PDA

نمايش نسخه نهائي : چر دليلي بر خلافت عمر وابوبكر و عثمان است؟


روشنا
Saturday 31 May 2008, 04:36PM
برادران اهل سنت جواب دهند؟
به چه دليلي خليفه و جانشين پيامبر را عمر وابوبكر و عثمان ميدانيد!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

رایحه اسمانی
Saturday 31 May 2008, 09:53PM
هنوز کسی نیومده :o
پشه کش اقای مهرداد عجب پشه کشیه :smile39:

مسلمان واقعي 10
Sunday 1 June 2008, 08:04AM
دلیل خولفت ابی بکر=
1- گفت من را رها کنید چون شیطانی دارم که من را اغواء میکند

2-عمر گفته بیعت ابی بکر فلته و شر ست

3-پیامبر نگذاشتند برائت را به مکه ببرد و حضرت امر (ع) را فرستادند

4-پیامبر برای این که ابی بکر به کفار هجرت به مدینه را لو ندهد گذاشتن اب بکر بیاد

5- ابی بکر و هم پیالهاش قصد ترور پیامبر را داشتند

6-بی سواد و خرفت بودند

7-پیامبر او در نماز کنار زدند

8-دستور اتش زدند خانه حضرت زهرا را داد
و خیلی از دلیل های دیگر

مسلمان واقعي 10
Sunday 1 June 2008, 08:04AM
اما دلیل خولفت عمر

اوهه این که نشسته نجس است ولش کن

اسلام راستين
Sunday 1 June 2008, 01:37PM
چر دليلي بر خلافت عمر وابوبكر و عثمان است؟
انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين..)( نامة ششم نهج البلاغه)
يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري ازآن مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است».

حضرت علي(ع)انتخاب آنان را موجب رضاي خداوند دانسته......
حضرت علي(ع) آنان را امام دانسته....

mehrdad_123
Sunday 1 June 2008, 01:56PM
سخن از حاكم اسلامى است، همانند پيامبر9 و امام(ع)، مشروعيت خود را مستقيم از خداى متعال مي گيرند: (إنّا جعلناك خليفة في الأرض فاحكم بين الناس بالحق) و (إنّي جاعلك للناس إماماً)". ص: 26. بقره: 124. بعد از رسول گرامى(ص) حتى در دوران خلافت خلفاى سه گانه، على(ع)، همان امام منصوب از طرف پيامبر(ص) به امر خداوند است و تنها فردِ اولى به مردم از خود مردم است، و اگر در زمان خلفا، در مسير يارى اسلام بپا مىخيزد و براى نجات دين قيام مىكند، بعنوان همكارى با خلفا نيست، بلكه بعنوان عمل به وظيفه در محدوده امكان يا از باب دفع افسد به فاسد است كه سخن حضرت در نهج البلاغه، گوياى اين حقيقت است: "فنهضت في تلك الأحداث حتى زاح الباطل وزهق، واطمأنّ الدين وتنَهْنَه". نهج البلاغه: نامه 62، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 6، ص 95، الامامة والسياسة: ج 1، ص 175، الغارات: ص 202، كشف المحجة سيد بن طاووس: ص 241، فصل 155، المسترشد طبرى: ص 77. آرى! مادامى كه جامعه پذيراى حكومت نباشد و موانعى بر سر راه حكومت ايجاد كند، تشكيل حكومت براى حاكم اسلامى واجب نيست، ولى همين كه موانع، برطرف و شرايط اجراى حكومت فراهم گرديد، اقدام به تشكيل حكومت خواهد كرد.



پر واضح است كه بيعت مردم، موانع اجراى حكومت را از بين برده و زمينه تشكيل حكومت را مهيا مىسازد، نه اينكه به حكومت حاكم اسلامى، مشروعيت ببخشد. از اشتباهات بزرگ بعضى از انديشمندان، اين است كه تصور نموده اند امامت با حكومت مترادف است و حال آنكه حكومت يكى از شؤون امامت است. همانگونه كه هدايت مردم، حفظ شريعت، وساطت در فيض بر كلّ هستى وبسط عدالت از ديگر شؤنات امامت است.

تمامى اين شؤنات جز بسط عدالت، در دوران خلافت خلفاء ثلاثه بر وجود مقدس حضرت امير(ع) مترتب بود، ولى بسط عدالت در سايه حكومت مشروط به ايجاد زمينه و خواست مردم بود كه بعد ازقتل عثمان فراهم گرديد. و اما در خصوص افسانه ي اجماع و يا شوراي اهل حل عقد انصار و مهاجر بر خلافت ابوبكر: ماوردى شافعى متوفاى 450 و ابويعلى حنبلى متوفاى 458 به صراحت گفته اند: در بيعت ابوبكر، اجماعى در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع سخن به گزاف است. "فقالت طائفة: لا تنعقد إلا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد، ليكون الرضا به عامّاً ، والتسليم لإمامته إجماعاً، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر رضي اللّه عنه على الخلافة باختيار من حضرها ، ولم ينتظر ببيعته قدوم غائب عنها". الأحكام السلطانيّة ماوردى: ص 33 و الأحكام السلطانيّة ابو يعلى محمد بن الحسن الفراء: ص 117. مگر قرطبى مفسر بزرگ، متوفاى 671، نگفته: امامت، با يك نفر از اهل حلّ عقد منعقد مىشود و نيازى به گردآمدن تعداد زياد نيست، همانگونه اى كه خلافت ابوبكر با نظر فقط عمر، پايه ريزى شد: "فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت، ويلزم الغير فعله، خلافاً لبعض الناس حيث قال: لا ينعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد، ودليلنا: أنّ عمر (رض) عقد البيعة لأبي بكر". جامع أحكام القرآن: ج 1، ص 269 تا 272.



سخن از چه اجماعى است كه متكلم بزرگ اهل سنت همانند امام الحرمين، منكر آن است! و مىگويد: در تشكيل امامت، نيازى به اجماع نيست، همانگونه اى كه در امامت ابوبكر بدون آنكه اجماعى در ميان باشد و قبل از آنكه خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد، حكمها امضا گرديد و بخشنامه ها صادر شد. و در پايان نتيجه مى گيرد كه: امامت با تأييد يك نفر از اهل حل و عقد تشكيل مىگردد: "اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة، الإجماع؛ بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبي بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمين ، ولم يتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة في الأقطار ، ولم ينكر منكر. فإذا لم يشترط الإجماع في عقد الإمامة، لم يثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد". كتاب الإلهيّات: ج 2، ص 523.



كدام اجماعى را پشتوانه خلافت ابوبكر مىدانيد كه عضد الدين ايجى از پايه گذاران كلامى اهل سنت، منكر آن است و به صراحت مىگويد: هيچ دليل عقلى و نقلى براى اعتبار اجماع در كار نيست و همين كه يك يا دو نفر از اهل حل و عقد اقدام به بيعت نمايند، امامت تشكيل مىشود همانگونه اى كه امامت ابوبكر با بيعت عمر و امامت عثمان با بيعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گرديد: "وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة ، فاعلم أنّ ذلك لا يفتقر إلى الإجماع ، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك، كعقد عمر لأبي بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان".



و جالب اينجاست كه همو اضافه مىكند: در امامت ابوبكر، اجتماع مردم مدينه را هم لازم نديدند تا چه رسد به اجتماع تمام امت!!!: "ولم يشترطوا اجتماع مَن في المدينة فضلاً عن اجتماع الأمّة. هذا ولم ينكر عليه أحد، وعليه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا". المواقف في علم الكلام طبع مصر 1325 ه' : ج 8، ص 351.



و همچنين ابن عربى مالكى متوفاى 543، از ديگر شخصيتهاى بزرگ اهل سنت مىگويد: در انتخاب امام، نياز به حضور تمام مردم در انتخابات نيست، بلكه با شركت يك يا دو نفر، انتخابات صورت مىگيرد!!!: "لا يلزم في عقد البيعة للإمام أن تكون من جميع الأنام بل يكفي لعقد ذلك إثنان أو واحد". شرح سنن الترمذى: ج 13، ص 229.



سخن اين دو شخصيت علمى اهل سنّت، براى كسانى كه بدون هيچ دليلي از دموكراسى بعد از رسول خدا(ع) و يا به نادرست، بحث حكومت مردمى خلفاى راشدين را به ميان مىآورند، جالب توجه است. و اما در خصوص نامه ي ششم حضرت: 1 - آنچه كه مسلم است، امام(ع) در اين نامه در مقام بيان يك قاعده كلى كلامى نيست، بلكه در مقام احتجاج با دشمن عنودى است كه معتقد به مشروعيت خلافت خلفاء از طريق بيعت مهاجرين و انصار بود. يعنى از باب استدلال به خصم از راه عقايد و افكار و اعمال خود اوست، كه از او بعنوان "وجادلهم بالتي هي أحسن" تعبير مىشود. جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب حوار مع الشيخ صالح بن عبد اللّه الدرويش، تأليف حضرت آيت اللّه سبحانى.



2 - از آنجا كه قصد مؤلف نهج البلاغه، نقل بخشهاى بليغ سخنان حضرت بوده، فلذا بخشى از اين نامه را نقل كرده و ديگر مؤلفان همانند نصر بن مزاحم و ابن قتيبه اين نامه را بصورت مبسوط نقل كرده اند و نكاتى در نقل آنان هست كه نشانگر حقيقت ياد شده است.



3 - در آغاز نامه حضرت(ع) آمده: "فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام". يعنى همانگونه كه بيعت با ابوبكر و عمر در مدينه بود و تو رجوع شود به كتاب: وقعة صفين، ابن مزاحم المنقري: ص 29، با تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ مؤسسة العربيّة الحديثة، الامامة والسياسة، ابن قتيبة الدينوري با تحقيق شيري: ج 1، ص 113، و با تحقيق زيني: ج 1، ص 84 ، المناقب، موفق الخوارزمي متوفاى 568: ص 202، با تحقيق شيخ مالك محمودى، چاپ جامعه مدرسين قم، جواهر المطالب، ابن دمشقي شافعى: ج 1، ص 367، با تحقيق شيخ محمودى، چاپ مجمع احياء الثقافة الاسلاميّة، تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر: ج 59، ص 128 با تحقيق على شيرى، چاپ دارالفكر، شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد: ج 3، ص 75، و ج 14، ص 35 و 43. در شام به آن ملتزم گرديدى، بايد به بيعت من نيز تسليم شوى.



و اين فرمايش حضرت، در برابر استدلال سخيف معاويه است كه دليل تسليم نشدن خويش در برابر حضرت را، سرپيچى مردم شام از بيعت با حضرت عنوان كرده: "وأما قولك أنّ بيعتي لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم يدخلوا فيها كيف وإنّما هي بيعة واحدة ، تلزم الحاضر والغائب ، لا يثنى فيها النظر ، ولا يستانف فيها". شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 14، ص 43، بحار الأنوار: ج 33، ص&rlm82، الغدير: ج 10، ص 320 ونهج السعادة: ج 4، ص 263.



4 - حضرت در بخش پايانى نامه، داستان بيعت شكنى طلحه و زبير را گوشزد نموده و سپس از معاويه مىخواهد همانند ساير مسلمانها در برابر حكومت، سر تسليم فرود آورد و خود را گرفتار ننمايد و در غير اين صورت با وى به ستيز خواهد برخاست: "وإن طلحة والزبير بايعانى ثم نقضا بيعتى، وكان نقضهما كردّهما، فجاهدتهما . على ذلك حتى جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم كارهون. فادخل فيما دخل فيه المسلمون، فإن أحب الأمور إلى فيك العافية، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتك واستعنت اللّه عليك". وقعة صفّين: ص 20 و 29، الامامة والسياسة: ج 1، ص 113، المناقب خوارزمي: ص 202، جواهر المطالب: ج 1، ص 367، تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر: ج 59، ص 128 و شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد: ج 14، ص 36.

mehrdad_123
Sunday 1 June 2008, 01:58PM
و اما در رابطه با مشورت در انتخاب خلیفه ا... پیوست مطالب قبلی آیاتی را هم در مورد جاهل بودن و در گمراهي بودن اكثريت مردم از ديدگاه قرآن برايتان نقل قول می كنم تا ببينيد كه نمي شود در امر آخرت و دنيا طبق نظر اكثريت مردم عمل كرد چرا كه قرآن مي فرمايد:


و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون[147] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn147).
«اگر از اكثريت آراء مردم روى زمين پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه مىكنند چون آنها از گمان خود فقط پيروى مىكنند و دسترسى به حقايق و واقعيات پيدا نكردهاند».


