نمايش نسخه نهائي : انجمن پاچهخاران خدا
Folaani
Wednesday 16 April 2008, 08:25PM
چه عالمی داره پاچه خاری خدا.
ولی اونایی که میدونن و میفهمن کیان؟
اگه مثل من پاچه خار خدایی بیا تو اعلام وجود کن.
چرا پاچه خاری خدا رو نکنیم؟
میدونید پاچه خاری خدا یعنی چی و مقاماتش تا کجاست؟
خدایا ما که پاچه خاریم اندازهء بینهایت.
نه حدی میشناسیم و نه شرطی.
نه آداب و نه ترتیبی.
نمیدونم نظر شما دربارهء پاچه خاری خدا چیه؟
اگر دوست داری یا نداری بگو؛ علتش رو هم بگو.
ولی لطفا دوستانه؛ فکر رفتی توی کلوپ پاچه خارا.
نمیتونی ما رو بیرون کنی و کلوبمون رو ببندی؛ ولی میتونی بپرسی و تحقیق و بحث کنی و نظرت رو بگی محترمانه.
راستی نمیدونم من توی این کلوب تنها باقی میمونم یا کس و کسان دیگری هم میان.
ولی امیدوارم پاچه خارها زیاد و زیادتر بشن؛ چون من فکر میکنم کار خوب و درستیه.
و عدهء زیادی بطور حیاتی نیازمند پاچه خاری هستن مثل من.
فکر میکنم ما کم پاچه خاری کردیم. یه عده همش شعار میدن و مدعی هستن.
همش میگن فلان کن و فلان نکن.
اما خودشون مثل درپیتن.
یا با ما مثل درپیت رفتار میکنن.
گاهی فقط درپیتی ما رو به رخمون میکشن و بس.
چون چیزی ارایه نمیدن جز امر و نهی و تئوریهای تکراری که قرار بوده دنیا رو نجات بده. ولی توی رویا و شهر و مردم رویاها. که تقریبا هیچوقت محقق نشده.
اما ما دنبال یه چیز عملی هستیم. دنبال رفتن. چه خزیده، چه سواره، چه پیاده، چه از دیوار، چه از لولهء فاضلاب... خلاصه فرقی نمیکنه.
اصلش رفتنه.
خدایا پاچه خاریم؛ ما رو فراموش نکن؛ یه نیگا به زیر پات هم بکن :smile07:
من فکر میکنم اول باید پاچه خار شد، بعد اگر فرمالیته هم چیزی لازم باشه خدا خودش درستش میکنه.
نه؟ :smile07:
بعضیا میگن بهشت را به بها میدهند، نه بهانه.
ولی من از این حرفا خوشم نمیاد. دوست دارم برعکسش کنم و فکر میکنم در دیدگاه پاچه خاران این مفهوم وارونه میشه.
حداقل اونا از شعار دادن و فضل فروشی خوششون نمیاد.
شاید چون چیزی ندارن که بهش بنازن.
اما اونایی که دارن چطوری مینازن؟
راستی کی این کلمات قصار رو گفته؟
هیچی نمیگم دیگه چون ممکنه به یه آدم بزرگی نسبتش بدن. وگرنه ممکن بود حسابی حال بگیرم!!
دلم پره از دست آدمایی که واسه رحمت خدا حد میذارن.
از کسانی که جای خدا میشینن و حکم و لایحه صادر میکنن.
کسانی که طوری حکیمانه صحبت میکنن انگاری خدا نظر اونا رو اول میپرسه و بعد کارا رو انجام میده.
انگار سیستم ادارهء دنیا رو اینا تصویب کردن و برنامش رو از ازل تا ابد از بر کردن.
آخه به شما چه ربطی داره؟
دوست داریم عوضش کنیم. درخواست میفرستیم به خود خدا و کس دیگری رو هم آدم حساب نمیکنیم.
مگر اینکه خدا زورمون کنه.
Teshneh
Wednesday 16 April 2008, 08:41PM
سلام
خیلی ممنون تاپیک خیلی جالب و بی ریایی یه...
نوکرشیم بخدا:smile22:
Teshneh
Wednesday 16 April 2008, 08:44PM
ما که در متن بالایی تون چیزی از پاچه خواری ندیدیم
پس این افتخار بزرگ نصیب ما شد که اولین پاچه خار شون در این سر فصل باشیم
Folaani
Wednesday 16 April 2008, 09:26PM
خوش آمدید.
البته مراتب پاچه خاری ما بالاتر از این حرفهاست (که درست نمیدونم بگم انشالا شما هم بهش نایل میشید یا خیر!)، ولی خب دیگه در این کلوب نمیشه بطور عمومی بعضی پاچه خاریها رو افشا کرد. چون منافی عفت عمومی هست.
فقط دیگه طاقت نیاوردم و مراتب ارادت و پاچه خاری شدید ازم در یک لحظه تراوش کرد؛ عنان از کف خارج شده و گوشهء پرده کنار رفت یه لحظه. (فکر کنم بزودی دیوان اشعار عرفانی پاچه خارانه ارایه میشه!!)
گفتیم حالا چیکار کنیم چطور ماست مالی کنیم.
دیدیم حالا بد هم نشد بالاخره کاری بود که باید میشد و شاید درش حکمتی هست و بی گمان تقدیر الهی بوده که به سبب نقصان و درپیتی این حقیر حرکتی در این جهت صورت پذیرد. شاید بالاخره کارهای حقیرانه رو به دست حقرا و احمقها میسپارند تا عذری باشد و گردنشان را از تیغ عقوبت مصون دارد.
خلاصه گفتیم پس یک کلوب پاچه خاری تاسیس میکنیم و کارمون رو رسمیتی هم میبخشیم و خودمون رو ثبت میکنیم.
البته همونطور که گفتم این صرفا یک ثبت و اشارتی هست برای پاچه خاران.
شاید این شروع یک عصر جدید باشه.
کسی چه میدونه!!
هرچی خدا بخواد.
بهرحال ما سعی میکنیم با معیار حدود الهی و سازگاری قابل قبول با شرع مقدس در این زمینه کار عملی داشته باشیم تا خدای نکرده به خطا و انحراف دچار نشیم و بدعتی در این زمینه در دین الهی ایجاد نکنیم.
Folaani
Wednesday 16 April 2008, 09:45PM
سپاس خداوند را عز و جل
و مرحمت باد بنده اش را عاجز و کچل
ما نبودیم در خلقت چنین زشت و عاجز از کردار
لیک کردیم گناه و شدیم به عقوبتش گرفتار
پس ای زیرک مپندار که خداوند نیک
خلقت نماید موجودی چنین پشمکین
نعوذ بالله
پس عبرت گیر و پیش از آنکه شوی به عاقبت ما گرفتار
درپیش گیر سلوک پاچه خاران آن قهار
امید است روزی آن کردگار گرداند ما را چنان که بودیم از اول
«بقیهء شعر باشه باز حال و الهامی بیاد از عالم بالا تا روایت کنیم» (خدایا تو رو خودت ما رو ضایع نکن تا روی هرچی پاچه خاره کم کنیم - چشممون به فیوضات عظماست)
سراینده: استاد تندر پاچه خار
حق نشر و طبع محفوظ است تا اطلاع ثانوی.
سلیمی
Wednesday 16 April 2008, 09:47PM
سلام خسته نباشیدخوش اومدین. طرح جالبییه ولی لفظ پاچه خواری خیلی به نظرم قشنگ نیست کاش یه چیز دیگه میذاشتین . ممنون
Folaani
Wednesday 16 April 2008, 09:54PM
هرچی خدا خوشش بیاد باید همون بذاریم.
بهرحال دروغ که نمیتونم بگم. در مرام پاچه خاری صداقت و راستی و خلوص اصل است.
پاچه خاری پاچه خاریه.
نه بالاتر، نه پایینتر.
تملق هم که اصلا نمیشه گفت؛ چون اصولا پاچه خاری خداوند عین حقه.
نه بنظر شما؟
Folaani
Wednesday 16 April 2008, 11:10PM
هنری نیست ما را جز پاچه خاری
خدایا خبیری، تو خود میدانی
میدانی ما را چقدر تحقیر کردند
اما غمی نیست همه را خوش کردند
میگویند تیر بلا مر پاچه خار را طی مرحله هاست
گر نشود رسوا بی بهره از آن منصب هاست
در ازل نام ما را در جرگهء پاچه خاران نوشتند گویی
امید است بر رحمت آن کریم که تا ابد گردیم در گود خاکش گویی
ما چه داریم وقتی تو داری محمد و علی و مسیح و حلاج ها
سیب گندیدهء رنگ و بو پریده ای هستیم در برت درخور زباله دان ها
امید است که نوازش کنی این سیب را با لگدی در میدان
باشد که ما را نیز نسیبی از شور و حال آن میدان
خواهش است که نکنی این سیب را بر سیخ بر آتش کباب
که کرمهای درون ما را نباشد بر آن طاقت و تاب
اگر کردیم گناه ما گناهکاریم
کرمهای بیچاره را چرا کنی چنان عذاب؟
ای زیرک نیاندیش که میترسم از در رهش سوختن
حاشا که پاچه خاران را حدی نیست در دماغ سوختن
اما روا نیست که کرمها را به عشق خویش بسوزانیم
مگر آنها را که پیوستند به انجمن پاچه خاران
پایان فصل اول مقدمه -- روایت پاچه خاری (انتشارات سیب لهیده)
Mr.Dambalos
Thursday 17 April 2008, 09:45AM
ای جان من
ای نفس
ای همه چیز من
میرزا عبدالزکی
Thursday 17 April 2008, 09:20PM
با سلام
سرنگار جالب و قشنگيه. بسيار خوشحال شديم.
