PDA

نمايش نسخه نهائي : عالم...حادث يا قديم...؟


Abdolhusain
Sunday 27 July 2008, 09:19PM
بسمه تعالی شانه
با سلام خدمت دوستان بزرگوار،و اما بعد:
در پی بحث هایی که با یکی از اعضاء در این تالار داشتم و دارم،تصمیم گرفتم که به این موضوع مستقلا بپردازم.
از قطعیات مکتب وحی که به فرموده برخی بزرگان اجماع جمیع انبیاء و اوصیاء بر آن است،مساله حدوث عالم است.به این معنی که عالم مسبوقیت به عدم حقیقی دارد،نبوده و بود شده،از چیزی پدید نیامده است و ماده ای برای پدید او نبوده است،و از ذات خدا صادر نگشته است،عالم مخلوق است،آن هم "لا من شی".چنانچه در روایات آمده است و به زودی خواهیم دید.
اما فلاسفه منکر روایات معتقد به قدم عالم هستند،و صراحتا در کتبشان آورده اند که عالم قدیم است.به این معنی که عالم همواره بوده است!
از آنجایی که ایشان ادعای پیروی از اهل بیت را-و البته به دروغ-دارند،ما در این بحث به بررسی روایات در خصوص حدوث عالم و رد ادعاهای ایشان خواهیم پرداخت.برخی از احادیث شاذ و نادر متشابه را نیز توضیح خواهیم داد،و اگر فرصتی باشد ادله عقلی را نیز بیان خواهیم کرد.انشاءالله مشخص خواهد شد که چگونه پیروان مکاتب الحادی،این همه روایت و آیات را زیر سوال میبرند و به گوشه ای میندازند فقط به این خاطر که حاضر نیستند ذهنشان را از برخی پیشفرض های ذهنی باطل خالی کرده و پرده تعصب را از جلوی چشمانشان کنار بزنند!
یکی از مسائلی که فلسفه به آن معتقد است،این است که اراده صفت ذات خداست!و ادعا میکنند که اراده خدا همان علم اوست!هر کودک کودنی هم که به این تالار بیاید میفهمد که این حرف چقدر سخیف است.برای شروع این بحث بسیار مناسب دیدم بخش هایی از مناظره حضرت ثامن الحجج،امام اهل توحید،خار چشم مکاتب الحادی بشری،سلطان سریر ارتضاء،سیدنا و مولانا علی بن موسی الرضا المرتضی علیه آلاف التحیه والثناء را با یکی از فلاسفه وقتشان،سلیمان مروزی برای دوستان بیاورم.این مناظره مناظره ایست طولانی و کامل آن در کتاب توحید صدوق و برخی کتب حدیث دیگر آمده است.آنچه بنده اینجا از این مناظره میاورم بخش هاییست که در خصوص "اراده" حضرت با سلیمان بحث میکنند و نظرات فلسفی او را باطل مینمایند.از دوستان عزیز خواهشمندم کاملا دقت کنند،تا مشاهده کنند این فیلسوف چگونه کم میاورد و اسیر تناقض میشود،و حرفی که ثانیه ای قبل زده را به سرعت انکار میکند و دقیقا متناقض با آن را میگوید!این مناظره شیرین است و تدبر در آن راه را برای ما و هر آنکه طالب حقیقت است و قصد قدم گذاشتن در راه وحی و برهان،نه مزخرفات فلسفه و عرفان دارد روشن میسازد.
در پست های بعد ازین مناظره نیز به بیان دیگر ادله نقلی خواهیم پرداخت تا همگان بدانند حدوث عالم و خلق لا من شی از مسلمات مکتب وحی است.ولو کره الکافرون.
موفق باشید.

Abdolhusain
Sunday 27 July 2008, 09:19PM
بسمه تعالی شانه
بخش هایی از مناظره حضرت رضا علیه السلام و سلیمان مروزی،
لازم به ذکر است که سخنان حضرت را آبی مینویسم و سخنان سلیمان هم با رنگی دیگر تا متمایز گردد.از تکرار قال سلیمان و قال الرضا(ع) هم خودداری میکنم.هر جا هم توضیحی لازم بود داخل پرانتز یا بعد فرمایش حضرت یا گفته سلیمان با رنگ مشکی خودم مینویسم:

سلیمان:
درباره آنکه اراده را اسم و صفت همچون حی و سمیع و بصیر قرار داده است چه میگویی؟

امام رضا(ع):
میگویید اشیاء به وجود آمدند و گوناگون شدند.چون او خواست و اراده کرد.و نمیگویید به وجود امدند و گوناگون شدند چون او شنوا و بصیر است!همین دلیل است بر اینکه اراده مثل سمیع و بصیر و قدیر نیست.(یعنی اراده مثل آنها نیست که صفت ذات باشد)

پس خدا همواره اراده کننده است!

ای سلیمان،آیا اراده او غیر اوست؟

آری.

پس تو همراه خدا چیزی را غیر از او ازلی میدانی!

نمیدانم!

آیا اراده محدث است؟

نه محدث نیست.

اراده محدث است ای سلیمان،شی اگر ازلی نباشد محدث است و اگر محدث نباشد ازلی است.
اراده کننده غیر از اراده است،و قبل از اراده است،و فاعل قبل از مفعول است،و این قول شما را که میگویید اراده و اراده کننده یک چیز هستند(اراده عین ذات است)باطل میکند.

سپس حضرت فرمودند:
ای سلیمان درباره اراده به من بگو،فعل است یا فعل نیست؟

بلکه فعل است.

پس محدث است،چون تمام افعال محدث میباشند.

فعل نیست!

پس همراه خدا همواره چیزی غیر از او بوده است!

سپس سلیمان گفت:
اراده مثل سمع و بصر و علم است!

باز دوباره به این بحث برگشتی،به من بگو آیا سمع و بصر و علم مصنوع هستند؟

نه.

پس چطور اراده را نفی میکنید،گاهی میگویید اراده کرد و گاهی میگویید اراده نکرد در حالی که انجام شده نیست؟

این مثل سخن ماست که میگوییم یکبار میگوییم دانست و یکبار میگوییم ندانست!(ببینید این فیلسوف چقدر نادان است که در بحث در مورد خدا چنین میگوید!)

اینها مثل هم نیستند،زیرا نفی معلوم به معنای نفی علم نیست،در حالی که نفی مراد نفی اراده تحقق آن است،زیرا اگر چیزی اراده نشود اراده ای در کار نخواهد بود.در حالی که علم ثابت است گرچه معلومی نباشد،مثل بینایی که انسان میتواند بینا باشد گرچه دیدنی وجود نداشته باشد.

اراده مصنوع است.

پس محدث است چرا که سمع و بصر مصنوع نیستند این مصنوع است.

سپس حضرت فرمودند:
درباره سخن خدای عزوجل به من بگو که فرموده است "و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها(اسراء-16)آیا مقصود این است که خدا اراده را ایجاد میکند؟

آری.

اگر اراده را ایجاد میکند سخن تو که میگویی اراده خود اوست یا جزئی از اوست باطل است،چرا که نمیشود که خدا خودش را ایجاد کند و حالش را تغییر بدهد!تعالی الله عن ذلک.

مقصودش این نیست که او اراده را ایجاد کرده است.

پس منظورش چیست؟

مقصودش انجام کار است!

وای بر تو،چقدر این مطلب را تکرار میکنی!من به تو گفتم اراده محدث است،چون انجام کار محدث است.

معنایی ندارد!

خدا خود را برای شما توصیف کرده است،آیا به اراده ای که معنا ندارد توصیف کرده؟؟اگر برای اراده معنای قدیم و جدیدی وجود نداشته باشد اینکه میگویید خدا همواره اراده میکرد باطل است.

مقصودش این است که اراده کار ازلی خدا است!

آیا نمیدانی آنچه ازلی است نمیتواند انجام شده و حادث و قدیم در آن واحد باشد؟؟

سلیمان در جواب فروماند.

سپس سلیمان گفت:
گفتم اراده صفتی از صفاتش است.

چقدر این را برایم تکرار میکنی که اراده صفتی از صفاتش است؟صفت او پدید آمده است یا ازلی است؟

پدید آمده است.

الله اکبر!پس اراده محدث است در حالی که صفتی از صفات ازلی اوست و اراده هم نکرده است؟
آنچه ازلی باشد هرگز حادث نخواهد بود.

چیزها اراده نیست و خدا هم اراده چیزی را نکرده است!

وسوسه شدی سلیمان!پس خدا انجام داد و خلق کرد آنچه که اراده نکرده بود خلق و انجام دادن آن را؟این صفت کسی است که نداند چه کار میکند،تعالی الله عن ذلک!

آقای من،من برایتان گفتم که اراده مثل سمع و بصر و علم است!(ببینید این جاهل چگونه بعد از بارها توضیح امام باز هم حرف چرند خودش را تکرار میکند)

مامون اینجا گفت:
ای سلیمان،چقدر این اشتباه را تکرار میکنی،این را ول کن و به بحث دیگری بپرداز اگر نمیتوانی!

امام رضا علیه السلام فرمودند:
ای سلیمان،از معنی اراده به من خبر بده،آیا دارای معنی واحد است یا معانی مختلف؟

دارای یک معناست.

پس معنی همه اراده ها یکیست؟

بله.

پس اگر معنایش معنای واحد باشد اراده ایستادن و نشستن و زندگی و مرگ-اگر معنی اراده یکی باشد-بر یکدیگر تقدمی نخواهند داشت،و با هم مخالف نخواهند بود،و همه یک چیزخواهند بود.

معانیش مختلف است!

مرا از اراده کننده خبر بده،آیا همان اراده است یا غیر از آن است؟

بلکه همان اراده است.

پس اراده کننده هم نزد شما گوناگون است اگر اراده یکی باشد؟

آقای من،اراده همان اراده کننده نیست!

پس اراده محدث است،و الا همراه خدا غیر از او خواهد بود.

سپس سلیمان گفت:
اراده اسمی از اسماء خداست.

آیا خدا خودش خود را به این اسم نامیده؟

نه خودش را به این اسم ننامیده است.

پس تو حق نداری او را به چیزی که خودش ننامیده است بنامی.(اشاره به توقیفیت اسماء الله دارد که عرفا آن را قبول ندارند و خدای متعال را به هر نام چرندی که به زبانشان میرسد صدا میکنند و قائل به توقیفیت نیستند)

خدا خودش خودش را به اینکه مرید است وصف کرده است.

اینکه او مرید است اخبار ازین نیست که اراده است،کما اینکه اخبار ازین نیست که اراده اسمی از اسماء اوست.

اراده او علم اوست!

ای نادان،اینکه خدا چیزی را میداند یعنی اراده اش کرده است؟

آری!

از کجا اینطور میگویی؟!و دلیلت بر اینکه اراده او علم او چیست؟در حالی که خدا میداند چیزهایی را که هرگز اراده نکرده است،چنانچه میفرماید:"و لئن شئنا لنذهبن بالذی اوحینا الیک"(اسراء-86)پس خدا میداند چطور ببرد،اما هرگز نبرده است.

به خاطر آن است که از عملش فارغ شده است!!پس چیزی بدان نمی افزاید.(یعنی کار خدا تموم شده و دیگه کاری نمیکنه!)

این سخن یهودیان است،پس چطور خدا میگوید ادعونی استجب لکم؟

منظور آن است که او قادر به انجام کار است!

پس آیا آنچه انجام نمیدهد وعده میدهد؟پس چطور خدا میگوید در آفرینش هر چه بخواهد می افزاید؟(فاطر-1)و میگوید:آنچه خدا بخواهد محو میکند و اثبات میکند و نزد او ام الکتاب است(رعد-39)در حالی که از کار فارغ شده است؟؟؟

سلیمان در جواب فروماند.

سپس سلیمان گفت:
حرف من این است که اراده نه خود خداست،نه غیر خداست!

ای نادان،وقتی گفتی خودش نیست ان را غیر از او قرار دادی و وقتی گفتی غیرش نیست ان را خودش قرار داده ای!

پس خدا میداند که چگونه اشیاء را بسازد؟

آری.

پس این اثبات اشیاء است.(این فیلسوف از انجا که اراده را عین علم میداند،در چاله قدم عالم افتاده و تصور میکند چون خدا میداند که چگونه بسازد به معنی ساخته شدن و وجود اشیاء است و اشیاء و عالم قدیم هستند!چنانچه فلاسفه معتقدند)

حرف محالی گفتی،شخصی ساختمان را خوب میسازد گرچه هنوز ان را نساخته باشد،خیاطی را خوب انجام میدهد گرچه خیاطی نکرده باشد،چیزی را خوب میسازد گرچه هنوز ان را نساخته باشد...

خیرالبریه
Monday 28 July 2008, 10:17AM
با سلام وتشکر از جناب عبدالحسین بابت فتح این موضوع غامض وعلمی

قال الحکیم : هوالاول والآخر والظاهر والباطن ...او اولست وآخر ، ظاهر است وباطن

این آیه شیواترین و استوارترین معنی در باره حدوث یا قدم هستی است.

کلمات را نرسد به بیان و وصف ، بیان ووصف ناشدنی ...کلمات مخصوص عالم ماده است ...زمان هم در حوزه ماده و حدود معنی مییابد . ونزد الله بینهایت ، نه زمان ونه رنگ ونه هیچ چیز بجز همه ذاتش ، نیست و معنی ندارد .

الله اکبر ...الله بزرگتر وبالاتر از هر توصیف است .


اصل اشیاء که وجه آنست از خداست و ثابت وقدیم است ( قل الروح من امر ربی ...کل شئ هالک الا وجهه) واو همیشه بوده وهست وبا مخلوقاتش همراه است (وهو معکم اینما کنتم)

وهمه چیز از او است (انا لله ) ودر جستجوی او ( وان من شئ الا یسبح بحمده ) وسرانجام نزد او می آرمد.(کل من علیها فان )


ام خلقوا من غير شي ام هم الخالقون ام خلقوا السموات والارض بل لا يوقنون

ان الله خلق الاشیاء لا من شی ....

بنابراین بکاربردن کلمه حادث فقط ناظر به ظاهر امرست ووابسته به زمان ... و درعالم بالا معنی خودراازدست میدهد وصحبت از این قبیل کلمات بیمعنی است.

و اصل وباطن همه چیز از خدا است. وقدیم است بعبارتی :

که یکی هست و هیچ نیست جز او ....... وحده لا اله الا هو

Scorpion
Monday 28 July 2008, 11:38AM
از جمله مباحث فلسفى كه از دير زمان جلب توجه كرده است مساله حادث و قديم است.

حادث در عرف و لغت به معنى «نو» و قديم به معنى «كهنه‏» است. ولى حادث و قديم در اصطلاح فلسفه و كلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. فلاسفه هم كه درباره حادث و قديم بحث مى‏كنند مى‏خواهند ببينند كه چه چيز نو و چه چيز كهنه است، اما مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن يك چيز آن است كه آن چيز پيش از آنكه بوده شده است نابود بوده است، يعنى اول نبوده و بعد بود شده است، مقصودشان از قديم بودن و كهنه بودن اين است كه آن چيز هميشه بوده است و هيچگاه نبوده است كه نبوده.

پس اگر ما درختى را فرض كنيم كه ميلياردها سال عمر كرده باشد آن درخت در عرف عام كهن و بسيار كهن است. اما در اصطلاح فلسفه و كلام، حادث و نو است. زيرا همان درخت قبل از آن ميلياردها سال نبوده است.

فلاسفه، حدوث را به «مسبوق بودن هستى شى‏ء به نيستى خودش‏» و قدم را به «مسبوق نبودن هستى شى‏ء به نيستى خودش‏» تعريف مى‏كنند. پس حادث عبارت است از چيزى كه نيستيش بر هستيش تقدم داشته باشد و قديم عبارت است از موجودى كه نيستى مقدم بر هستى براى او فرض نمى‏شود.

بحث‏حادث و قديم اين است كه آيا همه چيز در عالم حادث است و هيچ چيز قديم نيست. يعنى هر چه را در نظر بگيريم قبلا نبوده و بعد هست‏شده است، يا همه چيز قديم است و هيچ چيز حادث نيست، يعنى همه چيز هميشه بوده است، يا برخى چيزها حادثند و برخى چيزها قديم، يعنى مثلا شكلها، صورتها، ظاهرها حادثند، اما ماده‏ها، موضوعها، ناپيداها قديمند؟ و يا اينكه افراد و اجزاء حادثند اما انواع و كل‏ها قديمند. يا اينكه امور طبيعى و مادى حادثند ولى امور مجرد و ما فوق مادى قديمند، و يا اينكه فقط خدا يعنى خالق كل و علة العلل قديم است و هر چه غير او است‏حادث است. بالاخره جهان حادث است‏يا قديم؟

متكلمين اسلامى، معتقدند كه فقط خداوند قديم است و هر چه غير از خدا است كه به عنوان «جهان‏» يا «ماسوى‏» ناميده مى‏شود، اعم از ماده و صورت، و اعم از افراد و انواع، و اعم از اجزاء و كل‏ها، و اعم از مجرد و مادى همه حادثند، ولى فلاسفه اسلامى معتقدند كه حدوث از مختصات عالم طبيعت است، عوالم ما فوق طبيعت، مجرد، و قديمند. در عالم طبيعت نيز اصول و كليات قديمند، فروع و جزئيات حادثند. عليهذا جهان از نظر فروع و جزئيات حادث است اما از نظر اصول و كليات، قديم است.

بحث در حدوث و قدم جهان تشاجر سختى ميان فلاسفه و متكلمين بر انگيخته است. غزالى كه در بيشتر مباحث مذاق عرفان و تصوف دارد و در كمترين آنها مذاق كلامى دارد، بو على سينا را به سبب چند مساله كه يكى از آنها قدم عالم است تكفير مى‏كند. غزالى كتاب معروفى دارد به نام «تهافت الفلاسفه‏» در اين كتاب بيست مساله را بر فلاسفه مورد ايراد قرار داده است و به عقيده خود تناقض گوئيهاى فلاسفه را آشكار كرده است. ابن رشد اندلسى به غزالى پاسخ گفته است و نام كتاب خويش را «تهافت التهافت‏» گذاشته است.

متكلمين مى‏گويند اگر چيزى حادث نباشد و قديم باشد، يعنى هميشه بوده و هيچگاه نبوده كه نبوده است، آن چيز به هيچوجه نيازمند به خالق و علت نيست. پس اگر فرض كنيم كه غير از ذات حق اشياء ديگر هم وجود دارند كه قديمند طبعا آنها بى نياز از خالق مى‏باشند پس در حقيقت آنها هم مانند خداوند واجب الوجود بالذاتند، ولى براهينى كه حكم مى‏كند كه واجب الوجود بالذات واحد است اجازه نمى‏دهد كه ما به بيش از يك واجب الوجود قائل شويم، پس بيش از يك قديم وجود ندارد و هر چه غير از او است‏حادث است.

پس جهان، اعم از مجرد و مادى و اعم از اصول و فروع، و اعم از انواع و افراد، و اعم از كل و اجزاء و اعم از ماده و صورت، و اعم از پيدا و نا پيدا حادث است.

فلاسفه به متكلمين پاسخ محكم داده‏اند، گفته‏اند كه همه اشتباه شما در يك مطلب است و آن اين است كه پنداشته‏ايد اگر چيزى وجود ازلى و دائم و مستمر داشته باشد حتما بى نياز از علت است، و حال آنكه مطلب اين چنين نيست. نيازمندى و بى نيازى يك شى‏ء نسبت به علت به ذات شى‏ء مربوط است كه واجب الوجود باشد يا ممكن الوجود، (1) و ربطى به حدوث و قدم او ندارد. مثلا شعاع خورشيد از خورشيد است، اين شعاع نمى‏تواند مستقل از خورشيد وجود داشته باشد، وجودش وابسته به وجود خورشيد و فائض از او و ناشى از او است، خواه آنكه فرض كنيم زمانى بوده كه اين شعاع نبوده است و خواه آنكه فرض كنيم كه هميشه خورشيد بوده و هميشه هم تشعشع داشته است. اگر فرض كنيم كه شعاع خورشيد ازلا و ابدا با خورشيد بوده است لازم نمى‏آيد كه شعاع بى نياز از خورشيد باشد.

فلاسفه مدعى هستند كه نسبت جهان به خداوند نسبت‏شعاع به خورشيد است، با اين تفاوت كه خورشيد به خود و كار خود آگاه نيست و كار خود را از روى اراده انجام نمى‏دهد ولى خداوند به ذات خود و به كار خود آگاه است.

در متون اصلى اسلامى گاهى به چنين تعبيراتى بر مى‏خوريم كه جهان نسبت به خداوند به شعاع خورشيد تشبيه شده است، آيه كريمه قرآن مى‏فرمايد:

الله نور السموات و الارض (2) مفسران در تفسير آن گفته‏اند يعنى خداوند نور دهنده آسمان‏ها و زمين است، به عبارت ديگر وجود آسمان و زمين شعاعى است الهى.

فلاسفه، هيچ دليلى از خود عالم بر قديم بودن عالم ندارند، اينها از آن جهت اين مدعا را دنبال مى‏كنند كه مى‏گويند خداوند فياض على الاطلاق است و قديم الاحسان است، امكان ندارد كه فيض و احسان او را محدود و منطقع فرض نمائيم. به عبارت ديگر: فلاسفه الهى با نوعى «برهان لمى‏» يعنى با مقدمه قرار دادن وجود و صفات خدا به قدم عالم رسيده‏اند. معمولا منكران خدا قدم عالم را عنوان مى‏كنند، فلاسفه الهى مى‏گويند همان چيزى كه شما آن را دليل نفى خدا مى‏گيريد، از نظر ما لازمه وجود خداوند است، به علاوه از نظر شما قدم عالم يك فرضيه است و از نظر ما يك مطلب مبرهن.

Abdolhusain
Monday 28 July 2008, 02:00PM
بسمه تعالي شانه
جناب خيرالبريه
شما هم كه مثل آن فیلسوف اسیر تناقض شده اید!اگر خلق لا من شی است،دیگر اینکه اصل ما از خداست معنا ندارد،بدتر از آن این است که بعدش ادعا میفرمایید همه چیز خود خداست!
شعر نیاورید،اینجا آمده ایم تا از مکتب وحی استفاده کنیم،اشعار مشرکین به درد خودشان میخورد،اگر دلیل نقلی دارید بیاورید.
آیات شریفه هو الاول والآخر....و هو معکم اینما کنتم را در بحث استناد مکتب عرفان بررسی کردیم و دیدیم که هیچ دلالتی بر مدعای شما نداشتند.
انا لله نیز به معنی این است که خدا مالک حقیقی ماست،نه اینکه ما از خداییم،گفته شده انا لله،نه انا من الله!آیه را که میبینید؟؟
همچنین ان من شی الا یسبح بحمده تسبیح اشیاء است،چه ربطی به جستجوی خدا دارد؟
کل من علیها فان یعنی همه چیز حادث است و قدیم نیست،چون قدیم هرگز فانی نمیشود،کجای آیه آورده شده که همه چیز آخر میره پیش خدا میخوابه؟اینم مثل آیه یا حسرتی...هست لابد با اون ترجمه عجیبی که ارائه دادید و البته در بحث استناد مکتب عرفان بررسی شد.
اشیاء حادثند،اینکه حادثند هم انحصاری به عالم بالا و...ندارد،حادث یعنی اینکه مسبوق به عدم حقیقی است،نبوده و بود شده،این چگونه در عالم بالا از بین میرود؟؟کمی زمان نوشتن فکر بکنید.
همچنین قل الروح من امر ربی هم از هیچ جهتی ارتباط به سنخیت ندارد!
کل شی هالک الا وجهه نیز ارتباطی به آنچه شما میگویید ندارد.انشاءالله آیه بعدی که در بحث استناد مکتب عرفان بررسی اش میکنیم همین است.وجه هرگز به معنی ذات نبوده و نیست.تفسیر صحیحش را اهل بیت علیهم السلام فرموده اند.
خلاصه در ادامه بحث انشاءالله با ذکر روایات بطلان ادعاهای شما ثابت خواهد شد،کما اینکه تا به الان ثابت شده است.
دوستان عزیز دیگر هم توجه داشته باشند که مناسب این است که ما ابتدا روایات و فرمایشات منبع وحی را ببینیم،بعد ببینیم آیا با حرفهای فلاسفه تناقض دارد یا خیر؟و حرف ایشان صحیح است یا غلط است از نظر دین اسلام و مکتب اهل بیت.ضمن اینکه در خلال بحث هم بعد از ذکر روایات پاسخ برخی اشکالات همچون قدیم الاحسان بودن و دوام فیض و...را خواهیم داد،گرچه تا به الان نیز چندین بار داده ایم.
پس بیایید فرمایشات مکتب وحی را ببینیم و راه خود را انتخاب کنیم.
متشکرم.

حسینی
Monday 28 July 2008, 02:49PM
بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام
ابتدا شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) را به ساحت مقدس امام زمان (عجل الله فرجه الشریف) و شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم.

جناب خیرالبریه عزیز

نظرتان راجع به دو ثقلی که پیامبر اسلام (ص) معرفی کردند چیست ؟
فکر می کنم تنها هدف پیامبر از بیان این حدیث شریف اثبات امامت برای سنی ها نبوده و به خود ما شیعیان هم خطاب کرده باشند که اگر به آندو تمسک کنیم گمراه نخواهیم شد.

در مورد تاویل آیات و راسخون فی العلم نظرتان چیست ؟
چطور است هرز چندگاهی برای تاویل این آیات از اهل بیت هم کمکی بگیریم.

آیاتی که آوردید در تاپیک "استناد مکتب عرفان به قرآن و حديث،بين حقيقت و تحريف! (http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=14025)" به زیبایی بررسی شده اند و می شوند (البته از راه صحیحش یعنی راسخون در علم)

اما هرچه فکر می کنم که این آیاتی که به عنوان شاهد فرمایشاتتان می آورید چه ربطی به آنها دارد به جایی نمی رسم.
در مورد آنها هم توضیح دهید متشکر می شوم.

والله العالم

خیرالبریه
Tuesday 29 July 2008, 11:46AM
با سلام

تمام خردمندان میدانند که : 4= 2*2

اگر روایتی از معصوم دیدیم که گفتند نه میشود 5 تا ، پس نتیجه میگیریم که روایت دروغ است .

ما از محکمترین کتاب یعنی قرآن دلیل قاطع داریم (ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم ) :

مگر اجماع نیست که خداوند حی وقیوم و خالق و فیاض است ؟؟ (هو الله الخالق الباری المصور ..)

مگر عقلاً میتوان قبول کرد که روزی بوده وباشد که خداوند خالق وفیاض و حی ورحمان و ... نبوده ونباشد ؟؟( کل یوم هو فی شأن)

پس نتیجه میشود که از روزی که خداوند متعال وجود داشته خلقت وآفرینش وفیاضیت او هم وجود داشته و روایات متعددی از معصومین (ع) هم در این باره داریم که شاهد ومؤید قدم اصل عالم است.

مضاف براینکه خدای متعال بصراحت فرمود : کل من علیها فان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام یا: کل شئ هالک الا وجهه .. به کلمه وجه دقت کنید ..همین وجه خدا و نور ربوبی است که اصل موجودات است و در همه جا مشهود است و همیشه با مخلوقات بوده وهست و هیچگاه نابود نمیشود فقط ظاهر اشیاء از صورتی به صورت دیگر در می آید ولی باطن وملکوتشان ثابت ولایتغیراست (الله نور السموات والارض .. فاینما تولوا فثم وجه الله ... هو معکم اینما کنتم .. ولقد علمتم النشأة الاولی ... ثم اماته فاقبره، ثم اذا شاء انشره )

در مورد تاویل آیات و راسخون فی العلم نظرتان چیست ؟
چطور است هرز چندگاهی برای تاویل این آیات از اهل بیت هم کمکی بگیریم.

دوست عزیز ما در محکمات ومعقولات قرآن بحث میکنیم و منکر علم اهل بیت (ع) به متشابهات نیستیم ، اما : 4= 2*2

erfanal
Tuesday 29 July 2008, 01:50PM
..با سلام ..
.... در همه ادیان صحبت از حادث بودن اشیا است..حال این چه نوع حادثی است معلوم نکر ده اند..
..در حالی که ما دو نوع حدوث داریم زمانی و ذاتی ..در مورد حادث زمانی که رد ان با برهان قاطع بیان گردیده.. از طرفی مناط احتياج به علت امكان است، نه حدوث . لذا ممكن است يك شی‏ء نيازمند به علت باشد ، معلول و مخلوق باشد و حادث باشد و در عين حال قديم زمانی هم باشد..
..به هر حال اگر بگوئيم عالم كه الان وجود دارد ، در مرتبه قبل از وجودش معدوم بوده ، اين همان حدوث ذاتی‏ است كه فلاسفه هم قائلند ...

حسینی
Tuesday 29 July 2008, 02:40PM
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب خیرالبریه

فرمودید
پس نتیجه میشود که از روزی که خداوند متعال وجود داشته خلقت وآفرینش وفیاضیت او هم وجود داشته و روایات متعددی از معصومین هم در این باره داریم که شاهد ومؤید قدم اصل عالم است

فکر می کنم اشکال اصلی در همین جمله است که قرمز کردم.
مشکل این است که نا خودآگاه خدا را محدود به زمان می دانیم.
این عبارت غلط است. زمان برای خدا معنا ندارد.
در مورد آن روایات متعدد هم که از معصومین در این باره داریم. ای کاش ما را از انها محروم نمی کردید. تا ببینیم آیا آن روایات هم مثل همین آیات قران که می آورید به فرمایشات شما ربط دارند یا خیر.


موفق باشید

والله العالم

erfanal
Tuesday 29 July 2008, 11:14PM
بسم الله الرحمن الرحیم...
....عزیزان اصلا برهان معروفى كه بر قدم عالم اقامه مى‏شودبى‏اساس است...
..و برهانشان این است كه حدوث زمانى عالم مستلزم انفكاك معلول از علت تامه‏است..(خلاف اصل موضوع)
..جواب اينست كه انفكاك فرع بر اينست كه قبل از حدوث عالم يك امتدادو بعدى را فرض كنيم و آن گاه بگوئيم در اين امتداد كه عالم وجود نداشته است‏از علت تامه خود منفك بوده است ما چنين امتدادى جز در وهم بشر وجودندارد همانطورى كه صحيح نيست گفته شود در ما وراء ابعاد مكانى عالم‏بفرض تناهى ابعاد چه چيز وجود دارد صحيح نيست گفته شود پيش ازعالم چه چيز بود زيرا كلمه در فرع بر وجود مكان است و كلمه پيش‏فرع بر وجود زمان . ..

...هما نطور که در قرآن كريم منظور از (سموات و الارض ) تمام عالم است ، نه تنها سماء و ارض ، ديگر فضاى نامتناهى اى ماوراى زمين و آسمان نداريم و اصلا اين سخن اصل ندارد، و تنها دستگاه آسمان و زمين است . خداوند متعال مى فرمايد: هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا، ثم استوى الى السماء، فسواهن سبع سموات ، و هو بكل شى ء عليم . (بقره 29، و نيز ر، ك : فصلت : 11 و 12)
اوست آن كه همه آنچه را كه در زمين است براى شما آفريد، سپس به (آفرينش ) آسمان پرداخت ، و هفت آسمان را استوار كرد، و او به هر چيزى تواناست..
...نتیجتا اینکه مكان تابع جسم است ، و جا داير مدار خود جسم است ، نه اينكه بايد جايى(مکان اسمانها و زمین) باشد كه جسمى در آن حلول كند...پس سوال اینکه مکان اسمانها و زمین کجاست از اصل غلط است...
..در مورد زمان نیز به همین منوال است یعنی عالم قبل زمانى و بعد زمانى ندارد؛ چون قبل ، از شؤ ون زمان است ، و خود زمان به قبل و بعد تقسيم مى شود. و خود زمان جزو عالم و از جمله ماسوى به شمار مى آيد. و فاصله زمانى ميان ذات واجب و عالم نيست و هيچ زمانى نبوده كه عالم در آن زمان معدوم بوده باشد و هر زمان و يا وقتى فرض شود او خود نيز به ضميمه عالم و از عالم محسوب مى شود...

..پس آنچه مى‏توان گفت(بر اساس اصالت وجود) اينست كه جهان ماده كه يك واحد حركت‏است و زمانى ميسازد؛ قبل و بعد بيرون از خود ندارد ...
..موفق باشید...

Abdolhusain
Tuesday 29 July 2008, 11:50PM
بسمه تعالی شانه
جناب خیرالبریه
اگر روایتی از معصوم دیدیم که گفتند نه میشود 5 تا ، پس نتیجه میگیریم که روایت دروغ است
همانطور که میفرمایید وقتی با عقل صریح در تضاد و تناقض باشد(مثل اکثر معتقدات عرفانی)قبولش نمیکنیم و چنانچه روایت صحیح السند هم باشد آن را تاویل خواهیم کرد.البته در اینطور موارد خود وحی بهتر از هر چیزی این تاویلات را بیان نموده است.
متوجه شدید؟تاویل میکنیم،مثل شما نمیگوییم دروغ است.البته منظور بنده دو دو تا که بشود 5 نیست،بلکه روایاتی است که گاهی ممکن است با حکم عقل منافات داشته باشند،اینها را چنانچه ضعیف باشند(مثل روایات مورد استناد عرفا)اصلا قبولشان نداریم و اگر معتبر باشند تاویلشان میکنیم.

مگر اجماع نیست که خداوند حی وقیوم و خالق و فیاض است ؟؟ (هو الله الخالق الباری المصور ..)
مگر عقلاً میتوان قبول کرد که روزی بوده وباشد که خداوند خالق وفیاض و حی ورحمان و ... نبوده ونباشد ؟؟( کل یوم هو فی شأن
شما هم مثل جناب عرفان بین صفات ذات و فعل خلط کرده اید.اینکه خدای متعال حی است با اینکه فیاض است فرق میکند.اینکه خالق است با اینکه قادر است متفاوت است.این خلط را نکنید تا متوجه اشتباهتان بشوید!به توضیحات بنده به جناب عرفان در خصوص صفات ذات و فعل رجوع کنید.تا اشتباه ایشان را تکرار نکنید.افعال الهی افعال او هستند،نه خود او.انجام میدهد و انجام نمیدهد.چنانچه خلق میکند و خلق نمیکند.میبخشد و نمیبخشد و...،اما اینطور نیست که بشود درباره صفات ذات او بگوییم علم دارد و ندارد،حی نبوده و هست و...فرقشان را فهمیدید؟

پس نتیجه میشود که از روزی که خداوند متعال وجود داشته خلقت وآفرینش وفیاضیت او هم وجود داشته و روایات متعددی از معصومین هم در این باره داریم که شاهد ومؤید قدم اصل عالم است
ماشاءالله چه اعتقادات جالبی دارید،"از روزی که خدا وجود داشته"....خدا را هم ممکن و حادث میکند!بیشتر دقت کنید!این اولا.
ثانیا هم به جواب قبلی در خصوص ذات و فعل رجوع کنید.
ثالثا یک روایت هم نداریم که دال بر قدم عالم باشد،بلکه هر چه هست حدوث عالم است و اصلا ما به این بحث امده ایم تا همین را در روایات نشان دهیم.اما دریغ از یک روایت که امثال شما بیاورند.حتی به خود زحمت ندادید مناظره امام رضا علیه السلام را با آن فیلسوف بخوانید.

َمضاف براینکه خدای متعال بصراحت فرمود : کل من علیها فان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام یا: کل شئ هالک الا وجهه .. به کلمه وجه دقت کنید ..همین وجه خدا و نور ربوبی است که اصل موجودات است
گفتیم که در بحث استناد مکتب عرفان مورد بعدی بحث در خصوص وجه الله خواهد بود.و آیه شریفه کل شی هالک....،اگر میخواهید از اهل تفسیر به رای نباشید روایت صحیحی بیاورید که نشان بدهد وجه به معنی ذات است.در حالی که در روایات چنین چیزی نیامده و تفاسیر صحیح وجه بیان شده است که همه خلاف ادعای شماست.ضمن اینکه اگر اصل موجودات ذات الهی باشد،صرف نظر از تالی های فاسدی که عقلا دارد و عقلا نیز محال است باعث میشود که این همه روایت صحیح که صحبت از خلق "لا من شی" میکنند زیر سوال رود.در حالی که در هیچ روایتی نیامده که خدا موجودات را از خودش آفریده باشد!!

الله نور السموات والارض .. فاینما تولوا فثم وجه الله ... هو معکم اینما کنتم .. ولقد علمتم النشأة الاولی ... ثم اماته فاقبره، ثم اذا شاء انشره
سه آیه اول را در بحث استناد مکتب عرفان به قرآن و حدیث بررسی کردیم و تفسیر صحیح و مغایرت آن با ادعای شما را بیان نمودیم.سه آیه بعدی هم هیچ ربطی به ادعاهای شما ندارند!لااقل قبل از نوشتن فکر بفرمایید!اینکه شخصی بمیرد یا ....چه ربطی به این دارد که اصل خدا و خلق یکیست؟؟

Abdolhusain
Tuesday 29 July 2008, 11:50PM
..با سلام ..
.... در همه ادیان صحبت از حادث بودن اشیا است..حال این چه نوع حادثی است معلوم نکر ده اند..
..در حالی که ما دو نوع حدوث داریم زمانی و ذاتی ..در مورد حادث زمانی که رد ان با برهان قاطع بیان گردیده.. از طرفی مناط احتياج به علت امكان است، نه حدوث . لذا ممكن است يك شی‏ء نيازمند به علت باشد ، معلول و مخلوق باشد و حادث باشد و در عين حال قديم زمانی هم باشد..
..به هر حال اگر بگوئيم عالم كه الان وجود دارد ، در مرتبه قبل از وجودش معدوم بوده ، اين همان حدوث ذاتی‏ است كه فلاسفه هم قائلند ...
بسمه تعالی شانه
در روایات اهل بیت علیهم السلام معلوم شده است،گرچه شما آنها را نخوانده اید.
آنچه در مکتب اهل بیت مطرح است این است که ما سوی الله مسبوق به عدم حقیقی هستند.آن صحبتی که شده جز "لم یکن فکان"،"لم یکن فخلق" و دیگر تعابیر این چنینی که صحبت از نبود آنها و سپس بود شدنشان میکند هیچ چیز دیگری نیست.و این همان حدوث زمانی است که گاهی بعضی میفرمایند.
در مکتب اهل بیت صحبت سر ابتدا داشتن و نداشتن است.آنچه ابتدای وجود دارد مسبوق به عدم بوده و سپس بود شده است و این موجود حادث است،و ممکن،و مخلوق،و نیازمند به خالق و موجد،و آنچه ابتدای وجود ندارد و ازلی است قدیم است،و همواره بوده است،و چنین موجودی تنها خدای متعال است و بس.
قدیم زمانی هم با حدوث تناقض دارد،و ممکن نیست موجودی هم قدیم زمانی باشد هم حادث و مخلوق،این را با استناد به روایات نشان خواهیم داد.گرچه پیروان مکتب تناقض(فلسفه)از روایات روی گردان باشند.

Abdolhusain
Tuesday 29 July 2008, 11:51PM
بسمه تعالی شانه
دسته ای دیگر از روایات شریفه را که دلالت صریح بر حدوث ماسوی الله دارند ذکر میکنیم.هر جا هم توضیحی لازم بود توضیح را به رنگ مشکی عرض خواهم کرد.قسمتی از روایات را در این پست و بخشی دیگر را در پست های بعد عرض میکنم:

عن مولانا الباقر علیه السلام:
ان الله تبارک و تعالی لم یزل عالما قدیما،خلق الاشیاء لا من شی،و من زعم ان الله تعالی خلق الاشیاء من شی فقد کفر،لانه لو ذلک الشی الذی خلق منه الاشیاء قدیما معه فی ازلیته و هویته کان ذلک الشی ازلیا،بل خلق الله تعالی الاشیاء کلها لا من شی...(علل الشرایع 607،بحارالانوار 5-230 و 54/76)

خدا همواره عالم و قدیم بوده است،اشیاء را آفرید اما نه از چیزی،و هر کس گمان کند خدا اشیاء را از چیزی آفریده است کافر شده،چرا که اگر آن چیزی که اشیاء از آن آفریده شده اند قدیم باشد آن نیز ازلی خواهد بود،(در حالی که اینطور نیست و ازلی تنها خداست)بلکه خدا اشیاء را آفرید،همه انها را "لا من شی"...

عن امیرالمومنین علیه السلام:
الحمدلله الواحد الاحد الصمد المتفرد الذی لا من شی کان،و لا من شی خلق ما کان...کل صانع شی فمن شی صنع،والله لا من شی صنع ما خلق...(کافی،1/134)

حمد خدای واحد احد صمد متفردی را سزاست که از چیزی نبود و موجودات را نیز نه از چیزی آفرید،هر که چیزی میسازد از چیزی آن چیز را میسازد،و خدا "لا من شی" آنچه خلق میکند را میسازد...

عن امیر المومنین علیه السلام:
لم یخلق الاشیاء من اصول ازلیه و لا من اوائل ابدیه،بل خلق من خلق...(نهج البلاغه،خطبه 163)

اشیاء را از مبادی و مواد ازلی و اول های ابدی نیافرید،بلکه خلق کرد آنچه خلق کرد...

توضیح:
روایت شریفه نکته ظریف و بسیار جالبی دارد،و آن این است که اصلا معنای خلق ایجاد بعد العدم است،و چنانچه فرض محال موجودات از ذات خدای متعال قدیم صادر میشدند اصلا به آن خلق اطلاق نمیشد،لذا حضرت میفرمایند اینطور نیست که ازلی و قدیم باشند،بلکه خلق شده اند!پرواضح است که ادعای قدم عالم نظام خلقت را نفی میکند.

عن مولانا الباقر علیه السلام:
خلق الشی لا من شی کان قبله،و لو خلق الشی من شی اذا لم یکن له انقطاع ابدا،و لم یزل الله اذا و معه شی و لکن کان الله و لا شی معه فخلق...

حضرت امام باقر علیه السلام در جواب یکی از علمای اهل شام در مورد اولین مخلوق خدا پاسخ گفت،و آن عالم سوال کرد که ان شی را خدا از شی دیگری آفرید یا از "لا شی"(هیچی)آفرید؟حضرت فرمودند:
آن شی را خدا نه از چیزی قبل از آن آفرید،اگر آن را از چیزی میافرید موجب تسلسل میشد و این سلسله انقطاعی نداشت،و بنابرین همواره خدا بود و همراه او هم چیزی بود،ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود سپس خلق کرد...

توضیح:
سوال کننده سوال میکند که آیا خدا از "لا شی" آفریده است؟و حضرت پاسخ میدهند خدا "لا من شی" آفریده است.نکته این است که بین "من لا شی" و "لا من شی" فرق است،اولی این توهم را میاورد که اشیاء از عدم آفریده شده و نفس عدم و "لا شی" ماده برای شی شده است،در حالی که این مساله محال است،و خلقت "لا من شی" و به صورت ایجاد و ابداع بوده است.

عن سیدنا و مولانا موسی بن جعفر علیهما السلام:
هو الاول الذی لا شی قبله،والاخر الذی لا شی بعده،و هو القدیم و ما سواه مخلوق محدث...(التوحید-76)

خدا اولی است که قبل از او چیزی نیست و آخریست که بعد از او چیزی نیست،او قدیم است و غیر او مخلوق محدث هستند...

توضیح:
در این روایت شریفه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام که امروز نیز روز شهادت این بزرگوار بود صراحتا تصریح کرده اند که فقط خدا قدیم است و غیر خدا حادث است،ضمن اینکه عبارت "ما سواه" رو استعمال کرده اند و سوی در لغت عربی برای غیریت به کار میرود،بخلاف ادعای مکتب عرفان که غیریتی را اصلا قبول ندارد و همه چیز را خدا میداند!آیا ازین روایت صریحتر در حدوث ما سوی الله سراغ دارید؟

در پست های بعدی به ذکر برخی از روایات دیگر میپردازیم...

خیرالبریه
Wednesday 30 July 2008, 10:43AM
قال تعالی:

«واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انا کنا نحن هذا غافلین اوتقولوا انما اشرک آباؤنا من قبل وکنا ذریه من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون»1 وای رسول ما به یاد آر (وخلق را متذکر ساز)هنگامی که خدای تو از پشت فرزندان آدم ذریه آنها را برگرفت وآنها را برخود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم همه گفتند بلی ما به خدایی تو گواهی می دهیم که دیگردرروزقیامت نگویید ما از این واقعه غافل بودیم یا آن که نگویید که چون منحصراً پدران ما به دین شرک بودند وما هم فرزندان بعد از آنها بودیم آیا به عمل زشت اهل باطل ما را به هلاکت خواهی رسانید.؟



مشکل این است که نا خودآگاه خدا را محدود به زمان می دانیم.
این عبارت غلط است. زمان برای خدا معنا ندارد.

با سلام وتبریک عید مبعث زندگی بخش

در ابتدای سخن هم گفتم که کلمات در عالم ماده معنی دارند وهیچگاه نمیتوانند اصل وحق مطلب عالم ماوراء را بیان کنند ، برای تقریب به ذهن گفتم روزی ...اما آیا روزی به معنی روز است ؟؟ مگر خدای سبحان نفرمود : آسمان وزمین را در شش روز .... یا روز قیامت 50000 سال شماست ...آیا اینها به معنی روز است ؟ مسلما برای تقریب به ذهن ویاد آوری این نکته که زمان وروز در عالم مجردات معنی ندارد ...و در تایید همین نکته شما میبینید که در یکجا قرآن میفرماید روز قیامت 1000 سال شماست ودر جای دیگر میفرماید 50000 سال وهمه اینها به معنی خروج از عالم زمان است.



مثلاً پیرمردی میگوید: روزی كودك بودم، روزی هم جوان بودم، در قرآن از عالم رستاخیز به یوم القیامه تعبیر شده است و این نشان میدهد كه مجموعه رستاخیز كه دورانی است بسیار طولانی، به عنوان روز قیامت شمرده شده است.



حتی مکان هم متعلق به عالم ماده است وآنجا بیمعنی است مثلا خدای متعال فرمود : ثم استوی علی العرش آیا این عرش و استیلای خدا بر آن مکان است ؟؟ آیا عرش بر آب بود یعنی جا ومکان وآب ؟؟؟


بنابراین به محض اینکه میگوییم خدا ، فورا باید ذهن را از زمان ومکان تخلیه وصاف کنیم چون در حوزه ربوبیت زمان ومکان بیمعنی است.


از حضرت صادق علیه السلام سؤال شد: قبل از اینکه خدای متعال آسمان ها و زمین و ظلمت و روشنائی را بیافریند کجا بودید؟ حضرت فرمودند: ما اشباحی از نور بودیم ...

که خدای متعال ما را خلق نموده بود پیش از آنکه آسمان ها و زمین و ظلمت و نور و تمام مخلوقات خود را بیافریند، و گرداگرد عرش الهی تسبیح و تهلیل می گفتیم، و پس از خلقت آدم حق تعالی ما را در صلب او قرار داده، و پیوسته ما را از صلب های پاکیزه در رحم های طاهر منتقل می نمود تا اینکه پیامبرش را مبعوث گردانید.


این همه روایت صحیح که صحبت از خلق "لا من شی" میکنند زیر سوال رود.در حالی که در هیچ روایتی نیامده که خدا موجودات را از خودش آفریده باشد!!



تا بحال بصراحت معنی کلمه : لا من شئ را نگفته اید ؟ یعنی چه از عدم که نمیشود (من لا شئ) پس لا من شئ به چه معنی است ؟؟؟ آیا غیر از خدا چیزی بود ؟؟؟


هر که چیزی میسازد از چیزی آن چیز را میسازد،و خدا "لا من شی" آنچه خلق میکند را میسازد...


اشیاء را از مبادی و مواد ازلی و اول های ابدی نیافرید،بلکه خلق کرد آنچه خلق کرد...



یعنی چه ؟



روایت شریفه نکته ظریف و بسیار جالبی دارد،و آن این است که اصلا معنای خلق ایجاد بعد العدم است،و

اصلا مگر عدم معنی دارد ؟؟؟ تمام هر آنچه هست ، هستی و وجود است ... مثل ماهی دریا تنها چیزی را که نمیشناسد همین آب است ، چرا ؟؟ چون از شدت پیدایی نا پیداست !!!! خدای متعال هم از شدت ظهور مخفی است.



همواره خدا بود و همراه او هم چیزی بود،ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود سپس خلق کرد...


من که متوجه نمیشوم چگونه همراه خدا چیزی بود !! دوباره میگویید : ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود


آیا ازین روایت صریحتر در حدوث ما سوی الله سراغ دارید؟


بلی آیه شریفه : هو الاول والآخر والظاهر والباطن


شما هم مثل جناب عرفان بین صفات ذات و فعل خلط کرده اید


این تعابیر ساخته اذهان مادی بشر است صفات ذات وفعل برای الله بیمعنی است .وهمه واحد است.


انجام میدهد و انجام نمیدهد


کل یوم هو فی شأن


خلق میکند و خلق نمیکند.میبخشد و نمیبخشد


وهوالخلاق العلیم .... کریم ... وهاب ... جواد

اینکه شخصی بمیرد یا ....چه ربطی به این دارد که اصل خدا و خلق یکیست؟؟


موضوع نشأه اول دنیا ونشأه اخری بود که فقط تغییر شکل است ولی ماهییت و اصل همه چیز همیشه ثابت وفنا ناپذیر است. چه عالم ذر باشد چه دنیا و چه عقبی




در تمام احادیث زیر کلمات 50000 سال والف الف .... ناظر به همراه شدن وقرین بودن خالق ومخلوق است و خروج از حدوث وزمان :



امام صادق علیه السلام با اشاره به گسترش و تکامل تدریجى زمین از زیر کعبه فرمود: «خلقه الله قبل دحو الارض بالفى عام‏» (3) : خداوند بیت الله را دو هزار سال پیش از گسترش زمین آفرید.
امام رضا علیه السلام نیز درباره‏ى این که چرا بیت الله وسط زمین به شمار مى‏رود فرمود: «انه الموضع الذی من تحته دحیت الارض‏» (4) : کعبه جایى است که از زیر آن زمین گسترده شد.

از امام صادق علیه السلام که مردى از ایشان پرسید: مردم گمان دارند عمر دنیا هفت هزار سال است، فرمود: این چنین نیست، خداوند پنجاه هزار سال پس از آفرینش زمین آن را به حالت ‏بیابان خشک و بدون آب و علف رها کرد. (5)


1.امام باقر علیه السلام در روایتى مى‏فرماید: قبل از خلقت نسل کنونى بشر خداوند هفت دوره جهان آفریده که از نسل آدم نبوده‏اند، و هر دوره پس از دوره‏اى منقرض شدند، سپس آدم ابوالبشر را آفرید و نسل کنونى را از او پراکنده ساخت. (22)
2. امام باقر علیه السلام در حدیث دیگر فرمود: «لقد خلق الله تبارک و تعالى الف الف عالم و الف الف آدم، و انت فی آخر تلک العوالم و اولئک الادمیین‏» (23) : خداوند هزار هزار [کنایه از عدد بى‏شمار] جهان و هزار هزار آدم آفرید که شما در آخرین جهان و از آخرین آدم‏ها هستید.
3. امام صادق علیه السلام در حدیثى مى‏فرماید: چون خداوند زمین را آفرید پنجاه هزار سال [کنایه از سال‏هاى زیاد] آن را رها کرد، سپس موجوداتى آفرید که نه از جنس جن بودند نه از فرشته و نه از انسان، این‏ها دهها هزار سال ماندند و سپس منقرض گشتند، سپس جن را آفرید که پس از مدتى بناى خون‏ریزى و فساد در زمین را شروع کردند، کار جن و ناس زمینه‏اى شد که فرشتگان با آفرینش انسان لب به سؤال گشودند که خداوندا، آیا مى‏خواهى در زمین باز کسى را بیافرینى که تباهى به بار آورد و خونریزى نماید؟ «اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء» . (24)


^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

3و4و5 : توحید صدوق، باب 36; تفسیر قمى: 2/70; احتجاج طبرسى: 2/75; بحار: 54/64، 65، 72; تفسیر نورالثقلین: 1/303 وبعد.


22. ر.ک، خصال: ابن بابویه: 2/358، باب 7، حدیث 45; بحار: 54/319.
23. خصال، ص 652; بحار: 54/321.
24. تفسیر عیاشى: 1/31; بحار: 54/86و ج‏11/103.