و ان كثيرا ليضلون باهوائهم بغير علم[148] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn148):
«بسيارى از مردم به واسطه اهواء خود بدون هيچ دانشى (پيروان خود را) گمراه مىكنند»

اگر بنا بود آراء اكثريت حاكم، بر حق باشد در اين صورت مىبايد از مشركين قريش براى تبليغات پيغمبر اكرم در مكه راى گرفت.و مسلم است كه راى آنها كشتن و قطعه قطعه نمودن آن حضرت بود چنانكه تمام اهل حل و عقد و كارگردانان مكه در دار الندوة جمع شدند و با اتخاذ راى، حكم قتل آن حضرت را صادر نموده و پهلوانهاى نامى را براى كشتن آن حضرت از قبايل جمع آوري كردند. و نيز اكثريت مشركين قريش با اتخاذ آراء و تبعيت از اهل حل و عقد مانند
ص 91ابو سفيان براى كشتن رسول الله و مسلمين و از ريشه كندن اسلام و بر باد دادن قرآن و تعدى به نواميس مسلمانان از مكه به سوى مدينه تجهيز جيش نموده، و جنگ بدر و احد و احزاب و غيره را برپا كردند و آن همه خسارات را وارد آوردند. اين است سطحفكرمردم جاهلى، كه در بين مردم زمانها اين اصل باقى است گرچه مظاهر آن در هر زمان تفاوت مىنمايد.و نه تنها در قبائل رسول الله مطلب چنين بوده، در تمام امتها و قبايل، اساس برنامه مردم همان آراء جاهلى و افكار مادى بوده و لذا با پيغمبران در هر زمان از در ستيزگى و نفاق و عدوان وارد مىشدند.

و لقد آتينا موسى الكتاب و قفينا من بعده بالرسل و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس ا فكلما جائكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون[149] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn149).
«به موسى كتاب تورات را داديم و به دنبال او نيز پيغمبرانى را براى مردم فرستاديم و به عيسى ابن مريم بينات و معجزات واضحى عنايت كرديم، و او را به روح القدس مؤيد ساختيم.آيا هر وقت رسولى را ما به سوى شما بفرستيم كه نفوس شما او را نپذيرد و مطابق خواشهاى نفسانى و اهواء شما نباشد تكبر نموده دستهاى از شما از در تكذيب او وارد شده و دستهاى از شما به جنگ با او برمىخيزد»؟لذا در تمام زمانها غالبا اكثريتمردم افراد منحرف و سودجوئى بودهاند.خداوند در سوره شعراء در هشت موضع كه از عادات امت هشت پيغمبر (قوم حضرت محمد خاتم النبيين و قوم حضرت موسى و قوم ابراهيم و قوم نوح و قوم هود و قوم صالح و قوم لوط و قوم شعيب) بياناتى مىفرمايد و معامله آنان را با پيمبرانشان ذكر مىكند، در پايان هر موضعى مىفرمايد:
و ما كان اكثرهم مؤمنين[150] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn150).
يعنى «اكثريت امتهاى آنان مؤمن نبودهاند» و نيز مىفرمايد: فانظروا كيف كان عاقبة الذين من قبل كان اكثرهم مشركين[151] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn151)
«نظر بيفكنيد و ببينيد كه عاقبت مردمانى كه قبلا بودهاند چه شد، اكثريت آنان مشرك بودهاند».

mehrdad_123
Sunday 1 June 2008, 02:01PM
ص 92و نيز درباره قوم رسول الله مىفرمايد:
و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون[152] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn152).
«اكثريت اين مردمى كه ايمان آوردهاند ايمان آنها واقعيتى نداشته و آنها با خدا شريك و انباز مىآورند».

لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤمنون[153] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn153)
«بر اين مردم حجتخدا تمام شد و بر اكثريت از آنها راه عذرى نماند اينان ايمان نمىآورند».

و ما اكثر الناس و لو حرصتبمؤمنين[154] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn154)
«اى پيغمبر اكثر مردم مؤمن نيستند گرچه تو خود را براى هدايت آنان به تعب اندازى و ميل و حرص شديد به ايمان آنها داشته باشى».
و در سه جاى قرآن مىفرمايد
:
و لكن اكثر الناس لا يؤمنون[155] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn155)
«و ليكن اكثر مردم ايمان نمىآورند».

و در يك جا مىفرمايد:
بل اكثرهم لا يؤمنون[156] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn156)

«بلكه اكثريتمردم ايمان نمىآورند».
و نيز مىفرمايد: كه اكثر مردم از پذيرش حق امتناع مىورزند.

بل جائهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون[157] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn157)
«بلكه پيغمبر ما حق را براى مردم آورد در حالى كه اكثر آنها از حق كراهت دارند».

لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون[158] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn158)
«به تحقيق كه ما حق را براى شما آورديم و لكن اكثر شما از حق كراهت داريد.و نيز مىفرمايد كه اكثريتمردم روى حق را هميشه مىپوشانند و به خداى خود كافر مىشوند».

و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون[159] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn159)
«بدرستى كه بسيارى از مردم به ملاقات پروردگارشان كافرند».

و اكثرهم الكافرون[160] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn160)
«اكثريت مردم كافرند».

فابى اكثر الناس الا كفورا[161] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn161)
«اكثريت مردم از پذيرش حق ابا نموده و بسيار كفر مىورزند».
و نيز مىفرمايد كه اكثر مردم فسق مىورزند،

و ان اكثركم فاسقون[162] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn162)
«به درستى كه اكثر شما از جاده انصاف منحرفيد».

و ان وجدنا اكثرهم لفاسقين[163] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn163)
«و به تحقيق كه ما اكثر ايشان را از حق و عدالت منحرف يافتيم».

و اكثرهم فاسقون[164] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn164)

ص 93«واكثريت مردم از حق عدول نموده منحرف مىشوند».
و نيز مىفرمايد كه اكثريتمردم حق شناس و سپاسگزار نيستند، و لكن
اكثر الناس لا يشكرون[165] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn165).

در سه جا مىفرمايد: و ليكن اكثر مردم شكر خداى را به جا نمىآورند،

و لا تجد اكثرهم شاكرين[166] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn166)
«شيطان به خدا مىگويد كه اكثريتمردم را سپاسگزار نخواهى يافت».


و لكن اكثرهم لا يشكرون[167] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn167)
«و لكن اكثر آنها سپاسگزار نيستند».

و نيز مىفرمايد كه: اكثريت آنها به عهد خود وفا نمىكنند،




و ما وجدنا لاكثرهم من عهد[168] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn168)
«ما براى اكثر مردم حفظ عهد و پيمان را نيافتيم».

و نيز مىفرمايد كه اكثريت آنها از گمان خود پيروى مىكنند و در كارها قاطعيت و يقين ندارند،




و ما يتبع اكثرهم الا ظنا[169] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn169)
«و تبعيت نمىكنند اكثر مردم مگر از گمان خود».



و نيز مىفرمايد كه اكثر آنها جاهل هستند،

و لكن اكثرهم يجهلون[170] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn170)
«و ليكن اكثر آنها جهالت دارند».

و نيز مىفرمايد اكثريتمردم تفكر و تعقل نمىكنند و فكر خود را به كار نمىاندازند،


و اكثرهم لا يعقلون[171] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn171)
«و اكثر آنها فكر نمىكنند».


بل اكثرهم لا يعقلون[172] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn172)
«بلكه اكثر آنها تعقل نمىنمايند».



و نيز مىفرمايد كه اكثر مردم به سخن حق و دعوت حق گوش فرا نمىدهند،

كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون بشيرا و نذيرا فاعرض اكثرهم فهم لا يسمعون[173] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn173)
«ما كتاب آسمانى خود قرآن را كه آيات او جدا جدا شده و عربى واضح مىباشد براى گروهى كه مىدانند و داراى علم و دانشند فرو فرستاديم.اين كتاب بشارت دهنده به رحمتخدا و بيم دهنده از عذاب خداست اما اكثريتمردم از آن اعراض نموده و آنها گوش فرا نمىدهند».




ام تحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون[174] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn174)

ص 94«آيا چنين مىپندارى كه اكثريتمردم مىشنوند يا تعقل مىنمايند؟»
و نيز مىفرمايد كه بسيارى از مردم از آيات ما غافلند.

و ان كثيرا من الناس عن آياتنا لغافلون[175] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn175).

و در بيست و چهار موضع از قرآن مجيد مىفرمايد كه اكثريتمردم نمىدانند.در نه موضع بدين لفظ مىفرمايد:

و لكن اكثر الناس لا يعلمون[176] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn176).
«و ليكن اكثر مردم نمىدانند».



و در نه موضع ديگر بدين لفظ مىفرمايد:

و لكن اكثرهم لا يعلمون[177] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn177)
«و ليكن اكثر آنها نمىدانند».



و در پنج موضع ديگر بدين لفظ مىفرمايد:

بل اكثرهم لا يعلمون[178] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn178)
«بلكه اكثر آنها نمىدانند».



و در يك موضع ديگر بدين لفظ مىفرمايد:

بل اكثرهم لا يعلمون الحق و هم معرضون[179] (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/imamshenasi/imam2/imam2.4.htm/l_ftn179)
«بلكه اكثر آنها حق را نمىدانند و از حق روى مىگردانند».


فلذا آنچه كه در اسلام درباره ي انتخاب خليفه ا... ملاك است حكم خداوندي است نه راي و نظر اقليت و اكثريت مردمان% و يد ا... مع الجماعه معناي ارجحيت راي اكثريت نسبت به اقليت را نمي رساند بلكه نشان از دوري جستن از تفرقه و جدايي هستش يا همان تفرقه اي كه باعث و بانيش آن حزب از صحابه بودند كه به پشتوانة ي قريش حتي حاضر بودند در مقابل نص صريح قرآن اجتهاد كنند بل جائهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون
«بلكه پيغمبر ما حق را براى مردم آورد در حالى كه اكثر آنها از حق كراهت دارند».

mehrdad_123
Sunday 1 June 2008, 02:03PM
چند سئوال دیگر هم از شما دارم امید است که ان شاا... تامل در این سئوالات نیز سبب پرده گشایی از روی حقیقت خواهد بود توکلت علی ا... :چرا ابوبكر در تعيين خليفه ، از پيامبر تبعيت نكرد؟

َّ 1 - شما مىگوييد پيامبر اكرم ( ص ) خليفه معيّن نكرد و تعيين آن را به عهده مردم گذاشت .

اگر اين كار حضرت ، حقّ و به صلاح امّت و تضمين كننده هدايت مردم بود ، پس بر همه واجب است از او متابعت كنند ؛ چون كار او بايد براى تمام خداجويانى كه معتقد به قيامت هستند ، الگو باشد : ( لقد كان لكم في رسول اللّه أسوة حسنة لمن كان يرجوا اللّه واليوم الآخر ) الأحزاب : 21 . .

بنا بر اين ، كار ابوبكر كه خليفه معيّن كرد بر خلاف سنّت پيامبر ( ص ) و موجب ضلالت امّت بود .

و همچنين كار عمر كه تعيين خلافت را به عهده شوراى ششنفره نهاد نيز برخلاف سنت پيامبر ( ص ) وسيره ابوبكربود .

