نمايش نسخه نهائي : آیا خداوند بزرگتر از هر چیز است؟
Democracy
Sunday 13 April 2008, 01:12PM
درود
با توجه به اینکه از مدیریت اخطاری دریافت شد در مورد همین تایپیک با عنوان ... (جیزه) اگه بگم امکان حذف هست ... و اینکه نمی دانم چگونه می شود عنوان تایپیک را تغییر داد اکنون به نظرم همه چیز مودبانه و محترمانه است .. البته تغیراتی هم در متن داده ام .
تایپیک قبلی را پاک فرمائید تا بی احترامی نشده باشد ... ممنون
می دانم که اعتقاد در اسلام اين است که خداوند بزرگ تر از آن است (که توصيف شود) يا الله اکبر به عبارتی خداوند کامل است و هرچه که هست و نيست جزئی از اوست.
لِّلَّهِ ما فِي السَّمَاواتِ وَمَا فِي الأَرْضِ وَإِن تُبْدُواْ مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
èاز آن خداست هر چه در آسمانها و زمين است آنچه را که در دل داريد، خواه آشکارش سازيد يا پوشيده اش داريد ، خدا شما را بدان بازخواست خواهدکرد پس هر که را که بخواهد می آمرزد و هر که را بخواهد عذاب می کند و خدا بر هر کاری تواناست
تفسير المیزان: آيات 284 تا 284 از سوره البقرة 3 بيان آيه
لله ما في السموات و ما في الارض اين جمله دلالت دارد بر مالكيت خداي سبحان نسبت به عالم ، يعني آنچه در آسمانه و زمين است و منظور از آن ، زمينه چيني است براي جمله بعد، كه مي فرمايد : و ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله و مي خواهد بفرمايد آنچه در آسمانها و زمين است ، كه از آن جمله ، شما انسانها و اعمال شما است ، و آنچه كه دلهاي شما كسب مي كند همه و همه ملك خدا است ، و خدا محيط به شما و مسلط و مشرف بر اعمال شما است
üالحشر 3 23 (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3E:ShowQuran(59,23))v . هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ èاوست خدای يگانه که هيچ خدای ديگری جز او نيست ، فرمانروا است ، پاک است ، ، عاری از هر عيب است ، ايمنی بخش است ، نگهبان است ، پيروزمند است ، با جبروت است و بزرگوار است و از هر چه برای او شريک قرارمی دهند منزه است
وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3E:BringAyeh(10,61,1))یونس 61
èدر هر کاری که باشی ، و هر چه از قرآن بخوانی و دست به هر عملی که بزنی هنگامی که بدان می پردازی ، ما بدان ناظر هستيم بر پروردگار تو حتی به مقدار ذره ای در زمين و آسمانها پوشيده نيست و هر چه کوچک تر از آن يا بزرگ تر از آن باشد ، در کتاب مبين نوشته شده است
تفسیر المیزان:
الا ان لله من في السموات و من في الارض ... اين آيه شريفه مالكيت خداي تعالي را نسبت به تمامي آنهايي كه در آسمانها و زمين هستند بيان مي كند . مالكيتي كه بوسيله آن معناي ربوبيت براي اله تمام مي شود و بدون آن هيچ معبودي نمي تواند " رب " باشد ، چون رب عبارت است از مالكي كه مدبر امر مملوك خود باشد و چنين ملكيتي منحصر در خداي واحد بي شريك است ، و در اين ملكيت احدي شريك خدا نيست .
در اینجا به نظر می رسد که خداوند با قرار دادن خود در جایگاه بالاترین و بزرگترین ما را به این سمت سوق می دهد که گویی اشتباهی رخ داده و تناقضی انجام شده که حاکی از بزرگتر نبودن خدا از هر چیز است.... چگونه ؟
برای آنکه قضیه را بهتر متوجه شویم مثالی برای شما می آورم :
در ریاضیات مبحثی هست با نام مجموعه .....
مجموعه گردایهای از اشیاء متمایز است. این اشیاء، عضوها یا عناصر مجموعه نامیده میشود
حال فرض کنیم خداوند بزرگتر از آن است یا خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیز است و به زبان ریاضی یعنی خداوند مجموعه همه مجموعه هاست ( خداوند صاحب همه هستی ها یا نیستی هاست) یا کمی عامی تر خداوند در برگیرنده تمامی چیز هاست پس بزرگتر از هر چیز است زیرا هرچه بزرگ باشد جزء مجموعه خداست و خدا از آن بزرگتر است .
100 سال پیش برتراند راسل با پارادکس خود که به پارادکس راسل مشهور است ثابت کرد که مجموعه همه مجموعه ها نمی تواند وجود داشته باشد ... یعنی به عبارت منطقی الله اکبر وجود ندارد.
( خدا وند صاحب همه چیز است وجود ندارد ... البته با تعریف قرآنی و اسلامی)
پارادکس به هر گزاره یا نتیجهای گفته میشود که با گزارههایِ قبلیِ گفته شده در همان نظریه یا دستگاهِ نظری، و یا با یکی از باورهایِ قویِ پیشزمینه، شهودِ عقلی و یا باورِ عمومی در تناقض باشد.
از آنجا که پارادکس راسل ممکن است برای خواننده ای که اطلاعات درستی از ریاضیات ندارد مشکل و نا فهم جلوه کند من به طریقی دیگر مسئله را مطرح می نمایم.
در ریاضیات اصلی هست به نام اصل موضوع مجموعه توانی که عنوان می کند اگر X مجموعه ای متناهی و n عضوی باشد آنگاه P(X) را مجموعه توانی X نامند که به تعداد 2 به توان n ، عضو دارد .
با توجه به این اصل ما داریم : خداوند مجموعه همه هستی ها و نیستی ها یا خداوند مجموعه هرچه که در تصور آید و آنچه که در تصور نیاید بعلاوه تمامی مجموعه های که هیچ عضوی ندارند و یا مجموعه های که احتمالا ما در تعریف نتوانسته ایم انها را ذکر کنیم و شامل دید ما نبوده اند .
بر اساس تعریف فوق خدای تعریف شده مافوق هر چیز است و در کمال مطلق ....
در این حالت مجموعه خداوند شامل 4 عضو است که هر عضو مجموعه خاص خودش را دارد ...
مجموعه خدا = A
مجموعه هستی ها = H
مجموعه نیستی ها = N
مجموعه تهی ها = T ( مثالا مجموعه آدمهای که شاخ دارند ... مشخصا چنین مجموعه ای هیچ عضوی ندارد)
مجموعه احتمالات = E ( شامل تمای مجموعه های که در سه مجموعه H , N , T قرار نمی گیرند و ما نتوانستیم آنها را درنظر بگیریم و احتمالا تنها خداوند آنها را می شناسد)
پس داریم A={N,T,H,E}
از آنجایی که خداوند در قران و اسلام ادعا کرده است که او الله اکبر است پس مجموعه خدا یا A بایست بزرگترین مجموعه باشد ... اما بر اساس اصل موضوع مجموعه توانی ، ... ما مجموعه ای داریم که از مجموعه خدا یا A بزرگتر است و آن همانا مجموعه P(A) یا مجموعه توانی خدا ست .و این یعنی تناقض با اینکه خداوند بزرگتر از هر چیز است.
در واقع بر اساس این اصل خداوند هر قدر هم که بزرگ باشد ما بزرگتر از او را می توانیم بپنداریم که تعداد اعضای این مجموعه بزرگتر برای مثال ما یعنی مجموعه خدا برابر است با 2 به توان تعداد اعضای مجموعه خدا مساوی با 16 عضو...
مجموعه خدا تنها 4 عضو داشت اما مجموعه توانی خدا 16 عضو دارد .
بدرود
Democracy
Sunday 13 April 2008, 01:28PM
جناب دانشمند رياضيدان، بفرماييد مجموعه مرجع اينجا كي هست؟
مجموعه مرجع و متمم ها
در هر بحث خاص مجموعه همه عناصر مورد بحث را عضو یک مجموعه کلی می گیریم و به آن مجموعه جهانی(Universal set) یا مرجع(عام) می گوییم. توجه به این نکته لازم است که مجموعه جهانی را نباید به عنوان مجموعهای از همه مجموعهها در نظر گرفت چرا که در ادامه متوجه می شویم که چنین مجموعه ای وجود ندارد و فرض وجود آن ما را به تناقضاتی چون پارادکس راسل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3_%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84) سوق میدهد. مجموعه جهانی را با U ,V و یا M نشان میدهیم.
اگر U مجموعه جهانی باشد و A یک زیرمجموعه U در این صورت مجموعه همه عناصری از U را که متعلق به A نباشند متمم یا مکمل مجموعه A می گوییم و آن را با نمادهای AC یا http://upload.wikimedia.org/math/b/a/5/ba59ad9d47a591bbcb4f6715727ef7fa.png یا http://upload.wikimedia.org/math/8/2/9/8290853b222d9af51876d77054d3723a.png نشان میدهیم. پس http://upload.wikimedia.org/math/3/7/c/37c607235fad62379c5dbccc3f4d9c88.png و http://upload.wikimedia.org/math/5/a/e/5ae1173b4e347c2a741a090a89e32f2a.png
طبق گفته های قران و خطاب اذان در اسلام (الله اکبر) مرجع خداست که از آنجا که به عنوان مجموعه ای ازهمه مجموعه ها ( در بردارنده همه چیز ) در نظر گرفته شده متناقض خود گشته است.
بدرود
ابن علی
Sunday 13 April 2008, 01:41PM
البته ببخشید جناب انیشتین
بنده مایلم بدانم که در ریاضیات چگونه بینهایت را تعریف و توجیه میکنند؟
به کمبود علمی بنده نیز ایرادی نگیرید که در دوره ابتدایی ام !
لطفا فقط به همین سئوال پاسخ دهید ! با تشکر
درود
با توجه به اینکه از مدیریت اخطاری دریافت شد در مورد همین تایپیک با عنوان ... (جیزه) اگه بگم امکان حذف هست ... و اینکه نمی دانم چگونه می شود عنوان تایپیک را تغییر داد اکنون به نظرم همه چیز مودبانه و محترمانه است .. البته تغیراتی هم در متن داده ام .
تایپیک قبلی را پاک فرمائید تا بی احترامی نشده باشد ... ممنون
می دانم که اعتقاد در اسلام اين است که خداوند بزرگ تر از آن است (که توصيف شود) يا الله اکبر به عبارتی خداوند کامل است و هرچه که هست و نيست جزئی از اوست.
لِّلَّهِ ما فِي السَّمَاواتِ وَمَا فِي الأَرْضِ وَإِن تُبْدُواْ مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
èاز آن خداست هر چه در آسمانها و زمين است آنچه را که در دل داريد، خواه آشکارش سازيد يا پوشيده اش داريد ، خدا شما را بدان بازخواست خواهدکرد پس هر که را که بخواهد می آمرزد و هر که را بخواهد عذاب می کند و خدا بر هر کاری تواناست
تفسير المیزان: آيات 284 تا 284 از سوره البقرة 3 بيان آيه
لله ما في السموات و ما في الارض اين جمله دلالت دارد بر مالكيت خداي سبحان نسبت به عالم ، يعني آنچه در آسمانه و زمين است و منظور از آن ، زمينه چيني است براي جمله بعد، كه مي فرمايد : و ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله و مي خواهد بفرمايد آنچه در آسمانها و زمين است ، كه از آن جمله ، شما انسانها و اعمال شما است ، و آنچه كه دلهاي شما كسب مي كند همه و همه ملك خدا است ، و خدا محيط به شما و مسلط و مشرف بر اعمال شما است
üالحشر 3 23 (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3E:ShowQuran%2859,23%29)v . هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ èاوست خدای يگانه که هيچ خدای ديگری جز او نيست ، فرمانروا است ، پاک است ، ، عاری از هر عيب است ، ايمنی بخش است ، نگهبان است ، پيروزمند است ، با جبروت است و بزرگوار است و از هر چه برای او شريک قرارمی دهند منزه است
وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (http://javascript%3cb%3e%3c/b%3E:BringAyeh%2810,61,1%29)یونس 61
èدر هر کاری که باشی ، و هر چه از قرآن بخوانی و دست به هر عملی که بزنی هنگامی که بدان می پردازی ، ما بدان ناظر هستيم بر پروردگار تو حتی به مقدار ذره ای در زمين و آسمانها پوشيده نيست و هر چه کوچک تر از آن يا بزرگ تر از آن باشد ، در کتاب مبين نوشته شده است
تفسیر المیزان:
الا ان لله من في السموات و من في الارض ... اين آيه شريفه مالكيت خداي تعالي را نسبت به تمامي آنهايي كه در آسمانها و زمين هستند بيان مي كند . مالكيتي كه بوسيله آن معناي ربوبيت براي اله تمام مي شود و بدون آن هيچ معبودي نمي تواند " رب " باشد ، چون رب عبارت است از مالكي كه مدبر امر مملوك خود باشد و چنين ملكيتي منحصر در خداي واحد بي شريك است ، و در اين ملكيت احدي شريك خدا نيست .
این درست همان اشتباهی است که خداوند کرده است و خود را بزرگتر دانسته و همه چیز را در حیطه و سیطره خود برشمرده ... خداوند نمی دانسته است که این تعریف ، او را به تناقض خواهد کشاند .یعنی خداوندی که از هر چه بزرگتر باشد نمی تواند وجود داشته باشد .... چگونه ؟
برای آنکه قضیه را بهتر متوجه شویم مثالی برای شما می آورم :
در ریاضیات مبحثی هست با نام مجموعه .....
مجموعه گردایهای از اشیاء متمایز است. این اشیاء، عضوها یا عناصر مجموعه نامیده میشود
حال فرض کنیم خداوند بزرگتر از آن است یا خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیز است و به زبان ریاضی یعنی خداوند مجموعه همه مجموعه هاست ( خداوند صاحب همه هستی ها یا نیستی هاست) یا کمی عامی تر خداوند در برگیرنده تمامی چیز هاست پس بزرگتر از هر چیز است زیرا هرچه بزرگ باشد جزء مجموعه خداست و خدا از آن بزرگتر است .
100 سال پیش برتراند راسل با پارادکس خود که به پارادکس راسل مشهور است ثابت کرد که مجموعه همه مجموعه ها نمی تواند وجود داشته باشد ... یعنی به عبارت منطقی الله اکبر وجود ندارد.
( خدا وند صاحب همه چیز است وجود ندارد ... البته با تعریف قرآنی و اسلامی)
پارادکس به هر گزاره یا نتیجهای گفته میشود که با گزارههایِ قبلیِ گفته شده در همان نظریه یا دستگاهِ نظری، و یا با یکی از باورهایِ قویِ پیشزمینه، شهودِ عقلی و یا باورِ عمومی در تناقض باشد.
از آنجا که پارادکس راسل ممکن است برای خواننده ای که اطلاعات درستی از ریاضیات ندارد مشکل و نا فهم جلوه کند من به طریقی دیگر مسئله را مطرح می نمایم.
در ریاضیات اصلی هست به نام اصل موضوع مجموعه توانی که عنوان می کند اگر X مجموعه ای متناهی و n عضوی باشد آنگاه P(X) را مجموعه توانی X نامند که به تعداد 2 به توان n ، عضو دارد .
با توجه به این اصل ما داریم : خداوند مجموعه همه هستی ها و نیستی ها یا خداوند مجموعه هرچه که در تصور آید و آنچه که در تصور نیاید بعلاوه تمامی مجموعه های که هیچ عضوی ندارند و یا مجموعه های که احتمالا ما در تعریف نتوانسته ایم انها را ذکر کنیم و شامل دید ما نبوده اند .
بر اساس تعریف فوق خدای تعریف شده مافوق هر چیز است و در کمال مطلق ....
در این حالت مجموعه خداوند شامل 4 عضو است که هر عضو مجموعه خاص خودش را دارد ...
مجموعه خدا = A
مجموعه هستی ها = H
مجموعه نیستی ها = N
مجموعه تهی ها = T ( مثالا مجموعه آدمهای که شاخ دارند ... مشخصا چنین مجموعه ای هیچ عضوی ندارد)
مجموعه احتمالات = E ( شامل تمای مجموعه های که در سه مجموعه H , N , T قرار نمی گیرند و ما نتوانستیم آنها را درنظر بگیریم و احتمالا تنها خداوند آنها را می شناسد)
پس داریم A={N,T,H,E}
از آنجایی که خداوند در قران و اسلام ادعا کرده است که او الله اکبر است پس مجموعه خدا یا A بایست بزرگترین مجموعه باشد ... اما بر اساس اصل موضوع مجموعه توانی ، ... ما مجموعه ای داریم که از مجموعه خدا یا A بزرگتر است و آن همانا مجموعه P(A) یا مجموعه توانی خدا ست .و این یعنی تناقض با اینکه خداوند بزرگتر از هر چیز است.
در واقع بر اساس این اصل خداوند هر قدر هم که بزرگ باشد ما بزرگتر از او را می توانیم بپنداریم که تعداد اعضای این مجموعه بزرگتر برای مثال ما یعنی مجموعه خدا برابر است با 2 به توان تعداد اعضای مجموعه خدا مساوی با 16 عضو...
مجموعه خدا تنها 4 عضو داشت اما مجموعه توانی خدا 16 عضو دارد .
بدرود
Democracy
Sunday 13 April 2008, 01:55PM
بینهایت مفهومی است که در رشتههای مختلف ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) (با تعبیرات مختلف) بهکار میرود و معمولاً به معنای «فراتر از هر مقدار» است. معمولاً نشانه بینهایت در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) http://upload.wikimedia.org/math/d/2/4/d245777abca64ece2d5d7ca0d19fddb6.png است.
بی نهایت از واژه لاتین finites به معنی محدود گرفته شده ( علامت http://upload.wikimedia.org/math/d/2/4/d245777abca64ece2d5d7ca0d19fddb6.png ) چیزی است که "محدود" نیست، که در آن هیچ محدودیت فضایی و زمانی وجود ندارد.
در آنالیز حقیقی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C) بینهایت به معنای حدی بیکران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C&action=edit&redlink=1) است. http://upload.wikimedia.org/math/2/4/c/24ce3ddd88d39e1052cb8262ed701be2.png یعنی متغیر x فراتر از هر مقدار در نظرگرفته شده رشد میکند.
در آنالیز مختلط (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%B7) نیز همین علامت با همین نام بهکار میرود. در این رشته http://upload.wikimedia.org/math/2/4/c/24ce3ddd88d39e1052cb8262ed701be2.png یعنی قدر متغیر مختلط x (که آن را با | x | نشان میدهند) بیش از هر مقدار در نظر گرفته شده رشد میکند.
در نظریه مجموعهها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7) مفهوم بینهایت با اعداد ترتیبی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%A8%DB%8C&action=edit&redlink=1) و اعداد اصلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) مربوط است. عدد اصلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D8%AF%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) اعداد طبیعی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C) را با http://upload.wikimedia.org/math/b/e/4/be4c703ed73456618ed283b892c6715a.png نمایش میدهند و میخوانند «الف صفر» (از اولین حرف الفبای عبری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%B1%DB%8C) بهنام «الف»). این عدد «تعداد» عددهای مجموعه اعداد طبیعی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C) را نشان میدهد، که «بینهایت» است. جالب است که بدانید که عدد اصلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D8%AF%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) مجموعههای N (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) و Z (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) و Q (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) یکسان هستند ولی عدد اصلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D8%AF%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) مجموعه R (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) برابر عددی است که آن را الف میخوانند. خوب است بدانید که الف برابر دو به توان الف صفر میباشد. بینهایت دارای دو مفهوم فیزیکی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9) و ریاضی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) است که کاملاً با یکدیگر متفاوتند.
مفهوم فیزیکی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9) بینهایت، دارای تعریف دقیقی نیست و در جایهای مختلف دارای تعاریف متفاوت است. به عنوان مثال، میگوییم که اگر جسم در کانون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) عدسی محدب (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) قرار گیرد، تصویر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1&action=edit&redlink=1) در بینهایت تشکیل میشود. حال دو عدسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) با فواصل کانونی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) متفاوت در نظر بگیرید و اجسامی را روی کانون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) این دو عدسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) قرار دهید. طبق قاعده، تصاویر هر دو در بینهایت تشکیل میشود. اما قطعا تصویر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1&action=edit&redlink=1) این دو دقیقا در یک نقطه تشکیل نمیشود؛ یعنی بینهایت برای این دو عدسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D8%B3%DB%8C) متفاوت است.
به عنوان مثالی دیگر، دو منبع گرمایی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C)، مثلاً دو اتو با درجه حرارتهای متفاوت را در نظر بگیرید. فاصلهای که در آن، دیگر اصلاً گرمای اتو را احساس نکنیم، برای این دو اتو متفاوت است، به عبارت دیگر، بینهایت برای این دو اتو تفاوت دارد.
اما مفهوم بینهایت، در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) کاملاً متفاوت با بینهایت فیزیکی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9) است. علامت بینهایت در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA)، است. در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) میگوییم: «بینهایت مقداری است که از هر مقدار دیگر بیشتر است.» به عنوان مثال، بینهایت را در اعداد طبیعی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C) در نظر میگیریم و میگوییم: بینهایت از ۱، ۱۰، ۱۰۰، ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ و هر عدد دیگر که در نظر بگیرید، بزرگتر است.
این مفهوم، دقیقا همان مفهومی است که در «حد در بینهایت» در نظر گرفته میشود. به عنوان مثال، در تابع (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9)، وقتی میگوییم، یعنی این که x از هر عدد انتخاب شده بزرگتر است.
یکی از مهمترین مباحثی که بینهایت درآن دارای کاربرد است، نظریه مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) هاست. به عنوان مثال میدانیم که تعداد اعضای مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) اعداد حقیقی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C) و مجموعه اعداد صحیح (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD) و طبیعی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C) و ... بینهایت است. (تعداد اعضای هر مجموعه را عدد اصلی مینامند) در ریاضیات پیشرفته ثابت میشود که عدد اصلی مجموعه اعداد حقیقی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C) و صحیح (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD) با یکدیگر برابر نیست.
اصل موضوع اقلیدس
اصل موضوع اقلیدس: هر کل از هر جزء خود اکیدا بزرگتر است.
این اصل یک حقیقت بدیهی به نظر میرسد و در فلسفه نیز از آن استفاده میشود. این اصل ادعا میکند که اگر قسمتی از یک شئ را حذف کنیم، آنچه باقی میماند از شئ اولیه اکیدا کوچکتر است.
اگرچه در دنیای طبیعی این اصل درست است، اما پس از ظهور مفهوم مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) مثالهای نقضی برای آن پیدا شد. مثلاً واضح است که تعداد اعداد طبیعی با تعداد اعداد زوج طبیعی برابر است (کافی است هر عدد طبیعی را با دو برابرش متناظر کنیم)، در حالی که اعداد زوج طبیعی، جزءی از همه اعداد طبیعی هستند.
بینهایت از نگاه ددکیند
اشتباه بودن اصل موضوع اقلیدس در زمینه ریاضیات مورد بحث بود، تا این که ریچارد ددکیند (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D8%AF%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AF&action=edit&redlink=1) تعریفی از مفهوم بینهایت ارائه داد. ددکیند هر چیزی را که اصل موضوع اقلیدس برای آن صادق نباشد، بینهایت نامید. پس طبق تعریف ددکیند، بینهایت هر چیزی است که با جزئی از خود هماندازه باشد.
این، شاید اولین تعریف از بینهایت در زمینه نظریه مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) باشد. ددکیند مجموعهای را که بینهایت عضو داشته باشد، نامتناهی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C) نامید. پس طبق این تعریف، یک مجموعه را نامتناهی گوییم هرگاه با یک زیرمجموعه سره (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D9%87&action=edit&redlink=1) از خودش هماندازه باشد. مجموعه متناهی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C)، مجموعهایست که نامتناهی نباشد.
بینهایت از نگاه کانتور
در اواخر قرن نوزده، جرج کانتور (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D8%B1%D8%AC_%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1&action=edit&redlink=1) بهطور رسمی نظریه مجموعه را ارائه داد. براساس نظریه کانتور، مجموعه A را k عضوی گوییم (http://upload.wikimedia.org/math/0/3/f/03fb00bac111ffad9dcbe228e73f28db.png) هرگاه یک تناظر یک به یک (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D8%A8%D9%87_%DB%8C%DA%A9&action=edit&redlink=1) بین A و مجموعه http://upload.wikimedia.org/math/e/1/1/e116227697de8c513e266a8e63b00608.png وجود داشته باشد. مجموعه متناهی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C) مجموعهایست که یا تهی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D8%AA%D9%87%DB%8C) باشد و یا (به ازای یک http://upload.wikimedia.org/math/0/3/f/03fb00bac111ffad9dcbe228e73f28db.png،) k عضوی باشد. و بالاخره مجموعه نامتناهی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C) مجموعهایست که متناهی نباشد.
به عبارت دیگر، طبق تعریف کانتور، بینهایت هر چیزی است که نتوان آن را شمرد.
نکته قابل توجه این است که تعریفهای ددکیند و کانتور از مفهوم بینهایت با هم معادلاند؛ به عبارت دیگر، میتوان نشان داد که یک مجموعه نامتناهی است اگر و تنها اگر با یک زیرمجمموعه سره از خودش هماندازه باشد.
اگر منظور شما این باشد که در جواب تناقض خدا بزرگتر از هر چیز است ... ما بایست خدا را در مفهوم بی نهایت جستجو کنیم ...
بر اساس همین تعریف از بی نهایت و جمله آخر اگر خداوند یک مجموعه نامتناهی باشد پس طبق تعریف کانتور خدا یک مجموعه نامتناهی است اگروتنها اگر با یک زیر مجموعه سره از خودش هم اندازه باشد ...
حال اگر مجموعه نامتناهی خداوند با یک مجموعه سره از خودش هم اندازه باشد یعنی اینکه خداوند شریک دارد به همان اندازه خودش ...
و اگر هم نتوان چنین مجموعه سره ای را یافت پس با توجه به اگر و فقط اگر جمله خدا یک مجموعه نامتناهی است هم درست نیست ...
و ما باز در اینجا به تناقض رسیده ایم ...
بدرود.
Teshneh
Sunday 13 April 2008, 11:18PM
خسته نباشید!
بهتر نبود استعدادهاتون رو در جاهای بهتر خرج می کردین
این دو تعریف بی نهایت در نظریه مجموعه ها و زیر مجموعه هاست و وقتی که به شما می گن بگو خدا اخد است و مجموعه ای نمی شه براش تصور کرد (در یک کلام) یعنی این تعریفها در موردش صدق نمی کنه
و در اخر هم یعنی اینکه قلمفرسایی فرمودین:)
اما اگر فقط بخ.ایم در مورد نفس کارتون قضاوت کنیم اما من باب افزایش اطلاعات ما و بیشتر دونستن در مورد بینهایت مطالب جالبی بود
به قول معروف ترکیبش قناس بود !
A+CH
Sunday 13 April 2008, 11:26PM
که یکی هست هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
A+CH
Sunday 13 April 2008, 11:33PM
مجموعه مرجع و متمم ها
در هر بحث خاص مجموعه همه عناصر مورد بحث را عضو یک مجموعه کلی می گیریم و به آن مجموعه جهانی(Universal set) یا مرجع(عام) می گوییم. توجه به این نکته لازم است که مجموعه جهانی را نباید به عنوان مجموعهای از همه مجموعهها در نظر گرفت چرا که در ادامه متوجه می شویم که چنین مجموعه ای وجود ندارد و فرض وجود آن ما را به تناقضاتی چون پارادکس راسل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3_%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84) سوق میدهد. مجموعه جهانی را با U ,V و یا M نشان میدهیم.
اگر U مجموعه جهانی باشد و A یک زیرمجموعه U در این صورت مجموعه همه عناصری از U را که متعلق به A نباشند متمم یا مکمل مجموعه A می گوییم و آن را با نمادهای AC یا http://upload.wikimedia.org/math/b/a/5/ba59ad9d47a591bbcb4f6715727ef7fa.png یا http://upload.wikimedia.org/math/8/2/9/8290853b222d9af51876d77054d3723a.png نشان میدهیم. پس http://upload.wikimedia.org/math/3/7/c/37c607235fad62379c5dbccc3f4d9c88.png و http://upload.wikimedia.org/math/5/a/e/5ae1173b4e347c2a741a090a89e32f2a.png
طبق گفته های قران و خطاب اذان در اسلام (الله اکبر) مرجع خداست که از آنجا که به عنوان مجموعه ای ازهمه مجموعه ها ( در بردارنده همه چیز ) در نظر گرفته شده متناقض خود گشته است.
بدرود
سلام
1-اگر یونیورسال ست رو وجود در نظر بگیریم . مجموعه متمم قطعا غیر وجود خواهد بود.:D
2- یعنی همه چیز جلوه ای خداست و ما فقط یک جلوه ای از زیبایی خداوند هستیم.
3-برای درک بهتر به کتب عرفان دانشگاهی مراجعه کنید . چون مسئله بسیار بچه گانه و پیش افتاده است و نیازی به این همه بحث طولانی و ریاضی نداره.:)
4- موجودات جزئی از خدا نیستند(پس بحث جزئیت و زیر مجموعه بودن رو وسط نکشید) چون جزء بودن نقصی برای واجب الوجود است. تکرار می کنم ما جلوه ای از وجود حق هستیم فقط همین.!
5- به مثال شکست نور(نور سفید و هفت طیف) در منشور از امام راحل مراجعه کنید کمکتون می کنه:)
Democracy
Monday 14 April 2008, 08:47AM
....
این دو تعریف بی نهایت در نظریه مجموعه ها و زیر مجموعه هاست و وقتی که به شما می گن بگو خدا اخد است و مجموعه ای نمی شه براش تصور کرد (در یک کلام) یعنی این تعریفها در موردش صدق نمی کنه
....
البته اسرار بنده در تعریف بی نهایت نبوده و اصل موضوع ابتدای تایپک بیان شده ... اما اینکه گفته اید برای خدا مجموعه ای نمشود متصور شد ...
شما و یا هر کسی که این لغت را می شنود یا می گوید می داند که شما به یک موضوع اشاره دارید ...
و آن موضوع یعنی اینکه خدا هست !! آیا این درست است ؟
اگر آری پس شما معتقد هستید که خدایی هست ... این یعنی اینکه من بگویم خدا = A
شما مثلا می گویید خدا بنده می گویم God ... بهر حال هر دو به یک چیز اشاره داریم ... درست
آیا این هست یا خدا یا A به قول قران یکی بیشتر است ؟!!! مسلما با گفته های قرآنی خیر ...
پس اسلام اعتقاد دارد که خداوند در همه جا هست ... و یکی بیشتر هم نیست ...
چگونه اذعان می کنید برای خدا تصوری نیست اما خود آنرا بگونه ای تعریف می کنید ...
به زعم من هرچه را که شما بتوانید حتی به طور مثال یکی از صفتها و یا خاصیتهایش را متصور شوید یعنی آنکه به واقع خودش را تصور کرده اید.ما در عالم کلام همه چیز ها را اینچنین باز می شناسیم.
حضرت محمد هم به همین نحو خداوند را برای دیگران باز می شناخت . والا کسی نمی فهمید او چه می گوید.
مغز شما چه بخواهی وچه از تعصب این را رد کنی خداوند را متصور است اما یک نکته ظریف اینجاست و آن اینکه در عین حالی که متصور است نمی تواند خدا را تجسم کند.
تجسم سازی با تصور سازی مترادف نیستند .. این اشتباه شما
بر این اساس A یا خدا تصوری است واحد یا تنها که غیر از او کسی نیست یا لا الله الا الله پس او همه چیزها است و بالاجبار او دربردارنده همه چیزهاست یا مجموعه همه چیزهاست. که شما می توانید همه چیزها را هم به مجموعه های مختلفی تقسیم بندی کنید.
اما A+CH گفته اند :
....
- یعنی همه چیز جلوه ای خداست و ما فقط یک جلوه ای از زیبایی خداوند هستیم.
.....
- موجودات جزئی از خدا نیستند(پس بحث جزئیت و زیر مجموعه بودن رو وسط نکشید) چون جزء بودن نقصی برای واجب الوجود است. تکرار می کنم ما جلوه ای از وجود حق هستیم فقط همین.!
....
ما درباره شکست نور به صورت علمی چنین داریم :
شکست نور یک پدیده اپتیکی است که در آن نور رسیده از یک منبع نورانی (مانند لامپ ، خورشید و ستارگان) را می توان به امواج تشکیل دهنده آن تجزیه نمود.
A+CH توجه داشته باشید که به امواج تشکیل دهنده آن تجزیه نمود یعنی نور متشکل از اجزائی است ... من متوجه خدا و نور و شکست نوری که شما مد نظرتان بوده نشده ام ... بهتر بود منبع گفتار خود را مشخص می کردید تا بنده نیز ملتفت گفتار شما می گردیدم ..
اما از انجا که گفته اید ما تنها جلوه ای از خدا هستیم ... این موضوع هیچ چیزی را تغییر نمی دهد ...اینکه با کلمات بازی شود اصل موضوع یا اعتقاد به وجود خدای یکتا در قرآن را خدشه پذیر نمی کند...
گفته شما به این می ماند که بگویید ما اثرات وجود خداوندیم ... من هم می توانم بگویم ما کوارکها یا مثلا الکترونها تنها از طریق اثراتشان می شناسیم والا تجسمی از آنها نداریم .
این موضوعات یعنی اینکه خدا بعنوان وجودی تعریف شده از سوی قرآن می تواند در غالب علمی چنین بیان شود که چیزی هست که اثربخش است ... ما این چیز را یک مجموعه در نظر گرفته ایم که تجسمی از آن نداریم اما تصورش را داریم .
مجموعه در نظر گرفته ایم چرا که نمی دانیم چیست و ماهیتش کدام است ... این قابل رد کردن نیست...
بدرود
شيفته
Monday 14 April 2008, 09:09AM
زياد خودت رو خسته نكن . يك زماني هم داروين مي گفت ما انسان ها همه قبلا ميمون بوديم و اين نظريه خيلي هم طرفدار پيدا كرده بود ولي بعد معلوم شد درست نيست .شايد چندين سال ديگه يك رياضيدان ديگه بياد معلوم شه تفكرات رياضي امروز همه غلط هستند .
در ضمن معلوماتي كه ما انسان ها داريم در سطحي است كه خدا صلاح دانسته داشته باشيم .اگه قرار بود من و شما بشينيم و با هم فكري دقيقا بفهميم خدا چيست كه همه يك پا خدا بوديم و ديگه يگانگي خداوند معني نداشت !!!!
برو فكر نون باش كه خربزه آبه !
شيفته
Monday 14 April 2008, 09:11AM
خدا همان يگانه ايست كه وقتي به بدبختي مي افتيم و نه پدر و نه مادر و نه رياضيدان و نه نظريه مجموعه ها نمي تونند برامون كاري كنند ،رو به سمتش مي كنيم و صداش مي كنيم .صبر كن يك موقع كه احساس كردي آنقدر بي چاره شدي كه آسمون به سرت چسبيده و دستت از همه جا كوتاست اونوقت متوجه مي شه كه خدا كيه و يگانگيش يعني چي ؟
شيفته
Monday 14 April 2008, 09:24AM
يه چيز ديگه يادم اومد :خداوند در قرآن فرمود ه :
لا حول ولا قوة الا بالله
پس غير از خدا نيرويي نيست كه حال بخواهيم بگيم اون نيرو بيشتره يا نيروي خداوند .خداوند بينهايت است تا بحال شنيدي بگن :بينهايت پرين يا بينهايت زگوند ؟؟؟؟؟
محب110
Monday 14 April 2008, 11:52AM
درود
می دانم که اعتقاد در اسلام اين است که خداوند بزرگ تر از آن است (که توصيف شود) يا الله اکبر به عبارتی خداوند کامل است و هرچه که هست و نيست جزئی از اوست.
...
در اینجا به نظر می رسد که خداوند با قرار دادن خود در جایگاه بالاترین و بزرگترین ما را به این سمت سوق می دهد که گویی اشتباهی رخ داده و تناقضی انجام شده که حاکی از بزرگتر نبودن خدا از هر چیز است.... چگونه ؟
...
فرض کنیم خداوند بزرگتر از آن است یا خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیز است و به زبان ریاضی یعنی خداوند مجموعه همه مجموعه هاست ( خداوند صاحب همه هستی ها یا نیستی هاست) یا کمی عامی تر خداوند در برگیرنده تمامی چیز هاست پس بزرگتر از هر چیز است زیرا هرچه بزرگ باشد جزء مجموعه خداست و خدا از آن بزرگتر است .
100 سال پیش برتراند راسل با پارادکس خود که به پارادکس راسل مشهور است ثابت کرد که مجموعه همه مجموعه ها نمی تواند وجود داشته باشد ... یعنی به عبارت منطقی الله اکبر وجود ندارد.
...
در ریاضیات اصلی هست به نام اصل موضوع مجموعه توانی که عنوان می کند اگر X مجموعه ای متناهی و n عضوی باشد آنگاه P(X) را مجموعه توانی X نامند که به تعداد 2 به توان n ، عضو دارد .
...
مجموعه خداوند شامل 4 عضو است که هر عضو مجموعه خاص خودش را دارد ...
مجموعه خدا = A
مجموعه هستی ها = H
مجموعه نیستی ها = N
مجموعه تهی ها = T ( مثالا مجموعه آدمهای که شاخ دارند ... مشخصا چنین مجموعه ای هیچ عضوی ندارد)
مجموعه احتمالات = E ( شامل تمای مجموعه های که در سه مجموعه H , N , T قرار نمی گیرند و ما نتوانستیم آنها را درنظر بگیریم و احتمالا تنها خداوند آنها را می شناسد)
پس داریم A={N,T,H,E}
از آنجایی که خداوند در قران و اسلام ادعا کرده است که او الله اکبر است پس مجموعه خدا یا A بایست بزرگترین مجموعه باشد ... اما بر اساس اصل موضوع مجموعه توانی ، ... ما مجموعه ای داریم که از مجموعه خدا یا A بزرگتر است و آن همانا مجموعه P(A) یا مجموعه توانی خدا ست .و این یعنی تناقض با اینکه خداوند بزرگتر از هر چیز است.
در واقع بر اساس این اصل خداوند هر قدر هم که بزرگ باشد ما بزرگتر از او را می توانیم بپنداریم که تعداد اعضای این مجموعه بزرگتر برای مثال ما یعنی مجموعه خدا برابر است با 2 به توان تعداد اعضای مجموعه خدا مساوی با 16 عضو...
مجموعه خدا تنها 4 عضو داشت اما مجموعه توانی خدا 16 عضو دارد .
بدرود
با سلام
اجازه میخواهم در این استدلال چند اشتباه که رخ داده است را به عرض شما برسانم.
1- میزان بزرگی و کوچکی در مجموعه ها تعداد اعضاء مجموعه نیست. مثلا اگر یک مجموعه سه عضو( سیب،انسان،پروانه) را داشته باشد بزرگتر از مجموعه تک عضوی (موجودات) نیست.
2- اعضاء مجموعه توانی در حقیقت همان اعضاء مجموعه اصلی هستند. و بر آنها چیزی افزوده نشده است. لذا نمیتوانند بزرگتر باشند. مثلا کسی اگر یک بسته صدتایی از اسکناس 1000 تومانی داشته باشد. صاحب صد هزار تومان پول خواهد بود. اما اگر در هنگام شمردن پولها، هربار از روی دسته اسکناس یک عدد بردارد و سپس اسکناس شمرده شده را در زیر دسته بگذارد و تا ابد هم مشغول شمردن باشد. بر دارایی او چیزی افزوده نخواهد گردید.
3- مجموعه توانی در حقیقت یک امر ذهنی است. و در خارج نمود ندارد.و فقط نشان میدهد که به چه روشهایی میتوانیم چند عضو از یک مجموعه را در نظر بگیریم. لذااین مجموعه نمیتواند مورد بحث برای امور حقیقی باشد.
من فکر میکنم کلمات زیر مانع از برخورد صحیح و موشکافانه شما با این موضوع شدند.
علم ریاضی(به عنوان یک علم بدون نقص)، مبحث مجموعه ها، برتراند راسل(به عنوان یک کسی که حرف او بسیار محکم است)، پارادوکس(به عنوان دلیل دندان شکن)
Democracy
Monday 14 April 2008, 01:51PM
با سلام
اجازه میخواهم در این استدلال چند اشتباه که رخ داده است را به عرض شما برسانم.
1- میزان بزرگی و کوچکی در مجموعه ها تعداد اعضاء مجموعه نیست. مثلا اگر یک مجموعه سه عضو( سیب،انسان،پروانه) را داشته باشد بزرگتر از مجموعه تک عضوی (موجودات) نیست.
2- اعضاء مجموعه توانی در حقیقت همان اعضاء مجموعه اصلی هستند. و بر آنها چیزی افزوده نشده است. لذا نمیتوانند بزرگتر باشند. مثلا کسی اگر یک بسته صدتایی از اسکناس 1000 تومانی داشته باشد. صاحب صد هزار تومان پول خواهد بود. اما اگر در هنگام شمردن پولها، هربار از روی دسته اسکناس یک عدد بردارد و سپس اسکناس شمرده شده را در زیر دسته بگذارد و تا ابد هم مشغول شمردن باشد. بر دارایی او چیزی افزوده نخواهد گردید.
3- مجموعه توانی در حقیقت یک امر ذهنی است. و در خارج نمود ندارد.و فقط نشان میدهد که به چه روشهایی میتوانیم چند عضو از یک مجموعه را در نظر بگیریم. لذااین مجموعه نمیتواند مورد بحث برای امور حقیقی باشد.
من فکر میکنم کلمات زیر مانع از برخورد صحیح و موشکافانه شما با این موضوع شدند.
علم ریاضی(به عنوان یک علم بدون نقص)، مبحث مجموعه ها، برتراند راسل(به عنوان یک کسی که حرف او بسیار محکم است)، پارادوکس(به عنوان دلیل دندان شکن)
درود
از اینکه کسی تا حدودی سعی کرد ریاضی صحبت کند خوشحالم اما شما مرتکب اشتباه شده اید چگونه ؟
1- در مورد بند یک حرف شما درست است اما نه برای دو مجموعه همسان
مجموعه خدا و مجموعه توانی خدا هر دو همسانند که البته در مورد 2 به آن عملا اشاره کرده اید .
اما در مورد شماره 2 شما غافل از عضو نبودن خدا در مجموعه خدا شده اید. و این باعث شده که شما نتیجه اشتباه بگیرید.
اتفاقا در مجموعه توانی خدا چیزی اضافه شده است ... می دانی آن چیست ؟
دوست خوب چون من بر اساس گفته های قرآن فرضها ی خود را شکل داده ام این فرض بدیهی است که خداوند شریکی ندارد ...
پس خداوند عضو مجموعه خودش نیست .... !!!
اما در مجموعه توانی خدا ما عضوی داریم به نام خدا...!!!
می دانی که طبق تعریف هر مجموعه ای عضو مجموعه توانی خودش است ...
اینجا خداوند عضو مجموعه خدا نبود اما عضو مجموعه توانی خدا گردید...!!!
این همان چیزی است که اضافه شده...
ضمنا شما در مورد کاربرد مجموعه توانی هم دچار اشتباه شده اید :
گاهي در ارتبط کار با مجموعهها ممکن است نظر ما به سوي زيرمجموعههاي يک مجموعه مفروض جلب شود و با زيرمجموعههاي يک مجموعه بيشتر از خود آن مجموعه کار کنيم و لذا در دست داشتن مجموعه ای شامل همه زیرمجموعه های یک مجموعه دارای اهمیت است. پس پاسخ به سوالات فوق بسيار مهم است و اصل موضوع مجموعه تواني (Axiom of power set) پاسخ گوي اين پرسش است.
بدرود
Abdolhusain
Monday 14 April 2008, 04:59PM
بسمه تعالی شانه
با سلام
اشتباهات فراوانی در نوشته صاحب موضوع وجود دارد که در مخالفت کامل با تعالیم اسلامی است.بنده برخی ازین اشتباهات را ذیلا به رنگ قرمز بیان میکنم و سپس توضیحات صحیح را میدهم.لازم به ذکر است که منظور بنده خدایی است که در دین مبین اسلام و مذهب تشیع است(چون بحث صاحب موضوع نیز همین بود)نه خدایانی که اخیرا ساخته شده اند! و به قول بعضی از جهال ما خدایی را میپرستیم که خودمان در ذهنمان ساخته ایم!!
اما فرمایشاتی که در انها باید تدبر کرد:
می دانم که اعتقاد در اسلام ايناست که خداوند بزرگ تر از آن است (که توصيف شود) يا الله اکبر به عبارتی خداوندکامل است و هرچه که هست و نيست جزئی از اوست
حال فرض کنیم خداوندبزرگتر از آن است یا خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیز است و به زبان ریاضییعنی خداوند مجموعه همه مجموعه هاست ( خداوند صاحب همه هستی ها یا نیستی هاست) یاکمی عامی تر خداوند در برگیرنده تمامی چیز هاست پس بزرگتر از هر چیز است زیرا هرچهبزرگ باشد جزء مجموعه خداست و خدا از آن بزرگتر است.
پس اسلام اعتقاد دارد که خداوند در همه جا هست ... و یکی بیشتر هم نیست
چگونه اذعان می کنید برای خدا تصوری نیست اما خود آنرا بگونه ای تعریف می کنید
توضیحات:
1-الله اکبر هرگز به این معنا نیست که هر چه هست جزئی از خداست و خداوند دربردارنده همه چیز است! الله اکبر به معنای این است که خداوند اصلا توصیف نمیشود،و خدای ما نه بزرگ است نه کوچک،نه دراز نه کوتاه و.....چون تمام اینها از خواص مخلوقات است نه خالقی که از همه اینها منزه میباشد.
لذا بر خلاف چیزی که صاحب بحث گفته اند اسلام هرگز این اعتقاد را نداشته و ندارد.
موجودات در تباین کامل با خدا هستند و هرگز جزء او نیستند.
2-اینکه خداوند مالک همه اشیاء باشد به این معنی نیست که شامل انهاست! و او همه انها را در بردارد!و اینطور نیست که خدا دربردارنده همه چیزها باشد،و بزرگتر بودن خداوند نیز به همان معنی است که گفتم،بله اگر خداوند دارای مکان بود و جسم داشت و بزرگتر بودن او از باب جسمیت بود لازم می آمد که او عین اشیاء بوده یا اشیاء در او باشند،چنانچه مکاتب الحادی همچون عرفان به این مساله معتقد میباشند.
3-بودن خداوند در همه جا هم به این معنی نیست که خدا در همه اماکن حضور دارد،خداوند مکان ندارد و منزه از مکان است و جسم ندارد و ماده نیست تا در اماکن باشد،حضور او در همه جا که گفته میشود به معنی احاطه او به همه چیز است و احاطه او نیز به ذات نیست بلکه به آگاهی اوست.
4-خداوند هرگز تصور نمیشود،و مطابق روایاتی که وارد شده است هر چیزی که از خدا تصور کنیم خدا غیر از آن است و آن نیست،و تعریفی نیز برای خدا نمیتوانیم داشته باشیم،چون ماهیت او را نمیشناسیم،و این به دلیل بینونت بین خالق و مخلوق است،و بین دو شی وقتی تباین ذاتی باشد شناخت و تعریف و تصور و....منتفی خواهد شد و مختصری هم که به دست ما رسیده است و میدانیم را خود خداوند وحی نموده است.
نهایت چیزی که درباره خدا میدانیم این است که خدا موجود است،و مباین با همه چیز هست.
لذا این شبهات که خداوند همه چیز را در بر میگیرد و در همه جا هست و....مستلزم مکان داشتن خدا و سنخیت بین خالق و مخلوق است که هر دوی اینها در مکتب اهل بیت علیهم السلام منتفی است.
5-عبارت بی نهایت نیز یک عبارت موهوم و خلاف عقل است،و چنین چیزی اصلا وجود ندارد.
موفق باشید.
A+CH
Monday 14 April 2008, 06:21PM
به نام خالق عشق
1 – سلام دوست عزیز
2 – قبل از اینکه عرائضم رو به خدمتتون برسونم ازتون می خوام موضوع بحث رو در قالب یک یا چند سوال مشخص کنید تا از یک شاخه به شاخه ی دیگر نپریم .
3 – جناب دموکراسی....
قابلیت ها و فایده های " علم " از اضداد است. یعنی هم می تونه برای انسان نقش نور رو بازی کنه(هدایت) ، و هم می تونه بزرگترین حجاب بر سر راه انسان باشه و نذاره که انسان به حقیقت برسه.(ضلال)
4-
شکست نور یک پدیده اپتیکی است که در آن نور رسیده از یک منبع نورانی (مانند لامپ ، خورشید و ستارگان) را می توان به امواج تشکیل دهنده آن تجزیه نمود.
جدا از بحث این "سرنگار"، خدمتتون بگم که این که شما فرمودید، تعریف "تجزیه ی نور " است . و در هیچ کتاب فیزیکی ندیدم که" شکست نور" رو " تجزیه ی نور " تعریف کنه!
پرتوهای صادر شده از منبع نور نقطه ای یا گسترده (و یا پرتوهای بازتابی) از محیطی به محیط دیگر نقل مکان می یابند(با ضریب شکست های متفاوت) و در این بین دچار زاویه ی انحرافی با مقدار معلوم می شوند که از فرمول نسبت سینوسی به دست میاد.به این پدیده شکست نور میگیم. که البته این شکست در فضای مابین خورشید و زمین از هندسه ی زین اسبی ،. بر روی زمین از هندسه ی اقلیدسی و در خود خورشید از فرمول های اینشتینی تبعیت می کنه.
(این هیچ ربطی به بحثمون نداشت فقط محض اطلاع بود)
5- برای اینکه بخواهیم " رابطه ی خالق و مخلوق "رو مورد بررسی قرار بدیم ابتدا باید این رو بدونیم که هیچ مثال مادی و زمینی (اعم از علم ناقص بشر) برای اون نمی تونیم پیدا کنیم.
مولوی میگه.... یک پرچم رو در نظر بگیرید که باد داره تکانش میده....همانا ما مثل نقوش روی پرچم هستیم و اون باد که در حال تکان دادن ماست خالق است.
بعضی از بزرگان نقل کرده اند که ما مثل قطرات دریا هستیم و امواج و انرژی نوسان آنها همانند خالق است.
