PDA

نمايش نسخه نهائي : معرفی شهدایی که می شناسید


هستي
Friday 18 April 2008, 07:40AM
بسمه تعالی
این عنوان مخصوص معرفی شهدایی است که می شناسید ویا دوست دارید
با یک جمله یا یک خاطره ویا...
در این بخش به تدریج بر اساس شماره ارسالها اسامی را وارد می کنم.
اجرتان بر خداوند.
1-شهید محمد حسین یوسف الهی
2-علی ضامن طوسی
3-سید حمید میر افضلی
4-از سید مرتضی اوینی
6- یک بسیجی
7-عباس دوران
8-تکرار با عکس
شهید مهدی زین الدین
11-شهیدمجیدی اهویی
12-شهید گلخنی
13-شهید مسعد عیدانی
14-شهید سعیدی
15-شهید مشهدی
16-شهید پور احمد
17-شهیدمحمدی
18-شهیدداوود گل زردی
20-شهید عباس صابری

هستي
Friday 18 April 2008, 07:41AM
برای شروع از یک شهید به نام یوسف الهی می نویسم که کتاب نخل سوخته در باره زندگی اوست.
مولف کتاب می نویسد:
اشنایی با اوجز حسرتی غریب چیزی برای من نداشت.حسرت اینکه هم عصرش بودم وندیدمش(تولد 1340).امید که در سرای باقی دستانم دامان شفاعتش را ببوسد.
یک خاطره:
در عملیات بدر از ناحیه پا زخمی شد.عصب پایش اسیب دیده بود وقسمتی از پا در اختیارش نبود.دکتر ها به او یک قطعه پلاستیکی داده بودند که در زیر وپشت پا نصب می شد واوبرای اینکه این امر مانع حضورش در جبهه نشود انرا در یک کفش کتانی می کرد وبندی به ان می بست که تا کمرش می رسید وهر وقت لازم بود ان را می کشید تا پایش را حرکت بدهد. تازمانیکه سلامتی پایش را بدست اوردهمین گونه در جبهه حضور پیدا می کرد.

مشكي
Saturday 19 April 2008, 03:01PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام،
2. شهید علی ضامن طوسی
خاله اش بحث ازدواج را پیش کشید اما علی گفت که جبهه من تمام نمی شود و آنقدر این مسئله را گفته بود که دیگر خانواده آماده شهادتش شده بود.
6 ماه بعد، هنگامی که جلوتر از دیگر افراد لشکر بود به شهادت رسید.

هستي
Sunday 20 April 2008, 10:35AM
شهید سید حمید میر افضلی(مسئول محور اطلاعات قرارگاه کربلا)

یک بار آ سید با موتور امد انجا
پاش برهنه بود.فکر کردم کفش هایش را جایی گم کرده است گفتم:
تو پات یخ نمی زند بدون کفش؟
گفت: این طوری بهتر است، راحت تر است.

ویکی دیگر ازهمرزمانش می گوید بعید میدانم که او شهید شده باشد وکفش پاش بوده باشد.

این شهید معروف است به سید پا برهنه

هستي
Wednesday 23 April 2008, 09:24AM
پندار ما این است که:ما مانده ایم وشهدا رفته اند اما حقیقت این است که زمان، ما را با خود برده است وشهدا مانده اند.

