هژبر
Tuesday 8 April 2008, 01:27PM
حادثه غمبار تعرض به يك بهائي مظلوم در شيراز
اخيراً در برخي پايگاههاي بهائي و به دنبال آن در برخي پايگاههاي غير بهائي خبري در مورد تعرض به يك شهروند بهائي شيرازي منتشر شده است. متن كامل خبر با مراجعه به پيوند زير قابل مطالعه است:
http://www.roozonline.com/archives/2008/04/post_6762.php
در مورد اين خبر -كه گويا تنها يك شاهد دارد و آن هم خود مدعي است- نكاتي به ذهنم رسيد كه ميخواهم مطرح كنم ان شاء الله به دست آن كسي هم كه مدعي شده ميخواستند بسوزانندش هم برسد. شهروند بهائي مدعي است:
"... سپس بنزين را روي من ريختند. نفر اول سريع رفت بطرف اتومبيل و سوار شد و نفر ديگر هم يک کبريت زد بطرف من انداخت که روشن نشد کبريت دوم همزمان با روشن شدن خاموش شد. کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد و چهارمين کبريت و آخرين کبريت روي زمين جلوي پاي من افتاد کمي روشن شد و با کفش روي آن گذاشتم خاموش شد."
احتمالاً در جايگاههاي پمب بنزين علائم هشدار دهنده درباره خطر آتش سوزي را ديدهايد حتي تأكيد شده است كه از كشيدن سيگار در محوطه جايگاه پمب بنزين خودداري شود! چرا؟ چون بنزين از لحاظ شيمايي بسيار فرار است و در محوطه پخش ميشود و از آنجايي كه قابليت اشتعال بسيار بالايي دارد بر اثر برخورد با كوچكترين حرارتي حتي در حد جرقه فندك مشتعل ميشود. حالا اين شهروند بهائي محترم مدعي است چهار ليتر بنزين روي سر و صورت را ايشان ريختند و چندين بار كبريت روشن به سمت ايشان پرتاب شده كه از قضا كبريت سوم بعد از اصابت به لباس آغشته به بنزين! خاموش شده است!!!
حالا چندتا سؤال پيش ميآيد:
آيا بنزين واقعي بوده؟
بله چون از توي باك ماشين بيرون كشيده شده است.
آيا كبريت وقتي به لباس بنزيني اصابت كرد روشن بوده؟
بله چون شهروند بهائي ميفرمايند: "کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد" مشخص است كه كبريت روشن بوده و الا خاموش شدن آن بيمعني است.
آيا ماجرا واقعي بوده؟
خدا ميداند!
از نكات آموزنده ديگر اين است كه تمام اين اتفاقات در يك خيابان معمولي در شهر شيراز اتفاق افتاده است. خياباني كه هرگز شباهاتي به يك منطقه دور افتاده و بي تردد يا كم تردد ندارد زيرا آن شهروند محترم بهائي شيرازي ميگويند:
" دو کودک که در پياده رو مشغول دوچرخه سواري بودند من را ديدند."
حالا باز با اين معما روبهرو ميشويم كه در چنين خياباني چطور چنان عمليات وحشتناكي انجام شده و هيچكس به پليس اطلاع نداده است؟ در حاليكه اهالي آن محله آدمهاي مهرباني به نظر ميرسيدند. به گفته آن بهائي مظلوم دربند:
" سپس او رفت و همسايه هاي ديگر همديگر را خبر کردند. جمعيتي آنجا جمع شدند."
اما آنچه كه خيلي اعجاببرانگيز است و از آتش نگرفتن لباس آغشته به بنزين هم عجيبتر است اين است كه:
" از کلانتريزند پس از نيم ساعت آمدند و اول سعي کردند با تبر زنجير را پاره کنندنتوانستند. بعد يکي از همسايه ها کليد آورد و بالاخره قفل باز شد."
چه جالب. زنجير با تبر پاره نشد! اما جالب تر اينكه يكي از همسايهها رفت و از منزل كليد قفلي كه آن شهروند محترم بهائي را مغلول كرده بودند؛ آورد! و البته كليد حل معماي اين داستان را هم آورد. بله كليد قفل دست آن همسايه مهربان بود. آن همسايه مهربان دقياقي قبلتر نقش يك آدم بسيار خشن را بازي ميكرده و آن مظلوم را به زنجير بسته بود. همان همسايه مهربان روي آن مظلوم بنزين ريخت و بعد به خانه اش رفت. لباسهايش را كه بوي بنزين ميداد عوض كرد و براي رفع خستگي احتمالاً يك چايي نوشيد و بعد وقتي سر و صداها زياد شد به محل واقعه بازگشت و وقتي ديد تبرهاي نيروي انتظامي كارساز نبود به ناچار به خانه رفت و كليد قفلي را كه حدود نيم ساعت پيش آن را بسته بود آورد.