بعضی ها گفتند که خالق نور است و ما روشنایی هستیم. ولی باز تکرار می کنم...این مثالها فقط جنبه ای از خالق ما رو نشون میده.
6- جناب دموکراسی بنده با لغات بازی نکردم لطفا به یک فرهنگ لغت مراجعه کنید تا معنی " جلوه ی چیزی یا کسی بودن" رو درک کنید.
7- ما به نور ورودی منشور در عرف می گوییم " نور سفید" ...
این نور ، نوری بی رنگ است و به هیچ وجه نوری ندارد. و وقتی به منشور می خورد از آن طرف هفت طیف ظاهر می گردد....!
اگر دقت کنیم می فهمیم " نور با تمام رنگ ها است " و اگر نور نباشد رنگ ها دیگر وجود خارجی ندارند. نه تنها تمام وجود رنگ ها از نور است ....بلکه عین نور است..!
پس هر جایی رنگی دیدیم باید بدانیم که حتما نوری آنجا وجود دارد.رنگ ها یک سری ویژگی هایی دارند که انها را از هم تمییز می دهد.(قرمز بودن ، سبز بودن ، ....)
رنگها یک سری آثاری دارند مثلا رنگ آبی رنگ آرامش دهنده است قرمز هیجان زاست و ....این صفات ، آثار و رنگها همه از همون نور اولیه ناشی میشه .
هیچ یکی از رنگها نور نیست...ولی وجود تمام رنگ ها از نور است .مثلا قرمز بودن یک جنبه ی نور است .ولی تمام نور ما نیست..
نور داخل ذره ذره رنگهات حتی از خودشون بهشون نزدیک تره!و با اون هاست ولی هیچ وقت یکی از اونها نیست....چرا؟؟....خب معلومه چون رنگی نداره.!
یعنی خارج از مجموعه ی رنگهاست. ولی از اونها دور نیست. در واقع با اینکه یکی از رنگها نیست ولی بعد مکانی و زمانی با اونا نداره.
نور بدون رنگ داریم ولی رنگ بدون نور نداریم.
در واقع رنگها بدون نور وجود ندارند...!! که حالا بخوان نیاز مند نور باشن!! اصلا بودنشون نیازمند بودن نور است. ولی نور از تمام رنگها و طیف ها بی نیازه.
نور با رنگها پدیدار میشه و هر کدوم از رنگ ها یکی از کمالات و جنبه های نور رو نشون میده . اما همین ظهور و تجلی هم از خود نور است..همین پدیداری رنگ ها هم از نور است.
اول نور....آخر نور......درون نور....برون نور....ظاهر نور....باطن نور.....
الله نور السماوات و الارض
در واقع " خدا بهترین دلیل بر وجود خداست" .....ای رنگ , طیف می خوای نور رو اثبات کنی..!!!
آفتاب آمد دلیل آفتاب....
خدای من....آیا غیر از تو چیزی ظهوری دارد که آن ظهور از تو نباشد!؟تا آنکه آن چیز ظاهرکننده ی تو باشد..!
تو پنهان نیستی اونی که تو رو نمی بینه کوره آن چشمی که تو رو مراقب خودش نمی بینه کوره.
جناب دموکراسی.....ما وجودی نداریم که بخوایم خودمون رو داخل مجموعه ای فرض کنیم! مثل فیلمی هستیم که در پرده ی سینما در حال پخش شدنه. همین و بس.
عاشقم بر همه عالم.......که همه عالم از اوست
بیدلی در همه احوال خدا با او بود.....اون نمی دیدش و از دور خدایا میکرد!
در ضمن مثالی که آوردم کاملا کلی بود الآن برندارید بحث های مکانیک موجی و کوانتومی رو بکشید وسط..:smile55::smile31::rolleyes:
ابن علی
Monday 14 April 2008, 07:24PM
بینهایت مفهومی است که در رشتههای مختلف ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) (با تعبیرات مختلف) بهکار میرود و معمولاً به معنای «فراتر از هر مقدار» است. معمولاً نشانه بینهایت در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) http://upload.wikimedia.org/math/d/2/4/d245777abca64ece2d5d7ca0d19fddb6.png است.
بی نهایت از واژه لاتین finites به معنی محدود گرفته شده ( علامت http://upload.wikimedia.org/math/d/2/4/d245777abca64ece2d5d7ca0d19fddb6.png ) چیزی است که "محدود" نیست، که در آن هیچ محدودیت فضایی و زمانی وجود ندارد.
بدرود.
با سلام حضور جناب انیشتن
همانطور که مستحضرید ما به کلمات بس ساده اکتفا میکنیم
البته دیروز هر چه سعی نمودم موفق نشدم که نوشته ام را وارد کنم
اما امروز به یاری خدا اگر بتوانم مایلم سئوالم را مطرح نمایم
البته قسمت نوشته شما را که انتخاب نمودیم برای ما نیز قابل قبول است
از اینرو تقاضا دارم
که به هر وسیله ایی که درایت شما اجازه میدهد به ما ثابت کنید که اگر در مجموعه ایی که یک طرفش بی نهایت است (حالا چه به اسم و چه مشخصه) چطور میتوان مقابلش چیزی به جز بینهایت ذکر کرد که مجموعه ها برابر باشند
به اینصورت که : بینهایت = ؟
پیشاپیش از جوابتان تشگر مینمایم
Teshneh
Monday 14 April 2008, 09:52PM
چگونه اذعان می کنید برای خدا تصوری نیست اما خود آنرا بگونه ای تعریف می کنید ...
جوابتون رو خودتون در سر فصل اوردین ما در مقام تعریف هر چی می گیم اخرش هم می گیم باز فراتر از این تعریفه پس تعریف محدودی ازش نداریم به علت همون نا محدود بودن ذاتش
و اما بارها از دانشمندان مختلف اشاره شده که عقل گواه بر وجود خدا نیست و این کار از طاقت و تواناییش خارجه حالا برای اینکه بی کار نباشه در حد خودش یه مثالها و تعریفهایی براش اوردن(و قبلا هم اشاره شده که فراتر از این تعرفه هاس) که به نسبت بتونه درک کنه
مغز شما چه بخواهی وچه از تعصب این را رد کنی خداوند را متصور است اما یک نکته ظریف اینجاست و آن اینکه در عین حالی که متصور است نمی تواند خدا را تجسم کند
ما از مغزمون همچین توقعی نداریم (چه تصور و چه تجسم)که اگر داشته باشیم توقع بی خودیه پس چون بیشتر به دنبال نتیچه گرفتن هستیم نه نکران به مغزمون متوسل نمی شیم
ولی جالب اینجاست که وقتی می گیم از تصور هم خارجه به دنبال تجسم باشید...ما می گیم نره شما می فرماین بدوش!مثلا مغز شما چطور می تونه همچین چیزی رو تصور کنه؟!!!
پس اسلام اعتقاد دارد که خداوند در همه جا هست ... و یکی بیشتر هم نیست ...
!!!!!!!
در ضمن متوجه نشدیم این نتیجه حاصل کدوم قسمت بود؟!!!
بر این اساس A یا خدا تصوری است واحد یا تنها که غیر از او کسی نیست یا لا الله الا الله پس او همه چیزها است
Abdolhusain
Tuesday 15 April 2008, 01:32AM
بسمه تعالی شانه
جناب تشنه
اثبات وجود خدای متعال تنها با عقل صحیح است و تمسک به ادله نقلیه شرعا و عقلا ایراد دارد.لذا اثبات وجود خداوند و استدلالاتی که در این زمینه هست تنها باید عقلی باشند.حتی روایاتی که درباره این مساله وارد شده است همه حاوی استدلالات عقلیه هستند،و فرمایشات توحیدی معصومین همه دربردارنده نکات بسیار ریز عقلی و شیرین و جالب است.چنانچه مثلا در فرمایش مولا امیرالمومنین علیه السلام که فرمودند بمحدث خلقه علی ازلیته(به حدوث خلقش بر ازلی بودن خودش دلالت میکند)....یا میفرماید باشتباههم علی ان لا شبه له..(به شبیه بودن مخلوقات به یکدیگر دال بر این است که خود شبیهی ندارد)نکات زیبا و براهین محکم عقلی قرار دارد.
برگبار
Tuesday 15 April 2008, 04:22AM
خدایا درون اینهمه منطق و فلسفه.....در قعر اینهمه پیچیدگی های افکار....روی قله ی بلند همه ی این تناقض ها و تضادها....کنار تابلوی تفاوت فرهنگ ها و ادیان.... پای درخت اساطیری جنون!!!! ببین که من ایستادم.... و داد میزنم که دوستت دارم.... ساده میگویم...که وجودم آتشی است که شعله اش تویی... و أنا الفقیر....دوستت دارم...و تو میدانی و چه خوب میدانی.... چه کسی هست که عطر نرگس را ببیند؟؟؟ تو تو میبینی!!!دوستت دارم.... قسم به خلوص آبی ترین واژه موجود می پرستمت....ستایش از آن توست دوستت دارم....
:smile07::smile06::smile06::smile06::smile07:
محب110
Tuesday 15 April 2008, 01:01PM
درود
100 سال پیش برتراند راسل با پارادکس خود که به پارادکس راسل مشهور است ثابت کرد که مجموعه همه مجموعه ها نمی تواند وجود داشته باشد ...
یعنی به عبارت منطقی الله اکبر وجود ندارد.
( خدا وند صاحب همه چیز است وجود ندارد ... البته با تعریف قرآنی و اسلامی)
بدرود
با سلام
1-من به کتاب (نظریه مجموعه ها) نوشته (شووینگ بی.لین ویو-فنگ.لین) ترجمه (عمید رسولیان) صفحات (61و62و63) مراجعه نمودم. نویسندگان در آنجا این موضوع را مطرح نموده و نتیجه ای که گرفته بودند این بود که نظریه مجموعه ها در علم ریاضی در هنگام طرح این موضوع ناقص و دارای خطا بوده است. لذا این پارادوکس محصول نقص در تعریف نظریه مجموعه هاست. نه اینکه واقعاً تناقضی در کار باشد.
با توجه به این مقدمه، باید بگویم که استدلال شما از پارادوکسی حاصل شده است که زیر بنای آن تعاریف غلط بوده است. لذا ارزش طرح نمودن را از دست میدهد.
یعنی نتیجه گیری شما که با رنگ قرمز مشخص شده صحیح نمیباشد.
2- در ضمن اصل موضوع مطرح شده دارای اشکالات اساسی میباشد که در نوشته آقای Abdolhusain به آن اشاره شده است.
محمد م
Tuesday 15 April 2008, 01:23PM
خدایا درون اینهمه منطق و فلسفه.....در قعر اینهمه پیچیدگی های افکار....روی قله ی بلند همه ی این تناقض ها و تضادها....کنار تابلوی تفاوت فرهنگ ها و ادیان.... پای درخت اساطیری جنون!!!! ببین که من ایستادم.... و داد میزنم که دوستت دارم.... ساده میگویم...که وجودم آتشی است که شعله اش تویی... و أنا الفقیر....دوستت دارم...و تو میدانی و چه خوب میدانی.... چه کسی هست که عطر نرگس را ببیند؟؟؟ تو تو میبینی!!!دوستت دارم.... قسم به خلوص آبی ترین واژه موجود می پرستمت....ستایش از آن توست دوستت دارم....
:smile07::smile06::smile06::smile06::smile07:
خانم برگبار فوق العاده بود.
بسیار سپاسگزارم .
Democracy
Tuesday 15 April 2008, 01:41PM
.....
توضیحات:
1-الله اکبر هرگز به این معنا نیست که هر چه هست جزئی از خداست و خداوند دربردارنده همه چیز است! الله اکبر به معنای این است که خداوند اصلا توصیف نمیشود،و خدای ما نه بزرگ است نه کوچک،نه دراز نه کوتاه و.....چون تمام اینها از خواص مخلوقات است نه خالقی که از همه اینها منزه میباشد.
لذا بر خلاف چیزی که صاحب بحث گفته اند اسلام هرگز این اعتقاد را نداشته و ندارد.
موجودات در تباین کامل با خدا هستند و هرگز جزء او نیستند.
2-اینکه خداوند مالک همه اشیاء باشد به این معنی نیست که شامل انهاست! و او همه انها را در بردارد!و اینطور نیست که خدا دربردارنده همه چیزها باشد،و بزرگتر بودن خداوند نیز به همان معنی است که گفتم،بله اگر خداوند دارای مکان بود و جسم داشت و بزرگتر بودن او از باب جسمیت بود لازم می آمد که او عین اشیاء بوده یا اشیاء در او باشند،چنانچه مکاتب الحادی همچون عرفان به این مساله معتقد میباشند.
3-بودن خداوند در همه جا هم به این معنی نیست که خدا در همه اماکن حضور دارد،خداوند مکان ندارد و منزه از مکان است و جسم ندارد و ماده نیست تا در اماکن باشد،حضور او در همه جا که گفته میشود به معنی احاطه او به همه چیز است و احاطه او نیز به ذات نیست بلکه به آگاهی اوست.
4-خداوند هرگز تصور نمیشود،و مطابق روایاتی که وارد شده است هر چیزی که از خدا تصور کنیم خدا غیر از آن است و آن نیست،و تعریفی نیز برای خدا نمیتوانیم داشته باشیم،چون ماهیت او را نمیشناسیم،و این به دلیل بینونت بین خالق و مخلوق است،و بین دو شی وقتی تباین ذاتی باشد شناخت و تعریف و تصور و....منتفی خواهد شد و مختصری هم که به دست ما رسیده است و میدانیم را خود خداوند وحی نموده است.
نهایت چیزی که درباره خدا میدانیم این است که خدا موجود است،و مباین با همه چیز هست.
لذا این شبهات که خداوند همه چیز را در بر میگیرد و در همه جا هست و....مستلزم مکان داشتن خدا و سنخیت بین خالق و مخلوق است که هر دوی اینها در مکتب اهل بیت علیهم السلام منتفی است.
5-عبارت بی نهایت نیز یک عبارت موهوم و خلاف عقل است،و چنین چیزی اصلا وجود ندارد.
موفق باشید.
هرچند قرآن خود گفته به روشنی و وضوح از صفات کمالیه خداوندی اذعان می کند و او را دانا ، توانا ، بی نیاز، بینا ، شنوا ، حکیم و مرید نام می برد اما انچه از ظاهر قضیه پیداست شما هیچ کدام از این صفات را در حد خود کلمه هم قبول ندارید و به قولی کاسه داغتر از آش شده اید و همه چیز جور دیگری جز آنچه هست ترجمه و تفسیر می کنید گویی خود می خواهید پیامبری جدید باشید.
از این باب با عنایت به تفسیرالمیزان و یکی از بزرگترین عالمان خودتان مطهری در نقض گفتارتان می نویسم:
شما اساسا باز دچار تناقض در گفتار شده اید :
توضیحات:
1-الله اکبر هرگز به این معنا نیست که هر چه هست جزئی از خداست و خداوند دربردارنده همه چیز است! الله اکبر به معنای این است که خداوند اصلا توصیف نمیشود،و خدای ما نه بزرگ است نه کوچک،نه دراز نه کوتاه و.....چون تمام اینها از خواص مخلوقات است نه خالقی که از همه اینها منزه میباشد.
لذا بر خلاف چیزی که صاحب بحث گفته اند اسلام هرگز این اعتقاد را نداشته و ندارد.
موجودات در تباین کامل با خدا هستند و هرگز جزء او نیستند.
در رد گفته شما داریم :
بقره 3 255
. اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
الله خدايی است که هيچ خدايی جز او نيست زنده و پاينده است نه خواب ، سبک او را فرا می گيرد و نه خواب سنگين از آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند ? آنچه را که پيش رو و آنچه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آنچه خود خواهد ، احاطه نتوانند يافت کرسی او آسمانها و زمين را در بردارد نگهداری آنها ، بر او دشوار نيست او بلند پايه و بزرگ است.
تفسیر المیزان :
.....تمام حيات و زندگي مال اوست ، و او قيوميتي مطلق دارد، قيوميتي كه هيچ عاملي آن را دستخوش ضعف و سستي نمي سازد، و به همين جهت وقتي مي خواهد اين معنا را تعليل كند با دو نام مقدس علي و عظيم ، تعليل مي كند، و مي فهماند كه خدا به خاطر علو مقامي كه دارا است مخلوقات به او نمي رسند تا به وسيله اي در وجود او سستي و در كار او ضعفي پديد آورند، و به خاطر عظمتش از كثرت مخلوقات به تنگ نيامده ، و عظمت آسمانها و زمين طاقتش را طاق نمي سازد، و جمله : و هو العلي العظيم ، خالي از دلالت بر حصر نيست ، و تا حدي از آن بر مي آيد كه مي خواهد علو و عظمت را منحصر در خدا كند، و اين حصر، يا حصر حقيقي است كه حق هم همين است ، براي اينكه علو و عظمت ، خود از كمالات است ، و حقيقت هر كمالي از آن او است ، و يا حصري ادعائي است كه چون مقام ، مقام تعليل بود احتياج پيدا شد كه بطور ادعا، علو و عظمت را منحصر در خدا كند، تا آسمانها و زمين در قبال علو و عظمت خداي تعالي از علو و عظمت ساقط شود.
üالشورى 3 4 (http://javascript<b></b>:ShowQuran(42,4))
v لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
èاز آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است و اوست آن بلند مرتبه بزرگوار.
تفسیر المیزان :
.... در اين جملات از اسماء حسناي الهي پنج نام مقدس ذكر شده : 1- عزيز 2- حكيم 3- علي 4- عظيم 5- له ما في السموات و ما في الارض ، و اين جمله به معناي مالك است.....
اساسا با استناد به همین دو آیه کاملا مشخص است که خداوند خود را توصیف کرده ...
اما با این توضیح باز هم می گویی خدا توصیف نشدنی است ؟
مجموعه آثار جلد دوم صفحه 221
استاد شهيد مرتضى مطهرى
قرآن، خدا را توصيف كرده است و در توصيف خود از طرفى او را تنزيه كرده است، يعنى صفاتى را كه شايسته او نيست از او
سلب كرده و او را منزه از آن صفات دانسته، و از طرف ديگر صفات كمال و اسماء حسنى را براى ذات حق اثبات كرده است.در
حدود پانزده آيه در تنزيه خداوند آمده است و در حدود بيش از پنجاه آيه در توصيف خداوند به صفات عليا و اسماء حسنى
آمده است.
قرآن در اين توصيفات خود آنچنان دقيق است كه ژرف انديشترين علماى الهى را به حيرت انداخته است، و اين خود
روشنترين معجزه از يك فرد «امى» درس نخوانده است.
واقعا عجیب به نظر می رسد که منبع گفتار شما چه بوده ؟!!! و یا اینکه شما از عالمانتان عالمترید .
حال استدلال شما بر چه سند و پایه محکم قرآنی انجام شده ... بنده در حیرتم .
Democracy
Tuesday 15 April 2008, 01:43PM
دوما شما باز گفته اید :
2اینکه خداوند مالک همه اشیاء باشد به این معنی نیست که شامل انهاست! و او همه انهارا در بردارد!و اینطور نیست که خدا دربردارنده همه چیزها باشد،و بزرگتر بودن خداوندنیز به همان معنی است که گفتم،بله اگر خداوند دارای مکان بود و جسم داشت و بزرگتربودن او از باب جسمیت بود لازم می آمد که او عین اشیاء بوده یا اشیاء در اوباشند،چنانچه مکاتب الحادی همچون عرفان به این مساله معتقدمیباشند.
3-بودن خداوند در همه جا هم به این معنینیست که خدا در همه اماکن حضور دارد،خداوند مکان ندارد و منزه از مکان است و جسمندارد و ماده نیست تا در اماکن باشد،حضور او در همه جا که گفته میشود به معنی احاطهاو به همه چیز است و احاطه او نیز به ذات نیست بلکه به آگاهیاوست.
از دید علمی نیاز نیست که بزرگتر بودن به داشتن مکان و یا جسم محدود شود .
بطور مثال 3 از 2 بزرگتر است .
من نیازی نمی بینم که برای بزرگتر بودن خدا از او تجسم سازی کنم تا متوجه حقیقت گردم . و نیز استدلالهای بنده نیز هیچ اشاره ای به بعد سازی از خدا نکرده که شما مرا متهم به تجسم سازی و یا مکان دار بودن خدا کرده اید .
ببینید بطور مثال شما در خانه تان نشسته اید و از طریق رایانه خود به سروری در آن سوی دنیا وصل می شوید و اطلاعات خود را دستکاری می کنید .مثل همین تایپیک فوق .
در این صورت و درهنگام اتصال شما اطلاعات خود را در بر دارید و به الواقع شما اطلاعات خود را شامل شده اید . شما به واسطه ارتباط خود با سرور با اطلاعات خود مرتبط شده اید . این یعنی اینکه هر سه موضوع ... شما .... ارتباط و اطلاعات یکی شده اید و یا از نظر ریاضی بهم پیوسته هستید .
مضاعف بر اینکه من در متن خود قید کرده ام که بطور عامیانه که برای فهم بیشتر بوده والا بطور ریاضی گفته ام خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیز است.
حال اینجا اگر شما بگوئید که اطلاعات شما درون آن سرور جزئی از شماست قطعا درست صحبت کرده اید و این بر می گردد نه به جسم شما که به ماهیت اتصالی فکر شما و مجازی بودن آن در برابر حقیقی بودن شما.
شما باز گفته اید:
خداوند هرگز تصور نمیشود،و مطابق روایاتی که وارد شده است هر چیزی که از خدا تصورکنیم خدا غیر از آن است و آن نیست،و تعریفی نیز برای خدا نمیتوانیم داشته باشیم،چونماهیت او را نمیشناسیم،و این به دلیل بینونت بین خالق و مخلوق است،و بین دو شی وقتیتباین ذاتی باشد شناخت و تعریف و تصور و....منتفی خواهد شد و مختصری هم که به دستما رسیده است و میدانیم را خود خداوند وحی نمودهاست.
نهایت چیزی کهدرباره خدا میدانیم این است که خدا موجود است،و مباین با همه چیزهست.
لذا این شبهات کهخداوند همه چیز را در بر میگیرد و در همه جا هست و....مستلزم مکان داشتن خدا وسنخیت بین خالق و مخلوق است که هر دوی اینها در مکتب اهل بیت علیهم السلام منتفیاست.
با توجه به همان آیات فوق و استدلالهای سابق این گزینه شما هم اشتباه است .
اما برای توضیح بیشتر :
فکر در جایی متبلور می شود که ذهن نام دارد و ذهن از آن جهت قابلیت فکرسازی و فکر کردن و یا بطور دقیق اندیشیدن را داراست که می تواند متصور باشد .
اگر تصور نباشد ذهن قابلیت اندیشیدن را از دست می دهد و جایی که اندیشه نتواند ظهور کند فکر در بین نیست .
بدین وسیله است که انسان گام به گام دست به پیشرفت می زند ...
شاید کمی گنگ باشد که فکر و اندیشه و ذهن و تصور همگی به یک معنی اند اما حقیقت این است که فکر آن است که بواسطه اندیشیدن به حد پویا رسیده و بایست سنجیده شود در واقع نتیجه اندیشیدن است و اما اندیشه فرض یا فرضهای است که در محیط ذهن پدیدار شده و به واسطه تصور سلسله مراتبی را برای تبدیل شدن به فکر طی می کند .
در هر حال همانطور که گفتید اگر هم بخواهیم فرض کنیم که خدا موجود است جدای هر تعریف و یا توصیف قطعا شکی نیست که در تضاد با گفتار برگرفته ما از قرآن هم نیست که مجموعه خداوند مجموعه همه چیزهاست.
کافی که بگویم خدا هست و اگر او تنها بوده و خواهد بود یعنی اینکه خداوند ازلی بوده و ابدی است پس خداوند یا A تنها یک مجموعه واحد است از چیزی که بر ما نامشخص است یعنی مثلا N .
پس A={N} از اصول سابق می دانیم که P(A)={A,N} و این تناقضی است که آشکار می کند خداوند خود عضوی است از یک مجموعه دیگر.
اگر علامت تساوی شما را نگران کرده ... ناراحت نشوید ... به این فکر کنید که آیا فرقی می کند که عرب می گوید الله و ایرانی می گوید خدا ...
هر دو یک چیز می گویند این یعنی اینکه هر دو طرف مساوی یک چیزند .
بدرود.
Democracy
Tuesday 15 April 2008, 02:19PM
....
جدا از بحث این "سرنگار"، خدمتتون بگم که این که شما فرمودید، تعریف "تجزیه ی نور " است . و در هیچ کتاب فیزیکی ندیدم که" شکست نور" رو " تجزیه ی نور " تعریف کنه!
علت آنجا بوده که شما منبع خود را ذکر نکرده بودید و بنده همانطور هم که گفتم با استدلال به گفتار شکست نور و امام راحل و تجزیه بهتر دیدم از این در صحبت را شروع کنم .
(این هیچ ربطی به بحثمون نداشت فقط محض اطلاع بود)
ممنون
به هر حل
7- ما به نور ورودی منشور در عرف می گوییم " نور سفید" ...
این نور ، نوری بی رنگ است و به هیچ وجه نوری ندارد. و وقتی به منشور می خورد از آن طرف هفت طیف ظاهر می گردد....!
اگر دقت کنیم می فهمیم " نور با تمام رنگ ها است " و اگر نور نباشد رنگ ها دیگر وجود خارجی ندارند. نه تنها تمام وجود رنگ ها از نور است ....بلکه عین نور است..!
پس هر جایی رنگی دیدیم باید بدانیم که حتما نوری آنجا وجود دارد.رنگ ها یک سری ویژگی هایی دارند که انها را از هم تمییز می دهد.(قرمز بودن ، سبز بودن ، ....)
رنگها یک سری آثاری دارند مثلا رنگ آبی رنگ آرامش دهنده است قرمز هیجان زاست و ....این صفات ، آثار و رنگها همه از همون نور اولیه ناشی میشه .
هیچ یکی از رنگها نور نیست...ولی وجود تمام رنگ ها از نور است .مثلا قرمز بودن یک جنبه ی نور است .ولی تمام نور ما نیست..
با تمام تلاش عارفانه و عاشقانه ای که به خرج داده اید اساسا بازشناسی علمی نور به این صورت است :
نور دارای تعریف دقیقی نیست، جسم شناخته شده یا مدل مشخص که شبیه آن باشد وجود ندارد. ولی لازم نیست فهم هر چیز بر شباهت مبتنی باشد.(اولین اشتباه شما اگر بر اساس شباهتها بخواهید نور و خدا را در هم آمیخته کنید) نظریه الکترومغناطیسی و نظریه کوانتومی با هم ایجاد یک نظریه نامتناقض و بدون ابهام میکنند که تمام پدیدههای نوری را توجیه میکنند.
نظریه ماکسول درباره انتشار نور بحث میکند در حالیکه نظریه کوانتومی بر هم کنش نور و ماده یا جذب و نشر آن را شرح میدهد ازآمیختن این دو نظریه ،نظریه جامعی که الکترودینامیک کوانتومی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C) نام دارد،شکل میگیرد. چون نظریههای الکترو مغناطیسی و کوانتومی علاوه بر پدیدههای مربوط به تابش بسیاری از پدیدههای دیگر را نیز تشریح میکنند منصفانه میتوان فرض کرد که مشاهدات تجربی امروز را لااقل در قالب ریاضی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C) جوابگو است. سرشت نور کاملاً شناخته شدهاست اما باز هم این پرسش هست که واقعیت نور چیست.؟(در حالی حتی سرشت خداوند مشخص نیست)
نور گستره طول موجی وسیعی دارد . ناحیه نور مرئی از حدود ۴۰۰ نانومتر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1) (آبی) تا ۷۰۰ نانومتر (قرمز) است که در وسط آن طول موج ۵۵۵ نانومتر (نور زرد) که چشم انسان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86) بیشترین حساسیت را نسبت به آن دارد یک ناحیه پیوسته که ناحیه مرئی را در بر میگیرد و تا فروسرخ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%D8%AE) دور گسترش مییابد.(اولین اشتباه شما در تعریف نور)شما تنها توانستید نور مرئی را بر شمرید آنهم ناقص.
خواص نور و نحوه تولید سرعت نور در محیطهای مختلف متفاوت است که بیشترین آن در خلاء و یا بطور تقریبی در هوا است در داخل ماده به پارامترهای متفاوتی بر حسب حالت و خواص الکترومغناطیسی ماده وابستهاست. بهوسیله کاواک (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9&action=edit&redlink=1) جسم سیاه میتوان تمام ناحیه طول موجی نور را تولید نمود. (نور اجزاء تشکیل دهنده دارد . دومین اشتباه شما)
در طبیعت در طول موجهای مختلف مشاهده شده امّا مشهورترین آن نور سفید است که یک نور مرکبی از سایر طول موج (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%D9%88%D9%84_%D9%85%D9%88%D8%AC) هاست. تک طول موجها آن را بهوسیله لامپهای (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%BE) تخلیه الکتریکی که معرف طیفهای (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%DB%8C%D9%81) اتمی موادی هستند که داخلشان تعبیه شده میتوان تولید کرد.
ماهیتهای متفاوت نور(با فرضهای شما آیا خدا نیز هم اینگونه است؟)
ماهیت ذرهای
ایزاک نیوتن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DA%A9_%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86) در کتاب خود در رسالهای درباره نور نوشت: پرتوهای نور ذرات کوچکی هستند که از یک جسم نورانی نشر میشوند. احتمالاً نیوتن نور را به این دلیل بصورت ذره در نظر گرفت که در محیطهای همگن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%85%DA%AF%D9%86) به نظر میرسد در امتداد خط مستقیم منتشر میشوند که این امر را قانون مینامند و یکی از مثالهای خوب برای توضیح آن بوجود آمدن سایه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87) است.
ماهیت موجی
همزمان با نیوتن، کریسیتان هویگنس (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%88%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%B3&action=edit&redlink=1) (Christiaan Huygens) (۱۶۹۵-۱۶۲۹)طرفدار توضیح دیگری بود که در آن حرکت نور به صورت موجی است و از چشمههای نوری به تمام جهات پخش میشود به خاطر داشته باشید که هویگنس با به کاربردن امواج اصلی و موجکهای ثانوی قوانین بازتاب و شکست را تشریح کرد. حقایق دیگری که با تصور موجی بودن نور توجیه میشوند پدیدههای تداخلی اند مانند به وجود آمدن فریزهای روشن و تاریک در اثر بازتاب نور از لایههای نازک و یا پراش (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B4) نور در اطراف مانع.
ماهیت الکترومغناطیس
بیشتر به خاطر نبوغ جیمز کلارک ماکسول (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84) (James Clerk Maxwell) (۱۸۷۹-۱۸۳۱) است که ما امروزه میدانیم نور نوعی انرژی الکترومغناطیسی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%BA%D9%86%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B3%D9%85&action=edit&redlink=1) است که معمولاً به عنوان امواج الکترومغناطیسی توصیف میشود. گسترده کامل امواج الکتروو مغناطیسی شامل: موج رادیویی، تابش فروسرخ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%D8%AE) نور مرئی از قرمز تا بنفش، تابش فرابنفش (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4)، پرتو ایکس و پرتو گاما (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88_%DA%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7) میباشد.
ماهیت کوانتومی نور
طبق نظریه مکانیک کوانتومی نور، که در دو دهه اول سده بیستم به وسیله پلانک و آلبرت انیشتین (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%86) و بور برای اولین بار پیشنهاد شد، انرژی الکترو مغناطیسی کوانتیده (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AF%D9%87&action=edit&redlink=1) است، یعنی جذب یا نشر انرژی میدان الکترو مغناطیسی به مقدارهای گسستهای به نام «فوتون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86)» انجام میگیرد.
بیشتر به خاطر نبوغ جیمز کلارک ماکسول (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84) (James Clerk Maxwell) (۱۸۷۹-۱۸۳۱) است که ما امروزه میدانیم نور نوعی انرژی الکترومغناطیسی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%BA%D9%86%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B3%D9%85&action=edit&redlink=1) است که معمولاً به عنوان امواج الکترومغناطیسی توصیف میشود. گسترده کامل امواج الکتروو مغناطیسی شامل: موج رادیویی، تابش فروسرخ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%D8%AE) نور مرئی از قرمز تا بنفش، تابش فرابنفش (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4)، پرتو ایکس و پرتو گاما (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88_%DA%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7) میباشد.
نظریه مکملی
نظریه جدید نور شامل اصولی از تعاریف نیوتون و هویگنس است. بنابرین گفته میشود که نور خاصیت دو گانهای دارد بر خی از پدیدهها مثل تداخل و پراش خاصیت موجی آن را نشان میدهد و برخی دیکر مانند پدیده فتوالکتریک (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9&action=edit&redlink=1)، پدیده کامپتون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%AA%D9%88%D9%86) و ... با خاصیت ذرهای نور قابل توضیح هستند.
در واقع " خدا بهترین دلیل بر وجود خداست" .....ای رنگ , طیف می خوای نور رو اثبات کنی..!!!
آفتاب آمد دلیل آفتاب....
آیا می دانی این جمله از کیست : " من فکر می کنم پس هستم !" می دانی که در اخر اشتباه بودن جمله فوق ثابت شد .. کمی تحقیق کن ... این فرض خدا دلیل وجود خداست هم به مثاب فوق غلط است.
در ضمن مثالی که آوردم کاملا کلی بود الآن برندارید بحث های مکانیک موجی و کوانتومی رو بکشید وسط..:smile55::smile31::rolleyes:
مجبور شدم که برای توضیح بهتر این کار بکنم چرا که با فرضهای غلط شما نمی توانستم جوابی بیابم.
بدرود
Democracy
Tuesday 15 April 2008, 02:47PM
با سلام
1-من به کتاب (نظریه مجموعه ها) نوشته (شووینگ بی.لین ویو-فنگ.لین) ترجمه (عمید رسولیان) صفحات (61و62و63) مراجعه نمودم. نویسندگان در آنجا این موضوع را مطرح نموده و نتیجه ای که گرفته بودند این بود که نظریه مجموعه ها در علم ریاضی در هنگام طرح این موضوع ناقص و دارای خطا بوده است. لذا این پارادوکس محصول نقص در تعریف نظریه مجموعه هاست. نه اینکه واقعاً تناقضی در کار باشد.
با توجه به این مقدمه، باید بگویم که استدلال شما از پارادوکسی حاصل شده است که زیر بنای آن تعاریف غلط بوده است. لذا ارزش طرح نمودن را از دست میدهد.
یعنی نتیجه گیری شما که با رنگ قرمز مشخص شده صحیح نمیباشد.
2- در ضمن اصل موضوع مطرح شده دارای اشکالات اساسی میباشد که در نوشته آقای Abdolhusain به آن اشاره شده است.
درود
پارادکس راسل از آنجاست که اگر شما مجموعه مرجع را مجموعه همه مجموعه ها در نظربگیرید غلط است و این همان چیزی هست که بنده هم گفته ام که مجموعه خداوند نمی تواند مجموعه همه چیز باشد.زیرا دچار تناقص است و این تناقض بخاطر گفتار قرآنی است.
همچنین اصل موضوع مجموعه توانی دچار اشکال نیست بلکه بعد از طرح پارادکس راسل و برای گریز از آن اصولی تدوین شد که این اصل یکی از آنها ست .
نظریه مجموعه ها زیرساخت ریاضیات است و با تعاریف جدید دچار اشکال نیست.
ضمنا موضوع کاربر Abdolhusain توسط خود آیات و تفاسیر و ادعای شهید مطهری رد شد.
بدرود
A+CH
Tuesday 15 April 2008, 06:07PM
:)میخ آهنین نرود فرو در سنگ:)
Democracy
Tuesday 15 April 2008, 06:09PM
:)میخ آهنین نرود فرو در سنگ:)
نخورد آب زمینی که بلند است ...
A+CH
Tuesday 15 April 2008, 07:02PM
1- سلام
2- شما چرا انتخابی به صحبت های من جواب میدید..؟؟
یک قسمت رو انتخاب می کنید و سه پاراگراف در موردش توضیح میدید.اون هم سه پاراگرافی که اصلا به موضوع مربوط نیست.
یک بار دیگه به پست قبلی من مراجعه کنید و به تمام پرسش ها و صحبت های من پاسخ بدید . در غیر این صورت بر این می پنداریم که شما جوابی در آن موارد ندارید و ادامه ی بحث کاملا بیهوده خواهد بود.
3-بنده از شما خواستار ارائه ی یک موضوع شدم تا دچار پرش موضوعی نشیم(همون کاری که شما دارید با ما می کنید.!) که متاسفانه هیچ موضوعی ارائه ندادید...واقعا حتی نمی دانید دنبال چی هستید؟؟!
4- خواهش می کنم ( این واسه اون ممنونتون بود)
5-از این که شما با تعصب به متن های ما نگاه می کنید کاملا مشخص است چون هنوز آخر متن رو نخونده شروع می کنید به اولش پاسخ دادن. در حالی که من آخر متنم یاد آور شدم که از شما تعریف مکانیک موجی یا کوانتومی نور رو نمی خوام ولی شما اصل موضوع رو فراموش کردید و دوباره به یک موضوع دیگه پریدید .
6-حرفهای من رو تلاش عارفانه و عاشقانه خواندید . من برای شما متاسفم که می خواهید با عقل و منطق و علم کاملا ناقص بشرکه در هر دوره ای دچار تزلزل میشه یک امر کلی رو اثبات کنید البته بزرگتر از شما خواستند این کارو بکنن ولی نتونستند .!! حالا شما که جای خود دارید.
7- در عالم بشریت نور دارای تعریف و واقعیت دقیقی است. این رو یادتون رفت بگید که بشر هنوز نتونسته واسه نور تعریف دقیق پیدا کنه و واقعیت نور رو بدونه.
خب این هم دلیلش واضحه چون علم بشر همیشه ناقص است به زمان آینده.
8-اگه قرار هستش در مورد نور و مکانیک موجی بحث کنیم . یک سرنگار (تاپیک) جداگانه تاسیس کنید تا با مقاله های زبان اصلی با هم تبادل اطلاعات کنیم . من از شما تعریف یا واقعیت نور رو نخواستم . نمی دونم چرا شما فرق مثال کلی و مثال جزیی رو متوجه نمی شید.
9-در ضمن متن علمی (!) شما رو هم نخوندم(چون اصلا ربطی به بحث نداره!) ولی نخونده می دونم که پر از غلط باید باشه...مثل تعریف قبلی..!!
10-من در ابتدای عرائضم گفتم برای خدا هیچ تشابهی وجود نداره و عقل انسان نمی تونه اینو بفهمه..و این مثالی که گفتم یک کلی گویی بود برای درک بهتر..همین و بس.
11- بهتره شما کمی تحقیق کنید. چون گفته ی شما هیچ ربطی به عرائض من نداشت. من گفتم خدا بهترین دلیل بر وجود خداست.
در ضمن احتمال میدم که خودتون نمی دونستید که اون جمله از رنه دکارت هست و الا در متنتون می آوردید و از من سوال نمی کردید.
این که فکر کردن رو دلیل بر بودن و وجود داشتن می دونید.خیلی جالبه.
عالم وجودی ما با عالم وجودی کل فرق می کنه. دقیقا مثل فیلمی که داره از پرده ی سینما پخش میشه.و افراد درون اون اصلا وجود در دنیای خارج ندارن.
12- در مورد جمله ی آخرتون هم باید بگم اصلا نیازی به اون توضیح علمی ( حالا یا درست یا غلط) نبود . چون اصلا مقصود اون نیست.
13 - والسلام
tirana
Tuesday 15 April 2008, 08:44PM
در ریاضیات مثال های زیادی از تناقضات هست
تناقضات حاصل از ناقص بودن تفکر و اندیشه انسان است
مثلا زمان ارائه شدن منطق فازی یعنی منطق نسبیت ، انقلاب بزرگی در ریاضیات و صنعت ایجاد شد و نظر همه را به خود جلب کرد . ولی طبق این نظریه که همه چیز نسبی هست باید گفت که خود منطق فازی هم بر اساس گفته خود نسبی هست و در اینجا یک تناقض ایجاد می شود
مثلا می توان با تناقضات نشان داد که شما اصلا نمی توانید حرکت کنید و فلج هستید ، و این ناشی از پیوسته بودن و نا متناهی بودن R هست . ولی ایا واقعا شما ساکن هستید و بدون حرکت؟
یا حتی بر اساس توضیح شما در مورد بینهایت
گفتید بینهایت یعنی فراتر از هر مقدار . و کاملا درست هست
ولی ثابت می شود که همه ی کاردینال R بزرگتر از کاردینال N هست.
پس می شه گفت این چه بینهایتی هست که کوچکتر از مقدار دیگه است؟
و یا شما نزدیکترین عدد به صفر در R را به ما بگوئید.
تناقض حاصل از ناقص بود عقل بشری هست
زیرا اگر عقل بشر کامل بود به تناقض نمی رسید
فرض های بشر امروزی اشکال دارد که به تناقض می رسد.
شما امدید مسئله ای را به روش برهان خلف ثابت کنید و در اخر مسئله به تناقض رسیدید . بجای اینکه بگوئید فرض خلف باطل و حکم مسئله ثابت شده ، گفته اید برهان خلف ثابت شده و مسئله اشتباه هست.
پس با مثالی که خود ریاضیدان ها در حل ان مانده اند و گیج شده اند قضیه ای دیگر اثبات نکنیم
که خدا در عقل بشر نمی گنجد
Abdolhusain
Tuesday 15 April 2008, 08:58PM
بسمه تعالی شانه
جناب دموکراسی سلام
بی دقتی شما در کلمات بنده و عدم اطلاع شما از تعالیم اسلامی باعث اشتباهات شما شده است.
قبل ازینکه به رد صحبتهای شما بپردازم،نکته مهمی را باید متذکر شوم.
بنده اصلا طباطبایی صاحب المیزان را قبول ندارم و این شخص را صاحب انحرافات بزرگ اعتقادی میدانم،همینطور مطهری را،خصوصا مطهری که اصلا مرتبه علمی قابل ذکری نداشت و تنها یک مولف ساده بوده که سخنرانی هایی نیز داشت،لذا تعبیر یکی از بزرگترین عالمان...درباره این شخصیت کاملا غلط و جسارت به علم و علماست.
ثانیا اینکه بر فرض هم که از بزرگترین علما سند و مدرک بیاورید این مدارک وقتی با ادله در تغایر باشند رد میشوند،و ما اهل شخصیت زدگی نیستیم تا آقایان را ملاک حق قرار دهیم،ملاک ما برای حقانیت دیگران خود حق است.
اما بررسی فرمایشات شما:
شما مدعی هستید که موجودات جزئی از خدا هستند و خداوند انها را شامل میشود! و بنده این اعتقاد را مطابق تعالیم صحیح مذهب شیعه رد کردم،حالا آیاتی که ذکر کرده اید چه ارتباطی به ادعای باطل شما دارد؟
البته میدانم جوابی برای سخن بنده نداشتید،و فقط توانستید به مساله صفات بپردازید.اما درباره صفات نیز دوری شما از تعالیم اسلامی باعث اشتباه شما شد که ذیلا توضیح میدهم:
ان صفاتی که در این آیات امده است صفت اقرار است نه احاطه،چنانچه در روایت از حضرت صادق علیه السلام وارد شده است که:
فان قالوا اولیس قد نصفه فنقول هو العزیز الحکیم الجواد الکریم؟قیل لهم:کل هذه صفات اقرار و لیست صفات احاطه،فانا نعلم انه حکیم و لا نعلم بکنه ذلک منه و کذلک قدیر و جواد و سائر صفاته و.....
لذا روشن است که اعتقاد به صفات اقرار هرگز به معنای توصیف خدا نیست،چرا که توصیف شناخت میخواهد و شناخت ذات خدا منتفی است،و بین خالق و مخلوق رابطه بینونت برقرار است و وقتی بینونت باشد امکان شناخت ذات و وصف و....منتفی است،لذا عبارت "لا یوصف" درباره خدا در روایات به کرات استعمال شده است. و از همین روست که مولا امیرالمومنین علیه السلام درباره خداوند میفرمایند:
فلیست له صفه تنال و لا حد یضرب له الامثال....
لذا خداوند صفتی که انسان بتواند به ان برسد و بفهمد ندارد،تنها میتواند اقرار به وجود بکند و بس،و مثالهایی همچون مجموعه و....نیز درباره خداوند باطل است چون خدایی که مثلی ندارد به چیزی نیز تشبیه نمیشود.
لذا بهتر است اگر میخواهید صحبتی بکنید جزء جزء عبارات بنده را رد بفرمایید، نه اینکه درباره چیزی که از آن اطلاعی ندارید صحبت بکنید سپس وقتی ایرادتان گرفته میشود انجا را بی جواب بگذارید.
پاسخ پست 23:
نوشتید:
از دید علمی نیاز نیست که بزرگتر بودن به داشتن مکان و یا جسم محدود شود .بطور مثال 3 از 2بزرگتر است .
من هم نگفتم بزرگتر بودن "لزوما" نیازمند جسمیت است!!من تنها در مقام بیان مصداق یکی از مصادیق را ذکر کردم و اثبات شی نفی ماعدا نمیکند.
بزرگ و کوچکی از ملکات مخلوق است،نه خالق،این مخلوق میتواند مقداری باشد مثل اعداد(البته عدد نماد معدود است و اصلا وجود خارجی ندارد،اما چون بزرگتر بودن آن از باب مقدار است این رو عرض کردم)،میتواند موجودی جسمانی باشد مثل من و شما،یا موجودی ذهنی باشد که همینکه امکان کم شدن و زیاد شدن ذهنی نیز درباره ان برود و ذهنا بتوان ان را بزرگ و کوچک کرد کفایت میکند.
فرمودید:
من نیازی نمی بینم که برای بزرگتر بودن خدا از او تجسم سازی کنم تامتوجه حقیقت گردم . و نیز استدلالهای بنده نیز هیچ اشاره ای به بعد سازی از خدانکرده که شما مرا متهم به تجسم سازی و یا مکان دار بودن خدا کرده اید .
من نگفتم شما میگویید خدا جسم است یا مکان دارد.گفتم بودن خداوند در همه اماکن به معنی این نیست که خداوند در اینجاها حضور فیزیکی دارد و الا مادی بودن برای او لازم می آمد.
مضاعف بر اینکه من در متن خود قید کرده ام که بطور عامیانه که برای فهمبیشتر بوده والا بطور ریاضی گفته ام خداوند کامل است یعنی خداوند مرجع همه چیزاست.
کلامتان صد در صد باطل است،چون مرجع همه چیز بودن را به معنی شامل همه چیز بودن گرفته اید که اصلا چنین چیزی را در مذهب نداریم.
حال اینجا اگر شما بگوئید که اطلاعات شما درون آن سرور جزئی از شماستقطعا درست صحبت کرده اید
قطعا غلط گفته ام! چون حرف "از" معانی مشخصی برایش وضع شده است و از ان نمیتوان تجاوز کرد،لذا چنین عباراتی صحت ندارند و غلط هستند.
با توجه به همان آیات فوق و استدلالهای سابق این گزینه شما هم اشتباهاست .
آیات که اصلا ناظر به تصور خدا نبودند،و استدلالی هم در آن مطالب نبود!
بین دو موجود وقتی بینونت کامل برقرار باشد امکان هرگونه تصور نیز منتفی خواهد بود.لذا نهایت چیزی که میتوانیم از خداوند بدانیم نفی تعطیل و تشبیه است که عقل در اینجا توقف میکند و راه دیگری به جلو ندارد.
قطعا شکی نیست که در تضاد با گفتار برگرفته ما از قرآن هم نیست که مجموعه خداوندمجموعه همه چیزهاست.
خداوند اصلا مجموعه ای ندارد که بخواهد مجموع چیزهای دیگر باشد! بین خالق و مخلوق سنخیتی نیست تا یکی شامل دیگری باشد یا مجموعه دیگری باشد یا دیگری را شامل شود!!
gabrielmmj
Tuesday 15 April 2008, 09:14PM
با سلام خدمت دوستان برای جواب این شبهه میتوانید به وبلاگ زیر بروید مطالبی در این باره مفصلأ نگاشته است :
http://hosyn-m.blogfa.com/ (http://hosyn-m.blogfa.com/)
واگر خیلی اسرار دارید میتوانید کتاب "فلسفه دین" نوشته "نرمن گیسلر" ترجمه "دکتر ایت الهی" را مطالعه کنید
قران در توصیفی بی نظیر و فلسفی اصولی را در فلسفه متافیزیکی وضع میکند و ان جمله لیس کمثله ی شی است هیچ چیز شبیه خدا نیست
همه اشیا ترکیب شده اند یعنی خصوصیت ماده ترکیب است همه اشیا حرکت دارند اما خداوند شبیه هیچ چیز نیست نه در مکان و نه در زمان میگنجد....
امام علی در اینباره میفرماید :
" نه اسم است و نه جسم ، نه مثل است و نه شبیه، نه صوت است و نه عکس ، نه حد است و نه حدود ، نه محل است و نه مکان ، چگونه و کجا و اینجا و انجا ، پر و خالی، ایستادن و نشستن، سکون و حرکت، تاریکی و روشنی، روحانی و نفسانی نیست، جایی نیست که خدا در آنجا نباشد و جایی گنجایش وجود اورا ندارد، نه رنگ است و نه تصور ان در ذهن ممکن است، همۀ این چیزها از او سلب است "
این است خدا پروردگار جهانها ، که همه حدود و خواص و آثار ماده از او سلب میشود ، زیرا اینها نقص در نقص و نیاز در نیاز و سلب در سلب است.
و ماوقتی که چگونگی ذاتی و صفاتی مادی را از او سلب میکنیم در حقیقت " صفات سلبی" اورا بیان میکنیم.
و هرگاه ازلیت و تجرد او از ماده ، وعلم و زنده بودن و قدرت نامحدود اورا ثابت میکنیم ، در حقیقت " صفات ثبوتی" اورا بیان مینماییم گرچه همین صفات ثبوتی نیز در حد فهم و درک ما به صفات سلبی برمیگردد زیرا ما ازلیت و علم و قدرت و... او را درک نمیکنیم مگر انکه انرا تبدیل به سلب کنیم و بگوییم یعنی آغاز ندارد ، ناتوان نیست و.....
رابرت موریس پیچ" پس از ذکر مقدمه ای گوید :
قدرت مشاهده و احساس ما دربارۀ وجود خدا ، بسیار محدود و کوچک است ، خدایی که وجودش را قبول کرده ایم هیچ نسبتی با جهان ماده ندارد و حس های محدود ما از درک او عاجز است ، بنابراین بیهوده است که بخواهیم وجود اورا با علوم طبیعی ثابت کنیم ، زیرا وجود او وسیعتر از دائره محدود و تنگ جهان ماده است.
