PDA

نمايش نسخه نهائي : خاتم پیامبران در قران (نقد فرقه بهائي)


السيد الاميني
Sunday 20 April 2008, 11:08PM
سلام عليكم


آنگاه که حضرت آدم و همسرش حضرت حوا «عليهماالسّلام » از بهشت رانده شدند و بر زمين هبوط کردند، خداوند به فرزندان آدم چنين بشارت داد:

( اگر از جانب من هدايتي به سوي شما آمد – که حتماً مي آيد – پس هر آن کس که از اين هدايت من پيروي کند، هیچ ترسی بر آنان نخواهد بود و هرگز اندوهگین نخواهند شد. )
طه : 123 . همين مضمون در دو جاي ديگر قرآن آمده است : اعراف: 35 و بقره: 38 ‏

از پس اين خبر، خداوند پيامبران خويش را برانگيخت. و اين در زماني بود که کژي و ناراستي در ميان فرزندان آدم فراگير گشته بود و آنان از راه درست فطرت به بيراهه ی شرک و بدعت لغزيده بودند.
اين رخداد تاريخي در بخشي از خطبة يکم نهج البلاغه به بيان حضرت اميرالمؤمنين « عليه السلام » چنين نقل شده است :

( خداوند از ميان فرزندان آدم، پيامبران را برگزيد. از ايشان پيمان گرفت که وحي – الهي – را بي هيچ کاستي و فزوني به مردم برسانند، و از آنان خواست که در ابلاغ رسالت امانت دار باشند. و اين در روزگاري بود که بيشتر مردم عهد و پيمان خدا را – که به گردن داشتند – ديگرگونه ساخته بودند و حق خداوندي را جاهل گشته، براي او شريک و همتا گزيده بودند و شياطين هم مردم را از شناخت خدا باز داشته، ايشان را فريفته و راه عبادت خدا را بر آنان بسته بودند. پس آنگاه خداوند رسولان خويش را در ميان بني آدم برانگيخت و پيامبراني را پياپي به سوي ايشان فرستاد. )
نهج البلاغه، نسخه ی صبحي صالح، ص 43

حضرات نوح، هود، صالح، ابراهيم، لوط و شعيب « عليهم السلام » از جمله پيامبراني هستند که داستان مبارزات و تلاشهاي ايشان در هدايت مردم گمراه، در قرآن کريم آمده است، و از ايشان و کوشش هاي پيگيرشان در راه اشاعه ی توحيد و بندگي خدا ياد شده است.
به عنوان مثال : حضرت نوح ( شعرا / 105 تا 108 ) – حضرت هود ( اعراف/ 65 ) – حضرت ابراهيم ( عنکبوت/16 ) – حضرت صالح ( شعراء/ 141 تا 144 ) – حضرت لوط ( شعراء/ 160 تا 163 ) – حضرت شعيب ( اعراف/ 85 ) .

تا اينکه خداوند حضرت موسي« عليه السلام » را در ميان بني اسرائيل برانگيخت و فرمود :

( ما، پس از آنکه امّتهاي پيشين – نخستين - را نابود کرديم، به موسي کتاب – تورات – را داديم که آگاهيها و راهيابي هاي روشني براي مردم و هدايت ورحمت براي ايشان بود، شايد که به خود آيند.)
قصص / 43 .

و پس از حضرت موسي« عليه السلام »، حضرت عيسي « عليه السلام » را به پيامبري برانگيخت و دربارة او فرمود :

( و در پي پيامبران بني اسرائيل، عيسي را برانگيختيم که تصديق کننده ی توراتي بود که پيش رو داشت. و به او انجيل را داديم که در آن نور و هدايت بود و تورات را هم تصديق مي کرد. و براي پرواپيشگان هدايت و پند بود. )
مائده / 46 .
پس از گذشت قرنها و سپري گشتن روزگاران دراز، خداوند پيامبر اکرم حضرت محمّد مصطفي « صلي الله عليه و آله » را در زماني به نبوت برانگيخت که تصويري کوچک از آن دوران را در سخني از حضرت علي « عليه السلام » مي آوريم :