سید مرتضی اوینی

ghadem
Wednesday 23 April 2008, 02:15PM
http://tinypic.com/2i8efk

به ياد دارم كه در عمليات خيبر، كنار دجله كه 40 كيلومتر پشت سر بچه‏ها باتلاق،هور و نيزار بود، بچه‏ها دور خورده بودند؛ مهمات تمام شده بود و در خاك به دنبالفشنگ كلاش مى‏گشتيم؛ بچه‏ها گرسنه بودند و از داخل يك روستاى عراقى چند گونى نانخشكيده كپك زده پيدا كردند و هر صد متر پشت خاكريزها مقدارى ريختند و آب هم نبود واز گله گاوى از مردم عراقى كه پخش و پلا بودند، بعضى بچه‏ها شير مى‏دوشيدند تا تهقمقمه هر كسى دو قورت شير باشد و از گرسنگى ضعف نكنند و بتوانند سر پا بايستند وگلوله‏اى شليك كنند. در اين شرايط، بچه‏ها گاهى پشت پيراهن‏هايشان چيزهايى به شوخىيا جدى مى‏نوشتند؛ مثل ورود هر گونه تير و تركش ممنوع!
يكى از بچه‏ها كه همان جاشهيد شد و جنازه‏اش هم ماند، پشت پيراهن خود نوشته بود: انقلاب ما پشت مرزها منتظرويزا نمى‏ماند. ببين يك بچه دهاتى بسيجى پشت پيراهنش در شرق دجله چه مى‏نويسد! منهمان جا به رفقا و بچه‏ها گفتم كه اين جوان دهاتى اين جا و اكنون به نمايندگى ازهمه بشريت مى‏جنگد. او كه مى‏نويسد من منتظر ويزا نمى‏مانم، يعنى من براى همه بشريتمى‏جنگم؛ نه براى يك تكه خاك؛ يعنى انقلاب ما متعلق به همه انسان‏ها دردنياست....
**

http://i14.tinypic.com/2i77ryx.jpg

در عمليات بدر، بچه‏ها سى ساعت در هورالهويزه پارو زدند. وقتى خط را گرفتند، حدود 72 ساعت زير بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچه‏ها همه بهعشق تشكيل حكومت علوى بود... اين بچه‏ها كه شيميايى شدند و الان 16 سال است كهنمى‏توانند يك نفس راحت بكشند - بچه‏هايى كه مطابق آمار در 96 درصد ازوصيت‏نامه‏هايشان كلمه ولايت فقيه آمده است - به خاطر حكومت دينى و اجراى احكامشهيد شدند.... در عمليات كربلاى 4، بچه‏هاى غواص كه وارد آب مى‏شدند، من كنار آببودم؛ بچه‏ها به سجده مى‏رفتند و وارد آب مى‏شدند. اخوى هم جزء آنها بود؛ هيچ كدامآنها برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم: فلانى اين جا محور عمل چگونهاست؟ محكم گفت: ما را مى‏زنند؛ ولى ان‏شاءالله بچه‏هاى موج دوم كه پشت سر مامى‏آيند، جزيره را مى‏گيرند؛ به همين راحتى؛ بعد هم بچه‏هاى ستون غواص، وارد آبمى‏شدند و اين بسيجى‏ها دم گرفتند: لبيك، اللهم لبيك و داخل آب شدند. اين ستون درباتلاق‏هاى هورالهويزه و جزيره بوآرين فرو رفت؛ ولى وصيت‏نامه‏هايشان هست؛ آنهانوشته‏اند كه ما براى اجراى عهدنامه مالك اشتر رفتيم و شهيد شديم.
در عملياتوالفجر 8، مين منور منفجر شد؛ يك بچه بسيجى يا على گفت و خود را روى مين منور باهزار درجه حرارت انداخت و زغال شد تا منطقه روشن نشود و بچه‏ها لو نروند و خطبشكند. اينها شريف‏ترين بچه‏هاى اين مملكت بودند....
برادرانى كه در والفجر 8،آموزش غواصى مى‏ديدند، در زمستان، شبى 6 تا 7 ساعت در آب سرد بودند و وقتى كه از آببيرون مى‏آمدند ،پنجه‏هايشان از شدت سرما قفل مى‏شد... گاهى با 40 درجه تب، داخل آبمى‏شدند و يكى‏شان مى‏گفت كه در آب هم عرق مى‏كنم؛ ولى وقتى مى‏گفتند امشب استراحتكن، پاسخ مى‏داد كه مسئله آزاد كردن كل بشريت و اجراى احكام دين است؛ آنان اين گونهبودند. از آب اروند كه بچه‏ها مى‏خواستند عبور كنند، يكى از برادران غواص به ديگرى - كه هر دو شهيد شدند - گفت: جايى كه ما آموزش ديده‏ايم، عرض آب اين قدر نبود؛ شدتآب هم اين قدر نبود؛ اين جا كوسه دارد؛ امشب چه مى‏شود؟ آن دهاتى 19 ساله پاسخ داد: تو ابتدا توحيد خود را اصلاح كن؛ چون اگر اين طرف اروند دلت آرام است و آن طرفاروند ناراحت هستى، معلوم مى‏شود كه خداى اين طرف اروند را خداى آن طرف نمى‏دانى. به او گفت: ما امشب وارد آب مى‏شويم و اگر عراقى‏ها ما را نزنند، كوسه‏ها مى‏زنند واگر كوسه‏ها نزنند، آنها مى‏زنند. اگر هيچ كدام نزنند، ما لابه‏لاى تله‏هاى انفجارىگرفتار مى‏شويم؛ ولى من امشب وارد آب مى‏شوم تا به امام خبر بدهند كه بچه‏ها به آبزدند. امام بايد از ما راضى باشد. مى‏گفت: اصلاً برايم مهم نيست كه از آب بيرونبيايم؛ براى من مهم است داخل آب بشوم.