البته عجايب اين داستان و لطايف ادبي آن به همينجا ختم نخواهد شد. داستان كه براساس يك طرح كاملا جنايي نوشته شده است داراي مقدمه خيلي زيبايي است. مقدمهاي كه در آن سرنوشت داستان را به طور تلويحي معلوم كرده و اين يك شاهكار ادبي است. همانطور كه در خبر آمده بود براي آن مظلوم يك نامه تهديد آميز قبلاً آمده بوده است كه متن آن چنين است:
" بنام الله پاسدار خون شهيدان و در هم کوبنده مفسدين و ستمگرانجناب آقاي [...]برگي ديگر بر لوح زرين انقلاب اسلامي به ثبت ميرسد تا آيندگان بدانند کهاسلام و مسلمين هوشيارند و فريب سرسپردگان و جاسوسان اسرييلي را نخواهندخورد و نخواهند گذاشت پيروان آيين ناب محمدي فريب شياداني چون شما رابخورند بنابراين طبق تحقيقات انجام گرفته توسط سربازان گمنام امام زمانمستقر در شهر شهيد محراب آيت الله دستغيب شما و هشت تن از مفسدين ديگر بهاعدام انقلابي محکوم شده و بزودي اين حکم در ملا عام انجام ميپذيرد. حالشمايي که پيرو پيامبر دروغين بهاالله و سيد باب ميباشيد اگر واقعا آنها برحق اند از آنها بخواهيد که جلوي اين حکم را بگيرند و استغفرالله همانندابراهيم خليل که خداوند آتش را بر او سرد گردانيد آنها هم آتش را بر شماسرد گردانند. باشد تا اين درس عبرتي باشد براي همکيشان شما."
همانطور كه در نامه آتشين تهديد آميز ملاحظه كرديد در پايان نامه از بهائيان محكوم به اعدام خواسته شده است تا دعا كنند تا آتش بر ايشان سرد شود و نهايتاً هم اين معجزه صورت ميگيرد!!! بله كبريت روشن به لباس آغشته به چهار ليتر بنزين اصابت ميكند اما به صورت معجزه آسايي شعلههاي كبريت خاموش ميشود!!!
اشتباه نكنيد اين فقط يك داستان موفق جنايي نيست بلكه طليعه ظهور معجزه يك پيامبر بيمعجزه است. بادا، بادا، مبارك بادا
اخيراً در برخي پايگاههاي بهائي و به دنبال آن در برخي پايگاههاي غير بهائي خبري در مورد تعرض به يك شهروند بهائي شيرازي منتشر شده است. متن كامل خبر با مراجعه به پيوند زير قابل مطالعه است:
http://www.roozonline.com/archives/2008/04/post_6762.php
در مورد اين خبر -كه گويا تنها يك شاهد دارد و آن هم خود مدعي است- نكاتي به ذهنم رسيد كه ميخواهم مطرح كنم ان شاء الله به دست آن كسي هم كه مدعي شده ميخواستند بسوزانندش هم برسد. شهروند بهائي مدعي است:
"... سپس بنزين را روي من ريختند. نفر اول سريع رفت بطرف اتومبيل و سوار شد و نفر ديگر هم يک کبريت زد بطرف من انداخت که روشن نشد کبريت دوم همزمان با روشن شدن خاموش شد. کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد و چهارمين کبريت و آخرين کبريت روي زمين جلوي پاي من افتاد کمي روشن شد و با کفش روي آن گذاشتم خاموش شد."
احتمالاً در جايگاههاي پمب بنزين علائم هشدار دهنده درباره خطر آتش سوزي را ديدهايد حتي تأكيد شده است كه از كشيدن سيگار در محوطه جايگاه پمب بنزين خودداري شود! چرا؟ چون بنزين از لحاظ شيمايي بسيار فرار است و در محوطه پخش ميشود و از آنجايي كه قابليت اشتعال بسيار بالايي دارد بر اثر برخورد با كوچكترين حرارتي حتي در حد جرقه فندك مشتعل ميشود. حالا اين شهروند بهائي محترم مدعي است چهار ليتر بنزين روي سر و صورت را ايشان ريختند و چندين بار كبريت روشن به سمت ايشان پرتاب شده كه از قضا كبريت سوم بعد از اصابت به لباس آغشته به بنزين! خاموش شده است!!!
حالا چندتا سؤال پيش ميآيد:
آيا بنزين واقعي بوده؟
بله چون از توي باك ماشين بيرون كشيده شده است.
آيا كبريت وقتي به لباس بنزيني اصابت كرد روشن بوده؟
بله چون شهروند بهائي ميفرمايند: "کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد" مشخص است كه كبريت روشن بوده و الا خاموش شدن آن بيمعني است.
