه سال 1333 در خانواده‌اي مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشيده در خرمشهر متولد شد. پايبندي خانواده او (بويژه پدرش) به اسلام عزيز باعث گرديد كه از همان كودكي عاشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ريشه دواند. از همين ايام وي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت.



شهيد جهان‌آرا در كنار فعاليتهاي گسترده نظامي، به مسئله خودسازي و جهاد با نفس و كوششهاي عرفاني در جهت تقرب هرچه بيشتر به خداوند با تلاوت پيوسته قرآن، دعا و تلاش براي افزايش ميزان آگاهيهاي سياسي و اجتماعي توجه ويژه‌اي داشت.

از قدرت تجزيه و تحليل بالايي برخوردار بود و نفوذ كلام عجيبي داشت. خوش خلقي، قاطعيت، خلوص، تقوي، توكل، فداكاري، اعتماد عميق به ولات فقيه و حضرت امام(ره) و خستگي‌ناپذيري از خصوصيات بارز وي بود.



تشكيل كانون فرهنگي نظامي خرمشهر

به منظور حراست از دست‌آوردهاي فرهنگي، سياسي انقلاب اسلامي و تلاش در جهت تعميق و گسترش آنها و جلوگيري از تحقق توطئه‌هاي عوامل بيگانه، كه با طرح مساله قوميت و مليت سعي در ايجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسير انقلاب داشتند، شهيد جهان‌آرا همراه عده‌اي از ياران خويش كانون فرهنگي نظامي انقلابيون خرمشهر را تشكيل داد تا با بسيج مردم و نيروهاي جوان و تشكل حركت سياسي‌شان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئه‌هاي دشمنان آماده نمايد.

شهيد جهان‌آرا خود مسئوليت شاخه نظامي كانون را عهده‌دار گرديد و با توجه به تجربيات و آگاهيهاي نظامي، به آموزش برادران و سازماندهي آنان پرداخت و با عنايت به اطلاعاتي كه از جنگ چريكي و شهري داشت، شهر را به چندين منطقه تقسيم كرد و مسئوليت حفاظت از هر منطقه را به عهده تيمهاي مشخص نظامي گذارد كه شاخه نظامي كانون به عنوان واحد اجرايي دادگاه انقلاب عمل مي‌كرد. كانون توانست به ياري دادگاه انقلاب، عده‌اي از عمال حكومت نظامي و برخي از سرمايه‌داران بزرگ را، كه عوامل مزدور بيگانه توسط آنان كمك مالي مي‌شدند، دستگير و به مجازات برساند.



حماسه خونين‌شهر

در غروب روز 31 شهريور 1359 عراقيها شهر خرمشهر را زير آتش گرفتند و مطمئن بودند كه با دو گردان نيرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طريق پل ذوالفقاريه، به آبادان دسترسي پيدا كنند و در فاصله كوتاهي به اهواز رسيده و خوزستان عزيز را از كشور جمهوري اسلامي جدا نمايند. اما پيش‌بيني متجاوزين بعثي بهم ريخت و آنها در مقابل مقاومت دليرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زيادي از توان نظامي خود را (بيش از دو لشكر) در اين نقطه، زمين‌گير كرده و 45 روز معطل شوند.



نحوه شهادت

در ساعت 30/19 دقيقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عمليات ثامن‌الائمه) يك فروند هواپيماي سي-130 از اهواز به مقصد تهران در حركت بود تا بدن پاك و مطهر شهدا با به خانواده‌هايشان و مجروحين عزيز جنگ را به بيمارستانها برساند، كه در منطقه كهريزك تهران دچار سانحه شد و سقوط كرد. از جمله شهداي اين سانحه تيمسار سرلشكر شهيد ولي الله فلاحي (جانشين رئيس ستاد مشترك آجا)، سرتيپ شهيد موسي نامجو (وزير دفاع)، سرتيپ خلبان شهيد جواد فكوري (مشاور جانشين رئيس ستاد مشترك آجا)، سردار سرلشكر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز (قائم مقام فرماندهي كل سپاه) و سردار سرلشكر پاسدار شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.

شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداكاري خالصانه در سخت‌ترين شرايط، به آرزوي ديرين خود رسيد و به شرف شهادت نايل آمد.

مجيد125
Tuesday 30 November 2004, 01:26AM
بازم يه سوال تكراري بي جواب براي ما بي غيرتها:


بعد از شهدا ما چه كرديم؟

سینا 555
Tuesday 30 November 2004, 01:41AM
سلام اقا مجيد

خيلي خوشامديد.دوست عزيز صحبت بي غيزتي نيست.صحبت اينه كه
ادامه دهندگان راه هزاران شهيد بايد از مرحله شعار دهي عبور كنند و با عمل صالح خودشون اون غيرت رو نشون بدند!فقط با عمل دستورات خداوند هست كه به خواست ان شهيدان هميشه زنده ارج گذاشتيم و غيرت ديني خودمون را هم نشون داده ايم.در روزهاي حادثه هم بايد راه انها را با تمام هستيمون به نمايش بگذاريم و تكليفمون رو نه كم نه زياد در برابر حقتعالي انجام بدهيم.