وقتی که خدا دارای وجود مادی نیست ، ناگزیر باید روح(= منظور مجرد بود از ماده است) باشد و در جهان ماوراء محدوده جهان طبیعت باشد ، به همین جهت وجود خدا از قلمرو سه بعدی بودن و قوانین زمان بیرون است و باید خودرا حاضر به قبول این واقعیت کنیم که جهان مادی ما که در ابعاد زمان و مکان محصور است تنها جزء کوچکی از حقیقت بزرگی است که وجود خدا بر آن حاکم است.
" مریت ستانلی کونگدن" فیلسوف و دانشمند علوم طبیعی گوید :
تردیدی نیست که ما در گفتگو و بررسیهای خود پیرامون اوصاف خدا نیاز به واژه و الفاظی داریم که بین آنها و واژه هایی که در جهان ماده بکار میرود فرق بسیار است ، صفات مادی و تفسیرهای مکانیکی در پیمودن این راه عاجزند ، بویژه پس از آنکه برای ما روشن شد که این جهانی که در آن زندگی میکنیم ممکن نیست فقط ماده باشد بلکه یا ماده و روح(تجرد از ماده) و یا ماده و غیر ماده است ، مانمیتوانیم چیزهای غیر مادی را تنها با اوصاف مادی و در قلمرو واژه های ماده توصیف و بیان کنیم.
...اگر این جهان دو قسمت (ماده وغیر ماده) نبود ، میتوانستیم آنرا با تعریف مادی بشناسیم ، ولی هرگز چنین نیست .
نظریات مادی "دموکریتوس" و"هابر" و "روانشناسان سلوکی" وهمچنین نظریات مثالی صرف "لایب نیتس" و "برکلی" و "هگل" که جهان را تفسیر معنوی خالص میکند تنها فرضیه هایی هستند که براساس حدس و تخمین بدست آمده و فاقد ارزش تجربی و آزمایشی میباشند...
همه جهان گواه وجود خدا و شاهد قدرت و عظمت او هستند ، و ما در بررسی و مطالعه پدیده های جهان جز آثار قدرت و عظت خدا را نمی بینیم، آن خدایی که با وسائل علمی مادیتنها نمیتوان به او رسید ، نشانه های اورا در اعماق جان خود و در هر ذره ای از ذرات هستی می یابیم و علوم و دانشها جز درس و بررسی آفریده های خدا و آثار قدرت او نیستند"
با تشکر از دوستان
شيفته
Sunday 20 April 2008, 07:42AM
در ریاضیات مبحثی هست با نام مجموعه .....
مجموعه گردایهای از اشیاء متمایز است. این اشیاء، عضوها یا عناصر مجموعه نامیده میشود
سلام
دوست گرامي شايد باور نكنيد كه سوال شما خواب را از چشمان من گرفته بود و چندروزي است كه بدنبال جوابي براي آن هستم تا اينكه امروز صبح مطلبي به نظرم رسيد .لطفا توجه فرماييد :
بررسي وجود خداوند از طريق مبحث مجموعه ها به كلي از پايه اشتباه است .زيرا يك مجموعه كل مي تواند در بردارنده مجموعه هاي كوچكتر باشد بدون اينكه اعضاي مجموعه با آن كل تجانسي داشته باشند .مثلا آشپزخانه مجموعه اي است كه در بر دارنده مجموعه هاي كوچكتر است .مجموعه قاشق ها ،مجموعه بشقاب ها ،مجموعه قابلمه ها و...در حاليكه تمام اين اعضا هيچ وابستگي به خود مجموعه كل ندارند بلكه فقط در محدوده آن قرار گرفته اند .آشپزخانه بعنوان مجموعه كلي نيازمند تعريف اندازه است .اندازه و ظرفيت مجموعه با ميزان اعضايي كه در خود جاي مي دهد تعيين مي شود .مجموعه بزرگتر نيازمند وجود مجموعه هاي كوچكتر است كه با در برگرفتن آنها بزرگتر بودن خود را اعلام كند .
در حاليكه خداوند فرموده است "الله الصمد " يعني بي نيازي از صفات خداوند است و با تعريف مجموعه در تضاد است .
و اما پيشنهاد من به شما براي شناخت خداوند :
خداوند در قرآن فرموده است :هيچ چيزي در اين دنيا وجود ندارد مگر اينكه نشانه اي از خداوند دربردارد .خداوند واحد است و غير از او نيست .هر چه هست همان خدا است در ظواهر مختلف .
A خداوند است .پس غير از A وجود ندارد .حال به موردهاي پايين توجه فرماييد
AAAAAAA
AAAAA
AAAAA
AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA
AAA
AAAAAAA
همانطوركه مشاهده مي فرماييد مجموعه هاي متفاوتي وجود دارد با خصوصيات يكسان مانند :
مجموعه انسان ها
مجموعه حيوان ها
مجموعه جنگل ها
مجموعه كهكشان ها و...
اينها همه مجموعه هستند ولي مجموعه بودن آنها دليلي بر مجموعه بودن خداوند نيست .در ظاهر ممكن است با واحد متفاوت باشند ولي همه همان واحد هستند در تجليات مختلف .مجموعه بودن اينها خللي بر واحد بودن واحد وارد نمي سازد .تمامي اعضا همان واحد هستند منتها در اندازه و نماد هاي ظاهري متفاوت .
Abdolhusain
Sunday 20 April 2008, 06:54PM
خداوند واحد است و غير از او نيست .هر چه هست همان خدا است در ظواهر مختلف .
بسمه تعالي شانه
سلام عليکم
جناب شيفته اين چه حرفيه که ميزنيد؟اين حرف شرک هست.خداي متعال تباين ذاتي با خلقش داره و مخلوقاتش يک موجودات جدا هستند و خودش موجودي ديگر مباين با همه انها در همه اوصاف.
شيفته
Monday 21 April 2008, 07:16AM
بسمه تعالي
مخلوقاتش يک موجودات جدا هستند [/right]
سلام دوست گرامي !
جدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چنين چيزي امكان ندارد .جدا يعني مستقل و غير وابسته !مانند همان قاشق هاي موجود در آشپزخانه كه هيچ سنخيتي با آشپزخانه ندارند .
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو
زماني كه خداوند در تمام امور خلقت جاري است پس به هيچ پديده اي نمي توان صفت جدايي نسبت داد .
در مثال ،بنده نگفتم كه زير مجموعه ها دقيقا خود A هستند بلكه گفتم A واحد است و بقيه از همان Aهستند .يعني در وجودشان نمي توان ضديتي با A مشاهده نمود .
بديهي است با مثالهاي به اين حقيري نمي توان بطور دقيق وجود خداوند را توضيح داد .مثلا شخصي مي تواند بگويد تو گفته اي A خداوند است !يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ مگر مي شود خداوند A باشد !!!
هدف من از ارائه اين مثال اين بود كه بگويم در نظر گرفتن خداوند بعنوان يك مجموعه فقط به اين دليل كه زير مجموعه هايي از وجودش موجودند ،شبيه سازي درستي نيست .
Abdolhusain
Monday 21 April 2008, 03:51PM
بسمه تعالي شانه
سلام جناب شيفته
بله جد،.بين خالق و مخلوق تباين ذاتي است،ذات اين دو از هم مستقل است،اما نه به معناي اينکه ما هيچ وابستگي نداريم و بدون خدا قائم خواهيم بود،نه،اما اين منافاتي با بينونت بين خالق و مخلوق ندارد.
مخلوقات هم هرگز از خدا نيستند،بلکه مخلوق خدا هستند.
هر نظري غير ازين مخالف عقل و نقل است.
موفق باشيد.
gabrielmmj
Thursday 24 April 2008, 02:09PM
اشکال بینهایت عددی
شبهه :آنچه در جهان واقع میشود ، ما را در عقیدۀ به امکان اجتماع بین محدودیت افراد هستی و نامحدودیت مجموع هستی به معنی بی آغاز بودن مجموع تصدیق میکند ، و فرض بی آغاز بودن در سلسله مجموع هستی ، سلسله را از هر وجودی غیر از خود بی نیاز میسازد ، مانند مثال "بی نهایت عددی"
توضیح اینکه : در اعداد ، ما هر چه عدد تصور کنیم ، حد معینی برای آن نمی یابیم و میتوانیم بر آن بیفزاییم و از طرف زیاده و نقصان حدی برای عدد نمی یابیم ، بنا براین "عدد" برزخ بین محدود و نامحدود است ، محدود در فرد فرد اعداد ، نامحدود در زیاد کردن اعداد .
الهی _ :
واقعیت جهان بفرض صحت آن ، منافاتی با حکم ضروری عقل که محال بودن اجتماع دو نقیض در هر جا که باشد ندارد ، اشتباه در تشخیص واقعیت خارجی است ، همانطور که شما از روی اشتباه می گفتید : شب و روز در دو افق اجتماع بین دو نقیض است .
اشکال "بی نهایت عددی " را که شما پیش کشیده اید از چند نظر مخدو ش است : اولا - بفرض نامحدود بودن افزودن در هر عددی ، آن عددی که بالفعل است یعنی اکنون در جهان هستی هست ، محدود باشد ، نامحدود ، آن عدد شأنی است ، یعنی شأن عدد در تصور عقل آنست که هر چه بر آن بیفزاییم در شأنیت است (بنابراین در مثال عدد تناقض نیست ، زیرا نامحدود شأنی و محدود فعلی است و این دو باهم تناقض ندارند ) . ولی نامحدود و محدود ، حدوث و ازلیت در مطلب مورد بحث مربوط به همۀ جهان هستی بالفعل است ، مجموع بودن و فرد فرد بودن در مواد هستی دو اعتبار تصوری است که منظور از آن همۀ هستی است .
ثانیا - ما در بارۀ اجزاء هستی بحث میکنیم که آن از نظر مجموع و فرد فرد ، محدود است ، طبق آنچه که در آن از علتها و معلولها در جهان هست ، و مساله ازلیت وحدوث ، ونامحدود بودن و محدود بودن ، فرض و تصور عقلی نیست تا از " فرض و تصور " بودن خارج نشود تا آنرا با بی نهایت عددی فرضی ای که فعلا در جهان ، وجود ندارد مقایسه کنیم ، پس مقایسه بی اعتبار است ، هرچند معتقد به بی نهایت عددی گردیم .
ثالثا - نامحدود بودن بر دو قسم است : 1- فرضی تصوری عقلی ، بی آنکه در عالم وجود تحققی فعلی داشته باشد مانند اعداد .
2- فعلی واقعی که در جهان هستی تحقق دارد مانند سلسله علت و معلول در جهان .
نامحدود بودن در دومی مسلما محال است ، زیرا آنچه در جهان تحقق دارد و حکم حتمی عقل ، میگوید : اجتماع دو نقیض محال است . ولی در اولی ، بفرض امکان فرض نامحدود بودن عدد ، از مرز "فرض و حدس " بیرون نمی رود عدد مشخصی نمی یابیم که بالفعل نامحدود باشد ، آری عقل میتواند اعدادی بطور نامحدود بر آن اضافه کند ، نه اینکه درک کند و بشمرد نامحدود را در عدد مخصوصی یا هر عدد بالفعل ، بلکه برای عقل روا است که تصور زیاده در هر عددی بکند ، بی آنکه در تصور خود به حدی برسد . ازاینرو دیده میشود ، معدودها که اجزاء جهان هستی هستند محدودند ، زیرا در جهان هستی فعلا وجود دارند ، علی رغم نامحدود شأنی در تصور عقل برای افزایش اعداد ، فرق بین محدود و نامحدود ، فعلیت در محدود و شانیت در نامحدود است . بنا براین منظور از بی نهایت عددی این نیست که در جهان عددی نامحدود وجود دارد ، یا سلسلۀ عددها نامحدودند ، بلکه منظور این است که : ما هر عددی را تصور عقل ، نمی یابیم که قبول زیاده نکند ، هر عددی هر قدر زیاد شود ، باز تا بی نهایت قبول زیادی میکند ، با صرف نظر از عددی که فعلا در جهان هست ، زیرا جهان ، ظرف معدودهایی است که ذاتا محدود میباشد . عقل نیز توانایی آنرا ندارد که عدد معقول بی نهایت فعلی ، را تصور کند و نیز نمی تواند سلسله اعداد نامحدود را ، تصور نماید زیرا عقلی که محدود است قادر بر احاطه به نامحدود را ندارد ، عقلها هر چند نیرومند باشند محدودند . و این مطلب با سلسله نا محدود در جهان هستی فرق دراد ( به عبارتی روشنتر سلسله اعداد نامحدود معدود در جهان فرق دارد ) زیرا حدوث در همۀ فرد فرد مواد جهان ، حدوث مجموع و همچنین محدودیت آنرا ثابت میکند . و بفرض اینکه منظور از بی نهایت عدد ، این باشد که در جهان بالفعل عدد بی نهایت وجود دارد ، به رغم اینکه این موضوع محال است ، ولی معنی بی نهایت عدد ، این نیست که معدود نیز بی نهایت است ، زیرا ملازمه و بستگی بین این دو نیست ، همچون اختلاف فرض و تصور با واقعیت خارجی که ملازمه بینشان نیست .
رابعا - ما بی نهایت عددی را حتی در فرض عقلی شأنی ، محال میدانیم ، زیرا محال است ، نامحدود با اجزاء محدود حتی در تصور عقل و شأن که ترکیب شود ، زیرا چیزی که با محدود ترکیب میشود ، ناگزیر محدود خواهد بود . از دلایل محدودیت عدد ، خود قبول زیاده و نقصان عدد است ، عدد ذاتا به هرجا که برسد قبول زیاده و نقصان میکند ، هرچند به نامحدود برسد انطور که شما مادیون میگویید و از انها در مورد عدد نامحدود میپرسیم که : آیا عدد نامحدود قبول زیاده و نقصان میکند یا نه ؟؟؟ و اگر قبول میکند پس محدود است ، و اگر قبول نمیکند ، پس عددی نیست .
خامسا - با صرف نظر از همۀ آنچه که گفته شد ، حدوث و نیاز ذاتی در همۀ اجزاء هستی هست ، هر چند بی نهایت بودن سلسله وجودی صحیح باشد ، همین حدوث و نیاز ثابت میکند که در ماورای این پدیده ها ، وجودی که آنها را پدید آورده هست ، زیرا اجتماع عدمها ، وجود نمی آورند و نمی آفرینند ، و انبوه صفر را کنا هم چیدن هرچند بی نهایت باشد عدد درست و یا شکسته ، نمسازد ، بنابراین ناگزیر هر پدیده ای پدید آورنده ای که خودش پدید شده نباشد می خواهد ، با توجه و دقت در این مطالب ، حقیقت بدست خواهد آمد .
Democracy
Saturday 26 April 2008, 09:12AM
در پاسخ به پرسش دوستان و برای آنکه فرضها و گفتمان بر یک اصل مشترک قرار گرفته باشد و اختلاف برداشتها کمتر شود.لازم است ابتدا توضیحاتی داده شود و توصیه می شود خواننده مطالب را یکی بعد از دیگری مطالعه کند تا سطح اختلاف برداشت به کمترین حد خود رسیده بتوانیم گفتمانی پویا داشته باشیم.
در اینجا علمی هست به نام علم هرمونوتیک که به این معنی است که هرمنوتیک «هنر دست یابی به فهم کامل و تام عبارت های گفتاری و نوشتاری است». یعنی هر منوتیک علم به قواعدی است که با دانستن و به کار تبیین آن مراد واقعی مؤلف کتاب یا گویندة سخن معلوم میشود .
در زبان علمی امروز هرمنوتیک از دایرة تفسیر یک متن پافراتر نهاده و در حوزة همةعلوم انسانی مطرح می گردد. در مورد فهم تاریخ (حوادث تاریخی) به ویژه با توجه به فاصلة زمانی مفسر با آن حادثه (هرمنوتیک تاریخی)، فهم عواطف و احساسات (هرمنوتیکروان شناختی) و به طور کلی فهم جهان بیرون از خود، دسترسی بر جهان درونی دیگران، ازطریق علائم والفاظ و اصوات به کار می رود. تو گویی هرمنوتیک جریان و روش فهمیدن رامی آموزد. بنابراین حتی در مورد تفسیر یک نقاشی و یا یک مجسمه نیز به کار می رود.
به عبارت دیگر: هرمنوتیک در هر یک از موارد مورد شناخت و قابل شناسایی، روش شناخت آن مورد را ارائه میدهد تا معنای واقعی به دست آید، مثلاً برای به دست آوردن معنای یک شعر، آگاهی از فرهنگ و شرایط حاکم بر شاعر لازم است.
هرمنوتیک فلسفی عبارت است از بیان این که فهمیدن چیست و در چه شرایطی به وجود میآید. هرمنوتیک فلسفی بر خلاف هرمنوتیک روش شناسی نه به مقوله فهم متن منحصر میشودو نه در چهار چوب فهم علوم انسانی محدود می گردد، بلکه به مطلق فهم نظر دارد و درصدد تحلیل واقعة فهم و تبیین شرایط وجودی حصول آن است.
نتیجه: هرمنوتیک دو بخش است: یکی روش شناسی و آن عبارت است از دانش روش دست یابی به مفهوم و معنای واقعی مسئله مورد مطالعه و مورد تفسیر که شامل همة علوم انسانی میشود.
هرمنوتیک فلسفی و آن عبارت است از: دانش کشف واقعیت و حقیقت مسئله «فهمیدن»، «عمل فهمیدن» و شرایط به وجود آمدن فهمیدن و درک کردن.
با این توضیح درک شما از خدا و رد گفته های فیلسوفان اسلامی در این خصوص بایست با مدرک و منطق منطبق بر حداقل حدود تعریفی فوق باشد و الا از توضیح در مورد یک چیز مبهم و سپس باور آن به عنوان یک حقیقت مسلم ناشی از یک مغلطه ذهنی بیشتر نمی تواند باشد .
و به نظر من شما دچار این مطغله ذهنی شده اید که چون باور دارید M درست است نتیجه گرفته اید M درست است .
در این جا من ابتدا سعی می نمایم با مدارک و ادله فلسفی خود شیعه بیشتر این اشتباه شما را آشکار نمایم و در نهایت با توضیح خود شما در باره خداوند و با فرض آنکه توضیح شما اگر درست باشد پس بایست نتیجه درستی را هم در پی داشته باشد این موضوع را رد خواهم کرد .
بر اساس گفته های A+CH و Abdolhusain و حسین م و جنابان دیگر این سوال پیش می آید که چگونه خدایی را که تعریف ناشده و تصور ناشده فرض شده و حتی شما صفاتی که بر عنیت ذات الله دلالت کند هم بر او قائل نیستید و همه چیز را در حد ابهام و نامفهوم باقی گذاشته اید ، با استدلالات عقلی ، اثبات وجودش کرده اید ؟
ما می توانیم مفاهیم را تعریف ناشده یا حتی تصور ناشده باقی بگذاریم و با این همه به استدلال بپردازیم اما اگر نا مفهوم گویی را در حد توصیفات و توضیحات هم به کار ببریم تعجب آنجاست که پس شما در باره چه موضوعیتی هم سخن رانده اید . آیا می توانید فرق هیچ با خدای اینچنینی را باز شمرید ؟ مسلما اگر از شما پرسیده شود هیچ چیست ؟ فرقی با آنکه بپرسد خدا چیست ؟ نکرده است و هردو مصداق یک توضیح می شوند .
بیش از آنکه بخواهم هر توضیحی بر تصور غلط شما از آنچه را که واقعیتهای معنای قرآن به مردم 1400 سال پیش رسانده بنویسم این توضیح هست که کلمه در زمان معنی می شود . اشتبا هی که شما مرتکب آن شده اید بدین صورت که معنی الله اکبر 1400 سال پیش با الله اکبر اکنون دو معنا و مفهوم متفاوت پیدا کرده اند .
این از اصالت موضوع کم نمی کند و شما همانطور هم که نتوانستید فرض ابتدایی الله اکبر را که خدا بزرگتر از آن است بوده را رد کنید و تنها راه حل را در انکار معنایی آن دیده اید باز به بن بستی بر می خورید که آن را شرح خواهم داد .
اینجا ما می دانیم که کلمات و معانی آنها در طول زمان معنی های بسیاری پیدا کرده اند و حتی کلمه خدا یا الله هم از این تغییرات دور نبوده اند ... چه اینکه انسان امروزی خدا را آنطور که در 1000 سال پیش بوده نمی بیند و تعدد افکار فلسفی نیز ناشی از آن است .
ابتدا بدانیم که شیعه و سنی به روشهای زیر درباره کلام صحبت می کنند:
1- شناخت الفاظ که متکفل آن علم لغت است.
2- مناسبت برخی لفظ ها با برخی دیگر که بیانگر آن علم اشتقاق است.
3- شناسایی عوارض الفاظ یعنی صیغه سازی و اِعراب آخر کلمه که بیانگر آن علم صرف و نحو است.
4- شناسایی قرائتهای مختلف.
5- شأن نزول آیات، به ویژه آن چه سرگذشت پیشینیان است که در علم اخبار و آثار بحث میشود.
6- آن چه که از رسول خدا دربارة مجملات و مبهمات قرآن نقل گشته، مانند گفتار رسول خدا دربارة نماز و زکات که اصل آنها در قرآن وشرح آنها در سنت پیامبر است.
7- شناسایی ناسخ و منسوخ و عام و خاص، و مسایل اجماعی و اختلافی که از آنها در علم اصول بحث میشود.
8- شناسایی احکام دین وآداب آن و سیاست اسلامی که علم فقه از آن بحث میکند.
9- شناسایی ادله و براهین عقلی که از آنها در علم کلام گفتگو میشود.
10- علم موهبتی، که خدا آن را دراختیار کسی قرار میدهد که بداند و عمل کند (عالم با عمل).
بر این اساس تحقیقات و ابتکارات زیادی در توضیح قرآن و خدا از سوی دانشمندان اسلامی بیان شده که بعضی از آنها در ذیل آمده اند :
1) ابن سينا (428- 370 ه . ق) از طرفى، علم را عارض بر نفس انسان دانسته (ابن سينا، 1363، ص 140- 144) و از طرف ديگر، علم را حضور مثال و حقيقتشىء (نه نفس حقيقتشىء) نزد مدرك دانسته است (ابن سينا، اشارات و تنبيهات، الجزءالثانى، با شرح و تحقيق خواجه نصيرالدين طوسى، دفتر نشر كتاب، الطبع الثانى، قم، 1403 ه . ق، ص 308) و با شبهه عرض بودن صور مكتسب از جواهر روبهرو شده است .(ابنسينا، الشفاء، الالهيات، با مقدمه ابراهيم مدكور، انتشارات ناصرخسرو، تهران، 1363 ه . ش، ص 140) وى با جارى دانستن تعريف جوهر (به ماهيتى كه هر گاه به وجود خارجىموجود شود مستغنى از موضوع خواهد بود) در جوهر معقول در صدد رفع شبهه برآمده و جوهرمعقول را به شرط تحقق در عالم خارج، از آن مستغنى ندانسته است; يعنى استغناى جوهردر عقل از موضوع را جزء تعريف جوهر به شمار نياورده است .(ابن سينا، الشفاء،الالهيات، ص 140)
2) سهروردى (587- 549 ه . ق) صورت ادراكى را از آن جهت كه صورت ادراكى است، هويت مثالى دانسته و آن را ظهور ظلى موجود خارجى به شمار آورده است وبر اين نكته تاكيد كرده كه مثال شىء از هر جهت همانند خود آن شىء نيست . اوهمچنين ميان مثل و مثال شىء تفاوت قائل شده، مثال يك شىء را مثل آن به شمارنياورده وبر همين اساس، به پاسخ اشكال معروف اجتماع جوهر و عرض پرداخته است .(سهروردى، المشارع و المطارحات، در مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 1، تصحيح و مقدمههنرى كربن، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چاپ دوم، تهران، 1372 ه . ش، ص 331- 332)
3) فخر رازى (606- 4/543 ه . ق) پس از اثبات وجود ذهنى به بيان تفاوتهاى آن با وجود خارجى پرداخته (فخر رازى، المباحث الشرقيه، مكتبه بيدار، قم، 1411 ه . ق، ص 312- 322) و در پاسخ به برخى شبهات، كيف محض بودن علم و نيز اضافه محض بودن آن را مورد ترديد قرار داده و آن را كيفيت ذات اضافه به شمار آورده است .(فخر رازى، المباحث المشرقيه، ص 317- 321 .)
4) خواجه نصيرالدين طوسى (672- 597 ه . ق) از طريق قضيه حقيقيه وتحليل آن به اثبات وجود ذهنى پرداخته است . وى در واكنش به برخى شبهات منكران وجودذهنى، علم را نه عين ماهيتشىء بلكه صورت و مثال آن دانسته است .(طوسى، تجريدالاعتقاد، با شرح و تحقيق علامه حلى، مؤسسه مطبوعات دينى، قم 1366 ه . ق، ص 10- 11; طوسى، تلخيص المحصل، المطبعة الحسنينه، مصر، 1323 ه . ق، ص 156- 157)
5) علامه نجم الدين على بن عمر الكاتبى القزوينى (675- 600 ه . ق) معروف به دبيران كاتبى با تفاوت قائل شدن ميان خود شىء و صورت آن به برخى شبهات پاسخ گفته و لزوم ترتب آثار وجود خارجى بر وجود ذهنى را منتفى دانسته است .(كاتبى،حكمة عين القواعد، در كتاب علامه حلى، ايضاح المقاصد فى شرححكمة عين القواعد،انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1327 ه . ش، ص 16)
6) علامه جمال الدين ابومنصور حسن حلى (726- 648 ه . ق) نيز بروزبرخى شبهات را ناشى از عدم لحاظ تفاوت بين شىء و شبيه آن شمرده و معلوم ذهنى راصورت، مثال و شبيه شىء، نه ذات و حقيقت آن دانسته است .(حلى، ايضاح المقاصد،انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1327 ه . ش، ص 17)
7) علامه علاءالدين على بن محمد القوشجى (متوفاى 879 ه . ق) بر اين عقيده است كه هر گاه به شيئى جوهرى عالم شويم، دو امر در ذهن آدمى حاصل مىشود: يكى معلوم كه در ذهن است و كلى و جوهر است و ديگرى علم كه از آن جهت كه عارض بر نفس است، جزئى و كيف نفسانى است و موجود به وجود خارجى . بنابر نظر وى آن دسته از حكماكه علم را به حضور ماهيتشىء در نزد عالم تعريف كردهاند، به امر اولو آن دسته ازحكما كه علم را صورت، مثال و شبيه شىء تلقى كردهاند، به امر دوم توجه كردهاند . (قوشجى، شرح تجريد الاعتقاد، چاپ سنگى، بى تا، منشورات رضى بيدار، عزيزى، موجود دركتابخانه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه اصفهان، شماره ثبت 72/4/297، ق ش/ت 468 ن، ص 13- 14)
8) علامه ميرصدرالدين دشتكى (متوفاى 9/8/940 ه . ق) معروف به سيدسند، نظر علامه قوشجى را مبنى بر وجود دو امر در ذهن، غير قابل اثبات دانسته و قول حكما به حصول صورت اشيا در ذهن را به قول به حصول ماهيت اشيا در ذهن تفسير كرده است، ماهيتى كه به دليل عدم ترتب آثار بر آن، شبح شمرده شده است .(دشتكى، حاشيه برشرح تجريد الاعتقاد، (حاشيه نخست) نسخه خطى، بى تا، كتابخانه مجلس، دائره نسخه خطى،شماره دفتر ثبت 22665، ص 2/14) بر اين اساس، دشتكى بين قول به حصول ماهيت اشيا درذهن و قول به حصول شبح در ذهن تمايزى قائل نشده است . وى با تاكيد بر اين نكته كه منظور از صورت در نزد حكما، نه شبح و مثال مغاير با ماهيتشىء، بلكه صورت حالدرماده است كه در خارج در ماده خارجى و در ذهن در قوه عاقله حلول مىكند، به اختلاف مقولى صورت ذهنى كه از مقوله كيف استبا صورت خارجى كه از مقوله (مثلا) جوهر است،اشاره مىكند و سپس با تشبيه صورت واحده به هيولاى اولى كه به حسب حلول صورت، آب ياآتش يا . . . مىشود به رفع شبهه مىپردازد و مىگويد: صورت واحده نيز به حسب وجودذهنى و وجود خارجى، عرض يا جوهر مىشود، پس اتصاف ماهيتبه جوهريت و عرضيتبه واسطه تعين آن به وجود است .(دشتكى، همان، ص 1/14- 2/13) او همچنين به ابهام و عدم تعين هيولاى اولى، كه موجب پذيرش صور مختلف مىشود و تعين صورت فى حد نفسه مىپردازد ودر پاسخ، وجود را شرط تعين صورت معرفى مىكند .(دشتكى ، همان، ص 1/14)
9) علامه جلال الدين دوانى (908- 830 ه . ق) بر اين اساس كه اگرماهيات ذهنى از مقوله كيف باشند نه از مقوله ماهيات خارجى، انقلاب در ذات و ماهيت لازم مىآيد، سخن قدما كه علم را از مقوله كيف دانستهاند، از باب تشبيه و مسامحه دانسته و ماهيات ذهنى را از مقوله ماهيات خارجى به شمار آورده است .(دوانى، شرحتجريد الاعتقاد، (حاشيه بر) قوشجى، چاپ سنگى، بى تا، منشورات رضى بيدار، عزيزى،موجود در كتابخانه دانشكده ادبيات و علوم انسانى، دانشگاه اصفهان، شماره ثبت 72/4/297، ق ش/ت 468 ن، ص14)
ادامه به پائین...
Democracy
Saturday 26 April 2008, 09:14AM
)ادامه از بالا
10) صدرالمتالهين (متوفاى 1050ه . ق) در بحث وجود ذهنى از ميرصدرالدين دشتكى الهام گرفته و در توجيه نظر وى تعين شىء را به وجود ذهنى يا خارجى آن دانسته است .(صدرالمتالهين، الحكمة المتعاليه فى الاسفار الاربعه العقليه، الجزءالاول، دار احياء التراث العربى، الطبعة الثالثه، بيروت 1981 م، ص 322)
11) ملاعبدالرزاق لاهيجى (متوفاى 72/1051 ه . ق) با تاكيد براينكه قدما، معتقد به انحفاظ ذاتيات ماهيت در مرتبه وجود ذهنى بودهاند، اطلاق لفظشبح را بر صور ماهيات ذهنى مجازى و ناشى از عدم ترتب آثار ماهيتخارجى بر ماهيت ذهنى دانسته است، لذا اينكه فلاسفه قائل به وجود ذهنى داراى دو عقيده باشند، گروهى صور ذهنى را از مقوله ماهيات خارجى و گروهى آن را شبح ماهيات و حقايق بپندارند،مردود دانسته است .(لاهيجى، شوارق الالهام، انتشارات مهدوى، اصفهان، چاپ سنگى، بى تا، موجود در كتابخانه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه اصفهان، شماره ثبت 72/4/297 ل ش/ت 468ن 1267، ص 51- 52)
اما توضیحات A+CH در ارتباط با خدا و جلوه های او و همچنین مبهم گویی Abdolhusain در مورد خدا و رد صفات الهی بسیار با توضیحات آگوستین قدیس نزدیکی دارد و انسان را به این شک می اندازد که تصورات ایشان بیش از آنکه اسلامی باشد مسیحی است . از این رو ایشان قبل از هر چیز در مخالفت با گفتمان بنده بایست ابتدا تمام اندیشه های دانشمندان بالا و بخصوص حضرت علی که در پائین به ان ذکر میشود را رد کنند.
در رابطه عقل و ایمان از دیدگاه اوگوستین باید دوجنبه را درنظر گرفت:
1. منظور اوگوستین از عقل، عقلی اشراقی است که آن از ناحیه خداوند به انسان علوم حقیقی را اشراق کند.
2. نظر اوگوستین در رابطه عقل و ایمان به دو شکل است که این دونظر متفاوت در دو دوره متفاوت از عمر وی ابراز میگردد. که شرح آن به قرار زیراست:
نظر ابتدایی اوگوستین این بود که ابتدا انسان باید ایمان آورد و پس از آن که ایمان آورد عقل آن تحت مقوله ایمان قرار میگیرد و درنتیجه عقل وسیلهای میگردد درخدمت ایمان و آن هم برای درک بهتر کتاب مقدس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3). همچنین به اعتقاد او انسان بدون ایمان نیز به مراحلی ازعلم و حقیقت میرسد که این همان علوم طبیعی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C) میباشد. چرا که ما میبینیم که فی المثل ۴=۲+۲ که این امر در نزد تمام ریاضیدانان چه مسیحی و چه غیر مسیحی مشترک میباشد. و در نتیجه انسان بدون ایمان هم میتواند به کسب علوم و آن هم علوم طبیعی و ریاضی و... بپردازد ولی هیچگاه نمیتواند به حقیقت برسد مگر اینکه به مسیح (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD) ایمان بیاورد.(ظاهرا این گفتار فرقی نمی کند به اینکه بگوییم ابتدا به محمد و خدایش ایمان بیاور سپس جستجو برای حقیقت را پی ریزی کن ) این سخن از کسی است که 300 سال قبل از محمد به دنیا آمده بود و کاملا مسیحی است.آگوستين همچنين تحت تاثير سيسرون و مانی -ييام آور بابلی قرن سوم بعد از ميلاد- بوده است که معتقد بودند منبع هستی همان نور و روشنايی ست، آنها دوگانگی جسم و روح را مطرح کرده بودند و هستی را تقسيم شده در اين دو می دانستند. آگوستين اين عقيده را نوعی کفر می دانست و معتقد بود که هستی وحدانیت دارد و تقسيم نايذير است (اين نظريه يک راه حل افلاطونی به شمار می رود). آگوستين هستی واقعی را ابدی می دانست و معتقد بود که هستی برای انسان فقط در لحظات فرو رفتن در عمق وجود خود قابل دسترسی ست.
آگوستين وجود زمان را مانع از درک هستی ابدی می دانست. او زمان را فقط حرکت در فيزيک نمی دانست بلکه به کنش هستی انسان در چندگانگی تعبير می کرد يعنی تغييری که در روح حاصل می شود را مربوط به زمان می دانست، وقتی روح می خواهد برای دوری از تزلزل به مرکز هستی برگردد. از نظر او، زمان فقط در حافظه (گذشته)، توجه (حال) و انتظار (آينده) معنی می دهد و برگشت به مرکز هستی نوعی فرار از زمان در فرآيند تبديل است. او اين فرار را به "فرار از يک تنها به تنهای ديگر" تعبير کرده است. این موارد همگی دارای اشکالات بزرگی است که اگر لازم بود به ان می پردازم.
این اولین نظر اوگوستین در رابطه عقل و ایمان تا حدودی نظری معتدل به شمار میآید. ولی نظر دیگر اوگوستین که در اواخر عمر وی مطرح میشود از حالت اعتدال خارج میگردد و به نوعی حالت جزم گرایی سوق پیدا میکند. در نظر دوم اوگوستین درباره رابطه عقل و ایمان وی معتقد است که علم بدون ایمان روبه سوی انحراف دارد. وباعث گمراهی انسانها میگردد، پس انسان باید ابتدا ایمان بیاورد و در پرتو این ایمان است که میتواند از عقل استفاده کند چرا که در غیر این صورت به گمراهی کشیده میشود. عقل پس از ایمان آوردن میتواند در سایه سار عقل الهی به حقیقت مطلق دست پیدا کند.
درباب شناخت حقیقی او نیز مانند افلاطون معتقد است که شناخت و معرفت حقیقی از طریق عقل جزئی انسان صورت نمیگیرد چراکه عقل امری است شخصی و جزئی و معرفتی نیز که به آن تعلق میگیرد نیز متعلق آن این جهان جزئی و متغیر است، پس شناخت حقیقی توسط این عقل استدلالی نمیتواند صورت بگیرد وبلکه توسط عقل اشراقی است که این معرفت حقیقی شکل میگیرد.
توضیحی را هم که حسین م در سایت خود آورده و دوست عزیز gabrielmmj از آن به عنوان حل ابهامات نام برده اساسا بر ابهامات نه تنها افزوده بلکه در تائید حرف سایر دوستان بر این طبل می کوبد که ابتدا با اعتقاد به خدا و پس از باور بدون دلیل و چون و چرا به استدلال خداوند بپردازید .( که ذکر شد این گزینه اساسا تا چه حد مسیحی است و نه اسلامی) (برداشت غلط آن است که شما بگویید اسلام و مسیحیت هر دو به یک موضوع اشاره می کند در حالی که این گفتمان فلسفی نه از اندیشه های مسیح که خود یهودی یوده و 300 سال پس از ارسطو می زیسته نشات نگرفته بلکه اساسا مربوط به ارسطو و افلاطونی که هیچ خدای وحی بر ایشان نفرستاده بوده است و اساسا انسانهای عقل مدار شناخته میشوند ، متاسفانه همین موضوع می تواند ثابت کند که محمد (ص) هم تحت تاثیر افکاری منبعث از ارسطو و افلاطون قرارگرفته بوده است جائی که الله اکبر و توحید خداوندی را ندا می دهد)
ادامه به پائین ...
Democracy
Saturday 26 April 2008, 09:15AM
ادامه از بالا ...
و البته مغالطه ذهنی هم درگیر مطلب حسین م است که در ابتدا گفته ام . ایشان ذکر کرده اند که :
ببينيد وقتي مي خواهند به يک خداباور بگويند در پيشگاه خدا بايست و نماز بخوان چند گزينه متصور است که کار خود را با آن آغاز کند؟
خدا موجود است ، خدا ثابت است ، خدا حق است ،خدا حقيقت است ، خدا حقيقت وجود است ، خدا معبود است ، خدا عالم است ، خدا قادر است ، عليم ، حيّ ، عظيم ، کبير ، خالق است و صدها گزينه ديگر ، اما به جاي همه اينها مي گويد خدا بزرگتر است ، دقت کنيد نه بزرگ است بلکه بزرگتر است ،(بنده نیز تاکید می کنم خوب دقت کنید که نه بزرگ بلکه بزرگتر ... در آخر مقاله این سخن مرا بخوبی متوجه می شوید) و در توضيح آن اولياء دين فرمودند مبادا تصور کني يعني خدا از هر چيز بزرگتر است که در اين صورت او را محدود کرده اي و از خدا بودن انداخته اي بلکه بزرگتر از اين است که وصف شود.
سپس می گوید:
همانطور که گفتم من در سير ذهني خود ، از اين گزينش احساس اعجاز مي کنم ، و همان طور که توضيح خواهم داد اين خدا شناسي و خدا باوري به قدري رصين و متين است که ماندگاري آن را خرد تضمين مي کند چون مبتني بر اصول منطقي و فلسفي قابل تشکيک علمي نيست ، حتي بر اصل تناقض مبتني نيست که به تفصيل توضيح خواهم داد ، و جالب بود براي من که ديدم ادله منطقي و فلسفي بي خدايان مثبت گرا مبتني بر اصل تناقض است.
اما خرد به خردمند دستور مي دهد خدايي که مبتني باشد بر اصلي علمي يا فلسفي يا منطقي که مي تواند مورد خدشه و اشکال قرار گيرد را نپذيرد و تنها خدايي را بپذيرد که همه اصلهاي زير بنايي به او باز مي گردد.
طبیعی است حتی اگر تنها جمله آخر ایشان را به حساب حرف منطق بگذاریم که خرد به خردمند دستور می دهد ... تنها نتیجه این است که خدا را نه با اثبات و دلیل بلکه تنها بر باوری تنها و بی بنیه از علم و منطق و فلسفه بپذیر تا هرگز نتوانی آن را رد کنی ...
اما این واقعیتی است که خود حاکی از اشکال پذیری همین گفته است ... چرا انسان بایست در مورد تنها مسئله زندگی بشر که همه ابعاد زندگی را در خود فرو برده حتی خرد نکند و تابع پذیرشی بی چون و چرا باشد .(علت در پاراگرافهای بعدی توضیح داده شده )
ایشان در پی گفتار خود هم نتوانست واقعیت الله اکبر را منکر شود و در ابتدا برای آنکه حجت را تمام شده بپندارد تنها با توضیحِ عبارتی معنایی از الله اکبر موضوع را حل شده فرض کرده که در ادامه توضیح خواهم داد همین توضیح چگونه در رد واقعیت خدا می تواند مورد استفاده قرار گیرد .
اکنون با توضیحات بالا و خلاصه شده صحبتهای دوستان و بنده ابتدا به این نکته می پردازم که شناخت خدا در قرآن به چه صورت مطرح بوده است :
برهان بر وجودخدادر كلمات امام علىعليه السلام (برگرفته از سایت حوزه) (مقاله زیر هرچند از سوی بنده می تواند دارای اشکال باشد اما از آنجا که استدلالات اسلامی را به خوبی مشخص می کند و اصل مطلبی را که برای اثبات به آن نیاز داریم در اختیار ما می گذاردقابل استفاده است)
اولين سؤال درباره خداى متعال - كه بر فرض وجود، بىنهايتاست و هيچ نوع نقصى ندارد - اين است كه آيا چنين مفهومى ازخدامصداق دارد و بر فرض وجود مصداق، آياما مىتوانيم او را بشناسيم، اگر چه به كنه وجودش نتوان رسيد و يا از اين مقدار نيزمحروميم؟ آيا مىتوان استدلالى بر وجودخدااقامه كرد؟
از كلمات اميرالمؤمنينعليه السلام معلوم مىشود كه «خدا» مصداق دارد و بشر از معرفتش بكلى ممنوع نشده است: «لم يحجبها [العقول ]عن واجب معرفته» (1); عقول را ازمعرفتبه مقدار ضرورى خود مانع نگشته است.
«الحمدلله الذى اعجز الاوهام ان تنال الا وجوده» (2);
ستايش خداى را سزدكه اوهام (افكار) را در رسيدن جز به وجودش عاجز ساخت. او بزرگ است و بزرگتر از اونمىتوان فرض كرد و از اينرو، كسى را توان آن نيست كه به كنه حقيقتش برسد. ولى به وجودش علم اجمالى پيدا مىكنيم.
در این گونه مسائل اسلامیون معتقدند که :
اگر بخواهيم وجود چيزى را اثبات كنيم، بايد منطقا سه مرحله را طى كنيم: اولا، معلوم كنيم شىء مورد نظر ممتنع الوجود نيست; زيرا اگر ممتنع الوجودباشد، ممكننيستبروجودش برهان آورد. ثانيا، با نفى امتناع، امكان عام آن را ثابت كنيم. ثالثا، وجود آن را به اثبات برسانيم.
حضرت علی خود بر این منوال پیش رفته تا جای که می گوید :
خدايى كه همه قدرتها از آن اوست، عقول را قادر نساخته كه انكار او كنند، گرچه بتوانند به زبانانكارش نمايند; زيرا با ظهور برهان بر وجودش، چگونه مىتوان وجودش را نفى كرد. اين از آن روست كه اگر مصنوع عين نياز به صانع خود باشد، نمىتوان به مصنوعى علم داشتكه به صانعش نياز نداشته باشد; زيرا هميشه علم با معلوم خود منطبق است. پس انكاروجودش با داشتن دليل بر وجودش منطقى نيست. «دلت عليه اعلام الظهور» ; (4) بر او نشانههايى روشن دلالت مىكند. «فهو الذى تشهد له اعلامالوجود على اقرار قلب ذى الجحود» (5); پس او كسى است كه نشانههاى وجودبه نفعش بر عليه اقرار نمودن قلبى انكاركننده شهادت مىدهد.
بنابراين، اميرالمؤمنين عليه السلام راه عقل را براى رسيدن به وجودخدامسدود نمىدانند.
عينيت صفتبا ذات
ممكن است گفته شود اين كلام حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام كه مىفرمايد: «لشهادة كل صفة انه غير الموصوف. . . » به گونهاى در نفى صفت، عموميت دارد كه آبى از تخصيص است. از اينرو، نمىتوان كلماتى را كه دال بر صفت است مخصص آن دانست، بلكه بينشان تعارض وجود دارد. ولى دقت در همين كلام حضرت، معلوم مىكندآنچه منفى است صفت محدودكننده است، نه هر صفتى; زيرا مغايرت بين صفت و موصوف درجايى فرض دارد كه دستكم، يكى از آن دو محدود باشد. بدينروى، اگر صفتى را فرض كنيم كه نامحدود است، به دليلآنكهخودشنامحدوداست، موصوفش نيز نامحدود مىباشد و دراين صورت، بايد بين اين دو مغايرت نباشد و - به اصطلاح - صفت عين ذات باشدو حضرت اميرعليه السلام در خطبه اول نهجالبلاغه، صفت محدود را از خدا نفى كردند، سپس سخن از مغايرت صفت و موصوف به ميان آوردند. بنابراين، حضرت نافى صفات مغاير با ذات هستند، نه صفتى كه عين ذات است. به عبارت ديگر، گاهى واژه «صفت» را به كار مىبريم و مرادمان آن است كه صفتبر موصوف صادق است; مثلا، صفت «عالم» بر خدا صادق است،بدون آنكه فرض كنيم كه «عالم» وجودى مغاير باذات خدا دارد. شايد بتوان از كلام امام صادقعليه السلام همين مطلب را به دست آورد: «فان قالوا اوليس قد نصفه، فنقول: هو العزيز الجواد الكريم، قيل لهم: كل هذه صفات اقرار و ليست صفات احاطة فانا نعلمانه حكيم لانعلم بكنه ذلك منه و كذلك قدير و جواد و ساير صفاته» ; (52). . .
بنابراين، آنچه بر صفات خداوند دلالت دارد، اقرار است; يعنى مااقرار مىكنيم كه اين صفات بر خداوند صادق مىباشد و اين به آن معنا نيست كه كنه حقيقت علم و قدرت و ساير اوصاف خداوند را فراچنگ آوردهايم; زيرا در اين صورت، بايدبپذيريم خدا و اوصافش محدود است; زيرا ما محدوديم و شىء محدود نمىتواند برنامحدود احاطه علمى پيدا كند. بنابراين، اگر از خدا نفى صفات شده، مراد نفى صفات زايد بر ذات است.(اشتباه بزرگ Abdolhusain ) همين بيان را، كه ما نمىتوانيم به كنه وصف خدا برسيم،اميرالمؤمنينعليه السلام تاييد كردهاند; آنجا كه به فرزندشان دستور دادند درجمعى خانوادگى، خطابهاى ايراد كنند وامامحسنمجتبىعليه السلامدرآنخطبهفرمودند: «ولايفصح الواصفون منهم لكنه عظمته . . . الذى بالحد لايصفه» ; (53) وصفكنندگان كنه عظمتخداوند را پرده بردارى نمىكنند. . . خدايىكه او را به حد توصيف نمىكنم.
این توضیحات که نشان می دهد فرض صفات خداوند حتی اگر در اقرار باشد کافی است که ما را بر درک و اندیشیدن در این خصوص رهنمون کند مشخص می کند که ما اساسا نیازی هم نداریم که به کنه وصف خدا برسیم اما همانقدر کافی و لازم است ، این هم تنها بدان معنی است که نفى صفات زايد بر ذات است.
و اما ما با صفات زائد کاری نداریم و اتفاقا اکبر دردید ما صفت زائد نیست پس گفتمان Abdolhusain در این باره مردود است.
ادامه به پائین ...
Democracy
Saturday 26 April 2008, 09:17AM
ادامه از بالا ...
اما مطالبی بیشتر در رد این موضوع :
آموزش عقاید، مصباح یزدی، محمد تقی
صفات ذاتیه و فعلیه
مقدمه: شناخت ذات الهی ممکن نیست مگر از طریق شناخت صفات او. مقاله حاضر که گفتاری از استاد محمد تقی مصباح یزدی پیرامون شناخت صفات خداوند متعال است در این زمینه تقدیم میگردد.
صفاتی که به خدای متعال، نسبت داده میشود یا مفاهیمی است که با توجه به نوعی ازکمال، از ذات الهی انتزاع میشود مانند حیات و علم و قدرت، و یا مفاهیمی است که ازنوعی رابطه بین خدای متعال و مخلوقاتش انتزاع میشود مانند خالقیت و رزاقیت. دسته اول را «صفات ذاتیه» و دسته دوم را «صفات فعلیه» مینامند.
فرق اصلی بین این دو دسته از صفات آنست که در دسته اول، ذات مقدس الهی، مصداق عینی آنهاست، اما دسته دوم حکایت از نسبت و اضافهای بین خدای متعال و آفریدگاندارد و ذات الهی و ذوات مخلوقات به عنوان طرفین اضافه در نظر گرفته میشوند مانندصفتخالقیت که از وابستگی وجودی مخلوقات به ذات الهی، انتزاع میشود و خدا ومخلوقات طرفین این اضافه را تشکیل میدهند و در خارج حقیقت عینی دیگری غیر از ذاتمقدس الهی و ذوات مخلوقات بنام «آفریدن» وجود ندارد البته خدای متعال در ذات خود،قدرت بر آفریدن دارد ولی «قدرت» از صفات ذات است و «آفریدن» مفهومی است اضافی که از مقام فعل، انتزاع میشود و از اینروی «آفریدگار» از صفات فعلیه بشمار میآید مگراینکه بمعنای «قادر بر آفریدن» در نظر گرفته شود که بازگشت به صفت قدرت میکند.
مهمترین صفات ذاتیه الهی، حیات و علم و قدرت است.و اما سمیع و بصیر اگر به معنای علم به مسموعات و مبصرات، یا قادر بر سمع و ابصار باشد بازگشت به علیم و قدیرمیکند و اگر منظور از آنها شنیدن و دیدن بالفعل باشد که از رابطه بین ذات شنونده وبینده با اشیاء قابل شنیدن و دیدن انتزاع میشود باید از صفات فعلیه شمرده شودچنانکه گاهی «علم» نیز به همین عنایت بکار میرود و بنام «علم فعلی» موسوممیگردد.
حال موضوع به این نکته می رسد که اشکال توضیح الله اکبر (خدا بزرگتر ازآن است که توصیف شود ) چیست که بنده شاید کمی پر گویی کرده ام .... البته اگر کل مسائل بالا را نخوانده اید و یا نمی توانید هنوز باور کنید که واقعیت بوده ... خواندن این استدلالات هم بی فایده است و شما بر طبل خود باز خواهید کوبید.