حسینی
Wednesday 30 July 2008, 11:58AM
بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام
بنده هم به نوبه خود مبعث پیامبر گرامی اسلام (ص) را تبریک عرض می کنم.

قبل از اغاز عرایضم از استاد گرامی جناب عبد الحسین عذر خواهی می کنم که در پاسخ پیشدستی میکنم.
تنها برخی مطالبی که به ذهن بنده می رسد را عرض می کنم.

جناب خیر البریه فرمودید:

تا بحال بصراحت معنی کلمه : لا من شئ را نگفته اید ؟ یعنی چه از عدم که نمیشود (من لا شئ) پس لا من شئ به چه معنی است ؟؟؟ آیا غیر از خدا چیزی بود ؟؟؟



هر که چیزی میسازد از چیزی آن چیز را میسازد،و خدا "لا من شی" آنچه خلق میکند را میسازد...
نقل قول:اشیاء را از مبادی و مواد ازلی و اول های ابدی نیافرید،بلکه خلق کرد آنچه خلق کرد...

یعنی چه ؟

دوست گرامی

"من لا شئ" همانطور که جناب عبدالحسین توضیح دادند. ممکن است این توهم را بوجود بیاورد که خدا مخلوق را از "لا شئ" آفریده. یعنی گویا "لا شئ" چیزی است و خدا مخلوق را از آن آفریده

"لا من شئ" دیگر جلوی این اشتباه را می گیرد. یعنی اینکه خداوند مخلوقات را از چیزی نیافریده (لا من شئ ).
در واقع زبان ساده این عبارت این است.
اینطور نیست که خدا مخلوق را از چیزی آفریده باشد.

امیدوارم واضح شده باشد.
البته اگر اشتباه می کنم، استادم جناب عبدالحسین اصلاح می کنند.


روایت شریفه نکته ظریف و بسیار جالبی دارد،و آن این است که اصلا معنای خلق ایجاد بعد العدم است،و

اصلا مگر عدم معنی دارد ؟؟؟ تمام هر آنچه هست ، هستی و وجود است

عدم یعنی نیستی.
وقتی جناب عبد الحسین می فرمایند که معنای خلق ایجاد بعد از عدم است.
منظور این نیست که عدم چیزی است.
یعنی بعد از اینکه نبود، بود می شود.


همواره خدا بود و همراه او هم چیزی بود،ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود سپس خلق کرد...

من که متوجه نمیشوم چگونه همراه خدا چیزی بود !! دوباره میگویید : ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود


دوست گرامی جمله اول ادامه جمله قبل بود دقت کنید که ایشان چه نوشته اند

آن شی را خدا نه از چیزی قبل از آن آفرید،اگر آن را از چیزی میافرید موجب تسلسل میشد و این سلسله انقطاعی نداشت،و بنابرین همواره خدا بود و همراه او هم چیزی بود،ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود سپس خلق کرد...

جمله آخر در نفی جملات آبی است.
متوجه شدید.

خوب ترجمه را متوجه نشدید اصل روایت را می خواندید. حتما متوجه می شدید.


آیا ازین روایت صریحتر در حدوث ما سوی الله سراغ دارید؟
بلی آیه شریفه : هو الاول والآخر والظاهر والباطن


جناب خیر البریه
قبلا هم عرض کرده بودم. لطفا این آیات را که به عنوان شاهد می آورید. توضیح دهید که چگونه به ادعای شما مربوط می شوند. بنده که هر چه فکر می کنم متوجه نمی شوم. (مثل آیه کل یوم هو فی شأن )
اتفاقا این حدیث شریف که برادر عبدالحسین آوردند. این آیه را به خوبی توضیح داده. که دقیقا با عقل هم سازگار است.
من نمی دانم شما چه برداشتی غیر از این روایت از این آیه می کنید. و دلیلتان چیست.



والله العالم

Abdolhusain
Wednesday 30 July 2008, 02:40PM
بسمه تعالی شانه
جناب خیرالبریه
پاسخ قسمت اول نوشته های شما:
پس با توجه به این نکاتی که میدانید صحبت کنید،تا ظاهر کلمات شما مشکل دار نباشند.نفرمایید از روزی که خدا بوده،بگویید همواره خدا بوده و فلانطور بوده است،این تعبیر صحیح تر است،گرچه همین هم از باب ضیق تعبیر است.این اولا.و ثانیا اینکه اعتقادتان هم اشتباه بود که به اشتباه آن تصریح کردیم.

بله خدا منزه از زمان و مکان بوده و الان هم همانطور است و همواره همینطور خواهد بود.

به آن حدیث شریف هم که در آخر نوشتید دقت کنید.باز هم صحبت از خلق،و نبودن و بودن بعد از نبودن است.لذا باز هم دلالتی بر مدعای شما ندارد.

تا بحال بصراحت معنی کلمه : لا من شئ را نگفته اید ؟ یعنی چه از عدم که نمیشود (من لا شئ) پس لا من شئ به چه معنی است ؟؟؟ آیا غیر از خدا چیزی بود ؟؟؟
خیر غیر از خدا هیچ چیز نبود.لا شی غیره،و لا شی معه و...
معذرت میخواهم که معنی لا من شی را متوجه نیستید و بنده باید توضیح میدادم!
لا من شی همانطور که واضح است یعنی "نه از چیزی"،بدین معنی که خدا آفریده است،اما خلقت خدا مثل ساخته های انسانی نیست که لزوما باید مسبوق به ماده ای باشد،ما وقتی میخواهیم چیزی را بسازیم حتما باید آن چیز را از چیز دیگری بسازیم،و نمیتوانیم آن را ایجاد بعد از عدم کنیم و این کار برای ما محال است.اما برای خدا محال نیست و شیوه خلقت خدا خلقت لا من شی است،این تعبیر بارها در روایات آورده شده تا اولا آن تصوری که عرض شد پدید نیاید،ثانیا کسی نیاید و ادعا کند اشیاء صادر از ذات خدا هستند و خدا انها را از خودش آفریده و اصل آنها خداست و...،چه اینکه اگر هر یک ازینها صحیح بود دیگر لا من شی صحت نداشت در حالی که بارها و بارها در روایات صحبت از لا من شی شده است.یعنی خلق خدا ایجاد بعد از عدم است.از چیزی هم نیافریده،بلکه آن را ایجاد کرده،بعد ان لم یکن.
در این زمینه مطالب جالب دیگری هم در روایات شریفه آمده است که در پست های بعدی عرض خواهد شد.

یعنی چه ؟
ببینید در سطور گذشته برایتان چه نوشتم و به دقت بخوانید متوجه میشوید یعنی چه.
صنع غیر خدا اینطور است که باید ماده ای داشته باشد،اما خدا برای خلق و صنعش نیازی به ماده ندارد و اصل آفرینشش لا من شی است.
امیرالمومنین علیه السلام نیز تصریح کرده اند که اشیاء اینطور نیستند که مسبوق به مواد ازلی باشند،چون بالاخره ما عقلا باید به یک موجود قدیم برسیم،که ابتدای وجود ندارد و الا تسلسل لازم میاید و این عقلا محال است،اینجا اختلاف شروع میشود و برخی معتقدند که موجودات دیگر از ذات همین موجود صادر شده اند و...،اما مکتب وحی بیان مینماید که آنها مسبوق به موجود ازلی نیستند،بلکه خلق شده اند،و معنای متبادر به ذهن از خلق نیز ایجاد بعد از عدم است،الا اینکه قرینه ای وجود داشته باشد تا منصرف به معنای دیگری گردد.

اصلا مگر عدم معنی دارد ؟؟؟ تمام هر آنچه هست ، هستی و وجود است ... مثل ماهی دریا تنها چیزی را که نمیشناسد همین آب است ، چرا ؟؟ چون از شدت پیدایی نا پیداست !!!! خدای متعال هم از شدت ظهور مخفی است
اولا:
خودتان میفرمایید تمام انچه که هست!خب قبل ازینکه باشد و موجود باشد و هستی داشته باشد چه بود؟هیچ نبودند،اصلا موجودی در کار نبود،اینها نبودند و "ایجاد شدند" به معنای حقیقی،و پدید آمدند.نه اینکه بودند و معدوم بودند،سپس موجود شدند!که این تناقض است چون عدم با وجود جمع نمیگردد و آنچه تاکید مکتب وحی است عدم مقابل است نه عدم مجامع.

ثانیا:
ماهی دریا تنها چیزی که خوب میشناسد همین آب است!برای همین خارج از آب را نمیتواند تصور کند،مثل ما که همواره در زمان و مکان بودیم،و نمیتوانیم هضم کنیم که زمان و مکانی نبوده باشد.

من که متوجه نمیشوم چگونه همراه خدا چیزی بود !! دوباره میگویید : ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود
استاد عزیز جناب حسینی توضیح فرمودند،توضیح دیگری لازم نیست.

بلی آیه شریفه : هو الاول والآخر والظاهر والباطن
خاطر شریف نیست که تفسیر صحیح آیه را از معادن وحی در بحث استناد مکتب عرفان مشاهده کردیم؟

این تعابیر ساخته اذهان مادی بشر است صفات ذات وفعل برای الله بیمعنی است .وهمه واحد است
!!!
نمیخواهد به کتب حدیث مراجعه کنید و ابواب صفات ذات و فعل را ببینید!
همچنین نمیخواهد مناظره امام رضا علیه السلام و سلیمان را که انقدر دقیق حضرت به این مطلب پرداخته اند بخوانید!
به عقلتان رجوع کنید!
خدا این همه کار انجام میدهد،فعل هست یا نیست؟
فعل هم عقلا حادث است،و فعل غیر از فاعل است،و ذات او نیست.
لذا برخی صفات خدا عینیت با ذات او دارند که از انها به صفات ذات تعبیر میکنیم و برخی دیگر افعال اختیاری او هستند که قابلیت سلب دارند،خدا خلق نمیکرد و خلق کرد و نمیبخشد و میبخشد و...
آیا این دو یکی هستند؟؟

کل یوم هو فی شأن
این آیه شریفه هم دقیقا مربوط به همان افعال اختیاری خداست.

وهوالخلاق العلیم .... کریم ... وهاب ... جواد
اینکه خلاق است چه ربطی به این دارد که بعضی را خلق نکند؟اینکه خدا بعضی را خلق نمیکند ۀیه قرآن است!
اینکه بخشنده است آیا به این دلیل است که باید لزوما ببخشد؟یا از ازل میبخشیده است؟مگر بخشندگی فعل نیست؟
خدا غفار است یا نیست؟آیا غیر ازین است که برخی را میبخشد و برخی را نمیبخشد؟
با وجود این همه آیه شریفه و روایات محکم در خصوص افعال خدا و اینکه انجام میدهد و نمیدهد و...باز هم شکی برایتان باقی مانده است؟

موضوع نشأه اول دنیا ونشأه اخری بود که فقط تغییر شکل است ولی ماهییت و اصل همه چیز همیشه ثابت وفنا ناپذیر است.
خیر،کل من علیها فان.
غیر از خدا همه چیز فانی است،اینکه نشات اولی بوده و نشات اخری نیز هست منافاتی با حدوث ما سوی الله ندارد.صحبت بر سر حدوث یا ازلیت است،نه بعد از آن.

در تمام احادیث زیر کلمات 50000 سال والف الف .... ناظر به همراه شدن وقرین بودن خالق ومخلوق است و خروج از حدوث وزمان
دقت نمیکنید که:
اولا اگر الف الف را ده برابر هم کنید باز هم مخلوقیت و حدوثش را نمیتوانید زیر سوال ببرید،کما اینکه در خود روایات شریفه تصریح شده است.قبلا هم جناب عرفان چنین شبهه ای را وارد کردند و البته پاسخ دادم.

ثانیا:
اگر یکی مخلوق باشد و دیگری خالق قرین بودن و همراه بودن از ازل دیگر معنایی ندارد،الا اینکه ادعا کنید هر دو خالق هستند و کلا نظام خلقت را منکر شوید.

ثالثا:
اگر یکی مخلوق باشد و دیگری خالق یکی پدید آورنده است و دیگری پدید آمده،یکی قدیم است و دیگری حادث،یکی متعال از زمان است و دیگری اسیر در زمان،عقلا و نقلا.

در پست بعد روایات دیگری را خواهیم آورد.

خیرالبریه
Thursday 31 July 2008, 08:09AM
منظور این نیست که عدم چیزی است.
یعنی بعد از اینکه نبود، بود می شود.



با سلام وصلوات

تک تک کلمات باید روشن شوند : بعد یعنی چه ؟؟ نبود و عدم به چه معنی است ؟؟؟ آیا روزی بوده و جایی بوده وهست که نیستی و عدمی وجود داشته یا باشد ؟؟؟



آن شی را خدا نه از چیزی قبل از آن آفرید،اگر آن را از چیزی میافرید موجب تسلسل میشد و این سلسله انقطاعی نداشت،و بنابرین همواره خدا بود و همراه او هم چیزی بود،ولی خدا بود و هیچ چیز با او نبود سپس خلق کرد...

جمله آخر در نفی جملات آبی است.
متوجه شدید.



چرا خود را درگیر چاله وچاه فلسفه وسفسطه میکنید ؟؟؟ با شجاعت بگویید که خدای متعال همه چیز را از خودش آفرید و راحت شوید . وبه حقیقت توحید برسید.




بنده که هر چه فکر می کنم متوجه نمی شوم. (مثل آیه کل یوم هو فی شأن )



عزیزم منظور از آیه شریفه اینست که از روزی که خدا بوده همواره در حال کار وآفرینش بوده و همواره خواهد بود و فیاضیت و ربوبیت او دائم و جزو ذات مبارکش است.(یا دائم الفضل علی البریة)

و منظور از آیه : هوالاول والآخر و الظاهر والباطن ..هم اینست که فاینما تولوا فثم وجه الله و .هو معکم اینما کنتم ..و الله نور السموات والارض خلاصه یعنی اینکه : غیر از خداوند چیزی وجود و معنی ندارد.


بله خدا منزه از زمان و مکان بوده و الان هم همانطور است و همواره همینطور خواهد بود.


خوب تا اینجا که ما با شما هم عقیده ایم که الله خارج از مکان وزمان معنی میشود حال بما بگویید انسانی که روحش از خداست بنص آیه : ونفخت فیه من روحی آیا همین ذات وروح انسانی نیز قدیم نیست ؟؟؟


معذرت میخواهم که معنی لا من شی را متوجه نیستید و بنده باید توضیح میدادم

این معنی را خودم هم میدانم منظور تعبیر منطقی کلمه : لا من شئ است که تابحال معنی روشن آنرا نگفته اید ...اتفاقا این کلمه یعنی خدا وند اشیا را از چیزی نیافرید بلکه از ذات خودش آفرید چرا که غیر از او چیزی نبود ... که آیات محکم قرآن واحادیث براین معنی شاهد است : ونفخت فیه من روحی .....


خودتان میفرمایید تمام انچه که هست!خب قبل ازینکه باشد و موجود باشد و هستی داشته باشد چه بود؟هیچ نبودند،اصلا موجودی در کار نبود،اینها نبودند و "ایجاد شدند" به معنای حقیقی،و پدید آمدند.نه اینکه بودند و معدوم بودند،سپس موجود شدند!که این تناقض است چون عدم با وجود جمع نمیگردد و آنچه تاکید مکتب وحی است عدم مقابل است نه عدم مجامع.

اصل همه اشیاء واحد است و آن از ذات باری تعالی است . اما ظاهر اشیاء از شکلی به شکل دیگر در می آید مثلا در عالم ذر به شکلی بودیم ودر دنیا بشکلی دیگر ودر آخرت هم به صورتی دیگر .

مثلا در حدیثی که شیعه وسنی برآن متفقند که رسول خدا (ص) فرمود :

عن سلمان قال: سمعت حبيبي رسول الله(صلى الله عليه و آله) يقول: »كنت أنا وعلي نورا بين يدي الله عز وجل قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلما خلق الله آدم قسم ذلك النور جزأين: فجزء أنا، وجزء علي«.


عن الصادق الأمين(صلى الله عليه و آله) في إن الله خلقه وعليا من نوره ومن نور واحد قبل خلق الخلق، وقبل خلق الدنيا وآدم بألوف السنين، وانهما كانا نورا واحدا بين يدي الله عز وجل يسبحه ويقدسه، وان هذا النور قسم جزأين فجزء رسول الله صلى الله عليه واله وفيه النبوة، وجزء علي(عليه السلام) وفيه الوصية والإمامة.

و خلقت أنا وعلي بن أبي طالب من نور واحد

أهل البيت يقولون شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا وعجنوا بنور ولايتنا يفرحون لفرحنا ويحزنون لحزننا


1 ) 12 مع : القطان ، عن الطالقاني ، ( 2 ) عن الحسن بن عرفة ، عن وكيع ، عن محمد بن إسرائيل ، عن أبي صالح ، عن أبي ذر رحمة الله عليه قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وهو يقول : خلقت أنا وعلي بن أبي طالب من نور واحد ، نسبح الله يمنة العرش قبل أن خلق آدم بألفي عام ، فلما أن خلق الله آدم عليه السلام جعل ذلك النور في صلبه ، ولقد سكن الجنة ونحن في صلبه ، ولقدهم بالخطيئة ونحن في صلبه ، ولقد ركب نوح عليه السلام السفينة ونحن في صلبه ، ولقد قذف إبراهيم عليه السلام في النار ونحن في صلبه ، فلم يزل ينقلنا الله عزوجل من أصلاب طاهرة ( 3 ) إلى أرحام طاهرة حتى انتهى بنا إلى عبد المطلب ، فقسمنا بنصفين ، فجعلني في صلب عبدالله ، وجعل عليا في صلب أبي طالب ، وجعل في النبوة والبركة ، وجعل في علي الفصاحة والفروسية ، وشق لنا اسمين من أسمائه ، فذو العرش محمود وأنا محمد ، والله الاعلى وهذا علي .


عن أميرالمؤمنين عليهم السلام قال : قال النبي صلى الله عليه وآله :


يا علي خلقني الله تعالى وأنت من نور الله حين خلق آدم ، فأفرغ ذلك النور في صلبه ، فأفضى به إلى عبدالمطلب ، ثم افترق من عبدالمطلب أنا في عبدالله ، وأنت في أبي طالب ، لا تصلح النبوة إلا لي ، ولا تصلح الوصية إلا لك ، فمن جحد وصيتك جحد نبوتي ، ومن جحد نبوتي كبه الله ( 1 ) على منخريه في النار .

عن أبي جعفر وأبي عبدالله عليهما السلام قال : إن الله خلق محمدا من طينة من جوهرة تحت العرش ، وإنه كان لطينته تضح ( 3 ) ، فجبل طينة أميرالمؤمنين عليه السلام من نضح طينة رسول الله صلى الله عليه وآله ، وكان لطينة أميرالمؤمنين عليه السلام نضح فجبل طينتنا من نضح طينة أميرالمؤمنين عليه السلام ( 4 ) ، وكان لطينتنا نضح فجبل طينة شيعتنا من نضح طينتنا ، فقلوبهم تحن إلينا ( 5 ) ، وقلوبنا تعطف عليهم تعطف الوالد على الولد ، ونحن خيرلهم ، وهم خيرلنا ، ورسول الله صلى الله عليه وآله لنا خير ونحن له خير ( 6 ) .



ير : احمد بن موسى ، عن الحسن بن موسى ، عن علي بن حسان ، عن عبدالرحمن بن كثير ، عن أبي عبدالله عليه السلام قال : إن الله عزوجل خلق محمدا وعترته من طينة العرش ( 8 ) فلا ينقص منهم واحد ، ولا يزيد منهم واحد ( 9 ) .



إن الله تبارك وتعالى خلق محمدا وآل محمد من طينة عليين ، وخلق قلوبهم من طينة فوق ذلك .
الخبر ( 1 ) .

العطار ، عن أبيه ، عن الاشعري ، عن ابن أبي الخطاب ، عن أبي سعيد الغضنفري ( 2 ) ، عن عمرو بن ثابت ، عن أبي حمزة قال : سمعت علي بن الحسين عليهما السلام يقول : إن الله عزوجل خلق محمدا وعليا والائمة الاحد عشر من نور عظمته أرواحا في ضياء نوره ( 3 ) ، يعبدونه قبل خلق الخلق ، يسبحون الله عزوجل ويقدسونه ، وهم الائمة الهادية من آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين ( 4 ) .



من رياض الجنان لفضل الله بن محمود الفارسي بإسناده إلى جابر الجعفي ، عن أبي جعفر عليه السلام قال : يا جابر كان الله ولا شئ غيره ، لا معلوم ولا مجهول ، فأول ما ابتدء من خلقه أن خلق محمدا صلى الله عليه وآله ، وخلقنا أهل البيت معه من نور عظمته ، فأوقفنا أظلة خضراء بين يديه ، حيث لا سماء ولا أرض ولا مكان ، ولا ليل ولا نهار ، ولا شمس ولا قمر ، الخبر ( 6 ) .



وعن جابر بن عبدالله قال : قلت لرسول الله صلى الله عليه وآله : أول شئ خلق الله تعالى ما هو ؟ فقال : نور نبيك يا جابر ، خلقه الله ثم خلق منه كل خير



وعن جابر أيضا قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله : أول ما خلق الله نوري ، ابتدعه من نوره ، واشتقه من جلال عظمته



علي بن محمد ، عن سهل بن زياد ، عن محمد بن علي بن إبراهيم ، عن علي ابن حماد ، عن المفضل قال : قلت لابي عبدالله عليه السلام : كيف كنتم حيث كنتم في الاظلة ؟ فقال : يا مفضل كنا عند ربنا ليس عنده أحد غيرنا في ظلة خضراء ، نسبحه ونقدسه و .
-بحار الانوار مجلد: 15 من ص 24 سطر 12 الى ص 32 سطر 12 نهلله ونمجده ، وما من ملك مقرب ولاذي روح غيرنا حتى بداله في خلق الاشياء ، فخلق ما شاء كيف شاء من الملائكة وغيرهم ، ثم أنهى ( 4 ) علم ذلك إلينا ( 5 ) .
46 كا : احمد بن إدريس ، عن الحسين بن عبدالله الصغير .
عن محمد بن إبراهيم الجعفري ، عن أحمد بن علي بن محمد بن عبدالله بن عمر بن علي بن أبي طالب عليه السلام ، عن أبي عبدالله عليه السلام قال : إن الله كان إذ لا كان ، فخلق الكان والمكان ، وخلق نور الانوار الذي نورت منه الانوار ، وأجرى فيه من نوره الذي نورت منه الانوار ،( أي من نور ذاته) وهو النور الذي خلق منه محمدا وعليا ، فلم يزالا نورين أولين إذ لا شئ كون قبلهما ، فلم يزالا يجريان طاهرين مطهرين في الاصلاب الطاهرة حتى افترقا في أطهر طاهرين في عبدالله وأبي طالب عليهما السلام


أحمد بن إدريس ، عن الحسين بن عبدالله ، عن محمد بن عبدالله ، عن محمد بن سنان ، عن المفضل ، عن جابر بن يزيد قال : قال لي أبوجعفر عليه السلام : يا جابر إن الله أول ما خلق خلق محمدا وعترته الهداة المهتدين ، فكانوا أشباح نور بين يدري ، قلت : وما الاشباح ؟ قال : ظل النور ، أبدان نورانية بلا أرواح ، وكان مؤيدا بروح واحد ( 1 ) وهي روح القدس ، فبه كان يعبدالله وعترته ، وذلك خلقهم حلماء علماء برة أصفياء ، يعبدون الله بالصلاة والصوم والسجود والتسبيح والتهليل ، ويصلون الصلوات ، ويحجون ويصومون



عن أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام قال : كان الله ولا شئ معه ، فأول






ما خلق نور حبيبه محمد صلى الله عليه وآله قبل خلق الماء والعرش والكرسي والسماوات والارض و اللوح والقلم والجنة والنار والملائكة وآدم وحواء بأربعة وعشرين وأربعمائة ألف عام ، فلما خلق الله تعالى نور نبينا محمد صلى الله عليه وآله بقي ألف عام بين يدي الله عزوجل واقفا يسبحه ويحمده ، والحق تبارك وتعالى ينظر إليه ويقول : يا عبدي أنت المراد والمريد ، وأنت خيرتي من خلقي ، وعزتي وجلالي لولاك ما خلقت الافلاك ، من أحبك أحببته ، ومن أبغضك أبضغته ، فتلالا نوره وارتفع شعاعه ، فخلق الله منه اثني عشر حجابا أولها حجاب القدرة ، ثم حجاب الرحمة ، ثم حجاب النبوة ، ثم حجاب الكبرياء .........


واحادیث و اخبار زیادی در این باب :


http://www.aqaed.com/ahlulbait/books/behar15/a2.html (http://www.aqaed.com/ahlulbait/books/behar15/a2.html)



اينك اگر در برخي روايات، حضرات معصومين(ع) علت خلقت بيان شده اند به خاطر اين است كه آنها بهترين امتحان ها را مي دهند و عالي ترين و كامل ترين عبادت از آنها صادر مي شود و لذا به معناي واقعي كلمه خليفه الله و جانشينان تام حضرت حق هستند. خلافت هر چند نتيجه و اثر عبادت و امتحان است اما نمي تواند غايت نهايي باشد چون در مورد غايت نهايي <چرا> جا ندارد؛ اما در مورد خلافت نمي توان سوال كرد چرا خدا مي خواست خليفه داشته باشد؟ جواب اين است كه رحمت و فياضيّت الهي كه عين ذات اوست اقتضا دارد كه خدا بيشترين لطف و عنايت را داشته باشد و مقام خلافت عنايت رحماني است. اينكه در سوره مباركه هود مي فرمايد: <الاَّ مَن رَّحمَ رَبّكَ وَ لذَلكَ خَلَقَهم...> استفاده مي شود مشمول رحمت الهي شدن علت خلقت است و اين را مي توان غايت الغايات گرفت. بنابراين رحمانيت حضرت حق علت خلقت انسان است و انسان مادامي كه در جهت كسب رحمت الهي قدم برمي دارد در راستاي فلسفه خلقت گام برمي دارد. در غير اين صورت در گمراهي و خسران است.


بنابراين بايد گفت هدف نهايى از آفرينش انسان, خود ذات پروردگار است; يعنى فياض بودن خدا ايجاب مى كند كه موجودى به نام انسان خلق شود. اقتضاى ذات خدا اين است كه بيش تر رحمتش را به بندگانش افاضه كند. پروردگار به حكمبخشنده بودن بايد جهانى زيبا و كامل بيافريند. از اين رو آسمان و زمين و آن چه راكه در ميان آن ها قرار دارد آفريده و موجودى به نام انسان را كه مجهز به نيروى عقلو خرد است, پديد آورده است. اقتضاى وجود خدا, نفع رساندن به ديگران است. به زبانفلسفى, هدف از افعال الهى خود ذات است و به زبان عرفانى, خدا دوست دارد صفاتش تجلىكند.


در همه این احادیث بوضوح مشخص است که اول مخلوق ، نور حضرت محمد (ص) و علی (ص) بوده آنهم از نور الله و بقیه انسانها (وموجودات) از نور این بزرگواران منشعب شده اند ....


شما به کلمه اول و بعد و آنجا و.... کاری نداشته باشید تا به جهانی دیگر بپیوندید !!!

آیا حدوث و قدم در این وادی معنی دارد ؟؟؟؟


وقل رب زدنی علما

Abdolhusain
Thursday 31 July 2008, 01:35PM
بسمه تعالی شانه
جناب خیرالبریه

تک تک کلمات باید روشن شوند : بعد یعنی چه ؟؟ نبود و عدم به چه معنی است ؟؟؟ آیا روزی بوده و جایی بوده وهست که نیستی و عدمی وجود داشته یا باشد ؟؟؟
بعد از جهت ضیق عبارت است.در روایات هم همینطور آمده است.منظور مرحله بعد از مرحله اول است.موجودات خلق شده اند،نبودند و سپس بود شدند.در مرتبه ای نبودند و خدا بود و زمان و مکان و مخلوقات نبودند.هیچ چیزی غیر از خدا نبود.سپس خدا خلق کرد و زمان و مکان و...آفریده شد.
اینکه بگویید روزی بوده و جایی بوده که عدمی وجود داشته باشد خیلی جالب است.عدم با وجود جمع نمیگردد جناب خیرالبریه!اگر نمیدانستید بدانید.
عدم یعنی نیستی،مقابل وجود است،نیستی محض.نه اینکه به تصور شما جایی بوده باشد که آنجا نیستی محض داشته است!

چرا خود را درگیر چاله وچاه فلسفه وسفسطه میکنید ؟؟؟ با شجاعت بگویید که خدای متعال همه چیز را از خودش آفرید و راحت شوید . وبه حقیقت توحید برسید.
شما روایت را قبول ندارید،خب قبول نداشته باشید.اما نگویید فلسفه و سفسطه است!دیگر کارتان به جایی رسیده است که متن روایت را هم رد میفرمایید!
خدای ما با خدای شما تفاوت دارد.خدای ما متعال از صفات مخلوقات است،اما خدای شما قابل تجزیه است.لذا دیگران را از خودش میافریند.برخلاف این همه روایاتی که اهل بیت علیهم السلام فرموده اند!
کمی خجالت بکشید،این همه روایت را میبینید و صراحتا انکارش میکنید؟
ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه.

عزیزم منظور از آیه شریفه اینست که از روزی که خدا بوده همواره در حال کار وآفرینش بوده و همواره خواهد بود و فیاضیت و ربوبیت او دائم و جزو ذات مبارکش است.(یا دائم الفضل علی البریة.
منظور آیه این است که از وقتی روز و زمان پدید آمده خدا نیز فعل داشته است.اما فعل قابل سلب در ازل است.لذا خدا ابتدا خلق نمیکرد،فیض نمینمود،جودی وجود نداشت،همه اینها بعد خلق مخلوقات پدید آمدند.
شما بین ذات و فعل خلط کرده اید.وقتی میگوید کل یوم،یعنی از وقتی زمان هم موجود شده،از وقتی خدا عملی انجام میداده است.
فیاضیت فعل است یا فعل نیست؟
اگر بگویید فعل نیست که اشتباه گفته اید چون مشخص است که فیض فعل است،اما اگر بگویید که فعل است پس ذات نیست،چون فعل حادث است و ذات ازلی.
یا دائم الفضل علی البریه هم دقیقا به همین معنی است که قبلا توضیحش را داده ایم.
از زمانی بریه ای وجود داشته فضل نیز وجود داشته است.اما ان زمانی که بریه ای نبوده فضلی هم در کار نبوده چون فضل خدا فعل خداست.
فعل نمیتواند قدیم باشد از نظر عقلی و صریح نقل،کی میخواهید متوجه شوید جناب خیرالبریه؟
یکبار روایت مناظره امام رضا علیه السلام را با سلیمان مروزی که حرفهای شما را میزد بخوانید تا متوجه شوید!

و منظور از آیه : هوالاول والآخر و الظاهر والباطن ..هم اینست که فاینما تولوا فثم وجه الله و .هو معکم اینما کنتم ..و الله نور السموات والارض خلاصه یعنی اینکه : غیر از خداوند چیزی وجود و معنی ندارد.
تمام این آیات را در بحث استناد مکتب عرفان تفسیر کرده ایم،آن هم از راه روشن ان.آیه اول یعنی خدا ازلی است و ابدی است و بر همه چیز غالب و بر همه چیز آگاه است.آیه دوم درباره نوافل در سفر است،آیه سوم در خصوص علم و تسلط و قدرت خدا به همه اشیاء است،آیه چهارم هم این است که خدا هدایت کننده اهل زمین و آسمان است.تمام تفاسیر صحیح را از اهل بیت دیدیم.یک کلام بگویید تفسیر اهل بیت را قبول ندارید و همه را راحت کنید!چرا چیزی در ان بحث نمینویسید؟

خوب تا اینجا که ما با شما هم عقیده ایم که الله خارج از مکان وزمان معنی میشود حال بما بگویید انسانی که روحش از خداست بنص آیه : ونفخت فیه من روحی آیا همین ذات وروح انسانی نیز قدیم نیست ؟؟؟
روح انسان مخلوق است و مخلوق حادث است نه قدیم،آیه نفخت فیه من روحی نیز در بحث استناد مکتب عرفان بررسی شد.آن روح به تصریح روایات متعدد روح مخلوق است که به سبب شرافت به خدا نسبت داده شده و اضافه اضافه تشریفی است،همچون بیت الله و ناقه الله و ثارالله و...،نه اینکه خدا روح داشته باشد که عقلا نیز محال است.
ما این همه برای شما توضیح میدهیم،روایات را میاوریم،بحث و بررسی میکنیم،اما یکبار هم آن روایات را نمیخوانید و دوباره حرف خودتان را میزنید!

این معنی را خودم هم میدانم منظور تعبیر منطقی کلمه : لا من شئ است که تابحال معنی روشن آنرا نگفته اید ...اتفاقا این کلمه یعنی خدا وند اشیا را از چیزی نیافرید بلکه از ذات خودش آفرید چرا که غیر از او چیزی نبود ... که آیات محکم قرآن واحادیث براین معنی شاهد است : ونفخت فیه من روحی
معنای روشن ان را بیان کرده ام.خدا اشیاء را از هیچ جیز نیافریده است،نه از خودش،نه از غیر خودش.
مشکلتان این است که تصور میکنید حتما شی باید از شی ساخته شود و غیر ازین محال است.در حالی که این حرف اساسی ندارد.نفخت فیه من روحی را نیز قبلا مفصلا توضیح دادیم و برهان عقلی و دلیل نقلی آوردیم.
بهتر است بدانید شی معنی اش طارد العدم است و بر خدا نیز اطلاق میشود.خدا هم شی است،چنانچه در کتب معتبر حدیث همچون کافی و توحید و...ابوابی وجود دارد تحت عنوان اینکه خدا شی است.
لذا وقتی گفته میشود آنان را لا من شی آفرید یعنی اشیاء مسبوق به هیچ شیئی نیستند،نه خود خدا،نه غیر از خدا.
فهمیدید؟

اصل همه اشیاء واحد است و آن از ذات باری تعالی است . اما ظاهر اشیاء از شکلی به شکل دیگر در می آید مثلا در عالم ذر به شکلی بودیم ودر دنیا بشکلی دیگر ودر آخرت هم به صورتی دیگر
اینکه ادعای شماست و دلیلی تا به الان برایش نیاورده اید.ما منتظر هستیم یک دلیل عقلی یا نقلی بیاورید و بتوانید ثابت کنید که اصل اشیاء خداست.البته روایات مفصلا خلاف این را گفته اند:

کل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.

ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه.

و دهها روایت دیگر.به این روایت هم توجه کنید جالب است:

عن یونس بن عبدالرحمن سالت عن آدم هل کان فیه من جوهریه الرب شی؟فکتب الی جواب کتابی لیس صاحب هذه المساله علی شی من السنه،زندیق!(بحارالانوار-3/292)

چنانچه میبینید حضرت رضا علیه السلام در پاسخ یونس بن عبدالرحمن در مورد معتقد به همین اعتقاد شما میفرمایند که چنین کسی زندیق است!

اما باقی نوشته های شما:
احادیثی را ذکر کرده اید که بسیار جالبند.چون همه انها دلالت بر حدوث انبیاء و اولیاء و ائمه دارند.به چند نکته توجه کنید:

1-در این روایت صحبت از خلق شده و خلقت هم فعل است و حادث میباشد،و نشان میدهد که ائمه و رسول الله مخلوق بوده اند،و مخلوق هم ازلی نیست،لذا ادعای شما باطل میشود.

2-در این روایات صحبت از ابتداع و ابتداء است و تمام اینها درباره محدثات است،و انچه ابتدای وجود دارد و ساخته میشود حادث است،نه ازلی.لذا باز هم ادعای شما باطل است.

3-صحبت از نور خدا شده است،در حالی که این نور هم مطابق روایات شریفه مخلوق است نه قدیم،و اصلا نور شیئی مادی است و حادث.به این روایت توجه کنید تا ببینید نور مخلوق میباشد:

عن ابی جعفر قال قال امیرالمومنین علیه السلام:
ان الله تبارک و تعالی احد واحد تفرد فی وحدانیته،ثم تکلم بکلمه فصارت نورا ثم خلق من ذلک النور محمدا و خلقنی و ذریتی...(بحارالانوار،15/9)
چنانچه ملاحظه میفرمایید در این روایت شریفه صراحتا تصریح به حدوث این نور و خلقت ائمه از آن شده است.لذا باز هم ادعای شما باطل میشود.

در همه این احادیث بوضوح مشخص است که اول مخلوق ، نور حضرت محمد و علی بوده آنهم از نور الله و بقیه انسانها (وموجودات) از نور این بزرگواران منشعب شده اند.
خیر چنانچه ملاحظه شد تصریح شده است که هم انبیاء و ائمه و هم شیعیان(مطابق روایاتی که وارد شده است)و هم همان نور همه و همه حادث و مخلوق هستند و قدیم نمیباشند.

آیا حدوث و قدم در این وادی معنی دارد ؟؟؟؟
اگر بخواهیم پیرو مکتب اهل بیت باشیم و قبول داشته باشیم که خالقی هست و مخلوقی،آفرینشی هست و آفریننده ای و آفریده شده ای،بله،مخلوقات همه و همه حادثند و ابتدای وجود دارند و تنها و تنها خدای متعال قدیم است نه چیز دیگری.
اما اگر بخواهیم معتقد به مکاتب الحادی شویم خیر،عقل و نقل را به دور میریزیم و ادعا میکنیم مخلوقات هم قدیم هستند،دیگر هم توجه نمیکنیم که اگر مخلوق باشد دیگر قدیم نیست و اگر قدیم باشد دیگر خالقی نخواهد داشت و نظام خلقت زیر سوال خواهد رفت.
حال انتخاب کفر یا اسلام با خودتان.

erfanal
Friday 1 August 2008, 12:10AM
معنای روشن ان را بیان کرده ام.خدا اشیاء را از هیچ جیز نیافریده است،نه از خودش،نه از غیر خودش.
فهمیدید؟
..بنده کاری به این ندارم که خداوند در امر تکوینی که همان فعل واراده وی برای وجود است می فرماید :وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ(و فرمان ما يک امر بيش نيست، همچون يک چشم بر هم زدن!)..و همچنین در مراتب خلقت مادی از قوه واسنعداد(نطفه) ..به ..علقه...تا فعل(نوزاد)..
.و همچنین با اخبار طینت .. انجا که کلینی وي‌ با سند متّصل‌ خود از محمّد بن‌ مروان‌ از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ شنيدم‌ آنحضرت‌ مي‌فرمود: إنَّ اللَهَ خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ، ثُمَّ صَوَّرَ خَلْقَنَا مِنْ طِينَةٍ مَخْزُونَةٍ مَكْنُونَهٍ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ، فَأَسْكَنَ ذَلِكَ النُّورَ فِيهِ، فَكُنَّا نَحْنُ خَلْقًا وَ بَشَرًا نُورَانِيِّينَ لَمْ يَجْعَلْ لاِحَدٍ فِي‌ مِثْلِ الَّذِي‌ خُلِقْنَا مِنْهُ نَصِيبً. وَ خَلَقَ أَرْوَاحَ شِيعَتنَِا مِنْ طِينَتِنَ، وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ طِينَةٍ مَخْزُونَةٍ مَكْنُونَةٍ أَسْفَلَ فِي‌ ذَلِكَ الطِّينَةِ، وَ لَمْ يَجْعَلِ اللَهُ لاِحَدٍ فِي‌ مِثْلِ الَّذِي‌ خَلَقَهُمْ مِنْهُ نَصِيبًا إلاَّ لِلاْنْبِيَآءِ. وَ لِذَلِكَ صِرْنَا نَحْنُ وَ هُمْ: النَّاسَ، وَ صَارَ سَآئِرُ النَّاسِ هَمَجٌ لِلنَّارِ وَ إلَي‌ النَّارِ



«خداوند خلقت‌ نمود ما را از نور عظمت‌ خودش‌، سپس‌ تصوير آن‌ خلقت‌ را از خاك‌ خزينة‌ پنهان‌ از زير عرش‌ خود قرار داد. پس‌ آن‌ نور را در آن‌ سُكني‌ داد، بنابراين‌ ما آفريده‌اي‌ و بشري‌ نوراني‌ بوديم‌. براي‌ هيچ‌ كس‌ در مثل‌ آنچه‌ كه‌ ما را از آن‌ آفريد نصيبي‌ قرار نداد.
و ارواح‌ شيعيان‌ ما را از طينت‌ و خاك‌ ما آفريد، و بدنهاي‌ شيعيان‌ را از طينت‌ و خاك‌ خزينة‌ پنهان‌ پائين‌تر از آن‌ طينت‌ و سرشت‌ خاكي‌. و براي‌ احدي‌ قرار نداد در مثل‌ آنچه‌ كه‌ شيعيان‌ را از آن‌ آفريده‌ است‌ نصيبي‌ مگر براي‌ انبياء.
و از اين‌ روست‌ كه‌ ما و انبياء و شيعيان‌ ما از آدميان‌ محسوبند؛ و امّا بقيّة‌ اصناف‌ مردم‌، اراذل‌ و فرومايه‌ هستند كه‌ براي‌ آتش‌ مي‌باشند و به‌ سوي‌ آتش‌ مي‌روند.»

..و همچنین به اینکه مدلول اخبار طينت چيست ؟ یا آيا در اين صورت جبر لازم نمى آيد؟ ویا اینکه آيا اخبار طينت اصلا اقتضائيت دارد؟ ویا اینکه اخبار طينت و سعادت و شقاوت به روح انسان مربوط است يا به جسم او؟..اصلا بنده کاری به این چیز ها ندارم فقط خواستم بگویم برهان معروفى كه بر قدم عالم اقامه مى‏شودبى‏اساس است پس بیخودی خودتان را سر کار نگذارین...لطف کنید به پست 10 همین تاپیک رجوع کنید..

Abdolhusain
Friday 1 August 2008, 01:41PM
بسمه تعالی شانه
در این پست به نقل تعدادی دیگر از روایات در خصوص حدوث عالم میپردازیم.در پست بعد نیز از نظر مکتب اهل بیت مساله حدوث و قدم را به نحو دیگری بررسی میکنیم،تا ببینیم آن حدوثی که در روایات امده است کدام حدوث است.البته این بررسی اصلا لزومی ندارد و آنقدر واضح است که احتیاجی بدان نباشد.چنانچه قبلا مکررا توضیح داده ایم.اما از انجا که ممکن است شبهاتی که اهل فلسفه ایراد میکنند حتی ولو بر یک نفر هم تاثیر بگذارد و ما مسوول واقع شویم،لازم است که با استناد به روایات و موشکافی در روایاتی که نکاتی بسیار ظریف دارند،این را ثابت کنیم که منظور از حدوث کدامین حدوث است و آیا بافته های ذهنی فلاسفه در خصوص حدوث ذاتی و نه حدوث زمانی صحیح است یا خیر.اما روایات این پست:

عن مولانا الرضا علیه السلام:
لو کان معه شی فی بقائه لم یجز ان یکون خالقا له،لانه لم یزل معه،فکیف یکون خالقا لمن لم یزل معه؟؟(التوحید-186)
اگر همراه خدا چیزی بود ممکن نبود خدا خالق او باشد،چرا که او همواره با خدا بوده است،پس چطور میشود که خدا خالق چیزی باشد که همیشه با او بود؟

توضیح:
روایت شریفه به وضوح رد اعتقادات فلاسفه است.چرا که ایشان ادعا دارند که در مخلوقیت حدوث زمانی لزومی ندارد،صرف نظر ازینکه این ادعا چقدر خلاف عقل صریح است،خود روایت هم تصریح میکند که اگر چیزی همواره بوده و قدیم زمانی باشد،بی نیاز از خالق خواهد بود،و او هم ازلی میشود،و خدای متعال چگونه خالق چیزی خواهد بود که از ازل با او بوده است؟


عن امیرالمومنین علیه السلام:
و لیس فناء الدنیا بعد ابتدائها باعجب من انشائها و اختراعها،کیف ولو اجتمع جمیع حیوانها من طیرها و بهائمها و ما کان من مراحها و سائمها و اصناف اسناخها و اجناسها و متبلده اممها و اکیاسها علی احداث بعوضه ما قدرت علی احداثها،و لا عرفت کیف السبیل الی ایجادها،و لتحیرت عقولها فی علم ذلک و تاهت،و عجزت قواها و تناهت،و رجعت خاسئه حسیره عارفه بانها مقهوره مقره بالعجز عن انشاءها(نهج البلاغه،خطبه 273)

نابودی جهان بعد از پدید آمدنش عجیبتر از آفرینش نخستین آن نیست.چگونه اینطور نباشد در حالی که اگر همه جانداران جهان از پرندگان و چهارپایان،آنچه در آغل است و انچه در بیابان چرا میکند،از تمام نژادها و جنسها،درس نخوانده ها و انسانهای زیرک،همه جمع شوند نمیتوانند حتی پشه ای را "احداث" کنند،و راه "ایجاد" آن را نمیشناسند،و عقل هایشان در دانستن ان سرگردان و حیران میماند،و نیروی ایشان سست میگردد،و رانده و درمانده بازمیگردند و اقرار دارند که که نمیتوانند آن را بیافرینند و از آن عاجز هستند!

توضیح:
در این فرمایش حضرت نکته جالبی وجود دارد،و آن این است که حضرت آفرینش را به شیوه احداث و ایجاد ذکر کرده اند برخلاف نظر فلاسفه،و معنای این دو کلمه نیز کاملا واضح است،ضمن اینکه میفرمایند هیچ کس قدرت این احداث و ایجاد را ندارد و تماما متعلق به خداست،و مشخص است که انچه که انسان قدرتش را ندارد و خدا قدرتش را دارد همان خلق "لا من شی" است و چنانچه خلق از چیزی بود انسان هم قدرت خلق از شی را داشت.

عن مولانا الرضا علیه السلام:
الحمدلله الدال علی وجوده بخلقه و بحدوث خلقه علی ازلیته(التوحید-56)
سپاس خدایی که بر وجودش به وسیله خلقش دلالت میکند و به سبب حدوث خلقش بر ازلیت خودش دلالت مینماید!

توضیح:
مشابه این روایت در روایات معصومین مکررا آمده است،چنانچه امیرالمومنین علیه السلام نیز فرموده است:
الحمدلله الذی لا من شی کان و لا من شی کون ما قد کان،مستشهد بحدوث الاشیاء علی ازلیته...(التوحید-69)
سپاس خدایی که بود اما نه از چیزی و اشیاء را نیز لا من شی آفرید،و به حدوث اشیاء بر ازلیت خودش گواه است...

و چنانچه همان حضرت فرموده اند:
الحمدلله الدال علی وجوده بخلقه،و بمحدث خلقه علی ازلیته(نهج البلاغه،خطبه 152)
سپاس خدایی که بر وجودش به وسیله خلقش دلالت میکند و با حدوث بندگان بر ازلیتش گواه است.

ممکن است اینجا سوالی برای کسی پیش بیاید که چگونه حدوث اشیاء دلالت بر ازلی بودن خدای متعال دارد؟پاسخ این است که دو حالت بیشتر وجود ندارد،این اشیاء موجودند و موجد(ایجاد کننده)هم دارند،یا آن ایجاد کننده نیز مثل ایشان و هم سنخ اینهاست،لذا او نیز باید ایجاد کننده ای داشته باشد.سپس آن ایجاد کننده هم باز یا مثل اینهاست که باید ایجاد کننده ای داشته باشد و همینطور این سلسله بالا میرود و از آنجایی که تسلسل عقلا محال است لزوما باید به یک موجودی برسیم که ایجاد کننده دیگران است،اما مثل ایشان نیست،و الا تسلسل پیش میاید،لذا موجودی باید باشد که اینها را ایجاد کرده و اینها حادث هستند،اما خود او حادث نیست و الا او نیز محتاج کسی بود که ایجادش کند.آن موجود همان خدای قدیم و متعال از صفات مخلوقین است.
این چند روایتی که گفته شد هم به وضوح دلالت بر حدوث اشیاء و قدیم نبودن ایشان داشت که البته در پست بعد که در خصوص حدوث از نظر مکتب اهل بیت قرار است صحبت کنیم اینها با دقت بیشتری بررسی خواهند شد انشاءالله.

عن مولانا الباقر علیه السلام:
یا ذاالذی کان قبل کل شی ثم خلق کل شی...(التوحید-47)
ای کسی که قبل از همه اشیاء بود و سپس اشیاء را آفرید...

توضیح:
روایت شریفه دلالت بر این دارد که خدا بود و هیچ چیز نبود و سپس موجودات را آفرید،که واضح است که قدیم بودن خدا و حادث بودن اشیاء ثابت میشود.

عن امیرالمومنین علیه السلام:
لا یقال له کان بعد ان لم یکن فتجری علیه الصفات المحدثات...(نهج البلاغه،خطبه 186)
درباره خدا گفته نمیشود که بود بعد ازینکه نبود،تا صفات محدثات بر او جاری گردد...

توضیح:
روایت شریفه نیز صراحتا میگوید که تمام مخلوقات که حادث هستند،بودند بعد ازینکه نبودند.لذا حدوث به معنای حقیقی و مسبوقیت به عدم به معنای حقیقی برای ایشان ثابت میگردد.

این نیز مختصری دیگر از روایات و دریای بیکران علوم اهل بیت علیهم السلام در اثبات حدوث ما سوی الله به معنای حقیقی آن بود.در پست بعد روایاتی را با دقت بیشتری بررسی میکنیم تا معنای دقیق حدوث و همچنین بطلان اعتقاد فلاسفه در این خصوص روشن گردد.

Abdolhusain
Friday 1 August 2008, 03:01PM
بسمه تعالی شانه
همانطور که وعده داده بودم بنا بود که در این پست به بررسی این مطلب بپردازیم که ان حدوث که در روایات امده است چه حدوثی است؟
توضیح مطلب اینکه فلاسفه سرخود آمده اند و برای خود تقسیم بندی درست کرده اند،و حدوث را به دو نوع حدوث ذاتی و زمانی تقسیم کرده اند.چنانچه در مورد عدم نیز گفته شده است که عدم مقابل داریم و عدم مجامع.قبل از اصل بحث لازم است که تعریف این چهار مورد بیان شود چون در ادامه قرار است که نظر مکتب اهل بیت با استناد به روایات ثابت گردد،لذا دانستن تعریف این موارد لازم است.


حادث زمانی:
موجودی است که ابتدای وجود دارد،نبوده و بود شده،و مسبوقیت به عدم حقیقی دارد.

حادث ذاتی:
موجودی که در ذاتش نیاز است و ذاتش لا اقتضا میباشد.اعم ازینکه این موجود قدیم زمانی باشد،یا حادث زمانی باشد.لذا حادث ذاتی با قدیم زمانی قابل جمع است(دقت شود چون در ادامه بحث به این نکته بسیار نیازمندیم!)

عدم مقابل:
عدم مقابل عدمیست که با وجود شی جمع نمیشود،این را اکثرا میدانند و نوع دیگری از عدم را هم به گوششان نخورده است الا انکه فلاسفه ادعا میکنند!

عدم مجامع:
عدمی که قابل جمع با وجود موجود است!و همان امکان و نیاز است.
در واقع عدم مجامع اصلا آن عدمی نیست که متبادر به ذهن میشود،چون ان عدم همان غیر قابل جمع بودن با وجود و نیستی محض است.