و اگر چنانچه بگوييد كار ابوبكر و عمر به صلاح امّت بود ، پس بايد ملتزم باشيد كه كار رسول اكرم ( ص ) صحيح نبوده است ، نستجير باللَّه من ذلك ر . ك : المناظرات في الإمامة ، ص 246 و 259 ؛ قصص العلماء : 391 ؛ مناظره شيخ صدوق با ملك ركن الدولة و مناظره مأمون با علماى اهل سنّت . . تعيين جانشين براى خروج يك روزه از مدينه

2 - پيامبر گرامى ( ص ) براى چند روز كه از مدينه بيرون مىرفت يكى از اصحاب خودرا به عنوان جانشين معيّن مىفرمود : « لأنّ النبيّ - صلّى اللَّه عليه وسلم - استخلف في كلّ غزاة غزاها رجلاً من أصحابه » تفسير القرطبي ، ج 1 ، ص 268 . .

ابن اُمّمكتوم را در 13 مورد از غزوات ، مانند : بدر ، اُحد ، ابواء ، سويق ، ذات الرقاع و . . . به عنوان جانشين خود در مدينه انتخاب نمود عون المعبود لعظيم آبادي ، ج 8 ، ص 106 ؛ كنز العمال ، ج 8 ، ص 268 ؛ الطبقات الكبرى لابن سعد ، ج 4 ، ص 209 ؛ الإصابة ، ج 4 ، ص 495 ؛ المغني لإبن قدامه ، ج 2 ، ص 30 . . و همچنين « ابو رهم » را به هنگام عزيمت به مكه ، جنگ حنين و خيبر ، « محمد بن مسلمه » را در جنگ قرقره ، « نميلة بن عبد اللّه » را در بنى المصطلق ، « عويف » را در جنگ حديبيّة و . . . به عنوان خليفه خود قرار داد التنبيه والإشراف للمسعودي ، صص 211 ، 213 ، 214 ، 215 ، 216 ، 217 ، 218 ، 221 ، 225 ، 228 ، 231 و 235 ؛ تاريخ خليفة بن خيّاط ، ص 60 . .



بنابر اين ، آيا معقول است كه حضرت رسول اكرم ( ص ) كه براى خروج يك روز از مدينه ، مانند جنگ اُحد كه دريك مايلى مدينه بود ، براى خود جانشين معيّن كند ، ولى امّت اسلامى را بدون جانشين براى هميشه ترك نمايد؟



آيا صحيح است كه پيامبر گرامى ( ص ) در جنگ خندق ، كه در كنار مدينه بود ، براى خود جانشين تعيين كند اما براى زمان طولانى بعد از خود ، كسى را به عنوان جانشين معيّن نكرده باشد؟

آيا در موارد يادشده ، يك مورد سراغ داريد كه حضرت انتخاب جانشين را به عهده مردم واگذار نموده باشد؟ و يا در يك مورد با مسلمان ها در مورد جانشين خود مشورت كرده باشد؟
تمام پيامبران جانشين داشتند ، ولى!!!

3 - برادران اهل سنت از طرفى ، در كتب روايى خود ، از رسول اكرم ( ص ) نقل مىكنند كه فرمود : تمام پيامبران داراى وصى و وارث بودند : « لكلّ نبيّ وصيّ ووارث » تاريخ مدينة دمشق ، ج 42 ص 392 ؛ والرياض النضرة ، ج 3 ص 138 ، ذخائر العقبي ، ص71 ؛ المناقب للخوارمى ص 42 و 85 . ، واز قول سلمان فارسى نقل مىكنند كه از حضرت رسول اكرم ( ص ) پرسيد : هر پيامبرى براى خود وصى وجانشين داشت ، وصى شما كيست؟ « إنّ لكلّ نبيّ وصيّاً ، فمن وصيّك؟ » المعجم الكبير ، ج 6 ص 221 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ص 113 ؛ فتح الباري ، ج 8 ص 114 . و از طرف ديگر مىگوييد پيامبر ( ص ) كسى را به عنوان جانشين معيّن ننمود!

آيا در ميان تمامى پيامبران الهى ، رسول اكرم ( ص ) استثنا شده بود و اين از خصوصيّات و ويژگىهاى حضرت بود؟ و يا بر خلاف سنّت تمام پيامبران عمل نمود؟

يا عبارت رسول اكرم ( ص ) عام است و خود حضرت را نيز شامل مىشود و سؤال سلمان نيز شاهد اين عموم است .

آيا تا كنون در آيه شريفه : ( أولئك الّذين هدى اللّه فبهداهم اقتده ) الأنعام : 90 . فكر كرديم كه خداوند پس از ذكر اسامى پيامبران بزرگ ، به رسول گرامى ( ص ) امر فرموده كه از هدايت آنان متابعت نمايد؟
عدم تعيين جانشين ، عامل هرج و مرج

4 - شما مىگوييد : رسول گرامى ( ص ) اين امّت رابدون تعيين خليفه و جانشين رها نمود و از دنيا رفت ، آيا رسول اكرم ( ص ) تعيين خليفه را به عهده امّت نهاد كه به هر نحوى كه صلاح ديدند و هر كسى را كه پسنديدند بهعنوان خليفه انتخاب نمايند و خود حضرت هيچ سخنى در باره شرايط انتخابات و شرايط رهبرى وشرايط شركت كنندگان در انتخابات را بيان نفرمودند؟

اين كار قطعاً ، معقول نيست ، زيرا رسول گرامى ( ص ) در موقعيّتى از دنيا رفت كه جامعه اسلامى در بدترين وضعيّت قرار داشت ؛ چون از طرفى دولت قدرتمند روم وايران ، حكومت اسلامى را تهديد مىكردند ، كه اصرار حضرت مبنى بر تجهيز جيش اُسامه ، بهترين گواه اين مطلب است . و از طرف ديگر ، منافقان ، مشركان ويهوديان هر روز مشكلى براى جامعه اسلامى ايجاد مىنمودند .



بديهى است در چنين موقعيّتى اگر حاكم جامعه ، يك فرد عادى بود جامعه را بدون جانشين رها نمىكرد ، پس چگونه عقل مىپذيرد كه رسول اكرم ( ص ) اين جامعه را بدون تعيين خليفه و جانشين گذاشته و رفته باشد؟ بااينكه حضرت بيش از هر كسى غمخوار مسلمين بود وبراى رفاه آنان از هر تلاشى دريغ نمىورزيد وآيه شريفه : ( لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكمبالمؤمنين رؤوف رحيم ) التوبة : 128 . ، بهترين دليل اين سخن است .

افزون بر آن ، اعتقاد به اين چنين امرى ، بالاترين اهانت به رسول خدا ( ص ) است كه با اين چنين تصميمى ، جامعه اسلامى را با سختترين مشكل مواجه ساخته ، همانگونه كه دكتر احمد امين دانشمند مصرى به صراحت مىگويد : پيامبر گرامى ( ص ) بدون اينكه جانشينى معيّن كند و يا چگونگى و شرايط تعيين حاكم را بيان كند از دنيا رفته و جامعه اسلامى را با مشكلترين وخطرناكترين وضع مواجه ساخته است ؛ « توفّي رسولاللَّه - صلّى اللَّه عليه وآله - ولم يعيّن من يخلفه ، ولم يبيّن كيف يكون اختياره ، فواجه المسلمون أشقّ مسألة وأخطرها! » فجر الاسلام : 225 . .



و همچنين ابن خلدون مىگويد : محال است كه جامعه را بدون رهبر و سرپرست رها كرد كه عامل درگيرى ميان مردم و سياستمداران گردد ، بدين جهت در هر اجتماعى نياز مبرم به تعيين حاكمى است كه جامعه را از هرج و مرج جلوگيرى كند ؛ « فاستحال بقاؤهم فوضيّ دون حاكم يزع بعضهم عن بعض واحتاجوا من أجل ذلك إلى الوازع وهو الحاكم عليهم » مقدّمة ابن خلدون ص 187 . .



عمر براى امت ، دلسوزتر از پيامبر ( ص ) !!



5 - به نقل صحيح مسلم : حفصه به عمر گوشزد مىكند كه كسى را به عنوان جانشين خود معيّن كند و به دنبال آن عبداللّه فرزند عمر ، به وى مىگويد : اگر چوپان تو ، شتران و گوسفندان را بدون سرپرست رها كند ، به وى اعتراض خواهى كرد كه چرا باعث نابودى آنها گرديدى؟

پس به فكر اين امّت باش ! و كسى را بهعنوان خليفه براى آنان تعيين كن! چون رعايت حال اين امّت از مراعات وضع شتران و گوسفندان لازمتر است : « عن ابن عمر قال : دخلت علىّ حفصة فقالت : أعلمت أنّ أباك غير مستخلف؟

قال : قلت : ما كان ليفعل .

قالت : إنّه فاعل .

قال ابن عمر : فحلفت أنّي أكلّمه في ذلك . فسكت ، حتّى غدوت ولم أكلّمه .

قال : فكنت كأنّما أحمل بيميني جبلاً ، حتّى رجعت فدخلت عليه ، فقلت له : إنّي سمعت ، الناس يقولون مقالة فآليت أن أقولها لك ، زعموا أنّك غير مستخلف ، وأنّه لو كان لك راعي إبل ، أو راعي غنم ثمّ جاءك وتركها رأيت أن قد ضيّع ، فرعاية الناس أشدّ » صحيح مسلم ، ج 6 ص 5 ، كتاب الإمارة ، باب الاستخلاف وتركه ؛ مسند أحمد ، ج 1 ص 47 ؛ المصنّف لعبد الرزاق ، ج 5 ص 448 . .

6 - همچنين عايشه به وسيله عبد اللّه بن عمر به عمر پيام مىدهد : امّت محمّد را بدون چوپان رها مكن وكسى را به عنوان جانشين تعيين نما ، چون واهمه آن دارم كه آنان گرفتار فتنه گردند : « ثمّ قالت ( أي عائشة ) : يا بُنيّ! أبلغ عمر سلامي ، وقل له : لا تدع أمّة محمّد بلاراع ، استخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً ، فإنّي أخشى عليهم الفتنة » الإمامة والسياسة بتحقيق الشيري ، ج 1 ص 42 و بتحقيق الزيني ، ج 1 ص 28 . .



و همينطور ، معاويه كه به قصد گرفتن بيعت براى يزيد وارد مدينه شد ، در جمع صحابه و ضمن گفتگو با عبداللّه بن عمر گفت : « إنّي أرهب أن أدع أمّة محمّد ( ( ص ) ) بعدي كالضأن لاراعي لها » من وحشت دارم ، كه امّت پيامبر را همانند گوسفند بدون چوپان رها سازم و بروم تاريخ الطبري ، ج 4 ص 226 ؛ الإمامة والسياسة بتحقيق الشيري ، ج 1 ص 206 ، وبتحقيق الزيني ، ج 1 ص 159 . .

ومطابق نقل ابن سعد در طبقات ، عبد اللّه بن عمر بهپدرش گفت : اگر چنانچه كسى را كه وكيل تو بر روى زمينهاى كشاورزى است ، فرا خوانى ، آيا كسى را جايگزين آن خواهى كرد يا خير؟ گفت : آرى!

و پرسيد : اگر كسى را كه گوسفندان تو را چوپانى مىكند فراخوانى ، كسى را به جاى آن قرار خواهى داد يا خير؟ گفت : آرى! وقال عبداللَّه بن عمر لأبيه : لو استخلفت ؟ قال : من ؟ قال : تجتهد فإنّك لست لهم بربّ ، تجتهد ، أرأيت لو أنّك بعثت إلى قيّم أرضك ألم تكن تحبّ أن يستخلف مكانه حتّى يرجع إلى الأرض ؟ قال : بلى . قال : أرأيت لو بعثت إلى راعي غنمك ألم تكن تحبّ أن يستخلف رجلاً حتّى يرجع؟ طبقات ابنسعد ، ج3 ، ص343 ؛ تاريخ مدينة دمشق ، ج 44 ص 435 .