من هم از اون پاچه خوراي در بست خدا هستم البه اگه لياقت داشته باشيم.
Folaani
Friday 18 April 2008, 12:48PM
فکر میکنم پاچه خاری خدا اشکالی نداره.
برخلاف پاچه خاری های دیگه.
شاید پاچه خاری یه راه خیلی خوب باشه بسوی نجات.
پاچه خاری واسه من راحته. البته در برابر خداوند و البته بزرگان و کسانی که خودش اجازه یا دستور بده.
اما اینکه به پاچه خار بی مهری کنن دلش رو میشکنه.
چون پاچه خار حتما چیزی نداره یا بهرحال اینطوری احساس و فکر میکنه و به این رسیده که داره پاچه خاری میکنه.
روا نیست چنین موجود عاجزی رو خالقی کریم و قادر مطلق از خودش برونه.
هست؟
پس راحتی کار ما، انتظار نداریم کارمون رو بی ارزش و بی جواب کنه.
در مرام ملکوت مگه محبت جایی نداره؟
مگر ما رو بر محبت خلق نکردن؟
مگر به امید چیز دیگری اومدیم به میدون؟
من فکر نمیکنم هیچکس واقعا اینطور بوده باشه. هرچند امروز طور دیگری فکر بکنه.
آخه ما هیچیمون از خودمون نیست.
و میگن لا حول و لا قوة الا باالله
Folaani
Friday 18 April 2008, 12:59PM
ما فقط پاچه خارا هستیم و بس.
و افتخار میکنیم که پاچه خار خداییم.
پاچه خاری ما از سر فضل فروشی نیست.
از سر ایثار و غرق بودن در عشق الهی هم نیست.
پاچه خاری ما عین حقیقت پاچه خاریه.
عین حقارت در برابر عظمت حقیقی.
البته دوستان ببخشند اگر میگم «ما».
من اول خودم پاچه خارم.
دوم هرکس خواست به خودش نسبت بده.
شایدم شما بخواید پاچه خاری دیگه ای غیر از اینکه من گفتم داشته باشید.
شاید یه پاچه خاری متعالی رو ترجیح بدید.
خودتون میدونید.
ولی من گفتم بدونید قضیه چیه.
این کلوب ما جنسش چیه و موسس اون کیه.
کلوب ما درش همیشه بازه.
آخه پاچه خار حتی جایی رو هم مال خودش نمیدونه.
واسه ما یه گوشهء خلوت کافیه.
اما اگر دوست داشتید احترامی بذارید یا ترحمی بکنید بر این پاچه خار، خودتون میدونید.
وگرنه کلوب هم مال خداست.
:smile07::smile07::smile07:
شيفته
Sunday 20 April 2008, 07:09AM
پاچه خار كه چه عرض كنم وپاچه خاري كمي با ريا توام است .مثلا شخصي كه مقامي دارد و صاحب اختياراتي است ،شخص پاچه خار براي دستيابي به اون امكانات حتي اگر از دل هم علاقه اي نداشته باشد ولي ظاهرا مدام در مدح و سراي شخص قدرتمند است .بنده شخصا ترجيح مي دهم براي خودم از لفظ "فرصت طلبي"استفاده كنم كه هم بار شوخي تاپيك شما را دارد و هم شخص فرصت طلب هدفي در سردارد كه براي رسيدن به آن هيچ فرصتي را از دست نمي دهد .
بنده حقير سراپا تقصير هم براي جلب نظر و عشق و رضاي او هيچ فرصتي را از دست نمي دهم . :)
Teshneh
Monday 21 April 2008, 10:02PM
فكر كنم شرف و كرامت باجه خار خيلي بيشتر از فرصت طلب باشه
حتما منظور فرصت جو بوده!
شيفته
Tuesday 22 April 2008, 07:11AM
فرصت طلب در قبال فرصت جو مانند پاچه خار است در مقابل ستايشگر .پس فرصت طلب براي در برداشتن بار طنز اين تاپيك مناسبتر به نظرم رسيد .
Folaani
Tuesday 22 April 2008, 01:47PM
پاچه خار كه چه عرض كنم وپاچه خاري كمي با ريا توام است .مثلا شخصي كه مقامي دارد و صاحب اختياراتي است ،شخص پاچه خار براي دستيابي به اون امكانات حتي اگر از دل هم علاقه اي نداشته باشد ولي ظاهرا مدام در مدح و سراي شخص قدرتمند است .
بنظرم در اینکه پاچه خار بخاطر نیاز و خواسته های خودش یا ترس و غیره پاچه خاری میکند حق با شماست. بنده هم قبلا روشن کرده ام.
اما در اینکه ریا باشد فکر نمیکنم. چون چیزی درمورد مورد نظر بنده و در برابر خداوند متعال پوشیده نیست و این پاچه خار مورد نظر، با خداوند تعارف و دروغ و دو رویی ای هم ندارد. پاچه خار عین حقیقت و خواسته های خودش رو خالصانه بیان میکنه. هرگز به خداوند دروغ نمیگه. اگر واقعا عاقل باشه و مفهوم پاچه خاری مورد اشارهء ما در این تاپیک رو فهمیده باشه. وگرنه باید گفت پاچه خار احمق!! درحالیکه تعریف از خود نباشه، ولی ما فکر میکنیم که باهوش هستیم!! واسه همین هم هست که پاچه خاری خدا رو در عین بعضی موانع و وسوسه های ظاهری درپیش گرفتیم.
تفاوت پاچه خار مورد اشارهء ما با پاچه خارهای معمول (که معمولا پاچه خاری غیرخداوند را میکنند)، و مورد پاچه خاری، یعنی خداوند، با غیر خداوند در همینجاست.
اگر روشن و قانع نشدید بعدا بازهم بیشتر روش صحبت میکنیم.
بنده شخصا ترجيح مي دهم براي خودم از لفظ "فرصت طلبي"استفاده كنم كه هم بار شوخي تاپيك شما را دارد و هم شخص فرصت طلب هدفي در سردارد كه براي رسيدن به آن هيچ فرصتي را از دست نمي دهد .
بنده حقير سراپا تقصير هم براي جلب نظر و عشق و رضاي او هيچ فرصتي را از دست نمي دهم .
بله پاچه خار با فرصت طلب نزدیکی زیادی داره.
اما در واقع پاچه خار یک درجهء فعالتر و زیرک تر هست و فرصت طلبی براحتی و بطور مورد انتظار، زیرمجموعهء پاچه خاری مورد اشارهء ماست. مسلما پاچه خار ما پاچه خاری عملی/فعال میکنه و مسلما فرصت طلب هم هست. چون چیزی که پاچه خار در جواب پاچه خاریش انتظار داره میتونه شامل هرچیزی باشه، منجمله هر نوع فرصتی. یعنی هرچیز نیکی که براش قابل درک و جذب باشه.
حالا پاچه خار از تمام قدرت و توانایی هاش در هر دو بعد بهره میبره. هم در پاچه خاری و هم در جذب چیزهایی که پاچه خاری براش فراهم میکنه.
پاچه خار ما باهوش و زیرک و خردمند هست. فراموش نکنید!
پاچه خار ما خودش رو محدود نمیکنه و از هیچ توانایی و پتانسیل خودش صرفنظر نمیکنه. اگر بتونه همه رو همزمان بکار میگیره در راه نیازها یا اهداف خودش.
پاچه خار کاملا منعطف هست. پاچه خار حتی روی پاچه خاری هم تعصب نداره و نمیخواد لزوما تا ابد صرفا پاچه خار بمونه. پاچه خار تنها از پذیرش و تعامل خردمندانهء خودش با واقعیت هایی که درک کرده، درمورد خودش و خداوند، شکل گرفته.
فرار از دردسر و رنجهایی که نمیخوادشون تنها جنبهء اولیهء پاچه خاری هست و حداقل انتظار یک پاچه خار.
اما حتی پاچه خار هم میتونه دردسر و رنجی رو که قدرت روبرو شدن باهاش رو درخودش میبینه و دستاوردهای ارزشمند اون رو میخواد و ترجیح میده (ولو فقط سرعت در پیشرفت باشن)، مختارانه انتخاب کنه. گرچه مسلما اگر مفت همون چیز رو بهش بدن رد نمیکنه.
چون پاچه خار اینقدر باهوش بوده که بفهمه واقعیت وجود خودش و خداوند چی میتونه باشه و سازگاری ها و تناقضها در تصورات در این باب درکجاست و فرصتها در کجا میتونه باشه و اینقدر هم صفات احمقانه ای مثل غرور رو از وجود خودش پاک کرده که دیگه میدونه چی واقعا تفاوت داره و چی نداره و چی رو باید انتخاب کرد و ترجیح داد و چی رو نه.
پاچه خار خدا در اینجاست که تفاوت اساسی داره. کسی نمیدونه واقعا با پاچه خاری خدا تا کجا میشه رسید. شاید تا اوج بشه رفت. چون اصولا خداوند ما رو برای به اوج رسیدن آفریده، خداوند خودش گفته پاچه خاری مجازه و خوب و پاچه خاری هم بکنید، خداوند قادر مطلقه، خداوند همه چیز رو میدونه و پاچه خار هم اینو میدونه، پس ریا و دروغی درکار نیست. حتی شاید خجالتی هم درکار نیست.