بنابرین همانطور که ذکر شد حدوثی که فلاسفه به ان معتقد هستند قابل جمع با ازلیت میباشد و حدوثی که ما میگوییم و معتقدیم مکتب اهل بیت نیز میگوید هم همینطور است و به معین لم یکن فکان است و غیر قابل جمع با ازلیت است و عدمی که میگوییم و معتقدیم مکتب اهل بیت نیز میگوید با قدم جمع نمیشود،چه اینکه انچه قدیم باشد هرگز مسبوقیت به عدم نداشته است.
با ذکر این مقدمات به اصل بحث میپردازیم تا با موشکافی در برخی از روایات شریفه،ملاحظه کنیم که آیا منظور از حدوث حدوث ذاتی است که فلاسفه میگویند یا حدوث زمانی.اما قبل از آن باید نکته ای را عرض کنیم و ان این است که اولا تقسیم بندی حدوث به ذاتی و زمانی تقسیمی است که اساسی در مکتب اهل بیت ندارد،و منظور از حدوث در مکتب اهل بیت یک چیز بیشتر نیست که در ادامه با تدبر در روایات خواهیم دید.لذا اینطور نیست که گفته شود در مکتب اهل بیت حادث به ذاتی و زمانی تقسیم شده است،و وقتی گفته میشود حادث باید ببینیم منظور کدام حدوث است!ثانیا فرض هم که اینطور بود اطلاق روایات و اطلاق حدوث که در فرمایشات ایشان آمده است دیگر جایی برای این ایراد سخیف نمیگذارد که کسی ادعا کند که معلوم نکرده اند چه حادثی...!
حدوث در مکتب اهل بیت یک حدوث بیشتر نیست که ملاحظه میکنیم:

روایت اول:
عن ابی الحسن علی بن موسی الرضا انه دخل علیه رجل فقال له یابن رسول الله ما الدلیل علی حدث العالم؟قال انت لم تکن فکنت،و قد علمت انک لم تکون نفسک و لا کونک من هو مثلک.(التوحید-باب اثبات حدوث العالم)

مردی خدمت حضرت رضا صلوات الله علیه امد و گفت ای فرزند رسول خدا!دلیل بر پیدایش جهان چیست؟حضرت فرمودند تو نبودی سپس بود شدی،و میدانی که خودت خودت را درست نکردی و تو را مثل خودت نیز درست نکرده است.

توضیح:
لم تکن فکنت اشاره واضح به حدوث زمانی دارد و ان را اثبات میکند،و دلالت بر مسبوقیت به عدم حقیقی مینماید.همچنین حضرت میفرمایند مثل تو نیز تو را درست نکرده است،یعنی تمام آنهایی که با تو سنخیتی دارند مثل خودت حادث هستند،و نمیتوانند خلق لا من شی بکنند،و تنها موجودی که با شما سنخیت ندارد است(خدای متعال)که این کار را میکند.

روایت دوم:
من صفه القدیم انه واحد احد صمد...(التوحید-باب صفات الذات و صفات الافعال)
از صفات قدیم این است که او واحد و احد و صمد است...

توضیح:
مشخص است که احد و صمد تنها خداست،مخصوصا اگر کسی درباره معنی صمد تحقیق کند خواهد دید که تنها و تنها بر خدای متعال صدق میکند،و ابدا بر مخلوقات صادق نیست،لذا تنها خدا قدیم است نه مخلوقات،الا اینکه کسی ادعا کند هیچ مخلوقی وجود ندارد.

روایت سوم:
ما کان ناقصا کان غیر قدیم و ما کان غیر قدیم کان عاجزا...(التوحید-باب اسماء الله تعالی)
آنچه ناقص باشد قدیم نیست و انچه قدیم نباشد عاجز است.

توضیح:
پرواضح است که تمام ماسوی الله نیازمند هستند(حتی مطابق ادعای حدوث ذاتی که فلاسفه میگویند)و نیاز نقص و عجز است،لذا تمام ماسوی الله غیر قدیم خواهند بود.

روایت چهارم:
الحمدلله الذی لا یموت و لا تنقضی عجائبه،لانه کل یوم هو فی شان من احداث بدیع لم یکن..(کافی،1/142)
سپاس خدایی را که نمیمیرد و شگفتی هایش تمامی ندارد،چرا که او هر روز در کاری است "از احداث اشیاء تازه ای که نبودند"...

توضیح:
در این روایت شریفه نیز حضرت آیه شریفه کل یوم هو فی شان را تفسیر نموده و حدوث را ابداع بعد ان لم یکن معنا کرده اند که همان حدوثی است که ما میگوییم،نه آن حدوثی که مد نظر فلاسفه معتقد به قدم عالم است.

روایت پنجم:
لا یقال له کان بعد ان لم یکن فتجری علیه الصفات المحدثات.(نهج البلاغه،خطبه 186)
درباره خدا گفته نمیشود که بود بعد ازینکه نبود تا بر او صفت محدثات جاری گردد.

توضیح:
چنانچه مشاهده میفرمایید در این روایت شریفه نیز حضرت حدوث را "بودن بعد از نبودن" معنا کرده اند که همان حدوث زمانی و مسبوقیت به عدم حقیقی است،نه حدوث ذاتی مورد ادعای فلاسفه.

روایت ششم:
لن تجتمع صفه الازل والعدم والحدوث والقدم فی شی واحد..(کافی،1/77)
صفت ازلیت و عدم،و حدوث و قدم هرگز در یک شی جمع نمیشود.

توضیح:
مشخص است که ان حدوث و قدمی که در شی جمعشان ممتنع است همان است که ما عرض میکنیم،یعنی حدوث زمانی و قدم،و الا آن حدوث ذاتی که مورد ادعای فلاسفه میباشد کاملا قابل جمع با قدم است.

روایت هفتم:
انما کلامه سبحانه فعل منه انشاه و مثله لم یکن من قبل ذلک کائنا،و لو کان قدیما لکان الها ثانیا. (نهج البلاغه،خطبه 186)
کلام خدا فعل اوست که ان را انشاء نموده است،و قبل از ان وجود نداشت،و اگر قدیم بود خدای دومی بود.

توضیح:
حضرت امیرالمومنین علیه السلام به صراحت در این فرمایششان امتناع جمع حدوث(که مخلوقات حادث میباشند)و قدم را فرموده اند،و کلام ایشان دلالت دارد که قول به تعدد قدماء با وجود اینکه انها مخلوق هستند لذا حادث میباشند اجتماع نقیضین است.این اولا.
ثانیا حضرت تصریح کرده اند که قدیم خداست،لذا اگر کسی ادعا کند غیر خدا قدیم است مشرک شده و خدایی دیگر را نیز اتخاذ کرده است.

روایت هشتم:
لو کانت قدیمه ازلیه لم تتغیر من حال الی حال،و ان الازلی لا تغیره الایام و لا یاتی علیه الفناء(الاحتجاج،338)
اگر اشیاء قدیم باشند از حالتی به حالت دیگر تغییر نخواهند کرد،و ازلی را دورانها تغییر نمیدهند و فنا نمیپذیرد...

توضیح:
مشخص است که اشیاء فناپذیر و متغیر از حالی به حال دیگر هستند و تنها خدای قدیم و متعال از صفات مخلوقین است که اینطور نیست.لذا آن حدوثی که مد نظر است حدوث زمانی است نه ذاتی،چرا که حادث ذاتی از حالی به حال دیگر تغییر میکند لذا نمیتواند قدیم باشد و ادعای فلاسفه باطل میشود.

این روایات صرف نظر از روایات شریفه ای هستند که مکررا در انها صحبت از انشاء،ابتداء،ابتداع و...شده است و تمام اینها ایجاد بعد العدم است،به عبارتی لم یکن فکان است که همان حدوث زمانی است،نه حدوث ذاتی،چرا که حدوث ذاتی قابل جمع با ابتدا نداشتن است اما حدوث مکتب اهل بیت همان حدوثی است که غیر قابل جمع با ابتدا نداشتن است لذا مشخص میشود که مقصود از حدوث چه حدوثی است.
از بررسی تمامی روایات شریفه به دست میاید که عدمی هم که در مکتب اهل بیت و روایات مطرح است عدم مقابل است که بعد از ان شی به وجود امده است،و قابل جمع با وجود نیست،برخلاف عدم مجامع که قابل جمع با وجود شی است.
با عرض معذرت از عزیزان کاری پیش آمده که باید بروم،ادامه روایات را در پستهای دیگر مینویسم...
موفق باشید.

erfanal
Saturday 2 August 2008, 11:33PM
موجودی است که ابتدای وجود دارد،نبوده و بود شده،و مسبوقیت به عدم حقیقی دارد.
...کی همچین حرفی زده در این عالم موجودات خارج از حرکت که زمان از ان انتزاع می گردد نیز وجود دارند از طرفی اصلا ما ظرف زمان و مکان جدایی نداریم که حالا بیاییم بگوییم این موجود ابتدای زمان است واین موجود وسط زمان است در کل ما نمى‏توانيم مفهوم قبل و بعد پيش و پس را كه حركت و زمان‏ما ميسازد به بيرون از شكم حركت و زمان خودمان ببريم مگر اينكه‏خود حركت و زمان را همراه وى ببريم ..

موجودی که در ذاتش نیاز است و ذاتش لا اقتضا میباشد.اعم ازینکه این موجود قدیم زمانی باشد،یا حادث زمانی باشد.
...سخن فلاسفه بر مبنای اصالت ماهیت است ولی دقیقترش بر اساس اصالت وجود این است كه جهان ماده كه يك واحد حركت‏است و زمانى ميسازد قبل و بعد بيرون از خود ندارد ..


لم تکن فکنت اشاره واضح به حدوث زمانی دارد و ان را اثبات میکند،و دلالت بر مسبوقیت به عدم حقیقی مینماید.همچنین حضرت میفرمایند مثل تو نیز تو را درست نکرده است،یعنی تمام آنهایی که با تو سنخیتی دارند مثل خودت حادث هستند،و نمیتوانند خلق لا من شی بکنند،و تنها موجودی که با شما سنخیت ندارد است(خدای متعال)که این کار را میکند.
...اولا امام درست گفته است چون بر اساس اصالت وجود هر زمان هر قطعه از زمان مقوم به وجود یک شی است که ممکن نیست ان شی در بعد و قبل ان به وجود بیاید این همان دست اورد بزرگ اصالت وجود است بنابراین گفتن اینکه ای کاش بنده در زمان فردوسی بودم و غیره یک حرف چرت است جون دیگر او خودش نیست بلکه چیز دیگری است غیر از خودش به هر حال زمان یک ظرف مستقل نیست که موجودات در طول ان بیایند و بروند زمان ناشی از حرکت است ان هم حرکت درونی و جوهری پس هر موجودی فقط مقوم به همان قطعه از زمان خودش است
...از طرفی بر اساس اصالت وجودی وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ(و فرمان ما يک امر بيش نيست، همچون يک چشم بر هم زدن!)..و همچنین در مراتب خلقت مادی از قوه واسنعداد(نطفه) ..به ..علقه...تا فعل(نوزاد)...امر همان فعل خداوند است که همان علت وجود است از طرفی در ماهیت نوزاد نیز معلول پدر و مادر نیست بلکه اگر بقیه شرایط و معدات از بین بروند معلول نیز از بین خواهد رفت ..کسی که خودش ماهیت و وجود محدود است به هیچ وجه نمی تواند واقعیت و وجود وامری دیگری مانند خود ایجاد نماید ...

مشخص است که احد و صمد تنها خداست،مخصوصا اگر کسی درباره معنی صمد تحقیق کند خواهد دید که تنها و تنها بر خدای متعال صدق میکند،و ابدا بر مخلوقات صادق نیست،لذا تنها خدا قدیم است نه مخلوقات،الا اینکه کسی ادعا کند هیچ مخلوقی وجود ندارد.


....ببینم سمیع وبصیر از صفات قدیم هست یا غیر از طرفی ایا .بر مخلوقات صادق است یا خیر (بنده نمی خواهم وارد مغایرت نوعی انها شوم به طور حتم شنوایی و بینایی خداوند با موجوداتش فرق می کند).

پرواضح است که تمام ماسوی الله نیازمند هستند(حتی مطابق ادعای حدوث ذاتی که فلاسفه میگویند)و نیاز نقص و عجز است،لذا تمام ماسوی الله غیر قدیم خواهند بود.
..ابتدا در مورد حدوث و قدم علی توضیحی داده شود و ان اینکه....در سلسله حوادث مادى هر حادثه‏اى كه؛ معلول علت تامه خود مى‏باشد نسبت به علت تامه خود حدوث على داشته و علت نامبرده نسبت به آن قديم على نه زمانى است ...
...حال بر اساس حرکت جوهری عالم هم حدوث علی دارد و هم قدم علی:

1- جهان طبيعت‏حادث على است زيرا همه جهان ماده در عين اينكه كثرتى به حسب اجزاء دارد يك واحد حقيقى است و چون عين حركت و تغيير و تحول مى‏باشد ناچار هستى آن از خودش سرچشمه نمى‏گيرد زيرا چون ذات و هويتش با بود و نبود تغيير مى‏پذيرد و اتفاقى نيز در كار نيست‏خودش خودش را ايجاد نكرده و ناچار علتى جز خود دارد كه وجود ضرورى وى وجود ضرورى جبرى جهان را پيدايش مى‏دهد و هستى ضرورى علت تامه مقدم بر وجود ضرورى معلول است در نتيجه جهان طبيعت‏حادث على است .

2- جهان طبيعت‏حادث زمانى است زيرا پيكره زمانى كه گهواره جهان طبيعت‏شمرده مى‏شود هر قطعه از آن نسبت به قطعه پيشين خود حدوث زمانى دارد زيرا فعليتش مسبوق است به امكانى كه در قطعه پيشين موجود است و همين مقدم بودن قطعه پيشين نيز مستند به همان امكان نامبرده مى‏باشد پس همين امكان نسبت به فعليت نامبرده چنانكه تقدم زمانى دارد قدم زمانى نيز دارد و فعليت نامبرده نسبت به همين امكان تاخر زمانى و حدوث زمانى دارد .
..پس همين حقيقت در خود پيكره زمان كه يك واحد است موجود مى‏باشد زيرا فعليت زمان آميخته و آغشته با امكان و مسبوق به امكان مى‏باشد پس مجموع وجود زمانى نيز داراى حدوث زمانى است و حوادث زمانى نيز يكجا تابع وجود زمان هستند چنانكه اجزاء حوادث تابع اجزاء زمان بودند .
...از طرفی گفتم که اصلا اساس قدم عالم بی معنی است....

مشخص است که ان حدوث و قدمی که در شی جمعشان ممتنع است همان است که ما عرض میکنیم،یعنی حدوث زمانی و قدم،و الا آن حدوث ذاتی که مورد ادعای فلاسفه میباشد کاملا قابل جمع با قدم است.
...مشخص است که جمع نقیضین باطل است از طرفی وقتی قدم عالم بی معنا باشد قدم اشیا نیز بی معناست سری به پست 10 بزنید...از طرفی مجامع بودن یعنی جمع عدم با وجود نه با قدم ...
هر چند که این جمع اصلا حقیقی هم نیست حالا چرا برای اینکه اين عدم كه به او " عدم‏ مجامع " می‏گويند در واقع عدم اين شی‏ء موجود نيست ، بلكه عدم اقتضا است‏كه در مقابلش وجود اقتضا قرار دارد ... و سر اينكه اين عدم با اين وجودقابل جمع شدن است اين است كه هر يك از اين وجود و عدم مربوط به يك‏شی‏ء خاص است . ( يعنی مقصود از " وجود " وجود اين شی‏ء است ، ولی‏مقصود از " عدم " عدم اقتضا است نه عدم اين شی‏ء . ) بنابر اين تقسيم‏عدم به عدم مقابل و عدم مجامع تقسيم حقيقی نيست و اگر واقعا اين عدم ،عدم اين شی‏ء می‏بود در آن وقت می‏بايست مجامع بودن و مجامع نبودن را از همان لحاظ ذات و مرتبه در نظر بگيريم نه از لحاظ زمان...پس چون در این لااقتضایی در ذات را در لحظه وجود همراه با زمان در نظر گرفتیم نه ذات پس این تقسیم اصلا حقیقی نیست..

حضرت امیرالمومنین علیه السلام به صراحت در این فرمایششان امتناع جمع حدوث(که مخلوقات حادث میباشند)و قدم را فرموده اند،و کلام ایشان دلالت دارد که قول به تعدد قدماء با وجود اینکه انها مخلوق هستند لذا حادث میباشند اجتماع نقیضین است.این اولا.
ثانیا حضرت تصریح کرده اند که قدیم خداست،لذا اگر کسی ادعا کند غیر خدا قدیم است مشرک شده و خدایی دیگر را نیز اتخاذ کرده است.
...اولا ان حضرت تصریح به این موضوع دارند که کلام حضرت حق فعل است یعنی برای صحبت با پیامبر یا هر کسی خلق صوت می کند در ثانی فعل معلول است و همیشه بعد از علت است پس نمی تواند قبل از علت باشد که اگر معلول قبل از علت باشد یا واجب است یا علت که در این صورت قدیم بالذات می شد هر چند ما گفتیم که قدم عالم و اشیا بی اساس است...چون یک پارچه در حرکتند و حرکت نیاز به محرک است ..

مشخص است که اشیاء فناپذیر و متغیر از حالی به حال دیگر هستند و تنها خدای قدیم و متعال از صفات مخلوقین است که اینطور نیست.لذا آن حدوثی که مد نظر است حدوث زمانی است نه ذاتی،چرا که حادث ذاتی از حالی به حال دیگر تغییر میکند لذا نمیتواند قدیم باشد و ادعای فلاسفه باطل میشود.


..این سخن امام همان اصالت وجود است که جهان یک پارچه حرکت است ان هم حرکت جوهری و درونی مانند پیر شدن جوان که از درون تغییر می کند و به پیری می رسد ..این است تکامل که جهان یک پارچه به سمت ان روان است که در پایان تکامل همان قیامت فرا خواهد رسید..پس بنا بر حرکت جوهری هر دم جهان در حال تغییر است یکسره عدم و وجود جای خود را عوض می کنند این است افاضه وجود خدا در هر لحظه که اگریک ان افاضه خداوند قطع گردد دیگر وجودی نیز نخواهد ماند...و دیگر وجود بعدی نخواهیم داشت ...در ثانی همانطور که گفته شد موجودی که حرکت داشته باشد اصلا قدیم نیست چون حرکت زمان را تولید می کند و هر موجودی که در بستر زمان باشد حادث است...
.

Abdolhusain
Sunday 3 August 2008, 01:13AM
بسمه تعالی شانه
جناب عرفان

کی همچین حرفی زده در این عالم موجودات خارج از حرکت که زمان از ان انتزاع می گردد نیز وجود دارند از طرفی اصلا ما ظرف زمان و مکان جدایی نداریم که حالا بیاییم بگوییم این موجود ابتدای زمان است واین موجود وسط زمان است در کل ما نمى‏توانيم مفهوم قبل و بعد پيش و پس را كه حركت و زمان‏ما ميسازد به بيرون از شكم حركت و زمان خودمان ببريم مگر اينكه‏خود حركت و زمان را همراه وى ببريم

باز هم به کلام من بی دقتی میکنید،لذا جواب دیگری میدهید.گفته شده که این موجود ابتدای وجود دارد،یعنی نبوده و بود شده،و این خلاف اعتقاد شماست که ابتدای وجود ندارد و همیشه بوده است.ضمنا اهل بیت علیهم السلام این را فرموده اند!
آنچه از آن به عنوان قبل و بعد و..گفته میشود برای تفهیم و بابت ضیق عبارت است که در روایات هم مکررا آمده است.زمان هم با خود خلقت معنا پیدا میکند،نه قبل از آن،این را اگر یادتان باشد قبلا هم برای شما توضیح داده بودم اما دقت نکردید.
سخن این است که در مکتب اهل بیت تصریح شده که موجود ابتدای وجود دارد،یعنی ابتدا و ابتداع شده است،و ابتدا داشتن همان حدوث زمانی مکتب اهل بیت است،نه حدوث ذاتی فلاسفه.

سخن فلاسفه بر مبنای اصالت ماهیت است ولی دقیقترش بر اساس اصالت وجود این است كه جهان ماده كه يك واحد حركت‏است و زمانى ميسازد قبل و بعد بيرون از خود ندارد

باز هم بنده چه میگویم و شما چه میگویید!
روشن است که حقیقتا قبل و بعد فقط با زمان محقق میشود،اما چون ما اسیر در زمان و مکان هستیم و غیر ازین الفاظی که وضع کرده ایم چیز دیگری برای بیان مقصود نداریم مجبور هستیم انها را استعمال کنیم،که آن را هم صد بار توضیح دادیم که از ضیق عبارت است،در روایات هم امده است.چنانچه در روایات شریفه مثلا وقتی در خصوص نبودن مخلوقات و سپس موجود شدن ایشان صحبت شده است ظرف زمان استعمال شده در حالی که خود زمان هم مخلوق است،این به این معنی نیست که وقتی حضرت میفرمایند آنگاه که اینطور بود...منظورشان-همزمان با نفی زمان و مکان-اثبات زمان و مکان است!بلکه تمام اینها برای تفهیم به مخاطب است و چاره ای جز استعمال این عبارات وجود ندارد،گرچه منظور بیان مرتبه ای و مرحله ای است.


اولا امام درست گفته است چون بر اساس اصالت وجود هر زمان هر قطعه از زمان مقوم به وجود یک شی است که ممکن نیست ان شی در بعد و قبل ان به وجود بیاید این همان دست اورد بزرگ اصالت وجود است بنابراین گفتن اینکه ای کاش بنده در زمان فردوسی بودم و غیره یک حرف چرت است جون دیگر او خودش نیست بلکه چیز دیگری است غیر از خودش به هر حال زمان یک ظرف مستقل نیست که موجودات در طول ان بیایند و بروند زمان ناشی از حرکت است ان هم حرکت درونی و جوهری پس هر موجودی فقط مقوم به همان قطعه از زمان خودش است
...از طرفی بر اساس اصالت وجودی وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ(و فرمان ما يک امر بيش نيست، همچون يک چشم بر هم زدن!)..و همچنین در مراتب خلقت مادی از قوه واسنعداد(نطفه) ..به ..علقه...تا فعل(نوزاد)...امر همان فعل خداوند است که همان علت وجود است...


بله امام درست گفته و بنیان فلسفه را در این کلامش بر باد داده است!لم تکن فکنت اشاره واضح به حدوث زمانی است،چون اصلا لم یکن فکان،لم تکن فکنت و...در فلسفه و ادعای فلاسفه معنایی ندارد.در نظر ایشان عالم قدیم است و مسبوقیت به عدم حقیقی بدین شکل که نبوده و سپس بود شده ندارد.در حالی که لم تکن فکنت یعنی تو نبودی و سپس بود شدی.و این دقیقا خلاف ادعای فلاسفه است.
فقط کافی است چشمتان را باز کنید و روایت را درست بخوانید!همین!
احسنت،امر فعل خداست،و عجب اینکه انقدر نمیدانید چه میگویید که یکبار علت را ذات خدا میدانید و بار دیگر فعل خدا!
حالا جواب بدهید:
مطابق اعتقاد شما لم یکن فکان هیچ معنایی ندارد،در حالی که لم یکن فکان همان حدوث زمانی است.

ببینم سمیع وبصیر از صفات قدیم هست یا غیر از طرفی ایا .بر مخلوقات صادق است یا خیر (بنده نمی خواهم وارد مغایرت نوعی انها شوم به طور حتم شنوایی و بینایی خداوند با موجوداتش فرق می کند

همینکه شنوایی و بینایی خدا با موجودات فرق میکند اصل مساله است،تباین ذاتی مهم است،نه اسم،یکدور پیشنهاد دارم روایات را بخوانید،در توحید صدوق و دیگر کتب حدیث در خصوص معانی اسماء و اختلاف معانی روایات زیادی وجود دارد.و همه صحبت ما هم بر سر همین معانی است،آن سمیعی که برای خدا استعمال میشود،آن بصیری که صفت خداست،هرگز و هرگز برای مخلوق استعمال نمیگردد و صفت مخلوق نیست.


ابتدا در مورد حدوث و قدم علی توضیحی داده شود و ان اینکه....در سلسله حوادث مادى هر حادثه‏اى كه؛ معلول علت تامه خود مى‏باشد نسبت به علت تامه خود حدوث على داشته و علت نامبرده نسبت به آن قديم على نه زمانى است ...
...حال بر اساس حرکت جوهری عالم هم حدوث علی دارد و هم قدم علی:

1- جهان طبيعت‏ حادث على است زيرا همه جهان ماده در عين اينكه كثرتى به حسب اجزاء دارد يك واحد حقيقى است و چون عين حركت و تغيير و تحول مى‏باشد ناچار هستى آن از خودش سرچشمه نمى‏گيرد زيرا چون ذات و هويتش با بود و نبود تغيير مى‏پذيرد و اتفاقى نيز در كار نيست‏خودش خودش را ايجاد نكرده و ناچار علتى جز خود دارد كه وجود ضرورى وى وجود ضرورى جبرى جهان را پيدايش مى‏دهد و هستى ضرورى علت تامه مقدم بر وجود ضرورى معلول است در نتيجه جهان طبيعت‏ حادث على است .

2- جهان طبيعت‏حادث زمانى است زيرا پيكره زمانى كه گهواره جهان طبيعت‏شمرده مى‏شود هر قطعه از آن نسبت به قطعه پيشين خود حدوث زمانى دارد زيرا فعليتش مسبوق است به امكانى كه در قطعه پيشين موجود است و همين مقدم بودن قطعه پيشين نيز مستند به همان امكان نامبرده مى‏باشد پس همين امكان نسبت به فعليت نامبرده چنانكه تقدم زمانى دارد قدم زمانى نيز دارد و فعليت نامبرده نسبت به همين امكان تاخر زمانى و حدوث زمانى دارد


اولا:
آنچه نسبت به علتش حدوث زمانی نداشته باشد،دیگر معلول آن نخواهد بود،و ادعا مبنی بر اینکه دو شی هر دو قدیم هستند و با این وجود یکی علت و دیگری معلول است چرند اندر چرند است.

ثانیا:
جهان واحد حقیقی نیست و واحد حقیقی مصداقی جز خدای متعال ندارد.

ثالثا:
آنچه در هستی اش نیاز به هستی دهنده باشد نیازمند است و نیاز نقص است و ناقص هرگز قدیم نیست،همچنین آنکه تغییر و تبدیل پذیرد نیز حادث است نه قدیم،لذا ادعای شما و دیگر فلاسفه مبنی بر قدم عالم باز هم باطل است.

رابعا:
ملاحظه میفرمایید که خود اعتراف به جبر کرده اید.وجود ضروری و جبری جهان...دفعه بعد که خواستید از اصول فلسفه و روش رئالیسم کپی بفرمایید کمی چشم مبارک را باز کنید،شاید چیزی نوشته باشد که خیلی سعی در پنهان کردنش دارید و تمام انچه رشته اید را پنبه کند...

خامسا:
آنچه در مکتب اهل بیت صحبتش است مسبوقیت به عدم حقیقی است،و نبودن و بود شدن،نه مسبوقیت به امکان قطعه پیشین!


مشخص است که جمع نقیضین باطل است از طرفی وقتی قدم عالم بی معنا باشد قدم اشیا نیز بی معناست سری به پست 10 بزنید...از طرفی مجامع بودن یعنی جمع عدم با وجود نه با قدم ...
هر چند که این جمع اصلا حقیقی هم نیست حالا چرا برای اینکه اين عدم كه به او " عدم‏ مجامع " می‏گويند در واقع عدم اين شی‏ء موجود نيست ، بلكه عدم اقتضا است‏كه در مقابلش وجود اقتضا قرار دارد ... و سر اينكه اين عدم با اين وجودقابل جمع شدن است اين است كه هر يك از اين وجود و عدم مربوط به يك‏شی‏ء خاص است . ( يعنی مقصود از " وجود " وجود اين شی‏ء است ، ولی‏مقصود از " عدم " عدم اقتضا است نه عدم اين شی‏ء )


اولا:
اباطیل فلسفی در مواردی جمع نقیضین است و باطل است!بعید است اهل فلسفه "حقیقتا" به استحاله جمع نقیضین اعتقادی داشته باشند.

ثانیا:
کاملا صحیح است که باطل است لذا اعتقاد فلاسفه نیز باطل خواهد بود.چون عالم پدید امده است و انچه پدید آمده و ممکن است هرگز نمیتواند قدیم باشد،و آنچه ممکن الوجود است هرگز واجب الوجود نخواهد بود.آنچه حادث است قدیم نیست و آنچه قدیم است حادث نیست.ثابت هم کردیم که حدوث در کلام اهل بیت در مقابل قدیم بودن است و قابل جمع با آن نیست لذا حدوث زمانی مد نظر است.

ثالثا:
صحبت بر سر جمع نشدن حدوث و قدم است،بنده نگفتم عدم و قدم!

رابعا:
در عدم مجامع همانطور که نوشتید صحبت از عدم اقتضاست نه عدم شی،اما عدمی که در مکتب اهل بیت از آن صحبت شده است عدم خود شی است.همانطور که روایات به آن دلالت دارند چنانچه نشان دادیم.


اولا ان حضرت تصریح به این موضوع دارند که کلام حضرت حق فعل است یعنی برای صحبت با پیامبر یا هر کسی خلق صوت می کند در ثانی فعل معلول است و همیشه بعد از علت است پس نمی تواند قبل از علت باشد که اگر معلول قبل از علت باشد یا واجب است یا علت که در این صورت قدیم بالذات می شد هر چند ما گفتیم که قدم عالم و اشیا بی اساس است...چون یک پارچه در حرکتند و حرکت نیاز به محرک است

بله کلام حضرت فعل است و لذا باز هم اعتقاد فلاسفه در خصوص قدم اشیاء باطل خواهد شد،چون فعل قدیم نمیتواند باشد و لزوما حدوث زمانی دارد،کما اینکه خود شما نیز نوشتید که فعل همیشه بعد از علت است و این خود اعتراف به حدوث زمانی است.در ثانی اینکه شما خود معتقد به قدم عالم هستید،لذا اینکه بگویید قدم عالم بی اساس است رد گفتار پیشین شماست،فراموش هم نفرمایید که ما با نظرات شما کاری نداریم و قصد رد بر اعتقاد فلاسفه مبنی بر قدم عالم را داشتیم که تا به الان نیز با استعانت از روایات اهل بیت عصمت و طهارت ان را رد نموده ایم.


..این سخن امام همان اصالت وجود است که جهان یک پارچه حرکت است ان هم حرکت جوهری و درونی مانند پیر شدن جوان که از درون تغییر می کند و به پیری می رسد ..این است تکامل که جهان یک پارچه به سمت ان روان است که در پایان تکامل همان قیامت فرا خواهد رسید..پس بنا بر حرکت جوهری هر دم جهان در حال تغییر است یکسره عدم و وجود جای خود را عوض می کنند این است افاضه وجود خدا در هر لحظه که اگریک ان افاضه خداوند قطع گردد دیگر وجودی نیز نخواهد ماند...و دیگر وجود بعدی نخواهیم داشت ...در ثانی همانطور که گفته شد موجودی که حرکت داشته باشد اصلا قدیم نیست چون حرکت زمان را تولید می کند و هر موجودی که در بستر زمان باشد حادث است

اولا:
سخن امام رد بر فلاسفه و ابطال اعتقادات ایشان است و هیچ ربطی به اصالت وجود ندارد!

ثانیا:
ما صحبتمان از روایات است و خوب است که صحبت شما نیز از روایات باشد.اینکه جهان به سمت تکامل روان است و در پایان تکامل قیامت فراخواهد رسید حرفی است که مبنایی از نظر شرع ندارد.لذا اگر دنبال این هستید که فقط حرف خودتان را بزنید بسم الله،هزاران صفحه کپی کنید.و الا مثل این حقیر روایتی یا آیه ای در تایید ادعای خود بیاورید.

ثالثا:
آنچه تغییر کند هرگز قدیم نخواهد بود،لذا باز هم ادعای فلاسفه مبنی بر قدم عالم باطل خواهد شد!

رابعا:
اگر بنابر گفته شما موجودی داریم که قدیم نیست و هر موجودی که فلانطور باشد حادث است،باز هم ادعای خود را نقض کرده و بلکه اساس فلسفه را که به قدم عالم معتقد است رد کرده اید.

erfanal
Sunday 3 August 2008, 02:15PM
باز هم به کلام من بی دقتی میکنید،لذا جواب دیگری میدهید.گفته شده که این موجود ابتدای وجود دارد،یعنی نبوده و بود شده،و این خلاف اعتقاد شماست که ابتدای وجود ندارد و همیشه بوده است.ضمنا اهل بیت علیهم السلام این را فرموده اند!
آنچه از آن به عنوان قبل و بعد و..گفته میشود برای تفهیم و بابت ضیق عبارت است که در روایات هم مکررا آمده است.زمان هم با خود خلقت معنا پیدا میکند،نه قبل از آن،این را اگر یادتان باشد قبلا هم برای شما توضیح داده بودم اما دقت نکردید.
سخن این است که در مکتب اهل بیت تصریح شده که موجود ابتدای وجود دارد،یعنی ابتدا و ابتداع شده است،و ابتدا داشتن همان حدوث زمانی مکتب اهل بیت است،نه حدوث ذاتی فلاسفه.

....کی گفته موجود ابتدای وجود دارد خداوند مگر وجود نیست پس خداوند هم بنا به گفته شما باید ابتدای وجود داشته باشد در حالی که این کفر است ان چیزی که ابتدای وجود دارد ممکن یا پدیده یا حادث است نه موجود ..در ثانی این نیز ضرری به گفته ما نمی زند که هر معلولی احتیاج به علت دارد حال این معلول می خواهد در هر دوره ای باشد شرط ان است که معلول باشد و هر معلولی حادث است نیست بوده هست شده پس ابتدای وجود باید داشته باشد...
..در ثانی این همه نظرات خودتان را به مکتب اهل بیت نچسبانید خوب حال اگر خداوند موجودی مجرد بیافریند باز حادث زمانی می باشد یا حادث ذاتی...مشکل شما این است که چسبیدهاید به دنیای مادی که یک پارچه حرکت است و غافلید از عوالم دیگر که اصلا سنخیتی با این عالم ندارند...فقط موجود متحرک است که احتیاج به زمان دارد نه موجود ی که قرار دارد..پس حادث زمانی فقط مربوط به موجودات متحرک است در حالی که خداوند در عالم خارج از زمان خلق می کند نه در عالم متحرک که ابتدای زمانی داشته باشد...نتیجتا هر ممکنی باید علت داشته باشد که ان را از نیست هست کند و موجودی که این خاصیت را داشته باشد صد در صد ابتدای وجود دارد ولی این دلیل به زمانی بودن ان نمی کند ...


باز هم بنده چه میگویم و شما چه میگویید!
روشن است که حقیقتا قبل و بعد فقط با زمان محقق میشود،اما چون ما اسیر در زمان و مکان هستیم و غیر ازین الفاظی که وضع کرده ایم چیز دیگری برای بیان مقصود نداریم مجبور هستیم انها را استعمال کنیم،که آن را هم صد بار توضیح دادیم که از ضیق عبارت است،در روایات هم امده است.چنانچه در روایات شریفه مثلا وقتی در خصوص نبودن مخلوقات و سپس موجود شدن ایشان صحبت شده است ظرف زمان استعمال شده در حالی که خود زمان هم مخلوق است،این به این معنی نیست که وقتی حضرت میفرمایند آنگاه که اینطور بود...منظورشان-همزمان با نفی زمان و مکان-اثبات زمان و مکان است!بلکه تمام اینها برای تفهیم به مخاطب است و چاره ای جز استعمال این عبارات وجود ندارد،گرچه منظور بیان مرتبه ای و مرحله ای است.



...ببینم کجای روایات برای خلق و فعل خداوند ظرف زمان ذکر شده است انچه مربوط به اشیا و پدیده های مادی است در این ظرف ذکر گردیده...چون مادیین قائل به ازلی و ابدی اشیا بودن امام هم از همان ظرف مادیات سخن به میان اورده است.....در حالی که خداوند در عالم غیر زمانی است و ان چیزی که مهم است خلق و فعل است حال ممکن است این فعل در ظزف زمان باشد یا نباشد...خود خداوند که در عالم زمان ومکان نیست که حتما فعلش هم در این ظرف قرار بگیرد...


بله امام درست گفته و بنیان فلسفه را در این کلامش بر باد داده است!لم تکن فکنت اشاره واضح به حدوث زمانی است،چون اصلا لم یکن فکان،لم تکن فکنت و...در فلسفه و ادعای فلاسفه معنایی ندارد.در نظر ایشان عالم قدیم است و مسبوقیت به عدم حقیقی بدین شکل که نبوده و سپس بود شده ندارد.در حالی که لم تکن فکنت یعنی تو نبودی و سپس بود شدی.و این دقیقا خلاف ادعای فلاسفه است.
فقط کافی است چشمتان را باز کنید و روایت را درست بخوانید!همین!
احسنت،امر فعل خداست،و عجب اینکه انقدر نمیدانید چه میگویید که یکبار علت را ذات خدا میدانید و بار دیگر فعل خدا!
حالا جواب بدهید:
مطابق اعتقاد شما لم یکن فکان هیچ معنایی ندارد،در حالی که لم یکن فکان همان حدوث زمانی است.

...باز دوباره قیاس به رای نمودین امام می فرماید نبودی و بود شده ای بله این جا نیز نیست هست شده است یعنی نبوده وبود شده که این ربطی به حادث زمانی ندارد بله اگر نسبت به زمانهای قبل که وجود نداشته و حالا بود شده این می شود حادث زمانی و کاملا هم درست است..ولی اصل همان علت ذاتی است که فرقی نمی کند در زمان بود شده باشد یا در عالم مجردات ولی اصل این است که بود شده حال چه فعل خدا در ماده قرار بگیرد چه در عالم مجردات....

...احسنت به شما که اولا امر خداوند همان فعل و فعل از اراده ناشی می شودثانیا اراده یکی از دو کفه فعل و ترک راسنگین می کند ثالثا اراده خداوند عین ذات اوست..از طرفی مثل اینکه بنده بالاجبار باید یک تاپیک در مورد صفات خدا درست کنم وانجا اشکالاتی که در این مورد هست توضیح دهم تا این همه خلط کلامی پیش نیاید اگر وقتی باشد حتما این کار را می کنم.باید به جناب عالی عرض کنم تنزيه و نفى تشبيه كه سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مى‏آورداز آنجا ناشى مى‏شود كه مفهوم و مصداق با يكديگر خلط شده‏اند يعنى وجودخارجى مخلوق مانند خالق نيست نه اينكه هر مفهومى كه بر مخلوق صدق‏مى‏كند بر خالق نبايد صدق كند ...


همینکه شنوایی و بینایی خدا با موجودات فرق میکند اصل مساله است،تباین ذاتی مهم است،نه اسم،یکدور پیشنهاد دارم روایات را بخوانید،در توحید صدوق و دیگر کتب حدیث در خصوص معانی اسماء و اختلاف معانی روایات زیادی وجود دارد.و همه صحبت ما هم بر سر همین معانی است،آن سمیعی که برای خدا استعمال میشود،آن بصیری که صفت خداست،هرگز و هرگز برای مخلوق استعمال نمیگردد و صفت مخلوق نیست.

...جناب عبدالحسین اگرهر معنى كه‏بر مخلوق صدق مى‏كند بر خالق صدق نكند پس بايد در مورد موجودبودن و واحد بودن خداوند نيز همين مطلب گفته شود يعنى اگر مى‏گوييم‏خداوند موجود است و واحد است طبق اين اصل تنزيهى بايد آن دو لفظ را ازمعنى خودشان تجريد كنيم و لا اقل بگوئيم معنى خدا موجود است‏اينست كه خداوند معدوم نيست اما نمى‏توانيم بگوئيم خداوند واقعا موجوداست و معنى خداوند واحد است اينست كه خداوند متكثر و متعددنيست ولى نمى‏توانيم بگوئيم كه خداوند واقعا يگانه است زيرا مستلزم‏تشبيه است .بديهى است كه چنين نظرى نه تنها مستلزم تعطيل حق از صفات ومستلزم تعطيل عقل از معرفت و مستلزم ارتفاع نقيضين است نوعى انكار خداو يگانگى او است...
...همانطور که بیان گردید اينگونه تنزيه و نفى تشبيه سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مى‏آورد ..در ثانی این را هم بگویم هیچ عقل محدودی نمی تواند به کنه پدیده ها نیز پی ببرد چه برسد به کنه نامحدود ذات و صفات حق ولی این دلیل نمی شود که علم و اگاهی که یک مخلوق دارد پس علت او ندارد هر چند علم مخلوق محدود و ناقص به اتم است ولی علم ذات حق نامحدود قدیم است کسی هم از کنه صفات و ذات حرفی به میان نیاورده..بهتر است با دقت مطالب را بخوانید...


آنچه نسبت به علتش حدوث زمانی نداشته باشد،دیگر معلول آن نخواهد بود،و ادعا مبنی بر اینکه دو شی هر دو قدیم هستند و با این وجود یکی علت و دیگری معلول است چرند اندر چرند است.

ثانیا:
جهان واحد حقیقی نیست و واحد حقیقی مصداقی جز خدای متعال ندارد.

ثالثا:
آنچه در هستی اش نیاز به هستی دهنده باشد نیازمند است و نیاز نقص است و ناقص هرگز قدیم نیست،همچنین آنکه تغییر و تبدیل پذیرد نیز حادث است نه قدیم،لذا ادعای شما و دیگر فلاسفه مبنی بر قدم عالم باز هم باطل است.

رابعا:
ملاحظه میفرمایید که خود اعتراف به جبر کرده اید.وجود ضروری و جبری جهان...دفعه بعد که خواستید از اصول فلسفه و روش رئالیسم کپی بفرمایید کمی چشم مبارک را باز کنید،شاید چیزی نوشته باشد که خیلی سعی در پنهان کردنش دارید و تمام انچه رشته اید را پنبه کند...

خامسا:
آنچه در مکتب اهل بیت صحبتش است مسبوقیت به عدم حقیقی است،و نبودن و بود شدن،نه مسبوقیت به امکان قطعه پیشین!

...در مورد اولا که بنده دیگر حوصله دوباره جواب دادن ندارم همینقدر بگویم که فعل الهی فقط منحصر به مادیات نیست که حادث زمانی داشته باشیم مربوط به مجردات نیز هست انجا دیگر حادث زمانی بی معنی است.اصل همان ایجاد معلول است حال در هر جا ونا جایی می خواهد باشد.....

..در مورد واحد بودن جهان پس شما درست می گویید پدیده ها هیچ گونه ارتباطی با علت خود ندارند و سر در گم رها شده اند ..وهیچ نظم و هماهنگی بین انها نیست و حد اقل در هر قسمتی از جهان مادی هر چیزی دارد روی صدفه و تصادف کار خود را انجام می دهد ..پس اگر حرف شما را قبول نداشته باشیم باید به دو خدا قائل شویم که هر کدام قسمتی از عالم را اداره می کنند که این بر اساس نظم و این هماهنگی یگانه چرت محض است...نتیجتا براى جهان هستى علت وجودى بيرون از خودش هست که این مکانیسم همه جانبه و هدف دار را کنترل می کند...

...در مورد ثالثا جناب عالی از بس جواب داده ایم دیگر باید به جای جواب :smile34:.
...بس کنید بابا ..
..در مورد خامسا نیز باید به شما بگویم منظور حادث زمانی است که نه ان حادث ذهن شما که دست بردار نیز نیستین..خواهشا یک کم فکر هم کنید....بله مسبوق به عدم حقیقی همان نبود شی است که بعدا بود شده که هم نسبت به زمان و لازمان کاملا صحیح است ..

..بقیه مطالبتان نیز خود خبر می دهد از سر ضمیر بنده دیگر حوصله جواب های تکراری ندارم...

Abdolhusain
Tuesday 5 August 2008, 01:07AM
بسمه تعالی شانه


کی گفته موجود ابتدای وجود دارد خداوند مگر وجود نیست پس خداوند هم بنا به گفته شما باید ابتدای وجود داشته باشد در حالی که این کفر است ان چیزی که ابتدای وجود دارد ممکن یا پدیده یا حادث است نه موجود ..در ثانی این نیز ضرری به گفته ما نمی زند که هر معلولی احتیاج به علت دارد حال این معلول می خواهد در هر دوره ای باشد شرط ان است که معلول باشد و هر معلولی حادث است نیست بوده هست شده پس ابتدای وجود باید داشته باشد...
..در ثانی این همه نظرات خودتان را به مکتب اهل بیت نچسبانید خوب حال اگر خداوند موجودی مجرد بیافریند باز حادث زمانی می باشد یا حادث ذاتی...مشکل شما این است که چسبیدهاید به دنیای مادی که یک پارچه حرکت است و غافلید از عوالم دیگر که اصلا سنخیتی با این عالم ندارند...فقط موجود متحرک است که احتیاج به زمان دارد نه موجود ی که قرار دارد..پس حادث زمانی فقط مربوط به موجودات متحرک است در حالی که خداوند در عالم خارج از زمان خلق می کند نه در عالم متحرک که ابتدای زمانی داشته باشد...نتیجتا هر ممکنی باید علت داشته باشد که ان را از نیست هست کند و موجودی که این خاصیت را داشته باشد صد در صد ابتدای وجود دارد ولی این دلیل به زمانی بودن ان نمی کند


اولا:
خوب است که در نوشته های من انقدر بی دقتی نفرمایید!
من نگفتم "هر موجودی" ابتدای وجود دارد،بلکه بحث از حادث زمانی بود سپس عرض کردم "این موجود"(همان که در روایات صحبت شده که لم یکن فکان و...)ابتدای وجود دارد.این چه ربطی دارد به اینکه به بنده نسبت میدهید که گفته ام هر موجودی ابتدای وجود دارد و...؟و خدا هم پس باید ابتدای وجود داشته باشد و این کفر است!بی دقتی نفرمایید!

ثانیا:
هر آنچه حادث است ابتدای وجود دارد.و الا چیزی به نام حادث دیگر معنایی نداشت و انچه ابتدای وجود نداشته باشد قدیم است و قدیم هم فقط خدای متعال است.

ثالثا:
مجردی جز خدا وجود ندارد لذا نفرمایید اگر خدا مجردی بیافریند.

رابعا:
اگر میگوییم نظر مکتب اهل بیت،به این دلیل است که قبلش روایات را آورده ایم و بررسی کرده ایم.و نشان داده این نظر صریح مکتب اهل بیت علیهم السلام چیست.شما اگر ادعا دارید نظر ایشان نظر دیگری میباشد بسم الله،روایت بیاورید و نشان بدهید که نظر ایشان ان چیزی است که شما میفرمایید،البته اگر دست ازین متفاوت گوییهایتان بردارید!

خامسا:
اینکه خدا خارج از زمان خلق میکند(خلق میکند در حالی که خود منزه از زمان است)بسیار متفاوت است با اینکه هر انچه که او خلق میکند اسیر در زمان است.آنچه نیست بوده و هست شده،و انچه ابتدای وجود دارد لزوما حادث زمانی است که قبلا هم روایات شریفه را در خصوص این مطلب بررسی کرده ایم.در همین بحث.رجوع بفرمایید.


ببینم کجای روایات برای خلق و فعل خداوند ظرف زمان ذکر شده است انچه مربوط به اشیا و پدیده های مادی است در این ظرف ذکر گردیده...چون مادیین قائل به ازلی و ابدی اشیا بودن امام هم از همان ظرف مادیات سخن به میان اورده است.....در حالی که خداوند در عالم غیر زمانی است و ان چیزی که مهم است خلق و فعل است حال ممکن است این فعل در ظزف زمان باشد یا نباشد...خود خداوند که در عالم زمان ومکان نیست که حتما فعلش هم در این ظرف قرار بگیرد

نه فقط برای فعل خدا که همیشه ملازمت با زمان دارد،بلکه به دلیل ضیق عبارت برای خود خدای متعال هم الفاظی که به کار میبریم جز الفاظ موضوعه خودمان نیستند که برای زمان و مکان به کار میروند.اینکه خدا قبل از همه چیز بود،قبل از قبل بود و...همه حاوی الفاظی است که برای زمان استعمال میشوند،اما هدف این است که فقط تفهیم شود که مرحله ای بوده است که زمان هم نبود،مکان هم نبود،و...حال در روایت میاید که این مرحله که زمان و مکان نبود،"آنگاهی" بود که اینها نبودند!مشخص است که این تناقض نیست،که کسی بگوید هم میگویید آنگاه هم میگویید زمان و مکان نبود!بلکه تنها مقصود این است که مخاطب بفهمد نقطه ای وجود داشته است که نه زمانی بوده است نه مکانی و...و این نقطه خودش در زمان نبوده،در مکان هم نبوده و...گرچه وقتی با الفاظ بشری بخواهد ادا شود،چاره ای جز استعمال عباراتی نیست که چون ما انها را وضع کرده ایم متناسب با وضعیت خودمان هم وضع شده اند.
اما فعل خدای متعال همیشه زماندار است و هیچ وقت خالی از زمان نیست،به محض تحقق فعل زمان نیز محقق شده بود،بنابرین ممکن نیست که بگویید ممکن است این فعل در زمان باشد و ممکن است نباشد!این محض ادعاست.خود خدا هم چیزی جدای از فعلش است،لذا نمیتوان مثل شما گفت خودش در عالم زمان و مکان نیست که فعلش هم در این عالم قرار بگیرد!این کلام باطل است.



باز دوباره قیاس به رای نمودین امام می فرماید نبودی و بود شده ای بله این جا نیز نیست هست شده است یعنی نبوده وبود شده که این ربطی به حادث زمانی ندارد بله اگر نسبت به زمانهای قبل که وجود نداشته و حالا بود شده این می شود حادث زمانی و کاملا هم درست است..ولی اصل همان علت ذاتی است که فرقی نمی کند در زمان بود شده باشد یا در عالم مجردات ولی اصل این است که بود شده حال چه فعل خدا در ماده قرار بگیرد چه در عالم مجردات....

...احسنت به شما که اولا امر خداوند همان فعل و فعل از اراده ناشی می شودثانیا اراده یکی از دو کفه فعل و ترک راسنگین می کند ثالثا اراده خداوند عین ذات اوست..از طرفی مثل اینکه بنده بالاجبار باید یک تاپیک در مورد صفات خدا درست کنم وانجا اشکالاتی که در این مورد هست توضیح دهم تا این همه خلط کلامی پیش نیاید اگر وقتی باشد حتما این کار را می کنم.باید به جناب عالی عرض کنم تنزيه و نفى تشبيه كه سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مى‏آورداز آنجا ناشى مى‏شود كه مفهوم و مصداق با يكديگر خلط شده‏اند يعنى وجودخارجى مخلوق مانند خالق نيست نه اينكه هر مفهومى كه بر مخلوق صدق‏مى‏كند بر خالق نبايد صدق كند


توضیح و تعریف حادث زمانی و ذاتی را گفتیم،حادث زمانی ان چیزی است که لم یکن فکان است و نبوده و سپس بود شده،با بودن قابل جمع نیست،برخلاف حادث ذاتی که کاملا با بودن قابل جمع است.چنانچه مفصلا توضیحش را با ذکر روایات بیان کردیم.
اینکه میگویید نسبت به زمانهای قبل...هم غلط است چون زمان هم خودش مخلوق است،و زمان با خلقت محقق میشود،اما مجردات هم قبلا بیان شد که مجردی جز خدای متعال وجود ندارد.پس قبل از نوشتن کمی فکر بفرمایید!
در واقع اصل حرف این است که در اعتقادات باطل ملحدین لم یکن فکان و لم تکن فکنت و...جایگاهی ندارد.این در تناقض آشکار با قدم عالم است که مدعای ایشان است.در حالی که حضرت با این فرمایششان اعتقاد این جماعت را زیر سوال میبرند.
باز هم اسیر در کفر شدید،آن هم کفری که در پست دوم این بحث مفصلا حضرت رضا علیه السلام در موردش توضیح داده و ان را باطل کرده اند.اراده خدا فعل اوست و ذات او نیست،روایات هم صراحتا این را بیان داشته اند.اراده فعل است و حادث است.یکبار آن مناظره امام رضا علیه السلام را بخوانید.همچنین روایتی که قبلا برای شما اوردم که مشیت و اراده از صفات افعال هستند و هر کس گمان کند اینها عین ذات هستند اصلا موحد نیست.البته حتما فراموش نکرده اید که در بحث های دیگر چقدر در این مساله دچار تناقضگویی شدید و یکبار میگفتید اراده خدا از صفات فعل است و بار دیگر عین ذات و...و الان هم دوباره متفاوت با قبل...
ضمنا وقتی اراده عین ذات باشد دیگر فعل و ترک معنایی نخواهد داشت.
اما درباره تشبیه و نفی تشبیه خوب است که به کلام اهل بیت علیهم السلام رجوع کنیم،دقیقا نفی تشبیه همین است که هر مفهومی که بر مخلوق صدق نماید(معنای آن مفهوم)بر خالق قابل صدق نیست،چنانچه در روایت شریفه آمده است:

کل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.
هر چه در خلق باشد در خالق نیست و هر آنچه در خلق ممکن باشد در خالق ممتنع است.

