رضا فلسفه
Saturday 31 May 2008, 05:50PM
از فلسفه تا اسطوره
فلسفه غرب از دامن اسطوره زاده شد. ادعا اين بود که فلسفه ميدانی است که در ان عقل يکه تازی می کند. انسان بالغ می شود. رشد می کند و تنها به خود اتکا می کند. اما آنچه اکنون به نام فلسفه وجود دارد نوعی مبارزه با عقل است. بشر مدرن با مبنای فلسفه به جنگ برخاسته است. با کنار رفتن عقل نه برای وحی مبنایی می ماند نه برای تجربه و در این صورت راهی جز پناه بردن به اسطوره باقی نمی ماند. آیا این شگفت اور نیست که در دورانی که با نام عقل شناخته شده است بیش از هر دورانی به عقل و محصول آن دشنام داده شده و با آن ستیز شده است. آیا تمایل به بازگشت اسطوره ها در پس این عقل ستیزی کمین نکرده است
واقعيت اين است که
فلسفه غرب از نظر روش به اسطوره ها نزدیک است. از نظر روش عقل ستیزی ویژگی بارز فلسفه معاصر است و این عقل ستیزی باعث شده تا دیگر منابع معرفتی مانند وحی یا تجربه نیز بی بنیاد شوند.
از نظر محتوی نیز در اين فلسفه مرز بین طبیعت، انسان و خدا کنار میِ رود. تناقض بنیادینی که حاصل این بی مرزی است این است که انسان از یک سو طبیعی است و از سوی دیگر اصالت دارد و در محور است. پرسش اين است که اگر انسان از هر نظر طبيعي است پس چگونه مي تواند محور طبيعت باشد و اصالت داشته باشد. آیا در فلسفه غرب راهی برای برون شد از این تناقض وجود دارد. به عبارت دیگر غرب چگونه بین ماتریالیسم و اومانیسم جمع می کند.
ممکن است گفته شود ایدئالیسم است که به اصالت انسان ختم میِشود. اما مشکل این است که ایدئالیسم با علوم جدید قابل جمع نیست و بر اساس علوم جدید ضرورت و قطعیت بر قوانین طبیعت حاکم است در حالی که ضرورت و قطعیت با فعالیت آزادانه ذهن که محور ایدئالیسم است سازگار نیست.
تناقض در بنیاد و شکستن مرزها باعث می شود محتوای فلسفه معاصر غرب نیز رنگ و بویی اسطوره ای بیابد.
فلسفه غرب از دامن اسطوره زاده شد. ادعا اين بود که فلسفه ميدانی است که در ان عقل يکه تازی می کند. انسان بالغ می شود. رشد می کند و تنها به خود اتکا می کند. اما آنچه اکنون به نام فلسفه وجود دارد نوعی مبارزه با عقل است. بشر مدرن با مبنای فلسفه به جنگ برخاسته است. با کنار رفتن عقل نه برای وحی مبنایی می ماند نه برای تجربه و در این صورت راهی جز پناه بردن به اسطوره باقی نمی ماند. آیا این شگفت اور نیست که در دورانی که با نام عقل شناخته شده است بیش از هر دورانی به عقل و محصول آن دشنام داده شده و با آن ستیز شده است. آیا تمایل به بازگشت اسطوره ها در پس این عقل ستیزی کمین نکرده است
واقعيت اين است که
فلسفه غرب از نظر روش به اسطوره ها نزدیک است. از نظر روش عقل ستیزی ویژگی بارز فلسفه معاصر است و این عقل ستیزی باعث شده تا دیگر منابع معرفتی مانند وحی یا تجربه نیز بی بنیاد شوند.
از نظر محتوی نیز در اين فلسفه مرز بین طبیعت، انسان و خدا کنار میِ رود. تناقض بنیادینی که حاصل این بی مرزی است این است که انسان از یک سو طبیعی است و از سوی دیگر اصالت دارد و در محور است. پرسش اين است که اگر انسان از هر نظر طبيعي است پس چگونه مي تواند محور طبيعت باشد و اصالت داشته باشد. آیا در فلسفه غرب راهی برای برون شد از این تناقض وجود دارد. به عبارت دیگر غرب چگونه بین ماتریالیسم و اومانیسم جمع می کند.
ممکن است گفته شود ایدئالیسم است که به اصالت انسان ختم میِشود. اما مشکل این است که ایدئالیسم با علوم جدید قابل جمع نیست و بر اساس علوم جدید ضرورت و قطعیت بر قوانین طبیعت حاکم است در حالی که ضرورت و قطعیت با فعالیت آزادانه ذهن که محور ایدئالیسم است سازگار نیست.
تناقض در بنیاد و شکستن مرزها باعث می شود محتوای فلسفه معاصر غرب نیز رنگ و بویی اسطوره ای بیابد.