آيا اين بالاترين اهانت به رسول خدا ( ص ) نيست كه به اندازه عايشه و حفصه و معاويه ، به فكر امّتش نباشد؟! وآنان را بدون رهبر رها سازد؟! و آيا كسى نبود به رسول اكرم ( ص ) تذكر دهد كه كسى را به عنوان جانشين تعيين كند؟! و يا از حضرت ، راه و روش تعيين خليفه را سؤال نمايد؟!

mehrdad_123
Sunday 1 June 2008, 02:04PM
راستی یه سئوال دیگه :

در نقل ابن حزم ، نام همان خلفاء مشروع، در رأس طراحان ترور، به چشم مىخورد: "فإنّه (الوليد بن جميع) قد روى أخباراً فيها: أنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي(ص) وإلقاءه من العقبة في تبوك". المحلّى: 224/11. تحقيق أحمد محمد شاكر، ط. دار الجيل ودار الآفاق الجديدة، بيروت. والمحلّى: 160/12 مسألة 2203 ط. دار الفكر، تحقيق: الدكتور عبد الغفّار سليمان البنداري.



گرچه ابن حزم بعد از نقل اين خبر تلاش مىكند از راه تضعيف وليد بن جميع موضوع را زير سؤال ببرد ولى بدون توجه به اينكه غالب رجال نويسان اهل سنت وى را توثيق نموده اند، همانند: عجلى در تاريخ الثقات و ابن سعد در طبقات، ابن حبان در كتاب الثقات، به وثاقت وى گواهى داده اند وهمچنين يحيى بن معين و ابوحاتم و ابوزرعة و ابو نعيم كه تاريخ الثقات: 465 رقم 1773، الطبقات: 354/6، كتاب الثقات: 492/5. همگى از پرچمداران علم رجال اهل سنت مىباشند، وثاقت وى را تأييد نموده اند. الجرح والتعديل: 8/9 رقم 34 وتهذيب الكمال: 35/31، تاريخ الإسلام: 661/9.

نكته جالب توجه اينجا است كه عمر بن خطاب در زمان خلافت خويش از خواندن نماز بر جنازه أصحاب يعنى همان مهاجر و انصار كه مورد حمايت جنابعالى است از ترس اينكه مبادا از همان منافقان باشد، خوددارى مىنمود مگر بعد شهادت حذيفه بر تبرئه وى، چون حذيفه بود كه از پرونده سياه منافقان و طراحان ترور حضرت مطلع بود: "كان حذيفة صاحب السرّ المكنون في تمييز المنافقين ، ولذلك كان عمر لا يصلي على ميّت حتى يصلّي عليه حذيفة، يخشى أن يكون من المنافقين". شذرات الذهب: 44/1، في وقعة سنة ستّ وثلاثين. ورجوع شود به جامع البيان طبرى: 16/11، تفسير ابن كثير: 399/2 و الأعلام زركلى: 171/2. و از اين جالبتر پرسشى است اين خليفه مشروع(!) از حذيفه مىنمود كه آيا من هم در ميان همان منافقان بودم يا خير؟ "إنّ عمر قال لحذيفة أنشدك اللّه أمنهم أنا ؟ قال لا، ولا أومن منها أحداً بعدك". تفسير ابن كثير: 399/2، البداية والنهاية: 25/5 وجامع البيان طبري: 16/ از خود بپرسيد كه اين سؤال پر معنى از روى چه انگيزه اى بوده؟ و از چه قضاياى پشت پرده خبر مى دهد؟ و اصلاً از باب اينكه دزد ناشى خود را لو مى دهد، نيست؟ چرا اين پرسش از سلمان و ابوذر و... سر نزده است؟

ببخشید عجب خیلفه ی مشروعی

srak1355
Sunday 1 June 2008, 02:12PM
چر دليلي بر خلافت عمر وابوبكر و عثمان است؟
انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين..)( نامة ششم نهج البلاغه)
يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري ازآن مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است».
حضرت علي(ع)انتخاب آنان را موجب رضاي خداوند دانسته......
حضرت علي(ع) آنان را امام دانسته....
چرا واقعيت را تحريف ميكنيد ؟
اين نامه را امام علي (ع) براي معاويه نوشته اند كه خون عثمان را از علي طلب ميكرد و بهانه اي براي خروج عليه حاكم وقت ميخواست .


إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمانَ عَلَي مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ، وَلاَ لِلغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ، وَإنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذلِکَ لِلَّهِ رِضيً، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْبِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَي مَاخَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَي قَاتَلُوهُ عَلَي اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، وَوَلاَّهُ اللهُ مَا تَوَلَّي. وَلَعَمْرِي، يَا مُعَاوِيَةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّي أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، وَلَتَعْلَمَنَّ أَنِّي کُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ، إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّي; فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ! وَالسَّلاَمُ
همانا کساني با من بيعت کرده‏اند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آنکه در بيعت حضور داشت نمي‏تواند خليفه‏اي ديگر برگزيند، و آنکه غايب است نمي تواند بيعت مردم را نپذيرد، و همانا شوراي مسلمين از آن مهاجرين و انصار است، پس اگر بر امامت کسي گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودي خدا هم در آن است. حال اگر کسي کار آنان را نکوهش کند يا بدعتي پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانوني باز مي‏گردانند، اگر سر باز زد با او پيکار مي‏کنند، زيرا که به راه مسلمانان درنيامده، خدا هم او را در گمراهيش وامي‏گذارد. بجانم سوگند! اي معاويه اگر دور از هواي نفس، به ديده عقل بنگري، خواهي ديد که من نسبت به خون عثمان پاک‏ترين افرادم، و مي‏داني که من از آن دور بوده‏ام، جز اينکه از راه خيانت مرا متهم کني، و حق آشکاري را بپوشاني، با درود.

چرا اين خطبه معروف شقشقيه را نميگويد:

أَمَا وَالله لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ، وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّيَ مِنهَا مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحَا، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلا يَرْقَي إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْهَا کَشْحاً. وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَي طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فيهَا الکَبيرُ، وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَيَکْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّي يَلْقَي رَبَّهُ!
ترجيح الصبر
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَي هَاتَا أَحْجَي، فَصَبَرتُ وَفي الْعَيْنِ قَذًي، وَفي الحَلْقِ شَجاً، أَرَي تُرَاثي نَهْباً، حَتَّي مَضَي الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ، فَأَدْلَي بِهَا إِلَي فُلانٍ بَعْدَهُ. ثم تمثل بقول الاعشي:
شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَي کُورِهَا وَيَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ فَيَا عَجَباً!! بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُها فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لَآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ ـ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا ! ـ فَصَيَّرَهَا في حَوْزَةٍ خَشْنَاءََ، يَغْلُظُ کَلْمُهَا، وَيَخْشُنُ مَسُّهَا، وَيَکْثُرُ العِثَارُ فِيهَا وَالْاِعْتَذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبَةِ، إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ، وَإِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ، فَمُنِيَ النَّاسُ ـ لَعَمْرُ اللهِ ـ بِخَبْطٍ وَشِمَاسٍ، وَتَلَوُّنٍ وَاعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَي طُولِ الْمُدَّةِ، وَشِدَّةِ الِْمحْنَةِ، حَتَّي إِذا مَضَي لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ, فَيَا لَلََّهِ وَلِلشُّورَي ! مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّي صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَي هَذِهِ النَّظَائِرِ ! لکِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا، وَطِرْتُ إِذْ طَارُوا، فَصَغَا رَجُلُ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ، وَمَالَ الْآخَرُ لِصِهْرهِ، مَعَ هَنٍ وَهَنٍ. إِلَي أَنْ قَامَ ثَالِثُ القَوْمِ، نَافِجَاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَمُعْتَلَفِهِ، وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خَضْمَ الْإِبِل نِبْتَةَ الرَّبِيعِ، إِلَي أَنِ انْتَکَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ، وَأَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَکَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.


آگاه باشيد . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامه‏اى بر تن كرد و نيك مى‏دانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مى‏ريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پرده‏اى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانه‏تر است و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلويش مانده باشد . مى‏ديدم ، كه ميراث من به غارت مى‏رود .
تا آن « نخستين » به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت .
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر » .
[ 47 ]
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مى‏خواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . پس خلافت را به عرصه‏اى خشن و درشتناك افكند ، عرصه‏اى كه درشتى‏اش پاى را مجروح مى‏كرد و ناهموارى‏اش رونده را به رنج مى‏افكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مى‏كشيد ، بينى‏اش مجروح مى‏شد و اگر مهارش را سست مى‏كرد ، سوار خود را هلاك مى‏ساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بى‏ثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايى مى‏ورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مى‏پنداشت . بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مى‏جويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مى‏نهادند يا بال زده فرا مى‏پريدند ، من راه مخالفت نمى‏پيمودم و با آنان همراهى مى‏نمودم . پس ، يكى از ايشان كينه ديرينه‏اى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش .
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده‏اند ، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند . گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مى‏گويد : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه
[ 49 ]
برترى مى‏جويند و نه فساد مى‏كنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مى‏كرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود .
بدانيد . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمى‏بود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمى‏كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را بر گردنش مى‏افكندم و رهايش مى‏كردم و در پايان با آن همان مى‏كردم كه در آغاز كرده بودم . و مى‏ديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارج‏تر است .

amirrh / حلاج.
Sunday 1 June 2008, 03:21PM
جناب (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=6148)
srak1355 (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=6148)

موفق باشید!!!!

روشنا
Sunday 1 June 2008, 08:51PM
چر دليلي بر خلافت عمر وابوبكر و عثمان است؟
انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين..)( نامة ششم نهج البلاغه)
يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري ازآن مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است».

حضرت علي(ع)انتخاب آنان را موجب رضاي خداوند دانسته......
حضرت علي(ع) آنان را امام دانسته....

بر حق بودن خلفاي سه گانه
اشکال




خداوند در آیه 124 سوره مبارکه بقره می فرماید : لا ینال عهدی الظالمین یعنی هیچ وقت عهد من به ظالمین نمی رسد . به گفته مفسرین شیعه و سنی مراد از عهد ، منصب امامت و خلافت است . از همین آیه می توان ثابت کرد که بر خلاف ادعای شیعیان خلافت خلفای سه گانه ( رضی الله عنهم ) کاملا بر حق بوده و هیچ ظلمی در کار نبوده است .




جواب



قبل از جواب دو مقدمه را خدمت شما عرض می کنیم




مقدمه 1 :ظلم در آیه شریفه معنای وسیعی دارد و هر نوع ظلمی را شامل می شود بر همین اساس اگر کسی حتی ظلم کوچکی ( چه در حق خود و چه در حق دیگران ) مرتکب شده باشد دیگر حق امامت و زعامت بر مسلمین را ندارد



مقدمه 2 : یکی از بزرگترین مصادیق ظلم ، شرک به خداوند است همچنانکه لقمان حکیم به فرزندش سفارش می کند که : یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم یعنی ای پسر من ، به خداوند شرک نورز که شریک قرار دادن برای خداوند ظلم بزرگی است ( سوره لقمان / 13 ) . بنا بر این کسی که قبلا بت پرست بوده هرگز نمی تواند مقام امامت و خلافت را عهده دار شود همچنانکه این مطلب را در روایتی از عبد الله ابن مسعود می بینیم که پیغمبر اکرم فرمود : وقتی ابراهیم از خداوند سوال کرد که چه کسانی از فرزندان من ظالم هستند و حق امامت را ندارند؟ خداوند فرمود : من سجد لصنم من دونی لا اجعله اماما ابدا یعنی کسی که بر بت سجده کرده باشد هرگز او را امام قرار نمی دهم




نتیجه :اگر ما ثابت کنیم که خلفای سه گانه ، قبل از اسلام آوردنشان بت پرست بوده اند باید گفت که دیگر حق خلافت بر مسلمین را نداشته و حکومت آنها کاملا غاصبانه بود .