التوحید الا تجوز علی ربک ما جاز علیک.
توحید آن است که انچه بر تو رواست را بر خدایت جایز ندانی!

با این روایات شریفه تکلیف برخی به وضوح روشن میشود.



جناب عبدالحسین اگرهر معنى كه‏بر مخلوق صدق مى‏كند بر خالق صدق نكند پس بايد در مورد موجودبودن و واحد بودن خداوند نيز همين مطلب گفته شود يعنى اگر مى‏گوييم‏خداوند موجود است و واحد است طبق اين اصل تنزيهى بايد آن دو لفظ را ازمعنى خودشان تجريد كنيم و لا اقل بگوئيم معنى خدا موجود است‏اينست كه خداوند معدوم نيست اما نمى‏توانيم بگوئيم خداوند واقعا موجوداست و معنى خداوند واحد است اينست كه خداوند متكثر و متعددنيست ولى نمى‏توانيم بگوئيم كه خداوند واقعا يگانه است زيرا مستلزم‏تشبيه است .بديهى است كه چنين نظرى نه تنها مستلزم تعطيل حق از صفات ومستلزم تعطيل عقل از معرفت و مستلزم ارتفاع نقيضين است نوعى انكار خداو يگانگى او است...
...همانطور که بیان گردید اينگونه تنزيه و نفى تشبيه سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مى‏آورد ..در ثانی این را هم بگویم هیچ عقل محدودی نمی تواند به کنه پدیده ها نیز پی ببرد چه برسد به کنه نامحدود ذات و صفات حق ولی این دلیل نمی شود که علم و اگاهی که یک مخلوق دارد پس علت او ندارد هر چند علم مخلوق محدود و ناقص به اتم است ولی علم ذات حق نامحدود قدیم است کسی هم از کنه صفات و ذات حرفی به میان نیاورده..بهتر است با دقت مطالب را بخوانید



باز هم بین اسم و معنی خلط فرمودید.در این زمینه شما در توحید صدوق روایت طولانی میتوانید پیدا کنید که سائل همین مساله را از امام معصوم سوال میکند و پاسخ میگیرد.
موجودیت خدا کجا و موجودیت خلق کجا؟یکی قائم بالذات است و دیگری قائم بالغیر،یکی قدیم است و دیگری حادث است،یکی ابتدای وجود ندارد و دیگری ابتدای وجود دارد،دقت نکردید که عرض کردم تباین ذاتی مهم است.
مثل علم که هم به مخلوقات عالم اطلاق میگردد هم به خالق،اما علم خدا در تباین کامل با علم مخلوقات است.
سمیع و بصیر و...هم همینطور میباشند.




در مورد اولا که بنده دیگر حوصله دوباره جواب دادن ندارم همینقدر بگویم که فعل الهی فقط منحصر به مادیات نیست که حادث زمانی داشته باشیم مربوط به مجردات نیز هست انجا دیگر حادث زمانی بی معنی است.اصل همان ایجاد معلول است حال در هر جا ونا جایی می خواهد باشد.....

..در مورد واحد بودن جهان پس شما درست می گویید پدیده ها هیچ گونه ارتباطی با علت خود ندارند و سر در گم رها شده اند ..وهیچ نظم و هماهنگی بین انها نیست و حد اقل در هر قسمتی از جهان مادی هر چیزی دارد روی صدفه و تصادف کار خود را انجام می دهد ..پس اگر حرف شما را قبول نداشته باشیم باید به دو خدا قائل شویم که هر کدام قسمتی از عالم را اداره می کنند که این بر اساس نظم و این هماهنگی یگانه چرت محض است...نتیجتا براى جهان هستى علت وجودى بيرون از خودش هست که این مکانیسم همه جانبه و هدف دار را کنترل می کند...

...در مورد ثالثا جناب عالی از بس جواب داده ایم دیگر باید به جای جواب...
...بس کنید بابا ..
..در مورد خامسا نیز باید به شما بگویم منظور حادث زمانی است که نه ان حادث ذهن شما که دست بردار نیز نیستین..خواهشا یک کم فکر هم کنید....بله مسبوق به عدم حقیقی همان نبود شی است که بعدا بود شده که هم نسبت به زمان و لازمان کاملا صحیح است


اولا:
شما بفرمایید کجا پاسخ این ایراد را داده اید تا اگر پاسخ صحیحی دیدیم دوباره ان را تکرار نکنیم.مشخص است که وقتی معلولی نسبت به علتش حدوث زمانی ندارد دیگر ادعا مبنی بر اینکه یکی معلول است و دیگری علت چرند است.و اصلا دلیل بطلان مزخرفات فلاسفه در خصوص قدم عالم هم همین است.که اگر دو شی هر دو قدیم بودند دیگر نظام خلقت بی معنی است و نمیتوان گفت یکی خالق است و دیگری مخلوق،و حتی گفت یکی علت است و دیگری معلول،چنانچه در روایت شریفه هم که قبلا ذکر شد و البته شما هیچ توجهی به ان نکردید چون اعتقاداتتان را زیر سوال میبرد همین مطلب به وضوح از سوی معصوم علیه السلام ذکر شده است:

فکیف یکون خالقا لمن لم یزل معه؟؟

روایت به صراحت عنوان میکند که اگر شیئی قدیم بود دیگر علت و خالق و...نخواهد داشت.نمیتوان اصلا ادعا کرد که خدا خالق ان چیزی است که مثل خودش قدیم است!!

ضمن اینکه وجود مجرد(غیر از خدای متعال)هم چرند دیگری است که فقط تکرار میشود بی انکه از روایات مستندی داشته باشد.
علاوه بر این صحبت من و نوشته خود شما اختصاصی به مجردات بافته ذهن شما نداشت،ملاحظه کنید که انچه آوردید مربوط به علت تامه و معلول است.حدوث زمانی معلول نسبت به علت را نیز انکار میکند.بنابرین دیگر علت و معلولی در کار نخواهد بود.اما شما در جواب میفرمایید مجردات اینطور نیست!!فرض محال که مجردی هم وجود داشت و اینطور نبود،بنابرین راهی برایتان نمیماند که یا بطلان آن کلام را بپذیرید یا اینکه ادعا کنید هر چه وجود دارد مجرد است!!که این هم مغایر با حرف قبلی شماست.

ثانیا:
بی دقتی نفرمایید!گفتم جهان واحد حقیقی نیست،چون واحد حقیقی خدای متعال است و بس.این چه ربطی دارد به اینکه پدیده ها با علت خود(البته علت به معنی لغوی)ارتباطی ندارند؟و اصلا این ارتباطی که میفرمایید چیست؟نظم و هماهنگی بین پدیده ها وجود دارد و این هیچ منافاتی ندارد با اینکه جهان واحد عددی است نه واحد حقیقی!

ثالثا:
چه جوابی داده اید؟بنده روایت اوردم و گفتم شما حادث ذاتی را میفرمایید نیازمند هست و از طرفی هم میفرمایید قدیم زمانی است(یا اقلا میتواند باشد و غیر قابل جمع با قدم زمانی نیست)و این خلاف روایت است که میفرماید ناقص نمیتواند قدیم باشد،چون نیاز نقص است،لذا نیازمند حتما حادث است و قدیم نخواهد بود.همچنین تغییر و تبدیل میپذیرد مطابق آنچه کپی پیست فرمودید(و همینطور هم هست)و آنچه تغییر هم بپذیرد نمیتواند قدیم باشد،لذا ادعای فلاسفه مبنی بر قدم عالم باطل خواهد شد.
حالا بفرمایید کجا پاسخ اینها را دادید!

رابعا:
میفرمایید مسبوقیت به عدم حقیقی همان نیست بودن و هست شدن است و صحیح هست و...!
بی دقتی نفرمایید،شما این را مکررا رد فرموده بودید!
چرا اینطور نوشته های خودتان را از یاد میبرید؟؟

خامسا:
بعد از ثالثا میشود رابعا،نه اینکه از مورد سوم بپرید به پنجم!
ضمنا دیگر باید به جای جواب چکار بفرمایید؟(نقطه چین های جواب ثالثا شما را عرض میکنم)؟


بقیه مطالبتان نیز خود خبر می دهد از سر ضمیر بنده دیگر حوصله جواب های تکراری ندارم

اشکال نداره،راحت باشید!!

erfanal
Tuesday 5 August 2008, 02:06PM
مجردی جز خدا وجود ندارد لذا نفرمایید اگر خدا مجردی بیافریند.
..لطفا برای فرار از جواب طفره نروید در این که خداوند مجرد محض است شکی نیست ولی بنده تجرید از حرکت را می گویم که زمان در ان دخلی ندارد بله موجودات مجرد نیز داریم البته مجرد از حرکت و زمان که افرینش انها اصلا ربطی به لازمیت زمان ندارد ...که فقط حادث هستند نه حادث زمانی جناب عالی انقدر غرق در تعبد الفاظین که اندیشه و عقل را دربست تعطیل نمودین پس لطفی کنید ملازمت موجود مجردبا زمان و حرکت را برای ما توضیح دهید ببینیم چگونه این امر امکان دارد.البته اگر اجتماع نقیضین پیش نیاید..

اگر میگوییم نظر مکتب اهل بیت،به این دلیل است که قبلش روایات را آورده ایم و بررسی کرده ایم.و نشان داده این نظر صریح مکتب اهل بیت علیهم السلام چیست.شما اگر ادعا دارید نظر ایشان نظر دیگری میباشد بسم الله،روایت بیاورید و نشان بدهید که نظر ایشان ان چیزی است که شما میفرمایید،البته اگر دست ازین متفاوت گوییهایتان بردارید!
..خیر این نظر شما ست نه نظر مکتب اهل بیت پس لطفا هر چه از روایات می اورید ان را تاویل ننمایید سپس بگویید این نظر مکتب اهل بیت است...شما هنوز فرق موجود مقوم به زمان و موجود مقوم به غیر زمان را نمی دانید ...ان وقت می ایید می گویید فعل ملازم با زمان است واقعا خیلی عجیب است..

و انچه ابتدای وجود دارد لزوما حادث زمانی است که قبلا هم روایات شریفه را در خصوص این مطلب بررسی کرده ایم.در همین بحث.رجوع بفرمایید.
...ان بررسی به درد خودت می خورد ببینم شما می توانی قسم جلاله بخوری که هر چه تاویل به رای میکنی همان نظر اهل بیت است ..بنده که جرات ندارم بگویم هر چه که بنده تاویل می کنم همان نظر واقعی اهل بیت است...اکثر این مناظرات با دانشمندان مادی بوده که به ازلیت ماده عقیده داشتند و فکر می کردند کل جهان از یک تک اتمی به وجود امده است که امام نیز با دلایل قاطع به انها ثابت می کرد که جهان از ان چیزی(شی) که انها می گویند به وجود نیامده است البته مانند زبان خودشان به انها پاسخ می دادند....البته چند مناظره بسیار عالی در این مورد را خواهم اورد..


اما فعل خدای متعال همیشه زماندار است و هیچ وقت خالی از زمان نیست،به محض تحقق فعل زمان نیز محقق شده بود،بنابرین ممکن نیست که بگویید ممکن است این فعل در زمان باشد و ممکن است نباشد!این محض ادعاست.خود خدا هم چیزی جدای از فعلش است،لذا نمیتوان مثل شما گفت خودش در عالم زمان و مکان نیست که فعلش هم در این عالم قرار بگیرد!این کلام باطل است.


...اینکه فعل خدای متعال با زمان است این غلط محض است اصلا زمان از حرکت انتزاع می گردد و این خاصیت فقط و فقط مربوط به پدیده های مادی است نه موجودات مجرد از حرکت انها قرار دارند نه حرکت که ملازم با زمان گردد پس اصل همان حادث بودن است و این هیچ ربطی به اینکه همراه بازمان باشد ندارد...در ثانی همیشه خدا با چیزی نبوده چه در ازل چه تا ابد ..

توضیح و تعریف حادث زمانی و ذاتی را گفتیم،حادث زمانی ان چیزی است که لم یکن فکان است و نبوده و سپس بود شده،با بودن قابل جمع نیست،برخلاف حادث ذاتی که کاملا با بودن قابل جمع است.چنانچه مفصلا توضیحش را با ذکر روایات بیان کردیم.
..ان چیزی که گفتی تفسیر خودت است نه رای بلاقاطع ائمه موجودات فقط حادثند همین حال بعضی ها حادث در جهان مادی هستند که حادث زمانی به انها تعلق می گیرد و بعضی دیگر حادث در جهان مجرد از حرکت...

در واقع اصل حرف این است که در اعتقادات باطل ملحدین لم یکن فکان و لم تکن فکنت و...جایگاهی ندارد.این در تناقض آشکار با قدم عالم است که مدعای ایشان است.در حالی که حضرت با این فرمایششان اعتقاد این جماعت را زیر سوال میبرند.


...اگر منظورتان قدم عالم در فلسفه 1000 سال قبل از میلاد است حرفی در ان نیست ولی همانطور که گفتم قدم بودن عالم بنا بر اصالت وجود چرت محض است لطف نمایید برای فرار از جواب این لفظ را مکرر تکرار نفرمایید...از طرفی فعل خدا=حادث با زمان غلط محض است همانطور که گفته شد خداوند عوالم دیگری نیز خلق کرده که اصلا سنخیتی با این جهان ندارد که با حرکت همراه باشد..

باز هم اسیر در کفر شدید،آن هم کفری که در پست دوم این بحث مفصلا حضرت رضا علیه السلام در موردش توضیح داده و ان را باطل کرده اند.اراده خدا فعل اوست و ذات او نیست،روایات هم صراحتا این را بیان داشته اند.اراده فعل است و حادث است.یکبار آن مناظره امام رضا علیه السلام را بخوانید.همچنین روایتی که قبلا برای شما اوردم که مشیت و اراده از صفات افعال هستند و هر کس گمان کند اینها عین ذات هستند اصلا موحد نیست.البته حتما فراموش نکرده اید که در بحث های دیگر چقدر در این مساله دچار تناقضگویی شدید و یکبار میگفتید اراده خدا از صفات فعل است و بار دیگر عین ذات و...و الان هم دوباره متفاوت با قبل...
..نفرمایید این شما هستید که به قول خودتان از خودتان می نویسد و مطالعه و تحقیقی هم نمی کنید جناب عالی هنوز فرق احدیت و واحدیت را نمی دانی یرای همین هر چه به ذهنت می رسد تقریر می کنی پس ابتدا خوب است فرق این دو را برای شما بگویم سپس اگر خواستی دوباره از این کفریات بگو اولا (احديت ) صرافت ذات است از هر حيث ، ولى (واحديت ) اين است كه هر صفت از صفات حق تعالى در عين حال كه با صفات ديگر مفهوما مغاير است ، ولى مصداقا يك واحد است ذات مستجمع جميع كمالات (مانند رازق ، محيى ، مميت ) از حيث مصداق يك واحد است ، ولى در احديت اين را نداريم ، بلكه ذات بذاته ، قطع نظر از هر كمال مورد توجه قرار مى گيرد، و از هر حدى اطلاق دارد، حتى از همين اطلاق ، لذا در شاءن مقام احدى گفته اند: لايتناهى است ، و با تناهى اين كلمه هم نامتناهى است ...به هر حال شما صفت اراده را عین ذات نمی دانید زائد حقیقی می دانید نه زائد نسبی در حالی که تمام صفات خدا عین ذات او هستند وگرنه باید به قدم صفات قائل گردی بنابراین چون احتياج و قيد از خدا منفى است ناچار هر صفت كمالى‏كه دارد عين ذاتش خواهد بود نه خارج از او زيرا كمال خارج از ذات‏بى احتياج و قيد صورت نمى‏گيرد ...پس امر خدا از اراده ناشی می شود و اراده جز صفات خداوند است و صفت فعل است و صفات فعل عین ذاتند (نسبی)نه زائد حقیقی به ذات بنابراین فعل خدا از اراده که عین ذات است ناشی می گردد...لطفا عمدا خلط ننمایید..

ضمنا وقتی اراده عین ذات باشد دیگر فعل و ترک معنایی نخواهد داشت.
اولا این ربطی به موضوع ندارد ..ثانیا خوب به نظر شما این صفت در خدا وجود دارد یا ندارد اگر ندارد که حرفی نیست ولی اگر دارد اتصاف انرا به ما بگویید چگونه است؟؟؟اگر صفت زائد است چگونه زائدی است ؟؟؟؟

اما درباره تشبیه و نفی تشبیه خوب است که به کلام اهل بیت علیهم السلام رجوع کنیم،دقیقا نفی تشبیه همین است که هر مفهومی که بر مخلوق صدق نماید(معنای آن مفهوم)بر خالق قابل صدق نیست


....معلومه که هر مفهومی بر خالق قابل صدق نبست مانند جسمانیت و صفات سلبی...ولی این دلیل به ضدیت مخلوق و خالق نمی گردد..پس خداوند نه علم دارد نه مهربان است نه محبت دارد ...از همه مهمتر وجود هم ندارد:smile31: پس ضدیت محض با مخلوق دارد (از لحاظ صفات کمالی) ..
در حالی که این غلط محض است وقتى كه ثابت‏شد اصالت از آن وجود است و ثابت‏شد كه حق تعالى وجودمحض و واقعيت محض است و عدم و ماهيت در او راه ندارد و ثابت‏شد كه‏كمال مساوى وجود است و عدم و ماهيت منشا نقص مى‏باشند پس ذات حق‏كمال واقعى را دارا است زيرا كمال واقعى آنست كه به وجود و واقعيت‏برگردد و از احكام و لوازم وجود و واقعيت بوده باشد و چون ذات حق‏وجود محض است پس كمال محض است .(هر چند این چیزها برای شما نا مفهوم است فقط بچسبید به الفاظ و تعبد از انها )...هر چند دلیلی هم برای رد اینها ندارید فقط روایت این را می گوید روایت ان را می گوید حال ایا روایت واقعا همان که شما می گویی می گوید یا چیز دیگری این دیگر معلوم است چون همان را می گوید که ذهن شما ان را می گوید چون اگر ان نباشد پس روایت نیست ؟؟؟....فکر می کنی این مکتب اهل بیت همان است ...

موجودیت خدا کجا و موجودیت خلق کجا؟یکی قائم بالذات است و دیگری قائم بالغیر،یکی قدیم است و دیگری حادث است،یکی ابتدای وجود ندارد و دیگری ابتدای وجود دارد،دقت نکردید که عرض کردم تباین ذاتی مهم است.
..عجب فرقهایی انصافا ایا از این کلماتی که گفتید یکی از انها هم اصلا ربطی به معنی وجود و هست بودن دارد بنده دارم از وجود صحبت می کنم نه از ماهیت ...اصلا وجود را نمی توان تعریف کرد که بعد بیاییم ان را مقسم کنیم سپس فرق ان را دوباره با وجود بگوییم :eek::eek: عزیز برادر وجود یک امر بسیط است نه ماهیت !!!!که جناب عالی بیایی یک سری الفاظ را که اصلا ربطی به معنی ان هم ندارد برای ما قطار نمایی ...

شما بفرمایید کجا پاسخ این ایراد را داده اید تا اگر پاسخ صحیحی دیدیم دوباره ان را تکرار نکنیم.مشخص است که وقتی معلولی نسبت به علتش حدوث زمانی ندارد دیگر ادعا مبنی بر اینکه یکی معلول است و دیگری علت چرند است.و اصلا دلیل بطلان مزخرفات فلاسفه در خصوص قدم عالم هم همین است.که اگر دو شی هر دو قدیم بودند دیگر نظام خلقت بی معنی است و نمیتوان گفت یکی خالق است و دیگری مخلوق،و حتی گفت یکی علت است و دیگری معلول،چنانچه در روایت شریفه هم که قبلا ذکر شد و البته شما هیچ توجهی به ان نکردید چون اعتقاداتتان را زیر سوال میبرد همین مطلب به وضوح از سوی معصوم علیه السلام ذکر شده است:

فکیف یکون خالقا لمن لم یزل معه؟؟

روایت به صراحت عنوان میکند که اگر شیئی قدیم بود دیگر علت و خالق و...نخواهد داشت.نمیتوان اصلا ادعا کرد که خدا خالق ان چیزی است که مثل خودش قدیم است!!

ضمن اینکه وجود مجرد(غیر از خدای متعال)هم چرند دیگری است که فقط تکرار میشود بی انکه از روایات مستندی داشته باشد.
علاوه بر این صحبت من و نوشته خود شما اختصاصی به مجردات بافته ذهن شما نداشت،ملاحظه کنید که انچه آوردید مربوط به علت تامه و معلول است.حدوث زمانی معلول نسبت به علت را نیز انکار میکند.بنابرین دیگر علت و معلولی در کار نخواهد بود.اما شما در جواب میفرمایید مجردات اینطور نیست!!فرض محال که مجردی هم وجود داشت و اینطور نبود،بنابرین راهی برایتان نمیماند که یا بطلان آن کلام را بپذیرید یا اینکه ادعا کنید هر چه وجود دارد مجرد است!!که این هم مغایر با حرف قبلی شماست.

..ببینم می شود ادعا کرد که که مخلوق ابدی هست یا خیر ....در ثانی هیچ موجودی با او نخواهد بود چه امروزه چه در هر ادواری انچه هست قائم به اوست نه با او...
...خوب اگر موجود مجرد از حرکت فقط خداوند است پس مجردات از حرکت مانند ملائک نیز حرکت دارند و مقید به زمان هستند در حالی که هر چه مقوم به زمان باشد تغییر می کند و زوال دارد البته نه ان زوالی که واقعا از بین برود بلکه تغییرات و تبدیلات..
..جواب بنده این نیست برای بنده بیاورید که هر چه فعل است باید ملازم با زمان باشد ؟؟؟؟یعنی تمام فعل های خداوند ملازم با حرکت است و هیچ موجودی خارج از حرکت نداریم؟؟؟
...اگر برای بنده اوردید که تمام موجودات و افعال الهی ملازم به حرکت هستند و هیچ موجود مجرد از حرکت وجود ندارد بنده تسلیم تمام نظرات شما خواهم شد؟؟
یا علی

Abdolhusain
Wednesday 6 August 2008, 01:11AM
بسمه تعالی شانه

فا برای فرار از جواب طفره نروید در این که خداوند مجرد محض است شکی نیست ولی بنده تجرید از حرکت را می گویم که زمان در ان دخلی ندارد بله موجودات مجرد نیز داریم البته مجرد از حرکت و زمان که افرینش انها اصلا ربطی به لازمیت زمان ندارد ...که فقط حادث هستند نه حادث زمانی جناب عالی انقدر غرق در تعبد الفاظین که اندیشه و عقل را دربست تعطیل نمودین پس لطفی کنید ملازمت موجود مجردبا زمان و حرکت را برای ما توضیح دهید ببینیم چگونه این امر امکان دارد.البته اگر اجتماع نقیضین پیش نیایدوقتی عرض میشود شما فقط حرف خودتان را تکرار میکنید همین است!
ادعای وجود موجود مجرد غیر از خدا حرفی است که شما میزنید و ادعای محض است و واقعیت ندارد!لذا ابتدا باید آن را با استناد به روایات ثابت بفرمایید،سپس صحبت بکنید!در حالی که انچه از روایات استفاده میشود این است که موجود مجرد تنها خداست و غیر از او موجود مجردی نداریم.
در خصوص اینکه شیئی وجود دارد که حادث زمانی نباشد هم در پستهای گذشته ثابت کردیم که چنین چیزی ممکن نیست و تمام ماسوی الله حادث زمانی هستند.شما اگر حرف دیگری دارید مناسب است که ابتدا روایات شریفه را رد بفرمایید،تا موضعتان مشخص شود.

خیر این نظر شما ست نه نظر مکتب اهل بیت پس لطفا هر چه از روایات می اورید ان را تاویل ننمایید سپس بگویید این نظر مکتب اهل بیت است...شما هنوز فرق موجود مقوم به زمان و موجود مقوم به غیر زمان را نمی دانید ...ان وقت می ایید می گویید فعل ملازم با زمان است واقعا خیلی عجیب استجنابعالی ادعایی میکنید و دلیلی ندارید،بعد آنچه که مشخص است را زیر سوال میبرید.شما اصلا نمیدانید تاویل به چه معنی است!کدام یک ازین روایات را بنده تاویل کرده ام؟اینها روایات واضح و روشنی هستند که از اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده اند و مفاد انها نیز کاملا روشن است.حدوث زمانی عالم،حدوث جمیع ما سوی الله و اینکه قدیمی جز خدای متعال وجود ندارد،خلق لا من شی،و دهها مطلب دیگر که به وضوح ازین روایات قابل فهم است بلکه این روایات شریفه نص صریح در اینباره هستند،آن وقت شما نمیتوانید جواب روایت را بدهید،از طرفی رویتان هم نمیشود که جلوی دوستان صراحتا روایات شریفه را انکار کنید،لذا تنها میفرمایید این نظر مکتب اهل بیت نیست،نظر بنده است!!
آیا من نظر شخصی در این بحث نوشته ام یا روایات واضحی که هیچ خدشه ای در آنان نیست را آورده ام گرچه شما قبول نفرمایید؟
لذا نظر مکتب اهل بیت مشخص است و همین است که گفته ایم و حتی برای اینکه نتوانید بیش ازین طفره از قبول حق بروید آن را بیشتر هم باز کردیم و حدوث زمانی و بطلان اعتقادات فلاسفه را از نظر مکتب اهل بیت روشن کرده ایم.

...ان بررسی به درد خودت می خورد ببینم شما می توانی قسم جلاله بخوری که هر چه تاویل به رای میکنی همان نظر اهل بیت است ..بنده که جرات ندارم بگویم هر چه که بنده تاویل می کنم همان نظر واقعی اهل بیت است...اکثر این مناظرات با دانشمندان مادی بوده که به ازلیت ماده عقیده داشتند و فکر می کردند کل جهان از یک تک اتمی به وجود امده است که امام نیز با دلایل قاطع به انها ثابت می کرد که جهان از ان چیزی(شی) که انها می گویند به وجود نیامده است البته مانند زبان خودشان به انها پاسخ می دادند....البته چند مناظره بسیار عالی در این مورد را خواهم اوردبله به درد خودم میخورد چون به وضوح بطلان نظرات شما و فلاسفه را نشان داده است!
باز عرض میکنم کجای حرفهای بنده تاویل بوده است؟؟
این مناظرات اکثرا با فلاسفه وقت بوده که مثلا مثل شما معتقد بودند اراده صفت ذات است،و امام معصوم قائل به این نظریه را غیر موحد میداند و با استدلال ثابت میکند که اراده فعل است نه عین ذات،یا مثل شما و فلاسفه معتقد بودند که خلق لا من شی محال است،و امام معصوم برای انان توضیح میدهد که خلق لا من شی اساس خلقت است و خدا مخلوقات را از "هیچ چیز" نیافریده است،اما شما امده اید و کلام امام را تغییر داده اید و ادعا میکنید امام معصوم گفته اند که خدا جهان را از چیزی "که انها میگویند" نیافریده است!!لابد منظورتان این است که خدا جهان را "از چیزی که شما میگویید" آفریده است!!
در تمام این مناظرات استدلالات بسیار زیبا به چشم میخورد،از جمله همان مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی در خصوص اراده که حضرت به روشنی ثابت میکنند که اراده فعل است نه ذات،و خط بطلان بر اعتقاد شما و اهل فلسفه میکشند.

اینکه فعل خدای متعال با زمان است این غلط محض است اصلا زمان از حرکت انتزاع می گردد و این خاصیت فقط و فقط مربوط به پدیده های مادی است نه موجودات مجرد از حرکت انها قرار دارند نه حرکت که ملازم با زمان گردد پس اصل همان حادث بودن است و این هیچ ربطی به اینکه همراه بازمان باشد ندارد...در ثانی همیشه خدا با چیزی نبوده چه در ازل چه تا ابد
باز هم ادعای غلط موجودات مجرد!!
بفرمایید روایتی برای ما بیاورید و ثابت کنید که زمان از حرکت انتزاع میگردد.آنچه مستفاد از مکتب وحی است این است که زمان با خلقت محقق شده و خودش نیز مخلوق است.
اما اینکه گفتید همیشه خدا با چیزی نبوده چه در ازل چه تا ابد کلام تقریبا صحیحی است،اما خلاف اعتقادات فلاسفه!چرا که فعل خدا را قدیم میدانند و فعل خدا غیر خداست،و اگر قدیم باشد و حادث نباشد(چنانچه ایشان و شما معتقدند و معتقدید)لازم است غیر از خدا چیزی همیشه با او بوده باشد.چنانچه امام رضا علیه السلام در مناظره با سلیمان میفرمایند ارادته غیره،و الا فمعه غیره لم یزل.
اما اینکه عرض کردم تقریبا صحیح است به این دلیل بود که اصولا در فارسی نمینویسند همیشه خدا با چیزی نبود،بلکه مینویسند خدا هرگز با چیزی نبود!دقت بفرمایید!

ان چیزی که گفتی تفسیر خودت است نه رای بلاقاطع ائمه موجودات فقط حادثند همین حال بعضی ها حادث در جهان مادی هستند که حادث زمانی به انها تعلق می گیرد و بعضی دیگر حادث در جهان مجرد از حرکتآن چیزی که گفتم با بررسی دقیق روایات شریفه بود.اگر شما اعتقادی غیر ازین دارید شما هم با ذکر روایت اعتقادتان را بیان کنید.یا روایتی که بنده اوردم را رد کنید و بگویید اینطور نیست.من آنچه که توضیح دادم با استناد دقیق به روایت بود و ثابت شد که حدوث مکتب اهل بیت حدوث زمانی است نه آن حدوثی که شما ادعا دارید.دلایلش هم مفصلا بیان شده میتوانید دوباره رجوع کنید.بنابرین رای دقیق مکتب اهل بیت مشخص و روشن است.

...اگر منظورتان قدم عالم در فلسفه 1000 سال قبل از میلاد است حرفی در ان نیست ولی همانطور که گفتم قدم بودن عالم بنا بر اصالت وجود چرت محض است لطف نمایید برای فرار از جواب این لفظ را مکرر تکرار نفرمایید...از طرفی فعل خدا=حادث با زمان غلط محض است همانطور که گفته شد خداوند عوالم دیگری نیز خلق کرده که اصلا سنخیتی با این جهان ندارد که با حرکت همراه باشدقدم عالم معنایش مشخص است:عالم مسبوقیت به عدم حقیقی ندارد و همیشه بوده است.من کاری به فلسفه فلانقدر سال قبل ندارم(که البته فلسفه امروز که شما از ان دفاع میکنید هم ماخوذ از همان چرندیات است)اما خوب است که شما به نوشته فلاسفه امروزی رجوع بفرمایید تا ببینید که گفته اند عالم قدیم است!دلایلی نیز از روایات بر این مطلب آورده اند که قبلا هم شما آوردید و تمام انها را پاسخ دادیم و عن قریب نیز پاسخ مفصلتری خواهیم داد.
باز هم عرض میکنم که اصل حرف این است که نبودن و بود شدن در اعتقادات این ملحدین جایگاهی ندارد،لذا حدوث عالم را قبول نکرده و معتقد به قدم عالم شده اند.



نفرمایید این شما هستید که به قول خودتان از خودتان می نویسد و مطالعه و تحقیقی هم نمی کنید جناب عالی هنوز فرق احدیت و واحدیت را نمی دانی یرای همین هر چه به ذهنت می رسد تقریر می کنی پس ابتدا خوب است فرق این دو را برای شما بگویم سپس اگر خواستی دوباره از این کفریات بگو اولا (احديت ) صرافت ذات است از هر حيث ، ولى (واحديت ) اين است كه هر صفت از صفات حق تعالى در عين حال كه با صفات ديگر مفهوما مغاير است ، ولى مصداقا يك واحد است ذات مستجمع جميع كمالات (مانند رازق ، محيى ، مميت ) از حيث مصداق يك واحد است ، ولى در احديت اين را نداريم ، بلكه ذات بذاته ، قطع نظر از هر كمال مورد توجه قرار مى گيرد، و از هر حدى اطلاق دارد، حتى از همين اطلاق ، لذا در شاءن مقام احدى گفته اند: لايتناهى است ، و با تناهى اين كلمه هم نامتناهى است ...به هر حال شما صفت اراده را عین ذات نمی دانید زائد حقیقی می دانید نه زائد نسبی در حالی که تمام صفات خدا عین ذات او هستند وگرنه باید به قدم صفات قائل گردی بنابراین چون احتياج و قيد از خدا منفى است ناچار هر صفت كمالى‏كه دارد عين ذاتش خواهد بود نه خارج از او زيرا كمال خارج از ذات‏بى احتياج و قيد صورت نمى‏گيرد ...پس امر خدا از اراده ناشی می شود و اراده جز صفات خداوند است و صفت فعل است و صفات فعل عین ذاتند (نسبی)نه زائد حقیقی به ذات بنابراین فعل خدا از اراده که عین ذات است ناشی می گردد...لطفا عمدا خلط ننمایید

جناب،اگر شما روایات را نخوانده اید،فقط از فلاسفه مطالبی شنیده اید و قبول کرده اید بدون اینکه تدبری بکنید،این به خودتان مربوط است.نظراتتان را و تعاریفتان را برای خودتان نگه دارید.ما جز انچه در مکتب اهل بیت آمده است به چیز دیگری پایبند نخواهیم بود.معنای واحد و احد را که شما به آن بی توجه هستید در مکتب اهل بیت به وضوح امده است:


معنای صحیح واحد:
هو واحد لیس له فی الاشیاء شبه.
خدا یکیست که در چیزها شبیهی برای او نیست.

لا واحد غیره لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیاده و لا نقصان...
واحدی غیر از خدا نیست،گوناگونی و تفاوت و زیاده و نقصان در او راه ندارد...

اما نکته جالب اینجاست که احد و واحد برای خدا هر دو یک معنا را میدهند،گرچه شما نخواهید کلام اهل بیت عصمت و طهارت را قبول کنید:

عن مولانا الباقر علیه السلام:

الاحد الفرد المتفرد،والاحد والواحد بمعنی واحد.و هو المتفرد الذی لا نظیر له...
(توحید صدوق،102)
احد تنهای یگانه است و احد و واحد به یک معنی است،و خدا یگانه ای است که نظیری ندارد...

اما درباره اراده:
اشتباه فاحش شما خلط بین صفات ذات و فعل است که مکررا توضیح داده ام.آنچه عینیت با ذات دارد صفاتی هستند که از انها به صفات ذات تعبیر میشود،نه آنچه که ما صفت فعل خدا میدانیم و در واقع جز افعال او چیز دیگری نیست.فعل خدا غیر از خود خداست،چنانچه اراده او فعل اوست،و فعل حادث است،غیر از فاعل است،این را بارها امام رضا علیه السلام در مناظره با سلیمان مروزی عنوان کردند که اراده فعل است یا غیر فعل؟اگر غیر فعل است که همراه خدا چیزی غیر ازو بوده است و اگر فعل است که خود خدا نیست!این مناظره در ابتدای این بحث امده و میتوانید ملاحظه اش کنید!
ما اراده را فعل خدا میدانیم،نه صفتی ذاتی تا قائل شویم یا به عینیت یا به قدم صفت!این را بفهم!
استدلال عقلی در خصوص اینکه اراده صفت ذات نیست و صفت فعل است به اندازه کافی در مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان آمده است.من دوباره آنها را تکرار نمیکنم.کافی است یک دور آن را بخوانید.اگر ردی دارید بر کلام امام علیه السلام بنویسید.با وجود این کلمات گهربار و استدلال روشن دیگر جایی برای کفر و الحاد باقی نمیماند الا از معاندین.بنده فقط به یک روایت که مشت محکمی بر اعتقادات شماست و قبلا هم البته ان را ذکر کردم بسنده میکنم:

ان المشیه والاراده من صفات الافعال،فمن زعم ان الله لم یزل مریدا شائیا فلیس بموحد.
مشیت و اراده از صفات افعال هستند،پس هر کس گمان کند که خدا همواره اراده و مشیت میکرده است موحد نیست.


اولا این ربطی به موضوع ندارد ..ثانیا خوب به نظر شما این صفت در خدا وجود دارد یا ندارد اگر ندارد که حرفی نیست ولی اگر دارد اتصاف انرا به ما بگویید چگونه است؟؟؟اگر صفت زائد است چگونه زائدی است ؟؟؟؟اولا بسیار مربوط است!
چون اگر عین ذات باشد دیگر کرد و نکرد معنا ندارد،چنانچه نمیتوان گفت علم نداشت و داشت،اما میگوییم اراده کرد و نکرد،خواست و نخواست،انجام داد و انجام نداد،و این فرق واضح و روشن فعل و ذات است که شما ان را اصلا نفهمیده اید!قبلا روایات در این باره را نوشتم،یک دور مراجعه بفرمایید،خواهش میکنم!
ثانیا شکی نیست که خدا مرید است به معنی اراده کننده،اما همواره اراده کننده نبوده چون اراده او عین ذاتش نیست و فعل اوست و در این هم هیچ کس شکی ندارد،و فعل نیز هرگز نمیتواند ازلی باشد،لذا حادث است و عین ذات نخواهد بود.این مطالب به روشنی و مکررا در مناظره امام رضا علیه السلام آمده است و من این مناظره را در ابتدای همین بحث اوردم که زحمت خواندن را به خودتان ندادید،و میدانستم که شما چنین اعتقاداتی دارید لذا این مناظره را اوردم تا همه بدانند که نظرات شما چه میزان دور و در تغایر با نظرات اهل بیت عصمت و طهارت است.الا اینکه ادعا کنید وقتی امام علیه السلام میفرمایند اراده خدا غیر اوست منظورشان یک چیز دیگر است و اینکه بنده میگویم حضرت فرموده اند اراده خدا غیر اوست تفسیر به رای من است!!!
راحت باشید!


معلومه که هر مفهومی بر خالق قابل صدق نبست مانند جسمانیت و صفات سلبی...ولی این دلیل به ضدیت مخلوق و خالق نمی گردد..پس خداوند نه علم دارد نه مهربان است نه محبت دارد ...از همه مهمتر وجود هم ندارد پس ضدیت محض با مخلوق دارد (از لحاظ صفات کمالی) ..
در حالی که این غلط محض است وقتى كه ثابت‏شد اصالت از آن وجود است و ثابت‏شد كه حق تعالى وجودمحض و واقعيت محض است و عدم و ماهيت در او راه ندارد و ثابت‏شد كه‏كمال مساوى وجود است و عدم و ماهيت منشا نقص مى‏باشند پس ذات حق‏كمال واقعى را دارا است زيرا كمال واقعى آنست كه به وجود و واقعيت‏برگردد و از احكام و لوازم وجود و واقعيت بوده باشد و چون ذات حق‏وجود محض است پس كمال محض است .(هر چند این چیزها برای شما نا مفهوم است فقط بچسبید به الفاظ و تعبد از انها )...هر چند دلیلی هم برای رد اینها ندارید فقط روایت این را می گوید روایت ان را می گوید حال ایا روایت واقعا همان که شما می گویی می گوید یا چیز دیگری این دیگر معلوم است چون همان را می گوید که ذهن شما ان را می گوید چون اگر ان نباشد پس روایت نیست ؟؟؟....فکر می کنی این مکتب اهل بیت همان است

بین خالق و مخلوق تباین کامل است،و چنانچه صریح روایت را دیدیم هر انچه بر مخلوق صدق کند بر خالق قابل صدق نیست و...

شما خلط بین اسم و معنی کرده اید و این را دهها بار عرض کردم،خدا علم دارد،اما علمش مثل علم مخلوقات نیست و هیچ اشتراکی با آنها ندارد،اما محبت و مهربانی و...مشخص است که از حالات نفسانی هستند و خدا از حالات نفسانی که باعث تغییر در ذات میشوند منزه هست و مکررا در روایات امده است که منظور ازین عبارات همان بخشش بندگان و بهشت و ...هستند و الا ذات خدا از حالات نفسانیه منزه است و بر او این حالات داخل نمیشوند و و احساس در او راهی ندارد.
البته این حرفها برای شما قابل فهم نیست چون از روایات چیزی سر در نمیاورید.
مشخص است که باید روایت را قبول کرد،شما ابتدا اصل را اباطیل فلاسفه گرفته اید و لذا نمیتوانید روایات را قبول کنید.اما با این شیوه جز رسوایی برای خودتان چیز دیگری به ارمغان نخواهید اورد.ما به روایات ملتزم میشویم،شما هم به اباطیل فلاسفه که مورد ذم ائمه معصومین بوده اند.ما دلیلمان را از معادن وحی میاوریم،شما هم از اعتقادات باطل خودتان که جز خودتان کسی قبولشان ندارد!!ببینیم دوستان چه قضاوتی میکنند و در قیامت چطور در مورد ما قضاوت خواهد شد.
منظور و مقصود روایات واضح است و اینها از محکمات هستند،چه کسی شکی در انچه بنده گفته ام میتواند بکند وقتی روایت صراحتا همان را بیان مینماید؟
بار دیگر عرض میکنم اگر شما فکر میکنید منظور روایت چیز دیگری است آن را برای ما بیان کنید ببینیم چه کسی راست میگوید!


عجب فرقهایی انصافا ایا از این کلماتی که گفتید یکی از انها هم اصلا ربطی به معنی وجود و هست بودن دارد بنده دارم از وجود صحبت می کنم نه از ماهیت ...اصلا وجود را نمی توان تعریف کرد که بعد بیاییم ان را مقسم کنیم سپس فرق ان را دوباره با وجود بگوییم عزیز برادر وجود یک امر بسیط است نه ماهیت !!!!که جناب عالی بیایی یک سری الفاظ را که اصلا ربطی به معنی ان هم ندارد برای ما قطار نمایی
بنده صحبت از موجودیت خالق و مخلوق میکنم.شما ادعا دارید که همینکه خدا موجود است و خلق هم موجود است یعنی شباهت بین خالق و مخلوق،در حالی که صریح روایت این را انکار کرده و امام رضا علیه السلام در روایتی مفصل که بنده ان را امشب وقت نداشتم برایتان بنویسم اما به زودی خواهم نوشت مکررا فرموده اند که فقد جمعنا الاسم واختلف المعنی.عرض بنده همان است که در این روایت شریفه آمده است،حالا باز تشریف بیاورید بین اسم و مسمی و معنی و..خلط کنید و بگویید شباهت شباهت!!


انشاءالله روایت را کامل مینویسم تا بیشتر متوجه شوید.


ببینم می شود ادعا کرد که که مخلوق ابدی هست یا خیر ....در ثانی هیچ موجودی با او نخواهد بود چه امروزه چه در هر ادواری انچه هست قائم به اوست نه با او...
...خوب اگر موجود مجرد از حرکت فقط خداوند است پس مجردات از حرکت مانند ملائک نیز حرکت دارند و مقید به زمان هستند در حالی که هر چه مقوم به زمان باشد تغییر می کند و زوال دارد البته نه ان زوالی که واقعا از بین برود بلکه تغییرات و تبدیلات..
..جواب بنده این نیست برای بنده بیاورید که هر چه فعل است باید ملازم با زمان باشد ؟؟؟؟یعنی تمام فعل های خداوند ملازم با حرکت است و هیچ موجودی خارج از حرکت نداریم؟؟؟
...اگر برای بنده اوردید که تمام موجودات و افعال الهی ملازم به حرکت هستند و هیچ موجود مجرد از حرکت وجود ندارد بنده تسلیم تمام نظرات شما خواهم شد؟؟

اولا اینها که نوشتید هیچ کدام پاسخ بنده نبودند!


ثانیا "با او" بودن که در روایات هم نفی شده است همان قدمی است که فلاسفه به آن اعتقاد دارند.لذا معصوم علیه السلام میفرماید اگر غیر از او قدیم باشد دیگر خالق و مخلوقی در کار نیست!

ثالثا ملائکه نیز مجرد نیستند و تغییر و تبدیل دارند و زوال میپذیرند.

رابعا انچه مستفاد از مکتب وحی است و انشاءالله سر فرصت مفصلا روایاتش را بیان خواهیم داشت این است که جز خدا هیچ موجود مجردی وجود ندارد و مجرد تنها خدای متعال است.

Abdolhusain
Wednesday 6 August 2008, 01:12AM
بسمه تعالی شانه
هر چند خیلی جالب نیست که به اقوال این و آن(از غیر معصومین)استناد کنیم،اما از آنجا که در خصوص حدوث ذاتی و زمانی بحثی شد و نظر مکتب اهل بیت را نیز از روایات جویا شدیم،بد نیست اعتراف خود منحرفین از مکتب اهل بیت را هم در این مورد ملاحظه نماییم.
مروج انحرافات شنیع اخلاقی،ملاصدرای شیرازی خود در زمینه حدوث عالم رساله ای دارد به نام "رساله فی حدوث العالم"،در این رساله نکات جالبی در خصوص حدوث زمانی و بطلان آراء فلاسفه بیان کرده است که اینجا ترجمه قسمتهایی از نوشته های او را نقل میکنیم.البته لازم به تذکر است که ملاصدرا بعدا خود هم همرنگ جماعت شده و نظرات انها را قبول کرده است.به این کاری نداریم،اما چون عبارات جالبی در نوشته ای که میخواهیم نقل کنیم آورده است ذکرش خالی از لطف نیست:

قول به قدم عالم بعد از فیلسوف اعظم ارسطوا،بین عده ای که راه ربانیین و انبیاء را کنار گذاشته و راه خود را با مجاهدت و ریاضت و تصفیه طی نکرده بودند آغاز شد،و ایشان به ظواهر اقاویل فلاسفه متقدمین متشبث شدند بدون بصیرت و مکاشفه،و مدعی قدم عالم شدند.
همینطور کثافتهای دهرییون و طبیعییون که بر اسرار حکمت و شریعت واقف نگشته،و مطلع بر اتحاد مآخذ آن و اتفاق اصل آن دو نشدند.
و از شدت رسوخ به اعتقادشان در مورد قدمت عالم و گمانشان مبنی بر اینکه این مطلب باعث حفظ توحید صانع است،فکر نکردند که آنچه بدان معتقد شدند مخالف اعتقاد اهل دین بلکه اهل آیینهای سه گانه یهود و مسیحیت و مسلمین است،که معتقدند عالم-به معنی ماسوی الله و صفات او و اسماء او-حادث است،یعنی موجود شده بعد ازینکه نبوده،و تاخر زمانی دارد،نه فقط تاخر ذاتی،به معنی اینکه نیازمند به غیر است،کما اینکه آن شان هر ممکنی به حسب حدوث ذاتی اش است.
و بعضی از ایشان اگرچه از کسانی هستند که به دین اسلام ملتزمند،اما معتقد به قدم عالم شدند،و گمان کردند که آنچه در دین و قرآن آمده و اهل ادیان در باب حدوث عالم بر آن اتفاق نظر دارند مراد از آن صرفا حدوث ذاتی و نیاز به صانع است.
این ادعا در حقیقت تکذیب انبیاء از روی ندانستن است،و کسی که این را بگوید نجات نخواهد یافت،و از عذاب عقلی و محرومیت ابدی ایمن نخواهد بود،چرا که جهل در اصول ایمانی اگر امیخته با رسوخ باشد موجب عذاب روحانی در آخرت است.
ضمن اینکه تاویل آنچه در نصوص کتاب و سنت امده است به دلیل قصور عقل از جمع بین قواعد دین و حکمت است،و الا الفاظ کتاب و سنت از افاده حقائق و تصویر علوم و معارف مربوط به احوال مبدا و معاد قاصر نیستند تا احتیاج به انصراف از ظاهر داشته باشند....

چنانچه ملاحظه میشود خود ملاصدرا نیز ابتدا معتقد بوده که قول به قدم عالم تکذیب انبیاء و موجب عذاب خواهد بود.

zbjr
Wednesday 6 August 2008, 05:44PM
مطالبتون فوق العاده جالبه ولی یه مقدار سخته و برای من روان نیست اگه میشه یه ذره ساده تر و کلمه های راحت تر به کا ببرید.
موفق باشین
یا علی:smile07:

erfanal
Wednesday 6 August 2008, 10:23PM
وقتی عرض میشود شما فقط حرف خودتان را تکرار میکنید همین است!
ادعای وجود موجود مجرد غیر از خدا حرفی است که شما میزنید و ادعای محض است و واقعیت ندارد!لذا ابتدا باید آن را با استناد به روایات ثابت بفرمایید،سپس صحبت بکنید!در حالی که انچه از روایات استفاده میشود این است که موجود مجرد تنها خداست و غیر از او موجود مجردی نداریم.
در خصوص اینکه شیئی وجود دارد که حادث زمانی نباشد هم در پستهای گذشته ثابت کردیم که چنین چیزی ممکن نیست و تمام ماسوی الله حادث زمانی هستند.شما اگر حرف دیگری دارید مناسب است که ابتدا روایات شریفه را رد بفرمایید،تا موضعتان مشخص شود.
..بنده دارم از موجود مجرد از ماده و زمان صحبت می کنم موجودی که در اثر حرکت درونی و ذاتی تغییر می پذیرد و تکامل تدریجی دارد یعنی از قوه به فعل و در پایان زوال البته زوال ماهیت نه وجود که امری الهی است..
..در قران از این قبیل ایات داریم از جمله آنها اين آيه است : (و نفخ فيه من روحه )، (و خدا از روح خود در او دميد) كه در ضمن آيات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آيه (يسئلونك عن الروح ، قل الروح من امر ربى )، (از تو از روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است )
بيان مى كند كه روح از جنس امر خداست و سپس در آيه : (انما امره اذا اءراد شيئا، ان يقول : له كن فيكون ، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء)، (امر او در وقتى كه چيزى را اراده كند، تنها اين است كه به آن چيز بگويد بباش ، و بى درنگ موجود شود، پس ‍منزه است آن خدائى كه ملكوت هر چيز را بدست دارد)، بيان مى كند كه روح از سنحه ملكوت و كلمه (كن ) است .
و سپس در آيه : (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر) او را به وصف ديگرى توصيف كرده ، و آن اين است كه اولا يكى است و ثانيا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبير به چشم گرداندن مى رساند كه امر خدا و كلمه (كن ) موجودى است آنى نه تدريجى ، كه چون موجود ميشود، وجودش مشروط و مقيد به زمان و مكان نيست .
از اينجا روشن مى گردد كه امر خدا - كه روح هم يكى از مصاديق آن است - از جنس موجودات جسمانى و مادى نيست ، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود ويكى از احكام عمومى ماده اين است كه به تدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه در انسان هست مادى و جسمانى نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد...(المیزان)
..وهمچنین در مورد ملائکه نیز همین طور می باشد ملائکه الهی داری درجات کمالی می باشند که از لحاظ کمال وجودی با هم فرق می کنند و عقل محض البته فعلیت محضند و هیچ گونه تغییر و دگرگونی در انها نیست البته روایات در این زمینه از معصومین بالاخص امیرالمومنین هست...
...خوب حال اگر امر خدا به فرشته ای در عالم ملکوت قرار بگیرد ایا این فعل ملازم با زمان مادی است یا خیر...چون زمان وحرکت خاصیت جسم مادی است و چیزی جدای از ان نیست و ظرفی جدا ندارد که عالم ملکوت را هم در بر گرفته باشد...بنده به حادث بودن زمانی عقیده کامل دارم و لی ایا شما می توانید روایتی بیاورید که حدوث ملائک نیز زمانی است یعنی حادثیت انها نیز ملازم با زمان باشد...

جنابعالی ادعایی میکنید و دلیلی ندارید،بعد آنچه که مشخص است را زیر سوال میبرید.شما اصلا نمیدانید تاویل به چه معنی است!کدام یک ازین روایات را بنده تاویل کرده ام؟اینها روایات واضح و روشنی هستند که از اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده اند و مفاد انها نیز کاملا روشن است.حدوث زمانی عالم،حدوث جمیع ما سوی الله و اینکه قدیمی جز خدای متعال وجود ندارد،خلق لا من شی،و دهها مطلب دیگر که به وضوح ازین روایات قابل فهم است بلکه این روایات شریفه نص صریح در اینباره هستند،آن وقت شما نمیتوانید جواب روایت را بدهید،از طرفی رویتان هم نمیشود که جلوی دوستان صراحتا روایات شریفه را انکار کنید،لذا تنها میفرمایید این نظر مکتب اهل بیت نیست،نظر بنده است!!
آیا من نظر شخصی در این بحث نوشته ام یا روایات واضحی که هیچ خدشه ای در آنان نیست را آورده ام گرچه شما قبول نفرمایید؟
لذا نظر مکتب اهل بیت مشخص است و همین است که گفته ایم و حتی برای اینکه نتوانید بیش ازین طفره از قبول حق بروید آن را بیشتر هم باز کردیم و حدوث زمانی و بطلان اعتقادات فلاسفه را از نظر مکتب اهل بیت روشن کرده ایم.