( خداوند حضرت محمد « صلي الله عليه و آله » را زماني به پيامبري برانگيخت که روزگار درازی بود که پيامبري مبعوث نشده بود. امّتها در خوابي گران فرو رفته بودند. فتنه و آشوب همه جا فراگير گشته بود. رشته ی کارها از هم گسسته بود و آتشِ جنگ همه جا شعله مي کشيد.
دنيا از شدّت زشتي و تباهکاري تاريک و بي نور گشته و سرکشي همه جا رخ نموده بود. در روزگاري که برگهاي درخت زندگي دنيا به زردي گراييده بود و اميد ميوه اي از آن نمي رفت و آب حيات دنيا در زمين فرو رفته بود.
همانا نشانه های هدایت کهنه و فرسوده شده و پرچم های هلاکت آشکار و برپا بود. دنیا برای اهلش بسی تلخ و بد منظر بود و با چهره ای دژم با خواهندگانش روبرو می شد.)
نهج البلاغه، ص 121
در این تاریک خانه ی جهان بود که رسول اکرم پای به پهنه ی هستی نهاد و خداوند او را به پیامبری برانگیخت.

بخش دوم:
یکی از بزرگ ترین و مهم ترین ویژگی های حضرت محمد مصطفی آن بود که خداوند او را خاتم پیامبران خویش قرار داد. خاتمیت رسول اکرم اصل مسلمی است که مورد اتفاق همه ی فرقه های اسلامی است. توجه داشته باشید، اصالت و حتمیت خاتمیت چنان روشن و قطعی و مسلم است که مسلمانان در آن اتفاق نظر دارند نه از آن رو که چون مسلمانان به خاتمیت آن حضرت معتقدند، پس او خاتم انبیاء است. یعنی علت خاتمیت، عقیده ی مسلمانان به خاتمیت نیست. بلکه خاتمیت چون خود یک اصل مسلم است، مورد پذیرش تمامی مسلمانان است.
به سخنی دیگر: از آن جا که موضوع خاتمیت پیامبر اسلام مبتنی بر آیات قرآن و سخنان آن حضرت و نیز گفتار امامان و تأکید دانشمندان، آن چنان بدیهی و بیّن است که تمامی مسلمانان بی هیچ تردیدی، آن را پذیرفته اند، نه آن که چون تمامی مسلمانان خاتمیت را باور دارند، پس پیامبر اسلام خاتم پیامبران است. این مغلطه ی کودکانه ای است که برخی مبلغان بهائی به دروغ به مسلمانان نسبت می دهند و آن گاه بسی ناشیانه و شورانگیز، به مطلبی که خود بافته اند، پاسخ دندان شکن می دهند.
خاتمیت حضرت رسول اکرم از دو منظر و در دو محور قابل اثبات است:
الف: از منظر وجود نازنین آَن حضرت. به این معنا که خداوند در قرآن و نیز خود آن حضرت و ائمه علیهم السلام در روایات، او را خاتم پیامبران نامیده اند.

ب: از منظر قرآن. به این معنا که اوصافی از قرآن در خود قرآن و نیز در بیانات رسول اکرم و ائمه ی هدی آمده است که بیانگر جاودانه بودن این کتاب آسمانی است.
از این دو منظر و بر اساس این دو محور، مبحث خاتمیت پی می گیریم و آن را بیان می کنیم:
الف: پیامبر اسلام خاتم پیامبران است.

چنان که گفتیم این مبحث را مبتنی بر دو منبع مهم بررسی می کنیم:
1- قرآن
2- احادیث.
در بررسی نخستین منبع، روشن ترین آیه که به صراحت به خاتمیت رسول گرامی اسلام تأکید می فرماید، آیه ی چهلم سوره ی مبارکه ی احزاب است که چنین می فرماید:
ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً
محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و البته خداوند به همه چیز بسی داناست.
از آن جا که در دلالت این آیه به خاتمیت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله جای هیچ گونه تردید و انکاری نیست، از قضا منکران، به ویژه بهائیان، تلاش می کنند تا در دلالت این آیه به اصل خاتمیت به دست آویزهایی چنگ زنند. ما، پس از بررسی دقیق آیه، به بررسی آن دست آویزها نیز می پردازیم و داوری را به خوانندگان گرامی می سپاریم.