خداوند و پاچه خاری او میتونه مفهومی خیلی متفاوت با پاچه خاری های عادی پیدا بکنه/درواقع داره؛ فقط در ظاهر اشتراک هست. پاچه خاری های عادی اصلا مشروع نیستن.
پاچه خاری عادی مثل خیلی از اعمال دیگه هست که به این علت نامشروع هست که دربرابر غیرخداوند حقانیت نداره. مثلا بت پرستی اشتباه هست و اشتباه گرفتن موضوع مورد پرستش.
غرور برای هرموجودی الا خداوند نادرست هست. مگر خداوند خودش نگفته که یکی از صفاتش غرور هست؟
خداوند کمال مطلق داره و بنابراین خیلی چیزها که به هیچ موجود دیگری روا نیست بهش رواست. اونهم احتمالا بطور بی حد و بی شرط میتونه باشه.
مثلا پاچه خاری و مفت خوری ما حد و شرطی نمی شناسه و خجالت هم نمیکشیم!!
البته اینها نظرات بندهء حقیر پاچه خار خداوند بود.
اگر جایی بنظرتون اشتباه هست یا نقصی داره و شما نظر دیگری دارید بفرمایید.
شيفته
Tuesday 22 April 2008, 02:16PM
خيلي جالب بود و چه با حوصله :)
Teshneh
Tuesday 22 April 2008, 05:46PM
فرصت طلب در قبال فرصت جو مانند پاچه خار است در مقابل ستايشگر .پس فرصت طلب براي در برداشتن بار طنز اين تاپيك مناسبتر به نظرم رسيد .
این تناسب در صورتی درسته که بگیم شیطان پاچه خار بوده نه جاه طلب!!!!حالا تشخیص با خودتون
Folaani
Monday 28 April 2008, 01:57PM
فرصت طلب در قبال فرصت جو مانند پاچه خار است در مقابل ستايشگر .پس فرصت طلب براي در برداشتن بار طنز اين تاپيك مناسبتر به نظرم رسيد .
البته روشن کنم که این تاپیک طنز نیست. ولی لحن طنز هم دارد و از طنز برای مقصود خویش استفاده کرده است.
در جریان بنا به دلایلی، منجمله مفرح نمودن مومنین عزیز، از کمی چاشنی طنز هم خودداری نشد.
حتی عنوان هم پیش از آنکه طنز باشد چیزی غیر از طنز است.
بنظر بنده پاچه خار اصطلاح خوبی رسید که از همه دقیقتر و گویاتر و در عین حال کوتاه است.
بقیه مناسب نبودند. بعضی هم که بی تربیتی است :D
این اصطلاح که فکر میکنم اخیرا در سریال های تلویزیونی برای اولین بار ابداع شده چیز بدردبخوری برای ما شد :)
Folaani
Monday 28 April 2008, 02:01PM
ما پاچه خار خدا هستیم.
اگر نیستیم پس چه هستیم؟
آیا چیز دیگری هم هستیم که حالا بخواهیم پاچه خار نباشیم؟!!
بنظر بنده یک ذره عمل بهتر از ادعا و شعار و تئوری است.
بعد از سالهای عمرمان که تاکنون سپری شد بنده شخصا به این نتیجه رسیدم.
و الله اعلم.
ali7153
Monday 28 April 2008, 02:04PM
يه كلام: آخدا كوچيكتم
خيلي با مرامي
ولي من خيلي بي معرفتم
Folaani
Tuesday 6 May 2008, 09:38AM
یا وهاب و یا وهاب و یا وهاب
انک انت السبحان
قادر علی کل شیء
ذوالجلال و الاکرام
خداوندا چشم امید من به توست
به دستان تو
همهء راهها به آخر رسید
و همهء جوابها به تو ختم شد
و من میخواهم همه چیز بر تو باشد
و جز تو هیچ
و نه من
ولی تو
نمیدانم آیا گناهیست یا خطایی
که اینچنین مناجات را فاش میکنم
نمیدانم
همچون بسیاری چیزهای دیگر
همچون همه چیز
و باز پاسخ به تو ختم میشود
و راه حل تنها تویی
پس دیگر بار، و هر بار، و در هرچیز تنها چشم بر دستان تو دوخته ام
که مرا جز تو پناهی نیست
یا وهاب
Folaani
Tuesday 6 May 2008, 10:07AM
یا خبیر و یا خبیر و یا قادر
نمیدانم از من چه میخواهی
چه میخواستی
و من چه دارم
و اگر بر من است
و بر دانستن و باور من
که میگویند اینچنین است
باور دارم که هیچ ندارم
باور آوردم
پس کنون چه میخواهی خداوندا
اگر هزار سال بگذرد، گمانم آنست که باز میگویم هیچ ندارم
و باز چشمانم بسوی آسمان خیره میشود
شاید در جنگلها ضجه زنم
همگان بر من هیچ گشتند
دیگر جهنم و بهشت برایم جز قصه ای تلخ و شیرین نیست
کفر است بر من که تو را جز به رحمتت بشناسم
و ناحقیقت و دروغ خواهد بود اگر چیز دیگری بگویم
گرچه در اطراف پر از تناقض است
گرچه دیگر نمیتوانم هیچ چیز را توجیه کنم
من به هیچ بودن رسیدم
و تنها تو ماندی
همچون ماهی کوری در میان اقیانوس عظیم
سرگردان و غمگین
تو کجایی خداوندم؟
آیا از ماهی کوری انتظاری میرود
و اگر میرود مرا چه سود
که من از خویشتن انتظار ندارم
و تنها از تو دارم
چرا که من خویش را به هیچ بودن شناختم
پس مرا پاسخ گو
بزرگترین بزرگان اگر مرا نکوهش کنند
من همان هستم که بودم
چرا که دیگر هیچ دروغی در میان نیست
من ماهی کورم در اقیانوس
که بدنبال رویایی میگردد که هر شب در خواب میبیند
گویی خاموش نشوم هرگز
تا جانم به سر آید
و چشم بر دستان تو دارم
هر لحظه
هر دم
هر نگاه
تا شاید روشنایی را ببینم
امید دارم که پیش از مرگم
خیلی زود
پیش از آنکه نمیدانم چه بر سرم خواهد آمد
و کسی چه میداند
مرا از خویش اطمینانی نیست
جهان را از ضجه های خویش پر کردم
فریاد زدم
جیغ کشیدم
از تو که قادری انتظار دارم
نه بر آنکه من حقی دارم
من نمیدانم چه هستم
و دیگر برایم مهم نیست داستانها
من یک کششم
یک نیرو
یک شعور
و تو تنها نقطهء امید من هستی
من به حقیقت زیبایی امید دارم
و آنرا جز تو تحقق بخشی نیست
و اینک نیز برایم جز بی جوابی نیست
Folaani
Tuesday 6 May 2008, 10:13AM
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
و من ندانستم که حقیقت چیست
جز آنکه منم محتاج
و تویی امید
و آنچه نیاز مرا برآورده نمیسازد
و آرامم نمیبخشد
باور آوردم که افسانه است
و اگر من افسانه ام
پس مرا محو گردان
باز خواهم گشت به عدم
اگر تو میخواهی
که وجود من جز آن رویا را از تو نمیخواهد
هو الحق لا اله الا هو
هو الحق لا اله الا هو
هو الحق لا اله الا هو
Folaani
Tuesday 6 May 2008, 11:05AM
گاهی گمان میکنم، اینک من خودخواه ترین خودخواهانم
روزگاری اینچنین نبود
روزگاری که خویش را در آن جاهل و احمق میدانم
چه کسی میداند
چه کسی میداند جز تو
ولی امروز خودخواهم
بی نهایت خودخواه
هیچ گشتم
و بدنبال همه چیز گشتم
و آن تو بودی
و آن تو هستی
دریافتم که جز خواستن چیزی نیستم
و هر آنچه بخواهم، از آنچه تو را بر آن میشناسم بیرون نیست
و تو بی حدی
حداقل کسی نگفت که حدی داری و خود نیز نگفتی
تو گفتی هر آنچه خواهی توانی
و محدودیتی بر غنایت نیست
و آنچه بخواهی هماندم میشود
پس از چه روی از تو نخواهم
و از چه روی خودخواه نباشم؟
که من که خود را مالک نیستم
و خواسته های خویش را نتوانم بر آورم
و به زانو درآمده ام
کفر است اگر تو را نخوانم
و از تو نخواهم
و همه چیز را به تو حواله ندهم
التماس میکنم نگو نه
و بگو من چه میتوانم از تو بخواهم
آیا نه سعادتم را؟
و من ملتمسم
بر درگاه تو
و از تو خواهش دارم
یا وهاب و یا ستار و یا علیم و یا قدیر و یا قادر
اگر بر صفات بی شمارت آنچه را نام بردم که میخواهم
تو عفو گردان
ذوالجلال
و مرا معذور بدار
من چیزی جز آنچه تو خواهی نمیدانم
Folaani
Tuesday 6 May 2008, 11:08AM
خفه نمیشوم، مگر آنکه خفه ام کنی.