مگر چند نمونه از اين بچه‏ها در
كل تاريخايران بوده‏اند كه ما با خون
اين بچه‏ها اين قدر راحت معامله
مى‏كنيم؟ لطفا جواب دهید.......

ghadem
Thursday 24 April 2008, 05:57AM
از زبان خلبان کابین عقب تیمسار خلبان منصور کاظمیان

زماني كه عراقي ها براي برگزاري كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، يك جنگنده ايراني در سحرگاه سي ام تير ماه 1361 بالهاي آهنين خود را بر فراز حريم هوايي بغداد مي گشايد و پالايشگاه «الدوره» در ضلع جنوبي بغداد را نشانه مي رود. تمام بمبها روي هدف خالي مي شود؛ اما هواپيما مورد اصابت موشكهاي ضدهوايي قرار مي گيرد و از تعادل خارج مي شود. خلبان مصمم است از اين پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ايران را از حلقوم زورگويان بعثي بيرون كشد لذا به هدفش مي رسد. اوكسي نيست جز شهيد سرلشكر خلبان «عباس دوران» كه پيكر پاكش بعد از سالها دوري از وطن به همراه 569 تن ديگر از لاله هاي خونين دفاع مقدس، بر دوش ملت بزرگ ايران تشيع شده است.
زماني كه جنگ در سال 59 آغاز شد من در پايگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پايگاههاي همدان، دزفول و بوشهر مامور شدم. زماني كه رفتم پايگاه بوشهر، در آنجا با شهيد بزرگوار «عباس دوران» آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام داديم كه هر دوي آنها موفقيت آميز بود. بعد در سال 1360 به همدان مامور شدم و اين همزمان بود با مامور شدن شهيددوران به همدان، كه از آنجا ديگر بيشتر وقتها با هم بوديم و پروازهاي زيادي انجام داديم به خصوص در عمليات فتح المبين كه پروازهاي ارتفاع بالا انجام مي داديم. حال اگر بخواهم از خصوصيات اخلاقي شهيد دوران بگويم يك مسئله را بايد متذكر شوم و آن اينكه ايشان آدم بسيار ساكتي بود اما بسيار با دل و جرات. بگونه اي كه هر نوع ماموريتي به او محول مي شد با آگاهي به اينكه درصد كشته شدن زياد است ولي قبول مي كرد و هميشه در اينگونه ماموريتهاي خطرناك پيشقدم مي شد. زمان عمليات رمضان بود كه صحبت از برگزاري كنفرانس غيرمتعهدها در بغداد شد و قرار بر اين بود رئيس كنفرانس صدام باشد. ايران اين موضوع را قبول نمي كرد و مي گفت: «به علت اينكه عراق در جنگ است، بغداد ناامن است.» ولي سخنگويان صدام در بغداد مي گفتند: «نه !بغداد محل خوبي براي برگزاري اين كنفرانس مي باشد و از نظر زميني و هوايي امنيت كامل دارد به طوريكه در آسمان بغداد يك پرنده هم جرات پر زدن ندارد. به همين منظور شب 29 تير 61 دستور ماموريت به پايگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب «آماده شب» بودم و فردايش به اداره رفتم. حدود ساعت 11 بود كه شهيد دوران با من تماس گرفت و گفت: «بيا پست فرماندهي». من هم رفتم و بعد از 10 دقيقه شهيد دوران كه قرار بود با من پرواز كند به همراه «شهيد ياسيني» مسئول عمليات پايگاه و «شهيد خضرايي» فرمانده پايگاه و خلبانان اسفندياري، باقري، توانگريان و خسروشاهي، به اتفاق هم به پست فرماندهي آمدند و در مورد چگونگي انجام عمليات صحبتهايي كردند و نتيجه جلسه بر اين شد كه سه تا هواپيما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتي به لب مرز رسيديم يكي از هواپيماها برگردد و دو تاي ديگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. يعني يك حالت ايذايي ايجاد گردد و رادارهاي عراق نشان بدهند هواپيماها برگشتند. صحبتهاي اصلي كه تمام شد،، كابين هاي جلو و عقب صحبتهاي خصوصي را با هم انجام دادند. شهيد دوران به من تاكيد كرد كه: «شما بيشتر حواست به هواپيماهاي دشمن باشد كه به ما حمله نكنند و اگر زماني هواپيما دچار نقص شد و نتوانستيم به پروازمان ادامه دهيم، شما به تنهايي اجكت كن و من به ماموريتم ادامه مي دهم.»