جواب اشکال



ما با توجه به مقدمات ذکر شده ، چند شاهد از منابع اهل سنت ذکر می کنیم که شاهد بر آنستکه خلفای سه گانه به خاطر پرستیدن بت قبل از اسلام سزاوار خلافت نبودند



ابوبکر >>> 1 _ ابوبکر در سن چهل سالگی اسلام آورد و موحّد شد ( تاریخ طبری ترجمه ابولقاسم پاینده ج3 ص 862 )2 _ در جائی از ابوبکر نقل کردند که به پیغمبر می گوید : تو چرا بت نمی پرستی ؟! معلوم می شود که خود ابوبکر بت می پرستید ( تاریخ نامه طبری منسوب به بعلمی ج 1 ص 38 چاپ البرز )



عمر >>> 1 _ او در سن 35 سالگی اسلام آورد و موحد شد و او شصت و پنجمین نفری بود که اسلام آورد ( مروج الذهب مسعودی ترجمه ابولقاسم پاینده ج1 ص 661 چاپ مرکز انتشارات علمی و فرهنگی )2_ خواهر عمر به او خطاب میکند که : تو بت پرستی ( تاریخ کامل ابن اثیر ترجمه محمد حسین روحانی ج2 ص 907 و تاریخ الخلفاء سیوطی ص 110 چاپ شریف الرضی )



عثمان >>> در مورد او همین بس که او به دست ابوبکر مسلمان شد و همین امر نشان می دهد که او قبلا بت پرست بوده است که بعد از اسلام آوردن ابوبکر او نیز به تبعیت از ابوبکر مسلمان شد .







خلاصه : با توجه به اینکه خلفای سه گانه قبلا بت پرست بودند و مراد از ظالم در آیه شریفه ( بنا بر فرموده پیغمبر ) کسی استکه قبلا بت پرست بوده متوجه می شویم که بر خلاف ادعای اشکال کننده خلافت خلفای سه گانه از ناحیه خداوند نبوده و کاملا غصبی و ظالمانه بوده است



ماخذ : تفسیر نمونه ذیل تفسیر آیه 124 سوره مبارکه بقره ( لازم بذکر است که فقط مقدمه این جواب از تفسیر نمونه است و بقیه منابع در متن ذکر شده است )



ملاحظه : اگر ما حرف اهل تسنن را در مورد این آیه قبول کنیم ( و بگوئییم کسی که بر مسلمین امامت و زعامت داشته باشد حتما بر حق بوده و نمی تواند جزو ظالمین باشد ) لازم می آید که تمامی خلافتهائی که در تاریخ اسلام بوده را نیز بر حق دانسته و بگوئیم همه آنها بر اساس حق حکومت کرده اند !! در حالیکه خود ابوحنیفه که موسس یکی از مذاهب اربعه اهل تسنن است حکومت منصور را غاصبانه می خواند و خلافت را مخصوص اهل بیت می دانست و حاضر نشد منصب قضاوت در حکومت خلفای عباسی را بپذیرد . در تفسیر المنار نیز می خوانیم که ائمه اربعه اهل سنت همه با حکومتهای زمان خود مخالف بودند و آنها را لائق زعامت مسلمین نمی دانستند بخاطر اینکه افراد ظالم و ستمگری بودند .



بنا بر این استدلال اهل سنت در بحثی که مطرح کردیم عملا با رفتار روسای مذاهب چهار گانه خودشان در تضاد است بنا بر این بهتر است اهل تسنن ابتداء نظر رووسای مذاهب خود را عوض کنند بعد همچین استنادی را از آیه شریفه داشته باشند

روشنا
Monday 2 June 2008, 04:18AM
چرا واقعيت را تحريف ميكنيد ؟
اين نامه را امام علي (ع) براي معاويه نوشته اند كه خون عثمان را از علي طلب ميكرد و بهانه اي براي خروج عليه حاكم وقت ميخواست .


إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمانَ عَلَي مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ، وَلاَ لِلغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ، وَإنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذلِکَ لِلَّهِ رِضيً، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْبِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَي مَاخَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَي قَاتَلُوهُ عَلَي اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، وَوَلاَّهُ اللهُ مَا تَوَلَّي. وَلَعَمْرِي، يَا مُعَاوِيَةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّي أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، وَلَتَعْلَمَنَّ أَنِّي کُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ، إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّي; فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ! وَالسَّلاَمُ
همانا کساني با من بيعت کرده‏اند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آنکه در بيعت حضور داشت نمي‏تواند خليفه‏اي ديگر برگزيند، و آنکه غايب است نمي تواند بيعت مردم را نپذيرد، و همانا شوراي مسلمين از آن مهاجرين و انصار است، پس اگر بر امامت کسي گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودي خدا هم در آن است. حال اگر کسي کار آنان را نکوهش کند يا بدعتي پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانوني باز مي‏گردانند، اگر سر باز زد با او پيکار مي‏کنند، زيرا که به راه مسلمانان درنيامده، خدا هم او را در گمراهيش وامي‏گذارد. بجانم سوگند! اي معاويه اگر دور از هواي نفس، به ديده عقل بنگري، خواهي ديد که من نسبت به خون عثمان پاک‏ترين افرادم، و مي‏داني که من از آن دور بوده‏ام، جز اينکه از راه خيانت مرا متهم کني، و حق آشکاري را بپوشاني، با درود.

چرا اين خطبه معروف شقشقيه را نميگويد:

أَمَا وَالله لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ، وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّيَ مِنهَا مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحَا، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلا يَرْقَي إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْهَا کَشْحاً. وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَي طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فيهَا الکَبيرُ، وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَيَکْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّي يَلْقَي رَبَّهُ!
ترجيح الصبر
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَي هَاتَا أَحْجَي، فَصَبَرتُ وَفي الْعَيْنِ قَذًي، وَفي الحَلْقِ شَجاً، أَرَي تُرَاثي نَهْباً، حَتَّي مَضَي الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ، فَأَدْلَي بِهَا إِلَي فُلانٍ بَعْدَهُ. ثم تمثل بقول الاعشي:
شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَي کُورِهَا وَيَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ فَيَا عَجَباً!! بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُها فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لَآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ ـ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا ! ـ فَصَيَّرَهَا في حَوْزَةٍ خَشْنَاءََ، يَغْلُظُ کَلْمُهَا، وَيَخْشُنُ مَسُّهَا، وَيَکْثُرُ العِثَارُ فِيهَا وَالْاِعْتَذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبَةِ، إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ، وَإِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ، فَمُنِيَ النَّاسُ ـ لَعَمْرُ اللهِ ـ بِخَبْطٍ وَشِمَاسٍ، وَتَلَوُّنٍ وَاعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَي طُولِ الْمُدَّةِ، وَشِدَّةِ الِْمحْنَةِ، حَتَّي إِذا مَضَي لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ, فَيَا لَلََّهِ وَلِلشُّورَي ! مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّي صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَي هَذِهِ النَّظَائِرِ ! لکِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا، وَطِرْتُ إِذْ طَارُوا، فَصَغَا رَجُلُ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ، وَمَالَ الْآخَرُ لِصِهْرهِ، مَعَ هَنٍ وَهَنٍ. إِلَي أَنْ قَامَ ثَالِثُ القَوْمِ، نَافِجَاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَمُعْتَلَفِهِ، وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خَضْمَ الْإِبِل نِبْتَةَ الرَّبِيعِ، إِلَي أَنِ انْتَکَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ، وَأَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَکَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.


آگاه باشيد . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامه‏اى بر تن كرد و نيك مى‏دانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مى‏ريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پرده‏اى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانه‏تر است و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلويش مانده باشد . مى‏ديدم ، كه ميراث من به غارت مى‏رود .
تا آن « نخستين » به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت .
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر » .
[ 47 ]
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مى‏خواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . پس خلافت را به عرصه‏اى خشن و درشتناك افكند ، عرصه‏اى كه درشتى‏اش پاى را مجروح مى‏كرد و ناهموارى‏اش رونده را به رنج مى‏افكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مى‏كشيد ، بينى‏اش مجروح مى‏شد و اگر مهارش را سست مى‏كرد ، سوار خود را هلاك مى‏ساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بى‏ثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايى مى‏ورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مى‏پنداشت . بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مى‏جويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مى‏نهادند يا بال زده فرا مى‏پريدند ، من راه مخالفت نمى‏پيمودم و با آنان همراهى مى‏نمودم . پس ، يكى از ايشان كينه ديرينه‏اى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش .
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده‏اند ، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند . گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مى‏گويد : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه
[ 49 ]
برترى مى‏جويند و نه فساد مى‏كنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مى‏كرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود .
بدانيد . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمى‏بود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمى‏كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را بر گردنش مى‏افكندم و رهايش مى‏كردم و در پايان با آن همان مى‏كردم كه در آغاز كرده بودم . و مى‏ديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارج‏تر است .
احسنت

اسلام راستين
Monday 2 June 2008, 06:22AM
چرا اين خطبه معروف شقشقيه را نميگويد:

.
بررسي خطبه شقشقيه

نخستین میزان برای جداسازی احادیث صحیح از ناصحیح قرآن کریم است چراکه در آیات متعددی، خود را فرقان خوانده و فرقان که مصدر فرق یفرق است بمعنای چیزی که حق از باطل بدان جدا شود می آید.
خداوند در قرآن كريم در آيه 100 سوره توبه مي فرمايد{پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند; و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و اين است پيروزى بزرگ}

مهاجرين و انصار نخستين ، كه خداوند در قرآن از آنان تعريف نموده است و رضايت خود را از آنان اعلام داشته است و وعده بهشت به آنان داده است، اگر بعد از اين آيه گناهكار ميشدند و گناهشان تا حدي بود كه لايق جهنم ميشدند آيا خداوندي كه به گذشته و حال و آينده آگاه است از آنان تعريف مينمود؟

خداوند در آيه 9 و 10 سوره حشر مي فرمايد: {و براى كسانى است كه در اين سرا ( سرزمين مدينه) و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كنند دوست مى‏دارند، و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمى‏كنند و آنها را بر خود مقدم مى‏دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند; كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده‏اند رستگارانند! (9) (همچنين) كسانى كه بعد از آنها ( بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مى‏گويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينه‏اى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحيمى!» (10)}

مي دانيم كه ابوبكر و عمر و عثمان و علي از مهاجرين نخستين بوده اند كه در قرآن از آنان تعريف شده و از همه خواسته شده كه آنان را برادران ديني خود دانسته و براي آنان دعا كنند و هيچگونه كينه اي نسبت به آنان نداشته باشند.

این گفتار با کتاب خدا هماهنگی ندارد البته این نکته را باید یادآوری کنم که در توجیه حدیث و روایات نباید پافشاری داشت زیرا اگر بنای کار را بر تاویل و توجیه بگذاریم، در انصورت اساسا حدیثی ناسازگار با قرآن نخواهیم یافت!

در كتاب ”حليه الاولياء“ جز ثالث صفحه 137 طبع بيروت از حافظ ابونعيم بسند خود از محمدبن حاطب از علي بن الحسين(امام چهارم شيعيان) نقل كرده كه فرموده است:” گروهي از اهل عراق به نزد من آمدند و درباره ابوبكر و عمر و عثمان سخناني ناپسند گفتند ، چون سخنان آنها پايان ميپذيرد آنگاه امام به ايشان مي فرمايد: ممكن است شما مرا خبر دهيد آيا شما از زمره مهاجران نخستين هستيد كه خدا درباره آنها فرموده : {آنانرا از خانه ها و اموالشان بيرون راندند در حاليكه فضل و خشنودي خدا را مي جويند و خدا و رسول او را ياري مي كنند و آنها در ايمان راستگو هستند}
اهل عراق گفتند: نه، ما از ان گروه نيستيم. دوباره امام پرسيد، پس آيا شما از زمره انصار هستيد كه خدا در حقشان گفته ، {پيش از مهاجران در سراي هجرت جاي گرفتند و در ايمان استوار شدند و كساني را كه به سوي آنها مهاجرت كردند دوست مي دارند و هيچگونه حسدي از آنچه به مهاجرين داده شده در دل خود نمي يابند و هر چند به ان نياز داشته باشند آنها را بر خودشان مقدم مي دارند؟}
اهل عراق گفتند: نه، ما از انصار هم نيستيم.