...پس شما یک دلیل روایی برای من بیاورید که موجودات ملکوت ملازمت با زمان دارند یا حد اقل زوال دارند و تغییر می پذیرند..شما از کجا فهمیدین بنده تاویل عرفی را می گویم یا تاویل قرانی را ..از طرفی شما کدام خلق را می گویید خلق امری وطولی یا مادی و عرضی (قوه به فعل) مانند نطفه از قوه به فعل فرزند...خوب کجا بنده حرفی از انکار یا رد روایات زدم بنده دارم توضیحات جناب عالی را در پا ورقی ان نقد می کنم حال شما نمی توانید جواب بدهید انرا به روایات نچسبانید..
....در ثانی بنده گفتم حدوث زمانی فقط در مورد اشیا مادی است که دانشمندان مادی نیز قائل به ازلی بودن انها داشتند ..البته با استناد به فکر غلط دانشمندان طبیعی ان زمان...

بله به درد خودم میخورد چون به وضوح بطلان نظرات شما و فلاسفه را نشان داده است!
باز عرض میکنم کجای حرفهای بنده تاویل بوده است؟؟
این مناظرات اکثرا با فلاسفه وقت بوده که مثلا مثل شما معتقد بودند اراده صفت ذات است،و امام معصوم قائل به این نظریه را غیر موحد میداند و با استدلال ثابت میکند که اراده فعل است نه عین ذات،یا مثل شما و فلاسفه معتقد بودند که خلق لا من شی محال است،و امام معصوم برای انان توضیح میدهد که خلق لا من شی اساس خلقت است و خدا مخلوقات را از "هیچ چیز" نیافریده است،اما شما امده اید و کلام امام را تغییر داده اید و ادعا میکنید امام معصوم گفته اند که خدا جهان را از چیزی "که انها میگویند" نیافریده است!!لابد منظورتان این است که خدا جهان را "از چیزی که شما میگویید" آفریده است!!
در تمام این مناظرات استدلالات بسیار زیبا به چشم میخورد،از جمله همان مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی در خصوص اراده که حضرت به روشنی ثابت میکنند که اراده فعل است نه ذات،و خط بطلان بر اعتقاد شما و اهل فلسفه میکشند.
...عجب حرفی می زنید بنده کجا گفتم اراده صفت ذات است بنده یکسر دادم بر سر این است که اراده صفت فعل است واما در مورد اینکه بنده گفتم اراده عین ذات است مطلب دیگری است که شما باز عمدا ان را به صفت ذات باری تعالی متصف کردین بنده گفتم صفات حق تعالى در عين حال كه با صفات ديگر مفهوما مغاير است ، ولى مصداقا يك واحد است ذات مستجمع جميع كمالات (مانند رازق ، محيى ، مميت ) از حيث مصداق يك واحد است در حالی که شما می گویید این طور نیست در حالی که این صفات صفاتی نسبی هستند و زائد نسبی نه زائد حقیقی نتیجتا خداوند، واقعيتى است كه هيچ كمال وجودى را فاقد نيست ...پس خداوند دارای اراده هست و این اراده کمالی اضافه بر ذات او نیست که اگر این طور باشد قدم خواهد بود...

باز هم ادعای غلط موجودات مجرد!!
بفرمایید روایتی برای ما بیاورید و ثابت کنید که زمان از حرکت انتزاع میگردد.آنچه مستفاد از مکتب وحی است این است که زمان با خلقت محقق شده و خودش نیز مخلوق است.
اما اینکه گفتید همیشه خدا با چیزی نبوده چه در ازل چه تا ابد کلام تقریبا صحیحی است،اما خلاف اعتقادات فلاسفه!چرا که فعل خدا را قدیم میدانند و فعل خدا غیر خداست،و اگر قدیم باشد و حادث نباشد(چنانچه ایشان و شما معتقدند و معتقدید)لازم است غیر از خدا چیزی همیشه با او بوده باشد.چنانچه امام رضا علیه السلام در مناظره با سلیمان میفرمایند ارادته غیره،و الا فمعه غیره لم یزل.
اما اینکه عرض کردم تقریبا صحیح است به این دلیل بود که اصولا در فارسی نمینویسند همیشه خدا با چیزی نبود،بلکه مینویسند خدا هرگز با چیزی نبود!دقت بفرمایید!

...لازم نیست روایتی برای شما بیاورم چون حرفی از زمان نیامده در ثانی حال شما اگر قوانین ترمودینامیک و قوانیین انتروپی و غیره را که با استدلا لات فلاسفه الهی کاملا منطبق است برای ما از روایات اوردین بنده نیز روایتی برای انتزاع زمان از حرکت برای شما می اورم ..اینها قوانین علمی هستند که از رشد عقلی بشر انتزاع گردیده و ربطی به داشتن روایات در این مورد ندارد..واما در مورد روایت خداوند متعال تمام اشياء را با مشيت و اراده خود خلق نموده ، و اما الاراده نفسها فلا تحتاج الى اراده . اخرى ، و الا لتسلسل . (و اما خود اراده ، نيازى به اراده ديگر ندارد، و گرنه تسلسل پيش مى آيد) و مشيت و اراده علت است براى تمام موجودات ، و خداوند اشياء را با اراده خلق مى كند، و اراده و مشيت از اول تا آخر عمل وجود دارد. و اراده از صفات فعل است و از مقام فعل انتزاع مى شود، نه از صفات ذات ؛ يعنى اجتماع اجزاى علت تامه را گرداگرد (معلول ) كه با اجتماع آنها فعل محقق مى شود، (اراده ) مى گويند و اراده از آنجا انتزاع مى شود...برای همین است که که در روایت امده است خلق الاشياء بالمشيه ، و المشيه بنفسها...

آن چیزی که گفتم با بررسی دقیق روایات شریفه بود.اگر شما اعتقادی غیر ازین دارید شما هم با ذکر روایت اعتقادتان را بیان کنید.یا روایتی که بنده اوردم را رد کنید و بگویید اینطور نیست.من آنچه که توضیح دادم با استناد دقیق به روایت بود و ثابت شد که حدوث مکتب اهل بیت حدوث زمانی است نه آن حدوثی که شما ادعا دارید.دلایلش هم مفصلا بیان شده میتوانید دوباره رجوع کنید.بنابرین رای دقیق مکتب اهل بیت مشخص و روشن است.
...در کدام روایت حرفی از حدوث زمانی است برای من بیاورید ببینم البته بنده حدوث زمانی را قبول دارم حتی برهان قاطع عقلی هم در این مورد برای شما اوردم ولی روایتی ندیدم که حادث ان هم زمانی حرفی زده شده یاشد در روایات فقط حادث یا قدیم ذکر شده همین...از طرفی همانطور که گفته شد قائل به قدم عالم بودن چرت محض است و فرستادن انبیا را هم زیر سوال می برد البته در مورد عالم ماده و ادم ابوالبشر...

قدم عالم معنایش مشخص است:عالم مسبوقیت به عدم حقیقی ندارد و همیشه بوده است.من کاری به فلسفه فلانقدر سال قبل ندارم(که البته فلسفه امروز که شما از ان دفاع میکنید هم ماخوذ از همان چرندیات است)اما خوب است که شما به نوشته فلاسفه امروزی رجوع بفرمایید تا ببینید که گفته اند عالم قدیم است!دلایلی نیز از روایات بر این مطلب آورده اند که قبلا هم شما آوردید و تمام انها را پاسخ دادیم و عن قریب نیز پاسخ مفصلتری خواهیم داد.
باز هم عرض میکنم که اصل حرف این است که نبودن و بود شدن در اعتقادات این ملحدین جایگاهی ندارد،لذا حدوث عالم را قبول نکرده و معتقد به قدم عالم شده اند.
...بنده این همه حرف از چرت بودن قدم عالم می زنم باز شما مکرر ان را تکرار می کنید کجای فلسفه صدرایی گفته عالم قدیم است البته ان روایاتی که بنده اوردم که البته از خودم هم نبود از ماخذ معتبری نیز بود و لی شما باز ان را چسباندین به عالم ماده لطفا رجوع نمایید و ببینید..

معنای صحیح واحد:
هو واحد لیس له فی الاشیاء شبه.
خدا یکیست که در چیزها شبیهی برای او نیست.

لا واحد غیره لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیاده و لا نقصان...
واحدی غیر از خدا نیست،گوناگونی و تفاوت و زیاده و نقصان در او راه ندارد...

اما نکته جالب اینجاست که احد و واحد برای خدا هر دو یک معنا را میدهند،گرچه شما نخواهید کلام اهل بیت عصمت و طهارت را قبول کنید:

عن مولانا الباقر علیه السلام:

الاحد الفرد المتفرد،والاحد والواحد بمعنی واحد.و هو المتفرد الذی لا نظیر له...
(توحید صدوق،102)
احد تنهای یگانه است و احد و واحد به یک معنی است،و خدا یگانه ای است که نظیری ندارد...

اما درباره اراده:
اشتباه فاحش شما خلط بین صفات ذات و فعل است که مکررا توضیح داده ام.آنچه عینیت با ذات دارد صفاتی هستند که از انها به صفات ذات تعبیر میشود،نه آنچه که ما صفت فعل خدا میدانیم و در واقع جز افعال او چیز دیگری نیست.فعل خدا غیر از خود خداست،چنانچه اراده او فعل اوست،و فعل حادث است،غیر از فاعل است،این را بارها امام رضا علیه السلام در مناظره با سلیمان مروزی عنوان کردند که اراده فعل است یا غیر فعل؟اگر غیر فعل است که همراه خدا چیزی غیر ازو بوده است و اگر فعل است که خود خدا نیست!این مناظره در ابتدای این بحث امده و میتوانید ملاحظه اش کنید!
ما اراده را فعل خدا میدانیم،نه صفتی ذاتی تا قائل شویم یا به عینیت یا به قدم صفت!این را بفهم!
استدلال عقلی در خصوص اینکه اراده صفت ذات نیست و صفت فعل است به اندازه کافی در مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان آمده است.من دوباره آنها را تکرار نمیکنم.کافی است یک دور آن را بخوانید.اگر ردی دارید بر کلام امام علیه السلام بنویسید.با وجود این کلمات گهربار و استدلال روشن دیگر جایی برای کفر و الحاد باقی نمیماند الا از معاندین.بنده فقط به یک روایت که مشت محکمی بر اعتقادات شماست و قبلا هم البته ان را ذکر کردم بسنده میکنم:

ان المشیه والاراده من صفات الافعال،فمن زعم ان الله لم یزل مریدا شائیا فلیس بموحد.
مشیت و اراده از صفات افعال هستند،پس هر کس گمان کند که خدا همواره اراده و مشیت میکرده است موحد نیست.
..مثل اینکه هر چه ما می نویسیم همه عبث و بیهوده است اصلا شما این مطالب را می خوانید اگر یک کم دقت کنید انچه که من اوردم همان است که در روایت است اگر نیست لطف کنید و جزء به جزء انرا با روایت مغایرت دهید ببینیم می توانید یا نه به هر حال معنی خداوند متعال (احد) است ، يعنى اجزاء ندارد نه خارجا و نه ذهنا و نه عقلا. چنانكه در روايتى آمده است كه حضرت اميرالمومنين عليه السّلام در جنگ جمل در تفسير معناى (احد) فرمود: (خداوند احد است يعنى يگانه اى است كه قسمت بر نمى دارد نه عقلا، نه خارجا و نه خيالا) که همان چیزی است که بنده اوردم در مورد واحد نیز همانطور ...حال این شمایید که با روایت مو به مو باید انها را رد نمایید که روایت یعنی این و ان چیزی که شما اوردین یعنی این پس مغایرند ....در مورد مشیت و اراده در مطلب قبلی توضیح داده شد که این به تسلسل مربوط است ..
..در مورد افعال خداوند مگر می شود افعال او با خودش مانند هم باشند این چه ربطی به اسما و صفات او دارد این که می گوییم اراده از صفات فعل است یعنی از ان فعل انتزاع گردیده و ربطی به تشبیه افعال او که سراسر هستی را فرا گرفته ندارد..در مورد عینتی که بنده اوردم که همان مصداق واحد است جناب عالی خلط موضوع فر موده اید که در مطلب قبل توضیح داده شد...

چون اگر عین ذات باشد دیگر کرد و نکرد معنا ندارد،چنانچه نمیتوان گفت علم نداشت و داشت،اما میگوییم اراده کرد و نکرد،خواست و نخواست،انجام داد و انجام نداد،و این فرق واضح و روشن فعل و ذات است که شما ان را اصلا نفهمیده اید!قبلا روایات در این باره را نوشتم،یک دور مراجعه بفرمایید،خواهش میکنم!
ثانیا شکی نیست که خدا مرید است به معنی اراده کننده،اما همواره اراده کننده نبوده چون اراده او عین ذاتش نیست و فعل اوست و در این هم هیچ کس شکی ندارد،و فعل نیز هرگز نمیتواند ازلی باشد،لذا حادث است و عین ذات نخواهد بود.این مطالب به روشنی و مکررا در مناظره امام رضا علیه السلام آمده است و من این مناظره را در ابتدای همین بحث اوردم که زحمت خواندن را به خودتان ندادید،و میدانستم که شما چنین اعتقاداتی دارید لذا این مناظره را اوردم تا همه بدانند که نظرات شما چه میزان دور و در تغایر با نظرات اهل بیت عصمت و طهارت است.الا اینکه ادعا کنید وقتی امام علیه السلام میفرمایند اراده خدا غیر اوست منظورشان یک چیز دیگر است و اینکه بنده میگویم حضرت فرموده اند اراده خدا غیر اوست تفسیر به رای من است!!!
راحت باشید!

...منظور جناب عالی این است که ذات باری از وجود اراده منفک است و در او نیست ؟؟؟واراده فقط در وجود افعالش است مثلا انسان ؟؟؟اگر نیست که حرفی نداریم و لی اگر هست چگونه اتصافی است؟؟هر چند در مطالب بالا در مورد ان توضیح داده شد...
..بقیه مطالبتان تکراری است در بالا جواب داده شد...

بین خالق و مخلوق تباین کامل است،و چنانچه صریح روایت را دیدیم هر انچه بر مخلوق صدق کند بر خالق قابل صدق نیست و...

شما خلط بین اسم و معنی کرده اید و این را دهها بار عرض کردم،خدا علم دارد،اما علمش مثل علم مخلوقات نیست و هیچ اشتراکی با آنها ندارد،اما محبت و مهربانی و...مشخص است که از حالات نفسانی هستند و خدا از حالات نفسانی که باعث تغییر در ذات میشوند منزه هست و مکررا در روایات امده است که منظور ازین عبارات همان بخشش بندگان و بهشت و ...هستند و الا ذات خدا از حالات نفسانیه منزه است و بر او این حالات داخل نمیشوند و و احساس در او راهی ندارد.
البته این حرفها برای شما قابل فهم نیست چون از روایات چیزی سر در نمیاورید.
مشخص است که باید روایت را قبول کرد،شما ابتدا اصل را اباطیل فلاسفه گرفته اید و لذا نمیتوانید روایات را قبول کنید.اما با این شیوه جز رسوایی برای خودتان چیز دیگری به ارمغان نخواهید اورد.ما به روایات ملتزم میشویم،شما هم به اباطیل فلاسفه که مورد ذم ائمه معصومین بوده اند.ما دلیلمان را از معادن وحی میاوریم،شما هم از اعتقادات باطل خودتان که جز خودتان کسی قبولشان ندارد!!ببینیم دوستان چه قضاوتی میکنند و در قیامت چطور در مورد ما قضاوت خواهد شد.
منظور و مقصود روایات واضح است و اینها از محکمات هستند،چه کسی شکی در انچه بنده گفته ام میتواند بکند وقتی روایت صراحتا همان را بیان مینماید؟
بار دیگر عرض میکنم اگر شما فکر میکنید منظور روایت چیز دیگری است آن را برای ما بیان کنید ببینیم چه کسی راست میگوید!
...خوشبختانه همه عقلا می دانند که علم خداوند با علم مخلوق هم سنخ نیست ولی چون شما چسبیده اید به الفاظ و سطحی نگر هستید دلیلی ندارید برای چه فقط استناد به روایت می کنید حالا چرا چون در هیچ روایتی بیشتر از ان صحبتی نشده فقط امده علم خداوند لایتناهی است و قدیم است در حالی که حکما الهی هم چیزی خلاف ان را نمی گوید برای جناب عالی نیز ایاتی در این مورد اوردم ولی چون چیزی بیشتر از نمی دانید جرات نمی کنید از روایت بیرون بیایید حتی به قران رجوع کنید مگر اینکه حدیثی در مورد ان ایه باشد که استناد به ان نمایید...
واما در مورد محبت و مهربانی و دیگر چیزها که به جای اینکه دلیل عقلی دهید فقط می دانید ذات خداوندی تغییر پذیر نیست و اگر خدایی نا کرده چیزی در این مورد سوال گردد فقط همین است که گفته شده ..این را هر شخصی می داند که تغییر در دات باری وجود ندارد ولی این جواب برای پیره زنکهای کوچه وبازار خوب است نه برای یک کسی که ادعای عقل در مکتب اهل بیت را می کند..
..تمام صفات کمال را خداوند در حد اعلی مرتبه داراست و این ربطی به اینکه حال خداوند تغییر کند ندارد خوب همان بسمه تعالی شانه که می نویسید خود بیانگر همه چیز هست...

بنده صحبت از موجودیت خالق و مخلوق میکنم.شما ادعا دارید که همینکه خدا موجود است و خلق هم موجود است یعنی شباهت بین خالق و مخلوق،در حالی که صریح روایت این را انکار کرده و امام رضا علیه السلام در روایتی مفصل که بنده ان را امشب وقت نداشتم برایتان بنویسم اما به زودی خواهم نوشت مکررا فرموده اند که فقد جمعنا الاسم واختلف المعنی.عرض بنده همان است که در این روایت شریفه آمده است،حالا باز تشریف بیاورید بین اسم و مسمی و معنی و..خلط کنید و بگویید شباهت شباهت!!
....خوب بیاورید ببینیم ان روایات چه هستند ..تا بنده نیز همین مراتب امر را از قران البته نه خودم بلکه استناد به تفسیر بزرگ المیزان برایتان بیاورم انوقت مشخص می شود...در ثانی بنده هیچ گونه از این مطالب را از ذهن خودم تقریر نمی کنم وتماما بر گرفته از کتب معتبره است و با دلایل محکم...

ثالثا ملائکه نیز مجرد نیستند و تغییر و تبدیل دارند و زوال میپذیرند.



..حتما برای ما بیاورید که این ملائک چگونه زوال دارند چون زوال مربوط به ماده است که حرکت و زمان دارد...و همچنین انها حدوث زمانی دارند یعنی اگر ملکی را خدا وند خلق کند در ظرف زمان خلق می کند...

..در مورد تاپیک قبلی نیز چون تمام مباحث فقط جدل و حاشیه پراکنی بود بنده دیگر تمایلی برای ادامه بحث در خود ندیدم و لی در مورد قانون علیت برای ما بیاوردید ببینیم شرطتان چیست تا اگر وقتی باشد ادامه دهیم...

Abdolhusain
Wednesday 6 August 2008, 11:55PM
بسمه تعالی شانه


..بنده دارم از موجود مجرد از ماده و زمان صحبت می کنم موجودی که در اثر حرکت درونی و ذاتی تغییر می پذیرد و تکامل تدریجی دارد یعنی از قوه به فعل و در پایان زوال البته زوال ماهیت نه وجود که امری الهی است..
..در قران از این قبیل ایات داریم از جمله آنها اين آيه است : (و نفخ فيه من روحه )، (و خدا از روح خود در او دميد) كه در ضمن آيات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آيه (يسئلونك عن الروح ، قل الروح من امر ربى )، (از تو از روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است )
بيان مى كند كه روح از جنس امر خداست و سپس در آيه : (انما امره اذا اءراد شيئا، ان يقول : له كن فيكون ، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء)، (امر او در وقتى كه چيزى را اراده كند، تنها اين است كه به آن چيز بگويد بباش ، و بى درنگ موجود شود، پس ‍منزه است آن خدائى كه ملكوت هر چيز را بدست دارد)، بيان مى كند كه روح از سنحه ملكوت و كلمه (كن ) است .
و سپس در آيه : (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر) او را به وصف ديگرى توصيف كرده ، و آن اين است كه اولا يكى است و ثانيا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبير به چشم گرداندن مى رساند كه امر خدا و كلمه (كن ) موجودى است آنى نه تدريجى ، كه چون موجود ميشود، وجودش مشروط و مقيد به زمان و مكان نيست .
از اينجا روشن مى گردد كه امر خدا - كه روح هم يكى از مصاديق آن است - از جنس موجودات جسمانى و مادى نيست ، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود ويكى از احكام عمومى ماده اين است كه به تدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه در انسان هست مادى و جسمانى نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد...(المیزان)
..وهمچنین در مورد ملائکه نیز همین طور می باشد ملائکه الهی داری درجات کمالی می باشند که از لحاظ کمال وجودی با هم فرق می کنند و عقل محض البته فعلیت محضند و هیچ گونه تغییر و دگرگونی در انها نیست البته روایات در این زمینه از معصومین بالاخص امیرالمومنین هست...

...خوب حال اگر امر خدا به فرشته ای در عالم ملکوت قرار بگیرد ایا این فعل ملازم با زمان مادی است یا خیر...چون زمان وحرکت خاصیت جسم مادی است و چیزی جدای از ان نیست و ظرفی جدا ندارد که عالم ملکوت را هم در بر گرفته باشد...بنده به حادث بودن زمانی عقیده کامل دارم و لی ایا شما می توانید روایتی بیاورید که حدوث ملائک نیز زمانی است یعنی حادثیت انها نیز ملازم با زمان باشد...اولا:
آنچه تغییر و تبدیل بپذیرد هرگز مجرد نخواهد بود.

ثانیا:
روح نیز جسم است،چنانچه در روایت شریفه وارد شده است که روح جسمی رقیق است.نفخت فیه من روحی نیز ارتباطی به روح خدا ندارد،چنانچه در بحث استناد مکتب عرفان روایات در این خصوص را اوردیم و نشان دادیم که منظور از روح روح مخلوق بوده که به سبب شرافت به خدا اضافه شده است.مثل بیت الله و...توضیحش را در همان بحث خوانده اید.پس دوباره چیزی را که جوابش را گرفته اید تکرار نفرمایید.
امر خدا نیز فعل خداست،و فعل حادث و مقید به زمان است.

ثالثا:
آن ایجاد مخلوقات(ایجاد کردن توسط مخلوقات)است که به صورت تدریجی واقع میشود،و الا خدایی که ایجادش بعد العدم و لا من شی میباشد به صورت آنی ایجاد میکند،و دلیلی وجود ندارد تا گفته شود چون من قدرت آنی ایجاد کردن را نداریم پس خدا هم ندارد!

رابعا:
روایاتی وجود دارد(که بعدا خواهم اورد)که غیر از خدا همه چیز جسم-به معنای عام آن-است.

خامسا:
اگر ادعایی دارید که روایاتی از امیرالمومنین رسیده است نقلشان کنید تا انها را بدانیم.ملائکه نیز مجرد نمیباشند و جسم هستند و تغییر و تبدیل میپذیرند و فانی هم میشوند.
حدوث ملائکه نیز زمانی میباشد،چون ملائکه نیز مخلوقند و حدوث جمیع مخلوقات زمانی بوده و اصلا حدوثی که در تمام روایات امده است زمانی است چنانچه گذشت و با استناد به روایات ان را ثابت کردیم.



...پس شما یک دلیل روایی برای من بیاورید که موجودات ملکوت ملازمت با زمان دارند یا حد اقل زوال دارند و تغییر می پذیرند..شما از کجا فهمیدین بنده تاویل عرفی را می گویم یا تاویل قرانی را ..از طرفی شما کدام خلق را می گویید خلق امری وطولی یا مادی و عرضی (قوه به فعل) مانند نطفه از قوه به فعل فرزند...خوب کجا بنده حرفی از انکار یا رد روایات زدم بنده دارم توضیحات جناب عالی را در پا ورقی ان نقد می کنم حال شما نمی توانید جواب بدهید انرا به روایات نچسبانید..
....در ثانی بنده گفتم حدوث زمانی فقط در مورد اشیا مادی است که دانشمندان مادی نیز قائل به ازلی بودن انها داشتند ..البته با استناد به فکر غلط دانشمندان طبیعی ان زمان...در روایت داریم که به جز خدا همه چیز تغییر و تبدیل میپذیرد و فانی میشود و...بنابرین الان شما دو راه بیشتر ندارید،یکی اینکه ادعا کنید موجودات ملکوت خود خدا هستند،که این ادعا باطل است.دیگر اینکه قبول کنید که وجود مجردات-که فقط ادعایش را میکنید و دلیلی بر آن ندارید-صرف ادعا و افسانه محض است و چیزی غیر از خدا مجرد نیست.
فرمودید بنده روایات را تاویل میکنم،و این نشان میدهد که شما اصلا معنای تاویل را هم نمیدانید،چون هیچ تاویلی در این روایات صورت نگرفته است!
واضح است که مثلا در مورد اراده،امام معصوم فرموده است صفت فعل است و شما ادعا دارید صفت ذات است،ما روایات معتبر در این خصوص آوردیم،و شما نمیتوانید صراحتا روایت را انکار کنید،لذا فقط ادعا میکنید بنده تفسیر به رای کرده ام!وقتی هم از شما خواسته میشود که توضیح بدهید این تفسیر به رای کجا بوده است جوابی ندارید که بدهید.
در واقع شما کلام بنده را نقد نمیکنید چون من حرف خاصی از خودم نمیزنم،شما روایت را صراحتا میخواهید رد بکنید،اما ازینکه اعتقاد واقعی شما را دوستان بفهمند هراس دارید،لذا بنده را بهانه میکنید و با عصبانیت تمام کلام من را رد میکنید در حالی که انچه من گفته ام همان فرمایش معصوم علیه السلام است.
بنده هم برای شما توضیح دادم که حدوث زمانی مربوط به جمیع "ماسوی الله" است و دلیل از مکتب اهل بیت علیهم السلام نیز اورده شد.حالا شما برای خودتان و در ذهن خلاقتان موجوداتی مجرد که هرگز وجود خارجی ندارند نیز ساخته اید،بعد میگویید اینها حادث زمانی نیستند!اصلا چنین موجوداتی وجود ندارند،ما سوی الله حادث زمانی است چنانچه ثابت شد،البته یک راه برایتان وجود دارد ان هم اینکه بگویید اصلا جز خدا چیزی وجود ندارد و ما سوی الله در کار نیست!!



...عجب حرفی می زنید بنده کجا گفتم اراده صفت ذات است بنده یکسر دادم بر سر این است که اراده صفت فعل است واما در مورد اینکه بنده گفتم اراده عین ذات است مطلب دیگری است که شما باز عمدا ان را به صفت ذات باری تعالی متصف کردین بنده گفتم صفات حق تعالى در عين حال كه با صفات ديگر مفهوما مغاير است ، ولى مصداقا يك واحد است ذات مستجمع جميع كمالات (مانند رازق ، محيى ، مميت ) از حيث مصداق يك واحد است در حالی که شما می گویید این طور نیست در حالی که این صفات صفاتی نسبی هستند و زائد نسبی نه زائد حقیقی نتیجتا خداوند، واقعيتى است كه هيچ كمال وجودى را فاقد نيست ...پس خداوند دارای اراده هست و این اراده کمالی اضافه بر ذات او نیست که اگر این طور باشد قدم خواهد بود...باز هم در تناقض گرفتار شدید!شما یا باید بگویید اراده فعل است یا اینکه اراده را عین ذات خدا بدانید!اگر فعل باشد-که هست عقلا و نقلا-دیگر عینیتی با ذات نخواهد داشت،و اگر عین ذات باشد دیگر گفتن اینکه اراده صفت فعل است بی معنی خواهد بود.



...لازم نیست روایتی برای شما بیاورم چون حرفی از زمان نیامده در ثانی حال شما اگر قوانین ترمودینامیک و قوانیین انتروپی و غیره را که با استدلا لات فلاسفه الهی کاملا منطبق است برای ما از روایات اوردین بنده نیز روایتی برای انتزاع زمان از حرکت برای شما می اورم ..اینها قوانین علمی هستند که از رشد عقلی بشر انتزاع گردیده و ربطی به داشتن روایات در این مورد ندارد..واما در مورد روایت خداوند متعال تمام اشياء را با مشيت و اراده خود خلق نموده ، و اما الاراده نفسها فلا تحتاج الى اراده . اخرى ، و الا لتسلسل . (و اما خود اراده ، نيازى به اراده ديگر ندارد، و گرنه تسلسل پيش مى آيد) و مشيت و اراده علت است براى تمام موجودات ، و خداوند اشياء را با اراده خلق مى كند، و اراده و مشيت از اول تا آخر عمل وجود دارد. و اراده از صفات فعل است و از مقام فعل انتزاع مى شود، نه از صفات ذات ؛ يعنى اجتماع اجزاى علت تامه را گرداگرد (معلول ) كه با اجتماع آنها فعل محقق مى شود، (اراده ) مى گويند و اراده از آنجا انتزاع مى شود...برای همین است که که در روایت امده است خلق الاشياء بالمشيه ، و المشيه بنفسها...دقت بفرمایید که بحث ما در خصوص مسائل دینی است.در این مسائل توحیدی و اعتقادی محال است که ما ادعایی بکنیم و در خصوص ان اهل بیت علیهم السلام چیزی نفرموده باشند.ولو به صورت عام.لذا نفرمایید قوانین فلان و...!ما صحبتی از انها نفیا یا اثباتا نکرده ایم و به بحث ما هم ربطی ندارد.صحبت ما بر سر حدوث عالم یا قدم ان است.فلسفه عالم را قدیم میداند،اراده را صفت ذات میداند و...،ما هم نشان دادیم که عالم حادث است به معنی مسبوقیت به عدم و موجودیت حقیقی بعد ان لم یکن،و اراده از صفات فعل است و ادعای عینیت اراده با ذات موجب این ادعاست که غیر خدا همواره با او بوده است.اینکه بگویید اراده فعل خداست گفتار شما را در مورد اینکه اراده عین ذات خداست زیر سوال خواهد برد!کجا شنیده و دیده اید که فعل که حادث است عین ذات ازلی باشد؟
اما در مورد روایت هم باز اعتقاد خودتان را زیر سوال بردید!چونکه در روایت وارد شده است که:
الف)المشیه والارده من صفات الافعال.
ب)المشیه محدثه.
ج)خلق الله المشیه...
و....
و....
در تمام اینها حرف شما مبنی بر عینیت اراده و مشیت خدا با ذات او زیر سوال میرود!چون مخلوق هرگز عین ذات نخواهد بود!


...در کدام روایت حرفی از حدوث زمانی است برای من بیاورید ببینم البته بنده حدوث زمانی را قبول دارم حتی برهان قاطع عقلی هم در این مورد برای شما اوردم ولی روایتی ندیدم که حادث ان هم زمانی حرفی زده شده یاشد در روایات فقط حادث یا قدیم ذکر شده همین...از طرفی همانطور که گفته شد قائل به قدم عالم بودن چرت محض است و فرستادن انبیا را هم زیر سوال می برد البته در مورد عالم ماده و ادم ابوالبشر...اولا در پست بیست و یکم روایات را اوردیم و بررسی دقیقی هم کردیم و اعتقاد مکتب اهل بیت در خصوص حدوث زمانی ماسوی الله را ثابت کردیم.البته شما مختصر مطالبی گفتید که ان هم رد شد.
هر چند چنانچه دلایلی که اوردم هم نبودند باز هم حدوث حدوث زمانی بود،و حدوث زمانی نفی نمیشد،و این را هم در همان بحث توضیح داده ام.
اصلا همانکه در روایات فقط حادث یا قدیم ذکر شده نشان میدهد که مقصود حدوث زمانی است،دلیل این را هم در همان پست عنوان کرده ام.
ثانیا شما خود معتقد به قدم عالم هستید و این را هم چندین مرتبه بیان کرده اید،لذا خودتان معترف هستید که اعتقادتان چرت محض است!ضمن اینکه این حرف بسیاری از بزرگان شماست که عالم قدیم است،حالا شما میتوانید عقائد ایشان را چرت محض نامگذاری کنید!
ثالثا اگر منظورتان از عالم ماده در مقابل مجرد است،باز هم عرض میکنم شما کماکان در اشتباه بزرگ خود در خصوص وجود مجردات هستید و این را هم نمیتوانید هرگز اثبات کنید،و چیزی ورای این عالم به قول شما عالم ماده وجود ندارد،یکی خداست و ماسوای او تماما حادث و مخلوق و به قول شما عالم ماده هستند.



...بنده این همه حرف از چرت بودن قدم عالم می زنم باز شما مکرر ان را تکرار می کنید کجای فلسفه صدرایی گفته عالم قدیم است البته ان روایاتی که بنده اوردم که البته از خودم هم نبود از ماخذ معتبری نیز بود و لی شما باز ان را چسباندین به عالم ماده لطفا رجوع نمایید و ببینید..خب مشخص است که از اعتقادات فلاسفه هم اطلاع زیادی ندارید.چیزی نیست،ما هم معتقدیم که حرفشان و حرفتان در خصوص قدم عالم چرت محض است!آن روایاتی هم که اوردید مشتی روایت ضعیف بود که پاسخشان را دادم،و بعضی از انها نیز به کل جعلی بودند،مثل دروغهایی که از کتاب آن جماعت ملحد نقل کردید و بعد از توضیح بنده در خصوص ان کتاب دیگر پیدایتان نشد که جوابی در ان مورد بدهید!



..مثل اینکه هر چه ما می نویسیم همه عبث و بیهوده است اصلا شما این مطالب را می خوانید اگر یک کم دقت کنید انچه که من اوردم همان است که در روایت است اگر نیست لطف کنید و جزء به جزء انرا با روایت مغایرت دهید ببینیم می توانید یا نه به هر حال معنی خداوند متعال (احد) است ، يعنى اجزاء ندارد نه خارجا و نه ذهنا و نه عقلا. چنانكه در روايتى آمده است كه حضرت اميرالمومنين عليه السّلام در جنگ جمل در تفسير معناى (احد) فرمود: (خداوند احد است يعنى يگانه اى است كه قسمت بر نمى دارد نه عقلا، نه خارجا و نه خيالا) که همان چیزی است که بنده اوردم در مورد واحد نیز همانطور ...حال این شمایید که با روایت مو به مو باید انها را رد نمایید که روایت یعنی این و ان چیزی که شما اوردین یعنی این پس مغایرند ....در مورد مشیت و اراده در مطلب قبلی توضیح داده شد که این به تسلسل مربوط است ..
..در مورد افعال خداوند مگر می شود افعال او با خودش مانند هم باشند این چه ربطی به اسما و صفات او دارد این که می گوییم اراده از صفات فعل است یعنی از ان فعل انتزاع گردیده و ربطی به تشبیه افعال او که سراسر هستی را فرا گرفته ندارد..در مورد عینتی که بنده اوردم که همان مصداق واحد است جناب عالی خلط موضوع فر موده اید که در مطلب قبل توضیح داده شد...در خصوص احد و واحد این شما هستید که مطلب را درست نخوانده اید!
شما ادعا کردید که احد و واحد فرق دارند و خواستید برای بنده فرقشان را توضیح بدهید که روایت شریفه ای که اوردم نشان میدهد که احد و واحد برای خدا به یک معنی هستند.این اولا.بنابرین کلام شما رد شد.

ثانیا احدیتی که فلسفه قائل است جز اجزا داشتن خدا و اینکه موجودات اجزای تشکیل دهنده خدا هستند و مجموعه این جهان میشود خدا!! چیز دیگری نیست چنانچه به ان تصریح هم کرده اند.
لذا اینکه حضرت میفرمایند خدا قسمت پذیر نیست و...قبل از هر چیز اعتقادات باطل فلاسفه را زیر سوال میبرد.

ثالثا در خصوص مشیت و اراده ادعا کردید که عینیت با ذات دارند و دیگر اباطیل که بطلانش را نشان دادیم،و گفتم که آنچه عینیت با ذات دارد صفاتی است که از انها به صفات ذات تعبیر میشود نه نفس افعال اختیاری خدای متعال که فعل اوست،نه خود او.

رابعا شما معتقدید که فعل خدا با خودش یکی است!وقتی میگویید اراده خدا عین ذات اوست همین را بیان میکنید،چرا که اراده فعل خداست،و فعل خدا مطابق آنچه اوردیم نمیتواند عین ذات باشد!اما شما ادعا دارید این فعل عین ذات است!

خامسا خیلی وقت قبل به شما گفته بودم که اصل مشکل شما خلط بین ذات و فعل و صفات ذات و صفات فعل است،لذا هر چه را به عنوان صفت میشنوید ادعای عینیت با ذات را برای ان میکنید در حالی که این غلط است و اکثر اینها افعال خدا هستند و جز صفات ذات چیزی عینیت با ذات ندارد.



...منظور جناب عالی این است که ذات باری از وجود اراده منفک است و در او نیست ؟؟؟واراده فقط در وجود افعالش است مثلا انسان ؟؟؟اگر نیست که حرفی نداریم و لی اگر هست چگونه اتصافی است؟؟هر چند در مطالب بالا در مورد ان توضیح داده شد...
..بقیه مطالبتان تکراری است در بالا جواب داده شد...اولا:
اینکه چیزی در خداست! معنایی ندارد و ما به چنین چیزی قائل نیستیم.

ثانیا:
منظور این است که اراده غیر خداست،فعل خداست،خدا اگر بخواهد اراده میکند و اگر نخواهد اراده نمیکند.برخلاف مکتب فلسفه و عرفان که اراده را عین ذات میدانند،و معتقدند خدا همیشه اراده میکرده است!و بدین صورت قدم عالم را هم ثابت میکنند،در حالی که حادث بودن اراده و اینکه خدا اراده نمیکرده و سپس اراده میکرده و....از مسلمات مکتب اهل بیت بوده و در روایات شریفه نیز به وضوح امده است که یکبار خواندن مناظره امام رضا علیه السلام برای شما کافی است!به ابتدای بحث رجوع بفرمایید!
حالا جواب بنده را بدهید کمی شاد شویم،امام علیه السلام میفرماید اراده خدا غیر اوست،و الا باید همراه خدا همیشه غیر او میبود.بنده هم میگویم امام علیه السلام فرموده اراده غیر اوست و عین ذاتش نیست و اگر اینطور نبود لازم میامد که غیر خدا همیشه با خدا بوده باشد،حالا بفرمایید کجای این کلام بنده به قول شما تفسیر به رای است؟نشانمان دهید.

ادامه در پست بعد.

Abdolhusain
Wednesday 6 August 2008, 11:56PM
بسمه تعالی شانه


...خوشبختانه همه عقلا می دانند که علم خداوند با علم مخلوق هم سنخ نیست ولی چون شما چسبیده اید به الفاظ و سطحی نگر هستید دلیلی ندارید برای چه فقط استناد به روایت می کنید حالا چرا چون در هیچ روایتی بیشتر از ان صحبتی نشده فقط امده علم خداوند لایتناهی است و قدیم است در حالی که حکما الهی هم چیزی خلاف ان را نمی گوید برای جناب عالی نیز ایاتی در این مورد اوردم ولی چون چیزی بیشتر از نمی دانید جرات نمی کنید از روایت بیرون بیایید حتی به قران رجوع کنید مگر اینکه حدیثی در مورد ان ایه باشد که استناد به ان نمایید...
واما در مورد محبت و مهربانی و دیگر چیزها که به جای اینکه دلیل عقلی دهید فقط می دانید ذات خداوندی تغییر پذیر نیست و اگر خدایی نا کرده چیزی در این مورد سوال گردد فقط همین است که گفته شده ..این را هر شخصی می داند که تغییر در دات باری وجود ندارد ولی این جواب برای پیره زنکهای کوچه وبازار خوب است نه برای یک کسی که ادعای عقل در مکتب اهل بیت را می کند..
..تمام صفات کمال را خداوند در حد اعلی مرتبه داراست و این ربطی به اینکه حال خداوند تغییر کند ندارد خوب همان بسمه تعالی شانه که می نویسید خود بیانگر همه چیز هست...اولا:
ما به همان اندازه که به روایات شریفه ملتزم هستیم به قرآن نیز ملتزم میباشیم،جز اینکه معتقدیم که قران متشابهاتی دارد که باید به محکمات ارجاع داده شوند،چنانچه روایات نیز همینطورند،اما درباره قران این مساله بیشتر به چشم میخورد.

ثانیا:
ما به سفارش مولای متقیان عمل میکنیم که گفته است با روایات با دشمن احتجاج کنید،چون قرآن وجوه و بطون زیادی دارد و روایات انقدر واضح است که کسی نتواند انها را زیر سوال ببرد.در این بحث هم همه دیدند که شما چطور نتوانستید در مقابل روایات پاسخی بدهید.البته ایات قرآنی نیز در ادامه بحث در خصوص حدوث عالم خواهند امد تا اعتقاد فلاسفه در مورد قدم عالم بیشتر زیر سوال برود!

ثالثا:
برای رد گفتار شما دلیل عقلی یا نقلی تفاوتی نمیکند،چون شما خودتان را پیرو مکتب اهل بیت معرفی کردید،ایا غیر ازین بود؟ایا همینکه احساسات باعث تغییر و تبدیل در ذات میشوند و این برای خدا محال است برای شما کافی نیست تا دیگر ازین کفریات نفرمایید؟؟
مشخص است که احساسات و مانند آن در خدای متعال راهی ندارد،گرچه شما غیر ازین را معتقد باشید!

ضمنا خیلی خوبه،کم کم دارید معنی اختلاف اسم و معنی رو متوجه میشید!


....خوب بیاورید ببینیم ان روایات چه هستند ..تا بنده نیز همین مراتب امر را از قران البته نه خودم بلکه استناد به تفسیر بزرگ المیزان برایتان بیاورم انوقت مشخص می شود...در ثانی بنده هیچ گونه از این مطالب را از ذهن خودم تقریر نمی کنم وتماما بر گرفته از کتب معتبره است و با دلایل محکم...اولا:
انشاءالله ان روایت را مینویسم تا بیشتر متوجه شوید.هر چند قسمت کوتاهی از ان را نوشتم و همین برای اهل هدایت کافی بود!

ثانیا:
تفسیر المیزان اعتباری به خودی خود ندارد،اگر حرفی دارید میتوانید از روایات بیاورید،یا اینکه آیه محکم قرآن در خصوص ان باشد،البته خوب است که از تفسیر المیزان نیز بیاورید تا چهره حقیقی طباطبایی بیشتر برای دوستان مشخص گردد.البته الان که اصلا فرصتی نیست اما سر فرصت در خصوص برخی از نظریات این شخص که دوستان از ان اطلاعی ندارند در این تالار خواهم نوشت.

ثالثا:
ما که در این مطالب چیزی به اسم دلیل ندیدیم و انچه بود صرفا مطالبی بود که مورد قبول خودتان بود!نه دلیل محکم!البته شاید دلیل محکم تنها نزد شما!اما چقدر جالب است که شما روایات معتبر را صراحتا رد میفرمایید،اما از کتب معتبر!(البته همان کتب فلسفی منظورتان است!)مطلب میاورید!چطور است که این کتب این همه نزد شما قداست دارند،اما روایات اهل بیت علیهم السلام برای شما ارزشی ندارند که حرف ایشان را قبول نمیفرمایید؟؟




..حتما برای ما بیاورید که این ملائک چگونه زوال دارند چون زوال مربوط به ماده است که حرکت و زمان دارد...و همچنین انها حدوث زمانی دارند یعنی اگر ملکی را خدا وند خلق کند در ظرف زمان خلق می کند...

..در مورد تاپیک قبلی نیز چون تمام مباحث فقط جدل و حاشیه پراکنی بود بنده دیگر تمایلی برای ادامه بحث در خود ندیدم و لی در مورد قانون علیت برای ما بیاوردید ببینیم شرطتان چیست تا اگر وقتی باشد ادامه دهیم...اشتباهتان باز همین است که مخلوقات را در ذهنتان تقسیم به مخلوقات مادی و غیر مادی فرموده اید،سپس میفرمایید زوال مربوط به مخلوق مادی است!مشخص است که این تفکر شما صحیح نیست.موجود منحصر است در خالق یکتا و مخلوق،که اولی زوال نمیپذیرد و دومی زوال پذیر و تغییر و تبدیل پذیر است.انشاءالله روایاتی در این خصوص هست که میاورم،در پستهای آینده.
ان شرط را هم در همانجا توضیح داده ام.

erfanal
Thursday 7 August 2008, 09:42PM
اولا:
آنچه تغییر و تبدیل بپذیرد هرگز مجرد نخواهد بود.

ثانیا:
روح نیز جسم است،چنانچه در روایت شریفه وارد شده است که روح جسمی رقیق است.نفخت فیه من روحی نیز ارتباطی به روح خدا ندارد،چنانچه در بحث استناد مکتب عرفان روایات در این خصوص را اوردیم و نشان دادیم که منظور از روح روح مخلوق بوده که به سبب شرافت به خدا اضافه شده است.مثل بیت الله و...توضیحش را در همان بحث خوانده اید.پس دوباره چیزی را که جوابش را گرفته اید تکرار نفرمایید.
امر خدا نیز فعل خداست،و فعل حادث و مقید به زمان است.

ثالثا:
آن ایجاد مخلوقات(ایجاد کردن توسط مخلوقات)است که به صورت تدریجی واقع میشود،و الا خدایی که ایجادش بعد العدم و لا من شی میباشد به صورت آنی ایجاد میکند،و دلیلی وجود ندارد تا گفته شود چون من قدرت آنی ایجاد کردن را نداریم پس خدا هم ندارد!

رابعا:
روایاتی وجود دارد(که بعدا خواهم اورد)که غیر از خدا همه چیز جسم-به معنای عام آن-است.

خامسا:
اگر ادعایی دارید که روایاتی از امیرالمومنین رسیده است نقلشان کنید تا انها را بدانیم.ملائکه نیز مجرد نمیباشند و جسم هستند و تغییر و تبدیل میپذیرند و فانی هم میشوند.
حدوث ملائکه نیز زمانی میباشد،چون ملائکه نیز مخلوقند و حدوث جمیع مخلوقات زمانی بوده و اصلا حدوثی که در تمام روایات امده است زمانی است چنانچه گذشت و با استناد به روایات ان را ثابت کردیم.
..در مورد اولا که شکی در ان نیست ..اصلا حرکت مربوط به ماده و از خواص ان است...

..ثانیا:صحبت بر سر ماهیت نیست؛ که البته فقط خداوند صرف الوجود و وجود محض است و عاری از ماهیت که غیر از او ما سوی تماما ماهیت دارند که قران و روایات نیز صحه بر ان می گذارد ..اصلا تمام اسمانها جسمانی هستند وداخل در عالم طبیعت و لی این ربطی به سنخیت انها ندارد پس اصلا جسمانی بودن اسمانها مانند جسمانیت مادی نیست .. در قران نیز اصلا در این مورد صحبتی نشده ..اصل این است که نفس و يا به عبارتى روح آدمى موجودى است مجرد از ماده حال با ماهیت و جسمانی دیگری هیچ ربطی به زمان دار بودن ان ندارد اصلا این روح و یا نفس ضد ماده و حرکت است وگرنه باید با زوال و تباهی جسم ان نیز از بین می رفت و لی در این دنیا زوال روح یا هستی عبور از نشایی به نشایی دیگر است...از طرف دیگر این هستی و وجود نیز که امر الهی است از ابتدا نیز داخل در مکان و زمان واقع نشده که حالا بخواهد از ان خارج شود... پس این جواب بنده نشد..سنخیت و ماهیت و جسمانی بودن عوالم دیگر نیز ربطی به مادی بودن این جهان ندارد...از طرفی نیز ربطی به حادث زمانی بودن انها ندارد چون امر الهی و هستی هیچ وقت در مکان وزمان واقع نمی گردد..این ماده است که در بعد مکان وزمان از قوه به فعل می رسد و احتیاج به حدوث زمانی دارد نه امر و هستی...

ثالثا:این از باب ضیق خنداق است که شما از یک شاخه به شاخه ای دیگر می پرید و اشتباهی بعد از اشتباه دیگر ..چه کسی گفته تبدیل نطفه به علقه و....تا فرزند کار مخلوق است یا رشد یک درخت از قوه(هسته) به فعل(درخت) کار مخلوق است اینها مربوط به همان ضرورت قانون علیت می شود که جناب عالی ان را اجباری می دانید ..خداوند امر خود را بدون الگو ی قبلی اشیا ایجاد می کند بر خلاف انسان مادی که افعال خود را بر اساس الگوهای از پیش تعیین شده ایجاد می کند...

رابعا :لازم نیست بیاورید این را خود قران نیز گفته است .اصلا حکمای الهی نیز با برهان ان را ثابت کرده اند که ماسوی همه دارای ماهیت می باشند فقط ذات حق است که صرف الوجود و وجود محض است...به هر حال مادی بودن و زمان داشتن مواد جهان ما هیچ ربطی به جسمانیت بودن دیگر مخلوقات و دیگر عوالم ندارد این نیز دلیلی نمی شود که موجود مجرد از ماده وجود ندارد...


خامسا:این را ابتذا به شما بگویم که هیچ موجودی زوالی به معنای پوچ و باطل شدن ندارد اگر هم زوالی باشد تبدیل است ... در ثانی ملائكه از آن جا كه هر چه مى كنند به امر خدا مى كنند، هرگز شكست نمى خورند، به شهادت اينكه فرموده : (و ما كان اللّه ليعجره من شى ء فى السموات و لا فى الاءرض ) و از سوى ديگر فرموده : (و اللّه غالب على امره ) و نيز فرموده : (ان اللّه بالغ امره )
از اين جا روشن مى شود ملائكه موجوداتى هستند كه در وجودشان منزه از ماده جسمانى اند، چون ماده جسمانى در معرض زوال و فساد و تغيير است ، و نيز كمال در ماده ، تدريجى است ، از مبداء سير و حركت مى كند تا به تدريج به غايت كمال برسد، و چه بسا در بين راه به موانع و آفاتى برخورد كند و قبل از رسيدن به حد كمالش از بين برود، ولى ملائكه اين طور نيستند...
پس از اين بيان روشن مى شود که در روايات ، سخن از صورت و شكل و هياءتهاى جسمانى ملائكه رفته ، -- از باب تمثل است ، و خواسته اند بفرمايند: فلان فرشته طورى است كه اگر اوصافش با طرحى نشان داده شود، به اين شكل درمى آيد، و به همين جهت انبيا و امامان ، فرشتگان را به آن صورت كه براى آنان مجسم شدند، توصيف كرده اند و گرنه ملائكه به صورت و شكل درنمى آيند...نتیجتا انان فعلیت تام و کمال تام در همان رتبه خودهستد نه مانند موجود مادی که برای کمال بخواهد از قوه به فعل حرکتی داشته باشد...این حرکات فقط مربوط به موجود مادی است و بس...حال امر وجودی ملائک با حدوث زمانی شباهتی دارد یا خیر...