file:///E:/Microsoft%20Word%202004/Inistalis/Defor/Etealaet/وبلاگ%20هوانوردی%20ایر_files/Dooran.jpg file:///E:/Microsoft%20Word%202004/Inistalis/Defor/Etealaet/وبلاگ%20هوانوردی%20ایر_files/Doran20Yasini.jpg
شهید عباس دوران، شهید دوران همراه شیهد عباس بابایی
اين صحبتها كه تمام شد رفتيم منزل براي استراحت. 30 تير 1361 مصادف بود با 30 ماه رمضان و آن شب مشخص نبود كه فردا روزه است يا عيد روزه با اين حال آن شب بلند شديم و سحري خورديم. قرار بر اين بود كه ماموريت ما ساعت 5 و 30 دقيقه آغاز شود آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار، چرا كه هدف اين بود تا سكوت راديويي رعايت شود و از طرف عراقي ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود كه جيپي آمد در منزل و من رفتم. همه خلبانان داخل جيپ بودند. رفتيم گردان و از آنجا به اتاق چتر و كلاه. چتر و كلاه را برداشتيم و به سمت هواپيما حركت كرديم. در اين هنگام احساس مي كردم ديگر بر نمي گردم و اسير مي شوم ولي صددرصد مطمئن نبودم. همينطور كه مي رفتم گفتم: «خدايا! اگر واقعاً قراره برنگردم زماني كه رفتيم پاي هواپيما، هواپيما يك اشكال جزيي داشته باشه.» وقتي رسيديم مكانيكهاي هواپيما به ما خوش آمد گفتند. شهيد دوران اطراف هواپيما شروع كرد به گشت زدن و چك كردن بمبها و دستگاههاي بيروني هواپيما و من هم رفتم داخل كابينها تا دستگاههاي داخلي را چك كنم مشغول بررسي بوديم كه متوجه شدم سمت نما و حالت نماي هواپيما در حال گردش است، در صورتي كه اينجوري نبايد مي بود و بايد ثابت مي ايستاد. مكانيكها آمدند و گفتند: «فعلاً نمي توانيم درست كنيم. شما مي توانيد پرواز نكنيد.» اما عباس مي گفت: «اين سمت نما وحالت نما در هواي صاف و بدون ابر اصلن كاربرد ندارد و ما در اين هوا نياز به اين وسيله نداريم و مي رويم سر باند و به عنوان شماره 3 آماده پرواز مي شويم. در اصل ما شماره 1 بوديم و شماره 3 هواپيمايي بود كه كه قرار شد برگردد . لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فني بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شديم. معمولن ما در ايران به خاطر اينكه مصرف سوخت كم باشد، با ارتفاع بالا و سرعت كم مي رفتيم يعني با ارتفاع 15000 پا و سرعت 350 مايل به سمت بغداد حركت كرديم. وقتي به مرز رسيديم به خاطر اينكه رادارهاي عراق ما را نگيرند ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين رسانديم و سرعتمان را به خاطر اينكه از برد موشكهاي سام-7 (استرلا) در امان باشيم به 450 مايل افزايش داديم. وقتي از مرز رد شديم در يك آن ديدم كه موشك سام به طرف هواپيماي شماره 2 پرتاب كردند. به آنها گفتم: «موشك براتون پرتاب كردند، مواظب باشيد.» ولي خب خوشبختانه موشك به سرعت هواپيما نرسيد و در 300 متري هواپيما منفجر شد. بعد از مدتي از دستگاههاي داخل هواپيما متوجه شدم رادارهاي عراق ما را گرفتند، لذا موضوع را به شهيد دوران اطلاع دادم و گفتم: «رادارهاي عراق ما را گرفتند.» گفت: «مساله اي نيست.» هواپيماي شماره 2 هم اين موضوع را به ما اخطار كرد كه شهيد دوران به شوخي خطاب به آنها گفت: «مي فرمائيد كه من برم زير زمين پرواز كنم!» قرار ما بر اين بود كه از شرق بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالايشگاه «الدوره» كه به شهر بغداد چسبيده برويم و در آنجا بمبها را روي هدف تخليه كنيم تا پس از ماموريت مستقيم به سمت ايران بيائيم و مجبور نشويم گردشي