سپس امام عليه السلام فرمودند: شما خود انكار كرديد كه در زمره يكي از اين دو دسته باشيد من نيز گواهي مي دهم كه شما از دسته سوم هم نيستيد كه خداي عزوجل درباره ايشان فرموده است: {و كسانيكه پس از مهاجرين و انصار آيند، ميگويند: خداوندا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشي گرفتند بيامرز و در دل ما نسبت به آنان كينه اي قرار مده، خداوندا تو رئوف و مهرباني}

بيرون رويد كه خدا هر چه سزاوار آن هستيد با شما بكند“
در اين روايت مشاهده مي كنيم كه علي ابن الحسين ( امام چهارم شيعيان) با استناد به آيات 8 و 9 و 10 سوره حشر از حضرت ابوبكر و حضرت عمر و حضرت عثمان تعريف مي كند و كساني را كه از اينها بدگوئي ميكردند سرزنش مينمايد.

در كتاب صحيفه سجاديه ، دعاي چهارم مي خوانيم: ”پروردگارا! سعي اين قوم را مشكور بدار و به مشقت ها و محروميت هايشان پاداش خير ارزاني فرماي. در وطن بر آنان خوش همي گذشت اما رضاي تو همي جستند و دور از وطن با ناخوشي هاي غربت همي ساختند. در وطن عزيز بودند ولي براي تو ذلت غربت را بر عزت وطن رجحان دادند زيرا همي خواستند كه در درگاه تو عزيز باشند و از پيشگاه تو عزت بينند.در ديار وطن كس را يارا نبود كه بر آنان جور براند اما اين قوم رضا نداشتند كه در محيط كفر بسر برند، رو به بلا هجرت نهادند و از زيردستان ظلم و ستم ديدند و در اين ظلم و ستم كه به خاطر تو مي كشيدند لذت فراوان مي بردند“

در كتاب ”وقعه صفين“ كه از كتب شيعي است و حدود 100 سال قبل از نهج البلاغه تدوين شده است در نامه اي كه علي به معاويه مينويسد در صفحه 89 درباره حضرت ابوبكر و حضرت عمر ميفرمايد: ”والعمري ان مكانهما من الاسلام لعظيم و ان المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد رحمهما الله و جزاهما باحسن الجزاء“يعني: ”به جان خودم كه پايگاه آندو (حضرت ابوبكر و حضرت عمر) در اسلام بزرگ است و لطمه بر آندو زخم سختي بر پيكر اسلام باشد، خدا آندو را بيامرزد و به بهترين پاداشي جزاشان دهد“

حضرت علي (ع) در خطبه 228 نهج البلاغه نسبت به خليفه ثاني تمجيد نموده و مي فرمايد: ”فقد قوم الاود و داوي العمد و اقام السنه و خلف الفتنه ذهب نقي الثوب قليل العيب اصاب خيرها و سبق شرها ادي الي الله طاعته و اتقاه بحقه“يعني: ”كژيها را راست كرد و بيماريها را مداوا نمود و سنت را بپا داشت و فتنه را پشت سر نهاد و پاك جامه و كم عيب از اين جهان رفت به خير آن رسيد و از شر آن پيشي گرفت و رهايي يافت و حق را اطاعت كرده و چنانكه بايد از او تقوي گزيد“

همچنين هنگاميكه مردم عليه عثمان قيام كردند و خانه اش را محاصره كردند و نزد حضرت علي (ع) جمع شدند و آن حضرت را به عنوان سفير خود به نزد خليفه فرستادند و آن حضرت از طرف ايشان بر عثمان وارد شد و چنانكه در خطبه 164 نهج البلاغه مي خوانيم فرمود: ” مردم پشت‏سر من هستند و مرا بين خود و تو سفير قرار داده‏اند.سوگند بخدا نمى‏دانم چه‏چيز را با تو بگويم؟!مطلبى را كه تو(در اين زمينه)از آن بى‏اطلاع باشى سراغ ندارم تو آن چه را كه ما مى‏دانيم مى‏دانى ما به چيزى پيشى نگرفته‏ايم كه تو را از آن آگاه سازيم، وچيزى را در پنهانى نيافته‏ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم(زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام اصول و وظائف‏اسلامى را آشكارا بيان فرمود و همگان آن را شنيدند)و همانطور كه ما مشاهده كرديم توهم مشاهده كردى،و همانگونه كه ما شنيديم تو هم شنيدى و همچنان كه ما با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همنشين‏بوديم تو نيز همنشين بودى،هيچگاه فرزند«ابو قحافه‏»(ابو بكر)،پسر«خطاب‏»(عمر)در انجام‏اعمال نيك از تو سزاوارتر نبودند“

چنانكه ملاحظه مي فرمائيد حضرتش در اين گفتار شيخين را عامل به حق ميداند و پر واضح است كه در اين موقعيت جاي تقيه نبود، زيرا عثمان در آن شرايط قدرتي نداشت و حتي جانش در معرض خطر بود و طبعأ تقيه موردي نداشت بلكه تعريف از عثمان در زماني كه اكثريت از وي ناراضي بودند خلاف تقيه بود و اگر امام (ع) بر خلاف اين سخنان مي گفت و از عثمان انتقاد مي كرد بيشتر مورد پسند مردم خشمگين قرار مي گرفت و محبوبيت و نفوذ حضرتش بيش از پيش در ميان مردم افزايش مي يافت.آيا مي توان پذيرفت كسي كه پيامبر درباره اش فرمود: ”انه خشن في ذات الله غير مداهن في دينه“ يعني: ”او درباره خداوند بي گذشت بوده و در امور دين اهل سازش و چشم پوشي نيست“ به جاي تعليم مردم و يادآوري مقام الهي خويش و تذكر اينكه تمامي اين وقايع ناشي از غصب خلافت الهي است و عوض اينكه بين حق و باطل و صالح و طالح فرق قائل شود ، اينگونه با خاطي مداهنه و از او تمجيد كند؟ و جان عزيز دو سرور جوانان اهل بهشت يعني حضرات حسن و حسين(ع) را براي حفظ جان كسي به خطر اندازد كه نه تنها ظالمانه مقام خلافت را غصب كرده بلكه با اشتباهاتش مردم را نيز ناراضي ساخته و به خشم آورده؟!!

مسلمان واقعي 10
Monday 2 June 2008, 08:35AM
حضرت علي (ع) در خطبه 228 نهج البلاغه نسبت به خليفه ثاني تمجيد نموده و مي فرمايد: ”فقد قوم الاود و داوي العمد و اقام السنه و خلف الفتنه ذهب نقي الثوب قليل العيب اصاب خيرها و سبق شرها ادي الي الله طاعته و اتقاه بحقه“يعني: ”كژيها را راست كرد و بيماريها را مداوا نمود و سنت را بپا داشت و فتنه را پشت سر نهاد و پاك جامه و كم عيب از اين جهان رفت به خير آن رسيد و از شر آن پيشي گرفت و رهايي يافت و حق را اطاعت كرده و چنانكه بايد از او تقوي گزيد“

!!

همه ببینید دروغ دیگر وهابیها را

ای وهابی جاهل اگر عکس ان ناصبی و وهابی پست برقعی را نی ذاشتی شاید خیال می کردیم چیزی می خواهی بفهمی
ولی وقتی چرندیات ان ملعون را کپی می کنی اخرت خودت را مجانی فروختی
---------

گذشت آن زمانى که بنى‌امیه ـ بخاطر کینه‌اى که از اهل بیت و على (ع) داشتند ـ به عالم‌نماهاى دربارى ـ از جمله کعب‌الاحبار یهودى ـ دستور جعل حدیث مى‌دادند و معادل فرمایشاتى را که رسول اکرم (صلى‌الله علیه وآله وسلّم) در مورد اهل بیت (ع) فرموده بودند، براى خلفا جعل مى‌کردند.
از جمله همان حدیث جعلى معروف که «هذان [ابوبکر و عمر] سیدا کهول أهل الجنة، آقاى پیران بهشتند» که آن را در مقابل حدیث پیامبر (ص) ساخته‌اند که فرمود: « الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة؛ حسن و حسن سرور جوانان بهشتند.»


چون در هیچ منبعى ـ ـ کلمه «عمر» نیامده است. و در همه جاهایى که این نقل آمده، کلمه «فلان» بکار رفته است. و عبارت هم «لله درّ فلان» نیست، بلکه «لله بلاد فلان» یا «بلاء فلان» آمده که حالا این مهم نیست و تقریباً همان معنا را مى‌رساند.
ثانیاً: از کجا کشف شده که این فلان، جناب عمر است؟ در متن نهج‌البلاغه هم دارد: «ومن کلام له علیه السلام یرید به بعض أصحابه؛ برخى از اصحابش را اراده کرده‌اند.» حالا از کى عمر جزو اصحاب حضرت على(ع) شده، لابد پیروان عمر خبر دارند!!.
اتفاقاً آنجایى که کلمه فلان بکار رفته و همه ناقلین و شارحان نهج‌البلاغه (سنى و شیعه) اتفاق دارند که منظور «عمر» است، همان خطبه معروف شقشیه (خطبه سوم) است
***



در مورد اینکه این شخص (فلان) چه کسى بوده، میان شارحان نهج البلاغه اختلاف شدیدى است. شارحان اهل تسنن مانند ابن ابى الحدید و محمد عبده، این سخن را اشاره به خلیفه دوم مى‌دانند و مى‌گویند على(علیه السلام) آن را بعد از فوت عمر گفت. در حالى که چنین چیزى با خطبه‌هاى دیگر نهج البلاغه هماهنگ نیست، زیرا امام(علیه السلام) در خطبه شقشقیه شکایت زیادى از حکومت خلیفه دوم دارد و در خطبه‌ها و برخى نامه‌هاى نهج البلاغه از غصب خلافت، شدیداً شکایت مى کند. چگونه مى‌توان آن همه را نادیده گرفت و این کلام مبهم و مجمل را ناظر به خلیفه دوم دانست؟!