لازم است نخست شأن نزول این آیه را بیان کنیم:
زید بن حارثه، پسر خوانده ی پیامبر بود. در میان عرب، پسر خوانده حکم پدر را داشت. زینب بنت جحش دختر عمه ی پیامبر بود. رسول خدا زینب را به عقد زید در آورد. آن دو، کوتاه زمانی با هم زیستند و چون در زندگی مشترک میانشان تفاهم و همدلی حاصل نیامد، زید، زینب را طلاق داد. پیامبر با زینب ازدواج کرد. صدای اعتراض گروهی از منافقان برخاست که پیامبر با عروسش وصلت کرده است. این آیه نازل شد که بفرماید زید پسر واقعی پیامبر نیست و پسر خوانده حکم پسر ندارد. به این ترتیب این رسم عرب توسط خداوند باطل اعلام شد.
در این جمله، خداوند چند لطیفه و دقیقه ی دیگر را هم بیان فرمود:
او رسول خداست یعنی هر چند پدر معنوی امت است، هر چند همانند یک پدر، دل سوز مردم است و از همین رو هم اطاعت از او همانند اطاعت از یک پدر، واجب است؛ اما پدر واقعی آنان نیست که همسر پیشین پسر خوانده اش عروس او باشد و ازدواج با آن بانو، اشکال داشته باشد
و نیز با این سخن خداوند بیان می فرماید که او رسول خداست یعنی آن که یاوه بافی های افراد منافق یا نادان موجب نمی شود تا حکم خدا را بیان نکند. فرستاده ی خدا وظیفه اش آن است که حکم خدا را بیان کند.
و نکته ی دیگر آن که این حکم جاودانه است، چون محمد مصطفی خاتم پیامبران است.
دو نکته ی دیگر در این آیه ی شریفه جای بررسی دارد:
الف: معنای خاتم
بسیاری از لغات، در همه ی زبان ها، یک معنای اصلی دارند و یک یا چندین معنای ملازم که در اصل و ریشه به همان معنای اصلی بازمی گردند. از جمله همین لغت خاتم که معنای اصلی آن عبارت است:
الخاء و التاء و المیم: اصل واحد و هو بلوغ غایة الشئ. یقال: خَتَمتُ العملَ و ختم القارئ السورةَ.
سه حرف خ، ت، م، اصل واحد است. یعنی یک معنای اصلی بیش ندارد. و آن هم رسیدن به پایان چیزی است. گفته می شود: کار را به پایان بردم و نیز گفته می شود: قاری، [ خواندن ] سوره را به پایان برد.
اما از همین معنای اصلی یک معنای ملازم نیز جدا شده است:
فأمّا الخَتمُ و هو الطبع علی الشئ فذلک من الباب أیضاً؛ لأنَّ الطبعَ علی الشئ لا یکونُ إلا بعد بلوغ آخره فی الأحراز. و الخاتَم مشتقٌ منه؛ لإنَّ به یُختَمُ. و یُقالُ: الخاتِمُ و الخاتام و الخَیتام. قال:
أخذتِ خاتامی بغیر حق.
اما ختم که همان مُهر نهادن باشد نیز از همین باب است؛ زیرا مُهر نهادن بر چیزی فقط آن هنگامی انجام می گیرد که آن چیز در یک مجموعه ی محدود و محصور، به پایان خویش برسد. خاتَم [ به فتح تاء و به معنای انگشتر ] نیز از همین معنا جدا شده است؛ زیرا عمل مُهر نهادن به وسیله ی انگشتری انجام می شود. به انگشتری خاتِم [ به کسر تاء ] و خاتام و خیتام هم گفته می شود. چنان که در این شعر آمده است:
تو، به ناحق انگشتری مرا ستاندی.
آن گاه احمد بن فارس، این لغت شناس معروف قرن چهارم هجری، کاربرد این لغت را در باره ی پیامبر اکرم چنین بیان می کند:
و النبیُّ صلی الله علیه و [ آله و ] سلم خاتم الأنبیاء؛ لأنّه آخرهم.
و پیامبر که درود خداوند بر او [ و خاندانش ] باد، خاتم پیامبران است، زیرا آن عزیز، آخر آنان است.
و در پایان کاربردی دیگر از این لغت را در آیه ی قرآن شاهد مثال می آورد و می گوید:
و ختام کلّ مشروب، آخره، قال الله تعالی: « خِتامه مسک » أی إن آخر ما یجدونه منه عند شربهم إیاه، رائحة المسک. ( معجم مقاییس اللغة ذیل کلمه ی ختم)
و ختام هر نوشیدنی یعنی آخر آن. خداوند می فرماید: « ختام شراب بهشتی مشک است» یعنی آخرین طعمی که بهشتیان از نوشیدن شراب سر به مُهر بهشتی، هنگام نوشیدن آن، می یابند، بوی مشک است.
هر چند معنا کردن لغت، مسلمان و مسیحی نمی شناسد؛ ولی برای آن که هرگونه بهانه ای از تردیدکنندگان ستانده شود، به این سخنان که برگرفته از یک کتاب لغت معروفی است که یک مسیحی عرب لبنانی آن را تألیف کرده است، توجه فرمایید:
الخاتَم والخاتِم ج: خَواتِم و خُتُم : الخاتام، ما يُخْتَمُ بِه، عاقِبَتُ كُلِّ شَیء، نِقْرَةُ القَفا ، اَقَلُّ وَضْحِ القَوائِم.
( المنجد تألیف لوئیس معلوف یسوعی )
خاتَم و خاتِم [ به کسر و به فتح تاء ] كه جمع آن خَواتِم و خُتُم است ، معنايش اين است : مهر و انگشتری ، آن چه به او پايان داده می شود ، فرجام هر چيز، گودی پشت در پايان ستون فقرات، كوچكترين سپيدی در انتهای پای چهارپايان.
چنان که پیش از این هم آوردیم، عبارت « ما يُختَمُ به= آن چه که به آن پایان داده می شود » و « عاقِبَتُ كُلِّ شَیء= پایان هر چیز » معنای اصلی این لغت است که همین معنا و مضمون، در کتاب مشهور و مهم « معجم مقاییس اللغة » با عبارت « بلوغ غایة الشئ= رسیدن به پایان چیز » معنا شده است.
معنای انگشتری هم، چنان که باز پیش از این از قول « ابن فارس » آوردیم، برگرفته از همان معنای اصلی است. از آن رو به انگشتری خاتم می گویند که نوعاً و عموماً از انگشتری به عنوان رکابی برای مهرهایی که در پایان نامه ها و نوشتارها می نهادند، استفاده می شد. یعنی انگشتری معنای ملازم مُهر است و مُهر نیز همان معنای پایان بخشیدن را داراست. چنان که به جلد کتاب هم که در پایان می آید و نیز به تشتک نوشابه هم که در پایان پرشدن بطری بر آن می نهند، خاتم می گویند.