داشته باشيم و مورد اصابت گلوله قرار گيريم. حدود 5 يا 10 مايلي بغداد بود كه متوجه شديم بايد از ديوار آتشي كه در اطراف شهر درست كرده اند عبور كنيم لذا وقتي ديوار آتش را رد كرديم شهيد دوران به من گفت: «موتور راستمون نشون ميده آتيش گرفته.» گفتم: «مسئله اي نيست فعلاً بريم جلو از شهر كه رد شديم يا موتور را خاموش مي كنيم يا يك كار مي كنيم تا از اين مسئله جلوگيري بشه.» به پالايشگاه كه رسيديم از دور و اطراف پالايشگاه با موشكهاي سام، شروع كردند به زدن ما. من هم با يك دستگاهي كه هواپيما محهز به آن است مشغول از كار انداختن رادارهاي آنها شدم تا لااقل موشك نزنند. به بالاي پالايشگاه كه رسيديم با موفقيت كامل بمبها را تخليه كرديم و در حال برگشت بوديم كه من يك لحظه برگشتم به پالايشگاه نگاه كنم ديدم هواپيما از دم تا پشت سر من آتش گرفت و دارد مي سوزد. سريع به شهيد دوران گفتم: «هواپيما آتيش گرفته، آماده باش بپريم.» و نگاه كردم ديدم دستگاههاي جلوي چشمم هم سياه شده و همان زمان بود كه من داشتم مي رفتم بيرون از هواپيما. همه اين اتفاقات در عرض يك ثانيه رخ داد. حالا روايت بر اين است كه احتمالاً آتش هواپيما به بمبهاي زير صندلي رسيد و صندلي من خودش عمل كرد و مرا از آن آتش نجات داد. من كه پريدم بيرون بيهوش بودم و وقتي بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و يكي داشت لبم را كه پاره شده بود بخيه مي كرد. در اين لحظه به خودم گفتم: «خدايا! من تو هواپيما بودم. اينجا كجاست؟» بعد از مدتي براي امنيت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم كردند و مرا به بيمارستان بردند. از آن جا هم دوباره به وزارت دفاع آوردنم. به آنها گفتم: «جناب دوران كو؟» گفتند: «از هواپيما نپريد و کشته شد.» من باور نكردم چون معلوم نبود كه آنها راست مي گويند يا دروغ، ولي خيلي دنبال اين مسئله بودم و مي خواستم برايم روشن شود كه چه اتفاقي افتاده است.
file:///E:/Microsoft%20Word%202004/Inistalis/Defor/Etealaet/وبلاگ%20هوانوردی%20ایر_files/f-4-iriaf-(2).jpg
هواپیمای فانتوم نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران در حال شیرجه
حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند آنجا خيلي شكنجه ام كردند. بعد از آن تحويلم دادند به سازمان امنيت شان آنجا هم 45 روز بودم تا اينكه سپردنم به دژباني شان تا مرا به اردوگاه اعزام كنند. در آنجا يك سربازي بود كه كمي انگليسي بلد بود. به من گفت: «تو همان خلباني نيستي كه هواپيمايت را زدند؟» گفتم: «بله! چقدر از اين موضوع خبر داري؟» گفت: «بعد از اينكه پالايشگاه بمباران شد، هواپيما در حالي كه آتش گرفته بود به طرف شهر مي آمد يك هو ديدم از داخل آن چتري بيرون پريد و بعداز مدتي كه هواپيما جلوتر رفت منفجر شد.» بعدها كه من از خلبانهاي ديگر سئوال كردم كه: «آيا امكان دارد هواپيما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود؟» گفتند: «نه، مگر اينكه موشك به آن اصابت كند منفجر شود.» خلاصه مرا بردند اردوگاه. در اردوگاه از چگونگي حادثه پرس و جو كردم آنها گفتند: «بيست دقيقه قبل از اينكه شما به بغداد برسيد آژير خطر را زدند و زماني هم كه پالايشگاه را مورد هدف قرار داديد فردايش عكس سانحه را روزنامه هاي عراق چاپ كردند و بدين صورت بود كه تكه هاي هواپيما نزديك يكي از ميدانهاي شهر به زمين خورد و از شهيد دوران پوتين و دستكشش مشخص بود.» آنجا بود كه برايم مسجل شد عباس دوران به شهادت رسيده است.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است:
نود درصد احتمال برگشت نيست... .