میدانم هرچه میگویم از خطا و گناه بری نیست
اما گناه چیست
بگو بر کودکت
من نمیخواهم بزرگ باشم
اگر در بزرگی آنچه جذبم میکند نیست
کودکی بودن بهتر، تا بزرگی که هیچ نمیداند
آنکه عشق و محبت را نشناخت، نمیشناسم
Folaani
Wednesday 21 May 2008, 01:49PM
با سلام.
عرض پاچه خاری!
چند روز نیامدم چون چیزی نداشتم برای ارایه.
اما دیگر دیر شد.
گفتم مراتب پاچه خاری خود را به عرض برسانم.
به گمانم ما را در جهان جز مقام پاچه خاری نسیب نشد.
اما نمیدانم؛ براستی نمیدانم. شاید هم بیشتر.
ما همه چیزمان از توست.
حتی زبان شیوای پاچه خاری و شعر و نثر زیبایمان.
البته اگر براستی زیبا باشد.
امیدوارم که مقبول افتاده باشد.
حال نگران شدیم که چند روزی در پاچه خاری بسته باشد، مبادا چیزی را ازم بگیری.
البته گویا آنچه در دفتر خوب تو نوشته شود به این آسانی ها پاک نمیشود.
اما بهرحال، کار از محکم کاری هم عیب نمیکند.
کسی چه میداند؛ شاید هم کسی میداند؛ از کجا معلوم شاید بابت این کارها هم اجر پاچه خاری ما را بیشتر و بیشتر کردی.
بهرحال غرض این بود که مقام پاچه خاری خود را حفظ کنم و دوام و جلایی بخشم.
چه حالی میدهد پاچه خاری!
عجب راهی پیش روی ما گستردی.
خدای ما آن است که از چنین راههای ساده و حقیرانه ای نیز ما را نعمات فراوان میبخشد و از بلایا بدور میدارد.
و او خدای من است.
همان که میخواستم.
تشکر میکنم خدایا.
Folaani
Friday 1 August 2008, 01:21PM
با سلام خدمت خدای عزیزم.
بابا زودتر به ما میگفتی پاچه خاری اینقدر خوبه ما از اول پاچه خار میشدیم بجای اینکه کلی دور خودمون بچرخیم.
میگن آب در کوزه و ما گرد جهان میگشتیم.
Scorpion
Saturday 2 August 2008, 11:04AM
دعای حضرت امیرالمومنین رو مطالعه کنید شاهکاریست در ستایش خداوند متعال
Folaani
Wednesday 6 August 2008, 11:00PM
بابا دعای حضرت کجا و پاچه خاری ما کجا.
بنظر منکه چندان قابل مقایسه نیست. و این مقایسه ناپذیری نه تنها در مقیاس هست (که امری روشن هست)، بلکه در ماهیت هم وجود داره. حالا میزان این تفاوت رو نمیدونم چقدر هست.
ستایش حضرت با پاچه خاری ما فقط ظاهرش قابل مقایسه سطحی هست. و نه در مقیاس و نه در ماهیت.
پاچه خاری ما با ستایش حضرت که از روی شناخت و خواستن خود خداوند بخاطر این شناخت و عشق متعاقبی که نسبت به خداوند دارن هست تفاوت داره بنظرم. تفاوت اساسی. خیلی فاصله هست.
مثلا ایشون شاید به خداوند بگن «همینا که بهم دادی از سرم خیلی زیاده و اگر نداده بودی بازم تو رو میپرستیدم»؛ ولی من میگم «دستت درد نکنه خیلی ممنون، بازم یه چیزای دیگه ای هم میخوام» :D
حالا بنظر شما فرقی داره یا نداره؟
تناسبش کجاست؟
Folaani
Wednesday 6 August 2008, 11:12PM
آره خدا جونم تو که اینقدر با مرامی و همه چی داری و تموم هم نمیشه، بازم بده بیاد. اگر میخوای برات لیست اقلام ضروری رو بفرستم :D
ضمنا اصلا خوشم نمیاد منو بندازی توی جهنم!
البته احتمالا اون موقع هم پاچه خاری کنم که منو بیاری بیرون.
پس از این لحاظ یه شباهت ظاهری با حضرتت داریم. ولی باور کن فقط ظاهرش شبیه هست. باطنش فرق میکنه خودت میدونی دیگه :D
بابا حضرتت یه چیزی گفته به ما چه مربوط آخه. یوقت نکنی این کارو :smile22:
یه ورزشکار قهرمان ممکنه ۱۵۰ کیلو وزنه بزنه و خیلی هم حال کنه و لذت ببره از ورزش و کار و بارش، اما به من درپیت چه مربوطه آخه؟ زیر ۱۵۰ کیلو وزنه له میشم میمیرم :(
Folaani
Wednesday 6 August 2008, 11:25PM
در این دنیا همه دهان ما را سرویس کردندی.
آخوندها، بروبچ حزب ا... و بسیج، ...
خلافکارها، ضد خدا و ضد آخوندها ...
آخوندها و دیگران یکطور دهان ما را صاف کردند.
آن دیگر ها هم یکطور دیگر.
نمیدانم چرا همه از هر نوعی صرفا دهان ما را صاف میکنندی :D
یکی میگه ۱۵۰ کیلو وزنه بزن وگرنه دهنت سرویسه (در عین اینکه وزنه هم همین کار را میکند).
یکی میگه میری جهنم تا ابد هم دهنت بدتر از اینجا سرویس میشه.
یکی میگه بهشت فقط اونور اینور قبض آب جدا قبض گاز جدا اونور هم حساب و کتاب جدا.
ظاهرا دستهء اول در این دنیا و آن دنیا قصد سرویس کردن ما را به یک نوعی دارند.
دستهء دوم در این دنیا قصد سرویس کردن دهان ما را دارند. شاید هم بعلاوه آن دنیا!
بهرحال حداقل عده ای از آنها میگویند که به جهان دیگری اعتقادی ندارند.
و عده ای دیگر هم میگویند که این قضایای دهان سرویس شدن در دنیای دیگر بنوعی خالی بندی است.
خلاصه ما که توان پرداخت قبوض را نداریم و حساب و کتابمان خراب میباشد، از عهدهء هیچکدام از این دو گروه هم برنمی آییم. و امید چندانی نبود یا اینطور بگویم که خیلی بیش از حد مورد انتظار سخت بود (با توجه به اطلاعات موجود و رسیده از منابع مذکور و غیرمذکور در این زمینه). از اینرو صراط مستقیم پاچه خاری را در پیش گرفتیم.
خداوندا از ما قبول بفرما و هر دوی این دسته ها را در این مقصودها ناکام بگردان. الهی آمین!
Folaani
Wednesday 6 August 2008, 11:39PM
ای پاچه خار مبتذل :mad:
خیله خب غلط کردم :smile22:
عصبانی نشو :smile34:
در مرام پاچه خاری ما هیچ عظمتی نیست جز حقارت.
اما مگر یک چیز.
اگر آن خود حقارت دربرابر عظمت باشد.
--------------------------
راستی دوستان لطفا اصطلاحات و نامها و گله ها و ... ی بکار رفته در متون را زیاده جدی نگیرند و تفسیر اضافه و نامربوطی نکنند. این مطالب صرفا مربوط به این تاپیک و موضوع و محتوای آن میباشد، همراه با کمی مایه برای مفرح ساختن دوستان. البته برای ما پاچه خاری مهمتر از اینست و آنهم اگر باشد بازهم برای پاچه خاری خداوند است و جلب ترحم او. گرچه دروغ نمیگویم و آنچه ورای مایه و ظرفیت توجیه طنز است آنچه است که احساس میکنم، اما برای ما این گله ها کاربردی ندارد جز در دلی با خدا و پاچه خاری او.
cast away
Thursday 7 August 2008, 05:09PM
خدایا تو مارا پاچه خار آفریدی یا ما تورا خواهان پاچه خاران ساختیم؟ در اولی نقص تو ظاهر است و در دومی ناقص بودنه تو،چه کنیم در این سردرگمی؟ :smile22:
Folaani
Saturday 9 August 2008, 03:07PM
بله؟
میشه بیشتر توضیح بدید؟ :smile09:
cast away
Sunday 10 August 2008, 08:52PM
اگه کسی منظورمو متوجه نشده باشه شما قطعا شدی.
هرکسی از ظن خود بشه یاره من یهتره.
ghadem
Sunday 10 August 2008, 09:41PM
لعنت خدا بر بهائیت
Folaani
Monday 11 August 2008, 06:41PM
اگه کسی منظورمو متوجه نشده باشه شما قطعا شدی.
هرکسی از ظن خود بشه یاره من یهتره.
قطعا؟!
یعنی ۱٪ هم امکان نداره؟ :D
مگه شما خدایی که میگی قطعا؟
لعنت خدا بر بهائیت
ای وای در تاپیک پاچه خاری هم لعنت میفرستند :(
شگون نداره ها :D
Folaani
Monday 11 August 2008, 06:47PM
شاید من تنها قادر به یک چیز هستم.
و آن اینست که آنچه را میخواهم برای همگان بخواهم.
دیگر نمیدانم چیست.
یا چیزی اگر هست، برای من چه سود.
چگونه میتوان میان واقعیت و باور آشتی ایجاد کرد؟
و اگر نشد باید کدام را برگزید؟
واقعیت اینست که من باید اساس را بر این بگذارم به خدایی نیاز دارم که خود بدان احساس نیاز میکنم.