ببینید آنچه که به هیچ وجهی توصیف نمی شود قطعا قابل تعریف هم نیست ، ما می دانیم که هستند چیزهای که تعریف ناپذیرند اما می توان آنها را توصیف پذیر دانست اما عکس آن صادق نیست و به عبارتی هر چه را که نتوان توصیف کرد بالقاعده تعریف پذیر هم نیست چرا که در واقع وجودش هم ممکن نشده است و در واقع این مورد همان هیچ است که نه در ذهن هست و نه درکی از آن هست و نه قاعده و تعریف و توصیفی برایش هست تنها چیزی که هست این است که هیچ است و می دانیم که برداشت ما از خدا به این معنی نیست و معنای خدا در واقع توضیح هیچ هم نیست است ( توجه بفرمائید که این جمله با جمله خدا هیچ چیز نیست مترادف نیست ) جمله خدا ، هیچ ، هم نیست یعنی خدا چیزی هست ولی "هیچ " نیست یعنی کلمه هیچ و معنای هیچ ، خدا نیست و نمی توان برای توضیح خدا آن را بکار برد که در این صورت خدا و هیچ هر دو صاحب یک توضیح شده اند پس چنین تعریفی در قیاس خدا نادرست است و حتی با فرضهای اسلامیون هم مغایر است .
با این توضیح ابهام جمله (خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود) فقط می تواند یکی از سه حالت فوق باشد :
1- یعنی آنکه خداوند توصیف ناپذیر است یا توصیفی برایش نیست که بر این حمل است که خداوند توصیف ناپذیر است از آن جهت که خداوند فاقد صفات است .
2- یعنی آنکه خداوند توصیف ناپذیر است که حمل بر این است که چون ذکر تمامی صفات خدا مقدور نیست از آن جهت توصیف ناپذیر است .
3- یا آنکه توصیف ناپذیر است چون نمی توان صفات او را بیان کرد (توضیح داد) یعنی حتی توضیح دادن صفتی از صفات خداوند مقدور نیست .
این امکان که منظور این باشد که جمله شرطی " که توصیف شود " برای کلمه " بزرگتر " آمده باشد و مراد به توصیف ناپذیریِ بزرگتری خداوند حمل گردد می تواند هم مد نظر قرار گیرد اما به جهت ذات اشاره فرقی نمی کند صفت عالی بزرگترین معنی عام کل صفات و یا ذات خدا باشد و یا تنها یکی از صفات و یا اسماء خداوند ... در هر حال موضوع شماره 2 آن را پوشش می دهد.(الف)
والا حتی درک کامل هم لازم نخواهد بود و ما می توانیم تنها با استدلال بر فهم موضوع در ذهن بر فرضها و نتایج استنتاج درست استخراج کنیم . از این رو کافی است خدا را هرچه که باشد و یا نباشد ( که مصداق آن از نظر بنده اصلا مهم نیست، یعنی دانستن ماهیت و چیستی او هم برای فهم موضوع خدا می تواند لازم نباشد ) کلیت خدا را با توضیحاتِ توصیفات دانسته و یا اسماء شناخته شده او بررسی و اصل وجودش را مورد پرسش قرار داد و استنباط کرد که خدای آنچنان که گفته میشود بزرگتر از آن است که توصیف شود نمی تواند موجود باشد .
نکته : این جمله (الف) این حقیقت را در بر دارد که هرچند ممکن است بتوان از روی صفات یا اسماء دانسته خدا به درکی از خداوند نائل آمد اما مهم آن است که بتوان مفهوم خداوند (و نه خود خداوند ، اشتباهی که دوستان از صحبتهای بنده کرده اند و پنداشته اند بنده خود خدا را با مجموعه یکی دانسته ام در حالی که پندار ما آن است که مفهوم خداوند و هستی او را درغالب چیزی بعنوان مجموعه در نظر بگیریم و این از آن جهت پیداست که ما می توانیم ،زیرا که برایمان مهم نیست حدی وجود دارد یا خیر بلکه هرچه هست و هرچه خواهدبودِ خداوند، مطرح است) را از آنچه که از اسماء و صفات او می دانیم در ذهن پوشش داد
توجه کنید که شماره 2 با 3 کاملا فرق دارد از این جهت که در شماره 2 فقط نمی توان همه صفات را برشمرد ولی امکان این هست که صفاتی را هم برشمرد و آن را توضیح داد .
از 3 مورد بالا فقط مورد 2 با فرضهای دانشمندان اسلامی و حضرت علی مطابقت می کند که اگر با ترکیب شماره 2 و 3 و یا فقط شماره 3 درنظر گرفته شود به این گزینه که نه تنها نمی توان تمامی صفات خداوند را ذکر نمود بلکه نمی توان توضیحی درباره صفتی از صفات خدا هم داد باز در نظر تعریفهای صفات ذاتیه و فعلیه در تناقض است .چرا که اگر نتوان حتی صفتی را از خدا توضیح داد پس عینیت ارتباط صفت با ذات او را هم منکر شده ایم از آن جهت که سور عمومی بکاربرده ایم (حتی صفتی را از خدا توضیح داد) و نیز استدلال شماره 3 ما را منتهی به این نتیجه می کند که هیچ گونه شناختی از خدا امکان پذیر نیست و ادراک او هم قابل توضیح و قابل قبول نیست زیرا صفات او قابل توضیح هم نیست و این موضوع طبق استناد به گفته های علی (ع) قابل دفاع نیست.و نیز همچنین این توضیح همانطور که گفته ام توضیح "هیچ " است و نه مفهوم خدا.
از این رو فقط مورد 2 از نظر اسلامیون مد نظر است . حال ببینیم اشکال این مورد کجاست ؟
اگر فرض شماره 2 را در نظر بگیریم :
الله اکبر (خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود ) ... خدا وند توصیف ناپذیر است زیرا ما قادر به شمارش صفات او نیستیم ویا نمی توانیم همه صفات او را بر شمریم ...بعبارت بهتر هیچ چیز در مورد ماهیت خداوند نمی توان گفت .
این سوال به فوریت مطرح میشود که چه نیازی به توضیح ِتوصیفی بیش از بزرگتر هست که ما چون نمی توانیم همگی را برشمریم ( یا توصیفی از آنچه که خدا هست نداریم )، خللی در کار عقل ما به پیش آید و بقول حسین م ، عقل متوقف می گردد . همانقدر کافی است که ما وصفی از خدا نمی خواهیم ( باز تکرار می کنم ما احتیاجی نداریم که خداوند تعریف پذیر باشد کافی است که بدانیم اسماء و صفاتی از او هست که عین ذات اوست و بیش از این هم توصیفی نیاز نیست )بلکه تنها لازم و کافی آن است که مفهوم خدا چیست را (از بعد اسلامی) بدانیم و این مفهوم برای ما چیزی است بنیادین که به اشتباه می گوید الله بزرگتر از آن است که توصیف شود .... زیرا همگان به اشتباه به جای اندیشه در مفهوم خدا به ماهیت و چیستی خدا می اندیشند و از این رو عقل ایشان متوقف و ناتوان می گردد. و از این رو این چیز بنیادین هم چون خود خالی از شناخت ماهیت خدا و چیستی خدا بوده و اساسا محمد (ص) نیز آن را هم نمی دانسته (که اگر می دانست بطور قابل واضح و بطریق کلامی بیانش می کرد تا حداقل عاقلان بفهمند) چنین تعبیری از خدا کرده اند .این اتفاقی است که غالبا باعث بروز معجزه شده است . جایی که کلام ناتوان از بحث در باره چیزی هست پای معجزات به میان می آمده تا استدلال ناتوان کلامی را پوشش دهد.
علت این حقیقت آنجاست که خدا وندی که از سوی اسلام معرفی شده در بیان ماهیت خود ناتوان بوده (و یا نخواسته امکان تحققش را به انسان بدهد)یعنی نتوانسته بصورت کلامی خود را واضح بیان کند این تفسیر خاص چند گونه در ادبیات اسلامی ترجمه شده که همگی در نهایت به یک چیز منتهی میشود ... خداوند اسلام فنی را برای بشر نیافریده که ماهیتش را برملا کند (دوستان نیز به خوبی این موضوع را ثابت کرده اند و این آن راهی است که بر همگان بسته است و نه راه مفهوم گرایی که بنده به آن اشاره کرده ام )
اما این همان اشتباهی است که حسین م هم کرده است ... و مفهوم خدا را با خدا یکی پنداشته است ... اساسا مفهوم خدا برای ما از خود خدا ارجح تر است زیرا مقیاسی وسیع تر از ماهیت خدا را پوشش می دهد و عام یودن و اصالت آن بیش از درک خداست.
مجموعه خدا در عبارت معنایی آن نه خود خدا بلکه مفهومی است که خدا را شکل داده ( یعنی توضیحی یا توضیحاتی که بر وجود خدا صحه می گذارد و بر همگان ظاهر گشته است) . اگر مفهوم خدا که گردایه ای از حقیقتهای عینی مرتبط با ذات خداست متناقض از آب در اید اساسا وجود خدا هم دچار مشکل میشود .
حال اینجا یا مفاهیم غلطند یا اساسا خدای اینچنین وجود ندارد ... می دانیم که قرآن بر اساس مبدا اصلی مفاهیم خدا ، غلط نیست(طبق فرض خداباوران اسلامی ) پس تنها گزینه این است که چنین خدای وجود ندارد. اما چگونه این موضوع ثابت می شود؟
اگر ما کل مفاهیم خداوندی را همانطور که بنده نیز گفته ام در یک مجموعه جمع کنیم یک مجموعه متناهی و نه نا متناهی را خواهیم داشت زیرا فرضها بر این است :
مجموعه خدا = A ( کلیه مفاهیم اعم از توضیحات ، اسماء و صفاتی که فهم وجود خدا را برای ما قابل شکل دادن کرده است و به عبارت واضح تر مفهوم وجود خداوند) ( توجه کنید که برداشت اشتباه صورت نگیرد که باز مطرح کنید وجود خداوند مجموعه نیست ، اصل ماهیت خدا یا وجود خدا مطرح نیست بلکه غالب ذهنی فهمیدن وجود خداوند که توسط قرآن و محمد (ص) بیان شده و باعث شده خدای یکتا معرفی گردد مد نظر است ، این موضوع به خودی خود در ارتباط با ماهیت خدا هست هرچند به معنای ماهیت خداوند نیست و به نوعی خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود برای ما از نظر ماهیتی خدا مطرح نیست که چون نمی دانیم خدا چیست توصیفش هم را نتوانیم بلکه از آنجا که مفهوم خدا بزرگتر ازآن است که توصیف شود با توضیحات بالا بر وصف ناپذیربودن خدا دلالت دارد و نه ماهیت خدا ، یعنی انکه ماهیت خداوند را مشخص نمی کند و نمی گوید ماهیت خدا چیست فقط اشاره می کند که نمی توان ماهیت خدا را توصیف کرد این همان چیزی است که می گوییم آنچه که توصیف نمی شود تعریف هم نمی شود پس درست است که اگر ما با مجموعه ای از این مفاهیم کار کنیم اساسا به تناقض جمله فوق دست پیدا کرده ایم )
مجموعه هستی ها = H و مجموعه نیستی ها = N ومجموعه تهی ها = T و مجموعه احتمالات = E
ادامه به پائین ...
Democracy
Saturday 26 April 2008, 09:18AM
اینجا یک موضوع هم پیش می آید که جزئیت چیست ؟ ببینید در تعریف مجموعه چنین چیزی هم نداریم و ذهنیت دوستان از آنجا غلط برداشت کرده اند که مفهوم عضویت را با جزئیت یکی کرده اند والا اینها هر دو مجزا هستند و اساسا مجموعه با جزئیت سنخیتی ندارد بلکه با عضویت استدلال می شود .اتفاقا بنده فکر می کنم اشتباه از سوی من بوده که بصورت عامیانه در جمله ای گفته ام چیزها را جزئی از خدا دانسته ام و این باعث خلل در استدلال بنده از سوی دوستان شده و تصحیح شده و پوزش می طلبم .در هر حال مطلب بر جای خود باقی است و جزئیتی هم در کار نیست.
در نظریه طبیعی مجموعه ها، مجموعه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87) به عنوان یک دسته از اشیا مشخص توصیف می شوند. به این اشیا که مجموعه را تشکیل می دهند اعضا(members) یا عناصر(elements) مجموعه میگوییم. عضوهای مجموعه میتوانند هر چیزی باشند.
از این رو مجموعه خداوند دارای عناصر و عضوهای ایست که فاقد خود خداوند است یعنی خداوند عنصری از مجموعه خود نیست(شریک ندارد) و آنچه که مفهوم خدا را شکل داده فقط مفهوم صفات ذاتی خداوندی را نشان می دهد . این نکته مبین این حقیقت است که 4 مجموعه بالا نشانی از حقیقت مفاهیمی است که در استدلال وجود خدا دخالت دارند و از خداوند عنصری واحد یا یکتا می سازند و مفهوم وجودی خدا را برای انسان پی ریزی می کنند از این رو توصیف ناپذیری خداوند (با مفاهیمی که از استدلا لات بالا بدست آمده ) می تواند تحت پوشش مجموعه توانی خدا قرار گرفته و خدشه دار شود چرا که در این مجموعه ما مجموعه خدا را هم پوشش داده ایم.ما به تناقضی رسیده ایم که توصیف ناپذیری چنین خدایی را نقض کرد به عبارتی به مفهومی دست پیدا کردیم که توانست توضیح دهد نامتناهی بودن و توصیف ناپذیری خللی در فهم و شعور انسانی برای درک حقیقت وارد نکرده و انسان نیازی هم ندارد که بر حد ویا حدود ماهیت مطالب احاطه پیدا کند . از گفتمان ما این مطلب هویداست که حد و حدود برای ماهیتها بکار می روند ونه مفاهیم استنتاجی انها . و از آنجا که ما با مفاهیم کار کردیم و نه ماهیت ، نتیجه کار هم درست است .و حرفی از اندازه و ظرفیت هم در کار نیست بلکه مفاهیمی است که غالب مفهوم خدا(و نه ماهیت خدا)را برای انسان شکل داده است .
1- نهجالبلاغه، تدوين و شرح صبحى صالح، قم، هجرت، 1395 ق. ، خطبه 49، ص 88
2-3- شيخ صدوق، التوحيد، قم، منشورات جامعةالمدرسين، باب 2، ح 27،ص 73/ص 32
4- 5- نهجالبلاغه، خطبه 49، ص
-52محمدباقرمجلسى، ج3، باب 4، ح 1، ص 147
53- همان، ج 43، باب 16، ح 24، ص 350
Democracy
Tuesday 29 April 2008, 12:22PM
درود
از آنجا که به سایت حسین م ... یکی از دوستان پیامکی فرستاده بود که ایشان به بنده پاسخ دهند و اتفاقا در این سایت دیدم که پاسخی هم به لحاظ ایشان داده شده . پیامکی نیز بنده برای ایشان فرستادم و اتفاقا عدم کارایی پاسخهای فوق ایشان را به اطلاعشان رساندم اما ذکر قسمتی از متن خود به ایشان را چنین آغاز می کنم .
نویسنده: mmj
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 19:35
سلام
از مقاله شما گذشته ایا مباحث مطرح شده توسط ایشان جواب دارد؟! یعنی شما میتوانید جواب ایشان را بدهید حداقل در اینده که ایام درسی هم نباشد
بهر حال جواب باید داده شود
سلام علیکم
چون فرمودید دوباره مراجعه کردم و تمام سه صفحه مطالب را مرور کردم ولی قبلا فقط صفحه سوم را دیده بودم ، علی ایّ حال هم خوشحال شدم و هم از جهتی ناراحت.
خوشحال شدم که مقاله من جواب این حرفها را در سطحی بالاتر داده است و لذا اسمی از مطالب من نبرده و فقط مقدمه را که من در صدد استدلال نبودم چنین معنی کرده که من میخواهم بگویم بدون استدلال باید خدا را پذیرفت و حال آنکه هرگز من چنین چیزی نگفتم و ان شاء الله بعدا استدلال را میآورم و سه برهان وعده دادم .
و نیز توقع نداشتم بعد از این مدت که من این مقاله نوشتم بدون یک مطالعه کلاسیک روی مقاله و اینکه چی در آن شده بفرمایید آیا اساسا این حرفها جواب دارد؟
این مطالب به کار گیری خام مسائل ریاضی است که در مقاله گفتم اگر خود کانتور که به شدت مذهبی بود اینها را میدید میخندید.
و الله الموفّق الهادی
ایشان در ابتدای تمامی گفتارهای خود چنین نوشته اند(البته با صرف نظر از جمله بسم الله الرّحمن الرّحيم ... که اگر نمی نوشتم احتمالا از سوی ایشان به بی انصافی-مجددا-متهم می شدم) :
امام حسين عليه السلام : فکر به موجود بودن او مي رسد اما وجود باورانه ، نه وجود وصفي. (تحف العقول)
به نظر می رسید نهایت فکر ایشان همین جمله باشد و شاید هم نباشد و بعدها می خواهد عنوان کند اما علی الاصول تمامی تلاش ها و گفتارهای ایشان بر پایه همین جمله در حال حاضر می چرخد .
بدیهی است اصل مطلب را نقد کردن به از برداشتهای ایشان به نظر می رسد چرا که آن هم هست که بگوید برداشت شما غلط است .
به فوریت این موضوع به پیش می آید که : اگر فکر به موجود بودن هر چیزی رسید دلیل وجود آن چیز خواهد بود ؟ این چگونه اثبات می شود ؟
آیا با علم ؟ یا تنها با پنداری باوری و یا هر دو ؟
مشکلات این موضوعات چیست ؟ آیا ذکر این موارد خالی از اشکال و تشکیک علمی است ؟
من به شما این اطمینان را می دهم که به هیچ روی این گونه نیست اما ابتدا بگذارید ایشان پاسخ دهند در رد این موضوع :
فکر وجود چیزی عین وجود ان نیست .!
ایشان اگر مایل بود می تواند کل پیامک مرا هم در پاسخ خود ذکر کند ...
بدرود
hosyn
Thursday 1 May 2008, 10:26AM
بسم الله الرّحمن الرحیم
عضویت در محفل جوانان از امثال ما پیرها گذشته است ، اما خواستم تشکر کنم از اینکه دوباره به وبلاگ من سر زدید و این پیام را برای من گذاشتید:
« چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 16:11 توسطِDemocracy
درود دیگر بر شما
من به شخصه صداقت شما در گفتار را تحسین می کنم و امید دارم که همیشه پاینده و موفق باشید .
من مطالب شما را تا حدی و در مواردی که گویاست قبول دارم و البته بنده وشما به نوعی به دو مقوله متفاوت اشاره می کنیم بنده نه مثبتم و نه منفی بلکه حالت عادی از تفکر که خنثی نامیده میشود . من بیش از آنکه باور داشته باشم به جستجو می پردازم از این رو نه با خدا که با مفاهیم استنتاجی فهم خدا و انچه که برای ما عینیت دارد کار می کنم از این رو مجموعه نه از روی تعریف شما که اصالت ریاضی مجموعه را تعریف نمی کند بلکه توضیح می دهد مجموعه به دین سان شکل می یابد تاکید دارم . اگر در ایران هستید کتاب لیت هولد و فلسه مجموعه آن مشخصا می گویدکه در ریاضیات مجموعه تعریف نمی شود(اشتباهی که از توصیف مجموعه پدید آمده) . مفهوم خداوند و نوع شکل گیری آن هم از همین رو و همانطور که قبلا مفصلا اشاره کرده ام نه ماهیت و چیستیش که فهم ایجابی چنین خدائی تنها در قالب مجموعه از آن چیزها مشخص و برای انسان پدیدار می شود که در سایت ایران کلوپ اشاره شده لذا تنها مقابله بنده با از آن روی بود که دیگران می پنداشتند شما در ارتباط با مطالب بنده نقدی داشتید که با اذعان شما خلاف آن کاملا مردود شد .
با تمام این موضوعات می دانم که اختلاف نظرهای هم هست اما واقعیت این است که من هردوی خداباوران و هم به بی خدایان را نقد می کنم و جانب کسی نیستم هرچند بتوان از مطالب بنده برای بی خدایی سود جست ولی اصل مطلب همین مفاهیم است .
بدرود تا درودی دیگر »
مناسب دیدم توضیح دهم که چرا این هدر را از کلام امام حسین انتخاب کردم؟
در سهم خود و به اندازه ذهن ناتوان ، بسیار در مفاهیم وجود و عدم و ماهیت و امثال آن از مفاهیم فلسفی غور کردم و سالها در اطراف اینها فکر کردم ، و نزد من ملموس شد آسیب پذیری اینها ، و ناتوانی از اینکه بتوانند کشتی متلاطم فکر را به ساحل برسانند ، و در بحبوحه واماندگی به این حدیث برخورد کردم و با اطمینان میگویم کسانی که سیر ذهنی من را نداشته اند به محض اینکه این حدیث را میبینند ذهن آنها متوجه واژه ایمان میشود و روی این واژه سان میدهد و حال آنکه در آن شرائط برای من مقابل آن که نفی وجود صفتی بود نقش کلید را ایفا کرد و لمس کردم که این مقابله یعنی چه؟ ما تا نفهمیم وجود وصفی یعنی چه نمیتوانیم بفهمیم منظور حضرت از وجود ایمانی چیست؟ الاشیاء تعرف بمقابلاتها.
به نظر من این حدیث تمام مباحث فلسفه کلاسیک را تلنگر میزند ، و مقصود من از اینکه آن را به عنوان یک هدر انتخاب کردم ابراز آن حقی بود که این حدیث بر تفکر من داشت و من را وارد فضای جدیدی کرد که اکنون با آرامش خاطر فکر میکنم و هنگام فاصله گرفتن از مبانی رائج فلسفه در ابهام نیستم ، همان مبانی که عرض کردم کمبود آنها را از نزدیک احساس کرده بودم.
عبارت عربی این حدیث این است : یصیب الفکر منه الایمان بأنه موجود ، و وجود الایمان لا وجود صفة ، البته این جمله ای از یک خطبه است و این خطبه در پایان آن جمله ای آمده که آن هم کلید است : به توصف الصفات لا بها یوصف و به تعرف المعارف لا بها یعرف.
اوائلی که من این مقاله با خدایی گام به گام را نوشته بودم مکرر پیشنهاد میدادند که ترجمه را عوض کنم ، و حال آنکه حضرت نگفتند ایمان به وجود بلکه وجود ایمانی در مقابل وجود وصفی ، و این به نظر قاصر من بسیار مهم است.
و علی ایّ حال مقصود من از اینکه در مقدمه مقاله وارد بیان معنای الله اکبر شدم به هیچوجه حواله دادن به یک ایمان و باور جاهلانه نبود بلکه تنها شرح حال سیر ذهنی خود دادم و احساسی که از گزینش این واژه در قبال ده ها گزینه دارم
اما اینکه گفتید مجموعه تعریف ندارد ، میتوانید چند کلمه ای راجع به کلی اینکه آیا ما مجبوریم بعض مفاهیم را تعریف ناشده رها کنیم؟ در مقاله نکته ای در نقطه در وبلاگ من مراجعه کنید ، و هر نقدی داشتید تذکر دهید.
فعلا بیش از این حال ندارم اگر توفیق بود بعدا مطالب دیگری عرض میکنم.
و الحمد لله تعالی
hosyn
Saturday 3 May 2008, 09:49AM
بسمه تعالی
ایشان در ابتدای تمامی گفتارهای خود چنین نوشته اند(البته با صرف نظر از جمله بسم الله الرّحمن الرّحيم ... که اگر نمی نوشتم احتمالا از سوی ایشان به بی انصافی-مجددا-متهم می شدم) :
امیدوارم من خودم بی انصافی به خرج ندهم در نسبت دادن دیگران به بی انصافی ، من عرض نکردم که شما چرا روایت را آوردید بلکه عرض کردم گفتید:
«طبيعي است حتي اگر تنها جمله آخر ايشان را به حساب حرف منطق بگذاريم که خرد به خردمند دستور مي دهد ... تنها نتيجه اين است که خدا را نه با اثبات و دليل بلکه تنها بر باوري تنها و بي بنيه از علم و منطق و فلسفه بپذير تا هرگز نتواني آن را رد کني ...
اما اين واقعيتي است که خود حاکي از اشکال پذيري همين گفته است ... چرا انسان بايست در مورد تنها مسئله زندگي بشر که همه ابعاد زندگي را در خود فرو برده حتي خرد نکند و تابع پذيرشي بي چون و چرا باشد»
و حال آنکه قبل از آن در نقل کلمات من ، زیر کلمات اصول علمی و منطقی و فلسفی خط کشیدید و چنین وانمود کردید که من گفتم همه اصول علمی و منطقی و فلسفی را بریزید دور!! و حال آنکه مقصود من در عبارت واضح بود که باید زیر کلمات ميتواند مورد خدشه و اشکال قرار گيرد را خط کشید ، بگذریم از اینکه اساسا من در مقدمه بودم نه در مقام اثبات مدعای خود.
به فوریت این موضوع به پیش می آید که : اگر فکر به موجود بودن هر چیزی رسید دلیل وجود آن چیز خواهد بود ؟ این چگونه اثبات می شود ؟
من عبارت شما را این گونه صحیح میدانم که اگر فکر به دلیل وجود شیئ دست یافت به موجود بودن آن پی میبرد.
فکر وجود چیزی عین وجود ان نیست .!
ایشان اگر مایل بود می تواند کل پیامک مرا هم در پاسخ خود ذکر کند ...
واژه فکر و وجود بسیار انعطاف پذیر است ، آیا فکر یعنی تصور وجود چیزی یا تصدیق آن؟ و وجود شیئ یعنی نفس واقعیت همانگونه که هست یا خصوص وجود مقابل عدم؟ آیا مثلا من فکر میکنم محال بودن تناقض را یعنی چه؟ یعنی من فرض میگیرم یا ادعا میکنم یا درک میکنم واقعیتی را؟؟
و نمیدانم کدام پیامک منظور است ، یکی را در پست ارسالی قبلی آوردم و دیگری این بود:
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 13:4 توسط:ِDemocracy
با درود ب حسین م یابنده خداوندی که تنها می خواهد هست باشد.
مطالب شما اساسا به هیچ عنوان نمی تواند در مقایسه با اسندلالهای عدلیه اسلامی منبع متعارف و مشخصی داشته باشد و بیشتر استنباط ذهنی شما را نمایان می کند(دلایل بسیار هست و بعضی هم ذکر شد اما بدون استدلال ظاهرا از سوی شما نادیده گرفته شده)... این از آن جهت مناسب است که می توان تا انتهای باورهای شما شما را کشاند و آنجا جایی است که راه دیگری برای شما نیست . اما می توان همین را هم در نظر نگرفت و هرچه را که می گویی بر صدق درست پذیرفت و از این منظور کاملا می توان استدلال کرد و نتایج برگرفت لذا تمامی مقاله جدید شما از سوی من رد خواهد شد و در وقتش که شما هم فرصتی یافتید به ما سر بزنید .
من تا پای آخرین حد فکر شما با شما خواهم بود .
در کلام و فلسه آن ... حدی برای اتمام نیست .و نیز بی انصافی نیز در کار نیست از این رو تمامی مقاله( اگر لازم بود مستوجب تکرار نشد) شما را نقد خواهم کرد .اما در یک کلام می توان نقض کنی
باور موجود بودن چیزی عین وجود او نیست ... این موجب آن است که تخیل هم موجود است(آیا تخیل وجود نیست ؟) (جهانشمول بودنش حقیقت دارد؟)(من می توانم فکر کنم که خدایی نیست آیا این جمله در حد باور و نه وصف چگونه رد می شود؟ )این همان مغلطه ذهنی است . چگونه انکارش می کنی ؟
منطق این است یا علمی بحث کن و یا تنها باور کن ... نمی توان انجا که جوابی برای علم نیست دست به دامن باور و تنها گزینه چون فکر می کنم درست است پس درست است شوی
زیرا
امام حسين عليه السلام : فکر به موجود بودن او مي رسد اما وجود باورانه ، نه وجود وصفي. (تحف العقول)
البته از آنجا که حربه دیگر شما برداشتهای است که از جملات دارید من نیز می گویم جملاتم را فقط همان گونه که هستند ببین و هیچ برداشتی نکن .در غیر این صورت منم نیز می توانم با گفتن جملاتی برداشتهای متفاوتی برای شما ارسال کنم .
بدرود تا درودی دیگر
و من در بررسی آن چنین گفتم:
گفتيد:
« مطالب شما اساسا به هيچ عنوان نمي تواند در مقايسه با اسندلالهاي عدليه اسلامي منبع متعارف و مشخصي داشته باشد و بيشتر استنباط ذهني شما را نمايان مي کند»
ببينيد اگر بحث منظم نباشد هرگز به نتيجه نميرسد ، از عنوان مقاله من و از مطالب آن آشکار است که شروع کار من ، ردّ ادله بيخدايان مثبت گرا است ، و معناي گام به گام اين است که ما اول مطمئن شويم که آيا احتمال وجود خدا هست يا اينکه محال است خدا موجود باشد؟
اگر شما جزء بيخدايان منفي گرا هستيد من فعلا با شما بحثي ندارم و با هم ميپذيريم که احتمال اينکه خدا باشد هست ، اما اگر مدعي هستيد دليل داريد که حتما خدا نيست مخاطب مقاله من هستيد و در اينجا فقط بايد از ادله بيخدايي دفاع کنيد ، و اگر وارد بحث اثبات وجود خدا شويد و از اين منظر عبارات جنبي مقاله من را به عنوان يک خداباور ، نقد کنيد ، از بحث منظم علمي فاصله گرفته ايد ، و من حاضرم مدعاي نهايي خود را براي ساير خداباوران توضيح دهم اما قبل از اينکه برهان خود را بر مدعايم بياورم ، از شما ايراد بر آن را هر چه باشد ميپذيرم ، چون مطلب بر کرسي ننشسته نسبت به ايراد پذيري بي عار است.
گفتيد:
« اين از آن جهت مناسب است که مي توان تا انتهاي باورهاي شما شما را کشاند و آنجا جايي است که راه ديگري براي شما نيست.»
عرض ميکنم شايد به آنجا نرسيد و ما زودتر تسليم شديم ، پس قبل از آنجا شما بياييد ادله بيخدايي مثبت گرا را براي ما به کرسي بنشانيد تا درگير بحثهاي خداشناسي نشويم.
گفتيد:
« من تا پاي آخرين حد فکر شما با شما خواهم بود .
در کلام و فلسه آن ... حدي براي اتمام نيست .و نيز بي انصافي نيز در کار نيست از اين رو تمامي مقاله( اگر لازم بود مستوجب تکرار نشد) شما را نقد خواهم کرد .اما در يک کلام مي توان نقض کني»
اين بسيار خوب است ، و بحث بدون تعصب بهترين راه براي بهره مندي از عمر است.
گفتيد:
« باور موجود بودن چيزي عين وجود او نيست ... اين موجب آن است که تخيل هم موجود است(آيا تخيل وجود نيست ؟) (جهانشمول بودنش حقيقت دارد؟)(من مي توانم فکر کنم که خدايي نيست آيا اين جمله در حد باور و نه وصف چگونه رد مي شود؟ )اين همان مغلطه ذهني است . چگونه انکارش مي کني ؟ »
همانطور که در مقاله توضيح دادم منظور من از باور ، تصديق منطقي نيست بلکه يک کنش اشاري ذهن است در جايي که چاره اي جز اشاره ندارد ، و لذا اين باور ميتواند در حديث امام در قبال وصفي قرار گيرد ، و الا واضح است که باور به معناي تصديق در قبال وجود وصفي نيست بلکه دقيقا باور متعلق به همان وجود وصفي است.
و لذا مقصود اصلي مقاله من اين است که کلمه "عين وجود" که شما به کار برديد همان وجود وصفي است که خدا آنرا ندارد ، پس اصلا نيازي نيست شما آنرا رد کنيد چون اين وجود را ندارد ، بلي براي کساني که وجود وصفي براي او قائلند اين نحو وجود را رد کنيد.
و اما اينکه ميتوانيد "فکر کنيد که خدايي نيست" را حواله ميدهم به برهان "از او به سوي او" که اگر توفيق بود بعدها عرض ميکنم.
گفتيد:
« البته از آنجا که حربه ديگر شما برداشتهاي است که از جملات داريد من نيز مي گويم جملاتم را فقط همان گونه که هستند ببين و هيچ برداشتي نکن .در غير اين صورت منم نيز مي توانم با گفتن جملاتي برداشتهاي متفاوتي براي شما ارسال کنم .»
ان شاء الله سعي ميکنم چنين کنم ، و من هم انتظار دارم شما نظم منطقي بحث را حفظ کنيد و فقط ادله بيخدايي را تثبيت کنيد ، و به ديگران بگوييد که مقصود حسين در مقدمه مقاله پذيرفتن خدا بدون دليل و برهان نبوده و اساسا در صدد اثبات وجود خدا نبوده بلکه قصه سير ذهني و آنچه در اين چند نفس بر او گذشته ميداده تا پيش زمينه اي براي ورود در بحث ادله بيخدايي باشد.
و مطلب دیگری را در وبلاگ مطرح کرده بودید راجع به برتریت موطن سرمد از مقابله و نیز سؤال مشترک از اینکه خداوند چیست تا باشد یا نباشد ، که در پستهای بعدی اگر توفیق بود بررسی میکنم.
و الله الموفّق
Democracy
Monday 5 May 2008, 02:37PM
درود
فرصتی شده تا نقد جدید شما را ببینم و البته نقدی هم بر آن خواهم داشت .
بدرود تا درودی دیگر
master00
Monday 5 May 2008, 03:02PM
برای من ضرورت وجودش اثبات شده....یا حق:smile07:
ghadem
Monday 5 May 2008, 08:29PM
الهي من آن بنده نافرماني هستم كه فرمانش دادي ، فرمانت نبرد.
پس اي واي برمن ، اگر زمين از گناهان من خبر داشت ، دهان باز مي كرد و مرا در خود فرو مي برد
اي واي بر من ، اگر كوهها از گناهان من آگاه مي شدند،بر سر من فرو مي ريختند.
اي واي بر من ، اگر درياها مي دانستند، مرا مي بلعيدند و غرق مي كردند
اي واي بر من ، اگر آسمانها اطلاع مي يافتند، از هم مي گسيختند و سنگها بر فرق من فرود مي آمد.
اي واي بر من ، اگر باكوله بار سنگيني از معصيت در پيشگاه او حاضر شوم . با دل و روئي سياه ، دست و پائي ستمكار، چشم و گوشي گنهكار، و زباني نافرمان .
اي واي بر من ، اگر از من پرسند:
چگونه به دنيا نگريستي ، و در آخرت نينديشيدي ؟
اي واي بر من ، اگر از من پرسند:
چگونه به مخلوق زيباي من دل باختي ، و خالق زيبائي را نيافتي ؟
اي واي بر من ، اگر از من پرسند:
چگونه به غير من پيوستي ، و از من بريدي ؟
اي واي بر من ، اگر از من پرسند:
آيا اين همه نعمتها بس نبود كه بر فرمان من گردن نهي ؟
اي واي بر من ، واي ، واي ، چه بگويم ؟ چه عذر آورم ؟ همه ذرات وجود بر من گواه آورند.
اي واي بر من ، مي ترسم ، مي هراسم ، بيم دارم ، وحشت زده ام .
چه كنم ، چه بگويم ، كه نتوانم . اما از فضل و كرم تو نوميد نيستم .
اي خداي عادل ، با من عدل مكن كه بيچاره خواهم شد، به من فضل كن تا گره از كارم گشائي .
گرچه مي دانم كه مستوجب عقوبتم ، اما اگر تو خواهي ، مرا بخشي .
پس دستم بگير و مرا رها نكن . توفيقم ده تا چنان باشم كه تو خواهي ، نه چنين كه من ، دوستت باشم نه دشمن .
الهي كفي بي فخرا ان تكون لي ربا، و كفي بي عزا ان اكون لك عبدا
الهي انت كما اريد فجعلني كما تريد
http://www.weblog.mohammad86.com/Weblog-Image/Gives%20Thanks%20To%20Allah.gif
برگبار
Monday 5 May 2008, 08:52PM
كوله پشتياشرا برداشتو راهافتاد. رفتكهدنبالخدا بگردد؛ و گفت: تا كولهاماز خدا پر نشود برنخواهمگشت.نهاليرنجور و كوچككنار راهايستادهبود.مسافر با خندهايرو بهدرختگفت: چه تلخاستكنار جادهبودنو نرفتن؛ و درختزير لبگفت: وليتلختر آناستكهبرويو بيرهاورد برگردي. كاشميدانستيآنچهدر جستوجويآني، همينجاست. مسافر رفتو گفت: يكدرختاز راهچهميداند، پاهايشدر گِلاست، او هيچگاهلذتجستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كهدرخت گفت: اما منجستوجو را از خود آغاز كردهامو سفرمرا كسينخواهد ديد؛ جز آنكهبايد. مسافر رفتو كولهاشسنگينبود. هزار سالگذشت، هزار سالِپر خمو پيچ، هزار سالِبالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافتهبود، اما غرورشرا گمكردهبود. بهابتدايجادهرسيد. جادهايكهروزياز آنآغاز كردهبود. درختيهزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جادهبود. زير سايهاشنشستتا لختيبياسايد. مسافر درخترا بهياد نياورد. اما درختاو را ميشناخت. درختگفت: سلاممسافر، در كولهاتچهداري، مرا همميهمانكن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهامخالياستو هيچچيز ندارم. درختگفت: چهخوب، وقتيهيچچيز نداري، همهچيز داري. اما آنروز كهميرفتي، در كولهاتهمهچيز داشتي، غرور كمترينشبود، جادهآنرا از تو گرفت. حالا در كولهاتجا برايخدا هست. و قدرياز حقيقترا در كولهمسافر ريخت. دستهايمسافر از اشراقپر شد و چشمهايشاز حيرتدرخشيد و گفت: هزار سالرفتمو پيدا نكردمو تو نرفتهاي، اينهمهيافتي! درختگفت: زيرا تو در جادهرفتيو مندر خودم. و پيمودنخود، دشوارتر از پيمودنجادههاست!!!
hosyn
Tuesday 6 May 2008, 09:46PM
بسمه تعالی
وعده دادم دو مطلب را بررسی کنم
در این رابطه این ادعا هست که موطن سرمد الهي برتر از مقابله است « نقل از حسین م » (http://hosyn-m.blogfa.com/post-34.aspx) که این موضوع در فیزیک هسته ای اعتبار ندارد وثابت بودن ماده و انرژی در جهان وماهیت رابطه تبدیل این دو و همچنین چگونگی فهم کوارکها خلاف قاعده تعریف فوق است
به این مسأله بعدا میپردازم ، و اکنون سؤال اصلی شما از طرفین را مطرح میکنم
این بسیار مهم است که استدلال های باورهای خداباوران وخداناباوران بر یک سوال مشترک تشکیل شده است و آن این است که خداوندی هست یا نیست ؟ و این سوال در ابتدا فارق از هر اثباتی از وجود خداست فقط در ابتدا حامل این موضوع است که آیا می توان بر صحت هست و نیست خدا اندیشید ؟ که در ادامه آن به این موضوع می رسند که اثبات وجودش می تواند در امتداد هست و یا نیستش کار کند و جواب را اخذ نماید .
هر دو گروه بی شک بر این باورند که می توان ثابت کرد خدایی هست ویا نیست و حتی اگر کسی هم مدعی شود که به دنبال اثبات وجود خدا نیست یعنی اثبات وجودش یا ممکن نیست و یا برایش مهم نیست (همچون من) باز در خور همین مقاله است که هر دوی این گروهای خداباور و خداناباور تنها می خواهند استدلالهای خود را درباره وجود خدا و یا عدم وجودش (چه مطلق و چه احتمالی و نسبی) نفی کنند.
اما من اینک نقدی جدید بر این گروها وارد می سازم و مایل هستم که هر دوی گروه ها چه خداباور و چه خداناباور چه انان که در پی اثبات وجود خدا هستند و چه انان که اثباتی ازوجود خدا نمی خواهند به پرسش من جواب دهند که آیا پرسش خدائی هست یا نیست(در همه ابعاد تفکری چه خداباوران صرف ، چه بی خدایان و چه مثبت گراها و چه منفی گرایان ) اساسا درست است یا خیر ؟
من خود اولین پاسخ را می دهم و می گویم خیر . این یک پرسش غلط است زیرا فرض خواهم کرد که آری این پرسشی درست است اما با طرح این سوال که اگر درست است چرا کلمه خدا ناگزیر از مفهوم ذهنی و درک عقلانی و تعریف و یا توصیفی گویاست؟ شما در مقام پرسشگر چگونه می خواهید پاسخ پرسشی را که درکی از آن ندارید و کلمه خدا را که در آن هیچ مفهوم جهان شمولی که همگان را از تشریح آن اغنا کند برای شما ندارد پاسخ دهید . رد خواهم کرد
هر چند بعدا توضیح میدهم که چگونه خداوند تعریف ندارد اما قبل از آن باید راجع به اصل تعریف نکته ای عرض کنم
و در ابتدا تذکری را برای همیشه میدهم که شما قطعا از کسانی نیستید که وقتی مثالی برای مطلبی ذکر کنم تمام جهات مثال را بر ممثل تطبیق کنید مثلا اگر گفتم زید مثل شیر شجاع است قطعا به من نسبت نمیدهید که برای زید چنگال و دم ثابت کرده ای ، و چون بحث ما در معارف مبدء و معاد است و این مباحث پیچیدگی خاص خود را دارد و واقعیت آن مثل و مثال تام ندارد اما برای تقریب جهات بحث مثال برای آن زیاد میآورم بنابر این تنها در همان جهت شباهت که منظور من است کارآیی دارد و نباید جهات دیگر مثال را بر بحث ما تطبیق داد
دو نوع تعریف
از دیر باز منطقیین تعریف را به دو نوع حد و رسم تقسیم میکردند یعنی گاهی تعریف میکنید ماهیت و چیستی شیئ را و گاهی تنها از آثار و لوازم او خبر میدهید ، اولی توصیف ذاتی است ولی دومی میتواند توصیفی رفتاری باشد که تنها آنچه از او به عنوان یک کار یا رفتار بروز میکند وسیله شناسایی او قرار میگیرد ، مثلا میخواهید آهن را تعریف کنید ، اگر حد منطقی آن را بیاورید میگویید: عنصری است شیمیایی با عدد اتمی معین در جدول تناوبی، اما اگر رسم آن را بیاورید کافی است بعض اوصاف را ذکر کنید به طوری که شنونده آنرا از سایر چیزها تمییز دهد مثلا بگویید جسمی است سیاه رنگ با خاصیت فلزی و چکش خوری و نظیر اینها ، و اگر شنونده شما آهن داغ سرخ شده را دید و پرسید آیا این سرخ شده ماهیت آهن از آن سلب شده یا خیر؟ میگویید خیر ، من تنها خواص و رفتار آهن را در شرائط عادی برای تو گفتم تا آنرا از غیر آن تمییز دهی و منظور من تعریف ماهیت آهن نبود ، البته منطقیین برای حد تام و ناقص و رسم تام و ناقص شروطی ذکر کرده اند که منظور من تنها اشاره به اصل تقسیم بود
اکنون به سؤال شما میپردازم
آیا پرسش خدائی هست یا نیست(در همه ابعاد تفکری چه خداباوران صرف ، چه بی خدایان و چه مثبت گراها و چه منفی گرایان ) اساسا درست است یا خیر ؟
لازم نیست وقتی میخواهیم از وجود و عدم چیزی بحث کنیم حتما تعریفی از سنخ حد تام برای او ارائه دهیم یعنی لازم نیست پس از اطلاع بر ماهیت و چیستی او ، راجع به بودن یا نبودن او تحقیق کنیم بلکه کافی است توصیفی رفتاری از او داشته باشیم
مثلا اگر در فیزیک بحث کنند که آیا اتر وجود دارد یا خیر؟ لازم نیست تعریف ماهوی از آن ارائه دهند بلکه کافی است بگویند آیا چیزی به عنوان بستر انتشار موج در خلأ وجود دارد یا ندارد؟
سالها قبل از اینکه به انرژی با دید کوانتیک نگاه کنند دانشمندان واژه انرژی را به کار میبردند و با ارائه تعریفی کلی آنرا به انواعی تقسیم میکردند که جامعی خارجی نداشتند و چنین احساس میکردند که با همان تعریف کلی کار بحث علمی در میرود و بیش از این نیاز نداریم تا ماهیت انرژی را بدانیم ، و همچنین میدان مغناطیسی بدون اطلاع بر تعریف دقیق آن تحقیق راجع به آن مانعی نداشت ، و امروزه بحث از مطلق میدان برای یک ذره در حوزه نیروهای چهارگانه مبتنی بر ارائه یک تعریف ماهوی از میدان نیست
گاهی در وجود چیزی شک نداریم اما نمیتوانیم تعریفی غیر رسم منطقی از آن ارائه دهیم ، مثلا در هندسه اقلیدس شک در وجود قطر مربع با ضلع واحد نداریم که عدد گنگ رادیکال دو است اما تنها تعریفی که از این عدد گنگ میتوانیم ارائه دهیم این است که عددی است که اگر ضرب در خودش شود دو میشود که ملاحظه میکنید با اضافه کردن مفهوم جذر به مفهوم دو میتوانیم به این عدد گنگ اشاره کنیم ولی هیچ فصل ذاتی منطقی نمیتوانیم برای آن ارائه دهیم
امروزه مباحث گسترده ای راجع به تحقیق در اعداد غیر جبری متعالی صورت میگیرد و حال آنکه نیاز نداریم یک تعریف ماهوی از عدد متعالی ارائه دهیم ، فقط میدانیم آن عددی است که نمیتواند ریشه یک معادله خاص قرار گیرد ، یعنی نمیگوییم یک عدد چه خصوصیتی ذاتی که دارد میتواند ریشه آن معادله قرار گیرد یا نگیرد
به نظر قاصر این بنده ، عدد دایره یکی از عجائب خلقت است که میتواند در مواضع مختلف به عنوان مثالی برای تقریب مفاهیم معارف از آن استفاده شود ، حرف پی حرف اول پریا در زبان یونانی است که به معنای دائره است و جالب است که تنها اسم مناسب آن هم همین عدد دائره است چون به غیر از این راهی برای اشاره به آن نداریم ، اگر کسری داشته باشیم که صورت آن محیط دائره و مخرج آن قطر دائره باشد حاصل آن عدد پی است ، یعنی عدد پی نسبت محیط به قطر است و واضح است که طول محیط ها و قطرها متفاوت است اما این نسبت دائما ثابت است ، خوب امروزه میدانیم که عدد پی یک عدد گنگ متعالی رسم ناپذیر است ، و چقدر این جالب است ، این بدین معنی است که در عین حالی که محیط دائره به سادگی در دسترس ما است اما به هیچ وجه نمیتوانیم آنرا شکار کنیم و مثل رادیکال دو نیست تا با رسم هندسی نقطه آن را روی محور نشان دهیم یا با علم جبر به او دست پیدا کنیم ، پس تنها میتوانیم به محیط یک دائره نگاه کنیم و مأیوسانه چند صفت سلبی را زمزمه کنیم که گویا نیستی جبری نیستی رسم پذیر نیستی
با تذکر مجدد آنچه در ابتدا عرض کردم که اینها مثال است برای رفع استبعاد ، میگوییم کافی است برای بحث از وجود خدا اینکه توصیف فعلی برای خداوند داشته باشیم نه توصیف ذاتی ، مثل اینکه بگوییم : آنکه جهان را آفریده است ، یا آنکه نظم دهنده عالم است ، و نظیر اینها
و اما بحث برتر بودن خداوند از توصیف ، در فرصتی دیگر اگر توفیق بود
و الله الموفّق
hosyn
Thursday 8 May 2008, 02:21PM
بسمه تعالی
و اما اشکال در برتر بودن موطن سرمد از مقابله که مطرح کرده بودید و وعده دادم بررسی کنم:
در این رابطه این ادعا هست که موطن سرمد الهي برتر از مقابله است « نقل از حسین م » (http://hosyn-m.blogfa.com/post-34.aspx) که این موضوع در فیزیک هسته ای اعتبار ندارد وثابت بودن ماده و انرژی در جهان وماهیت رابطه تبدیل این دو و همچنین چگونگی فهم کوارکها خلاف قاعده تعریف فوق است زیرا بیان این مطلب که "فضاي توصيف فضاي ظهور مفاهيم و معاني نزد عقل است و آن جز به مقابله ممکن نيست" خطائی است آشکار که حامل در نظر گرفتن تنها عقل بشری است . اما ما می دانیم که عقل بشری در اصالت از مبنای عقولی هویدا شده که خود عاقل به انجام کار هستند ، یعنی بینش فرض عقل بشر به عنوان منبع مستقل اشتباه است و این منبع خود حاوی میلیاردها منبع مولدی است ، این به تعبیر آن است که اجزاء سازنده جهان خود عاقل به انجام کارند وبینش این عقول در شناسائی و انجام کار از فضای نابعدی که برای ما در اکنون مشخص نیست ناشی میشود.