هستي
Thursday 24 April 2008, 09:01AM
برای شروع از یک شهید به نام یوسف الهی می نویسم که کتاب نخل سوخته در باره زندگی اوست.
مولف کتاب می نویسد:
اشنایی با اوجز حسرتی غریب چیزی برای من نداشت.حسرت اینکه هم عصرش بودم وندیدمش(تولد 1340).امید که در سرای باقی دستانم دامان شفاعتش را ببوسد.
یک خاطره:
در عملیات بدر از ناحیه پا زخمی شد.عصب پایش اسیب دیده بود وقسمتی از پا در اختیارش نبود.دکتر ها به او یک قطعه پلاستیکی داده بودند که در زیر وپشت پا نصب می شد واوبرای اینکه این امر مانع حضورش در جبهه نشود انرا در یک کفش کتانی می کرد وبندی به ان می بست که تا کمرش می رسید وهر وقت لازم بود ان را می کشید تا پایش را حرکت بدهد. تازمانیکه سلامتی پایش را بدست اوردهمین گونه در جبهه حضور پیدا می کرد.

Mr.Dambalos
Thursday 24 April 2008, 12:21PM
دمتون گرم

هستي
Sunday 27 April 2008, 10:53AM
چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم . حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی ، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام ، یک راست رفت توی آشپزخانه . صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم . گفتم « مادر ! چه طور بی خبر؟ » گفت ـ به دلم افتاد که باید بیام.»

مادر شهید مهدی زین الدین

min
Sunday 27 April 2008, 11:56PM
شهید غلامرضا مجیدی آهویی که در سن 14 سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید

min
Sunday 27 April 2008, 11:57PM
شهید گلخنی که در عملیات کربلای 5 فرماندهی یکی از دسته های گردان انصار الرسول را بر عهده داشت و در همان عملیات شربت شهادت را نوشید و به زندگان ابدی پیوست

min
Sunday 27 April 2008, 11:58PM
شهید مسعود عبدایی که در شاخ شمران هنگام خواندن نماز ظهر بر اثر بمباران عراق توسط بمب خوشه ای ندای حق را لبیک گفت و به یاران اصیل خمینی پیوست

min
Sunday 27 April 2008, 11:59PM
شهید سعیدی که خلق و خوی او ما را به یاد خلق پیامبر که در روایات خوانده بودیم می انداخت و هر چه خوبی بود در او یکجا جمع شده بود و در کربلای 5 یاران خو.د را در ماتم فرو برد