از خدایان دیگر مرا چه سود؟
و چگونه خدایی را که بدان عشق میورزم وا گذارم و بسوی خدایانی دیگر بروم؟
بر چه اساس؟
حانيه
Saturday 16 August 2008, 07:27PM
غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن روز و شب عربده با خلق جهان نتوان كرد
امـين
Sunday 17 August 2008, 11:27AM
نه آداب و نه ترتیبیدوست خوبم مشكل همين جاست !!
شما چه طور مي تواني در جلوي بزرگي قرار بگيري و ادب رو رعايت نكني !
لازمه رابطه كوچك با بزرگ رعايت ادب است ... ادب نداشته باشي توهين كردي به آن بزرگ ... نزديكي و انس با خداوند بسيار شيرين و زيباست امــا آنگـاه كه با ادب همراه باشد ...
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿12﴾ طه
اين منم پروردگار تو پاىپوش خويش بيرون آور كه تو در وادى مقدس طوى هستى ﴿12﴾ طه
به محظر خداوند با ادب بايد وارد شويم...
دست خدا امانت:smile07:
Folaani
Wednesday 20 August 2008, 01:03PM
هان این گفتهء کی بود نقل کردید؟ مال بنده بوده؟
اگر بله لطفا بیشتر توضیح بدید که بنده کجا بی تربیت بودم و چطور آداب و ترتیب نجستن رو میشه با بی تربیتی دقیقا یکی دونست.
ضمنا تفاوت خدا و رابطهء مخلوق رو با خداش با موارد دیگر درنظر بگیرید! حتی رابطهء مخلوق و پیامبر و ولی هم از این نوع نیست و ماهیتا تفاوت میکنه. بنظرم اینطوره!
مثلا ما به خدا میگیم «تو» و فکر نمیکنم کسی با این مخالفتی داشته باشه. اما به بزرگان دیگه اغلب بجای این نوع خطاب «شما» گفته میشه.
مخلوق یک خلوتی داره با خدای خودش که هیچ چیزی در عالم شبیه اون نیست و ماهیتش فقط مخصوص به خودشه.
خصوصیات و واقعیتهای خاص خودش رو داره.
فرضا اینکه خداوند هیچ واسطه ای برای دریافت نیت و حال و حرف قلب ما نداره؛ پس نیازی به یکسری تشریفات و آماده سازیهایی که در گفتار عمومی یا گفتار با دیگران داریم نیست. چون علت ضرورت یا مفید بودن خیلی از اینها بر پایهء خصوصیات و تدبیر خاص خودشون هست. مثلا برای اینکه مردم برداشت دیگری نکنن، احترام خودمون رو نسبت به اونها ابراز کرده باشیم تا بدونن، و خیلی مسایل دیگه.
خلاصه این بحث خیلی ظریفتر و پیچیده تر از این کلیتی هست که شما مطرح کردید. شما در این وادی هیچ محتوای خاصی رو که روشن و دقیق باشه و معیار بدیهی ای بدست بده ارایه نکردید و ضمنا این نوع گفتار شما بیشتر مستعد مغلطه، و همچنین اتهام هست که برای شما مسئولیت آوره.
یاد داستان موسی و شبان می افتیم! خب قضیه هم همونه.
خضری باید.
Folaani
Wednesday 20 August 2008, 05:00PM
به اعتقاد من معیار در رابطهء خالق و مخلوق نزدیکی و خلوص است و هرچه واقعی تر دیدن این رابطه.
البته مسلما منظورم از نوع مثبت است، نه فرضا حالتی که خدای ناکرده مخلوق با خداوند سر عناد و ستیز لفظی خصومت آمیز بیابد.
از آنرو هر چیز دیگری که این رابطه و حالت را تحت تاثیر منفی قرار دهد میتواند کنار گذشته شود. چراکه از این هدف در این رابطه بالاتر نیست.
خداوند به تعارف و تشریفات ما بی گمان بی نیاز است و از نیت و حالت ما مطلقا مطلع.
مهم همان نیت و حالت ماست و نه چیزی که میخواهد آنرا به غیر خدا ثابت کند.
از آنرو بود که موسی درحق شبان اشتباه کرد و نسبت به او مسئولیت به گردنش آمد.
آیا موسی شک داشت که شبان خدای خودش را درحد توان و فهم خودش دوست دارد و به خدایی او معترف است؟ یا فکر میکرد ستایش خداوند تنها با تشریفات و الفاظی که خودش میشناسد ممکن است؟
هر انسانی با دیگری متفاوت است. از نظر خصوصیات شخصی فعلی و همچنین میزان شناخت و مرتبه. و نمیتوان انتظار داشت همگان یکسان باشند و از یک راه و یک شکل به عبادت بپردازند. که در ظواهر ضرورتی نیز وجود ندارد.
آن شبان مسلما نمیتوانست با روشی که موسی ارایه داد به آنقدر خلوص و نزدیکی و حالی که در آن واسطه های مادی و تشریفات غیر در آن توجه را به خود معطوف ندارند دست یابد. شاید هم بکلی آنرا بلد نبود و توان انجامش را نداشت. بهرحال پس از آن خموش گشت و حداقل دیگر چنان شوری نداشت.
شاید همان روش برای موسی کاملا عادی بود و اصولا راهی که از آن به مراتب بالا و شناخت بیشتر خداوند نایل شده بود. شاید برای او این روش در گفتار و عبادت به ایجاد رابطهء ذهنی ای که نیاز داشت کمک میکرد. کسی نمیداند. این به ذهنیات و یافته ها و تجربیات و خصوصیات هر شخصی برمیگردد.
هرکس محبت و نیاز خود را به محبوب طوری بروز میدهد.
سخن در این باب زیاد میتوان گفت، و گفتارم ممکن است دقیق و بی خطا و کامل نباشد، اما فکر میکنم همین اشارات کفایت میکند.
و ا... اعلم - پاچه خار عظمی فلانی
۳۰ مرداد ۱۳۷۸
Folaani
Wednesday 20 August 2008, 05:04PM
بگذارید خداوند آزاد باشد.
او را نفروشید و نرخ بر او نگذارید.
و سعی نکنید درهای رحمت را بسته ببینیم.
که در نیاز مخلوق به رحمت خالقش حدی نیست.
و نه بر رحمت او میتوان حدی قایل شد.
و ایندو آیا یکی نیستند؟
Folaani
Wednesday 20 August 2008, 11:00PM
کفش درآوردن که راحته. میخوای دربیاریم :D
منظور بنده آداب و ترتیبی هست که نشه براحتی از عهدش براومد و ما رو از هدف اصلی که نزدیکی و راز و نیاز با خداست دور کنه، یا اینکه اصولا آداب و ترتیب ضروری ای نیست.
من میگم برای درخواست و راز و نیاز با خدا لزوما نیاز به هیچ الگوی خاصی نیست.
نیاز به اینکه فقط یکسری دعای کلیشه ای رو تکرار کنیم و چیزی رو که خودمون واقعا دلمون میخواد به خدا با زبونی که برامون طبیعی و دوست داشتنی هست بگیم در خودمون خفه کنیم نیست. شما با اینا مخالفی؟
مثل چیزی که حضرت موسی درموردش اشتباه کرد. با اینکه پیامبر بود.
این مثال شما هم جای خودش، اما نتیجه گیری کلی و تعمیم دادن شما ازش خیلی مبهم هست. چیزی در این باب ثابت نشده. لطفا اگر ایرادی به جایی از گفتار و تفکر بنده دارید دقیقا مشخص کنید تا بشه روش بحث کرد. منظور خودتون رو دقیق تشریح کنید و معیار روشن و مطمئنی بدست ما بدید که هرجایی باید چه آداب و ترتیبی داشت. مسئله اینه! شما یک مطلب کلی بیان میکنید که ما با اون مشکل خاصی نداریم، اما مشکلی رو هم از ما حل نمیکنه.
شما میگید که آداب مفید/ضروری وجود داره/در هر چیزی میتونه وجود داشته باشه. اما مسئله همین هست که معیارش چیه و کجا و چطور و چیا و غیره. جزییات. ممکنه من چیزی رو ادب و آداب ضروری بدونم و کس دیگه چیز دیگه رو. تفاوت میتونه خیلی زیاد باشه. از یک حد خیلی تشریفاتی و سختگیرانه تا یک حد خیلی خودمانی تر و راحتتر. بنظر شما لزوما باید در هرچیزی ما سختترین و سنگین ترین نوع رو انتخاب کنیم و نیرو و وقت و تمرکز خودمون رو ناچار صرفش بکنیم؟ آیا مسایل مهم دیگری هم در این میان وجود نداره و اولویت اونها نمیتونه بالاتر باشه؟ حداقل باید تعادل بهینه ای میان پارامترها برقرار کرد یا نه؟
موسی رفت به اون سرزمین مقدس و خدا بهش این دستور رو داد. چیز بیشتری رو نمیشه سرخود ازش نتیجه گرفت و بدیهی و قطعی دونست. بهرحال به موسی هم ایرادی در این باب نمیشه گرفت. چیزی رو نمیدونست/نکرد و بهش دستور مستقیم رسید. بی ادبی جایی هست که آدم بدونه کاری ضروری هست و نکنه و ضمنا ماهیت اون قضیه و علتش هم باید در حیطهء ادب باشه. شاید بعضی مسایل میتونن دلایل دیگری (هم) داشته باشن. البته منظورم این مورد خاص نیست و بنظر استنباط شما از این مورد خاص درست میاد.