جالب اینکه طبرى [تاریخ طبرى، ج3، ص285) که این سخن را درباره عمر مى‌داند، آن را از مغیرة بن شعبه نقل کرده که از دشمنان على(علیه السلام) است و تنها کسى که بخشى از این خطبه را قبل از سیّد رضى از على(علیه‌السلام) نقل کرده همان طبرى است!
عجب اینکه ابن ابى الحدید مى گوید: من در نسخه اى از نهج البلاغه که به خط رضى نوشته شده بود دیدم که در زیر کلمه «فلان» عمر نوشته شده بود و این نشان مى دهد که رضى هم چنین عقیده اى داشته است(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج12، ص3)، در حالى که هیچ بعید نیست که این نسخه (اگر اصالت داشته باشد) سالها دست این و آن بوده و برخى این کلمه را ذیل آن نوشته‌اند.
عجیب‌تر اینکه ابن ابى الحدید در چند صفحه بعد از این عبارت (یعنى صفحه20 از جلد 12) حدیثى از ابن عباس نقل مى‌کند که سابقاً آن را آورده‌ایم و مفهومش این است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى‌خواست در بیمارى وفاتش صریحاً نام على(علیه‌السلام) را به عنوان خلیفه و جانشین خود بنویسد و من مانع شدم.
آیا این سخن با تفسیر ابن ابى الحدید از خطبه مورد بحث، سازگار است؟!
شارحان شیعه که یقین دارند این سخن نمى‌تواند درباره خلیفه دوم باشد و این مدح بلیغ با مذمت شدیدى که امام(علیه السلام) در خطب مختلف نهج البلاغه مخصوصاً خطبه شقشقیه و کلامى که به هنگام دفن حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام)(خطبه 202) در نکوهش آنان و نقدهایى که بر کارهاى آن دو دارد به یقین سازگار نیست.
لذا شارحان شیعه متفقاً بر آنند که این خطبه اشاره به یکى از خاصان اصحابش است و عمدتاً نظرها به سوى مالک اشتر متوجّه شده است. به خصوص که در عبارات منقول از آن حضرت چنان مدح بلیغى از مالک دیده مى شود که شایستگى او را براى این کلام نشان مى‌دهد از جمله روایتى است که ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود از آن حضرت نقل کرده که مى فرماید: «رَحِمَ اللهُ مالِکاً فَلَقَدْ کانَ لی کَما کُنْتُ لِرَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ؛ خداوند مالک را رحمت کند که به یقین براى من چنان بود که من براى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بودم»




«قطب راوندى‏» که شرح نهج البلاغه را پیش از ابن ابى الحدید تألیف‏کرده مى‏گوید: این سخن را امام(ع)درباره یکى از اصحابش فرموده (بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته‏اند او مالک اشتر مرد مبارز و مجاهد بود) و از این نظر که قلب‏راوندى نهج البلاغه را از شیخ‏ «عبد الرحیم بغدادى‏» معروف به‏ «ابن الاخوة‏» و اوآن‌ را از دختر سید مرتضى و او ز عمویش ‏«شریف رضى‏»نقل کرده است. مى‏توان گفت که وى به مسائل مربوط به نهج البلاغه آشناتر است. علاوه‏ «صبحى صالح‏»که خود از دانشمندان اهل سنت است تصریح مى‌کند که این سخن را امام(ع) درباره یکى از اصحابش فرموده است، لذا این تفسیر از همه تفسیرها صحیحتر به نظر مى‏رسد، خصوصاً که مطالب سخن آن حضرت طورى است که نمى‏توان گفت آنرا درباره عمر گفته، زیرا مسئله تغییر مسیرخلافت و حکومت اسلامى و جسارتهایى که نسبت به دختر پیامبر نمود و همچنان اعتراضهایى که در موارد مختلف به پیامبر کرده است چیزهایى نیست که بتواندامام(ع)از آن تعبیر کند به ‏«ذهب نقى الثوب‏» بویژه که تعبیرات امام در خطبه شقشقیه درباره او مخالف با این حرف است. و احتمال تقیه در سخن بعید به ‏نظر مى‏رسد و اگر چنین بود مسلماً سید رضى به آن اشاره مى‏کرد.

mehrdad_123
Monday 2 June 2008, 12:53PM
جناب کاربر اسلام راستین این مطالبی را که نقل می کنی را برو جایی بگو که خریدار داشته باشه:smile39:

در ضمن سئوالاتی رو که پرسیده بودم رو جواب ندادید:smile28: و این یعنی شکست شماها که خود را اسلام راستین نامیده اید و دیگران را رافضی می خوانید





واما مطالب بعد:
كسانى كه پيامبر را در حال خواندن خطبه نمازجمعه، ترك كردند و تجارت را بر عبادت ترجيح دادند، مگر از مهاجر و انصار نبودند؟



"فإذا رأوا تجارة أو لهواً انفضّوا إليها وتركوك قائماً". جمعه: 11. آنهايى كه در جنگ احد، گمان هاى جاهلانه در دل مىپروراندند، چه كسانى بودند؟ "وطائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية . . .". آل عمران: 154. بيماردلانى كه وعده هاى الهى را به استهزاء گرفته اند غير از مهاجر وانصارند؟ "إذ يقول المنافقون والذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله ورسوله الا غروراً" احزاب: 12 . گروهى كه قرآن از امكان ارتداد آنان پس از درگذشت پيامبر خبر مى دهد، چه كسانى هستند: "أ فإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم". آل عمران: 144. آن دسته از اصحابى كه از كنار حوض طرد شده و وارد جهنم مىشوند و جز اندكى از آنان نجات نمىيابند، چه كسانى هستند؟



"قال رسول اللّه((ص)) بينما أنا قائم فإذا زمرة حتّى إذا عرفتهم، خرج رجل من بيني وبينهم. قال: هلمّ. قلت: أين؟ قال: إلى النار واللّه، قلت: وما شأنهم؟ قال: إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى، فلا أراه يخلص منهم إلّا مثل همل النعم أي القليل. صحيح بخاري: ج 7 ص 208، ورجوع شود نيز به صحيح بخاري: ج 4 ص142 و110 و240:5، ج 7 ص 208 وج 8 ص 87 وصحيح مسلم ج1 ص150 و ج7 ص66، 71، و157. استفاده ی نا درستی بود از آيات مربوط به مهاجرين و انصار که توسط برخی انجام می شود سرور گرامي بهتر نبود عبارت برخى از بزرگان اهل سنت را در باره صحابه و مهاجرين و انصار ملاحظه مىنموديد و آنگاه مىفرموديد مگر تفتازانى متوفاى 791، از علماء بزرگ كلامى اهل سنت نيست كه مىگويد: "إنّ ما وقع بين الصحابة من المحاربات والمشاجرات على الوجه المسطور في كتب التواريخ، والمذكور على ألسنة الثقات، يدلّ بظاهره على أنّ بعضهم قد حاد عن طريق الحق، وبلغ حد الظلم والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد، والحسد واللداد، وطلب الملك والرئاسة". شرح المقاصد: 310/5.



چرا ما در باره صحابه پيامبر(ص) ، مقام و منزلتى را ادعا كنيم كه آنها براى خود اين چنين منزلتى قائل نبودند به تعبير دكتر طه حسين "ولا نرى في أصحاب النبي ما لم يكونوا يرون في أنفسهم، فهم كانوا يرون أنّهم بشر فيتعرّضون لما يتعرّض له غيرهم من الخطايا والآثام، وهم تقاذفوا التهم الخطيرة، وكان منهم فريق تراموا بالكفر والفسوق". الفتنة الكبرى (عثمان): 170 - 173. و زيباتر از اين، عبارتى است كه دكتر أحمد أمين در اين زمينه بيان نموده: "إنّا رأينا الصحابة أنفسهم ينقد بعضهم بعضاً، بل يلعن بعضهم بعضاً ولو كانت الصحابة عند نفسها بالمنزلة التى لا يصحّ فيها نقد، ولا لعن، لعلمت ذلك من حال نفسها، لأنّهم أعرف بمحلّهم من عوام أهل دهرنا". ضحى الإسلام: 75/3.



اميد است كلمات بزرگانى همانند: شوكاني متوفاى 1255 () إرشاد الفحول: 158. وشيخ محمود أبو ريّة متوفاى 1370 وشيخ محمد عبده متوفاى 1323، أضواء على السنّة المحمديّة: 356 -359 ط دار المعارف بمصر. وسيّد محمد رشيد رضا متوفاى 1354 ورافعي متوفاى 1356، و ... كه تفسير المنار: 375/10. قال الزركلي: صاحب مجلّة المنار، وأحد رجال الإصلاح الإسلامي من الكتّاب، العلماء بالحديث والأدب والتاريخ والتفسير... رحل إلى مصر سنة 1315، فلازم الشيخ محمد عبده وتتلمذ له... وأصبح مرجع الفتيا في التأليف، بين الشرعة والأوضاع العصريّة الجديدة ... . الأعلام: 126/6. إعجاز القرآن: 141. در اين راستا بيان نموده اند به دقت مورد ملاحظه قرار دهيد، آنگاه بفرماييد كه آيه شريفه "والذين آمنوا وهاجروا" و "والسابقون الأوّلون" مشمول كل مهاجرين و انصار مىشود... گرچه كوچكترين دقت در آيه شريفه "والسابقون الأوّلون من المهاجرين والْأنصار" وملاحظه كلمه "من" بهترين گواه است كه تمجيد و تعريف، شامل كل مهاجرين و انصار نيست زيرا كلمه "من" در آيه تبعيضيّه است، نه بيانيّه، و اگر چه بصورت احتمال هم باشد، و از باب "إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال"، مستدل بايد در مقام استدلال راه هرگونه احتمال را مسدود كند.



و مفسران بزرگ اهل سنت نيز جرأت نكرده اند بگويند كه آيه شامل تمام مهاجرين و انصار مىشود بلكه در مراد از "السابقون الأوّلون من المهاجرين والْأنصار" احتمالات متعددى ذكر كرده اند همانند ابن جوزى حنبلى كه مىگويد: "في قوله تعالى: (والأوّلون) ستّة أقوال. أحدها: أنّهم الذين صلّوا إلى القبلتين مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قاله أبو موسى الأشعري وسعيد بن المسيّب وابن سيرين وقتادة. والثاني: أنّهم الذين بايعوا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بيعة الرضوان وهي الحديبيّة، قاله الشعبي.



والثالث: أنّهم أهل بدر قاله عطاء بن أبي رباح.والرابع: أنّهم جميع أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم حصل لهم السبق بصحبته، قال محمد بن كعب القرظي إنّ اللّه قد غفر لجميع أصحاب النبي صلى اللّه عليه وسلم وأوجب لهم الجنّة، محسنهم ومسيئهم في قوله "والأوّلون".



والخامس: أنّهم السابقون بالموت والشهادة، سبقوا إلى ثواب اللّه تعالى وذكره الماوردي. والسادس أنّهم الذين أسلموا قبل الهجرة ذكره القاضي أبو يعلى. زاد المسير: 333/3، بتحقيق محمد بن عبد الرحمان عبد اللّه، ط. دار الفكر - بيروت.



شبيه اين نظريه را طبرى و سيوطى در تفاسير خود تفسير الطبري: 10/11، بتحقيق صدقى جميل العطّار. ط. دار الفكر - بيروت. الدر المنثور: 269/3. ط. الفتح - جدّة. آورده اند.



در خاتمه بايد گفت: اين انتقادات به مهاجرين و انصار، منافات با خدمات ارزنده بسيارى از صحابه رسول خدا(ص) و مهاجرين و انصار ندارد كه با تمام توان و تا آخرين نفس از اسلام و ولايت حمايت كرده اند. در بخشي از مطالب اينگونه سعي در نشان دادن رضايت مولا علي (ع) از خلفا بر آمده و براى اثبات نظريه به عبارت الغارات استناد نموده اید: "وكان مرضي السيرة وميمون النقيبة".



اوّلاً: همين قضيّه در المسترشد طبرى به اين شكل آمده: "وكان مرضي السيرة ، ميمون النقيبة عندهم". المسترشد ص 415.



و همچنين مرحوم سيد بن طاووس در كشف المحجة، از الرسائل كلينى به اين شكل نقل نموده: "فكان مرضيّ السيرة من الناس عندهم" كشف المحجة لثمرة المهجة ص 173. يعنى نزد مردم آنان داراى روش پسنديده و نفس مبارك بودند نه اينكه عقيده حضرت در باره آنان اين چنين بود.



وعبارت "فيسّر وشدّد وقارب واقتصد" در المسترشد موجود نيست و در كشف المحجة نيز "فيسّر وشدّد" وجود ندارد.



به همين جهت مرحوم علاّمه مجلسى مىنويسد: آثار تقيّه در اين حديث مشهود است و ظاهراً آنچه در تمجيد ابوبكر و عمر آمده از روى تقيه صادر شده: "قوله عليه السلام "فكان مرضي السيرة" أي ظاهراً عند الناس وكذا ما مرّ في وصف أبي بكر، وآثار التقيّة والمصلحة في الخطبة ظاهرة...". بحار الأنوار ج 33 ص 574.