در پناه حق باشيد:)

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:41PM
http://img5.imgspot.com/u/04/225/08/shahid4samadian.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:43PM
http://img6.imgspot.com/u/04/233/12/martyrhajamini.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:48PM
http://img5.imgspot.com/u/04/247/11/shohadayeirani2.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:49PM
http://img8.imgspot.com/u/04/243/19/majrooh001.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:55PM
http://img5.imgspot.com/u/04/249/07/shahidan.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:57PM
http://img5.imgspot.com/u/04/249/19/shahidan00145465.jpg

بهمنشير
Monday 17 January 2005, 02:59PM
http://img2.imgspot.com/u/04/263/11/shahid002.jpg

بهمنشير
Wednesday 19 January 2005, 03:55PM
http://img5.imgspot.com/u/04/249/20/shahidan002.jpg

بهمنشير
Wednesday 19 January 2005, 04:02PM
http://img8.imgspot.com/u/04/240/12/dkh.jpg

سینا 555
Wednesday 19 January 2005, 10:02PM
ياد پر كشيدگان و شهدايمان بخير.
چه عاشقانه به استقبال مرگ شتافتند
چه زود از ميان ما رفتند
و ما را تنها گذاشتند.

يا علي

احمد مهاجري
Thursday 3 March 2005, 11:16PM
سلام به دوستان عزیز و بزرگوار ، امشب سالگرد شهادت برادر من است که در کربلای 5 شهید شد . اونهائی که این متن را میخوانند اگر خواستند یه فاتحه برای اخوی بنده بخونن .

SAFA
Friday 4 March 2005, 07:35AM
سلام
خدا رحمتشون كنه ان شا الله

اميدوارم همه ما بتونيم به ايشون و همسنگراشون اداي دين كنيم و ادامه دهنده شريعت عاشورايي باشيم

صبح
Friday 4 March 2005, 12:03PM
نوشته شده بوسيله احمد مهاجري
سلام به دوستان عزیز و بزرگوار ، امشب سالگرد شهادت برادر من است که در کربلای 5 شهید شد . اونهائی که این متن را میخوانند اگر خواستند یه فاتحه برای اخوی بنده بخونن .

سلام
شهيدان بطور متقن مورد رحمت خدا هستند و اين نص صريح قرآن هست ... خدا ايشون رو مطمئنا مورد رحمت خودش قرار داده ... ان شاء الله خدا ما رو هم رحمت كنه و كاري كنه كه دنباله روي راه پر از رحمت و بركت اونها باشيم ... ! ضمنا سالگرد شهادت برادرتون رو خدمتتون تهنيت عرض مي كنم .

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين
الرحمن الرحيم
مالك يوم الدين
اياك نعبد و اياك نستعين
اهدنا الصراط المستقيم
صراط الذين انعمت عليهم غير المغوب عليهم و لا الضــــــــــــــالين .
صدق الله العلي العظيم

بهمنشير
Friday 4 March 2005, 09:25PM
نوشته شده بوسيله احمد مهاجري
سلام به دوستان عزیز و بزرگوار ، امشب سالگرد شهادت برادر من است که در کربلای 5 شهید شد . اونهائی که این متن را میخوانند اگر خواستند یه فاتحه برای اخوی بنده بخونن .

برادر گرامي
سالگرد شهادت برادر عزيزتان را به شما تسليت مي گويم.البته بايد براي از دست دادن شهدايمان متاسف باشيم به جهت آنكه از آنها دوريم. اما بشخصه مطمئنم كه او در مكان رفيعي است كه با تمسخر به زندگي ماشيني و توام با روزمرگي ما مي نگرد. او نيازي به فاتحه ما ندارد. ما محتاج دعا و شفاعت اوييم. اين ماييم كه مرده ايم. مرده هايي كه نصيبي از حيات طيبه شهدا نبرده اند.
روحش از ما گناهكاران شاد باد.

سینا 555
Friday 4 March 2005, 10:48PM
خداوند رحمت كند همه رفتگان را بخصوص انان كه در راه او جان شريف را در كف اخلاص گذاشتند و تقديم جان افرين كردند تا چراغهاي روزهاي تاريك ما عافيت طلبان و گنه كاران در روزهاي سرد و تاريك مسير تاريخ نيز باشند.روحشان شاد و راهشان پر رهرو باشد ان شا،الله تعالي.

يا حق

قاصدك
Saturday 5 March 2005, 04:17AM
http://img129.exs.cx/img129/2570/3387.jpg

قاصدك
Saturday 5 March 2005, 04:26AM
http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/3/yaran-larg.jpg