در روایت داریم که به جز خدا همه چیز تغییر و تبدیل میپذیرد و فانی میشود و...بنابرین الان شما دو راه بیشتر ندارید،یکی اینکه ادعا کنید موجودات ملکوت خود خدا هستند،که این ادعا باطل است.دیگر اینکه قبول کنید که وجود مجردات-که فقط ادعایش را میکنید و دلیلی بر آن ندارید-صرف ادعا و افسانه محض است و چیزی غیر از خدا مجرد نیست.
فرمودید بنده روایات را تاویل میکنم،و این نشان میدهد که شما اصلا معنای تاویل را هم نمیدانید،چون هیچ تاویلی در این روایات صورت نگرفته است!
واضح است که مثلا در مورد اراده،امام معصوم فرموده است صفت فعل است و شما ادعا دارید صفت ذات است،ما روایات معتبر در این خصوص آوردیم،و شما نمیتوانید صراحتا روایت را انکار کنید،لذا فقط ادعا میکنید بنده تفسیر به رای کرده ام!وقتی هم از شما خواسته میشود که توضیح بدهید این تفسیر به رای کجا بوده است جوابی ندارید که بدهید.
در واقع شما کلام بنده را نقد نمیکنید چون من حرف خاصی از خودم نمیزنم،شما روایت را صراحتا میخواهید رد بکنید،اما ازینکه اعتقاد واقعی شما را دوستان بفهمند هراس دارید،لذا بنده را بهانه میکنید و با عصبانیت تمام کلام من را رد میکنید در حالی که انچه من گفته ام همان فرمایش معصوم علیه السلام است.
بنده هم برای شما توضیح دادم که حدوث زمانی مربوط به جمیع "ماسوی الله" است و دلیل از مکتب اهل بیت علیهم السلام نیز اورده شد.حالا شما برای خودتان و در ذهن خلاقتان موجوداتی مجرد که هرگز وجود خارجی ندارند نیز ساخته اید،بعد میگویید اینها حادث زمانی نیستند!اصلا چنین موجوداتی وجود ندارند،ما سوی الله حادث زمانی است چنانچه ثابت شد،البته یک راه برایتان وجود دارد ان هم اینکه بگویید اصلا جز خدا چیزی وجود ندارد و ما سوی الله در کار نیست!!



...اولا بنده اصلا غلط بکنم که بخواهم سخن معصوم را رد کنم بالاخره سخنان ایشان حجت است و تکلیف است که انها را یاد بگیریم ولی مطلب چیزی دیگری است که به ان بزرگان ربطی ندارد و این شماییدکه باید در قبال تفاسیری که نمودین به بنده جواب دهید حال اگر نمی توانید این دیگر به شما مربوط است نه به روح و اصل سخن ان بزرگواران..در مورد مجردات از ماده توضیح داده شد کا دارای ماهیت هستند و جسمانی هم می باشند ولی از لحاظ سنخیت با عالم ماده هیچ دلیلی نیست . و امّا راجع‌ به‌ بحث‌ ديگري‌ كه‌ ادامه‌ داشت‌؛ و آن‌ زيادي‌ صفات‌ از ذات‌ أقدس‌ حقّ متعال‌، و يا عينيّت‌ آن‌
بود.همانطور که گفته شد ذات حضرت حق وجود صرف است و از آنجا كه‌ وجود بذاته‌ با عدم‌ تناقض‌ دارد؛ و آن‌ را در حاقّ ذات‌ خود، طَرد مي‌كند و مي‌راند؛ بنابراين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قبول‌ نمي‌كند كه‌ عدم‌ بر او وارد شود، و بر او حمل‌ گردد.از طرفی همانطور که گفته شد(البته اشتباه خلطی شد) ذات‌ عين‌ صفات‌ است و اين‌ عينيّت‌ يك‌ جانبه‌، از باب‌ عينيّت‌ مطلق‌ است‌ با مقيّد .که سخنان امیرالمومنین و دیگر ائمه معصومین نیز صحه بر ان می گذارد در حالی که اگر دوگانگی باشد باعث دوئیت می گردد از طرفی همین صرف الوجود بودن وجود حق دلیلی به نفی وحدت عددی است که هر انچه که از کمالات وجودی تصور کنی که خارج از این صرف باشد اینطور نیست بلکه داخل در این وجود بسیط و صرف می باشد چون حدی در این وجود متصور نیست..صفت اراده نیز به همین صورت است هر چند صفت فعل هست ولی باز خارج از وجود ذات نیست ... در مورد اراده نیز قبلا برای جناب عالی توضیح داده شد که از فعل انتزاع می گردد حال نمی دانم شما چرا اینقدر ان را به ذات می چسبانید مشخص نیست..به هر حال ذات باری عین صفات است و ذات مستجمع جمیع صفات است ...

..در مورد حدوث زمانی تمام انچه اورده شد از تفسیرات شما بود نه در روایات در روایات فقط حدوث و قدوم ذکر گردیده حال شما به مجردات مادی که قرار دارند و فعلیت محضند قائل نیستیند این دیگر مشکل خودتان است ما برای شما از قران هم دلیل اوردیم حال این شما هستید که باید روایاتی بیاورید که ملائک فعلیت نیستند و در زوال (نابودی و باطل شدن) می باشند...



قت بفرمایید که بحث ما در خصوص مسائل دینی است.در این مسائل توحیدی و اعتقادی محال است که ما ادعایی بکنیم و در خصوص ان اهل بیت علیهم السلام چیزی نفرموده باشند.ولو به صورت عام.لذا نفرمایید قوانین فلان و...!ما صحبتی از انها نفیا یا اثباتا نکرده ایم و به بحث ما هم ربطی ندارد.صحبت ما بر سر حدوث عالم یا قدم ان است.فلسفه عالم را قدیم میداند،اراده را صفت ذات میداند و...،ما هم نشان دادیم که عالم حادث است به معنی مسبوقیت به عدم و موجودیت حقیقی بعد ان لم یکن،و اراده از صفات فعل است و ادعای عینیت اراده با ذات موجب این ادعاست که غیر خدا همواره با او بوده است.اینکه بگویید اراده فعل خداست گفتار شما را در مورد اینکه اراده عین ذات خداست زیر سوال خواهد برد!کجا شنیده و دیده اید که فعل که حادث است عین ذات ازلی باشد؟
اما در مورد روایت هم باز اعتقاد خودتان را زیر سوال بردید!چونکه در روایت وارد شده است که:
الف)المشیه والارده من صفات الافعال.
ب)المشیه محدثه.
ج)خلق الله المشیه...
و....
و....
در تمام اینها حرف شما مبنی بر عینیت اراده و مشیت خدا با ذات او زیر سوال میرود!چون مخلوق هرگز عین ذات نخواهد بود!
...در مورد اراده برای بار صدمین است که می گویم از فعل انتزاع می گردد و صفت فعل است ودر مورد صفات هم می گویم که ذات حضرت حق عین صفاتش می باشد ..وگرنه دوئیت پیش می اید ولی بنده هر چه منتظر ماندم چیزی از جناب عالی در این مورد نمی بینم که این صفات چطور صفاتی هستند اگر زائدند چگونه زائدی هستند ..در مورد قدیم عالم نیز گفتم که فلاسفه ای که قائل به قدم عالم بودند پوسیدند ومردند الان فلسفه اسلامی موجود است ان هم تصحیح شده البته نسبی به وسیله بعضی از فیلسوفان معاصر اگر حرفی هست باید به نظرات اینان گفت نه به فلسفه قبل از اسلام ....

اولا در پست بیست و یکم روایات را اوردیم و بررسی دقیقی هم کردیم و اعتقاد مکتب اهل بیت در خصوص حدوث زمانی ماسوی الله را ثابت کردیم.البته شما مختصر مطالبی گفتید که ان هم رد شد.
هر چند چنانچه دلایلی که اوردم هم نبودند باز هم حدوث حدوث زمانی بود،و حدوث زمانی نفی نمیشد،و این را هم در همان بحث توضیح داده ام.
اصلا همانکه در روایات فقط حادث یا قدیم ذکر شده نشان میدهد که مقصود حدوث زمانی است،دلیل این را هم در همان پست عنوان کرده ام.
ثانیا شما خود معتقد به قدم عالم هستید و این را هم چندین مرتبه بیان کرده اید،لذا خودتان معترف هستید که اعتقادتان چرت محض است!ضمن اینکه این حرف بسیاری از بزرگان شماست که عالم قدیم است،حالا شما میتوانید عقائد ایشان را چرت محض نامگذاری کنید!
ثالثا اگر منظورتان از عالم ماده در مقابل مجرد است،باز هم عرض میکنم شما کماکان در اشتباه بزرگ خود در خصوص وجود مجردات هستید و این را هم نمیتوانید هرگز اثبات کنید،و چیزی ورای این عالم به قول شما عالم ماده وجود ندارد،یکی خداست و ماسوای او تماما حادث و مخلوق و به قول شما عالم ماده هس

...در مورد جوابهای که به بنده دادید اگر انصاف دهید جز مکررات چیزی دیگری مگر بوده است و اما در مورد جهان مجردات خارج از ماده هنوز بنده منتظرم که روایاتی بیاورید ببینیم اصلا روایاتی در مورد مادی بودن و زوال داشتن موجودات خارج از ماده وجود دارد یا خیر..از طرفی بنا هب دلایلی که قبلا گفته شد واین که امر الهی در مورد هستی خارج از لامکان و زمان می باشد و از طرفی اصل حادث ذاتی است که مکان ولامکان برای ان بی معنی است نه حدوث زمانی که فقط مربوط به عالم ماده است.. ان هم فقط قوه و استعداد مادی ان در این عالم رخ می دهد ولی امر و ایجاد خارج از ان است ..

شما ادعا کردید که احد و واحد فرق دارند و خواستید برای بنده فرقشان را توضیح بدهید که روایت شریفه ای که اوردم نشان میدهد که احد و واحد برای خدا به یک معنی هستند.این اولا.بنابرین کلام شما رد شد.

ثانیا احدیتی که فلسفه قائل است جز اجزا داشتن خدا و اینکه موجودات اجزای تشکیل دهنده خدا هستند و مجموعه این جهان میشود خدا!! چیز دیگری نیست چنانچه به ان تصریح هم کرده اند.
لذا اینکه حضرت میفرمایند خدا قسمت پذیر نیست و...قبل از هر چیز اعتقادات باطل فلاسفه را زیر سوال میبرد.

ثالثا در خصوص مشیت و اراده ادعا کردید که عینیت با ذات دارند و دیگر اباطیل که بطلانش را نشان دادیم،و گفتم که آنچه عینیت با ذات دارد صفاتی است که از انها به صفات ذات تعبیر میشود نه نفس افعال اختیاری خدای متعال که فعل اوست،نه خود او.

رابعا شما معتقدید که فعل خدا با خودش یکی است!وقتی میگویید اراده خدا عین ذات اوست همین را بیان میکنید،چرا که اراده فعل خداست،و فعل خدا مطابق آنچه اوردیم نمیتواند عین ذات باشد!اما شما ادعا دارید این فعل عین ذات است!

خامسا خیلی وقت قبل به شما گفته بودم که اصل مشکل شما خلط بین ذات و فعل و صفات ذات و صفات فعل است،لذا هر چه را به عنوان صفت میشنوید ادعای عینیت با ذات را برای ان میکنید در حالی که این غلط است و اکثر اینها افعال خدا هستند و جز صفات ذات چیزی عینیت با ذات ندارد.


...انصافا یکی از این مطالبی که نوشتین جدید و بدیع می باشد یک نگاهی اجمالی به نوشته های قبلیتان بیندازید تا ببینید اگثر مطالبتان اگر نگویم عین هم مثل هم هستند به شما چند بار گفتم دلایل این جانب را با دلایل عقلی رد نمایید نه اینکه مدام هی متمسک شوید به مطالب قبلیتان بنده هنوز هم می گویم ذات عین صفات است حال اگر شما حرفی دیگر دارید بگویید ما هم حض ببریم..البته هی نگویید اراده فعل است که مشکل چیز دیگری است وان اینکه شما نمی خواهید نوع و ربط ان را با ذات باری به ما بگویید فقط می دانید که صفط فعل است همین ...
..در مورد احدیت و واحدیت حداقل از اهل فن قبل از سیاه کردن بی جهت سوالی بکنید که این طور خلط موضع نشود جناب عالی هنوز فرق احد یت وواحدیت نمی دانی و به قول خودت از خودت می نویسی وای به حال بقیه تفاسیر ..فرق انها همان است که گفته شد لطفا حداقل این یکی را با دلیل علمی صرفی یا نحوی یا هر چیز دیگر بدهید اینقدر خودتان را مدود کرده اید که این یکی را هم جرات نمی کنید در بیرون از روایات جستجو کنید....

اولا:
اینکه چیزی در خداست! معنایی ندارد و ما به چنین چیزی قائل نیستیم.

ثانیا:
منظور این است که اراده غیر خداست،فعل خداست،خدا اگر بخواهد اراده میکند و اگر نخواهد اراده نمیکند.برخلاف مکتب فلسفه و عرفان که اراده را عین ذات میدانند،و معتقدند خدا همیشه اراده میکرده است!و بدین صورت قدم عالم را هم ثابت میکنند،در حالی که حادث بودن اراده و اینکه خدا اراده نمیکرده و سپس اراده میکرده و....از مسلمات مکتب اهل بیت بوده و در روایات شریفه نیز به وضوح امده است که یکبار خواندن مناظره امام رضا علیه السلام برای شما کافی است!به ابتدای بحث رجوع بفرمایید!
حالا جواب بنده را بدهید کمی شاد شویم،امام علیه السلام میفرماید اراده خدا غیر اوست،و الا باید همراه خدا همیشه غیر او میبود.بنده هم میگویم امام علیه السلام فرموده اراده غیر اوست و عین ذاتش نیست و اگر اینطور نبود لازم میامد که غیر خدا همیشه با خدا بوده باشد،حالا بفرمایید کجای این کلام بنده به قول شما تفسیر به رای است؟نشانمان دهید.

ادامه در پست بعد.

...اما در مورد اولا پسشما قائلید به اینکه وجود حق فقط ذات است و تهی از کمالات می باشد..:eek::eek:
..از طرفی یعنی چی اراده غیر از خداست یعنی این صفت در وجود خدا نیست و اراده می کند یا اینکه بی اراده خلق می کند یا هر خلق و امری یک اراده جدا و مخصوص به خود دارد که همراه با او افریده می شود و نوبت به اراده و مخلوق بعدی می رسد..بله ذات حضرت حق عین صفاتش هست و منظور از بودن همان تسلسل است که قبلا به شما گفتم و از طرفی باز تکرار می کنم که اراده صفت فعل است مانند رازقیت و..و... و از افعال انتزاع می گردد..

ما به سفارش مولای متقیان عمل میکنیم که گفته است با روایات با دشمن احتجاج کنید،چون قرآن وجوه و بطون زیادی دارد و روایات انقدر واضح است که کسی نتواند انها را زیر سوال ببرد.در این بحث هم همه دیدند که شما چطور نتوانستید در مقابل روایات پاسخی بدهید.البته ایات قرآنی نیز در ادامه بحث در خصوص حدوث عالم خواهند امد تا اعتقاد فلاسفه در مورد قدم عالم بیشتر زیر سوال برود!
...بله برای دو فرقه که روایات به اشتراک در بینشان قابل قبول باشد این حرف کاملا صحیح است که اکثرا در مورد احکام فروعی می باشد ولی در باب توحید کی همچین حرفی زده روایات ان بزرگان در این باب فقط در ارشاد عقل و فکر است حال با رشد عقلانی عمقیت این روایات نیز بیشتر بروز می کند و ظهور می یابد حال شما اگر توانستی به سوالات ملحدین مادی و حسی امروزی با روایات پاسخ دهی انوقت می توانی این حرف را بزنی اصول دینی تقلیدی نیست بلکه اعتقادی است و یکی از لوازم ان بهره گیری از عقل می باشد البته با استناد به روایات وقران...


ثانیا:
تفسیر المیزان اعتباری به خودی خود ندارد،اگر حرفی دارید میتوانید از روایات بیاورید،یا اینکه آیه محکم قرآن در خصوص ان باشد،البته خوب است که از تفسیر المیزان نیز بیاورید تا چهره حقیقی طباطبایی بیشتر برای دوستان مشخص گردد.البته الان که اصلا فرصتی نیست اما سر فرصت در خصوص برخی از نظریات این شخص که دوستان از ان اطلاعی ندارند در این تالار خواهم نوشت.
....بدبختانه اسلام هر چه می کشد از مقدس مابهایی می کشد که کمترین خیری برای این دین الهی نداشته اند فقط و فقط کارشان اختلاف پراکنی و دامن زدن به اختلافات است ..باید هم این کتاب برای شما اعتباری نداشته باشد اعتبار شما همان خودتان هستید و سطحی نگریهایتان شما حتی جوابهای بنده را نمی توانید بدهید از نوشته های پر اضطرابتان کاملا مشخص است انقدر سخنانتان تکراری و مثل یکدیگرند که مجالی از یک سخن بدیع در انها نیست .. بله خوب اگر شما توانستی یک اشکال البته با توجه به عقل خودت از این کتاب برای ما بیاوری انوقت می توانی این حرف را بزنی در ثانی نفهمیدن کلام شخصی دلیل به ایراد نیست ..
...پس واجب شد بنده نیز ایاتی از قران بیاورم .. شما همانطور که دیگر روایات را از متشابهات به محکمات بر گرداندید و الحق که بسیار هم به حق بود... البته تفسیرش با شما سپس اگر قابل دیدین ان را با المیزان مطابقت بدهیم ببینیم شاید سخن علامه اشتباه باشد بالاخره باید فرقی بین امثال شما و امثال ایشان باشد یا خیر...خوب یک مقدار هم از عرفان ایت الله قاضی و همچنین بهجت و ملکی تبریزی و نخودکی اصفهانی و رجب علی خیاط و ایت الله شوشتری و....غیره نیز یرای ما نقد کنید شاید با روایات اهل بیت ناسازگاری داشته باشند ..البته از شما بر می اید... اگر این عرفا ن و فلسفه دشمن اهل بیت است پس فاتحه خودمان را باید بخوانیم...بد نیست یک سری به این سایت بزنید تا نتایج پیرو حقیقی راببینید ..خوب شاید حرف شما درست از اب درامد و اینان دشمنان اهل بیت باشند و شما یکه تاز مکتب شریعت..
http://www.salehin.com/fa/salehin/alame/hekayat/main.htm#7

اشتباهتان باز همین است که مخلوقات را در ذهنتان تقسیم به مخلوقات مادی و غیر مادی فرموده اید،سپس میفرمایید زوال مربوط به مخلوق مادی است!مشخص است که این تفکر شما صحیح نیست.موجود منحصر است در خالق یکتا و مخلوق،که اولی زوال نمیپذیرد و دومی زوال پذیر و تغییر و تبدیل پذیر است.انشاءالله روایاتی در این خصوص هست که میاورم،در پستهای آینده.
ان شرط را هم در همانجا توضیح داده ام.
...کجا این هست که وجود زوال دارد ان چیزی که زوال دارد عالم ماده است ان هم فقط ماهیات نه وجود این را برای چندمین بار می گویم برای ما بیاورید که عالم خارج از ماده نداریم و همچنین تمام وجود غیر از خدا نابود و پوچ می شوند ..تا ببینیم این کدام مکتب اهل بیت است که همچین حرفی می زند...

Abdolhusain
Friday 8 August 2008, 02:16PM
بسمه تعالی شانه


در مورد اولا که شکی در ان نیست ..اصلا حرکت مربوط به ماده و از خواص ان است...

..ثانیا:صحبت بر سر ماهیت نیست؛ که البته فقط خداوند صرف الوجود و وجود محض است و عاری از ماهیت که غیر از او ما سوی تماما ماهیت دارند که قران و روایات نیز صحه بر ان می گذارد ..اصلا تمام اسمانها جسمانی هستند وداخل در عالم طبیعت و لی این ربطی به سنخیت انها ندارد پس اصلا جسمانی بودن اسمانها مانند جسمانیت مادی نیست .. در قران نیز اصلا در این مورد صحبتی نشده ..اصل این است که نفس و يا به عبارتى روح آدمى موجودى است مجرد از ماده حال با ماهیت و جسمانی دیگری هیچ ربطی به زمان دار بودن ان ندارد اصلا این روح و یا نفس ضد ماده و حرکت است وگرنه باید با زوال و تباهی جسم ان نیز از بین می رفت و لی در این دنیا زوال روح یا هستی عبور از نشایی به نشایی دیگر است...از طرف دیگر این هستی و وجود نیز که امر الهی است از ابتدا نیز داخل در مکان و زمان واقع نشده که حالا بخواهد از ان خارج شود... پس این جواب بنده نشد..سنخیت و ماهیت و جسمانی بودن عوالم دیگر نیز ربطی به مادی بودن این جهان ندارد...از طرفی نیز ربطی به حادث زمانی بودن انها ندارد چون امر الهی و هستی هیچ وقت در مکان وزمان واقع نمی گردد..این ماده است که در بعد مکان وزمان از قوه به فعل می رسد و احتیاج به حدوث زمانی دارد نه امر و هستی...

ثالثا:این از باب ضیق خنداق است که شما از یک شاخه به شاخه ای دیگر می پرید و اشتباهی بعد از اشتباه دیگر ..چه کسی گفته تبدیل نطفه به علقه و....تا فرزند کار مخلوق است یا رشد یک درخت از قوه(هسته) به فعل(درخت) کار مخلوق است اینها مربوط به همان ضرورت قانون علیت می شود که جناب عالی ان را اجباری می دانید ..خداوند امر خود را بدون الگو ی قبلی اشیا ایجاد می کند بر خلاف انسان مادی که افعال خود را بر اساس الگوهای از پیش تعیین شده ایجاد می کند...

رابعا :لازم نیست بیاورید این را خود قران نیز گفته است .اصلا حکمای الهی نیز با برهان ان را ثابت کرده اند که ماسوی همه دارای ماهیت می باشند فقط ذات حق است که صرف الوجود و وجود محض است...به هر حال مادی بودن و زمان داشتن مواد جهان ما هیچ ربطی به جسمانیت بودن دیگر مخلوقات و دیگر عوالم ندارد این نیز دلیلی نمی شود که موجود مجرد از ماده وجود ندارد...


خامسا:این را ابتذا به شما بگویم که هیچ موجودی زوالی به معنای پوچ و باطل شدن ندارد اگر هم زوالی باشد تبدیل است ... در ثانی ملائكه از آن جا كه هر چه مى كنند به امر خدا مى كنند، هرگز شكست نمى خورند، به شهادت اينكه فرموده : (و ما كان اللّه ليعجره من شى ء فى السموات و لا فى الاءرض ) و از سوى ديگر فرموده : (و اللّه غالب على امره ) و نيز فرموده : (ان اللّه بالغ امره )
از اين جا روشن مى شود ملائكه موجوداتى هستند كه در وجودشان منزه از ماده جسمانى اند، چون ماده جسمانى در معرض زوال و فساد و تغيير است ، و نيز كمال در ماده ، تدريجى است ، از مبداء سير و حركت مى كند تا به تدريج به غايت كمال برسد، و چه بسا در بين راه به موانع و آفاتى برخورد كند و قبل از رسيدن به حد كمالش از بين برود، ولى ملائكه اين طور نيستند...
پس از اين بيان روشن مى شود که در روايات ، سخن از صورت و شكل و هياءتهاى جسمانى ملائكه رفته ، -- از باب تمثل است ، و خواسته اند بفرمايند: فلان فرشته طورى است كه اگر اوصافش با طرحى نشان داده شود، به اين شكل درمى آيد، و به همين جهت انبيا و امامان ، فرشتگان را به آن صورت كه براى آنان مجسم شدند، توصيف كرده اند و گرنه ملائكه به صورت و شكل درنمى آيند...نتیجتا انان فعلیت تام و کمال تام در همان رتبه خودهستد نه مانند موجود مادی که برای کمال بخواهد از قوه به فعل حرکتی داشته باشد...این حرکات فقط مربوط به موجود مادی است و بس...حال امر وجودی ملائک با حدوث زمانی شباهتی دارد یا خیر...اولا:
بنابرین خودتان وجود مجردات را انکار کرده اید.چرا که مطابق صریح روایات شریفه،هر چه غیر خداست تغییر و تبدیل میپذیرد،لذا راهی برایتان نمیماند جز اینکه یا بگویید مجردات مورد ادعای شما همان خدای متعال میباشند!یا اینکه به کلام حق که همان خرافی بودن اعتقاد به مجردات است ملتزم شوید کما اینکه با همین کلامی که نوشتید اعتراف نمودید که به جز خدای متعال همه چیز مادی هستند.البته اگر ملتزم به روایات باشید که خواهند امد...

ثانیا:
باز هم بدون اینکه جواب بدهید اباطیل فلسفی را که دلیلی ندارند تکرار کرده اید.تمام ماسوی الله جسم هستند،و جز در برخی خصوصیات با هم از باب جسمیت به معنای عام ان هیچ تفاوتی ندارند.همه انها در زمان و مکان هستند و زوال پذیرند و تغییر و تبدیل میپذیرند و...و اینها همه خواص مخلوقات و ممکنات است.الا اینکه بخواهید ریشه امکان را بزنید(مثل برخی عرفا)که این کار را نخواهید کرد.
برخلاف آنچه شما گفتید اصل این است که یک خالقی داریم که مجرد از زمان و مکان و حرکت و سکون و...است،و ماسوای او مخلوقاتش هستند که همه دارای زمان و مکان و...هستند.حتی افعال الهی نیز زمان و مکان و..دارند.به علاوه اینکه جسم آن چیزیست که طول و عرض و عمق دارد و متحیز است،و این دقیقا انکار مجردات است.لذا سر خود را شیره بمالید و بگویید آسمان جسمانی هست اما جسمیتش مثل جسمیت فلان نیست،دردی از شما دوا نمیکند و افسانه وجود مجردات همچنان در حد افسانه باقی خواهد ماند که هیچ دلیلی هم ندارد.
البته میتوانید مثل ملاصدرا معتقد به وجود جسم الهی!! شوید و ادعا بفرمایید که همانطور که خدا شیئی است بخلاف الاشیاء،جسمی هم هست بخلاف الاجسام!!و حواستان را هم اصلا جمع نفرمایید که جسم بودن مستلزم مکان داشتن و مادی بودن است،و این خلاف اعتقاد شما خواهد بود!
امر خدا نیز که بارها گفته شد فعل است،و فعل حادث زمانی است،و الا لازم میاید فعل و فاعل یکی باشند،که این خلاف فرض است.

ثالثا:
در خصوص قانون علیت شما هستید که در اشتباه گرفتار شده و خلط بین علل طبیعی و ارادی کرده اید،لذا به بنده ایراد میگیرید.صحبت ما بر سر این نیست.صحبت این است که ایجاد آنی مخلوقات توسط شما انکار شده است،در حالی که این باطل است،ایجاد آنی برای ما محال است،برای خدا محال نیست و ایجاد لا من شی توسط خدا آنی است.

رابعا:
اگر غیر از خدا همه مخلوقات جسم به معنای عام آن باشند(که ابتدا گفته اید همینطور است و قرآن نیز همین را گفته است)دیگر جایی برای وجود مجردات باقی نخواهد ماند.تنها یک مجرد باقی میماند و آنهم خدای متعال است.بنابرین وقتی اعتراف میکنید که ماسوی الله جسم هستند،دیگر نمیتوانید بگویید موجودی مجرد هم وجود دارد.

خامسا:
بین زوال و تبدیل هم خلط کرده اید.تبدیل جعل شیئی به جای شی دیگریست،و زوال نابودی و نیستی بعد از هستی است.کسی منکر اولی نیست اما این دو با هم بسیار فرق دارند،و تمام ماسوی الله زوال پذیر و فانی میباشند.چنانچه در روایت آمده است:

الدنیا دار الفناء والزوال.

چنانچه در روایت شریفه آمده است:

و لو کان قدیما ما زال و لا حال لان الذی یزول و یحول یجوز ان یوجد و یبطل فیکون بوجوده بعد عدمه دخول فی الحدث.(کافی،174)

اگر چیزی قدیم باشد هرگز زوال و انتقال از حالتی به حالت دیگر نمیپذیرد،چرا که آن چیزی که زوالش جایز است وجود و عدمش جایز خواهد بود و با وجودش بعد از عدم داخل در حدوث میگردد.

چنانچه ملاحظه میفرمایید این روایت شریفه به وضوح تمام حرف شما را در این خصوص باطل کرده است.
اینکه ملائکه هر چه میکنند به امر خدا میکنند هیچ دلیل نیست و نخواهد بود که پس اینها مجرد از ماده جسمانی هستند!رسول خدا صلی الله علیه و آله برتر از تمامی ملائکه بود و آنچه میگفت و انجام میداد نیز به امر خدای متعال بود،اما جسم بود!اصلا کجای این آیات که خدا عاجز نمیشود و پیروز و غالب است و...نشان میدهد که اگر موجودی وجود داشت که آنچه میکرد به امر خدا بود او هم مثل خدا جسمانی نیست و زوال نمیپذیرد؟ازین دلایل خنده داری که میاورید خودتان نمیخندید؟
حتی خود ملائکه نیز منزه از مکان و زمان نمیباشند و در معرض تغییر و تبدیل و زوال و...هستند.الا اینکه کسی ادعا کند ملائکه همان خدا میباشند!
ادعا شده است(طباطبایی ادعا کرده است)که آنچه در خصوص شکل ملائکه در قرآن صحبت شده است از باب تمثیل است و واقعیت خارجی ندارد!در حالی که این ادعا فقط ادعاست و هیچ دلیلی برای ان وجود ندارد،بلکه دقیقا معارض به آیات قرآن و روایات شریفه است.چنانچه قرآن کریم فرموده است:

الحمدلله فاطر السماوات والارض جاعل الملائکه رسلا اولی اجنحه مثنی و ثلاث و رباع.(فاطر/1)
سپس خدایی که آفریدگار آسمانها و زمین است و ملائکه را پیام اورانی دارای دو،سه و چهار بال قرار داده است..

چنانچه ملاحظه میشود ملائکه نیز جسم هستند،بال دارند،با هم تفاوت دارند و....
اما اهل فلسفه آیات محکم قرآن را انکار میکنند،و دست به تاویل بلا دلیل میزنند،دلیل ادعایی ایشان نیز برای تاویل جز معتقدات باطل خودشان هیچ نیست!نه اینکه اصلی عقلی در این خصوص وجود داشته باشد یا نصی شرعی...
بنابرین ادعایی که نقل کرده اید دقیقا خلاف قرآن کریم است.
ضمن اینکه فراموش نفرمایید ادعا کرده بودید روایتی از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام وجود دارد،بنده نیز درخواست ان روایت را کردم که چیزی برای ما نیاوردید!حدوث زمانی ملائکه نیز به دلیل مخلوقیت ایشان است،چون مطابق نظر مکتب اهل بیت که سابقا بیان شده است تمام مخلوقات حادث زمانی میباشند.





...اولا بنده اصلا غلط بکنم که بخواهم سخن معصوم را رد کنم بالاخره سخنان ایشان حجت است و تکلیف است که انها را یاد بگیریم ولی مطلب چیزی دیگری است که به ان بزرگان ربطی ندارد و این شماییدکه باید در قبال تفاسیری که نمودین به بنده جواب دهید حال اگر نمی توانید این دیگر به شما مربوط است نه به روح و اصل سخن ان بزرگواران..در مورد مجردات از ماده توضیح داده شد کا دارای ماهیت هستند و جسمانی هم می باشند ولی از لحاظ سنخیت با عالم ماده هیچ دلیلی نیست . و امّا راجع‌ به‌ بحث‌ ديگري‌ كه‌ ادامه‌ داشت‌؛ و آن‌ زيادي‌ صفات‌ از ذات‌ أقدس‌ حقّ متعال‌، و يا عينيّت‌ آن‌
بود.همانطور که گفته شد ذات حضرت حق وجود صرف است و از آنجا كه‌ وجود بذاته‌ با عدم‌ تناقض‌ دارد؛ و آن‌ را در حاقّ ذات‌ خود، طَرد مي‌كند و مي‌راند؛ بنابراين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قبول‌ نمي‌كند كه‌ عدم‌ بر او وارد شود، و بر او حمل‌ گردد.از طرفی همانطور که گفته شد(البته اشتباه خلطی شد) ذات‌ عين‌ صفات‌ است و اين‌ عينيّت‌ يك‌ جانبه‌، از باب‌ عينيّت‌ مطلق‌ است‌ با مقيّد .که سخنان امیرالمومنین و دیگر ائمه معصومین نیز صحه بر ان می گذارد در حالی که اگر دوگانگی باشد باعث دوئیت می گردد از طرفی همین صرف الوجود بودن وجود حق دلیلی به نفی وحدت عددی است که هر انچه که از کمالات وجودی تصور کنی که خارج از این صرف باشد اینطور نیست بلکه داخل در این وجود بسیط و صرف می باشد چون حدی در این وجود متصور نیست..صفت اراده نیز به همین صورت است هر چند صفت فعل هست ولی باز خارج از وجود ذات نیست ... در مورد اراده نیز قبلا برای جناب عالی توضیح داده شد که از فعل انتزاع می گردد حال نمی دانم شما چرا اینقدر ان را به ذات می چسبانید مشخص نیست..به هر حال ذات باری عین صفات است و ذات مستجمع جمیع صفات است ...

..در مورد حدوث زمانی تمام انچه اورده شد از تفسیرات شما بود نه در روایات در روایات فقط حدوث و قدوم ذکر گردیده حال شما به مجردات مادی که قرار دارند و فعلیت محضند قائل نیستیند این دیگر مشکل خودتان است ما برای شما از قران هم دلیل اوردیم حال این شما هستید که باید روایاتی بیاورید که ملائک فعلیت نیستند و در زوال (نابودی و باطل شدن) می باشند...اولا:
وقتی ادعا میکنید که جز خدا موجوداتی مجرد وجود دارند،صراحتا کلام معصوم را رد کرده اید.آیا اینکه امام معصوم فرموده است که به جز خدا(دقت کنید میفرمایید به جز خدا!بعد نگویید تفسیر من است!)همه چیز تغییر و تبدیل و زوال و فنا میپذیرد،و بنده هم همین کلام را نقل کنم،تفسیر شخصی بنده است؟یا کم آوردن شما در مقابل صریح روایت و فرار از جواب با تمسک به بهانه های باطلی همچون اینکه من تاویل میکنم!من تفسیر به رای میکنم!! و...آیا نقل روایت محکم و واضح و صریح تفسیر به رای است یا تفسیر به رای محکمات قرآن توسط شما و انکار واضحات؟
حالا اگر دیگر نمیتوانید پاسخ روایات را بدهید به خودتان مربوط است!
در خصوص مجردات هم توضیح داده شد که اصلا وجود ندارند(به جز خدا)و آنچه جسم باشد(تمام مخلوقات)حادث و دارای مکان و قابل تغییر و تبدیل و زوال و...است.البته روایتش را هم میاورم.

ثانیا:
در مورد اراده زبان ما مو در آورد انقدر به شما فرق بین ذات و فعل را گوشزد کرده ایم،آنچه عین ذات باشد دیگر اصلا فعل نخواهد بود،و حادث نمیشود،و غیر خدا نمیگردد،و....بالاخره شما مدعی هستید اراده خدا عین ذات اوست،در حالی که این کلام عقلا و نقلا باطل است،دلیل عقلی و نقلی آن هم در مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی امده است.آنچه که گفته میشود عینیت با ذات خدای متعال دارد جز صفات ذات او چیز دیگری نیست،و منظور از صفات فعل حضرت حق افعال اختیاری او هستند،اراده،مشیت و...تمام اینها افعال خدا میباشند،نه ذات خدا،و فعل هرگز عین فاعل نیست جناب عرفان!

ثالثا:
در خصوص حدوث زمانی مفصلا توضیح داده شد که در مکتب اهل بیت منظور از حدوث همان حدوث زمانی است،و موجودیت بعد العدم منظور و مقصود است،روایات نیز صریح در این رابطه بودند،شما اما جرات این را ندارید که کلام فلاسفه را رها کنید و معتقد به خطای ایشان شوید،لذا کلام اهل بیت علیهم السلام را که معصوم هستند رها میکنید،و الا دلیل کافی برای اینکه حدوث همان حدوث زمانی غیر قابل جمع با قدم است آورده شده،و روایات نیز بیان شده اند،شما نمیخواهید قبول کنید مشکل شماست.
ضمن اینکه تا به الان حتی یک دلیل نیاوردید(از قران و سنت)که افسانه مجردات بافته ذهن فلاسفه را برای ما ثابت کنید،لذا حرف شما در خصوص مجرداتی که قرار دارند و...از همان ابتدا بی اساس است!
شما از قرآن هیچ دلیلی نیاوردید،جز اینکه گفتید چون خدا غالب است و عجز در او راه ندارد،ملائکه نیز اوامر خدا را انجام میدهند پس ملائکه مجردند!!!
باطل بودن این حرف بر هر کودکی واضح و روشن است.نیازی به توضیح ندارد.در هر حال منتظر دلیل شما هستیم!
اما در خصوص روایت یک روایت را ذکر میکنیم تا بطلان ادعای شما بیش از پیش روشن گردد:

لیس شی الا یبید او یتغیر او یدخله التغیر والزوال،و ینتقل من لون الی لون،و من هیئه الی هیئه،و من صفه الی صفه،و من زیاده الی نقصان،و من نقصان الی زیاده الا رب العالمین(توحید صدوق،314)

هیچ چیزی نیست الا اینکه نابود میشود و تغییر و تبدیل میپذیرد،و تغیر و زوال در او راه دارد،و از رنگی به رنگ دیگر منتقل میشود،و از شکلی به شکل دیگر،و از صفتی به صفت دیگر،و از زیادی به نقصان،و از نقصان به زیادی الا پروردگار عالمین.

روایت بسیار واضح است و جا برای هیچ انکاری نیز باقی نمیگذارد.
لذا ماسوی الله،تماما این صفات را دارا هستند،زوال و تغییر و تبدیل و نابودی و...در تمام ایشان راه دارد،چه ملائکه چه انسانها.و این روایت به تنهایی خود افسانه وجود مجردات را باطلتر از قبل کرده و منافات واضح با موجودات مجرد و ادعای باطل اهل فلسفه در خصوص ملائکه الله دارد.اگر چه قبل از هر چیز قران این اعتقاد باطل ایشان را باطل کرده است.
لذا راهی برای شما-جناب عرفان-نمیماند الا اینکه یا کلام اهل بیت علیهم السلام را قبول کنید یا اینکه ادعا کنید ملائکه غیر از خدا نیستند بلکه خود خدا میباشند!!
البته یک راه دیگر هم دارید و آنهم اینکه همچون گذشته از جواب به روایات فرار کنید و بگویید اینکه روایت گفته "همه چیز اینطور است الا خدا" تفسیر بنده است،و روایت چیز دیگری را میگوید!
هر طور راحتید!


ادامه در پست بعد.

Abdolhusain
Friday 8 August 2008, 02:17PM
بسمه تعالی شانه


...در مورد اراده برای بار صدمین است که می گویم از فعل انتزاع می گردد و صفت فعل است ودر مورد صفات هم می گویم که ذات حضرت حق عین صفاتش می باشد ..وگرنه دوئیت پیش می اید ولی بنده هر چه منتظر ماندم چیزی از جناب عالی در این مورد نمی بینم که این صفات چطور صفاتی هستند اگر زائدند چگونه زائدی هستند ..در مورد قدیم عالم نیز گفتم که فلاسفه ای که قائل به قدم عالم بودند پوسیدند ومردند الان فلسفه اسلامی موجود است ان هم تصحیح شده البته نسبی به وسیله بعضی از فیلسوفان معاصر اگر حرفی هست باید به نظرات اینان گفت نه به فلسفه قبل از اسلام ....در خصوص اراده بنده هم برای هزارمین بار عرض میکنم که بین ذات و فعل خلط کرده اید و انچه عین ذات باشد دیگر فعل نخواهد بود!قبلا از شما سوالی کردم که پاسخ ندادید.گفتم اراده فعل است یا غیر فعل؟اگر بگویید فعل نیست که غلط است و اگر بگویید فعل است چگونه ممکن است فعل که حادث میباشد عین ذات باشد که حادث نیست؟؟این سوال را پاسخی ندادید.
اما درباره صفات هم عرض کردم که صفات ذات عینیت با ذات دارند،نه هر آنچه که از آن به صفت تعبیر میکنیم!لذا در روایات شریفه آمده که خدا غیر از صفاتش است!چرا اینطور تعبیر شده؟چون فقط آن صفات ذات عینیت با ذات دارند و یکی هستند و دو تا نیستند،و باقی یا سلبی هستند یا عین افعال خدا میباشند و افعال خدا فعل خدا هستند،نه خود خدا!حادثند نه قدیم!
اما درباره اینکه عالم قدیم است شما از افرادی که اهل فلسفه و عرفان هستند و اکنون نیز در قید حیاتند میتوانید به اباطیل حسن زاده آملی در خصوص قدم عالم مراجعه کنید،میدانم که ایشان به شدت محبوب قلب شماست!!
باز هم عرض میکنم که در مسائل توحیدی آنچه میاوریم باید صد در صد مطابق مکتب اهل بیت علیهم السلام باشد،و این ربطی به فلان کشف امروزی در خصوص بمب اتم! ندارد!آن یک مساله توحیدی و اعتقادی و دینی است و این چیز دیگریست!بنابرین بطلان اعتقادات فلاسفه که اکثرا و شاید بتوان گفت هیچ کدام با روایات شریفه نه تنها نمیسازد،بلکه دقیقا در تعارض و بعضا تناقض با آنهاست روشن میگردد.



...در مورد جوابهای که به بنده دادید اگر انصاف دهید جز مکررات چیزی دیگری مگر بوده است و اما در مورد جهان مجردات خارج از ماده هنوز بنده منتظرم که روایاتی بیاورید ببینیم اصلا روایاتی در مورد مادی بودن و زوال داشتن موجودات خارج از ماده وجود دارد یا خیر..از طرفی بنا هب دلایلی که قبلا گفته شد واین که امر الهی در مورد هستی خارج از لامکان و زمان می باشد و از طرفی اصل حادث ذاتی است که مکان ولامکان برای ان بی معنی است نه حدوث زمانی که فقط مربوط به عالم ماده است.. ان هم فقط قوه و استعداد مادی ان در این عالم رخ می دهد ولی امر و ایجاد خارج از ان استبله شما میتوانید بفرمایید تکرار مکررات بوده است!کلام شما برای ما اهمیتی ندارد.
اما در خصوص مجردات،شما ادعایی کرده اید که خلاف مکتب اهل بیت است،اول تشریف بیاورید و این را برای ما ثابت کنید،بعد بگویید من روایت بیاورم که موجودات خارج از ماده(چیزی که هنوز شما نتوانستید و هرگز نمیتوانید ان را ثابت نمایید)زوال دارند!
اگرچه روایتی که چند سطر قبل برای شما اوردم به وضوح دلالت بر بطلان ادعای شما در خصوص مجردات میگرد،چرا که در روایات تمام ماسوی الله مد نظر قرار داشته اند لذا نظر شما زیر سوال میرود.
اما همانطور که قبلا عرض شد حدوث مکتب اهل بیت حدوث زمانی است،چرا که با قدم جمع نمیشود(روایات صریح در این خصوص اورده شد)و آن حدوثی که شما میفرمایید حدوثی است که با قدم غیر قابل جمع نیست لذا روشن میشود که اصلا این حدوث مد نظر نیست،آنچه از آن به عنوان حادث در مکتب اهل بیت نام برده شده موجودیت و بود شدن بعد از نبودن است که در مقابل قدم و بودن ازلی است و این دو با یکدیگر جمع نمیشوند،و از همینجا میتوان پی برد که حدوث حدوث زمانی است،چنانچه مکررا دلایلی در این خصوص اورده شد.به پست 21 رجوع بفرمایید.



...انصافا یکی از این مطالبی که نوشتین جدید و بدیع می باشد یک نگاهی اجمالی به نوشته های قبلیتان بیندازید تا ببینید اگثر مطالبتان اگر نگویم عین هم مثل هم هستند به شما چند بار گفتم دلایل این جانب را با دلایل عقلی رد نمایید نه اینکه مدام هی متمسک شوید به مطالب قبلیتان بنده هنوز هم می گویم ذات عین صفات است حال اگر شما حرفی دیگر دارید بگویید ما هم حض ببریم..البته هی نگویید اراده فعل است که مشکل چیز دیگری است وان اینکه شما نمی خواهید نوع و ربط ان را با ذات باری به ما بگویید فقط می دانید که صفط فعل است همین ...
..در مورد احدیت و واحدیت حداقل از اهل فن قبل از سیاه کردن بی جهت سوالی بکنید که این طور خلط موضع نشود جناب عالی هنوز فرق احد یت وواحدیت نمی دانی و به قول خودت از خودت می نویسی وای به حال بقیه تفاسیر ..فرق انها همان است که گفته شد لطفا حداقل این یکی را با دلیل علمی صرفی یا نحوی یا هر چیز دیگر بدهید اینقدر خودتان را مدود کرده اید که این یکی را هم جرات نمی کنید در بیرون از روایات جستجو کنید....اولا:
دقیقا بنده هم همین نظر را در مورد شما دارم و آن اینکه شما نمیخواهید حق را قبول کنید و مکررا مطالب قبلی خودتان را تکرار میکنید!مشکل بزرگتان هم این است که حاضر به پاسخگویی به سوالات بنده نیستید.جسارت نشود،ولی یاد مولوی مرادزهی و مناظره دیشبش با قزوینی افتادم که حاضر به پاسخگویی به سوالات اقای قزوینی نبود!
بنده هم میگویم ذات عین صفات است اما صفات ذات،نه عین افعال!
اما در خصوص احدیت و واحدیت،برای خدای متعال این دو یکی هستند و مطابق روایت شریفه تفاوتی ندارند،مشکل شما این است که نمیخواهید نظر مکتب اهل بیت علیهم السلام را قبول کنید،لذا روایتی را که صراحتا میگوید این دو یکی هستند را رد میکنید!بعد چون روایت را نفهمیده اید،تهمت جهل را به بنده میزنید!ما روایت را اوردیم،حال قضاوت مبنی بر اینکه چه کسی حق میگوید و چه کسی بر باطل است بر عهده دوستان که قضاوت کنند که انکس که حرف روایت را میزند کلامش بر حق است یا انکه هرگز حاضر نیست دست از اباطیل فلاسفه بردارد!
یکبار هم که شده در خانه اهل بیت بیایید و سعی کنید معتقداتتان را با مکتب اهل بیت تطبیق بدهید.هر چه غلط است دور بریزید گرچه فلاسفه به ان معتقد باشند،و هر چه صحیح است بر آن باقی بمانید.اما شما نمیخواهید این کار را بکنید!
پس شما هستید که فقط خودتان را محدود به اقاویل فلاسفه کرده اید و حتی با وجود مشاهده صریح روایت حاضر به دست برداشتن از اعتقاد باطل قبلی نیستید!احد و واحد برای خدا یک معنا دارد.
ضمنا سه مورد دیگر هم نوشته بودم!جوابشان چه شد؟



...اما در مورد اولا پسشما قائلید به اینکه وجود حق فقط ذات است و تهی از کمالات می باشد.. :eek::eek: ..از طرفی یعنی چی اراده غیر از خداست یعنی این صفت در وجود خدا نیست و اراده می کند یا اینکه بی اراده خلق می کند یا هر خلق و امری یک اراده جدا و مخصوص به خود دارد که همراه با او افریده می شود و نوبت به اراده و مخلوق بعدی می رسد..بله ذات حضرت حق عین صفاتش هست و منظور از بودن همان تسلسل است که قبلا به شما گفتم و از طرفی باز تکرار می کنم که اراده صفت فعل است مانند رازقیت و..و... و از افعال انتزاع می گردداولا:
گفتم چیزی در خدا نیست!یعنی مطابق اعتقادات باطل "بعضی" اینطور نیست که یک ذاتی باشد،بعد یک مشت کمال را در خودش ریخته باشد مثل ابگوشتی که در ظرف ریخته میشود!ما چنین اعتقادی را درباره خدا نداریم،تهی بودن و پر بودن و...همه از صفات محدثات است،نه از صفات خدای متعال از ویژگی های مخلوقین.

ثانیا:
اراده غیر خداست به این معنی است که اراده عین ذات نیست،فعل خداست،فعل هم غیر فاعل است،خود فاعل نیست،عین فاعل نیست،حادث است،ازلی نیست و...
اراده فعل است،یعنی خدا اراده نمیکرد،سپس اراده کرد.

ثالثا:
اینکه میفرمایید اراده مثل رازقیت است بار دیگر نظرات خودتان را زیر سوال میبرد!
ما هم همین را میگوییم،اراده فعل است چنانچه رزق دادن فعل است.رازقیتی در کار نبود وقتی مخلوقی نبود،چنانچه اراده ای در کار نبود.(خدا رزق نمیداد چنانچه اراده نمیکرد،سپس اراده میکرد و رزق میداد و خلق میکرد و...و....)اصل مطلب در افعال الهی هم همین است.شما هر زمان که به اینجا میرسید و اسم افعال الهی میاید خود فاعل را در نظرتان میاورید لذا میگویید این فعلش عین ذاتش است!!در حالی که اصلا در اینجا صحبتی از فاعل نیست و صحبت از فعل اوست،اراده او،مشیت او و دیگر افعال او.



...بله برای دو فرقه که روایات به اشتراک در بینشان قابل قبول باشد این حرف کاملا صحیح است که اکثرا در مورد احکام فروعی می باشد ولی در باب توحید کی همچین حرفی زده روایات ان بزرگان در این باب فقط در ارشاد عقل و فکر است حال با رشد عقلانی عمقیت این روایات نیز بیشتر بروز می کند و ظهور می یابد حال شما اگر توانستی به سوالات ملحدین مادی و حسی امروزی با روایات پاسخ دهی انوقت می توانی این حرف را بزنی اصول دینی تقلیدی نیست بلکه اعتقادی است و یکی از لوازم ان بهره گیری از عقل می باشد البته با استناد به روایات وقران...مگر غیر ازین است که شما ادعای شیعه بودن را دارید؟لذا به روایاتی احتجاج میکنیم که مورد قبول شما نیز هست،فلاسفه اسلامی که هزار و یک انحراف در دین بوجود اوردند نیز ادعا دارند شیعه هستند،لذا وقتی روایات را میاوریم که صریح روایت ضد اعتقادات باطل ایشان است دروغ ایشان در خصوص شیعه بودن و...نیز معلوم میگردد.یا اعتقادات فلسفی،یا مکتب اهل بیت!
اینکه بگویید روایات ائمه فقط ارشادی است دروغ محض و جسارت به اهل بیت علیهم السلام است،این روایات شالوده دین را تشکیل میدهند،و اکثر انها نیز حاوی استدلال عقلی میباشند.مثلا همین بحث اراده،حضرت میفرمایند اراده فعل خداست،و فعل نمیتواند عین ذات باشد چون فعل حادث است و حادث با قدیم عینیتی ندارد،چیزی که حادث باشد ازلی نیست و انچه ازلی باشد حادث نیست و...تمام اینها دلایل عقلی هستند.
و چنانچه اهل بیت علیهم السلام در مواجهه با ملحدین زمانشان(فلاسفه ان زمان)این استدلالات را میاوردند الان نیز همینطور خواهد بود.اما وظیفه اصلی ما این است که ابتدا چهره حقیقی دشمنان حقیقی اهل بیت را که در لباس دوست هستند برای خود شیعیان اشکار کنیم تا کسی فریب ایشان را نخورد.
شما اگر بخواهید بفهمید که توحید صحیح و مورد تایید اهل بیت علیهم السلام چیست جز رجوع به روایات هیچ راه دیگری ندارید،بعد ادعاهای فلاسفه را با روایات تطبیق بدهید و ببینید کدام درست است!الا اینکه بفرمایید اهل بیت اشتباه کرده اند و فلاسفه راست میگویند!که تلویحا اعتقاد فلاسفه همین است،وقتی روایت صریح را تاویل میکنند و آیه قرآن را زیر پا میگذارند،این دیگر هیچ معنایی جز رد روایات اهل بیت و اعتقاد مبنی بر اشتباه کردن ایشان ندارد.آیا فرضا ممکن است بین این دو ادعا که یکی مکتب اهل بیت میگوید اراده فعل است و غیر خداست،و فلاسفه میگویند اراده عین ذات خداست،ما بگوییم مکتب اهل بیت اشتباه کرده و حق را نگفته،و فلاسفه که دقیقا مغایر با ان را میگویند درست میگویند؟؟
کدام جاهلی میتواند بین فلاسفه و ائمه اطهار معصوم اولی را انتخاب کند و معادن وحی را کنار بزند؟؟
آیا اهل بیت فراموش کردند حق را برای آیندگان بگویند؟
یا بی خیال گفتنش شدند و به عهده فلاسفه گذاشتند و دین خدا را ناقص رها کردند؟



....بدبختانه اسلام هر چه می کشد از مقدس مابهایی می کشد که کمترین خیری برای این دین الهی نداشته اند فقط و فقط کارشان اختلاف پراکنی و دامن زدن به اختلافات است ..باید هم این کتاب برای شما اعتباری نداشته باشد اعتبار شما همان خودتان هستید و سطحی نگریهایتان شما حتی جوابهای بنده را نمی توانید بدهید از نوشته های پر اضطرابتان کاملا مشخص است انقدر سخنانتان تکراری و مثل یکدیگرند که مجالی از یک سخن بدیع در انها نیست .. بله خوب اگر شما توانستی یک اشکال البته با توجه به عقل خودت از این کتاب برای ما بیاوری انوقت می توانی این حرف را بزنی در ثانی نفهمیدن کلام شخصی دلیل به ایراد نیست ..
...پس واجب شد بنده نیز ایاتی از قران بیاورم .. شما همانطور که دیگر روایات را از متشابهات به محکمات بر گرداندید و الحق که بسیار هم به حق بود... البته تفسیرش با شما سپس اگر قابل دیدین ان را با المیزان مطابقت بدهیم ببینیم شاید سخن علامه اشتباه باشد بالاخره باید فرقی بین امثال شما و امثال ایشان باشد یا خیر...خوب یک مقدار هم از عرفان ایت الله قاضی و همچنین بهجت و ملکی تبریزی و نخودکی اصفهانی و رجب علی خیاط و ایت الله شوشتری و....غیره نیز یرای ما نقد کنید شاید با روایات اهل بیت ناسازگاری داشته باشند ..البته از شما بر می اید... اگر این عرفا ن و فلسفه دشمن اهل بیت است پس فاتحه خودمان را باید بخوانیم...بد نیست یک سری به این سایت بزنید تا نتایج پیرو حقیقی راببینید ..خوب شاید حرف شما درست از اب درامد و اینان دشمنان اهل بیت باشند و شما یکه تاز مکتب شریعت..اساس بدبختی فلاسفه همین ترک مکتب اهل بیت و اعتقاد به عصمت اساتیدشان و اشتباه نکردن ایشان و...است.مکتب اهل بیت با صدای بلند این را فریاد میزند که:

ان دین الله لا یعرف بالرجال،اعرف الحق تعرف اهله.
دین خدا با اشخاص شناخته نمیشود،حق را بشناس اهلش را خواهی شناخت.