min
Monday 28 April 2008, 12:01AM
شهید رضا مشهدی فراهانی که قبل از عملیات کربلای 5 کارت عروسی خود را به دوستان داده بود و قبل از رسیدن به مراسم عروسی در کربلای 5 شربت شیرین شهادت را نوشید

min
Monday 28 April 2008, 12:02AM
شهید پوراحمد که شجاعت او زبانزد همه بود و معاون گردان انصارالرسول بود و در عملیات کربلای 5 از یاران زمینی جدا و به یاران آسمانی خود ملحق شد

min
Monday 28 April 2008, 12:04AM
شهید محمدی که در کربلای یک ما را تنها گذاشت و با لبخند بر روی حسین ابن علی (ع) به سوی بهشت شتافت

min
Monday 28 April 2008, 12:05AM
شهید داوود گل زردی که سالها بعد از جنگ بر اثر شیمیایی به دیدار حق شتافت

هستي
Thursday 1 May 2008, 10:42AM
بسمه تعالی
باتشکر
گرچه خیلی مختصر نوشته اید.

هستي
Thursday 1 May 2008, 10:45AM
بسمه تعالی
روزها سپری می شوند وهنوز از دعوت نامه یار خبری نیست.
گویا شهدا نیز سر به سر ما می گذارند ودست بیعت ما را نمی پذیرند.

شهید تفحص:عباس صابری

هستي
Thursday 1 May 2008, 10:49AM
اه چقدر لذت بخش است که انسان اماده باشد برای دیدار ربش

شهید مهدی باکری

هستي
Thursday 1 May 2008, 10:50AM
من تنظیم ارسالها را روی بیست تایی گذاشتم اما ظاهرا عمل نکرده است.
صفحه دوم
1-

غريبه
Friday 2 May 2008, 07:16PM
شهید محمد رضا حقیقی شهیدی که در قبر خندید
شهید راضی المومن پسر داییم در جنگ عراق و ایران کربلای 5
شهيد هادی نصرالله فرزند حسن نصرالله در لبنان بدست سهیونیسم 16 ساله یک روز بعد از عروسیش شهید شد

min
Friday 2 May 2008, 11:25PM
به یاد شهید اسدی آرپی جی زنی که در کربلای 5 هنگان شلیک گلوله از کمر دو نیم شد و به سوی ارباب خود امام حسین شتافت

هستي
Thursday 15 May 2008, 09:27AM
بسمه تعالی
علی وارزیستن وعلی وار شهید شدن وحسین وارزیستن وحسین وار شهید شدن را دوست دارم.

شهید حاج محمد ابراهیم همت

هستي
Tuesday 27 May 2008, 06:03PM
سردار شهید محمدآرمان
خواهر سردار شهید محمد آرمان می‏گوید:
وقتی به نه سالگی رسیدم، اولین کاری که محمد برای من انجام داد، یاد دادن نماز بود. نماز صبح را با معنی به من یاد داد و بعد دیگر نمازها را هم به همین ترتیب به من آموزش داد. می‏گفت: «اگر نماز را درست یاد بگیری، برایت جایزه می‏خرم!» بعد برایم چادر مشکی خرید و همیشه می‏گفت: «حالا دیگر بزرگ شده‏ای و باید چادر سرت کنی و حجاب داشته باشی.» مدام سفارش می‏کرد در رعایت حجاب کوشا باشم و نمازم را سر وقت بخوانم و همیشه هم با جدیت به درس‏هایم می‏رسید.

saleh57
Friday 30 May 2008, 06:28PM
سلام
یکی از شهدایی که می شناختمشون و می خواستم معرفی کنم همین شهید بزرگوار :" طالب طاهری" و دو پاسدار شهید همراه ش بود که توسط منافقین کوردل به وضع بسیار فجیعی به شهادت رسیدند.
انقدر این صحنه ها تکان دهند ه و فجیع است که یادم می اید ناخوداگاه این عبارت سیدالشهدا علیه السلام را به زبان اوردم که:
"علی الدنیا بعدک العفی"


ای وای بر ما اگر یادمان برود که چه شهدایی برای سرافرازی اسلام و اعتلای کلمه ی حق شهید شدند.
"قادم عزیز" در سرنگار " مهندسی شکنجه" ! (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=12974)به افشای پستی بی حد این منافقین کوردل پرداخته است.