السيد الاميني
Sunday 20 April 2008, 11:09PM
ادامه دارد
ان شا ءالله

السيد الاميني
Sunday 20 April 2008, 11:30PM
ادامه

ب: معنای نبی:
در معنای نبی چنین می خوانیم:
الإتیان من مکان إلی مکان
آمدن از جایی به جایی دیگر.
و پس از ذکر شواهدی بر این معنا، می خوانیم:
و من هذا القیاس، النبأ: الخبر؛ لأنّه یأتی من مکان إلی مکان
بر همین قیاس، نبأ یعنی خبر. چون خبر نیز از جایی به جایی دیگر می رود.
بر این اساس دیگر معانی برگرفته از این لغت چنین اند:
و المنبئ: المخبر، و أنبأته و نبأته.
منبئ یعنی خبر دهنده. دو لغت اخیر هم یعنی: او را خبردار کردم.
به این ترتیب به نبیّ از آن رو نبیّ می گویند که از جانب خداوند خبر می دهد.
نکته ی مهم در کاربرد اصطلاح « خاتم النبیین » در آیه ی شریفه آن است که خداوند با به کار بردن این اصطلاح، خود به خود، آن حضرت را پایان بخش رسولانی که با وحی و خبر آسمانی به سوی مردم فرستاده می شوند، نیز قرار داده است. برای روشن تر شدن این دقیقه و لطیفه، اجازه دهید سخنی در تفاوت لغوی نبی و رسول بیاوریم.
چنان که گفتیم، نبی یعنی کسی که از جانب خداوند به او خبری می دهند. حال اگر چنین کسی مأمور شود تا آن خبر آسمانی را به اطلاع مردم برساند، در باره ی او اصطلاح رسول به کار می رود.
البته لغت رسول یک معنای عام هم دارد که شامل پیامبران و غیر پیامبران نیز می شود. حتی ممکن است کسی از جانب کس دیگری به جز خداوند برای ابلاغ فرمان یا خبری فرستاده شود که به او هم رسول می گویند. چنان که در داستان حضرت یوسف می خوانیم که:
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُوني‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتي‏ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ. ( یوسف: 50 )
پادشاه گفت: یوسف را به نزد من آورید. هنگامی که فرستاده ی پادشاه به نزد او آمد، یوسف به او گفت: هم اینک به سوی ارباب خویش برو و از او بپرس: حال زنانی که دستشان را بریدند، چگونه است؟ همانا پروردگار من به نیرنگ آنان بسی آگاه است.
چنان که مشاهده می فرمایید، در این آیه ی شریفه خداوند فرستاده ی پادشاه را رسول نامیده است.
خداوند در جایی دیگر، فرشتگانی را که برای نزول عذاب بر قوم لوط اعزام می فرماید نیز، رسول می نامد:
قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّك‏ هود: 81
فرشتگان گفتند: ای لوط ما فرستادگان پروردگارت هستیم.
در این دو آیه رسول به معنای عام آن به کار رفته است. اما رسول به معنای خاص به کسی می گویند که خداوند به او وحی می کند و سپس مأمور می شود تا آن وحی آسمانی را به دیگران ابلاغ کند. به این ترتیب یک رسول حتماً نبی هم هست ولی ممکن است یک نبی رسول نباشد. یعنی به کسی وحی شود ولی او مأمور ابلاغ نباشد. بنابراین با ختم نبوت، خود به خود ختم رسالت هم پدید می آید. چون رسولی که نبی نباشد، کارش عبث خواهد بود. یعنی فرستاده ی خداست، ولی خبری از آسمان ندارد!
هنگامی که خداوند خلعت خاتمیت را بر قامت محمد مصطفی راست فرمود، دیگر آمدن رسولانی که خبر از جانب خداوند بیاورند، معنا نخواهد داشت. به سخنی دیگر با پایان یافتن مقام نبوت، مقام رسالت نیز پایان پذیرفت به این معنا که دیگر خبری از آسمان نمی آید و کسی به نبوت برانگیخته نمی شود تا معنای رسول خدا هم تحقق یابد. با پایان یافتن نبوت، رسالت هم خود به خود پایان می یابد.