شما به نوشته های خودتان رجوع کنید،کپی پیستهای مکرر،تکرار صد باره مطلبی که جوابش را هم صدبار گرفته اید،تناقضات مختلف،و...از خصوصیات نوشته های شما میباشد.
وقتی از شما خواسته میشود آیه قرآن بیاورید،روایت بیاورید و...میبینیم که در گل میمانید،نه آیه ای در کار است نه روایتی،نهایت استناد شما به اباطیل فلسفی است که فقط برای خودتان مورد قبول است.میگویید مجردات وجود دارند!خب بیایید با قرآن ثابت کنید وجود دارند در حالی که قران و سنت دقیقا خلاف این را ثابت کرده اند.وقتی هم خلافش را میبینید قبول نمیکنید!البته خجالت میکشید صراحتا عنوان کنید اهل بیت اشتباه کرده اند.
در مذهب شیعه حق مهم است،اشخاص را نیز با حق مقایسه میدهیم.و میفهمیم که ایشان حق هستند یا نیستند.نه اینکه اشخاص را مثل فلاسفه ملاک قرار بدهیم،بعد وقتی سخن حق را چه قران و چه روایت میبینیم یا از اساس انکار کنیم یا تاویلات بی سر و ته و...
حتما باید امام معصوم ظهور کند و با شمشیرش به شما بفهماند که اصل آیه قرآن و روایت است،نه اباطیل فلانی و فلانی؟
اگر قرار به شخصیتها باشد،چه بسیار شخصیتهای بزرگ و عظیمی که همینها را تکفیر و طرد کرده و بلکه حکم به نجاست ایشان داده اند.بروید بخوانید و ببینید که حوزه نجف چه بر سر قاضی آورد و مرحوم بروجردی چطور با طباطبایی برخورد کرد،ما هم میتوانیم بگوییم شما ازینها مگر عظیمتر هم سراغ دارید؟
جالب اینکه اگر یک خیاطی که درس هم نخوانده و چیزی ازین مسائل نمیفهمد حرف مورد قبول شما را بزند،او را تقدیس میکنید،اما اگر بزرگی از بزرگان شیعه خلاف نظر شما را بگوید او را مقدس مابی که کمترین خیری برای دین نداشته است میخوانید و زشت ترین جسارتها را مینمایید!
آن سایت را هم قبلا خوانده ام و بگذارید به اطلاع شما برسانم کتابخانه من بیش از هر کتابی زندگینامه و کتب مزخرف فلاسفه و عرفا را در خود دارد،اما من اهل شما شخصیت زده نیستم،حق را از اهل بیت علیهم السلام و قرآن میگیرم و سپس میبینم که آیا آن کسی که صراحتا قران را زیر سوال میبرد بر حق است؟یا آن کسی که حرفش حرف قرآن است؟اما شما ابتدا میگویید طباطبایی و...حق هستند و عین حقیقتند،هر چه هم خلاف ایشان باشد باطل است،سپس هر چه آیه و روایت ببینید ردش میکنید!یا مراجعه میکنید ببینید تفسیر و تاویل بی جای ایشان در مورد این آیه چه بوده،همان را هم قبول میکنید!

اما در خصوص المیزان،بد نیست به کتاب المنهج الصحیح فی تفسیر القرآن رجوع کنید که بسیاری از حرفهای باطل طباطبایی در این کتاب به نقد کشیده شده است.در واقع مختصر نقدی بر برخی از اباطیل طباطبایی در خصوص قرآن است.


...کجا این هست که وجود زوال دارد ان چیزی که زوال دارد عالم ماده است ان هم فقط ماهیات نه وجود این را برای چندمین بار می گویم برای ما بیاورید که عالم خارج از ماده نداریم و همچنین تمام وجود غیر از خدا نابود و پوچ می شوند ..تا ببینیم این کدام مکتب اهل بیت است که همچین حرفی می زندروایتی که سابقا اوردیم نشان میدهد که ماسوی الله زوال دارند.ضمن اینکه ادعا مبنی بر وجود مجردات ادعای شماست نه بنده،والبینه علی المدعی.پس دلیل از قرآن و سنت بیاورید که نشان بدهد چنین موجوداتی وجود دارند.

Abdolhusain
Friday 8 August 2008, 10:30PM
بسمه تعالی شانه
در پی سخنان جناب عرفان در خصوص ملائکه(در واقع تکرار اباطیل فلاسفه در این خصوص که خلاف آیات قران است)برخی از آیات را در خصوص ملائکه مینویسیم تا دوستان بدانند که ملائکه نیز همچون مخلوقات دیگر موجوداتی جسمانی و مادی هستند و هرگز مجرد از زمان و مکان و...نمیباشند:

و نبئهم عن ضیف ابراهیم،اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما قال انا منکم وجلون،قالوا لا توجل انا نبشرک بغلام حلیم.(حجر/50-52)

ایشان را از میهمانان ابراهیم خبر بده،آنگاه که بر او وارد شدند و گفتند سلام،ایشان گفتند ما از شما بیمناکیم،گفتند نترس،ما تو را به مولودی بردبار بشارت میدهیم.

قال فما خطبکم ایها المرسلون،قالوا انا ارسلنا الی قوم مجرمین.(حجر/57-58)

ابراهیم به ایشان گفت شما چه کاری دارید ای فرستاده شدگان؟گفتند ما به سوی قومی مجرم فرستاده شده ایم.

فلما جاء آل لوط المرسلون قال انکم قوم منکرون.(حجر/61-62)

هنگامی که فرشتگان نزد خاندان لوط امدند لوط گفت شما گروهی ناشناس هستید!

یوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملائکه تنزیلا(فرقان/24)

روزی که آسمان با ابرها شکافته گردد و فرشتگان پایین می آیند.

یوم یقوم الروح والملائکه صفا.(نبا/39)

روزی که روح و ملائکه در صف می ایستند!

جنات عدن یدخلونها ومن صلح من آبائهم وازواجهم وذریاتهم والملائکة یدخلون علیهم من کل باب(رعد/24)

باغهای جاویدان بهشتی که وارد آن میشوند و پدران و همسران و فرزندان صالح ایشان،و ملائکه از هر دری بر آنان وارد میگردند.

یوم یرون الملائکة لا بشری یومئذ للمجرمین ویقولون حجرا محجورا(فرقان/23)

روزی که فرشتگان را میبینند،آن زمان بشارتی برای مجرمین نخواهد بود،و میگویند ما را امان دهید.

و....

این آیات شریفه و آیات دیگر و دهها روایت مختلف که نشان میدهند ملائکه نیز موجوداتی جسمانی هستند که بالا میروند،پایین می آیند،صف میبندند،فلان جا ایستاده اند،فلان جا وارد میشوند،در منزل فلان نبی بودند!به اماکن مختلف رفت و آمد میکنند و...به وضوح ادعا مبنی بر اینکه ملائکه موجوداتی مجرد هستند را به کلی زیر سوال برده و باطل مینماید.

erfanal
Saturday 9 August 2008, 11:51PM
....بسم الله الرحمن الرحیم ..
..ابتدا در مورد ایاتی که تتمه اوردیدن به امری بزرگ دست زدی ان هم تفسیر به رای هرچند قبل از شما هم بوده اند اشخاصی که از این تاویلات بارده اورده باشند انشاالله در تتمه تمام این ایات را با تفسیرش خواهم اورد ...خیلی عجیب است فرشتگان موجوداتی مادی مانند ما هستند بدبختانه شما به دلیل پیروی از هم مسلکان اخباریت اصلا در خارج از روایات و ظواهر ایات نباید عقلت را به کار بیندازی چون نتیجه اش جز اتاله فساد و کفر چیزی دیگری نیست...

اکثر ان ایات مربوط به قیامت و نشاء بعد از مرگ یا دنیای بعد می باشد نه در این دنیای مادی که طفیل هستی می باشد در حال حاظر که متا سفانه وقتم واقعا ضیق است البته سر فرصت بحث ادامه خواهد داشت:
بله معروف است كه : الجن جسم نارى يتشكل باشكال مختلفه حتى الكلب و الخنزير، و الملك جسم نورى يتشكل باشكال مختلفه سوى الكب و الخنزير
جن ، جسم آتشين است كه به شكلهاى گوناگون حتى به شكل سگ و خوك در مى آيد، و فرشته جسم نورانى است كه به شكل هاى گوناگون به جز سگ و خوك در مى آيد.
ولى اين سخن مدركى ندارد، و كلام نادرستى است . و اينكه خداوند در قصه حضرت مريم (ع ) مى فرمايد: فتمثل لها بشرا سويا (مريم : 17): (پس به شكل بشرى خوش اندام بر او نمايان شد.) تمثل بود، يعنى حضرت جبرئيل (ع ) در چشمهاى حضرت مريم (ع ) اين گونه وانمود مى كرد كه او بشر است ، و گرنه او جبرئيل بود و ملك ، و هرگز تغيير پيدا نكرد و انسان و بشر نشد...

گفتارى در معناى تمثل
در روايات ، كلمه تمثل بسيار به چشم مى خورد، ولى در قرآن كريم جز در داستان مريم ، در سوره مريم يعنى آيه (فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا) نيامده ، و آيات بعدى كه در آن جبرئيل خود را براى مريم معرفى مى كند بهترين شاهد است بر اينكه وى در همان حال هم كه به صورت بشر مجسم شده بود باز فرشته بود، نه اينكه بشر شده باشد، بلكه فرشته اى بود به صورت بشر، و مريم او را به صورت بشر ديد.
بنابراين ، معناى تمثّل جبرئيل براى مريم به صورت بشر، اين است كه در حاسه و ادراك مريم به آن صورت محسوس شد، نه اينكه واقعا هم به آن صورت در آمده باشد، بلكه در خارج از ادراك وى صورتى غير صورت بشر داشت .
و اين معنايى كه براى تمثل كرديم با همان معناى لغوى كلمه منطبق مى شود،
چون وقتى مى گوئيم : (تمثل شى ء لشى ء فى صورة كذا) معنايش اين است كه چيزى براى چيز ديگرى به فلان صورت در آمد، يعنى او آن را به صورت فلان چيز تصور كرد، نه اينكه واقعا هم به آن صورت در آمده و چيز ديگرى شده باشد، پس تمثل ملك به صورت بشر، ظهور او براى بيننده به صورت بشر است ، نه اينكه ملك بشر بشود، زيرا اگر معنايش اين باشد لازم مى آيد كه چيزى ، چيزى ديگر شود، نه اينكه چيزى به صورت چيزى ديگر ظاهر شود و تمثل يابد.
در خصوص اين تمثل در تفسير كبير و غير آن به چند وجه اشكال شده است .
اول اينكه : جبرئيل به طورى كه از اخبار بر مى آيد شخصى عظيم الجثه است ، و چنين شخصى اگر بخواهد به قدر يك انسان معمولى كوچك شود يا بايد مازاد از آن مقدارش ريخته شود در اين صورت ديگر جبرئيلى باقى نمى ماند، و اگر آن مقدار زائد ساقط نشود، و در عين حال كوچك گردد، تداخل لازم مى آيد، كه يكى از محالات است .
دوم اينكه : اگر تمثل به طور كلى امرى ممكن باشد، ديگر در هيچ موردى وثوق و اطمينانى باقى نمى ماند، و كسى قطع پيدا نمى كند كه مثلا اين شخصى كه الان مى بيند همان فلانى است كه ديروز ديده ، چون ممكن است اين شخص بيگانه اى باشد كه به صورت او متمثل گشته .
سوم اينكه : اگر تمثل به صورت بشر ممكن و جائز باشد به صورت هر چيز ديگرى حتى پشه و حشرات نيز ممكن مى شود، و اگر اين را هم ممكن بدانيم هر كسى مى تواند ادعاى ديدن جبرئيل را بكند، و اين نيز باطل است .
چهارم اينكه : اگر تمثل جائز باشد ديگر به هيچ خبر، حتى خبر متواتر هم نمى شود اعتماد كرد، و مثلا در اينكه رسول خدا در جنگ بدر قتال كرد نيز مى شود تشكيك كرده و گفت : ممكن است او فلان شخص بوده كه به صورت رسول خدا مجسم شده .
اشكال اول را جواب داده اند به اينكه اگر قائل باشيم كه جبرئيل جسم است ، چه مانعى دارد كه بگوئيم دو قسم اجزاء دارد، يكى اجزاى اصلى است كه همان مقدارى استكه انسانها دارند، و يكى اجزاء زيادى ، و هر وقت بخواهد مى تواند با اجزاى اصليش به صورت بشرى در آيد، و اگر قائل باشيم كه اصلا جسم نيست ، بلكه از روحانيات است ، چه مانعى دارد كه گاهى به طورى كه در روايات آمده به جثه اى عظيم مجسم شود، و گاهى به كالبدى كوچك .
ليكن خواننده عزيز بر ناتمامى اين جواب واقف است ، چون شق اول آن مبنى بر اين است كه تمثل عبارت باشد از يك دگرگونى واقعى ، يعنى شخص متمثل ،
ذات و حقيت اولش باطل شود و به ذات ديگرى مبدل گردد، و حال آنكه قبلا روشن شد كه معناى تمثل اين نيست ، بلكه حفظ ذات و حقيقت ، و ظهورش بر خلاف آن است .
آيه هم با كمك سياقى كه دارد ظاهر در اين است كه جبرئيل با تمثلش از حقيقت فرشتگى بيرون نيامد و بشر نشد، بلكه در ادراك مريم به صورت بشر ظاهر گرديد، نه فى نفسه و در خارج ، همچنانكه نظيرش در نزول ملائكه كرام بر ابراهيم و بشارت دادن وى به ولادت اسحاق ، و نيز نزولشان بر لوط (عليه السلام ) و ظهورشان به صورت بشر، و نيز ظهور ابليس در جنگ بدر به صورت سراقه بن مالك ، با آنكه سراقه آن روز در مكه بود كه در آيه 48 سوره انفال بدان اشاره شده .
و نظائر اين تمثل در روايات بسيار زياد است ، مانند ابليس كه در داستان دار الندوه ، كه مشركين براى كشتن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مشورت مى كردند به صورت پير مردى سالخورده پيدا و متمثل شد و پيشنهاد جديد و تازه اى داد و همه پذيرفتند، و نيز مانند تمثلش در روز عقبه به صورت منبه بن حجاج ، و تمثلش براى يحيى (عليه السلام ) به صورتى عجيب و غريب ، و نيز مانند تمثل دنيا براى اميرالمومنين (عليه السلام ) به صورت زنى زيبا و فتان ، و تمثل مال و اولاد و عمل آدمى در هنگام مرگ ، و تمثل اعمال آدمى در قبر و در روز قيامت ، و از همين قبيل است تمثل هائى كه در خواب ديده مى شود، مانند تمثل دشمن به صورت سگ و يا مار و عقرب ، و تمثل همسر به صورت كفش ، و تمثل ترقى و علو مقام به صورت اسب ، و تمثل افتخار به صورت تاج ، و امثال اينگونه تمثلات .
پس در اغلب اين موارد شخص متمثل به طورى كه شما خواننده ملاحظه مى كنيد اصلا فى نفسه و در خارج صورتى ندارد، تا آن را گذاشته به صورتى ديگر در آيد، و اين بهترين شاهد است بر اينكه اصل مبناى اشكالى كه شده و جوابى كه دادند غلط است .
و اشكال دوم را پاسخ گفته اند به اينكه : اين اشكال اگر وارد باشد به هر حال وارد است ، چه ما تمثل را جائز بدانيم و چه ندانيم ، زيرا جائز هم ندانيم باز اشكال مى شود كه مگر خدا قادر نيست كسى را به صورت فلانى خلق كند؟ خواهى گفت : آرى قادر است مى گويند پس از كجا قطع و اطمينان دارى كه اين شخص كه آمده همان زيد ديروزى است ، ممكن است خدا اين را به صورت او خلق كرده باشد، و حتى كسى هم كه خدائى را قبول ندارد و همه حوادث را به اسباب طبيعى و يا مستند به اوضاع سماوى مى داند او هم احتمال مى دهد حوادثى پيدا شده باشد كه نتيجه اش پديدار شدن شخصى به مثل زيد باشد، پس اين اشكال را همه بايد جواب دهند.
و شايد ندرت امثال اين حوادث باعث شده كه احتمال آن را در علوم عادى و مستند به حس مضر ندانند، و شكى نكنند در اينكه زيد كه امروز آمده همان زيد ديروز است .
ولى خواننده عزيز مى داند كه اين پاسخ ماده اشكال را ريشه كن نمى كند، براى اينكه همين كه امكان مغايرت ميان حس و محسوس ‍را قبول كنيم اشكال وارد مى شود و مساله ندرت آن را حل نمى كند مگر اينكه ادعا كنيم كه اگر اينگونه موارد را علم مى ناميم با اينكه در واقع علم و اطمينان نيست به خاطر غفلتى است كه در احتمال خلاف و شك و ترديد داريم ، و اين غفلت ناشى از ندرت مخالفت است .
علاوه بر اين اگر مغايرت حس و محسوس جائز و ممكن باشد، و در هر موردى احتمالش را بدهيم ، ديگر از كجا مى فهميم كه اين مغايرت نادر است ؟!. پس حق مطلب اين است كه اشكال دوم و جوابش هر دو از اصل فاسد است .
اما فساد اشكال ، براى اينكه اين اشكال وقتى درست است كه آنچه به حس ما، در مى آيد عين واقعيت و خارجيت محسوس باشد، نه صورتى از آن ، و كسى كه چنين بپندارد قطعا از معناى بديهى بودن احكام نيز حتى غفلت داشته ، و از اين هم غافل است كه تحميل حكم حس بر محسوس خارجى كار فكر و نظر است ، نه كار خود حس .
توضيح اينكه آنچه را كه حس از خارج مى گيرد صورت و عكسى از كيفيات و هيات هاى آن است ، كه تا حدى شبيه به خود آن است ، نه اينكه عين خارجى را حس كند و بعد از آن كه اين صورت گيرى مكرر شد با تجربه و نظر مى فهمد كه واقعيت و خارجيت آن موجود خارج نيز مطابق با آن صورتى است كه از آن گرفته است .
دليل بر اين معنا هم انواع مغايرت هائى است كه ميان حس و محسوس خارجى مشاهده مى كنيم ، و آن ها را به غلطهاى حسى تعبير مى كنيم ، مانند كوچك ديدن شى ء بزرگى را از دور، و پائين ديدن بالا ، و مستقيم را مايل ، و متحرك را ساكن ، و همچنين عكس آن كه بر حسب اختلاف مناظر پديد مى آيد، و همچنين ساير حواس همچنان كه يك انسان را از دور كوچك مى بينيم ، و بعد از چند بار تكرار شدن و تجربه آموختن ، حكم مى كنيم كه اين انسان بسيار خرد نيز به اندازه ما است ، و خورشيد را به اندازه يك بشقاب مى بينيم ، و نيز مى بينيم كه به دور زمين مى چرخد، ولى برهانهاى رياضى حس ما را تخطئه نموده اثبات مى كند كه آفتاب چند برابر بزرگتر از زمين است و بر خلاف آنچه ما حس مى كنيم زمين به دور خورشيد مى چرخد.
پس روشن شد كه آنچه در حقيقت محسوس ما است صورتى از موجود خارجى است ،
نه خود موجود خارجى ، حال مى گوئيم معناى بداهت حس اين است كه هيچ ترديدى نمى كنيم در اينكه آنچه حس مى كنيم در حس ‍ما هست ، و اما محسوس يعنى آنكه از ما و از حس ما خارج ، است هر حكمى كه به وسيله حس خود درباره آن مى كنيم ناشى از حس ما نيست ، بلكه ناشى از فكر و نظر ما است ، اين است كه گفتيم : آنچه درباره حال موجودى خارجى معتقد مى شويم ناشى از فكر و نظر است ، نه از حس ، در علومى كه از حس محسوس بحث مى كند نيز بيان شده ، كه جهازات حواس به انواع گوناگونى در محسوسات تصرف مى كند.
اين نيز نزد ما از بديهيات است كه در خارج از ادراك ما اسبابى هست كه در نفوس ما تاثير مى كند، و در نتيجه نفوس ما درك مى كند آنچه را كه درك مى كند و اين سبب گاهى خارجى است چون اجسامى كه به كيفيات و اشكالش با نفوس ما مرتبط است خارجى هستند، و ما با حس خود صورتهائى از آنها را درك نموده و به كمك فكر و تجربه به پاره اى از خصوصياتش پى مى بريم ، و گاهى داخلى است مانند ترس شديد و ناگهانى كه باعث پيدا شدن صورتهاى هولناك و مهيب بر حسب اوهام و خاطراتى كه آدمى دارد در ذهنش پيدا مى شود.
و چه بسا مى شود كه در همه اين احوال انسان در تشخيصش و در احساس محسوس خارجى مصاب مى شود، كه البته اغلبه مينطور است ، و بسا هم مى شود كه در اين تشخيص خطا مى رود، مانند كسى كه سراب را آب مى بيند، و شبح را اشخاصى مى پندارد.
پس ، از همه آنچه گذشت معلوم شد كه مغايرت ميان حس و محسوس خارجى با اينكه فى الجمله اجتناب ناپذير است ولى فى نفسه باعث از ميان رفتن وثوق و بطلان اعتماد بر حس نمى شود، زيرا مساءله خطا و صواب در تشخيص ، دائر مدار حس به تنهائى نيست ، بلكه دائر مدار تجربه و نظر، و يا غير آن است ، و نظر آن چيزى را مى پذيرد كه تجربه هم تصديقش كند.
و اما فساد جواب : بيانش اين است كه اين جواب تمام نمى شود مگر بعد از اينكه تسليم شويم كه حس ، خود محسوس خارجى را بعينه احساس مى كند و علم به محسوس فى نفسه مستند به خود حس است و تخلف هم نادر است .
از اشكال سوم بعضى جواب داده اند به اينكه تجسم ملك به صورت ساير حيوانات عقلا جائز است چيزى كه هست دليل نقلى بر فسادش قائم شده .
مؤ لف : ولى دليل نقلى قابل اعتمادى بر اين معنا نداريم ، بله ايرادى كه به اصل اشكال مى شود اين است كه اگر مقصود از امكان ، آن امكانى است كه در مقابل ضرورت و امتناع به كار مى رود، كه پر واضح است كه صرف تمثل ملك به صورت بشر مستلزم امكان تمثل آن به صورت غير بشر نيست ، و اگر مراد از امكان ، امكان به معناى احتمال عقلى است ، كه صرف احتمال محذورى ندارد، تا دليلى بر اثبات و يا نفى آن قائم شود.
و از اشكال چهارم هم بعضى همان جواب از اشكال سوم را داده اند، كه خلاصه ، احتمال تخلف در متواتر هم هست ، چيزى كه هست دليل نقلى آن را دفع كرده . ليكن اين جواب ناتمام است ، زيرا طرف بر مى گردد و مى گويد در خود آن دليل نقلى هم احتمال تخلف هست ، چون يكى از حواسى كه آن را درك مى كند سامعه است ، كه ممكن است خطا كند، پس جواب صحيح از اين اشكال همان جوابى است كه ما از اشكال دوم داديم - و خدا داناتر است .
پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه تمثل ، عبارت است از ظهور چيزى براى انسان به صورتى كه انسان با آن الفت دارد و با غرضش از ظهور مى سازد، مانند ظهور جبرئيل براى مريم به صورت بشرى تمام عيار، چون ماءلوف و معهود آدمى از رسالت همين استكه شخص رسول ، رسالت خود را گرفته نزد مرسل اليه بيايد، و آنچه را گرفته از طريق تكلم و تخاطب اداء كند، و مانند ظهور دنيا براى على (عليه السلام ) به صورت زنى زيبا و فريبنده ، چون معهود و ماءلوف دلهاى بشر همين است كه در مقابل دخترى فوق العاده زيبا بيش از هر چيز ديگرى فريفته گردد و چنين صورتى بيش از هر چيز ديگرى قلب بشر را تسخير نموده بر عقل او غالب مى آيد، و همچنين مثالهاى ديگرى كه براى تمثل زده شد.
و اگر بگوئى : لازمه اينحرف اين است كه ما سفسطه را بپذيريم ، چون ديگر هيچ چيزى با ادراك ما تطابق از جميع جهات ندارد، و چنين ادراكى جز و هم سرابى و خيالى باطل نيست ، و اين همان نظريه سوفسطائى است كه مى گويد هيچ يك از مدركات ما آنطور كه ما درك مى كنيم نيست .
در جواب مى گوييم فرق است ميان اينكه حقيقتى واقعى به صورتى جلوه كند كه ماءلوف و معهود مدرك باشد و با ادوات ادراك او جور در آيد و ميان اينكه اصلا در خارج حقيقتى وجود نداشته باشد، تنها و تنها صورتى ادراكى و ذهنى وجود داشته باشد،
كه اين دومى سفسطه است نه اولى و در علم حصولى توقع بيش از اين داشتن توقعى است بيجا، و تفصيل اين بحث موكول به محل خودش است (و خدا راهنما است ). (تفسیر المیزان)
..در مورد مطالب قبلیتان اگر وقتی باشد فردا به انها خواهم پرداخت البته اکثر مطالب اینجانب گرفته شده از مطالب دو علامه بزرگ مطهری و طباطبایی می باشد که مکررا نفرمایید کپی پیس می نمایید..
...خوب خداوند می فرماید:
قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
بگو: «فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى‏گيرد؛ سپس شما را بسوى پروردگارتان بازمى‏گردانند.»

وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَى أَجَلٌ مُّسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
او کسى است که (روح) شما را در شب (به هنگام خواب) مى‏گيرد؛ و از آنچه در روز کرده‏ايد، با خبر است؛ سپس در روز شما را (از خواب) برمى‏انگيزد؛ و (اين وضع همچنان ادامه مى‏يابد) تا سرآمد معينى فرا رسد؛ سپس بازگشت شما به سوى اوست؛ و سپس شما را از آنچه عمل مى‏کرديد، با خبر مى‏سازد.
فعلا این دو ایه باشد که ملاک از گرفتن و اخذ کردن وجود دیگری است غیر از ماده و بدن مادی که یکی از دلایل تجرد ان از جسمانیت مادی می باشد وگرنه ملائک را با جسم مادی نه می توان حس کرد و نه دید باید از این نشاء مادی خارج شوی تا به ایم مقام نائل گردی..به هر حال روح و ملائکه به هیچ عنوان از بین نمی روند چون قرار دارند و فیها خالدون هم بهشتیان هستند و هم با جهنمیان ....
..از لحاظ عقلی نیز مجرد بودن ارواح و ملائکه ثابت گردیده که بع علت ضیق وقت بعدا انها را خواهم اورد...

Abdolhusain
Sunday 10 August 2008, 03:15PM
بسمه تعالی شانه


ابتدا در مورد ایاتی که تتمه اوردیدن به امری بزرگ دست زدی ان هم تفسیر به رای هرچند قبل از شما هم بوده اند اشخاصی که از این تاویلات بارده اورده باشند انشاالله در تتمه تمام این ایات را با تفسیرش خواهم اورد ...خیلی عجیب است فرشتگان موجوداتی مادی مانند ما هستند بدبختانه شما به دلیل پیروی از هم مسلکان اخباریت اصلا در خارج از روایات و ظواهر ایات نباید عقلت را به کار بیندازی چون نتیجه اش جز اتاله فساد و کفر چیزی دیگری نیست...

اکثر ان ایات مربوط به قیامت و نشاء بعد از مرگ یا دنیای بعد می باشد نه در این دنیای مادی که طفیل هستی می باشد در حال حاظر که متا سفانه وقتم واقعا ضیق است البته سر فرصت بحث ادامه خواهد داشت:
بله معروف است كه : الجن جسم نارى يتشكل باشكال مختلفه حتى الكلب و الخنزير، و الملك جسم نورى يتشكل باشكال مختلفه سوى الكب و الخنزير
جن ، جسم آتشين است كه به شكلهاى گوناگون حتى به شكل سگ و خوك در مى آيد، و فرشته جسم نورانى است كه به شكل هاى گوناگون به جز سگ و خوك در مى آيد.
ولى اين سخن مدركى ندارد، و كلام نادرستى است . و اينكه خداوند در قصه حضرت مريم (ع ) مى فرمايد: فتمثل لها بشرا سويا (مريم : 17): (پس به شكل بشرى خوش اندام بر او نمايان شد.) تمثل بود، يعنى حضرت جبرئيل (ع ) در چشمهاى حضرت مريم (ع ) اين گونه وانمود مى كرد كه او بشر است ، و گرنه او جبرئيل بود و ملك ، و هرگز تغيير پيدا نكرد و انسان و بشر نشدبی انصافی میفرمایید.البته حرجی هم بر شما نیست،چون اصلا نمیدانید تفسیر به رای یعنی چه!بروید بخوانید که ملاک تفسیر به رای چیست،تا به وضوح برایتان ثابت شود که آنکس که تفسیر به رای میکند جز شما و امثال طباطبایی و...نبوده اند.شما آیه قرآن را در رد اعتقادات باطله خود میبینید،نمیتوانید جواب بدهید،به جایش دیگران را متهم به تفسیر به رای میکنید!سابقا هم همین کار را در خصوص روایات میکردید که وقتی از شما توضیح خواستم جوابی ندادید.مثلا گفتم امام معصوم این مطلب را میفرماید و من هم تنها و تنها نقل کرده ام،شما هم دقیقا مغایر با آن را میگویید،اما چون روایت چیزی غیر از اعتقاد ناصحیح شماست،به من که تنها روایت را اورده ام و خود روایت واضحتر از هر چیزیست و توضیحی لازم ندارد تهمت میزنید که روایت را تفسیر به رای کرده ام!!اگرچه با تدبر در نوشته های شما و تطبیق انها با روایات همه متوجه حقیقت خواهند شد.
بدبختانه شما با پیروی کورکورانه از فلاسفه نمیخواهید حتی قرآن و روایات را قبول کنید،لذا میبینید که آنچه قرآن و روایت میگویید کاملا متفاوت با آن چیزیست که شما میگویید،بلکه در بسیاری از موارد متناقض با آن است،اما نمیخواهید قبول کنید،چرا؟چون از قبل مطلبی را در ذهنتان بی دلیل فرو کرده اید و آن را اصل صحیح قرار داده اید.لذا هر جا به کلام علما برسید جسارت میکنید و تهمت میزنید،و وقتی به کلام اهل بیت و خدا برسید سکوت میکنید و جوابی نمیدهید.یا اگر بدهید تاویلات بی سر و ته عنوان میکنید!
آنچه مستفاد از روایات است این است که فرشتگان هم مثل ما هستند،روایاتی هم در این خصوص بیان شد که جز خدا مجردی وجود ندارد.
اشتباه دیگرتان هم این است که این دنیا و آن دنیا را هم با تعریفات قبلی خودتان میسنجید،در حالی که تفاوت خاصی بین این دنیا و آن دنیا نیست،بدین معنی که اینطور نیست که اینجا عالم ماده باشد و انجا عالم تجرد،اینجا هم زمان و مکان است و آنجا هم همینطور است،شما اگر خلاف این را معتقدید مناسب است که با ذکر روایات به ما این را ثابت کنید.و الا در مسائل اعتقادی آنچه که از مکتب اهل بیت علیهم السلام نباشد پشیزی ارزش ندارد.
اما در مورد جبرئیل،ظاهر آیه شریفه این است که خود جبرئیل ظاهر انسانی و تغییر صورت پیدا کرد،او جبرئیل بود،اما تغییر شکل ظاهری داده شده بود و به شکل انسان بود،نه اینکه خلاف قرآن ادعا کنیم که مریم-علی مولاتنا فاطمه الزهراء و علیها السلام-او را به شکل بشر میدید در حالی که اینطور نبود و این خیالات مریم بود و واقعا فرشته به صورت بشر ظاهر نشده بود!این هم مصداق بارز دیگری از تفسیر به رای است.

اما در مورد اباطیلی که از طباطبایی آورده اید،بی اساس و باطل است به این دلیل که با قران نمیسازد،و شاهدی از مکتب اهل بیت ندارد،و البته که تمسک به مکاتب بشری و رو نیاوردن به معادن وحی ثمره ای نیز جز این ندارد.

همانطور که توضیح داده شد ادعا مبنی بر اینکه جبرئیل واقعا به صورت بشر در نیامده و تنها در خیال مریم(س)به آن صورت محسوس شد،ادعایی بی دلیل و خلاف قرآن است.البته کسانی که نمیخواهند دست از اعتقادات باطل بردارند باید هم توجیهات فراوانی را به هر قیمت که شده فراهم کنند!تا اعتقاد قبلیشان که اساس و بنیان نظراتشان را هم همینطور به دست آورده اند خدشه دار نشود،گرچه به قیمت رد روایات شریفه و آیات قرآن باشد.
آیا در قرآن توضیحی پیدا میکنید که گفته باشد بواقع اینطور نبوده و تنها در خیال مریم(س)چنین اتفاقی افتاد؟خیر هیچ جای آیه شریفه چنین مطلبی را نمیگوید،دلیل فلسفه مبنی بر این ادعا هم این است که ما چون خودمان! معتقدیم فرشته تغییر شکل نمیدهد،پس باید آیه را خلاف ظاهرش معنا کنیم!!در حالی که این ادعا فقط ادعاست،و خلاف روایات شریفه میباشد،چنانچه توضیحش گذشت.

همچنین نزول ملائکه بر ابراهیم نیز دلالت واضح بر عدم تجرد ملائکه دارد،چرا که ثابت میکند که ملائکه نیز موجوداتی جسمانی همچون ما هستند،و دست و پا زدن های بی مورد جهت اینکه گفته شود اینها در خیال ابراهیم و...بوده و واقعیتی نداشته،تفسیر به رای آیات و زیر پا نهادن ظواهر قرآن کریم است.



..در مورد مطالب قبلیتان اگر وقتی باشد فردا به انها خواهم پرداخت البته اکثر مطالب اینجانب گرفته شده از مطالب دو علامه بزرگ مطهری و طباطبایی می باشد که مکررا نفرمایید کپی پیس می نمایید..
قبلا توضیح داده بودم که کپی پیست کردن هیچ ایرادی ندارد و صدها مطلب میتوانید کپی پیست کنید،اما به شرطی که ارتباطی به بحث ما داشته باشد،مثلا بنده آیه شریفه قرآن را آورده ام و روایات ذکر کرده ام و بطلان اعتقاد شما را نشان داده ام،اما شما به جای جواب به مطالب بنده رفته اید و مزخرفاتی که ارتباط به بحث هم ندارند کپی کرده اید که تمام اینها مبتنی بر همان چیزیست که آن آیات و روایات آنها را باطل میکنند!


خوب خداوند می فرماید:
قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
بگو: «فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى‏گيرد؛ سپس شما را بسوى پروردگارتان بازمى‏گردانند.»

وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَى أَجَلٌ مُّسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
او کسى است که (روح) شما را در شب (به هنگام خواب) مى‏گيرد؛ و از آنچه در روز کرده‏ايد، با خبر است؛ سپس در روز شما را (از خواب) برمى‏انگيزد؛ و (اين وضع همچنان ادامه مى‏يابد) تا سرآمد معينى فرا رسد؛ سپس بازگشت شما به سوى اوست؛ و سپس شما را از آنچه عمل مى‏کرديد، با خبر مى‏سازد.
فعلا این دو ایه باشد که ملاک از گرفتن و اخذ کردن وجود دیگری است غیر از ماده و بدن مادی که یکی از دلایل تجرد ان از جسمانیت مادی می باشد وگرنه ملائک را با جسم مادی نه می توان حس کرد و نه دید باید از این نشاء مادی خارج شوی تا به ایم مقام نائل گردی..به هر حال روح و ملائکه به هیچ عنوان از بین نمی روند چون قرار دارند و فیها خالدون هم بهشتیان هستند و هم با جهنمیان ....مشخص است که آیات شریفه هیچ ربطی به تجرد روح ندارند!کجای آیات این را بیان کرده است؟
اما دیدن ملائکه،آیاتی که برای شما آوردم و بدانها بی اعتنا بودید نشان میدهد که ملائک قابل دیدن هستند(مثل نزول ملائکه بر حضرت ابراهیم و لوط).
اما خروج از مادیت هم ادعای خنده دار دیگری است،چون چنین چیزی فی حد نفسه محال است و امکانش برای مخلوق مادی هرگز وجود ندارد.
روح و ملائکه از بین میروند و فانی میشوند،و این صریح آیات و روایات است.روایت شریفه ای را برای شما اوردم که به جز خدا همه چیز زوال دارد و تغییر میکند و...،و راهی برای شما نمیماند الا اینکه یا ملائکه را خود خدا بدانید(همانطور که گفتم)یا اینکه دست از اباطیلی که ذهنتان را پر کرده است بردارید!
بسیار شرم آور است که با وجود این همه آیات و روایاتی که به وضوح دلالت بر جسمانی بودن غیر خدا(حتی روح)و نابود شدن آنها و زوال و تجزی ایشان میکند،باز هم تنها به خاطر ارادت به یک مشت انسان غیر معصوم پر از اشتباه و گناه،نخواهیم این آیات و روایات را قبول کنیم.

erfanal
Sunday 10 August 2008, 09:57PM
...بسم الله الرحمن الرحیم...
...جناب عبدالحسین قبلا هم به شما گفتم که اخباریهایی نیز قبل از شما بودن که با استناد فقط به روایات؛ قرانی جدید تقریر نمودند که ایت الله بروجردی چه بر سر ان قران اورد این است که ائمه مکرر می گفتند هر روایتی از ما که با قران بنای ناسازگاری را دارد ان را به دیوار بکوبید ..
..واما در مورد اقای علامه طباطبایی روحی فداه و دیگر دلسوختگان این مکتب الهی که اگر ان اباطیل اخباریون را غروال نکرده بودند الان می دیدی چه بلایی بر سر این اسلام محمدی امده بود ..بنده نخواستم روایاتی که علامه تمام انها را بر اساس ایات قرانی و سند و متن نقد و رد کرده برای شما بیاورم که البته به زیر سوال رفتن بعضی از اقایان می انجامد که خودت بهتر می دانی چه کسانی هستند که مکرر روایات را به کتب انها ارجاع می دهی به هر حال انها محدث و جمع اوری کننده روایات بودن و بعضا خودشان نیز صحت و سقم انها را به ایندگان ارجاع داده اند ..
..در همين كتاب كافى و كتابهاى ديگر روايتها هست كه اگر به مضمون آنها نگاه بكنيم مى فهميم كه مزخرف است . بعضى هم سندشان ضعيف است بله امثال اخباریون مى گويند هر چه كافى یا فلان نوشته باشد، صحيح است . مجتهدين مى گويند نه مثل اين(رجال سند) هزارها آدم جعال وضاع كذاب بوده اند.مردى است به نام (ابى الخطاب ). اين مرد، ملحد و ضد اسلام بود. طشت رسوائيش بالاخره از بام افتاد. وقتى مى خواستند اعدامش كنند گفت :
(ولقد وضعت فى اخباركم اربعه آلاف حديث )من چهار هزار حديث در اخبار شما قاطى كردم . مجتهدين مى گويند آقا وقتى يك چنين جريانهائى در تاريخ وجود داشته است چطور ما مى توانيم بگوئيم هر چه حديث نقل شده است ، درست است . مردى است به نام (يونس بن عبدالرحمن ) كه از بزرگان است . مى گويد من كوشش مى كردم كه هميشه روايتهاى معتبر را بنويسم و نقل بكنم . همه را نوشتم و به صورت كتابى در آوردم . يك وقتى خدمت حضرت رضا(ع ) رسيديم و كتاب روايتم را به حضرت عرضه كردم و گفتم كه تمام روايتها را از پدران شما نوشته ام تاریخ گواه است که حضرت بسيارى از آنها را خط زد و گفت اينها دروغ است ...
.. بگذزیم..ابتدا این جمله شما واقعا انسان را به حیرت وا می دارد ..لا حول ولا قوه الا باالله ..
روح و ملائکه از بین میروند و فانی میشوند،و این صریح آیات و روایات است
....خوب به نظر شما وجود به عدم تبدیل می شود یا خیر؟؟ اولا که همچین چیزی محال است در ثانی قران ایات بسیاری در مورد بهشتیان وجهنمیان دارد که فیها خالدون می باشند شما با این ایات چه می کنید در ثانی ان زوالی که شما می گویید (از بین رفتن) کاملا غلط است خداى تعالى در كلام خود آسمان ها و زمينى براى قيامت معرفى مى كند كه غير آسمانها و زمين دنيا است ، و مى فرمايد: (يوم تبدل الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار)..به هر حال زوال به معنی از بین رفتن و پوچ گردیدن کاملا بی معنی است همانطور که احادیثی نیز دار یم که بعد از حشر و نشر زمینیان دوباره خداوند مخلوقاتی می افریند با مشخصات خاص خودشان پس بعد از نسل زمینیان باز خلق خدا ادامه دارد...به هر حال واقعا خنده اور است که شما معنی مادی بودن و غیر مادی بودن را نمی فهمید بنده به شما گفتم برادر من در ماده حرکت است (نه مانند پیاده روی) یعنی انقلاب درونی و حرکت درونی و جوهری که زمان از ان انتزاع می گردد این از خواص ماده می باشد تنها ماده است که بر اساس حرکت می تواند به تکامل و فعلیت خود برسد شما اگر به در خت یا انسان یا هر چیز دگر مادی بنگرید برای به فعلیت یا کمال مطلوب رسیدن باید قوه یا استعداد قبلی داشته باشند مثلا سیر تکاملی یک هسته به سیب و یا هسته به درخت و..ووووووو اینها از خواص ماده است که حرکت پذیرند و یک سیر درونی برای به فعلیت و کمال رسیدن دارند ولی در ان دنیا دیگراز قوه به فعلیت رسیدن معنا ندارد خداوند ملائکه را بر اساس هر رتبه و درجه ای که دارند با فعلیت محض و کمال محض افریده و قانونی تکوینی بین انها بر قرار است بر خلاف انسانها که روابط انها اعتباری است برای همین است که انها تمام فرامین خداوند را اجرا می کنند و تخطی هم در وجود انها نیست چون لازمه فعلیت همین است....پس زمان از حرکت و انقلاب درونی یا به عبارتی حرکت جوهری به وجود می اید و لازمه ماده از قوه به فعلیت یا کمال رسیدن است حال این فعلیت ممکن است بر اساس مواد مختلف کند و یا تند باشد...

خوب فعلا بر گردیم به مطالب قبلیتان:

حتی افعال الهی نیز زمان و مکان و..دارند.به علاوه اینکه جسم آن چیزیست که طول و عرض و عمق دارد و متحیز است،و این دقیقا انکار مجردات است.لذا سر خود را شیره بمالید و بگویید آسمان جسمانی هست اما جسمیتش مثل جسمیت فلان نیست،دردی از شما دوا نمیکند و افسانه وجود مجردات همچنان در حد افسانه باقی خواهد ماند که هیچ دلیلی هم ندارد.
...فکر نکنم شما فرق خلق و امر را هم بدانید خلق تدریجی است و امر انی بهتره یک کم هم قران مطالعه نمایید حال چرا امر انی است چون خارج از ماده و خارج از حرکت تدریجی می باشد ولی خلق مادی و تدریجی است خداوند می فرماید:
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِين
سپس نطفه را بصورت علقه [= خون بسته‏]، و علقه را بصورت مضغه [= چيزى شبيه گوشت جويده شده‏]، و مضغه را بصورت استخوانهايى درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس آن را آفرينش تازه‏اى داديم؛ پس بزرگ است خدايى که بهترين آفرينندگان است!
..پس عالم امر ملکوت است که ماده در ان راه ندارد بر خلاف خلق...
در ثانی انسان موجودى است مركب از نفس و بدن ، و بدن انسان در اين نشاه دستخوش تحليل رفتن و دگرگون شدن است ، و پيوسته اجزاى آن تغيير مى كند(حرکت درونی یا جوهری) و از آنجا كه هر مركبى با نابودى يك جزءاش نابود مى شود، در نتيجه انسان در هر آنى ، غير از انسان قبل است ، و اين شخص آن شخص نيست ، در حالى كه مى بينيم شخصيتش هست ، و اين بدان جهت است كه روح آدمى شخصيت انسان را در همه آنات حفظ مى كند، چون روح آدمى مجرد است ، و منزه از ماده و تغييرات عارض از طرف ماده است ، و باز به همين جهت ايمن از مرگ و فنا است...

امر خدا نیز که بارها گفته شد فعل است،و فعل حادث زمانی است،و الا لازم میاید فعل و فاعل یکی باشند،که این خلاف فرض است.
َ

...خداوند در قران می فرماید :
وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
و فرمان ما يک امر بيش نيست، همچون يک چشم بر هم زدن!
..اگر دقت کنید خداوند می فرماید همچون چشم به هم زدنی بنابراین اگـر مـحـقـق شـدن مـتـعـلق امر به فوريت را تشبيه به (لمح بصر) كرده براى اين نـبـوده كـه بـفـهماند زمان تاثير امر كوتاه ، و نظير كوتاهى لمح بصر است ، بلكه مى خـواهـد بفهماند تاثير امر اصلا احتياج به زمان هر چند كوتاه ندارد، آرى تشبيه به لمح بـصـر در كـلام كـنـايـه از همين بيزمانى است ، پس امر خداى تعالى كه همان ايجاد و اراده وجـود است احتياجى نه به زمان دارد و نه مكان ، و نه به حركت ، و چگونه ممكن است محتاج به اينگونه امور باشد با اين كه زمان و مكان و حركت همه به وسيله همان امر موجود شده اند...از طرفی ان خلق است که ملازم با زمان و تدریجی است نه امر و هستی که انی می باشد...


.صحبت این است که ایجاد آنی مخلوقات توسط شما انکار شده است،در حالی که این باطل است،

...همانطور که گفته شد خداوند یک خلق دارد که غیر از خودش هم می تواند خلق کند و ان تدریجی و مادی است و بر اساس قانون علیت حاکم بر نظام صورت می گیرد و یک امر که به تکوین موجودات تعلق دارد و ان انی است...


اگر غیر از خدا همه مخلوقات جسم به معنای عام آن باشند(که ابتدا گفته اید همینطور است و قرآن نیز همین را گفته است)دیگر جایی برای وجود مجردات باقی نخواهد ماند.تنها یک مجرد باقی میماند و آنهم خدای متعال است.بنابرین وقتی اعتراف میکنید که ماسوی الله جسم هستند،دیگر نمیتوانید بگویید موجودی مجرد هم وجود دارد.
..پای موجودات را از خداوند کنار بکش خداوند وجود صرف و محض است و لی موجودات داری ماهیت می باشند که این ماهیت وجود انها را محدود نموده از طرفی اگر بنده هم بگویم جسمانی است ربطی به مادی بودن انها ندارد که دارای حرکت تکاملی از قوه به فعل باشند اصلا نظام انجا با نظام مادی و زمینی کاملا مغایر است برای همین در انجا دیگر حرکت تکاملی و تدریجی و زمان وجود ندارد اینها همه از طفیل مادی است نه از عالم بالا...


بین زوال و تبدیل هم خلط کرده اید.تبدیل جعل شیئی به جای شی دیگریست،و زوال نابودی و نیستی بعد از هستی است.کسی منکر اولی نیست اما این دو با هم بسیار فرق دارند،و تمام ماسوی الله زوال پذیر و فانی میباشند.چنانچه در روایت آمده است:
الدنیا دار الفناء والزوال.

چنانچه در روایت شریفه آمده است:

و لو کان قدیما ما زال و لا حال لان الذی یزول و یحول یجوز ان یوجد و یبطل فیکون بوجوده بعد عدمه دخول فی الحدث.(کافی،174)

اگر چیزی قدیم باشد هرگز زوال و انتقال از حالتی به حالت دیگر نمیپذیرد،چرا که آن چیزی که زوالش جایز است وجود و عدمش جایز خواهد بود و با وجودش بعد از عدم داخل در حدوث میگردد.

چنانچه ملاحظه میفرمایید این روایت شریفه به وضوح تمام حرف شما را در این خصوص باطل کرده است.
اینکه ملائکه هر چه میکنند به امر خدا میکنند هیچ دلیل نیست و نخواهد بود که پس اینها مجرد از ماده جسمانی هستند!رسول خدا صلی الله علیه و آله برتر از تمامی ملائکه بود و آنچه میگفت و انجام میداد نیز به امر خدای متعال بود،اما جسم بود



...در مورد زوال بله اهل دنیا که دنیای مادی می باشد همه مادیات زوال دارند یعنی تبدیل دارند در مورد مادیات بی جان این زوال همان تبدیل مکرر قوه وفعل است مانند هسته به درخت تااااا تبدیل به ذغال سنگ وغیره ...ولی در مورد مادیات صاحب شعور عبور از نشایی به نشایی دیگر است که جسم مادی می پوسد و به خاک وغیره تبدیل می شود وان نیز فقط تبدیل است و روح نیز به عالم دیگر سفر خواهد نمود که دوباره در محشر خداوند این بدنهای از بین رفته را به حالت اول بر خواهد گرداند..بنابراین زوال از بین رفتن فعلیت اول و تبدیل به استعداد و قوه بعدی وهمینطور بعدی است نه اینکه پوچ و نابود گردد...بنا براین گذشته همیشه با اینده در ارتباط است و هیچ وقت این دو از هم مستقل نمی باشند..
..در مورد روایت بله در این شکی نیست که چیزی که قدیم باشد و حادث نباشد اصلا تبدیلی نیست چون قدیم اگر بی جان باشد نمی تواند هستی به وجود اورد و اگر وجود وهستی داشته باشد و هستیش نیز قائم به خودش باشد دیگر زوال و تبدیل برای او بی معنی است..فقط موجودات حادث می باشند که دارای زوال نسبی و تبدیل می باشند این را که ما از ابتدا داریم داد می زنیم...
...در مورد رسول خدا که دوباره دو چیز مختلف را با هم خلط نمودین ابتدا اینکه بنا بر نص صریح قران فقط انسان بود که صلاحیت خلیفه الله شدن را دارا بود و از طرفی اینجا مشکل شما هویدا می شود که بین ماده جسمانی و ملائکه فرق گذاشته اید در حالی که این ماده هم سنخ با ماهیت ملائکه نیست که بخواهید فرقی بگذارید درست است که جسم پیغمبر هم دارای احترام است ولی ارزش او به کمالات روحی اوست که اصلا سازگاری با ماده را ندارد ...اگر جسم مادی ارزش کمالات را داشت دیگر روح به چه کاری می امد...خداوند به کمالات روحی صواب و عقاب می دهد نه به جسمی که رشد و کمال مادی ان از دست انسان خارج است و این حرکت به سوی کمال او غیر ارادی باشد..این جسم مادی وسیله ای است برای عالم هم سنخ او...