من دوست ندارم فقط دعاهایی رو بکنم که برام فقط تکرار الفاظ هست و واقعا نمیخوامش و تناسبی میان اون و وجود و خواهش های فعلی خودم نمی بینم، و در مقابل خواسته ها و حرفها و زبان دل خودم رو سرکوب کنم. اینکه گویندش فلان فرد بزرگ بوده به من چه ربطی داره؟ اون بزرگ بوده و این احتمالا درواقع خواست و زبان دلش. منم الان نیاز و احساس خودم رو دارم و از روش خودم احساس خلوص و نزدیکی و صداقت و شور بیشتری میکنم. حداقل باید بتونم درکنار سعی در درک و الهام گیری و تاثیر مثبت پذیری از کلام بزرگان سهمی رو به زبان گویای خودم هم اختصاص بدم یا نه؟
دیگه خود دعا و راز و نیاز که زوری نمیشه! امر و نهی شرعی جای خودش. اما اینکه دیگه درخواست و زبانت هم صرفا کلیشه ای باشه یخورده غیرمنطقی بنظر نمیاد؟ یعنی من در عین اینکه دلم چیز دیگه میخواد به زور باید چیز دیگه ای بخوام یا زبون دیگری داشته باشم. کمی شبیه ریاکاری و دروغ گویی هم بنظر میرسه! خدا زبون منو میشنوه ولی دل منو نمیبینه و صدای دلمو نمیشنوه؟ نمیدونه واقعا چی میخوام و دلم چه زبونی داره؟
بهتره سعی کنیم با افراط کاری دین رو اینقدر خشن و سنگین و غیردوستانه نشون ندیم.
در یک سایت دیگه یک عده سعی دارن بگن موسیقی بکلی حرام هست.
یکی میگه موسیقی به من آرامش میده، طرف آیه و حدیث میاره میگه قرآن خواندن آرامش میده و شما باید قرآن بخونی بجاش و وقتی موسیقی رو میذاری بجاش یعنی داری از خودت چنین ادعایی میکنی که موسیقی آرامش دهنده هست و برای آرامش باید موسیقی گوش کرد که عکس اعتقادات اسلامی هست.
میبینید که براحتی میشه مغلطه و سفسطه های ساده و پیچیده کرده.
متاسفانه مسلمانان بیشتر وقت و انرژی خودشون رو دارن روی مسایل پیش پا افتاده و بیهوده و حتی مضر صرف میکنن و سعی میکنن یک روش و مجموعهء بسته و محدود رو به همه تحمیل کنن و بگن یا این و یا هیچی. نمیدونم چرا ما باید اینقدر روی دوتا ظواهر دچار اشتباه بشیم و نتونیم استنباط های درست و بجایی داشته باشیم و معیارهای بهتری بدست بیاریم و بطن و هدف دین رو دریابیم.
بجای اینکه با آرمان گرایی و توهم غیرواقعی که احتمالا نقص و ضعف هم داره مردم رو فقط ناامید و فرسوده و فراری بکنیم، چرا نباید دنبال اثرات ملموس واقعی باشیم و تکامل و تفاوت رو که واقعیت های جهان هستی هستن به رسمیت بشناسیم؟ آیا از این راه نمیشه به موفقیت بیشتری رسید؟
بعضی مثل کسی هستن که به ورزشکارهای مبتدی میگه یا باید از روز اول دقیقا همه چیزتون شبیه ورزشکار حرفه ای و قهرمان ها باشه و یا دیگه هیچی! همون استعداد، همون تمرین، همون شخصیت، همون ... که اونها الان دارن رو باید داشته باشید.
این احمقانه و خشمگین کننده نیست؟ وقتی آدم این توان رو در خودش نمیبینه یا تشخیص دیگری هم داره که خودش تضادی میان اون تشخیص و مرام و رویهء اون ورزشکارهای قهرمان نمیبینه.
اما عده ای میگن چون اونها بهترین و موفقترین ها هستن هیچ چیز دیگری از هیچ کس دیگری پذیرفته نیست.
طبیعی نیست که آدم بهش عکس العمل نشون بده و با هر روشی که میتونه از خودش دفاع کنه؟
آخه مگر خدا رو خریدید و به انحصاری چیزی درآوردید و ما خبر نداریم؟!!
باید به این افراد گفت مگر شما قاضی شرعیات و معنویات مردم و حکم دهندهء دنیا و آخرت هستید؟
ما مخالفتی با قرآن خواندن نداریم. با دعا کردن و تقلید و سعی در گرفتن تاثیر از این راه هم نداریم.
هرچیزی جای خودش.
ولی قضیهء اون نشه که میگن طرف گفته همه چیز در قرآن هست و ما به چیز دیگری نیاز نداریم و با این استدلال دستور سوزاندن همهء کتابهای دیگر رو داده.
آیا کسی در اسلام گفته شما نباید تفریح های حلال هم بکنید و در هر موردی فقط باید قرآن بخونید؟ مگر قرآن خواندن برای مومن بهترین آرامش نیست و نمیتونه لذت بخش باشه؟
موضوع همین هست که یک مورد و یک روش و قاعده لزوما موارد دیگر رو نامشروع و غیرمفید و حتی غیرضروری نمیکنه.
برای هر آدمی در هر شرایطی ممکنه چیزی خوب باشه و تشخیص خودش هم در این میان میتونه دخیل باشه. مسلما مردم انتخابهای مختلف دارن.
شاید کسی به درجه ای یا شرایطی رسیده باشه که واقعا همه کارش بشه با دعا و قرآن خواندن و غیره.
ولی دیگری کار دیگری (هم) میکنه.
من اگر اینجا پاچه خاری نکنم شاید دیگه چندان به این سایت هم نیام.
اگر پاچه خاری نکنم اصولا دیگه خلوت و راز و نیازم با خدا خیلی محدودتر و کمتر میشه.
چون برای من جذابیتی نداره بقیهء شکلها. دعاهای رسمی اینقدر برام جذاب نیست. خیلی مسایل هست. بحثش پیچیده و حجیمه. بهرحال این تشخیص و تجربهء شخصی خودمه درمورد خودم.
در نهایت هم احتمالا نمیتونم این رویه رو حفظ کنم و بازم پاچه خار میشم؛ وگرنه میترکم!
واسه همینه که پاچه خار شدم. پاچه خار یعنی از این حد گذشته و به زانو درآمده.
نتونسته زندگی صرفا با چیزهای رسمی و کلیشه ای رو تحمل/باور کنه؛ و هر چیزی دیگری که میخواید اسمش رو بذارید.
حالا میگید ما چکار کنیم؟
وجود ما رو انکار میکنید و میگید دروغه یا چیز دیگه؟
میگید جهنمی هستیم یا بیچاره و سرگردان؟
آیا ما راهی بسوی خدا نداریم؟
آیا خداوندی که شیطان رو هم میبخشه نمیاد در حق ما هم اغماض کنه؟ در حق کسانی که غرور و انکاری هم ندارن.
Folaani
Tuesday 2 September 2008, 10:00PM
اوه اوه ماه رمضون شد.
خوب شد حواسم، ببخشید یادم، افتادا!
بابا باید اینجا رو تو ماه رمضون بترکونم.
بروبچ هم میتونن کمک کنن.
خلاصه هرچی میتونید کم نذارید.
قدرت پاچه خاری احتمالا در ماه رمضان به طرز خارق العاده ای بالا میره.
از همهء پاچه خاران دعوت به عمل میاریم.
خلاصه میخوایم پر و پاچه بلیسیما. یه کارایی بکنیم خفن.
شیطان که اینقدر قدرت و فرصت داره، ما هم باید زرنگ باشیم مثل خنگولک ها وا نایستیم فرصتها رو از دست بدیم.
دنیا و این بند و بساط همش در مقابل رحمت و محبت خدا یه فرمالیته و دلقک بازی بیشتر نیستید.
بشتابید که بازار پاچه خاری گرم باید گردد.
Folaani
Friday 5 September 2008, 01:29PM
سلام خدا جونم.
خوبی؟ :rolleyes:
میگم ماه رمضونه ها :D
گناه من حقیر در برابر قدرت و بخشش بی حد تو به حساب نمیادا. نه؟
میگم حواست که هست ماه رمضونه ها :smile05:
شنیدم تصمیم گرفتی هرچی گناه کردم ببخشی و منو یه سره بدون حساب و کتاب ببری بهشت و اینا!
دستت درد نکنه خیلی ممنون. واقعا لطف کردی. من میدونستم توی ماه رمضون میخوای بهم خبرای خوب خوب بدی :smile05:
پس دیگه تمومه دیگه نه؟
ما که چیزی نداریم پیش تو ذوالجلال.
چیزی نداریم که بپردازیم بابتش.
ولی تا دلت بخواد حاضریم پاچه خاری کنیم.
یه حرفایی هست که خودت میدونی. اگر نمیگم بخاطر اینه که ممکنه خودت راضی نباشی. وگرنه ما حرفی نداریم.
اگر خواستی بگو خب میگم.
Folaani
Monday 24 November 2008, 11:26PM
آری خداوندم
تو ذوالجلالی
یکتا
و چرا من شکوهمند نباشم؟
شکوه شایستهء توست.
و می اندیشم که نشاید مخلوق تو را از شکوه نصیبی نبودن.
