محب110
Sunday 1 June 2008, 01:29PM
بسم الله الرّحمن الرّحيم
هدف از اين موضوع ارائه داستانهايي در مورد وحدت شيعه و سنّي كه ميگويند از محالات است ميباشد.
داستان اوّل: منبع داستان راستان
دو همكار
صفا و صميميت و همكاری صادقانه هشام بن الحكم و عبدالله بن يزيد اباضی ، مورد اعجاب همه مردم كوفه شده بود . اين دو نفر ، ضرب المثل دو شريك خوب و دوهمكار امين و صميمی شده بودند . اين دو به شركت يكديگر ، يك مغازه خرازی داشتند . جنس خرازی میآوردند و میفروختند . تازنده بودند ميان آنها اختلاف و مشاجرهای رخ نداد . چيزی كه موجب شد اين موضوع زبانزد عموم مردم شود ، و بيشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد ، اين بود كه اين دو نفر ، از لحاظ عقيده مذهبی در دو قطب كاملا مخالف قرار داشتند . زيرا هشام از علماء و متكلمين سرشناس شيعه اماميه و ياران و اصحاب خاص امام جعفر صادق ( ع ) ، و معتقد به امامت اهل بيت بود . ولی عبدالله بن يزيد از علماء اباضيه بود . آنجا كه پای دفاع از عقيده و مذهب بود ، اين دو نفر ، در دو جبهه كاملا مخالف قرار داشتند ، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در ساير شئون زندگی دخالت ندهند ، و با
كمال متانت كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پايان برسانند . عجيبتر اينكه بسيار اتفاق میافتاد كه شيعيان و شاگردان هشام به همان مغازه میآمدند ، و هشام اصول و مسائل تشيع را به آنها میآموخت . و عبدالله از شنيدن سخنانی بر خلاف عقيده مذهبی خود ، ناراحتی نشان نمیداد . نيز ، اباضيه میآمدند ، و در جلو چشم هشام تعليمات مذهبی خودشان را كه غالبا عليه مذهب تشيع بود فرا میگرفتند ، و هشام ناراحتی نشان نمیداد .
يك روز عبدالله به هشام گفت : " من و تو با يكديگر دوست صميمی و همكاريم . تو مرا خوب میشناسی . من ميل دارم كه مرا به دامادی خودت بپذيری ، و دخترت فاطمه را به من تزويج كنی " . هشام در جواب عبدالله ، فقط يك جمله گفت و آن اينكه : " فاطمه مؤمنه است " . عبدالله به شنيدن اين جواب سكوت كرد ، و ديگر سخنی از اين موضوع به ميان نياورد .
اين حادثه نيز نتوانست در دوستی آنها خللی ايجاد كند . همكاری آنها باز هم ادامه يافت . تنها مرگ بود كه توانست بين اين دو دوست جدايی بيندازد ، و آنها را از هم دور سازد .
پاورقی :
. 1 مروج الذهب مسعودی ، چاپ مصر ، جلد 2 ، صفحه 174 ، ذيل احوال عمر بن عبدالعزيز .
هدف از اين موضوع ارائه داستانهايي در مورد وحدت شيعه و سنّي كه ميگويند از محالات است ميباشد.
داستان اوّل: منبع داستان راستان
دو همكار
صفا و صميميت و همكاری صادقانه هشام بن الحكم و عبدالله بن يزيد اباضی ، مورد اعجاب همه مردم كوفه شده بود . اين دو نفر ، ضرب المثل دو شريك خوب و دوهمكار امين و صميمی شده بودند . اين دو به شركت يكديگر ، يك مغازه خرازی داشتند . جنس خرازی میآوردند و میفروختند . تازنده بودند ميان آنها اختلاف و مشاجرهای رخ نداد . چيزی كه موجب شد اين موضوع زبانزد عموم مردم شود ، و بيشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد ، اين بود كه اين دو نفر ، از لحاظ عقيده مذهبی در دو قطب كاملا مخالف قرار داشتند . زيرا هشام از علماء و متكلمين سرشناس شيعه اماميه و ياران و اصحاب خاص امام جعفر صادق ( ع ) ، و معتقد به امامت اهل بيت بود . ولی عبدالله بن يزيد از علماء اباضيه بود . آنجا كه پای دفاع از عقيده و مذهب بود ، اين دو نفر ، در دو جبهه كاملا مخالف قرار داشتند ، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در ساير شئون زندگی دخالت ندهند ، و با
كمال متانت كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پايان برسانند . عجيبتر اينكه بسيار اتفاق میافتاد كه شيعيان و شاگردان هشام به همان مغازه میآمدند ، و هشام اصول و مسائل تشيع را به آنها میآموخت . و عبدالله از شنيدن سخنانی بر خلاف عقيده مذهبی خود ، ناراحتی نشان نمیداد . نيز ، اباضيه میآمدند ، و در جلو چشم هشام تعليمات مذهبی خودشان را كه غالبا عليه مذهب تشيع بود فرا میگرفتند ، و هشام ناراحتی نشان نمیداد .
يك روز عبدالله به هشام گفت : " من و تو با يكديگر دوست صميمی و همكاريم . تو مرا خوب میشناسی . من ميل دارم كه مرا به دامادی خودت بپذيری ، و دخترت فاطمه را به من تزويج كنی " . هشام در جواب عبدالله ، فقط يك جمله گفت و آن اينكه : " فاطمه مؤمنه است " . عبدالله به شنيدن اين جواب سكوت كرد ، و ديگر سخنی از اين موضوع به ميان نياورد .
اين حادثه نيز نتوانست در دوستی آنها خللی ايجاد كند . همكاری آنها باز هم ادامه يافت . تنها مرگ بود كه توانست بين اين دو دوست جدايی بيندازد ، و آنها را از هم دور سازد .
پاورقی :
. 1 مروج الذهب مسعودی ، چاپ مصر ، جلد 2 ، صفحه 174 ، ذيل احوال عمر بن عبدالعزيز .