تعجب ميكنم كه موطن سرمد را ربط به فیزیک هسته ای و آنهم فقط فهم کوارک ها میدهید و حال آنکه کوارک ها به هیچ وجه بنیادین نیستند و مطرح شدن مثل گلوئون ها تازه اول راه است برای سیر به سوی بنیادین ها ، که تحلیل فلسفی بنیادین ها خود سخنی ویژه دارد و بعض آنرا در مقاله نکته ای در نقطه مطرح کرده ام ، و ارتباط ناگسستنی زمان و مکان در نسبیت عام که خود را در تمام شاخه های فیزیک نشان میدهد زمینه ساز ذهنی بشر است برای قبول همبستگی نه تنها چهار بعد بلکه تمام ابعاد مفروض در کیان ماده و انرژی ، که مثلا امروز خود را در ابعاد نظریه ریسمان نشان میدهد ، و ذهن دانشمندان میپذیرد که میتواند هیچکدام از بعدها مستقل از دیگری نباشد ، و در اینجا موطن سرمد که فرابعد است خود را به نحو بسیار زیبا در انظار دانشمندان جلوه گر میکند که میتواند حقیقتی مستقل از اصل بعد باشد ، بلکه بعدا توضیح میدهم که تمام حقائق فراوجود وصفی ، همگی مستقل از بعد هستند و تجرّد دارند اما موطن سرمد خصوصیات خاص خود دارد
از این گذشته میگویید
اما ما می دانیم که عقل بشری در اصالت از مبنای عقولی هویدا شده که خود عاقل به انجام کار هستند ، یعنی بینش فرض عقل بشر به عنوان منبع مستقل اشتباه است و این منبع خود حاوی میلیاردها منبع مولدی است
پر واضح است که در هر حوزه ای لوازمی بار میشود که ربط مستقیم به منبع مولد آن ندارد ، مثلا با اینکه میدانیم کهکشان ها از همین ذرات بنیادین تشکیل شده ولی در تطبیق قوانین جاذبیت بر آنها منتظر رسیدن به نظریه وحدت بزرگ نمیمانیم ، چون در دید کلان و در نظام نیروی جاذبه احتیاجی به فهم نظام سه نیروی دیگر نداریم ، و همچنین اگر در شیمی بخواهیم فرمول زنجیره های کربنی را بنویسیم منتظر کشف ذرات بنیادین درون اتم نمیشویم چون هر چند اتم کربن از همین ذرات تشکیل شده ولی ترسیم رفتار آن در ترکیبات آلی در دید کلان محتاج به آنها نیست ، و بنابر این حتی اگر بپذیریم که ادراک عقلانی ما صرفا مادی است میتوانیم ادراکات منطقی ذهن بشر را تحلیل مستقل از مولدهای بنیادین آن کنیم ، و تمام مولدها را به منزله موج حامل فرض بگیریم که تحلیل ما در کیفیت مدول کردن آن موج حامل ربطی به سابقه آن مولدها ندارد ، مثلا امروزه برای طراحی سیستمهای هوشمند که از شبکه عصبی الگو برداری میکنند به عملکرد کوارک ها پایبند نیستند و رفتار شبکه عصبی را نظامی مستقل از ذرات بنیادین در نظر میگیرند ، هر چند از سالها پیش اعتقاد راسخ دارم که ارتباط ناگسستنی بین بینهایت کوچک با بینهایت بزرگ برقرار است و این ارتباط است که رمز ظهور عالم خلقت است و همین رابطه اساس رهیافت به موطن فرارابطه است ، علی ایّ حال مدعای من این است هر معنی که بخواهد برای ذهن یک بچه ظهور کند محتاج به یک مقایسه و مقابله است ، خواه مقابله ای که در مشاعر بالفعل خود او صورت گیرد یا به توارث دریافت کرده باشد ، و خواه مقابله ای پیشین باشد یا پسین ، و آنکه مقابل ندارد ظهور مفهومی هم ندارد هر چند ظهور شهودی داشته باشد که در مقاله با خدایی گام به گام توضیح دادم
اما به نظر من ادراک عقلانی ، مادی محض نیست و شواهدی بر آن دارم که اگر توفیق بود بعدا بیان میکنم ، و یکی از شواهد آن اعتراف خود شماست به اینکه اجزاء سازنده خود عاقل به انجام کارند
یعنی بینش فرض عقل بشر به عنوان منبع مستقل اشتباه است و این منبع خود حاوی میلیاردها منبع مولدی است ، این به تعبیر آن است که اجزاء سازنده جهان خود عاقل به انجام کارند وبینش این عقول در شناسائی و انجام کار از فضای نابعدی که برای ما در اکنون مشخص نیست ناشی میشود
و این مطلب دلالت دارد بر برتر بودن تعقل ذره از حلول مادی
و الله الهادی
hosyn
Thursday 8 May 2008, 06:40PM
بسمه تعالی
چند کلمه راجع به بحث برتر بودن خداوند از توصیف که نقد شما ناظر به آن بود در اینجا هم میآورم
توصيف
اساسا وصف کردن به وسيله مفاهيم است که الفاظ حامل آن است ، و امکان ندارد مفهومي نزد عقل ظهور پيدا کند مگر به مقابله ، . لذا اگر ما هيچکدام از دو مقابل را درک نکنيم يا تنها يکي را درک کنيم و يا امري اصلا مقابل نداشته باشد ، در اينجا مفهومي که به وسيله آن توصيف صورت گيرد متکون نميشود ، مثال اولي : حکماي طبيعي قديم که نور را عرض کيف ميدانستند وصف ذره اي يا موجي براي آنها مطرح نبود ، مثال دومي : اگر ما هيچوقت تاريکي نميديديم نه نور براي ما معني داشت و نه تاريکي ، مثال سومي : موطني که ظرف همه مقابلها است در رتبه اي جلوتر از مقابله واقع شده است
بزرگتر از توصيف
مفهوم عرفي بزرگ بلوغ غايت است و بزرگتر مفهومي مقايسه اي است که معناي آن با چيز مورد مقايسه تعيين ميشود ، مثلا در عدد ، بزرگتر يعني بيشتر ، و در خط يعني طولاني تر ، و در سطح يعني گسترده تر ، ودر حجم يعني وسيع تر ، و در اخلاق و فضائل يعني برتر ، و نظیر آن
مثلا وقتي ميگوييم فلاني بزرگتر از اين است که به کسي فحش دهد يعني برتر است از يک صفت پست اخلاقي ، و در اينجا اصلا ذهن هيچکس سراغ عدد و بزرگي کمّي نميرود
بزرگتر بودن خدا از توصيف پذيري است ، يعني همانطور که توضيح دادم فضاي توصيف فضاي ظهور مفاهيم و معاني نزد عقل است و آن جز به مقابله ممکن نيست و موطن سرمد الهي برتر از مقابله است
پس رمز اينکه خداوند بزرگتر از توصيف است اين است که اساسا مقابل ندارد و حال آنکه تمام مفاهيم از متقابلات نشأت گرفته اند ، و معلوم باشد که من الآن در مقام استدلال نيستم فقط ميخواهم توضيح مدعي بدهم و گرنه اثبات اينکه چرا خداوند مقابل ندارد مقامي ديگر دارد
ميگويید
چگونه اذعان مي کنيد براي خدا تصوري نيست اما خود آنرا بگونه اي تعريف مي کنيد
عرض ميکنم اساس تعريف به توصيف است يعني به کارگيري مفاهيم ، و نسبت به خدا چون مقابل ندارد جولانگاهي هم براي مفاهيم نيست پس خدا تعريف ندارد ، ميگوييد پس اين اوصاف خدا چيست؟ عرض ميکنم در متن مقاله با خدايي گام به گام (http://hosyn-m.blogfa.com/page/bakhoda.aspx) توضيح دادم که ذهن ترفند عجيبي دارد در دو نوع توصيف و اشاره ، که به آنجا مراجعه کنيد و اصل مقصود من از اين مقاله همين نکته بوده است که روايت امام حسين (ع) به وضوح آنرا بيان فرموده است ، و هر کس تفاوت وجود وصفي با وجود اشاري را نفهمد اساس مقاله بنده را نفهميده است
نه تنها دين بلکه هر معرفتي نياز به دست آوردن محکمات آن و ردّ گزاره هاي جنبي به آن محکمات دارد ، از محکمات دين اين است که خدا تعريف و توصيف ندارد و لذا تمام توصيفات ديگر با لحاظ اين محکم معني ميشود که همان حالت اشاري مفاهيم است در قبال حالت توصيفي
و تذکر این نکته لازم است که نه تنها توصیفات ذاتی بلکه توصیفات فعلی خداوند هم بالدقة از نوع توصیف اشاری است نه توصیف انتزاعی وصفی ، که اگر مناسبتی پیش آمد بیشتر توضیح خواهم داد
نکته
بايد توجه داشت که اگر بزرگتر بودن را به معناي وصفي آن در نظر بگيريم نقض غرض ميشود يعني هنگام نماز ميگوييم خدا بزرگتر از اين است که وصف شود حتي به اينکه وصف شود به اينکه بزرگتر از اين است که وصف شود
چون هنگام نماز ، وقت ارتباط مستقيم است و در ارتباط مستقيم جاي نظاره کردن است نه توصيف کردن ، وقتي شما با دوست خود صحبت ميکنيد او را توصيف نميکنيد بلکه نظاره ميکنيد
و بنابر اين نماز اين هنر را دارد که قواي ادراکي را از فضاي مفاهيم به سوي فضاي فرامفاهيم سوق دهد به اينکه همه مشاعر را در يک نقطه جمع کرده و آن نقطه را شهود محض قرار دهد
و الله الهادی
Democracy
Monday 12 May 2008, 01:28PM
لازم نیست وقتی میخواهیم از وجود و عدم چیزی بحث کنیم حتما تعریفی از سنخ حد تام برای او ارائه دهیم یعنی لازم نیست پس از اطلاع بر ماهیت و چیستی او ، راجع به بودن یا نبودن او تحقیق کنیم بلکه کافی است توصیفی رفتاری از او داشته باشیم.
توصیف رفتاری یعنی چه ؟ این جمله برای ذهن من مبهم است ، این که شما بگوئید ادعای ما بر پایه توصیف رفتاری خداوند است یعنی چه ؟
آیا منظور شما برای شکل دادن به این مفهوم است که توصیفات فوق رفتار خاصی از خداوند را نشان می دهد؟
اگر آری دلیل و برهان شما بر پایه چه مدارک و شواهدی متقن قرار گرفته است ؟
مثال زیر چه شباهتی با خداوند دارد که با گفتن آن حقیقت کمی روشن تر شده باشد ؟
مثالهای فوق همگی بر پایه شواهد و مدارک متقن شکل گرفته اند ؟ اما خداوند چگونه می تواند چنین استدلالی را دارا باشد در حالی که هنوز شما نتوانسته اید حتی از اثرات وجود خداوند مدرکی دال بر وجود و یا عدم وجود وی ارائه دهید ؟
اگر شما استناد به آفرینش بکنید !! بنده هم استناد به این امر می کنم که چه مدرک مستدلل و محکمی برای ربط دادن جهان ما با وجودی توصیفی رفتاری از خداوند دارید؟
مثلا اگر در فیزیک بحث کنند که آیا اتر وجود دارد یا خیر؟ لازم نیست تعریف ماهوی از آن ارائه دهند بلکه کافی است بگویند آیا چیزی به عنوان بستر انتشار موج در خلأ وجود دارد یا ندارد؟
سالها قبل از اینکه به انرژی با دید کوانتیک نگاه کنند دانشمندان واژه انرژی را به کار میبردند و با ارائه تعریفی کلی آنرا به انواعی تقسیم میکردند که جامعی خارجی نداشتند و چنین احساس میکردند که با همان تعریف کلی کار بحث علمی در میرود و بیش از این نیاز نداریم تا ماهیت انرژی را بدانیم ، و همچنین میدان مغناطیسی بدون اطلاع بر تعریف دقیق آن تحقیق راجع به آن مانعی نداشت ، و امروزه بحث از مطلق میدان برای یک ذره در حوزه نیروهای چهارگانه مبتنی بر ارائه یک تعریف ماهوی از میدان نیست
گاهی در وجود چیزی شک نداریم اما نمیتوانیم تعریفی غیر رسم منطقی از آن ارائه دهیم ، مثلا در هندسه اقلیدس شک در وجود قطر مربع با ضلع واحد نداریم که عدد گنگ رادیکال دو است اما تنها تعریفی که از این عدد گنگ میتوانیم ارائه دهیم این است که عددی است که اگر ضرب در خودش شود دو میشود که ملاحظه میکنید با اضافه کردن مفهوم جذر به مفهوم دو میتوانیم به این عدد گنگ اشاره کنیم ولی هیچ فصل ذاتی منطقی نمیتوانیم برای آن ارائه دهیم .
متاسفانه بر خلاف گفتار شما در وبلاگتان که ظاهرا بر منطق فازی بجای منطق دو ارزشی استوار صحه می گذارد . شما هم ریاضیات را دو ارزشی می بینید .
بینید تعاریف عین واقعیات نیستند . یعنی انچه که در ریاضیات به عنوان مفاهیم اولیه و تعریف ناپذیر ذکر میشوند لزوما جزئی از واقعیت به عنوان قسمتی از حقیقت نیستند . این مسائل حقیقت هستند اما واقعیت نیستند . فرق حقیقت تا واقعیت کاملا روشن و بی نیاز از اثبات است . این مسائل هیچ کدام نه تنها رهنمونی برای پذیرفتن خداوندی در قالب مقایسه با چنین مفاهیمی نیستند بلکه ادله کاملا قوی برای اثبات عدم تطابق با وجود خداوندی چنین در واقعیت هستند بلکه تمامی می تواند به عنوان یک حقیقت ذهنی فرض شود که واقعیت ندارد .
اصلِ موضوع یا بُنداشت (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D9%8F%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA&action=edit&redlink=1) (axiom یا postulate)، در ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) و منطق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82)، یک فرضِ اولیه است که بدونِ اثبات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA) پذیرفته میشود و از رویِ آن بقیهٔ گزارههایِ یک نظریه استخراج میشوند. اصولِ موضوعه میتوانند بدیهی نباشند، اما بههرحال نقطهٔ آغازِ کار هستند و به همین دلیل نمیتوان آنها را از هیچ گزارهٔ دیگری استخراج کرد. گزارهای که از یک اصلِ دیگر استنتاج شود قضیه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87) (theorem) نام دارد. این موضوعات نشان می دهد که اگر چیزی را به عنوان اصل موضوع می پذیریم ابتدا شواهد و یا مدارکی محکم را دال بر وجود آن در دست داریم و سپس در استخراج نتایج از آن اصول موضوعات به مواردی می رسیم که درست و عینی هستند .
مثلا تمامِ هندسهٔ اقلیدسی (تمامِ قضیههایی که در دبیرستان میخوانیم، قضیهٔ فیثاغورس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%81%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B1%D8%B3) و غیره) میتوانند از پنج اصلِ زیر استخراج شوند:
1-از هر دو نقطه یک خطِ راست میگذرد.
2-هر پارهخط را میتوان تا بینهایت رویِ خطِ راست امتداد داد.
3-با یک نقطه به عنوانِ مرکز و یک پارهخط به عنوانِ شعاع میتوان یک دایره رسم نمود.
4-همهٔ زوایایِ قائمه با هم برابر اند.
5-اگر یک خط دو خطِ دیگر را قطع کند، آن دو خط در طرفی که جمعِ زوایایِ داخلیِ تولید شده توسطِ خطِ مورب کمتر از دو قائمه است به هم میرسند (اگر ادامه داده شوند).[1] (http://en.wikipedia.org/wiki/Euclid%27s_postulates)
برایِ بیانِ این اصولِ موضوعه به مفاهیمی مانندِ نقطه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87) و خط (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B7) نیاز داریم. همانطور که باید چند گزاره را بدونِ اثبات بپذیریم تا بقیهٔ گزارهها استخراج شوند لازم است چند مفهوم را نیز بدونِ تعریف بپذیریم. به این مفاهیم «تعریفنشدهها» میگویند. همانطور که دیده میشود اصولِ هندسهٔ اقلیدسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%87%D9%94_%D8%A7%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C) به جز اصلِ پنجم بسیار ساده و بدیهی به نظر مینمایند.
از این رو اینگونه استدالالات برای خداوند غلط است زیرا دو فرض اساسی اصول موضوعه را در نظر نگرفته ایم :
1- اینکه هنوز هیچ مدرک و شواهدی دال بر وجود خداوند به عنوان قطعیت برای پذیرش معرفی نکرده و نشناخته ایم که اساسا این شواهد بایست بصورت حداقل بدیهی و یا استنتاجی حاکی از نقطه شروع نتایج به حساب آیند .
2- ارتباط هیچ موردی عینی و واقعی را پس از فرض وجود خداوند نمی توانیم با وجود خداوند توضیح و یا توصیف دهیم زیرا اساسا اصل موضوع ما یعنی خداوند مشخص و بدیهی نیست .
امروزه مباحث گسترده ای راجع به تحقیق در اعداد غیر جبری متعالی صورت میگیرد و حال آنکه نیاز نداریم یک تعریف ماهوی از عدد متعالی ارائه دهیم ، فقط میدانیم آن عددی است که نمیتواند ریشه یک معادله خاص قرار گیرد ، یعنی نمیگوییم یک عدد چه خصوصیتی ذاتی که دارد میتواند ریشه آن معادله قرار گیرد یا نگیرد
به نظر قاصر این بنده ، عدد دایره یکی از عجائب خلقت است که میتواند در مواضع مختلف به عنوان مثالی برای تقریب مفاهیم معارف از آن استفاده شود ، حرف پی حرف اول پریا در زبان یونانی است که به معنای دائره است و جالب است که تنها اسم مناسب آن هم همین عدد دائره است چون به غیر از این راهی برای اشاره به آن نداریم ، اگر کسری داشته باشیم که صورت آن محیط دائره و مخرج آن قطر دائره باشد حاصل آن عدد پی است ، یعنی عدد پی نسبت محیط به قطر است و واضح است که طول محیط ها و قطرها متفاوت است اما این نسبت دائما ثابت است ، خوب امروزه میدانیم که عدد پی یک عدد گنگ متعالی رسم ناپذیر است ، و چقدر این جالب است ، این بدین معنی است که در عین حالی که محیط دائره به سادگی در دسترس ما است اما به هیچ وجه نمیتوانیم آنرا شکار کنیم و مثل رادیکال دو نیست تا با رسم هندسی نقطه آن را روی محور نشان دهیم یا با علم جبر به او دست پیدا کنیم ، پس تنها میتوانیم به محیط یک دائره نگاه کنیم و مأیوسانه چند صفت سلبی را زمزمه کنیم که گویا نیستی جبری نیستی رسم پذیر نیستی.
حسین عزیز برای آنکه موضوع عدد π را متوجه شوی نبایست با نگاه پیچیده به ان بنگری بلکه ساده انگاری بهترین راه حل این موضوع است . برای فهم بیشتر موضوع را ارجاح می دهم به اصل سرعت جهانی نور که بدین صورت است :
وقتی ماکسول (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84) نظریهٔ الکترومغناطیس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%BA%D9%86%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B3) خود را در سال ۱۸۶۱ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B8%DB%B6%DB%B1_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29&action=edit&redlink=1) کامل کرد، پی برد که نظریهاش وجود امواج (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%AC) الکترومغناطیسیای را پیشبینی میکنند که با سرعت نور منتشر میشوند. با این کشف معلوم شد که نور هم نوعی موج الکترومغناطیسی است. تنها امواج شناخته شده پیش از آن زمان، امواج مکانیکی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C&action=edit&redlink=1) بودند که در جامدات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%AF)، مایعات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B9)، و گازها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D8%A7%D8%B2) منتشر میشدند. سؤالی که پیش آمد این بود که نور در چه محیطی منتشر میشود؟ یا به زبان دیگر، سرعت نور نسبت به چه محیطی اندازه گرفته شده است؟
فیزیکدانان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86) برای حل این مشکل فرض کردند که تمام جهان را مادهای به نام اتر پر کرده است و نور نسبت به اتر با سرعتی که ماکسول به دست آورده، حرکت میکند. اما تمام تلاشها برای توضیح اتر یا آشکارسازی آن با شکست مواجه شد. آزمایش مایکلسون-مورلی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%84%DB%8C) یکی از این تلاشهای نافرجام است.
اینشتین برای حل مشکل اتر، راهی نه به سوی پیچیدگی، بلکه به سوی سادگی و وحدت پیش نهاد. او گفت که چون سرعت نور در نظریهٔ الکترومغناطیس بستگی به هیچ محیط انتشاری ندارد، پس باید برای همهٔ ناظران ثابت و برابر c باشد. این ایده با تمام تجربیات گذشته از حرکت موجهای مکانیکی در تضاد بود و بسیار جسورانه به نظر میرسید. او با همین اصل، نظریهٔ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87) نسبیت خاص (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%AE%D8%A7%D8%B5) خود را فرمولبندی کرد.
در این جا با بازگشت به موضوع عدد π ما می دانیم که در ریاضیات مدرن این عدد را در علم آنالیز (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2) وبا استفاده ازتوابع مثلثاتی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9+%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%AB%D8%A7%D8%AA%DB%8C) ، به صورت دقیق ریاضی تعریف میکنند.به عنوان نمونه عدد پی رادو برابرکوچکترین مقدار مثبت x ،که به ازای آن cos(x)=0 میشود تعریف میکنند.
سال ۱۸۸۲ را می تون در تاریخ عدد π ، تاریخ دگرگونی مهمی دانست . در این سال ، « لیندمان » ریاضیدان آلمانی ، خصلت اسرارآمیز این عدد را مشخص کرد : « عدد π نمیتواند ریشه ی یک معادله جبری با ضریب های صحیح باشد.»
ادامه به پائین
Democracy
Monday 12 May 2008, 01:29PM
ادامه از بالا
متاسفانه در کابرد عدد π ظاهرا شما دچار اشتباه یا همان دید دو ارزشی شده اید . هر چند در فرض ریاضیات کلاسیک عدد π عددی گنگ است اما امروزه خصلتهای آن برای ما مشخص است .
واقعیت خصلت عدد π در دنیای کنونی توسط اصل عدم قطعیت توضیح داده شده است . ببینید یک رابطه کاملا مشخص بین حقیقت عدد π در ریاضیات کلاسیک و واقعیت عدد π در فیزیک وجود دارد و آن این است که حقیقت عدد π در ریاضیات کلاسیک اعلام می دارد که مرز مشخص و دقیق عددی صحیح آن امکان ندارد . یعنی هر اندازه که ا دامه دهی اعشار پشت عدد 3 ادامه می یابد و انتها ندارد.
اصل عدم قطعیت میگوید :
این اصل در سادهترین شکل خود بیان میکند که نمیتوان با هر دقت دلخواهی مکان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1) و تکانهٔ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87) هر ذره را همزمان اندازه گرفت. طبق این اصل، اگر بخواهیم خطای اندازهگیری یکی از این دو کمیت را کاهش دهیم، خطا در اندازهگیری کمیت دیگر به ناچار زیاد خواهد شداین رابطه نشان میدهد که حاصلضرب خطای اندازهگیری در اندازهگیری همزمان هر یک از این دو کمیت همیشه بزرگ تر از یک مقدار مثبت مشخص است و هیچ گاه نمیتواند صفر باشد. اصل عدم قطعیت یک محدودیت بنیادی را در میزان اطلاعاتی که میتوانیم از یک سامانهٔ فیزیکی بگیریم، بیان میکند.
اصل عدم قطعیت نشان می دهد که موضوع اعدا د پشت ممیز 3 عددπ در واقعیتهای فیزیکی نمی تواند به سمت صفر نزول کرده و تبدیل به صفر شود که در این هنگام عددی با اعشار مشخص بدست خواهد آمد .این یک توضیح واقعی فیزیکی از یک توضیح نظری ریاضی است که با هم انطباق دارند و نشان می دهند که اندازه گیری ها چه در معادلات ذهنی و انتزاعی ریاضی و چه در جهان واقع کاملا با هم مطابقند و جهان ما نه در نظم پیوسته شکل نگرفته ، که بر حالات بنیادین بی نظمی شدید استوار و عینیت یافته است.
با تذکر مجدد آنچه در ابتدا عرض کردم که اینها مثال است برای رفع استبعاد ، میگوییم کافی است برای بحث از وجود خدا اینکه توصیف فعلی برای خداوند داشته باشیم نه توصیف ذاتی ، مثل اینکه بگوییم : آنکه جهان را آفریده است ، یا آنکه نظم دهنده عالم است ، و نظیر اینها
اما مشکل با خداوند فراتر از همه اینهاست و آن اینکه بحث نه تنها از تعاریف و توصیفات دیگر نیست بلکه بحث بنده از پیش کشیدن ماهیت و چیستی خداوند آنجاست که ما اساسا هیچ خصلتی هم از خداوند برای ارتباط دادن آن با واقعیات عینی در بر نداریم . زیرا تمامی فرضهای ما از معنای الله اکبر رد نشده بلکه به نوعی بدینگونه تفسیر شده که معنای گفته شده صحیح نیست و الله اکبر معنای دیگری دارد . اما این موضوعات نه تنها اصل موضوع را خدشه دار نمی کند بلکه تا هر اندازه هم معانی دیگری برای آن برشمریم چون اصل انطباق با دنیای کنونی در آنها مد نظر نیست و راه حلها و راهکار های فلسفی ارائه شده هم هیچ رهنمودی علمی و حتی تجربی عمومی در رسیدن به حتی ارتباط خدا با جهان کنونی و یا حتی توصیف رفتاری او در جهان ما ارائه نمی دهند به واقع قابل رد کردن و غیر قابل توجیه علمی هستند.
آفرینش و نظم دهندگی بایست بر اساس شواهد و مدارک کافی و همچنین توضیح و توصیف دقیق ارتباط آنها با مولدشان که در اینجا از نظر شما خداوند است پایه ریزی شود والا گفتن این جمله که کسی جهان را افریده دلیل وجود شئی نخست نمی شود بلکه برداشتی مادی و غلط از دیدگاه انسانی است که ذهنش در ارتباط با جهان واقع یاد گرفته است همه چیز را بر اساس مولد و مولود ببیند و بر پایه علت و معلول سخن راند .
شواهد فیزیکی کافی و متقنی هم وجود دارند که نظرات قوانینی چون قانون علیت را کاملا زیر سوال برده و مردود می کنند .
تعجب ميكنم كه موطن سرمد را ربط به فیزیک هسته ای و آنهم فقط فهم کوارک ها میدهید و حال آنکه کوارک ها به هیچ وجه بنیادین نیستند و مطرح شدن مثل گلوئون ها تازه اول راه است برای سیر به سوی بنیادین ها ، که تحلیل فلسفی بنیادین ها خود سخنی ویژه دارد و بعض آنرا در مقاله نکته ای در نقطه مطرح کرده ام ، و ارتباط ناگسستنی زمان و مکان در نسبیت عام که خود را در تمام شاخه های فیزیک نشان میدهد زمینه ساز ذهنی بشر است برای قبول همبستگی نه تنها چهار بعد بلکه تمام ابعاد مفروض در کیان ماده و انرژی ، که مثلا امروز خود را در ابعاد نظریه ریسمان نشان میدهد ، و ذهن دانشمندان میپذیرد که میتواند هیچکدام از بعدها مستقل از دیگری نباشد ، و در اینجا موطن سرمد که فرابعد است خود را به نحو بسیار زیبا در انظار دانشمندان جلوه گر میکند که میتواند حقیقتی مستقل از اصل بعد باشد ، بلکه بعدا توضیح میدهم که تمام حقائق فراوجود وصفی ، همگی مستقل از بعد هستند و تجرّد دارند اما موطن سرمد خصوصیات خاص خود دارد
ببینید من به واقع تعجب می کنم این موضوع درایت دوارزشی و فازی که به عنوان سر تیتر وب لاگ خود انتخاب کرده اید یعنی چه ؟ آیا شما به دو ارزشی بودن معتقد هستید و یا به فازی بودن و یا ترکیبی از این دو ؟
در هر حال متاسفانه باز دراین گفتار دو ارزشی به موضوع نگاه کرده اید و بنده موکدا می گویم تعجب شما طبیعی است زیرا دید شما برای شناخت خداوند ظاهرا از جهان واقع به سمت بالا نبوده است بلکه از جهان بالا به سمت پائین در حرکت ذهنی بوده اید و حالا در این نقطه در تضاد واقعیات تعجب می کنید .
با من همراه شوید و از این جهان پائین و واقعی که مدارک و شواهد متقنی بسیاری را در اختیار ما می گذارد به بیرون نظاره کنید نه انکه با نظاره گر شدن از جهانی بالا و سر از پا ناشناخته که هیچ مدرک و شاهد قوی از سنخیت ، چگونگی ، ماهیت ، چیستی ، قوانین حاکم بر آن یا حتی نمونه های از ان جهانی در اختیار ما نمی گذارد به جز انکه درتخیل ما فرمان راند به جهان درون بپردازید .
فهم کوارکها و قوانین حاکم بر آنها و اساسا نحوه شناخت انها و روابط فی مابینشان همان رد موضوعی است که شما ادعا دارید یعنی فرموده اید :
پس رمز اينکه خداوند بزرگتر از توصيف است اين است که اساسا مقابل ندارد و حال آنکه تمام مفاهيم از متقابلات نشأت گرفته اند.
این جمله شما یعنی انکه این فقط خداوند حامل چنین خصلتی است و خصلت خداوند است که مقابل ندارد.
اما جدای از اینکه این موضوع را هم بایست ثابت کرد که خداوند دارای چنین خصلتی است و چگونه ما می فهمیم که این خصلت ازآن خداست این نکته را بنده رسانده ام که برای کوارکها و ارتباط آنها هم همین موضوع صحت دارد یعنی انکه شما چنین موردی را می فهمید بدون انکه مقابله از آن داشته باشید .
این موضوع ثابت می کند که تلاش شما برای فهم چیستی و ماهیت کوارکها به بن بست می خورد و فقط تنها می توانید در جهت توضیح نتایج حاصل از پژوهشها و ازمایشات خود و نیز تجربه ارتباطات کوارکها در مولد بودن بنیادین جهان با کسب مدارک و شواهد متقن پی به وجود آنها ببرید بدون آنکه اساسا توصیفی هم از خود کوارک داده باشید . هرچند شاید در اینده نتایج متقنی از چیستی و ماهیت انها هم به دست آوریم اما اکنون ما انها را بدون هیچ مقابله ای پذیرفته ایم .
همچنین است مسائل درک بین ماده و انرژی و این نکته که در واقع نظریه جامع جهانی است که تضمین می کند ماده و انرژی در جهان ثابت است .
ادامه به پائین
Democracy
Monday 12 May 2008, 01:33PM
ادامه از بالا
قانون بقای جرم و انرژی
سالها بعد انیشتن با ارائه قضیه قانون بقای جرم و انرژی بیان کرد که در صورت کاهش جرم این جرم به انرژی تبدیل می شود پس میزان جرم و انرژی در جهان ثابت است. E = m.c2
قانون بقای جرم-انرژی انیشتین نشان داد که جرم نیز نوعی انرژی است. این قانون موجب شد که دو قانون مجزای بقای جرم که لاوازیه کشف کرده بود با قانون بقای انرژی در هم ادغام شوند و در فیزیک مدرن تنها یک قانون وجود دارد و آن قانون بقای جرم-انرژی است. بعدها در مکانیک کوانتوم قانون بقای انرژی مورد تجدید نظز قرار گرفت و در مدت کوتاهی که با اصل عدم قطعیت تطبیق کند، قانون بقای انرژی نقض می شود. اما نظریه سی. پی. اچ. گامی فراتر رفت و نشان داد نیرو دارای جرم است و قابل تبدیل به انرژی و ماده می باشد. پذیرش افزایش جرم نسبیتی بدون توجه به قانون بقای جرم، انرژی و نیرو جهانی غیر قابل شناخت را در مقابل ما قرار خواهد داد. همچنانکه یکی از معضلات فیزیک ماده تاریک و انرژی تاریک است.
این موضوع درباره جهان صادق است زیرا اصل بقای انرزی میگوید انرژی در جهان نه خل قمیشود و نه از بین میرود..
از این رو خداوندی که خلق می کند بایست خلاف قاعده فوق عملکرده باشد و نیز همچنان خلاف قاعده فوق عمل کرده و اثار این عملکرد او هم بر ما عیان شده باشد زیرا که در جهان کنونی اصول متقن واقعی جهان خلاف قاعده فوق را می گویند و اثبات می کنند که دست بالای در ایجاد و یا عدم در این دنیا وجود ندارد که توازن را بر هم زند .
این استدلال که خداوند بدون انکه توازن جرم و انرژی را بر هم زند خلق می نماید هم مردود است چرا که جمله فوق سفسطه ای است که نمی تواند نشان دهد افزونگی جرم و انرژی در جهان چگونه بدون نشان دادن حالتهای مادی و برگشت به مقدار سابق عمل می کند و ثابت بودن چگونه توجیح می شود ؟ قطعا استدلالهای علمی و نظریه بیگ بنگ در اثبات خلاف جمله فوق است .
از این گذشته ما اینک می دانیم که فهم مسائل جهانی نیازی به نگرشی بعدی ذکر شده از سوی شما هم ندارد بطور مثال و به عنوان نمونه ما در ریاضیات فضای داریم به عنوان فضای هیلبرت که می گوید :
فضای هیلبرت، نامیده شده به نام داوید هیلبرت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF_%D9%87%DB%8C%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%AA)، یک فضای برداری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C)کامل (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84&action=edit&redlink=1) است که نورم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85&action=edit&redlink=1) آن (معادل قدر مطلق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82)) از طریق ضرب نردهای (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B6%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C&action=edit&redlink=1) تعریف میشود. در مکانیک کوانتومی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C) فضای هیلبرت مختلط (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%B7) و اصولا بینهایت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA) بعدی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B9%D8%AF) است ولی در شرایط خاصی هم بعدهایش میتوانند متناهی باشند.
واقعیت اینجاست که ذهن بشر توانایی اندیشه و تصور هر چیزی را دارد حتی اگر فرابعدی و یا حتی بی بعد باشد . می دانیم که درک این جمله برای کاربر عادی و ناآشنا با علوم انتزاعی و یا فیزیکی مشکل و غیر قابل فهم جلوه می کند چرا که انسان در حالت عادی همه چیز را با بعد و در حد تعداد 3 یا 4 بعدی براحتی درک می کند که این موضوع ناشی از برخورد او در دنیای اطراف خود و شناخت دیدگانی او نشات گرفته است. اما قطعا در توضیح دادن به اینکه خدا فرابعدی است ما اساسا مشکلی را حل نکرده ایم زیرا اولا بایست ثابت کنیم چگونه و به چه روشی به فرا بعدی خداوند دست یافته ایم ؟ و نیز آیا فرا بعد بودن و یا غیر قابل توصیف بودن خداوند مانع از فهم بشر از حقیقت چیستی و یا ماهیت و اگر نه حداقل روابط خدا و این جهانی او می شود ؟ و اگر آری چرا ؟
پر واضح است که در هر حوزه ای لوازمی بار میشود که ربط مستقیم به منبع مولد آن ندارد ، مثلا با اینکه میدانیم کهکشان ها از همین ذرات بنیادین تشکیل شده ولی در تطبیق قوانین جاذبیت بر آنها منتظر رسیدن به نظریه وحدت بزرگ نمیمانیم ، چون در دید کلان و در نظام نیروی جاذبه احتیاجی به فهم نظام سه نیروی دیگر نداریم ،.
اتفاقا استدلال بنده این است که مقایسه شما غلط است و شاید این اشتباه شما از توضیح ندادن کافی بنده نشات گرفته باشد .
ببینید وقتی بنده گفته ام که عقل انسانی مستقل از منابع مولدی خود نیست این نکته را خواسته ام برسانم که ماهیت عقل انسان ناشی از چیزی است به نام مخ که در مغز استقرار یافته است .
مغز در داخلاستخوان جمجمه (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86+%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87) و نخاع در داخلستون فقرات (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86+%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%AA) جای گرفته است. سه پرده که در مجموع مننژ نامیده میشوند، مغز و نخاع رااز اطراف محافظت میکنند.
مخ
مخ بزرگترین قسمت مغز است و دارای دو نیمکره است که توسط رشتههای عصبیمحکم و سفید رنگی بهم متصلند و ارتباط دو نیمکره نیز از طریق همین رشتههای عصبیصورت میگیرد. قسمت سطحی مخ ، خاکستری رنگ است و قشر مخ نامیده میشود. قشر مخ درانسان به علت وسعت زیاد خود و جای گرفتن در فضای محدود حالت چین خورده دارد. در زیرقشر مخ ماده سفید رنگی وجو دارد که از اجتماع رشتههای عصبی میلین دار تشکیل شدهاست و این رشته همان دنبالههاینورونهایی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84+%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C) هستند که در قشر خاکستری با سایر قسمتهایدستگاه عصبی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87+%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C) قرار دارند.
علاوه بر قشر مخ چند هسته خاکستری در بخش سفید آن وجوددارد که مهمترین آنها غده تالاموسو غده هیپوتالاموساست. هر قسمت از قشرخاکستری کار ویژهای انجام میدهد. مراکز مربوط به دریافت و تفسیر اطلاعات رسیده ازاندامهای حسی مختلف مانندچشم (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%DA%86%D8%B4%D9%85) وگوش (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%DA%AF%D9%88%D8%B4) و پوستدر این قسمت است. قسمتی از قشر خاکستریمرکز حرکات ارادی است. مخ مرکز احساسات ، فکر کردن و حافظهاست. نیمکره چپ مخ حرکات طرف راست ونیمکره چپ بدن حرکات طرف راست بدن را کنترل میکنند. هر نیمکره کارهای ویژهای رانیز انجام میدهد.
نیمکره چپ در زبان آموزی ،یادگیری (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C) ، تفکر ریاضی و منطق ، تخصص دارد. نیمکره راست انجام دادن کارهای ظریف هنری ، موسیقیرا کنترل میکند. تالاموسها مرکزتقویت پیامهای حسی مانند چشم ، درد و ترس هستند و پیامهای حسی را قبل از اینکه بهقشر مخ برسند تقویت میکنند. هیپوتالاموس مرکز تنظیم اعمال مختلفی از جمله گرسنگی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C) ،تشنگی ، خواب و بیداری و دمای بدن است.
در مغز شما حدود 100 بیلیون سلول مغزی وجود دارد که بصورت یک شبکه بسیار پیپچیده بایکدیگر در ارتباط هستند. محاسبات نشان می دهد که در حدود 1,000,000 بیلیون ارتباطنقطه به نقطه میان سلولهای مغزی در مغز انسان وجود دارد. برای بدست آورده ایده ازبزرگی این عدد، همین قدر بدانید که از تعداد ستاره کائنات بیشتر می باشد.
ادامه به پائین
Democracy
Monday 12 May 2008, 01:34PM
مخ از چند بخش تشکیل شده که بنده تنها بر روی 4 بخش اصلی آن تمرکز می کنم چرا که این 4 بخش مشخص می کنند چرا گفته بنده از عقل انسانی مستقل نیست بر پایه همین شناخت است :
1- لوب پیشانی
2- لوب آهیانهای
3- لوب گیجگاهی
4- لوب پسسری
لوب پیشانی یا لوب قدامی بخشی از مغز پستانداران (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86) است.
محتوای شخصيتی، چارهیابی، هيجانات، تمركز، داوری، سخن گفتن و حركات ارادی از کارکردهای این لخته از مغز هستند.[1] (http://www.mardoman.com/health/braininj.aspx)
لوب گیجگاهی بخشی از مخ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AE) است.[۱] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88%D8%A8_%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-0#cite_note-0)
حافظه، شنوایی، چشایی، بویایی، درک زبان و سازماندهی از کارکردهای این لخته از مغز هستند.[۲] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88%D8%A8_%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-1#cite_note-1)
لوب پسسری مرکز پردازش اطلاعات دیداری در مغز پستانداران (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86) است.
این لوب عقبترین بخش نیمکره مغز است و قسمت کوچکی از سطح پشتی-جانبی آن را تشکیل میدهد.
لوب آهیانهای
لوب آهیانهای بخش بالایی وسط نیمکره مغز است که بین لوب پیشانی و لوب پسسری و بالای لوب گیجگاهی قرار دارد.[1] (http://www.aftab.ir/dictionaries/mean.php?id=223532)
حس بساوایی، ادراک فضایی، ادراک ديداری، بازشناسی اندازهها، رنگ و اشكال از يكديگر از کارکردهای این لوب است. [2] (http://www.mardoman.com/health/braininj.aspx)
ببینید عقل شما در این نواحی از مخ دست به اقدامات تحلیلی و تجزیه ای می نماید . قطعا توجه دارید که سلولهای موجود در این بخشها و قشر خاص مخ در تکمیل سایر اجزاء مغز ، شما را قادر می کنند که جهان اطراف خود را بازشناسید اما این شناخت از تحمیل غیر ارادی و غیر انتخابی این اجزاء بر شما پدیدار می شوند یعنی آنکه این اجزاء شما را مجبور کرده اند در فضای عقلی به پیش بروید که انها آن را برای شما ترسیم کرده اند . شما نمی توانید از این فضا خارج شده و به نحو دیگری در فضای دیگری دست به کاوش بنیادین فکر بزنید .
متدها و روشهای این اجزاء در بیرون منعکس شده و برای شما از جهانی می گویند که انها فضای فکری آن را برای شما بنیان نهاده اند . این موضوع ثابت می کند جهانی که ما درک می کنیم این جهانی که اینگونه فکر می کنیم نیست و دید تحمیلی مخ بر ادراکات و فهم و شعور انسانی ما را مجبور به رسیدن به چنین دیدی کرده است . هرچند این به معنای غلط بودن این دید هم نیست اما پیوسته به ما می آموزد که عقل انسانی مستقل از جهان اطراف خود نیست و خصلت و امکان طبیعی که مخ به انسان هدیه کرده آن است که در عین پیوستگی با فضای اجباری مخ انسان بتواند به ابعاد دیگری از فضای فکر هم نشت فکر بکند اما با توسعه همین فضای اجباری مخ و اساسا در حیطه کامل آن .
این بدین معنی است که اگر انسان بتواند اجزاء مخ خود را دست کاری کرده و نوعی دیگر از فضا را برای خود بوجود آورد احتمالا دید او و فکر و توسعه بنیادی شناختش هم از جهان کاملا عوض خواهد شد اما هیچ دلیلی وجود ندارد که فضای فعلی طبیعی مخ برای انسان مناسبترین هم نباشد .
طبیعتا شناخت هر چیزی از جهان حتی به قول شما سازنده آن خدا در همین حیطه است و اساس حرف شما در مقابله نداشتن غلط است . اما از انجا که انسان ناشناخته ها را بدون مقابل می پذیرد حرفی است که زمانی درست و منطقی است که نشانه و یا اثراتی از آن ناشناخته برای وی در دست باشد نه انکه چون انسان فقدان اطلاعات در باره مطالبی را داراست به ناچار دست به مبدائی بس ناشناخته تر بزند و تنها خوراک فکری خود را به نوعی تخدیر کند .
این موضوع همان است که گفته ام اگر بشر کلمه خدا و مفاهیم خدا را آفرید نه از دست یابی او بر اثرات خدا و نشانه های او بوده بلکه از تجربه بشر در نادانستنیهای فکری و فضای غیر مستقل مخ در ابعاد پرورش عقل انسانی بوده است که چون نمی دانسته جواب سوالاتش چیست در هر دوره از تاریخ بشری ان را به خداوند نسبت داده تا احساس خوش دانائی را تجربه کند .
این مسئله را بنده احساس خوش نام نهادم زیرا انسان در موارد گنگ و تشویش روانی و روحی و یا حتی توسعه رفاهی و آسودگی از پیوستگی خود به یک منبع الهام بخش و تسلی دهنده فکری احساس بهتری پیدا می کند که ناشی از آموزشهای طبیعی و القاء همان نادانی اوست که خود را وابسته دانسته است . البته این موضوع برای انسانهای که کمتر در مسائل مذهبی رشد و نمو کرده اند و یا انسانهای که دانش علمی قابل توجه و درک علمی از دنیای خود بصورت مستقل و نه القائی روانی مبدا نگاری دارند شاید کمتر پیش اید .
اما این موضوع قابل انکار نیست که تعداد گذرگاههای اندیشه ای که مغز می تواند تولید کند عبارت است از:
یک عدد 1 که جلوی آن 5/10 میلیون کیلومتر صفر با خط معمولی تایپ شده باشد! و کل مقوله های مربوط به "تفکر" توسط جریان الکتریسته و تغییر و تحولات شیمیایی میسر می شوند.
از این رو استقلال عقل بکلی مردود است و تمامی اندیشه های انسانی فقط در فضای مادی است و نه فرا فضای مادی .
اما به نظر من ادراک عقلانی ، مادی محض نیست و شواهدی بر آن دارم که اگر توفیق بود بعدا بیان میکنم ، و یکی از شواهد آن اعتراف خود شماست به اینکه اجزاء سازنده خود عاقل به انجام کارند.
این موضوع که بنده عرض کرده ام که اجزاء سازنده خود عاقل به انجام کارند این توضیح را می طلبد که بگویم این عاقل بودن نه عقل کل بودن انهاست بلکه ماهیت اجباری از فرایند گزینش طبیعی است که هر جزء مستقلا کاری بخصوص را انجام داده و در تکمیل دیگر اجزاء ماهیت عقل انسانی را شکل داده اند و هر جزء هم تنها همان کاری را که ماهیت گزینش طبیعی در فرایند تکامل داراشده است می تواند انجام دهد و به خوبی هم ان را انجام می دهد . و بدون سایر اجزاء بی معنی و بدون کارکرد است.
در برابر این توضیح این موضوع هم بصورت شفاف توضیح داده می شود که جزء ها خود حامل آگاهی هستند اما تعریف ما از آگاهی بدین نحو است که قبول جهان عینی و اشیاء و پدیده ها و قوانین آن به مثابه تنها سرچشمه معلومات و دانایی های ما، اساس تئوریک فلسفی شناخت است. بر شالوده تجربه علمی و اجتماعی معتقدیم که:
· تنها سرچشمه معلومات بشری جهان عینی است
· این جهان عینی و پدیده ها و مناسبات و ماهیت ها و قوانین آن در مغز ما منعکس می شوند.
· این انعکاس بر پایه اشکال مختلف پراتیک صورت می گیرد.
· از این طریق ما قادر هستیم به درستی جهان را بشناسیم.
آگاهی (شناخت) عبارت است از روند بغرنج انعکاسی واقعیت عینی در شعور انسان ها که آن را «نزدیک شدن جاودانی و بی پایانی فکر به شیئی» نام نهاده اند.
با اینکه آگاهی قرن هاست که مورد توجه اندیشمندان عالم بوده است، اما نخبگان علم امروزی هنوز از ارائه یک تعریف واحد و منسجم و حتی قابل قبول برای یکدیگر عاجزند.[۳] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-2#cite_note-2)[۴] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-3#cite_note-3)
آگاهی (معرفت) عبارت است از انعکاس فعال جهان عینی و قوانین آن در مغز انسان. جهان پیرامون انسان با کلیه پدیده ها و روندها و قوانین خود موجودیت عینی دارد، یعنی مستقل از شعور و حواس ما وجود دارد.
این جهان عینی با رویدادها و روندهای عینی و قانونمندی های عینی اش بر روی انسان تأثیر می کند. منشاء هر آنچه که ما می دانیم یعنی سر چشمه آگاهی ها و دانش ما سرچشمه شناخت چیزی نیست جز همین جهان پیرامون. این جهان مادی پیرامون ماست که با تأثیر بر روی ارگان های حواس، احساس و ادراک و تصور را در ما به وجود می آورد و بر پایه آن ها توسط شعور ما مفاهیم و احکام و استنتاجات بنا می گردد.
اشیاء و روندهای موجود در جهان روی حواس بشری تاثیر می کنند ما رنگ آن ها، گرمای آن ها درشتی یا نرمی آن ها خردی و بزرگی آن ها، صدای آن ها و مزه آن ها را از راه تأثیرشان بر حواس خود درک می کنیم. اگر اشیاء چنین تأثیری نداشتند انسان از هیچ چیز کوچک ترین تصوری هم نمی داشت.
سئوال بزرگ این است که چگونه انسان میتواند از امور مختلف آگاه باشد در حالی که ابزار فیزیکی مانند مغز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%BA%D8%B2) و اعصاب (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B5%D8%A8) به تنهایی هرگز نمیتوانند حالت آگاهی داشته باشند.
ماتریالیست های بزرگ همانند دانیال دنت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%86%D8%AA) امروزه اذعان دارند که آگاهی صرفاً نتیجهٔ یک سیستم پیچیدهٔ مطلقاً فیزیکی است.
در این باب، پیشتر جولین هاکسلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) بسال ۱۸۶۶ نوشت: «این انگاره که آگاهی نتیجه انگیزش بافتهای عصبی است درست مثل داستان مالیدن چراغ علاءالدین (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A1%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&action=edit&redlink=1) و بیرون آمدن غول است». از دیدگاه برخی، شاید بتوان این مسئله را همان مشکل معروف شکاف تبیینی[۵] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-4#cite_note-4) دانست: ما هیچ تصوری از طبیعت فیزیکی یا کارکردی خود نداریم که به وسیله آن تجربه ذهنی خود را درک کنیم. واژه شکاف تبیینی را فیلسوف آمریکایی ژوزف لوین (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%98%D9%88%D8%B2%D9%81_%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%86&action=edit&redlink=1) (Joseph Levine) ابداع نمود، ولی بیان آن از دیگر فیلسوف آمریکایی تامس نیگل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%B3_%D9%86%DB%8C%DA%AF%D9%84) (Thomas Nagel) است. این واقعیت بحثهای بیست سال اخیر را درباره آگاهی تحت شعاع خود قرار دادهاست
یکی از تعابیر مسئلهٔ سنجش در مکانیک کوانتمی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%85%DB%8C) اذعان می دارد که فروریزش تابع موج (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9_%D9%85%D9%88%D8%AC) و تولید وقایع و ذرات کوانتمی مستلزم وجود آگاهیست. بدین معنی، نه تنها آگاهی معلول طبیعت نیست، بلکه علت آن است، و حتی دلیل ایجاد فرایند های درون مغزی در مقیاس بسیار کوچک می باشد.[۶] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-5#cite_note-5)
از مدافعان مشهور این دیدگاه استوارت همروف (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D9%85%D8%B1%D9%88%D9%81)، هنری ستپ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%BE)، و فیزیکدان بزرگ راجر پنرز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B1_%D9%BE%D9%86%D8%B1%D8%B2) است[۷] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C#cite_note-6#cite_note-6) که معتقد است اندرکنش های کوانتیکی در ناحیه ای از سلول های مغزی بنام میکروتوبول (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D9%84&action=edit&redlink=1) ها به وقوع میپیوندد. وی بر این مبنا همانند کورت گودل (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA_%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%84&action=edit&redlink=1) معتقد است که مغز انسان یک سیستم فرا-الگوریتمی است
hosyn
Monday 12 May 2008, 09:00PM
بسمه تعالی
در بحث علمی عجله روا نیست ، برای اینکه مقصود شما را بفهمم لازم است قدم به قدم سؤال کنم تا شما پاسخ دهید و به مرحله بعد برویم
آنطور که من از سؤال شما فهمیدم میخواستید با طرح یک سؤال تمام باخدایان و بیخدایان تاریخ را به چالش بکشید ، و آن اینکه
شما در مقام پرسشگر چگونه می خواهید پاسخ پرسشی را که درکی از آن ندارید و کلمه خدا را که در آن هیچ مفهوم جهان شمولی که همگان را از تشریح آن اغنا کند برای شما ندارد پاسخ دهید
سؤال این است آیا به طور کلی قطع نظر از مسأله اثبات وجود خدا ، میپذیرید که اساسا بحث از وجود یا عدم شیئ ، منطقا مبتنی بر ادراک چیستی آن شیئ نیست؟
یعنی آیا کافی است مثلا بگوییم آیا آن چیز که میتواند بستر انتشار موج در خلأ شود وجود دارد؟ یا حتما باید پس از ادراک چیستی آن سراغ سؤال از وجود آن رفت؟
Democracy
Tuesday 13 May 2008, 10:14AM
بسمه تعالی
در بحث علمی عجله روا نیست ، برای اینکه مقصود شما را بفهمم لازم است قدم به قدم سؤال کنم تا شما پاسخ دهید و به مرحله بعد برویم
درود
با گفتن این نکته که بنده پرسشگر هستم و نه مدعی و در این مدعا شما و بی خدایان جوابگو هستید ونه بنده اما این استراتژی جدید شما را هم قبول کرده و در مقابل پرسشهای شما قرار خواهم گرفت .