چرا باشکوه نباشم؟
من خدایی تو را با چیزی از واقعیتم، از اعماق وجودم پاسخ دادم.
و اگر بزرگ نبود، آیا من بیش از این بودم و بیش از این به ذهنم میرسید؟
اندیشیدم که مخلوق تو باید باشکوه باشد.
چیزی که تو را معنایی ورای تمام پادشاهان میدهد.
تو مادری، و پدر.
و تو خدایی، ...
خدایی که با بالاترین معنایی که مخلوق حقیرت میتواند تصور کند پرستش میشود.
مگر پرستش جز اینست؟
چرا جسم خویش را به اوج نرسانم؟
چرا ذهن خویش را به اوج نرسانم؟
چرا روح خویش را با قدرتی که فراهم میسازم آزاد نسازم؟
مگر همین روح نیست که اراده اش فرمان میراند؟
میروم تا آنجایی که ممکن است.
و هیچ محدودیتی وضع نمیکنم.
نیازی نیست.
تلاش من برای توست.
گرچه برای خود، اما بازهم برای توست.
چراکه من بدون قدرت تعریفی ندارم.
و پرستشم نیز برایم معنایی ندارد.
اگر مرا در این جهان تنها گذاشتی که کاری کنم،
این کاریست که از من برمی آید.
تنها کار.
چرا بد باشد؟
از ضعیفی که تو را از روی ضعف پرستش کند چه سود؟
چه آیتیست از چنان خدا؟
و دیگر آن برای من بی معناست.
لفظها برایم اهمیتی ندارند.
باورها.
خیالات.
آنچه شدنیست مهم است.
با خضوع بدنبال قدرت بودن.
قدرتی برای تحقق آنچه که میخواهیم.
اگر خودخواهیست،
نمیدانم؛
چه میدانم.
اما قدرت حداقل ظرفیتی بیشتر دارد.
حداقل از سکون بهتر است.
از اینکه کاری نکنیم.
شکوه بودا را بیاد می آورد.
آنکه حرکت کرد.
نپذیرفت.
شورش نکرد بر تو.
چرا که تو همان خواست و معنایی هستی که در درون ماست.
آیا شناخت و میل ما به تو جز این است؟
سعادت، شکوه، ابدیت.
یا آنکه تو نیز خلاف آنرا نمیخواهی.
بودا برای خواستش تلاش کرد.
گفت خداوند من بزرگتر از اینست.
خداوند من آنچه است که من میشناسم.
من خدای خویش را، هستی شکوهمند خویش را، میخواهم.
آیا بودا مسلمان بود؟
آیا تسلیم یعنی سکون؟
نمیدانم!
من از تو آن رویا را میخواهم.
آنچه را میدانم و میشناسم.
رویایی که هر شب در خواب میبینم.
و آنقدر دیده ام که دیگر نمی بینم.
من در انبوهی از تناقض راه زیستن یافته ام.
منعطف.
بی حد و مرز.
از هرچیزی، دقیقا هر چیزی که بتوانم، به سود خویش استفاده خواهم کرد؛ حتی تناقضها!
و حتی شیطان.
سجده کننده و سجده شونده.
برای رویایم.
از هر قانون کاینات.
هر قدرت وجودم.
مهم نیست چه چیزی وجود دارد.
مهم نیست تناقضها چه میگویند.
مهم نیست مدعیان چه میخواهند.
همهء عالم دروغگویند.
جز آنان که تو میدانی.
غرور بی معناست.
دیگران بی تو بی معنایند.
بی نجات من هستی بی ارزش است.
چرا که در محدودهء وجود من قابل ستایش نخواهد بود.
ما بی تو تنهاییم.
تنها چیزی که مرا با دیگری پیوند تواند دهد، وحدت در وجود توست.
و جز تو ارزشی نیست.
آن رویا را محقق کن.
ای قادر مطلق.
خداوندم!
کوچک بودم و کوچک خواستم.
و تلاش کردم تا بزرگتر شوم.
از کوچکی هیچ حاصل نیست جز یک درس.
درس تمام هستی.
روزی باید بزرگ شد.
اینبار نه از روی کوچک اندیشی.
اینبار، از روی بزرگ اندیشی.
از روی پرستش.
از روی خواست برای سعادت.
و شاید خودخواهیست.
اما تو خود خودخواهان را آفریدی.
و شاید پایان خودخواهی تو باشی.
زمانیکه خواست با تو هماهنگ است، چرا باید از آن دست کشید؟
چرا باید انگیزهایی را که یک مسیر را طی میکنند در تعارض قرار داد؟
هنر، هماهنگی ساختن است.
هنر، حرکت است.
در خلق تضادها نه سودی هست و نه هنری.
حرکت بهتر از سکون است.
حتی اگر انگیزه با هدف ناخوانا باشد.
بخشی از مسیر مشترک است.
و روزی باید آنرا پیمود.
با آن هدف و انگیزه.
پس بپیماییم.
میگویند ما برای همین اینجاییم.
و چیست در این میان که وجود مرا تعالی میدهد و از ناامیدی می رهاند و خوشبین میسازد؟
آن وجود توست و گمان نیکو به ذات مقدست ای عاشق و معشوق ازلی و ابدی.
امید من عین پرستش است.
حداقل آنچه اکنون از من برمی آید.
به گمانم از هیچ بسی بهتر است؛
و از خیال برتر.
اگر ناقص است و ضعیف مرا را ببخشای.
که تو تویی که وجود حقیر مرا میسر ساختی.
تو خدایی!
آری خداوندم.
گواهی میدهم که تو یکتایی.
گواهی میدهم که شایسته پرستشی بی حد و مرز هستی.
و آن پرستش عشق و حل شدن در وجود توست.
که دیگر غیری در برابرت سزا نیست، جز به لطف تو.
خلقت و هویت.
تنها همین باقی میماند تا خلقت معنا یابد.
تو شایسته ای که غیری باشد که تو را بشناسد و ستایش کند.
و از شناخت و ستایش تو خود به تو ملحق گردد.
اما تو نباشد.
آنی باشد که تو را میشناسد.
میگویند به کنه ذاتت پی نتوان برد ای سرمنشاء تمام شکوه و زیبایی.
میگویم یک خدا کافیست.
و نیازی دیگر نیست.
جز همان که هست.
میگویند آنگاه که مخلوق دیگر هیچ نمیخواهد، به کمال خویش دست یافته است، و سعادت مطلق محقق گشته است...
Folaani
Monday 23 February 2009, 11:57PM
بعضی وقتا میگم آبرو ریزی کنم.
یعنی شیطونه میگه.
بابا اینقدر هم سخت و پیچیده نبود.
میگن یه خدایی بود، که قدرت بی نهایت داشت.
و هیچکس مهربون تر از اون نبود.
کریم و غفور.
وهاب و غفار.
مالک و قادر.
خب، یه مخلوقی هم حالا هست که دقیقا مچ شده با این خدا.
پاچه خار. چشم انتظار. تشنهء محبت و آرامش و امنیت.
چیز پیچیده ای درکار نیست.
اینهمه دنیا پیچیدس.
اما شاید مقصر این پیچیدگی خود آدما هستن.
چرا باید پیچیده باشه؟
مگه به چه دردی میخوره؟
دست آخر آدم میرسه به اینکه...
هیچ چیزی جز محبت ارزش و معنای خاصی نداره.
حداقل برای من مخلوق، فعلا که، چیز دیگه مفهومی نداره.
تشنهء چیز دیگری نیستم.
چرا باشم؟
جز محبت چه چیزی بی برهان، و خود، معنای خود است؟
دارم میگم. که نگی نگفتی.
زیاد بهم فشار بیاد، آبرو ریزی میکنم.
همه چیزو میکشم وسط.
چیزی که واسه مخلوقت کاری نکنه به چه دردش میخوره.
بگو ما اضافه ایم یا دیگه برآور آنچه چشم بدان دارم.
قدرت و مقام به چه دردی میخوره؟
همش وسیله هست.
وگرنه به خودی خود معنا و ارزشی ندارد.
و خدایی تو با محبت و فیضت به مخلوق معنا میشود، در نظر مخلوقت.
که اگر جز این باشد، تنها ارزش و معنایی را که میشناسم، آنچه نهایت نهایت است، شکوه بی بدیل، از تصور از خالق خویش سلب کرده ام.
چیزی دیگر شایستهء ستایش نیست.
چنان شکوهی در محبت هست که در هیچ چیز دیگر نیست.
و همه چیز در برابرش بی معناست.
محبت تنها نیاز به دو طرف دارد.
که بفهمند این شکوه و ذات بی برهان را.
و بخواهند.
یا وهاب و یا غفور.
مالک هستی و غفار. پس ببخش، که برای توست و توان بخشش داری.
قادری و وهاب. پس رحمت کن که محدودیتی نیست تو را.
در اینسو خبری نیست.
منتظر مباش.
خلاء. نیاز. انتظار.
و ما را سر کار مگذار.
صد سال دیگر هم همین است.
آنچه امروز میخواستم، آنروز هم میخواهم.
پس حرکتی نیست.
جز آنچه ناگزیرم بدان.
در جستجوی قدرت.
تا ایستاده نباشم.
حرکت کنم.
گرچه امید چندانی متصور نیست.
شاید هم باشد.
اما در این میان برای من تفاوتی مشهود نیست، که چرا امروز نه و چرا بی شرط و بی حد نه.