ثانياً: اين عبارت با ده ها روايت ديگرى كه از حضرت امير(ع) نقل شده است مانند خطبه شقشقيه منافات دارد. و در خطبه 4 كه مىفرمايد: كناره گيرى من چون حضرت موسى برابر ساحران است كه بر خويش بيمناك نبود، ترس او از پيروزى جاهلان و دولت گمراهان حاكم بود: "لم يوجس موسى خيفة على نفسه بل أشفق من غلبة الجهّال ودول الضلال". نيز در خطبه 5، بعد از رحلت رسول گرامى(ص) و پس از پيشنهاد عباس و ابوسفيان براى بيعت، فرمود: امواج فتنه ها را با كشتى نجات (تمسك به اهل بيت پيامبر) درهم شكنيد ... واين زمامدارى چون آبى بدمزه ولقمه اى گلوگير است: "ايّها الناس شقّوا أمواج الفتن بسفن النجاة ... هذا ماء آجن ولقمة يغص بها آكلها".



در خطبه 6، مى فرمايد: به خدا سوگند مرا همواره از حق خويش محروم كردند و از هنگام وفات رسول خدا تا امروزحق مرا از من باز داشته اند: "فواللّه مازلت مدفوعاً عن حقّي، مستأثراً علىّ منذ قبض اللّه نبيّه حتّى يوم الناس هذا".



در خطبه 16، مىگويد: اگر باطل پيروز شود جاى شگفتى نيست از دير باز چنين بوده، و اگر طرفداران حق اندكند چه بسا روزى فراوان گردند: "لئن أمِرَ الباطل لقديماً فعل، ولئن قلّ الحق فلرمّما ولعلّ".



در خطبه 33، مىفرمايد: مرا با قريش چه كار؟ آن روز كه كافر بودند با آنها جنگيدم وهم اكنون كه فريب خورده اند... به خدا سوگند انتقام قريش از ما براى آن است خداوند از ميان آنان ما را برگزيد وگرامى داشت: "ما لى ولقريش؟ واللّه لقد قاتلتهم كافرين، ولأقاتلنّهم مفتونين ... واللّه ما تنقم منّا قريش إلّا أنّ اللّه اختارنا عليهم.



در خطبه 217، مىفرمايد: خدايا براى پيروزى بر قريش ويارانشان از تو كمك مىخواهم كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند، وكار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقّى كه از همه آنان سزاوارترم متّحد گرديدند، وگفتند: حق را اگر توانستى بگير! واگر تو را از حق محروم داشتند، يا باغم واندوه صبركن، ويا باحسرت بمير! به اطرافم نگريستم ديدم كه نه ياورى دارم ونه كسى از من دفاع وحمايت مىكند جز خانواده ام، كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد، پس خار در چشم فرو رفته ديده برهم نهادم، وبا گلوى استخوان در آن گير كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم، ودر فرو خوردن خشم درامرى كه تلخ تر ازگياه حنظل ودرد ناكتر از فرو رفتن تيزى شمشير در دل بود شكيايى كردم:



"اللّهم إنّي أستعديك على قريش فإنّهم قد قطعوا رحمي ، وأكفأوا إنائي ، وأجمعوا على منازعتي حقّاً كنت أولى به من غيري ، وقالوا : ألا إنّ في الحق أن تأخذه، وفي الحق أن تمنعه ، فاصبر مغموماً أو مت متأسفّاً ، فنظرت فإذا ليس لي رافد ولا ذاب ولا مساعد إلّا أهل بيتي ، فضننت بهم عن المنية فأغضيت على القذى ، وجرعت ريقي على الشجى ، وصبرت من كظم الغيظ على أمرّ من العلقم ، وآلم للقلب من حز الشفار".



و در خطبه 202 به هنگام دفن حضرت صديقه طاهره(س) خطاب به پيامبر گرامى مىگويد: به زودى دخترت 7تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ظلم و ستم بر او اجتماع كردند، به اصرار از او بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير كه هنوز از آنهمه سفارشهاى تو، زمان چندانى سپرى نشده و ياد تو فراموش نگشته كه اين همه مصيبت ها بر ما وارد آمده: "وستنبّئك ابنتك بتضافر أمّتك على هضمها فأحفها السؤال واستخبرها الحال، هذا ولم يطل العهد، ولم يخل منك الذكر".



ثالثاً: مسلم در صحيح خود و ابن حجر در فتح البارى، از زبان عمر بن خطاب نقل كرده اند: امير مؤمنان(ع) معتقد بود كه ابوبكر و عمر دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن هستند:



"فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، فجئتما ، أنت تطلب ميراثك من ابن أخيك ، ويطلب هذا ميراث امرأته من أبيها، فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلى الله عليه وآله : نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ، واللّه يعلم أنّه لصادق، بارّ، راشد، تابع للحقّ ! ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ!" صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144 وكنز العمال ج 7 ص 241.
ونكته جالب اينجاست كه وقتى عمر به على(ع) و عباس مىگويد: شما ابوبكر را دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن مىدانستيد "فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً"، و آن دو اين نظريه را انكار نمىكنند و اين عدم انكار، نشانگر استمرار و اصرار بر اين نظريه است
. در اينجا نظر حضرت علي(ع) رو در رابطه ي خلفا مي آوريم ان شاا...

حضرت امير ، ابوبکر را فردي مستبد مي دانستند

ولكنّك استبددت علينا بالأمر وكنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم نصيباً حتّى فاضت عينا أبى بكر
...
صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر
.
بخاري مي گويد
:‌
اميرالمؤمنين علي به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق و نصيبي در خلافت بعد از رسول خدا داريم ( اين کلمات را حضرت فرمودند) تا اشک از چشمان ابوبکر جاري شد
.
در صحيح مسلم آمده
:
استبددت علينا بالأمر وكنّا نحن نرى لنا حقّاً لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم
...
صحيح مسلم : ج 5 ص 154، باب قول النبي صلى الله عليه وسلم لا نورث ما تركنا فهو صدقة
.
اميرالمؤمنين به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق خلافت بعد از رسول خدا از آنِ ماست
.

mehrdad_123
Monday 2 June 2008, 12:56PM
نظراميرالمؤمنين علي در باره ابوبکر و عمر

حضرت امير عليه السلام و عباس عموي پيامبر اکرم ابوبکر و عمر را دروغگو ، گناهکار، پيمان شکن و خائن مي دانستند. به اين عبارت دقت کنيد مسلم در صحيحش مي گويد
:
فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، ... فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلى الله عليه وسلم : نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ،... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم و ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً
.
صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144
.
عمر به اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه و عباس عموي پيامبراکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي گويد
:
زماني که رسول خدا صلى اللّه عليه (و آله) وسلم از دنيا رفت ، ابوبکر گفت من جانشين رسول خدا هستم ... أبو بكر گفت : رسول اللّه صلى الله عليه (وآله) و سلم فرموده است ما گروه پيامبران بعد از خود ارثي به جا نمي گذاريم ، هر آن چه بعد از خود به جا مي گذاريم صدقه است ( و بايد براي عموم مسلمين صرف شود ) شما نظرتان اين بود که ابوبکر در گفتارش درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن است ... سپس ابوبکر از دنيا رفت (بعد از مرگ او ) من گفتم : من جانشين رسول خدا و ابوبکر هستم شما مرا هم مانند ابوبکر درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن دانستيد
.
کراهت حضرت امير از همنشيني با عمر

فأرسل إلى أبى بكر أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك كراهيّة لمحضر عمر
.
صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، صحيح مسلم : 5/154، كتاب الجهاد، باب قول النبي(صلى الله عليه وآله وسلم)لا نورث
... .
اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه به دنبال ابوبکر فرستاد و پيغام داد تنها بيا و کسي را با خودت نياور بخاطر اينکه از همنشيني با عمر کراهت داشت



کنار زدن حضرت از خلافت بخاطرعمل نکردن به سنت ابوبکر وعمر


...
وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلي بن أبي طالب ، فقال : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر



.

فقال : أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه ما استطعت
.
تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 162،باب أيام عثمان بن عفان. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه رجوع شود به: تاريخ الطبري ج 3 ص 297
.
(
بعد از مرگ عمر وقتي شوراي شش نفر مي خواستند خليفه انتخاب کنند ) عبد الرحمان بن عوف اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه را به کناري صدا زد و به ايشان عرض کرد : خداوند بين من و تو حاکم باشد ، اگر خليفه شدي بين ما طبق کتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبکر و عمر حکم کن . اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه به عبدالرحمان بن عوف فرمودند من تاجايي که توان داشته باشم در ميان شما طبق کتاب خدا و سنت پيامبراکرم حکم خواهم نمود



.

عدم همکاري حضرت با خلفا



عمر نزد ابن عباس مي رود و از علي شکايت مي کند
:
أشكو اليك ابن عمّك، سألته أن يخرج معي فلم يقبل، ولم أزل أراه واجداً فيم تظنّ موجدته ... قلت : يا أمير المؤمنين إنّك تعلم، قال: أظنّه لا يزال كئياً لفوت الخلافة! قلت: هو ذاك
.
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 78 ، باب نکت من کلام عمر و سيرته و أخلاقه
.
از پسر عمويت شکايت دارم ، از او درخواست نمودم ( در جنگ ) به همراه من بيايد قبول نکرد ، و دائما او را غضبناک مي بينم ، به نظر تو چرا از من غضبناک است ... ابن عباس مي گويد : خودت مي داني ، عمر گفت :‌گمان مي کنم غضب او بخاطر امر خلافت باشد ! ابن عباس مي گويد : همينطور است
.
نظر حضرت علي عليه السلام در مورد عثمان




اختلاف حضرت با عثمان و مخالفت عثمان با سنت نبوي
...
عن مروان بن الحكم قال شهدت عثمان وعليا رضي الله عنهما وعثمان ينهى عن المتعة وأن يجمع بينهما فلما رأى علي أهل بهما لبيك بعمرة وحجة قال ما كنت لأدع سنة النبي صلى الله عليه وسلم لقول أحد



.

صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي
.
مروان بن حکم مي گويد : علي و عثمان را ديدم در حالي که عثمان از متعه حج نهي مي کرد و از جمع کردن بين عمره و تمتع نهي مي کرد ، علي با مشاهده اين صحنه به عنوان مخالفت با كار عثمان براي هر دو حج تلبيه گفت و فرمود لبيک بعمرة و حجة و در ادامه فرمود من سنت پيامبر را بخاطر حرف هيچ کس کنار نمي گذارم
.
...
عن شعبة عن عمرو بن مرة عن سعيد بن المسيب قال اختلف علي وعثمان رضي الله الله عنهما وهما بعسفان في المتعة فقال علي ما تريد إلى أن تنهى عن أمر فعله النبي صلى الله عليه وسلم قال فلما رأى ذلك علي أهل بهما جميعا



.

صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي



سعيد بن مسيب مي گويد : بين علي و عثمان در منطقه عسفان بر سر متعه حج اختلاف پيش آمد ، پس علي به عثمان فرمود : به چه مجوزي از کاري که پيامبر امر فرموده اند نهي مي کني ؟ و زماني که علي مخالفت عثمان را با سنت نبوي ديد براي هر دو حج ( عمره و تمتع ) لبيک گفت
.
فقال علي عليه السلام : لا أجد شرا منه ولا منهم ، ثم قال : هل تعلم عمر يقول : والله ليحملن بنى أبى معيط على رقاب الناس
...
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3 ، ص 31 ، باب ذكر المطاعن التي طعن بها على عثمان والرد عليها و ج6 ، ص 326 ، باب نبذ من کلام عمرو بن العاص
.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : من افرادي بدتر از عثمان و طايفه اش نيافتم ، سپس فرمود : آيا مي داني عمر در مورد او گفت : قسم به خدا ( اگر خليفه شود ) بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کند
... .



منتظر هستیم ان شاا...

--------------------------------
توکلت علی ا...
ا...هم عجل لولیک الفرج
یا حق