روحی لک الفداء یا علی

هستي
Monday 2 June 2008, 03:56PM
شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت وزنهار این غفلتی که من وتو را در خود گرفته است،ضلمات قیامت است.
انگاه که اسمان انفطار یابد وستارگان پراکنده شوند.
انگاه که دریاها شکافته شوند وانسان ها سر از قبر ها بردارند،خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند وچه واپس نهاده اند.

شهید مرتضی اوینی

بابک
Wednesday 11 June 2008, 01:49PM
شهید علی شاه آبادی
شهید سعید خیر آبادی
شهید محسن نوروزی
شهید علی قدیانی
شهید صفی الله شریفی
شهید علی اکبر رجبی

هستي
Wednesday 11 June 2008, 02:51PM
شهید علی شاه آبادی
شهید سعید خیر آبادی
شهید محسن نوروزی
شهید علی قدیانی
شهید صفی الله شریفی
شهید علی اکبر رجبی

سمه تعالی
نمی دانستم میشه از اواتور شخص دیگه استفاده کرد.
اگر خیلی از ان خوشتان امده من از یکی دیگه استفاده کنم.

هستي
Wednesday 11 June 2008, 02:53PM
چند جمله ازشهید محمد گرامی:
اگر این زندگی کوتاه برای خدا باشد اگر این رفتن برای خدا باشد طلب مغفرت ارزش دارد،
اگر این قطره بی ارزش خون برای او بر خاک ریزد، ارزش دارد. ما که باید برویم چرا به بهترین شکل نرویم،
اگر خدا عمر مجددی به من می داد همه عمرم را شکر گذار این لحظه ی رفتن می نمودم.

shame
Wednesday 18 June 2008, 08:26PM
پندار ما این است که:ما مانده ایم وشهدا رفته اند اما حقیقت این است که زمان، ما را با خود برده است وشهدا مانده اند.

سید مرتضی اوینی
من ایرانیم آرمانم شهادت

http://www.kpazoki.blogfa.com/

هستي
Thursday 26 June 2008, 01:57PM
ارمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنجها است،پس برادر خوبم برای جانبازی در راه ارمانها یادبگیر که در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشی.

شهید مظلوم بهشتی

saleh57
Saturday 23 August 2008, 09:41AM
سلام
شهید "غلامعلی رجبی" ؛
مداح و رزمنده ی شهیدی که برای قدیمی های هیئات تهران شخصی اشنا و معرفه است.
نغمه های او وخصوصا شعرهای او هنوز زمزمه ی لب های عاشقان سیدالشهدا(ع) است.
شعر معروف : بچه ها دست بابا خونی شده.. گمونم شش ماهه قربونی شده

و یا همان شعری که حاج سعید حدادیان در نوحه ی معروف" یاد امام و شهدا" می خونه از ایشونه.
"تو که اخر گره رو باز می کنی ... پس چرا امروز و فردا می کنی

این مداح همونیه که حاج سعید در نوحه اش به او اشاره می کند که وقتی دلم میگیره و یاد سیدالشهدا(ع) می کنم شعرهای اونو می خونه .

یاد تمام رزمندگان اسلام ؛ فدائیان اباعبدالله الحسین(ع) گرامی و راهشان پر رهرو باد.
امین

یا علی:smile07:

هستي
Monday 1 September 2008, 10:30AM
هر وقت اسم مال دنیا می امد فوری میرفت گلزار شهدا وبا ادب کنار قبور شهدا می ایستاد انگار که به نماز ایستاده باشد.
نمی خواست الوده دنیا شود.

سردارشهید عبدالمهدی مغفوری-شهادت در عملیات کربلای 4

هستي
Wednesday 3 September 2008, 11:46AM
آخرین دیدار
در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتی و امدادگری میپرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی كه با همان یك دست رانندگی میكرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردی.» من كه سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام دادهام وظیفهای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، كار من در مقابل این خدمت و فداكاری كه تو انجام میدهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است .

راوی:پدر شهید حاج حسین خرازی