آنطور که من از سؤال شما فهمیدم میخواستید با طرح یک سؤال تمام باخدایان و بیخدایان تاریخ را به چالش بکشید ، و آن اینکه
سؤال این است آیا به طور کلی قطع نظر از مسأله اثبات وجود خدا ، میپذیرید که اساسا بحث از وجود یا عدم شیئ ، منطقا مبتنی بر ادراک چیستی آن شیئ نیست؟
این سوال شما از انجا که دوارزشی است هم می تواند جواب آری و هم می تواند جواب خیر داشته باشد . شروط آن را با آنکه در 3 مقاله اخیر خود به طور مختصر توضیح داده ام که احتمالا شما درست مطالب را نخوانده اید والا این سوال برای شما می توانست رفع شده باشد این است که در ریاضیات و بطور کلی منطق ریاضی ما ابزاری داریم به نام سور .
سور در حالت ریاضی کلاسیک دو نوع است 1- سور عمومی 2-سوروجودی
انواع دیگرسور از انجا که سوال شما دو ارزشی است مورد نظر بنده نیست و همین دو کفایت می کند.
سور وجودی
این سور که لفظ فارسی آن "وجود دارد" یا "هست" یا "دست کم یکی وجود دارد" یا "بعضی" میباشد درباره وجود صحبت میکند و نماد ریاضی آن " " میباشد. این نماد اگر با زمینه گزاره یا با متغیر گزاره نما همراه شود. نمایانگر آن است که زمینه یا جانشینی برای متغیر یافت میشود که گزاره برای آن درست است. گزاره سور وجودی زمانی درست است که مجموعه درستی گزاره نما ناتهی باشد و گرنه نادرست خواهد بود. به عنوان مثال: "عددی اول وجود دارد که مضرب 5 است" ، گزارهای با سور وجودی و درست است زیرا مجموعه عددهای اول و مضربهای 5 دارای اشتراک ناتهی {5} اند. گزاره با سور وجودی "عددی اول و مضرب 10 وجود دارد" نادرست است: زیرا اشتراک دو مجموعه عددهای اول و مضرب های 10 تهی است.
سور عمومی
این سور با عبارتها "هر" ، "همه" یا مترادف های آن همراه است و با نماد " " نشان داده می شود. گزاره نمای با سور عمومی یک گزاره است و این گزاره زمانی درست است که مجموعه های شناخت و درستی گزاره نماها با هم برابر باشند و گرنه نادرست است. به عنوان مثال:
"هر عدد زوج غیر اول است" گزاره ای با سور عمومی نادرست است زیرا عدد 2 این گزاره را نقض می کند همین طور گزاره "طول هر پاره خط ، عددی حقیقی است" گزاره با سور عمومی درست است. زیرا مجموعه عددهایی که نمایانگر طول های پاره خط هستند بامجموعهاعداد حقیقی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF+%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C) بر ابر هستند.
با عنایت به مطلب بالا سوال شما به صورت گفته شده :
میپذیرید که اساسا بحث از وجود یا عدم شیئ ، منطقا مبتنی بر ادراک چیستی آن شیئ نیست؟
حامل یک سور عمومی (هرشئی )است که در مرحله اول برخورد ذهن با آن ، فکر را به آن سمت هدایت می کند که بحث از وجود و یا عدم هر شئی منطقا بر ادراک چیستی آن شئی نیست؟
از این دید و با نگاه سور عمومی بنده به آن جواب بلی می دهم و می گویم اشیاء می توانند چنین باشند اگر و فقط اگر بتوان مدارک و شواهد علمی کافی بر وجود و یا عدم وجود آن شئی را در اختیار گرفت. یعنی مضوعات محمول به سمت شئی دارای بدیهیات و ابزارآلاتی باشند که بدون هیچ شکی ارتباط مستقیم و مبنائی شئی با اثرات شئی و یا مولود شئی را نشان داده و قابل تمیز(بررسی مجدد و اثبات رابطه) باشند . مثل چگونگی فهم کوارکها و یا تشکیل خط از نقطه.
اما در مورد خدا چنین سوری درست نیست و خدا فاقد چنین اگر و فقط اگری است.
از نگاه دیگر جمله شما با انطباق بر سور وجودی تاکید می کند که حداقل یک شئی هست که چنین خاصیتی دارد یعنی بحث از وجود یا عدم شیئ مشخص، منطقا مبتنی بر ادراک چیستی آن شیئ نیست؟
که در نگاه علمی به آن مشخص است که سور وجودی برای این جمله هم درست نیست زیرا با گفتن جواب خیر می توان دید که خدا شئی مشخص نیست و جدای از ادراک چیستی آن فهم ارتباطات و اثرات خداوند هم قابل اثبات و ادراک نیست.
پس بنده به شما عرض می کنم استدلال در وضع خدا از گرفتن اوضاع مادی حاصل نمی شود یعنی شما نمی توانید طی یک قضیه استقراء فرایند نتایج استقراء را برای خدا بکار برید .
استقراءیکی از اقسام استدلال یا حجت است.
استقراء در جایی است که ذهن ازقضایای جزئی به نتیجه ای کلی می رسد؛ یعنی ازجزئی به کلی می رود.
مثلاً ما وارد روستایی می شویم و از چند نفر می پرسیم که چه دینی دارند؟
آنها پاسخ می گویند که مسلمان هستند. سپس ما از مسلمان بودن چند نفر از اهالی روستا، نتیجه می گیریم که پس همه خانواده های روستا، مسلمانند.
در اینجا ما با استدلال استقرائی، نتیجه گیری کرده ایم. یعنی از تعدادی نمونه های جزئی (مسلمان بودن چند نفر از اهالی روستا) نتیجه کلی گرفته ایم.(این که همه خانواده های روستا، مسلمانند.)
استقراء بر دوقسم است:
1)استقراء تام
2)استقراء ناقص
استقراء تام
استقراء تام در جایی است که افراد مورد نظر، یعنی نمونه های جزئیی که می خواهیم از آن ها نتیجه گیری کنیم، به تعدادی باشند که بتوانیم همه آن ها را بررسی کنیم؛ یعنی افراد و نمونه ها، محصور و معدود باشند و هریک جدا جدا مورد بررسی قرارگرفته باشند و پس از بررسی همه آن ها، حکم کلی صادرشود.
این حکم کلی در مورد همه آن ها صادق است، زیرا تک تک آن ها مورد بررسی قرارگرفته و مشمول این حکم بوده اند.
برای مثال،مدارتک تک سیارههای (http://www.daneshnameh.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87) منظومه شمسی (http://www.daneshnameh.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87+%D8%B4%D9%85%D8%B3%DB%8C) را مشاهده می کنیم و می بینیم که مدارهای همگی شان بیضوی است. آن گاه، نتیجه می گیریم که همه سیارات منظومه شمسی دارای مدار بیضوی هستند.
همان طور که ملاحظه می شود،این نتیجه گیری،بدیهی و کاملا صحیح می باشد.
استقراء ناقص
این استقراء، در صورتی است که همه افراد مورد نظربررسی نشده باشند.
به این صورت که ما در تعدادی از آنها صفتی معین بیابیم و سپس حکم کنیم که همه افراد آن موضوع دارای آن صفت هستند.مثالی که در آغاز زده شد، نمونهای از استقراء ناقص بود.
مثال دیگر اینکه:
کشف می کنیم که علت سرما خوردگی وآبله ، ویروس (http://www.daneshnameh.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3) است. سپس نتیجه بگیریم: بنابراین، علت همه بیماری هاویروس می باشد. چنانکه معلوم است،این اسقراء به هیچ وجه درست نیست؛ زیرا بسیاری از بیماری ها علت های دیگری غیر ازویروس دارند.
به همین سبب، در استدلال کردن، اسقراء ناقص به هیچ وجه اطمینان بخش نیست و استفاده از آن در استدلال، یکی از اقسام مغالطات به حساب می آید.
از اقسام استقراء، تنها استقراء تام است که یقین آور است؛ زیرا همه افراد آن بررسی شده اند وحکمی که در آخر به صورت کلی بیان می شود حقیقتاً بر همه صادق است؛ در حالی که استقراء ناقص به هیچ وجه دلیل محکمی نیست، زیرا نمونه های دیگری هم هستند که بررسی نشده اند و به این دلیل نمی توان نتیجه کلی، یعنی صادق برهمه افراد گرفت.
جمله اخیر شما در باره خداوند تبدیل به استقراء ناقص می شود و هرگز قابل اطمینان نخواهد بود و علت اساسی آن هم همین است که ارتباط موجودیت جهان مادی با شئی فرا ناشناخته یا خدا که ناشناختگی آن نه از وجود اثرات آن و ندانستن چیستی و ماهیت خدا ، بلکه از تصور ذهنی ما در ایجاد یک فهم غیر قابل شناخت نشات می گیرد است .
ببینید اینجا پیش می اید که مختصر توضیح دهم که شناخت و استدلال انسانی چگونه است :
استدلال، پیچیدهترین عمل ذهن است و آن عبارت است از کشف قضایای مجهول به وسیلة قضایای معلوم؛ به عبارت دیگر، تنظیم و تألیف یک سلسله قضایا برای کشف قضیهای مجهول را حجّت یا استدلال میگویند.
در استدلال، ذهن بین چند قضیه یا حکم، ارتباطی دقیق و منظم برقرار میسازد تا از پیوند آنها، نتیجه زاده شود و بدین ترتیب نسبتی مشکوک و مبهم به نسبتی یقینی تبدیل شود. پس استدلال بر خلاف شهود مستقیم(مانند شهودی که دربارة محسوسات و بدیهیات وجود دارد) عملی تدریجی و پیشرونده است.
وقتی ذهن از قضایای کلّی به نتایج جزئی میرسد و به عبارت مختصرتر از کلّی به جزئی میآید؛ آن را قیاس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3) مینامند.
وقتی در مسیری مخال مسیر قیاس حرکت میکند؛ یعنی از قضایای جزئی، به طریق تعمیم، به قضیهی کلّی دست مییابد؛ یعنی از جزئی به کلّی میرود؛ آن را استقرا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B1%D8%A7) مینامند.
بالاخره وقتی هم حکمی را که دربارة آن چیزی محقّق میداند، به چیز دیگری، که از جهتی با آن همانند است، سرایت میدهد؛ و در این صورت تمثیل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%85%D8%AB%DB%8C%D9%84) نامیده میشود.
جمله شما هیچ کدام از این موضوعات را برای خدا در بر نمی تواند بگیرد زیرا رابطه شئی بین نتایج و مفروضات که اساس استدلال است در مورد خدا مشخص و بدیهی نیست و خود یک سوال است .
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 13 May 2008, 10:18AM
ادامه از بالا
راههای نقد استقرا
استدلالی که نتیجهاش از طریق تعمیم احکام امور جزئی به دست آمده باشد؛ از سه طریق قابل نقد است: الف) نشان دادن این که برخی از مقدماتی که در تعمیم به آنها استناد شده، نادرست هستند؛ ب) نشان دادن این که شواهد تعمیم استقرایی، نمونههای کافی یا متعارفی نیستند. ج) تردید در خود نتیجه و نشان دادن نادرستی آن.
تمثیل
یکی از اقسام استدلال (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84) است. تمثیل عبارت است از سرایت دادن حکم یک امر به امر دیگر به دلیل وجود نوعی از مشابهت میان آنها. نتیجه استدلال تمثیلی، بر خلاف استدلال قیاسی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C&action=edit&redlink=1) از قطعیت برخوردار نیست؛ یعنی چنان نیست که اگر مقدمات استدلال صادق باشند، نتیجه استدلال نیز حتماً صادق باشد؛ از این رو، در صورت نمادین استدلال تمثیلی، نتیجه را همراه با لفظ «احتمالاً» ذکر میکنند.
از آنجا که خداوند توضیحی شما هیچ شباهتی هم به نوع یا انواع این جهانی ندارد استفاده از تمثیل و یا استقراء فقط یک مغلطه است.
قیاس یا قیاس منطقی یکی از مفاهیم منطق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82) است.
منظور از قیاس اینست که هر گاه دو یا چند فرض را درست و مطمئن بدانیم و رابطهٔ این فرضها چنان باشد که بناچار از این فرضهای صحیح، نتیجهای منطقی بهدست آید، این نتیجه را باید پذیرفت. اگر ما این نتیجهٔ منطقی یعنی همان گزاره را نپذیریم دچار تناقض (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6) خواهیم شد.
به عبارت دیگر قیاس، گونهای برهان منطقی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C&action=edit&redlink=1) است که در آن از دست کم دو قضیه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87) (فرض مقدماتی، پیشگزاره)، گُزارهای (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87) (نتیجه) استنتاج میشود.
برای نمونه، وقتی بگوییم:
ماه سیاره است. (پیشگزارهٔ اول)
و هر سیاره میچرخد. (پیشگزارهٔ دوم)
پس بر پایهٔ قیاس:
ماه میچرخد. (گزاره)
بدیهی هم هست که خداوند توضیحی شما در قیاس با این جهانی هم نمی تواند باشد . پس جمله زیر شما هم فرض استقرائی بر پایه قیاس غلط است.
یعنی آیا کافی است مثلا بگوییم آیا آن چیز که میتواند بستر انتشار موج در خلأ شود وجود دارد؟ یا حتما باید پس از ادراک چیستی آن سراغ سؤال از وجود آن رفت؟
لازم است در خاتمه بر این مطلب شرح کاملی هم بدهم که اگر رابطه ای بین فرضها و نتایج دیده میشود اساسا بعلت ادراک انسانی است که در منطق ظهور می کند اما ادراک چیست ؟
در علم کلاسیک ادراک چنین است :
ادراک (perception)یعنی تعبیر و تفسیراحساس. ادراک عبارت است از فرایندهای میانجی که احساس مستقیما آنها را به راهمیاندازد. نیاید ادراک را با احساس مخلوط کرد. احساس یعنی ورود اطلاعات حسی به مراکزعصبی (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87+%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C). اطلاعات حسی ممکن است مستیما به عضلات و غدد منتقل شود یا به طرف مراکزعالی کورتکسراه پیدا کند و اثر خود را تنها با تغییردادن فعالیتی که در سطح کورتکس انجام میگیرد نشان دهد.
اگر اطلاع جسمی مستقیما به عضلات و غدد منتقل شود، رفتار فرد تحت حاکمیت حس خواهد بود و با ادراک رابطهای نخواهد داشت. اما اگر اطلاع حسی به مراکز عالی کرتکس انتقال یابد، ادراک وجود خواهد داشت و رفتار فرد تحت حاکمیت اطلاع حسی و فرایندهای قشر خارجی مخ خواهدبود.
در علم کوانتمی ادراک همان است که در 3 مقاله بالا به آن تحت نظر ذهن و فضای اجباری مادی مخ بر آن گفته ام .
احساس و ادراک
بنابراین آنچه را احساس مینامیم، عبارت است از فعالیت گیرندههای حسی، همچنین فعالیتی که به دنبال فعالیت گیرندههای حسی در مسیرهای آورنده ایجاد میشود و تا مناطق حسی مربوط در کورتکس پستانداران یا نقاط مشابه دیگر در حیواناتی که کورتکس ندارد ادامه مییابد. ادراک عبارت است از فرایندهای میانجی که احساس مستقیما آنها را راه میاندازد.جایی که فرایند میانجی وجود ندارد، جاییکه تفکر وجود ندارد، جایی که رفتار به صورت بازتاب انجام میگیرد، صحبت از ادراک نخواهد بود. اگر اطلاع حس مستقیما به عضلات یا غدد برود، مثلا نورمردمک را منقبض کند،ترشی بزاق (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%BA%D8%AF%D8%AF+%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D9%82%DB%8C) را به ترشح وا دارد اطلاع حسی و پاسخ واسطه وجود داشته باشد.
یعنی تفکر وارد عمل شود، از ادراک صحبت خواهد شد. به عنوان مثال ، اگر پس از عرق کردن پنجره را باز کنیم یا پس از لرزیدن به دنبال لباس گرم برویم ادراک وجود خواهد داشت. در واقع احساس ، یک فرایند یک مرحلهای است. بدین ترتیب که اندام حسی تحریک میشودو احساس تولید میکند ادراک از توالی رویدادها تشکیل میشود. بدین ترتیب که با آغازاحساس اولین واکنش حرکتی را نشان میدهیم که به اطلاع حسیب اضافه میشود و به دنبال آن احتمالا یک سری واکنشهای اکتشافی نسبتا سر میزند که با تشکیل ادراک پایان میپذیرد.
چگونه میتوان ادراک را از احساس تمیز دارد؟
اغلب طوری از ادراک صحبت میشود که گویی احساس نوع سادهای از ادراک است، یا اینکه ادراک یعنی شکلی از پیام حسی در کورتکس پیدا میکند. درست است که احساس را انتقال پیام عصبیبه طرف کورتکس حسی نامیدیم، ادراک از آمیزش اصلاح حسی بامکانیزم تفکربوجود می آید. بنابراین احساس و ادراک از نظر فیزیولوژی دو فرایند متفاوت هستند. با اطلاعات روانشناختی نیزمیتوان نشان داد که باید ادراک را رویدادی کاملا متفاوت از احساس در نظرگرفت.
این است که یک تحرک حسی معین میتواند ادراکهای کاملا متفاوتی تولیدکند و تحریکهای حسی متفاوت میتواند به ادراک واحدی منجر شود. کلیه اطلاعات فیزیولوژیک نشان میدهد که یک تحرک معین همیشه فعالیت معینی در کورتکس حسی تولیدمیکند، اما واقعیتها به طور آشکار ، نشان میدهند که همان تحریک الزاما ادراک معین به دنبال نمیآورد به عبارت دیگر یک تحریک معین میتواند ادراکهای متفاوت ایجاد کند.
خطای ادراک
تجربه ثابت کرده ادراک ما کپیه ساده واقعیت نیست. زمانی که به ادراک ما با واقعیت تطبیق نمیکند، اصطلاحا میگوییم که به خطای ادراک گرفتارشدهایم. البته نباید خطای ادراک را با توهم اشتباه گرفت. توهم عبارت است ادراکی که موضوع مشخص ندارد و در اثر اختلات فردی آزمودنی بوجود میآید. این اختلالات ممکن است فیزیکی (مثلا مسمومیت) یا روانی (مثلا هذیان مزمن) توهم فقط به افراد بیمار دست میدهد. اما خطای ادراک در همه افراد یکسان است و همه مردم آن را تجربه کردهاند،حال آن که توهمات یکسان نیستند. یکسان بودن خطاهای ادراکی موجب شده است که مابتوانیم آنها را بطور تجربی مطالعه کنیم حال آن که مطالعه تجربی توهمات امکان پذیرنشده است.
انواع مختلف خطاهای ادراکی
خطای مولر مولر - لایر
خطای مولر مولر - لایر ، نمونهای از خطاهای ادراکی است. اگر طول دو خط B و A برابر باشد خط A را از هر دو طرف به دو نیم خط همگرا و خطB را از هر دو طرف به دو خط واگرا محدود کنیم، طول آنها متفاوت دیده خواهد شد.
خطای عمودی
خطای عمودی نمونه دیگری از خطاهای ادراکی است. منظور از خطای عمودی این است که در یک سطح عمودی خط مایل بلندتر از خط افقی هم طول خود به نظرمیرسد. به عبارت دیگر اگر دو خط مساوی یکدیگر را قطع کنند، خط مایل بیشتر ازاندازه واقعی خود تخمین زده میشود. هر اندازه خط مایل به خط عمود نزدیکتر باشد، به همان اندازه بیشتر از اندازه واقعی خود به نظر خواهد رسید. اگر دو خط یکسان باشد،خطی که دیگری را به دو قسمت تقسیم میکند، بزرگتر باشد به همان اندازه خطای ادراک بیشتر خواهد بود.
خطای بینایی- حرکتی
خطای بینایی- حرکتی نیز نمونه دیگری از خطاهای ادراکی است. این خطا نیز مثل خطاهای ادراکی دیگر نشان میدهد که آنچه را که ادراک میکنیم،همیشه با آنچه در مقابل ما قرار دارد، منطبق نیست. به عبارت دیگر ما میتوانیم واقعیات فیزیکی را غیر از آنچه هست، ادراک کنیم. مثلا هر اندازه یک شی بزرگتر باشد،به همان اندازه انتظار داریم که سنگینتر باشد. اگر دو جسم از یک ماده معین ساخته شوند، اما اندازههای متفاوت داشته باشند، در اثر تضاد آنچه کوچکتر است سنگینتر به نظر میرسد. برای اثبات این قضیه میتوانید دو ظرف ماست که یکی بزرگ و یکی کوچک است تهیه کنید.
در هر دو ظرف مقدار مساوی مثلا 300 گرم آب بریزید. بعد از یک نفربخواهید با هر یک از دو دست خود یکی از ظرفها را از دسته بگیرد و همزمان بلند کند. خواهید دید که او ظرف کوچکتر را سنگینتر احساس میکند. ابتدا ظرف بزرگ در آزمودنیاین انتظار را ایجاد میکند که سنگینتر باشد، اما چون آن دو برابرند، انتظار فردبرآورده نمیشود، ظرف کوچکتر به نظرش سنگینتر میآید. شاید روی همین اصل است گفتههای بچههای خردسال خیلی در نظر ما مهم میکند، کوچکترین حرف نشنوی فرزندان ،باعث ناراحتی و عصبانیت والدین میشود.
hosyn
Tuesday 13 May 2008, 10:50AM
بسمه تعالی
توصیف رفتاری یعنی چه ؟ این جمله برای ذهن من مبهم است ، این که شما بگوئید ادعای ما بر پایه توصیف رفتاری خداوند است یعنی چه ؟
رفتار که اسم مصدر از رفت است اصل معنای آن به صورت فعل لازم است اما در استعمال در اعم از لازم و متعدی به کار میرود به طوری که عرفا با کردار معنای مترادف دارد ، مثلا وقتی از نسبتهای مثلثاتی در مثلث اقلیدسی بحث میکنیم سخن ما از رفتار مثلث اقلیدسی است ولو وجود خارجی آن برای ما مشکوک باشد
اما اینکه میفرمایید توصیف رفتاری برای ذهن شما مبهم است ظاهرا به علت این است که بدون اینکه بخش نخست عبارت من را بخوانید مستقیم سراغ این قسمت عبارت رفته اید ( و لینکی هم که برای نقل قول من گذاشته اید به آخرین پست من مربوط است نه همان پستی که عبارت آنرا شما آورده اید ) و گرنه من در بخش قبلی توضیح دادم مقصود خود را از توصیف رفتاری ، و آن این عبارت بود
دو نوع تعریف
از دیر باز منطقیین تعریف را به دو نوع حد و رسم تقسیم میکردند یعنی گاهی تعریف میکنید ماهیت و چیستی شیئ را و گاهی تنها از آثار و لوازم او خبر میدهید ، اولی توصیف ذاتی است ولی دومی میتواند توصیفی رفتاری باشد که تنها آنچه از او به عنوان یک کار یا رفتار بروز میکند وسیله شناسایی او قرار میگیرد ، مثلا میخواهید آهن را تعریف کنید ، اگر حد منطقی آن را بیاورید میگویید: عنصری است شیمیایی با عدد اتمی معین در جدول تناوبی، اما اگر رسم آن را بیاورید کافی است بعض اوصاف را ذکر کنید به طوری که شنونده آنرا از سایر چیزها تمییز دهد مثلا بگویید جسمی است سیاه رنگ با خاصیت فلزی و چکش خوری و نظیر اینها ، و اگر شنونده شما آهن داغ سرخ شده را دید و پرسید آیا این سرخ شده ماهیت آهن از آن سلب شده یا خیر؟ میگویید خیر ، من تنها خواص و رفتار آهن را در شرائط عادی برای تو گفتم تا آنرا از غیر آن تمییز دهی و منظور من تعریف ماهیت آهن نبود ، البته منطقیین برای حد تام و ناقص و رسم تام و ناقص شروطی ذکر کرده اند که منظور من تنها اشاره به اصل تقسیم بود
و همچنین توضیح اینکه توصیف رفتاری خداوند چگونه است را در این بخش از عبارتم دادم
با تذکر مجدد آنچه در ابتدا عرض کردم که اینها مثال است برای رفع استبعاد ، میگوییم کافی است برای بحث از وجود خدا اینکه توصیف فعلی برای خداوند داشته باشیم نه توصیف ذاتی ، مثل اینکه بگوییم : آنکه جهان را آفریده است ، یا آنکه نظم دهنده عالم است ، و نظیر اینها
برای من جالب است که توضیح توصیف رفتاری را از کلام خود شما بیاورم
ببینید عقل شما در این نواحی از مخ دست به اقدامات تحلیلی و تجزیه ای می نماید
با اینکه اختلاف بین من و شما در چیستی عقل بسیار بالا است اما در توصیف اینکه خلاصه چیزی است که در این نواحی دست به این اقدامات میزند مشکلی باهم نداریم
در پایان مثالی بسیار ساده میزنم ، صوتی از پشت دیوار به گوشم میرسد ، نمیدانم آیا این صوت از حنجره و دستگاه گویش یک انسان بود یا صدای یک حیوان بود یا از برخورد دو چیز بود؟ اما اول میخواهم تحقیق کنم که رفیق من هم شنید یا من خیالاتی شده ام؟ لذا میپرسم آیا ایجاد کننده صوتی در پشت دیوار بود یا خیر؟ ببینید این سؤال که از وجود ایجاد کننده صوت میپرسم مبتنی بر این نیست که بدانم انسان بود یا حیوان یا سنگ ، اما کاری از او را مصحح پی جویی خود قرار دادم و آن عنوان ایجاد کننده صوت
و الله الکافی
Democracy
Tuesday 13 May 2008, 02:55PM
بسمه تعالی
رفتار که اسم مصدر از رفت است اصل معنای آن به صورت فعل لازم است اما در استعمال در اعم از لازم و متعدی به کار میرود به طوری که عرفا با کردار معنای مترادف دارد ، مثلا وقتی از نسبتهای مثلثاتی در مثلث اقلیدسی بحث میکنیم سخن ما از رفتار مثلث اقلیدسی است ولو وجود خارجی آن برای ما مشکوک باشد.
در بالا به طور کامل توضیح داده ام که تمثیل برای خدا کاربرد ندارد و حسب استقراء مادی نمی تواند برای شئی غیر مادی بکار رود و اینکه شما رابطه خدا و اثارش را هم بیان نکرده اید .
ضمنا مثلث اثر واقعی و عینی خود را در جهان دارد اما انچه در انتزاع دارد و واقعی نیست شکل بی بعد و حجم ان است والا همگان می دانند که به طور مثال سقف خانه های شیروانی مثلثی است .
اما شما لطفا به بنده بگویئد چه چیز این جهانی خدائی است؟
اما اینکه میفرمایید توصیف رفتاری برای ذهن شما مبهم است ظاهرا به علت این است که بدون اینکه بخش نخست عبارت من را بخوانید مستقیم سراغ این قسمت عبارت رفته اید ( و لینکی هم که برای نقل قول من گذاشته اید به آخرین پست من مربوط است نه همان پستی که عبارت آنرا شما آورده اید ) و گرنه من در بخش قبلی توضیح دادم مقصود خود را از توصیف رفتاری ، و آن این عبارت بود
و همچنین توضیح اینکه توصیف رفتاری خداوند چگونه است را در این بخش از عبارتم دادم
برای من جالب است که توضیح توصیف رفتاری را از کلام خود شما بیاورم.
به طور یقین شما کافی است با توضیح بالا که هنوز هم برای بنده مشخص نیست کار یا رفتار خدا را در این جهانی نشان دهید و اثبات کنید که کار یا رفتار انجام شده مطلقا و منطقا به خداوند مربوط است بطوری که اگر قاعده خدا حذف شود کار یا رفتار هم ناپدید می گردد که البته مشخص است در قاعده تعریف شما هم حداقلهای باید رعایت شوند و آن آثار کاملا مشخص و رابطه کاملا بدیهی آثار با مولدشان است حال خود مولد نامشخص باشد مهم نیست ولی این دو گزینه هم اگر نامشخص باشند حرف شما بی ربطترین حرف عالم است.(در مقاله های بالا نشان داده ام که دست بالا یا خدا نمی تواند کار یارفتاری در این عالم داشته باشد و یکی از مثالهای زده شده همان اصل بقای جرم- انرژی است)
با اینکه اختلاف بین من و شما در چیستی عقل بسیار بالا است اما در توصیف اینکه خلاصه چیزی است که در این نواحی دست به این اقدامات میزند مشکلی باهم نداریم.
از اینکه از این همه تلاش من و گفتار من به این بیهودگی برداشت کرده اید که بنده گفتم چیزی هست از خود متاسف می شوم که نتوانسته ام این همه بنویسم و باز شما منظور دیگری برداشت نکنید . من تنها به گزینش طبیعی اشاره کرده ام و توضیح داده ام که گزینش طبیعی فرایند شکل گیری سلولهای مخ را در جهت پیوستگی ایجاد فکر ایفاد کرده و گزینش طبیعی خداوند نیست .
با این توضیح ومنظور بنده این موارد را هم در مقاله ای بالا توضیح داده ام و رد کرده ام . دوباره بخوانید.
در پایان مثالی بسیار ساده میزنم ، صوتی از پشت دیوار به گوشم میرسد ، نمیدانم آیا این صوت از حنجره و دستگاه گویش یک انسان بود یا صدای یک حیوان بود یا از برخورد دو چیز بود؟ اما اول میخواهم تحقیق کنم که رفیق من هم شنید یا من خیالاتی شده ام؟ لذا میپرسم آیا ایجاد کننده صوتی در پشت دیوار بود یا خیر؟ ببینید این سؤال که از وجود ایجاد کننده صوت میپرسم مبتنی بر این نیست که بدانم انسان بود یا حیوان یا سنگ ، اما کاری از او را مصحح پی جویی خود قرار دادم و آن عنوان ایجاد کننده صوت.
این نمونه صحبت بنده و مثال شما هیچ ربط منطقی با خدا و رابطه خدا و این جهانی ندارد .
اینکه چیزی در این دنیا صحیح است و شما بر اساس آن استقراء کرده و تعمیم کلی دهید همانطور که گفته ام و در مقاله بالا کاملا و مفصلا توضیح داده ام غلط است اگر شرایط استقراء به حصول نپیوندد و این صحبت شما فقط مغلطه تمثیل است
ما صوت را می شناسیم و درک آنرا می فهمیم و می دانیم که صوت انسانی اثر هنجاری(برخوردی) ملکولهای هوا به واسطه فشار هوای ناشی از هنجره مولد و انعکاس آن در گوش ما(بطور عامیانه) است.
در مورد خدا چه اثری از شکل گرفتن عقل در مخ و ارتباط آن با خدا و ابزارالات این ارتباط دیده اید که جمله بنده را توصیف رفتاری خداوند پنداشتید . ضمنا منطق و گفتار سابق شما بر این موضوع رهنمون بود که شناخت خدا ممکن نبوده و ما تنها می دانیم این مسائل اقرار ، اشاره و امثال این است . حال چگونه نقیض صحبتهای خود مثالهای مادی را بسط و گسترش به خدا می دهید ؟
hosyn
Wednesday 14 May 2008, 09:52AM
بسمه تعالی
با گفتن این نکته که بنده پرسشگر هستم و نه مدعی و در این مدعا شما و بی خدایان جوابگو هستید ونه بنده اما این استراتژی جدید شما را هم قبول کرده و در مقابل پرسشهای شما قرار خواهم گرفت .
سؤال من از شما در اصل طرح سؤال شما نبود بلکه ناظر به جوابی بود که خود به سؤال خود دادید
من خود اولین پاسخ را می دهم و می گویم خیر . این یک پرسش غلط است زیرا فرض خواهم کرد که آری این پرسشی درست است اما با طرح این سوال که اگر درست است چرا کلمه خدا ناگزیر از مفهوم ذهنی و درک عقلانی و تعریف و یا توصیفی گویاست؟ شما در مقام پرسشگر چگونه می خواهید پاسخ پرسشی را که درکی از آن ندارید و کلمه خدا را که در آن هیچ مفهوم جهان شمولی که همگان را از تشریح آن اغنا کند برای شما ندارد پاسخ دهید . رد خواهم کرد
و اما جواب بلی شما برای من مغتنم است که گفتید
از این دید و با نگاه سور عمومی بنده به آن جواب بلی می دهم و می گویم اشیاء می توانند چنین باشند اگر و فقط اگر بتوان مدارک و شواهد علمی کافی بر وجود و یا عدم وجود آن شئی را در اختیار گرفت. یعنی مضوعات محمول به سمت شئی دارای بدیهیات و ابزارآلاتی باشند که بدون هیچ شکی ارتباط مستقیم و مبنائی شئی با اثرات شئی و یا مولود شئی را نشان داده و قابل تمیز(بررسی مجدد و اثبات رابطه) باشند . مثل چگونگی فهم کوارکها و یا تشکیل خط از نقطه.
اما در مورد خدا چنین سوری درست نیست و خدا فاقد چنین اگر و فقط اگری است.
و قطع نظر از مطالب ظریفی که در سور این قضیه است ( سور عمومی در قضیه سالبه و تفاوت همه با هر)، پذیرش شما اینکه بتوان از وجود و عدم شیئ بحث کرد بدون تصور چیستی او ، گام مهمی در پیشرفت بحث است
اما قیدی که به مسأله زدید که ( اگر و فقط اگر بتوان مدارک و شواهد علمی کافی بر وجود و یا عدم وجود آن شئی را در اختیار گرفت ) ، اشکالاتی دارد
اول: پایان بحث را شرط ابتدای آن گرفته اید ، یعنی اول باید راه بیفتیم و بحث کنیم و مدارک و شواهد بر وجود یا عدم پیدا کنیم و در نهایت قضاوت کنیم که هست یا نیست ، ولی شما در همان ابتدا میگویید اگر شواهد و مدارک کافی داریم اجازه بحث میدهیم ، در حالی که غالب مواردیکه فیزیک نظری از عملی جلو افتاده تنها از حدس و نظریه پردازی بوده و شواهد کافی هنوز موجود نبوده است ، مثلا همین کوارک که شما مثل زدید شواهد خود را پس از ابراز نظری آن توسط گلمان پیدا کرد
دوم: منظور از شواهد علمی چیست؟ آیا شواهد منطقی یا فلسفی یا ریاضی را شامل میشود یا فقط شواهد علمی اصطلاحی منظور است؟ اگر شواهد علمی اصطلاحی منظور است چگونه به نقطه و خط که در طول تاریخ نوابغ بشر را به خود مشغول کرده مثال میزنید؟
سوم: منظور از کافی چیست؟ آیا کسانی که نظم حیرت آور ثابت های بنیادین را میبینند به طوری که با کوچکترین تغییر همه چیز عوض میشود آیا این نمیتواند به عنوان احتمالی بر تنظیم آگاهانه مبدئی توانا باشد ، و در نتیجه تنها با همین عنوان یعنی آن کسی که تنظیم کننده ثابتهای بنیادین است مورد بحث و کنکاش قرار گیرد؟
آیا جهان های موازی و مکمل که امروزه مطرح شده و در طول تاریخ اعتقاد هر متدین بوده ، به اندازه کافی شواهد دارد تا قابل بحث باشد؟ شما ببینید قبل از فیزیک مدرن در فضای ذهنی ماتریالیستهای هم عصر مدل اتمی تامسون آیا احتمال جهان های موازی یک خرافه مسخره نبود؟
اگر ما جهان را به منزله یک بدن انسان در نظر بگیریم آیا ما با بررسی ذرات بنیادین چه شواهدی دال بر چینش کلان آنها در پدید آوردن کدهای ژنتیکی بدن جهانی به دست خواهیم آورد؟ بخصوص اگر احتمال دهیم هر کهکشان یک ژن حساب شود؟
چهارم: منظور از ارتباط مستقیم شیئ با اثرات چیست؟ آیا از کدام اثر مادی قابل آزمایش میخواهید تحقیق کنید که ساختمان زیبا ، مهندسی زبر دست داشته است؟ آیا از کدام بیتها و بایتهای دیجیتال مخابره شونده میخواهید محتوای نرم افزار راکب بر آن حامل ها را رد گیری کنید؟ آیا اگر احساسات انسانها را نداشتید با چه تکیه گاه صرفا مادی میخواستید از نظم و چینش ژنها به صفات و حالات ژنیتیکی پی ببرید؟
اینها و ده ها مثال دیگر از این قبیل ، حاکی از این است که آثار و شواهدی که میگویید بسیار گسترده تر از برداشت محدود شماست
پس بنده به شما عرض می کنم استدلال در وضع خدا از گرفتن اوضاع مادی حاصل نمی شود یعنی شما نمی توانید طی یک قضیه استقراء فرایند نتایج استقراء را برای خدا بکار برید .
این عجله در بحث است ، در طول تاریخ ، فلاسفه الهی با دقت در نظم منطقی ، اقامه برهان میکردند و شما هر چند برهان را نپذیرید ولی غیر از آن است که بگویید اساسا هیچ یک از راههای استدلال ممکن نیست ، فعلا من دو سؤال ساده ، در ارتباط با بحث کلی نه خصوص استدلال بر وجود خدا ، میکنم ، اول: چه دلیلی داریم علمی شهودی ( غیر احساسی ) که از غیر راه استدلال حاصل شود وجود ندارد؟ دوم: آیا راه های سه گانه که گفتید ، چهارمی برای آن محال است؟ یعنی مثلا واژه حدس که در منطق ارسطویی اقیانوسی را در خود جای داده و از بدیهیات به شمار آمده ، چگونه راهی است؟ حدس در علوم ریاضی و تجربی هنگامه ها به پا کرده است ، آیا کدامین راهی است که شما گفتید؟
و فعلا باید به پستهای اسبق شما بپردازیم تا نوبت به این بحث برسد
و الله الکافی
hosyn
Wednesday 14 May 2008, 11:12AM
بسمه تعالی
در بالا به طور کامل توضیح داده ام که تمثیل برای خدا کاربرد ندارد و حسب استقراء مادی نمی تواند برای شئی غیر مادی بکار رود و اینکه شما رابطه خدا و اثارش را هم بیان نکرده اید .
ضمنا مثلث اثر واقعی و عینی خود را در جهان دارد اما انچه در انتزاع دارد و واقعی نیست شکل بی بعد و حجم ان است والا همگان می دانند که به طور مثال سقف خانه های شیروانی مثلثی است .
اما شما لطفا به بنده بگویئد چه چیز این جهانی خدائی است؟
این پست شما را بعد از ارسال پست قبلی ام دیدم ، من عرض کردم بحث علمی قدم به قدم است ولی شما در بین یک بحث مبنایی سریعا سراغ نتیجه گیری در بحث خدا میروید و این عجله در بحث است ، دائما میگویید شما هیچ ندارید ، ما که هنوز در مورد ادعای خود وارد نشده ایم ، و اتفاقا به مناسبت بحث شما در پست قبلی چند نکته و مثال ذکر کردم و بعدا تفصیلا راجع به آن بحث خواهیم کرد
تعجب میکنم که مثلث را به عنوان یک شکل ریاضی ، واقعی ندانید ، یعنی میگویید ( به زبان برنامه نویسی) کلاس مثلث با نمونه آن که پیاده سازی بعدی میشود تفاوت ندارد؟ آیا کلاس مثلث یک امر غیر واقعی است؟ پس این همه قضایای مربوط به مثلث همگی فرض ذهنی است یا درک یک امر واقعی است؟ ( و بعدا در توضیح واقعی بودن تمام دستگاه های اصل موضوعی مثل هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی و غیر آن عرض خواهم کرد که مبنای فهم تفاوت وجود وصفی با وجود اشاری است ) نزد من واضح است که مثلث تجردی عقلانی ورای تمثّل ذهنی دارد و لذا بچه های دبستانی وقتی معلم کلمه مثلث را میگوید چون ضعیف در ادراک عقلانی آن هستند چاره ای ندارند در ذهنشان یک سه ضلعی تصویر کنند اما در دانشکده ریاضی دانشجویان بارها از استاد کلمه مثلث را میشوند و معنای آنرا درک میکنند بدون اینکه در ذهن خود یک سه ضلعی ترسیم کنند
اما چه چیز این جهان خدایی است ولو فعلا بحث ما نیست ولی مراجعه کنید به مثالهای من در پست قبلی مثل ثابتهای بنیادین و دیدن قدرت نرم مهندس در کنار قدرت سخت آجر و سیمان و نظیر آن
به طور یقین شما کافی است با توضیح بالا که هنوز هم برای بنده مشخص نیست کار یا رفتار خدا را در این جهانی نشان دهید و اثبات کنید که کار یا رفتار انجام شده مطلقا و منطقا به خداوند مربوط است بطوری که اگر قاعده خدا حذف شود کار یا رفتار هم ناپدید می گردد که البته مشخص است در قاعده تعریف شما هم حداقلهای باید رعایت شوند و آن آثار کاملا مشخص و رابطه کاملا بدیهی آثار با مولدشان است حال خود مولد نامشخص باشد مهم نیست ولی این دو گزینه هم اگر نامشخص باشند حرف شما بی ربطترین حرف عالم است.(در مقاله های بالا نشان داده ام که دست بالا یا خدا نمی تواند کار یارفتاری در این عالم داشته باشد و یکی از مثالهای زده شده همان اصل بقای جرم- انرژی است)
شما باز سراغ اثبات رفتید ، عرض من این است آیا تنها همین عنوان ( نظم دهنده آگاه جهان ) کافی هست که بحث را برای تحقیق در باره وجود و عدم او آغاز کنیم یا حتما به گفته شما باید ابتدا چیستی او را بدانیم تا بتوانیم در وجود و عدم او بحث کنیم
مثلا من میگویم اگر خدا حذف شود نظم ثابتهای بنیادین هیچ توجیه منطقی ندارد ، ولو شما در این اشکال کنید اما به هر حال من شاهدی قابل بحث ارائه داده ام
اما اصل بقای ماده و انرژی ، پس بس است که شما را به زمان لاوازیه ببرم که اصل بقای ماده را قائل بودند و چه حربه ای برای ماتریالیستها بود ، و چون بنا بر مختصر گویی و اشاره دارم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
از اینکه از این همه تلاش من و گفتار من به این بیهودگی برداشت کرده اید که بنده گفتم چیزی هست از خود متاسف می شوم که نتوانسته ام این همه بنویسم و باز شما منظور دیگری برداشت نکنید . من تنها به گزینش طبیعی اشاره کرده ام و توضیح داده ام که گزینش طبیعی فرایند شکل گیری سلولهای مخ را در جهت پیوستگی ایجاد فکر ایفاد کرده و گزینش طبیعی خداوند نیست .
با این توضیح ومنظور بنده این موارد را هم در مقاله ای بالا توضیح داده ام و رد کرده ام . دوباره بخوانید.
مقصود من اصلا مسأله گزینش طبیعی نبود ، آنرا عرض کردم که بعدا بررسی میکنیم ، مقصود من واضح بود که هم شما کلمه عقل را به کار میبرید و هم من ، و خود شما بدون وارد شدن در چیستی عقل آنرا توصیف رفتاری کردید یعنی ( همان که اقدامات تحلیلی میکند ) اما ماهیت آن چیست شما مبنای خود را دارید و من مبنای خود
این نمونه صحبت بنده و مثال شما هیچ ربط منطقی با خدا و رابطه خدا و این جهانی ندارد .
اینکه چیزی در این دنیا صحیح است و شما بر اساس آن استقراء کرده و تعمیم کلی دهید همانطور که گفته ام و در مقاله بالا کاملا و مفصلا توضیح داده ام غلط است اگر شرایط استقراء به حصول نپیوندد و این صحبت شما فقط مغلطه تمثیل است
ما صوت را می شناسیم و درک آنرا می فهمیم و می دانیم که صوت انسانی اثر هنجاری(برخوردی) ملکولهای هوا به واسطه فشار هوای ناشی از هنجره مولد و انعکاس آن در گوش ما(بطور عامیانه) است.
در مورد خدا چه اثری از شکل گرفتن عقل در مخ و ارتباط آن با خدا و ابزارالات این ارتباط دیده اید که جمله بنده را توصیف رفتاری خداوند پنداشتید . ضمنا منطق و گفتار سابق شما بر این موضوع رهنمون بود که شناخت خدا ممکن نبوده و ما تنها می دانیم این مسائل اقرار ، اشاره و امثال این است . حال چگونه نقیض صحبتهای خود مثالهای مادی را بسط و گسترش به خدا می دهید ؟
من بعض عبارات شما را چندین مرتبه میخوانم تا نفهمیده حرفی نزنم و گاهی چند فقره را که تایپ کرده ام حذف میکنم ، و از شما هم توقع دارم عجله نکنید و به عباراتی که نوشتم عنایت کنید تا بحث منسجم و روشن پیش برود
آیا مثال من که میگویم عنوان ( ایجاد کننده صوت ) کافی برای تحقیق راجع به وجود اوست و نیازی به دانستن چیستی او ندارد ربطی به کافی بودن عنوان ( ایجاد کننده جهان ) برای شروع تحقیق راجع به وجود او ندارد؟؟
راجع به استقراء بعدا صحبت میکنم ، و مختصرا هم در چهار اشکالی که به قید شما در پست قبلی کردم معلوم شد که جمع آوری شواهد انواعی دارد
ما صوت را میشناسیم به عنوان یک امر محسوس ، و هنرمندی یک نقاش یا مهندس را هم میشناسیم به عنوان یک امر معقول
اما راجع به مخ مطالب بسیار زیبا مطرح است که باید به پستهای پیشین شما باز گردم
و الله الموفّق
محب110
Wednesday 14 May 2008, 08:15PM
در مورد موضوع اصلی:
فرض کنیم مدرسه s از 4 کلاس a,b,c,d تشکیل شده است.
s={a,b,c,d
a وجود دارد
b وجود دارد
c وجود دارد
d وجود دارد
s وجود دارد
امّا مجموعه توانی s وجود ندارد.
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 10:23AM
و اما جواب بلی شما برای من مغتنم است که گفتید
و قطع نظر از مطالب ظریفی که در سور این قضیه است ( سور عمومی درقضیه سالبه و تفاوت همه با هر)، پذیرش شما اینکه بتوان از وجود و عدم شیئ بحث کردبدون تصور چیستی او ، گام مهمی در پیشرفت بحث است.
این پذیرش ناشی از خواست بنده برای نگاه کردن از دید شما به موضوع برای کشف اشتباه شما از موضوع مفهوم خدا بوده که قبلا هم به آن اشاره کرده ام و نه پذیرش از دید خودم.
اما قیدی که به مسأله زدیدکه ( اگر و فقط اگر بتوان مدارک و شواهد علمی کافی بر وجود و یا عدم وجود آن شئی را در اختیار گرفت ) ، اشکالاتی دارد
اول: پایان بحث را شرط ابتدای آن گرفتهاید ، یعنی اول باید راه بیفتیم و بحث کنیم و مدارک و شواهد بر وجود یا عدم پیداکنیم و در نهایت قضاوت کنیم که هست یا نیست ، ولی شما در همان ابتدا میگویید اگرشواهد و مدارک کافی داریم اجازه بحث میدهیم ، در حالی که غالب مواردیکه فیزیک نظریاز عملی جلو افتاده تنها از حدس و نظریه پردازی بوده و شواهد کافی هنوز موجود نبودهاست ، مثلا همین کوارک که شما مثل زدید شواهد خود را پس از ابراز نظری آن توسطگلمان پیدا کرد.
این جمله شما اشتباه است زیرا جمله بنده اگر و فقط اگر بوده و ظاهرا شما این موضوع را نادیده گرفته اید که در این جملات از هر دو سوی می توان دیگری را نتیجه گرفت . ضمن اینکه فیزیک نظری و نظریه پردازی تا با واقعیت درست در نیاید و شواهد کافی و علمی در اثبات به خود نگیرد با تخیل چندان فرقی نمی کند و قابل اطمینان و درست شمرده نمی شود لذا انچه که ما را در رسیدن به نتایج یاری می رساند تخیل صرف نیست بلکه کوشش در آزمایش و خطا و تجربه برای اثبات فرضیات ما در واقعیت و یا تناقض انها ست.
از این موضوع مشخص است که خدا و موضوع او حتی نظریه پردازی هم نیست زیرا ادله بسیاری هست که وجودش را بدهی فرض می کنند و استدلال به وجود او را نه بر نظرات اثبات نشده بلکه از واقعیات سرچشمه می دانند پس بکلی استدلال شماره یک شما مردود و بی پایه است مگر شما بخواهید خدائی جدید با نظریاتی جدید مطرح کنید که جای بحث دیگری دارد و قائدتا این موضوع مورد تائید شما هم نیست زیرا فرض بر این است که نظر شما همان جمله خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود است.