ادعا شده است(طباطبایی ادعا کرده است)که آنچه در خصوص شکل ملائکه در قرآن صحبت شده است از باب تمثیل است و واقعیت خارجی ندارد!در حالی که این ادعا فقط ادعاست و هیچ دلیلی برای ان وجود ندارد،بلکه دقیقا معارض به آیات قرآن و روایات شریفه است.چنانچه قرآن کریم فرموده است:

الحمدلله فاطر السماوات والارض جاعل الملائکه رسلا اولی اجنحه مثنی و ثلاث و رباع.(فاطر/1)
سپس خدایی که آفریدگار آسمانها و زمین است و ملائکه را پیام اورانی دارای دو،سه و چهار بال قرار داده است..

چنانچه ملاحظه میشود ملائکه نیز جسم هستند،بال دارند،با هم تفاوت دارند و....
اما اهل فلسفه آیات محکم قرآن را انکار میکنند،و دست به تاویل بلا دلیل میزنند،دلیل ادعایی ایشان نیز برای تاویل جز معتقدات باطل خودشان هیچ نیست!نه اینکه اصلی عقلی در این خصوص وجود داشته باشد یا نصی شرعی...
بنابرین ادعایی که نقل کرده اید دقیقا خلاف قرآن کریم است.

..اگر اساس نص صریح قران و روایات و برداشت عقلانی از انها ادعاست پس شما خوب است فقط به همان الفاظ سطحی روایات و غیره بچسبید تا مدعایی نداشته باشید...اگر این بال هم مانند بال پرندگان باشد و هم مادی هم باشد دیگر زمین و زمانی باقی نخواهد ماند ..به هر حال كلمه (اءجنحة ) جمع جناح است ، كه در پرندگان به منزله دست انسان است ، و پرندگان به وسيله آن پرواز مى كنند، و به فضا مى روند و برمى گردند، و از جايى به جاى ديگر نقل مكان مى كنند.
وجود فرشتگان نيز مجهز به چيزى است كه مى توانند با آن كارى را بكنند كه پرندگان آن كار را با بال خود انجام مى دهند، يعنى ملائكه هم مجهز به چيزى هستند كه با آن از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مى روند، و از جايى به جاى ديگر كه ماءمور باشند مى روند، قرآن نام آن چيز را (جناح ) (بال ) گذاشته ، و اين نامگذارى مستلزم آن نيست كه بگوييم ملائكه دو بال نظير بال پرندگان دارند، كه پوشيده از پر است ، چون صرف اطلاق لفظ مستلزم آن جناح ، نيست ، همچنان كه الفاظ ديگرى نظير جناح نيز مستلزم معانى معهود نمى باشد مثلا، وقتى كلمه عرش و كرسى و لوح و قلم و امثال آن را درباره خداى تعالى اطلاق مى كنيم ، نمى گوييم عرش آنها و كرسى و لوح و قلمش نظير كرسى و لوح و قلم ماست ، بله اين مقدار را از لفظ جناح مى فهميم كه : نتيجه اى را كه پرندگان از بالهاى خود مى گيرند، ملائكه هم آن نتيجه را مى گيرند، و اما اينكه چطور آن نتيجه را مى گيرند از لفظ جناح نمى توان به دست آورد...

.

erfanal
Sunday 10 August 2008, 09:59PM
وقتی ادعا میکنید که جز خدا موجوداتی مجرد وجود دارند،صراحتا کلام معصوم را رد کرده اید.آیا اینکه امام معصوم فرموده است که به جز خدا(دقت کنید میفرمایید به جز خدا!بعد نگویید تفسیر من است!)همه چیز تغییر و تبدیل و زوال و فنا میپذیرد،و بنده هم همین کلام را نقل کنم،تفسیر شخصی بنده است؟یا کم آوردن شما در مقابل صریح روایت و فرار از جواب با تمسک به بهانه های باطلی همچون اینکه من تاویل میکنم!من تفسیر به رای میکنم!! و...آیا نقل روایت محکم و واضح و صریح تفسیر به رای است یا تفسیر به رای محکمات قرآن توسط شما و انکار واضحات؟
حالا اگر دیگر نمیتوانید پاسخ روایات را بدهید به خودتان مربوط است!

...و اما در مورد روایتی که اوردین اما اصل کلام:
روى الكليني رحمه الله في اصول الكافي باسناده عن ابن ابي يعفور ، قال : سألت ابا عبد الله الصادق ـ عليه السلام ـ عن قوله عز وجل « هو الأول والآخر » وقلت : اما الاول فقد عرفناه ، واما الاخر فبين لنا تفسيره .
فقال : انه ليس شيء الا يبيد او يتغير ، او يدخله التغير والزوال ، او ينتقل من لون الى لون ، ومن هيئة الى هيئة ، ومن صفة الى صفة ، ومن زيادة الى نقصان ، ومن نقصان الى زيادة ، الا رب العالمين ، فانه لم يزل ولا يزال بحالة واحدة .
هو الاول قبل كل شيء ، وهو الاخر على ما لم يزل ، لا يختلف عليه الصفات والاسماء ، كما تختلف على غيره ، مثل الانسان الذي يكون تراباً مرة ، ومرة لحماً ، ومرة دماً ، ومرة رفاتاً ورميماً ، وكالتمر الذي يكون مرة بلحاً ، ومرة بسراً ، ومرة رطباً ، ومرة تمراً ، فتتبدل عليه الاسماء والصفات ، والله عز وجل بخلاف ذلك..

وقال الفاضل العالم الرباني محمد باقر بن محمد تقي المجلسي نور الله
اقول : وفيه نظر . اما اولاً ، فلان هذا الكلام من ذلك العلام : اما مبني على انه لا يقول بتجرد النفس ومغايرتها للبدن ، وهو من مثله بعيد ، كيف لا وتجردها مما لا ينبغي ان يشك فيه عاقل ، لكونه مما قد قامت عليه البراهين العقلية ، واشارت اليه الكتب السماوية ، وشهدت له الاخبار النبوية .
او على انه يقول به ، ولكنه يقول : انها تفنى بفناء البدن ، وهو ايضا منه بعيد بل ابعد ؛ لان كل من قال بتجردها ومغايرتها للبدن ، قال : بأنها لا تفنى بفنائه ، ومع ذلك فهو مخالف لكثير من الايات والروايات الدالة على بقائها بعد خرابه ما دامت في عالم البرزخ .
او على انه يقول ببقائها مدة البرزخ ، كما يظهر منه في بعض كتبه ، ولكنه يقول بفنائها عند النفخة الاولى ، وهو ابعد من سابقيه .
واما ثانيا ، فلانه لما قال ببقائها بعد فناء البدن وتعلقها في عالم البرزخ بأجساد مثالية ، فلابد من القول بتجردها ، ولذا قال الشهيد : دل القرآن العزيز على بقاء النفس بعد الموت ، وتعلقها بأبدان مثالية بناءً على تجردها .
وأما ثالثاً : فلان القول بالزمان الموهوم مخالف للشرع ، على ما يدل عليه ظاهر بعض الاخبار
أقول : لا وجه لهذا التخصيص ، فانه كما لا ينافي ابديتهما ، كذلك لا ينافي ابدية النار واهلها ، وابدية النفوس الناطقة مطلقاً من الجن والانس وغيرهما ...

...پس جواب را دیدی که چه است اصلا خود قران به خالدون بودن روح و جهنم و بهشت و افراد دلالت می کند انوقت شما برای ما روایت می اورید و می گویید همه چیز فانی و باطل می شود حضرت علامه بسیاری از روایات را فقط به خاطر منافات داشتن با ایات قران رد نموده اند......
..این است که می گویم روایت را کامل بیاور نه اینکه سر و ته ان را بزنی مثل روایت منسوب به دیدن خداوند برای علی ع که اگر کامل نباشد کفر می شود..

در مورد اراده زبان ما مو در آورد انقدر به شما فرق بین ذات و فعل را گوشزد کرده ایم،آنچه عین ذات باشد دیگر اصلا فعل نخواهد بود،و حادث نمیشود،و غیر خدا نمیگردد،و....بالاخره شما مدعی هستید اراده خدا عین ذات اوست،در حالی که این کلام عقلا و نقلا باطل است،دلیل عقلی و نقلی آن هم در مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی امده است.آنچه که گفته میشود عینیت با ذات خدای متعال دارد جز صفات ذات او چیز دیگری نیست،و منظور از صفات فعل حضرت حق افعال اختیاری او هستند،اراده،مشیت و...تمام اینها افعال خدا میباشند،نه ذات خدا،و فعل هرگز عین فاعل نیست جناب عرفان!

ثالثا:
در خصوص حدوث زمانی مفصلا توضیح داده شد که در مکتب اهل بیت منظور از حدوث همان حدوث زمانی است،و موجودیت بعد العدم منظور و مقصود است،روایات نیز صریح در این رابطه بودند،شما اما جرات این را ندارید که کلام فلاسفه را رها کنید و معتقد به خطای ایشان شوید،لذا کلام اهل بیت علیهم السلام را که معصوم هستند رها میکنید،و الا دلیل کافی برای اینکه حدوث همان حدوث زمانی غیر قابل جمع با قدم است آورده شده،و روایات نیز بیان شده اند،شما نمیخواهید قبول کنید مشکل شماست.
ضمن اینکه تا به الان حتی یک دلیل نیاوردید(از قران و سنت)که افسانه مجردات بافته ذهن فلاسفه را برای ما ثابت کنید،لذا حرف شما در خصوص مجرداتی که قرار دارند و...از همان ابتدا بی اساس است!
شما از قرآن هیچ دلیلی نیاوردید،جز اینکه گفتید چون خدا غالب است و عجز در او راه ندارد،ملائکه نیز اوامر خدا را انجام میدهند پس ملائکه مجردند!!!
باطل بودن این حرف بر هر کودکی واضح و روشن است.نیازی به توضیح ندارد.در هر حال منتظر دلیل شما هستیم!
اما در خصوص روایت یک روایت را ذکر میکنیم تا بطلان ادعای شما بیش از پیش روشن گردد:


..اولا در مورد فعل بودن اراده بنده قبلا هم به شما گفتم که صفت فعل است ولی در مورد عینیت داشتن منظور چیز دیگری بوده که جناب عالی نمی خواهید که بفهمید بنده چه می گویم وگرنه بنده همان ابتدا به شما عرض کردم که صفات فعل زائد بر ذاتند ولی از لحاظ مصداق عین ذات و از لحاظ مفهمو متکثرند ولی بهتر نظر علامه را نیز برای دوستان بیاورم شاید شما گفته ما را بفهمیند:
نظر علامه در مورد صفات ذات:
الف) واجب بالذات، علت تامه¬اي است که هر موجود ممکني بدون واسطه و يا با يک يا چند واسطه، به آن منتهي مي¬گردد يعني حقيقت واجبي خودش علت همه¬ي موجودات امکاني است.
ب) علت در مقام و مرتبه¬ي عليت خود همه¬ي کمالات معلول را به گونه¬اي برتر و شريف¬تر دارا مي¬باشد. بنابراين واجب بالذات هر کمال وجودي مفروضي را در خود دارد.
ج) واجب تعالي، وجود صرف است و هيچ عدمي در او راه ندارد پس واجد همه¬ي کمالات وجودي مي¬باشد.
د) واجب تعالي همه¬ي کمالات وجودي را در خود دارد و از سويي اين کمالات مصداقاً عين يکديگرند و عين ذات واجب تعالي هستند.
ه) وجود واجب تعالي يک وجود صرف، بسيط و داراي وحدت حقه است. پس جهات متعدد در ذات واجب راه ندارد. بنابراين هر کمال وجودي مفروضي در واجب تعالي، عين ذات واجب و عين کمال مفروض ديگر خواهد بود. در نتيجه صفات واجب تعالي در مفهوم اختلاف و کثرت دارند اما در مصداق و وجود خارجي يکي بيش نيستند.
حتي علامه از اين نظر برخي متکلمان که گفته¬اند:«علت به وجودآورنده¬ي مخلوقات، اراده¬ي واجب تعالي است، نه ذات متعالي آن» به شدت انتقاد مي¬کند و آن را تناقض آشکار مي¬خواند؛ چرا که اگر اراده¬ي يادشده يک صفت ذاتي باشد که عينِ ذات است، در اين صورت اِسناد ايجاد به اراده¬ي واجب با اِسناد آن به ذاتِ واجب يکي خواهد بود. اگر اراده¬ي واجب تعالي يک صفت فعلي باشد که از مقام فعل به دست مي¬آيد، در اين صورت فعلِ واجب، مقدم بر اراده¬ي او خواهد بود در نتيجه علت دانستن اراده براي فعل، تقدم معلول بر علت را به همراه مي¬آورد که امري محال محسوب مي¬شود.
البته استاد مطهري در پاورقي «اصول فلسفه و روش رئاليسم» تشريح مي¬نمايد که با مقياس خودِ ذات، صفات خداوند را مي¬توان شناخت. اين برهان همان راهي است که مبناي برهان صديقين بر اثبات واجب و وحدت واجب قرارگرفت. وقتي که ثابت شد اصالت از آن وجود است و ثابت شد که حق تعالي، وجود محض و واقعيت محض است و عدم و ماهيت در او راه ندارد و ثابت شد که کمال مساوي وجود است و عدم و ماهيت منشأ نقص هستند، پس ذات حق، کمال واقعي را دارا است زيرا کمال واقعي آن است که به وجود و واقعيت برگردد و از احکام و لوازم وجود و واقعيت بوده باشد و چون ذات حق، وجود محض است پس کمال محض است و هيچ¬گونه تعين و تحددي ندارد پس جميع شؤون وجود و کمالات وجود به نحو اعلي در ذات او صدق مي¬کند ...ولی شما نمی خواهید که این طور مسائل را بفهمید چون ان وقت دیگر ماهیت شما عوض می شود...
وصفات فعل :
1- صفات فعل بسيارند و جامع آنها صفت «قيّوم» است.
2- چون صفات فعل، مضاف به غير ذات واجب¬اند پس تحقق آنها، متوقف بر تحقق آن غير ذات مضافٌ¬إليه است و چون هر غيرِذات مفروض، معلول ذات واجب است و متأخر از او است پس صفات، متوقف بر غيرِذات، زائد بر ذات¬اند و از مقام فعل انتزاع مي¬شوند و به ذات منسوب مي¬گردند.
3- وجود امکاني وقتي با حيثيات گوناگون ملاحظه شود، عناوين«ايجاد»، «إبداع»،¬ «خلق»، «صنع»، «نعمت»، «رحمت» و . . . بر آن وجود اطلاق مي¬شود و بالتّبع بر خداوند نيز صفات موجِد، مبدع، خالق، صانع، منعم و رحيم صدق مي¬کند.
۴- صدق حقيقي صفات فعليه بر ذات واجب، نه از حيث حدوث و تأخرشان از ذات¬اند که لازمه¬اش تغير ذات و ترکب از جهات متغايره ¬باشد بلکه از اين حيث است که تمام اين صفات، اصل و ريشه¬اش در ذات دارند که هر کمالي منبعث از آن است.
..انشا الله که دیگر فهمیده باشید بنده چه می گویم البته در روایات نیز بسیار است که هیچ اختلافی بین صفات و اسما نمی باشد...
..واما در مورد حدوث زمانی این نظر شما و متکلمین است که باب دل شما هستند و گرنه در کلمات ائمه حدوث زمانی نداریم متکلمین قائل به حدوث زمانی هستن در مکتب اهل بیت فقط حدوث و قدم مطرح است هما نطور که گفته شد این با خلقت مو جودات ملکوتی مغایر است از طرفی این امکان است که احتیاج به علت دارد نه حادث!!!!!برای همین اینقدر دست و پا می زنید که تمام ماسوی را فانی و قابل زوال قلم داد کنید که این نیز بر اساس نص صریح ایات و روایات نشدنی است...
حدوث ذاتی =نیاز به علت چه در ظرف زمان چه خارج از ان(حکما اسلامی )
حدوث زمانی=نیاز به علت در ظرف زمان (نظر متکلمان نه اهل بیت)
...بنابراین باید هم به تجرد روح و ملائکه و ملکوت از ماده و حرکت قائل نشوید چون تمام گفته هایتان در مورد حدوث زمانی به باد می رود که این نیز خلاف نص صریح قران است...به هر حال هر کسی که چند سوادی داشته باشد خوب می داند که که قضیه چیست...

گفتم چیزی در خدا نیست!یعنی مطابق اعتقادات باطل "بعضی" اینطور نیست که یک ذاتی باشد،بعد یک مشت کمال را در خودش ریخته باشد مثل ابگوشتی که در ظرف ریخته میشود!ما چنین اعتقادی را درباره خدا نداریم،تهی بودن و پر بودن و...همه از صفات محدثات است،نه از صفات خدای متعال از ویژگی های مخلوقین.

همانطور که گفته شد اولا واجب تعالي مبدأ و علت همه¬ي کمالات است و همه¬ي کمالات هستي از او نشأت يافته و معلول ذات او است.دوما علت هستي¬بخش در مرتبه¬ي ذات، همه¬ي کمالات معلول¬هاي خود را به نحو أعلي و أشرف دارا است.سوما واجب تعالي، بسيط محض است و هيچ¬گونه ترکيبي در آن راه ندارد...
...ما چه می گوییم شما چه بیراهه می تازید البته به عمد...
الحمدالله که حضرت امیر نیز قائل به صرف بودن وجود خداست ولی جناب عالی قائل به وحدت عددی هستید که ان حضرت ان را نفی کرده اند...برای همین است که فقط چند کمال را در خدا می بینید و بقیه کمالات را از او دفع می کنید این یعنی ضدیت خالق و مخلوق...


مگر غیر ازین است که شما ادعای شیعه بودن را دارید؟لذا به روایاتی احتجاج میکنیم که مورد قبول شما نیز هست،فلاسفه اسلامی که هزار و یک انحراف در دین بوجود اوردند نیز ادعا دارند شیعه هستند،لذا وقتی روایات را میاوریم که صریح روایت ضد اعتقادات باطل ایشان است دروغ ایشان در خصوص شیعه بودن و...نیز معلوم میگردد.یا اعتقادات فلسفی،یا مکتب اهل بیت!


..انشاالله که باشیم...ولی صرف ادعا دردی دوا نمی گردد همانطور که خیلی هم ادعا عشق و قبول ولایت می کردند و دیدی که ان حضرت انها را چگونه به کنه وجودی انها واقف نمود..بنابراین بنده ادعایی ندارم ...خیر فرق شما اخباریون با فلاسفه و اهل عقل این است که روایات و مسائل را سطحی برداشت می کنید و الفاظ را تعبد می کنید ولی عقلا به دلیل ورزیدگی فکری اندی بیشتر غور می کنند و به این راحتی هر حدیثی را قبول نمی کنند وگرنه الان دیگر از اسلام جز اسرائلیات چیزی باقی نمانده بود...وهمین عقلا هستند که بسیاری از روایات مشکک را هم بنا به تنافی با قران باطل شمرده اند مانند این روایت( فرشته اى به نام فطرس عصيان و نافرمانى كرد و خداوند بال او را شكست و در جزيره اى انداخت ، و در شب ولادت حضرت امام حسين عليه السلام خود را به گاهواره آن حضرت ماليد و شفا يافت ) هر چند شما با جان و دل ان را قبول می کنید ..
در حالی که ایه قران می فرماید عباد مكرمون (انبياء: 26): (بندگان گرامى خداوند) هستند، و نيز مى فرمايد: لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون (تحريم : 6): (از فرمان خدا سرپيچى نمى كنند و هر چه به ايشان فرمان دهد انجام مى دهند) که با متن حدیث منافات دارد...وروایات دیگری که بعضی از اقایان محدثین که محبوب شمایند نقل کردهاند وان را صحیح نیز دانسته اند ولی انها نیز رد شده اند ولی بنده انها را بر اساس بعضی از قوانین ذکر نمی کنم...

اساس بدبختی فلاسفه همین ترک مکتب اهل بیت و اعتقاد به عصمت اساتیدشان و اشتباه نکردن ایشان و...است.مکتب اهل بیت با صدای بلند این را فریاد میزند که:

ان دین الله لا یعرف بالرجال،اعرف الحق تعرف اهله.
دین خدا با اشخاص شناخته نمیشود،حق را بشناس اهلش را خواهی شناخت.

...واقعا حضرت امیر در جنگ جمل خوب سخنی راند بله دین خدا با اشخاص شناخته نمی شود با اهل حق که حقانیت دین را ظهور می دهند شناخته می گردد اگر عالم ملاکش پیروی از حقیقت باشد پس خودش و سخنانش نیز بالتبع حق است ان وقت حضرت امیر حق بود و الان کسانی که قران و روایات را بر اساس حقانیت انها باز گو می کنند نه نوشته های بی جان و مخلوط از نادرستی اهل حق باید سخن حق را از حقیقت و غیر حقیقت تمییز دهد وگرنه همه ما شاالله حق شناس می شوند...

..واقعا ابراز تاسف است که برای حق جلوه دادن سخن خود با ایات قران هر طور که بخواهید بازی می کنید ..ماشاالله در مورد ایات براهین محکمی ارائه دادید البته از دید خودتان...
..سخن اخر در مورد کتابی است به نام منهاج الصحیح که بنده بعدا تحقیقی می کنم وکنه مطلب را برای دوستان باز گو می کنم البته اگر وقتی باشد البته اشخاص دیگری هم خواستند در زمان خود علامه همچین کاری بکنند ولی هنگامی که خود علامه خواست ابتدا با هم بحث کنند سپس بحث هر کدام را به تفکیک بنویسند سپس خواننده خود نتیجه گیری نماید همه فرار کردند حالا چه شده که بعد از او بعضی ها جرات همچین کاری کردند خدا عالم است البته بنده با نقد مشکلی ندارم ولی مطلب چیزی دیگر است که خودتان بهتر می دانید..
..

mehrdad_123
Tuesday 12 August 2008, 03:31AM
سلام علیکم


باید عرض کنم از شب گذشته مشکلی برای اسم کاربری جناب عبدالحسین بزرگوار پیش آمده کرده است ان شاا... که هر چه زودتر جناب ناظر این مشکل را رفع کنند!


کلیک کنید:

علت غیر مجاز شمردن آی پی جناب عبدالحسین چیست؟ (http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=15069)





ا...هم عجل لولیک الفرج
یا حق

Abdolhusain
Tuesday 12 August 2008, 03:48PM
بسمه تعالی شانه



جناب عبدالحسین قبلا هم به شما گفتم که اخباریهایی نیز قبل از شما بودن که با استناد فقط به روایات؛ قرانی جدید تقریر نمودند که ایت الله بروجردی چه بر سر ان قران اورد این است که ائمه مکرر می گفتند هر روایتی از ما که با قران بنای ناسازگاری را دارد ان را به دیوار بکوبید ..
..واما در مورد اقای علامه طباطبایی روحی فداه و دیگر دلسوختگان این مکتب الهی که اگر ان اباطیل اخباریون را غروال نکرده بودند الان می دیدی چه بلایی بر سر این اسلام محمدی امده بود ..بنده نخواستم روایاتی که علامه تمام انها را بر اساس ایات قرانی و سند و متن نقد و رد کرده برای شما بیاورم که البته به زیر سوال رفتن بعضی از اقایان می انجامد که خودت بهتر می دانی چه کسانی هستند که مکرر روایات را به کتب انها ارجاع می دهی به هر حال انها محدث و جمع اوری کننده روایات بودن و بعضا خودشان نیز صحت و سقم انها را به ایندگان ارجاع داده اند ..
..در همين كتاب كافى و كتابهاى ديگر روايتها هست كه اگر به مضمون آنها نگاه بكنيم مى فهميم كه مزخرف است . بعضى هم سندشان ضعيف است بله امثال اخباریون مى گويند هر چه كافى یا فلان نوشته باشد، صحيح است . مجتهدين مى گويند نه مثل اين(رجال سند) هزارها آدم جعال وضاع كذاب بوده اند.مردى است به نام (ابى الخطاب ). اين مرد، ملحد و ضد اسلام بود. طشت رسوائيش بالاخره از بام افتاد. وقتى مى خواستند اعدامش كنند گفت :
(ولقد وضعت فى اخباركم اربعه آلاف حديث )من چهار هزار حديث در اخبار شما قاطى كردم . مجتهدين مى گويند آقا وقتى يك چنين جريانهائى در تاريخ وجود داشته است چطور ما مى توانيم بگوئيم هر چه حديث نقل شده است ، درست است . مردى است به نام (يونس بن عبدالرحمن ) كه از بزرگان است . مى گويد من كوشش مى كردم كه هميشه روايتهاى معتبر را بنويسم و نقل بكنم . همه را نوشتم و به صورت كتابى در آوردم . يك وقتى خدمت حضرت رضا(ع ) رسيديم و كتاب روايتم را به حضرت عرضه كردم و گفتم كه تمام روايتها را از پدران شما نوشته ام تاریخ گواه است که حضرت بسيارى از آنها را خط زد و گفت اينها دروغ است ...
.. بگذزیم..ابتدا این جمله شما واقعا انسان را به حیرت وا می دارد ..جناب عرفان،
قبلا در بحث با دیگران هم گفته شده که مخالفت روایت با قرآن،خود بحث مفصلی در علم اصول است که البته شما و امثال شما مثل آن طباطبایی که چیزی ازین مسائل نمیدانست ازین مطلب هیچ نمیدانید..لذا میبینیم که همان طباطبایی که ازین علوم بی بهره بود در المیزان ان مزخرفات را بهم بافته است و در زمینه نسخ و تخصیص اباطیلی را بیان کرده است،لذا اینطور نیست اگر روایتی آورده شد و ظاهر روایت مخالفتی با قرآن داشت بلافاصله حکم به رد روایت شود،البته اینطور هست،اما فقط برای بی سوادان اینطور هست،نه برای آنها که عمری را در این بحث ها سر کرده اند و میدانند که منظور از مخالفت روایت با قرآن چه نوع مخالفتی است،که اگر غیر ازین بود و آنطور بود که بی سوادان میگویند خود قران هم آیاتش بعضا با یکدیگر مخالفت داشتند!
الحمدلله که جلوی نشر تفکرات انحرافی طباطبایی در زمان خودش توسط مراجع بزرگوار گرفته شد،و حاشیه های خلاف عقل و نقلی که بر بحارالانوار مینوشت تمام نشد که اگر آن مطالب نوشته شده بود امروز دیگر چیزی از توحید باقی نمانده بود(البته در بین مردم جاهل،نه بواقع چرا که روایات اهل بیت را طباطبایی قبول کند یا انکار آنها در مقام خود خواهند بود)روایاتی که ادعا میکنید طباطبایی آنان را رد کرده است بیاورید تا قبل ازینکه به زیر سوال رفتن افتخارات شیعه منجر شود به زیر سوال رفتن بی سوادان منجر گردد،همین بس که شما نمیدانید که همان بزرگواران جز جمع آوری کننده هیچ نبودند و این روایات سند دارند و از ممشای عقلائی و مرسوم(البته بین علما،نه اهل عرفان که مکتبشان را بر اساس روایات جعلی و ضعیف بنا نهاده اند)میتوان پی به صحت و سقم انها برد.
بنده همان اول هم میدانستم که شما اصلا نمیدانید اخباری به چه کسانی میگویند،و صرفا گوشتان از مزخرفات فلاسفه ضد محدثین بزرگ شیعه پر است،الان به این مطلب مطمئن هم شدم،همان علامه مجلسی رضوان الله تعالی علیه که خار چشم امثال شماست و بحارالانوارش را مطابق فرمایش خودش جهت مبارزه با همین افکار الحادی فلاسفه و عرفا جمع آوری کرده است در مراه العقولش به بسیاری از روایات کافی اشکال میکند،البته صد شرف به ان کسی که میگوید هر چه کافی بگوید درست است،و مثل حسن زاده املی نمیگوید هر چه فلاسفه قبل از من گفته اند درست است و امر اگر دائر شود بین نفهمی من و نفهمی ایشان من نفهم هستم و پس حرف ایشان درست است و با ذکر این حرف چرند باب تفکر و تدبر و نقد علمی را هم میخواهد ببندد،چنانچه همان طباطبایی هم در نظریه استقلال قرآنش از خود نظری نداشت و مطابق اعتراف خود که لاله زاری آن را در یکی از کتبش اورده است صرفا در این مساله مقلد اباطیل استادش "قاضی"-این مطرود حوزه نجف-بوده است...
و اگر شما اطلاعی از وضع اخباریین داشتید و از سیره ایشان مطلع بودید مشاهده میکردید که نقدهای ایشان به یکدیگر کم نیست و اینطور نبوده که مثل فلاسفه و عرفا باب تعقل را مسدود کنند و بگویند کلام همان است که فلانی گفته است و او اشتباه نمیکند...
لذا هیچ کس نمیگوید به صرف ورود روایتی در فلان کتاب این روایت صحیح است.
البته شما یک مطلب را به کلی نفهمیدید،و آن هم به دلیل بی اطلاعی شما از علم اصول و درایه و...است،و آن این است که روایت وقتی متواتر باشد اصلا احتیاج به سند ندارد،حتی در اخبار آحاد هم وقتی محفوف به قرائن باشد هم نیازی به سند ندارد،و جالب اینکه تصور هم میکنید این روایات را مجلسی در آورده است!نه جانم،این روایات روایات اهل بیت علیهم السلام میباشند،و محدثین تنها آنان را نقل کرده اند،اگر احتیاج به بررسی سند باشد سندش را بررسی میکنیم و متوجه میشویم صحیح است یا سقیم،گاهی هم اصلا سند ندارد و از مزخرفات است،همچون روایت مستند عرفا: "من عرف نفسه فقد عرف ربه" که سندی ندارد و حتی خود طباطبایی نیز در المیزان به ضعف آن اعتراف کرده است،یا روایات بسیار ضعیف و بلکه "روایات جعلی" که مکتب عرفان اساسش را بر آنها نهاده است،که انشاءالله در بحث استناد مکتب عرفان به زودی دسته ای ازین روایات را خواهیم اورد،و البته شما به یاد دارید که قبلا برایتان در خصوص خیانت همینها در مورد آن روایت "و هو الان کما کان" برای شما مطلبی نوشته بودم که شما هیچ جوابی در آن خصوص ندادید،چون به وضوح مشاهده کردید که چطور طباطبایی محبوب قلبتان که فدایی او هستید! به امام معصوم تهمت زده است...
اما روایتی که به قول شما مزخرف است،بله وقتی شما اصل و اساس را به جای کلام معصوم کلام فلاسفه قرار بدهید،هر چه مخالف آن میبینید را مزخرف خواهید خواند...چنانچه قبلا هم بنده برای شما روایت آوردم شما ان را کفریات نام گذاشتید!
اما درباره ابوالخطاب،اولا این شخص از عرفای زمانش بوده است!که حضرت رضا علیه السلام او را لعنت کرده است و فرموده بود اشهد ان یونس مع ابی الخطاب فی اشد العذاب مقرونان...که یونس هم از عرفای آن زمان بود و مثل عرفای این زمان ادعای کشف و شهود و...میکرد که حضرت کشف او را شیطانی خواندند،ثانیا اینکه طرف چهار هزار حدیث جعل کرده یا اینکه یونس بن عبدالرحمان همچین داستانی داشته است،کپی پیست شما از جلد یکم اسلام و مقتضیات زمان مطهری است که من نمیدانم اگر کتب مطهری را از شما بگیرند دیگر چند خط میتوانید بنویسید...بهتر است حداقل وقتی اینها را مینویسید،بگردید و ببینید مصدر این ادعا که حتی مطهری نیز سندش برایش نیاورده است کجاست،یونس بن عبدالرحمن درباره اش آمده که کان اوثق اهل زمانه...آن وقت این شخص که اهل جعل نیست و روایات معتبر را هم میشناسد بیاید و مطالبی بنویسد که بسیاری از آنها جعلی باشد؟؟ثقه ترین شخص زمان و از خواص اصحاب ائمه علیهم السلام هنوز جعلی را از غیر جعلی نمیشناسد؟البته این مطلب را صد در صد انکار نمیکنیم اما خوب است شما که مدعی هستید دلیل آن را نیز بیاورید...سندی..مدرکی..نقل تاریخی معتبری...چیزی بالاخره!
حتی اگر صحت هم داشته باشد باز ربطی به بحث ما ندارد،شما جواب روایات را نمیتوانید بدهید میگویید روایات جعلی زیاد بوده اند!اولا زیاد نیستند،ثانیا زیاد هم باشند،من جز روایات معتبر و متواتر چیزی را برای شما نیاورده ام،در خصوص همین حدوث زمانی عالم که روایاتی نیز آورده ام حدود دویست روایت فقط در بحار وجود دارد و تواتر این روایت راه را برای هر گونه انکاری از جانب شما مسدود میکند..البته اگر بدانید تواتر چیست و سند چیست و....



خوب به نظر شما وجود به عدم تبدیل می شود یا خیر؟؟ اولا که همچین چیزی محال است در ثانی قران ایات بسیاری در مورد بهشتیان وجهنمیان دارد که فیها خالدون می باشند شما با این ایات چه می کنید در ثانی ان زوالی که شما می گویید (از بین رفتن) کاملا غلط است خداى تعالى در كلام خود آسمان ها و زمينى براى قيامت معرفى مى كند كه غير آسمانها و زمين دنيا است ، و مى فرمايد: (يوم تبدل الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار)..به هر حال زوال به معنی از بین رفتن و پوچ گردیدن کاملا بی معنی است همانطور که احادیثی نیز دار یم که بعد از حشر و نشر زمینیان دوباره خداوند مخلوقاتی می افریند با مشخصات خاص خودشان پس بعد از نسل زمینیان باز خلق خدا ادامه دارد...به هر حال واقعا خنده اور است که شما معنی مادی بودن و غیر مادی بودن را نمی فهمید بنده به شما گفتم برادر من در ماده حرکت است (نه مانند پیاده روی) یعنی انقلاب درونی و حرکت درونی و جوهری که زمان از ان انتزاع می گردد این از خواص ماده می باشد تنها ماده است که بر اساس حرکت می تواند به تکامل و فعلیت خود برسد شما اگر به در خت یا انسان یا هر چیز دگر مادی بنگرید برای به فعلیت یا کمال مطلوب رسیدن باید قوه یا استعداد قبلی داشته باشند مثلا سیر تکاملی یک هسته به سیب و یا هسته به درخت و..ووووووو اینها از خواص ماده است که حرکت پذیرند و یک سیر درونی برای به فعلیت و کمال رسیدن دارند ولی در ان دنیا دیگراز قوه به فعلیت رسیدن معنا ندارد خداوند ملائکه را بر اساس هر رتبه و درجه ای که دارند با فعلیت محض و کمال محض افریده و قانونی تکوینی بین انها بر قرار است بر خلاف انسانها که روابط انها اعتباری است برای همین است که انها تمام فرامین خداوند را اجرا می کنند و تخطی هم در وجود انها نیست چون لازمه فعلیت همین است....پس زمان از حرکت و انقلاب درونی یا به عبارتی حرکت جوهری به وجود می اید و لازمه ماده از قوه به فعلیت یا کمال رسیدن است حال این فعلیت ممکن است بر اساس مواد مختلف کند و یا تند باشداولا:
بله از نظر شما محال است اما مستفاد از مکتب وحی این است که موجودات همگی معدوم خواهند شد،و این با زندگی عالم بعد و بقای در آن و خلود در جهنم یا بهشت منافاتی ندارد،البته برای آنهایی که خدا را عاجز میدانند و تصور میکنند هر چه خودشان نمیتوانند خدا نیز نمیتواند منافات دارد!
روایتی هم در این خصوص وجود دارد که امیرمومنان علیه السلام فرموده اند که در قیامت خدای متعال غیر خود را نابود میکند و دوباره همانطور میشود که قبل از حدوث عالم بود و هیچ چیز جز خدا نخواهد بود،فلا شی الا الله...و این صریح در زوال و نابودی جمیع ماسوی الله میباشد...

ثانیا:
شما اعتقادات فلاسفه را اصل و مبنا قرار داده اید،لذا میگویید زوال بی معنی است،در حالی که روایت تصریح به زوال میکند،شما اگر دلیلی دارید که از بین رفتن کاملا غلط است بیاورید،دلیل ما روایات معتبری است که نشان میدهد که ما سوی الله همگی فانی میشوند،حالا شما روایت را قبول نمیکنید و خلافش را میگویید فقط به خاطر اینکه دست از اباطیل فلسفی برندارید!

ثالثا:
در خصوص ماده قبلا توضیح داده شده،باز شما نتوانستید دلیلی از روایت بیاورید و صرفا به نقل اباطیل فلسفی که بطلان آنها در جای خودش توسط بزرگان ثابت شده است اکتفا کرده اید،قبلا برای شما روایاتی اورده شد که در این مسائل انچه اهل بیت نفرموده باشند باطل است،اما شما قبول نکردید و صرفا میخواهید نظرات فلاسفه را عنوان کنید!
ملائکه نیز مثل ما موجودات مادی هستند،زمان و مکان دارند،ایات قران نیز به صراحت مکاندار بودن انها را ثابت کرده است،قبلا هم گفته شد که ادعا مبنی بر اینکه ملائکه مجرد از زمان و مکان هستند فقط ادعاست،هیچ دلیلی هم ندارد،از شما خواسته شد دلیلتان را بیاورید،اما آوردید؟در حالی که روایت شریفه ای که در پست های قبل اوردم به صراحت وجود هرگونه مجردی را غیر از خدا باطل اعلام میکند...

رابعا:
خوب است آن روایاتی که گفتید وجود دارد که بعد از حشر و نشر زمینیان باز خدا موجوداتی میافریند و خلق ادامه دارد و...را بیاورید تا بررسی بکنیم،نمیدانم چه اصراری دارید که مطالبتان تنها در حد ادعا باقی بماند و نه مصدری،نه مستندی،نه دلیلی!اگر هم احیانا صدی دو تایش دلیلی دارد تنها دلیلی است که مورد قبول شماست نه مکتب اهل بیت!




فکر نکنم شما فرق خلق و امر را هم بدانید خلق تدریجی است و امر انی بهتره یک کم هم قران مطالعه نمایید حال چرا امر انی است چون خارج از ماده و خارج از حرکت تدریجی می باشد ولی خلق مادی و تدریجی است خداوند می فرماید:
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِين
سپس نطفه را بصورت علقه [= خون بسته‏]، و علقه را بصورت مضغه [= چيزى شبيه گوشت جويده شده‏]، و مضغه را بصورت استخوانهايى درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس آن را آفرينش تازه‏اى داديم؛ پس بزرگ است خدايى که بهترين آفرينندگان است!
..پس عالم امر ملکوت است که ماده در ان راه ندارد بر خلاف خلق...
در ثانی انسان موجودى است مركب از نفس و بدن ، و بدن انسان در اين نشاه دستخوش تحليل رفتن و دگرگون شدن است ، و پيوسته اجزاى آن تغيير مى كند(حرکت درونی یا جوهری) و از آنجا كه هر مركبى با نابودى يك جزءاش نابود مى شود، در نتيجه انسان در هر آنى ، غير از انسان قبل است ، و اين شخص آن شخص نيست ، در حالى كه مى بينيم شخصيتش هست ، و اين بدان جهت است كه روح آدمى شخصيت انسان را در همه آنات حفظ مى كند، چون روح آدمى مجرد است ، و منزه از ماده و تغييرات عارض از طرف ماده است ، و باز به همين جهت ايمن از مرگ و فنا استباز هم فرار از جواب به مطلب بنده و تکرار مکررات!
اینکه امر با خلق تفاوت دارد،هیچ دلیل نیست که امر الهی نیز زماندار نباشد،بلکه چون فعل خداست او هم زمان دارد.اما باز شما حرفی را تکرار کردید بدون اینکه دلیلی برای ان بیاورید!
مثلا در ایه ای که اورده اید کجایش نوشته شده امر مربوط به ملکوت است و خارج از زمان و مکان است؟؟وقتی عرض میشود شما ایات را تفسیر به رای میکنید همین است...ابتدا ایه ای را میاورید..سپس مطابق اعتقادات باطل فلاسفه مطالبی را تکرار میکنید!بدون اینکه ربطی به ایه شریفه داشته باشد...
باز هم خلاف روایت شریفه صحبت کردید و گفتید که روح مجرد است و ایمن از فناست...در حالی که این صریح روایت است که همه چیز را فانی و قابل تبدیل و...میداند،حتی روح که در روایت شریفه نیز وارد شده است که روح نیز جسم رقیقی است،و جسم هم لازمه اش مکان داشتن است،لذا تجرد روح باطل میشود.
همچنین روایات فراوانی که دلالت دارند که ماسوی الله فانی هستند،لذا همانطور که عرض شده است یا باید بگویید مجردات خود خدا هستند،یا دست ازین اعتقاد باطل بردارید..کدام را انتخاب میکنید؟با خودتان!
هنوز هم منتظر هستم در خصوص ادعای باطلتان در مورد مجردات لااقل یک روایت بیاورید!!
توجه کنید حرف بنده این بود که جسم مکان دارد و حتی روح و ملائکه نیز جسم میباشند،به اعتراف شما اسمانها نیز جسم هستند،لذا همه انچه که جسم است مکان هم دارد لذا مجرد نخواهد بود،این را نوشتم و منتظر جواب شما بودم که میبینیم که پاسخی نداده اید و به مطالب بی ربطی پرداخته اید...!

ادامه در پست بعد.

Abdolhusain
Tuesday 12 August 2008, 03:49PM
بسمه تعالی شانه


خداوند در قران می فرماید :
وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
و فرمان ما يک امر بيش نيست، همچون يک چشم بر هم زدن!
..اگر دقت کنید خداوند می فرماید همچون چشم به هم زدنی بنابراین اگـر مـحـقـق شـدن مـتـعـلق امر به فوريت را تشبيه به (لمح بصر) كرده براى اين نـبـوده كـه بـفـهماند زمان تاثير امر كوتاه ، و نظير كوتاهى لمح بصر است ، بلكه مى خـواهـد بفهماند تاثير امر اصلا احتياج به زمان هر چند كوتاه ندارد، آرى تشبيه به لمح بـصـر در كـلام كـنـايـه از همين بيزمانى است ، پس امر خداى تعالى كه همان ايجاد و اراده وجـود است احتياجى نه به زمان دارد و نه مكان ، و نه به حركت ، و چگونه ممكن است محتاج به اينگونه امور باشد با اين كه زمان و مكان و حركت همه به وسيله همان امر موجود شده اند...از طرفی ان خلق است که ملازم با زمان و تدریجی است نه امر و هستی که انی می باشدباز هم تفسیر به رای از جانب شما!
لمح البصر دلالت بر تسریع فوق العاده دارد که باز هم از زمان خارج نیست،و اینکه بخواهیم بگوییم که خواسته بگوید امر احتیاج به زمان ندارد تفسیر به رای آیه است و سخنی است فاقد دلیل و مدرک.
اگر قرار بود بگوید زمان ندارد صراحتا میگفت که زمان ندارد،و حال که زماندارش کرده است ادعای کنایی بودن جز با دلیل قابل بیان نیست.


...همانطور که گفته شد خداوند یک خلق دارد که غیر از خودش هم می تواند خلق کند و ان تدریجی و مادی است و بر اساس قانون علیت حاکم بر نظام صورت می گیرد و یک امر که به تکوین موجودات تعلق دارد و ان انی استاولا:
معنای متبادر به ذهن از خلق هم ایجاد بعد از عدم و ابتداع است که غیر از خدا نمیتواند خلق کند..چنانچه با قرینه ای به کار رود معنای خلق چیزی از چیزی را هم میدهد که غیر از خدا هم میتواند..لذا اول معنی خلق را بفهمید بعد اینطور بگویید...

ثانیا:
خلق یا امر هر دو فعل خدا هستند،و فعل خدا هم حادث است،شما درباره امر هم صحبت بکنید باز حرف خودتان را زیر سوال میبرید!


..پای موجودات را از خداوند کنار بکش خداوند وجود صرف و محض است و لی موجودات داری ماهیت می باشند که این ماهیت وجود انها را محدود نموده از طرفی اگر بنده هم بگویم جسمانی است ربطی به مادی بودن انها ندارد که دارای حرکت تکاملی از قوه به فعل باشند اصلا نظام انجا با نظام مادی و زمینی کاملا مغایر است برای همین در انجا دیگر حرکت تکاملی و تدریجی و زمان وجود ندارد اینها همه از طفیل مادی است نه از عالم بالاجواب مرا باز هم ندادید.عرض شد جسم لزوما مکاندار است،طول و عرض و عمق دارد،بی مکان اصلا جسم نیست،لذا وقتی بگویید فلان چیز جسم است گفته اید مکان دارد و تجرد ان را زیر سوال برده اید،بنابرین باز هم افسانه وجود مجردات همان افسانه باقی ماند...صحبت این بود..متوجه شدید؟حالا دلیلتان را بیاورید!



...در مورد زوال بله اهل دنیا که دنیای مادی می باشد همه مادیات زوال دارند یعنی تبدیل دارند در مورد مادیات بی جان این زوال همان تبدیل مکرر قوه وفعل است مانند هسته به درخت تااااا تبدیل به ذغال سنگ وغیره ...ولی در مورد مادیات صاحب شعور عبور از نشایی به نشایی دیگر است که جسم مادی می پوسد و به خاک وغیره تبدیل می شود وان نیز فقط تبدیل است و روح نیز به عالم دیگر سفر خواهد نمود که دوباره در محشر خداوند این بدنهای از بین رفته را به حالت اول بر خواهد گرداند..بنابراین زوال از بین رفتن فعلیت اول و تبدیل به استعداد و قوه بعدی وهمینطور بعدی است نه اینکه پوچ و نابود گردد...بنا براین گذشته همیشه با اینده در ارتباط است و هیچ وقت این دو از هم مستقل نمی باشند..
..در مورد روایت بله در این شکی نیست که چیزی که قدیم باشد و حادث نباشد اصلا تبدیلی نیست چون قدیم اگر بی جان باشد نمی تواند هستی به وجود اورد و اگر وجود وهستی داشته باشد و هستیش نیز قائم به خودش باشد دیگر زوال و تبدیل برای او بی معنی است..فقط موجودات حادث می باشند که دارای زوال نسبی و تبدیل می باشند این را که ما از ابتدا داریم داد می زنیم...
...در مورد رسول خدا که دوباره دو چیز مختلف را با هم خلط نمودین ابتدا اینکه بنا بر نص صریح قران فقط انسان بود که صلاحیت خلیفه الله شدن را دارا بود و از طرفی اینجا مشکل شما هویدا می شود که بین ماده جسمانی و ملائکه فرق گذاشته اید در حالی که این ماده هم سنخ با ماهیت ملائکه نیست که بخواهید فرقی بگذارید درست است که جسم پیغمبر هم دارای احترام است ولی ارزش او به کمالات روحی اوست که اصلا سازگاری با ماده را ندارد ...اگر جسم مادی ارزش کمالات را داشت دیگر روح به چه کاری می امد...خداوند به کمالات روحی صواب و عقاب می دهد نه به جسمی که رشد و کمال مادی ان از دست انسان خارج است و این حرکت به سوی کمال او غیر ارادی باشد..این جسم مادی وسیله ای است برای عالم هم سنخ اودرباره زوال هم منظور همان نابودی است،نه تبدیل از چیزی به چیزی که بین این دو خلط کرده اید،تبدیل یک چیز است و زوال چیز دیگر.اینکه در این دنیا خاک به چه چیزی تبدیل میشود و...صحیح است اما تمام اینها فانی خواهند شد و زمانی میرسد که همه چیز جز خدا نابود میشود و جز خدا نیز باقی نمیماند،حتی ملائکه که انان را-البته فقط محض ادعا-مجرد دانسته اید هم میمیرند و به زوال میرسند.
اما در مورد روایت شریفه،در روایت آمده است که ماسوی الله تبدیل و تغییر میپذیرند و تنها خدای متعال است که اینطور نیست و تغییر و تبدیلی ندارد.لذا تنها خدای متعال است که قدیم است و غیر خدا قدیمی وجود ندارد،در حالی که فلسفه عالم را قدیم میداند،لذا روایت شریفه بطلان اعتقاد شما را نشان میدهد.چرا که اینجا هم یا باید معتقد شوید که آن موجودات ماسوی الله نیستند که غلط است و غیر خدا هستند،یا اینکه اگر اعتراف کنید غیر خدا هستند ادعایتان مبنی بر قدم عالم زیر سوال خواهد رفت.
لذا ملائکه نیز موجوداتی هستند حادث و غیر قدیم،و بنابرین قابل تبدیل و تغییر و زوال و فناء....چرا که غیر خدا هستند نه خدایی که تنها موجودی است که این اوصاف را ندارد..
اما در خصوص رسول خدا استدلال بنده تنها در جهت ابطال کلام شما بود که مدعی شده بودید چون فرشتگان هر چه میکنند را به امر خدا میکنند و تخلفی ندارند،پس مجرد میباشند!!در حالی که بطلان این ادعا بر هر کودکی روشن است!
گفتم رسول خدا برتر ازین ملائکه بود و هر چه میکرد و میگفت نیز به امر خدا بود،پس مطابق استدلال شما ان حضرت نیز باید مجرد از زمان و مکان باشد!!



اگر اساس نص صریح قران و روایات و برداشت عقلانی از انها ادعاست پس شما خوب است فقط به همان الفاظ سطحی روایات و غیره بچسبید تا مدعایی نداشته باشید...اگر این بال هم مانند بال پرندگان باشد و هم مادی هم باشد دیگر زمین و زمانی باقی نخواهد ماند ..به هر حال كلمه (اءجنحة ) جمع جناح است ، كه در پرندگان به منزله دست انسان است ، و پرندگان به وسيله آن پرواز مى كنند، و به فضا مى روند و برمى گردند، و از جايى به جاى ديگر نقل مكان مى كنند.
وجود فرشتگان نيز مجهز به چيزى است كه مى توانند با آن كارى را بكنند كه پرندگان آن كار را با بال خود انجام مى دهند، يعنى ملائكه هم مجهز به چيزى هستند كه با آن از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مى روند، و از جايى به جاى ديگر كه ماءمور باشند مى روند، قرآن نام آن چيز را (جناح ) (بال ) گذاشته ، و اين نامگذارى مستلزم آن نيست كه بگوييم ملائكه دو بال نظير بال پرندگان دارند، كه پوشيده از پر است ، چون صرف اطلاق لفظ مستلزم آن جناح ، نيست ، همچنان كه الفاظ ديگرى نظير جناح نيز مستلزم معانى معهود نمى باشد مثلا، وقتى كلمه عرش و كرسى و لوح و قلم و امثال آن را درباره خداى تعالى اطلاق مى كنيم ، نمى گوييم عرش آنها و كرسى و لوح و قلمش نظير كرسى و لوح و قلم ماست ، بله اين مقدار را از لفظ جناح مى فهميم كه : نتيجه اى را كه پرندگان از بالهاى خود مى گيرند، ملائكه هم آن نتيجه را مى گيرند، و اما اينكه چطور آن نتيجه را مى گيرند از لفظ جناح نمى توان به دست آوردباز هم تفسیر به رای توسط شما..
یکی از ملاکهای تفسیر به رای در دیدگاه علما این است که خلاف ظاهر باشد(در مواردی که دلیلی برای انصراف وجود ندارد)مثلا در اینجا قران صراحتا صحبت از بال میکند،بالهای دوتایی،سه تایی و چهارتایی.
اولا همین مطلب صراحتا ادعای شما را مبنی بر تجرد ملائکه باطل میکند،چرا که به وضوح صحبت از مقداری بودن ایشان و جسمانی بودنشان مینماید.
ثانیا خودتان هم اعتراف کردید ملائکه از زمین و اسمان و..به جای دیگر میروند،و انچه که حرکت کند و از جایی به جایی دیگر برود مکاندار است و مجرد از مکان نخواهد بود!
ثالثا تاویل جناح که در اینجا به وضوح به معنی بال است به معانی دیگر جز با دلیل معتبر ممکن نیست،که شما در این خصوص هیچ دلیلی ندارید،الفاظ بر معانی دلالت میکنند و قواعدی که وجود دارد و در علم اصول نیز بیان شده است سد راه شما و دیگر عرفا و ف