السيد الاميني
Monday 21 April 2008, 10:29PM
ادامه

یکی از روشن ترین بیانات پیامبر اکرم در این مهم، حدیثی است که دانشمندان و محدثان شیعه و سنی از آن حضرت نقل کرده اند که در ماجرای لشکر کشی برای جنگ تبوک خطاب به علی علیه السلام فرمود. در آن داستان آمده است که پیامبر اکرم برای پیش گیری از توطئه ی منافقان – که نقشه کشیده بودند در غیاب پیامبر مدینه را تصرف کنند- دستور داد تا علی علیه السلام در شهر بماند و در لشکر حضور نیابد. در پی این تصمیم منافقان که دیدند نقشه شان نقش بر آب شد، این بار شائع کردند که علی از دستور رسول خدا مبنی بر شرکت در جنگ، سرپیچی کرده است و پیامبر هم او را با زنان و زمین گیران و کودکان و پیرمردان، وانهاده است.
در پی این شائعه، علی عیله السلام لباس رزم پوشید و به محضر پیامبر شتافت و عرض کرد که منافقان چه می گویند و به این ترتیب آشکارا اعلام کرد که برای شرکت در جنگ آماده است. رسول خدا برای نشان دادن مقام و منزلت ویژه ی شیر خدا علی مرتضی علیه السلام، فرمود:
أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؟
آیا راضی و خشنود نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
این شریف و مهم را که به « حدیث منزلت » نامور گشته، توسط بسیاری از زنان و مردان از مسلمانان نخستین نقل شده است. از میان خاندان رسول خدا کسانی چون: حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن، فاطمه دختر علی، فاطمه دختر جناب حمزه، دختر حارث بن عبدالمطلب، عقیل بن ابی طالب
از میان اصحاب پیامبر اکرم کسانی چون: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالله بن عوف، انس بن مالک، عبد الله بن عمر بن الخطاب، ابوهریره، عبد الله بن عباس، جابربن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن مسعود، عمار یاسر، زید بن ارقم و ده ها نفر دیگر.
حتی کسانی چون معاویه نیز این حدیث را که در اصل در بیان مقام و منزلت والای امام نخستین علی بن ابی طالب علیه السلام است، نقل کرده اند.
یکی از کسانی هم که این حدیث را نقل کرده است، سعد بن ابی وقاص است که هر چند با علی علیه السلام میانه ای نداشت، ولی در مقطعی بسیار حساس این حدیث را نقل می کند و معاویه را برای مدتی از دشنام دادن به حضرت علی به صورت رسمی و بر سر منابر حکومتی، باز می دارد.
داستان از آن قرار است که چون سعد سردار پیروز لشکر اسلام و فاتح سرزمین ایران بود، نزد مسلمانان معروف و محترم بود. معاویه پس از آن که به حکومت مطلق رسید، برای آن که بتواند ناسزاگویی به علی علیه السلام را رسمی کند و فراگیر سازد، از سعد بن ابی و قاص خواست تا بر فراز منبر رود و از علی علیه السلام بد بگوید؛ اما سعد از این درخواست و فرمان معاویه سرمی پیچد و می گوید: از پیامبر خدا در باره ی علی سه سخن شنیده ام که اگر هر یک از آن سه سخن در باره ی من می بود، از شتران سرخ موی برای من با ارزش تر بود.
نخست آن که از رسول خدا شنیدم که به علی فرمود:
آیا راضی نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی است، جز آن که پس از من هیچ پیامبر نخواهد آمد؟
دیگر آن که شنیدم که در جنگ خیبر، که لشکریان اسلام زمین گیر شده بودند، فرمود:
پرچم جنگ را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.
آن گاه در پی این سخن، پرچم جنگ را به علی سپرد و او هم پیروزمندانه از آن جنگ بازگشت.
سوم آن در داستان مباهله، رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را فرامی خواند و می فرماید: برالاها، اینان اهل بیت من اند.
حدیث منزلت را عامر و ابراهیم و مصعب و عائشه، فرزندان سعد وقاص از پدر خویش نقل کرده اند.
حدیث منزلت چنان که گفتیم، در اصل بیان گر مقام و منزلت والای علی علیه السلام در جانشینی پیامبر اکرم است، اما جالب آن است که این حدیث نماد و نشانه ی خاتمیت رسول گرامی اسلام نیز دانسته شده است. به این داستان توجه کنید:
زید بن رُمّانه می گوید: به من خبر رسید که مردی از قریش می گوید: به خدا سوگند نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
من، ابراهیم پسر سعد بن ابی وقاص را ملاقات کردم و به او گفتم: ای ابا اسحاق ( کنیه ی ابراهیم ) آیا سخن رسول خدا در ماجرای جنگ تبوک به علی علیه السلام را، از پدرت شنیده ای؟
او خندید و چنان پنداشت که من دوستی علی را در دل دارم که چنین پرسشی می پرسم. به او گفتم: به خدا سوگند این سخن را از آن رو نمی پرسم تا منزلت علی معلوم گردد؛ ولی ماجرا چنان است که به من خبر رسیده که مردی از قوم تو ( قریش ) می گوید: من نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
ابراهیم در پی شنیدن این سخن گفت: آری، من شهادت می دهم که از پدرم سعد بن ابی وقاص شنیدم که می گفت: روزی که رسول خدا علی را از شرکت در جنگ تبوک بازداشت و او را بازگردانید، شنیدم که به او فرمود: ای علی، آیا خشنود نیستی که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
به این ترتیب حدیث منزلت، هر چند در بیان منزلت حضرت علی علیه السلام بیان شده است، اما بیان گر این اصل مهم هم هست که پس از پیامبر اکرم، به هیچ روی، هیچ پیامبری نخواهد بود.