دوم: منظور از شواهد علمی چیست؟ آیا شواهد منطقی یا فلسفی یاریاضی را شامل میشود یا فقط شواهد علمی اصطلاحی منظور است؟ اگر شواهد علمی اصطلاحیمنظور است چگونه به نقطه و خط که در طول تاریخ نوابغ بشر را به خود مشغول کرده مثال میزنید؟
به بینید شواهد یعنی حصول پدیدهای مرتبط بین حقیقت و واقعیت و آن چیزی که به یقین ما جزء لاینفک حقیقت و واقعیت است .جزء لاینفک حقیقت و واقعیت آن قسم از موضوع است که ارتباط تنگاتنگ حقیقت و واقعیت را پوشش می دهد یعنی تنها حقیقت محض نیست و بطور کلی واقعی است.ما می دانیم که حقیقتها و واقعیتها دو نوع شناخت و آگاهی متفاوت بنیادین در ذهن انسانی هستند بدین صورت که هریک مجزا از دیگری است اما نقاط اشتراک انها (حقیقتهای واقعی) همان شواهدی است که بنده به آن اذعان دارم .
حقیقتهای هستند که واقعیت ندارند یعنی مثلا عدد 2 حقیقت است اما در واقع چیزی از آن موجود نیست .حقیقتهای نا ممکن(نا واقعی یا غیر واقعی) ریشه در نیستیهای دنیای واقعی دارند در حالی که واقعیتها ریشه در هستی ها دارند.
می دانیم که اگر چنین نباشد یعنی شواهد جزء لاینفک حقیقت و واقعیت نباشند هیچ استدلالی در باره ارتباط حقیقت با واقعیت هم نمی تواند موجود باشد از این رو نقض ارتباط نقض شناخت است ودرنتیجه نقض فهم است. اینجاست که شما نمی توانید ماهیت نقطه در دنیای واقع را نشان دهید اما بر اساس ارتباط نقطه و خط که همان تشکل غیر منفک و بسیط خط از نقطه است قادر به رسم خط و ابداع آن هستید ( شما نمی توانید خط را به اجزاء آن تقسیم کنید زیرا انفصال جزء در خط معنی نمی دهد زیرا تعریف خط در پیوستگی نقاط معنی می دهد و نه قطع آن و خط و نقطه پیوستگی غیر قابل تمیز دارند) هر چند اگر بسیار ظریفتر به موضوع بنگرید خود خط هم حقیقتی همچون نقطه در واقعیت دارد که تنها نماد و انتصاب به شئی ، ذهن را از فهم آن اغنا می کند اما این اغنا حاصل حصول ارتباطی بدیهی از نماد نقطه و خط در ذهن(حقیقت) و کشف آن در واقعیت بر اساس رخ داد شناسائی شناخت اشیاء از ماحصل کاملا انتزاعی آنهاست.
اما خدا چگونه اینگونه است ؟ آیا جهان واقع ماحصل انتزاع پندار خداست ؟ اگر آری ارتباط این انتزاع(بین حقیقت خدا و واقعیت خدا) چیست ؟ و در دنیای واقع چگونه ظهور نموده است؟
مطمئنا اگر به سوالات فوق جواب مثبت دهید نقض غرض خود مبنی بر مسائل اشاره و اقرار و امثالهم را کرده اید چرا که ظرف اثبات شما خارج از دنیای واقع و مافوق واقع بوده است .
از این رو جواب مثبت شما هم چالشی جدید و به مراتب سهمگین تر را به پی خواهد داشت که اساس وجود خدا را بکلی ریشه کن می کند.
این موضوع که خدا حقیقتی است فرا واقعیات ، بدون شک و بدون مقدمه اثباتی است از این واقعیت که خدا حقیقتی از ناممکن ها (غیر واقعی ها) است که وجود ندارند بلکه تنها در نیستی ها ممکن هستند یعنی حقیقتی است بدون هیچ اشتراک با واقعیت زیرا اگر چنین باشد خدا صاحب اشتراکی با واقعیات (مادیات) می شود و می دانیم که خدا مادی نیست و طبیعی است که نیستی هم وجود نیست از این رو این موضوع با موجودیت خدا در هستی در تناقض است .
بدین استدلال نوابغ بشر مشغول به حل موضوعی معما گونه بوده اند که از اساس غلط بوده است . یعنی یک معمای تسلسل وار بدون جواب زائیده ذهن انسانی .
سوم: منظور از کافی چیست؟ آیا کسانی که نظم حیرت آور ثابت هایبنیادین را میبینند به طوری که با کوچکترین تغییر همه چیز عوض میشود آیا ایننمیتواند به عنوان احتمالی بر تنظیم آگاهانه مبدئی توانا باشد ، و در نتیجه تنها باهمین عنوان یعنی آن کسی که تنظیم کننده ثابتهای بنیادین است مورد بحث و کنکاش قرار گیرد؟
منظور از کافی آن است که نشان دهنده نوع ارتباط حقیقت و واقعیت است . در بالا اشاره کردم که ما ارتباط را می یابیم مثلا می دانیم که خط از اتصال نقاط تشکیل شده اند پس اتصال نقاط یعنی رابطه بین خط و نقطه اما کافی نیست تا زمانی که نشان ندهیم نوع ارتباط واقعی است یعنی مادی هم هست . در اینجا نوع ارتباط از نوع پیوستگی است و در دنیای واقعی پیوستگی حقیقی است و بدیهی .
اگر در بدیهی بودن آن شک دارید قلمی بردارید و بر روی کاغذ خطی رسم کنید حال سعی کنید خطی که از بی نهایت نقطه روبروی شما تشکیل شده را به اجزاء دیگر تقسیم کنید .
آیا می توانید این اتصال پیوسته را از بین ببرید؟
شما اگر تا ابد این تکه خط را هم به اجزاء کوچکتر تقسیم کنید هرگز به نقطه نخواهید رسید بلکه هر جزء خود خطی است از باز بی نهایت نقطه .
اتصال پیوسته ، نقطهِ حقیقی ِغیر واقعی ِ انتزاعی ِ ذهن ما را مبدل به خطی واقعی و مادی کرد. بطور عام تمامی علم بر پایه همین اساس محکم شکل گرفته و به جلو می رود.
اما در مورد قسمت دوم سوال شما . ثابتهای بنیادین به خودی خود وجود ندارند یعنی ثابتهای بنیادین زمانی معنی و مفهوم پیدا می کنند که حاصل کنشی مادی شده باشند یعنی ماده با خاصیت فعلی خود موجود شده باشد و بر اساس فیزیک مدرن می دانیم که کنشهای مادی نیازی به علت غائی و اولیه ندارند بلکه اساسی هستند که به تدریج و یا بر اساس اصل احتمال ایجاد (درصد داشتن خاصیتی از نوع جهان ما در زمان پیدایش جهان )شکل می گیرند و از نظر من خود کنش هم نامیده میشوند. یعنی ثابتها می توانند در ابتدای شکل گیری جهان هر چیزی جز این ثابتهای فعلی بوده باشند اما یا به صورت تصادفی چنین باقی مانده اند و یا بر اساس رخدادی مادی و به تدریج زمان هرچند کم به این مقدار رسیده و علت سایر قوانین شده اند و یا هر گز قابل تغییر نبوده اند .
این ثابتها نه از نظم واقعی که از همان نظمی حقیقی شکل می گیرند که محصول ذهن ماست یعنی دنیای ما هر شکل و هر ثابت دیگری هم که می داشت و منتج به وجود ذهنی از نوع ذهن ما می شد باز آن ذهن قادر بود نظمی را در این میان ایجاد کرده و ببیند .
این التزام نظم ، راهبردی بر منشائی خدای ندارد بلکه فقط منشاء بی اطلاعی و نادانی ما از چگونگی ایجاد نظم است . این مسائل را ریچارد داوکینز هم بطور کامل توضیح داده است . ضمن آنکه دنیای ما نه به نظم بلکه از بی نظمی در ابتدا به سوی بی نظمی در انتها پیش می رود. و اساس شکل گیری دنیای ما بی نظمی بوده و نه حدت و حدوث نظمی شاخص از وجودی توانا سرچشمه داشته باشد . شواهد قابل درک بهتری از رد برهان نظم را در پائین هم برای شما اورده ام.
آیا جهان های موازی و مکمل که امروزه مطرح شده و در طول تاریخ اعتقادهر متدین بوده ، به اندازه کافی شواهد دارد تا قابل بحث باشد؟ شما ببینید قبل ازفیزیک مدرن در فضای ذهنی ماتریالیستهای هم عصر مدل اتمی تامسون آیا احتمال جهان های موازی یک خرافه مسخره نبود؟
اگر ما جهان را به منزله یک بدن انسان در نظر بگیریمآیا ما با بررسی ذرات بنیادین چه شواهدی دال بر چینش کلان آنها در پدید آوردن کدهایژنتیکی بدن جهانی به دست خواهیم آورد؟ بخصوص اگر احتمال دهیم هر کهکشان یک ژن حساب شود؟
جواب شما را از روزنامه شرق می دهم :
اگرچه بيشتر مطالب فوق در قالب تئوري هاي فيزيکي بيان شده که ممکن است مستقيماً قابل ارزيابي نباشند، اما به روش هايي مي توان درستي آنها را به طور غيرمستقيم بررسي کرد. به عنوان مثال اکنون دانشمندان اولين ردياب هاي امواج گرانشي (امواجي که توسط يک جسم پرجرم شتابدار به وجود مي آيد و باعث کش آمدن يا جمع شدگي فضا مي شوند) را به کار گرفته اند. با بررسي اين موج ها ممکن است بتوان وجود پوسته هاي ديگر غير از جهان ما را تاييد کرد. همچنين بررسي اطلاعات دقيق تر درباره پرتو زمينه کيهاني، ساخت کامپيوترهاي کوانتومي، تلاش ها براي يکپارچه سازي نظريه هاي نسبيت عام و ميدان کوانتومي و نيز بررسي مشاهداتي که در شتاب دهنده هاي ذرات (و ناپديد شدن برخي از آنها) به دست آمده است، از جمله مواردي هستند که اکنون توجه دانشمندان را جلب کرده اند و در آينده اي نه چندان دور مي توانند اطلاعات ما درباره جهان هاي ديگر را مستندتر کنند.
دید نظم شما و استنتاج شما از داشتن خدای توانا بعلت وجود نظم از حیث دید شما استنتاجی کلی است بدون پیگیری زمان و از این رو غلط است . یعنی انکه نظم و وجود نظم به یکباره امکان پذیر نبوده و شواهد علمی و فیزیکی خلاف گمان شما استدلال دارند بلکه آنچه واقعیت است نظم گیری در یک واقعه کاملا بی نظم و بر اساس گذر زمان و شواهد فیزیکی است . در این زمینه و برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب پندار خدا اثر ریچارد داوکینز .
حال به بررسی سیستم های طبیعی بپردازیم و ببینیم که نظم موجود در آنها نشانگر چیست. نخست به یک بلور نمک نگاهی می اندازیم. کریستال های نمک طعام (NaCl)شکل هندسی معینی دارند. احتمال قرار گیری اتم ها به شکل تصادفی برای تشکیل چنین ساختاری چقدر است؟ برای تهیه این بلورها کافیست محلول آب-نمک را تهیه کنیم و صبر نماییم تا آب آن در دمای اتاق تبخیر گردد. باید توجه کنیم که اگر آب را به سرعت تبخیر نماییم به جای بلور با پودر نمک مواجه خواهیم شد که این خود مسئله مهمی است و به نقش زمان اشاره دارد. در هنگام تبخیر آب، با افزایش غلظت محلول اتمهای Na+ و Cl- با شدت بیشتری به هم برخورد میکنند. در واقع در هر ثانیه ملیونها برخورد در درون محلول روی میدهد. هنگامی که دو اتم با بار مخالف به هم برخورد میکنند در کنار هم باقی میمانند و اگر دو اتم با بار موافق به هم برخورد کنند همدیگر را دفع میکنند. با تشکیل هسته بلور هر اتمی که در جهت صحیح به بلور برخورد کند در کنار آن باقی میماند. هر گاه یک اتم در جهتی نا مناسب برخورد انجام دهد دوباره به محلول باز می گردد. این اتم ممکن است هزاران برخورد نامناسب با بلور داشته باشد اما سرانجام برخورد صحیح را انجام خواهد داد و سرانجام تمام اتمهای موجود در محلول در کنار هم قرار خواهند گرفت. بله، ساختاری منظم در جلوی چشم شما شکل گرفته است و تصادف آن را بوجود آورده است.
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 10:24AM
ادامه از بالا
برهان نظم یکی از مهمترین، رایجترین و آشناترین برهانهای اثبات وجود خدا (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7&action=edit&redlink=1) است، و در کنار برهانهای مبتنی بر علیت (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%AA&action=edit&redlink=1)، دو رکن مهم از باور استدلالی به خدا را تشکیل می دهند.
برهان
معمولاً منظور از نظم در برهان نظم، نظم غایی است و به همین خاطر به آن برهان غایی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%BA%D8%A7%DB%8C%DB%8C&action=edit&redlink=1) (teleological) نیز گفته میشود. از دیدگاه مدافعین این برهان، مجموعهای منظم است که هدفمند باشد و اعضای آن مجموعه به گونهای در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند که آن مجموعه در مسیر نیل به آن هدف رفتار کند.
از نظر مدافعین این برهان، جهان یک مجموعه منظم است که نمیتواند اتفاقی به وجود آمده باشد و باید ناظم باشعوری داشته باشد. جهان ما نشان دهندهٔ وجود نوعی انتخاب است، نه اتفاقی کور. این انتخاب کننده خداست.
با آنکه در کلام (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85)اسلامی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85) به آن توجه چندانی نمیشود و بیشتر به مسیحیت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%AA) تعلق دارد، مفسرین بسیاری از آیات قرآن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86) را بیان کنندهٔ این برهان میدانند. برهان ساده است، و برای همین عمومیت زیادی دارد :
در جهان شکل های مختلفی از نظم وجود دارد، و میدانیم که نظم بدون ناظم ممکن نیست، و یک مجموعه ی منظم نمی تواند اتفاقی شکل گرفته باشد، پس جهان ناظمی دارد .
فرضهای برهان نظم :
1- جهان یک مجموعه منظم است که نظم ان نشان دهنده هدفمندی آن است
2- جهان اتفاقی و یا تصادفی به وجود نیامده بلکه بر اساس انتخابی برتر به وجود آمده است
لذا خالق نظم جهان خداست .
با آنکه در نگاه اول برهان قوی به نظر می رسد اما نادانسته ها و اشکالات بزرگ و اساسی در آن نهفته است که بدون هیچ پیش فرضی ما را بر نقصان و کمبود اطلاعات برهان که ناشی از نادانسته های انسانی است رهنمون می کند .
1- فرض شماره یک که می گوید جهان یک مجموعه منظم و هدفمند است از بینشی غیر علمی و بدون هرگونه فلسفه استنتاجی فرض گرفته شده است و هیچ مبنا و اصالت جهان شمولی ندارد زیرا :
الف : جهان در حالت کلی نه در نظم یا به سوی نظم و هدفی خاص که به سوی بی نظمی در حرکت است .
اولا از بینشی فلسفی علمی ، جهان منظم یعنی جهانی متعادل و بی حرکت . نظم زمانی حادث می شود که تغییرات بیش از خروج از بی نظمی و گرفتن نظمی خاص حادث نشوند . زیرا هر تغییری باعث ایجاد بی نظمی جدید در چرخه نظم مافی سابق شده و در صورتی سیستم دوباره منظم می گردد که چرخه حرکت فاقد حرکت گردد و نظمی نوین بر چرخه حاکم گردد .این نوع نظم حتی در ذرات بنیادین هم قابل دفاع نیست زیرا نه تنها در خارج از آن جهان کنونی فاقد چنین معیاری است و در بطن خود حاوی قوانین ترمودینامیکی و آنتروپی است ، ذرات بنیادین هم طبق نظریه CPH دارای حرکت و بی نظمی غیر قابل پیش بینی هستند که تنها در سطوح بالا (سطح زندگی انسانی) می توانند دارای نظمی پیش بینی شده باشند .
توجه کنید که نظم معیاری است کیفی و نه کمی ، از این رو شما تنها زمانی می توانید اشاره به نظم کنید که در کنار نظم و با بیان نظم دو عبارت دیگر هم به طور بدیهی مشخص شده باشند و این دو عبارت یکی پیش بینی حالت نظم و دومین آن هدف مند بودن آن است .
در جهان کنونی و در ذرات بنیادین پیش بینی حالت نظم امکان پذیر نیست بلکه آنچه برای ما امکان پذیر شده و اتفاقا کافی هم جلوه می کند تشخیص نوع حالتهای است که این ذرات به خود می گیرند والا شما هرگز نخواهید توانست بگوئید که الکترون و یا حتی ذره CPH در یک زمان مشخص در یک مکان مشخص قرار گرفته است بلکه انچه شما تنها می توانید به آن اذعان کنید توده ای از فضا – زمان است که الکترون و یا ذره CPH می تواند در آن حدود ظاهر شود .
از طرفی و از آنجا که ماهیت این نوع حالتها در ذرات بنیادین طی فرایند تصادف و رخ داد های چند میلیون علتی انواع مشخصی از ماهیتهای فیزیکی را به خود می گیرند شما باز نمی توانید از هدف مند بودن طرح استنباط نتیجه کنید . بلکه بی نظمی این شانس را به وجود می آورد که انواع حالتهای وجود امکان پذیر شوند .یعنی مثلا حرکت تصادفی الکترون در فضا و یا پروتون و نوترون بر اساس منطق منظمی قابل کنترل نیست (اصل عدم قطعیت ) . شما فقط در شرایط آزمایشگاهی می توانید در لحضه های آنی و آن هم با فرض احتمال و کسری از خطا کنترلی از این نوع را در دست بگیرید اما در دنیای واقعی که همه چیز بر هم اثر بخشند کنترلی وجود ندارد و اتفاقا از آنجا که تصادفات بسیاری در این بی نظمی رخ می دهد نتایج بسیاری هم قابل اتفاق افتادن و پدیدار شدن است که تکامل بشر و موجودات یکی از این رخ دادهای چند بیلیون میلیادری است که شانس به وجود امدنش را پیدا کرده است .
2- فرض شماره دو می گوید جهان اتفاقی و یا تصادفی به وجود نیامده بلکه بر اساس انتخابی برتر به وجود آمده است.
این فرض ناشی از این واقعیت است که نویسنده برهان دو ازرشی فکر کرده است یعنی با خود اندیشیده است که یا جهان خالقی داشته و یا تصادفی بوده است . اما خوشبختانه ما امروزه می دانیم که جهان محصول گزینش طبیعی خودش است یعنی نه تصادفی است و نه منشاء خدائی دارد . ضمن اینکه تصور ما از جهان در ذهنی که به آن پرداخته ام اکیدا موءید این نکته است که انچه همیشه بوده و خواهد بود جهان واقع است که از حالتی به حالت دیگر رخ داد کرده است و این همان توضیح قانون بقای انرژی و جرم است
نظریه تکامل داروین هم در حد زیستی موءید کاملی از توضیح بالاست . که در صورت لزوم به آن خواهم پرداخت .از این رو برهان نظم کاملا دچار ضعفهای علمی و جهان شمول نبودن آن است.
در این زمینه بطور فیزکی چنین داریم :
انرژی آزاد گیبس کمیتی ترمودینامیکی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9) است که میزان خودبهخود انجام شدن یک واکنش (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4&action=edit&redlink=1) را نشان میدهد. این کمیت با G نمایش داده میشود. انجام یک فرآیند از لحاظ ترمودینامیکی هنگامی امکانپذیر است که تغییرات انرژی آزاد گیبس منفی باشد.
انرژی آزاد گیبس را میتوان از این معادلات بدست آورد:
این فرمولها دربرگیرندهٔ دو عامل است که در انجامپذیری واکنشها در طبیعت مؤثرند: آنتالپی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%BE%DB%8C) (انرژی سیستم) و آنتروپی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%DB%8C) (بینظمی سیستم).
انتالپی (H) تغییرات انرژی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C) ضمن انجام واکنش را دربرمیگیرد. این تغییرات هم انرژی جنبشی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4%DB%8C) راشامل میشود و هم انرژی پتانسیل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%84) را، به شرط آن که در حین انجام واکنش فشار (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1) وارد بر سیستم ثابت باشد.
یک واکنش زمانی از نظر انرژی انجامپذیر تلقی میشود که بر اثر انجام آن انرژی سیستم کمتر شود. به عبارت بهتر سیستم پایدارتر شود. در این صورت تغییرات انتالپی منفی خواهد بود.
اما در اطراف ما بسیاری از واکنشها اتفاق میافتند که در آنها سیستم گرما میگیرد و انرژی آن افزایش مییابد، یعنی تغییرات انتالپی در آنها مثبت است. این گونه واکنشها به علت عامل دوم رخ میدهند که آنتروپی نامیده میشود و با S نشان داده میشود. این عامل نشاندهندهٔ میزان بینظمی سیستم است و زمانی مساعد است که انجام واکنش سبب زیادشدن بینظمی در سیستم شود. در فرمول انرژی آزاد گیبس عامل S در T ضرب میشود که دمای (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%85%D8%A7) مطلق (کلوین) گاز است، یعنی اثر عامل بینظمی در دمای بالا بیشتر است.
اصل عدم قطعیت (به انگلیسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C): Uncertainty principle) در مکانیک کوانتومی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C) را ورنر هایزنبرگ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF)، فیزیکدان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86) آلمانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86)، در سال ۱۹۲۶ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B6_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29) فرمولبندی کرد.
این اصل در سادهترین شکل خود بیان میکند که نمیتوان با هر دقت دلخواهی مکان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1) و تکانهٔ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87) هر ذره را همزمان اندازه گرفت. طبق این اصل، اگر بخواهیم خطای اندازهگیری یکی از این دو کمیت را کاهش دهیم، خطا در اندازهگیری کمیت دیگر به ناچار زیاد خواهد شد.
مشاهدهٔ جسم یک نوع اندازهگیری است که بر روی جسم صورت می گیردو بنابراین هر اندازه گیری حالت جسم را تغییر میدهد. اما این تغییر حالت در دنیای فیزیک کلاسیک قابل لمس نیست و می توان از آن چشم پوشید. اما در دنیای اتم و زیراتم این تغییر بسیار اهمیت دارد. چون انرژی منتقل شده از اندازهگیری میتواند تغییر اساسی در حالت اتم، الکترون و... به وجود آورد. بنابراین هر اندازهگیری روی اتمها یاالکترونها تغییری در یک ویژگی آن، مثلا مکان، به وجود میآورد. حالا فرض میکنیم که میخواهیم مکان یک اتم را مشخص کنیم. نخست باید روی آن اندازهگیری برای تشخیص مکان صورت گیرد. این اندازه گیری مکان قبلی الکترون را تغییر داده است. پس نمیتوان در یک لحظه هم اندازه گرفت و هم مکان دقیق الکترون را دانست. این مفهوم برای تمام ذرات در حوزهٔ کوانتوم صادق است. اندازه گیری روی یک سیستم، یک آشفتگی در آن سیستم به وجود میآورد و حالت سیستم را تغییر میدهد.
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 10:26AM
ادامه از بالا
چهارم: منظور از ارتباط مستقیم شیئ با اثرات چیست؟ آیا از کدام اثر مادی قابل آزمایش میخواهید تحقیق کنید که ساختمان زیبا ، مهندسی زبر دست داشته است؟ آیا از کدام بیتها و بایتهای دیجیتال مخابره شونده میخواهید محتوای نرم افزار راکب بر آن حامل ها را رد گیری کنید؟ آیا اگر احساسات انسانها را نداشتید با چه تکیه گاه صرفا مادی میخواستید از نظم و چینش ژنها به صفات و حالات ژنیتیکی پیببرید؟
اینها و ده ها مثال دیگر از این قبیل ، حاکی از این است که آثار و شواهدی که میگویید بسیار گسترده تر از برداشت محدود شماست.
اگر شما باز دوباره به تایپیک گذشته من که در مورد آگاهی نوشته بودم سری بزنید جواب سوال فوق داده شده است و به طور خلاصه و با اضافاتی بر آن داریم :
در برابر این توضیح این موضوع هم بصورت شفاف توضیح داده می شود که جزء ها خود حامل آگاهی هستند اما تعریف ما از آگاهی بدین نحو است که قبول جهان عینی و اشیاء و پدیده ها و قوانین آن به مثابه تنها سرچشمه معلومات و دانایی های ما، اساس تئوریک فلسفی شناخت است.
بر شالوده تجربه علمی و اجتماعی معتقدیم که:
· تنها سرچشمه معلومات بشری جهان عینی است
· این جهان عینی و پدیده ها و مناسبات و ماهیت ها و قوانین آن در مغز ما منعکس می شوند.
· این انعکاس بر پایه اشکال مختلف پراتیک صورت می گیرد.
· از این طریق ما قادر هستیم به درستی جهان را بشناسیم.
آگاهی (شناخت) عبارت است از روند بغرنج انعکاسی واقعیت عینی در شعور انسان ها که آن را «نزدیک شدن جاودانی و بی پایانی فکر به شیئی» نام نهاده اند.
منظور از ارتباط مستقیم شئی با اثراتش این است که اگر چیزی حاصلی از خود نداشته باشد یعنی فاقد پی گیری و شناخت و به طور عام حداقل بررسی اثرات بجا مانده از شئی در جهان واقع نباشد شما هیچ نتیجه علمی و منطقی برای وجود داشتن آن شئی در اختیار ندارید .
این ارتباط برای خدا نمی تواند فاقد خداقلهای ممکن و ناشناخته باشد زیرا خدا به نظر شما اصل همه جهان واقع است پس بدیهی است که اگر نتوانید اثرات خدا بر جهان واقع را نشان دهید حرف شما به مصاف گزاف گویی صرف است .
همانطور که انسان توانسته از کوچکترین اثرات ذرات بنیادین پرده برداری کرده و در جهت شناخت ان بر آید چگونه انتظار دارید که خدای به آن عظمت که شما برآن باورمندید حتی اثری به کوچکی اثرات ذرات بنیادین از خود بروز ندهد و نمود نداشته باشد؟
به نقل از کتاب ریچارد داوکینز :
آیا فرض وجود خدا چیزی را تبیین می کند ؟ نه ، خدا یک تبیین نیست بلکه شکست تبیین است ، شانه بالا انداختنی است و نمی دانم گفتنی است که در زرورق روحانیت و تعالیم دینی پیچیده شده است ، اگر کسی پای خدا رابرای تبيين چيزی به میان بکشد معمولا منظورش این است که هیچ سرنخی در دست ندارد پس راز را ناشی از آن وهم دست نیافتنی ناشناخته آسمان نشین می شمارد ، اگر بپرسید که منشاء فلان چیز چیست ؟ به ظن قوی یک پاسخ مبهم شبه فلسفی دریافت می کنید .از این قبیل که همواره موجود بوده و یا خارج از طبیعت بوده است که البته این هیچ چیزی را توضیح نمی دهد . فقط تخدیری است بر ذهن و اعتیادی است برای رهانی از نادانسته های ذهنی .
فيلسوفِ دانای علم ، دانيل دِنِت ، يادآور می شود که تکامل برخلاف يکی ازقديمی ترين ايده های ماست: " اين ايده که برای ايجاد يک چيز ساده ، يک چيز باهوش عظيم لازم است. من اين نظريه ی روبه زوال را نظريه ی آفرينش مینامم. شما هرگز نمی بينيد که يک نيزه ، نيزه ساز را بسازد. هرگزنمی بينيدکه يک نعل اسب ، نعلبند بسازد. هرگزنمی بينيدکه يک کوزه ،کوزه گربسازد. آنچه که کمک داروين به انديشه ی بشری راچنين انقلابی ساخته ، وچنين توان آگاهی افزايی به اوداده ، اين است که اوامکان فرآيندی راکشف کردکه چنين خلاف عادت مینمود.
من همواره ازخدا باورانی درشگفت بوده ام که نه تنها آگاهی شان به اين سان افزوده نشده ، بلکه ظاهرا ًازانتخاب طبيعی به وجدآمده اندوآنرا "طريق الاهی خلقت" شمرده اند. آنان دريافته اند که تکامل توسط انتخاب طبيعی، طريق بسيارساده وپاکيزه ای برای ايجاد جهانی سرشارازحيات است. اصلاً لازم نيست خداکاری کند. پيتراتکنيز ، درکتابی که ذکرشد ،
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 10:34AM
ادامه از بالا
اين خط فکری رادنبال میکندوبه اين نتيجه ی بيخدايانه میرساندکه خدای مفروض ، خدای تنبلی است که میخواهد برای انباشتن جهان ازحيات ، متقبل زحمت هرچه کمتری شود. خدای تنبل اتکينز حتی ازخدای دئيستی روشنگران قرن هجدهم ی تنبل تراست معنای واقعی کلمه راحت طلب ، بیخيال ، عاطل ، زايد ،وبی فايده. اتکينز ميزان کاری راکه خدای تنبل بايد انجام دهدگام به گام میکاهدتا اينکه سرانجام به هيچ میرسد: خداحتی لازم نيست که به خود ش زحمت وجود داشتن بدهد.
در اينجا ، به وضوح نکته ی هوشمندانه ی وودیآلنرابه خاطرمی آورم که میگفت : فکرنمی کنم اگرخدايی درکار
باشد ، موجود شرّی باشد. امابدترين چيزی که درباره اومیتوان گفت اين است که بگوييد اواصولاًيک موجود بيکاره است."
به مثاب همین موضوع من می گویم هر اتفاقی در دنیای ما منشایی این جهانی دارد و علت آلاهی نمی خواهد .
این عجله در بحث است ، در طول تاریخ ، فلاسفه الهی با دقت در نظم منطقی ، اقامه برهان میکردند
اقامه برهان فلاسفه الهی و دقت در نظم منطقی ، خود نشان از شکافهای عظیم نادانی و بی اطلاعی ایشان از علم را به خوبی نشان داده و برهانهای ایشان بطور کلی رد شده اند . می توانیم در این زمینه هم با همدیگر اختلاط کنیم.
همین قدر پسنده است که بدانیم با پیشرفت علم در طول تاریخ خدا از جایگاه مادی انسانی و زمینی رفته رفته به سوی اسمانها و اکنون به سوی خیالات در پرواز در آمده و هرانچه را که در گذشته تا کنون از نادانی بشر به او منسوب شده اکنون یکی پس از دیگری از او خلع ید می شود .
و شما هر چند برهان را نپذیرید ولی غیر از آن است که بگویید اساسا هیچ یک از راههای استدلال ممکن نیست
اتفاقا من برهان را می پذیرم و از همین سو است که برهانهائی را هم رد می کنم اما راه استدلال با موهومات هیچ پیشرفتی در فهم انسانی ندارد و استدلال شواهد و قرائن علمی و منطقی قوی می خواهد .
، فعلا من دو سؤال ساده ، در ارتباط با بحث کلی نه خصوص استدلال بر وجود خدا ، میکنم ،
شما به ظن من تا کنون هم جز سوال پیشرفت بیشتری هم نکرده اید .
اول: چه دلیلی داریم علمی شهودی ( غیر احساسی ) که از غیر راه استدلال حاصل شود وجود ندارد؟
جمله بندی شما در این سوال بسی گیج کننده و نا فهم است . اگر منظور شما این است که چه دلیل شهودی علمی داریم که از راه غیر استدلال نشان دهد خدا وجود ندارد ، اولا باید بدانید این به دوش آنان است که می گویند خدا وجود دارد یعنی مدعیان باید ثابت کنند و نه مخالف مدعیان ولی بنده عرض می کنم نگاه به پدیدهای عالم از جمله تکامل موجودات و بشر و نیز چگونگی شکل گیری حیات خود نشان از نبود خالقی در این مورد است.
طبیعتا راهی که شما و خداباوران طی می کنید برای اثبات وجود خدا راهی غیر استدلالی است تا آنان که بر نبودش سکه می زنند. و توجه داشته باشید که استدلال برپایه فرضهای موهومات و ناشناخته ها قابل پذیرش نیست و در نهایت برای ایجاد یک بحث علمی راهی جز استدلال علمی هم ندارید.
اما اثبات این جمله چگونه است؟ اگر خواستید در بحثهای آتی آنرا پی خواهم گرفت.
دوم: آیا راه های سه گانه که گفتید ، چهارمی برای آن محال است؟ یعنی مثلا واژه حدس که در منطق ارسطویی اقیانوسی را در خود جای داده و از بدیهیات به شمار آمده ، چگونه راهی است؟ حدس در علوم ریاضی و تجربی هنگامه ها به پا کرده است ، آیا کدامین راهی است که شماگفتید؟
و فعلا باید به پستهای اسبق شما بپردازیم تا نوبت به این بحث برسد
و الله الکافی
متاسفانه بنده باز متوجه نشده ام که منظور شما از راههای سه گانه که بنده گفته ام کدام بوده ؟ لطفا انها را برایم بنویسید تا بدانم که کجای مطلب مورد نظرتان بوده است .
اما در مورد حدس ، اگر نگاه شما تا به این حد ساده لوحانه است که حدس مبنای پیشرفت است پس بنده هم حدس می زنم اسب شاخ دار وجود دارد و شما اگر بگویی ندارد سخنی پرت گفته ای.
واقعیت اینجاست که حدس یا گمان زمانی به کار می اید و آن زمان در علم کاربرد دارد که همان شواهد و قرائن اثرات شئی گویای واقعیتی باشد که ما را دچار تردید در چگونگی اش کرده است .
اینجا این موضوع حدس و گمان نیست بلکه موضوع اصلی سعی و خطا ست . یعنی شما با فرض یا حدس چیزی به جلو می روی و آزمایشات و تحقیقات خود را به پیش می بری تا به مدد تئوریها و نظریات و تجارب آزمایشگاهی و یا همان سعی و خطا پی به اصالت موضوع ببرید.
در مورد خدا چه حدسی درست از آب درآمده که ما نمی دانیم ؟ اتفاقا تمامی حدسها به بطلان موضوع رای داده اند
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 11:11AM
ادامه از بالا
نقل قول از حسین م :
تعجب میکنم که مثلث را به عنوان یک شکل ریاضی ، واقعی ندانید ، یعنی میگویید ( به زبان برنامه نویسی) کلاس مثلث با نمونه آن که پیاده سازی بعدی میشود تفاوت ندارد؟ آیا کلاس مثلث یک امر غیر واقعی است؟ پس این همه قضایای مربوط به مثلث همگی فرض ذهنی است یا درک یک امر واقعی است؟ ( و بعدا در توضیح واقعی بودن تمام دستگاه های اصل موضوعی مثل هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی و غیر آن عرض خواهم کرد که مبنای فهم تفاوت وجود وصفی با وجود اشاری است ) نزد من واضح است که مثلث تجردی عقلانی ورای تمثّل ذهنی دارد و لذا بچه های دبستانی وقتی معلم کلمه مثلث را میگوید چون ضعیف در ادراک عقلانی آن هستند چاره ای ندارند در ذهنشان یک سه ضلعی تصویر کنند اما در دانشکده ریاضی دانشجویان بارها از استاد کلمه مثلث را میشوند و معنای آنرا درک میکنند بدون اینکه در ذهن خود یک سه ضلعی ترسیم کنند.
مثلث واقعی نیست زیرا انتزاع ذهن است و آنچه که انتزاعی و مجرد است حامل بعد نیست . ایا چیزی در واقعیت هست که بعد نداشته باشد ؟ مثلت در دنیای واقعی حضور ندارد بلکه تنها در ذهن ما وجود دارد و تنها چیزی که ما را به آن رهنمون می کند نما دهای مثلث گونه در دنیای ماست .
فضای مجازی حدی بین انتزاع و واقعیت است که میل حقیقی خود را در واقعیت ندارد بلکه بر اساس رابطه صفات و یا خصوصیات خود در دنیای واقعی حضور می یابد یعنی اگر کلاس مثلث را بر اساس سه اصل زبانهای برنامه نویشی شئی گرا تحلیل کنید تنها توصیفات و خصوصیات مثلث واقعی است و نه خود مثلث .
نقل قول از حسین م :
اما چه چیز این جهان خدایی است ولو فعلا بحث ما نیست ولی مراجعه کنید به مثالهای من در پست قبلی مثل ثابتهای بنیادین و دیدن قدرت نرم مهندس در کنار قدرت سخت آجر و سیمان و نظیر آن.
این هم پاسخ آن را به خوبی داده ام و اگر اغنا نشده اید می توانم مفصلا در مورد آن با یکدیگر صحبت کنیم .
ادامه به پائین
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 11:20AM
ادامه از بالا
نقل قول از حسین م :
مثلا من میگویم اگر خدا حذف شود نظم ثابتهای بنیادین هیچ توجیه منطقی ندارد ، ولو شما در این اشکال کنید اما به هر حال من شاهدی قابل بحث ارائه داده ام.
اگر فیزیکدانها هم مثل شما بیاندیشند هرگز تا به این حد هم نمی توانستند برسند زیرا همیشه یک کار را ما کرده ایم و آن این بوده که خدا را از پشت قضیه بداریم و ان وقت رخ داد ها را بررسی کنیم و تا اکنون خدا هم چاره ای نداشته جز آنکه مرتب عقب و عقب تر رود .
این تفکر شما همان برهان پرستش شکافهاست . در این اصل خداباوران شکافهای نادانی و جهل علمی خود را با وجود خدا پر می کنند هر چند با انجام چنین کاری چیزی عاید فهم انسانی نمی شود ولی در طول تاریخ انسان بارها و بارها از این برهان پیروی کرده است همچون شما .
اما دانشمندان ثابت کرده اند که این برهان تا چه حد غلط و حتی خطرناک است.
ریچارد داوکینز می گوید :
جستجو برای يافتن نمونه های خاصی ازپيچيدگی فرونکاستنی ، اساساً شيوه ای غيرعلمی
است ، يعنی نمونه ی خاصی ازنتيجه گيری برپايه ی جهل فعلی است. اين شيوه ، به منطق مغلوطِ "خدای شکافها" متوسل میشود. ديتري شبونهوفرِ الاهي دان نيز اين شيوه رامحکوم میکند . خلقت گرايان مشتاقانه در پی يافتن شکافی درمعرفت يا فهم کنونی ما هستند. اگريک شکاف ظاهری بيابند فرض میکنند که ناگزير خدا بايد آنرا پرکند. مايه ی نگرانی متألهان متجددی مانند بونهوفراين است که باپيشرفت علم ، شکاف هاتنگترمی شوند،وبه تدريج ديگرکاری برای خداو جايی برای مخفی شدن خدا باقی نمی ماند. اما مايه ی نگرانی دانشمندان چيزديگری است. اذعان به نادانی خود ، وحتی ابرازمسرت ازنادانی ، بخش ذاتی فعاليت علمی وچالشی برای فتوحات آتی است. چنان که دوستم مَتريدلی نوشته است، "اغلب دانشمندان ازآنچه که تاکنون کشف شده خسته شده اند. نادانسته هاست که آنهاراپيش میراند."عارفان ، راز را می ستايند ومیخواهند همچنان رازباقی بماند . اما دانشمندان راز رابه دليلی ديگرمی ستايند:
رازکاری به دستشان میدهد. به بيان عام تر، يکی از اثرات حقيقتا ًمخرّب دين اين است که تعليم میدهد بايد از جهل خود خرسند بود.
نقل قول از حسین م :
من بعض عبارات شما را چندین مرتبه میخوانم تا نفهمیده حرفی نزنم و گاهی چند فقره را که تایپ کرده ام حذف میکنم ، و از شما هم توقع دارم عجله نکنید و به عباراتی که نوشتم عنایت کنید تا بحث منسجم و روشن پیش برود.
حتما و با کمال مسرت متشکرم
Democracy
Tuesday 20 May 2008, 01:21PM
در مورد موضوع اصلی:
فرض کنیم مدرسه s از 4 کلاس a,b,c,d تشکیل شده است.
s={a,b,c,d
a وجود دارد
b وجود دارد
c وجود دارد
d وجود دارد
s وجود دارد
امّا مجموعه توانی s وجود ندارد.
مجموعه P(s) یا مجموعه توانی S به شرح زیر است :
P(s) = {a,b,c,d,ab,ac,ad,bc,bd,cd,s,abc,abd,acd,bcd,Ф}
حال ببینیم این مجموعه وجود دارد یا خیر :
a,b,c,d هر کدام نماد وجود یک کلاس به تنهایی هستند .
ab,ac,ad,bc,cd هرکدام نماد وجود جفت کلاس در کنار هم هستند .
مثلا ab یعنی هر دو کلاس a و b موجودند .
S می دانیم که مجموعه S هم موجود است .
abc,abd,acd,bcd هر کدام نشان دهنده این است که سه کلاس در کنار هم موجودند .
Ф نشان دهنده این است که هیچ کلاسی قبلا موجود نبوده (به یقین قبل از ساخت مدرسه )و می تواند در آینده هم موجود نباشد(مدرسه تخریب شود).
همه این اجزا به واقع موجودند پس P(s) وجود دارد.
hosyn
Tuesday 20 May 2008, 04:22PM
بسمه تعالی
شما به ظن من تا کنون هم جز سوال پیشرفت بیشتری هم نکرده اید
واقعش این است که از سؤال هدفی دارم ، چون با تجربه ای که دارم افرادی که دست دوم بحث میکنند بحث با آنها به نتیجه نمیرسد ، چون خود نمیدانند چه نوشته اند و لذا جواب هم که میدهند پایبند تطابق جواب با سؤال نیستند و مصداق آن گفته معروف است که نعم الجواب الکلام بعد الکلام ، چه خوب جوابی است که سخنی پس از سخن قبلی بگویی
من تا کنون حسن ظن به شما دارم ولی یک عبارتی بعد از همین عبارت بالا آورده اید که من را به شک انداخت ، گفتید:
متاسفانه بنده باز متوجه نشده ام که منظور شما از راههای سه گانه که بنده گفته ام کدام بوده ؟ لطفا انها را برایم بنویسید تا بدانم که کجای مطلب مورد نظرتان بوده است .
آخر عزیز این واضح است که منظور من همین سه راه قیاس و استقراء و تمثیل بود که خود شما چقدر برای آن قلم فرسایی کردید و احتمال ندادید که بنده از کسانی باشم که چندین سال منطق تدریس کرده ام
عجیب تر اینکه من اصطلاح رائج دو هزارساله حدس در منطق ارسطو را میگویم و شما میگویید:
اما در مورد حدس ، اگر نگاه شما تا به این حد ساده لوحانه است که حدس مبنای پیشرفت است پس بنده هم حدس می زنم اسب شاخ دار وجود دارد و شما اگر بگویی ندارد سخنی پرت گفته ای.
این نشان از این میدهد که اصلا نمیدانید حدس اصطلاحی که منطقیین آنرا جزء بدیهیات میدانند چیست
به هر حال اگر میخواهید بحث ادامه پیدا کند من کوتاه مینویسم و شما هم کوتاه بنویسید ، مفصل نویسی آفت بحث است و خوانندگان هم بیشتر میفهمند که چه شد؟ اگر میخواهید پیروز بحث با شعارهای قدیم و جدید بیخدایی باشید من همین الان یک سند محضری به شما میدهم که پیروز شما هستید اما اگر میخواهید قدم به قدم به ما چیزی بفهمانید باید جواب کوتاه بدهید و مطالب علمی را بسط ندهید و فرض کنید من آنها را میدانم یا اگر نمیدانم زحمت آنرا به خود میدهم و تحقیق میکنم تا بدانم
چون سخن را جای بسیار خوبی بردید یعنی تفاوت حقیقت با واقعیت که کمک شایانی به فهم تفاوت وجود وصفی با وجود اشاری میکند ، و در ادامه کلام تصریح کردید که منظوز شما از واقعیت مادیات است:
حقیقتهای هستند که واقعیت ندارند یعنی مثلا عدد 2 حقیقت است اما در واقع چیزی از آن موجود نیست .حقیقتهای نا ممکن(نا واقعی یا غیر واقعی) ریشه در نیستیهای دنیای واقعی دارند در حالی که واقعیتها ریشه در هستی ها دارند.
......
این موضوع که خدا حقیقتی است فرا واقعیات ، بدون شک و بدون مقدمه اثباتی است از این واقعیت که خدا حقیقتی از ناممکن ها (غیر واقعی ها) است که وجود ندارند بلکه تنها در نیستی ها ممکن هستند یعنی حقیقتی است بدون هیچ اشتراک با واقعیت زیرا اگر چنین باشد خدا صاحب اشتراکی با واقعیات (مادیات) می شود و می دانیم که خدا مادی نیست و طبیعی است که نیستی هم وجود نیست از این رو این موضوع با موجودیت خدا در هستی در تناقض است .
پس به طور صریح بگویید آیا عدد 2 که میگویید «حقیقت است اما در واقع چیزی از آن موجود نیست» آیا ذهن حقیقتی را فرض میکند یا حقیقتی را درک میکند؟
مجددا خواهش میکنم پاسخ را بسیار کوتاه بدهید تا بحث به حالت کپسولیشن پبش برود
و الله الکافی
hosyn
Tuesday 20 May 2008, 09:30PM
بسمه تعالی
بعضی وقتها کنار هم گذاشتن دو عبارت خیلی جالب است ، یکی از آن موارد این دو عبارت است:
حقیقتهای هستند که واقعیت ندارند یعنی مثلا عدد 2 حقیقت است اما در واقع چیزی از آن موجود نیست .حقیقتهای نا ممکن(نا واقعی یا غیر واقعی) ریشه در نیستیهای دنیای واقعی دارند در حالی که واقعیتها ریشه در هستی ها دارند.
مجموعه P(s) یا مجموعه توانی S به شرح زیر است :
P(s) = {a,b,c,d,ab,ac,ad,bc,bd,cd,s,abc,abd,acd,bcd,Ф}
حال ببینیم این مجموعه وجود دارد یا خیر :
a,b,c,d هر کدام نماد وجود یک کلاس به تنهایی هستند .
ab,ac,ad,bc,cd هرکدام نماد وجود جفت کلاس در کنار هم هستند .
مثلا ab یعنی هر دو کلاس a و b موجودند .
S می دانیم که مجموعه S هم موجود است .
abc,abd,acd,bcd هر کدام نشان دهنده این است که سه کلاس در کنار هم موجودند .
Ф نشان دهنده این است که هیچ کلاسی قبلا موجود نبوده (به یقین قبل از ساخت مدرسه )و می تواند در آینده هم موجود نباشد(مدرسه تخریب شود).
همه این اجزا به واقع موجودند پس P(s) وجود دارد.
و الله الکافی
Democracy
Wednesday 21 May 2008, 05:47PM
...
من تا کنون حسن ظن به شما دارم ولی یک عبارتی بعد از همین عبارت بالا آورده اید که من را به شک انداخت ، گفتید:
آخر عزیز این واضح است که منظور من همین سه راه قیاس و استقراء و تمثیل بود که خود شما چقدر برای آن قلم فرسایی کردید و احتمال ندادید که بنده از کسانی باشم که چندین سال منطق تدریس کرده ام.
از آنجا که خود گفته ای اگر ندانم چیزی ... بگردم پی چیزی ... این سه روشی بود که شما بر آن وارد بحث با بنده شدید در استدلالهای خودتان . ایا کپی پیست کنم باز مطالب شما را . پس روشهای خودرا منسوب به من نکنید . اینها همه ردی بود از برای سخن شما در گفتمانهای سابق.
عجیب تر اینکه من اصطلاح رائج دو هزارساله حدس در منطق ارسطو را میگویم و شما میگویید:
این نشان از این میدهد که اصلا نمیدانید حدس اصطلاحی که منطقیین آنرا جزء بدیهیات میدانند چیست
من در تایپیکهای سابق هم گفته ام ندانستن عیب نیست ، دانائی خرافه عیب است . شما استادید .... شما که خوب شاگرد سقراط و ارسطوئید با منطق دیالکتیک تان به جای سوال بفرمائید . من نه سندی می خواهم و نه به دنیال پیروزی و شکستی از این گفتمانم اما یک چیز را خوب می دانم و آن اینکه از مباحثت با شما لذتی دو چندان می برم و از پاسخهای شما بسیار خرسندم .
چون سخن را جای بسیار خوبی بردید یعنی تفاوت حقیقت با واقعیت که کمک شایانی به فهم تفاوت وجود وصفی با وجود اشاری میکند ، و در ادامه کلام تصریح کردید که منظوز شما از واقعیت مادیات است:
دقیقا و منظور من هم همین است که واقعیات در اینجا مادیات است ... شک نکنید اما در این گام ریاضی فیزیکی من خوب فکر کنید که چرا و منطق من چرا چنین می گوید این بار توضیح نمی دهم تا حس منطق استادی شما را هم محکی زده باشم.هر چه باشد شما از منطقیون هستید و من از شاگردان علوم نظری .
پس به طور صریح بگویید آیا عدد 2 که میگویید «حقیقت است اما در واقع چیزی از آن موجود نیست» آیا ذهن حقیقتی را فرض میکند یا حقیقتی را درک میکند؟
سوال شما همچون سوالات سابق شما همان منطق دو ارزشی را دارد و این بار بکلی هم غلط است .
ذهن نه حقیقتی را فرض می کند و نه حقیقتی را درک ... ذهن تنها حقایق را می سازد .
مجددا خواهش میکنم پاسخ را بسیار کوتاه بدهید تا بحث به حالت کپسولیشن پبش برود
و الله الکافی
enclosed in a capsule
محب110
Wednesday 21 May 2008, 07:55PM
مجموعه P(s) یا مجموعه توانی S به شرح زیر است :
P(s) = {a,b,c,d,ab,ac,ad,bc,bd,cd,s,abc,abd,acd,bcd,Ф}
حال ببینیم این مجموعه وجود دارد یا خیر :
a,b,c,d هر کدام نماد وجود یک کلاس به تنهایی هستند .
ab,ac,ad,bc,cd هرکدام نماد وجود جفت کلاس در کنار هم هستند .
مثلا ab یعنی هر دو کلاس a و b موجودند .
S می دانیم که مجموعه S هم موجود است .
abc,abd,acd,bcd هر کدام نشان دهنده این است که سه کلاس در کنار هم موجودند .
Ф نشان دهنده این است که هیچ کلاسی قبلا موجود نبوده (به یقین قبل از ساخت مدرسه )و می تواند در آینده هم موجود نباشد(مدرسه تخریب شود).
همه این اجزا به واقع موجودند پس P(s) وجود دارد.
با سلام
باید توجه داشت که وقتی میگوییم مجموعه توانی s وجود دارد، یعنی تمام اعضای آن در آن واحد و در کنار هم وجود دارد. امّا می بینیم که چنین چیزی امکان ندارد زیرا برای تحقّق این امر باید هر یک از کلاس ها چهار هویّت مجزا و جداگانه داشته باشند.در حالی که محال است.