چرا من باید نیم کورکورانه تلاش و تقلایی بکنم.
درحالیکه...
آیا اگر کسی مرا در کوچه ها دید، چه خواهد گفت؟
و من چه پاسخ دهم؟
اگر از خالق و پدرم پرسید.
آنکه پادشاهی آسمانها و زمین را دارد.
اما مخلوقش در کوچه های خاکی سرگردان و خسته و دل شکسته سرپناهی ابدی میجوید.
برای من بی محبت، چیزی برای ماندن نیست.
و با کسی کاری ندارم.
هستی بی ارزش است برایم.
جنگ ها بیهوده است.
هر آنچه شکوه. هر آنچه قدرت.
بی محبت، سکوت و نگاهی سرد بیشتر بر نمی انگیزد.
شکوه شایستهء محبت است.
Folaani
Tuesday 24 February 2009, 12:07AM
اینک مرا تحقیر میکنند.
و پاسخ من سکوت است.
چون وقتی تو مرا بی پاسخ گذاشتی.
من نیز هستی را قابل دفاع نمی یابم.
من نمیتوانم.
آنچه در جهان هست قدرت است.
قوانین بنیادینش.
حرمت محبت بی قدرت شکسته می شود.
و این اوج ابتذال می نماید.
اوج توهین به مقدس ترین ارزش.
به والاترین مقام.
به شکوهی که نباید بکشند.
از چه بگویم برایشان؟
اگر بگویم خداوند، بگویم محبت، به سخره گرفته خواهم شد.
Folaani
Thursday 26 February 2009, 03:02AM
به شکوه.
به نور.
وهاب! بگذار آنچه باشم که هستم.
برداشت بار را انسان.
نادان ظالم.
اما من دیگر ظلم بر خویش نمیکنم.
عیب بر خویش نمی نهم.
مهم نیست من چیستم.
مهم اینست که خداوند چیست.
بگو بنام پروردگار.
کدامین چشم بخیل نخواست که خوشبختی مخلوقی را ببیند؟
و کدامین قانون به ظلم نوشت که بزرگی دیگران مرا باریست؟
یا قادر و یا وهاب، یا سامع و یا ستار، یا کریم و یا غفار.
قسم به نور.
قسم به آب.
قسم به حقارتم.
قسم به کرمهای خاکی.
قسم به آنچه زیر پای توست.
چیز دیگر نبود.
چیز دیگر نخواستم.
جز محبتت.
کاری دیگر نیست مرا.
حفره ای سیاهم.
اشتهایی از خلاء.
هر آنچه نور.
هر آنچه وجود.
به درونم کشیده میشود.
تشنه ام.
تا ابد.
سیرابم کن.
تو خود خلق کردی ای کریم.
میگویند...
راستش اصلا نمیدانم چه میگویند.
نمیفهمم.
آنقدر نفهمیدم که عمرم رو به نابودی بود.
آنقدر سعی کردم که داشتم تمام میشدم.
حفرهء سیاه میخواست بر ذات خویش غالب شود.
اما شدنی نبود.
خلاء میخواست نور شود.
اما نشد.
میگویند انسان چیست؟
باید به کجا رود؟
چه خواهد شد؟
نمیدانم.
بگذار هرکس هرچه میخواهد بشود.
اگر فکر میکند میتواند، بگذار به این راه برود.
اگر میخواهد.
اما من تنها منم.
یک وجود.
که نمیداند چیست.
و تنها چند مفهوم ساده را میشناسد.
رنج.
لذت.
محبت.
چه اهمیتی دارد چه کسی در کجا چه نوشته است؟
وقتی مرا سودی از آن نیست.
وقتی حقیقت نانوشته، اما حقیقی تر از هر نوشته، رو در روست.
در این کارزار کدام پیروز خواهد شد؟
کدام را برگزینم؟
اگر بگویم خداوند روی کاغذها نقش بسته است، و حقیقتی که وجودم میطلبد بی اهمیت است، احساس میکنم دچار کفر و نفرینی ابدی گشته ام.
اما وقتی تو را آنگونه که برایم جذاب است، صداق و خالص و طبیعی، میخواهم و میخوانم، احساس میکنم میتوانم از افسونی دیرینه بیدار شوم.
و روزی حقیقت دلپذیر را در آغوش بکشم.
دیگر باید بیدار شد.
رنج و اندوه و طلسم ها کافیست.
بگو که تو آن نوری، آن محبت بی بدیل، که وجودم را آنگونه که هست میپذیرد.
در آن چیست؟
آیا ذره ای محبت نیست؟
اگر بگردی هیچ چیزی نخواهی یافت؟
ذره ای اگر باشد، که باید باشد، چون وجود دارم، مگر کافی نیست؟
ضربدر وجود بی نهایتت کن، مساوی با بی نهایت خواهد شد.
من تو را به این بی نهایت ها و انجام آنچه مخلوق هرگز قادر به انجامش نیست میشناسم.
وگرنه به چه امیدی تلاشی کنم؟
که من هیچم، و کاینات عظیم، و تو بی حد.
مگر این امید، طمع، چشم به دست تو بودن، کافی نیست؟
مگر تشنگی ام کافی نیست.
همچون سگی دستت را لیسیدن مگر کافی نیست.
گویای حقیقت نیست؟
حجت محبت نیست؟
کدامین انسان بنام کدامین قانون حجتی بیش از این طلب کرد و آب و غذا و سرپناهی را از موجودی دریغ کرد؟
و حال آنکه در برابر انسان، تو را حدی و محدودیتی نیست.
و از ضعف و نقص دیگران تو را بیم آلودگی نیست.
چیزی بیش از این چه کسی میخواهد؟
مگر جهان ما بیش از این است؟
مگر خود نپسندیدی پسندیدنی عظیم؟
آنکه نانی به سگی داد.
شاید آنکه گربه ای را نوازش کرد.
باغچه ای را آب داد.
کسی چه میداند.
کسی به جهنم نخواهد رفت.
کافیست نانی به سگی دهی.
با گربه ها مهربان باشی.
کرمهای خاکی را تحقیر نکنی.
و هزار و یک کار کوچک دیگر.
کوچک در برابر توان تو.
اما نه به سنجش ذات محبت.
که محبت محبت است.
جای ذره ای از آن در جهنم نیست.
محبت شکوه خداوندیست.
حجت خلقت است.
چرا بعضی فکر میکنند محبت یک جزء است.
جز آن چیست؟ کدامین معنا؟ کدامین ارزش؟ کدامین چیز که برای مخلوقی خواستنی باشد؟
چرا فکر میکنند محبت ساده است.
چرا فکر میکنند محبت کوچک است.
چرا فکر میکنند بقدر کافی شکوهمند و قادر نیست؟
من هرگز پاسخ این سوالها را نیافتم.
و من اینچنین نمی اندیشم.
برای من سوالها عکس اینها هستند.
همچون آنکه، چرا باید جز محبت چیزی باشد؟
چه چیزی جز محبت معنا دارد؟
چه چیزی بی محبت شکوهمند است؟
چرا باید بدنبال چیزی جز محبت باشم؟
...
Folaani
Friday 27 February 2009, 11:01PM
آنکه نانی به سگی داد.
شاید آنکه گربه ای را نوازش کرد.
باغچه ای را آب داد.
کسی چه میداند.
کسی به جهنم نخواهد رفت.
کافیست نانی به سگی دهی.
با گربه ها مهربان باشی.
کرمهای خاکی را تحقیر نکنی.
و هزار و یک کار کوچک دیگر.
کوچک در برابر توان تو.
اما نه به سنجش ذات محبت.
البته منظورم از این مثالها ذاتا مهربان بودنه.
نه اینکه کسی فکر کنه هرکار میخواد بکنه و وظایفش رو در عین توانا بودن انجام نده و بعد یه نون به یک سگ بده و بخشیده بشه.
اوکی؟
اونایی هم که این کارها رو کردن بطور طبیعی و وجدانی اینطور بودن و این کارها رو کردن.
خلاصه بیشتر میشه توضیح داد، ولی خلاصه میکنم.
ضمنا در نهایت اینها و تمام مطالب این تاپیک نظر شخصی منه و براش نشانه و استدلالهای مورد نظر خودم رو آوردم.
ممکنه درست نباشه یا نظر شما این نباشه.
دربست و بی دلیل و فهم و وجدان کامل قبول نکنید. با شرع و هرچی قبول دارید معیار کنید.
==============
راستش ترسیدم کسی از این نوشته ها معنای انحرافی و افراط و تفریطی برداشت کنه.
واسه همین این مطلب رو عرض کردم.
Folaani
Friday 3 April 2009, 07:21PM
خالق نان دارد. آب دارد. پول دارد. زور دارد.
مخلوق نان میخواهد. آب میخواهد. پول میخواهد. زور میخواهد.
نتیجه = پاچه خاری!
Folaani
Saturday 4 April 2009, 09:32PM
من از محتاج بودن به تو آزرده دل نخواهم بود.
چرا که باور دارم آنچه را میخواهم به من خواهی داد.
از تو تقاضا دارم هرگز مرا از محتاج بودن به تو، در ذره ذرهء وجودم، افسرده نگردانی.
بر من سخت نگیری.
میدانی که بر مخلوقات تو سخت گیر نیستم.
آنگونه ام که دوست دارم با من باشی.
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.