آيا ماجرا واقعي بوده؟
خدا ميداند!
از نكات آموزنده ديگر اين است كه تمام اين اتفاقات در يك خيابان معمولي در شهر شيراز اتفاق افتاده است. خياباني كه هرگز شباهاتي به يك منطقه دور افتاده و بي تردد يا كم تردد ندارد زيرا آن شهروند محترم بهائي شيرازي ميگويند:
" دو کودک که در پياده رو مشغول دوچرخه سواري بودند من را ديدند."
حالا باز با اين معما روبهرو ميشويم كه در چنين خياباني چطور چنان عمليات وحشتناكي انجام شده و هيچكس به پليس اطلاع نداده است؟ در حاليكه اهالي آن محله آدمهاي مهرباني به نظر ميرسيدند. به گفته آن بهائي مظلوم دربند:
" سپس او رفت و همسايه هاي ديگر همديگر را خبر کردند. جمعيتي آنجا جمع شدند."
اما آنچه كه خيلي اعجاببرانگيز است و از آتش نگرفتن لباس آغشته به بنزين هم عجيبتر است اين است كه:
" از کلانتريزند پس از نيم ساعت آمدند و اول سعي کردند با تبر زنجير را پاره کنندنتوانستند. بعد يکي از همسايه ها کليد آورد و بالاخره قفل باز شد."
چه جالب. زنجير با تبر پاره نشد! اما جالب تر اينكه يكي از همسايهها رفت و از منزل كليد قفلي كه آن شهروند محترم بهائي را مغلول كرده بودند؛ آورد! و البته كليد حل معماي اين داستان را هم آورد. بله كليد قفل دست آن همسايه مهربان بود. آن همسايه مهربان دقياقي قبلتر نقش يك آدم بسيار خشن را بازي ميكرده و آن مظلوم را به زنجير بسته بود. همان همسايه مهربان روي آن مظلوم بنزين ريخت و بعد به خانه اش رفت. لباسهايش را كه بوي بنزين ميداد عوض كرد و براي رفع خستگي احتمالاً يك چايي نوشيد و بعد وقتي سر و صداها زياد شد به محل واقعه بازگشت و وقتي ديد تبرهاي نيروي انتظامي كارساز نبود به ناچار به خانه رفت و كليد قفلي را كه حدود نيم ساعت پيش آن را بسته بود آورد.
البته عجايب اين داستان و لطايف ادبي آن به همينجا ختم نخواهد شد. داستان كه براساس يك طرح كاملا جنايي نوشته شده است داراي مقدمه خيلي زيبايي است. مقدمهاي كه در آن سرنوشت داستان را به طور تلويحي معلوم كرده و اين يك شاهكار ادبي است. همانطور كه در خبر آمده بود براي آن مظلوم يك نامه تهديد آميز قبلاً آمده بوده است كه متن آن چنين است:
" بنام الله پاسدار خون شهيدان و در هم کوبنده مفسدين و ستمگرانجناب آقاي [...]برگي ديگر بر لوح زرين انقلاب اسلامي به ثبت ميرسد تا آيندگان بدانند کهاسلام و مسلمين هوشيارند و فريب سرسپردگان و جاسوسان اسرييلي را نخواهندخورد و نخواهند گذاشت پيروان آيين ناب محمدي فريب شياداني چون شما رابخورند بنابراين طبق تحقيقات انجام گرفته توسط سربازان گمنام امام زمانمستقر در شهر شهيد محراب آيت الله دستغيب شما و هشت تن از مفسدين ديگر بهاعدام انقلابي محکوم شده و بزودي اين حکم در ملا عام انجام ميپذيرد. حالشمايي که پيرو پيامبر دروغين بهاالله و سيد باب ميباشيد اگر واقعا آنها برحق اند از آنها بخواهيد که جلوي اين حکم را بگيرند و استغفرالله همانندابراهيم خليل که خداوند آتش را بر او سرد گردانيد آنها هم آتش را بر شماسرد گردانند. باشد تا اين درس عبرتي باشد براي همکيشان شما."
همانطور كه در نامه آتشين تهديد آميز ملاحظه كرديد در پايان نامه از بهائيان محكوم به اعدام خواسته شده است تا دعا كنند تا آتش بر ايشان سرد شود و نهايتاً هم اين معجزه صورت ميگيرد!!! بله كبريت روشن به لباس آغشته به چهار ليتر بنزين اصابت ميكند اما به صورت معجزه آسايي شعلههاي كبريت خاموش ميشود!!!
اشتباه نكنيد اين فقط يك داستان موفق جنايي نيست بلكه طليعه ظهور معجزه يك پيامبر بيمعجزه است. بادا، بادا، مبارك بادا