مثلا کلاس a فقط میتواند تنها در یکی از چهار عضو a,ab,ac,abc وجود داشته باشد. و در صورت حضور در یکی از آنها در دیگر اعضا وجود ندارد.پس p(s وجود ندارد.
شاید گفته شود که وقتی a در یکی وجود داشته باشد مانند این است که در بقیه نیز موجود است. امّا باید توجّه کرد که در صورت قبول این فرض، به طور ضمنی برابر بودن دو مجموعه s و p(s را نیز پذیرفته ایم. یعنی p(s از s بزرگتر نیست.
hosyn
Thursday 22 May 2008, 12:36AM
بسمه تعالی
هرچند از سخنان سابق شما درد دل و گلایه دارم اما اگر تکرار نشود فراموش میکنم و بهتر است همان بحث سؤال و جواب کوتاه خود را ادامه دهیم لکن قبل از آن یک تذکر عرض کنم ، گفتید:
سوال شما همچون سوالات سابق شما همان منطق دو ارزشی را دارد و این بار بکلی هم غلط است .
چند بار کنایه یا تصریح به منطق دو ارزشی در مبنای من یا منطق فازی و عنوان وبلاگ من داشتید ، اگر حوصله کنم بعدا توضیح میدهم و آنها هم که با منطق قدیم و جدید آشنایی دارند جایگاه گفته شما برای آنها واضح است ، در هر حال منطق دو ارزشی منطق صحیح و غلط است و اگر کسی بپرسد این شکل مثلث است یا مربع؟ و شما جواب دهید هیچکدام بلکه دایره است ، این سؤال و جواب دو گزینه ای یا چند گزینه ای، مسأله اینکه حقیقت یک شکل از نظر هندسی دو ارزشی است یا چند ارزشی را تغییر نمیدهد ، و لذا من که سؤال کردم ذهن حقیقت را فرض میکند یا درک میکند؟ شما میتوانید گزینه سومی را جواب دهید و این ربطی به انواع منطق ها ندارد ، اما اگر سؤال میکردم آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟ طبق منطق دو ارزشی چاره ای نداشتید یکی را انتخاب کنید.
ذهن نه حقیقتی را فرض می کند و نه حقیقتی را درک ... ذهن تنها حقایق را می سازد .
1- آیا میپذیرید که اگر فرض بگیریم ذهنی که سازنده حقائق است نباشد حقائقی هم نخواهیم داشت؟
2- آیا ذهن دو نفر میتواند یک حقیقت را دو گونه بسازد؟ بخصوص اگر فرض بگیریم این دو نفر از دو نوع مخ متفاوت بهره بگیرند.
3- میدانیم مجموعه اعداد اول نامتناهی است ، آیا این یک حقیقت است یا واقعیت؟
مجددا خواهش میکنم جوابها بسیار کوتاه باشد.
و الله الکافی
Democracy
Thursday 22 May 2008, 12:51PM
با سلام
باید توجه داشت که وقتی میگوییم مجموعه توانی s وجود دارد، یعنی تمام اعضای آن در آن واحد و در کنار هم وجود دارد. امّا می بینیم که چنین چیزی امکان ندارد زیرا برای تحقّق این امر باید هر یک از کلاس ها چهار هویّت مجزا و جداگانه داشته باشند.در حالی که محال است.
مثلا کلاس a فقط میتواند تنها در یکی از چهار عضو a,ab,ac,abc وجود داشته باشد. و در صورت حضور در یکی از آنها در دیگر اعضا وجود ندارد.پس p(s وجود ندارد.
شاید گفته شود که وقتی a در یکی وجود داشته باشد مانند این است که در بقیه نیز موجود است. امّا باید توجّه کرد که در صورت قبول این فرض، به طور ضمنی برابر بودن دو مجموعه s و p(s را نیز پذیرفته ایم. یعنی p(s از s بزرگتر نیست.
درود
متاسفانه اطلاعات شما از مجموعه و دستگاه طبیعی مجموعه ها در حد اطلاعات عمومی و با اشتباهات رایج در این زمینه نمود کرده است . چرا ؟
زیرا شما گفته اید :
شاید گفته شود که وقتی a در یکیوجود داشته باشد مانند این است که در بقیه نیز موجود است. امّا باید توجّه کرد کهدر صورت قبول این فرض، به طور ضمنی برابر بودن دو مجموعه s و p(s را نیز پذیرفتهایم. یعنی p(s از s بزرگتر نیست.
1- اصل موضوع گسترش (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D9%84_%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9_%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4): دو مجموعه با هم برابرند اگر و فقط اگر اعضایشان یکسان باشد.
P(s) در هر حالتی شامل اعضائی است که s حاوی آن اعضا نیست . (اشتباه شماره 1)
· 2-اصل موضوع اجتماع (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D9%84_%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9): برای هر دسته دلخواه از مجموعهها، مجموعهای وجود دارد که شامل عناصری است که به حداقل یکی از مجموعههای دسته مفروض تعلق دارند.
· P(s) شامل مجموعه های است که زیر مجموعه مجموعه S هستند و این به این معنی است که شما در آن واحد می توانید از مجموعه S هر زیر گروهی را که شامل اشتراکی از عضوهای هم باشند انتخاب کنید.(اشتباه شماره 2)
شما باز گفته اید :
باید توجه داشت که وقتی میگوییم مجموعه توانی s وجود دارد، یعنی تمام اعضای آن در آن واحد و در کنار هم وجود دارد. امّا می بینیم که چنین چیزی امکان ندارد زیرا برای تحقّق این امر باید هر یک از کلاس ها چهار هویّت مجزا و جداگانه داشته باشند.در حالی که محال است.
اتفاقا تمامی اعضا در مجموعه های متفاوت و مجزا در آن واحد در کنار هم موجودند زیرا :
· 1-اصل موضوع تصریح (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D9%84_%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9_%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%AD): به ازای هر مجموعه A و گزاره نمای (P(x، زیرمجموعهای از A وجود دارد که دقیقاً شامل عناصری از A است که در (P(x صدق میکنند.
P(x) در P(s) خاصیتی است که از مجموعه S برای همه زیر مجموعه هایش صادق است و وجود این خاصیت وجود هر زیرمجموعه سره را هم ثابت می کند.(اشتباه شماره 3)
· اصل موضوع زوج سازی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D9%84_%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9_%D8%B2%D9%88%D8%AC_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C): اگر A و B دو مجموعه باشند، مجموعهای چون C شامل دو مجوعه A و B وجود دارد، یا به بیانی دیگر {A,B} نیز یک مجموعهاست.
به این بیان و با گرفتن این اصل اگر هر دو مجموعه A و B چه شامل عضوی مشترک باشند و چه نباشند اعضای ایشان در مجموعه C وجود خواهد داشت و در کنار هم صدق می کنند .(اشتباه شماره 4 ) .
و اینکه باز گفته اید :
مثلا کلاس a فقط میتواند تنها در یکی از چهار عضو a,ab,ac,abc وجود داشته باشد. و در صورت حضور در یکی از آنها در دیگر اعضا وجود ندارد.پس p(s وجود ندارد.
متاسفانه شما تعریف عضویت را هم نمی دانید و ظاهرا بدین فرض اصول موضوعات ZFC را رد کرده اید .
متن خود را برای انجمن ریاضات آمریکا (http://www.ams.org/)بفرستید شاید به عنوان نابغه رد دستگاه ZFC شناخته شوید. و ما را هم نسیبی رسد بدین سبب
اما یک شوخی با استدلالهای شما .
آفرينش جهان شگفت انگيزترين دستاورد قابل تصور است
شايستگی يک دستاورد ، حاصل الف :کيفيت درونی آن و ب : توانايی آفريننده ی آن است
هرچه ناتوانی يا معلوليت آفريننده ای بيشتر باشد ، دستاورد او شگفت انگيزتر است
سهمگين ترين معلوليت برای يک آفريننده ، عدم وجود او میباشد .
بنابراين ، اگرفرض کنيم که جهان محصول يک آفريننده ی موجود است ، میتوانيم آفريننده ی بزرگتری را تصورکنيم ، که درعين عدم وجود ، همه چيز را آفريده باشد
پس خدای موجود نمیتواند بزرگترين خدای قابل تصور باشد ، زيرا هنوز خدايی متعالی تر و شگفت انگيزتر هست که وجود ندارد لذا ، خداوجودندارد
بدرود
Democracy
Thursday 22 May 2008, 01:04PM
بسمه تعالی
هرچند از سخنان سابق شما درد دل و گلایه دارم اما اگر تکرار نشود فراموش میکنم و بهتر است همان بحث سؤال و جواب کوتاه خود را ادامه دهیم لکن قبل از آن یک تذکر عرض کنم ، گفتید:
چند بار کنایه یا تصریح به منطق دو ارزشی در مبنای من یا منطق فازی و عنوان وبلاگ من داشتید ، اگر حوصله کنم بعدا توضیح میدهم و آنها هم که با منطق قدیم و جدید آشنایی دارند جایگاه گفته شما برای آنها واضح است ، در هر حال منطق دو ارزشی منطق صحیح و غلط است و اگر کسی بپرسد این شکل مثلث است یا مربع؟ و شما جواب دهید هیچکدام بلکه دایره است ، این سؤال و جواب دو گزینه ای یا چند گزینه ای، مسأله اینکه حقیقت یک شکل از نظر هندسی دو ارزشی است یا چند ارزشی را تغییر نمیدهد ، و لذا من که سؤال کردم ذهن حقیقت را فرض میکند یا درک میکند؟ شما میتوانید گزینه سومی را جواب دهید و این ربطی به انواع منطق ها ندارد ، اما اگر سؤال میکردم آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟ طبق منطق دو ارزشی چاره ای نداشتید یکی را انتخاب کنید.
اتفاقا هم گفتمان عزیز جملات من نه کنایه است و نه تصریح به منطق بلکه تنها تعریف این نوع بیان به گونه درست و علمی آن است و من تعجب می کنم که شما چگونه 30 سال منطق درس می داده اید اما با تعریف درست منطق دو ارزشی مشکل دارید .
به طور کلی منطقی که امروزه رواج دارد، منطقی بر پایه های منطق ارسطویی و دو ارزشی است که به مرور تکامل یافته است. از پایه های این منطق قانون طرد شق وسط (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D8%B1%D8%AF_%D8%B4%D9%82_%D9%88%D8%B3%D8%B7&action=edit&redlink=1) می باشد. این قانون از مشخصات منطق دو ارزشی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%AF%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C&action=edit&redlink=1) است و بیان می کند که گزاره ی ما هر چه باشد یا درست است یا نادرست و به بیانی دیگر یا گزاره ی ما درست است یا نقیض آن درست است. این اصل تا به امروز اساس حل بسیاری از مسائل به ویژه حل به روش برهان خلف (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D9%84%D9%81) بوده است اما با این وجود، بحث ها و جنجال های بسیاری در رابطه با ناکافی بودن این منطق وجود دارد. به عقیده ی بعضی از منطق شناسان و ریاضیدانان مکتب شهودی همچون براوئر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A4%D8%B1&action=edit&redlink=1)،هیتینگ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%87%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF&action=edit&redlink=1) و بیشاپ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%BE&action=edit&redlink=1) نتیجه گرفتن وجود یک چیز تنها به این دلیل که وجود نداشتن آن ممکن نیست کافی نیست.
بر اساس مطلب بالا جمله شما "آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟ " زمانی بر پایه منطق دو ارزشی است که پرسش شونده جواب دهد خیر ذهن حقیقت را فرض نمی کند . اما آیا این تنها راه برای پرسش شونده است.
اگر پرسش شونده بگوید خیر ذهن حقیقت را می سازد . آیا شما می توانید بگوید چرا پرسش شونده دو ارزشی جواب نداد .
این نشان می دهد که جمله فوق بیش از دو انتخاب برای پرسش شونده فراهم می کند و نه تنها دو انتخاب .پس من چاره ای بیش از نظر شما در روی خود دارم .
از اینجا اگر بنده هم گفته ام جملات شما دوارزشی است برای همین نکته بوده که اولا شما به صفر و یک معتقدید و لی من به بیش از آن . و انتظار شما از سوالاتان همان دو قسم یا این جمله از سوال و یا آن جمله از سوال را انتخاب کن است و منظور شما از سوالات دو قسمی تان قطعا قسمی سومی و یا دیگر نبوده والا آن قسم را هم ذکر می کردید که این یعنی همان دوارزشی اندیشیدن در جملات شما یا شاید بهتر است بگویم دو بعدی اندیشیدن شما تا شما را هم نیازرده باشم .
1- آیا میپذیرید که اگر فرض بگیریم ذهنی که سازنده حقائق است نباشد حقائقی هم نخواهیم داشت؟
2- آیا ذهن دو نفر میتواند یک حقیقت را دو گونه بسازد؟ بخصوص اگر فرض بگیریم این دو نفر از دو نوع مخ متفاوت بهره بگیرند.
3- میدانیم مجموعه اعداد اول نامتناهی است ، آیا این یک حقیقت است یا واقعیت؟
مجددا خواهش میکنم جوابها بسیار کوتاه باشد.
و الله الکافی
ببینید من واقعا قصد هیچ کنابه زدن و یا آزار ادبی شما را ندارم اما این تقصیر از سوی من نیست زیرا آن زمان که جملات شما را می خوانم در تعجب عجیبی می مانم که چرا اینهمه سادگی برای شما به این پیچیدگی است .
برای جمله اول شما ابتدا تمثیلی از خود منطق دو ارزشی می زنم :
تعریف در منطق
با آن که با استفاده از منطق می توان بسیاری از چیزها را تعریف کرد و بسیاری از تعاریف را اثبات کرد اما تمامی اساس منطق بدون تعریف و زیر سئوال است، شاید دلیلش این باشد که منطق بر اساس فکر آدمی بناشده و ما انسان ها درباره ی پدیده های غیر از فکر خود می توانیم تفکر کنیم زیرا که تفکر کردن درباره تفکر کردن بی معنا و مفهوم است و ما را وارد دور می کند که باطل است.
حقیقت اینجاست که سوال شما همان دور باطل است .
اما استدلال من چیز دیگری است و آن این است که ذهن حقایق را می سازد اما این ساخت به معنای برون سازی حقایق خارج از ذهن نیست بلکه درون سازی حقایق توسط ذهن است .
شاید بپرسید یعنی اینکه حقایق خارج از ذهن وجود دارند و من می گویم اگر خارج از ذهن وجود داشته باشند فقط واقعیت هستند .
این حد مرز و اشتراک حقیقت و واقعیت است که ذهن حقایق را می سازد تا با ساز و کار واقعیت آشنا شود .
حال پرسش دیگر و مهمتر این است که چرا ذهن حقایقی که واقعیت نیستند را هم می سازد(هر چند این جمله مطلوب ذهن من نیست ولی زبان فارسی فقط چنین ادبیاتی دارد) و جواب این است که ذهن به ماهیت انتزاعی و مجردی خود چنین خصلتی را هم دارد اما آنچه مسلم است این انتزاع و تجرد نه مبدا که نهایت انباشت اطلاعات و حاصل واقعیت است . با این توضیح جواب سوال دوم شما بلی است . همانطور که ذهن انسان جهان را آنطور که ذهن مورچه می پندارد نمی بیند(شاید بهتر می بود بجای ذهن از آگاهی استفاده می کردم ولی مشخصا ذهن و اگاهی یکی هم نیستند) . اما هر دو ساز و کار خود را در جهان واقع انجام می دهند.
و برای سوال سوم شما نه حقیقت است و نه واقعیت بلکه رابطه حقیقت و واقعیت است . این جمله " مجموعه اعداد اول نامتناهی است " یک گزاره است که استنتاج یا استخراج نتیجه کردن از مقدمات حقیقت و واقعیت است .
حالا اگر آزرده نشوید می خواهم منطق دیالکتیک سقراط را هم به شما منسوب کنم و بگویم که سقراط هم هر کجا که نمی توانست پاسخی دهد سوال می کرد .
بدرود تا درودی دیگر
hosyn
Thursday 22 May 2008, 05:52PM
بسمه تعالی
و برای سوال سوم شما نه حقیقت است و نه واقعیت بلکه رابطه حقیقت و واقعیت است . این جمله " مجموعه اعداد اول نامتناهی است " یک گزاره است که استنتاج یا استخراج نتیجه کردن از مقدمات حقیقت و واقعیت است .
من به سهم خود واقعیت را آنگونه که شما معنی کردید در مقدمات نمیبینم ، لذا خواهش میکنم هر کدام از حقیقت و واقعیت را در این گزاره که میگویید رابطه بین حقیقت و واقعیت است را بیان کنید ، و برای طرفین این رابطه یک مثال بزنید.
و برای من جالب است که بفرمایید رابطه بین حقیقت و واقعیت آیا یک حقیقت است یا واقعیت؟ موجود است یا معدوم؟ یا ؟
و الله الکافی
hosyn
Thursday 22 May 2008, 09:56PM
بسمه تعالی
هر چند پرداختن به مسائل جنبی را مضرّ به سر رسیدن یک بحث بیطرف میدانم اما من را مجبور میکنید بین پرانتز یک نکته را تذکر دهم ، گفتید:
حالا اگر آزرده نشوید می خواهم منطق دیالکتیک سقراط را هم به شما منسوب کنم و بگویم که سقراط هم هر کجا که نمی توانست پاسخی دهد سوال می کرد
اولا شما همان روز اول بی انصافی آشکار در حق من کردید و به عبارت واضح من نسبت دادید که میگوید باید خدا را بدون منطق و دلیل بپذیرید.
ثانیا بی انصافی الآن شما این است که میگویید سقراط هر کجا پاسخی نداشت سؤال میکرد ، این گونه سؤال کردن سؤال کور است برای فرار یا واگذار کردن تحقیق به طرف مقابل ، اما از اول تا کنون چند بار تکرار کردم که مقصود من از این مناظره تبیین مبانی خاصی است که در مقاله با خدایی گام به گام مطرح کرده ام و سؤالات من طبق استراتژی است که برای تبیین حرفی که از قبل زده ام به کار میگیرم و هر کس میتواند مقاله من را و آنچه ادعای اثبات آنرا دارم مراجعه کند و ببیند که من مطالب متعددی را پایه ریزی کردم و دو تا از مهمترین آنها مسأله نحوه ظهور معنی و دیگری تفاوت وجود وصفی با اشاری است ، و در چند پست قبلی هم که شروع به سؤال کردم تذکر دادم که حرف را جای خوبی بردید که میتوانم از آن برای تبیین تفاوت وجود وصفی با اشاری استفاده کنم.
بدانید زمان اینکه بدون دقت حرف بزنیم گذشته ، حرفهای ما زیر ذره بین است ، نمیشود از این طرف و آن طرف مطلب جمع کنیم یا درس را درست نخوانده باشیم و وارد گود شویم و بر اهل فن معلوم نشود که چه کاره ایم.
به هر استاد خالی الذهن این عبارت شما را نشان دهند میگوید گوینده فرق بین چند گزینه در یک منطق با دو یا چند ارزش در یک منطق را نگذاشته است:
بر اساس مطلب بالا جمله شما "آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟ " زمانی بر پایه منطق دو ارزشی است که پرسش شونده جواب دهد خیر ذهن حقیقت را فرض نمی کند . اما آیا این تنها راه برای پرسش شونده است.
اگر پرسش شونده بگوید خیر ذهن حقیقت را می سازد . آیا شما می توانید بگوید چرا پرسش شونده دو ارزشی جواب نداد .
وقتی پرسش شونده جواب میدهد "خیر ذهن حقیقت را میسازد" ، او از منطق دو ارزشی خارج نشده است چون کلمه "خیر" یعنی قضیه "ذهن حقیقت را فرض میکند" کاذب است و سپس قضیه جدیدی را به عنوان دو ارزشی مطرح میکند که "ذهن حقیقت را میسازد" که یا صحیح است یا غلط ،، اما اگر پرسش شونده در جواب از سؤال "آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟" بگوید "نه فرض میکند و نه فرض نمیکند" وارد در منطق سه ارزشی شده است ، و اگر جواب دهد 30% فرض میکند و 70% فرض نمیکند وارد در منطق بینهایت ارزشی شده است.
من به اندازه ذهن ناتوان خود و اطلاعات اندک ، چنین گمان میکنم که بسیار در کلمات شما از این مخلوط کاریها هست ، مثلا نمیدانم میخواهید بچه گول بزنید یا واقعا نمیدانید ، گفتید:
منظور از کافی آن است که نشان دهنده نوع ارتباط حقیقت و واقعیت است . در بالا اشاره کردم که ما ارتباط را می یابیم مثلا می دانیم که خط از اتصال نقاط تشکیل شده اند پس اتصال نقاط یعنی رابطه بین خط و نقطه اما کافی نیست تا زمانی که نشان ندهیم نوع ارتباط واقعی است یعنی مادی هم هست . در اینجا نوع ارتباط از نوع پیوستگی است و در دنیای واقعی پیوستگی حقیقی است و بدیهی .
اگر در بدیهی بودن آن شک دارید قلمی بردارید و بر روی کاغذ خطی رسم کنید حال سعی کنید خطی که از بی نهایت نقطه روبروی شما تشکیل شده را به اجزاء دیگر تقسیم کنید .
آیا می توانید این اتصال پیوسته را از بین ببرید؟
شما اگر تا ابد این تکه خط را هم به اجزاء کوچکتر تقسیم کنید هرگز به نقطه نخواهید رسید بلکه هر جزء خود خطی است از باز بی نهایت نقطه .
اتصال پیوسته ، نقطهِ حقیقی ِغیر واقعی ِ انتزاعی ِ ذهن ما را مبدل به خطی واقعی و مادی کرد. بطور عام تمامی علم بر پایه همین اساس محکم شکل گرفته و به جلو می رود.
میگویید "اگر در بدیهی بودن آن شک دارید قلمی بردارید و..."، یعنی شما در واقع مادی بینهایت نقطه ایجاد کردید؟ پس ذیمقراطیس در مقابل ارسطو چه میگفت؟ امروزه هم پیوستگی در فیزیک پیچیدگی خاص خود را دارد.
آیا میدانید حتی هندسه دانان برای پر کردن شکاف برهان اقلیدس در رسم مثلث متساوی الاضلاع که میگوید از تقاطع دو دایره نقطه پدید میآید چاره ای نداشتند که بنداشت پیوستگی را اضافه کنند؟ کجایید شما؟؟
و الله الکافی
محب110
Saturday 24 May 2008, 01:31PM
متن خود را برای انجمن ریاضات آمریکا (http://www.ams.org/)بفرستید شاید به عنوان نابغه رد دستگاه ZFC شناخته شوید. و ما را هم نسیبی رسد بدین سبب
امام خمینی(ره) در مقدمه کتابی که در 40 سالگی نوشته، آورده است: علمی را که ایمان نیاورد حجاب اکبر می دانم.
امّا برای اینکه شما برای اینکه از درگیری با اصول موضوعه و غرق شدن در تناقضات رهایی یابید دوباره به ساده ترین زبان حرف خود را تکرار میکنم.
a دیده میشود و وجود دارد
b دیده میشود و وجود دارد
c دیده میشود و وجود دارد
d دیده میشود و وجود دارد
s دیده میشود و وجود دارد
p(s وجود ندارد زیرا هرچند تک تک اعضای آن را میتوان جدا جدا دید. امّا دیدن آنها در آن واحد و در کنار هم امکان ندارد.
البتّه قابل توجّه شما:
در ZFC فرض اینکه هر گزاره نما، مجموعه همه اشایی را که در آن خاصیت صدق میکنند تعریف میکند، وجود ندارد بلکه بیان میکند برای هر مجموعه X و گزاره نمای φ(x) زیرمجموعهای از همه عناصر X وجود دارد که دارای خاصیت φ است. به عبارت دیگر برای مجموعه X و گزاره نمای φ زیرمجموعه Y از X وجود دارد که
http://upload.wikimedia.org/math/0/4/e/04e7f817bdeab9ac5888b324fe9b2ed5.png
در این صورت مجموعه ناممکن راسل R دیگر یک مجموعه معتبر از نظر ZFC نخواهد بود و اساساً قابل تعریف نخواهد بود.
gabrielmmj
Saturday 24 May 2008, 08:46PM
با سلام واحترام خدمت دوستان
پاسخ به کتاب ریچارد داوکینز از "سم فرایمن" :
فرایمن نام این کتابشو ""پندار داوکینز "" گذاشته ٬ در پاسخ به کتاب پندار خدا از
داوکینز و در جایی دیگر کتابی به نام
داوکینز دو به هم زن نابینا او را زیر سوال برده است.
لینک دانلود کتاباش البته حجمش بسیار بالاست
خوبست این کتابها به فارسی ترجمه بشن :
دانلود کتاب داوکینز دو به هم زن نابینا:
http://thepiratebay.org/tor/3590630/Dawkins_-The_Blind_Mischief-Maker_-_Sam_Fryman
دانلود کتاب پندار داوکینز(پاسخ به پندار خدا) :
http://thepiratebay.org/tor/3586451/The_Dawkins_Delusion_-_Sam_Fryman
دانلود کتاب زمان کناره گیری داوکینز اثرفرایمن:
http://thepiratebay.org/tor/3582069/Time_for_Dawkins_to_Retire_-_Sam_Fryman
عکس کتاب پندار داوکینز
http://i28.tinypic.com/237gc6.jpg
Democracy
Sunday 25 May 2008, 03:10PM
امام خمینی(ره) در مقدمه کتابی که در 40 سالگی نوشته، آورده است: علمی را که ایمان نیاورد حجاب اکبر می دانم.
امّا برای اینکه شما برای اینکه از درگیری با اصول موضوعه و غرق شدن در تناقضات رهایی یابید دوباره به ساده ترین زبان حرف خود را تکرار میکنم.
a دیده میشود و وجود دارد
b دیده میشود و وجود دارد
c دیده میشود و وجود دارد
d دیده میشود و وجود دارد
s دیده میشود و وجود دارد
p(s وجود ندارد زیرا هرچند تک تک اعضای آن را میتوان جدا جدا دید. امّا دیدن آنها در آن واحد و در کنار هم امکان ندارد.
با تکرار مطلب مشخصا شما اصول موضوعه مجموعه ها را درک نکرده اید . به صورت ساده مجموعه توانی اگر وجود نداشت که اثبات هم نمی شد .
اما قابل توجه خودتان :
البتّه قابل توجّه شما:
در ZFC فرض اینکه هر گزاره نما، مجموعه همه اشایی را که در آن خاصیت صدق میکنند تعریف میکند، وجود ندارد بلکه بیان میکند برای هر مجموعه X و گزاره نمای φ(x) زیرمجموعهای از همه عناصر X وجود دارد که دارای خاصیت φ است. به عبارت دیگر برای مجموعه X و گزاره نمای φ زیرمجموعه Y از X وجود دارد که
http://upload.wikimedia.org/math/0/4/e/04e7f817bdeab9ac5888b324fe9b2ed5.png
در این صورت مجموعه ناممکن راسل R دیگر یک مجموعه معتبر از نظر ZFC نخواهد بود و اساساً قابل تعریف نخواهد بود.
آفرین .... احسنت و به زبان تازی باز هم بارک الله
خود می گویی و خود نمی فهمی چرا ؟
چرا ZFC ایجاد شد و چرا می گویی پارادکس راسل در آن معتبر نیست ؟
بگویم یا خود دانستی انچه را به بهترین نحو گفتی !!! ..... خدا وجود ندارد ، مرجع تام و یا مجموعه همه مجموعه ها وجود ندارد ، علت غائی و در برگیرنده همه چیز وجود ندارد ، مجموعه مرجع وجود ندارد !!!
Democracy
Sunday 25 May 2008, 03:13PM
بسمه تعالی
من به سهم خود واقعیت را آنگونه که شما معنی کردید در مقدمات نمیبینم ، لذا خواهش میکنم هر کدام از حقیقت و واقعیت را در این گزاره که میگویید رابطه بین حقیقت و واقعیت است را بیان کنید ، و برای طرفین این رابطه یک مثال بزنید.
و برای من جالب است که بفرمایید رابطه بین حقیقت و واقعیت آیا یک حقیقت است یا واقعیت؟ موجود است یا معدوم؟ یا ؟
و الله الکافی
فرضها :
1- ذهن برای تبیین واقعیتها حقایق را می سازد و اعداد یکی از این حقایقها هستند
2- اعداد حقایق هستند و واقعیت نیستند .
3- اعداد اول یا اول بودن بعضی از اعداد خصلتی برای این اعداد از مجموعه اعداد طبیعی است .
4- مجموعه اعداد طبیعی نا منتاهی است .
بر اساس برهان خلف و بکار گیری آن برای اعداد اول که مجموعه اعداد اول متناهی است از سه فرض (1و2و3) داریم اعداد اول نامتناهی هستند .
بر اساس فرض شماره یک و نتیجه شماره 4 بخشی از واقعیتهای موجود را می توان توسط نامتناهی بودن اعداد اول تبیین کرد و مورد شناخت قرار داد .
مثال : کدسازی در ایجاد رمز های عملیات الکترونیکی واقعیتی است از حقیقت اعداد اول . واقعیتی که ناشی از ارتباط خصلت نامتناهی بودن اعداد اول و عدم دست یابی برای یافتن این اعداد در مقادیر بالا دارد .
رابطه فقط رابطه است نه حقیقت و نه واقعیت ، نه معدوم و نه موجود . اگر نمی فهمی علت انجاست که نگاهت گزینشی است .
در هر دستگاه یک رابطه می تواند هم حقیقت باشد هم واقعیت هم معدوم و هم موجود . اما تنها چیزی که نمی تواند نباشد رابطه بودنش است .
Democracy
Sunday 25 May 2008, 03:25PM
بسمه تعالی
هر چند پرداختن به مسائل جنبی را مضرّ به سر رسیدن یک بحث بیطرف میدانم اما من را مجبور میکنید بین پرانتز یک نکته را تذکر دهم ، گفتید:
اولا شما همان روز اول بی انصافی آشکار در حق من کردید و به عبارت واضح من نسبت دادید که میگوید باید خدا را بدون منطق و دلیل بپذیرید.
به واقع هم جز این نشان نداده اید ... استدلال من این است مگر با فلسفه میشود چیزی را هم ثابت کرد . ادعای شما و اثباتهای شما هم خارج از جزم فوق نبوده و نیست و اتفاقا حملاتی را که به استدلالهای بی خدایان وارد کرده اید آنقدر خالی از بنیه علمی است که به زودی به انها خواهم پرداخت . اما در سایت خودم (http://jetdemocracy.blogfa.com)ونه اینجا چرا که خارج از بحث هنوز شما نتوانسته اید ثابت کنید این گونه توضیح شما از خداوند چه بنیان علمی و منطقی داشته و چگونه اثبات می شود ؟ و اتفاقا به همین خاطر است که از استدلال به پرسشگری تغییر مسیر داده اید .
ثانیا بی انصافی الآن شما این است که میگویید سقراط هر کجا پاسخی نداشت سؤال میکرد ، این گونه سؤال کردن سؤال کور است برای فرار یا واگذار کردن تحقیق به طرف مقابل ، اما از اول تا کنون چند بار تکرار کردم که مقصود من از این مناظره تبیین مبانی خاصی است که در مقاله با خدایی گام به گام مطرح کرده ام و سؤالات من طبق استراتژی است که برای تبیین حرفی که از قبل زده ام به کار میگیرم و هر کس میتواند مقاله من را و آنچه ادعای اثبات آنرا دارم مراجعه کند و ببیند که من مطالب متعددی را پایه ریزی کردم و دو تا از مهمترین آنها مسأله نحوه ظهور معنی و دیگری تفاوت وجود وصفی با اشاری است ، و در چند پست قبلی هم که شروع به سؤال کردم تذکر دادم که حرف را جای خوبی بردید که میتوانم از آن برای تبیین تفاوت وجود وصفی با اشاری استفاده کنم.
نه وجود وصفی و نه وجود اشاری هیچ کدام نمی توانند پاسخ دهند که چرا خدا پشت موضوعات انسان باورمند است . انها تنها فلسفه بافی هستند که بنده در تایپیکهای سابق بخوبی انها را نمایان ساخته ام .
نخست، به قول فِلو، "هرچه بیشتر به دنبال پدیده های تکرار پذیر فراروانشناختی گشته اند، کمتر یافته اند" (فِلو، "فراروانشناسی" 140).در تحقیقی که در سال 1988 توسط شورای ملی تحقیقات (NRC) انجام گرفت و با عنوان افزایش کارآیی انسانچاپ شد، بسیاری از زمینه های تعیین چگونگی بهبود کارآیی انسان را مورد بررسی قرار داد (فریزر 150). نتیجه گیری بخش "پدیده های فراروانشناختی" چنین بود که: "این کمیته در تحقیقی که بر روی دوره ی 130 ساله ی اخیر انجام داده هیچ توجیه علمی ای بر وجود پدیده های فراروانشناسی نیافته است." (فریزر 151). دوم اینکه، "هیچ کس تاکنون نتوانسته است حتی یک نظریه ی نصفه نیمه ی پذیرفتنی ای از وقوع پدیده های پسی ارائه دهد" (فِلو، "فراروانشناسی" 140). سرانجام اینکه، فراروانشناسان هیچ معیار ایجابی ای برای اینکه چه رخدادهایی را باید نمونه هایی از پدیده های فرانرمال محسوب کرد ارائه نمی دهند. به بیان فلو، "همه ی واژگان فراروانشناسی دال بر فقدان هرگونه وسیله یا سازوکار اند، یا دست کم فقدان هرگونه وسیله ی نرمال و قابل فهم" (140).
بدانید زمان اینکه بدون دقت حرف بزنیم گذشته ، حرفهای ما زیر ذره بین است ، نمیشود از این طرف و آن طرف مطلب جمع کنیم یا درس را درست نخوانده باشیم و وارد گود شویم و بر اهل فن معلوم نشود که چه کاره ایم.
به هر استاد خالی الذهن این عبارت شما را نشان دهند میگوید گوینده فرق بین چند گزینه در یک منطق با دو یا چند ارزش در یک منطق را نگذاشته است:
وقتی پرسش شونده جواب میدهد "خیر ذهن حقیقت را میسازد" ، او از منطق دو ارزشی خارج نشده است چون کلمه "خیر" یعنی قضیه "ذهن حقیقت را فرض میکند" کاذب است و سپس قضیه جدیدی را به عنوان دو ارزشی مطرح میکند که "ذهن حقیقت را میسازد" که یا صحیح است یا غلط ،، اما اگر پرسش شونده در جواب از سؤال "آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یا خیر؟" بگوید "نه فرض میکند و نه فرض نمیکند" وارد در منطق سه ارزشی شده است ، و اگر جواب دهد 30% فرض میکند و 70% فرض نمیکند وارد در منطق بینهایت ارزشی شده است.
چه خوب می گوئید و چه بد خود می فهمید .
تصور شما و ادعای شما انقدر از دید من تهی شده که باور ندارم حرف خود را هم به یاد آورید که از قلم فرسائی بنده رنجور بودید و به کم گویی قانع .
خود را استادی دیرینه شمردید و مرا خطاب به این امر که گر ندانم خود پی آن شوم . حال چگونه است که تا این حد تنگ نظرانه و نه حتی دو بعدی که اکنون تک بعدی مطلب را خوانده اید . آیا باید همه چیز را برای شما ترجمه کنم و توضیح و توصیف مقدماتی آنرا بیاورم . من از شاگردان شما عذر می خواهم .
"آیا ذهن حقیقت را فرض میکند یاخیر؟" خیر ذهن حقیقت را میسازد .
اینجا دو خیر وجود دارند یکی در سوال و دیگری در پاسخ . اما هیچ یک مترادف و یکسان نیستند .به عبارتی خیر در جمله سوالی اجتناب از زیاده نویسی است و به جای یک جمله که نقیض جمله اول سوال است نشسته است اما خیر در پاسخ اصلا چنین خصلتی ندارد و توجیه ان بدین صورت هم تنها کم سوادی از ادبیات فارسی گوینده را می رساند.
اولا جمله ذهن حقیقت را می سازد و کلمه "خیر" متصلند یعنی انکه گوینده اعتقاد دارد اصل سوال غلط است بدین واسطه سوال را با خیر خودِ سوال ، نقیض نمی کند بلکه به گونه درست آن پاسخ می دهد . خیر به معنی نفی کلی مطلب پرسش شونده است و نه نقیض کننده مطلب .
سوال آیا ذهن حقیقت را فرض می کند یا خیر ؟ یعنی آیا ذهن حقیقت را فرض می کند و یا فرض نمی کند ؟
این فقط یک جواب را برای شنونده ای که دو ارزشی می اندیشد در پیش رو دارد یا فرض می کند و یا فرض نمی کند .
اما شنونده ای که دوارزشی نمی اندیشد وی فرض می کند که سوال غلط است و می گوید خیر ، یعنی کل سوال شما غلط است و این خیر نه خیر نقیض کننده که خیر نفی کننده است . این در حالی است که خیر در سوال "آیا ذهن حقیقت را فرض می کند یا خیر ؟" فقط خیر نقیض کننده است .
یعنی هم خیر به اینکه ذهن حقیقت را فرض می کند و هم خیر به قسمت دوم سوال یعنی کلمه خیر (خیر به خیر سوال) ، این به معنی سه ارزشی بودن جمله هم نیست بلکه به معنی تصحیح سوال غلطی است که شنونده به خود پرسش شونده باز می گرداند .
وقتی شنونده سوالی را قبول ندارد یعنی فرضهای سوال را هم نمی پذیرد پس بدین سو استاد گرامی منطق سه ارزشی مبنائی هم ندارد.
از این رو کلام شما را به خود شما باز می گردانم که نمی توانید خیر نفی کننده را از خیر نقیض کننده تشخیص دهید و باید که اعتراف کنم که عمدا چنین جوابی دادم و عمدا از کلمه خیر استفاده کردم تا استادی شما را در منطق کمی بیازمایم .
من به اندازه ذهن ناتوان خود و اطلاعات اندک ، چنین گمان میکنم که بسیار در کلمات شما از این مخلوط کاریها هست ، مثلا نمیدانم میخواهید بچه گول بزنید یا واقعا نمیدانید ،
حقیقتا ذهن شما ناتوان تر از آن است که گفتمان ساده مرا هم درست بفهمید و بتوانید به صورت علمی و منطقی اصل گفتمان که خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود را رد کنید .
میگویید "اگر در بدیهی بودن آن شک دارید قلمی بردارید و..."، یعنی شما در واقع مادی بینهایت نقطه ایجاد کردید؟ پس ذیمقراطیس در مقابل ارسطو چه میگفت؟ امروزه هم پیوستگی در فیزیک پیچیدگی خاص خود را دارد.
آیا میدانید حتی هندسه دانان برای پر کردن شکاف برهان اقلیدس در رسم مثلث متساوی الاضلاع که میگوید از تقاطع دو دایره نقطه پدید میآید چاره ای نداشتند که بنداشت پیوستگی را اضافه کنند؟ کجایید شما؟؟
من در زمان حال حاضرم و جای خاصی نیستم . شما در 3 هزار سال پیش مانده اید . لطفا به زمان ما بیائید و تعاریف انسان متمدن امروزی را به پیش بکشید . نه انچه را که امروزه بنداشتی به علم از آن نیست . ضمنا پیوستگی امروزه آنی نیست که گفتید و بیاموزید آنی که هست .
من مقصر نیستم نمی شود با شما عامیانه حرف زد پس از کنون قلم فرسائی می کنم تا ذهن دور از ریاضیات شما را جلائی بخشم .
من گفته ام :
خطی که از بی نهایت نقطه روبروی شماتشکیل شده .
درست گفته ام زیرا که به واسطه پیوستگی ، خط واقعی تشکیل شده است اما چرا بی نهایت نقطه ؟
من فرض کردم ذهن شما میداند پیوستگی چیست و در عین حالی که نقطه واقعی نیست اما می تواند تصور کند که می توان به صورت قراردادی تعریف کرد که خط حاصل امتداد دو نقطه است اما همین دو نقطه خود در واقع خطی هستند که از دو نقطه دیگر تشکیل شداند و این استقرا تا به آخر ایجاد بی نهایت می کند . پس توضیح نداده ام که در مجموعه ریاضایت این تعریف نادرست و بی پایه است اما ظاهرا ریاضیات شما در حد سوم دبیرستان هم بیشتر رشد نکرده که منظور اصلی گفته مرا درک نکرده و فرض کردید که من نقطه را در واقعیت بکار برده ام .
ضمن اینکه ظاهرا شما نمی دانید فرق کلمه بنداشت از کلمه قضیه هم چیست ؟
پیوستگی قضیه است و نه بنداشت جناب استاد !!!
مبحث را عوض نکنید و ثابت کنید که وجود اشاری نخست چه ملزومات و کفایاتی برای اثبات دارد و در روند شما چگونه می تواند پارادکس خدای را رد کند .
hosyn
Monday 26 May 2008, 01:54AM
بسمه تعالی
میخواهم وارد غلط کاریهای پشت سرهم شما نشوم اما ژست عالمانه شما نمیگذارد و چاره ای ندارم برای سایر خوانندگان روشن کنم که واضحات علوم را نمیدانید ، من گفتم:
آیا میدانید حتی هندسه دانان برای پر کردن شکاف برهان اقلیدس در رسم مثلث متساوی الاضلاع که میگوید از تقاطع دو دایره نقطه پدید میآید چاره ای نداشتند که بنداشت پیوستگی را اضافه کنند؟
و شما گفتید:
ضمن اینکه ظاهرا شما نمی دانید فرق کلمه بنداشت از کلمه قضیه هم چیست ؟
پیوستگی قضیه است و نه بنداشت جناب استاد !!!
بنداشت پیوستگی یکی از پنج گروه بنداشتهای هیلبرت است که برای هندسه اقلیدس قرار داده است ، کسانیکه دسترسی به کتاب دارند توضیح آنرا در کتاب هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی نوشته ماروین جی گرینبرگ ترجمه شفیعیها از صفحه 77 الی 82 ببینند ، و کسانیکه دسترسی ندارند به اینجا مراجعه کنند:
http://mathworld.wolfram.com/ContinuityAxioms.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Hilbert%27s_axioms
دو قضیه پیوستگی داریم که ربطی به بحث ما ندارد.
و الله الکافی
محب110
Monday 26 May 2008, 10:51AM
بسم الله الرّحمن الرّحیم
من خیلی واضح گفتم:a دیده میشود و وجود دارد
b دیده میشود و وجود دارد
c دیده میشود و وجود دارد
d دیده میشود و وجود دارد
s دیده میشود و وجود دارد
p(s وجود ندارد زیرا هرچند تک تک اعضای آن را میتوان جدا جدا دید. امّا دیدن آنها در آن واحد و در کنار هم امکان ندارد
وشما گفتید:
با تکرار مطلب مشخصا شما اصول موضوعه مجموعه ها را درک نکرده اید . به صورت ساده مجموعه توانی اگر وجود نداشت که اثبات هم نمی شد .
1-مجموعه توانی تعریف شد نه اثبات
2-اگر انصاف داشته باشید اذعان میکنید که در مثال بالا (علیرغم تمام تعاریف و اصول ریاضی) مجموعه توانی تنها بر روی کاغذ و در ذهن وجود دارد و وجود آن در عالم حقیقی محال است.
چرا ZFC ایجاد شد
زیرا تعاریف کانتور دارای نقص و تناقض بود که بعدها مشخّص شد.(همانطور که ممکن است نقصهای ZFC بعدها معلوم شود) پس خواستند تعاریف را تغییر دهند تا نقصها برطرف شود. و یکی از روشها ZFC بود. یکی دیگر NGB بود.
حال که تعاریف متفاوتند چگونه میتوان حقیقت واحد را در آنها جست؟
مرجع تام و یا مجموعه همه مجموعه ها وجود ندارد ،
تعریف نشده
Democracy
Monday 26 May 2008, 03:22PM
بسمه تعالی
میخواهم وارد غلط کاریهای پشت سرهم شما نشوم اما ژست عالمانه شما نمیگذارد و چاره ای ندارم برای سایر خوانندگان روشن کنم که واضحات علوم را نمیدانید ، من گفتم:
و شما گفتید:
بنداشت پیوستگی یکی از پنج گروه بنداشتهای هیلبرت است که برای هندسه اقلیدس قرار داده است ، کسانیکه دسترسی به کتاب دارند توضیح آنرا در کتاب هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی نوشته ماروین جی گرینبرگ ترجمه شفیعیها از صفحه 77 الی 82 ببینند ، و کسانیکه دسترسی ندارند به اینجا مراجعه کنند:
http://mathworld.wolfram.com/ContinuityAxioms.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Hilbert%27s_axioms
دو قضیه پیوستگی داریم که ربطی به بحث ما ندارد.
و الله الکافی
متاسفم که ریاضیات را حتی از منابع هم درست یاد نمی گیرید . آنچه در لینکهای بالا خود گذاشته اید موید سخن بنده است . ظاهرا ترجمه درستی را هم نمی دانید .
Archimedes' Axiom (http://mathworld.wolfram.com/ArchimedesAxiom.html) is sometimes also known as "the continuity axiom."
و همچنین ظاهرا شما در ترجمه continuity معادل سنجی با Continuum کرده اید .
به هر حال برای آنکه مشخص شود که شما تا به کجا ریاضیات را سطحی می انگارید و فرق کلمات را هم تا به این حد نابخردانه استفاده می کنید تنها به نکات زیر اشاره می کنم زیرا اثبات ان برای شما که مفاهیم را هم درست درک نکرده اید به گذارندن دوره ریاضیات ارشد نیازمند است و بنده حوصله ان را ندارم. بگذار در کم خردی خود از ریاضیات بمانی.
1- شما فرضیه پیوستار را با قضیه پیوستگی اشتباه گرفته اید و احتمالا این اشتباه ناشی از تعریف مقدماتی پیوستگی و نتایج منتج از آن برای قضیه پیوستگی است و همچنین مسائلی که هیلبرت در جهت ایجاد هندسه نا اقلیدوسی بیان کرده نشات می گیرد .
Axiom of Choice and Continuum Hypothesis
2- شما ظاهرا از هندسه هم چیز زیادی نمی دانید زیرا نقطهها و خطها مفاهیم اساسی هندسه مسطحه مقدماتی اند. این در حالی که هندسه اقلیدسی تنها بخش از هندسه مدرن است و نه پیش نیاز یا مبدا آن . به طور شهودی،خط را اغلب به صورت مسیر نقطهای تعریف میکنند که در صفحه به چنان طریقی حرکت میکند که همواره کوتاهترین راه بین دو مکان خود را اختیار میکند و تغییر سو نمیدهد: با این همه ،حتی در رهیافتی دقیقتر نیز هیچ گونه تعریفی از خط و نقطه داده نمیشود اما در ریاضیات جدید رابطههای بین این دو نوع شی هندسی توسط اصل موضوعه (axiom)ها مشخص میشوند.که ظاهرا شما اصل موضوعه فوق را با اصول موضوعه اقلیدس یکی پنداشتید .
2- مکانیک محیطهای پیوسته (به فرانسوی: Mécanique des milieux continus) زیرشاخهایست وسیع از مکانیک کلاسیک (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9) که به مطالعۀ رفتار جامدات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%AF)، و سیالات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA) میپردازد.
مدل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AF%D9%84_%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C) و مفهوم (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85) پیوسته بودن محیطها از ریاضیات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) میآید. مجموعه اعداد حقیقی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C) یک محیط پیوسته ایجاد میکند که در آن بین هر دو عدد حقیقی مجزا عدد حقیقی مجزای دیگری وجود دارد، و بدین گونه، همواره بینهایت عدد حقیقی دیگر مابین هر دو عدد مجزای حقیقی (هرچقدر هم نزدیک به هم) یافت میشود.
چنانچه مفهوم بالا پیرامون پیوستگی مجموعه اعداد حقیقی را در مورد مواد (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AF) تعمیم دهیم به مدل توزیع پیوسته مواد در فضا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B6%D8%A7) (مکان) خواهیم رسید.
2100 سال پس از اقلیدس هندسهٔ او یگانه هندسهٔ موجود بود. با این وجود در طی این مدت طولانی ریاضیدانهای (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86) زیادی کوشیدند اصل پنجم (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D9%84_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85) را از روی سایر اصل اثبات کنند که این کوششها سرانجام به نتیجهٔ دیگری منجر شد و در اوایل قرن نوزدهم هندسههای جدیدی به وجود آمد که هندسههای نااقلیدسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%87%E2%80%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C) نامیده میشود. هندسهیی که تنها بر اساس چهار اصل اول اقلیدس ساخته میشود هندسه نتاری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%87_%D9%86%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C) نامیده میشوند.
دیری نپایید که در سال 1900، در کنگره بینالمللی ریاضیدانان در پاریس، ریاضیدان بزرگ آلمانی دیوید هیلبرت (David Hilbert) فهرستی از 23 مسئله مهم ریاضی حل نشده را عرضه کرد، که اولین آنها فرضیه پیوستار بود.
هیچ پیشرفتی در حل این مسئله نشد تا اینکه در سال 1938کورت گودل منطقدان برجسته قرن، ثابت کرد که اگر فرضیه پیوستار تعمیم یافته به اصول موضوع نظریه مجموعهها افزوده شود، آنگاه هر تناقضی که امکان داشته باشد به وسیله این دستگاه اصول موضوعی بوجود آید، ممکن است به صورت تناقضی بیان شود که از اصول موضوع قبلی (بدون اینکه فرض پیوستارتعمیم یافته به آنها اضافه شده باشد) نتیجه میشود. به عبارت دیگر، فرض پیوستارتعمیم یافته نسبت به اصول موضوع نظریه مجموعهها سازگار است.
بالاخره در سال 1963 ریاضیدان جوان پل کوهن از دانشگاه استانفورد با استفاده از تکنیک خود با عنوان forcingکشف مهمی کرد. او نشان داد که فرضیه پیوستار تعمیم یافته بوسیله اصول موضوع متعارفی نظریه مجموعهها اثبات شدنی نیست. کارهای گودل و کوهن نشان میدهد که فرضیه پیوستار به نوع نظریه مجموعهها که به کارمیبریم بستگی دارد. بنابراین، وضع فرض پیوستار تعمیم یافته در نظریه مجموعهها ، همانند اصل توازی پنجم اقلیدس(اصل پنجم) در هندسه است. میتوانیم آنها را بپذیریم یا رد کنیم و در هر حالت یک تئوری سازگار ریاضی بدست میآوریم.
همانطور که می دانیدریاضیات (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA) علمی است پویا و مجهولات بسیاری